تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"







نويسنده: دكتر هربرت فنسترهايم ؛ جين بر



معمولاً رئيس جمهور قبل از كنفرانس مطبوعاتي با دبير مطبوعاتي و مشاوران ارشد خود ملاقات مي‎كند. آن‎ها درباره‎ي همه چيز از بودجه‎ي ملي گرفته تا امور خارجي سؤالاتي مي‎كنند. همان پرسش‎هايي را كه احتمال مي‎رود نماينده‎ي خبرگزاري‎ها از رئيس جمهور در مدت كنفرانس بكنند. با اين روش رئيس جمهور با پاسخ‎هاي خود به پرسش‎هاي مشكل كه ممكن است انجام شود شكل داده و تمرين مي‎‎كند و بدين طريق در كنفرانس مطبوعاتي واقعي كار بهتري را ارائه مي‎دهد. پرزيدنت ترومن، كندي، جانسون، نيكسون، و فورد بارها از اين روش استفاده كرده‎اند. رؤساي جمهور بالا ممكن است به اين امر توجه نداشته باشند، اما آن‎ها از واكنش پيش ساخته استفاده كرده‎اند و اين يكي از تكنيك‎هاي موفق آموزشي قاطعيت است.
واكنش پيش ساخته‎ي رفتار كه در اصل «سايكو دراماي رفتار» و غالباً «بازي نقش» ناميده مي‎شود يك فرآيند آموزشي است كه در آن افرادي كه در رفتارهاي اجتماعي و با ديگران مشكلاتي دارند آموزش مستقيمي در رفتارهاي مؤثر و شايسته به دست مي‎آورند.
با به كارگيري واكنش پيش ساخته‎ي رفتار در آموزش قاطعيت سعي مي‎كنيم «كمبود واكنشي» را اصلاح كنيم، چون فرد هرگز استفاده از واكنش قاطع را ياد نگرفته است و غير قاطع عمل مي‎كند. ما در سه مرحله‎ اين كار را مي‎كنيم: 1ـ به فرد ياد مي‎دهيم واكنش چيست. 2ـ‌ مي‎خواهيم كه آن را تمرين كند. 3ـ و در موقعيت‎هاي زندگي به كار ببرد. طبيعتاً هدف دو قسمت اول تسريع استفاده در موقعيت‎هاي زندگي است.
بازي نقش همان تقليد واقعيت در يك حالت كنترل شده و بدون خطرات واقعي است. اين امر اجازه‎ي تجربه كردن را مي‎دهد، به طوري كه فرد مي‎تواند واكنش قاطعي را كه مناسب اوست دريابد، سپس آن را بارها تمرين كند تا زماني كه انجام آن كار برايش آسان شود و جزئي از او بشود. مطابق آزمايشي كه دكتر «فريدمان» از دانشكده‎ي طب دانشگاه تمپل به عمل آورده است، حتي هشت تا ده دقيقه ايفاي نقش ممكن است تغيير مهمي در وضع فرد به وجود آورد و اين تغيير ادامه پيدا كند.
در عمل يك درمان‎‎گر چگونه براي آموزش قاطعيت واكنش پيش ساخته را به كار مي‎برد؟
1ـ او رفتارهايي را كه نياز به آموزش دارد مشخص مي‎كند. آن‎ها مي‎توانند در چگونگي تقاضاي اضافه حقوق تا ايستادگي براي احقاق حق خود به طريق مناسب در مقابل يك دوست، رئيس، همكار، يا فروشنده و هم چنين مهارت اجتماعي مانند بيان يك داستان باشند. فرد بايد درمان‎گر را از تمام جزئيات مشكلات به خصوص خود مطلع سازد، به طوري كه درمان‎گر بتواند نقش طرف مقابل را ايفا كند. درمان‎گر شكل ساده‎اي را كه تا حدودي مطابق شرايط زندگي فرد است درست مي‎كند. سپس درمان‎گر و فرد آن نقش را بازي مي‎كنند.
2ـ بعد از انجام صحنه، درمان‎گر دستورات لازم را به فرد مي‎دهد و نكات خوب و بد اجراي نقش او را خاطر نشان مي‎كند. او هم چنين به فرد مي‎گويد چگونه مي‎تواند عمل به خصوصي را بهبود بخشد و خود را مؤثر نشان دهد. او ممكن است به فرد بگويد «صريح‎تر باش»، «گفتار احساسي به كار ببر»، «صادقانه‎تر صحبت كن»، «شانه‎هاي خود را عقب بكش تا ضعيف و ناتوان به نظر نرسي». فرد و درمان‎گر با هم عبارات مشخصي را كه بايد گفته شود تمرين مي‎كنند.
3ـ بعد از دستورات و تعليمات، معمولاً فرد با كمي پيشرفت رويداد را تكرار مي‎كند. درمان‎گر با بيان مطالبي مانند «خوب، تو آن وقت صريح‎تر صحبت كردي» ممكن است دستورات بيشتري بدهد.
4ـ براي كمك به فرد در جهت هدف قاطعيتش درمان‎گر ممكن است خود را الگوي رفتارهاي مورد نظر بسازد. در اين تكنيك فرد و درمان‎گر نقش‎هاي خود را عوض مي‎كنند. حال درمان‎گر نقش فرد را ايفا مي‎كند و فرد مانند شخص مقابل عمل مي‎كند. نه تنها درمان‎گر به فرد نشان مي‎دهد كه چه بايد بكند، بلكه توجه او را به آن چه خودش مي‎كند معطوف مي‎دارد و مي‎گويد: «ديدي چگونه ايستادگي كردم» يا «با بيان موضوع به آن صورت من مؤدب بودم، اما براي احقاق حق خود ايستادگي كردم».
سپس آن‎ها به نقش‎هاي اوليه برمي‎گردند و دوباره فرد نقش خود را ايفا مي‎كند و سعي مي‎كند از الگوي درمان‎گر پيروي كند. نتيجه بايد يك عمل بهتر باشد كه درمان‎گر با تمجيد آن را تقويت مي‎كند. در اين مورد هدف درمان‎گر را به خاطر بسپاريد: فرد بايد راه خود را پيدا كند نه اين كه فقط مقلد درمان‎گر باشد.
5ـ واكنش‎سازي اوليه ممكن است نشان دهد كه مسئله فرد خيلي مشكل است و درخواستي كه از فرد مي‎شود به علت اضطراب زياد برآورده نمي‎شود.
يا ممكن است معلوم شود در حالي كه فرد در موقعيت واكنش ‎سازي آزمايشگاهي موفق است نمي‎تواند آن را در زندگي واقعي به كار ببرد.
در اين مورد ما روش تدريجي را در پيش مي‎گيريم و با موقعيت‎ها يا رفتارهايي كه فرد از عهده‎ي آن‎ها برمي‎آيد آغاز مي‎كنيم و به سوي مراحل مشكل‎تر مي‎رويم. اين امر ممكن است درباره‎ي افراد، كارها، يا شدت در اعمال باشد.
افراد. فرض كنيد مسئله‎ي كلي سرزنش فرد است و مشكل به خصوص در مورد مادرزن است. فرد احتمالاً ابتدا سرزنش خود را با دوستي كه از او ترسي ندارد تمرين مي‎كند، سپس او مي‎تواند اين كار را با همكاري كه كمي سخت‎تر است بكند و با پيشرفت گام به گام بالاخره نوبت به مادرزن مي‎رسد.
البته هر مرحله‎اي را متناسب با فرد به خصوص طرح‎ريزي مي‎كنيم. چيزي را كه يكي مشكل مي‎داند براي ديگري ساده است.
كارها. بعضي اوقات انجام كاري با يك شخص آسان‎تر از انجام كار ديگري با اوست. اين شامل دومين نوع درجه‎بندي است. فرد ممكن است سرزنش كردن مادرزن خود را براي دادن شكلات به بچه‎هايش نسبتاً ساده بداند، اما ممكن است ايراد گرفتن از او را به علت ناراحت كردن همسرش مشكل‎تر بيابد. او حتي نمي‎تواند مادرزن را به خاطر اشارات طعنه‎آميز مدام او نسبت به خودش سرزنش كند. در چنين موردي به ترتيب سلسله مراتب براي هر صحنه ايفاي نقش مي‎كنيم.
شدت. هم چنين سلسله مراتبي را براي شدت ابراز احساسات به خصوص به كار مي‎بريم. در اين روش ما فرد را كه در ابراز خشم مشكل دارد با بيان «من آن را دوست ندارم» به نقطه‎اي مي‎رسانيم كه بتواند نقش يك فرد كاملاً خشمگين را ايفا كند.
6ـ فرد رفتاري را كه مي‎خواهد بكند بارها در اتاق درمان تمرين مي‎كند تا بدين صورت احتمال توانايي انجام آن را در زندگي افزايش دهد.
اين كار را مي‎توان با انواع رفتارها هم چنين با كودكان و بزرگسالان انجام داد. دكتر «مارتين گيتل‎مان» اين تكنيك تمرين رفتاري را با يك كودك 13 ساله انجام داد. كج خلقي كودك به قدري زياد بود كه او را از مدرسه اخراج كرده بودند و در شرف اخراج از مدرسه‎ي جديد بود. دكتر «گيتل مان» با تمرين او را وادار كرد به جاي پاسخ گستاخانه واكنش آرامي ابراز كند. پس از چهار جلسه استفاده از تمرين رفتاري گزارش شد كه رفتار او در مدرسه و خانه خيلي بهتر شده است. او گفت با آن كه هنوز احساس خشم دارد، ولي مي‎تواند اعمالش را كنترل كند. با تعقيب موضوع پس از 9 ماه معلوم شد كه كودك ديگر رفتار پرخاشگرانه نداشته است.
7ـ از گزارش‎هاي رسيده به عنوان آخرين مرحله در واكنش پيش ساخته استفاده مي‎شود. درمان‎گر در گزارش‎هاي موثق، نتيجه موفق، يا ناموفق از زندگي فرد، درمي‎يابد كه ممكن است آموزش تازه‎اي لازم باشد يا بايد از مسائل جديدي اطلاع پيدا كند. درمان‎گر اغلب يك مشكل را برطرف مي‎كند بعد به قسمت‎هاي ديگر مي‎پردازد تا درمان خاتمه پيدا كند و فقط براي مدتي, تماس تلفني با فرد برقرار مي‎كند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 12:58 PM  توسط م.ک.  | 




نويسنده: دكتر ديويد برنز



ارتباط به نظر موضوع ساده‌اي است. و همه‌ي ما خود را در آن متخصص مي‌دانيم. به هر صورت از زمان كودكي تا به حال حرف زده‌ايم و معمولاً گفت و گو كردن امري طبيعي تلقي مي‌شود. خيلي ساده دهانتان را باز مي‌كنيد و كلمات پشت سر هم از آن خارج مي‌شود. وقتي شاد هستيد و خود را به كسي نزديك احساس مي‌كنيد. ارتباط برقرار كردن كار دشواري به نظر نمي‌رسد. هم شما احساس خوبي داريد و هم آن‌ها و همه چيز به ظاهر خوب و بي كم و كاست است. اما در شرايط اختلاف, وقتي تضادي مطرح مي‌شود. آن وقت است كه بايد مهارت كلامي خود را مورد قضاوت قرار دهيد. در حالت عصبانيت چگونه گفت و گو مي‌كنيد و يا به جاي آن با اشخاصي كه از شما عصباني هستند چگونه حرف مي‌زنيد؟ با انتقاد چه مي‌كنيد؟ وقتي طرف مقابل شما غير منطقي است و به حرف‌هاي شما گوش نمي‌دهد چه مي‌گوييد‌؟ در شرايط احساس رنجش چگونه ارتباط برقرار مي‌كنيد؟
اشخاصي كه در اين مواقع بتوانند به خوبي و به گونه‌اي موثر ارتباط برقرار سازند به شدت كم شمارند و حال آن كه دقيقاً در همين مواقع است كه نقش ارتباط خوب حياتي مي‌شود.
كلمه صميميت, دوستي و موفقيت در كسب و كار بستگي به اين دارد كه با اختلافات خود چگونه رو به رو مي‌شويد. اشخاص در اين زمينه با دشواري زيادي رو به رو هستند. اغلب زوج‌ها از طرز برقراري ارتباط موثر بي‌اطلاعند. دوستان با هم آن طور كه بايد حرف نمي‌زنند. اعضاي خانواده هم اغلب آن طور كه شايد و بايد مسائل خود را حل و فصل نمي‌كنند.
حتي روان پزشكان كه به ظاهر متخصص هستند در ارتباط با هم دشواري دارند. وقتي من در سمينارهاي روان‌پزشكان و روان‌شناسان درس مي‌دهم. اغلب از كسي مي‌خواهم كه داوطلبانه در يك نمايشنامه ايفاي نقش كند. مي‌خواهم بدانم كه با يك بيمار دشوار خصمانه چگونه برخورد مي‌كنند. شخصاً نقش بيمار دشوار را بازي مي‌كنم و مثلاً مي‌گويم: «دكتر اسميت به نظر مي‌رسد كه به من اهميت نمي‌دهيد. در جست و جوي كسي هستم كه مرا در مشكلاتم كمك كند, اما شما تنها سر تكان مي‌دهيد. تقريباً در اغلب موارد درمان گرها حالت تدافعي مي‌گيرند. ممكن است بگويند «كه اين طور!» يا «ديگر چه؟» يا «البته كه به شما اهميت مي‌دهم.» ممكن است درمان‌گرها ندانند كه اين طرز برخورد آن‌ها در بيمار چه قدر بد و وحشتناك است.
آيا مايليد كه در كار برقراري ارتباط از مهارت بيشتري برخوردار باشيد؟ در اين صورت ابتدا بايد ارتباط خوب و بد را تعريف كنيم. هر ارتباط خوب از دو خصوصيت برخوردار است: احساسات خود را آشكارا ابراز مي‌كنيد و به طرف مقابل هم امكان مي‌دهيد تا احساسات خود را ابراز نمايد. طرز فكر و احساستان را در ميان مي‌گذاريد و سعي مي‌كنيد كه احساس و انديشه‌ي طرف مقابل خود را درك كنيد. طبق اين تعريف, نقطه نظرها و احساسات هر دو طرف مهم و ارزشمندند.
درست به همان گونه كه ارتباط خوب به مفهوم ابراز وجود و گوش دادن است. ارتباط بد آن چنان ارتباطي است كه شخص از طرح آشكار احساسات خودداري مي‌كند و به سخنان طرف مقابل گوش نمي‌دهد.
بحث و جدل و حالت تدافعي گرفتن نشانه‌هاي ارتباط بد هستند. ممكن است بدون درك احساسات طرف مقابل, در مقام ضديت با او حرف بزنيد. ممكن است اين پيام را فرافكن بكنيد كه «به حرف شما علاقه ندارم. تنها مي‌خواهم حرف خودم را زده باشم و اصرار دارم كه تو آن را از من بپذيري».
نشانه ديگر ارتباط بد انكار احساسات و به نمايش گذاشتن غير مستقيم آن‌هاست. ممكن است نيش دار و طعنه آميز حرف بزنيد. اين حالت را اصطلاحاً «پرخاشگري انفعالي» مي‌نامند.
پرخاشگري پويا هم ارتباط خوبي نيست. فهرست خصوصيات ارتباط بد, در حكم راهنمايي است كه هنگام برقراري ارتباط بايد از آن پرهيز كنيد. اين فهرست را به دقت بخوانيد.
ممكن است به اين نتيجه برسيد كه از عادات ارتباطي بدي رنج مي‌بريد. اين عادات مي‌تواند از شدت ناراحتي‌هاي شما در برخورد با اشخاص بكاهد.

ويژگيهاي ارتباط بد
1- حقيقت – اصرار مي‎كنيد كه حق با شماست و طرف ديگر اشتباه مي‎كند.
2- سرزنش – تقصير را به گردن طرف مقابل مي‎اندازيد
3- شهادت – مدعي هستيد كه يك قرباني بي‎گناهيد
4- تحقير – طرف مقابل را به صرف اينكه مطابق ميل شما كار نمي‎كند سرزنش مي‎كنيد.
5- توقع – بي‎آنكه خواسته‌ي خويش را مطرح كنيد خود را شايسته برخورد بهتر مي‎دانيد
6- درماندگي – تسليم مي‎شويد و روزنه اميدي نمي‎بينيد
7- انكار – عصبي بودن، رنجيده بودن و اندوه خود را انكار مي‎كنيد و حال آنكه وضع ظاهر شما درست خلاف آنرا نشان مي‎دهد
8- پرخاشگري انفعالي – يا حرفي نمي‎زنيد يا لحن طنز و تمسخر داريد. درب اتاق را به هم مي‎‎كوبيد و خارج مي‎شويد
9- سرزنش خويشتن – به جاي برخورد با مسئله. طوري رفتار مي‎كنيد كه انگار آدم بد وحشتناكي هستيد
10- كمك كردن – به جاي توجه به افسردگي، رنجش يا خشم طرف مقابل مي‎خواهيد با حل مسئله به او كمك كنيد.
11- طعنه – كلمات يا لحن صداي شما از خصومت يا تنش حكايت دارند كه نمي‎خواهيد آنرا آشكارا بازگو كنيد
12- قرباني كردن ديگران – معتقديد كه گرفتاري از ناحيه‌ي طرف مقابل شماست و تقصيري متوجه شما نيست
13- حالت تدافعي – هر گونه تقصير خود را كتمان مي‎كنيد و مدعي مي‎شويد كه كار شما بي‎اشكال است
14- پاتك – به جاي تصديق احساسات طرف مقابل، جواب انتقاد او را با انتقاد مي‎دهيد
15- رد گم كردن – به جاي توجه به مسئله از بي‎عدالتي‎هاي گذشته حرف مي‎زنيد

اگر موافقيد طرز ارتباط بسياري از بيمارانم را برايتان شرح دهم. اين‌ها اشخاص عادي و احتمالاً مشابه شما هستند. در هر مورد از شما انتظار دارم كه درباره‌ي خوب بودن يا بد بودن طرز ارتباط او قضاوت كنيد.
سارا 26 ساله است در رشته حقوق درس مي‌خواند. شوهرش, علي, يك جراح است. علي و سارا چند ماه قبل از هم جدا شدند اما سعي دارند كه دوباره با هم به سازش برسند. مي‌خواهند بدانند آيا بايد براي هميشه از هم جدا شوند يا مي‌توانند با از ميان برداشتن مشكلات خود دوباره با هم زندگي كنند. سارا معتقد است كه علي نمي‌تواند احساسات خود را ابراز كند. مي‌گويد وقتي علي ناراحت است, به جاي طرح مشكل خود قيافه در هم مي‌كشد و حرف هاي نيش دار مي‌زند. از سوي ديگر, علي نيز معتقد است كه سارا بيش از اندازه به خانواده اش نزديك است. مي‌گويد كه او زن خود محوري است و رياست طلبي را دوست دارد. مي‌گويد خانواده و شغلش را به او ترجيح مي‌دهد و در نتيجه احساس مي‌كند كه شخصي از درجه دوم اهميت است.
چندي پيش علي برنامه‌اي براي سفر تفريحي تدارك ديد؛ اما ميان او و زنش بر سر اين كه آيا به اتفاق بروند يا نروند اختلافي بروز كرد. ابتدا علي مي‌خواست كه تنها برود و سارا از اين تصميم او رنجيد. بعد, علي پذيرفت كه به اتفاق سارا برود, اما حالا سارا ترجيح مي‌داد مدتي را به تنهايي بگذراند. وقتي سارا به شوهرش اطلاع داد كه قصد ندارد. در اين سفر او را همراهي كند, علي برآشفته شد و به او گفت «بسيار خوب هيچ مسئله‌‌اي نيست. همين حالا هم همين كار را مي‌كنم. ابتدا به صحبت علي توجه كنيم. آيا به نظر شما طرز ارتباط او درست بود؟
ارتباط خوب:
ارتباط بد:
به نظر من بد بود زيرا او نه احساسات خود را مطرح ساخت و نه احساسات زنش را تصديق كرد. با توجه به فهرستي كه قبلاً در زمينه‌ي طرز ارتباط خوب و بد خوانديد به اين نتيجه مي‌رسيد كه او در مقام انكار بود. احتمالاً احساس بي‌اعتنايي كرد و عصباني شد, اما سعي كرد احساساتش را پنهان كند. مي‌توانست بگويد مايوس شدم, از اين بابت ناراحتم. به تو علاقمندم و واقعاً مي‌خواهم با من بيايي.» به جاي اين طرز برخورد, علي در مقام نفي و ردّ سارا برآمد و او را تحقير كرد. و اين با تصوير ذهني سارا از او, سازگار بود. سارا معتقد بود كه علي هنگام عصبانيت سرد و بد اخم مي‌شود.
علي هم چنين به احساسات سارا بي‌توجه ماند. چرا تصميم گرفته كه با او نيايد؟ چه احساسي دارد؟ وقتي اين سوالات را نمي‌كند, بي مهري و بي‌علاقگي خود نسبت به او را نشان مي‌دهد.
حالا به طرز برخورد سارا توجه كنيم. آيا رفتار او نشانه‌ي ارتباط خوب است؟ كمي فكر كنيد و با توجه به جدول ارائه شده نظر خود را در زير بنويسيد.
ارتباط خوب:
ارتباط بد:
طرز برخورد سارا هم نشانه‌اي از ارتباط بد است زيرا نه احساسات علي را تصديق كرده و نه از احساسات خود حرف زده است. به ظاهر كاملاً مشخص است كه علي احساس رنجش و عصبانيت دارد. اما ظاهراً سارا به اين احساسات او بي‌توجه است. با اين رفتار خود محور به نظر مي‌رسد و نشان مي‌دهد كه علاقه‌اي به علي ندارد. سارا از احساسات خود هم حرف نمي‌زند. تحت تاثير برخورد علي احساساتش جريحه‌دار شده است. به جاي ابراز احساسات خود، سرد و بي‌اعتنا برخورد مي‌كند.
انكار احساسات بسيار متداول است. خيلي‌ها نگرانند كه اگر احساسات خود را با صراحت مطرح كنند به خطر مي‌افتند. به احتمال قوي شما هم از چنين موقعيتي برخورداريد.
سارا مي توانست احساسات خود را بازگو كند و در تصديق احساسات علي حرف بزند. مي‌توانست بگويد: «از اين كه گفتي بايد به فكر زندگي خودم باشم بسيار دلگير و عصباني هستم. من هنوز به تو علاقمندم و دلم نمي‌خواهد روابطمان براي هميشه از بين برود. اما تو به من مي‌گويي كه به ادامه‌ي روابطمان اميدوار نباشم. نمي‌دانم آيا از اين كه با تو همسفر نمي‌شوم ناراحتي؟ ممكن است بگويي تو چه احساسي داري؟» با اين طرز برخورد علي از احساس سارا آگاه مي‌شود و در عين حال علي را تشويق مي‌كند تا احساساتش را با او در ميان بگذارد. ارتباط درستي است؛ تحقيري در كار نيست. انكاري در كار نيست و كسي نقش قرباني را هم بازي نمي‌كند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 12:58 PM  توسط م.ک.  | 





نويسنده: جن الن ديميتريوس ؛ مارك مازارلا


برخي از كارشناسان بر اين باورند كه مدل موي شخص مي‌تواند نشان‌گر تصوير شخصي, كيفيت زندگي, ميزان عملگرايي, خودنمايي, اثرگذاري و پايگاه اجتماعي و اقتصادي فرد باشد. برخي نيز بر اين باورند كه موي شخص مي‌تواند نشانگر بالندگي عاطفي و ناحيه‌ي زيستي باشد.
مفاهيم مختلف مدل‌هاي مختلف مو را در طول دهه‌هاي گذشته از نظر بگذرانيد. فرضاً, در دهه‌ي 60 و 70 قرن بيستم موي بلند شخص نشانه‌ي عصيان‌گري و شورشگري بود, اما امروزه در دهه‌ي 90 يك راننده‌ي كاميون بيابان نيز موهايش را بلند مي‌كند تا بسان سلطان موسيقي راك جلوه كند. بايد توجه داشت كه موهاي بلند دخترك 15 ساله تفسير متفاوتي با موهاي بلند يك زن 55 ساله دارد. در هر صورت, در اين قسمت حتي‌المقدور اسرار شناخته شده‌ي انواع مدل مو را در اختيار شما قرار مي‌دهيم. بايد توجه داشت كه نشانه خواني بايد همراه با نشانه‌هاي آشكار ساير ويژگي‌هاي فرد باشد تا بتواند فرد را به سوي تشخيص درست رهنمون شود.

موي مردان
موي بلند و موي كوتاه _ باور غالب اين است كه موي كوتاه نشانه‌ي محافظه كاري و سازگاري و موي بلند نشانه‌ي ماهيتي هنري و عصيان‌گري است. اين باور گهگاه درست مي‌نماياند؛ وليكن در همه‌ي موارد اين گونه نيست, زيرا موهاي بسيار كوتاه مي‌تواند نشانه‌ي موارد زير باشد:
فرد احتمالاً اهل ورزش است؛
در حال طي كردن دوره‌ي نظام بوده و يا اين كه در گذشته يك نظامي بوده است؛
شخص در سازمان و يا اداره‌اي كار مي‌كند كه مجبور است مويش را كوتاه نگه دارد؛ اين امر مي‌تواند نشان‌گر گرايشات هنري, عصيان‌گري و مدگرايي باشد (در صورتي كه مو به طور غريبي رنگ شده باشد و يا اين كه بسيار كوتاه باشد)؛
ممكن است نشانه‌ي محافظه‌كاري فرد باشد؛
احتمالاً شخص به نوعي مشغول درمان بوده و يا اين كه اين امر از ضرورت درماني ناشي شده است؛
احتمال دارد فرد اين گونه بپندارد كه جذابتر مي‌نماياند؛
فرد به دليل راحتي و سهولت كاري, موي كوتاه را ترجيح مي‌دهد.
اگر چه تامل در خصوص موارد بالا مي‌تواند براي تشخيص ماهيت اشخاص راهگشا باشد, ليكن بسندگي صرف به اين ذهنيات و كليشه‌ها مي‌تواند بازدارنده باشد.
موي آراسته: مردي كه با موي آراسته, سشوار كرده و تافت زده ظاهر مي‌شود و اين امر را با لباس و كفش گرانقيمت همراه مي‌كند, خواهان به رخ كشيدن موقعيت و پايگاه غبطه‌برانگيز اجتماعي و شغلي خود است.
اين حالت مي‌تواند نشانه‌ي كاميابي اقتصادي, خودمهم پنداري و اثرگذاري بر روي ديگران باشد. معمولاً مردان اين گونه براي موي سر خويش سرمايه‌گذاري پولي و زماني نمي‌كنند. در هر حال, استنباطي كه از اين حالت مي‌توان كرد اين است كه چنين مرداني بدين وسيله قدرت, توان مالي و برتري پايگاه اجتماعي خويش را به رخ ديگران مي‌كشند.
بعلاوه, همين برداشت را مي‌توان به ناخن‌هاي آراسته نيز تعميم داد.

نشانه‌هاي مرتبط با ريزش, كم پشتي و طاسي سر
مرداني كه معدود تارهاي موي باقيمانده بر روي سر خود را با دقت و وسواس محسوسي شانه مي‌كنند و به اصطلاح به آن حالت مي‌دهند, در واقع بدين وسيله خودخواهي خود را نشان داده و در عين حال نسبت به قضاوت و داوري ديگران غافل هستند. زماني كه من با چنين مرداني برخورد مي‌كنم, نخستين سوالي كه به ذهنم خطور مي‌كند اين است كه آيا اين مرد نمي‌داند كه ما چشم داريم و همه چيز را مي‌بينيم. نكته‌ي قابل توجه اين كه اين برداشت‌ها وحي منزل نيست و در همه‌ي حالات استثنا به چشم مي‌خورد.
استفاده از كلاه گيس و كاشتن و ترميم موي سر: مرداني كه با ترميم موي سر خويش كم پشتي و يا ريزش آن را جبران مي‌كنند, بدين وسيله نخوت و فقدان اعتماد به نفس خويش را نشان مي‌دهند. بعلاوه, بدين وسيله فرد با جذاب نشان دادن خويش اعتماد به نفس از دست رفته را كسب مي‌كند. در هر صورت, از نشانه‌هاي اين نوع اقدامات ترميمي مردان مي‌توان به مواردي چون برخورداري از امكانات مادي, نقص زدايي و ظاهر گرايي اشاره كرد.
استفاده از انواع كلاه‌ها: مردان طاسي كه از كلاه بيس‌بال براي پوشش اين نقيصه‌ي خود استفاده مي‌كنند, در واقع در برابر پير شدن از خود مقاومت نشان مي‌دهند. در اين ارتباط بايد به اين نكته توجه كرد كه بسياري از مردان طاس براي حفاظت از فرق و كاسه‌ي سر خويش در برابر آفتاب سوزان از اين كلاه‌ها استفاده مي‌كنند؛ ليكن اگر مردان طاس در منزل نيز از اين كلاه‌ها استفاده مي‌كنند, اين امر مي‌تواند نشان‌گر فقدان خودباوري و اعتماد به نفس باشد.
موي رنگ شده: مرداني كه موي سر خود را رنگ مي‌كنند, عمدتاً خواهان پوشاندن موهاي سفيد خود هستند و بدين وسيله خود را جوان مي‌نمايانند. روشن است كه اين وسيله در همه‌ي حالات و مقاطع سني نمي‌تواند راهگشا باشد. فرضاً چنان چه مرد 75 ساله‌‌اي داراي موهاي مشكي يك‌دست باشد, در آن صورت پنهان‌كاري كاملاً بي‌مورد است. در هر صورت, از ويژگي‌هاي اين اشخاص مي‌توان به خودخواهي, واقعيت گريزي و بسان كبك عمل كردن اشاره كرد.


موي صورت مردان
ريش و سبيل: برخي از مردم بر اين باورند كه ريش و سبيل مي‌تواند نشانه‌ي راز آلودگي شخص باشد. بايد توجه داشت كه اين برداشت درست نبوده و مردان به دلايل مختلف از موي صورت استفاده مي‌كنند.
در هر صورت, ريش و سبيل مي‌تواند به موارد زير دلالت كند:
مرد مي‌پندارد كه بدين شكل جذاب‌تر مي‌نماياند؛
مرد جوان بدين وسيله خود را سالدار مي‌نماياند؛
با استفاده از ريش, فرد سن و سال و چروك‌هاي صورت خود را مي‌پوشاند؛
فرد بدين وسيله نقص صورت خود را مي‌پوشاند؛
مرد ريشو بدين شكل ماهيت عصيانگرانه‌ي خويش را مي‌نماياند؛
مرد در جايي شاغل است كه از اين بابت محدوديتي را به شخص تحميل نمي‌كنند.

دقيقاً به طول و شكل و شمايل ريش و سبيل مردان توجه كنيد, زيرا ريش و سبيل‌هاي بلند مي‌تواند گرايشات سياسي ليبراليستي مردان را بنماياند. از سوي ديگر, ريش و سبيل نامرتب, كثيف و ناآراسته مي‌تواند نشانه‌ي ويژگي‌هايي چون كاهلي, دلمردگي, اختلالات و عوارض روحي و فيزيكي, فقدان قدرت داوري و ساير كاستي‌ها و نقايص بهداشتي باشد.

موهاي ساير قسمت‌ها: ابروان پرپشت و نامرتب و موهاي زياد دماغ و گوش مردان, نشانه‌ي اين است كه اين اشخاص به ظاهر خويش اهميتي نمي‌دهند. برخي از اين مردان بر اين باورند كه مرتب كردن و آراستن موهاي اين قسمت‌هاي صورت عملي نادرست و نامردانه است.

مدل موي نامتعارف و نمايان: مدل و يا رنگ موي غير عادي و نامتعارف مي‌تواند دلالت بر موارد زير داشته باشد:
ماهيت ناسازگار؛
فرد ماهيتي عصيانگرانه و شورشي دارد؛
فرد شيفته‌ي ماجراجويي است؛
فرد گرايشات مدپرستانه و هنري دارد؛
فرد داراي شغلي نامتعارف بوده و سبك زندگيش نامتعارف است؛
شخص بدين وسيله خواهان عضويت در يك گروه هم سال خاص است؛
سازگاري با مدل‌‌هاي غالب و حاكم در اجتماع؛
بي‌توجهي به صورت‌هاي ظاهر؛
ميل به منحصر به فرد بودن و جلب توجه كردن؛
تاثيرات فرهنگي (سن و سال فرد, نژاد و گروه‌هاي مختلف اجتماعي).

موي زنان
مدل موي زنان در قياس با چگونگي موي مردان محدوديت چنداني ندارد, زيرا مردم آسان‌تر انواع مدل موي سر زنان را مي‌پذيرند, چون مدگرايي عمدتاً از آن جنس مونث است. با اين وجود, موي سر نمايان و نامتعارف زنان نيز تعابير و تفاسير خاص خود را دارا مي‌باشد.
موهاي كوتاه و بلند: بر اساس فرهنگ ما, جواني و جذابيت جسماني زنان با موي بلند تعريف و تبيين مي‌شود. به همين دليل, بلندي و كوتاهي موي زنان تفاسير خاص خود را دارا مي‌باشد. حال اگر عليرغم اين نگرش فرهنگي زني مويش را كوتاه نگه دارد, بايد به موارد زير توجه كرد:
موي زيبا, كوتاه و آراسته – اين حالت مي‌تواند نشان‌گر تمايلات هنري فرد بوده و در عين حال از برخورداري مالي حكايت كند. باري, هزينه كردن مبلغ قابل توجهي از درآمد براي آرايش مو مي‌تواند نشانه‌ي اهميت دادن به ظاهر شخصي, ميل به پذيرفته شدن, اهميت دادن به نظرات ديگران و احتمالاً عدم ايمني باشد.
موي كوتاه معمولي زنان _ چون نگه داشتن موي بلند دشوار و هزينه بر است, بسياري از زنان موي خود را كوتاه مي‌كنند تا از دنگ و فنگ نگهداري موي بلند در امان باشند. در هر صورت, از نشانه‌هاي بارز اين حالت مي‌توان از عملگرايي فرد نام برد, به ويژه اگر اين حالت با ساير ويژگي‌هاي عملگرايي همراه شود.
موي بسيار كوتاه سبب توجه ديگران مي‌شود _ چنان چه لباس زني زرق و برق دار و زننده باشد, جلب توجه كردن اين حالت مو نمود مي‌يابد.
احتمال دارد كه موي بسيار كوتاه دلالت بر ضرورت‌هاي درماني داشته باشد _ فرضاً, زناني كه شيمي درماني مي‌شوند, چاره‌اي جز اين ندارند.
در رابطه با موهاي بلند بايد موارد زير را از نظر گذراند:
چون فرهنگ ما موي بلند را نشانه‌ي جذابيت و زيبايي مي‌داند, زني كه بيش از چهل سال سن دارد و در عين حال موهايش را به طور نماياني بلند نگه مي‌دارد, در برابر پير شدن از خودش مقاومت نشان مي‌دهد و ادا و اطوار جوانان و چشم نوازان را در مي‌آورد. از ويژگي‌هاي اين زنان مي‌توان به مواردي چون ذهنيت گرايي, روياپردازي و واقعيت‌گريزي اشاره كرد.
موي بلند نمايان يك زن ممكن است حالت چشم‌نوازي نداشته باشد و اين كيفيت سبب شود كه بپندارد كه بدين شكل جذابيت جنسي محسوسي كسب مي‌كند.
موي بلند نامتعارف مي‌تواند نشانه‌ي عصيانگري و ماهيت شورشي بر عليه آداب و سنن دست و پا گير و بازدارنده باشد, زيرا بسياري از زنان موي بلند نمايان را نشانه‌ي آزادي و فارغ بودن از هر گونه محدوديتي مي‌دانند. حال اگر نوع لباس زن اين برداشت را تقويت كند, در آن صورت اين نشانه انكار ناپذير مي‌شود.
موي بلند كثيف و ژوليده مي‌تواند نشان‌گر خصوصياتي چون فقدان قوه‌ي تشخيص و داوري, بيماري, كاهلي و تنبلي, تن‌آسايي, ماهيتي شورشي, دلزدگي و لاقيدي شخص باشد. در صورت كثيف بودن موي سر, براي خواندن زنان لازم است كه به ساير شاخص‌هاي بهداشتي نيز توجه شود.
موي پوش داده: پوش دادن مو مي‌تواند نشان‌گر سالمندي زن بوده و در عين حال مي‌تواند نمايانگر ناحيه‌ي زيستي زن باشد. فرهنگ حاكم بر مناطق مختلف سبب مي‌شود كه اشخاص اولويت و ارجحيت فرهنگي را در ظاهر خويش دخالت دهند.
اين حالت تا حدي كم پشتي مو را جبران مي‌كند و هم اين كه سبب صرفه‌جويي در هزينه‌هاي آرايشي مي‌شود.
رنگ مو: رنگ كردن مو در بين اين جنس طبيعي است. مگر آن كه زني مويش را به طور نامتعارفي رنگ كرده باشد و اين رنگ كاملاً به چشم بخورد. از سوي ديگر, چنان چه زني سفيدي مويش را با رنگ كردن بپوشاند, اين امر مي‌تواند گويا باشد. براي مثال, اين اشخاص متوسل به تمارض و وانمود كردن نشده و واقعيت سني خويش را به راحتي پذيرا مي‌شوند. در برابر اين گروه, اشخاصي هستند كه به دلايل حساسيت‌هاي آلرژيكي اقدام به رنگ كردن نمي‌كنند. در هر صورت, در هنگام خواندن شخصيت زنان بايد ظرايفي از اين دست نيز لحاظ شود.
موي صورت و تن زنان: در ايالات متحده, هنجار غالب فرهنگي اين است كه زنان موهاي زير بغل را زدوده و پاهاي خود را عاري از هر گونه موي زبر سازند. به علاوه, موهاي ابرو نيز بايد آراسته باشد. زني كه هراسي از رويش مو در تنش ندارد, بايد به فرهنگ ديگري تعلق داشته باشد. باري, زني كه در ايالات متحده متولد شده باشد, وليكن اقدام به زدودن موهاي نواحي مختلف تنش نكند, مي‌تواند نشانه‌هايي چون عصيانگري, دلبستگي به باور رهايي و طبيعت باوري را به دست دهد. از ساير نشانه‌ها نيز مي‌توان به افسردگي, كاهلي, دلزدگي و راحت طلبي اشاره كرد. از سوي ديگر زني كه دستي به سر و صورت خويش نمي‌كشد و نسبت به موهاي پراكنده‌ي صورت و ابروي خود بي‌توجه است, بدينسان اعتراض خود را نسبت به هنجارها و قيودات تحميلي جامعه مي‌نماياند و اهميتي به نظر ديگران در اين خصوص نمي‌دهد. بعلاوه, شايد كيفيت بزرگ شدنش بر اساس باورهاي خاصي بوده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 12:57 PM  توسط م.ک.  | 





نويسنده: دكتر هربرت فنسترهايم ؛ جين بر


نشانه‎گذاري مشكلات قاطعيت خويش
مشكلات مختلف قاطعيت چه چيزهايي هستند؟ چگونه مي‎توان به اختلاف بين قاطعيت و پرخاشگري پي برد؟ ايستادگي چه زماني درست است و چه وقتي نادرست؟ چگونه مي‎توان اصول آموزش قاطعيت را در رفتار خود مورد استفاده قرار داد؟ مانند هر چيز ديگر زندگي، چگونگي قاطعيت را نمي‎توان در سياه و سفيد طبقه‎بندي كرد، ولي به طور كلي افراد داراي مشكل را مي‎توان به هفت گروه اساسي تقسيم كرد.

انواع مشكلات قاطعيت
1ـ فرد ترسو اجازه مي‎دهد آلت دست قرار گيرد. نمي‎تواند حرفي بزند و در تمام مواقع انفعالي و صبور است. هر اندازه حالت ترس و عدم اتخاذ تصميم داشته باشيد هميشه نقطه‎اي وجود دارد كه مي‎توانيد تغييرات را از آن جا شروع كنيد.
2ـ شخصي كه مشكلات ارتباطي دارد. تصريح مي‎كنم كه قاطعيت داراي چهار مشخصه‎ي رفتاري صراحت و آشكاري، صداقت و تناسب است. ممكن است شما در يكي يا سه جزء آن توانايي نداشته باشيد، ولي غالباً در يكي فاقد قاطعيت هستيد.
ارتباط غير صريح و آشكار: تمايل به زياده‎گويي داريد و فاقد صراحت هستيد. به جاي اين كه به شوهرتان بگوييد «چون از جلو سوپرماركت رد مي‎شوي ممكن است دو كيلو گوشت بخري»؟ مي‎گوييد «مي‎دانم امروز به سلماني مي‎روي. راستي از خيابان سي و هشتم مي‎گذاري»؟ مستقيماً تقاضا نمي‎كنيد شوهرتان هم نمي‎داند چه مي‎خواهيد، به اين خاطر آن چه مي‎خواهيد به دست نمي‎آوريد. تمرين بيان مطالب به طور مستقيم و ساده و بدون شاخ و برگ مي‎تواند الگوي رفتاري شما را تغيير دهد.
ارتباط غير صادقانه و قاطعيت دروغي: ظاهراً قاطعيت نشان مي‎دهيد، ولي در گفتارتان صداقت نداريد. شما مي‎گوييد «از ديدنت خوشحالم، مدت‎هاست كه به تو فكر مي‎كنم»، در حالي كه اين طور نيست و طرف اين را مي‎داند. اين امر نمي‎تواند نزديكي و صميميت ايجاد كند.
ارتباط نامتناسب: مسئله‎ي درستي را در وقت نامناسب مطرح مي‎كنيد. مثلاً موقعي كه شوهرتان درباره‎ي روز سختي كه در اداره داشته صحبت مي‎كند، شما اشتباهات او را به ميان مي‎كشيد و بحث مي‎كنيد. ممكن است شما صريح و صادق باشيد، ولي رفتار ساده‎لوحانه و غير بالغانه‎ي شما در روابط ايجاد مشكل كند و به جاي نزديكي ايجاد فاصله نمايد.
3ـ نيمه قاطعيت: افراد ممكن است در يك بخش قاطعيت موفق شوند و در قسمت ديگر شكست بخورند. ممكن است بتوان احساسات دلسوزانه‎ي خود را هر جا ابراز كرد، ولي به طور كلي نتوان احساسات خود را نشان داد.
مردي ممكن است در اداره كاملاً حالت انفعالي داشته باشد، ولي در خانه مانند يك ديكتاتور رفتار كند يا اين كه در اداره يا ارتباطات اجتماعي قاطع باشد، ولي در مقابل همسرش نتواند قاطع عمل كند.
تشخيص مرز قاطعيت خيلي باريك است. شما ممكن است در كار قاطع باشيد، ولي با يك سرپرست، يك زيردست، يا فقط يك شخص به خصوص اين طور نباشيد. ممكن است شما در روابط فرد با فرد قاطع باشيد، ولي در مقابل عده‎اي چنين نباشيد. مثلاً خانمي با همه قاطع است، ولي در مقابل خدمتكاري كه هفتگي براي او كار مي‎كند اين طور نيست يا بعضي از افراد در مقابل همه قاطع هستند به جز مادرزنشان.
4ـ شخص با نقص رفتاري. بعضي‎ها نمي‎توانند تماس چشم در چشم برقرار كنند، با كسي حرفي بزنند و برخوردي داشته باشند، يا سر صحبت را باز كنند. اين مهارت‎هاي قاطعيت را مي‎توان ياد گرفت.
5ـ شخص با موانع به خصوص: بعضي‎ها مي‎دانند چه مي‎توانند بكنند و قدرت انجام آن را هم دارند، ولي ترس از طرد شدن، خشم، كنجكاوي، انتقاد، نزديكي، يا دلسوزي مانع از انجام كار آن‎ها مي‎شود.
ايده‎هاي نادرست: فرق بين تجاوز و قاطعيت را نمي‎دانيد. مي‎دانيد چگونه كاري را انجام دهيد، اما حق خود را در انجام آن مورد سؤال قرار مي‎دهيد.
داشتن نظر اشتباه نسبت به واقعيات اجتماعي: انواع گوناگون روابطي را كه با افراد مختلف وجود دارد درك نمي‎كنيد. فكر مي‎كنيد با يك غريبه بايد مانند يك دوست رفتار كرد. هيچ وقت به نظرتان نمي‎رسد كه با غريبه مانند يك غريبه و با دوست مانند دوست بايد رفتار كرد. به طور مثال يك بيمار جديد اعلام كرد «من به كسي اعتماد نمي‎كنم». تحقيقات نشان داد كه او به كساني كه پول دارند يا داراي اطلاعات اقتصادي هستند اعتماد مي‎كند.
اشتباه او: فكر مي‎كرد چون نمي‎توان در همه چيز به كسي اعتماد كرد، پس بايد به كسي اعتماد نكرد.
داشتن يك ايده‎ي اشتباه در واقعيت روان‎شناختي: شما در مورد نگراني نگران هستيد، در مورد اضطراب مضطرب مي‎شويد، درك نمي‎كنيد كه در مواقعي، زندگي مشكلاتي پيش مي‎آورد و اضطراب واكنش مناسبي است. مردي با يك سلسله مشكلات نزد من آمد: اخيراً پدرش به طور ناگهاني فوت كرده بود، همسرش به علت سرطان تحت عمل جراحي قرار گرفته بود، به تازگي كارش را از دست داده بود و پسرش هم زنداني شده بود. چون به خاطر اين چيزها افسرده و نااميد شده بود فكر مي‎كرد عصبي است. طبيعي است وقتي كه زندگي اين طور صريح حرف مي‎زند شخص مضطرب و ناراحت مي‎شود. به هر حال به جاي گفتن اين كه «خوب من در موقعيت بدي هستم به همين علت ناراحتم» نتيجه مي‎گيريد كه «چون عصبي هستم خيلي نگرانم، پس بهتر است در فكر اين امر باشم». به خاطر توجه به اختلال عصبي مانع خودانگيختگي خويش مي‎شويد. در مواردي مانند آن چه ذكر كردم مطمئناً بهتر است به خويشاوندان و دوستان متوسل شويد تا به درمان‎گر.
ندادن استقلال رأي به ديگران: فكر مي‎كنيد به خاطر دلايل منطقي‎تان ديگري نيز بايد با شما هم عقيده باشد، ولي غالباً ديگري به علت نيازها، احساسات، و گرفتاري‎هايش نمي‎تواند با شما هم عقيده باشد.
احساس مي‎كنيد تا زماني كه كار درستي انجام مي‎دهيد بايد موفق و پيروز باشيد: اگر اين طور نشود عيب و علتي در كار شماست. واقعيت بدين صورت عمل نمي‎كند. شما ممكن است درخواست اضافه حقوق بكنيد و مستحق آن هم باشيد، ولي وضع اقتصادي مؤسسه‎ي شما امكان پرداخت اضافه حقوق را نداشته باشد.
6ـ شخص داراي عادات مزاحم: چون ياد گرفته‎ايد كارها را به طور نادرست انجام دهيد ممكن است در كاري كه مي‎خواهيد انجام دهيد مشكل داشته باشيد. من اين عادات مزاحم را «سندرم ساندويچ بادام زميني» مي‎نامم. من براي بيمارانم اين سندرم را با بيان داستان دو كارگري كه با هم ناهار مي‎خورند شروع مي‎كنم. يكي سفره‎ي خود را باز كرد و ساندويچ خود را برداشت و گازي به آن زد و گفت: «اوه، دومرتبه ساندويچ بادام زميني! من از ساندويچ بادام زميني متنفرم».
رفيقش به او گفت: «چرا به همسرت نمي‎گويي براي ناهارت اين ساندويچ را درست نكند»؟
مرد اولي پاسخ داد: «همسرم! من ساندويچم را خودم درست مي‎كنم».
اگر بدانيد رفتار ناخواسته‎ي شما چيست ممكن است توانايي تغيير آن را داشته باشيد. اما ممكن است بدانيد رفتار ناخواسته‎ي شما چيست، ولي هرگز به فكر تغيير آن نيفتيد و به خوردن ساندويچ بادام زميني ادامه دهيد.

سرگذشت
«بيژن» كه اخيراً دكتراي خود را گرفته به علت مشكل شغلي نزد من آمد. او از درس دادن در كالج لذت مي‎برد، اما اخيراً كارش را خسته كننده و كسالت‎آور مي‎ديد. مذاكرات ما روشن ساخت كه اين امر از موقعي كه پايان نامه‎ي دكتراي خود را مي‎نوشت شروع شد. چون خيلي گرفتار بود نمي‎توانست خود را كاملاً براي كلاس آماده كند، به اين خاطر هر چه به نظرش مي‎رسيد تدريس مي‎كرد. بعد از اتمام پايان‎نامه اين عادت جديد خود را ادامه داد. «بيژن» متوجه شد اين دروس نامرتب و سطحي است. وقوف بر اين امر باعث ايجاد عدم رضايت و افسردگي او شد. اين نكته به نظرش نرسيده بود كه در اين مورد كاري بكند.
من داستان ساندويچ بادام زميني را براي او گفتم. او قبول كرد كه آماده ساختن دوباره دروس كلاس براي او امكان دارد. در وسط ترم بعدي تلفني به من اطلاع داد كه با آن كار لذت درس دادن دوباره برگشته است.
7ـ فردي كه با فرزندان خود مشكل قاطعيت دارد: پدران و مادران مي‎خواهند فرزندانشان با قاطعيت رشد كرده افراد با عزت‎نفسي شوند، ولي آن‎ها از درك اين مطلب غافلند كه مهارت‎هاي مختلف قاطعيت لازم است تا شخص مستقل شود و بتواند با ديگران روابط نزديك برقرار كند؛ ضمناً آن‎ها نمي‎دانند كه مشكلات قاطعيت آن‎ها چگونه روي فرزندانشان اثر مي‎گذارد.
پدران و مادران بايد نمونه‎ي درست و صحيحي باشند. اگر فرزندتان ببيند شما به خود احترام مي‎گذاريد، براي منافع خود ايستادگي مي‎كنيد، صداقت نشان مي‎دهيد او هم ياد مي‎گيرد اين كارها را بكند. اگر شما در عمل خود را قاطع نشان ندهيد، هر نوع گفتاري كه داشته باشيد و هر راهنمايي كه بكنيد باعث قاطعيت او نخواهد شد. دو نكته را به ياد داشته باشيد:
الف ـ شما ممكن است به طور كلي كاملاً قاطع باشيد ولي با فرزندانتان مشكل داشته باشيد، چون مي‎خواهيد از تكرار بحث‎ها و عدم موافقت‎هايي كه بين شما و والدينتان وجود داشته جلوگيري كنيد.
ب ـ اگر خودتان زندگي كاملي داشته باشيد كمتر به نيابت از طرف آن‎ها عمل مي‎كنيد و به آن‎ها امكان مي‎دهيد تا خودشان راهشان را پيدا كنند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 12:57 PM  توسط م.ک.  | 




نويسنده: اشو



فردريش نيچه مي‎گويد: «بزرگ‎ترين فاجعه آن روزي به سراغ بشريت مي‎آيد كه خيال‎پردازان ناپديد گردند» سراسر تكامل انسان به اين سبب بوده است كه انسان درباره‎اش خيال‎پردازي كرده است. آن چه ديروز يك رويا بود، امروز يك واقعيت است و آن چه امروز يك روياست، فردا به واقعيت خواهد پيوست.
همه‎ي شاعران، موسيقي‎دانان و عارفان خيال‎پردازند. در حقيقت خلاقيت محصول نوعي خيال‎پردازي است.
اما اين روياها آن روياهايي كه زيگموند فرويد به تحليل آن مي‎پرداخت، نيست. بنابراين بايد بين روياي يك شاعر، يك مجسمه‎ساز، يك معمار، يك عارف و يك رقصنده از يك سو و روياي يك ذهن بيمار از سوي ديگر تمايز قائل گرديد.
بسيار مايه‎ي تأسف است كه زيگموند فرويد درباره‎ي خيال‎پردازان بزرگي كه شالوده‎ي كل تكامل انساني را تشكيل مي‎دهند، دست روي دست گذاشته است. او فقط با رويكردي روان‎شناختي به افراد بيمار نزديك شد و از آن جا كه كل تجربه‎ي زندگي‎اش تحليل روياهاي افراد جامعه‎ستيز و رواني بود، خود واژه‎ي خيالبافي مطرود و منفور ماند. هر چند ديوانه به خيالبافي مي‎پردازد، اما خيالاتي كه در سر مي‎پرورد، براي خود او نيز مخرب است. فرد خلاق خيالبافي مي‎كند، اما روياهايش دنيا را غنا مي‎بخشد.
به ياد ميكل‌آنژ مي‎افتم. او داشت از بازاري كه در آن همه نوع سنگ مرمر يافت مي‎شد، عبور مي‎كرد كه چشمش به سنگ زيبايي ‎افتاد. قيمت را جويا ‎شد. صاحب مغازه گفت: «مي‎تواني اين سنگ را مجاني برداري، چون مدتي است اين جا افتاده و فضاي زيادي را اشغال كرده … دوازده سال است كه هيچ كس حتي احوالش را نپرسيده. من هم چشمم آب نمي‎خورد اين تخته سنگ حتي به درد لاي جرز بخورد.»
ميكل آنژ سنگ را برداشت و تقريباً يك سال تمام بر روي آن كار ‎كرد و چه بسا زيباترين مجسمه‎اي را كه تا به حال دنيا به خود نديده است را ‎ساخت و همين چند سال پيش ديوانه‎اي سعي ‎كرد آن را نابود كند. اين مجسمه كه در واتيكان قرار داشت مجسمه‎اي از عيسي مسيح پس از باز شدن از صليب بود كه بر روي پاهاي مادرش، مريم مقدس، بي‎جان دراز كشيده بود. من فقط عكس آن را ديده‎ام، اما اين مجسمه چنان طبيعي و زنده است، كه گويي عيسي هر آن قرار است از خواب بيدار شود. و او با چنان هنرمندي بي‎نظيري آن مرمر را تراشيده بود كه مي‎توانستي اين هر دو را احساس كني ـ قدرت مسيح و شكنندگي مسيح. و اشك در چشمان مريم مقدس، مادر عيسي مسيح، حلقه زده …
چند سال پيش بود كه ديوانه‎اي با چكش به جان اين شاهكار ميكل آنژ افتاد و وقتي دليل اين كار را از آن ديوانه پرسيدند، جواب داد: «من هم مي‎خواهم مشهور شوم. ميكل آنژ يك سال جان كند تا مشهور شد. من فقط بايد پنج دقيقه وقت مي‎گذاشتم تا كل مجسمه را خراب كنم و الان اسم من تيتر اول روزنامه‎هاي سراسر دنيا شده است!
هر دو نفر بر روي سنگ مرمر واحدي كار كرده بودند، يكي آفرينشگر بود و ديگري فقط يك ديوانه‎ي زنجيري.
پس از يك سال كه ميكل آنژ كار مجسمه را به پايان رساند، از سنگفروش خواست كه به منزلش بيايد تا چيزي را به او نشان دهد. سنگفروش كه نمي‎توانست آن چه را مي‎بيند باور كند، گفت «اين مرمر زيبا را از كجا آورده‎اي؟»
و ميكل آنژ گفت: «به جا نياوردي؟ اين همان سنگ بدقواره‎اي است كه دوازده سال آزگار جلوي مغازه‎ات خاك خورد.» و من اين واقعه را خوب به خاطر سپرده‎ام كه سنگفروش پرسيد: «چي شد فكر كردي كه اين سنگ بدقواره مي‎تواند به چنين مجسمه‎ي زيبايي تبديل شود؟»
ميكل آنژ گفت: «من در اين باره فكر نكردم. من روياي ساختن چنين مجسمه‎اي را در سر داشتم و وقتي از كنار آن قطعه سنگ مي‎گذشتم، ناگهان مسيح را ديدم كه مرا صدا مي‎زد: «من در اين سنگ محبوسم. آزادم كن، كمك كن تا از اين سنگ بيرون بيايم.» و من دقيقاً همان مجسمه را در آن سنگ ديدم. بنابراين من فقط كار ناچيزي انجام دادم؛ من بخش‎هاي اضافي و غير ضروري سنگ را كندم و بيرون ريختم تا مسيح و مادرش هر دو از اسارت خويش آزاد گرديدند.»
چه خدمت بزرگي براي بشريت بود اگر فردي با قابليت زيگموند فرويد،‌ به جاي روانكاوي بيماران رواني و تحليل روياهاي آن‎ها، بر روي روياها و خيالپردازي‎هاي كساني كار مي‎كرد كه از نظر روان‎شناسي سالم بودند و نه تنها سالم كه افرادي خلاق و آفرينشگر بودند. تحليل روياهاي اين عده نشان خواهد داد كه همه‎ي روياها واپس خورده نيستند، بلكه روياهايي هستند كه از شعوري خلاق‎تر از مردمان عادي نشأت گرفته‎اند. و روياهاي آن‎ها بيمارگونه نيست، بلكه به طرزي واقعي و اصيل سالم است. سراسر تكامل انسان و آگاهي او به وجود همين خيال‎پردازان بستگي داشته است.
كل هستي يك واحد ارگانيك است. شما فقط دست به دست همنوعان خود نمي‎دهيد، بلكه دست به دست درختان هم مي‎دهيد. شما نه تنها با هم نفس مي‎كشيد، بلكه كل كائنات با هم نفس مي‎كشد.
جهان در يك هارموني عميق به سر مي‎‎برد. تنها انسان زبان هارموني را فراموش كرده است و من اين جا هستم كه آن را به يادت آورم. ما در حال خلق هارموني نيستيم؛ هارموني واقعيت ماست. اين درست همان چيزي است كه از ياد برده‎اي. چه بسا به قدري بديهي است كه شخص تمايل دارد آن را فراموش كند شايد هم در هارموني به دنيا آمده باشي؛ تو چه طور مي‎تواني در فكر آن باشي؟
در حكايتي قديمي آمده است كه ماهي‎يي كه سرآمد مغز متفكران بود، از ماهي ديگري پرسيد: «درباره‎ي اقيانوس خيلي چيزها شنيده‎ام، پس اين اقيانوس كجاست؟» و آن ماهي در اقيانوس بود و همه‎ي عمرش را در اقيانوس به سر برده بود؛ هرگز هيچ جدايي يا مفارقتي از آن اتفاق نيفتاده بود. او هرگز اقيانوس را به عنوان شيئي مجزا از خود نديده بود. ماهي پيري آن فيلسوف جوان را در گوشه‎اي گير آورد و به او گفت: «اقيانوس همان است كه در آن زندگي مي‎كنيم.»
اما فيلسوف جوان گفت: «شوخي‎ات گرفته؟ اين آب است و تو به اين مي‎گويي اقيانوس؟ من بايد بيشتر تحقيق كنم و از افراد عاقل‎تري حقيقت را جويا شوم.»
يك ماهي فقط هنگامي اقيانوس را مي‎شناسد كه ماهيگيري او را بگيرد، از اقيانوس بيرون بياورد و بر روي شن‎ها پرتابش كند. بعد او براي نخستين بار درمي‎يابد كه هميشه در اقيانوس زندگي مي‎كرده است، اقيانوس زندگي اوست و بدون اقيانوس نمي‎تواند زنده بماند.
اما در مورد انسان مشكل اينجاست كه نمي‎توان او را از هستي بيرون آورد. هستي لايتناهي است. هيچ ساحلي ندارد كه به دور از هستي بر روي آن قرار بگيري و از آن جا هستي را مشاهده كني. هر جا كه باشي، جزوي از آن خواهي بود.
ما همه با هم نفس مي‎كشيم. ما همه اعضاي يك اركستر هستيم. درك اين موضوع تجربه‎ي عظيمي است ـ آن را خيالبافي نخوان، كه خيالبافي و روياپردازي از سر دولت زيگموند فرويد معناي تلويحي بسيار نادرستي را يدك مي‎كشد، و گرنه اين يكي از زيباترين و شاعرانه‎ترين واژه‎هاست.
و فقط ساكت بودن، فقط شادمان بودن، فقط بودن ـ در اين سكوت احساس خواهي كرد كه در پيوند با ديگران هستي. وقت فكر كردن تو از ديگران جدا هستي، زيرا افكاري در ذهنت به تجلي و درخشش درمي‎آيند كه با افكار فردي ديگر متفاوت است. اما اگر هر دو خاموش باشيد، آن گاه همه‎ي ديوارهاي موجود در بين شما دو نفر محو مي‎گردد.
دو سكوت نمي‎تواند دو تا باقي بماند. آن‎ها يكي مي‎شوند.
همه‎ي ارزش‎هاي والاي زندگي ـ عشق، سكوت، سعادت، جذبه، پارسايي ـ تو را از يك وحدانيت جهان شمول آگاه مي‎سازد. هيچ كس ديگري جز تو وجود ندارد؛ ما همه چهره‎هاي متفاوتي از يك واقعيت، ترانه‎هاي رنگارنگي از يك آوازه‎خوان، رقص‎هاي مختلفي از يك رقصنده هستيم. ما همه پرده‎هاي نقاشي متفاوتي هستيم ـ اما نقاش يكي است.
ولي نامش را رويا نگذار، زيرا با رؤيا خواندن آن تو نمي‎فهمي كه رؤيا يك واقعيت است. و واقعيت مي‎تواند بسيار زيباتر از هر رويايي باشد. واقعيت بسيار وهم‎انگيز، الوان‎تر، مسرت‎بخش‎تر، پر جذبه و شورانگيزتر از آن است كه قادر باشي تصورش را بكني. اما ما در ناآگاهي به سر مي‎بريم…
نخستين ناآگاهي ما اين است كه فكر مي‎كنيم از همه جداييم. اما من تأكيد مي‎كنم كه هيچ انساني جزيره نيست؛ ما همه بخشي از يك قاره‎ي وسيع هستيم. تنوع وجود دارد، اما چيزي نيست كه ما را از هم جدا كند. تنوع به زندگي غناي بيشتري مي‎بخشد و بخشي از ما در كوه‎هاي هيمالياست، بخشي در ستارگان و بخشي در گل‎هاي سرخ. بخشي از ما در پرنده‎اي در پرواز به سر مي‎برد و بخشي در سبزي درختان. ما همه جا پخش هستيم. تجربه كردن آن به عنوان واقعيت، كل نگرش تو را نسبت به زندگي، هر عمل تو را و خود و وجودت را دگرگون خواهد كرد.
تو آكنده از عشق خواهي شد. سراسر وجودت آكنده از تكريم به زندگي خواهد شد. تو براي نخستين بار ـ به زعم من ـ به راستي متدين خواهي شد ـ نه يك مسيحي، نه يك هندو، نه يك يهودي، كه متديني خالص و راستين.
واژه‎ي (دين) واژه‎اي زيباست و از ريشه‎اي مشتق مي‎شود كه معنايش گردهم آوردن كساني است كه از روي ناآگاهي و جهل متفرق گرديده‎اند؛ به دور هم جمع كردن آن‎ها، بيدار كردن آن‎ها، به طوري كه بتوانند ببينند كه از هم جدا نيستند. آن وقت تو نمي‎تواني حتي به يك درخت صدمه بزني. آنگاه عشق، رأفت و همدردي تو به تمام معنا خودانگيخته است ـ نه اكتسابي، نه از روي انضباط. اگر عشق انضباط باشد، ساختگي است. اگر عدم خشونت اكتسابي باشد، دروغين است. اگر همدلي را از بيرون به كسي تزريق كرده باشند، كاذب است. اما اگر خود به خود بي‎هيچ تلاشي از درون جوشيده باشد، از واقعيت ژرف و بي‎نظيري برخوردار خواهد بود.
در گذشته به اسم دين جنايات بسياري صورت گرفته است: مردم بيشتر به دست افراد به ظاهر مذهبي كشته شده‎اند تا ديگران. يقيناً اين جور مذاهب همگي كاذب و ساختگي بوده‎اند.
روزي از ولز كه اثر بي‎نظيرش «تاريخ جهان» را به تازگي به چاپ رسانده بود، پرسيدند: «درباره‎ي تمدن چه فكر مي‎كنيد؟»
و او گفت: «ايده‎ي خوبي است، اما يكي بايد آستين بالا بزند و آن را به وجود بياورد.»
تا به امروز نه ما متمدن بوده‎ايم، نه با فرهنگ و نه متدين. ما به نام تمدن، فرهنگ و دين همه نوع اعمال وحشيانه، بدوي، مادون انساني و حيواني انجام داده‎ايم.
انسان از واقعيت بسيار به دور افتاده است. او بايد چشمش را به اين حقيقت باز كند كه ما همه يكي هستيم. و اين يك فرضيه نيست؛ اين بدون استثناء تجربه‎ي همه‎ي مكاشفه‌گران در همه‎ي اعصار بوده است كه سراسر هستي يكي است ـ يك واحد ارگانيك.
بنابراين هيچ تجربه‎ي زيبايي را با رويا عوضي نگير. رويا خواندن اين تجربه، بر واقعيت آن خط بطلان مي‎كشد. روياها را بايد به واقعيت تبديل كرد، نه واقعيت را به رويا.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 12:56 PM  توسط م.ک.  | 






نويسنده: لوئيز.ل.هي ؛ جو آن ؛ بوري سنگو



دكتر جوآن بوري سنكو رئيس موسسه علم سلامت ذهن / بدن و نويسنده پنج كتاب پر فروش است كه بعضي از آن‎ها عبارتند از: نيروي شفاي ذهن، آتش دروني روح، توجه به بدن و تعمير ذهن. او رييس سابق كلينيك ذهن / بدن بيمارستان دولتي نيوانگلند بود و اينك استاديار دانشكده دارويي‎ هاروارد و بيولوژيست سلول‎هاي سرطاني است. در ضمن مي‎توان اضافه كرد كه او آموزگار يوگا و مديتيشن نيز هست.
يكي از روزهاي صاف و شفاف، تصميم گرفتم در طبيعت وحشي كلورادو، جايي كه سكونت دارم، پياده‎روي كنم. معمولاً خيلي كم اتفاق مي‎افتد كه بلنديهاي كوه راكي اين چنين هواي آبي و نيلگون داشته باشد. خورشيد اوائل بهار مثل آبشاري طلايي رنگ از لابلاي درختان بلند كاج فرو مي‎ريخت و تلالو عجيبي از تركيب نور و بلوري كه از جنبش برفي كه در حال آب شدن بود به وجود آورده بود. ابرهاي لايه لايه سبز و خاكستري، مثل ابر پريان تمام سطح كوه را پوشانده بود و زيبايي آن نفس را در سينه تنگ مي‎كرد. در حالي كه در جاده قدم برمي‎داشتم و از زيبايي بي‎همتايي اطراف خود مات و مبهوت بودم، تصميم گرفتم قبل از رانندگي و رفتن به بيمارستان عمومي شهر (جهت نمونه برداري از بافت سينه جهت تشخيص سرطان) و تحمل درد ناشي از آن، كمي استراحت كنم. بي‎اختيار ليستي بي‎انتها از داروهاي مهلكي را كه امكان داشت مجبور به استفاده از آن‎ها شوم، مرور كردم: از حركت بازماندم. فقط جسمم نبود كه ممكن بود خطر بزرگي را تجربه كند، زندگي‎ام نيز آن طور كه بايد و شايد بر وفق مراد نبود ليوان معروف روان‎شناسي، حتي نيمه پر آن هم آلوده و كثيف به نظر مي‎رسيد. پسر جوانم حدود بيست و دو سال داشت و از جدايي عنقريب من و همسرم بعد از 24 سال زندگي زناشويي رنجور، نگران و ناراحت بود. حال خودم بدتر از او بود و البته همه تقصيرها هم از جانب من بود. من بيش از اندازه خسته و آتشين مزاج بودم. اين هم تقصير خودم بود.
آن هم من كه قرار بود به نوعي براي ديگران نمونه باشم و مورد تقليد قرار گيرم.
احساسات منفي مانند ترس، عصبانيت و عدم خويشتن دوستي و رضايت با نداي منفي و ناهنجار دروني‎ام، دست به يكي مي‎كردند و قادر نبودند مرا كه براي ايجاد آرامش در خود، در آن جاده زيبا و بي‎همتا پياده‎روي مي‎كردم آرام كنند.
از اين افكار سمي و زهرآگين زماني رها شدم كه دردي شديد و ناگهاني سراسر وجودم را فرا گرفت. دردي بود كه با فيلم افكار منفي كه سراسر وجودم را فرا گرفته بود هماهنگي داشت و مرا به كلي از حمله ناگهاني و سريع يك سگ غافل‎گير كرد. سگي از نژاد (جرمن شفرد). سگ خيز برداشت و در كمال قدرت و قوت مرا از پشت به زمين انداخت. در اين لحظه خود را در بيمارستان و بخش اورژانس آن در حالي مي‎يابم كه پزشكان دارند آمپول‎هاي بلند و آزار دهنده ضد كزاز به من تزريق مي‎كنند و من چاره‎اي جز تحمل ندارم زيرا آن سگ قوي هيكل حتماً هار بوده است. هيچ شكي نبود كه من قرار نمونه‎برداري را از دست داده بودم و مي‎بايست تحمل درد و شكنجه آن را به بعد موكول كنم. در اين حالت طرح فيلم تخيلي من در يك چشم بر هم زدن تغيير جهت داد و من باز هم هنر پيشه درجه اول يك فيلم تراژدي شدم. هيچ شكي نبود و نمي‎توانست جز اين باشد! به فكرم رسيد اول خودم را معاينه كنم و ببينم عمق زخمي كه بر روي رانم ايجاد شده چه قدر است. به پشت خزه‎هاي كنار جاده رفتم و دستم را روي محل درد كشيدم و منتظر بودم كه به خون فراوان و لخته شده آلوده شود. وقتي به آن نگاه كردم در كمال شگفتي متوجه شدم كه كاملاً تميز بود، تميز تميز. با دقت بيشتر به روي پايم، فقط حاشيه‎اي قرمز و متورم ديدم كه از رديف دندان آن سگ ايجاد شده بود. فقط همين و نه بيشتر … پوست تنم اصلاً بريده نشده و دندان آن سگ در تنم فرو نرفته بود.
از شوق و شعف همانند ديوانگان به هوا مي‎پريدم و با سروصداي فراوان خدا را شكر مي‎كردم. من از رفتن به اتاق سوانح و فوريت پزشكي معاف شده بودم. هيچ گونه نشاني از كزاز در من نبود و قرار نبود به خاطر ابتلا به مرض هاري به مرگ تدريجي محكوم شوم و بميرم. به قرار ملاقات با دكتر و نمونه برداري هم مي‎رسيدم. وه كه چه خوشبخت بودم.
ناگهان فيلم تخيلي و منفي كه در ذهن مريض خود مشغول ساختن آن بودم به نظرم مضحك و مسخره آمد. آن سگ از يك حيوان بدجنس و دشمن، به يك فرشته نجات تبديل شد كه نگاهش به من اين ندا را مي‎داد: بلند شو، تو اي انسان ديوانه و نفهم. درخشش خورشيد و گرماي آن را روي صورت خود احساس كن و بازي باد را با موهايت حس كن و ببين كه دنيا چه قدر زيبا است. لحظات و زندگي، زيبا و جوانند و موقعيت‎هاي بي‎پاياني براي تجربه همه خوبي‎ها و آفرينش زندگي جديد وجود دارد.
حجاب و پرده فراموشي از مقابل چشمانم برداشته شد و من ناگهان سراسر وجودم را سرشار از شوق زندگي ديدم. هر نفسي كه مي‎كشيدم گنجي و هر قدمي كه برمي‎داشتم معجزه بود. تغيير آن حال، افسردگي مفرط و انديشه موهومي كه مايه‎ي وسوسه من شده و آزارم مي‎داد و مرا به مبارزه مي‎طلبيد باعث شد كه دريابم معناي زندگي و زنده بودن بسيار والاتر و ارزنده‎تر از آن است كه مي‎پنداشتم و من بودم كه مي‎بايستي به زندگيم صحت و سلامت ببخشم. صلح و آرامش فراواني اطراف مرا هم چون بالاپوشي از شبنم فرا گرفت. خودم را در آغوشي نامريي محصور يافتم كه وجودش برايم قابل رويت نبود.
سپاس همانند دنده‎اي است كه مي‎تواند مكانيزم افكار ما را از موقعيت وسواس ـ عقده روحي ـ به آرامش درون تغيير جهت دهد و ما را از به هم فشردگي و عقده روحي به خلاقيت وا دارد. سپاس نيرويي به ما مي‎بخشد كه مي‎توانيم توسط آن، ترس را به عشق و آرامش تبديل كنيم و به معني واقعي كلمه در زمان “حال” واقع شويم. سپاس خود به طور طبيعي به سراغ ما مي‎آيد، فقط بايد ريلكس و رها بود! يكي از جنبه‎هاي خوب و لذت بخشي كه از سابقه خانواده مذهبي‌ام, به من به ارث رسيده، سپاس و تشكر در سراسر روز مي‌باشد. دعاهايي كه در آن‎ها از خداوند به خاطر اين كه زمين را آفريده و در آن موقعيت‎هاي بيشماري براي بشر به وجود آورده است، سپاسگزاري مي‎شود. در ازاي ديدار ستاره‎‌اي درخشان در آسمان بايد سپاس گزارد و دعا خواند، براي غذا، آب، شربت و همه خوبي‎هاي عالم بايد سپاس گفت. براي دستشويي رفتن و قضاي حاجت كه اين همه به ما آرامش مي‎دهد و باعث سلامتي ما است، بايد سپاس گذارد. من مي‎خواهم مطلب ديگري به تفكر سپاس اضافه كنم و بگويم به خاطر تمامي مسائلي كه در عرض روز با آن‎ها مواجه مي‎شويم، به خاطر كاينات بي‎انتها و به خاطر رمز و راز بي‎انتهايي كه “خدا” ميناميمش نيز بايد تشكر كنيم. من بايد از خداوند به خاطر آفرينش آن سگ قوي هيكل كه بيدار و هشيارم كرد، سپاس فراوان بگذارم.
زماني در جلساتي كه براي خدمات شفا در كليساي شهر برگزار مي‎شد، شركت مي‎كردم. در آن كليسا كشيشي آگاه بود كه ما را وا مي‎داشت “به خاطر آن چيزهاي كه در زندگيمان نياز به شفا ندارد، دعا كرده و شكر كنيم”… پس، خدا را شكر كه آن سگ، پوست مرا از هم ندريد. خدا را شكر به خاطر جواب نمونه‎برداري از سينه‎ام كه منفي بود. خدا را شكر كه سلامتم و قادرم حداقل از اين زمان تا زماني ديگر به خاطر همه چيز سپاس بگذارم. پس، امشب، قبل از اين كه به خواب بروي, لحظه‎اي به خود فرصت بده و حداقل به خاطر پنج چيز كه در زندگيت نياز به شفا ندارند، تشكر كن. هنگام در‎گيري با افكار منفي و حوادثي كه در آن لحظه به نظرت غلط و اشتباه مي‎آيند به خاطر داشته باش و به ياد بياور كه بايد به خاطر چيزهائي كه نياز به شفا ندارند نيز سپاس بگذاري و براي تمامي چيزهايي كه درست و خوب منطقي و بر وفق مرادت هستند. شكر كني

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1:3 PM  توسط م.ک.  | 

 


نويسنده: آل ريس جك تروت



بسياري از مردم بر اين باورند كه مسأله اساسي در بازاريابي اين است كه مشتري را متقاعد كنند كه داراي بهترين محصول يا خدمت هستند. اين باور، درست نيست، اگر شركت شما سهم اندكي در بازار داشته باشد و مجبور باشيد با رقباي بزرگ‎تر و پولدارتري مبارزه كنيد، در آن صورت استراتژي بازاريابي شما، احتمالاً از ابتدا نادرست بوده است. شما نخستين قانون مديريت و روان‎شناسي بازار را نقض كرده‎ايد.
مسأله اصلي در بازاريابي، بناي پايگاهي است كه در آن، در جايگاه نخست باشيد. اين قانون رهبري است: اول بودن، برتر از بهتر بودن است. وارد شدن به دنياي ذهن شخص بسيار ساده‎تر از آن است كه او را متقاعد سازيد محصولي كه شما ارائه مي‎دهيد بهتر از محصول كسي است كه، بيشتر از شما به ذهن او وارد شده است.
براي اثبات قانون رهبري، مي‎توانيد دو سؤال زير را از خودتان بپرسيد
نام نخستين كسي كه به تنهايي بر فراز اقيانوس اطلس پرواز كرد چه بود؟ چارلز ليندربرگ، درست است؟
نام دومين كسي كه به تنهايي بر فراز اقيانوس اطلس پرواز كرد چه بود؟ پاسخ دادن به اين پرسش چندان ساده نيست. نظر شما چيست؟
دومين كسي كه بر فراز اقيانوس اطلس پرواز كرد، برت هينكلر بود. برت، خلباني بهتر از چارلي بود ـ او با سرعت بيشتر و با مصرف سوخت كمتري پرواز كرد. اما چه كسي از او اطلاع دارد؟ (او خانه‎اش را ترك كرد و تاكنون خانم هينكلر اطلاعي از وي نيافته است.)
علي‎رغم برتري مسلم رويكرد ليندبرگ، بيشتر موسسات، راه هينكلر را برمي‎گزينند. آن‎ها صبر مي‎كنند تا بازار جديدي پديد آيد، سپس با محصول بهتري، كه در بيشتر موارد نام تجارتي آن‎ها را دارد، وارد بازار جديد مي‎شوند. در محيط رقابتي امروز، يك محصول تكراري، با يك نام برگرفته از محصولات ديگر خط توليد شركت، براي تبديل شدن به يك نام تجارتي بزرگ و سودآور، شانس اندكي خواهد داشت.
نام تجارتي پيشگام، هميشه در هر زمينه‎اي، نخستين نام تجارتي است كه در ذهن مشتري جا مي‎گيرد. “هرتز” در كرايه دادن اتومبيل، “اي بي ام” در كامپيوتر و “كوكاكولا” در نوشابه در اذهان جا باز كرده‎اند.
پس از جنگ جهاني دوم، هينكن نخستين نوشيدني وارداتي بود كه در امريكا اسم و رسم يافت. چهار دهه پس از آن، اكنون نوشيدني شماره يك وارداتي چيست؟ آن كه بهترين طعم را دارد يا هينكن؟ اكنون در امريكا 425 نوع نوشيدني وارداتي فروخته مي‎شود. مطمئناً يكي از آن‎ها بايد طعمي بهتر از هينكن داشته باشد، اما آيا اين اهميتي دارد؟ امروز، نوشيدني هينكن، هنوز پرطرفدارتر از ساير نوشيدني‎هاست و حدود 30 درصد بازار فروش را در دست دارد.
نخستين نوشابه داخلي، ميرلايت نام دارد. اكنون پر فروش‎ترين نوشيدني در امريكا كدام است؟ آن كه بهترين طعم را دارد يا آن كه پيش از همه در اذهان جاي گرفت؟
البته، هر پيشگامي، لزوماً موفق نمي‎شود. انتخاب زمان هم در اين ميان اهميت دارد. ممكن است پيشگامي شما بسيار دير شده باشد. مثلاً يواس تودي نخستين روزنامه ملي است، اما شانس موفقيت ندارد. تاكنون 800 ميليون دلار ضرر داده و هرگز سودآور نبوده است. در عصر تلويزيون، زمان روزنامه ملي سرآمده است.
برخي از نخستين پيشگامي‎ها، چنان بي‎ارزش‎اند كه هرگز راه به جايي نمي‎برند. ايده فراستي پاز، اولين پيشگام در توليد بستني براي سگ‎ها، شانس موفقيت ندارد. سگ‎ها آن را دوست دارند، اما صاحبانش بايد آن را بخرند؛ در حالي كه اكثر آن‎ها فكر مي‎كنند كه سگ‎ها نياز به بستني ندارند، و از ليس زدن بشقاب‎ها به اندازه كافي راضي هستند.
قانون رهبري درباره همه محصولات، هم نام‎هاي تجارتي و هم درباره هر مقوله‎اي صادق است. فرض كنيم شما نام اولين دانشكده‎اي را كه در امريكا تأسيس شد نمي‎دانيد، اما مي‎توانيد با جايگزين كردن موفق‎ترين به جاي اولين، حدس قريب به يقيني بزنيد. لذا، بگوييد نام پيشروترين دانشكده در امريكا چيست؟ بيشتر مردم پاسخ مي‎دهند هاروارد، كه ضمناً اولين دانشكده تأسيس شده در امريكا هم هست. نام دومين دانشكده تأسيس شده در امريكا چيست؟ دانشكده ويليام اند مري؟ كه فقط اندكي از برت هينكلر مشهورتر است.
دو محصول، هيچگاه به اندازه دوقلوها به هم شبيه نيستند. با اين وجود، دوقلوها شكوه مي‎كنند كه هر كسي يكي از آن‎ها را اول ملاقات كند، تا آخر همان را بيشتر دوست خواهد داشت، اگر چه بعداً نفر دوم را هم بشناسند.
مردم عادت دارند آن چه را كه به دست مي‎آورند از دست ندهند. اگر شما با كسي آشنا شويد كه اندكي بهتر از همسرتان باشد. مطمئناً او را به جاي همسرتان برنخواهيد گزيد، به خصوص كه مشكلات طلاق، تعويض محل زندگي و تقسيم بچه‎ها هم مانع بزرگي است.
قانون رهبري مجلات را هم در بر مي‎گيرد. به همين دليل، تايم از نيوزويك جلوتر است. ي پل، يواس را پشت سر دارد، و پلي بوي جلوتر از پنت هاوس است. براي مثال، در سال‎هاي اوليه دهه پنجاه شركت انتشاراتي كرتيس كه در آن زمان بسيار قدرتمند بود. براي رقابت باتي وي گايد يك مجله مربوط به نامه‎هاي تلويزيوني به بازار فرستاد، علي رغم توانايي بي‎نظير كرتيس، اين مجله هرگز نتوانست توفيقي به دست آورد. تي وي گايد بازار را به خود اختصاص داده بود.
قانون رهبري درباره محصولات سخت مثل اتومبيل و كامپيوتر، نيز چون محصولات نرم از قبيل دانشكده و نوشابه مصداق دارد. شركت جيپ در توليد اتومبيل دو ديفرانسيلي صحرا نورد پيشگام بود. آكورا در توليد اتومبيل‎هاي تشريفاتي ژاپني، آي بي ام در كامپيوترهاي بزرگ و سان ميكروسيستمز در ساخت جايگاه كار، مقام اول را داشتند. جيپ، آكورا، آي بي ام، و سان همه نام‎هاي تجارتي رهبر بازار خودشان هستند.
نخستين ميني وانت توسط كرايسلر عرضه شد. امروز كرايسلر 10 درصد بازار اتومبيل و 50 درصد بازار ميني وانت را در دست دارد. آيا رمز بازاريابي در بازار اتومبيل سازي، بهترين اتومبيل است يا پيشگام بودن در ورود به بازار؟
نخستين چاپگر ليزري كامپيوتري توسط هيولت پاكارد ارائه شد. امروز اين شركت 5 درصد بازار كامپيوترهاي شخصي و 45 درصد بازار چاپگرهاي ليزري را داراست.
ژيلت پيشگام توليد ريش تراش ايمن، تايد پيشگام توليد پودر لباس شويي و هيز پيشگام توليد مدم كامپيوتر بود. امروز همه آن‎ها رهبر بازارند. يكي از دلايل آن است كه نخستين محصول عرضه شده به بازار در بيشتر موارد رهبري خود را حفظ مي‎كند، و نام آن اسم عام مي‎شود. زيراكس، كه نام اولين شركت در كار كپي و تكثير بود، به نام همه كپي كننده‎ها تبديل شد. مردم در كنار دستگاه‎هاي ريكو، شارپ و كداك مي‎ايستند و مي‎پرسند: “چه طور از اين برگ زيراكس بگيرم؟” مردم به دستمال كاغذي كه به روشني روي جعبه‎اش نام اسكات نوشته شده، كلينكس خطاب مي‎كنند. برخي شما را به نوشيدن پپسي دعوت مي‎كنند، در حالي كه كوكاكولا يا نوشابه ديگري تعارف مي‎كنند.
چه تعداد از مردم به جاي نوار چسب اسكاچ مي‎گويند نوار چسب سلفون؟ بيشتر مردم از نام‎هاي تجارتي كه اسم عام شده‎اند استفاده مي‎كنند: بند ـ ايد، فايبرگلاس، فورميكا، چسب كريزي، از آن جمله‎اند. برخي مردم براي تبديل يك نام تجارتي به يك اسم عام كوشش فراواني صرف مي‎كنند. “اين بسته را به فلان جا فكس كنيد”. اگر براي نخستين بار نام تجارتي انتخاب مي‎كنيد نامي را برگزينيد كه بتواند به اسم عام تبديل شود. (حقوق دان‎ها عكس اين مفهوم را توصيه مي‎كنند، اما مگر آن‎ها چيزي درباره قوانين بازاريابي مي‎دانند؟)
نه تنها، معمولاً اولين نام تجارتي پيشرو بازار مي‎شود، بلكه ميزان فروش محصولات با نام‎هاي تجارتي بعدي هم به ترتيب عرضه آن‎ها به بازار هماهنگ است. بهترين نمونه، در اين باره ايبوپروفن است. آدويل اول بود. نوپرين روم و مدي پرن، سوم. فروش آن‎ها نيز اكنون دقيقاً همين ترتيب را داراست: ادويل، درصد بازار، ايبوپروفن، نوپرين، 10 درصد و مدي پرن، يك درصد آن را دارد.
چهارمين نام تجارتي كه به بازار وارد شد موترين آي بي نام داشت. اگر چه از شهرت ايبوپروفن بسيار سود برد، بازار آن فقط 15 درصد است. (به خاطر داشته باشيد كه ادويل با تبليغ “مشابه كاربرد دارويي موترين” به بازار وارد شد). به جايگزيني ژنريك (اسم عام) توجه كنيد!! خريداران ادويل را به عنوان اسم عام به كار مي‎برند. به ندرت كلمه ايبوپروفن را به زبان مي‎آورند. حتي پزشكان به بيمار مي‎گويند: “دو تا قرص ادويل بخور و صبح حال خودت را به من خبر بده.”
هم چنين تاي لنول “را در نظر بگيريد كه اولين نام تجارتي استامينوفن بود. تاي لنول هنوز هم مقدار زيادي از نام تجارتي شماره 2، كه تعيين آن تا حدودي هم دشوار است، جلوتر است.
با وجود اين كه راز موفقيت، پيشگامي در ورود و در جا گرفتن در دنياي ذهن مشتريان است، بيشتر شركت‎ها چه استراتژي را انتخاب مي‎كنند؟” استراتژي محصول بهتر است. “جديدترين و رايج‎ترين موضوع در مديريت بازرگاني استفاده از استاندارد يابي يا الگويابي است. استاندارديابي كه به عنوان بهترين استراتژي رقابتي مطرح مي‎شود، فرآيند ارزيابي در مقايسه محصولات خود با بهترين محصولات صنعت است. اين كار يكي از بخش‎هاي ضروري فرآيند است كه در بيشتر موارد “مديريت كيفيت جامع” ناميده مي‎شود.
متأسفانه، بايد گفت كه استفاده از استاندارديابي، اثر گذار نيست. بدون توجه به واقعيت‎ها، مردم اولين محصولي را كه در ذهن آن‎ها جاي مي‎گيرند، به عنوان محصول برتر مي‎شناسند. بازاريابي جنگ نگرش‎هاست است نه جنگ محصولات.
بنابراين، مي‎توان پرسيد برترين نام تجارتي‌ آسپرين چيست؟ برترين نام تجارتي استامينوفن؟ برترين نام تجارتي ايبوپروفن؟ (اشاره: اگر به جاي برترين، اولين بگذاريد پاسخ پرسش‎ها را مي‎دهيد.) چارلزشاب خودش را به عنوان “بزرگترين و ارزان‎ترين كارگزار بورس امريكا” تبليغ مي‎كند. تعجب دارد، اگر كه چارلزليندبرگ، كارگزار كسب و كار بورس چارلز شاب باشد. نيل آرمسترانگ نخستين كسي بود كه قدم بر كره ماه گذاشت. نفر دوم، چه كسي بود؟ راجر بانيستر نخستين كسي بود كه يك مايل را در چهار دقيقه دويد نفر دوم چه كسي بود؟ جورج واشنگتن نخستين رييس جمهور امريكا بود. نفر دوم چه كسي بود؟ توماس نخستين نام تجارتي كلوچه انگليسي بود. دومين نام چه بود؟ گاتوريد نخستين نوشابه ورزشي بود. دومين نوشابه چه بود؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 12:55 PM  توسط م.ک.  | 

 
 
 
استرنبرگ طي پژوهش هاي خود به اصولي دست يافته كه معتقد است اين اصول از عناصر اساسي روابط رضايتبخش زناشويي بوده و در اكثر خانواده هاي موفق، جريان داشتند چنين قواعدي در روابط و تعاملات همسران قابل رديابي و شناسايي است. او براساس نتايج پژوهش هاي خود به همسراني كه خواهان روابطي رضايتبخش تر و پربارتر هستند توصيه مي نمايد تا با به كارگيري آگاهانه اين فنون و قواعد بر غنا و صميميت روابط خود بيفزايند و برقراري روابط مطلوب را هنر و مهارتي تلقي كنند كه همچون هر هنر و مهارت ديگري تحقق آن نيازمند يادگيري، تمرين، تلاش و پيگيري جدي است.

استرنبرگ مي گويد: همسران موفق فعالانه در پي شناسايي علايق، احساسات و نيازهاي شريك زندگي خود هستند، اين تلاش علاوه بر آن كه موجب خواهد شد تا طرف مقابل احساس كند كه همسرش براي او و نيازها و حالاتش احترام و ارزش قائل است، اين قدرت را به فرد مي دهد تا يك پيش بيني از علايق و حالات همسر خود داشته باشد كه اين خود موجب مي شود تا فرد بتواند در راستاي ارضاي نيازها و علايق شريك خود گام بردارد و موجبات شادي و رضايت خاطر او را فراهم كند حتي پيش از آن كه همسر، مستقيما تقاضايي را مطرح كرده باشد.

شركاي موفق به موقع در رفتار و حالاتشان تغييرات متناسب را ايجاد مي كنند، آنها در روابط خود انعطاف پذير و سازگارند. تنها با انعطاف پذير بودن است كه همسران مي توانند به طور موفقيت آميز با چالش ها و مقتضيات و فراز و نشيب هاي اجتناب ناپذير روابط زناشويي به طور موفقيت آميز رو به رو شوند.

شركاي موفق برخوردار از حد مطلوبي از خودشناسي هستند، آن ها با خود صادق اند و شناخت مطلوبي از نقاط قوت و ضعف خود دارند، بي تعصب و سوگيري به داوري افكار و اعمال و انگيزه هاي خود مي نشينند و فلسفه و اهداف سالم مشخصي براي زندگي خود دارند.

شركاي موفق براي يكديگر و رابطه شان ارزش و اهميت بسيار قائلند و يكديگر را همانگونه كه هستند مي پذيرند در عين حال كه همواره درصدد رشد و ارتقا و تصحيح و شكوفايي هر چه بيشتر شخصيت خود و همسر خويش هستند. آن ها به واقعيت يكديگر عشق مي ورزند نه به چهره هاي ايده ال يافته و پرداخته ذهن خود. يك همسر رويايي بي نقص است، واجد تمام ويژگي هاي مطلوب و برتر، اما چنين موجودي غالبا تنها در ذهن مي تواند وجود داشته باشد نه در واقعيت. شما مي توانيد عاشق يك فرد كامل و بي نقص شويد، روابطتان چند صباحي ادامه مي يابد، سعي مي كنيد همچنان تنها صفاتي برتر و كامل را در او ببينيد، اما دير يا زود بادكنك وهم شما خواهد تركيد و شما با واقعيات شريك خود آشنا خواهيد شد و آن موقع ممكن است خيلي نااميد و پريشان شويد، نه الزاما براي اين كه او آدم نامناسب يا بدي است بلكه براي اين كه او يك انسان است مثل همه انسان ها و مثل خود شما، با نقاط قوت و ضعف خاص خودش.

شركاي موفق همواره در جهت ايجاد تغييرات مثبت در خود و ديگري و زندگي مشتركشان تلاش مي كنند، همواره در جهت تفاهم و همدلي بيشتر گام بر مي دارند و در عين حال سعي مي كنند موارد تغيير ناپذير نامطلوب موقت يا دائم را با صميميت و هوشمندي، تحمل پذير كرده و با پذيرش آن ها و در پيش گرفتن رويكردي عاقلانه و سالم مانع مضاعف شدن مشكلات و مسائل در زندگي مشترك خود شوند.

شركاي موفق با يكديگر صادق و راحت هستند. همه ما اشتباهات و نواقصي داريم اما اغلب، مايل به پذيرش آنها نيستيم. گاهي دورغ گفتن و تحريف واقعيت، به جاي روراست بودن سهل تر و ساده تر به نظر مي رسد اما مسئله اين است كه اين عناصر مي توانند تهديدي براي سلامت روابط و كيفيت آن به شمار آيند، البته در عين حال طرفين بايد ظرفيت برخورد صحيح و عاقلانه و رشد يافته با مسائل مطرح شده توسط طرف مقابل را نيز در خود گسترش دهند تا همسر از صادق و روراست بودن با شريك خود احساس نگراني و ناراحتي نكند و مطمئن باشد كه تصحيح و تعديل و داوري افكار، رفتارها و رويدادها در چارچوب منطق و توافقات و اهداف مشترك صورت خواهد پذيرفت.

زندگي مشترك بايد محيطي باشد كه طرفين در بستر آن ضمن ارضاي سالم نيازهاي معقول و بهنجار، دوشادوش يكديگر در راستاي خود شكوفايي، زايندگي و تماميت گام بردارند و اين ميسر نمي شود جز در فضايي آكنده از اعتماد و اطمينان متقابل. وقتي شما مي بينيد كه در موقعيتي مي توانيد با يك دروغ موضوع را فيصله دهيد، اگر اين كار را بكنيد ممكن است بعد به گفتن دروغ عادت كنيد يا اصلا در موارد بعدي به خاطر دروغ هاي قبلي مجبور به گفتن دروغ هاي بيشتر و بزرگ تري شويد و به اين ترتيب است كه به تدريج رابطه شما به يك رابطه سطحي و بي محتوا تبديل مي شود و هنگامي كه دو شريك در چنين فضايي با يكديگر تعامل مي كنند رابطه را فاقد غنا و معناي واقعي احساس مي كنند چرا كه رابطه ديگر فاقد عمق و اعتماد و اطمينان لازم شده است.

شركاي موفق اوقات خوشي را با همكاري در يك كار مشترك يا گردش و تفريحي صميمانه يا هم صحبتي با هم سپري مي كنند، از كنار هم بودن احساس رضايت و راحتي و آرامش مي كنند و به جاي منتظر ماندن براي اوقات خوش، خود آن را خلق مي كنند. در عين حال آن ها مي دانند كه زندگي همواره خوشي و راحتي و كاميابي و توافق نيست و اختلاف نظر و مشكلات و ناكامي ها نيز اجزاي اجتناب ناپذير زندگي واقعي اند و گاهي به اين واقعيت در اين وهله ها نيز سعي مي كنند تاحد ممكن برخورد معقول و رشد يافته اي داشته باشند و حتي به مسائل به عنوان فرصت هايي براي رشد و تحول بنگرند. در واقع يعني شما مي توانيد در عين حال كه كاملا صادق و خيرخواه و عاقل هستيد در روابطتان شاهد ايجاد و رشد مشكلات و مسائلي باشيد اما با برخورد صحيح با آن ها و نگريستن به آن ها به عنوان فرصتي براي تطابق و رشد متقابل، حتي باعث نيرومندتر شدن و عميق تر شدن رابطه تان شويد.

نهايتا اين كه شركاي موفق باشريك زندگي خود همان گونه رفتار مي كنند كه مايلند او باآن ها رفتار كند، تلاش در جهتت تحقق اين نگرش، در ايجاد همدلي و درك متقابل كه لازمه رابطه عاشقانه موفق و پايدار است بسيار كمك كننده و موثر خواهد بود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 6:35 PM  توسط م.ک.  | 

 
 
 
سخن امروز:
 
 
آزادي حقيقي آن نيست كه هر چه ميل داريم انجام
 
بدهيم بلكه آنست كه آنچه را كه حق داريم بكنيم
 
بیت امروز:

پادشاهي نزد اهل معرفت آزادگيست 
 
                                 هر كه بند آرزو بگشاد از دل پادشاست
حديث روز:
 
 
حضرت  اميرالمومنين علي   عليه السلام:
 
بهترين ارثی که پدران برای فرزندان خود باقی می گذارند ادب و تربيت صحيح است نه ثروت و مال

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 1:13 PM  توسط م.ک.  | 

 

 

 

 

يک بررسی روانشناسانه

 

 

 

 

بررسی خود را با پرسش درباره معضلی آغاز می‌کنیم که امروز جهان با آن دست به‌گریبان است. پرسش

 

 پیش روی ما چنین است: چرا جنگ؟ چرا تمام تلاش های بین‌المللی و کوشش‌های سازمان ملل و تظاهرات

 

گسترده ضد جنگ در گوشه و کنار جهان بی‌نتیجه ماند و ندای صلح‌طلبی وجدان‌های بیدار، جز صدای مهیب

 

موشک‌های آمریکایی و انگلیسی و شیون زنان و گریه کودکان عراقی پژواکی نداشت؟ «انسان متمدن» دگربار

 

همچون غارنشینان وحشی عصر حجر به‌جان یکدگر افتاده است؛ این بار نه با پاره سنگ که با سلاح‌های

 

خوفناک انباشته در زرادخانه‌ها. شرم‌آورتر آنکه حتی سخن از بکارگیری سلاح های اتمی و شیمیایی به‌میان آ

 

مده است.

 

آری، باز عفریت جنگ سایه‌های شوم خود را بر جهان افکند ه است و قربانی می‌طلبد، ویرانی به‌بار می آورد،

 

زن و مرد و کودک و پیر و جوان را از خانه و کاشانه شان آواره می کند و حلقه ای به زنجیر شوربختی بشر می

 

افزاید. این بار در خاور میانه، در کناره خلیج فارس، در همسایگی سرزمین ما ایران، برای چندمین بار جنگ

 

چهره کریه خود را به نمایش گذاشته است. نخستین جنگ در قرن بیست و یکم میلادی، با ابعادی گستره و

 

جهانگیر آغاز شده است و پیامدهای آن می رود که نه تنها منطقه خاور میانه، که سیمای جهان را دگرگون

 

سازد. هنوز زخم گران کشتگان و