تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"







نويسنده: دكتر هربرت فنسترهايم ؛ جين بر



معمولاً رئيس جمهور قبل از كنفرانس مطبوعاتي با دبير مطبوعاتي و مشاوران ارشد خود ملاقات مي‎كند. آن‎ها درباره‎ي همه چيز از بودجه‎ي ملي گرفته تا امور خارجي سؤالاتي مي‎كنند. همان پرسش‎هايي را كه احتمال مي‎رود نماينده‎ي خبرگزاري‎ها از رئيس جمهور در مدت كنفرانس بكنند. با اين روش رئيس جمهور با پاسخ‎هاي خود به پرسش‎هاي مشكل كه ممكن است انجام شود شكل داده و تمرين مي‎‎كند و بدين طريق در كنفرانس مطبوعاتي واقعي كار بهتري را ارائه مي‎دهد. پرزيدنت ترومن، كندي، جانسون، نيكسون، و فورد بارها از اين روش استفاده كرده‎اند. رؤساي جمهور بالا ممكن است به اين امر توجه نداشته باشند، اما آن‎ها از واكنش پيش ساخته استفاده كرده‎اند و اين يكي از تكنيك‎هاي موفق آموزشي قاطعيت است.
واكنش پيش ساخته‎ي رفتار كه در اصل «سايكو دراماي رفتار» و غالباً «بازي نقش» ناميده مي‎شود يك فرآيند آموزشي است كه در آن افرادي كه در رفتارهاي اجتماعي و با ديگران مشكلاتي دارند آموزش مستقيمي در رفتارهاي مؤثر و شايسته به دست مي‎آورند.
با به كارگيري واكنش پيش ساخته‎ي رفتار در آموزش قاطعيت سعي مي‎كنيم «كمبود واكنشي» را اصلاح كنيم، چون فرد هرگز استفاده از واكنش قاطع را ياد نگرفته است و غير قاطع عمل مي‎كند. ما در سه مرحله‎ اين كار را مي‎كنيم: 1ـ به فرد ياد مي‎دهيم واكنش چيست. 2ـ‌ مي‎خواهيم كه آن را تمرين كند. 3ـ و در موقعيت‎هاي زندگي به كار ببرد. طبيعتاً هدف دو قسمت اول تسريع استفاده در موقعيت‎هاي زندگي است.
بازي نقش همان تقليد واقعيت در يك حالت كنترل شده و بدون خطرات واقعي است. اين امر اجازه‎ي تجربه كردن را مي‎دهد، به طوري كه فرد مي‎تواند واكنش قاطعي را كه مناسب اوست دريابد، سپس آن را بارها تمرين كند تا زماني كه انجام آن كار برايش آسان شود و جزئي از او بشود. مطابق آزمايشي كه دكتر «فريدمان» از دانشكده‎ي طب دانشگاه تمپل به عمل آورده است، حتي هشت تا ده دقيقه ايفاي نقش ممكن است تغيير مهمي در وضع فرد به وجود آورد و اين تغيير ادامه پيدا كند.
در عمل يك درمان‎‎گر چگونه براي آموزش قاطعيت واكنش پيش ساخته را به كار مي‎برد؟
1ـ او رفتارهايي را كه نياز به آموزش دارد مشخص مي‎كند. آن‎ها مي‎توانند در چگونگي تقاضاي اضافه حقوق تا ايستادگي براي احقاق حق خود به طريق مناسب در مقابل يك دوست، رئيس، همكار، يا فروشنده و هم چنين مهارت اجتماعي مانند بيان يك داستان باشند. فرد بايد درمان‎گر را از تمام جزئيات مشكلات به خصوص خود مطلع سازد، به طوري كه درمان‎گر بتواند نقش طرف مقابل را ايفا كند. درمان‎گر شكل ساده‎اي را كه تا حدودي مطابق شرايط زندگي فرد است درست مي‎كند. سپس درمان‎گر و فرد آن نقش را بازي مي‎كنند.
2ـ بعد از انجام صحنه، درمان‎گر دستورات لازم را به فرد مي‎دهد و نكات خوب و بد اجراي نقش او را خاطر نشان مي‎كند. او هم چنين به فرد مي‎گويد چگونه مي‎تواند عمل به خصوصي را بهبود بخشد و خود را مؤثر نشان دهد. او ممكن است به فرد بگويد «صريح‎تر باش»، «گفتار احساسي به كار ببر»، «صادقانه‎تر صحبت كن»، «شانه‎هاي خود را عقب بكش تا ضعيف و ناتوان به نظر نرسي». فرد و درمان‎گر با هم عبارات مشخصي را كه بايد گفته شود تمرين مي‎كنند.
3ـ بعد از دستورات و تعليمات، معمولاً فرد با كمي پيشرفت رويداد را تكرار مي‎كند. درمان‎گر با بيان مطالبي مانند «خوب، تو آن وقت صريح‎تر صحبت كردي» ممكن است دستورات بيشتري بدهد.
4ـ براي كمك به فرد در جهت هدف قاطعيتش درمان‎گر ممكن است خود را الگوي رفتارهاي مورد نظر بسازد. در اين تكنيك فرد و درمان‎گر نقش‎هاي خود را عوض مي‎كنند. حال درمان‎گر نقش فرد را ايفا مي‎كند و فرد مانند شخص مقابل عمل مي‎كند. نه تنها درمان‎گر به فرد نشان مي‎دهد كه چه بايد بكند، بلكه توجه او را به آن چه خودش مي‎كند معطوف مي‎دارد و مي‎گويد: «ديدي چگونه ايستادگي كردم» يا «با بيان موضوع به آن صورت من مؤدب بودم، اما براي احقاق حق خود ايستادگي كردم».
سپس آن‎ها به نقش‎هاي اوليه برمي‎گردند و دوباره فرد نقش خود را ايفا مي‎كند و سعي مي‎كند از الگوي درمان‎گر پيروي كند. نتيجه بايد يك عمل بهتر باشد كه درمان‎گر با تمجيد آن را تقويت مي‎كند. در اين مورد هدف درمان‎گر را به خاطر بسپاريد: فرد بايد راه خود را پيدا كند نه اين كه فقط مقلد درمان‎گر باشد.
5ـ واكنش‎سازي اوليه ممكن است نشان دهد كه مسئله فرد خيلي مشكل است و درخواستي كه از فرد مي‎شود به علت اضطراب زياد برآورده نمي‎شود.
يا ممكن است معلوم شود در حالي كه فرد در موقعيت واكنش ‎سازي آزمايشگاهي موفق است نمي‎تواند آن را در زندگي واقعي به كار ببرد.
در اين مورد ما روش تدريجي را در پيش مي‎گيريم و با موقعيت‎ها يا رفتارهايي كه فرد از عهده‎ي آن‎ها برمي‎آيد آغاز مي‎كنيم و به سوي مراحل مشكل‎تر مي‎رويم. اين امر ممكن است درباره‎ي افراد، كارها، يا شدت در اعمال باشد.
افراد. فرض كنيد مسئله‎ي كلي سرزنش فرد است و مشكل به خصوص در مورد مادرزن است. فرد احتمالاً ابتدا سرزنش خود را با دوستي كه از او ترسي ندارد تمرين مي‎كند، سپس او مي‎تواند اين كار را با همكاري كه كمي سخت‎تر است بكند و با پيشرفت گام به گام بالاخره نوبت به مادرزن مي‎رسد.
البته هر مرحله‎اي را متناسب با فرد به خصوص طرح‎ريزي مي‎كنيم. چيزي را كه يكي مشكل مي‎داند براي ديگري ساده است.
كارها. بعضي اوقات انجام كاري با يك شخص آسان‎تر از انجام كار ديگري با اوست. اين شامل دومين نوع درجه‎بندي است. فرد ممكن است سرزنش كردن مادرزن خود را براي دادن شكلات به بچه‎هايش نسبتاً ساده بداند، اما ممكن است ايراد گرفتن از او را به علت ناراحت كردن همسرش مشكل‎تر بيابد. او حتي نمي‎تواند مادرزن را به خاطر اشارات طعنه‎آميز مدام او نسبت به خودش سرزنش كند. در چنين موردي به ترتيب سلسله مراتب براي هر صحنه ايفاي نقش مي‎كنيم.
شدت. هم چنين سلسله مراتبي را براي شدت ابراز احساسات به خصوص به كار مي‎بريم. در اين روش ما فرد را كه در ابراز خشم مشكل دارد با بيان «من آن را دوست ندارم» به نقطه‎اي مي‎رسانيم كه بتواند نقش يك فرد كاملاً خشمگين را ايفا كند.
6ـ فرد رفتاري را كه مي‎خواهد بكند بارها در اتاق درمان تمرين مي‎كند تا بدين صورت احتمال توانايي انجام آن را در زندگي افزايش دهد.
اين كار را مي‎توان با انواع رفتارها هم چنين با كودكان و بزرگسالان انجام داد. دكتر «مارتين گيتل‎مان» اين تكنيك تمرين رفتاري را با يك كودك 13 ساله انجام داد. كج خلقي كودك به قدري زياد بود كه او را از مدرسه اخراج كرده بودند و در شرف اخراج از مدرسه‎ي جديد بود. دكتر «گيتل مان» با تمرين او را وادار كرد به جاي پاسخ گستاخانه واكنش آرامي ابراز كند. پس از چهار جلسه استفاده از تمرين رفتاري گزارش شد كه رفتار او در مدرسه و خانه خيلي بهتر شده است. او گفت با آن كه هنوز احساس خشم دارد، ولي مي‎تواند اعمالش را كنترل كند. با تعقيب موضوع پس از 9 ماه معلوم شد كه كودك ديگر رفتار پرخاشگرانه نداشته است.
7ـ از گزارش‎هاي رسيده به عنوان آخرين مرحله در واكنش پيش ساخته استفاده مي‎شود. درمان‎گر در گزارش‎هاي موثق، نتيجه موفق، يا ناموفق از زندگي فرد، درمي‎يابد كه ممكن است آموزش تازه‎اي لازم باشد يا بايد از مسائل جديدي اطلاع پيدا كند. درمان‎گر اغلب يك مشكل را برطرف مي‎كند بعد به قسمت‎هاي ديگر مي‎پردازد تا درمان خاتمه پيدا كند و فقط براي مدتي, تماس تلفني با فرد برقرار مي‎كند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 12:58 PM  توسط   | 




نويسنده: دكتر ديويد برنز



ارتباط به نظر موضوع ساده‌اي است. و همه‌ي ما خود را در آن متخصص مي‌دانيم. به هر صورت از زمان كودكي تا به حال حرف زده‌ايم و معمولاً گفت و گو كردن امري طبيعي تلقي مي‌شود. خيلي ساده دهانتان را باز مي‌كنيد و كلمات پشت سر هم از آن خارج مي‌شود. وقتي شاد هستيد و خود را به كسي نزديك احساس مي‌كنيد. ارتباط برقرار كردن كار دشواري به نظر نمي‌رسد. هم شما احساس خوبي داريد و هم آن‌ها و همه چيز به ظاهر خوب و بي كم و كاست است. اما در شرايط اختلاف, وقتي تضادي مطرح مي‌شود. آن وقت است كه بايد مهارت كلامي خود را مورد قضاوت قرار دهيد. در حالت عصبانيت چگونه گفت و گو مي‌كنيد و يا به جاي آن با اشخاصي كه از شما عصباني هستند چگونه حرف مي‌زنيد؟ با انتقاد چه مي‌كنيد؟ وقتي طرف مقابل شما غير منطقي است و به حرف‌هاي شما گوش نمي‌دهد چه مي‌گوييد‌؟ در شرايط احساس رنجش چگونه ارتباط برقرار مي‌كنيد؟
اشخاصي كه در اين مواقع بتوانند به خوبي و به گونه‌اي موثر ارتباط برقرار سازند به شدت كم شمارند و حال آن كه دقيقاً در همين مواقع است كه نقش ارتباط خوب حياتي مي‌شود.
كلمه صميميت, دوستي و موفقيت در كسب و كار بستگي به اين دارد كه با اختلافات خود چگونه رو به رو مي‌شويد. اشخاص در اين زمينه با دشواري زيادي رو به رو هستند. اغلب زوج‌ها از طرز برقراري ارتباط موثر بي‌اطلاعند. دوستان با هم آن طور كه بايد حرف نمي‌زنند. اعضاي خانواده هم اغلب آن طور كه شايد و بايد مسائل خود را حل و فصل نمي‌كنند.
حتي روان پزشكان كه به ظاهر متخصص هستند در ارتباط با هم دشواري دارند. وقتي من در سمينارهاي روان‌پزشكان و روان‌شناسان درس مي‌دهم. اغلب از كسي مي‌خواهم كه داوطلبانه در يك نمايشنامه ايفاي نقش كند. مي‌خواهم بدانم كه با يك بيمار دشوار خصمانه چگونه برخورد مي‌كنند. شخصاً نقش بيمار دشوار را بازي مي‌كنم و مثلاً مي‌گويم: «دكتر اسميت به نظر مي‌رسد كه به من اهميت نمي‌دهيد. در جست و جوي كسي هستم كه مرا در مشكلاتم كمك كند, اما شما تنها سر تكان مي‌دهيد. تقريباً در اغلب موارد درمان گرها حالت تدافعي مي‌گيرند. ممكن است بگويند «كه اين طور!» يا «ديگر چه؟» يا «البته كه به شما اهميت مي‌دهم.» ممكن است درمان‌گرها ندانند كه اين طرز برخورد آن‌ها در بيمار چه قدر بد و وحشتناك است.
آيا مايليد كه در كار برقراري ارتباط از مهارت بيشتري برخوردار باشيد؟ در اين صورت ابتدا بايد ارتباط خوب و بد را تعريف كنيم. هر ارتباط خوب از دو خصوصيت برخوردار است: احساسات خود را آشكارا ابراز مي‌كنيد و به طرف مقابل هم امكان مي‌دهيد تا احساسات خود را ابراز نمايد. طرز فكر و احساستان را در ميان مي‌گذاريد و سعي مي‌كنيد كه احساس و انديشه‌ي طرف مقابل خود را درك كنيد. طبق اين تعريف, نقطه نظرها و احساسات هر دو طرف مهم و ارزشمندند.
درست به همان گونه كه ارتباط خوب به مفهوم ابراز وجود و گوش دادن است. ارتباط بد آن چنان ارتباطي است كه شخص از طرح آشكار احساسات خودداري مي‌كند و به سخنان طرف مقابل گوش نمي‌دهد.
بحث و جدل و حالت تدافعي گرفتن نشانه‌هاي ارتباط بد هستند. ممكن است بدون درك احساسات طرف مقابل, در مقام ضديت با او حرف بزنيد. ممكن است اين پيام را فرافكن بكنيد كه «به حرف شما علاقه ندارم. تنها مي‌خواهم حرف خودم را زده باشم و اصرار دارم كه تو آن را از من بپذيري».
نشانه ديگر ارتباط بد انكار احساسات و به نمايش گذاشتن غير مستقيم آن‌هاست. ممكن است نيش دار و طعنه آميز حرف بزنيد. اين حالت را اصطلاحاً «پرخاشگري انفعالي» مي‌نامند.
پرخاشگري پويا هم ارتباط خوبي نيست. فهرست خصوصيات ارتباط بد, در حكم راهنمايي است كه هنگام برقراري ارتباط بايد از آن پرهيز كنيد. اين فهرست را به دقت بخوانيد.
ممكن است به اين نتيجه برسيد كه از عادات ارتباطي بدي رنج مي‌بريد. اين عادات مي‌تواند از شدت ناراحتي‌هاي شما در برخورد با اشخاص بكاهد.

ويژگيهاي ارتباط بد
1- حقيقت – اصرار مي‎كنيد كه حق با شماست و طرف ديگر اشتباه مي‎كند.
2- سرزنش – تقصير را به گردن طرف مقابل مي‎اندازيد
3- شهادت – مدعي هستيد كه يك قرباني بي‎گناهيد
4- تحقير – طرف مقابل را به صرف اينكه مطابق ميل شما كار نمي‎كند سرزنش مي‎كنيد.
5- توقع – بي‎آنكه خواسته‌ي خويش را مطرح كنيد خود را شايسته برخورد بهتر مي‎دانيد
6- درماندگي – تسليم مي‎شويد و روزنه اميدي نمي‎بينيد
7- انكار – عصبي بودن، رنجيده بودن و اندوه خود را انكار مي‎كنيد و حال آنكه وضع ظاهر شما درست خلاف آنرا نشان مي‎دهد
8- پرخاشگري انفعالي – يا حرفي نمي‎زنيد يا لحن طنز و تمسخر داريد. درب اتاق را به هم مي‎‎كوبيد و خارج مي‎شويد
9- سرزنش خويشتن – به جاي برخورد با مسئله. طوري رفتار مي‎كنيد كه انگار آدم بد وحشتناكي هستيد
10- كمك كردن – به جاي توجه به افسردگي، رنجش يا خشم طرف مقابل مي‎خواهيد با حل مسئله به او كمك كنيد.
11- طعنه – كلمات يا لحن صداي شما از خصومت يا تنش حكايت دارند كه نمي‎خواهيد آنرا آشكارا بازگو كنيد
12- قرباني كردن ديگران – معتقديد كه گرفتاري از ناحيه‌ي طرف مقابل شماست و تقصيري متوجه شما نيست
13- حالت تدافعي – هر گونه تقصير خود را كتمان مي‎كنيد و مدعي مي‎شويد كه كار شما بي‎اشكال است
14- پاتك – به جاي تصديق احساسات طرف مقابل، جواب انتقاد او را با انتقاد مي‎دهيد
15- رد گم كردن – به جاي توجه به مسئله از بي‎عدالتي‎هاي گذشته حرف مي‎زنيد

اگر موافقيد طرز ارتباط بسياري از بيمارانم را برايتان شرح دهم. اين‌ها اشخاص عادي و احتمالاً مشابه شما هستند. در هر مورد از شما انتظار دارم كه درباره‌ي خوب بودن يا بد بودن طرز ارتباط او قضاوت كنيد.
سارا 26 ساله است در رشته حقوق درس مي‌خواند. شوهرش, علي, يك جراح است. علي و سارا چند ماه قبل از هم جدا شدند اما سعي دارند كه دوباره با هم به سازش برسند. مي‌خواهند بدانند آيا بايد براي هميشه از هم جدا شوند يا مي‌توانند با از ميان برداشتن مشكلات خود دوباره با هم زندگي كنند. سارا معتقد است كه علي نمي‌تواند احساسات خود را ابراز كند. مي‌گويد وقتي علي ناراحت است, به جاي طرح مشكل خود قيافه در هم مي‌كشد و حرف هاي نيش دار مي‌زند. از سوي ديگر, علي نيز معتقد است كه سارا بيش از اندازه به خانواده اش نزديك است. مي‌گويد كه او زن خود محوري است و رياست طلبي را دوست دارد. مي‌گويد خانواده و شغلش را به او ترجيح مي‌دهد و در نتيجه احساس مي‌كند كه شخصي از درجه دوم اهميت است.
چندي پيش علي برنامه‌اي براي سفر تفريحي تدارك ديد؛ اما ميان او و زنش بر سر اين كه آيا به اتفاق بروند يا نروند اختلافي بروز كرد. ابتدا علي مي‌خواست كه تنها برود و سارا از اين تصميم او رنجيد. بعد, علي پذيرفت كه به اتفاق سارا برود, اما حالا سارا ترجيح مي‌داد مدتي را به تنهايي بگذراند. وقتي سارا به شوهرش اطلاع داد كه قصد ندارد. در اين سفر او را همراهي كند, علي برآشفته شد و به او گفت «بسيار خوب هيچ مسئله‌‌اي نيست. همين حالا هم همين كار را مي‌كنم. ابتدا به صحبت علي توجه كنيم. آيا به نظر شما طرز ارتباط او درست بود؟
ارتباط خوب:
ارتباط بد:
به نظر من بد بود زيرا او نه احساسات خود را مطرح ساخت و نه احساسات زنش را تصديق كرد. با توجه به فهرستي كه قبلاً در زمينه‌ي طرز ارتباط خوب و بد خوانديد به اين نتيجه مي‌رسيد كه او در مقام انكار بود. احتمالاً احساس بي‌اعتنايي كرد و عصباني شد, اما سعي كرد احساساتش را پنهان كند. مي‌توانست بگويد مايوس شدم, از اين بابت ناراحتم. به تو علاقمندم و واقعاً مي‌خواهم با من بيايي.» به جاي اين طرز برخورد, علي در مقام نفي و ردّ سارا برآمد و او را تحقير كرد. و اين با تصوير ذهني سارا از او, سازگار بود. سارا معتقد بود كه علي هنگام عصبانيت سرد و بد اخم مي‌شود.
علي هم چنين به احساسات سارا بي‌توجه ماند. چرا تصميم گرفته كه با او نيايد؟ چه احساسي دارد؟ وقتي اين سوالات را نمي‌كند, بي مهري و بي‌علاقگي خود نسبت به او را نشان مي‌دهد.
حالا به طرز برخورد سارا توجه كنيم. آيا رفتار او نشانه‌ي ارتباط خوب است؟ كمي فكر كنيد و با توجه به جدول ارائه شده نظر خود را در زير بنويسيد.
ارتباط خوب:
ارتباط بد:
طرز برخورد سارا هم نشانه‌اي از ارتباط بد است زيرا نه احساسات علي را تصديق كرده و نه از احساسات خود حرف زده است. به ظاهر كاملاً مشخص است كه علي احساس رنجش و عصبانيت دارد. اما ظاهراً سارا به اين احساسات او بي‌توجه است. با اين رفتار خود محور به نظر مي‌رسد و نشان مي‌دهد كه علاقه‌اي به علي ندارد. سارا از احساسات خود هم حرف نمي‌زند. تحت تاثير برخورد علي احساساتش جريحه‌دار شده است. به جاي ابراز احساسات خود، سرد و بي‌اعتنا برخورد مي‌كند.
انكار احساسات بسيار متداول است. خيلي‌ها نگرانند كه اگر احساسات خود را با صراحت مطرح كنند به خطر مي‌افتند. به احتمال قوي شما هم از چنين موقعيتي برخورداريد.
سارا مي توانست احساسات خود را بازگو كند و در تصديق احساسات علي حرف بزند. مي‌توانست بگويد: «از اين كه گفتي بايد به فكر زندگي خودم باشم بسيار دلگير و عصباني هستم. من هنوز به تو علاقمندم و دلم نمي‌خواهد روابطمان براي هميشه از بين برود. اما تو به من مي‌گويي كه به ادامه‌ي روابطمان اميدوار نباشم. نمي‌دانم آيا از اين كه با تو همسفر نمي‌شوم ناراحتي؟ ممكن است بگويي تو چه احساسي داري؟» با اين طرز برخورد علي از احساس سارا آگاه مي‌شود و در عين حال علي را تشويق مي‌كند تا احساساتش را با او در ميان بگذارد. ارتباط درستي است؛ تحقيري در كار نيست. انكاري در كار نيست و كسي نقش قرباني را هم بازي نمي‌كند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 12:58 PM  توسط   | 





نويسنده: جن الن ديميتريوس ؛ مارك مازارلا


برخي از كارشناسان بر اين باورند كه مدل موي شخص مي‌تواند نشان‌گر تصوير شخصي, كيفيت زندگي, ميزان عملگرايي, خودنمايي, اثرگذاري و پايگاه اجتماعي و اقتصادي فرد باشد. برخي نيز بر اين باورند كه موي شخص مي‌تواند نشانگر بالندگي عاطفي و ناحيه‌ي زيستي باشد.
مفاهيم مختلف مدل‌هاي مختلف مو را در طول دهه‌هاي گذشته از نظر بگذرانيد. فرضاً, در دهه‌ي 60 و 70 قرن بيستم موي بلند شخص نشانه‌ي عصيان‌گري و شورشگري بود, اما امروزه در دهه‌ي 90 يك راننده‌ي كاميون بيابان نيز موهايش را بلند مي‌كند تا بسان سلطان موسيقي راك جلوه كند. بايد توجه داشت كه موهاي بلند دخترك 15 ساله تفسير متفاوتي با موهاي بلند يك زن 55 ساله دارد. در هر صورت, در اين قسمت حتي‌المقدور اسرار شناخته شده‌ي انواع مدل مو را در اختيار شما قرار مي‌دهيم. بايد توجه داشت كه نشانه خواني بايد همراه با نشانه‌هاي آشكار ساير ويژگي‌هاي فرد باشد تا بتواند فرد را به سوي تشخيص درست رهنمون شود.

موي مردان
موي بلند و موي كوتاه _ باور غالب اين است كه موي كوتاه نشانه‌ي محافظه كاري و سازگاري و موي بلند نشانه‌ي ماهيتي هنري و عصيان‌گري است. اين باور گهگاه درست مي‌نماياند؛ وليكن در همه‌ي موارد اين گونه نيست, زيرا موهاي بسيار كوتاه مي‌تواند نشانه‌ي موارد زير باشد:
فرد احتمالاً اهل ورزش است؛
در حال طي كردن دوره‌ي نظام بوده و يا اين كه در گذشته يك نظامي بوده است؛
شخص در سازمان و يا اداره‌اي كار مي‌كند كه مجبور است مويش را كوتاه نگه دارد؛ اين امر مي‌تواند نشان‌گر گرايشات هنري, عصيان‌گري و مدگرايي باشد (در صورتي كه مو به طور غريبي رنگ شده باشد و يا اين كه بسيار كوتاه باشد)؛
ممكن است نشانه‌ي محافظه‌كاري فرد باشد؛
احتمالاً شخص به نوعي مشغول درمان بوده و يا اين كه اين امر از ضرورت درماني ناشي شده است؛
احتمال دارد فرد اين گونه بپندارد كه جذابتر مي‌نماياند؛
فرد به دليل راحتي و سهولت كاري, موي كوتاه را ترجيح مي‌دهد.
اگر چه تامل در خصوص موارد بالا مي‌تواند براي تشخيص ماهيت اشخاص راهگشا باشد, ليكن بسندگي صرف به اين ذهنيات و كليشه‌ها مي‌تواند بازدارنده باشد.
موي آراسته: مردي كه با موي آراسته, سشوار كرده و تافت زده ظاهر مي‌شود و اين امر را با لباس و كفش گرانقيمت همراه مي‌كند, خواهان به رخ كشيدن موقعيت و پايگاه غبطه‌برانگيز اجتماعي و شغلي خود است.
اين حالت مي‌تواند نشانه‌ي كاميابي اقتصادي, خودمهم پنداري و اثرگذاري بر روي ديگران باشد. معمولاً مردان اين گونه براي موي سر خويش سرمايه‌گذاري پولي و زماني نمي‌كنند. در هر حال, استنباطي كه از اين حالت مي‌توان كرد اين است كه چنين مرداني بدين وسيله قدرت, توان مالي و برتري پايگاه اجتماعي خويش را به رخ ديگران مي‌كشند.
بعلاوه, همين برداشت را مي‌توان به ناخن‌هاي آراسته نيز تعميم داد.

نشانه‌هاي مرتبط با ريزش, كم پشتي و طاسي سر
مرداني كه معدود تارهاي موي باقيمانده بر روي سر خود را با دقت و وسواس محسوسي شانه مي‌كنند و به اصطلاح به آن حالت مي‌دهند, در واقع بدين وسيله خودخواهي خود را نشان داده و در عين حال نسبت به قضاوت و داوري ديگران غافل هستند. زماني كه من با چنين مرداني برخورد مي‌كنم, نخستين سوالي كه به ذهنم خطور مي‌كند اين است كه آيا اين مرد نمي‌داند كه ما چشم داريم و همه چيز را مي‌بينيم. نكته‌ي قابل توجه اين كه اين برداشت‌ها وحي منزل نيست و در همه‌ي حالات استثنا به چشم مي‌خورد.
استفاده از كلاه گيس و كاشتن و ترميم موي سر: مرداني كه با ترميم موي سر خويش كم پشتي و يا ريزش آن را جبران مي‌كنند, بدين وسيله نخوت و فقدان اعتماد به نفس خويش را نشان مي‌دهند. بعلاوه, بدين وسيله فرد با جذاب نشان دادن خويش اعتماد به نفس از دست رفته را كسب مي‌كند. در هر صورت, از نشانه‌هاي اين نوع اقدامات ترميمي مردان مي‌توان به مواردي چون برخورداري از امكانات مادي, نقص زدايي و ظاهر گرايي اشاره كرد.
استفاده از انواع كلاه‌ها: مردان طاسي كه از كلاه بيس‌بال براي پوشش اين نقيصه‌ي خود استفاده مي‌كنند, در واقع در برابر پير شدن از خود مقاومت نشان مي‌دهند. در اين ارتباط بايد به اين نكته توجه كرد كه بسياري از مردان طاس براي حفاظت از فرق و كاسه‌ي سر خويش در برابر آفتاب سوزان از اين كلاه‌ها استفاده مي‌كنند؛ ليكن اگر مردان طاس در منزل نيز از اين كلاه‌ها استفاده مي‌كنند, اين امر مي‌تواند نشان‌گر فقدان خودباوري و اعتماد به نفس باشد.
موي رنگ شده: مرداني كه موي سر خود را رنگ مي‌كنند, عمدتاً خواهان پوشاندن موهاي سفيد خود هستند و بدين وسيله خود را جوان مي‌نمايانند. روشن است كه اين وسيله در همه‌ي حالات و مقاطع سني نمي‌تواند راهگشا باشد. فرضاً چنان چه مرد 75 ساله‌‌اي داراي موهاي مشكي يك‌دست باشد, در آن صورت پنهان‌كاري كاملاً بي‌مورد است. در هر صورت, از ويژگي‌هاي اين اشخاص مي‌توان به خودخواهي, واقعيت گريزي و بسان كبك عمل كردن اشاره كرد.


موي صورت مردان
ريش و سبيل: برخي از مردم بر اين باورند كه ريش و سبيل مي‌تواند نشانه‌ي راز آلودگي شخص باشد. بايد توجه داشت كه اين برداشت درست نبوده و مردان به دلايل مختلف از موي صورت استفاده مي‌كنند.
در هر صورت, ريش و سبيل مي‌تواند به موارد زير دلالت كند:
مرد مي‌پندارد كه بدين شكل جذاب‌تر مي‌نماياند؛
مرد جوان بدين وسيله خود را سالدار مي‌نماياند؛
با استفاده از ريش, فرد سن و سال و چروك‌هاي صورت خود را مي‌پوشاند؛
فرد بدين وسيله نقص صورت خود را مي‌پوشاند؛
مرد ريشو بدين شكل ماهيت عصيانگرانه‌ي خويش را مي‌نماياند؛
مرد در جايي شاغل است كه از اين بابت محدوديتي را به شخص تحميل نمي‌كنند.

دقيقاً به طول و شكل و شمايل ريش و سبيل مردان توجه كنيد, زيرا ريش و سبيل‌هاي بلند مي‌تواند گرايشات سياسي ليبراليستي مردان را بنماياند. از سوي ديگر, ريش و سبيل نامرتب, كثيف و ناآراسته مي‌تواند نشانه‌ي ويژگي‌هايي چون كاهلي, دلمردگي, اختلالات و عوارض روحي و فيزيكي, فقدان قدرت داوري و ساير كاستي‌ها و نقايص بهداشتي باشد.

موهاي ساير قسمت‌ها: ابروان پرپشت و نامرتب و موهاي زياد دماغ و گوش مردان, نشانه‌ي اين است كه اين اشخاص به ظاهر خويش اهميتي نمي‌دهند. برخي از اين مردان بر اين باورند كه مرتب كردن و آراستن موهاي اين قسمت‌هاي صورت عملي نادرست و نامردانه است.

مدل موي نامتعارف و نمايان: مدل و يا رنگ موي غير عادي و نامتعارف مي‌تواند دلالت بر موارد زير داشته باشد:
ماهيت ناسازگار؛
فرد ماهيتي عصيانگرانه و شورشي دارد؛
فرد شيفته‌ي ماجراجويي است؛
فرد گرايشات مدپرستانه و هنري دارد؛
فرد داراي شغلي نامتعارف بوده و سبك زندگيش نامتعارف است؛
شخص بدين وسيله خواهان عضويت در يك گروه هم سال خاص است؛
سازگاري با مدل‌‌هاي غالب و حاكم در اجتماع؛
بي‌توجهي به صورت‌هاي ظاهر؛
ميل به منحصر به فرد بودن و جلب توجه كردن؛
تاثيرات فرهنگي (سن و سال فرد, نژاد و گروه‌هاي مختلف اجتماعي).

موي زنان
مدل موي زنان در قياس با چگونگي موي مردان محدوديت چنداني ندارد, زيرا مردم آسان‌تر انواع مدل موي سر زنان را مي‌پذيرند, چون مدگرايي عمدتاً از آن جنس مونث است. با اين وجود, موي سر نمايان و نامتعارف زنان نيز تعابير و تفاسير خاص خود را دارا مي‌باشد.
موهاي كوتاه و بلند: بر اساس فرهنگ ما, جواني و جذابيت جسماني زنان با موي بلند تعريف و تبيين مي‌شود. به همين دليل, بلندي و كوتاهي موي زنان تفاسير خاص خود را دارا مي‌باشد. حال اگر عليرغم اين نگرش فرهنگي زني مويش را كوتاه نگه دارد, بايد به موارد زير توجه كرد:
موي زيبا, كوتاه و آراسته – اين حالت مي‌تواند نشان‌گر تمايلات هنري فرد بوده و در عين حال از برخورداري مالي حكايت كند. باري, هزينه كردن مبلغ قابل توجهي از درآمد براي آرايش مو مي‌تواند نشانه‌ي اهميت دادن به ظاهر شخصي, ميل به پذيرفته شدن, اهميت دادن به نظرات ديگران و احتمالاً عدم ايمني باشد.
موي كوتاه معمولي زنان _ چون نگه داشتن موي بلند دشوار و هزينه بر است, بسياري از زنان موي خود را كوتاه مي‌كنند تا از دنگ و فنگ نگهداري موي بلند در امان باشند. در هر صورت, از نشانه‌هاي بارز اين حالت مي‌توان از عملگرايي فرد نام برد, به ويژه اگر اين حالت با ساير ويژگي‌هاي عملگرايي همراه شود.
موي بسيار كوتاه سبب توجه ديگران مي‌شود _ چنان چه لباس زني زرق و برق دار و زننده باشد, جلب توجه كردن اين حالت مو نمود مي‌يابد.
احتمال دارد كه موي بسيار كوتاه دلالت بر ضرورت‌هاي درماني داشته باشد _ فرضاً, زناني كه شيمي درماني مي‌شوند, چاره‌اي جز اين ندارند.
در رابطه با موهاي بلند بايد موارد زير را از نظر گذراند:
چون فرهنگ ما موي بلند را نشانه‌ي جذابيت و زيبايي مي‌داند, زني كه بيش از چهل سال سن دارد و در عين حال موهايش را به طور نماياني بلند نگه مي‌دارد, در برابر پير شدن از خودش مقاومت نشان مي‌دهد و ادا و اطوار جوانان و چشم نوازان را در مي‌آورد. از ويژگي‌هاي اين زنان مي‌توان به مواردي چون ذهنيت گرايي, روياپردازي و واقعيت‌گريزي اشاره كرد.
موي بلند نمايان يك زن ممكن است حالت چشم‌نوازي نداشته باشد و اين كيفيت سبب شود كه بپندارد كه بدين شكل جذابيت جنسي محسوسي كسب مي‌كند.
موي بلند نامتعارف مي‌تواند نشانه‌ي عصيانگري و ماهيت شورشي بر عليه آداب و سنن دست و پا گير و بازدارنده باشد, زيرا بسياري از زنان موي بلند نمايان را نشانه‌ي آزادي و فارغ بودن از هر گونه محدوديتي مي‌دانند. حال اگر نوع لباس زن اين برداشت را تقويت كند, در آن صورت اين نشانه انكار ناپذير مي‌شود.
موي بلند كثيف و ژوليده مي‌تواند نشان‌گر خصوصياتي چون فقدان قوه‌ي تشخيص و داوري, بيماري, كاهلي و تنبلي, تن‌آسايي, ماهيتي شورشي, دلزدگي و لاقيدي شخص باشد. در صورت كثيف بودن موي سر, براي خواندن زنان لازم است كه به ساير شاخص‌هاي بهداشتي نيز توجه شود.
موي پوش داده: پوش دادن مو مي‌تواند نشان‌گر سالمندي زن بوده و در عين حال مي‌تواند نمايانگر ناحيه‌ي زيستي زن باشد. فرهنگ حاكم بر مناطق مختلف سبب مي‌شود كه اشخاص اولويت و ارجحيت فرهنگي را در ظاهر خويش دخالت دهند.
اين حالت تا حدي كم پشتي مو را جبران مي‌كند و هم اين كه سبب صرفه‌جويي در هزينه‌هاي آرايشي مي‌شود.
رنگ مو: رنگ كردن مو در بين اين جنس طبيعي است. مگر آن كه زني مويش را به طور نامتعارفي رنگ كرده باشد و اين رنگ كاملاً به چشم بخورد. از سوي ديگر, چنان چه زني سفيدي مويش را با رنگ كردن بپوشاند, اين امر مي‌تواند گويا باشد. براي مثال, اين اشخاص متوسل به تمارض و وانمود كردن نشده و واقعيت سني خويش را به راحتي پذيرا مي‌شوند. در برابر اين گروه, اشخاصي هستند كه به دلايل حساسيت‌هاي آلرژيكي اقدام به رنگ كردن نمي‌كنند. در هر صورت, در هنگام خواندن شخصيت زنان بايد ظرايفي از اين دست نيز لحاظ شود.
موي صورت و تن زنان: در ايالات متحده, هنجار غالب فرهنگي اين است كه زنان موهاي زير بغل را زدوده و پاهاي خود را عاري از هر گونه موي زبر سازند. به علاوه, موهاي ابرو نيز بايد آراسته باشد. زني كه هراسي از رويش مو در تنش ندارد, بايد به فرهنگ ديگري تعلق داشته باشد. باري, زني كه در ايالات متحده متولد شده باشد, وليكن اقدام به زدودن موهاي نواحي مختلف تنش نكند, مي‌تواند نشانه‌هايي چون عصيانگري, دلبستگي به باور رهايي و طبيعت باوري را به دست دهد. از ساير نشانه‌ها نيز مي‌توان به افسردگي, كاهلي, دلزدگي و راحت طلبي اشاره كرد. از سوي ديگر زني كه دستي به سر و صورت خويش نمي‌كشد و نسبت به موهاي پراكنده‌ي صورت و ابروي خود بي‌توجه است, بدينسان اعتراض خود را نسبت به هنجارها و قيودات تحميلي جامعه مي‌نماياند و اهميتي به نظر ديگران در اين خصوص نمي‌دهد. بعلاوه, شايد كيفيت بزرگ شدنش بر اساس باورهاي خاصي بوده باشد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 12:57 PM  توسط   | 





نويسنده: دكتر هربرت فنسترهايم ؛ جين بر


نشانه‎گذاري مشكلات قاطعيت خويش
مشكلات مختلف قاطعيت چه چيزهايي هستند؟ چگونه مي‎توان به اختلاف بين قاطعيت و پرخاشگري پي برد؟ ايستادگي چه زماني درست است و چه وقتي نادرست؟ چگونه مي‎توان اصول آموزش قاطعيت را در رفتار خود مورد استفاده قرار داد؟ مانند هر چيز ديگر زندگي، چگونگي قاطعيت را نمي‎توان در سياه و سفيد طبقه‎بندي كرد، ولي به طور كلي افراد داراي مشكل را مي‎توان به هفت گروه اساسي تقسيم كرد.

انواع مشكلات قاطعيت
1ـ فرد ترسو اجازه مي‎دهد آلت دست قرار گيرد. نمي‎تواند حرفي بزند و در تمام مواقع انفعالي و صبور است. هر اندازه حالت ترس و عدم اتخاذ تصميم داشته باشيد هميشه نقطه‎اي وجود دارد كه مي‎توانيد تغييرات را از آن جا شروع كنيد.
2ـ شخصي كه مشكلات ارتباطي دارد. تصريح مي‎كنم كه قاطعيت داراي چهار مشخصه‎ي رفتاري صراحت و آشكاري، صداقت و تناسب است. ممكن است شما در يكي يا سه جزء آن توانايي نداشته باشيد، ولي غالباً در يكي فاقد قاطعيت هستيد.
ارتباط غير صريح و آشكار: تمايل به زياده‎گويي داريد و فاقد صراحت هستيد. به جاي اين كه به شوهرتان بگوييد «چون از جلو سوپرماركت رد مي‎شوي ممكن است دو كيلو گوشت بخري»؟ مي‎گوييد «مي‎دانم امروز به سلماني مي‎روي. راستي از خيابان سي و هشتم مي‎گذاري»؟ مستقيماً تقاضا نمي‎كنيد شوهرتان هم نمي‎داند چه مي‎خواهيد، به اين خاطر آن چه مي‎خواهيد به دست نمي‎آوريد. تمرين بيان مطالب به طور مستقيم و ساده و بدون شاخ و برگ مي‎تواند الگوي رفتاري شما را تغيير دهد.
ارتباط غير صادقانه و قاطعيت دروغي: ظاهراً قاطعيت نشان مي‎دهيد، ولي در گفتارتان صداقت نداريد. شما مي‎گوييد «از ديدنت خوشحالم، مدت‎هاست كه به تو فكر مي‎كنم»، در حالي كه اين طور نيست و طرف اين را مي‎داند. اين امر نمي‎تواند نزديكي و صميميت ايجاد كند.
ارتباط نامتناسب: مسئله‎ي درستي را در وقت نامناسب مطرح مي‎كنيد. مثلاً موقعي كه شوهرتان درباره‎ي روز سختي كه در اداره داشته صحبت مي‎كند، شما اشتباهات او را به ميان مي‎كشيد و بحث مي‎كنيد. ممكن است شما صريح و صادق باشيد، ولي رفتار ساده‎لوحانه و غير بالغانه‎ي شما در روابط ايجاد مشكل كند و به جاي نزديكي ايجاد فاصله نمايد.
3ـ نيمه قاطعيت: افراد ممكن است در يك بخش قاطعيت موفق شوند و در قسمت ديگر شكست بخورند. ممكن است بتوان احساسات دلسوزانه‎ي خود را هر جا ابراز كرد، ولي به طور كلي نتوان احساسات خود را نشان داد.
مردي ممكن است در اداره كاملاً حالت انفعالي داشته باشد، ولي در خانه مانند يك ديكتاتور رفتار كند يا اين كه در اداره يا ارتباطات اجتماعي قاطع باشد، ولي در مقابل همسرش نتواند قاطع عمل كند.
تشخيص مرز قاطعيت خيلي باريك است. شما ممكن است در كار قاطع باشيد، ولي با يك سرپرست، يك زيردست، يا فقط يك شخص به خصوص اين طور نباشيد. ممكن است شما در روابط فرد با فرد قاطع باشيد، ولي در مقابل عده‎اي چنين نباشيد. مثلاً خانمي با همه قاطع است، ولي در مقابل خدمتكاري كه هفتگي براي او كار مي‎كند اين طور نيست يا بعضي از افراد در مقابل همه قاطع هستند به جز مادرزنشان.
4ـ شخص با نقص رفتاري. بعضي‎ها نمي‎توانند تماس چشم در چشم برقرار كنند، با كسي حرفي بزنند و برخوردي داشته باشند، يا سر صحبت را باز كنند. اين مهارت‎هاي قاطعيت را مي‎توان ياد گرفت.
5ـ شخص با موانع به خصوص: بعضي‎ها مي‎دانند چه مي‎توانند بكنند و قدرت انجام آن را هم دارند، ولي ترس از طرد شدن، خشم، كنجكاوي، انتقاد، نزديكي، يا دلسوزي مانع از انجام كار آن‎ها مي‎شود.
ايده‎هاي نادرست: فرق بين تجاوز و قاطعيت را نمي‎دانيد. مي‎دانيد چگونه كاري را انجام دهيد، اما حق خود را در انجام آن مورد سؤال قرار مي‎دهيد.
داشتن نظر اشتباه نسبت به واقعيات اجتماعي: انواع گوناگون روابطي را كه با افراد مختلف وجود دارد درك نمي‎كنيد. فكر مي‎كنيد با يك غريبه بايد مانند يك دوست رفتار كرد. هيچ وقت به نظرتان نمي‎رسد كه با غريبه مانند يك غريبه و با دوست مانند دوست بايد رفتار كرد. به طور مثال يك بيمار جديد اعلام كرد «من به كسي اعتماد نمي‎كنم». تحقيقات نشان داد كه او به كساني كه پول دارند يا داراي اطلاعات اقتصادي هستند اعتماد مي‎كند.
اشتباه او: فكر مي‎كرد چون نمي‎توان در همه چيز به كسي اعتماد كرد، پس بايد به كسي اعتماد نكرد.
داشتن يك ايده‎ي اشتباه در واقعيت روان‎شناختي: شما در مورد نگراني نگران هستيد، در مورد اضطراب مضطرب مي‎شويد، درك نمي‎كنيد كه در مواقعي، زندگي مشكلاتي پيش مي‎آورد و اضطراب واكنش مناسبي است. مردي با يك سلسله مشكلات نزد من آمد: اخيراً پدرش به طور ناگهاني فوت كرده بود، همسرش به علت سرطان تحت عمل جراحي قرار گرفته بود، به تازگي كارش را از دست داده بود و پسرش هم زنداني شده بود. چون به خاطر اين چيزها افسرده و نااميد شده بود فكر مي‎كرد عصبي است. طبيعي است وقتي كه زندگي اين طور صريح حرف مي‎زند شخص مضطرب و ناراحت مي‎شود. به هر حال به جاي گفتن اين كه «خوب من در موقعيت بدي هستم به همين علت ناراحتم» نتيجه مي‎گيريد كه «چون عصبي هستم خيلي نگرانم، پس بهتر است در فكر اين امر باشم». به خاطر توجه به اختلال عصبي مانع خودانگيختگي خويش مي‎شويد. در مواردي مانند آن چه ذكر كردم مطمئناً بهتر است به خويشاوندان و دوستان متوسل شويد تا به درمان‎گر.
ندادن استقلال رأي به ديگران: فكر مي‎كنيد به خاطر دلايل منطقي‎تان ديگري نيز بايد با شما هم عقيده باشد، ولي غالباً ديگري به علت نيازها، احساسات، و گرفتاري‎هايش نمي‎تواند با شما هم عقيده باشد.
احساس مي‎كنيد تا زماني كه كار درستي انجام مي‎دهيد بايد موفق و پيروز باشيد: اگر اين طور نشود عيب و علتي در كار شماست. واقعيت بدين صورت عمل نمي‎كند. شما ممكن است درخواست اضافه حقوق بكنيد و مستحق آن هم باشيد، ولي وضع اقتصادي مؤسسه‎ي شما امكان پرداخت اضافه حقوق را نداشته باشد.
6ـ شخص داراي عادات مزاحم: چون ياد گرفته‎ايد كارها را به طور نادرست انجام دهيد ممكن است در كاري كه مي‎خواهيد انجام دهيد مشكل داشته باشيد. من اين عادات مزاحم را «سندرم ساندويچ بادام زميني» مي‎نامم. من براي بيمارانم اين سندرم را با بيان داستان دو كارگري كه با هم ناهار مي‎خورند شروع مي‎كنم. يكي سفره‎ي خود را باز كرد و ساندويچ خود را برداشت و گازي به آن زد و گفت: «اوه، دومرتبه ساندويچ بادام زميني! من از ساندويچ بادام زميني متنفرم».
رفيقش به او گفت: «چرا به همسرت نمي‎گويي براي ناهارت اين ساندويچ را درست نكند»؟
مرد اولي پاسخ داد: «همسرم! من ساندويچم را خودم درست مي‎كنم».
اگر بدانيد رفتار ناخواسته‎ي شما چيست ممكن است توانايي تغيير آن را داشته باشيد. اما ممكن است بدانيد رفتار ناخواسته‎ي شما چيست، ولي هرگز به فكر تغيير آن نيفتيد و به خوردن ساندويچ بادام زميني ادامه دهيد.

سرگذشت
«بيژن» كه اخيراً دكتراي خود را گرفته به علت مشكل شغلي نزد من آمد. او از درس دادن در كالج لذت مي‎برد، اما اخيراً كارش را خسته كننده و كسالت‎آور مي‎ديد. مذاكرات ما روشن ساخت كه اين امر از موقعي كه پايان نامه‎ي دكتراي خود را مي‎نوشت شروع شد. چون خيلي گرفتار بود نمي‎توانست خود را كاملاً براي كلاس آماده كند، به اين خاطر هر چه به نظرش مي‎رسيد تدريس مي‎كرد. بعد از اتمام پايان‎نامه اين عادت جديد خود را ادامه داد. «بيژن» متوجه شد اين دروس نامرتب و سطحي است. وقوف بر اين امر باعث ايجاد عدم رضايت و افسردگي او شد. اين نكته به نظرش نرسيده بود كه در اين مورد كاري بكند.
من داستان ساندويچ بادام زميني را براي او گفتم. او قبول كرد كه آماده ساختن دوباره دروس كلاس براي او امكان دارد. در وسط ترم بعدي تلفني به من اطلاع داد كه با آن كار لذت درس دادن دوباره برگشته است.
7ـ فردي كه با فرزندان خود مشكل قاطعيت دارد: پدران و مادران مي‎خواهند فرزندانشان با قاطعيت رشد كرده افراد با عزت‎نفسي شوند، ولي آن‎ها از درك اين مطلب غافلند كه مهارت‎هاي مختلف قاطعيت لازم است تا شخص مستقل شود و بتواند با ديگران روابط نزديك برقرار كند؛ ضمناً آن‎ها نمي‎دانند كه مشكلات قاطعيت آن‎ها چگونه روي فرزندانشان اثر مي‎گذارد.
پدران و مادران بايد نمونه‎ي درست و صحيحي باشند. اگر فرزندتان ببيند شما به خود احترام مي‎گذاريد، براي منافع خود ايستادگي مي‎كنيد، صداقت نشان مي‎دهيد او هم ياد مي‎گيرد اين كارها را بكند. اگر شما در عمل خود را قاطع نشان ندهيد، هر نوع گفتاري كه داشته باشيد و هر راهنمايي كه بكنيد باعث قاطعيت او نخواهد شد. دو نكته را به ياد داشته باشيد:
الف ـ شما ممكن است به طور كلي كاملاً قاطع باشيد ولي با فرزندانتان مشكل داشته باشيد، چون مي‎خواهيد از تكرار بحث‎ها و عدم موافقت‎هايي كه بين شما و والدينتان وجود داشته جلوگيري كنيد.
ب ـ اگر خودتان زندگي كاملي داشته باشيد كمتر به نيابت از طرف آن‎ها عمل مي‎كنيد و به آن‎ها امكان مي‎دهيد تا خودشان راهشان را پيدا كنند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 12:57 PM  توسط   | 




نويسنده: اشو



فردريش نيچه مي‎گويد: «بزرگ‎ترين فاجعه آن روزي به سراغ بشريت مي‎آيد كه خيال‎پردازان ناپديد گردند» سراسر تكامل انسان به اين سبب بوده است كه انسان درباره‎اش خيال‎پردازي كرده است. آن چه ديروز يك رويا بود، امروز يك واقعيت است و آن چه امروز يك روياست، فردا به واقعيت خواهد پيوست.
همه‎ي شاعران، موسيقي‎دانان و عارفان خيال‎پردازند. در حقيقت خلاقيت محصول نوعي خيال‎پردازي است.
اما اين روياها آن روياهايي كه زيگموند فرويد به تحليل آن مي‎پرداخت، نيست. بنابراين بايد بين روياي يك شاعر، يك مجسمه‎ساز، يك معمار، يك عارف و يك رقصنده از يك سو و روياي يك ذهن بيمار از سوي ديگر تمايز قائل گرديد.
بسيار مايه‎ي تأسف است كه زيگموند فرويد درباره‎ي خيال‎پردازان بزرگي كه شالوده‎ي كل تكامل انساني را تشكيل مي‎دهند، دست روي دست گذاشته است. او فقط با رويكردي روان‎شناختي به افراد بيمار نزديك شد و از آن جا كه كل تجربه‎ي زندگي‎اش تحليل روياهاي افراد جامعه‎ستيز و رواني بود، خود واژه‎ي خيالبافي مطرود و منفور ماند. هر چند ديوانه به خيالبافي مي‎پردازد، اما خيالاتي كه در سر مي‎پرورد، براي خود او نيز مخرب است. فرد خلاق خيالبافي مي‎كند، اما روياهايش دنيا را غنا مي‎بخشد.
به ياد ميكل‌آنژ مي‎افتم. او داشت از بازاري كه در آن همه نوع سنگ مرمر يافت مي‎شد، عبور مي‎كرد كه چشمش به سنگ زيبايي ‎افتاد. قيمت را جويا ‎شد. صاحب مغازه گفت: «مي‎تواني اين سنگ را مجاني برداري، چون مدتي است اين جا افتاده و فضاي زيادي را اشغال كرده … دوازده سال است كه هيچ كس حتي احوالش را نپرسيده. من هم چشمم آب نمي‎خورد اين تخته سنگ حتي به درد لاي جرز بخورد.»
ميكل آنژ سنگ را برداشت و تقريباً يك سال تمام بر روي آن كار ‎كرد و چه بسا زيباترين مجسمه‎اي را كه تا به حال دنيا به خود نديده است را ‎ساخت و همين چند سال پيش ديوانه‎اي سعي ‎كرد آن را نابود كند. اين مجسمه كه در واتيكان قرار داشت مجسمه‎اي از عيسي مسيح پس از باز شدن از صليب بود كه بر روي پاهاي مادرش، مريم مقدس، بي‎جان دراز كشيده بود. من فقط عكس آن را ديده‎ام، اما اين مجسمه چنان طبيعي و زنده است، كه گويي عيسي هر آن قرار است از خواب بيدار شود. و او با چنان هنرمندي بي‎نظيري آن مرمر را تراشيده بود كه مي‎توانستي اين هر دو را احساس كني ـ قدرت مسيح و شكنندگي مسيح. و اشك در چشمان مريم مقدس، مادر عيسي مسيح، حلقه زده …
چند سال پيش بود كه ديوانه‎اي با چكش به جان اين شاهكار ميكل آنژ افتاد و وقتي دليل اين كار را از آن ديوانه پرسيدند، جواب داد: «من هم مي‎خواهم مشهور شوم. ميكل آنژ يك سال جان كند تا مشهور شد. من فقط بايد پنج دقيقه وقت مي‎گذاشتم تا كل مجسمه را خراب كنم و الان اسم من تيتر اول روزنامه‎هاي سراسر دنيا شده است!
هر دو نفر بر روي سنگ مرمر واحدي كار كرده بودند، يكي آفرينشگر بود و ديگري فقط يك ديوانه‎ي زنجيري.
پس از يك سال كه ميكل آنژ كار مجسمه را به پايان رساند، از سنگفروش خواست كه به منزلش بيايد تا چيزي را به او نشان دهد. سنگفروش كه نمي‎توانست آن چه را مي‎بيند باور كند، گفت «اين مرمر زيبا را از كجا آورده‎اي؟»
و ميكل آنژ گفت: «به جا نياوردي؟ اين همان سنگ بدقواره‎اي است كه دوازده سال آزگار جلوي مغازه‎ات خاك خورد.» و من اين واقعه را خوب به خاطر سپرده‎ام كه سنگفروش پرسيد: «چي شد فكر كردي كه اين سنگ بدقواره مي‎تواند به چنين مجسمه‎ي زيبايي تبديل شود؟»
ميكل آنژ گفت: «من در اين باره فكر نكردم. من روياي ساختن چنين مجسمه‎اي را در سر داشتم و وقتي از كنار آن قطعه سنگ مي‎گذشتم، ناگهان مسيح را ديدم كه مرا صدا مي‎زد: «من در اين سنگ محبوسم. آزادم كن، كمك كن تا از اين سنگ بيرون بيايم.» و من دقيقاً همان مجسمه را در آن سنگ ديدم. بنابراين من فقط كار ناچيزي انجام دادم؛ من بخش‎هاي اضافي و غير ضروري سنگ را كندم و بيرون ريختم تا مسيح و مادرش هر دو از اسارت خويش آزاد گرديدند.»
چه خدمت بزرگي براي بشريت بود اگر فردي با قابليت زيگموند فرويد،‌ به جاي روانكاوي بيماران رواني و تحليل روياهاي آن‎ها، بر روي روياها و خيالپردازي‎هاي كساني كار مي‎كرد كه از نظر روان‎شناسي سالم بودند و نه تنها سالم كه افرادي خلاق و آفرينشگر بودند. تحليل روياهاي اين عده نشان خواهد داد كه همه‎ي روياها واپس خورده نيستند، بلكه روياهايي هستند كه از شعوري خلاق‎تر از مردمان عادي نشأت گرفته‎اند. و روياهاي آن‎ها بيمارگونه نيست، بلكه به طرزي واقعي و اصيل سالم است. سراسر تكامل انسان و آگاهي او به وجود همين خيال‎پردازان بستگي داشته است.
كل هستي يك واحد ارگانيك است. شما فقط دست به دست همنوعان خود نمي‎دهيد، بلكه دست به دست درختان هم مي‎دهيد. شما نه تنها با هم نفس مي‎كشيد، بلكه كل كائنات با هم نفس مي‎كشد.
جهان در يك هارموني عميق به سر مي‎‎برد. تنها انسان زبان هارموني را فراموش كرده است و من اين جا هستم كه آن را به يادت آورم. ما در حال خلق هارموني نيستيم؛ هارموني واقعيت ماست. اين درست همان چيزي است كه از ياد برده‎اي. چه بسا به قدري بديهي است كه شخص تمايل دارد آن را فراموش كند شايد هم در هارموني به دنيا آمده باشي؛ تو چه طور مي‎تواني در فكر آن باشي؟
در حكايتي قديمي آمده است كه ماهي‎يي كه سرآمد مغز متفكران بود، از ماهي ديگري پرسيد: «درباره‎ي اقيانوس خيلي چيزها شنيده‎ام، پس اين اقيانوس كجاست؟» و آن ماهي در اقيانوس بود و همه‎ي عمرش را در اقيانوس به سر برده بود؛ هرگز هيچ جدايي يا مفارقتي از آن اتفاق نيفتاده بود. او هرگز اقيانوس را به عنوان شيئي مجزا از خود نديده بود. ماهي پيري آن فيلسوف جوان را در گوشه‎اي گير آورد و به او گفت: «اقيانوس همان است كه در آن زندگي مي‎كنيم.»
اما فيلسوف جوان گفت: «شوخي‎ات گرفته؟ اين آب است و تو به اين مي‎گويي اقيانوس؟ من بايد بيشتر تحقيق كنم و از افراد عاقل‎تري حقيقت را جويا شوم.»
يك ماهي فقط هنگامي اقيانوس را مي‎شناسد كه ماهيگيري او را بگيرد، از اقيانوس بيرون بياورد و بر روي شن‎ها پرتابش كند. بعد او براي نخستين بار درمي‎يابد كه هميشه در اقيانوس زندگي مي‎كرده است، اقيانوس زندگي اوست و بدون اقيانوس نمي‎تواند زنده بماند.
اما در مورد انسان مشكل اينجاست كه نمي‎توان او را از هستي بيرون آورد. هستي لايتناهي است. هيچ ساحلي ندارد كه به دور از هستي بر روي آن قرار بگيري و از آن جا هستي را مشاهده كني. هر جا كه باشي، جزوي از آن خواهي بود.
ما همه با هم نفس مي‎كشيم. ما همه اعضاي يك اركستر هستيم. درك اين موضوع تجربه‎ي عظيمي است ـ آن را خيالبافي نخوان، كه خيالبافي و روياپردازي از سر دولت زيگموند فرويد معناي تلويحي بسيار نادرستي را يدك مي‎كشد، و گرنه اين يكي از زيباترين و شاعرانه‎ترين واژه‎هاست.
و فقط ساكت بودن، فقط شادمان بودن، فقط بودن ـ در اين سكوت احساس خواهي كرد كه در پيوند با ديگران هستي. وقت فكر كردن تو از ديگران جدا هستي، زيرا افكاري در ذهنت به تجلي و درخشش درمي‎آيند كه با افكار فردي ديگر متفاوت است. اما اگر هر دو خاموش باشيد، آن گاه همه‎ي ديوارهاي موجود در بين شما دو نفر محو مي‎گردد.
دو سكوت نمي‎تواند دو تا باقي بماند. آن‎ها يكي مي‎شوند.
همه‎ي ارزش‎هاي والاي زندگي ـ عشق، سكوت، سعادت، جذبه، پارسايي ـ تو را از يك وحدانيت جهان شمول آگاه مي‎سازد. هيچ كس ديگري جز تو وجود ندارد؛ ما همه چهره‎هاي متفاوتي از يك واقعيت، ترانه‎هاي رنگارنگي از يك آوازه‎خوان، رقص‎هاي مختلفي از يك رقصنده هستيم. ما همه پرده‎هاي نقاشي متفاوتي هستيم ـ اما نقاش يكي است.
ولي نامش را رويا نگذار، زيرا با رؤيا خواندن آن تو نمي‎فهمي كه رؤيا يك واقعيت است. و واقعيت مي‎تواند بسيار زيباتر از هر رويايي باشد. واقعيت بسيار وهم‎انگيز، الوان‎تر، مسرت‎بخش‎تر، پر جذبه و شورانگيزتر از آن است كه قادر باشي تصورش را بكني. اما ما در ناآگاهي به سر مي‎بريم…
نخستين ناآگاهي ما اين است كه فكر مي‎كنيم از همه جداييم. اما من تأكيد مي‎كنم كه هيچ انساني جزيره نيست؛ ما همه بخشي از يك قاره‎ي وسيع هستيم. تنوع وجود دارد، اما چيزي نيست كه ما را از هم جدا كند. تنوع به زندگي غناي بيشتري مي‎بخشد و بخشي از ما در كوه‎هاي هيمالياست، بخشي در ستارگان و بخشي در گل‎هاي سرخ. بخشي از ما در پرنده‎اي در پرواز به سر مي‎برد و بخشي در سبزي درختان. ما همه جا پخش هستيم. تجربه كردن آن به عنوان واقعيت، كل نگرش تو را نسبت به زندگي، هر عمل تو را و خود و وجودت را دگرگون خواهد كرد.
تو آكنده از عشق خواهي شد. سراسر وجودت آكنده از تكريم به زندگي خواهد شد. تو براي نخستين بار ـ به زعم من ـ به راستي متدين خواهي شد ـ نه يك مسيحي، نه يك هندو، نه يك يهودي، كه متديني خالص و راستين.
واژه‎ي (دين) واژه‎اي زيباست و از ريشه‎اي مشتق مي‎شود كه معنايش گردهم آوردن كساني است كه از روي ناآگاهي و جهل متفرق گرديده‎اند؛ به دور هم جمع كردن آن‎ها، بيدار كردن آن‎ها، به طوري كه بتوانند ببينند كه از هم جدا نيستند. آن وقت تو نمي‎تواني حتي به يك درخت صدمه بزني. آنگاه عشق، رأفت و همدردي تو به تمام معنا خودانگيخته است ـ نه اكتسابي، نه از روي انضباط. اگر عشق انضباط باشد، ساختگي است. اگر عدم خشونت اكتسابي باشد، دروغين است. اگر همدلي را از بيرون به كسي تزريق كرده باشند، كاذب است. اما اگر خود به خود بي‎هيچ تلاشي از درون جوشيده باشد، از واقعيت ژرف و بي‎نظيري برخوردار خواهد بود.
در گذشته به اسم دين جنايات بسياري صورت گرفته است: مردم بيشتر به دست افراد به ظاهر مذهبي كشته شده‎اند تا ديگران. يقيناً اين جور مذاهب همگي كاذب و ساختگي بوده‎اند.
روزي از ولز كه اثر بي‎نظيرش «تاريخ جهان» را به تازگي به چاپ رسانده بود، پرسيدند: «درباره‎ي تمدن چه فكر مي‎كنيد؟»
و او گفت: «ايده‎ي خوبي است، اما يكي بايد آستين بالا بزند و آن را به وجود بياورد.»
تا به امروز نه ما متمدن بوده‎ايم، نه با فرهنگ و نه متدين. ما به نام تمدن، فرهنگ و دين همه نوع اعمال وحشيانه، بدوي، مادون انساني و حيواني انجام داده‎ايم.
انسان از واقعيت بسيار به دور افتاده است. او بايد چشمش را به اين حقيقت باز كند كه ما همه يكي هستيم. و اين يك فرضيه نيست؛ اين بدون استثناء تجربه‎ي همه‎ي مكاشفه‌گران در همه‎ي اعصار بوده است كه سراسر هستي يكي است ـ يك واحد ارگانيك.
بنابراين هيچ تجربه‎ي زيبايي را با رويا عوضي نگير. رويا خواندن اين تجربه، بر واقعيت آن خط بطلان مي‎كشد. روياها را بايد به واقعيت تبديل كرد، نه واقعيت را به رويا.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 12:56 PM  توسط   | 






نويسنده: لوئيز.ل.هي ؛ جو آن ؛ بوري سنگو



دكتر جوآن بوري سنكو رئيس موسسه علم سلامت ذهن / بدن و نويسنده پنج كتاب پر فروش است كه بعضي از آن‎ها عبارتند از: نيروي شفاي ذهن، آتش دروني روح، توجه به بدن و تعمير ذهن. او رييس سابق كلينيك ذهن / بدن بيمارستان دولتي نيوانگلند بود و اينك استاديار دانشكده دارويي‎ هاروارد و بيولوژيست سلول‎هاي سرطاني است. در ضمن مي‎توان اضافه كرد كه او آموزگار يوگا و مديتيشن نيز هست.
يكي از روزهاي صاف و شفاف، تصميم گرفتم در طبيعت وحشي كلورادو، جايي كه سكونت دارم، پياده‎روي كنم. معمولاً خيلي كم اتفاق مي‎افتد كه بلنديهاي كوه راكي اين چنين هواي آبي و نيلگون داشته باشد. خورشيد اوائل بهار مثل آبشاري طلايي رنگ از لابلاي درختان بلند كاج فرو مي‎ريخت و تلالو عجيبي از تركيب نور و بلوري كه از جنبش برفي كه در حال آب شدن بود به وجود آورده بود. ابرهاي لايه لايه سبز و خاكستري، مثل ابر پريان تمام سطح كوه را پوشانده بود و زيبايي آن نفس را در سينه تنگ مي‎كرد. در حالي كه در جاده قدم برمي‎داشتم و از زيبايي بي‎همتايي اطراف خود مات و مبهوت بودم، تصميم گرفتم قبل از رانندگي و رفتن به بيمارستان عمومي شهر (جهت نمونه برداري از بافت سينه جهت تشخيص سرطان) و تحمل درد ناشي از آن، كمي استراحت كنم. بي‎اختيار ليستي بي‎انتها از داروهاي مهلكي را كه امكان داشت مجبور به استفاده از آن‎ها شوم، مرور كردم: از حركت بازماندم. فقط جسمم نبود كه ممكن بود خطر بزرگي را تجربه كند، زندگي‎ام نيز آن طور كه بايد و شايد بر وفق مراد نبود ليوان معروف روان‎شناسي، حتي نيمه پر آن هم آلوده و كثيف به نظر مي‎رسيد. پسر جوانم حدود بيست و دو سال داشت و از جدايي عنقريب من و همسرم بعد از 24 سال زندگي زناشويي رنجور، نگران و ناراحت بود. حال خودم بدتر از او بود و البته همه تقصيرها هم از جانب من بود. من بيش از اندازه خسته و آتشين مزاج بودم. اين هم تقصير خودم بود.
آن هم من كه قرار بود به نوعي براي ديگران نمونه باشم و مورد تقليد قرار گيرم.
احساسات منفي مانند ترس، عصبانيت و عدم خويشتن دوستي و رضايت با نداي منفي و ناهنجار دروني‎ام، دست به يكي مي‎كردند و قادر نبودند مرا كه براي ايجاد آرامش در خود، در آن جاده زيبا و بي‎همتا پياده‎روي مي‎كردم آرام كنند.
از اين افكار سمي و زهرآگين زماني رها شدم كه دردي شديد و ناگهاني سراسر وجودم را فرا گرفت. دردي بود كه با فيلم افكار منفي كه سراسر وجودم را فرا گرفته بود هماهنگي داشت و مرا به كلي از حمله ناگهاني و سريع يك سگ غافل‎گير كرد. سگي از نژاد (جرمن شفرد). سگ خيز برداشت و در كمال قدرت و قوت مرا از پشت به زمين انداخت. در اين لحظه خود را در بيمارستان و بخش اورژانس آن در حالي مي‎يابم كه پزشكان دارند آمپول‎هاي بلند و آزار دهنده ضد كزاز به من تزريق مي‎كنند و من چاره‎اي جز تحمل ندارم زيرا آن سگ قوي هيكل حتماً هار بوده است. هيچ شكي نبود كه من قرار نمونه‎برداري را از دست داده بودم و مي‎بايست تحمل درد و شكنجه آن را به بعد موكول كنم. در اين حالت طرح فيلم تخيلي من در يك چشم بر هم زدن تغيير جهت داد و من باز هم هنر پيشه درجه اول يك فيلم تراژدي شدم. هيچ شكي نبود و نمي‎توانست جز اين باشد! به فكرم رسيد اول خودم را معاينه كنم و ببينم عمق زخمي كه بر روي رانم ايجاد شده چه قدر است. به پشت خزه‎هاي كنار جاده رفتم و دستم را روي محل درد كشيدم و منتظر بودم كه به خون فراوان و لخته شده آلوده شود. وقتي به آن نگاه كردم در كمال شگفتي متوجه شدم كه كاملاً تميز بود، تميز تميز. با دقت بيشتر به روي پايم، فقط حاشيه‎اي قرمز و متورم ديدم كه از رديف دندان آن سگ ايجاد شده بود. فقط همين و نه بيشتر … پوست تنم اصلاً بريده نشده و دندان آن سگ در تنم فرو نرفته بود.
از شوق و شعف همانند ديوانگان به هوا مي‎پريدم و با سروصداي فراوان خدا را شكر مي‎كردم. من از رفتن به اتاق سوانح و فوريت پزشكي معاف شده بودم. هيچ گونه نشاني از كزاز در من نبود و قرار نبود به خاطر ابتلا به مرض هاري به مرگ تدريجي محكوم شوم و بميرم. به قرار ملاقات با دكتر و نمونه برداري هم مي‎رسيدم. وه كه چه خوشبخت بودم.
ناگهان فيلم تخيلي و منفي كه در ذهن مريض خود مشغول ساختن آن بودم به نظرم مضحك و مسخره آمد. آن سگ از يك حيوان بدجنس و دشمن، به يك فرشته نجات تبديل شد كه نگاهش به من اين ندا را مي‎داد: بلند شو، تو اي انسان ديوانه و نفهم. درخشش خورشيد و گرماي آن را روي صورت خود احساس كن و بازي باد را با موهايت حس كن و ببين كه دنيا چه قدر زيبا است. لحظات و زندگي، زيبا و جوانند و موقعيت‎هاي بي‎پاياني براي تجربه همه خوبي‎ها و آفرينش زندگي جديد وجود دارد.
حجاب و پرده فراموشي از مقابل چشمانم برداشته شد و من ناگهان سراسر وجودم را سرشار از شوق زندگي ديدم. هر نفسي كه مي‎كشيدم گنجي و هر قدمي كه برمي‎داشتم معجزه بود. تغيير آن حال، افسردگي مفرط و انديشه موهومي كه مايه‎ي وسوسه من شده و آزارم مي‎داد و مرا به مبارزه مي‎طلبيد باعث شد كه دريابم معناي زندگي و زنده بودن بسيار والاتر و ارزنده‎تر از آن است كه مي‎پنداشتم و من بودم كه مي‎بايستي به زندگيم صحت و سلامت ببخشم. صلح و آرامش فراواني اطراف مرا هم چون بالاپوشي از شبنم فرا گرفت. خودم را در آغوشي نامريي محصور يافتم كه وجودش برايم قابل رويت نبود.
سپاس همانند دنده‎اي است كه مي‎تواند مكانيزم افكار ما را از موقعيت وسواس ـ عقده روحي ـ به آرامش درون تغيير جهت دهد و ما را از به هم فشردگي و عقده روحي به خلاقيت وا دارد. سپاس نيرويي به ما مي‎بخشد كه مي‎توانيم توسط آن، ترس را به عشق و آرامش تبديل كنيم و به معني واقعي كلمه در زمان “حال” واقع شويم. سپاس خود به طور طبيعي به سراغ ما مي‎آيد، فقط بايد ريلكس و رها بود! يكي از جنبه‎هاي خوب و لذت بخشي كه از سابقه خانواده مذهبي‌ام, به من به ارث رسيده، سپاس و تشكر در سراسر روز مي‌باشد. دعاهايي كه در آن‎ها از خداوند به خاطر اين كه زمين را آفريده و در آن موقعيت‎هاي بيشماري براي بشر به وجود آورده است، سپاسگزاري مي‎شود. در ازاي ديدار ستاره‎‌اي درخشان در آسمان بايد سپاس گزارد و دعا خواند، براي غذا، آب، شربت و همه خوبي‎هاي عالم بايد سپاس گفت. براي دستشويي رفتن و قضاي حاجت كه اين همه به ما آرامش مي‎دهد و باعث سلامتي ما است، بايد سپاس گذارد. من مي‎خواهم مطلب ديگري به تفكر سپاس اضافه كنم و بگويم به خاطر تمامي مسائلي كه در عرض روز با آن‎ها مواجه مي‎شويم، به خاطر كاينات بي‎انتها و به خاطر رمز و راز بي‎انتهايي كه “خدا” ميناميمش نيز بايد تشكر كنيم. من بايد از خداوند به خاطر آفرينش آن سگ قوي هيكل كه بيدار و هشيارم كرد، سپاس فراوان بگذارم.
زماني در جلساتي كه براي خدمات شفا در كليساي شهر برگزار مي‎شد، شركت مي‎كردم. در آن كليسا كشيشي آگاه بود كه ما را وا مي‎داشت “به خاطر آن چيزهاي كه در زندگيمان نياز به شفا ندارد، دعا كرده و شكر كنيم”… پس، خدا را شكر كه آن سگ، پوست مرا از هم ندريد. خدا را شكر به خاطر جواب نمونه‎برداري از سينه‎ام كه منفي بود. خدا را شكر كه سلامتم و قادرم حداقل از اين زمان تا زماني ديگر به خاطر همه چيز سپاس بگذارم. پس، امشب، قبل از اين كه به خواب بروي, لحظه‎اي به خود فرصت بده و حداقل به خاطر پنج چيز كه در زندگيت نياز به شفا ندارند، تشكر كن. هنگام در‎گيري با افكار منفي و حوادثي كه در آن لحظه به نظرت غلط و اشتباه مي‎آيند به خاطر داشته باش و به ياد بياور كه بايد به خاطر چيزهائي كه نياز به شفا ندارند نيز سپاس بگذاري و براي تمامي چيزهايي كه درست و خوب منطقي و بر وفق مرادت هستند. شكر كني

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 1:3 PM  توسط   | 

 


نويسنده: آل ريس جك تروت



بسياري از مردم بر اين باورند كه مسأله اساسي در بازاريابي اين است كه مشتري را متقاعد كنند كه داراي بهترين محصول يا خدمت هستند. اين باور، درست نيست، اگر شركت شما سهم اندكي در بازار داشته باشد و مجبور باشيد با رقباي بزرگ‎تر و پولدارتري مبارزه كنيد، در آن صورت استراتژي بازاريابي شما، احتمالاً از ابتدا نادرست بوده است. شما نخستين قانون مديريت و روان‎شناسي بازار را نقض كرده‎ايد.
مسأله اصلي در بازاريابي، بناي پايگاهي است كه در آن، در جايگاه نخست باشيد. اين قانون رهبري است: اول بودن، برتر از بهتر بودن است. وارد شدن به دنياي ذهن شخص بسيار ساده‎تر از آن است كه او را متقاعد سازيد محصولي كه شما ارائه مي‎دهيد بهتر از محصول كسي است كه، بيشتر از شما به ذهن او وارد شده است.
براي اثبات قانون رهبري، مي‎توانيد دو سؤال زير را از خودتان بپرسيد
نام نخستين كسي كه به تنهايي بر فراز اقيانوس اطلس پرواز كرد چه بود؟ چارلز ليندربرگ، درست است؟
نام دومين كسي كه به تنهايي بر فراز اقيانوس اطلس پرواز كرد چه بود؟ پاسخ دادن به اين پرسش چندان ساده نيست. نظر شما چيست؟
دومين كسي كه بر فراز اقيانوس اطلس پرواز كرد، برت هينكلر بود. برت، خلباني بهتر از چارلي بود ـ او با سرعت بيشتر و با مصرف سوخت كمتري پرواز كرد. اما چه كسي از او اطلاع دارد؟ (او خانه‎اش را ترك كرد و تاكنون خانم هينكلر اطلاعي از وي نيافته است.)
علي‎رغم برتري مسلم رويكرد ليندبرگ، بيشتر موسسات، راه هينكلر را برمي‎گزينند. آن‎ها صبر مي‎كنند تا بازار جديدي پديد آيد، سپس با محصول بهتري، كه در بيشتر موارد نام تجارتي آن‎ها را دارد، وارد بازار جديد مي‎شوند. در محيط رقابتي امروز، يك محصول تكراري، با يك نام برگرفته از محصولات ديگر خط توليد شركت، براي تبديل شدن به يك نام تجارتي بزرگ و سودآور، شانس اندكي خواهد داشت.
نام تجارتي پيشگام، هميشه در هر زمينه‎اي، نخستين نام تجارتي است كه در ذهن مشتري جا مي‎گيرد. “هرتز” در كرايه دادن اتومبيل، “اي بي ام” در كامپيوتر و “كوكاكولا” در نوشابه در اذهان جا باز كرده‎اند.
پس از جنگ جهاني دوم، هينكن نخستين نوشيدني وارداتي بود كه در امريكا اسم و رسم يافت. چهار دهه پس از آن، اكنون نوشيدني شماره يك وارداتي چيست؟ آن كه بهترين طعم را دارد يا هينكن؟ اكنون در امريكا 425 نوع نوشيدني وارداتي فروخته مي‎شود. مطمئناً يكي از آن‎ها بايد طعمي بهتر از هينكن داشته باشد، اما آيا اين اهميتي دارد؟ امروز، نوشيدني هينكن، هنوز پرطرفدارتر از ساير نوشيدني‎هاست و حدود 30 درصد بازار فروش را در دست دارد.
نخستين نوشابه داخلي، ميرلايت نام دارد. اكنون پر فروش‎ترين نوشيدني در امريكا كدام است؟ آن كه بهترين طعم را دارد يا آن كه پيش از همه در اذهان جاي گرفت؟
البته، هر پيشگامي، لزوماً موفق نمي‎شود. انتخاب زمان هم در اين ميان اهميت دارد. ممكن است پيشگامي شما بسيار دير شده باشد. مثلاً يواس تودي نخستين روزنامه ملي است، اما شانس موفقيت ندارد. تاكنون 800 ميليون دلار ضرر داده و هرگز سودآور نبوده است. در عصر تلويزيون، زمان روزنامه ملي سرآمده است.
برخي از نخستين پيشگامي‎ها، چنان بي‎ارزش‎اند كه هرگز راه به جايي نمي‎برند. ايده فراستي پاز، اولين پيشگام در توليد بستني براي سگ‎ها، شانس موفقيت ندارد. سگ‎ها آن را دوست دارند، اما صاحبانش بايد آن را بخرند؛ در حالي كه اكثر آن‎ها فكر مي‎كنند كه سگ‎ها نياز به بستني ندارند، و از ليس زدن بشقاب‎ها به اندازه كافي راضي هستند.
قانون رهبري درباره همه محصولات، هم نام‎هاي تجارتي و هم درباره هر مقوله‎اي صادق است. فرض كنيم شما نام اولين دانشكده‎اي را كه در امريكا تأسيس شد نمي‎دانيد، اما مي‎توانيد با جايگزين كردن موفق‎ترين به جاي اولين، حدس قريب به يقيني بزنيد. لذا، بگوييد نام پيشروترين دانشكده در امريكا چيست؟ بيشتر مردم پاسخ مي‎دهند هاروارد، كه ضمناً اولين دانشكده تأسيس شده در امريكا هم هست. نام دومين دانشكده تأسيس شده در امريكا چيست؟ دانشكده ويليام اند مري؟ كه فقط اندكي از برت هينكلر مشهورتر است.
دو محصول، هيچگاه به اندازه دوقلوها به هم شبيه نيستند. با اين وجود، دوقلوها شكوه مي‎كنند كه هر كسي يكي از آن‎ها را اول ملاقات كند، تا آخر همان را بيشتر دوست خواهد داشت، اگر چه بعداً نفر دوم را هم بشناسند.
مردم عادت دارند آن چه را كه به دست مي‎آورند از دست ندهند. اگر شما با كسي آشنا شويد كه اندكي بهتر از همسرتان باشد. مطمئناً او را به جاي همسرتان برنخواهيد گزيد، به خصوص كه مشكلات طلاق، تعويض محل زندگي و تقسيم بچه‎ها هم مانع بزرگي است.
قانون رهبري مجلات را هم در بر مي‎گيرد. به همين دليل، تايم از نيوزويك جلوتر است. ي پل، يواس را پشت سر دارد، و پلي بوي جلوتر از پنت هاوس است. براي مثال، در سال‎هاي اوليه دهه پنجاه شركت انتشاراتي كرتيس كه در آن زمان بسيار قدرتمند بود. براي رقابت باتي وي گايد يك مجله مربوط به نامه‎هاي تلويزيوني به بازار فرستاد، علي رغم توانايي بي‎نظير كرتيس، اين مجله هرگز نتوانست توفيقي به دست آورد. تي وي گايد بازار را به خود اختصاص داده بود.
قانون رهبري درباره محصولات سخت مثل اتومبيل و كامپيوتر، نيز چون محصولات نرم از قبيل دانشكده و نوشابه مصداق دارد. شركت جيپ در توليد اتومبيل دو ديفرانسيلي صحرا نورد پيشگام بود. آكورا در توليد اتومبيل‎هاي تشريفاتي ژاپني، آي بي ام در كامپيوترهاي بزرگ و سان ميكروسيستمز در ساخت جايگاه كار، مقام اول را داشتند. جيپ، آكورا، آي بي ام، و سان همه نام‎هاي تجارتي رهبر بازار خودشان هستند.
نخستين ميني وانت توسط كرايسلر عرضه شد. امروز كرايسلر 10 درصد بازار اتومبيل و 50 درصد بازار ميني وانت را در دست دارد. آيا رمز بازاريابي در بازار اتومبيل سازي، بهترين اتومبيل است يا پيشگام بودن در ورود به بازار؟
نخستين چاپگر ليزري كامپيوتري توسط هيولت پاكارد ارائه شد. امروز اين شركت 5 درصد بازار كامپيوترهاي شخصي و 45 درصد بازار چاپگرهاي ليزري را داراست.
ژيلت پيشگام توليد ريش تراش ايمن، تايد پيشگام توليد پودر لباس شويي و هيز پيشگام توليد مدم كامپيوتر بود. امروز همه آن‎ها رهبر بازارند. يكي از دلايل آن است كه نخستين محصول عرضه شده به بازار در بيشتر موارد رهبري خود را حفظ مي‎كند، و نام آن اسم عام مي‎شود. زيراكس، كه نام اولين شركت در كار كپي و تكثير بود، به نام همه كپي كننده‎ها تبديل شد. مردم در كنار دستگاه‎هاي ريكو، شارپ و كداك مي‎ايستند و مي‎پرسند: “چه طور از اين برگ زيراكس بگيرم؟” مردم به دستمال كاغذي كه به روشني روي جعبه‎اش نام اسكات نوشته شده، كلينكس خطاب مي‎كنند. برخي شما را به نوشيدن پپسي دعوت مي‎كنند، در حالي كه كوكاكولا يا نوشابه ديگري تعارف مي‎كنند.
چه تعداد از مردم به جاي نوار چسب اسكاچ مي‎گويند نوار چسب سلفون؟ بيشتر مردم از نام‎هاي تجارتي كه اسم عام شده‎اند استفاده مي‎كنند: بند ـ ايد، فايبرگلاس، فورميكا، چسب كريزي، از آن جمله‎اند. برخي مردم براي تبديل يك نام تجارتي به يك اسم عام كوشش فراواني صرف مي‎كنند. “اين بسته را به فلان جا فكس كنيد”. اگر براي نخستين بار نام تجارتي انتخاب مي‎كنيد نامي را برگزينيد كه بتواند به اسم عام تبديل شود. (حقوق دان‎ها عكس اين مفهوم را توصيه مي‎كنند، اما مگر آن‎ها چيزي درباره قوانين بازاريابي مي‎دانند؟)
نه تنها، معمولاً اولين نام تجارتي پيشرو بازار مي‎شود، بلكه ميزان فروش محصولات با نام‎هاي تجارتي بعدي هم به ترتيب عرضه آن‎ها به بازار هماهنگ است. بهترين نمونه، در اين باره ايبوپروفن است. آدويل اول بود. نوپرين روم و مدي پرن، سوم. فروش آن‎ها نيز اكنون دقيقاً همين ترتيب را داراست: ادويل، درصد بازار، ايبوپروفن، نوپرين، 10 درصد و مدي پرن، يك درصد آن را دارد.
چهارمين نام تجارتي كه به بازار وارد شد موترين آي بي نام داشت. اگر چه از شهرت ايبوپروفن بسيار سود برد، بازار آن فقط 15 درصد است. (به خاطر داشته باشيد كه ادويل با تبليغ “مشابه كاربرد دارويي موترين” به بازار وارد شد). به جايگزيني ژنريك (اسم عام) توجه كنيد!! خريداران ادويل را به عنوان اسم عام به كار مي‎برند. به ندرت كلمه ايبوپروفن را به زبان مي‎آورند. حتي پزشكان به بيمار مي‎گويند: “دو تا قرص ادويل بخور و صبح حال خودت را به من خبر بده.”
هم چنين تاي لنول “را در نظر بگيريد كه اولين نام تجارتي استامينوفن بود. تاي لنول هنوز هم مقدار زيادي از نام تجارتي شماره 2، كه تعيين آن تا حدودي هم دشوار است، جلوتر است.
با وجود اين كه راز موفقيت، پيشگامي در ورود و در جا گرفتن در دنياي ذهن مشتريان است، بيشتر شركت‎ها چه استراتژي را انتخاب مي‎كنند؟” استراتژي محصول بهتر است. “جديدترين و رايج‎ترين موضوع در مديريت بازرگاني استفاده از استاندارد يابي يا الگويابي است. استاندارديابي كه به عنوان بهترين استراتژي رقابتي مطرح مي‎شود، فرآيند ارزيابي در مقايسه محصولات خود با بهترين محصولات صنعت است. اين كار يكي از بخش‎هاي ضروري فرآيند است كه در بيشتر موارد “مديريت كيفيت جامع” ناميده مي‎شود.
متأسفانه، بايد گفت كه استفاده از استاندارديابي، اثر گذار نيست. بدون توجه به واقعيت‎ها، مردم اولين محصولي را كه در ذهن آن‎ها جاي مي‎گيرند، به عنوان محصول برتر مي‎شناسند. بازاريابي جنگ نگرش‎هاست است نه جنگ محصولات.
بنابراين، مي‎توان پرسيد برترين نام تجارتي‌ آسپرين چيست؟ برترين نام تجارتي استامينوفن؟ برترين نام تجارتي ايبوپروفن؟ (اشاره: اگر به جاي برترين، اولين بگذاريد پاسخ پرسش‎ها را مي‎دهيد.) چارلزشاب خودش را به عنوان “بزرگترين و ارزان‎ترين كارگزار بورس امريكا” تبليغ مي‎كند. تعجب دارد، اگر كه چارلزليندبرگ، كارگزار كسب و كار بورس چارلز شاب باشد. نيل آرمسترانگ نخستين كسي بود كه قدم بر كره ماه گذاشت. نفر دوم، چه كسي بود؟ راجر بانيستر نخستين كسي بود كه يك مايل را در چهار دقيقه دويد نفر دوم چه كسي بود؟ جورج واشنگتن نخستين رييس جمهور امريكا بود. نفر دوم چه كسي بود؟ توماس نخستين نام تجارتي كلوچه انگليسي بود. دومين نام چه بود؟ گاتوريد نخستين نوشابه ورزشي بود. دومين نوشابه چه بود؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 12:55 PM  توسط   | 

 
 
 
استرنبرگ طي پژوهش هاي خود به اصولي دست يافته كه معتقد است اين اصول از عناصر اساسي روابط رضايتبخش زناشويي بوده و در اكثر خانواده هاي موفق، جريان داشتند چنين قواعدي در روابط و تعاملات همسران قابل رديابي و شناسايي است. او براساس نتايج پژوهش هاي خود به همسراني كه خواهان روابطي رضايتبخش تر و پربارتر هستند توصيه مي نمايد تا با به كارگيري آگاهانه اين فنون و قواعد بر غنا و صميميت روابط خود بيفزايند و برقراري روابط مطلوب را هنر و مهارتي تلقي كنند كه همچون هر هنر و مهارت ديگري تحقق آن نيازمند يادگيري، تمرين، تلاش و پيگيري جدي است.

استرنبرگ مي گويد: همسران موفق فعالانه در پي شناسايي علايق، احساسات و نيازهاي شريك زندگي خود هستند، اين تلاش علاوه بر آن كه موجب خواهد شد تا طرف مقابل احساس كند كه همسرش براي او و نيازها و حالاتش احترام و ارزش قائل است، اين قدرت را به فرد مي دهد تا يك پيش بيني از علايق و حالات همسر خود داشته باشد كه اين خود موجب مي شود تا فرد بتواند در راستاي ارضاي نيازها و علايق شريك خود گام بردارد و موجبات شادي و رضايت خاطر او را فراهم كند حتي پيش از آن كه همسر، مستقيما تقاضايي را مطرح كرده باشد.

شركاي موفق به موقع در رفتار و حالاتشان تغييرات متناسب را ايجاد مي كنند، آنها در روابط خود انعطاف پذير و سازگارند. تنها با انعطاف پذير بودن است كه همسران مي توانند به طور موفقيت آميز با چالش ها و مقتضيات و فراز و نشيب هاي اجتناب ناپذير روابط زناشويي به طور موفقيت آميز رو به رو شوند.

شركاي موفق برخوردار از حد مطلوبي از خودشناسي هستند، آن ها با خود صادق اند و شناخت مطلوبي از نقاط قوت و ضعف خود دارند، بي تعصب و سوگيري به داوري افكار و اعمال و انگيزه هاي خود مي نشينند و فلسفه و اهداف سالم مشخصي براي زندگي خود دارند.

شركاي موفق براي يكديگر و رابطه شان ارزش و اهميت بسيار قائلند و يكديگر را همانگونه كه هستند مي پذيرند در عين حال كه همواره درصدد رشد و ارتقا و تصحيح و شكوفايي هر چه بيشتر شخصيت خود و همسر خويش هستند. آن ها به واقعيت يكديگر عشق مي ورزند نه به چهره هاي ايده ال يافته و پرداخته ذهن خود. يك همسر رويايي بي نقص است، واجد تمام ويژگي هاي مطلوب و برتر، اما چنين موجودي غالبا تنها در ذهن مي تواند وجود داشته باشد نه در واقعيت. شما مي توانيد عاشق يك فرد كامل و بي نقص شويد، روابطتان چند صباحي ادامه مي يابد، سعي مي كنيد همچنان تنها صفاتي برتر و كامل را در او ببينيد، اما دير يا زود بادكنك وهم شما خواهد تركيد و شما با واقعيات شريك خود آشنا خواهيد شد و آن موقع ممكن است خيلي نااميد و پريشان شويد، نه الزاما براي اين كه او آدم نامناسب يا بدي است بلكه براي اين كه او يك انسان است مثل همه انسان ها و مثل خود شما، با نقاط قوت و ضعف خاص خودش.

شركاي موفق همواره در جهت ايجاد تغييرات مثبت در خود و ديگري و زندگي مشتركشان تلاش مي كنند، همواره در جهت تفاهم و همدلي بيشتر گام بر مي دارند و در عين حال سعي مي كنند موارد تغيير ناپذير نامطلوب موقت يا دائم را با صميميت و هوشمندي، تحمل پذير كرده و با پذيرش آن ها و در پيش گرفتن رويكردي عاقلانه و سالم مانع مضاعف شدن مشكلات و مسائل در زندگي مشترك خود شوند.

شركاي موفق با يكديگر صادق و راحت هستند. همه ما اشتباهات و نواقصي داريم اما اغلب، مايل به پذيرش آنها نيستيم. گاهي دورغ گفتن و تحريف واقعيت، به جاي روراست بودن سهل تر و ساده تر به نظر مي رسد اما مسئله اين است كه اين عناصر مي توانند تهديدي براي سلامت روابط و كيفيت آن به شمار آيند، البته در عين حال طرفين بايد ظرفيت برخورد صحيح و عاقلانه و رشد يافته با مسائل مطرح شده توسط طرف مقابل را نيز در خود گسترش دهند تا همسر از صادق و روراست بودن با شريك خود احساس نگراني و ناراحتي نكند و مطمئن باشد كه تصحيح و تعديل و داوري افكار، رفتارها و رويدادها در چارچوب منطق و توافقات و اهداف مشترك صورت خواهد پذيرفت.

زندگي مشترك بايد محيطي باشد كه طرفين در بستر آن ضمن ارضاي سالم نيازهاي معقول و بهنجار، دوشادوش يكديگر در راستاي خود شكوفايي، زايندگي و تماميت گام بردارند و اين ميسر نمي شود جز در فضايي آكنده از اعتماد و اطمينان متقابل. وقتي شما مي بينيد كه در موقعيتي مي توانيد با يك دروغ موضوع را فيصله دهيد، اگر اين كار را بكنيد ممكن است بعد به گفتن دروغ عادت كنيد يا اصلا در موارد بعدي به خاطر دروغ هاي قبلي مجبور به گفتن دروغ هاي بيشتر و بزرگ تري شويد و به اين ترتيب است كه به تدريج رابطه شما به يك رابطه سطحي و بي محتوا تبديل مي شود و هنگامي كه دو شريك در چنين فضايي با يكديگر تعامل مي كنند رابطه را فاقد غنا و معناي واقعي احساس مي كنند چرا كه رابطه ديگر فاقد عمق و اعتماد و اطمينان لازم شده است.

شركاي موفق اوقات خوشي را با همكاري در يك كار مشترك يا گردش و تفريحي صميمانه يا هم صحبتي با هم سپري مي كنند، از كنار هم بودن احساس رضايت و راحتي و آرامش مي كنند و به جاي منتظر ماندن براي اوقات خوش، خود آن را خلق مي كنند. در عين حال آن ها مي دانند كه زندگي همواره خوشي و راحتي و كاميابي و توافق نيست و اختلاف نظر و مشكلات و ناكامي ها نيز اجزاي اجتناب ناپذير زندگي واقعي اند و گاهي به اين واقعيت در اين وهله ها نيز سعي مي كنند تاحد ممكن برخورد معقول و رشد يافته اي داشته باشند و حتي به مسائل به عنوان فرصت هايي براي رشد و تحول بنگرند. در واقع يعني شما مي توانيد در عين حال كه كاملا صادق و خيرخواه و عاقل هستيد در روابطتان شاهد ايجاد و رشد مشكلات و مسائلي باشيد اما با برخورد صحيح با آن ها و نگريستن به آن ها به عنوان فرصتي براي تطابق و رشد متقابل، حتي باعث نيرومندتر شدن و عميق تر شدن رابطه تان شويد.

نهايتا اين كه شركاي موفق باشريك زندگي خود همان گونه رفتار مي كنند كه مايلند او باآن ها رفتار كند، تلاش در جهتت تحقق اين نگرش، در ايجاد همدلي و درك متقابل كه لازمه رابطه عاشقانه موفق و پايدار است بسيار كمك كننده و موثر خواهد بود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 6:35 PM  توسط   | 

 
 
 
سخن امروز:
 
 
آزادي حقيقي آن نيست كه هر چه ميل داريم انجام
 
بدهيم بلكه آنست كه آنچه را كه حق داريم بكنيم
 
بیت امروز:

پادشاهي نزد اهل معرفت آزادگيست 
 
                                 هر كه بند آرزو بگشاد از دل پادشاست
حديث روز:
 
 
حضرت  اميرالمومنين علي   عليه السلام:
 
بهترين ارثی که پدران برای فرزندان خود باقی می گذارند ادب و تربيت صحيح است نه ثروت و مال

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 1:13 PM  توسط   | 

 

 

 

 

يک بررسی روانشناسانه

 

 

 

 

بررسی خود را با پرسش درباره معضلی آغاز می‌کنیم که امروز جهان با آن دست به‌گریبان است. پرسش

 

 پیش روی ما چنین است: چرا جنگ؟ چرا تمام تلاش های بین‌المللی و کوشش‌های سازمان ملل و تظاهرات

 

گسترده ضد جنگ در گوشه و کنار جهان بی‌نتیجه ماند و ندای صلح‌طلبی وجدان‌های بیدار، جز صدای مهیب

 

موشک‌های آمریکایی و انگلیسی و شیون زنان و گریه کودکان عراقی پژواکی نداشت؟ «انسان متمدن» دگربار

 

همچون غارنشینان وحشی عصر حجر به‌جان یکدگر افتاده است؛ این بار نه با پاره سنگ که با سلاح‌های

 

خوفناک انباشته در زرادخانه‌ها. شرم‌آورتر آنکه حتی سخن از بکارگیری سلاح های اتمی و شیمیایی به‌میان آ

 

مده است.

 

آری، باز عفریت جنگ سایه‌های شوم خود را بر جهان افکند ه است و قربانی می‌طلبد، ویرانی به‌بار می آورد،

 

زن و مرد و کودک و پیر و جوان را از خانه و کاشانه شان آواره می کند و حلقه ای به زنجیر شوربختی بشر می

 

افزاید. این بار در خاور میانه، در کناره خلیج فارس، در همسایگی سرزمین ما ایران، برای چندمین بار جنگ

 

چهره کریه خود را به نمایش گذاشته است. نخستین جنگ در قرن بیست و یکم میلادی، با ابعادی گستره و

 

جهانگیر آغاز شده است و پیامدهای آن می رود که نه تنها منطقه خاور میانه، که سیمای جهان را دگرگون

 

سازد. هنوز زخم گران کشتگان و معلولان و قربانیان ایرانی و عراقی جنگ هشت ساله در دل و جان

 

بازماندگانشان التیام نیافته و یاد روزهای دهشتناک حملات موشکی و صدای برخورد موشکهای مرگبار و

 

بمباران شهرها در خاطر مردم ایران زنده است و هنوز مردم ستمدیده عراق از کابوس اولین جنگ خلیج فارس

 

در سال 1991 میلادی بیدار نشده اند که باز ضجهء مادران و پدران داغدیده را از آنسوی مرزها می شنویم و

 

شهرهای یکی پس از دیگری در آتش خشم و کین می سوزد و ساکنان جهان، بهت زده و درمانده، این فاجعه

 

را به تماشا نشسته اند.

 

آیا علل اصلی بروز پدیده شوم جنگ را تنها باید در جهان سیاست و دنیای اقتصاد جست و جو کرد؟ بی تردید

 

قدرت طلبی و زیاده خواهی و میل به جهانخواری قدرت های کوچک و بزرگ یکی از علل وقوع جنگهاست. ولی

 

به گمانم پدیده جنگ پیچیده تر از اینهاست. من در این گفتار می کوشم تا با یاری گرفتن از آراء و افکار و نظرات

 

دو متفکر بزرگ، آلبرت اينشتين و زیگموند فروید، و در پرتو تجربه دو جنگ جهانی، به این پدیده از منظری دیگر

 

بنگرم و به دور از جار و جنجال های تبلیغاتی و تصاویر و گزارش های نه چندان واقعی شبکه های رادیویی و

 

تلویزیونی جهان، یکی از جنبه های پیچیده این پدیده را  نشان دهم.

 

 

پیشینه جنبش صلح

در آغاز به رویدادهای هفتاد سال پیش از این نگاهی می کنیم؛ چند سال پیش از شروع دومین جنگ جهانی.
 

سال 1932 میلادی است. فاشیست ها در ایتالیا قدرت را به دست گرفته اند و در آلمان نیز  حزب ناسیونال

 

سوسیالیست کارگری آلمان به رهبری آدولف هیتلر با بحران آفرینی و ارعاب و ضرب و شتم مخالفان و

 

دگراندیشان، زمینه استقرار نظام تمامیت خواه نازیسم را فراهم می آورد. در شرق اروپا نظام کمونیستی و در

 

رأس آن استالین پایه های حکومت ترس و ترور خود را با «پاکسازی» معترضان و منتقدان و قتل مخالفان

 

استحکام بخشیده است. آمریکای شمالی و بخش بزرگی از اروپا را بحران اجتماعی گسترده و رکود اقتصادی

 

همه جانبه ای دربرگرفته است و میلیونها بیکار در وضعیت اسفباری روزگار می گذرانند. ژاپن سرزمین منچوری

 

را در شمال شرقی چین اشغال کرده و دیرزمانی است که موسولینی، دیکتاتور ایتالیا، چشم طمع به حبشه و

 

لیبی و شمال آفریقا و آلبانی و منطقه بالکان دوخته است. نظام های توتالیتر در گوشه و کنار جهان پا می

 

گیرند و شبح شوم جنگ در راه است.

 

 

سال 1932 میلادی است. هنوز نه آلبرت اينشتين یهودی از آلمان رانده شده و نه زیگموند فروید یهودی از

 

اتریش. اينشتين جنگ جهانی اول را تجربه کرده و کشتار و آوارگی هزاران هزار انسان و ویرانی شهرها را به

 

عین دیده است. او با آگاهی و دانش به این واقعیت تلخ که اکنون با پیشرفته علم و فن آوری جدید و به ویژه با

 

سوءاستفادهء مخرب از نظریه های علمی اش می توان جهان را به نابودی کشاند، به «عذاب وجدان» دچار

 

گشته و سرسختانه علیه وقوع جنگ به پاخاسته است. در این سالها شهرت او بیشتر به خاطر کوشش های

 

صلح دوستانه اش است تا نظریه های علمی اش. به باور او «هرگز جنگی خوب و صلحی بد وجود نداشته

 

است». او خطر بروز جنگ جهانی جدیدی را احساس کرده است و در گفت و گویی می گوید: «هر جنگ حلقه

 

ای است که به زنجیر بدبختی بشر افزوده می شود و مانع رشد انسان می گردد. از این رو سرپیچی عده ای

 

هر چند کم از شرکت در جنگ، می تواندنمایشگر اعتراض عمومی علیه آن باشد. توده های مردم، اگر که در

 

معرض تبلیغات مسموم قرار نگیرند، هرگز هوای جنگ در سر ندارند. باید به آنها در مقابل این تبلیغات مصونیت

 

داد. باید فرزندان خود را در مقابل نظامیگری «واکسینه» کنیم؛ و این کار زمانی ممکن می گردد که آنان را با

 

روح صلح طلبی تربیت کنیم. بدبختانه ملت ها با هدف های نادرست تربیت شده اند. در کتاب های درسی به

 

جنگ ارج می نهند و وحشت و خرابی های آنرا نادیده می گیرند و از این طریق کینه توزی را به کودکان تلقین

 

می کنند. سلاح ما خرد ماست، نه توپ و تانک. اگر تمام نیرویی که در یک جنگ به هدر می رود در خدمت

 

سازندگی به کار می گرفتیم، چه جهان زیبایی می توانستیم بسازیم. یک دهم از نیروی تلف شده در جنگ

 

جهانی اول و بخش کوچکی از ثروتی که برای تولید تسلیحات و گازهای سمی از میان رفت، کافی بود تا

 

زندگی بایسته ای برای انسانهای کشورهای درگیر جنگ فراهم آورد و از فاجعهء گرسنگی و بیکاری جلوگیری

 

کرد. ما امروز به همان اندازه که برای جنگ ایثار و ازخودگذشتگی نشان دادیم، باید در راه صلح نیز آمادهء

 

فداکاری باشیم. هیچ چیز برای من مهمتر از مسألهء صلح نیست. نه سخن من و نه دانش من قادر به تغییر

 

ساخت جهان نیست. اما شاید ندای من بتواند در خدمت امری بزرگ قرار گیرد؛ ندایی که اتحاد انسان ها و

 

صلح در جهان را فریاد می زند».

 

ژوییه سال 1932 میلادی است. هنوز نهادی به نام «سازمان ملل متحد» تشکیل نشده است. «جامعه ملل»

 

که از اوایل سال 1920 میلادی تأسیس شده است، دربرگیرندهء همهء کشورهای جهان نیست؛ نه ایالات

 

متحدهء آمریکا در آن عضویت دارد و نه روسیهء شوروی، برزیل، مصر و ... تنها 45 کشور در «جامعه ملل» که

 

مقر آن در ژنو است، عضویت دارند. ژاپن و آلمان در سال 1933 و ایتالیا دو سال بعد، این سازمان را ترک می

 

کنند. عدم توانایی کافی برای مقاومت مؤثر در برابر تجاوزات توسعه طلبانهء برخی از کشورها – از آنجمله ژاپن،

 

آلمان، ایتالیا و روسیهء شوروی – از اعتبار و اقتدار «جامعه ملل» به طور چشمگیری کاسته است. این سازمان

 

به هنگام وقوع جنگ جهانی دوم که در واقع با تجاوز آلمان به لهستان در سال 1939 آغاز شد، نتوانست هیچ

 

گونه عکس العملل از خود نشان دهد و عملاً تماشگر یکی از فجیع ترین حوادث تاریخ بشر شد.

 

در آن سالها جنبش های صلح طلبانه به گونه ای که امروز در جهان و به ویژه در اروپای غربی و ایالات متحدهء

 

آمریکا فعالیت می کنند، وجود نداشت. تنها اقلیتی از آزاداندیشان صلح طلب در پی چاره جویی بودند تا افکار

 

عمومی جهان را علیه جنگ طلبی بسیج کنند. در میان صلح طلبان آن دوران، از آلبرت اينشتين به عنوان یکی

 

از مصمم ترین و فعال ترین مخالفان جنگ باید نام برد.

 

سی ام ژوییه سال 1932 میلادی است. اينشتين و دوستانش برتراند راسل، رومان رولان، اشتفان تسویگ،

 

کارل فون اوسیتسکی و دیگران بر این باورند که بین المللی از دانشمندان و نویسندگان و روشنفکران جهان

 

قادر خواهد بود در برابر بی مسئولیتی قدرتمندان سیاسی، افکار عمومی جهان را علیه جنگ طلبی و

 

تسلیحات بسیج کند. در پیگیری این امر بود که آلبرت اينشتين به رغم آنکه اعتقاد چندانی نیز به روانشناسی

 

نداشت، در نامه ای به زیگموند فروید از او می خواهد تا مسئله ممانعت از جنگ را از منظر روانشناسی

 

بررسی کند.

 

پرسش اينشتين: چرا جنگ؟

اينشتين به عنوان محقق علوم طبیعی در جست و جوی راه حل عملی پیشگیری از وقوع جنگ است. او که به

 

استدلال قیاسی دقیق عادت کرده، امیدوار است که با نظریه پردازی و طرح استدلال های محکم علمی، شوق

 

انسانها به شرکت در جنگ را نه تنها تضعیف که به کل بتوان از میان برداشت. اينشتين نامه خود به فروید که

 

تاریخ 30 ژوییه سال 1932 میلادی را بر پیشانی دارد، با این پرسش آغاز می کند: «آیا در مقابل فاجعهء شوم

 

جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟»

 

اينشتين انسانی آزاداندیش بود. او به معنای واقعی کلمه «جهان وطنی» بود؛ شهروند جهان بود و از این رو

 

احساسات ملت گرایانه/ ناسیونالیستی در وجودش طغیان نداشت. به همین دلیل نیز جنبه های تشکیلاتی

 

مسئلهء ممانعت از جنگ برایش ساده می نمود. او در نامه اش به فروید تصور خود از تشکیل نهادی بین المللی

 

که در موارد بروز اختلاف میان کشورها و دولتها، وظیفهء داوری و حکمیّت را به عهده می گیرد چنین بیان می

 

کند: «برای دولتها این امکان وجود دارد که به منظور بررسی همهء اختلافات موجود، به تأسیس ارگانهای

 

قانونگذاری و قضایی واحدی اقدام نمایند. وظیفه دولتها آن است که تمام قوانین موضوعه این ارگانهای مقننه را

 

به رسمیت بشناسند، همهء اختلافات را در دادگاه ها مطرح کنند و تصمیمات آنرا بدون قید و شرط بپذیرند و

 

اقدامات تعیین شده را به مرحله اجرا درآورند. اما در اینجا به اولین مشکل برمی خوریم: اگر برای اجرای تصمیمات

 

متخذه، اختیارات و قدرت کافی در دست چنین نهادی قرار نداشته باشد، امکان تأثیرپذیری آرا چنین محکمه ای از

 

عوامل غیر حقوقی بیرونی بسیار است. لاینفک بودن حقوق و قدرتِ واقعی انکارناپذیر است. زمانی آرا و

 

تصمیمات نهادی حقوقی به عدالت اجتماعی مطلوب نزدیک می شود که به نام و به سود جمع باشد و ضمانت

 

اجرایی نیز داشته باشد تا بتواند عدالت مطلوب را به دیگران بقبولاند. حال که ما دارای چنین سازمان مستقل و

 

فرادولتی نیستیم که بتواند آرای خود را به صورت قانونِ مدون عرضه کند و تصمیمات خود را بی چون و چرا به

 

مرحلهء اجرا درآورد، ناگزیر به این نتیجه می رسیم که چشم پوشی بدون قید و شرط دولت ها از بخشی از

 

«حق حاکمیت» خود و تحدید آزادی عملشان، تنها را تأمین امنیت جهانی و بدون تردید تنها راه برقراری صلح و

 

امنیت است».

 

می بینیم که تصورات اينشتين از تشکیل نهادی جهانی برای رفع اختلافات بین المللی، به تشکیلات «سازمان

 

ملل متحد»، یعنی آنچه در سال 1945 میلادی پا گرفت و تا به امروز پابرجاست، بسیار نزدیک است. اما ما

 

شاهد بودیم که این نهاد عریض و طویل نیز در شش دههء گذشته قادر به جلوگیری از بروز جنگ و درگیری های

 

خونین منطقه ای نبوده است. متأسفانه در ماه های اخیر نیز سازمان ملل متحد به رغم تلاش های گسترده،

 

قادر به حل اختلاف آمریکا و عراق از راه های مسالمت آمیز نبود و نه تنها مصوبات اجلاس عمومی، بلکه

 

تصمیمات شورای امنیت این نهاد بین المللی نیز کاری از پیش نبرد و در مجموع قادر به ممانعت از جنگ نشد. در

 

مورد مسئلهء فلسطین و اشغال این سرزمین نیز سازمان ملل و نهادهای وابسته به آن، بیش از پنج دهه است

 

که به رغم ده ها مصوبه و تذکر، موفق به رفع اختلافات میان طرف های در گیر نشده است.

البته اينشتين در آن زمان نیز در طرح نظراتش، به ناتوانی تشکیلاتی و موانعی که بر سر تحقق چنین نهادی قرار

 

دارد، به خوبی واقف بود. از این روست که پرسش «چرا جنگ؟» را این بار با کارشناس دانش روانشناسی و

 

پدیدآورندهء روانکاوی جدید در میان گذاشته است و راهکار جلوگیری از جنگ را نیز نزد او می جوید. اينشتين در

 

ادامهء نامه اش به فروید با اشاره به ضعف های چنین نهادی، می نویسد: «با نگاهی به تلاشهای بی تردید

 

جدی و در عین حال بی نتیجه ای که در دهه های اخیر به منظور دستیابی به این هدف انجام شده است،

 

نیروهای عظیم روانی را می توان احساس کرد که این کوشش ها را بی اثر می کنند. برخی از این نیروها

 

آشکارا قابل شناختند. محدودساختن امتیازات حقوقی لایه های حاکم در هر کشوری با قدرت طلبی آنها در

 

تضاد قرار دارد. این قدرت طلبی سیاسی اغلب از مجرای تلاشهای مادی اقتصادی قشر قدرت طلب دیگری

 

تغذیه می شود. منظورم آن معدود افراد صاحب نفوذ در هر جامعه است که به ارزش های اجتماعی اعتنایی

 

ندارند و جنگ و تولید و خرید و فروش تسلیحات برایشان به معنای منافع شخصی و گسترش دایرهء قدرتشان

 

است.

حال این پرسش اساسی پیش می آید که چگونه این اقلیت قادر است تودهء مردم را جهت نیل با امیال و

 

خواستهای خود به خدمت گیرد؟ (منظورم از توده مردم کسانی نیز هست که به عنوان سرباز با درجات مختلف،

 

جنگ را حرفهء خود کرده اند؛ با این تصور که از این طریق به بهترین وجه در خدمت ملت خود قرار دارند و حتی در

 

مواردی معتقدند که تجاوز بهترین شیوهء دفاع است). به نظر می رسد که نخستین پاسخ به پرسش فوق این

 

است که اقلیت حاکم با در اختیار داشتن نهادهایی از قبیل مدارس، وسایل ارتباط جمعی و حتی در بیشتر

 

مواقع با در دست داشتن تشکیلات مذهبی، قادر است بر احساسات توده وسیع مردم حکومت کند و آنان را به

 

ابزار بی ارادهء نیل به هدفهای خود تبدیل کند.

اما این پاسخ روشنگر تمام مناسبات موجود نیست. چرا که در اینجا این پرسش پیش می آید که چرا توده ها

 

اجازه می دهند که با وسایل مذکور، آنان را تا مرز جنون، خشم و قربانی شدن بکشانند؟ آیا این امر ناشی از

 

وجود غریزهء نفرت و نابودی در درون انسانهاست؟ آیا این عارضه در حالت عادی خفته، ولی در مواقع غیرعادی

 

پدیدار می گردد و قابل تحریک است و به سادگی به جنون توده ای می تواند تبدیل شود؟ چنین به نظر می

 

رسد که درک تأثیرات این عقده شوم به حل مسئله یاری خواهد کرد و تنها کسی که به غرایز انسانی

 

آشناست، قادر است به این پرسش ها پاسخ دهد. آخرین پاسخ باقی مانده آنکه آیا هدایت رشد روان انسان در

 

جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد، امکان پذیر است؟ منظورم در اینجا نه فقط مردم

 

عادی، بلکه بنا بر تجربیات زندگیم، درست همین به اصطلاح روشنفکرانند که بیش از همه و به سادگی تحت تأثیر

 

تلقینات توده گیر قرار می گیرند؛ زیرا اینان بلاواسطه از تجربه های زندگی روزمره خود الهام نمی گیرند، بلکه به

 

راحتی و کاملاً جلب آنچه که می خوانند می شوند».

 

پاسخ زیگموند فروید

مخاطب این نامه زیگموند فروید است. فروید سالها پیش از این، نظرات خود را پیرامون جنگ در مقاله ای طرح

 

کرده بود. او در ماههای مارس و آوریل سال 1915 میلادی، درست شش ماه بعد از شروع جنگ جهانی اول،

 

در دو مقاله با عناوین «سرخوردگی از جنگ» و «رابطهء ما با مرگ»، نظرات خود را دربارهء پدیده جنگ و مرگ

 

بیان داشت. این دو مقاله بعدها در مجموعه آثار او زیر عنوان «مباحثی روزآمد دربارهء جنگ و مرگ» انتشار

 

یافت. فروید، برعکس اينشتين، به کارگیری خِرَد و استدلال منطقی را راه مناسبی برای هدایت رشد روان

 

انسانها در جهت مقابله با جنگ نمی داند. او معتقد است که معقول ترین و تیزبین ترین و زیرک ترین انسانها،

 

تحت شرایطی، برده و مقهور احساسات و غرایز خود می گردند. او سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای

 

شرکت در جنگ را در وجود غریزهء تخریب می داند و نه تنها امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها

 

ندارد، بلکه وجود آنرا لازمهء ادامه حیات می داند.

زیگموند فروید در آغاز نامه ای که در پاسخ به اينشتين می نگارد، خاطر نشان می کند که در واقع مخاطبان

 

اصلی پرسش «چرا جنگ؟» دولتمردان جهانند و نه او. اما بعد می پذیرد که تنها در محدودهء دانش خود،

 

یعنی از دیدگاه روانشناسی، به مسئلهء جلوگیری از جنگ بپردازد و در عین حال متذکر می شود که نباید از او

 

انتظار داشت تا پیشنهادهایی عملی در این مورد ارائه دهد. فروید سپس با تأیید تقریبی سخنان اينشتين،

 

بررسی خود را با توضیح بیشتر در مورد نسبت «حقوق» و «قدرت» آغاز می کند؛ یعنی آنچه آنیشتاین نیز در

 

نامه اش به آن اشاره نموده بود. فروید می نویسد: «بررسی نسبت حقوق و قدرت بهتر نقطهء شروعِ بحث

 

ماست. اجازه می دهید که من واژه «قدرت» را با واژه زننده و خشن «زور» تعویض کنم؟ امروز برای ما حقوق و

 

زور در تضاد با یکدیگرند. با این همه به سادگی می توان نشان داد که اولی (حقوق) از دومی (زور) پدید آمده

 

است و اگر به منشأ پیدایش مسئله بنگریم، حل آن به سادگی برایمان امکان پذیر خواهد بود.
 

 

نسبت «حقوق» با «زور»

اصولاً تضاد منافع میان انسانها با توسل به زور خاتمه پیدا می کند. این اصل در دنیای حیوانات نیز که انسان

 

نباید خود را از آن جدا بداند، مصداق دارد. گو این که برای انسانها اختلاف عقیده نیز به تضاد منافع افزوده می

 

شود که به بالاترین حد از انتزاع می رسد و برای خاتمه دادن به آن به روشی دیگر نیاز داریم. اما این مشکل

 

بعدی ماست. در آغاز و در زمانی که انسان ها به صورت گَله زندگی می کردند، زور بازو بود که تعیین می کرد

 

چه چیز به چه کسی تعلق دارد و از اراده و خواست چه کسی در پیشبرد کارها باید پیروی کرد. قدرت بازو به

 

زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد. پیروزی از آنِ کسی بود که بهترین اسلحه ها را در اختیار

 

داشت و یا به بهترین وجه از آنها می توانست استفاده کند. با پیدایش اسلحه، برتری فکری جای زور بازو را

 

گرفت. هدف اصلی جنگ این بود که طرف مقابل با خساراتی که به او وارد می شود و با از بین بردن نیروی او

 

، مجبور به چشم پوشی از خواست ها و دعوی های خود شود. این امر زمانی کاملاً به نتیجه می رسید که

 

پیروزی پیاپی بر قدرت رقیب و به یا عبارتی، نابودی و کشتن او امکان پذیر می بود. این شیوه برای فاتح دو

 

امتیاز در بر داشت: نخست آنکه دشمن امکان تجهیز مجدد نداشت و دیگر آنکه سرنوشت او مایه عبرت دیگران

 

می گشت. افزون بر اینها، کشتن دشمن سبب ارضاء یکی از غرایز انسان است که بعداً بدان پرداخته خواهد

 

شد. البته نابودی دشمنِ مغلوب در تضاد با این اصل قرار دارد که با ارعاب دشمن می توان او را در خدمت

 

خواست های خود مورد استفاده قرار داد. از این رو قدرتِ غالب به جای کشتن قدرتِ مغلوب، او را مقهور و

 

مطیع خود می کند. به هر حال، می بینیم که منشاء پیدایش حاکمیت قدرت های بزرگ، زور صرف یا نیروی

 

متکی به دانش آنهاست».

 

فروید معتقد است که امروز هم به رغم تغییر و تکامل شیوه های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور

 

است. البته این بار نیز زور با همان هدف و ابزار عمل می کند و خود را در مقابل کسانی که به مقاومت

 

برخاسته اند، باز می یابد؛ تنها با این تفاوت که این بار زور شکل فردی ندارد، بلکه قدرتی اجتماعی است. زیرا

 

شکست زور فقط از طریق اتحاد اجزا جامعه امکان پذیر است. این اتحاد موجد حقوقی است که در برابر ابراز

 

قدرت فردی هر یک از افراد جامعه قرار دارد. اما گذار از زور به حقوق جدید، منوط به شرطی روانشناسانه

 

است؛ و آن این که اتحاد همگانی می باید ثبات و تداوم داشته باشد. اگر هدف اتحاد فقط مبارزه با قدرتی برتر

 

باشد و پس از پیروزی از هم پاشیده شود، کاری از پپش نرفته است. چون نیروی بعدی که خود را قویتر می

 

یابد، می کوشد که حاکمیتی مبتنی بر زور برپا سازد و این دور باطل تا ابد تکرار خواهد شد. از این رو

 

همبستگی اجتماعی همواره باید پابرجا بماند، سازماندهی گردد و قوانین و مقرراتی پدید آید که از استیلای

 

مجدد زور جلوگیری کند. از همه مهمتر، نهادهایی استقرار و استقلال یابند که بر اجرای قوانین نظارت کنند. در

 

چنین شرایطی، غلبه بر زور فردی و انتقال قدرت به مجموعه ای بزرگ که مبتنی بر پیوند احساسی اعضایش

 

قرار دارد، امکان پذیر می گردد. در جامعه ای متشکل از عناصر متساوی الحقوق، روابط موجود بسیار ساده

 

خواهد بود؛ چرا که قوانین این مجموعه، آزادی های فردی را تعیین و تضمین و تحدید می کند و از این طریق،

 

همزیستی اعضای جامعه را ممکن می سازد.

 

«صلح ابدی» 

فروید در اینجا طرحی را که از جامعه ایدآل/ کمال مطلوب خود ریخته است، پنداری بیش نمی خواند و می

 

نویسد: «اما چنین آرامشی تنها در عالم نظر متصور است و در عمل وضعِ پیچیده ای پیدا می کند؛ چرا که

 

اجتماع در آغاز دربرگیرنده افرادی با قدرت و امکانات نابرابر است.  مردان و زنان، پدران و مادران و فرزندان، و

 

پس از جنگ و انقیاد، فاتح و مغلوب که به ارباب و بنده تبدیل می گردند. بنابراین حقوق اجتماعی مبین نابرابری

 

موازنه قدرت می گردد. پایه های قوانین به وسیله و برای قدرت حاکم گذارده می شود و فرودستان از حقوق

 

کمتری برخوردار خواهند شد. از این پس دو حوزهء تخطی و تحول حقوقی در جامعه پدید می آید. یکی شامل

 

افرادی از قدرتمندان که می کوشند محدودیت های قانونی موجود را نادیده گیرند و از حاکمیت قانون به

 

حاکمیت مجدد زور بازگردند. دیگر کوشش مدام محرومان جامعه است به منظور دستیابی به قدرت بیشتر و

 

تغییر قوانین موجود و همراه آن دسترسی به اصل برابری قانونی. جریان دوم به ویژه زمانی معنا و اهمیت پیدا

 

می کند که در نهاد جامعه واقعاً خواست جابجایی قدرت پدید آید. این امر در لحظات تاریخی متعددی به وقوع

 

می پیوندد. در این حالت، حقوق به تدریج خود را با موازنه قدرت جدید تطبیق می دهد. یا آنکه طبقه حاکم –

 

آنچنان که اغلب اتفاق می افتد – تن به این دگرگونی نمی دهد و در صورت پافشاری طرفین، شورش و طغیان

 

و جنگ داخلی (انقلاب) در می گیرد و همراه با آن برای مدتی قوانین ملغی و زورآزمایی تازه ای آغاز می شود

 

که با جایگزینی نظم حقوقی جدیدی پایان می گیرد. با این همه تغییر قوانین حقوقی از راه های مسالمت آمیز

 

نیز امکان پذیر است که مستلزم دگرگونی فرهنگی اعضا جامعه است. خاصه آنکه ضروریات، احتیاجات و نقطه

 

نظرات مشترک که برخاسته از همزیستی بر روی کره خاکی است، حل اختلافات را تسریع می کند و امکان

 

رفع صلح آمیز آن را مرتباً افزایش می دهد.

 

با نگاهی گذرا به تاریخ بشر، می بینیم که همواره اختلافاتی میان یک یا چند موجودیت اجتماعی، اختلافاتی

 

میان واحدهای کوچک و بزرگ شهری، منطقه ای، میان قبایل، اقوام، ملت ها، امپراتوری ها وجود داشته است

 

که اغلب با زورآزمایی و جنگ خاتمه یافته است. چنین جنگ هایی یا با غارت و یا با انقیاد کامل و استیصال

 

یکی از طرفین پایان می گیرد. البته در باره فتوحات جنگی نمی توان یکسان داوری کرد. برخی مانند مغولها و

 

ترکها فقط بدبختی و سیه روزی به بارآوردند. در مقابل برخی با ایجاد واحدهای اجتماعی بزرگتر، به انتقال و

 

تبدیل زور به به حقوق یاری رساندند و امکان توسل به زور را از میان برداشتند و با برپایی نظام حقوقی جدید،

 

سبب رفع اختافات شدند. برای مثال فتوحات رومی ها، برای کشورهای سواحل مدیترانه، صلحی باارزش

 

درپی داشت و هوس کشورگشایی پادشاهان فرانسه، کشوری مستعد صلح و جامعه ای شکوفا پدید آورد.

 

گرچه این سخن متناقض می نماید، ولی باید اذعان کرد که جنگ وسیله ای نامناسب برای برقراری «صلح

 

ابدی» نیست؛ چرا که قادر است واحدهای بزرگی را پدید آورد که در محدودهء آنها قدرت مرکزی مقتدری، وقوع

 

جنگ های تازه را غیر ممکن سازد. اما در واقع به درد این کار نیز نمی خورد، چون نتیجه فتوحات دوام نمی یابد

 

و واحدهای جدید اغلب در اثر وحدت اجباری بخشهای مختلف، به زودی از هم می گسلند».

پیشتر دیدیم که اينشتين در نامه اش، تصور خود از تشکیل نهادی بین المللی به منظور حل اختلافات میان

 

دولتها را مطرح کرد ، ولی همزمان به موانعی نیز که بر سر تشکیل چنین نهادی قرار دارد، اشاره نمود. فروید

 

اما امید چندانی به تأثیر و کارآیی چنین نهادی ندارد. او در بررسیهای خود نیز به رغم ستایش از کوششهایی

 

که تا آن زمان به منظور تشکیل و توسعهء «جامعه ملل» انجام گرفته است، به فقدان شرط لازم برای تحقق ا

 

ین امر اشاره می کند و می نویسد: «جامعه ملل ناتوان است و تنها زمانی قادر است قدرت و امکانات لازم را

 

به دست آورد که اعضاء اتحادیه جدید، یعنی یکایک کشورهای عضو، چنین اقتداری را به او واگذار کنند. با آنکه

 

پاگیری «جامعه ملل» یکی از نادرترین کوششهای تاریخ بشر، یا حتی نخستین کوشش، با ابعادی بدین

 

گستردگی است، اما در حال حاضر نه تصور از اقتداری واحد و مبتنی بر اتفاق رأی وجود دارد و نه امید به

 

تحقق آن. اینکه امروزه ملتها می کوشند ایدآل های ملی خود را بریکدیگر تحمیل کنند، بر کسی پوشیده

 

نیست. برخی افراد پیشگویی می کنند که تنها بسط و نفوذ افکار بلشویکی در جهان قادر به ممانعت از جنگ

 

خواهد بود. اما امروز ما با چنین هدفی فاصله دوری داریم و شاید تنها از طریق جنگ های داخلی هولناک قابل

 

حصول باشد. بنابراین چنین به نظر می رسد که در حال حاضر کوشش برای جایگزین کردن قدرت مطلوب به

 

جای قدرت واقعی، محکوم به شکست است. خطاست اگر در محاسبات خود این واقعیت را نایده گیریم که

 

حقوق، بدواً زور صرف بوده است. چنانکه حتی امروز هم از اتکاء به زور نمی توان چشم پوشید».

 

به گُمانم بررسی موجز فروید از نسبت زور و حقوق و استدلال های او در این زمینه، هنوز هم به قوت خود

 

باقیست. به ویژه امروز که بار دیگر جنگی تمام عیار در جریان است، وقتی ناتوانی سازمان ملل و حتی

 

واماندگی اکثریت اعضای آن را در مقابله با اعمال قدرت و ترکتازی یکی از اعضای زورمند آن می بینیم، سخنان

 

فروید و قطع امید از نقش و اقتدار نهادهایی چون «جامعه ملل» در آن دوران برای پیشگیری از وقوع جنگ،

 

برایمان قابل درک است. ما در وقایع اخیر شاهد بودیم که سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن، با تمام

 

کوششی که به منظور حل مسالمت آمیز مسئلهء عراق انجام دادند، باز قدر قدرتی و پافشاری دو کشور

 

قدرتمند، یعنی ایالات متحده آمریکا و بریتانیا، همراه با رفتارهای مستبدانه دیکتاتور عراق، تمام مصوبات مجمع

 

عمومی و شورای امنیت سازمان ملل را بی اثر کرد و این بار «زور» بر «حقوق بین الملل» فائق آمد.

 

بررسی پدیده جنگ در پرتو آموزه غرایز

اما آنچه در بررسی حاضر برای ما بیش از جنبه های حقوقی و تشکیلاتی مسئله اهمیت و جذابیت دارد،

 

آگاهی از آراء و افکار فروید به عنوان دانشمندی آشنا به غرایز انسانی است. اينشتين در پرسش های خود از

 

فروید، به نکته ای اشاره می کند که پاسخ فروید به آن، در واقع شروع بررسی روانشناسانه وی از پدیده جنگ

 

است؛ یعنی آنچه اينشتين مشتاق شناخت از آن است و امید دارد که از این طریق به راهکاری به منظور

 

جلوگیری از بروز جنگ دست یابد. فروید در این بخش از نامه اش به شرح کوتاه آموزه غرایز می پردازد و

 

اشارات اينشتين که سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای شرکت در جنگ را در وجود «غریزه نابودی و نفرت»

 

در نهاد انسان حدس می زد، تأئید می کند. وی سپس جنبه های گوناگون موضوع را به تفصیل بیان می کند.

 

به گُمانم سخنان فروید در این بخش چنان روشن و صریح است که نیازی به توضیح و تفسر ندارد؛ از این رو من

 

در اینجا متن بررسی روانشناسانه فروید از پدیده جنگ را بدون هیچ تفسیری بازگو می کنم.

 

فروید می نویسد: «ما معتقد به وجود چنین غریزه ای در انسانیم و در سالهای اخیر نیز کوشیده ایم تظاهرات

 

این غریزه را پیگیری کنیم. فرض ما این است که غرایز انسان تنها به دو گونه است: یکی غریزه ای که خواهان

 

صیانت و وحدت است. ما نام «غریزه شهوانی» را برای آن برگزیده ایم؛ تماماً به مفهوم عشق در نزد افلاتون.

 

یا آن را «غریزه جنسی» می نامیم؛ با آگاهی گسترده از مفهوم عام پسند جنسیت. دیگر غریزه ای که

 

خواهان انهدام و کشتار است و ما آن را «غریزه پرخاشگری» یا «غریزه تخریب» می نامیم. می بینیم که در

 

واقع این فقط بیان تئوریک/نظری تضاد معروف میان عشق و نفرت است که شاید رابطه اولیه آن در قطبیت

 

«جاذبه» و «دافعه» نهفته است؛ یعنی آنچه در زمینه تخصصی شما نیز دارای اهمیت است.

 

اما اجازه دهید که از ارزیابی خیر و شّر به این سرعت نگذریم. هر یک از این غرایز ضروری و حیاتی اند و اثرات

 

مشترک و تأثیرات متقابل آنها، منشاء تظاهرات زندگیست. حال چنین می نماید که هیچ یک از این غرایز بدون

 

دیگری قادر به فعالیت نیست و همواره یکی تا حد معینی با دیگری همراه است. به گونه ای که ما می گوییم:

 

این درهم آمیختگی غرایز است که هدف را تعیین و یا تحت شرایطی، نیل به آن را ممکن می سازد. برای مثال

 

صیانت نفس طبیعتاً منبعث از غریزه شهوانی است، ولی دقیقاً همین غریزه اگر قرار باشد به منظور و مقصود

 

خود دست یابد،نیاز به تعرض دارد. همچنین غریزه عشق با هدفی مشخص، برای به چنگ آوردن شیء مورد

 

نظر، به غریزه تصاحب نیازمند است. جداسازی تأثیرات این دو غریزه، مشکلی بود که مدتها سد راه ما در

 

شناخت آنها شده بود.

 

به این ترتیب می بینید که رفتار انسانها دارای پیچیدگی مختص به خود است. به ندرت رفتاری را می توان یافت

 

که تنها از یک غریزه متأثر شده باشد؛ چرا که هر کنش و رفتار به گونه ای خودانگیخته، آمیزه ای از غریزه

 

عشق و تخریب است. قاعدتاً انگیزه های بسیاری باید همزمان با هم تلاقی کنند و بر هم تأثیر گذارند تا کنش

 

و رفتار انسان امکان پذیر گردد. حال وقتی انسانها به جنگ فراخوانده می شوند، انگیزه های درونی مختلفی

 

پاسخگوی توافق آنها با جنگ است؛ انگیزه های نیک و بد، انگیزه هایی که با صدای بلند بازگو می شوند و

 

انگیزه هایی که با سکوت برگزار می شوند. ولی بی تردید میل به تعرض و تخریب جزو آنهاست. وقوع

 

وحشیگری های بیشمار در تاریخ، مؤید وجود چنین تمایلاتی است و توانایی آنها را اثبات می کند. مسلماً

 

آمیزش تمایلات و تلاشهای تخریبی با دیگر غرایز شهوانی و معنوی، ارضاء آنها را آسان تر می سازد. گاهی

 

که سفاکی های تاریخ را می نگریم، این تصور در ما قوّت می گیرد که انگیزه های اصیل فقط بهانهء ارضاء امیال

 

تخریبی بوده اند. برای مثال به نظر ما به هنگام وقوع وحشیگری های دادگاه های تفتیش عقاید مذهبی،

 

انگیزه های معنوی در ضمیر خودآگاه جای گرفتند و انگیزه های تخریبی به گونه ای ناخودآگاه آنها را تقویت

 

کردند؛ هر دو مورد مذکور امکان پذیر است.
 
غریزه مرگ

 

ما در نظریه پردازی هایمان به این نتیجه رسیده ایم که غریزه تخریب در درون هر موجود زنده ای فعال و در

 

تلاش برای فروپاشی آن است. این غریزه می کوشد موجود زنده را به حالت عنصری بیجان بازگرداند؛ و به حق

 

سزاوار است که غریزه مرگ نامیده شود. در حالی که غریزه عشق معرف کوشش های زندگی است. غریزه

 

مرگ زمانی به غریزه تخریب تبدیل می شود که به کمک عضوی از اعضاء بدن، در مقابل شیء مورد استفاده

 

قرار گیرد. به عبارت دیگر، موجود زنده با نابودی بیگانه از حیات خود محافظت می کند. اما بخشی از غریزه

 

مرگ در درون موجود زنده فعال می شود. ما سعی کردیم شماری از پدیده های بهنجار و بیمارگونه را از درونی

 

شدن غریزه تخریب استنتاج کنیم. ما حتی سنت شکنی کردیم و پا از محدودهء عقاید رایج بیرون گذاشتیم و

 

عامل پیدایش «وجدان» را در چرخش غریزه پرخاشگری به درون انسان پیگیری کردیم. شما ملاحظه می کنید

 

که چندان هم بی ضرر و بی خطر نیست اگر غریزه تخریب در مقیاسی وسیع درونی شود؛ چون وضع بیمارگونه

 

و وخیمی را موجب می شود. در حالی که چرخش این غریزه به صورت مخرب به بیرون موجود زنده، می باید

 

اثری تسکین دهنده، آرام بخش و مطبوع داشته باشد. هر چند به این طریق می توان به عذر بیولوژیکی تمام

 

اعمال زشت و کوشش های خطرناکی کمک رساند که در واقع قصد مقابله با آنها را داریم. باید اذعان کرد که

 

درونی یا بیرونی شدن غریزه تخریب، بیش از مقاومت ما در برابر آنها - که حتی مستلزم توضیح و تئوری و نظریه

 

پردازی نیز است – به طبیعت انسان نزدیکتر است. شاید تصور کنید که نظریه های ما نوعی اسطوره شناسی

 

است که حتی خوشایند نیز نیست. آیا هر دانش طبیعی به نوعی اسطوره شناسی منجر نمی شود؟ آیا در

 

فیزیک جز این است؟

 

از مطالب فوق چنین استنباط می شود که امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست. می گویند

 

در گوشه ای از این کره خاکی سرزمینی خوش آب و هوا یافت می شود که تمام نعم طبیعی و هر آنچه آدمی

 

نیاز دارد به حد وفور در آن وجود دارد و اقوامی در کمال ملاطفت و مهربانی باهم زندگی می کنند و با زور و

 

پرخاشگری و تعرض بیگانه اند. گر چه من نمی توانم باور کنم که چنین انسانهای خوشبختی وجود داشته

 

باشند، با این همه مایلم در باره آنها بیشتر بدانم و با ایشان آشنا شوم. بلشویک ها نیز امیدوارند که بتوانند با

 

مساوات و ارضاء نیازهای مادی جامعه، پرخاشگری انسانها را از میان بردارند. چه خیال باطلی! آنان در حال

 

حاضر به حد کافی اسلحه در اختیار دارند و حتی زحمت این را به خود نمی دهند که پیروانشان را از کینه توزی

 

نسبت به دیگران برحذر دارند. گذشته از اینها، می دانید که هدف ما محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها

 

نیست، بلکه باید کوشید که این گرایش به گونه ای هدایت گردد که به جنگ منجر نشود.

 

حال اگر تمایل به جنگ از غریزه تخریب سرچشمه می گیرد، می توان با استمداد از رقیب او، یعنی غریزه

 

عشق، به سادگی دستورِالعمل مقابله با جنگ را در آموزهء اسطوره ای غریزه یافت. هر آنچه موجد پیوند

 

احساسی میان انسانها گردد، می باید در مقابله با جنگ به کار گرفته شود. این پیوندها به دوگونه اند: یکی

 

در روابطی نظیر رابطه عاشقانه؛ حتی به مفهوم افلاتونی آن. آنگاه که روانکاوی از عشق سخن می گوید،

 

شرمند نیست؛ چرا که دین هم به بیانی دیگر همین را می گوید: دیگران را همانند خودت دوست بدار. نوع دیگر

 

این پیوند از طریق احساس یگانگی و همانندی پدید می آید. وجوهی که اشتراک مساعی استواری میان

 

انسانها پدید آورد، به تحکیم احساس یگانگی و همانندی یاری می رساند. بخش بزرگی از جامعه بشری بر

 

این وجوه بنا شده است.

 

حال اشاره شما به سوءاستفاده از اقتدار را بهانه قرار می دهم و به یکی دیگر از طرق غیر مستقیم ممانعت

 

از ابراز تمایلات جنگ طلبانه می پردازم. یکی از جنبه های نابرابری ذاتی و تغییر ناپذیر انسانها این است که به

 

دو گروه رهبر و پیرو تقسیم شده اند. گروه دوم، یعنی پیروان، که اکثریت عظیم را تشکیل می دهند، به مرجع

 

مقتدری نیازمندند که قادر به اخذ تصمیم باشد و آنان هم کم و بیش، بدون قید و شرط از او تبعیت کنند. البته

 

باید بیش از پیش در گزینش گروه هدایت کننده دقت و دغدغه نشان داد تا افرادی با استقلال فکری، جسور و

 

حقیقت جو پرورش یابند و توده های فاقد استقلال  را هدایت و رهبری کنند. طبعاً اجتماعی مرکب از مردمانی

 

که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور دیکتاتوری خرد کرده باشتد، کمال مطلوب به شمار می آید.

 

می بینید که در زمینه عملی حل مسایل مبرم جامعه، یاری طلبیدن از نظریه پردازان بیگانه با جهان، چندان

 

نتیجه بخش نیست. بهتر آنکه برای حل هر مسئله ای، با پذیرش مخاطرات آن، از ابزاری که در دسترس است

 

بهره جست.
 
علت برآشفتگی ما در برابر جنگ چیست؟    

اما در اینجا مایلم پرسشی را که برای من بسیار جالب است و شما در نامه تان به آن نپرداخته بودید، طرح

 

کنم. راستی چرا ما در مقابل جنگ چنین سخت برآشفته می شویم؟ شما و من و بسیاری دیگر؟ چرا ما به

 

جنگ نیز چون دیگر مصائب آزاردهنده زندگی تن در نمی دهیم؟ آخر جنگ که امری طبیعی به نظر می آید، علل

 

زیست شناختی دارد و عملاً اجتناب ناپذیر است. از این گفته من وحشت نکنید. وقتی قصد بررسی موضوعی

 

را داریم، شاید مجاز باشیم نقاب شایستگی و برتری را که در واقع فاقد آنیم برچهره زنیم و در پاسخ این

 

پرسش بگوئیم: چون هر انسانی حق حیات دارد؛ چون جنگ زندگی سرشار از امید انسانها را تباه می کند؛

 

چون با اسارت کشیدن انسانها، آنان را خوار و خفیف می سازد و راهی اردوگاه ها می کند؛ چون بر خلاف

 

میلش، او را به کشتار وامی دارد؛ چون ارزشهای مادی گرانبهایی که حاصل تلاش و کوشش و کار

 

انسانهاست، نابود و ویران می کند؛ و ... افزون بر اینها، چون جنگ به شکل کنونی اش دیگر امکان تحقق

 

آرمان قهرمانانه گذشته را دربرندارد و در جنگهای آتی به خاطر تکامل جنگ افزارهای مدرن، نابودی کامل یکی

 

از طرفین و شاید هر دو طرف درگیر را درپی خواهد داشت. تمام اینها درست و چنان انکار ناپذیر که آدمی در

 

حیرت است که چرا تا کنون اجماع و توافقی همگانی در جهت محو و از میان برداشتن جنگ بوجود نیامده

 

است. درباره هر یک از این نکات می توان بحث و مناظره کرد. اما این پرسش پیش می آید که آیا جامعه نیز

 

نسبت به زندگی افراد نباید حق و حقوقی داشته باشد؟ نمی توان همه جنگ ها را از اساس محکوم کرد. تا

 

زمانی که امپراتوری ها و قدرتها و ملتهایی وجود دارند که بی رحمانه آماده نابودی دیگرانند، دیگران نیز باید

 

خود را برای جنگ مسلح کنند.

 

به بحث مورد نظر برگردیم. به باور من علت اصلی برآشفتن ما در برابر جنگ این است که ما جر این چاره ای

 

نداریم. ما صلح طلبیم، چرا که به دلایل اندامی/ ارگانیک باید چنین کنیم و به همین خاطر نیز نظراتمان به

 

آسانی با استدلال توجیه پذیر است. این نظریه بدون توضیح قابل درک نیست. در زیر می کوشم منظورم را

 

روشن تر بیان کنم: فرایند تکامل فرهنگی از زمانهای بسیار دور ادامه دارد. (می دانم دیگران با علاقه آن را

 

تمدن می نامند). در حقیقت ما همه چیزمان را مدیون همین تکامل فرهنگی هستیم؛ از آنچه بهره برده ایم و از

 

هر آنچه رنج می بریم برخاسته از فرایند تکامل فرهنگیست. تکاملی که علل و آغازش ناروشن، انجامش

 

تامعلوم و برخی از ویژگی هایش به سادگی آشکار است. شاید زمانی این تکامل فرهنگی نسل بشر را از

 

میان بردارد؛ چون کمابیش زیان بسیاری به کارکرد میل جنسی زده است؛ به طوری که امروزه زاد و ولد در

 

میان نژادهای بی فرهنگ و لایه های عقب مانده جامعه بیش از ملل و لایه های اجتماعی با فرهنگ است.

 

شاید این فرایند با اهلی شدن انواع مشخصی از حیوانات قابله مقایسه باشد. بدون تردید فرایند تکامل

 

فرهنگی با خود تغییرات جسمانی نیز در برداشته است؛ اما این تصور که تکامل فرهنگی همان «فرایند تغییرات

 

اندامی» است، هنوز قابل لمس نیست. تغییرات توأم با این تکامی فرهنگی، روشن و چشمگیرند. این تغییرات

 

با بسط انتقال هدفهای غریزی و محدودیت هیجانات غریزی همراه اند. این واقعیت که پیشینیان ما لذت جوتر

 

بوده و میل جنسی بیشتری از ما داشته اند، برای ما بی اهمیت و حتی غیر قابل تحمل است. این که

 

مطالبات اخلاقی و زیباشناختی دلخواه ما تغییر کرده اند، علل اندامی دارد. از ویژگی های روانشناختی تکامل

 

فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت بیشتری برخوردارند: یکی قدرت یابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده

 

است؛ و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش.

 

نگرش روانی که فرایند تکامل فرهنگی به ما تحمیل کرده است، شدیداً در تضاد با جنگ قرار دارد. از این رو در

 

مقابل جنگ برآشفته می شویم و قادر به تحمل آن نیستیم. این تنها مخالفتی عاطفی و وازنشی عقلانی

 

نیست، بلکه برآشفتن ما صلح طلبان یک نابردباری ذاتی است؛ گویی حساسیتی بنیادیست در شدیدترین

 

حالتش. در واقع چنین می نماید که تحقیری که جنگ بر زیباشناسی روا می دارد، چندان کمتر از وحشیگری

 

هایش مایه بیزاری و مخالف ما با آن نیست.

 

تا کی باید در انتظار نشست تا دیگران نیز طلح طلب شوند؟ نمی دانم؛ اما شاید خیالبافی نباشد اگر به تأثیر

 

دو عامل که در آینده ای نه چندان دور به جنگ و جنگ طلبی خاتمه خواهند داد، امید ببندیم: یکی نگرش

 

فرهنگی و دیگری ترس موجه از جنگ آتی. نمی توان حدس زد که این راه از چه پیچ و خم هایی خواهد

 

گذشت. اما به جرأت می توان گفت: هرآنچه تکامل فرهنگی را تقویت و تسریع کند، بی گمان کاربردی مثبت

 

علیه جنگ دارد».

 

منابع:

1- Warum Krieg? Albert Einstein, Sigmund Freud. Zuerich 1972.
2- Zeitgemaeßes ueber Krieg und Tod. In: Sigmund Freud. Kulturtheoretische Schriften. Frankfurt 1974.
 


 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 7:32 PM  توسط   | 

 

 

نويسنده: دكتر لورنس هترر



مشكلات مربوط به نرمش زياد و پرخاشگري براي هنرمندي كه از سال‌هاي اوليه‌ي زندگي خود از صراحت برخوردار نبوده, در آينده هم نيز قادر نيست خود را تصريح نمايد ادامه كار خلاقه و زندگي كردن مشكل است.
نياز شديد هنرمند به آفرينش هنري وي را از ديگران متمايز و نسبت به شرايط موجود آسيب‌پذير مي‌سازد. وقتي كه وي از نرمش زياد برخوردار باشد, نمي‌تواند از خود و هنر خويش دفاع نموده و نتيجتاً دچار مشكلات عاطفي مي‌گردد.
اين هنرمند به علت عدم توفيق در غلبه بر مشكلات و فقدان تعليمات و تحصيلات كافي كه به آن تكيه كند, غالباً در دوران ابتدايي فعاليت هنري خود دچار لطمه شده و كوشش خلاقه وي به هدر مي‌رود. وي ممكن است اگر بكوشد تنها با هنر خود, خويش را تصريح نمايد به سادگي دچار شكست و عدم موفقيت گردد. ناتواني هنرمند به تصريح خويش در ساير حوزه‌ها باعث به خطر افتادن زندگي وي مي‌شود. هنرمندي كه شديداً تحت تاثير اظهار نظر ديگران راجع به شخصيت و كار خود است, قادر به تفكيك خويش از آثار هنري خود نبوده و طرد يكي را با طرد ديگري اشتباه مي‌نمايد. وي از حسادت ديگران هراسان بوده و از هر كسي كه نسبت به وي و هنرش دچار عناد است بيمناك مي‌باشد. از طرف ديگر وي مشقت غير قابل اجتناب زندگي هنري را بعنوان نوعي بي‌عدالتي غير لازم تعبير نموده و به حال خود دلسوزي مي‌نمايد. غالباً وي براي حفظ و حمايت خويش به جرگه‌ي هنرمندان مضطرب و منزوي ملحق مي‌شود. وقتي كه وي از نرمش شديد برخوردار است, از هر نوع كوشش در راه حيات هنري احتراز نموده و وقت خود را با صحبت و بحث درباره آثار خود تلف مي‌سازد. يكي ديگر از تظاهرات نرم بودن, رفتار پيگير مخرب و خويشتن خوار كننده ايست كه باعث نزول ارزش هنرمند شده و به طور اجتناب ناپذير مانع خلاقيت مي‌گردد. نرمش زياد باعث مي‌شود كه بعضي از هنرمندان كار هنري را ترك كرده و به تدريس و آموزش بپردازند.
وقتي هنرمند قادر نيست كه طرد شدن دردناك را تحمل و يك زندگي پر مخاطره را پذيرا شود با توسل به تدريس مي‌‌كوشد رفتار خود را منطقي جلوه دهد. تمايل وي به پرورش افراد هنرمند به دو علت مي‌باشد: يكي اين كه وي مي‌كوشد در فعاليت خلاقه شركت نمايد و ديگر اين كه وي احساس مي‌كند كه در حقيقت آن چه را كه خود وي نمي‌تواند انجام دهد ديگران با استفاده از تجربه و خلاقيت وي جامه‌ي عمل مي‌پوشانند. بعضي اوقات هنرمند به علت ملاحظه نقش نرم و مومين خود به طور خودآگاه يا ناخودآگاه, دچار عناد و افسردگي مي‌گردد. اين وضع وقتي كه يكي از شاگردان وي پيشرفت مي‌نمايد و خيم‌تر مي‌گردد.
مربي هنرمندي كه عقايد و هنر خود را قرباني تدريس به شاگردانش نموده و در ضمن قادر نيست كه پيشرفت و ارتقاء مقام يك هنرمند متجاوز را كه به اتكاء به تعليم و تحرك به چنين موفقيتي نائل گرديده است تحمل نمايد, با ناراحتي بسيار شديد روبه‌رو مي‌شود. با وجود اين, بعضي اوقات, حتي وقتي كه وي از اين وضع آگاه مي‌گردد, به علت نرمش فراوان قادر به ابراز ناخشنودي خود نمي‌باشد. هنرمند با نرمش زياد معمولاً مجذوب خلاقيت دسته‌جمعي مي‌گردد. بهانه و دليل وي براي علاقه‌مند بودن به كار دسته‌جمعي اين است كه كار خلاقه انفرادي نوعي فعاليت خلاقه افراطي است كه وي نه استحقاق آن دارد و نه به خود اجازه مي‌دهد كه در اين راه گام بردارد. در اين موارد فعاليت خلاقه انفرادي به عنوان نوعي خلاقيت خطرناك, خودخواهانه و متجاوز انگاشته مي‌گردد. گروه در اين موارد سپر دفاعي هنرمند گشته و وي قادر مي‌گردد كه به عنوان سخنگوي گروه, سخنان خلاقه تجاوزآميز ابراز دارد. غالباً عضويت در گروه باعث رقت قدرت خلاقه وي شده, از قدرت وي در راه تصريح كاسته و كار وي به طور عميق تحت تاثير نفوذ يك عضو مقتدر گروه قرار مي‌گيرد, محصول هنري وي در اين موارد چيزي جز اثري ضعيف و سطحي نيست.
در جامعه‌ي ما به واسطه اين كه تكروي هنرمندانه بسيار دشوار است, فعاليت خلاقه دسته‌جمعي مخصوصاً در حوزه‌ي فعاليت‌هاي علمي افزايش يافته است. جنبش‌هاي مقتدر تاكيد كننده در جامعه كاملاً سازمان يافته و ماشيني ما هنرمند منفرد و تكرو را خرد و نابود مي‌سازد. هنرمند معمولاً هم از تنهايي وحشت داشته و هم بدان علاقه‌مند است. متعلق بودن به گروه چون چوبدستي عاطفي از طرف اكثر هنرمندان مخصوصاً از جانب هنرمند نرم و مومين مورد استقبال قرار مي‌گيرد.
با متعلق بودن به سازمان, حمايت عاطفي, پول و وسائل لازم براي خلاقيت با سهولت به دست آمده و هنرمند را از مبارزه نمودن معاف مي‌نمايد. در هر صورت هنرمند در مقابل طرز فكر سازماني و نياز به اين كه افرادي را كه دچار نقيصه‌هاي هنري, جاه‌طلبي, تشنه كسب قدرت و مبتلا به رشك و حسد هستند راضي نمايد آسيب‌پذير است. كوشش وي براي راضي نمودن ديگران باعث لطمه به اعتقادات هنري وي مي‌گردد. به اين علت, هنرمنداني كه در سلسله مراتب سازماني از همه كمتر پرخاشگر و متجاوز مي‌باشند با سختي به حيات هنري خود ادامه داده و كوشش خلاقه آنان با دشواري به رسميت شناخته شده و پذيرفته مي‌شود. بعضي‌ها به خاطر ادامه‌ي حيات هنري خود در سازمان مربوطه, به طور كامل در مقابل درخواست‌ها و تحميلات متجاوزترين هنرمند موجود در محيط, مدير مسوول و هدف‌هاي گروه تسليم مي‌شوند. يكي ديگر از تظاهرات رفتاري هنرمندي كه از نرمش وافر برخوردار است كوشش مداوم وي در بهبود بخشيدن محصولات و آثار هنري خود مي‌باشد. وي قبل از اين كه عقائد خود را تصريح و كار هنري خود را تسريع نمايد, براي مدت طولاني به مطالعه مي‌پردازد, وي با ذكر اين نكته كه هنوز احتياج به مطالعه و ممارست دارد سعي مي‌كند رفتار خود را منطقي جلوه دهد. وي اصولاً از اين كه در رشته‌ي خود پيشرفت نموده و به اوج برسد هراس داشته و با قرار دادن خويش در وضعي غير مستقل و متكي به ديگران از تصريح و ابراز وجود خود احتراز مي‌نمايد.
وي مي‌كوشد كه به ديگران متكي بوده و شيوه و روش هنري آن‌ها را دنبال كند. در عصر معاصر, آژانس و دلال نقش واسط بين هنرمند و بازار فروش را به عهده دارد. دلال در نقش نماينده متجاوز عرض اندام نموده, در بعضي مواقع باعث برانگيختن هنرمند به ادامه كار هنري شده و در ضمن رابط وي با دنياي تجاري مي‌باشد.
فرد يا موسسه‌‌اي كه نقش آژانس _ دلال را بازي مي‌نمايد, بر حسب امكانات موجود كم و بيش سازمان دهنده خلاقيت هنرمند بوده و هويت آن‌ها بر چسب محصولات هنرمند مي‌شود. مردم معمولاً اين گونه سازمان‌ها را به عنوان اولين قاضي ارزش آثار هنري هنرمند محسوب مي‌نمايند. با افزايش روزافزون هنرمندان در جامعه‌ي ما رفته رفته نياز به وجود اين گونه آژانس‌ها بيشتر احساس مي‌گردد. اهميت اين موسسات با در نظر گرفتن نقش آن‌ها در ارزيابي توده انبوه محصولات هنري عرضه شده كه مي‌بايستي مورد ارزيابي قرار گرفته و به مصرف فروش رسد, كاملاً محسوس است. اين گونه سازمان‌ها و نماينده‌گانش داراي قدرت سهمگين بوده و اكنون به صورت صنعتي غول‌پيكر درآمده‌اند. اين موسسات به نوبه‌ي خود در كنترل نمودن سرنوشت هنر در اين كشور نقش مهمي را ايفاء مي‌نمايند. متاسفانه بسياري از افرادي كه در اين موسسات كار مي‌كنند نسبت به هنرمند و آثار وي هيچ‌گونه دلبستگي و علاقه‌‌اي ندارند. آن‌ها مي‌كوشند كه از هنرمند بهره برداري نموده و از ايمان راسخ وي به هنرش بكاهند. هنرمند و مخصوصاً هنرمندي كه از نرمش زياد برخوردار است, در مصاف با آژانس متجاوز آسيب‌پذير است. معمولاً هنرمند نرم و مومين بيشتر از ساير هنرمندان معتقد است كه بايد با سازمان و آژانس مربوطه همكاري نمود. در هر صورت تعداد بسيار زيادي از افراد با استعداد نيز در اين سازمان‌ها ديده مي‌شوند كه نسبت به هنرمند از خود گذشته حساس بوده و نقشي اساسي در مشهور ساختن و موفقيت وي ايفاء مي‌نمايند. بعضي از آژانس‌ها توانسته‌اند تعداد قابل ملاحظه‌‌اي هنرمند را در رشته‌‌اي خاص پرورش دهند.
در هر صورت, در اين سازمان‌ها تعداد زيادي نيز هستند كه تنها براي عامه پسند بودن هنرمند و پر نفع بودن محصول هنري وي ارزش قائل شده و حتي بعضي از آن‌ها از اشكال هنري خوششان نيامده و با سوء ظن به محصولات خلاهق هنرمنداني كه خود نماينده آنانند مي‌نگرند. در چنين موارد, اين گونه افراد مي‌توانند باعث ايجاد كشمكش, تضاد و تخريب فعاليت خلاقه هنرمند گردند. هنرمند با نرمش زياد به طور اخص به وسيله قدرت, پول و مقامي كه سازمان به وسيله مشتريان و مراجعين مشهور و ثروتمند به دست آورده است, تحت تاثير قرار مي‌گيرد. هنرمندي كه با اين وعده وعيد كه وي به آساني از لحاظ اقتصادي و عاطفي مورد حمايت قرار خواهد گرفت اغوا مي‌شود, فراموش مي‌نمايد كه وي جز مهره‌‌اي در بازي غير شخصي سازمان چيز ديگري نيست.
بعد از اين كه هنرمندي با موفقيت مواجه گشت, كوشش پيگير به عمل مي‌آيد كه مورد بهره‌برداري قرار گيرد. در اين مواقع پيشنهادات صريح و پيگير است. بعد از اين, موفقيت اقتصادي و مادي جايگزين هنر و هنر به دست فراموشي سپرده مي‌شود. هنرمند به تدريج مي‌آموزد كه بهره‌برداري از سازمان دشوار بوده و در حقيقت خود وي به آساني مورد استفاده و بهره‌برداري سازمان قرار مي‌گيرد.
زندگي شخصي و خلاقه هنرمند در مواردي كه وي از نرمش زياد از حد برخوردار است به آساني تحت تاثير نفوذ و قدرت سازمان قرار مي‌گيرد. وي تمام اختيارات خود را به مامورين شخصي و مسئولين روابط عمومي تفويض مي‌نمايد. بعضي از سازمان‌ها مي‌كوشند هنرمندي را كه از محبوبيت عامه برخوردار است با قول دادن به شهرت و ثروت بيشتر دچار وسوسه نموده و اغوا نمايند. وي مي‌تواند به وسيله ارتباطي كه سازمان با سيستم‌هاي پر قدرت و سريع از قبيل تلويزيون, راديو, مطبوعات, مجلات و فيلم دارد به فوريت پيشرفت نموده و مشهور گردد. سازمان‌ها قادرند كه اگر احساس كنند كه شخصيت, شيوه زندگي و كار فردي اغوا كننده, فريبنده و چنان متلون است كه به وسليه آن بتوان توده‌ي عظيمي از مردم را مجذوب نمود, از چنين فردي هنرمندي خلق نمايند! جامعه آمريكا بالاخص در مقابل اين طرز تفكر كه فردي ناگهان مي‌تواند از هيچ به همه چيز رسيده و به طور ناگهاني و سريع مشهور شود آسيب‌پذير است. افسانه سازان در تاكيد بيوگرافي زندگي هنرمندان ثروتمندي كه يك زمان بينوا, نوروتيك, پسيكوتيك, معتاد و خودگرا بوده اصرار ورزيده و با بيان شرح زندگي گذشته وي تصويري مطلوب و دلخواه از موفقيت وي ترسيم مي‌نمايند.
هنرمند نرم با باور نمودن گفتار افسانه سازان, خود نيز در دادن قول دروغين زبردست شده و با دستكاري‌هاي حساب شده مي‌كوشد كه افراد را معتقد به ارزش خلاقيت خود نمايد. اين گونه مانورها باعث تخريب كار و نابودي رشد خلاقه شخصي وي مي‌گردد. اگر وي به سرعت مشهور شود غالباً قادر نخواهد بود كه به طور موثر به خلاقيت پرداخته و زندگي خود را با تصوير ساخته شده خود منطبق نمايد. انبساط بزرگ منشانه شخصيت وي كه در اثر قدرت صاحبان محيط‌هاي ارتباطي تحصيل گرديده است چون بار گراني بر دوش وي فشار مي‌آورد. وي چنان محسور و سر گرم جنبه پاداش دهنده و موفقيت‌آميز هنر خود مي‌گردد كه وقت و انرژي زيادي را كه بايد صرف خلاقيت گردد تلف مي‌سازد. اگر وي به طور پيگير با موفقيت روبرو شود, به وجود رمز يا معمايي نهفته در خويش معتقد گشته, به سوي دنياي فانتزي و تخيل گرايش پيدا نموده و در يك چنين موقعيتي شيوه زندگي وي جانشين آثار هنري و فعاليت خلاقه وي مي‌گردد. هنرمند نرمي كه داراي استعداد ناچيز بوده و با سرعت با موفقيت روبرو مي‌شود, در مقابل اين كه به ارزاني مورد بهره‌برداري قرار گيرد بسيار آسيب‌پذير مي‌باشد. بالاخره در جزو گروه هنرمندان با نرمش زياد, هنرمند موميني است كه با توسل به وسواس خلاقه و بدون در نظر گرفتن ظرفيت و تبعيض مي‌كوشد كه بازده خود را مورد انتقاد قرار دهد. هنر اين هنرمند غالباً سطحي, بدون انضباط و غير اصيل است. وي به آساني در مقابل فشارهايي كه ورا به خلق آثار متوسط و سريع‌الفروش برمي‌انگيزد تسليم مي‌شود. اگر وي با محبوبيت روبرو شده و مورد قبول عامه قرار گيرد احساس مي‌نمايد كه مي‌بايست هر چه بيشتر از محبوبيت خود استفاده نموده و سعي مي‌كند با خلق آثار تكراري و بدون تبعيض, مامور فروش محصولات و مردم تشنه آثار خود را راضي نگه دارد. هر هنرمندي براي اين كه قادر باشد در هر رشته هنري به حيات خود ادامه دهد, كم و بيش بايد از مقداري روح تجاوز و پرخاشگري برخوردار باشد. وي مي‌بايست در معتقدات خود و هم چنين براي كسب حمايت عاطفي و اقتصادي جنگيده و در ضمن مي‌بايست قادر باشد كه رقابت با ساير هنرمندان را تحمل نمايد. تعدادي از هنرمندان متجاوز كه نه از استعداد فراوان برخوردار بوده و نه بازده هنري آنان قابل توجه است. با فعاليت پيگير و با مدد نيروهاي غير هنري قادرند يك حوزه فعاليت هنري را تحت سلطه و نفوذ خود درآورند. هنرمند متجاوز و موفق مي‌داند كه چگونه بايد با غريزه پرخاشگر خود و هم چنين با روحيه‌ي متجاوز آن‌هايي كه وي با آنان متكي است دست و پنجه نرم نمايد. وي به خوبي مي‌داند كه چگونه با سازمان, با آژانس و با ساير افراد با قدرتي كه مي‌توانند محصولات وي را در معرض توده عظيمي از مردم قرار دهند داراي رابطه رضايتبخش و حسنه باشد. وي از آن گروه مردمانيست كه مي‌دانند چگونه با افراد ثروتمند و متنفذ داراي رابطه دلخواه بوده و در حاشيه محيط زندگي آنان به حيات خود ادامه دهند.
وي مي‌داند كه چگونه براي كار هنري خود اعانه و كمك دريافت نموده, كار قابل تحمل به دست آورده, زنان و مرداني را كه وي را دوست داشته, به كار وي علاقه‌مند بوده و وي را مورد حمايت قرار مي‌دهند كشف نموده و مورد بهره‌برداري و استفاده قرار دهد. گاهي اوقات وي با يك چنان حرارت و پشتكاري به كار خلاقه مي‌پردازد كه احساس مي‌نمايد ديگران محكومند آثار وي را ملاحظه نموده, آن را عميقاً شنيده و كاملاً احساس نمايند. يك هنرمند متجاوز و غير اصيل مي‌تواند از استعداد ناچيز خود به حد كمال بهره‌برداري نموده, در صورتي كه يك هنرمند مومين داراي استعداد درخشان ممكن است به آساني به دست عدم توجه و نابودي سپرده شود.
هنرمند متجاوز و پرخاشگر قادر است كه از آثار ساير هنرمندان براي خلاقيت استفاده نموده و به حيات هنري خود ادامه دهد. وي اگر بسيار متجاوز است, به علت اين كه مدام سعي مي‌نمايد از ساير هنرمندان براي ادامه حيات هنري خود در يوزگي نموده, قرض كرده و يا حتي از آثار آنان بدزدد, خود به ندرت قادر است اثري هنري خلق نمايد. هنر اين هنرمند به سادگي قرباني جاه طلبي وي مي‌گردد. اما از سوي ديگر متجاوز بودن يك هنرمند ممكن است در حقيقت نماينده نرمش نهفته وي باشد. كوشش وي براي بهره‌برداري و جمع‌آوري از آثار و محصولات ساير هنرمندان نماينده عدم امكان وي به كار خلاقه و ناايمني هنري وي مي‌باشد.
وي قادر نيست كه به طور مستقل به كار خلاقه بپردازد. مردم بالاخره از هنرمندي كه به طور غير عادي متجاوز و پرخاشگر است رويگردان شده و از معاشرت و تماس با وي پرهيز مي‌نمايند. اين كيفيت مخصوصاً موقعي كه اين هنرمند قادر نيست انتقادات شخصي و هنري را تحمل نموده و در چهارچوب نظم اجتماعي گام بردارد به نحو اخص ملاحظه مي‌گردد. غريزه تجاوز و پرخاشگري هنرمند متجاوز مانع خلاقيت و احراز هدف‌هاي شخصي وي مي‌گردد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 1:5 PM  توسط   | 



نويسنده: پائول كورتز؛ اسكپتيكال اينكواير



به نظر مي رسد موج تازه اي از اعتقاد به پديده هاي فراطبيعي، به تدريج وارد دنياي فوق مدرن امروزي مي شود. مردم دلبستگي زيادي به امور غيرعادي و غريبه پيدا كرده اند و وسايل ارتباط جمعي و «علوم حاشيه اي» كه مدعي حمايت از اين ديدگاه هستند نيز به اين امر دامن مي زنند. پشتوانه ي فرهنگي آن نيز گسترش «پست مدرنيزم» در محافل دانشگاهي است كه خود پديده اي تازه است كه مي خواهد جايگزين طبيعت گرايي علمي شود يا دست كم آن را تصحيح كند. اين نگرش تازه، منكر اين است كه علم، حقايق عيني را به ما عرضه مي كند، بلكه معتقد است كه بيان علمي هم نوعي روايت است در كنار انواع ديگر.
اما مقصود از واژه اي «فرا طبيعي» چيست؟ به طور كلي علم، طبيعت گراست. يعني مي كوشد تا يك رابطه علت و معلولي طبيعي در ميان پديده ها بيابد. سپس آن را پيش فرض گرفته تا به كمك اصول منطق، مشاهدات تجربي و آزمايشهاي علمي محك بزند تا درستي و نادرستي آن مسجل شود.
اما هواداران امور فوق طبيعي چيز ديگري مي گويند. آنان مدعي هستند كه در پس اين جهان مرئي، با موجودات ديگري سر و كار دارند و بعضي از وقايع به عللي اسرارآميز مربوط است. اين جماعت بنا را بر اين گذاشته اند كه نيروهاي غيبي به صورتي معجزه آسا در سلسله علل طبيعي دخالت مي كنند. مدعي هستند كه جهان ديگري مكمل اين جهان ماده و طبيعت است كه ادراكات انساني را متعالي مي سازد و نيل به آن تنها از راه ايمان و عرفان ميسر است. مي گويند حوزه ي ايمان تكميل كننده ي حوزه ي اسباب و علل است.
اما دو دسته از وقايع هستند كه در بينابين حوزه هاي طبيعي و فوق طبيعي واقع و ما را به جهان اسرار رهنمون مي‎شوند: يكي پديده هاي فرا عادي و ديگري پديده هاي فراطبيعي. كلمه «فراعادي» در قرن گذشته توسط فراروان‎شناساني نظير جي.بي. راين و ساموئل سائول به كار رفت و منظورشان اشاره به وقايعي غيرعادي بود كه به ادعاي هواداران اين طرز فكر، نمي شد اين وقايع را با علوم مادي معمولي توضيح داد. پيشوند «فرا» را به كار بردند تا آن را در عرض يا ماوراء روان شناسي طبيعت گرا قرار دهند. با وجود اين، فرا روان شناسان مزبور مي گفتند كه شايد بتوان اين وقايع را هم به صورت تجربي شرح و تفسير كرد. براي اين منظور بعضي از امور فرارواني نظير: ادراكات فراحسي، تله پاتي (تماس از راه دور)، روشن بيني، پيشگويي و تأثير بر اشيا را موضوع بررسي قرار دادند.
يك رشته ديگر از وقايع هستند كه من آنها را «فراطبيعي» مي نامم و آنها هم به ابعاد ديگري از اين جهان مربوط مي شوند: علوم غريبه يا روح شناسي قديم كه معلوم نيست از كجا وارد دنياي ما شده اند. در اين چهارچوب، وقايعي قرار دارند كه گاه جنبه ي الهي و مذهبي پيدا مي كنند، مثلأ ارواحي كه از جسم خود جدا شده اند، طرح هوشمندانه ي جهان، «علم آفرينش» و نظاير آن. ميهماناني كه از جاي ديگر به جهان ما آمده اند، ممكن است زير عنوان فراعادي يا فراطبيعي قرار گيرند. زير عنوان «فراطبيعي» مي توان وقايعي را قرار داد كه بعضأ جنبه ي مذهبي دارند، مثلأ مجسمه‎هاي گريان، رفع تهمت‎هاي اخلاقي، جن گيري و جن زدگي، شفاي بيماران، يادآوري خاطرات مربوط به قرون گذشته به عنوان دليل بر تناسخ ارواح، انواع وحي و الهام و معجزات – معمولأ در همه اينها يك عنصر تجربي هم وجود دارد و يك سره مربوط به عوالم لاهوتي نيست. يعني قابليت اين را دارند كه موضوع تجربه و تحقيق علمي قرار گيرند يا به لحاظ تاريخي بتوان آن وقايع را بازسازي كرد. هرچند كه اين وقايع غيرعادي و مرموز، فراتر از امور طبيعي به شمار مي روند، اما معتقدان به اين امور در جست‎وجوي شواهد تجربي براي اثبات نظريات خود در زمينه امور غيرطبيعي، غيرمادي يا فرآيندهاي روحي اين جهان هستند.
من ادعاهاي مدافعان فراروان شناسي را قبول ندارم. معتقد نيستم كه امور فراعادي يا فراطبيعي، در خارج از طبيعت وجود داشته باشند يا سازنده ي ابعادي از واقعيت باشند كه طبيعت گرايي را بي اعتبار سازد. در هر زماني از تاريخ، به جاي اعتراف به جهل و ناداني خود، به پديده هاي فراطبيعي معتقد شده ايم (هم‎چنان كه هروقت علت چيزي را نمي فهميم نام «معجزه» بر آن مي گذاريم). درواقع هرچه مرزهاي دانش گسترده تر مي شود، براي پديده هاي ظاهراً غيرعادي توجيه هاي طبيعت گرايانه يا عادي بيشتري پيدا مي كنيم و مي توانيم اين گونه پديده ها را به كمك دانش موجود يا اصول جديدي كه پديد مي آيد توجيه و تفسير كنيم.

امور فراطبيعي و زندگي پس از مرگ
اميدوارم بتوانم با طرح پرسشي موضوع را روشن كنم: براي اثبات زندگاني پس از مرگ، چه دليلي در دست داريم؟ آيا مي توانيم با مردگان مرتبط شويم؟ يعني آيا قادر هستيم با كساني كه پيش از اين مرده اند، تماس بگيريم؟ آيا آنها به صورتي، مثلأ به شكل تناسخ يا به صورت ارواح بدون جسم، موجود هستند؟ اين، پرسشي كهن است كه نامش از اشتياق و اعتقاد بشر به جاودانگي است. گرچه روح را مي توان به صورت پديده اي فراعادي تعبير كرد، اما به لحاظ ارتباط با مذهب، آن را فراطبيعي شمرده اند. درواقع در ميان اديان بزرگ جهان: مسيحيت، يهوديت و اسلام، عقيده به دنياي پس از مرگ و وعده هاي بهشت جزو هسته هاي مركزي است.
در حال حاضر در ايالات متحده، مردم علاقه ي شديدي به اين گونه مسائل نشان مي دهند. وسايل ارتباط جمعي نيز به اشاعه اين مطالب كمك مي كنند و اگر به كتاب‎هاي پرفروش، مقاله هاي مجلات، برنامه هاي راديويي و تلويزيوني توجه كنيم به اين مطلب پي مي بريم. فيلم هاي حس ششم (با شركت بروس ويليس و هيلي اسمنت) و تواتر نمونه اين نوع گرايش اند. هم‎چنين كتاب‎هاي پرفروشي نظير كتاب‎هاي جيمز وان پراگ (گفت و گو با ملكوت 1997 يا رسيدن به ملكوت 1999) و كتاب‎هاي جان ادوارد (براي آخرين بار 1998) و سيلويا بروان (آن سو و بازگشت 1999) و رزماري آلته آ (آن قدرت در شماست 1999) و در شبكه هاي تلويزيوني نيز مصاحبه ها و برنامه هاي فراواني به مطالب فرارواني اختصاص يافته است.
توجه بيش از حد وسايل ارتباط جمعي منجر به نظر سنجيها و آمارگيريهايي در اين زمينه گرديد و سرانجام معلوم شد كه امريكا از لحاظ اعتقاد به آخرت و دنياي پس از مرگ، در دنيا صاحب مقام اول (در ميان كشورهاي دموكراتيك) است و از اين لحاظ تنها كشورهاي ايرلند و فيليپين هم‎طراز آن به شمار مي روند. عقيده به معاد در ميان امريكاييان بيش از اروپاييان رواج دارد. طبق نظرسنجي كه در سالهاي 1991 و 1993 انجام گرفت 17/63 درصد امريكاييان معتقد به بهشت، 6/49 درصد معتقد به جهنم و 55 درصد معتقد به زندگي پس از مرگ هستند. در ميان 21 كشور، امريكاييان كمترين اطلاع را نسبت به تكامل انسان داشته اند (2/44 درصد) كه از لهستان و روسيه هم كمتر است. نظر سنجي هاي اخير نشان داده است كه در دهه اخير، افكار مذهبي و خرافي در ايالات متحده روند رو به رشد داشته است. در يك نظر سنجي كه در سال 1996 به وسيله مؤسسه گلدهابر در دانشگاه ايالتي نيويورك واقع در بوفالو انجام شد معلوم شد كه 90 درصد امريكاييها «مذهبي» يا «تقريباً مذهبي» هستند. در يك نظرسنجي ديگر كه اخيراً توسط مؤسسه تحقيقاتي پرينستون براي مجله ي نيوزويك انجام شد، براساس 752 مصاحبه با افراد بالغ معلوم شد كه 84 درصد آنان به معجزات الهي معتقد هستند و 77 درصد گفتند كه افراد مقدس يا خداوند قادرند بيماران لاعلاج را شفا بخشند. جالب آن كه كشور امريكا براساس آمارهاي مستند، به لحاظ علمي و فني پيشرفته ترين كشور جهان است.

تاريخچه ي ادعاهاي زندگي پس از مرگ
دانشمندان درباره ي زندگاني پس از مرگ چه مي گويند؟ خوانندگان مجله ي «پژوهشگران شكاك» مي دانند كه تحقيق علمي براي امكان تماس با مردگان، دست كم 150 سال است كه ادامه دارد و تاكنون سعي براين بوده است تا دليلي علمي بر صحت اين مدعا پيدا شود. اين كار در قرن نوزدهم و از زماني آغاز شد كه بحث تماس با مردگان و احضار ارواح درگرفت و دقيق‎تر بگوييم از زمان ظهور خواهران فاكس (مارگارت و كيت) اهل هايدويل نيويورك (واقع در خارج روچستر). اين دو دختر جوان ابتدا در سال 1848 مدعي شدند كه پيام‎هايي را از «عالم ارواح» دريافت مي‎كنند. در جايي كه آنان حضور داشتند صداهاي عجيبي شنيده مي شد و مردم مي توانستند پاسخ سؤالات خود را با گوش دادن به ضربه هاي صوتي بگيرند. مطلب اساسي اين بود كه افراد با اين كه شخصيت‎هاي مرده‎اي به شمار مي‎آمدند، ليكن باقي بودند و مي توانستنداز طريق واسطه (مديوم) با زندگان تماس بگيرند. براي اين كار، معمولترين شيوه اين بود كه اتاق را به طريق خاصي تاريك مي كردند و شخص مديوم كه داراي موهبت خاصي بود از روح مورد نظر مي خواست كه حضور خود را اعلام كند و آن روح مجرد با ايجاد صدا، ضربه زدن به ميز، بلند كردن اشيا از زمين، انتقال اشيا به راه‎هاي دور، تجسم و تجسد و نوشته شدن خود به خود مطالب و امثال آنها اعلام حضور مي كرد. در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم احضار ارواح در ايالات متحده، انگليس و اروپا شيوع داشت و هزاران واسطه پيدا شدند كه ظاهراً همه ي آنها قادر بودند با مردگان تماس بگيرند.
در 1851 كميته اي از پزشكان در دانشگاه بوفالو تشكيل شد تا خواهران فاكس را مورد آزمايش قرار دهند. كميته مزبور نظر داد كه صداهاي ايجاد شده مربوط به فشردن استخوانهاي پا يا كاسه ي زانوي دختران مزبور بوده و كف‎پوش چوبي اتاق آن صدا را تشديد مي كرده است. پزشكان در زير پاي آن دو خواهر بالش‎هايي قرار دادند و ديگر صدايي شنيده نشد. فيزيكدان معروف مايكل فاراده موضوع ضربه خوردن به ميز را مورد بررسي قرار داد و معلوم شد كه آن صدا نيز در اثر فشار انگشت آنان برروي ميز ايجاد مي شده است (كه ممكن بود ناآگاهانه باشد). در 1871 سروالتر كروكس و در 1873 فلورانس كوك واسطه معروفي به نام دي.دي. هوم را مورد آزمايش قرار دادند و تأييد كردند كه وي داراي قدرت مديومي است. ولي منتقدان عقيده دارند كه اين دو نفر فريب خورده بوده اند.
در سال 1882 جامعه تحقيقات فرارواني در بريتانياي كبير تشكيل شد. بانيان آن هنري سيچ ويك، ريچارد هاجسون، اف مايرر، ادموند گورني و ديگران بودند و هدف آنان تحقيق درباره ي چند موضوع، از جمله زندگي پس از مرگ بود. در 1885 شعبه اين جامعه در دانشگاه هاروارد امريكا نيز به وسيله ويليام جيمز تشكيل شد. اين پژوهشگران ظهور ارواح و اشباح را مورد تحقيق قرار دادند. شاهداني مدعي شدند كه چيزهايي را به چشم خود ديده‎اند، ولي اثبات آنها دشوار بود. لذا كميته فعاليت خود را در زمينه ي تجسم و تجسد روح (يعني ظهور روح به صورتي كه همه بتوانند آن را ببينند) متمركز كرد. عكس‎هاي فراواني از ارواح و اشباح در اختيار بود كه به زودي معلوم شد ممكن است جعلي و دست‎كاري شده باشند. واسطه هاي مشهوري همچون اوزاپيا پالادينو (در ايتاليا) و لئونورا پايپر (در بوستون) تحت شرايط كنترل شده مورد آزمايش قرار گرفتند تا معلوم شود كه قدرت غيرعادي دارند يا خير.
پالادينو طفره مي رفت و تن به آزمايش نمي داد. ميان اعضاي كميته علمي بر سر اين كه او حقه باز است يا نه دو دستگي افتاد. گزارش فيلدينگ، شرح جلسه هايي بود كه دانشمندان طرفدار پالادينو در ناپل تشكيل داده بودند. پالادينو در امريكا و در دانشگاه هاروارد توسط مونستربرگ (1909) و در دانشگاه كلميبا (1910) توسط يك گروه از دانشمندان مورد آزمايش قرار گرفت و در هردو مورد، بلند شدن ميز پشت سر و اين كه شركت كنندگان حس مي‎كردند كسي آنها را نيشگون مي‎گيرد كنترل و معلوم شد كه وي زبردستي و مهارت خاصي دارد و مي‎تواند پاي خود را بيش از حد معمول دراز كند و با انشگتان پا، حاضران در جلسه را نيشگون بگيرد يا اين كه ميز كوچكي را كه در پشت سرش قرار داشت، با پا بلند كند. اين موضوع از آن جا معلوم شد كه شخصي را با لباس سياه پوشاندند و او به صورت سينه خيز حركت كرد و به زير ميز سرك كشيد و عمليات پالادينو را مشاهده كرد. پس از آن در سال 1911 فيلدينگ گزارش ديگري نوشت و اعتراف كرد كه پالادينو آنها را فريب داده بوده است.
شعبده باز معروف هوديني (1926-1874) در اواخر عمرش بسياري از واسطه هاي قلابي را رسوا كرد. در دهه‎‎ي1920 جنبش احضار ارواح به كلي مفتضح شده بود، زيرا هروقت كنترل را سخت مي كردند، پديده‎اي مشاهده نمي‎شد و شكاكان مي گفتند اگر كسي مدعي تماس با ارواح است، بايد يك گروه ناظر بي طرف شاهد عيني باشند و او را تأييد كنند.
در دهه‎ي 1930 موضوع بررسي علمي روح كنار گذاشته شد. در عوض جي.بي.راين و ديگران به بررسي پديده‎هاي فرارواني همت گماشتند و باز به نتايجي جنجال برانگيز رسيدند، زيرا دانشمندان خواهان تجاربي بودند كه توسط ناظران بي طرف قابل تكرار باشد و اين كار ساده اي نبود. در هر صورت چه در پديده هاي فرارواني حقيقي باشد و چه نباشد، بحث آن از بقاي روح جداست.

بازگشت به احضار ارواح
در دهه هاي اخير، توجه دوباره اي به مسأله جاودانگي پيدا شده است. از نظر محققان شكاك، اين موضوع مايه‎ي تعجب است. شك نيست كه اين تجديد علاقه تا حدي مربوط به گسترش مذهب و مسائل روحي در پهنه وسيع‎تر فرهنگ امريكايي است ولي البته نقش وسايل ارتباط جمعي را هم نبايد ناديده گرفت. در اين جا فهرست وار به بعضي از ادعاهايي كه شده و نوع تحقيقي كه به عمل آمده است اشاره مي كنم. بيشتر اين كارها به شدت جاي سؤال دارند. زيرا به نظر مي رسد معيارهاي دقيق روان شناسي كه از ضروريات حتمي كار علمي است به شدت ضعيف شده است و ديگر از آن همه دقتي كه در اوايل قرن پيشين مي شد خبري نيست.
نقب زدن به ديگر سو. در نهايت شگفتي دسته تازه اي از واسطه ها كه خود را رابط ناميده اند، پيدا نشده اند (مثلأ جيمز وان پراگ، جان ادوارد، سيلويا براون و رزماري آلته آ كه قبلأ نام برديم) كه ادعا مي كنند و پيغام يك طرف را به طرف ديگر برسانند. بدين ترتيب آنچه در دست داريم، يك مشت گزارش ذهني است كه اساس آنها را كلمات رابطي تشكيل مي دهد كه ظاهرأ با روح مرده اي در ارتباط است. براي انجام اين كار، از دو شيوه استفاده مي كنند يكي شيوه «گرم» و آن چنين است كه شخص رابط پيشاپيش اطلاعات جامعي نسبت به شخص مرده و بستگان وي در اختيار دارد. نمونه خوب آن داستان آرتور فورد است كه نزد اسقف جيمز پايك رفت و گفت كه با فرزند اسقف كه خودكشي كرده بود ارتباط يافته است. بعد از مرگ آرتور فورد كشف شد كه وي مدت‎ها درباره فرزند اسقف تحقيق و سوابق زندگي وي را عميقأ مطالعه مي كرده است. اما معمول‎ترين شيوه در حال حاضر استفاده ي ماهرانه از شيوه ي «سرد» است. در اين شيوه كار با حضور جمع انجام مي شود و كمتر كسي است كه ادعاهاي انجام شده را با ديد نقادانه بررسي كند.
در روش‎هاي كار، تغييرات چشم‎گيري پديد آمده است. در دهه هاي گذشته دانشمندان از مدعيان واسطه گري دلايل قاطع و ملموس مطالبه مي كردند،‌ اما ظاهراً امروزه همه ي آن ضوابط شديد براي تشخيص صحت ادعا كنار گذاشته شده است. روان شناسي به نام ري هايمن شيوه ي «سرد» را چنين شرح مي دهد: شخص رابط خبري از دنياي ارواح مي آورد و معمولأ در ميان حاضران كسي پيدا مي شود كه نسبت به آن خبر واكنش نشان دهد. مثلأ ممكن است بپرسد «آيا كسي هست كه ماري يا ويليام را بشناسد؟» به احتمال زياد كسي قدم جلو مي گذارد و سپس كار به صورت آزمايش و خطا ادامه مي يابد. رابط ماهر مي تواند يكي دو نكته را بگويد كه حاضران را گيج سازد.
ديدن اشباح و مناظر ديگر. موارد مشابهي نيز شايع است كه كساني شهادت مي دهند كه ارواح، اشباح، فرشتگان يا موجودات اثيري ديگري را به چشم ديده اند. امروزه اين گونه داستان‎ها بسيار فراگير شده است، زيرا وقتي يك نفر چنين داستاني را تعريف كند، به سرعت در جامعه منتشر مي شود و وسايل ارتباطي هم به سرايت آن كمك مي كنند. يك نفر كه مدعي ملاقات با ارواح يا فرشته شود، ساير مردم و چه بسا ميليون‎ها نفر ممكن است با موجودات نظير آن برخورد كنند.
نكته جالب و قابل تأمل اين كه اشخاص معمولأ ارواح و اشباح را با لباس و پوشيده مي بينند. اين كه بگوييم روح مردگان هم‎چنان باقي مي مانند يك چيز است، ولي اين كه لباس و لوازم شخصي آنان هم باقي مانده باشد مطلب جالب ديگري است كه با قوانين فيزيكي نمي خواند.
ساده ترين و كوتاه‎ترين تعبيري كه از اين پديده مي توان كرد اين است كه موضوع، چنين به چشم شخص آمده است تا يك نياز عميق دروني او ارضا شود يا يك ميل متعالي بوده است يا چيزي بوده كه دلش مي خواسته است به آن ايمان بياورد. ظاهرأ نيازي هم نيست كه موضوع، عينأ تأييد شود. عجيب است كه مردم اين داستان هاي ذهني را كه هيچ دليل قاطعي بر صحت آنها نيست قبول مي كنند، خصوصأ اين كه مي دانند هيچ اطميناني به آنها نيست. مرگ يك عزيز محبوب، آشفتگيهاي رواني غيرقابل وصفي را ايجاد مي كند. انگيزه هاي رواني و اجتماعي نيرومندي در بازماندگان پديد مي آيد كه حضور او را باور كنند. براي اين گونه پديده ها مي توان دلايل و توجيه هاي طبيعي، روان‎شناختي و جامعه شناختي بهتري آورد و نيازي به اين نيست كه به ظهور اشباح و ارواح مجرد و امكان تماس و ارتباط با آنها عقيده داشته باشيم.
اجازه دهيد تا به طور خلاصه دو موضوع ديگر را كه با موضوع ظهور روح ارتباط دارند توضيح دهم. ادعا كرده‎اند كه تحقيقات در اين دو زمينه دقيق‎تر از ساير زمينه ها بوده است.
مشاهده مناظر در بستر مرگ. در سالهاي 1974 تا 1977 اوسيس و هرالدسون پرسش نامه هايي را ميان پزشكان و پرستاران توزيع كردند تا گفت و گوي بيماران مشرف به مرگ را با اشخاص ناپيدا گزارش كنند. مسأله اين بود كه آيا اين اشخاص واقعأ قادرند در آخرين لحظات با روح دوستان يا خويشاوندان مرده ارتباط برقرار كنند يا اين كه صرفأ دچار توهم مي شوند (آنچنان كه شكاكان مي گويند)، در هر صورت اين اطلاعات كلأ دست دوم و تحت تأثير فرهنگ حاكم بر جامعه است كه براساس آن انتظار داريم وقتي كه مرديم، با كسان ديگري كه قبل از ما مرده اند ملاقات كنيم.
پديده شناسي تجارب دم مرگ. امروزه اين موضوع، يكي از زمينه هاي تحقيقي مورد پسند عموم شده است كه غالبأ آن را به عنوان دليلي بر امكان تماس گرفته اند و اساس آن را شهادت‎هاي دست اول تشكيل مي دهد. در اين زمينه تحقيقات هوشمندانه ي بسياري توسط ريموند مودي، اليزابت كوبلر راس، كنت رينگ، مايكل سابوم و ملوين مورس انجام شده است. اين گزارش‎هاي مفصل، مدعي هستند كه دلايلي از ديگر سو به دست مي دهند و بر پايه گفته‎هاي كساني است كه در حال مرگ بوده و سپس به اين جهان بازگشته اند. اينان خارج شدن از جسم را تجربه و تونل و نور درخشاني را مشاهده كرده اند و خاطرات زندگي برايشان يادآوري شده احتمالأ به ملاقات كساني از دنياي ديگر سو هم نايل شده اند.
ناقدان مدعي شده اند كه مجموعه اين حالات لازمه ي مرگ و جزيي از فرايند آن است و ما به هيچ وجه گزارشي از كساني كه واقعأ مرده باشند (منظور مرگ مغزي است) و پس از مرگ با كساني از دنياي ديگر ارتباط يافته باشند در دست نداريم. در اين مورد توضيحات طبيعت گرايانه اي هم داده شده است. شكاكان مي گويند كه ما به احتمال زياد با يك پديده روان شناختي روبه رو هستيم و كسي كه با مرگ مواجه مي شود ممكن است دچار توهماتي شود يا اين كه به مرحله اي برسد كه شخصيت خود را از دست بدهد يا شايد همه ي اينها براثر اين است كه وضعيت شيميايي مغز و اعصاب دگرگون مي شود. برخي ديگر فرض را براين گذاشته اند كه موجودات عاري از جسم و ملكوتي ديگر سو، از عوامل و قراين اجتماعي – فرهنگي رنگ پذيرفته اند و طرفداران آن عقيده متقابلاً مي‎گويند كه علي رغم همه ي اين سخنان، ميان اظهارات بيماران دم مرگ، شباهت‎هايي وجود دارد. بعضي ديگر گفته اند مصدوميت‎هايي كه در اثر سقوط يا حوادث ايجاد مي شود و در آنها شخص گمان مرگ به خود مي برد، ولي زنده مي‎ماند، ممكن است احساس پرواز روح (يعني خروج روح از بدن و مشاهده ي جسم خود) و بررسي سريع خاطرات گذشته را پديد آورد. ليكن همه كس حالات خاص دم مرگ را درك نمي كند. در ضمن بسياري از اشخاص كه مشرف به موت نبوده اند نيز گفته اند كه اين حالات را درك كرده اند. فلج در حال خواب و استفاده از مواد خواب‎آور يا ضدخواب نيز ممكن است عامل احساس حالات مزبور باشند. رونالد سيگل معتقد است كه با استفاده از مواد توهم زا مي توان حالات دم مرگ را پديد آورد. كارل جانسون شواهدي را ذكر مي كند كه چگونه داروي كتامين حالات مزبور را پديد آورده است شرايط گوناگوني ممكن است حالات دم مرگ را تسريع و تشديد كند. مثلأ كم شدن قندخون، محروميت سلول‎هاي مغز از اكسيژن، كم شدن جريان خون، صرع و بي حسي ناحيه گيجگاهي و مانند اينها و ممكن است شخص به سطح ديگري از آگاهي وارد شود. اين كه بگوييم شخص مرده و سپس به اين جهان بازگشته است، مطلقأ از ديدگاه شكاكان قابل قبول نيست، بلكه مي گويند ما مواجه با حالتي هستيم كه شخص يقين مي كند دارد مي ميرد.
فيلسوفان تحليل گرا چنين عنوان كرده اند كه اگر فرض وجود موجودات غيرمادي را بپذيريم كه با ما ارتباط پيدا مي كنند، در آن صورت با مشكلات جدي روبرو خواهيم شد و ناچاريم ذهن را از جسم به كلي جدا بدانيم. شايد مسأله واقعي ما اين نباشد كه آيا شواهد كافي براي اثبات فلان مطلب داريم يا خير، بلكه معنايي كه آن مطلب در نظر ما دارد مهم‎تر باشد و اين مهم باشد كه آيا مي توانيم با موجودات غيرمادي كه داراي سطحي از شعور هستند (بدون اين كه مغز و اعصاب و اندام‎هاي حسي داشته باشند) رابطه برقرار كنيم؟ بعضي‎ها ادعا كرده اند كه اين ارتباط به صورت انتقال فكر (تله پاتي) است، ليكن كميت تجربه حتي در زمينه ي تله پاتي هم لنگ است.

نتيجه
بعد از ربع قرن تحقيق در اين زمينه، به اين نتيجه رسيده ام كه شهادت شاهدان عيني در اين موارد به شكل اسفناكي غيرقابل اعتماد است و مادام كه بررسي‎هاي دقيق و شيوه هاي علمي استاندارد به كار گرفته نشود، افراد ممكن است خود و ديگران را گول بزنند و اين باور را ايجاد كنند كه هرچيزي حقيقت و واقعيت دارد، از بازگشت قهقرايي به زندگي‎هاي گذشته گرفته تا ربوده شدن انسان‎ها توسط موجودات ماوراء زميني و هجوم شياطين و ارواح خبيثه و تجارب دم مرگ و غيره.
موضع پژوهش‎گر دانشمند در قبال امور فراطبيعي و موضوع بقا چه بايد باشد؟ معلوم است كه ما به فكر روشن نياز داريم و نبايد پيشاپيش چنين ادعاهايي را رد كنيم. اگر ادعايي در قالب احساس مسؤوليت شكل گرفته باشد، بايد با دقت ارزيابي شود. پس از يك قرن و نيم تحقيقات علمي، اكنون چه نتيجه اي بايد بگيريم؟ قبول دارم كه در حال حاضر شواهد عيني قابل اطميناني در اين مورد وجود ندارد كه نشان دهد ما مي توانيم با مرحله ديگري از عوالم وجود كه فراتر از اين عالم است يا با ارواح مردگان تماس بگيريم. تا آن جا كه مي دانيم مرگ جسماني موجب نابودي اعمال روان شناختي، شعور يا شخصيت مي شود و دليلي ندارد كه بپذيريم اشباح و ارواح در ميان ما آمد و رفت مي كنند.
من درك مي كنم كه اين موضوع با عقايد طرف‎داران وجود اشباح و ارواح نمي خواند،‌ ليكن علم بايد در احراز درستي موضوع مورد نظر نهايت تلاش خود را بكند و توجهي به آنچه كه ما مي خواهيم باور كنيم نداشته باشد. متأسفانه عينيت علم در اين زمينه، نبرد دشواري در پيش رو دارد و ناچار است با وسايل ارتباط جمعي و شيفتگي توده ي عظيم مردم كه دلبسته ي ادعاهاي فراعادي و فراطبيعي هستند، رو در رو شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 12:54 PM  توسط   | 




نويسنده: دكتر برايان لوك سي وارد



در آغاز قرن بيستم، كشور آفريقاي شرقي بريتانيا، كه همان كنياي امروز است، از كوه كليمان‎جارو گرفته تا دشت سرنگتي، سرزميني پر از ماجرا بود. خارجيان از سواحل اروپا، آسيا و آمريكا به اين سرزمين وارد مي‎شدند. از جمله‎ي اين اشخاص دين كارن بليكس، زوجه‎ي جديد بارون فون بليكسن بود كه در ناحيه‎ي‌ تپه‎هاي نگونگ در فاصله‎ي اندكي از نايروبي زندگي مي‎كرد. كارن در مدت هفده سال اقامت در كشور آفريقاي شرقي، از شوهر خيانتكارش بيماري سيفليس گرفت، مزرعه‎اش را در اثر حريق از دست داد و ورشكست شد. شايد از همه‎ي اين‎ها بدتر، از دست دادن مردي به نام دنيس فينچ هاتون بود كه در اثر يك حادثه هوايي جان باخت.
كارن در تمام مدت اقامتش در آفريقا دست از نوشتن برنداشت. نوشتن و قصه گفتن در واقع راه فرار بود، اما هر موضوع آن وسيله‎اي براي مقابله و كنار آمدن با تغييراتي بود كه با آن‎ها روبه‎رو مي‎شد. وقتي كارن به سرزمينش دانمارك برگشت، تصميم گرفت كه به نوشته‎هايش سروساماني بدهد. او حوادث زمان اقامتش در آفريقا را در قالب كتاب جالب “خروج از آفريقا” به رشته‎ي تحرير درآورد.
در حالي كه همه‎ي ما لزوماً داستان پرداز نيستيم، مي‎توانيم حوادث و ماجراهاي زندگي خود را بنويسيم كه در واقع اين كمكي است به التيام تألمات روح. صحبت كردن از احساسات، ادراكات، نقطه‎نظرها و خاطرات، هميشه اقدامي در جهت تخفيف تألمات رواني است. بازگفتن آن چه در ذهن داريم، وزنه‎هاي بسته شده به روح و روان ما را سبك مي‎كند. بسياري از مذاهب از اين مفهوم براي التيام‎هاي معنوي استفاده كرده‎اند. روان‎شناسي نوين امروزي نيز از اين روش، بهره‎ي فراوان مي‎گيرد. با آن كه گفت‎وگو كردن متداول‎ترين روش خودافشايي است، به رشته‎ي تحرير درآوردن افكاري كه به ذهن خطور مي‎كند نيز به شدت درمان‎كننده است.
نوشتن خاطرات و وقايع روزانه‎ي درمان بخش، شامل نگارش مطالبي در زمينه‎ي حوادث، انديشه‎ها، احساسات، خاطرات و ادراكات شخص در جريان سفر زندگي است. نوشتن خاطرات و يادداشت‎هاي روزانه روشي بسيار مفيد و مناسب براي مقابله با استرس و مدارا كردن با آن است. روان‎شناسان و متخصصان امور سلامتي، سال‎هاست كه براي افزايش رشد و تعالي شخصي، از اين روش استفاده مي‎كنند.

نوشتن خاطرات، روشي براي مقابله با استرس:
نوشتن خاطرات روزانه و به طور كلي درج يادداشت‎هاي روزانه، روشي عالي براي رسيدن به خودآگاهي است. نوشتن يادداشت‎هاي روزانه، ارتباطي ميان ذهن و روح فراهم مي‎آورد و اولين قدم براي از ميان برداشتن استرس است.
خاطره‎نويسي ابزاري در خدمت مراقبه است. روشي است تا ذهن را از انديشه پاك كند. با نوشتن خاطرات، آرامش بر ذهن حاكم مي‎شود. افكار و احساسات از ذهن خارج مي‎شوند تا بر كاغذ نقش ببندند.
گر چه در زمينه‎ي فايده و تأثيرات نوشتن بررسي چنداني نشده، همه‎ي دست‎اندركاران امور رواني بر اين عقيده‎اند كه اين روش مي‎تواند در زمينه‎هاي مختلف به اشخاص كمك كند. مي‎تواند احساس گناه را از ذهن بشويد و به راه حلي خلاق براي مساله برسد.
بررسي‎هاي اخير نشان مي‎دهند كه نوشتن خاطرات نه تنها براي روح و روان مناسب است، بلكه به سلامت جسماني اشخاص هم كمك مي‎كند. در سلسله بررسي‎هاي جيمز پنه بيكر استاد روان‎شناس (1990-1989)، از دانشجويان دانشگاه ساترس متوديست خواسته شد كه به مدت 15 دقيقه، در چهار روز متوالي، درباره‎ي يكي از حوادث تأسف بار زندگيشان مطالبي بنويسند. در حالي كه پاسخ فوري به شرح اين وقايع نويسي، اغلب اشك بود و حتي رؤياهاي ناخوشايند را به همراه داشت، پنه بيكر به اين نتيجه رسيد كه اين اشخاص در مقايسه با گروه كنترل كه مطلبي ننوشته بودند، كمتر به درمانگاه دانشگاه مراجعه كردند. وقتي اين تجربه با همكاري كيكولت - گليسر تكرار شد و از شركت كنندگان در قبل و بعد از خاطره‎نويسي آزمايش خون به عمل آمد، معلوم شد كه ميزان ايمني عمومي بدنشان افزايش يافته است.
در سال 1986، در دانشگاه مريلند، اقدام به يك بررسي كردم تا تأثير روش‎هاي قرار گرفتن در آرميدگي (آرميدگي تدريجي عضلات، آموزش خودزا و تصويرسازي ذهني) را وقتي به همراه خاطره نويسي مورد استفاده قرار مي‎گيرند آزمايش كنم. در حالي كه شصت و نه نفر شركت كننده در بررسي، با روش‎هاي قرار گرفتن در آرميدگي به قدر كافي آشنا شدند، سي و دو نفر اقدام به نوشتن خاطرات نمودند. در مدت دوازده هفته، نشانه‎هاي استرس اشخاص شركت كننده در بررسي اندازه‎گيري شد (سردرد، خارش پوست، مشكلات معده‎اي و روده‎اي). نتايج نشان دادند كه وقتي از هر دو روش به اتفاق استفاده شد، نتايج بسيار بهتري به دست آمد.
تنها نوشتن نثر نيست كه به تخفيف استرس كمك مي‎كند. ثابت شده است كه نوشتن شعر نيز به تخفيف آلام رواني كمك مي‎نمايد. با آن كه لزوماً تمامي اشعار وزن و آهنگ ندارند، استفاده از وزن و آهنگ در سرودن شعر، به اشخاص احساسي از كنترل مي‎دهد.
نوشتن خاطرات روزانه به عنوان يك روش مقابله، اثراتي كوتاه مدت و بلندمدت به همراه دارد.
اثرات فوري و كوتاه مدت: به دلايل بسيار مختلف، اشخاص نمي‎توانند همه‎ي احساسات خود را بيان كنند. از يك سو آگاهانه موانعي بر سر راه ابراز احساسات خود قرار مي‎دهند و از سوي ديگر به طرزي ناخودآگاه با سركوب
كردن ادراكات، نگرش‎ها و احساسات خود، رفتارهايي بيمارگونه به نمايش مي‎گذارند. نتايج مي‎تواند بسيار ناراحت كننده باشد و شخص را بارها و بارها به كلينيك‎هاي روان‎درماني بكشاند. يكي از هدف‎هاي اصلي روان‎درماني، افزايش خودآگاهي و ابراز صادقانه‎ي خويشتن است.
به طور خلاصه، خودابرازي از طريق نوشتن خاطرات و يادداشت‎هاي روزانه، افكار مسموم ذهن را از آن خارج كرده، آن را به روي كاغذ مي‎آورد. نوشتن دفتر خاطرات افكار، احساسات و ادراكات را آزاد و رها مي‎سازد. در نتيجه مغز به آزادي مي‎رسد. نوشتن خاطرات در واقع نوعي مراقبه است، يك مراقبه‎ي نوشتاري و كتبي. زيرا وقتي انديشه‎هاي قديمي از ذهن خارج مي‎شوند، فضاي خالي كه قبلاً آن را اشغال كرده بودند، امكان فراهم آمدن آگاهي‎هاي بيشتري را مهيا مي‎سازد و بر عمق انديشه مي‎افزايد. شرايط جديد، قابل قياس با تماشا كردن محيط از روي قله‎ي كوه است، حال آن كه شرايط قديم را مي‎توان با نگاه كردن به پيرامون از پايين كوه مقايسه كرد. آگاهي بيشتر، درها را به روي درك بيشتر مي‎گشايد. نوشتن انديشه‎هاي شخصي به انسان امكان مي‎دهد خود را از چنگال اين انديشه‎ها خلاص كرده انرژي محدود خود را مصرف نكند. آزاد كردن انديشه و احساس، نوعي اقرار شخصي به شمار مي‎آيد كه در طي آن، با رفتارهاي خود، صادقانه برخورد مي‎كنيم. اين، اقدام مهمي براي التيام روابط دروني و روابط شخصي با ديگران است. افزوده بر اين، بر خلاف گفت‎وگوي دروني با خويشتن، استفاده از نوشتن به عنوان روشي براي ابراز خويشتن، به نويسنده امكان مي‎دهد مالكيت احساسات خود را پذيرا گردد.
اثرات بلند مدت: لويس و كلارك، در مدت اقامت در ساحل شمال غربي، همه روزه خاطرات خود را به رشته‎ي‌ تحرير درمي‎آوردند و بعد براي مراجعت سالم به سن لوئيس، از آن نوشته‎ها استفاده مي‎نمودند. هم‎چنين ممكن است دشوار باشد كه به طور روزانه شاهد تغييرات ادراكات شخصي و نگرش خود در قبال حوادث و شرايطي باشيم كه استرس‎آميز ارزيابي مي‎شوند. اما اگر گه‎گاه به سراغ نوشته‎هاي سابق خود برويم، به تدريج به آگاهي مورد نظر خود مي‎رسيم. در جريان تدريس در دوره‎هاي آموزش مديريت استرس، از دانشجويان مي‎خواهم مطالب مربوط به مديريت استرس را همه روزه يادداشت كنند. در پايان دوره، هر يك از شركت كنندگان نوشته‎هاي خود را مي‎خواند و خلاصه‎اي از آن يادداشت مي‎كند. اين يادداشت، مسلماً همه‎ي محرك‎هاي تنش‎زاي دوره‎ي چهار ماهه‎ي آموزش را در بر نمي‎گيرد. به جاي آن، به مطالبي اشاره دارد كه دانشجو در طي دوره فرا گرفته است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 12:52 PM  توسط   | 






نويسنده: امي ب. و تامس. آ. هريس



1) فكر كنيد: اين نسخه‎ي ابتدايي براي كساني است كه حكم «فكر نكن» را در درون خود حك كرده‎اند. «همان طور كه به تو گفته‎اند عمل كن. سؤال نكن، تو زيادي فكر مي‎كني، فكر مي‎كني كي هستي؟» فكر كردن، كاري است خلاقه كه مي‎تواند اثرات واقعاً بديع داشته باشد. انديشيدن به آن چه در فكر نمي‎گنجد، نمونه‎اي است عاري از عواطف براي سير در رؤياي محال. ترغيب به فكر كردن را، به ويژه، براي كساني يادآور مي‎شويم كه پيام‎هايي را كه «ژاكي شيف» مدعي است مهم‎ترين چيزهايي است كه والدين مي‎توانند به كودكان خود بدهند، دريافت نكرده‎اند:
1) تو مي‎تواني مشكلات را حل كني، 2) تو مي‎تواني فكر كني، 3) تو مي‎تواني كارها را انجام دهي.
«باك مينسترفولر» عقيده داشت بچه در سن هفت يا هشت سالگي تصميمش را گرفته است و يكي از دو راه حل مشكلات را انتخاب كرده است: با مشت يا با كتاب. اضطراب، حالتي است كه در آن مجهولات بيش از معلومات است. معلومات، يا دانش، به طور كلي ‌به كلمات مربوط مي‎شود. ما فكر مي‎كنيم، چون كلمات را داريم. دكتر «ريچارد رستاك» مي‎گويد:«انسانيت ما به توانايي ما در فكر كردن و گفت‎وگو كردن از طريق اشكال پيچيده‎ي عادي بستگي دارد.‎» كودكاني كه در خانواده‎هاي “خوره‎ي كتاب” بزرگ مي‎شوند، احتمالاً بسيار بهتر مشكلات گيج كننده را حل مي‎كنند تا بچه‎هاي ديگر. عبارت «معني‎اش را توي لغت‎نامه پيدا كن» مثبت و سازنده است. عمل كردن، احساس سردرگمي را از بين مي‎برد. بچه‎هايي كه با راه حل “مشت ” بزرگ مي‎شوند، هيچ وقت راه حل‎هاي مؤثر و بادوام پيدا نمي‎كنند.
در دنياي ما، هميشه آدم‎هايي پيدا مي‎شوند كه مشت‎هايي گنده‎تر و چوب‎هايي بلندتر و سنگ‎هايي درشت‎تر يا موشك‎هايي طويل‎تر داشته باشند.
هيجان، مشكلات را حل نمي‎كند. يكي از تراژدي‎هاي دهه‎ي 1960 (در امريكا)، موضوع گريز نسل جوان به وادي شور و احساس بود. بسياري از “بچه‎هاي گل” دل زده از مواد مخدر كه در شهرهاي بزرگ امريكا در محله‎هايي به دور هم جمع مي‎شوند، قرباني فرهنگي هستند كه رهبران آن مي‎گويند: «فكر كردن را به عهده‎ي ما بگذاريد» سپردن سكان زندگي و سرنوشت خود به دست ديگران،‌شايد خلسه‎آور باشد، اما خطرهايي نيز دارد. شور و خلسه، مشكلات را حل نمي‎كند، بلكه اين تنها فكر كردن است كه حلال مشكلات است. شرايط اوليه‎ي زندگي ما هر چه باشد، مي‎توانيم ياد بگيريم كه فكر كنيم. هم چنين مي‎توانيم ياد بگيريم كه بخوانيم و بنويسيم و كلمات را هجي كنيم. همه مي‎توانند در برنامه‎ي ويژه‎ي بي‎سوادان، نام نويسي كنند و ياد بگيرند كه از لغت‎نامه استفاده كنند. اين كار هم مانند ديگر تلاش‎هاي زندگي، مستلزم تصميم‎گيري است. مردم عادي كوچه و بازار هم مي‎توانند فوق‎العاده الهام‎بخش باشند. يكي از اولين معلم‎هاي دكتر ساموئل جانسون، كفاشي بود به نام «تام براون» كه كتابي درباره‎ي «درست نوشتن» نوشت و آن را به دنيا هديه كرد. روياهاي بزرگ هم به اندازه‎ي روياهاي كوچك خرج برمي‎دارند.
2) حرف بزنيد: چون مي‎توانيم حرف بزنيم، پس مي‎توانيم از ديگران كمك بگيريم. به قول معروف يك دست، صدا ندارد. حرف زدن، نه تنها در عينيت بخشيدن به سردرگمي ما مؤثر است، بلكه «نوازش» نيز ايجاد مي‎كند.
با كلمات مي‎توانيم از ديگران كمك بگيريم و سردرگمي خود را تجزيه و تحليل كنيم. اگر نمي‎توانيد مقصودتان را با كلمات بيان كنيد، احتمالاً خودتان هم نمي‎دانيد كه مقصودتان چيست. گاهي تبديل احساس به كلمات، مستلزم تلاشي فوق‎العاده است. اما در گفت‎وگو با ديگران، از خود بيرون مي‎آييم و به بررسي واقعيت مي‎پردازيم، صداي خودمان و صداي ديگران را مي‎شنويم و از گفته‎هاي ديگران نتيجه‎گيري مي‎كنيم.
3) بخواهيد موضوع روشن شود: پرسيدن “خوب” است. اگر مقصود كسي را نمي‎فهميد، از او بخواهيد گفته‎اش را تكرار كند. اگر راهنمايي‎ها روشن نيست، بگوييد. گاهي چون نمي‎خواهيم ابله جلوه كنيم،‌ اظهارات و گفته‎هاي ديگران را بررسي نشده رها مي‎كنيم و بعد گيج مي‎شويم. چقدر از سوءتفاهم‎ها در ازدواج يا در كلاس مدرسه، يا حتي در امور بين‎المللي مي‎توانست پيش نيايد، اگر مردم نمي‎ترسيدند كه پرسش‎هاي «ابلهانه» را مطرح كنند! با نكات متناقض مقابله كنيد. بخواهيد موضوع روشن شود. با اين كار نه فقط به خودتان، به ديگران نيز كمك مي‎كنيد. در بيست و دو سالگي منشي مطبوعاتي يك فرماندار ايالتي بودم. يك روز از من خواسته شد در جلسه‎اي متشكل از فرمانداران يازده ايالت غربي امريكا شركت كنم. دستور جلسه، تهيه و اعلام گزارشي بود درباره‎ي خط مشي اين ايالات درباره‎ي نيروي برق. رئيس من به اعضاي شركت كننده در آن جلسه گفت: «يكي از دلايلي كه «امي» براي من خيلي ارزش دارد اين است كه او از مطرح كردن سوال‎هاي خام و ساده نمي‎ترسد.» اين سوالات، غالباً اهميتي حياتي دارد. در جست‎وجوي صادقانه براي كسب اطلاعات، هيچ پرسشي ابلهانه نيست. بلاهت آن‎جاست كه كسي چيزي نپرسد.
4) بنويسيد: ما مي‎توانيم با نوشتن افكار گيج كننده‎ي خود، به آن‎ها عينيت بيشتري بدهيم. ما اغلب، فهرست‎هاي مختلفي براي كارهاي خود درست مي‎كنيم: فهرست خريد از بقالي، فهرست هديه‎ي تولد و آغاز سال نو، يا كارهايي كه بايد بكنيم. پس چرا فهرستي از افكارمان درست نكنيم؟ اگر با مشكل دشواري روبه‎رو شديم و يك پاي همه‎ي راه‎حل‎ها ظاهراً مي‎لنگيد، تهيه‎ي فهرستي تطبيقي مي‎تواند بسيار مفيد باشد. اگر هنگام روبه‎رو شدن با مشكلي پيچيده، همه‎ي نكات مثبت را در يك ستون و همه‎ي نكات منفي را در ستوني ديگر ثبت كنيم، تصميم‎گيري، احتمالاً ساده‎تر مي‎شود. التبه بيشتر مشكلات چنين نيستند، ولي اگر دشواري‎ها را روي كاغذ با هم مقايسه كنيم،‌ مي‎توانيم راهي را انتخاب كنيم كه كم‎ترين دشواري‎ها را دارد. مي‎توان از اين راه به تصميم صحيح رسيد. ممكن است باز هم دشواري‎هايي داشته باشيم، اما بر بدترين آن‎ها، يعني بي‎تصميمي و دودلي، غلبه كرده‎ايم.
روش ديگر ارزيابي مسيرهاي متعارض براي عمل، روش “مثبت مضاعف” است. فهرستي از همه‎ي نكات مثبت هر دو مسير تهيه كنيد و در صورت امكان، هم‎زمان در هر دو مسير پيش برويد و در جست‎وجوي بهترين‎هاي هر دو مسير باشيد. اگر دختري نمي‎تواند تصميم بگيرد كه با كدام يك از دو خواستگار خود ازدواج كند، مي‎تواند با اين روش تا حد امكان جنبه‎هاي مثبت هر يك را بررسي كند. تصميم‎گيري از صميم قلب، مي‎تواند شواهد مورد نياز را در اختيار او بگذارد: اولي سازگارتر از دومي است و بيشتر احساس مسووليت مي‎كند، اولي را انتخاب كن. دودلي به معناي بي‎علاقگي است و نمي‎تواند سرانجامي داشته باشد. مزيت اين روش در مقايسه با روش تطبيقي در اين است كه احتمال دست‎يابي به رازهاي نهفته و افكار دفن شده را افزايش مي‎دهد.
5) براي اطلاعات بيشتر پيش متخصص برويد: ما به متخصص نياز داريم، نه به اين دليل كه او از ما بهتر است،‌ بلكه به اين دليل كه اطلاعات مورد نياز ما در اختيار اوست. ما مي‎توانيم از او چيز ياد بگيريم و متخصص خودمان بشويم. همان‎طور كه در اوايل زندگي به معلم نياز داشتيم، در سراسر زندگي نيز به معلم نياز داريم، زيرا يادگيري، فرآيندي است به وسعت يك زندگي.
گه‎گاه نيز به وكيل و حساب‎رس و روحاني و پزشك و درمان‎گر نياز داريم. مراجعه به متخصص براي كمك گرفتن، نشانه‎ي ضعف نيست، نشانه‎ي عقل است. در دنيا هيچ‎كس غير قابل تحمل‎تر از آدمي نيست كه هيچ‎وقت به هيچ‎كس احتياج ندارد.
6) تمرين كنيد كه دقيق باشيد: ساعت‎هاي دقيق، وسايل اندازه‎گيري دقيق، تقويم‎ها، دماسنج‎ها، مدادهاي خوب تراشيده شده، عينك‎هاي جديد طبق آخرين نسخه‎ي دكتر، همگي ابزارهايي براي كاهش دادن سردرگمي‎ ماست. كساني كه مي‎خواهند ما سردرگم شويم، اين وسايل را از ما مي‎گيرند.
چراغ‎هاي احمق، نامي كه مردم به چرا‎غ‎هاي جور واجور جلو داشبرد اتومبيل‎هاي امروزي داده‎اند، واقعاً اسمي است با مسمي. در قديم، در ماشين‎هاي فورد مدل T، صفحه‎اي سفيد و گرد و درجه‎بندي شده، براي زينت در جلوي راننده قرار داشت و وضعيت حرارت موتور ماشين را نشان مي‎داد. در مدل‎هاي بعدي، راننده مي‎توانست اين اطلاعات را از طريق صفحه‎ي گرد و سفيد با حاشيه‎ي رنگي روي داشبرد جلو خود به دست آورد. اين صفحه، داراي عقربه‎هاي سياه و شماره‎هاي درشت سياهي بود كه هر بچه‎ي پنج‎ساله‎اي مي‎توانست به راحتي آن را بخواند. اهميت اين وسيله در اين بود كه راننده مي‎توانست با نگاه كردن به آن، افزايش حرارت موتور و يا كاهش فشار روغن را تشخيص دهد. راننده، با داشتن اين اطلاعات مي‎توانست اين امكان را داشته باشد كه تا دير نشده كاري بكند. آن چه راننده مي‎ديد، ممكن بود خبر خوبي نباشد، ولي مي‎توانست از صحت آن اطمينان داشته باشد. «چراغ‎هاي احمقانه‎ي» امروزي، با چشمك زدن، فقط مي‎گويند كه مثلاً حرارت موتور به شكلي خطرناك بالا رفته و يا فشار روغني شديداً پايين آمده است. اگر چشمك زدن چراغ ادامه پيدا كند، راننده واقعاً درمي‎ماند و نمي‎داند كه بايد چه كار كند، زيرا اطلاعات دريافتي دقيق نيست. آيا بايد بلافاصله كنار جاده توقف كند يا مي‎تواند تا جايگاه بعدي بنزين برود. اگر تصميم بگيرد كه به رانندگي ادامه دهد احتمالاً منطقش اين است كه چراغ‎ها درست كار نمي‎كنند. بدين ترتيب، وقتي موتور سوخت، كسي جز خودش نبايد تاوان آن را بپردازد.
اختراع جديد ديگري كه ذهن انسان را گاهي مات و مبهوت مي‎كند، ساعت كامپيوتري رقم دار است. البته اين ساعت‎ها در بعضي موارد نسبت به ساعت‎هاي قديمي صفحه‎دار و عقربه‎دار، مزاياي ويژه‎اي دارد: ثبت ساعت دقيق، تلفن‎هاي زده شده، وقت نگهداري در مسابقات، يا برنامه‎ريزي ضبط نوارهاي ويدئو از تلويزيون. در اين موارد، ساعت ضبط شده خود به خود با توجه به ساير اطلاعات مرجع، تجزيه و تحليل مي‎شود. اندازه‎گيري ركوردهاي ورزشي را مي‎توان با استفاده از ساعت‎هاي كامپيوتري انجام داد.
اما ساعت كامپيوتري نمي‎تواند مانند ساعت عقربه‎دار معمولي اطلاعات مرجعي در اختيار ما بگذارد. ما با ديدن صفحه‎ي ساعت معمولي اطلاعاتي زماني و مكاني دريافت مي‎كنيم: يك ربع (از صفحه‎ي ساعت) به 12، يا نيم ساعت (از صفحه‎ي ساعت) از 3 گذشته، ما مي‎توانيم برداشت كنيم كه چه مدت از صبح گذشته يا چه مدت به شب مانده. اين اطلاعات زير نمادي است، اما عنصري ملموس و محسوس نيز دارد: مساحتي با اندازه‎ي معين در سطحي هموار به نام صفحه‎ي ساعت.
7) تصميم‎هاي بزرگ بگيريد تا به بسياري از تصميم‎هاي كوچك روزانه و تكراري نياز نداشته باشيد: تصميم‎گيري وقت مي‎گيرد و براي انجام آن انرژي لازم است. بنابراين حفظ آن چه در گذشته به دست آمده، اهميت دارد. خانمي كه يك روز تصميم مي‎گيرد راهبه بشود، ديگر نيازي به تطبيق دادن خود با مدل‎هاي جديد و گوناگون لباس ندارد. او سادگي را دست كم در يكي از جنبه‎هاي زندگي خود به دست آورده است. اگر زن و شوهري تصميم بگيرند مزرعه‎اي در فلان روستا بخرند و گاو و گوسفند پرورش دهند، ديگر لازم نيست فكرشان را با شرايط سرسام‎آور آپارتمان‎نشيني در فلان شهر خسته كنند. اگر استانداري تصميم گرفت شعار “ كوچك زيباست” را سرلوحه‎ي برنامه‎هاي خود قرار دهد، ديگر لازم نيست محل استانداري را با اسباب و اثاث گران‎قيمت و جديد پر كند. او مي‎تواند در يك آپارتمان ساده زندگي كند و يك ماشين دست دوم زير پايش باشد. اگر كسي تصميم بگيرد با راستي و صداقت زندگي كند، ديگر لازم نيست درباره‎ي اين كه پس پريروز به فلان كس چه گفته نگران باشد. آدم‎هاي راستگو، مي‎توانند هر چه مي‎خواهند حرف بزنند، دروغ‎گوها هستند كه بايد حافظه‎اي قوي داشته باشند. اين كه آدم بخواهد يادش بيايد كه چه دروغي را به چه كسي گفته انرژي فكري لازم دارد.
ظرفيت عصبي انسان محدود است. ما بايد انتخاب كنيم كه چه كسي هستيم و چه مي‎خواهيم باشيم. اين امر ممكن است مستلزم دروني كردن الگويي جديد باشد. ما به طور كلي با الگوهايي كه در ذهن خود جا داده‎ايم، به رقابت برمي‎خيزيم: پدر يا مادر. اين امر ممكن است با بركت باشد يا مايه‎ي هلاكت. اما معمولاً همه‎ي اين الگوها را دور نمي‎ريزيم.
8) عدم قطعيت را بپذيريد: ما مي‎توانيم سردرگمي را كاهش دهيم، اما نمي‎توانيم عدم قطعيت را از بين ببريم. چه درباره‎ي زندگي دروني خودمان و چه در مورد دنياي خارج از خود، هرگز نمي‎توانيم مدعي شويم كه غايت رمز و راز زندگي را درك كرده‎ايم. اين نكته قابل درك است كه انسان‎هايي كه هرگز در زندگي خود پيام‎هاي مؤثر «چگونه اين كار را بكن» يا «فكر كن» دريافت نكرده‎اند، هميشه طالب قدرتي مافوق هستند تا به جاي آن‎ها فكر كند. پروفسور «هاروي كاكس» از دانشگاه‎ هاروارد، درباره‎ي افراد جواني كه مرام‎هاي سلطه‎جويانه را با آغوش باز مي‎پذيرند مي‎گويد:
انسان مي‎تواند با كساني كه به دنيايي خالي از پيچيدگي‎ها اميد بسته‎اند همدردي كند، دنيايي كه در آن‎ راه‎هاي انتخاب يا اين است يا آن. ولي آن‎ها سرانجام پي خواهند برد كه چنين دنيايي هرگز به وجود نخواهد آمد.
كاكس نگران كساني است كه در انتظار اقتداري اخلاقي و مطلق و بي ‎چون و چرا و تام و تمام هستند كه در آن مجبور به اتخاذ تصميم‎هاي دشوار نباشند.
افرادي كه گرسنه‎ي اين چنين اقتداري هستند، معمولاً از زخم‎هايي رنج مي‎برند كه توسط والدين يا مدرسه يا كارفرمايان به آن‎ها وارد شده است. آن‎ها هرگز تشويق نشده‎اند كه از توانايي‎هاي خود براي تصميم‎گيري استفاده كنند. اما براي رسيدن به كمال، آخرين چيزي كه احتياج دارند، ارباب يا استادي كامل‎تر است كه مشكلاتشان را حل كند.
ما شما را تشويق مي‎كنيم كه توانايي‎هاي خود را براي تصميم‎گيري به كار بيندازيد و در فراز و نشيب زندگي، دست در دست ديگر دليران، در جست‎وجويي مبتني بر همكاري و محبت، در پي يافتن معني و مفهوم شادي آفرين زندگي به پيش برويد. انجام اين كار به معني كاملاً انسان بودن است، يعني همان چيزي كه ما به خاطرش خلق شديم
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 12:51 PM  توسط   | 





نويسنده: دكتر لورنس هترر


كوشش هنرمند براي اين كه فعاليت خلاقانه و غير خلاقانه‎ي خود را طرح‎ريزي نموده و توازني در اين راه به وجود آورد باعث پديد آمدن مشكلات عاطفي شديدي مي‎گردد. وي معمولاً معتقد است كه براي اين كه بوسيله‎ي محيط تجاري و غير خلاقانه بلعيده نشود و اصالت خود را حفظ كند، محكوم به مبارزه است. با وجود اين، وي رفته رفته متوجه مي‎شود كه مقاومت كامل و در بعضي مواقع حتي مقاومت جزئي باعث ايجاد مشكلات مخاطره‎آميزي مي‎گردد. هنرمند به خوبي ملاحظه مي‎كند آن كه پول كافي به دست آورده، با تحمل مشقت كمتر در محيط مستقر شده، كسب مقام نموده، داراي خانواده بوده، و شيوه‎ي زندگي او عاقلانه، قابل قبول و طبيعي! مي‎باشد هنرمند تجاريست. هنرمند ايده‎آليست، مستقل، از جان گذشته و آزاده معمولاً به طور بخور و نمير زندگي مي‎نمايد. هنرمند اصيل به علت اين كه احساس مي‎كند نمي‎تواند در محيط تجاري كار نموده و با آثار خود رنگ تجاري دهد، هم هنر خود را گرانبها انگاشته و هم از عدم فعاليت هنري خود در محيط تجاري دفاع مي‎نمايد. وي هنرمندي را كه در محيط تجاري فعاليت نموده و پول زيادي دريافت مي‎كند، به اتهام عدم رشد خلاقه، جلفي و سبكي كار نفي و انكار مي‎نمايد. يك هنرمند جدي از قبول هر شغلي كه باعث ادغام خلاقيت وي با محيط تجاري گشته و يا با كار خلاقه وي تضاد داشته باشد، احتراز مي‎نمايد. در هر صورت تعدادي از هنرمندان قادر به مصالحه بوده و در محيط‎هائي مانند تبليغات، انتشارات، ژورناليسم، تفريحات، عكاسي، آرشيتكت، تدريس و تحقيق ـ كه كم و بيش تا اندازه‎اي اجازه‎ي فعاليت محدود هنري مي‎دهند، وارد مي‎شوند. در محيط تجاري حتي مقتدرترين هنرمندان براي حفظ رشد خلاقيت و بالا بردن ميزان خلاقيت موجود مي‎بايست دائماً مشغول مبارزه باشند. فشار اقتصادي شديد، روحيه‎ي تأكيد كننده‎گي و سياست بازي يكديگر حمايت كننده سازمان، آن‎ها را تحت فشار قرار مي‎دهد. بعضي از هنرمندان با انتخاب شغل‎هاي معمولي و بي‎اهميت و با برگزيدن حرفه‎اي در خارج از سازمان‎هاي بازرگاني، از درگيري در اين گونه كشمكش‎ها و مبارزات احتراز مي‎نمايند. آن‎ها استخدام مي‎شوند تا جايي نشسته، انديشيده و به خلاقيت بپردازند. اين هنرمندان كه موسوم به آفرينندگان آسمان آبي مي‎باشند، مورد حمايت اشخاصي هستند كه پي به ارزش خلاقيت آن‎ها برده و آن‎ها را به رسميت شناخته‎اند. مؤسساتي مانند مؤسسه صنعتي، تزييني، مؤسسات سازنده كامپيوتر و سازمان صنايع الكترونيك و ارتباطات، افراد با استعدادي را پرورش داده‎اند. با در نظر گرفتن اين حقايق ملاحظه مي‎شود كه امكانات خلاقيت، براي هنرمند آزاده نيز تا اندازه‎اي در محيط‎هاي تجاري موجود مي‎باشد. اين حقيقت نيز بايد تذكر داده شود كه اين امكانات بسيار معدود بوده، با سختي و اشكال تحصيل گرديده و معمولاً كساني از آن برخوردار مي‎شوند كه يا داراي استعداد خارق‎العاده بوده و يا اين كه داراي تعليمات بسيار عالي باشند. از طرف ديگر در رشته هنرهاي گرافيك و قابل اجرا، اين گونه امكانات يا بسيار قليل بوده و يا اصلاً موجود نمي‎باشد ـ رشته‎هائي كه متأسفانه درباره آن‎ها اين حقيقت صادق است كه هر چه كاري هنرمندانه‎تر باشد كمتر تجاري بوده و هر چه بيشتر تجاري باشد كمتر هنرمندانه است. وقتي كه هنرمند در انتخاب سطح اجتماعي ـ اقتصادي زندگي خود دچار تضاد عاطفي بوده و يا شديداً تحت نفوذ معيارهاي طبقه متوسط باشد دچار تظاهرات شديد بيماري مي‎شود. چنين تضاد عاطفي براي حل يا موازنه بين كار خلاقانه و غير خلاقانه، به شدت باعث برانگيختن اختلالات عاطفي مي‎گردد. وقتي كه هنرمند به علت انتخاب شغلي پر مخاطره قادر نباشد در شرايط بهتر قبلي خود به زندگي ادامه دهد دچار كشمكش دروني مي‎گردد. كوشش هنرمند براي ارتقاء مقام، حتي در مواقعي كه امكان پذير ولي با سختي و دشواري توأم است باعث اختلالات عاطفي مي‎گردد. معمولاً محصول هنري هنرمند، بعد از اتمام دوره كارآموزي، به وسيله‎ي ماديات مورد سنجش و ارزيابي قرار گرفته و به رسميت شناخته مي‎شود. هنرمند غالباً احساس مي‎كند كه بين يك فعاليت كاملاًُ هنري و يك كار مطلقاً‌تجاري بايد يكي را انتخاب نمايد. وي به مرور متوجه مي‎شود كه به وسيله‎ي مصالحه مي‎تواند اين مشكل را حل كند.
در اين موارد وي با انتخاب شغل‎هائي نظير مديريت، تدريس، سردبيري و نقادي به حل اين مشكل اقدام مي‎نمايد. در اين مواقع هنرمند از اوج خلاقيت گام فرو مي‎نهد. يك چنين تصميمي باعث ايجاد كشمكش و تضاد عميق مي‎گردد. وي نسبت به آنان كه ظاهراً مصالحه رضايتبخش‎تري تحصيل نموده‎اند حسادت مي‎ورزد. از طرف ديگر وي مي‎كوشد با استفاده از ادغام فعاليت خلاقه و تجاري، مشكل خود را حل كند. بعضي از هنرمندان اقدام به انتخاب حرفه‎هائي بي‎ارزش مي‎نمايند. بعضي ديگر شغل‎هائي را انتخاب مي‎كنند كه داراي خصلت هنري مي‎باشد. در تمام موارد فوق‎الذكر راه حل‎ها، راه حل‎هائي مطلوب و دلخواه نيستند. در اين موارد و بدون استثناء، وقتي اين دسته از هنرمندان سعي به خلق اثري مي‎نمايند، به علت خستگي، كوفتگي، ناراحتي جسمي و عاطفي قادر به برافروختن جرقه‎ي خلاقيت نمي‎باشند. بعضي از هنرمندان از اين حقيقت كه آن‎ها كاملاً در محدوده دنياي مادي زندگي نموده و به وسيله‎ي خانه، ماشين، البسه عالي، راحت طلبي، افراط در جمع آوري و داشتن كلكسيون، هوسبازي و فعاليت‎هاي جنسي بدون تبعيض، غذاهاي عالي و مشروبات، تفريحات زياد و جاه و مقام اغوا و فريفته گشته‎اند ناهشيار مي‎باشند. هنرمند در اين مواقع فقط براي كسب راحتي و پول به خلاقيت مي‎پردازد. وي از كوشش و جديت در راه خلاقيت هنري صرفنظر مي‎نمايد. وقتي كه هنرمند ازدواج نموده و سطح اقتصادي ـ اجتماعي ويژه‎‏اي براي خود برمي‎گزيند، فشار براي حفظ موقعيت و وضع موجود زيادتر مي‎گردد. در اين موارد وي به احتمال زياد تسليم درخواست‎هاي دنياي تجاري مي‎گردد. وقتي هنرمند صاحب فرزنداني مي‎گردد مشكل وي حادتر مي‎شود. در اين مواقع، هر هنرمندي مي‎كوشد كه مشكل خود را به شيوه‎اي مطلوب حل نمايد، ولي تعداد بسيار معدودي از هنرمندان از راه حل‎هاي خود راضي مي‎باشند. يكي از راه حل‎هاي موجود اين است كه هنرمند به طور نيمه وقت كار كند. ترك كار خلاقه و ورود وي به دنياي كار خلاقه تجاري باعث ايجاد ناراحتي هنرمند و اطرافيان او مي‎گردد. بعضي اوقات بالعكس، يك چنين وضعي براي وي مطلوبست. در اين موارد بوي پول، پاداش و يا مقامي كه قابل ارزش است داده مي‎شود. هر قدر هنرمند عميق‎تر و طولاني‎تر به ادامه‎ي كار خود در يك چنين محيطي ادامه دهد، به همان اندازه امكان اين كه وي خود را يك هنرمند انگاشته و به كار هنري خود برگردد كمتر است. اگر وي بكوشد كه هم كار خلاقه و هم كار تجاري انجام دهد، به علت اين كه ملاحظه مي‎كند كه در هيچ يك از اين دو حوزه نمي‎تواند به طور مؤثر و مطلوب نقش خود را ايفاء نمايد دچار ناراحتي مي‎گردد. وي ممكن است پي به اين حقيقت ببرد كه با كوشيدن و جديت نمودن در راه داشتن ارزش‎هاي غير عادي، انرژي خود را ضايع نموده و به هدر مي‎دهد. بعضي اوقات هنرمند ديگران را به علت مصالحه نامطلوب خود مورد ملامت قرار مي‎دهد. وقتي كه وي احساس مي‎كند كه عميقاً در دام كار تجاري افتاده است در مصرف مشروبات الكلي و فعاليت جنسي افراط نموده و رفتارهاي انحرافي از خود نشان مي‎دهد. اين دسته از تضادها و كشمكش‎ها جزو عميق‎ترين و پيچيده‎ترين ناراحتي‎هائيست كه هنرمند با آن مواجه بوده، و به علت عدم آگاهي هنرمند از وجود و خصوصيات آن، حل اين مشكلات با سختي انجام مي‎گيرد، اضطراب، افسردگي و عنادي كه با اين كشمكش‎ها توأم است پوشيده و مخفي بوده و هميشه با فوريت به وسيله‎ي هنرمند و روان‎كاو كشف نمي‎گردند. با وجود اين وقتي كه اين كشمكش‎ها و تضادها موجود مي‎باشند، هنرمند احساس ناكامي نموده و اين گونه عواطف و احساسات را در آثار خود منعكس مي‎نمايد. اگر اين نياز وي جامه‎ي عمل نپوشد، وي دچار اختلالات عاطفي شديد و خطرناكي مي‎گردد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 12:50 PM  توسط   | 




نويسنده: دكتر برايان لوك سي‎وارد



از روزي كه انسان به آواز آهنگين يك پرنده گوش داد، نقش موسيقي و تأثير قابل ملاحظه‎ي آن به رسميت شناخته شد. براي لحظه‎اي چشمانتان را ببنديد و به ترانه‎ي مورد علاقه‎تان فكر كنيد. بگذاريد صداي موسيقي در ذهنتان طنين‎انداز شود. آگاهانه به آن توجه كنيد و احساس كنيد كه بدنتان چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي‎دهد. بدون ترديد، تحريك شنوايي ناشي از موسيقي، مي‎تواند روي حالات جسماني و احساسي ما تأثير بگذارد. موسيقي، از توانايي انگيزه‎بخشي برخوردار است. قرن‎هاي متمادي از صداي موسيقي به شكل طبل و كوس و دهل براي پيش بردن جنگ‎ها و پيروز شدن در آن‎ها استفاده شده است. اخيراً نيز در حوادث و مسابقات ورزشي، براي رسيدن به پيروزي، از موسيقي استفاده مي‎شود. اما موسيقي به همين اندازه مي‎تواند آرام‎بخش و مسكن نيز باشد. به ياد نواهاي آهنگيني بيفتيد كه از آن‎ها براي خواباندن بچه‎ها استفاده مي‎شود.
از اين رو مي‎توان گفت كه موسيقي، به روش‎هاي مختلف، بر شرايط انسان تأثير مي‎گذارد و مي‎تواند روي آرميدگي نيز مؤثر واقع شود. درست است كه قرن‎هاست كه از اين امر مطلعيم، اما در روزگار ما و به شكل علمي، خاصيت التيام بخشي موسيقي به اثبات رسيده است. در زمينه‎ي موسيقي درماني، دو مكتب فكري متفاوت وجود دارد. در مكتب فكري اول، صداي آواز يا صداي ادوات موسيقي مي‎توانند تأثيرات التيام بخش داشته باشند. در اين مكتب فكري، موسيقي درماني كاربرد منظم و به قاعده‎ي موسيقي به وسيله‎ي موسيقي درمانگر، براي ايجاد تغييرات احساسي يا ايجاد التيام جسماني در بيمار است. در مكتب دوم به تأثيرات آرامش بخش موسيقي اشاره مي‎شود. بدين مفهوم، موسيقي درماني را مي‎توان توانايي تجربه كردن حالتي تغيير يافته از انگيختگي جسماني و روحي، به كمك نواها، ضرب آهنگ‎ها و لحن‎هاي ناشي از ادوات موسيقي تعريف نمود. در اين مقاله، بيشتر به اين جنبه‎ از موسيقي درماني اشاره كرده‎‎ايم.
امروزه، موسيقي درماني روشي پرطرف‎دار براي رسيدن به آرامش و آرميدگي است. در جريان يك بررسي كه در سال 1991 انجام شد، 75 درصد كساني كه مورد پرسش قرار گرفتند، گوش دادن به موسيقي را، اقدامي براي كاستن از استرس بيان كردند. در حالي كه موسيقي درماني، روشي مناسب براي افزايش آرامش و آرميدگي محسوب مي‎شود، از توانايي يك اقدام مقابله‎اي نيز برخوردار است. گوش دادن به برخي از انواع موسيقي، به قدرت پذيرندگي ذهن مي‎افزايد. از آن گذشته، اين گونه بيان مي‎شود كه موسيقي، بر خلاقيت اشخاص مي‎افزايد و تصورات ذهني را تقويت مي‎كند.

سابقه‎ي تاريخي
قدما معتقد بودند كه موسيقي، شيطان را فراري داده، سبب التيام مي‎گردد. يونانيان باستان، و از جمله‎ي آن‎ها، افلاطون، ارسطو و فيثاغورث، به قدرت التيام بخش موسيقي معتقد بودند و اظهار مي‎داشتند كه اگر اشخاص، همه روزه به موسيقي گوش بدهند، به سلامتي خود كمك مي‎كنند. ارسطو معتقد بود كه نواي فلوت بر احساسات انسان تأثير مي‎گذارد. افلاطون نيز مي‎گفت كه موسيقي، موجب هماهنگي و رضايت روح ‎شده، اخلاقيات مردم را افزايش مي‎دهد و بالاخره اعتقاد فيثاغورت اين بود كه موسيقي به انسان هماهنگي مي‎دهد. به باور او، از دست رفتن هماهنگي در انسان، موجب مرض مي‎شود.
پادشاهان قرون وسطي، براي رهايي از احساس تكدّر خاطر و افسردگي و تب، در قصرهاي خود موسيقي پخش مي‎كردند. بعد از آن، بسياري از موسيقيدانان كلاسيك و از جمله باخ، پاشل بل و موزارت، با كمك اشراف و سلاطين، به تصنيف آهنگ‎هايي بدين منظور تشويق شدند. اما تنها طبقات بالاي جامعه نبودند كه از موسيقي استفاده و از آن لذت مي‎بردند. مدت‎ها قبل از آن كه نوار ضبط و سي – دي و راديو و ويديو وجود خارجي داشته باشند، دسته‎هاي مختلف مردم دور هم جمع مي‎شدند تا به نواي موسيقي و آواز، گوش فرا دهند.
در بسياري از آيين‎هاي قبيله‎اي در سرتاسر دنيا، از موسيقي استفاده كرده‎اند. آفريقاييان، قرن‎هاست كه در برنامه‎هاي مختلف خود از موسيقي استفاده كرده‎اند.
در سال 1877، اختراع فنوگراف سبب شد تا مردم اقصي نقاط زمين، با موسيقي آشناتر شوند. موسيقي، در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم براي اختلالات ذهني وسيله‎اي درماني گرديد. اما تا قبل از سال 1926،‌ موسيقي هم‎چون ابزاري علمي، براي درمان بسياري از اختلالات باليني مورد تأييد قرار نگرفت. با آن كه ملل مختلف در گذشت سال‎هاي متمادي، از موسيقي براي رسيدن به آرامش استفاده كرده‎اند، اما تا سال 1946 طول كشيد كه در آمريكا آن را ابزاري التيام بخش به حساب آورده درباره‎ي آن بررسي‎هاي بيشتري كنند.
در اواخر دهه‎ي 1970 و اوايل دهه‎ي 1980 كه موضوع استرس براي مردم از اهميتي خاص برخوردار شد، موسيقي جديدي براي التيام استرس مورد استفاده قرار گرفت تا بر ميزان آرامش و آگاهي‎هاي اشخاص بيفزايد.

از صدا به سروصدا و موسيقي
صدا، نوعي از انرژي است كه به گوش مي‎رسد. صدا مي‎تواند خوشايند و يا ناخوشايند، دلنشين و يا آزارنده باشد. صداي ناخوشايند و آزارنده را به اصطلاح سروصدا مي‎ناميم. امواج صوتي را با «هرتز»، اندازه مي‎گيريم. شدت صدايي كه گوش تحمل مي‎كند 20 تا 20000 هرتز است كه اين، البته، به كيفيت صدا بستگي دارد. بعضي از صداها را نيز از طريق پوست و استخوان جذب مي‎كنيم.
در حالي كه ارتعاشات به وسيله‎ي هرتز اندازه‎گيري مي‎شوند، صداها با معياري به نام «دسيبل» ارزيابي مي‎گردند. گفته مي‎شود كه يك دسيبل، ملايم‎ترين صدايي است كه گوش انسان آن را مي‎شنود. جدول زير فهرستي از صداهاي محيطي را در مقياس دسيبل نشان مي‎دهد.








جدول سطح صداي محيط
محيط با صدا دسيبل
يخچال 45
مسكوني هاي مركز
شهر 80
جنگل 35
باران ملايم 50
مته ي كمپرسي 100
چكه ي آب از شير 40
جارو برقي 80-75
موتور سيكلت 100
مناطق روستايي 40
دستگاه تهويه ي هوا 80
موسيقي راك زنده 90-130
موتور جت (به هنگام برخاستن هواپيما) 120-140




اثرات رواني موسيقي
موسيقي، سواي تأثيرات فيزيولوژيايي، روي روحيه نيز اثر مي‎گذارد كه از جمله مي‎توان به هراس و افسردگي اشاره كرد. معمولاً بيشتر اشخاص به تأثير موسيقي بر روي خود اشاره مي‎كنند.
دستگاه مغز و به خصوص هيپوتالاموس، جايگاه نرون‎هايي است كه وقتي از ناحيه‎ي حس شنوايي تحريك شدند، مي‎توانند روحيه و احساسات شخص را تغيير بدهند. در حالي كه اشخاص، معمولاً در سطح ذهن هشيار به تأثير موسيقي روي روحيه پي مي‎برند، محرك شنوايي مي‎تواند بر ذهن ناهشيار نيز نفوذ كرده به سهم خود، روي روحيه‎ي اشخاص تأثير گذارد. براي اندازه‎گيري تأثير موسيقي پس زمينه روي كساني كه در سوپرماركت‎ها خريد مي‎كنند، مشخص گرديد كه خريداران، وقتي موسيقي ملايمي پخش مي‎شود، بيشتر در راهروهاي بين قفسه‎هاي اقلام فروشگاه وقت صرف مي‎كنند و در نتيجه ميزان فروش افزايش مي‎يابد. در ضمن، ثابت شده كه پخش موسيقي ملايم در مطب پزشكان و دندان‎پزشكان تأثيرات آرام كننده‎ي فراوان دارد.
موسيقي مي‎تواند احساسات توأم با استرس را تخفيف بدهد. در زماني كه سينما هنوز صامت بود، در سالن‎هاي سينما براي بالا بردن احساسات تماشاچيان، در صحنه‎هاي عاشقانه، از نوازندگان پيانو استفاده مي‎كردند. به اين شكل كه وقتي تصوير يك صحنه‎ي عاشقانه روي پرده نمايش داده مي‎شد، يك نوازنده‎ي پيانو آهنگ خوشايندي را در لحظه مي‎نواخت. بعد از آن و با صدادار شدن فيلم‎هاي سينمايي، از موسيقي به ميزان وسيعي در فيلم‎ها استفاده شد.
در حالي كه امروزه، پخش موسيقي در فروشگاه‎ها و آسانسورها بسيار رايج است، در اتاق‎هاي عمل نيز موسيقي پخش مي‎شود تا بر سرعت التيام بيفزايد. براي اندازه‎گيري تأثير موسيقي روي بيماران مشوش بيمارستان‎ها، دكتر «هلن بوني»، موسيقي درمانگر، نوارهايي از موسيقي تهيه كرد تا در بخش مراقبت‎هاي ويژه‎ي بيمارستان جفرسون در پورت تاون سند ايالت واشينگتن و بيمارستان ديگري در بالتيمور پخش شوند. معلوم شد كه پخش موسيقي، روي فشار خون، ضربان قلب، تنفس و تنش‎هاي عضلاتي تأثير آرام‎بخش دارد. پخش موسيقي، به افزايش خواب بيماران كمك مي‎كرد و از شدت اضطراب و افسردگي آن‎ها مي‎‏كاست.
موسيقي، روي احساس و انديشه‎ي انسان تأثيراتي بر جاي مي‎‏گذارد كه از عهده‎ي زبان و كلام ساخته نيست. موسيقي مي‎تواند دفاع‎هاي قدرت‎مند احساس را درهم فرو ريخته و ابراز احساسات را ميسر سازد. به همين دليل، روان‎شناسان و روان‎پزشكان براي تخليه‎ي بسياري از هيجانات پنهان هم چون خشم، از موسيقي استفاده مي‎كنند.
ترديدي نيست كه موسيقي، روي احساسات در سطح هشيار و ناهشيار تأثير فراوان دارد. انواع مختلف موسيقي، مي‎تواند روي برافروختگي و نيز آرامش انسان تأثير گذارد. در جريان يك بررسي و به منظور ارزيابي رابطه ميان انواع موسيقي، انتخاب موسيقي و لذت و شادي و حالات آرميدگي، والري استراتون و آنتوني زالانوسكي (1984) به اين نتيجه رسيدند كه يك موسيقي خاص روي همه‎ي اشخاص توليد آرميدگي نمي‎كند، بلكه ميزان علاقه‎‎ي اشخاص به موسيقي انتخاب شده، در ايجاد آرميدگي مؤثر است. در جريان يك بررسي ديگر، ويليام ديويس و ميشل توت (1989) بر آن شدند كه ببينند در نظر اشخاص مختلف كدام موسيقي آرامش بخش ارزيابي مي‎شود. در اين بررسي مشخص گرديد كه نواهاي مختلف، روي اشخاص مختلف، اثرات متفاوت بر جاي مي‎گذارد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 12:49 PM  توسط   | 






نويسنده: اشو



انسان ناآگاه است، با وجودي كه باور دارد هشيار است. همين باور، ناآگاهي او را محافظت مي‎كند. انسان جاهل است، با وجودي كه باور دارد كه مي‎داند. همين باور، جهل او را دست نخورده نگه مي‎دارد. انسان درست نقطه‎ي مقابل چيزي است كه فكر مي‎كند هست.
درك اين نكته آغاز انقلابي بزرگ است. براي ديدن اين كه كجا هستي و حقيقت تو چيست، نياز به شجاعت داري. باور داشتن به آرمان‎هاي زيبا، قشنگ است. تمام آرمان‎ها فقط يك عملكرد دارند: واقعيت تو را پنهان مي‎كنند؛ براي همين است كه ما به خلق آرمان‎هاي زيبا ادامه مي‎دهيم. نه اين كه ما واقعاً به آن آرمان‎هاي بزرگ علاقه‎ داشته باشيم؛ علاقه‎ي واقعي ما پنهان كردن واقعيت‎هاي زشت است.
مردم هميشه درباره‎ي عدم خشونت سخن مي‎گويند و هر آنچه در زندگي انجام مي‎دهند، خشونت است: خشونت آشكار و نه هيچ چيز ديگر. هر چه بيش‎تر خشن باشند، بيش‎تر از عدم خشونت دم مي‎زنند. و صحبت درباره‎ي عدم خشونت يك استتار مي‎گردد.
هندوستان قرن‎ها است كه از عدم خشونت سخن مي‎گويد و هنوز چنين چيزي روي نداده است و اتفاق نيز نخواهد افتاد، زيرا همين سخن‎ها توليد توهم مي‎كند. و آهسته آهسته، تو نه تنها قادر خواهي بود كه ديگران را فريب بدهي، بلكه خودت را نيز فريب مي‎دهي. وقتي كه براي قرن‎ها از عدم خشونت صحبت كني، شروع مي‎كني به اين پندار كه تو غير خشن شده‎اي.
سبب واقعي صحبت درباره‎ي عدم خشونت همين است.
يك روز رييس جمهور هندوستان در خانه‎اي دولتي در مدرس اقامت داشت چون در آن جا نتوانسته بود غذاي غير گياهي – گوشت، تخم مرغ و غيره – پيدا كند، بسيار ناراحت شده بود. اگر او ناراحت نشده بود، مردم كشور متوجه نمي‎شدند كه او يك گوشت‎خوار است؛ يك پيرو گاندي و گوشت‎خواري؟ و اينان مردمي هستند كه درباره‎ي عدم خشونت سخن مي‎گويند.
آنان هر سال به صورت تشريفاتي و آييني بر مزار ماهاتما گاندي مي‎روند. اينان كساني هستند كه بر مزار او سوگند خورده‎اند و به گوشت‎خواري ادامه مي‎دهند و حيوانات را مي‎كشند.
اين چه نوع عدم خشونتي است؟
ولي انسان چنين است: بسيار فريبكار و حيله‎گر.
كساني كه راه سلوك را مي‎پيمايند، بايد بسيار مراقب اين پنهان‎كاري‎هاي احمقانه و آرمان گرايانه باشند. داشتن آرمان‎هاي زيبا بسيار ساده است. اگر مردم را تماشا كني بسيار حيرت خواهي كرد: اگر آرمان‎هاي آنان را بشناسي، مي‎تواني يقين داشته باشي كه آنان درست نقطه‎ي مقابل آن آرمان‎ها زندگي مي‎كنند. با شناخت آرمان‎هايشان مي‎تواني به طور منطقي نتيجه‎ بگيري كه آنان ضد آن آرمان‎ها زندگي مي‎كنند.
آرمان فقط ثابت مي‎كند كه چيزي وجود دارد كه آنان را در پشت آن آرمان مخفي ‎كند.
انسان هشيار، ابداً آرمان ندارد. انسان آگاه، با هشياري خودش زندگي مي‎كند. او يكپارچه است و درون و بيرون او تقسيم شده نيستند.
ولي تمام آرمان‎گرايي‎ها، بيرون را از درون جدا مي‎كنند. نمي‎گذارند كه تو طبيعي و خودانگيخته باشي؛ تو را وا مي‎دارند كه چيزي غير از آنچه هستي باشي. آرمان‎ها به تو «بايد» مي‎دهند: «بايد چنين كني و بايد چنان كني. و به سبب همين بايد‎ها، تو شروع مي‎كني به باور كردن اين كه بسيار والا هستي و آرمان‎هايت نيز بسيار والايند:
«ببين كه من چه آرمان‎هاي زيبايي دارم!»
و در پشت آن سخنان تو خالي، واقعيت تو درست نقطه‎ي مقابل آن است. انسان آزمند مي‎خواهد كه بي‎طمع باشد. انسان خشمگين مي‎خواهد كه با محبت باشد. انسان پر نفرت آرمان عشق دارد. تمامي مرام‎ها از عشق سخن مي‎گويند و هر آنچه روي زمين انجام مي‎دهند فقط ايجاد نفرت است. تمام ملت‎هاي دنيا از صلح سخن مي‎گويند، و آنچه انجام مي‎دهند، آماده شدن براي جنگ است. اين را ببين. اين چيزي است كه ما شده‎ايم: كاذب و منافق.
هيچ ملتي براي صلح تدارك نمي‎بيند حتي هندوستان كه كشوري است با آرمان عدم خشونت، كشوري مذهبي! ـ تمام كشورها از صلح سخن مي‎گويند و آماده‎ي جنگ مي‎شوند. جنگ، يك واقعيت باقي مي‎ماند و صلح فقط ابر و دودي است كه آن را احاطه كرده و پنهان داشته است.
تا زماني كه ما اوضاع را چنان كه هست و آشكار نبينيم، راهي براي خلاصي از آن نيست. هر گاه مي‎خواهي كه آرماني در زندگي تو به جا آورده شود، تماشا كن كه چرا؟‌ انسان خشمگين چگونه مي‎تواند تمرين محبت كند؟ چطور؟ غير ممكن است. اگر انسان خشمگين بخواهد محبت را تمرين كند، دست بالا اين است كه خشمش را سركوب كند، همين. چه كار ديگري مي‎تواند انجام دهد؟ او از ديگران خشمگين بوده و حالا از خشم خودش خشمگين است، همين. خشم او شكل و قيافه‎ي تازه‎اي به خودش گرفته. انسان خشن مي‎خواهد غير خشن شود: چه مي‎كند؟ او با ديگران خشن بوده، اينك با خودش خشن خواهد بود. اين را شما رياضت كشي مي‎خوانيد. رياضت كشي در اساس خودآزاري است: يعني لذت بردن از شكنجه دادن خود. و اين مردم را ماهاتما يا روح‎هاي بزرگ مي‎خوانند؛ آنان را مي‎پرستند. ولي آنچه اتفاق افتاده اين است كه خشونت آنان رو به درون داشته است. تو ديگران را شكنجه مي‎دهي و آنان خودشان را؛ ولي شكنجه ادامه دارد و لذت بردن از شكنجه دادن ادامه دارد. آيا فكر مي‎كنيد كه شخصي كه روي تختي از ميخ مي‎خوابد انساني مذهبي است؟ چه چيز مذهبي در آن است؟ او فقط بدنش را شكنجه مي‎دهد، ولي تو مردمي را مي‎يابي كه او را پرستش مي‎كنند. او روان پريش است، ولي ديگران مي‎پندارند كه او «روح بزرگ» است!
اگر هوا سرد باشد و برف از آسمان بيايد و مردي برهنه زير برف بايستد، او چه مي‎كند؟ او فقط بدنش را آزار مي‎دهد، ولي مردم مي‎پندارند: «چه روح والايي!» او فقط به چند شوك برقي نياز دارد! او از نظر رواني بيمار است و تمايلات خودكشي و خودآزاري دارد. بسيار آسان است كه يك قاتل را دست‎گير كني؛ ولي بسيار مشكل است كه كسي را كه تمايلات خودآزاري دارد دست‎گير كني، ولي هر دو جاني هستند. هر دو از خشونت لذت مي‎برند.
براي همين است كه خشونت ماهاتما گاندي قابل رويت نيست. او همان قدر خشن است كه آدلف هيتلر، تنها، تفاوت در جهت است. خشونت گاندي بسيار نامرئي است: او خودش را شكنجه مي‎دهد. اگر تو كسي ديگر را براي چند روز گرسنه نگه داري، اين عملي خشونت آميز است، ولي اگر به خودت براي چندين روز غذا ندهي اين چنين نيست. اين همان بازي است و بسيار خطرناك‎تر. زيرا وقتي تو ديگري را در حالت شكنجه قرار مي‎دهي، او دست كم مي‎تواند از خودش دفاع كند. ولي وقتي شروع مي‎كني به شكنجه دادن بدن بي‎گناه خودت، بدن نمي‎تواند دفاع كند. دفاع ممكن نيست، بدن تو كاملاً ناتوان است.
اگر تو با ديگران خشن باشي، قانون از آنان حمايت مي‎كند، پليس حمايت مي‎كند. ولي اگر با خودت خشن باشي، قانوني بر عليه آن وجود ندارد. در واقع، حتي قاضي و پليس و دادستان هم به پرستش تو مشغول مي‎شوند: چه كار زيبايي انجام مي‎دهي!
به سبب اين مفاهيم احمقانه است كه انسان در تاريكي به سر مي‎برد.
نخستين چيزي كه بايد به خاطر سپرد اين است: انسان خشن نمي‎تواند با تلاش، غير خشن شود. پس آيا امكاني وجود دارد؟ آري، امكاني هست، ولي نه با تلاش، نه با اراده و كوشش، نه با تمرين اين كه چيزي غير از خودت باشي. امكان آن فقط از طريق هشيار شدن است.
به جاي اين كه بكوشي غير خشن شوي، از خشونت خودت آگاه شو، كه خشونت تو چگونه عمل مي‎كند. ريشه‎هاي آن را ببين. عميقاً واردش شو، چگونه برمي‎خيزد، چگونه به وجودت و به اعمالت نفوذ مي‎كند. خشونت خودت را تماشا كن، و در همان تماشا كردن،‌ از آن هشيار شو و آنگاه شگفت زده خواهي شد: خشونت تو شروع مي‎كند به ناپديد شدن و از بين رفتن.
هيچ كس نمي‎تواند به طور هشيارانه خشن باشد: اين يك قانون پايه و يك رازست. هيچ كس نمي‎تواند آگاهانه خشن باشد. پس تنها چيزي كه نياز است، آوردن هشياري است. بيش تر هشيار بودن، بيش تر مراقبه گون شدن. هيچ كس نمي‎تواند در حالت مراقبه خشمگين باشد، اين ممكن نيست. فوقش اين است كه به خشم تظاهر كند. اين كاري است كه مسيح (ع) وقتي با شلاق وارد معبد يهوديان شد و صرافان را زد و ميزهايشان را واژگون كرد و آنان را از آن جا بيرون راند انجام داد. او تظاهر به خشم كرد. اين يك نمايش بود. نمايش آگاهانه، انسان مراقبه گون نمي‎تواند خشمگين شود، اين غير ممكن است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 12:48 PM  توسط   | 









نويسنده: لويس. بي. اسميدز


اگر به اندازه‎ي كافي عمر كرده باشيد، احتمالاً پيش آمده كسي كه روي او حساب مي‎كنيد و دلتان مي‎خواهد دوستتان باشد، شما را رنجانده باشد. اگر مانند من باشيد، مي‎گذاريد تا آن رنجش عفونت كند و بزرگ شود و همه‎ي شادماني شما را نيست و نابود كند. وقتي اين وضع پيش مي‎آيد، شما وارد اولين مرحله‎ي بخشش مي‎شويد.
من دارم درباره‎ي آن رنجش‎هايي حرف مي‎زنم كه جاي زخمشان تير مي‎كشد و مي‎سوزد، آن رنجش‎هايي كه نمي‎توانيم هضمشان كنيم، چون به قدري هضم آن‎ها دشوار است كه دستگاه گوارش‎مان به آن‎ها عادت ندارد. زخم‎هاي ما ممكن است از نظر ديگران سطحي و پيش پا افتاده باشند، ولي آن كسي كه اول و آخرش مي‎سوزد، شما هستيد.
دلم مي‎خواهد داستان كوچكي را درباره‎ي رنجشي كه يك بار خود من احساس كردم برايتان تعريف كنم تا دريابيد موضوعي كه از نظر ديگران كاملاً پيش پا افتاده و بي‎معني بود، چطور توانست مرا وارد مرحله‎ي بحراني بخشش كند.
براي شروع بهتر است بگويم كه من جزو آخرين افراد يك خانواده قديمي از آهنگرهاي دهاتي هستم. در واقع نام خانوادگي من، اسميدز، يك لغت قديمي آلماني براي اسميت (آهنگر) است. درست از روزي كه آدم‎ها براي اولين بار براي خود نام خانوادگي دست و پا كردند، همه‎ي بچه‎هاي نرينه‎ي خانواده‎ي ما فقط به اين منظور بزرگ مي‎شدند كه بتوانند معاش خود را از طريق كوبيدن پتك بر سندان تأمين كنند و اين، برايشان از افتخارات خانوادگي به شمار مي‎رفت كه لياقت دريافت لقب آهنگر را به دست آورند.
حالا به داستانمان باز مي‎گرديم. من در يك شب جمعه‎ي ماه ژوئن ـ و بدون هيچ حرفي براي آينده ـ از دبيرستان فارغ التحصيل شدم. صبح روز بعد، سوار يك اتوبوس عهد عتيق شده به ديترويت برگشتم تا در آهنگري اسميدز شروع به كار كنم. اين آهنگري را خانواده‎ي عمو كلاس از روز اولي كه به امريكا مهاجرت كردند، در حياط پشتي خانه‎شان راه انداخته بودند. چون نه پول داشتم و نه كسي وعده‎ي كمك به من داده بود تا به دانشگاه بروم،‌خيلي خوشحال شدم كه عمو كلاس به من پيشنهاد كار در كارگاه آهنگري‎اش را كرد.
مرا در حياط خلوت پشتي، مأمور غلتاندن و رديف كردن ميله‎هاي فولادي كردند. بايد با مشعل استيلن آن ميله‎ها را به اندازه‎هايي كه مقاطه‎كاران كارهاي ساختماني دستور مي‎دادند، مي‎بريدم و آن‎ها را با مخلوطي از بنزين و قير رنگ مي‎زدم تا زود نپوسند. هيچ وقت به من اين امكان داده نشد تا جلوي كوره‎ي آهنگري بايستم و مثل يك آهنگر درست و حسابي، ميله‎هاي سرخ شده را پيچ و تاب بدهم و شكل‎هاي تزييني از آن‎ها بسازم و به اين ترتيب تنها نابغه‎ي آهنگري كارگاه آهنگري اسميدز، آهنگر قابلي از كار درنيامد.
اسباب خجالت است، ولي راستش را بخواهيد از من نه آهنگر درمي‎آمد و نه كارگر كارگاه آهنگري. من براي چنين كاري كه زور زياد و استعداد كار كردن با آهن را لازم داشت، زيادي لاغر و بلند و خواب آلوده بودم. تا وقتي كه در كارگاه آهنگري بودم، هيچ زرق و برق و اعتباري به نام اسميدز اضافه نشد.
پسر عموي من، هنك با من به كلي فرق داشت و ناف او را با كوره‎ي آهنگري بريده بودند. مچ‎هاي او قوي و دست‎هايش مطيع مغزش بودند و مي‎توانست شكل هنري يك تكه آهن را، حتي قبل از اين كه آن را زير پتك بگيرد، در ذهنش ترسيم كند.
او گاهي اوقات مرا با خودش به ساختمان‎هايي كه ساخته‎هاي او را نصب مي‎كردند مي‎برد تا ببينم كه چطور مي‎شود يك دروازه يا نرده‎ي عالي ساخت. گاهي هم مرا لايق اعتماد خود مي‎دانست و اسرار جالب خانوادگي را درباره‎ي عمو كلاس و يا لطيفه‎هاي وقيحي را كه قبلاً هيچ وقت نشنيده بودم، برايم تعريف مي‎كرد.
كم كم “هنگ” كاري كرد كه من خود را دوست واقعي او دانستم، ولي ظاهراً‌ او شخصيتي دوگانه داشت. يك شخصيت او دوستانه و شاد رفتار مي‎كرد و شخصيت ديگر او ظالم و منحرف بود.
وقتي كه من و او با هم تنها بوديم، او شخصيت دوستانه‎ي خود را نشانم مي‎داد. من پذيرفته بودم كه اين بخشي از شخصيت اوست و مطمئن بودم تنها بخشي است كه به آن نياز دارم. ولي هنگامي كه كار مي‎كرديم و كس ديگري به طرف ما مي‎آمد (مثلاً بازرس ساختمان)، هنگ، شخصيت بدش را به من نشان مي‎داد. او رويش را به من مي‎كرد و غالباً طوري كه آن فرد سوم حرفش را بشنود مي‎گفت:
«هي! لو! تن لش‎ات را تكان بده و محض خنده هم كه شده اين كار را انجام بده. اين الاغ‎هايي كه براي كمك به من تحميل مي‎كنند، فرق چكش و آهن خم شده را هم نمي‎دانند، ولي برادرزاده‎ي رييس است و كاريش نمي‎شود كرد. مجبورم با اين وضع بسازم»
«لو! تو به درد هيچ كاري نمي‎خوري. خوب است اين را توي كله‎ي پوكت فرو كني.»
اين طرز حرف زدن هنك با من و درباره‎ي من جلوي روي آدم‎هايي بود كه هر دوي ما ـ به عنوان رقباي كاري ـ قصد داشتيم ‌روي آن‎ها تأثير مثبت بگذاريم. او ابتدا كاري مي‎كرد كه باور كنم دوست او هستم و سپس به من توهين مي‎كرد. من واقعاً گيج و كلافه بودم، چون در آن زمان به يك دوست بيشتر از هر چيز ديگري نياز داشتم، بنابراين هنگامي كه به خانه بازمي‎گشتيم و هنك شخصيت دوستانه‎ي خود را نشان مي‎داد (هر چند آن روز، بارها كاري كرده بود كه من احساس كنم يك احمق به تمام معني هستم) دلم براي او ضعف مي‎رفت. مي‎دانستم كه روز بعد باز هم بايد توهين‎هايش را تحمل كنم.
من واقعاً از هنك متنفر بودم و به گمانم اين احساس براي مدت زيادي در دل من وجود داشت. و چرا نبايد از او متنفر مي‎بودم؟ او واقعاً با اين رفتار دوگانه، كه گاهي دوستانه بود و گاهي مثل يك سگ آواره با من برخورد مي‎كرد، آزرده خاطرم كرده بود. من ته دلم مي‎دانستم كه هنك مرا طفل شيرخواري مي‎داند و براي همين هم آزارم مي‎دهد، اما نمي‎توانستم اين وضع را تغيير بدهم.
اين رنجش، مرا به اولين مرحله‎ي بخشش يعني به مرحله‎ي حساسي رساند كه من در آن تصميم ساده‎اي گرفتم: آيا مي‎خواستم شفا پيدا كنم و يا قصد داشتم از آزار ظالمانه‎اي كه در خاطره‎ي من نقش بسته بود رنج ببرم؟
هنگامي كه احساس مي‎كنيم كسي عميقاً آزارمان داده است، همه‎ي ما به اين مرحله‎ي دشوار مي‎رسيم. آيا بايد بگذاريم كه اين رنج روي دل‎هاي ما سنگيني كند و همه‎ي شادماني ما را با خود ببرد؟ و يا بايد از معجزه‎ي بخشش براي درمان زخم‎هايي كه استحقاق آن‎ها را نداشته‎ايم استفاده كنيم؟
البته ما تا حد زيادي از رنجش‎هاي سطحي و پيش پا افتاده‎اي كه واقعاً نيازي نيست به خاطرشان كسي را ببخشيم، آزار مي‎بينيم، از جمله هتك حرمت‎هايي كه ناچاريم به خاطر محروميت از زيبايي يا ظرافت تحمل كنيم.
ما ناچاريم رنجش‎ها را دسته‎بندي كنيم و تفاوت بين آن‎هايي را كه به معجزه‎ي بخشش نياز دارند و آن‎هايي را كه مي‎شود با كمي خوش اخلاقي تحمل كرد، بشناسيم. اگر قرار باشد همه‎ي رنجش‎هايمان را در يك سطح قرار دهيم براي همه‎ي‎ آن‎ها بخشش را توصيه كنيم، عمل بخشش را به كاري پيش پا افتاده و بي ارزش تبديل كرده‎ايم.
رنجشي كه بحران بخشش را مي‎آفريند، سه بعد اساسي دارد، يعني هميشه، شخصي، ظالمانه و عميق است. هنگامي كه انسان اين رنج سه بعدي را احساس مي‎كند، زخمي در دلش ايجاد مي‎شود كه فقط با بخشيدن كسي كه انسان را زخمي كرده است، درمان مي‎يابد.

رنج شخصي
ما فقط مي‎توانيم “آدم‎ها” را ببخشيم و با آن كه “طبيعت” غالباً به ما لطمه مي‎زند، قادر به بخشيدن آن نيستيم. گاهي اوقات اين رنج از آن جا سرچشمه مي‎گيرد كه طبيعت به بعضي از افراد، بدون آن كه تقصيري داشته باشند، از لحظه‎ي تولد،‌ سلامتي، زيبايي و هوشي كم‎تر از آن چه كه به آن نياز دارند، مي‎دهد. گاهي اوقات انسان از يورش خشم طبيعت به خود گيج مي‎شود. يادم نمي‎رود كه يكي از دوستان نزديك من وقتي نوزادش را كه قرباني مرگ اسرارآميزي به نام مرگ رختخواب شد دفن مي‎كرد، چه حالي داشت. هر يك از ما ممكن است قرباني تصادفي نيروهاي طبيعي‎اي باشيم كه وقار ما را درهم مي‎ريزند و بدون احترام به لياقت يا نيازمان، همه چيز را درهم مي‎شكنند. ولي ما نمي‎توانيم طبيعت را ببخشيم. ما فقط مي‎توانيم به آن دشنام بدهيم، از دستش عصباني بشويم و به خاطر بلاهايي كه بر سرمان مي‎آورد، آن را سرزنش كنيم، ولي سرانجام به قدرت وحشيانه‎ي او تسليم مي‎شويم. ما مي‎توانيم از علم براي دفاع موقتي خود در مقابل وحشي‎گري هوس بازانه‎ي طبيعت استفاده كنيم و يا با ايمان به خدا، مي‎توانيم به آن سوي طبيعت نگاهي بيندازيم و با توجه به هدف اسرارآميزي كه خداوند در پس اين روش‎هاي عجيب و غريب و دايمي طبيعت قرار داده است، خود را آرام كنيم، ولي نمي‎توانيم طبيعت را ببخشيم. بخشش فقط در مورد انسان‎ها قابل اجراست.
ما حتي نظام‎هاي مختلف دنيا را هم نمي‎توانيم ببخشيم. خدا مي‎داند كه اين نظا‎م‎ها چقدر مردم را آزار مي‎دهند. نظام‎هاي اقتصادي مي‎توانند آدم‎هاي تهي ‎دست را در محله‎هاي اقليت‎نشين، در فقري وحشيانه محصور نگه‎ دارند. نظام‎هاي سياسي مي‎توانند انسان‎هاي آزاد را به بردگان تبديل سازند. نظام‎هاي اشتراكي مي‎توانند انسان‎ها را مثل عروسك‎هاي خيمه شب بازي اين سو و آن سو بكشانند و بعد هم مثل آشغال دور بريزند، ولي ما نظام‎ها را نمي‎بخشيم، بلكه فقط انسان‎ها را مي‎بخشيم.
انسان‎ها تنها موجوداتي هستند كه مي‎شود از آن‎ها به خاطر كارهايي كه انجام مي‎دهند حساب پس كشيد. انسان‎ها تنها كساني هستند كه بخشش را مي‎پذيرند و تصميم مي‎گيرند به سوي ما بازگردند.
انسان نياز ندارد كسي را كه آزارش نداده است، ببخشد. در واقع هر انساني حق بخشيدن ندارد، بلكه فقط اين قربانيان هستند كه چنين حقي دارند. انسان ممكن است از اعمالي كه افرادي نسبت به ديگران مرتكب مي‎شوند عصباني شود، درباره‎ي آن‎ها قضاوت كند، آن‎ها را سرزنش كند و دلش بخواهد سر از بدنشان جدا سازد. مثلاً ممكن است من از دست جوزف استالين به خاطر كشتارهاي جمعي مرم روسيه تا سر حد جنون عصباني شوم، ولي اگر او صدمه‎اي به شخص من نزده باشد، بديهي است كه نبايد او را ببخشم و اين نه به خاطر آن است كه او آدم شيطان صفتي بوده است، بلكه فقط كساني مي‎توانند از صميم دل او را ببخشند كه او آزارشان داده است. اگر من ادعا كنم آزاردهندگان بزرگي را كه مرا آزار نداده‎اند، بخشيده‎ام، فقط ارزش معجزه‎ي بخشش را كم كرده‎ام.
منظور من اين نيست كه شما بايد دست‎هاي مجرم را مستقيماً روي گلوي خودتان احساس كنيد. ما غالباً از آزار ديدن كساني كه عاشقشان هستيم، بيشتر درد مي‎كشيم. خود من موقعي كه فرزندانم آزار مي‎بينند، واقعاً آزرده و عصبي مي‎شوم. اگر كسي بچه‎هاي مرا آزار بدهد، واقعاً‌ بدتر از موقعي است كه مستقيماً به من توهين مي‎كند. در هر حال ما بايد به شكلي خودمان اين آزار را احساس كنيم و گرنه نيازي به شفاي حاصل از بخشش، كه بخشيدن به خاطر آن اختراع شده است، نيست.
اگر بخشش، دردي را كه ما احساس مي‎كنيم درمان مي‎كند، دليل خوبي داريم تا با رنجش‎هاي خود تماس نزديك داشته باشيم.
بعضي از ما عادت داريم دردي را كه واقعاً احساس مي‎كنيم انكار كنيم. اين درد به قدري آزار دهنده است كه اصلاً نمي‎خواهيم آن را بشناسيم. گاهي اوقات اين درد، ما را مي‎ترساند. كساني كه پدر و مادرهايشان آن‎ها را آزار داده و با آن‎ها با وحشي‎گري رفتار كرده‎اند، غالباً مي‎ترسند اين نكته را بپذيرند كه آن‎ها از كساني كه بايد عاشقانه‎تر از هر كس ديگري دوستشان داشته باشند، متنفر هستند، بنابراين از هزاران وسيله استفاده مي‎كنند تا درد خود را انكار كنند.
من گاهي اوقات رنج خود را نه به خاطر ترس، كه فقط از سر غرور انكار مي‎كنم و دندان‎هايم را با حالت يك قهرمان كه مي‎خواهد ضعف خود را انكار كند به هم مي‎سايم تا زير بار نروم كه بعضي از افراد به آن اندازه قوي هستند كه بتوانند مرا آزار دهند. همين كار را هم همسري كه به او توهين شده است مي‎كند و مي‎گويد، «مي‎دانم كه شوهرم با آن جادوگر بد ذاتي كه اسمش را منشي گذاشته است سروسري دارد، ولي اصلاً نمي‎خواهم بگذارم با ديدن رنج بردن من خوشحال شود.» و به اين ترتيب درد خود را به بخش تاريك روحش، يعني به آن جا كه احساسات حق ورود ندارند، پرتاب مي‎كند. شايد هم كاري كند كه منشي اخراج شود، ولي تا زماني كه نپذيرد دردش بسيار عميق است، هرگز شوهرش را نخواهد بخشيد.
البته من دارم اين سناريو را زيادي ساده مي‎كنم، قصه، هميشه هم درباره‎ي يك بره‎ي معصوم و يك گرگ بد نيست. اغلب ما در عين حال كه بايد ببخشيم، لازم است كه ديگران هم ما را ببخشند. آن كه عفو مي‎كند و آن كه مورد عفو قرار مي‎گيرد، گاهي چنان درهم آميخته‎اند كه ما مشكل مي‎توانيم تفاوت بين آن‎ها را درك كنيم.
ولي در اصل، معجزه‎ي شفا موقعي اتفاق مي‎افتد كه شخصي كه احساس درد مي‎كند، شخصي كه زخم را باز كرده است، مي‎بخشد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 12:45 PM  توسط   | 









نويسنده: لوئيز.ل.هي و دوستان


لوئيز هي، يكي از استادان و مدرسين ماوراء الطبيعه و نويسنده 17 كتاب پر فروش از جمله‎ «شفاي زندگي» و «زندگي، بازتاب سفر شما» مي‎باشد. از زمان آغاز كارش در سال 1981 تاكنون، او به هزاران نفر كمك كرده تا بتوانند از عوامل بالقده‎اي كه در زندگي خودشان وجود دارد، استفاده كنند و به بهبود و شفاي شخص خويش بپردازند.
كتاب‎هاي لوئيز هي به بيش از 25 زبان دنيا در 33 كشور جهان ترجمه شده و در حال حاضر او سرپرست و مؤسس «خانه هي» است كه در زمينه انتشار كتاب، ويدئو، نوار كاست و غيره فعاليت دارد.
كائنات، سپاس و ستايش را دوست دارد. هر چه بيشتر سپاسگزار باشيد،‌نفع بيشتري عايدتان خواهد شد و خوبي فراوان تري نصيبتان خواهد گرديد. منظور من از «خوبي» تنها جنبه مادي آن نيست. بلكه مردم، محل‎ها و تجربياتي است كه زندگي را اين همه قابل زيستن كرده است. اگر زندگيتان سرشار از عشق، ‌شادي، سلامت و خلاقيت باشد، احساس ژرفي خواهيد داشت. در هنگام رانندگي با چراغ‎هاي سبز مواجه خواهيد شد. اين است زندگي و اين كه چگونه بايد زيسته شود.
كائنات بخشنده است.
تجسم كنيد كه با شور و شوق فراوان هديه‎اي براي دوستي تهيه كرده‎ايد. او با ترشروئي به شما بگويد: آه، «اين كه اندازه من نيست» يا «من اين رنگ را دوست ندارم» يا «همچو چيزي هرگز مورد استفاده من نخواهد بود» يا اين كه بگويد «فقط همين؟!…»
چه حالي به شما دست مي‎دهد. من يقين دارم كه ديگر هرگز به چنين كسي هديه نخواهيد داد. ولي اگر همين شخص، از گرفتن آن هديه خوشحال شود، چشمانش از شوق بدرخشد و از شما تشكر كند، از آن پس هر وقت چيزي ديديد و احساس كرديد كه او،‌از داشتن آن خوشحال خواهد شد، خواهيد خواست كه آن را براي او تهيه كند. حال اين عمل را انجام بدهيد يا خير،‌ فرقي نمي‎كند.
اگر سپاسگزار باشيد،‌ موارد بيشتري در زندگيتان خواهيد آفريد كه مستوجب سپاس باشد. سپاس، فراواني را در زندگيتان گسترش مي‎دهد. عدم سپاسگزاري يا گله از زندگي راه ازدياد موارد سپاس را بر شما مي‎بندد و دليل كمتري براي شادي و سرور شما به وجود مي‎آورد. آنان كه از نحوه زندگي خود گله دارند و مي‎پندارند دليلي براي سپاس ندارند، از آن چه كه دارند لذت كافي نمي‎برند، كائنات هميشه آن چيزي را كه لياقتش را داريم، به ما مي‎بخشد. بسياري از ما در فرهنگي پرورش يافته‎ايم كه تنها به كمبودها توجه داريم و بعد از اين كه اين همه زندگيمان خالي است تعجب مي‎كنيم. اگر ما باور به نداشتن داشته باشيم و دائم به خودمان بگوئيم «ندارم» يا بگوئيم «تا زماني كه اين كار را نكنم، خوشحال نخواهيم بود …» زندگي خود را محدود نگه خواهيم داشت و مانع فراخي آن خواهيم شد. زيرا، آن چه كه كائنات از ما مي‎شنود اين است. «ندارم» «خوشحال نيستم». نمي‎توانيد توقع داشته باشيد كه كائنات بيش از اين به شما بپردازد. به خاطر داشته باشيد كه فقط آن چه را كه خواسته‎ايد، خواهيد ستاند.
به تازگي خود را عادت داده‎ام كه خوش آمدگويي‎ها و هدايائي را كه به من داده مي‎شود، با شادي و لذت بپذيريم و سپاس بگويم. آموخته‎ام و ايمان دارم كه كائنات سپاس را دوست مي‎دارد. هميشه بهترين هدايا را دريافت مي‎كنم. صبح وقتي بيدار مي‎شدم، قبل از اين كه حتي چشمانم را باز كنم، از تختخوابم به خاطر خواب خوب شبانه تشكر مي‎كنم. براي آرامش كه به من داده است سپاس مي‎گويم. از همان آ‎غاز بيداري از مواهب بي‎شماري كه دارم تشكر مي‎كنم و لحظه‎اي از رختخواب بيرون مي‎آيم، سپاس خودم را تقريباً به 80 تا 100 نفر يا موضوع مختلف ابراز داشته‎ام و اين را راه خوبي براي آغاز روز مي‎دانم.
شب، قبل از خواب،‌مسائل روز را از نظر مي‎گذرانم. هر يك از تجربيات آن روز را متبرك نموده و سپاس مي‎گويم. اگر اشتباهي از من سر زده يا حرفي گفته باشم كه نمي‎بايد مي‎گفتم، يا اين كه تصميمي گرفته باشم كه بهترين نبوده،‌ به آن توجه مي‎كنم. قبل از هر چيز خودم را مي‎بخشم. با اين تأكيد كه روز آينده توجه بيشتري. به رفتار و كردار خود خواهم داشت. اين تجربه مرا سرشار از سرور و شعف مي‎كند و من هم چون طفلي مملو از نشاط و شادماني به خواب مي‎روم.
هم چنين بايد از درس‎هايي كه مي‎گيريم سپاسگزار باشيم. از درس‎ها فرار نكنيد. اين تجربه‎ها، بسته‎هاي كوچك از گنجي هستند كه كائنات به ما ارزاني داشته است. همين كه آن‎ها را مي‎آموزيم و به كار مي‎بريم، زندگيمان به سوي غني‎تر شدن تغيير مي‎كند. اكنون هنگامي كه قسمت تاريك ديگري از وجودم را كشف مي‎‏‎كنم، غرق شادي و لذت مي‎شوم. احساس مي‎كنم آمادگي دارم، مانعي را كه در زندگي گذشته‎ام رها كنم. مي‎گويم. «متشكرم از اين كه آن را به من نشان دادي. مي‎توانم اين را نيز شفا دهم و به جلو بروم» اگر اين درس از مشكلي است كه پيش آمده يا مسئله‎اي منفي و قديمي كه در گوشه و كنار ذهنمان باقي مانده بود، وقت آن است كه آن را رها كرده و خودمان را از شرش خلاص كنيم.
بايد تا مي‎توانيم لحظات بيشتري را براي سپاس از خوبي‎هايي كه در زندگيمان وجود دارد، سپري كنيم. اگر تاكنون «بهره كمي از زندگي ستانده‎ايد، دليلش اين است شما فايده كمتري براي آن داشته‎ايد» اين نكته را دريابيد. ولي اگر از زندگي بهره فراوان مي‎بريد و اضافه بر درآمدتان داريد، با سپاس شما از كائنات، آن نيز اضافه‎تر خواهد شد. اين موقعيت برد + برد يا برد متقابل است. شما خوشحاليد،‌ كائنات نيز خوشحال است. سپاس يعني درآمد روزافزون.
يك تابلو روزانه سپاس براي خود بسازيد. چيزي را كه بايد در آن روز از بابت آن خوشحال باشيد،‌در آن بنويسيد. سپاس خود را به همه چيز و همه كس ابراز كنيد. به فروشندگان، خدمتكاران، پستچي‎ها، كارمندان و كارگزاران،‌ دوستان،‌ فاميل و بيگانگان لايق، سپاس خود را ابراز كنيد. راز سپاس را گسترش دهيد.
بيائيد كمك كنيم تا سياره‎اي كه روي آن زندگي مي‎كنيم محلي از داد و ستد سپاس و تشكر باشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 12:46 PM  توسط   | 







نويسنده: روانالد پاتر افرون؛ پاتريشيا پاتر افرون



پرسش: اين جهان براي زندگي تا چه حد امن است؟
پاسخ بدگمان: جهان به هيچ وجه جاي امني نيست. بايد مراقب باشيد. به كسي اعتماد نكنيد. مردم دروغ‎گو، دزد و كلاهبردارند، به مالتان چشم دارند. عزيزانتان را از راه به در مي‎كنند. حتي ممكن است به خودتان حمله‎ور شوند. پس بايد در هر لحظه آماده باشيد تا از خودتان دفاع كنيد. از حالت دفاعي خارج نشويد.
بدگماني به معني ظنين بودن بيش از حد و بي‎اعتمادي به ديگران است، يعني اطمينان به اين كه ديگران قصد آزار شما را دارند، بدون اين كه دليلي در دست داشته باشيد. البته توصيه نمي‎كنيم كه كوركورانه به هر كسي اطمينان كنيد. اما بيشتر مردان و زنان داراي آن مقدار تشخيص هستند كه بدانند روي چه كسي مي‎توان حساب كرد. ملاك اين تشخيص هم رفتار ديگران است. به كساني اعتماد مي‎كنند كه اعتمادشان را جلب مي‎كنند. به افراد نادرست غير مسوول، خطرناك يا گوشه‎گير اعتماد نمي‎كنند.
اما دنياي افراد بدگمان، دنياي ديگري است. در اين دنيا، هيچ كس قابل اعتماد نيست، هر قدر هم كه در گذشته از او درستي ديده باشند. اعتماد افراد بدگمان را نمي‎توان جلب كرد. سال‎ها پيش از اين، دريافته‎اند كه جهان، آكنده از دشمن است. اكنون دائماً به دنبال دليلي مي‎گردند تا آن فرض را ثابت كند. بدبينان، در كشف نقشه‎هايي كه عليه آنان كشيده شود استاد هستند. اگر مي‎توانستند از سوء ظن خود هم چون ابزاري براي كشف منابع زيرزميني استفاده كنند، هر بار نفت پيدا مي‎كردند.
كلمه بدگماني از نظر ما شامل همه مواردي است كه شخص نسبت به اعمال و انگيزه‎هاي ديگران، بيش از حد بدبين باشد. اما بدگماني نوعي خشم هم هست و معني سخن اين است كه بدگماني ممكن است به شيوه‎اي عادتي براي برخورد با اين جهان تبديل شود.
شايد هر كسي درجات خفيفي از بدبيني را در خود داشته باشد. پايه‎ي عدم اعتماد، براي اين كه ديگران از ما استفاده يا سوء استفاده نكنند، مفيد واقع مي‎شود. كمي بدبيني به بقاي ما كمك مي‎كند. بهتر است اكنون كمي شكاك باشيم تا اين كه بعداً دچار تأسف فراوان شويم.
اگر حد اعتدال بدبيني را بررسي كنيم، مال بعضي‎ها بيشتر از اين حد است. بي‎اعتمادي بعضي‎ها را بايد با سنگ كيلو اندازه گرفت. اين‎ها كساني هستند كه هميشه منتظرند «لنگه ديگر كفش هم به زمين بيفتد.»
رفتارشان با ديگران، ظاهراً بد نيست، اما در زير دوستي ظاهري، لايه‎اي از ترديد هست. هرگز كاملاً خاطر جمع نيستند و سپر نمي‎اندازند. هميشه از زخم‎هاي كهنه‎اي مي‎گويند كه هنوز، التيام نيافته‎اند. دلشان مي‎خواهد اعتماد كنند، اما…
تازه كساني هم هستند كه ميزان بدبيني‎شان را بايد با تن سنجيد. اين‎ها شكل ندارند، بلكه مي‎دانند كه هيچ كس قابل اعتماد نيست. يقين دارند كه ديگران آن‎ها را تنها خواهند گذاشت، آبروشان را خواهند ريخت، آن‎ها را ناديده خواهند گرفت، از آن‎ها بهره‎كشي خواهند كرد، و آزارشان خواهند داد. فقط تاريخش نامعلوم است.
اين دو دسته، يعني افراد شكاك و افراد بي‎اعتماد، گرفتار خشم همراه با بدگماني هستند.

صورتك بي‎گناهي
خشم همراه با بدگماني هم از انواع خشم پوشيده است. افراد بدگمان نيز مانند خشم گريزان و رياكاران، قبول ندارند كه تا چه حد دچار خشم هستند. به جاي آن تصور مي‎كنند كه ديگران هميشه نسبت به آنان خشمگين‎اند؛ خودشان، قربانيان بي‎گناهي بيش نيستند.
با صورتك بدگماني، چگونه مي‎توان خشم را پنهان كرد؟
ابتدا سعي كنيد نسبت به كسي خشمگين شويد. در واقع بسيار عصباني شويد. طوري خلقتان تنگ شود كه دلتان بخواهد آسيبي به طرف مقابل بزنيد. فكر كنيد سيلي زدن به او، يا نابود كردن اموالش، يا به هم زدن روابطش، چه لذتي دارد. تهاجم خيالي!
اما خير، شما قادر به اين كار نيستيد، شما قرار نيست كه خشمگين شويد. قابل قبول نيست. ممكن است ادبتان كنند. اجازه‎ي پرخاش نداريد.
علاوه بر اين، نبايد افكار بد را به خود راه دهيد. اين فكرها را از ذهنتان پاك كنيد. فكر آزار ديگران را ازسر بيرون كنيد. خيال تجاوز هم مانند خود تجاوز زشت است. مكافات خواهيد شد. به جهنم خواهيد رفت. در هنگام خشم، بايد احساس گناه كنيد.
اكنون چه بايد كرد؟ خشمگين هستيد، ولي نمي‎توانيد حمله كنيد. ناراحت هستيد، ولي نمي‎توانيد افكار خشم ‎آلود را به مغز خود راه دهيد. بيش از آن جوش آورده‎ايد كه به شيوه خشم گريزان عصبانيت خود را سركوب كنيد. و بيش از آن هيجان داريد كه به شيوه‎ي رياكاران، هيچ كاري نكنيد. پس تكليف اين خشم، چه مي‎شود؟
چرا خشم را اظهار نكنيد؟ چرا آن را هم چون غذايي كه دهنتان را سوخته است به سر و روي ديگران نپاشيد؟ به جاي اين كه بر آن‎ها خشم بگيريد، بگذاريد آن‎ها به شما خشم بگيرند.
افراد بدبين، به اين شكل است كه بر عواطف خود صورتك مي‎گذارند. آن‎ها خشم خود را به ديگران مي‎بخشند. خشم را به بيرون منعكس مي‎كنند. انعكاس، به اين معني است كه خشم را در ديگران مشاهده مي‎كنند، و حال آن كه آن خشم، در خود آن‎هاست.
بدبينان، خشم را در چهره، گفتار و رفتار ديگران احساس مي‎كنند. به مثالي در اين مورد توجه كنيد.
چند هفته پيش فرد فرصت ارتقاء مقام را از دست داد. شغل مورد نظر او را به علي دادند. آيا فرد خشمگين است؟ بدون ترديد. آيا متوجه خشم خودش هست؟ خير. او فكر مي‎كند اين علي است كه نسبت به او عصباني است. «پسر، علي اين قدر عصباني است كه مي‎خواهد با نگاهش مرا تكه تكه كند.» در واقع او است كه دلش مي‎خواهد علي را خرد و خاكشير كند، ولي بر عكس فكر مي‎كند.
ترس فرد، غالباً غير واقعي و بي‎منطق جلوه مي‎كند. به نظر نمي‎رسد كه علي نسبت به كسي خشمگين باشد. رفتار او كاملاً عادي است. در واقع فرد بدبين خشم خود را به ديگران نسبت مي‎دهد. خود فرد متوجه موضوع نيست، ولي مثل اين است كه در آينه نگاه بكند. فرد خشم خودش را در علي مي‎بيند و او را خطرناك مي‎پندارد.
اكنون به بخش شگفت‎انگيزتر قضيه مي‎رسيم. رضا كه فردي بدگمان است. واقعاً فكر مي‎كند كه علي تهديدي براي او است. خود را قرباني بي‎گناهي مي‎يابد. تا آن جا كه به رضا مربوط است،‌ كاري در جهت آزار علي نكرده است. اما اگر زودتر دست به كار نشود، علي به آزار او خواهد پرداخت.
رضا فكر مي‎كند كه دفاع از خويشتن، حق او است. چنين هم مي‎كند. قدم زنان به علي مي‎گويد كه از توطئه‎هاي او خبر دارد و اگر هر چه زودتر از كارهاي خود دست برندارد چنين و چنان خواهد كرد! علي تصور مي‎كند كه در حال حمايت از خويشتن است. به عبارتي، همين طور هم هست. او در برابر خشمي كه در علي مي‎بيند به دفاع برخاسته است؛ اما در واقع، خشم در خود اوست. سرانجام فرد پرخاش و تجاوز خود را اين گونه توجيه مي‎كند.
صورتك بدبيني، به طور خلاصه چنين است: افراد بدگمان ميل دارند كه به ديگران حمله‎ور شوند، اما اين ميل، قابل قبول نيست. در نتيجه، خشم خود را منعكس مي‎كنند و مي‎پندارند كه ديگران از آن‎ها كينه دارند. پس به حفظ خويشتن در برابر خشم ديگران مي‎پردازند. لذا هميشه در حالت دفاع، بدگماني، و دشمني نسبت به ديگران هستند. اما خود را گناهكار نمي‎دانند، چرا كه فكر مي‎كنند كاري به جز حفظ و دفاع از خويشتن نكرده‎اند.
بدگماني، موضوعي پيچيده است. ولي مي‎توان آن را به اين صورت خلاصه كرد: بدبينان تنها در صورتي مي‎توانند خشم خود را بپذيرند كه احساس كنند بدون گناه، مورد حمله ديگران واقع شده‎اند. لذا بدون احساس گناه به حمله و دفاع مي‎پردازند.

حرص، گناه و وظيفه دفاع
«من همه‎اش را مي‎خواهم.»
افراد حريص، هر چه را كه جلو چشمشان باشد، مي‎خواهند. از پستي و خشم، ابايي ندارند و هم چون سگان گرسنه، با غرش و هاف هاف،‌سگان ديگر را از اطراف طعمه مي‎رانند. اشخاص حريص، سيري ناپذيرند و مدام مي‎خواهند و بيشتر مي‎خواهند.
آزمندي، افزون خواهي، به حق خود قانع نبودن. حرص احساس خوشايندي نيست و هيچ كس دلش نمي‎خواهد ديگران را در كمين خود بداند، تا آن چه را كه حق او است، از وي بدزدند.
بيشتر مردم دچار حرص پنهاني هستند، اما ياد گرفته‎اند تا اميال خود را مهار كنند. اين افراد، آموخته‎اند كه اگر توقعات خود را خيلي زياد كنند، ديگران به آن‎ها چنگ و دندانشان نشان خواهند داد. پس راه سالم اين است كه با ديگران بخورند. اما طمع، گاهي به آن‎ها نيش مي‎زند. مثلاً وقتي كه پدر ثروتمندي بميرد و فرزندانش بر سر ميراث، به جان هم بيفتند.
احساس گناه نيز سبب مي‎شود كه افراد، حرص خود را محدود كنند. اشخاص افزون طلب احساس گناه مي‎كنند، خصوصاً اگر اين طور تعبير شود كه به مال ديگران چشم دارند. اشخاص بدبين، دائماً با احساس گناهي كه با حرص همراه است، مي‎جنگند. اين افراد، براي اين كه احساس گناه نكنند، همه حرص خود را به ديگران انعكاس مي‎دهند، هم چنان كه خشم خود را هم به ديگران منسوب مي‎كنند.
خشمگينان بدبين، يقين دارند كه ديگران مي‎خواهند هر چيزي را كه مهم باشد از ايشان بقاپند. مال، شغل، والدين، فرزندان و زندگيشان در امان نيست. صد البته خودشان هرگز حريص نيستند. ديگرانند كه غير قابل اعتمادند.
بدگمانان، هم چون سربازاني كه در محاصره افتاده باشند، دائماً در حال آماده باش‎اند. استراحت در كار نيست. آرام نمي‎گيرند. به جاي آرامش، ديگران را مي‎پايند و آماده مبارزه‎اند. «ايست، چه كسي آن جاست؟» به شدت مراقب‎اند كه در اطرافشان اثري از حرص و خشم و خطر نباشد. به همه كس شك دارند. و با مهارت فوق‎العاده، سرنخ‎هايي پيدا مي‎كنند، هر چند كه ممكن است ديگران با آنان موافق نباشند. «ببين چه نگاه نفرت‎انگيزي دارد! چه اخمي كرده است. يعني چه كه متوجه چيزي نمي‎شوي. من يقين دارم كه از دست من ناراحت است. حتماً از اين مي‎سوزد كه من اتومبيل تازه‎اي خريده‎ام».
مشكل اين جاست كه افراد بدگمان، حرص را در جايي مي‎بينند كه اصلاً وجود ندارد. باعث تأسف است كه گمان مي‎كنند ديگران در كمين آن‎ها هستند. لاك دفاعي، چيز خطرناكي است. آن‎ها همه‎ي دشمنان خيالي را از دم تيغ مي‎گذرانند و مدعي مي‎شوند كه از خودشان دفاع كرده‎اند. خود را قرباني مي‎دانند نه مهاجم. به انگيزه‎ها، هدف‎ها و شخصيت ديگران حمله مي‎كنند و انتظار دارند ديگران هم با آن‎ها هم‎دردي كنند. گاهي هم موفق مي‎شوند و آن گاه همه به جان هم مي‎افتند. در بيشتر موارد، افراد از اطراف شخص بدبين پراكنده مي‎شوند. وقتي كسي فكر كند كه همه دنيا دارند عليه او توطئه مي‎كنند، طبعاً ديگران هم مايل نخواهند بود كه به او نزديك باشند.

تمرين عملي
اگر شما جزو افراد بدبين و كج خيال باشيد، مشكل بزرگتان اين است كه با ديگران با خشم برخورد مي‎كنيد، پيش از آن كه متوجه رفتار خود شويد. خشم را به دور افكندن و ترس را جايگزين آن كردن، سرپوش خوبي است. آن قدر خوب است كه گاهي اصلاً متوجه نمي‎شويد كه از اين سرپوش يا صورتك استفاده كرده‎ايد. تيري در مي‎كنيد كه بگوييد «ديگران حق ندارند. با من چنين رفتار كنند.» ولي تير به پاي خودتان مي‎خورد. بر اثر تحريك پذيري و ميل به دفاع، اعمال خشم آلودي مي‎كنيد كه با شرايط و واقعيات، سازگار نيست و در نتيجه اعتبار شما از ميان مي‎رود. اعتماد ديگران از شما سلب مي‎شود، واقعاً از دست شما خشمگين مي‎شوند، و شما را خطرناك و غير قابل پيش‎بيني تلقي مي‎كنند.
در اين جا راهي عملي را پيشنهاد مي‎كنيم تا بتوانيد خساراتي را كه در اثر خشم بدبينانه پديد مي‎آيد كاهش دهيد. يك قوطي كوچك، مثلاً قوطي كبريت، پيدا كنيد و تصوير يك پاي برهنه را در آن قرار دهيد. اگر هم كفشي شبيه كفش شما پوشيده باشد، مانعي ندارد. اين قوطي را در جيبتان بگذاريد. هر وقت به نظرتان رسيد كه ديگران خيال بدي درباره شما دارند، يا فكر مشابهي در ذهنتان خطور كرد، آن قوطي را درآوريد، درش را باز كنيد و به درون آن بنگريد. بدانيد كه در معرض خطر هستيد و اگر بر اساس آن فكر، عملي ناگهاني از شما سر بزند، ممكن است تير را به پاي خودتان شليك كنيد. پس طرز فكر خود را تغيير دهيد. چند دقيقه مكث كنيد تا آرام و بر خود مسلط شويد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 12:44 PM  توسط   |