|
ادامه مطلب
جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"
|
قابل توجه دوستان مخصوصا دانشجوهای دکتر شیری.
عنوان اختلالات شخصیت که بگونهای دیگر مشخص نشده یا (Nos) است شامل گروهی از اختلالات شخصیت است که در قالب هیچ یک از ده نوع اختلال شخصیت رسمی Dsm-IV و در واقع در مورد ویژگیها و علائم این اختلالات تحقیق و مطالعات زیادی وجود ندارد و به روشنی شناخته نشدهاند، این اختلالات عبارتند از: '' اختلال شخصیت منفعل - مهاجم ، اختلال شخصیت افسرده ، اختلال شخصیت سادیستی و اختلال شخصیت سادو مازو خیستی (خود شکن). .....
از دیدگاه اسلام رشد معنای ارزشی و اخلاقی عمیق و گستردهای دارد. این کلمه در متون اسلامی ، معنای هدایت ، نجات ، صلاح و کمال یافتن است. بنابراین از دیدگاه اسلام رشد در تعالی انسان جایگاهی والا و ارزشمند دارد و انسان در مسیر تعالی و کمال خویش میتواند به آن دست یابد البته هر کس آسان به این جایگاه و مقام بلند نمیرسد. پیامبر اکرم میفرمایند: هنگامی که خداوند خیر کسی را میخواهد او را در دین فقیه و آگاه میسازد و رشدش را به او الهام میکند. بنابراین میتوان گفت که رشد و تربیت از دیدگاه اسلام رشد و تربیت اخلاقی است و هدف اسلام این است که انسان را به جایگاه اخلاقی و ارزشی او برساند.
زندگی دارای يك طرح و ساختار روحی و درونی است كه بهتر است آن را بشناسيم.
فيزيولوژيست ها ميگويند كه در هر هفت سال بدن و ذهن انسان دستخوش يكسری تحولات و بحرانها ميشود.همه سلولهای بدن تغيير يافته و به طور كلی بازسازی ميشوند.در حقيقت اگر شما به طور متوسط هفتاد سال زندگی كنيد جسم شما ده مرتبه می ميرد.در هر هفت سال همه چيز عوض ميشود-درست مانند تغيير فصول سال.در مدت هفتاد سال اين چرخه كامل ميشودخطی كه حركت آن از لحظه تولدشروع شده بود به سمت مرگ پيش ميرود و در طي هفتاد سال دايره تكميل ميشود.اين دايره داراي ده تكه است.
در واقع زندگی انسان نبايد به خردسالی,جوانی و پيری تقسيم شود.اين تقسيم بندی خيلی علمی نخواهد بود,چون در هر هفت سال يك دوره جديد سنی آغاز ميگردد و وارد يك مرحله تازه می شويم.
در هفت ساله اول كودك دوران خودمحوری و خود شيفتگی را طی می كند،به گونه ای كه گويی او مركز همه عالم است.كل خانواده گرد او ميگردند،هر چه كه او نياز دارد بايد بدون فوت وقت انجام شوددر غير اين صورت او خشمگين،عصبانی و بر افروخته ميگردد.كودك درست همانند يك امپراتور زندگی ميكند،يك امپراتور واقعی-مادر،پدر همه و همه مستخدمين او ميباشند و همه خانواده فقط در خدمت اين كودك هستند.او فكر ميكند كه اين حالت در دنيای بزرگتر خارج از خانه نيز وجود دارد.خورشيد به خاطر او طلوع ميكند،ماه به خاطر او بالا ميايد و فصلها به خاطر او تغيير ميكنند.يك كودك در هفت ساله اول زندگيش كاملا خودپرست و خود محور است.اگر در اين رابطه از يك روانشناس بپرسيد به شما ميگويد كه در طول هفت ساله اول زندگی كودك خودارضا باقی می ماند و تنها از وجود خودش خرسند است.او به هيچ كس و هيچ چيز احتياج ندارد،به تنهايی احساس كمال ميكند.
بعد از گذشت هفت سال يك پيشرفت حاصل ميشود.كودك ديگر خود پرست نيست،حالت گريز از مركز پيدا ميكند و به طرف ديگران متمايل ميشود.ديگران تبديل به پديده مهم ميشوند-دوستان،دسته هاو گروه ها.......حالا ديگر او بيشتر از آنكه دلبسته خودش باشد به ديگران علاقه پيدا كرده است.به دنيای بزرگتر.او به يك ماجراجويی برای شناختن اين"ديگری"دست می زند،جستار آغاز ميگردد.
بعد از هفت ساله اول كودك تبديل به يك پرسشگر بزرگ ميشود.او درباره همه چيز سوال می كندتبديل به يك شكاك بزرگ می شود چون جستجوی او در آن نهفته است.او ميليونها سوال می پرسد.والدينش را تا سرحد مرگ خسته می كند و مايه رنجش آنها ميشود.او علاقه مند به ديگران است و هر چيز در اين عالم از علايق اوست.چرا درختان سبز هستند؟چرا خدا جهان را خلق كرده؟چرا اين چيز اين طور است؟چرا آن چيز آنطور است؟او بيشتر و بيشتر فلسفی و شكاك ميشود و برای رسيدن به عمق هر مطلبی پا فشاری می كند.
يك پروانه را می كشد تا ببيند چه چيزی درون آن است،اسباب بازيهايش را ميشكند تا ببيند چگونه كار ميكنند،يك ساعت را پرتاب می كند كه فقط داخل آنرا ببيند-چگونه تيك تاك ميكند و زنگ ميزند-در داخل آن چه می گذرد؟او به ديگران علاقه مند می شود-اما اين ديگران هم جنس خودش هستند.او به دخترها علاقه ای ندارد.اگر ساير پسرها به دخترها توجه نشان بدهند خيال می كند كه آنها زن صفت هستند.دخترها نيز متقابلا تمايلی به پسرها ندارند.اگر دختری به پسرها توجه نشان دهد و با آنها بازی كند در نظر آنها او مردصفت است،غيرطبيعی است،عادی نيست اشكال دارد.روانكاوان و روانشناسان ميگويند كه كودك در اين مرحله هم جنس گرا است.
در چهارده سالگی سومين در باز می شود.او ديگرفقط به پسرها علاقه مندنيست.دخترها نيز فقط به دخترها تمايل ندارند.به همين دليل است كه همه دوستی
اما بعد از چهارده سالگی ديگر يك پسر فقط به پسران توجه ندارد.اگر همه چيز سير طبيعی خود را طی كند از اين پس دخترها نظر او را به خود جلب ميكنند.حالا ديگر او به جنس مخالف علاقه مند شده است-او نه تنها به ديگری علاقه مند است بلكه واقعا متوجه ديگری شده است-چون وقتی يك پسر جلب پسران ديگر ميشود،ممكن است كه يك پسر ديگری باشد اما او هنوز يك پسر مانند خودش است ديگری واقعی نيست.زمانيكه يك پسر جذب يك دختر ميشود حالا او متوجه قطب مخالف شده،متوجه ديگری حقيقی.
چهارده سالگی زمان يك تحول بزرگ است.در اين زمان بلوغ جنسی كامل می شود و فرد شروع به فكر كردن درباره واژه سكس می كند.تفكرات و خيالات جنسی به صورت رويا نمود پيدا كرده و برجسته می شوند.پسرها تبديل به يك دن ژوان بزرگ ميشوند كه به همه ابراز عشق می كند.شاعرپيشگی و داستانهای عاشقانه سر بر می آورند.او در حال قدم گذاشتن به دنيا است.
در بيست و يك سال اول زندگی_اگر همه چيز سير طبيعی خود را طی كند و كودك برای انجام كارهای غير طبيعی توسط جامعه تحت فشار قرار نگيرد او بيش از آنكه متوجه عشق باشد جاه طلب مي شود.يك رولس رويس و كاخ مي خواهد.ميخواهد موفق باشد راكفلر و يا نخست وزير شود.جاه طلبي در او نمايان مي شود.ذوق و اشتياق براي آينده در او موج مي زند،براي اينكه چگونه موفق شود،چگونه مبارزه كند و چطور با همه وجودش تلاش كند.حالا ديگر او نه فقط به جهان قدم مي گذارد بلكه به دنياي بشري به اين بازار مكاره وارد مي شود.حالا به دنياي ديوانگي و جنون وارد مي شود.حالا ديگر تجارت مهمترين چيز شده.تمام وجود او به سمت
در بيست و هشت سالگي هيپي ها منظم مي شوند،انقلابيون ديگر شور و حال انقلابي دارند،شروع ميكنند به زندگي كردن و در جستجوي يك زندگي راحت هستند،يك اندوخته بانكي اندك.آنها ديگر نمي خواهند راكفلر شوند_آن اصرار و انگيزه ديگر وجود ندارد.يك خانه كوچك ولي واقعي ميخواهند،يك محل دنج و راحت،آسايش،حد اقل با اين چيزها مي شود يك اندوخته بانكي هم داشت.در اين سن و سال به شركت هاي بيمه هم سري ميزند.حسابي درگير زندگي ميشوند.ديگر زمان بيكاري و خانه به دوشي به پايان رسيده است.يك خانه ميخرد و شروع ميكند به زندگي كردن در آن،متمدن ميشود.لغت تمدن از ًمدينهً به معناي شهر مشتق شده است.حالا او جزيي از يك شهر يا روستاست،جزيي از يك تشكيلات.ديگر يك بي خانمان و ولگرد نيست.به كاتماندو و يا گوا نميرود.او ديگر به هيچ جاي ديگري نمي رود.ديگر بس است،مسافرت كافي است.مي خواهد زندگي كند و به استراحت بپردازد.
در سي و پنج سالگي انژي حيات به نقطه نهايي خود مي رسد.ديگر نيمي از چرخه كامل شده و انرژي ها رو به سرازيري مي روند.حالا نه فقط به آسايش و امنيت علاقه مند شده بلكه تبديل به يك محافظه كار سر سخت شده است.نه تنها به انقلاب علاقه مند نيست كه يك ضد انقلاب شده است.حالا ديگر او مخالف هر تغييري است،يك فرمانبردار و دنباله رو شده.او بر عليه هر انقلاب و دگرگوني است.ميخواهد كه يك حالت پايدار و ثابتي وجود داشته باشد،چون حالا ديگر او ساكن شده و اگر چيزي تغيير كند همه چيز غير ساكن مي شود.حالا ديگر بر عليه هيپي ها و شورشي ها صحبت مي كند،او واقعا جزيي از تشكيلات
در سي و پنج سالگي شخص بايد جزيي از دنياي قراردادي شود.او شروع مي كند به باور كردن عقايد و سنن،گذشته،وداها،قرآن،انجيل.كاملا مخالف تغيير است چون هر تغيير به معناي بر هم زدن آرامش زندگي اوست.حالا ديگر چيزهاي زيادي براي از دست دادن دارد.نميتواند با انقلاب همراه شود بايد جلوي آنرا بگيرد.او طرفدار قانون و دادگاه و حكومت است.ديگر يك هرج و مرج طلب نيست.كاملا با حكومت،قانون،نظم و انضباط است.
در چهل و دو سالگي انواع بيماري هاي جسمي و روحي پديدار ميشوند،چون حالا ديگر زندگي در سراشيبي قرار گرفته،انرژي به طرف مرگ پيش مي رود.همانطور كه در آغاز انرژي شما در حال افزايش بود و هر روز سرزنده تر و پر انرژي تر مي شديد،هر روز قوي تر مي شديد حالا دقيقا عكس آن اتفاق مي افتد شما روز به روز ضعيف تر مي شويد.اما عادات شما هنوز باقي مانده اند.شما تا قبل از سي و پنج سالگي هر روز به مقدار كافي غذا مي خورديد اما اگر هنوز به اين عادت خود ادامه دهيد چربي ها در بدن شما انباشته مي شوند.ديگر به اين همه غذا احتياجي نيست.قبلا به آن نياز بود ولي الان ديگر نه،چون زندگي به طرف مرگ در حركت است و ديگر به آن همه غذا نيازي ندارد.اگر شكم خود را از غذاهاي مختلف پر كنيد همانطور كه قبلا اين كار را مي كرديد انواع و اقسام بيماري ها بر شما عارض مي شوند.فشار خون بالا،حمله قلبي،بي خوابي،زخم معده_همه اينها در نزديكي چهل و دو سالگي اتفاق مي افتند.چهل و دو سالگي يكي از خطر ناك ترين مراحل است.موها شروع به رسزش كرده و به تدريج سفيد مي شوند.زندگي در حال تبديل شدن به مرگ است.
در نزديكي چهل و دو سالگي مذهب براي اولين بار مهم مي شود.ممكن است قبلا جسته و گريخته و به صورت تفنني به طرف مذهب رفته باشيد،ولي حالا مذهب براي اولين بار فوق العاده مهم شده است_چون مذهب عميقا در ارتباط با مرگ است.مرگ در حال نزديك شدن است،پس اولين خواسته هاي مذهبي سر بر مي آورند.
كارل گوستاو يانگ در جايي نوشته است:در تمام عمرش شاهد بوده كه همه افرادي كه در سنين چهل سالگي نزد او آمده اند،هميشه نياز مند مذهب بو ده اند.اگر آنهاديوانه، عصبي و رواني شوند مادام كه ريشه هاي مذهبي عميقي نداشته باشند نميتوان به آنها كمك كرد.آنها احتياج به مذهب دارند.نياز اصلي آنها مذهب است و اگر جامعه آنها غير مذهبي باشد و هيچ گاه به آنها آموزشهاي مذهبي داده نشده باشد،بزرگترين معضلات و گرفتاري ها در چهل و دو سالگي گريبان گير آنان خواهد شد.چون جامعه هيچ راه،مسير و يا بعدي به آنها نمي
جامعه وقتي چهارده ساله بوديد خوب بود چون شما را به اندازه كافي از نظر جنسي ارضاء مي كرد،كل آن وابسته به امور جنسي است.به نظر ميرسد كه سكس تنها وسيله در هر كالايي باشد.اگر ميخواهيد كه يك كاميون ده تني بفروشيد براي تبليغات بايد از يك زن عريان استفاده كنيد،و يا حتي خمير دندان.كاميون يا خمير دندان فرقي نمي كند.هميشه يك زن عريان پشت آن در حال لبخند زدن است.در حقيقت زن فروخته مي شود نه كاميون و خمير دندان وچون اين خمير دندان با زن همراه است شما بايد خمير دندان را هم بخريد.در همه جا سكس فروخته مي شود.پس اين جامعه غير مذهبي براي جوانان خوب است.اما آنها براي هميشه جوان نخواهند ماند،وقتي كه به چهل و دو سالگي رسيدند جامعه آنها را در برزخ تنها مي گذارد.ديگر نمي دانند كه چه بايد بكنند،دچار اختلالات عصبي مي شوند چون دانش كنار آمدن با شرايط را ندارند،هرگز چيزي به آنها تعليم داده نشده است.هيچ نظام و قانوني براي رويارويي با مرگ به آنها داده نشده.جامعه آنها را براي زندگي آماده كرده است ولي هيچ كس بهشان نياموخته تا براي مرگ آماده شوند.انسانها همان قدر كه براي زندگي احتياج به آموزش دارند براي مرگ نيز بايد تعليم ببينند.
اگر به من اجازه داده مي شد تا روش خودم را در پيش بگيرم دانشگاهها را به دو بخش تقسيم مي كردم.يك قسمت براي جوانان و يك قسمت هم براي كهنسالان.جوانان به آنجا مي رفتند تا هنر زندگي,سكس,جاه طلبي,ستيز و مبارزه را فرا بگيرند و آنوقت زماني كه پيرتر مي شدند و به سن چهل و دو سالگي مي رسيدند دوباره به دانشگاه مي آمدند تا در باره مرگ,خدا و مراقبه
جامعه شما را در برزخ تنها مي گذارد،به همين دليل است كه در غرب اين همه بيماري هاي عصبي و رواني وجود دارد.شرقي ها به اين اندازه بيمار نيستند.چرا؟چون در شرق هنوز به مردم آموزشهاي مذهبي داده مي شود،هنوز مذهب به طور كلي از صحنه زندگي محو نشده است.هر چند غلط،كاذب و دروغين ولي هنوز هست.ديگر در بازار و يا حيا هوي زندگي جايي ندارد اما در گوشه و كنار هنوز هم يك معبد يافت مي شود.خارج از زندگي اجتماعي ولي هنوز هست.كافي است چند قدم آن طرف تر برويدهنوز پا بر جاست.در غرب ديگر مذهب جزيي از زندگي نيست.نزديك چهل و دو سالگي همه غربيان دچار مشكلات رواني مي شوند.انواع اختلالات رواني،جسمي و زخم معده در آنها يافت مي شود.زخم معده از اثرات جاه طلبي است.يك انسان جاه طلب در شرف ابتلاء به زخم معده قرار دارد.جاه طلبي گزنده است درون شما را مي خورد_زخم معده چيزي نيست جز خود خوري.آنقدر عصباني و هيجان زده هستيد كه شروع به خوردن جداره معده خود كرده ايد،بسيار نا آرام هستيد،معده شما نيز در التهاب است،هيچ گاه آرام نمي گيرد.هر وقت ذهن آرام شد معده نيز آرامش مي يابد.
زخم معده ها جا پاي جاه طلبي هستند.اگر زخم معده داشته باشيد نشان دهنده اين است كه آدم بسيار موفقي هستيد.اگر زخم معده نداشته باشيد نشان از بيچارگي و در ماندگي شما دارد.اگر در نزديكي چهل و دو سالگي اولين حمله قلبي بر شما عارض شود اينطور به نظر مي رسد كه كامروا بوده ايد.حداقل بايد يك وزير كابينه يا يك كار خانه دار ثروتمند و يا يك هنر پيشه معروف باشيد.
در غير اينصورت چطور حمله قلبي را تو جيح مي كنيد؟حمله قلبي تعبيري براي موفقيت است.
همه آدمهاي موفق دچار حمله قلبي مي شوند،امري اجتناب نا پذير است.بدنشان از مواد سمي انباشته شده است.جاه طلبي،آرزو،آينده،فردا هيچ كدام وجود ندارند.
شما در رويا زندگي كرده ايد حالا ديگر بدنتان قدرت تحمل آنرا ندارد.آنقدر عصباني با قي مي مانيد تا عصبانيت روش زندگيتان شود.ديگر تبديل به يك عادت ريشه دار شده است.
در چهل و دو سالگي دومرتبه يك كشف و دستاورد جديد حا صل مي شود.انسانها شروع به فكر كردن در باره مذهب و دنياي ديگر مي كنند.به نظر مي رسد كه زندگي خيلي طولاني است ولي زمان اندكي باقي مانده،چطور مي توانيد به خدا،نيروانا و روشن بيني دست يابيد؟از اين رو نظريه تناسخ مي گويد:""نگران نباشيد،شما دوباره متولد مي شويد،دوباره و دوباره چرخهاي زندگي به حركت خود ادامه مي دهند.پريشان خاطر نباشيد به اندازه كا في وقت داريد .شما جاودانه ايد،مي توانيد به انتها برسيد"".به همين دليل است كه در هندوستان سه مذهب به وجود آمده است_جينيسم،بوديسم و هندويسم كه آنها در هيچ چيز جز تناسخ با يكديگر اتفاق نظر ندارند.يك چنين تئوريهاي واگرايي حتي در باره اصول اوليه خدا،طبيعت و وجود نيز با يكديگر هم عقيده نيستند ولي هر سه بر سر تئوري تناسخ متفق القول اند_پس بايد چيزي درآن نهفته باشد.
همه آنها براي رسيدن به چيزي كه هندوها به آن برهمن مي گويند احتياج به زمان دارند.به فرصت و وقت بسياري نياز است،آرزو و جاه طلبي بزرگي است كه تنها در سنين چهل و دو سالگي به آن علا قه مند مي شويد.فقط بيست و هشت سال باقي مانده است.
اين نكته سر آغاز اين علاقه است.در حقيقت در سن چهل و دو سالگي شما دوباره تبديل به يك كودك در دنياي مذهب مي شويد و فقط بيست و هشت سال وقت داريد.زمان به نظر بسيار كوتاه مي رسد به هيچ وجه براي براي فتح چنين قلل رفيعي كافي نيست.جينيست ها به آن موكشا مي گويند يعني رهايي كامل از همه كارماهاي گذشته.ولي ميليونها زندگي در گذشته وجود داشته است.در طول بيست و هشت سال چگونه مي توانيد از عهده آن بر بياييد؟چگونه تمام گذشته را پاك مي كنيد؟يك چنين گذشته عظيمي پشت سر شماست،كارماهاي خوب و بد_چگونه مي توانيد در طي بيست و هشت سال همه آنها را پاك كنيد؟غير منصفانه به نظر مي رسد!رسيدن به خدا بسيار سخت و طاقت فر ساست.غير ممكن است.اگر تنها بيست و هشت سال وقت داشته باشيد نا اميد مي شويدحتي بودايي هايي كه به خدا اعتقاد ندارند به تناسخ معتقدند.نيروانا،خلا نهايي،خلا كامل....زمانيكه هنوز انباشته از اين همه آشغال در در زندگيهاي مختلف بو ده ايد چگونه مي توانيد خود را در بيست و هشت سال سبك كنيد؟خيلي زيادند،كاري غير ممكن به نظر مي رسد.پس همه اين مذاهب در يك چيز با هم هم عقيده اند كه به زمان بيشتري نياز است.
هر وقت كه جاه طلب باشيد به زمان نياز داريد.در نظر من آدم مذهبي كسي است كه به زمان احتياج ندارد.او همين جا و در همين لحظه آزاد شده است،همين جا و همين لحظه.يك انسان مذهبي به هيچ وجه نيازمند به آينده نيست،چون مذهب در يك لحظهء بي انتها اتفاق مي افتد.همين الان رخ مي دهد،هميشه در حال است.تا به حال به گونه ديگري روي نداده است.
در چهل و دو سالگي اولين انگيزش به صورتي مبهم،غير شفاف و مغشوش رخ مي نمايد.شما به آنچه كه در حال اتفاق افتادن است آگاه نيستيد.ولي با نهايت توجه به يك معبد نگاه مي كنيد.حتي بعضي وقت ها در سر راه خود ممكن است به صورت يك زائر گذري به كليسا هم برويد.گاهي هم كه كار ديگري نداريد و به اندازه كافي هم وقت داريد شروع مي كنيد به خواندن انجيلي كه هميشه در قفسه اتاقتان خاك مي خورد.كنكاشي مبهم،كاملا غير شفاف درست مانند كودك خردسالي كه درباره سكس دچار ابهام است و بدون اينكه بداند چه مي كند شروع مي كند به بازي كردن با آلت تناسلي خود.بعضي وقتها به تنهايي در سكوت مي نشيند و ناگهان بدون اينكه بداند چه مي كند احساس آرامش به او دست مي دهد.گاهي نيز به تكرار يك ذكر كه در كودكي آموخته بود مي پردازد.مادر بزرگ عادت داشت كه هر وقت ناراحت يا عصباني بود اين كار را انجام دهد،او نيز شروع به تكرار آن مي كند.به دنبال يك استاد مذهبي مي گردد تا او را راهنمايي كند.كار را آغاز مي كند،يك ذكر را فرا مي گيرد،بعضي وقتها آنرا تكرار مي كند و پس از چند روز فراموش مي كند و دوباره آنرا ياد مي گيرد....به يك كاوش مبهم دست ميزند،در تاريكي پي چيزي مي گردد.
در چهل و نه سالگي جستجو شفاف و واضح ميشود.هفت سال طول مي كشد تا روشن شود.حالا يك عزم و اراده در او ايجاد مي شود.از اين پس توجهش معطوف به ديگران نيست.به خصوص وقتي كه همه چيز به درستي پيش رفته باشد_من بايد اين نكته را بارها و بارها تكرار كنم چون معمولا مسائل به درستي اتفاق نمي افتند_در سن چهل و نه سالگي يك مرد نسبت به زنان كم توجه مي شود.يك زن نيز علاقه اي به مردان نشان نمي دهد.چهل و نه سالگي دوران يائسگي است.انسان ها ديگر آن احساس جنسي را ندارند.همه چيز رنگ و بوي نوجواني به خود مي گيرد،همه چيز به نظر نابالغ و رشد نيافته مي رسد.
اما جامعه مي تواند در مورد مسائل مختلف ما را تحت فشار قرار دهد....در شرق بر عليه سكس مي باشند و آنرا قدغن كرده اند.وقتي يك پسر به سن چهارده سالگي مي رسد او را از سكس منع مي كنند و مي خواهند اين نكته را به خود بقبولانند كه او هنوز بچه است و به دختر ها فكر نمي كند.شايد پسر هاي همسايه اينطور باشند ولي پسر شما هرگز.او مثل يك بچه پاك است مثل يك فرشته.ممكن است به نظر پاك و معصوم بيايد ولي اين حرف درستي نيست.او شروع مي كند به خيال پردازي.دخترها نيز از اين مسئله آگاه ميشوند،امري طبيعي است بايد كه به اين وادي وارد شوند.ولي بايد آنرا مخفي كنند.شروع ميكند به خود ارضايي و آنرا نيز بايد پنهان كند.
در شرق يك پسر در سن چهارده سالگي نا پاك مي شود.حتما اشتباهي رخ داده چرا فقط در مورد او،نمي فهمد كه چرا همه در همه جا اين كار را مي كنند ولي از او انتظار بسيار زيادي داريم كه بايد يك فرشته،يك باكره باقي بماند.نبايد حتي در روياهايش درباره دختر ها فكر كند.ولي به اين امور توجه نشان مي دهد و جامعه او را منع مي كند.
در غرب اين ممانعت ها از بين رفته ولي به گونه اي ديگر خود را نشان مي دهد.احساس من اين است كه جامعه هيچ وقت نمي تواند بازدارنده نباشد،اگر از ممنوعيت يك چيز دست بردارد فورا چيز ديگري را ممنوع مي كند.حالا در غرب اين ممنوعيت در سن چهل و نه سالگي بوجود آمده.به مردم فشار مي آورند تا امور جنسي را رها نكنند،چون همه تعليمات مي گويند كه
معلميني نيز وجود دارند كه اين موارد را به آنها تلقين مي كنند و مي گويند:""اين حرفهامزخرف است،شما مي توانيد تا نود سالگي به روابط جنسي تان ادامه دهيد.اگر جماع نكنيد قدرت جنسي خود را از دست مي دهيد و اگرآن را ادامه دهيد اندامهاي بدن شما به فعاليت در مي آيند.هر وقت شما متوقف شويد اندامهاي شما نيز متوقف مي شوند و انرژي حياتي شما تحليل مي رود و به زودي خواهيد مرد.اگر شوهر روابط جنسي را كنار بگذارد متعاقبا همسر او نيز دنباله رو او خواهد بود.چه مي كنيد؟اين بر خلاف اصول روانشناسي است و ممكن است منجر به انحراف جنسي و يا اخلاقي شود.""
در شرق ما مرتكب حماقت بزرگي شديم كه غربي ها نيز در گذشته مرتكب همين اشتباه شده بودند.و آن اين بود كه داشتن تواناييهاي جنسي براي يك بچه چهارده ساله بر خلاف اصول مذهبي بود.درصورتيكه او به طور طبيعي به اين توانايي دست مي يافت.نمي تواند كاري بكند دست خودش نيست،چه كاري از دستش بر مي آيد؟كليه تعليمات درباره تجرد در سن چهارده سالگي احمقانه اند،چون داريد او را محدود مي كنيد.اما كليه صاحب نظران،آداب رسوم،روانشناسان،اساتيد و آدمهاي مذهبي در قديم بر عليه سكس بودند.همه مراجع با آن در ضديت بودند.يك كودك از انجام اين كار منع مي شد و آنرا جرم و گناه تلقي مي كردند.مي خواهند جلوي اتفاق افتادن امري كاملا طبيعي را بگيرند.
حالا در غرب دقيقا عكس آن رخ داده است.
روانشناسان در سن چهل و نه سالگي مردم را مجبور به ادامه روابط جنسي مي كنند.در سن چهارده سالگي نيروي جنسي به طور طبيعي در انسان به وجود مي آيد و در چهل و نه سالگي نيز فروكش مي كند.بايد اين گونه باشد تا چرخه كامل شود.
به همين دليل ما در هند تصميم گرفته ايم تا مردم بايد در سن چهل ونه سالگي
قبل از اين زندگي خيلي طولاني بود و او نمي توانست تنها بماند،مسئوليتهايي داشت كه بايد آنها را انجام مي داد،بايد بچه ها را بزرگمي كرد.ولي ديگر آنها بزرگ شده اندو ازدواج كرده اند.وقتي شما به چهل و نه سالگي مي رسيد آنها دارند ازدواج مي كنند و زندگي را شروع مي كنند.ديگر هيپي نيستند بايد حدود بيست و هشت ساله باشند.مي خواهند ساكن شوند،حالا شما مي توانيد غير ساكن شويد.مي توانيد به آنسوي خانه و كاشانه خود برويد و يك بي خانمان شويد.در چهل و نه سالگي مردم شروع به نگاه كردن به جنگل مي كنند،سيري به درون خود مي كنند،به تدريج متوجه باطن خود مي شوند.بيشتر و بيشتر در حالت مراقبه و نيايش فرو مي روند.
در پنجاه و شش سالگي دومرتبه يك دگرگوني اتفاق مي افتد،يك انقلاب.حالا فقط نگاه كردن به هيماليا كافي نيست.انسان بايد واقعا مسافرت كند،بايد برود.زندگي رو به پايان است و مرگ نزديك تر مي شود.در چهل و نه سالگي انسان نسبت به جنس مخالف بي اعتنا مي شود.در پنجاه و شش سالگي نسبت به ديگران نيز بي علاقه ميشود.نسبت به جامعه،به آداب و رسوم اجتماعي،به كلوپها.در اين سنين شخص بايد از تمام روتاري كلوپها و از تمام كلوپهاي شيرهاي نر كناره گيري كند.حالا ديگر نابخردانه به نظر مي رسند،بچه گانه اند.به يكي از اين روتاري كلوپها و يا كلوپ شيرهاي نر برويد و مردم را ببينيد.به لباس پوشيدنشان،كراواتشان و همه چيز نگاه كنيد.واقعا بچه گانه اند.چه كار مي كنند؟
شيرهاي نر_اسم احمقانه اي به نظر مي رسد.براي يك بچه كوچك خوب است_حالا براي بچه ها كلوپهاي""بچه شير"" و براي خانم ها كلوپهاي""شيرهاي ماده""را به راه انداخته اند.براي بچه شيرها كاملا مناسب است ولي براي شيرهاي نر و ماده چطور؟اين مطلب نشان مي دهد كه آنها ذهنهاي متوسطي دارند.
در پنجاه و شش سالگي انسان بايد به قدري كامل و بالغ شده باشد كه خود را از گيرودار اجتماع رها كرده باشد.ديگر تمام شد!به اندازه كافي زندگي كرده است.به اندازه كافي آموخته است.حالا وقت آن رسيده كه از همه تشكر كند و آنها را ترك كند.پنجاه و شش سالگي زماني است كه يك فرد بايد به طور طبيعي سانياسين شود و با آنها همراه شود.بايستي از هياهوي جامعه كناره گيري كند.امري كاملا طبيعي است همانطور كه روزي وارد شديد روزي هم بايد برويد.زندگي بايد يك ورودي و يك خروجي داشته باشد،در غير اينصورت خفقان آور مي شود.شما وارد مي شويد ولي هرگز خارج نمي شويد،بعد مي گوييد كه دارم از رنج و درد خفه مي شوم.يك خروجي وجود دارد و آن سانياسين شدن است.در پنجاه و شش سالگي از اجتماع بيرون مي اييد چون ديگر علاقه اي به ديگران نداريد.
ولي منظور ار آمادگي براي مرگ چيست؟جشن گرفتن مرگ آمادگي براي آن است.مردن با خوشحالي،شادي،رضايت و خوش آمد گويي آمادگي براي مرگ است.خداوند فرصتي را براي آموختن و بودن به شما داد و چيزهاي زيادي ياد گرفتيد.حالا مي خواهيد استراحت كنيد،ميخواهيد به سراي غايي خود هجرت كنيد.اينجا يك اقامتگاه موقتي بود.شما در يك سرزمين ناشناخته سرگردان بوديد،با انسانهاي بيگانه زندگي مي كرديد.عاشق غريبه ها شديد و چيز هاي زيادي ياد گرفتيد.حالا وقتش فرا رسيده شاهزاده بايد به امپراطوري خود باز گردد.
شصت و سه سالگي زماني است كه انسان كاملا خود را محصور مي كند.همه انرژي ها به داخل و داخل و داخل مي روند،به درون مي گرايند.شما تبديل به چرخه اي از انرژي مي شويد.انرژي شما هيچ جاي ديگري نمي رود.نه مطالعه اي،نه صحبتي فقط در سكوت بيشتر و بيشتر بودن با خود.مستقل بودن از هر آنچه كه اطراف شماست.انرژي ذره ذره در شما نشست مي كند.
در هفتاد سالگي ديگر آماده ايد.و اگر از اين الگو طبعيت كرده باشيد درست نه ماه قبل از مرگ از وقوع آن آگاه مي شويد.همانطور كه كودك بايد نه ماه را در رحم مادرش بگذراند.دوباره همان چرخه تكرار مي شود و زماني كه لحظه مرگ فرا مي رسد شما نه ماه قبل از آن باخبر بوديد.دوباره بايد وارد رحم شويد.اما اين رحم ديگر در مادر شما نيست درون خود شماست.
هندي ها به قسمت دروني يك قبر در معبد گربها به معني رحم مي گويند.هنگامي كه به يك معبد مي رويد قسمت داخلي آن رحم ناميده مي شود.اين نامگذاري بسيار نمادين و تعمدي است.اين همان رحمي است كه انسان بايد به آن وارد شود.در آخرين مرحله يعني در نه ماه آخر شخص به دون خودش فرو مي رود.بدن خودش تبديل به رحم مي گردد.انسان به ژرف ترين جاي معبد وارد مي شود،جايي كه هميشه شعله ها در حال سوختن بودند،جايي كه هميشه پر نور بود،جايي كه زيارتگاه واقعي در آنجاست،جايي كه مأمن خدايان بود.
براي طي اين فرايند طبيعي احتياجي به آينده نيست.شما بايد به طور طبيعي در همين لحظه زندگي كنيد.لحظه بعدي خودش مي آيد.درست مانند كودكي كه رشد مي كند و يك جوان بالغ مي شود.هيچ نيازي به برنامه ريزي ندارد.همه چيزها به سادگي اتفاق مي افتند.همانند يك رودخانه كه جاري مي شود و به اقيانوس مي رسد-درست به همان صورت جاري مي شويد و به انتها مي رسيد،به اقيانوس.اما بايد طبيعي باقي بمانيد،شناور در لحظه.هر بار كه شروع به فكر كردن درباره آينده،جاه طلبي ها و آرزوهايتان مي كنيد اين لحظه را از دست مي دهيد.از دادن لحظه ها باعث گمراهي ميشود،چون هميشه فقدان چيزي را احساس مي كنيد،يك شكاف و كمبود.
اگر يك كودك دوران طفوليتش را به خوبي سپري نكرده باشد اين قسمت به دوران جوانيش منتقل مي شود_پس كجا بايد برود؟بايد اين مرحله را نيز گذراند و زندگي كرد.وقتي كه يك بچه در سن چهار سالگي مي رقصد،اين طرف و آن طرف مي پرد،پروانه ها را شكار مي كند زيباست.ولي وقتي كه يك جوان بيست ساله به دنبال پروانه ها بدود حتما ديوانه است_بايد او را راهي بيمارستان كنيد،ناراحتي رواني دارد.اين كارها در چهار سالگي هيچ اشكالي نداشتند،بايد به طور طبيعي انجام مي شدند،انجام آنها كاملا صحيح بود.اگر كودكي به دنبال پروانه ها بدود مشكلي در بين نيست ولي اگر در بيست سالگي پروانه ها را دنبال كند به سلامت رواني او شك مي كنيد.فكر مي كنيد كه هنوز بزرگ نشده است.بدن رشد كرده ولي ذهن عقب مانده است.بايد جايي در دوران كودكي او كه فرصت نيافته تا آنرا به طور كامل زندگي كند مانده باشد.اگرانسان دوران بچگي خود را به طور كامل زندگي كند تبديل به يك انسان جوان،زيبا و سرزنده مي شود كه دوران كودكي اثر مخربي بر زندگيش نمي گذارد.او دوران كودكي را مانند پوست انداختن يك مار كنار مي گذارد و با انداختن آن تازه مي شود،فراست و باهوشي يك جوان را داراست و ديگر عقب مانده به نظر نمي رسد.
دوران جواني را به طور كامل زندگي كنيد و به حرف اين مراجع قديمي و كهنه گوش نكنيد،آنها را از سر راه خود دور كنيد_چون آنها جواني را كشته اند و آنرا ممنوع كرده اند.آنها بر عليه روابط جنسي هستند و اگر جامعه اي با اين گونه روابط ضديت داشته باشد،سكس همه زندگي شما را احاطه مي كند،تبديل به سم مي شود.با آن زندگي كنيد!از آن لذت ببريد!
در سنين چهارده تا بيست و يك سالگي يك پسر در اوج توانائي جنسي قرار دارد.در حقيقت در نزديكي هفده و يا هجده سالگي او به بيشترين نيروي خود مي رسد.هيچ وقت در زندگي به اين اندازه ازنظر جنسي قدرتمند نيست و اگر اين لحظات را از دست بدهدديگر نخواهد توانست به چنين انزال فوق العاده اي برسد.
اين نكته هميشه براي من يك معضل بوده است،چون جامعه شما را تحت فشار قرار مي دهد كه تا سن بيست و يك سالگي مجرد بمانيد_اين بدان معني است كه بزرگترين امكان رسيدن به سكس،آموختن سكس و وارد شدن به سكس از دست مي رود.وقتي كه به سن بيست و دو يا بيست و سه سالگي مي رسيد از لحاظ جنسي ديگر پير شده ايد.در هفده سالگي در اوج بوديد،قدرت جنسي زيادي داشتيد،به گونه اي كه انزال شما در تك تك سلولهايتان نفوذ مي كرد.تمام بدن شما زير بارش ازلي سعادت و بركت قرار مي گرفت.به خاطر داشته باشيد كه وقتي من مي گويم از طريق سكس مي توان به سامادهي و آگاهي برتر رسيد آن را براي هفتاد ساله ها نمي گويم.براي كساني مي گويم كه هفده سال بيشتر ندارند.افراد مسني نزد من مي آيند و در باره كتابم"از سكس به آگاهي برتر"از من مي پرسند كه:" ما كتاب شما را خوانديم ولي هيچ گاه به چيز هايي كه شما گفته بوديد نرسيديم."چگونه مي توانيد برسيد؟شما زمان را از دست دادهايد،و ديگر نمي توان چيزي را جايگزين آن كرد.من مسئول آن نيستم.جامعه تان و شما كه به آنها گوش داده ايد مسئوليد.
اگر در سنين چهارده تا بيست و يك سالگي به بچه ها اجازه داده شود تا آزادانه روابط جنسي داشته باشند،كاملا آزادانه،ديگر هيچ وقت از بابت سكس دچار رنجش و پريشاني نخواهند شد.كاملا آزاد خواهند بود.ديگر مجله هاي سكسي را نگاه نخواهند كرد،ديگر عكس هاي زشت و مستهجن را در گنجه و يا لاي انجيل پنهان نخواهند كرد.ديگر مزاحم خانم ها نخواهد شد.اين كارها زشتند اما شما به تحمل آنها ادامه مي دهيد و احساس نمي كنيد كه چه اتفاقاتي دارد رخ مي دهد،چرا همه مردم دچار اختلالات عصبي هستند.چيزي در درون شما ناتمام باقي مانده است.هيچ چيز به اين اندازه زشت نيست كه يك فرد مسن با نگاه هاي شهوت آلود به ديگران بنگرد.اين زشت ترين چيز بر روي زمين است.حالا بايد چشمان او معصوم شده باشند ديگر بايد كارش تمام شده باشد.منظور من اين نيست كه سكس چيز كثيف و زشتي است،به اين نكته توجه كنيد من نمي گويم كه سكس زشت است.سكس در زمان و فصل خودش زيباست ولي خارج از آن زشت است.انرژي جنسي اگر در نزد يك انسان نود ساله وجود داشته باشد بيماري است.به همين خاطر است كه مردم مي گويند""پيرمرد كثيف""واقعا پديده كثيفي است.يك جوان زيبا و پر از انرژي جنسي است.جلواي از انرژي و زنده دلي.ولي يك آدم پير كه داراي تمايلات جنسي باشد نشان دهنده آن است كه قسمتي از عمرش را زندگي نكرده است.بيانگر يك قسمت خالي و نابالغي است.او فرصتها را از دست داده و حالا كاري از دستش بر نمي آيد.در ذهنش شروع به خيالپردازي و سرگرداني درباره سكس مي كند.به خاطر داشته باشيد كه يك جامعه درست بين سنين چهارده تا بيست و يك سالگي آزادي كامل را در مورد روابط جنسي به افرادش مي دهد،و به طور خودكار افراد جامعه كمتر جذب امور جنسي مي شوند.بعد از يك مدت هيچ سكسي وجود نخواهد داشت.هنگامي كه وقت آن رسيده بود امور جنسي را تجربه كنيد و وقتي كه زمان آن به پايان آمد رهايش كنيد.ولي فقط زماني مي توانيد اين كار را بكنيد كه آن را به طور تمام و كمال زندگي كرده باشيد،در غير اين صورت نميتوانيد فراموشش كنيد و از آن درگذريد.پيوسته با شماست تبديل به يك زخم دروني مي شود.
من به مردم در شرق توصيه مي كنم كه به حرف مراجعتان گوش ندهيد به هر چه كه مي گويند گوش خود را به طبيعت بسپاريد.هر زمان كه طبيعت به شما مي گويد كه زمان عاشق شدن است،عاشق شويد و وقتي كه مي گويد زمان چشم پوشي كردن و كنارگذاشتن فرا رسيده آنرا كنار بگذاريد و همينطور به حرف روانكاوان و روانشناسان جاهل در غرب نيز توجهي نكنيد.هر چند آنها داراي دستگاه هاي پر زرق و برقي هستند_جانسون و ديگران_و هر چند كه معاينات و آزمايشهاي گوناگوني را انجام داده اند،ولي هيچ چيز از زندگي نمي دانند.
حقيقتا من شك دارم كه اين مسترها و جانسون ها و كينسيزها تماشاگران جنسي نبوده باشند.آنها خودشان از نظر جنسي بيمار هستند،در غير اين صورت چطور ممكن است كه كسي هزاران آلت تناسلي را با دستگاه هاي مختلف نگاه كند تا ببيند به هنگام مقاربه در زنان چه اتفاقي مي افتد؟چه كسي به خود زحمت اين كار را مي دهد؟چه چرندياتي!اما وقتي امور از مسير اصلي خود منحرف شوند وقوع اينگونه مسائل اجتناب ناپذير است.امروزه مسترها و جانسون ها متخصص شده اند،آخرين مراجع صلاحيت دار.اگر هر نوع مشكل جنسي داشته باشيد به آنها مراجعه مي كنيد.من احتمال مي دهم كه آنها جواني شان را از كف داده اند و زندگي جنسي خود را به طور كامل به اتمام نرسانده اند.دي يك جايي چيزي از قلم افتاده و آنها با اين نيرنگها آنرا پر مي كنند.
و اگر چيزي رنگ و بوي علمي به خود بگيرد شما مي توانيد هرطور كه مي خواهيد از آن استفاده كنيد.حالا وسائل كاذب و مصنوعي ساخته اند،آلتهاي تناسلي الكتريكي،و اين آلتهاي الكتريكي داخل واژنهاي واقعي را مي لرزانند.آنها سعي مي كنند تا دريابند چه اتفاقي درون آن رخ مي دهد،حالت انزال بيشتر مربوط به چه قسمتي از آلت تناسلي است، چه هورمونهايي جاري مي شوند و چه هورمونهايي خارج نمي شوند،يك زن تا چه مدت روابط جنسي داشته باشد.آنها مي گويند كه يك زن تا آخرين لحظات حتي در بستر مرگ نيز جماع كند.
در حقيقت عقيده آنها اين است كه بعد از دوران يائسگي يعني بعد از چهل و نه سالگي يك زن مي تواند بهتر از هر زمان ديگري روابط جنسي داشته باشد.چرا اينگونه فكر مي كنند؟دليل آنها اين است كه يك زن قبل از چهل و نه سالگي هميشه از حامله شدن در هراس است.حتي اگر قرص هاي ضد بارداري مصرف كرده باشد،چون هيچ كدام از اين قرص ها صد در صد مطمئن نيستند.در چهل و نه سالگي هنگامي كه يائسگي فرامي رسد و قاعدگي متوقف مي شود.ديگر ترسي وجود نخواهد داشت.يك زن كاملا آزاد است.اگر اين عقايد گسترش پيدا كند.زنها تبدبل به موجوداتي خون آشام مي شوند و پير زنان مردان را شكار مي كنند،چون ديگر از چيزي واهمه ندارند و منابع ذي صلاح نيز آنها را تاييد مي كنند.در واقع بر اين عقيده اند كه حالا زمان مناسب براي لذت جنسي بدون هيچ گونه احساس مسئوليتي فرا رسيده است.
آنها درباره مردان نيز چنين نظري دارند.در تحقيقاتشان به مردي برخورد كرده بودند كه در سن شصت سالگي قادر بود تا پنج بار در روز نزديكي كند.به نظر مي رسد كه مرد عجيب و غريبي است.بايد مشكلي در هورمونها و بدن او وجود داشته باشد.در شصت سالگي!طبيعي نيست.چون تا آنجا كه من مي دانم_اين را به خاطر تجربيات شخصي ام در زندگي هاي گذشته كه به خاطر مي آورم مي گويم_در چهل و نه سالگي يك مرد عادي و طبيعي ديگر علاقه اي به زنان از خود نشان نمي دهد.علاقه از بين مي رود همانطور كه آمده بود مي رود.
هر چيزي كه روزي مي آيد بايد برود.هر چيزي كه روزي بالا مي رود بايد سقوط كند.هر موجي كه پديدار مي شود بايد ناپديد شود،بايد زماني براي از بين رفتن آن وجود داشته باشد.در چهارده سالگي مي آيد در نزديكي چهل و نه سالگي مي رود.ولي مردي كه در شصت سالگي مي تواند پنج بار در روز مقاربه كند حتما ايرادي دارد.يك چيزي خيلي خيلي اشتباه است.عملكرد بدن او درست نيست.داراي نوع ديگري ضعف جنسي است.وقتي كه يك پسر چهارده ساله هيچ نوع نياز جنسي ندارد و يا يك پسر هجده ساله از خود رغبتي نشان نمي دهد مشكلي وجود دارد، بايد تحت درمان قرار بگيرد.وقتي يك مرد شصت ساله نيز به پنج بار نزديكي در روز نياز دارد باز هم مشكلي است.سيستم بدن او به هم ريخته،به طور طبيعي و صحيح كار نمي كند.
اگر كاملا در لحظه زندگي كنيد،احتياجي نيست تا از آينده بهراسيد.اگر كودكي خود را به طور تمام و كمال زندگي كنيد شما را به يك جواني درست و بالغ مي رساند.به سرزندگي،روان بودن و سرشاري،به يك اقيانوس وحشي انرژي.و اگر جواني خود را نيز به شيوهاي صحيح زندگي كنيد شما را به سكون،آرامش و يك زندگي بي سر و صدا مي رساند.شما را به كنكاش مذهبي مي كشد.به اينكه، زندگي چيست؟فقط زنده بودن كافي نيست،انسان بايد به عمق راز و رمز حيات نفوذ كند.يك زندگي ساكت و آرام شما را به لحظات مراقبه وارد مي كند و مراقبه شما را به كنارگذاشتن هر آنچه كه حالا غير قابل استفاده است رهنمون مي گردد.تمام زندگي به صورت زباله و آشغال در نظرتان جلوه مي كند،فقط يك چيز هميشه ارزشمند باقي مي ماند و آن نيز آگاهي شماست.
به هنگام هفتادسالگي وقتي كه براي مرگ آماده ايد.اگر به درستي زندگي كرده باشيد،درلحظه،هيچ چيز را براي آينده به تعويق نينداخته باشيد،هيچ گاه براي آينده خيالبافي نكرده باشيد،هر طور كه بوده فقط در حال زندگي كرده ايد_نه ماه قبل از مرگ از وقوع آن آگاه مي شويد.به آگاهي زيادي دست پيدا كرده ايد،حالا مي توانيد ببينيد كه مرگ در راه است.بسياري از افراد روحاني مرگ خود را پيش بيني كرده اند،ولي من تا به حال به نمونه اي برخوردنكرده ام كه توانسته باشد مرگ خود را زودتر از نه ماه پيش بيني كند.درست نه ماه قبل انسانهاي آگاه و كساني كه گذشتهء شان آنها را به هم نريخته باشد آنرا احساس مي كنند.كسي كه هيچ وقت به آينده نمي انديشد به گذشته نيز فكر نمي كند،آنها با هم هستند. گذشته و آينده به يكديگر مرتبطند،به يكديگر گره خورده اند.وقتي به آينده فكر مي كنيد چيزي نيست جز انعكاس گذشته و وقتي به به گذشته مي انديشيد چيزي نيست جز برنامه ريزي براي آينده_آنها در كنار هم هستند.لحظه حال خارج از هر دوي آنهاست_انساني كه در اين لحظه و در اينجا زندگي مي كند نه گذشته و نه آينده او را به هم نمي ريزند.بدون احساس سنگيني آن دو باقي مي ماند.باري براي حمل كردن ندارد،بدون وزن حركت مي كند.تحت تأثير جاذبه نيست.در حقيقت راه نمي رود پرواز ميكند.داراي دو بال است.قبل از اينكه بميرد،درست نه ماه قبل، از آن آگاه مي شود.
از آن لذت مي برد و آنرا جشن مي گيرد.به همه مي گويد:"كشتي من دارد مي آيد و من فقط براي مدت زمان اندكي در كنار ساحل مي مانم.به زودي به خانه خود مي روم.اين زندگي بسيار زيبا بود،يك تجربه حيرت انگيز.من عشق ورزيدم،آموختم،زندگي كردم و غني شدم.با دستان خالي به اينجا قدم گذاردم و با تجربه هاي بسيار عالي اينجا را ترك مي كنم.با بلوغ و پختگي فراوان."بابت تمام اتفاقاتي كه براي او افتاده شكرگزاري مي كند.خوب و بد_درست و نادرست.چون او از همه آنها درس گرفته است.نه تنها از وقايع خوب كه حتي از حادثه هاي بد.از افراد نيكوكاري كه با آنها برخورد داشته چيزهايي ياد گرفته و همين طور از گنهكاران،بله حتي از آنها.همه به او كمك كرده اند.كساني كه از او دزدي مي كرده اند به او كمك كرده اند،كساني هم كه او را ياري مي دادند به او كمك كرده اند.كساني كه دوست بوده اند كمك كرده اند كساني كه دشمن بوده اند هم كمك كرده اند.همه و همه به او كمك كرده اند.تابستان و زمستان،سيري و گرسنگي،همه چيز كمك كرده است.انسان مي تواند براي همه چيز شكرگزار باشد.
زماني كه براي همه چيز شكرگزار باشد و آماده براي مرگ،مي تواند براي فرصتي كه به او داده شده جشن بگيرد و مرگ در برابرش زيبا مي شود.ديگر مرگ دشمن نيست بهترين دوست است.چون نقطه اوج زندگي است.بالاترين مكاني كه زندگي به آن مي رسد.مرگ پايان زندگي نيست اوج آن است.چون شما هرگز زندگي را نشناخته ايد مرگ به صورت پايان به نظر مي رسد.در نزد كسي كه زندگي را شناخته است،مرگ بالاترين نقطه است،اوج است،حد اعلي است،تكميل زندگي است.زندگي با آن تمام نمي شود.در حقيقت زندگي در آن شكوفا مي شود.مرگ گل زندگي است.ولي براي درك زيبايي مرگ بايد براي آن آماده باشيد،بايد هنر آنرا بياموزيد.
|
حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام:
وقتی محيط اجتماع آلوده و ناپاک شد سجايای انسانی و فضائل اخلاقی بی رونق و زيان آور می شود و برعکس رذائل و ناپاکی در جامعه رايج و سودبخش می گردد |
باگوان شری راجنيش
، راجنيش چندراموهان در سال 1931 درشهری کوچک به نام کاچوارا در هندمرکزی به دنيا آمد."باگوان"به معنی شخص ملکوتی و مقدس و "شری" به معنای مرشد است.وی در اواخر حياتش نام خود را به اشو تغيير داد.
مذهب والدين او جينيسم بود.اگر چه اشو در تمام طول عمرش خود را به هيچ دين و فرقه مذهبی وابسته نمی دانست.او در تاريخ 21 مارس سال1953 در سن21 سالگی به"سامادهی"(رسیدن به روشن بينی که در آن روح انسان با روح هستی يگانه می گردد.)رسید.راجنيش درجه فوق ليسانس خود را در رشته فلسفه از دانشگاه سوگار اخذ نمود.او به مدت 9سال مشغول به تدريس فلسفه در دانشگاه جبال پور بود و به طور هم زمان،به عنوان يک استاد مذهبی فعاليت ميکرد.او در سال 1966 تدريس را کنار گذاشت و تمام توجهش را به تربيت سانياسینهايش (مريدانش) و همچنين سخنرانی های خود معطوف ساخت.اشو يک آپارتمان در شهر بمبئی داشت که معمولاً در آنجا اشخاص و گروه های کوچک را ملاقات می کرد و به عنوان يک استاد روحانی به راهنمايی دوستدارانش می پرداخت.در سالهای نخستين بيشترين سانياسینهای او را اروپاييان و هنديان تشکيل می دادند.
در سال 1974 اشو به سمت شهر پونا در جنوب بمبئی مهاجرت نمود.گروههای مخالف ادعا می کنند که اين تصميم به دليل افزايش مخالفتهای عمومی در بمبئی بر عليه وی اتخاذ شد.در واقع هدف اشو از اين مهاجرت بنا کردن يک آشرام(محل تدريس)بود تا بتواند محلی بزرگتر و راحتتر که دارای تسهيلات بيشتری جهت تربيت شاگردانش باشد را ايجاد کند.آين آشرام از دو قسمت که در مجاورت هم قرار داشتند و مساحت هر کدام به حدود 24،000متر مربع می رسید تشکيل شده بود و در يکی از مناطق اعيان نشين پونا به نام پارک کوريگون قرار داشت.تخمين زده می شود که حدود 50،000 نفر از غربيانی که درجستجوی روشن بينی به کمک يک استاد روحانی بودند از اين محل ديدن کرده اند.
در سال1979 اشو از هجرتش به عنوان حرکتی جهت حفظ نسل بشر نام برد.او گفته بود"اگر ما نتوانيم در 20 سال آينده انسان نوينی خلق کنيم،انسانيت هيچ آينده ای نخواهد داشت.فقط زمانی می توانيم جلوی خودکشی همگانی را بگيريم که انسان جديدی بيافرينيم."او يکسری آموزشهای روحانی تلفيقی را ارائه کرد که ترکيبی بود از هندوئيسم،جينيسم،ذن،بوديسم،تائويسم،مسیحيت،فلسفه يونان قديم،بسیاری از عقايد و رسوم مذهبی و فلسفی،روانشناسی،روشهای جديد درمانی مديتيشن و غيره....
در سال 1980 او توسط يک هندوی بنيادگرا در يکی از سخنرانيهای صبحگاهيش با چاقو هدف حمله قرار گرفت.به دليل بی کفايتی پليس اين تروريست تبرئه شد.در سال 1981او با بی ميلی هندوستان را به دليل درمان بيماری و برخورداری از امکانات پزشکی پيشرفته تر ترک کرد و راهی آمريکا شد.گروهی که همراه او بودند در زمينی به مساحت 26000 کيلومتر مربع در مزرعه "بيگ مادی" در نزديکی آنتولوپ ايالت اريگون که سانياسینهايش به مبلغ 6 ميليون دلار خريداری کرده بودند ساکن شدند.نام اين مزرعه به راجنيش پورام(عصاره راجنيش)تغيير پيدا کرد.يک جاده متروک و کوچک به طول 20 مايل از آنتلوپ تبديل به شهرکی پررونق با 3،000 نفر جمعيت شد.يک باند فرودگاه به طول 4،500 فوت،يک مخزن آب به مساحت 180،000 متر مربع و يک تالار گردهمايی به مساحت 88،000 فوت مربع دائر گرديد.بسیاری از مردم محلی از ايجاد چنين مرکزی در بين خودشان به دليل تفاوتهای دينی و فرهنگی ناراضی بودند.بازتاب اين نارضايتی به صورت ندادن مجوز احداث ساختمان به طرفداران اشو نمود پيدا کرد.تعدادی ساختمان بدون کسب مجوز در مزرعه بر پا شد و هنگامی که مقامات رسمی تصميم به جلوگيری از اين ساخت و سازها گرفتنداداره آنها بوسیله افراد نا معلومی به آتش کشيده شد.زمانی که درخواستهای سانياسینها کراراً از سوی مقامات رد شد تعدادی از آنها به عضويت شورای شهر در آمدند.نام شهرآنتلوپ به شهر راجنيش تغيير کرد.
|
تکنيکهای مثبت انديشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ايجاد کنند.اين تکنيکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمير ناخودآگاه يا زيرزمين وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بينشمان نيز عمل خواهند کرد. |
|
|
|
|
N اين مديتيشن به مدت يک ساعت به طول می انجامد و چهار مرحله دارد،سه مرحله اول همراه با آهنگ و مرحله آخر بدون آهنگ است. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله اول : پانزده دقيقه بدنٍ خود را كاملاً رها و شل كنيد و اجازه دهيد آرامآرام شروع به لرزيدن كند، در عين حال احساس كنيد انرژي از پاهاي شما به سوي بالا در حال حركت است. كاملاً رها و آزاد باشيد و با اين لرزش يكي شويد. چشمان خود را آنطور كه راحت هستيد باز يا بسته نگاه داريد.
|
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله دوم : پانزده دقيقه به رقص و سماع بپردازيد... هر طور كه دوست داريد. اجازه دهيد كل بدنتان آنگونه كه تمايل داريد حركت كند. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله سوم : پانزده دقيقه چشمان خود را ببنديد و در حال نشسته يا ايستاده، ساكن و بيحركت باقي بمانيد... در عين حال هر آنچه درون و بيرون وجودتان رخ ميدهد را نظاره كنيد. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله چهارم : پانزده دقيقه با چشماني بسته به آرامي دراز بكشيد و بيحركت باقي بمانيد. درصورتي كه تمايل به انجام مديتيشن كونداليني داريد بايد اجازه دهيد لرزيدن، خودبخود اتفاق بيفتد نه اينكه خودتان اين كار را انجام دهيد. آرام باشيد و احساس كنيد كه اين لرزش در حال اتفاق افتاده است و هنگامي كه لرزشي خفيف در بدنتان اتفاق افتاد به شدت يافتن آن كمك كنيد، از آن لذت ببريد و به آن خوشامد بگوييد ولي هرگز سعي نكنيد به صورت مصنوعي آن را به وجود آوريد. اگر اين لرزش خودبخود نباشد اين مديتيشن به صورت تمريني فيزيكي درخواهد آمد. در اين صورت اين لرزش تنها در سطح وجود شما رخ ميدهد و به درونتان نفوذ نميكند و در درون كاملاً جامد و بيحركت باقي خواهيد ماند. منظور من از لرزيدن، لرزيدن با تمام وجود است به طوري كه جموديت وجودتان شروع به لرزش و ذوب شدن كند و به آرامي تبديل به جرياني سيال شود. در اين صورت بدن شما نيز از اين وضعيت تبعيت خواهد كرد. در اين حالت ديگر هيچ لرزانندهاي وجود نخواهد داشت و تنها لرزيدن وجود دارد و بس.
|
|
|
| |||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
N مديتيشن ديناميک: جشن و رهاسازی مديتيشن پديدهای است که با انرژی سر و کار دارد. در مورد انواع مختلف انرژی يک نکته اساسي وجود دارد و آن اين است که انرژي هميشه ميان دو قطب متفاوت و متضاد حرکت ميکند. در واقع اين تنها راهي است که انرژي را ميتوان به حرکت درآورد و هيچ راه ديگري نيز وجود ندارد. براي فعالسازي هر نوع انرژي قطب مخالف مورد نياز است. درست مثل الکتريسيته که با وجود قطب مثبت و منفي جريان مييابد و درصورتي که تنها قطب منفي يا فقط قطب مثبت وجود داشته باشد، الکتريسيته جريان نمييابد. براي اين جريان هر دو قطب مورد نياز است و هنگامي دو قطب مخالف با هم ملاقات ميکنند، الکتريسيته جاري ميشود و جرقه زده ميشود. اين نکته در مورد تمامي پديدهها در زندگي مصداق دارد. براي مثال جريان زندگي و حيات، ميان مرد و زن که دو قطب مخالف هستند وجود دارد. زن براي مرد قطب انرژي حيات محسوب ميشود و در عين حال مرد نيز براي زن قطب مخالف به حساب ميآيد و ميان اين دو قطب جرياني از انرژي برقرار ميشود و به همين علت است که مرد و زن به نظر يکديگر جالب و جذاب ميرسند. با مردِ تنها حيات متوقف خواهد شد، درست همانطور که با زن تنها نيز زندگياي وجود نخواهد داشت. ميان مرد و زن نوعي تعادل وجود دارد و ميان اين دو قطب متضاد و دو ساحل، رودخانه زندگي در جريان است. در مديتيشن نيز مساله قطبهاي متضاد بسيار مهم است. ذهن منطقي است، به اين معني که داراي حرکتي خطي است، درحالي که زندگي داراي حرکتي زيگزاگ است و دائماً قطب مخالف منفي به قطب مثبت و از قطب مثبت به قطب منفي در نوسان است و به اين سان جريان دارد. ذهن حرکتي خطي و ثابت دارد و دائماً قطب مخالف را انکار و نفي ميکند. بنابراين هر آنچه ذهن بيافريند در آن از يک چيز استفاده شده است. براي مثال اگر ذهن سکوت را انتخاب کند، اگر ذهن از شلوغي و سرو صداي بازار خسته شود و تصميم بگيرد تا سکوت را تجربه کند به هيماليا خواهد رفت. ذهن ميخواهد ساکت باشد و هرگونه صدا حتي آواز پرندگان نيز او را ناراحت ميکند بنابراين او سکوت هيماليا را انتخاب ميکند و قطب مقابل را کاملا انکار و نفي ميکند. در حالي که انساني که به هيماليا فرار کرده و به جستجوي سکوت است و قطب مخالف را ناديده ميگيرد، آرام آرام کرخت و بيحس ميشود و از درون خواهد مرد. هر چه بيشتر اين انسان تلاش کند تا ساکت باقي بماند کرخت تر و بيحستر خواهد شد زيرا زندگي هميشه ميان دو قطب متضاد در جريان است و در صورت وجود يک قطب از جريان ميايستد. البته نوع کاملا متفاوتي از سکوت هست که ميان دو قطب متضاد وجود دارد. نوع اول سکوت، سکوت مرده است؛ دقيقا مانند سکوتي که انسان در گورستان تجربه ميکند. يک انسان مرده نيز ساکت است ولي آيا هيچ کدام از شما دوست داريد همانند يک مرده ساکت باشيد؟ يک انسان مرده کاملا ساکت است و هيچ کس نميتواند خدشهاي به سکوت و تمرکز او وارد کند. هيچ کس نميتواند کاري بکند تا ذهن او را منحرف کند. حتي اگر تمام دنيا نيز شروع به سرو صدا کنند، در تمرکز او هيچ تغييري به وجود نميآيد. سکوت واقعي بايد هنگامي اتفاق بيفتد که شما زنده و پر از انرژي حيات هستيد. در اين صورت سکوت معنا خواهد داشت و داراي کيفيتي متفاوت خواهد بود. در اين صورت سکوت، سکوتِ مرگ نخواهد بود بلکه تعادل ظريفي ميان دو قطب متضاد است. انساني که به جستجوي يک تعادل و سکوت زنده است دوست دارد هم در بازار و هم در همياليا باشد. او علاقمند است تا به بازار برود تا از سر و صدا لذت ببرد و در عين حال به هيماليا برود تا از سکوت لذت ببرد. او با اين کار تعادلي ميان دو قطب متضاد به وجود خواهد آورد و در اين حالت تعادل باقي خواهد ماند. تعادل هرگز از راه تلاش خطي امکانپذير نيست. در واقع اين همان تکنيک مديتيشن است که در طريقت ذن به «تلاش در بيتلاشي» معروف است. در ذن هميشه واژههاي متضاد بلافاصله پس از يکديگر مورد استفاده قرار ميگيرند تنها به اين دليل که شما را راهنمايي کنند که رويه مديتيشن رويهاي دوگانه است نه خطي. در واقع قطب مقابل نبايد ناديده انگاشته يا طرد شود بلکه لازم است تا اين قطب نيز جذب و حل شود و مورد استفاده قرار گيرد. در صورتي که قطب متضاد ترک شود هميشه به صورت باري بر دوش شما باقي خواهد ماند و در واقع تمام آن چيزي که ميتوانستيد تجربه کنيد را تجربه خواهد کرد. «بيتلاشي» يعني انجام ندادن کاري و به نوعي حالت انفعالي داشتن. «تلاش» يعني انجام دادن کاري و فعال بودن، و لازم است هر دو همراه با هم باشند. هر آنچه ميتوانيد را به انجام برسانيد ولي به صورت يک فاعل باقي نمانيد دراين صورت خواهيد توانست هر دو را بدست آوريد. در دنيا باشيد و در آن زندگي کنيد ولي هويت خود را با دنيا اشتباه نگيريد و به صورت بخشي از آن درنياييد. در دنيا زندگي کنيد ولي هرگز اجازه ندهيد دنيا وارد شما شود و درون شما زندگي کند. در اين صورت خواهيد توانست اين تضاد را دريابيد و آن را جذب کنيد... اين درست کاري است که من انجام ميدهم. «مديتيشن فعال» خود نوعي تضاد است، زيرا در آن فعال بودن و عين حال در مديتيشن بودن که خود نوعي ترک فعاليـت و سکوت است هر دو با هم وجود دارد.
|
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله اول : ده دقيقه با سرعت و شدت از بيني نفس بکشيد و اجازه دهيد اين نوع نفس کشيدن با شدت هرچه تمامتر و به صورت نامنظم ادامه پيدا کند. مهم اين است که هوا به صورت عميق وارد ريههاي شما شود. هر چه مي توانيد سرعت نفس کشيدن را بالا ببريد و اطمينان حاصل کنيد که هوا به طور عميق وارد ريههايتان مي شود. در عين حال توجه داشته باشيد که عضلات بدنتان منقبض باقي نمانند و گردن و شانههايتان کاملا رها و آزاد باشند. اين کار را آنقدر ادامه دهيد که احساس کنيد با نفسهايتان يکي شده ايد. در اين هنگام انرژي در بدنتان شروع به حرکت ميکند و اين حرکتِ انرژي بدن شما را حرکت خواهد داد. اجازه دهيد اين حرکت در بدنتان اتفاق بيفتد و حتي از آن براي تحريک انرژي بيشتر نيز استفاده کنيد، حرکت دادن بازوها و بدنتان به صورت طبيعي باعث تحريک و بيدار شدن ميزان بيشتري از انرژي خواهد شد. بيدار شدن اين انرژي را احساس کنيد. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله دوم : ده دقيقه بدنتان و هر آنچه در آن اتفاق ميافتد را دنبال کنيد. بدنتان را رها باقي گذاريد تا هر آنچه در آن وجود دارد ابراز شود و بيرون بريزد... کاملا رها و آزاد باشيد... اجازه دهيد هر آنچه لازم است بيرون ريخته شود و آزاد گردد. فرياد بزنيد، آواز بخوانيد، بخنديد، گريه کنيد، بالا و پايين بپريد، برقصيد و بلرزيد... هيچ چيز را درون خود نگاه نداريد و تمام بدنتان را حرکت دهيد. اغلب اوقات با اندکي حرکت از طرف خودتان آرام آرام حرکات طبيعي و خودبخودي بدن آغاز مي شود. به هر صورت هرگز اجازه ندهيد تا ذهنتان در آنچه رخ ميدهد دخالت کند و به خاطر داشته باشيد که کاملا همراه با بدن خود باشيد. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله سوم : ده دقيقه در حالي که عضلات گردن و شانههايتان همچنان رها و آزاد است هر دو دست خود را بدون خم کردن آرنجهايتان بالا ببريد. در حالي که دستهايتان کاملا صاف و بالاست شروع کنيد به بالا و پايين پريدن و ذکر هو!... هو!... هو! را با صداي بلند تکرار کنيد. هر بار که به روي زمين فرود ميآييد کاملا با کف پا اين کار را بکنيد و مطمئن شويد که پاشنه هايتان نيز سطح زمين را لمس ميکنند به اين ترتيب هر تکرار اين ذکر ضربهاي خواهد بود بر چاکراي دوم در بدن شما. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله چهارم : پانزده دقيقه متوقف شويد! در هر وضعيتي که هستيد کاملا سرجايتان خشک شويد. هرگز سعي نکنيد بدنتان را در وضعيت خاصي نگهداريد. هر حرکت عمدي کوچکي حتي يک سرفه باعث به هدر رفتن جريان انرژي خواهد شد و تمام تلاشتان را نقش بر آب ميکند. شاهد و ناظر هر آنچه برايتان اتفاق ميافتد باشيد. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
مرحله پنجم : پانزده دقيقه جشن بگيريد و به شادي و سماع بپردازيد و هر آنچه از وجودتان ميگذرد را ابراز کنيد. اين سرزندگي و نشاطي که به دست آورده ايد را براي تمام مدت روز در خود به ياد آوريد. |
|
|
| ||||
|
|
|
|
اگر در جايی که مدينتيشن می کنيد نمی توانيد سر و صدا ايجاد کنيد می توانيد از جايگزين آرام اين مديتيشن استفاده کنيد.به جای اينکه اجازه دهيد تا صدا ها بيرون بريزند بگذاريد تا اين پالايش و تخليه در مرحله دوم کاملاً در حرکات بدنی اتفاق بيفتد.در مرحله سوم نيز ذکر "هو" در درون گفته شود. |
|
|
| ||||
|
| ||||
مديتيشن حالتی از بی ذهنی است.حالتی است از آگاهی بی اندازه خالص.در حالت عادی آگاهی مملو از زباله است,درست مانند آينه ای که با غبار پوشيده شده باشد.ذهن همواره پر است از هياهوی افکار در حال گذر, آرزوها,خاطره ها,هيجان ها همگی در حال عبور هستند,واقعاً که يک هياهوی دائمی در ذهن وجود دارد.
حتی در زمانی که شما در خواب هستيد مغز در حال فعاليت است,به همين دليل است که شما خواب می بينيد.ذهن هنوز در حال فکر کردن است.هنوز اسير نگرانی ها و دل مشغولی هاست.در حال آماده شدن برای فرداست.يک آمادگی پنهانی و مخفيانه برای فردا در حال رخ دادن است.
در صورتی که مديتيشن نکنيد اين حالت در شما اتفاق می افتد که درست نقطهء مقابل مديتيشن است.زمانی که افکار و آرزوها به ذهنتان هجوم نياورند,هيچ فکری به وجود نيايد و هيچ آرزويی شکل نگيرد آنگاه شما واقعاً آرام هستيد و آين آرامش همان مديتيشن است.تنها در آين آرامش است که مراقبه شناخته می شود در غير اين صورت شما هرگز نمی توانيد با ذهنی مغشوش به مديتيشن دست پيدا کنيد,چون ذهن همواره در تلاش است تا به تنهايی وجود داشته باشد.با کنار گذاشتن افکار,آرام بودن,بی اعتنايی به ذهن,با مشاهدهء افکاری که با آنها هويت می گيريد و رها کردن اين انديشه که چه هستيد می توانيد مرا درک کنيد.مديتيشن پی بردن به اين مطلب است که من ذهن نيستم.وقتی که اين آگاهی آرام آرام در وجودتان عميق و عميق تر گردد,آنگاه لحظات بزرگی در زندگيتان به وجود می آيند.لحظات سکوت,لحظات فضای خالص,لحظات وضوح,لحظاتی که هيچ چيز در درونتان در تلاتم نيست و همه چيز آرام است.در آن لحظات آرم شما قادر به درک کيستی خودتان هستيد و راز هستی را درمی يابيد.هر وقت که مديتيشن حالت طبيعی و هميشگی شما بشود روزی شگفت انگيز به وجود می آيد,روزی پر از نعمتهای بزرگ.
ذهن چيزی غير معمول است که هرگز حالت طبيعی شما نيست,اما مديتيشن حالتی طبيعی است که هم اينک در شما وجود ندارد.بهشتی گم شده است که می توانيد دوباره آنرا بيابيد.
به چشمان کودکان نگاه کنيد,آرامش و معصوميت فوق العاده ای را خواهيد ديد ولی او بايد به جامعه ملحق شود,بايد ياد بگيرد که چگونه فکر کند,چگونه حسابگری باشد,چگونه دليل بياورد و چگونه بحث کند.او مجبور است لغات,زبان و مفاهيم را ياد بگيرد و آرام آرام ارتباط خود را با آن معصوميت درونی از دست می دهد.حالا ديگر جامعه او را آلوده کرده است.او جزء موثری از اين مکانيسم شده ولی ديگر يک انسان نيست.
همء چيزی که به آن احتياج داريم اين است که يک بار ديگر آن فضا را بدست آوريم.شما قبلاً هم آنرا تجربه کرده بوديد به همين دليل هنگامی که برای اولين بار با مديتيشن آشنا می شويد شگفت زده خواهيد شد چون احساس عجيبی در وجودتان برانگيخته می شود.گويی که قبلاً هم آنرا می شناختيد,تنها آنرا فراموش کرده بوديد,ولی اگر بتوانيد مجدداً آنرا بيابيد متعلق به شما خواهد شد.
در حقيقت نمی شود آنرا گم کرد فقط می توان آنرا به فراموشی سپرد.در ابتدا ما به صورتی مراقبه وار به دنيا می آييم و سپس فکر کردن را می آموزيم,ولی ذات حقيقی ما جايی در عمق وجودمان مخفی باقی می ماند.کافی است هر روز مقداری بکنيم تا به سرچشمه برسيم.چشمهء زلال آب.برترين موفقيت در زندگی يافتن اين سرچشمه است.
اشو
۱۸۹۶
«ژان پياژه» (Jean Piaget) دانشمند بزرگ روانشناس كه روانشناسى پيشرفته از او به جاى مانده است در ۹ اوت ۱۸۹۶ در شهر «نيوشاتل» سوئيس به دنيا آمد. او از آزمايشگر هاى موثر عالم روانشناسى به شمار مى آيد كه تحقيقات گسترده اى در زمينه هوش آدمى انجام داده است. پدرش زندگى خود را وقف ادبيات اساطيرى و تاريخى «نيوشاتل» كرده بود و مادرش زنى فوق العاده باهوش، پرانرژى، مهربان ولى قدرى عصبى بود.«پياژه» اعتراف مى كند كه از پدرش آموخته است كه چگونه تمام كار ها حتى امور پيش پاافتاده را با روش هاى منظم و سيستماتيك انجام دهد.اما عدم سلامت روانى مادرش او را به تحقيق در زمينه هاى روانكاوى و روان درمانى علاقه مند كرد و اما پدربزرگش او را آنچنان تحت تاثير قرار داد كه او را به سمت مطالعه فلسفه و معرفت شناسى رهنمون شد.
دوران كودكى «پياژه» به سرعت سپرى شد و او به موضوعاتى مانند مكانيك پرندگان، فسيل ها و صدف هاى دريايى در حالى علاقه مند شده بود كه هفت سال بيش نداشت.
خيلى زود به دانش آموزى تشنه علم و فعال بدل شد و در ۱۰ سالگى اولين مقاله اش منتشر شد و بدين منوال در سن ۲۲ سالگى در رشته علم از دانشگاه نيوشاتل با اخذ مدرك دكترا فارغ التحصيل شد.
پس از آن در زمستان سال ۱۹۱۹ به پاريس رفت و مدت دو سال در دانشگاه سوربن سر كلاس هاى روان درمانى حاضر شد و در اين مدت روش هاى گوناگون مصاحبه با بيماران روانى را آموخت. در اين زمان بود كه «تئودور سيمون» از «پياژه» دعوت كرد تا در آزمايشگاه «بنيت» در پاريس مشغول به كار شود و او در اين مدت به اصلاح روش هاى استدلال «برت» پرداخت. در همين زمان بود كه «پياژه» تحقيق درباره روش هاى تعقل و استدلال كودكان را آغاز كرد و قريب دو سال پرسيدن سئوالات متنوع از كودكان و محول كردن وظايفى به آنها كه به شناخت روابط على معلولى منجر مى شد درباره استدلال شفاهى كودكان معمولى به پژوهش پرداخت. پس از انجام اين پژوهش «پياژه» ديگر به اطمينان مى دانست كه شاخه علمى مورد علاقه اش كدام است و بدين گونه او تمام ذهن خود را به روانشناسى تجربى و استنباطى معطوف كرد.او در اين راه مقالات زيادى به رشته تحرير درآورده بود كه به علت جوانى اش نتوانست بسيارى از آنها را بى دردسر به چاپ برساند. او در طول تمام زندگى اش با آهنگى بسيار سريع پيشرفت كرد و در سال ۱۹۲۱ به افتخار بزرگ نائل شد و به سمت مدير امور مطالعاتى موسسه «ژان ژاك روسو» در ژنو منصوب شد. او در دو سال اول حضورش به مطالعه درباره سلامت روان كودكان پرداخت كه حاصل آن ۵ جلد كتاب روانشناسى كودك بود. در خلال همين دوران بود كه با يكى از دانشجويان در موسسه به نام «والنتين چاتنى» «Valentine Chatenay» ازدواج كرد.
در سال ،۱۹۲۵ او صاحب كرسى استادى در دانشكده فلسفه دانشگاه نيوشاتل شد و مامور به وظايف ذيل شد. تدريس روانشناسى، فلسفه، علم و برگزارى سمينار فلسفه و جامعه شناسى. در حالى كه او به شدت درگير انجام امور فوق بود، اولين دخترش به دنيا آمد و در سال هاى ۱۹۲۷ و ۱۹۳۱ هم صاحب يك دختر ديگر و يك پسر شد. با به دنيا آمدن فرزندانش او زمان قابل توجهى در روز را در كنار بچه هايش مى گذراند و به كمك همسرش عكس العمل ها و رفتارهاى آنها را ثبت و مشاهده مى كردند. او پس از اين مشاهدات به اين نتيجه رسيد كه در روانشناسى كودك بهتر است از روش هايى استفاده كرد كه خود كودك با ذهن و فكر كودكانه اش بتواند در آن شركت كرده و يا آن را تغيير دهد. او همچنين از مشاهدات شخصى اش از فرزندانش كشف كرد كه در بين دوران ۶ ماهگى و ۱۰ ماهگى، كودك ناپديد شدن اشياى واقع در ميدان ديدش را درك نمى كند. در سال ،۱۹۲۹ پياژه به دانشگاه ژنو بازگشت و مطالعاتش در زمينه روانشناسى كودك را در اندازه هاى بزرگتر ادامه داد. او در طول زندگى اش در ژنو صاحب مقام ها و مناصب مختلفى بود. با شروع جنگ جهانى او آهنگ تحقيقاتش را سريع تر كرد چرا كه نگران بود مبادا تحقيقات چندين و چند ساله اش ناتمام باقى بماند. اين اتفاق به نگارش مقاله اى در باب معرفت شناسى ژنتيك منجر شد و او كه طبق برنامه زمان بندى شخصى اش قرار بود فقط پنج سال اول را صرف تحقيق و مطالعه درباره كودكان كند مجبور شد ۳۰ سال بعد را در راه تكميل مطالعات آن پنج سال به تحقيق بپردازد. «پياژه» در زندگى شخصى اش مردى فعال و باانرژى بود و از شهرت بسيار لذت مى برد و صاحب كشف هاى بسيارى است. او در دانشگاه هاى متعددى به تدريس فلسفه روانشناسى كودك و تاريخ پرداخت. امروزه نظريه بسط ادراك در بسيارى از مدارس پيش دبستانى كاربرد دارد. «پياژه» كه يكى از صد شخصيت برتر قرن بيستم به شمار مى رود در ۱۷ سپتامبر ۱۹۸۰ چشم از جهان فرو بست.
شما توقع انجام كاري هست كه تمايلي به انجامش را نداريد ، دلتان مي خواهد " نه " بگوييد ، اما احساس اضطراب مي كنيد ، احساس فشار مي كنيد ، مي خواهيد خود را انساني موافق و اهل تشريك مساعي نشان دهيد.
This is nice - finding positive out of every negative - which we don't
always manage to do.
| مجله تنديس - شماره شماره چهل و چهار - ۲۷ بهمن ۱۳۸۳ | ||
| نويسنده : پريس تنظيفي سومين دوسالانه نقاشي جهان اسلام | ||
|
|
مجله تنديس - شماره شماره پنجاه و نه - ۱۲ مهر ۱۳۸۴ | ||||
| نويسنده : نادر فاطمي | ||||
|
برخي اسطوره شناسان بر اين باورند كه اسطوره از نظر سير تاريخي متقدم بر دين است. يعني با رشد و تكامل ذهن انسان در زماني كه اساطير جاي اعتقادات مذهبي و اديان را نزد بشر داشتند به مرور باورهاي ديني شكل گرفت. اسطوره اي نيست كه پرده از رازي بر ندارد. اسطوره پژوهان با رازگشايي اساطير، مشخص كردند كه بخش قابل توجهي از اساطير، باورهايي را نمايان مي كنند كه بعدها در اديان گوناگون، شكل كامل تري به خود گرفتند و امروز آنها را اجزاي تفكيك ناپذير اديان مي دانيم. ......
روانشناسي به معنايي كه ظهور دارد فقط در عصر جديد و از رنسانس به بعد ممكن و متحقق شده است. در عصر رنسانس كلمهي جديدي شكل گرفت و با ظهور دكارت اين كلمه صورت قطعي، يقيني و جزمي يافت. عالم به طور كلي در نظر دكارت چونان سوبژه (فاعل شناسايي) تحقق يافت. يعني جز سوبژه هيچ اصل ديگري از اصالت برخوردار نيست. عالم اگر هست براي سوبژه هست. انسان اگر هست براي سوبژه هست. خدا اگر هست براي سوبژه هست. خلاصه به جز سوبژه هيچ چيز اصالت قطعي و يقيني ندارد. ابژه و يا عينيت تا آنجايي تحقق دارد، كه سوبژهاي آن را مورد شناسايي قرار دهد. يعني در واقع اين سوبژه و يا در لفظ دكارت (كوژيتو) چونان فاعل شناسايي، عقل، روح، جان، علت، بنياد، محور و روان تحقق يافت. روانشناسي در اين معنا بود كه شكل گرفت و خود را قوام بخشيد.
در واقع روان كه يكي از جلوههاي كوژيتوي دكارتي است، اصالت تام و تمام در عصر جديد دارد. روانشناسي نيز در همين «موقف» روان دكارتي به بررسي و قوام بخشيدن تمامي امور روحي، ذهني، ذوقي و … انسان ميپردازد.
بنابراين روانشناسي در اين معنايي كه از عصر جديد به اين سو تحقق يافته است امكان نداشته كه در اعصار ديگر همچون عصر قرون وسطي و يا يونان باستان و به ويژه در عصر ديني ـ الهي ـ توحيدي شكل بگيرد. البته اين امر را نبايستي با وجههي ارزشي و نيك و بد نگريست. روانشناسي در عصر جديد با بنيادهايي كه برشمرديم قوام يافته است و اين امر نه خوب است و نه بد، بلكه فقط يك واقعيت است. در اعصار گذشته نيز مطلب به همين صورت است. ملاك خوب و بد موقعي لحاظ ميشود، كه ما مدافع و وافق هر يك از اين ساحتها باشيم. اگر ما موافق با ساحت ديني ـ حضوري ـ قدسي ـ اسطورهاي ـ قرون وسطايي باشيم، روانشناسي در معنايي كه از رنسانس به بعد در غرب شكل گرفته است، حتماً مذموم خواهد بود. بالعكس اگر ما با ساحت عصر جديدي ـ رياضي ـ محاسبهاي ـ علمي ـ تجربي ـ سوبژكتيو ـ خودبنياد ـ سيارهاي ـ ارگانيك ـ بشري صرف ـ خدازدايي شده ـ موافق باشيم حتماً روانشناسي در اين معنا ممدوح خواهد بود. راقم اين سطور از گروه نخست است، بنابراين روانشناسي در معنايي را كه گفته آمد مذموم ميشمارد؛ البته نه از منظر صرفاً اخلاقي، بلكه از نظر بنيادين.
حال اين پرسش به ميان ميآيد: آيا ميتوان در معناي عصر جديدي و در معناي تفكر حضوري ـ ديني هم نوعي روانشناسي داشت؟ پاسخ اين پرسش به نظر آشكار ميآيد؟ چرا كه تا هنگامي كه ساحت عصر جديدي بر عالم و آدم حاكميت دارد، چگونه ميتوان در هر شأني از شوون انسان و عالم و هر امر بنيادين ديگر اصولاً و در اساس از منظر و ديدگاه و چشمانداز ديگري به امور نگريست؟ تا هنگامي كه عالم ديني و حضوري بر بساط خاك گسترانيده نشود، چگونه ميتوان شئون متناسب با آن را تحقق بخشيد؟
روانشناسي در عصر جديد از چيستي در معنايي خاص ميپرسد. اين چيستي در منظر حضوري ـ ديني چونان حجاب، خود ـ بنيادي، ابزاروارگي، دنيوي شدن، سكولاريزاسيون، من منتشر، بيغايتي، فاعل شناسايي، سوبژكتيويته، هبوط عظيم و خائوس (پريشاني) است.
روح و روان در منظر تفكر حضوري، امري الهي و قدسي محسوب ميشود و هرگز خود ـ بنياد نيست.
اگر به پسوند تمامي علوم امروزين دقت كنيم با پسوند (لوژي) مواجه ميشويم: فيزيولوژي، پسيكولوژي، آنتروپولوژي، فنومنولوژي، بيولوژي، تئولوژي، … اين پسوند را معمولاً در زبان فارسي به (شناسي) ترجمه كردهاند:
علم فيزيك (شناخت عالم فيزيكي)، روانشناسي، انسانشناسي، پديدارشناسي، زيستشناسي، جهانشناسي، خداشناسي (الهيات).
اين پسوند ريشه در Logos دارد. لوگوس از معنايي خاص در عصر پيش از سقراط برخوردار بوده است كه مساوق با تفكر حضوري ميشده است. هبوط لوگوس از سقراط به بعد آغاز ميشود. اوج اين هبوط عظيم از عصر جديد و از رنسانس به بعد است.
ما درتفكر ديني ـ حضوري ـ اساطيري ـ قدسي خويش هرگز چنين تجربهاي نداشتهايم. بنابراين نميتوانيم و قادر نيستيم موقف و ميقات خويش را در مواجهه با دستآوردهاي اين ساحت دو هزار و پانصد ساله غرب مشخص و آشكار كنيم.
ما اصولاً ريشه و بنياد روانشناسي و همه ديگر علوم عصر جديد غربي را در بنياد تفكر حضوري ـ الهي خود نداريم، پس چگونه ميتوانيم هم طالب تفكر حضوري خود باشيم و هم با تفكر خود ـ بنياد غربي همراه باشيم؟
بنابراين اگر طالب خواستهاي عصر جديد از جمله روانشناسي و ديگر علوم آن هستيم، بايستي يك سره به تفكر حضوري ـ قدسي الوهي خود پشت كنيم و تماماً به جانب تفكر هبوطي غرب چهره بگشاييم. اما اين امور مگر به اختيار اشخاص است؟ خواستها يكي از پي ديگري با ضروريات و مقتضيات خود ميآيند و ميروند. چنان نيست كه كسي يا كساني يا حتي تمامي آدميان بتوانند اراده كنند و حوالتي را ديگرگون سازند.
بنابراين قبل از اينكه با چشم بسته و گوش پوشيده به دامان هر علم يا طريق و يا هر شأن ديگري خود را درغلطانيم، سزاوار است تا نخست بنگريم و تأمل كنيم كه با چه و كه مواجهايم. هر چه را نام پر مسمي ناميدند، دليل نيست تا اندرونهي غني داشته باشد. علم عصر جديد البته علم است. اما چه علمي؟ و اين «علم» كيست؟ منشأ آن كدام است؟ از كدام آبشخور مينوشد؟ آيا موقف و ميقات آن با حوالت ما در يك مقام است؟ اما آيا ميدانيم ماهيت و ذات سرچشمه را؟
ما در عصري به سر ميبريم كه چشم و گوشها بر نداهاي فريبنده و پرهيمنهي غرب و غربيان دلبسته است. هر آنچه از مبدأ غرب و علم آن و تكنولوژي آن و هنر و سازمان و سياست و خلاصهي تمامي شوون آن برآيد، در گوش و چشم و دل ما انعكاس تأييد و حيرت و عظمت و … برميانگيزد. هر آنچه را هم كه نپسنديم، همچون خطا و لغزش به كنار مينهيم. اما مگر ميشود از يك واحد يكپارچه گفت تكهاي از آن خوب است و تكه ديگر بد است؟ بايستي نخست در اين امر تأمل كنيم كه غرب و همه جلوههاي آن از يك امر يكپارچه تشكيل شده است.
بنابراين اين واحد يكپارچه و يا اين غرب را با تمامي شئونات آن نه ميتوانيم يك سر دور بزنيم و نه قادريم يك سر خود را در دامان آن افكنيم. با دو ضرورت حتمي مواجهايم. نميتوانيم آن را دور بزنيم، چرا كه يكپارچه است و به هر جهت راهبرد عالم و آدم در اين عصر و دوران است و هنوز حوالت ديگري جايگزين آن نشده است. از طرف ديگر قادر نيستيم خود را هم يك سره بدان بسپاريم، چرا كه باز هم نداي حضوري ـ الوهي در دلهامان خاموشي نگرفته است و ما را به سوي خود فرا ميخواند. دو راهي بس غريبي است.
پس يك راه بيش نداريم. البته به نظر اين حقير چنين ميرسد. بايستي نخست بنياد غرب را به زبان آوريم و با آن محادثه كنيم. همچنين بايستي به عهد ديرينهي الهي ـ حضوري خود نيز متذكر شويم. ثمرهي اين دو طريق به يقين فلاح و نيكبختي در ساحت قدسي خواهد بود.
پس قبل از آنكه به روانشناسي و خدماتي كه اين علم ميتواند همچون ديگر علوم به ما ارزاني دارد، بپردزايم، بايستي نخست بنگريم كه روانشناسي و همه ديگر علوم كه هستند. دانستن چيستي آنها به ما هرگز مدد نميرساند كه بدانيم كه هستند. دانستن كيستي آنها هم به مدد خودشان و يا فلسفه غالب غرب چونان متافيزيك ميسر نيست، چرا كه اين در راه سرآغاز اين سير طولاني مسدود گشته است. فقط به مدد تفكر ساحتي ديگرگونه ميتوان اين راز سر به مهر را گشود.
نكتهاي حائز اهميت را بايستي در اينجا گوشزد كنيم، آن اينكه چون در هر عصري فقط يك كلمه است كه تحقق تام و تمام و ظهور عيني دارد، بنابراين در عصر جديد هم صرفاً كلمهي خودبنيادي در اين مقام است و بشر عصر جديد از منظر اين كلمه به عالم و آدم و هر چه مينگرد. اين امر موجب ميشود تا تمامي شئونات اين عصر نيز از اين كلمه برخيزد. بنابراين فلسفه، روانشناسي، علم تاريخ، انسانشناسي، هنر، دين، همهي علوم ديگر و خلاصه تمامي شئونات بشر در اين عصر از كلمهي خودبنيادي منشأ و سرچشمه ميگيرد. اما خود بنيادي عبارت از امري نيست كه ذاتي بشر باشد. يك دليل آشكار بر اين امر آن است كه قرنهاي متمادي بشر در فرهنگهاي گوناگون اساس و بنياد عالم و آدم و نسبت وجودي خويش را براساس نفي خود و اثبات مبدايي ديگر (عالم ـ عقل ـ اسطوره ـ عشق ـ خدا ـ بت ـ هنر ـ الوهيت و …) نهاده است. برخي از مدافعان عصر جديد اين امر را ناشي از پيشرفت و جهش و سير صعودي خارق العاده براي بشر محسوب كردهاند. اين مدافعان حتي نميپذيرند كه بشر عصر جديد الوهيت را نابوده كرده باشد، بلكه وي را مفسر نويني از الوهيت ميپندارند. پرسشي كه مطرح است اين است: آيا دكارت در سرآغاز فصل نهايي عصر جديد نميگويد: ميانديشم، پس هستم؟ آيا انديشهي من انساني يا كوژيتو در اين گذار، به معناي خود بنيادي در ذات اين امر نيست؟ باز هم برخي از مدافعان عصر جديد ميگويند در اعصار بعد از دكارت به تدريج بشر عصر جديد از خود بنيادي ظاهر شده در اين عبارت دكارت عدول كردهاند و حتي ميگويند خود دكارت و ديگر فلاسفه بزرگ عصر جديد، هر يك به نوعي خدا را هم در كنار خود بنيادي بشر اثبات كردهاند. اما آيا خودبنيادي را با خدامحوري ميتوان جمع كرد؟ اينجا بحث بر سر علم و اخلاق و اموري از اين دست نيست كه بخواهيم در عوارض آنها چون و چرا كنيم. فلسفه، البته نه فلسفهاي كه تا حد علم تنزل مييابد و روشمند ميشود، در نقطه آغازين خود فقط يك ضربه را مينوازد و اين ضربه آهنگي خاص را انعكاس ميبخشد و همه شئون ديگر و از جمله ادبيات فلسفي پس از خود را نيز تحت سيطرهي ضرباهنگ آغازين خود قرار ميدهد. اگر قرار باشد ضربهي ديگري نواخته شود و ساحت كهن ديگرگون شود، اين امر فقط از متفكران ـ البته نه تفكر به معناي سنتي، بلكه در اينجا منظور از متفكر آناني هستند كه اولاً بسيار انگشت شمارند و ثانياً در هنگامهي راستين خود قادرند در مقام بايسته خود قرار يابند.
بنابراين ذات عصر جديد با تعارض و تضاد و تباين همراه است. در واقع دشمن اصلي عصر جديد خود اوست. هماره بسياري كسان پنداشتهاند كه دشمن اصلي عصر جديد اديان الهي و بنيادگراهاي مذهبي و از اين دست هستند. در حالي كه هرگز چنين نيست. وقتي عصر جديد در بنياد خود چونان سوبژكتيويته (خود ـ بنيادي) است و چون انسان ـ چه بشر عصر جديد و چه بشر در اعصار ديگر ـ در ذات خود فاني است و در خانهي امن ديگر ـ محوري آرام مييابد و چون انسان فقير ذاتي است و او غني مطلق است، بنابراين تعارض و تضاد در ذات بنيادهاي عصر جديد بس مشهود است.
بشر عصر جديد در اين عصر با علمي مواجه است به نام روانشناسي. چندي است كه زنگهاي غروب با عصر جديد نواخته شده است، اما تا ساحت ديگر رخ ننمايد، شئونات مطابق با ذات عصر جديد، همچون روانشناسي، فلسفه، هنر، علوم گوناگون، روابط اجتماعي، غيره و غيره همچنان به راهي كه در سرآغاز اين عصر برايشان مقدر و مجري شده بود، ادامه ميدهند. اما ميبينيم كه به علت همين امر كه زنگهاي غروب عصر جديد نواخته شده است، ناباوري به شئونات اين عصر نيز همچون روانشناسي و غيره روز به روز و به ويژه در ميان خود ممالك غربي افزايش مييابد. جالب است كه اين امر در ممالكي كه تجربهي پاياپاي با غربيان نداشتهاند، درست برعكس است. يعني در اين عصر ما ميبينيم كه در ممالك غربي ـ چه مردم عامه و چه خواص ـ بسيار يافت ميشوند كه در ذات و بنيادهاي غرب چون و چرا ميكنند و زمينههاي ساحتي ديگر را فراهم ميآورند، اما در ممالك شرقي چنان دفاعياتي از غرب بروز مينمايد، كه نمونههاي آن را در غرب جغرافيا در قرون هفده و هجده ميلادي مشاهده ميكرديم.
البته دليل اين امر هم روشن است. آنچه در غرب جغرافيا بروز مينمايد، همه چيز با همديگر در يك سطح بالا ميآيد و تأثير ميگذارد. برآيند همهي اين تأثيرات از چند طريق به ديگر ممالك هجوم ميآورد. اين طرق عبارتند از: سياست، علم، تكنولوژي، هنر، … البته نقش تأثيرگذار را از ميان همهي اين طريق «سياست» داراست.
زيرا بنا به ماهيت خود همهي ديگر امور را به ويژه در عصر جديد تحت الشعاع خود قرار دهد. بنابراين طيف وسيعي از روشنفكران ما در اين عصر آن چيزي را خواسته و ناخواسته بر زبان ميآورند، كه سياستگذاران آن سوي مرزها بنا بر جبر حاكم بر اين عصر و خواسته و ناخواسته اعمال ميكنند.
بنابراين در اين مقال به اين امر پرداختيم كه به اجمال اندك و زودگذر اشاره كرديم كه روانشناسي كيست و نه چيست؟ از چيستي آن و هزاران امر ديگر تاكنون بسيار گفتهاند و گويي اين راه هرگز هم پاياني ندارد. اما بسي اندك به كيستي و هويت روانشناسي به طور اخص و بنيادهاي عصر جديد و شئون آن به طور اعم پرداختهاند. تكليفمان صرفاً آن است كه در ذات متعارض عصر جديد كه هماره با خطا و سوءتعبير و سوءتفاهم قرين بوده است، بينديشيم و تأمل كردن را بياموزيم. اين سخن را بزرگترين متفكر اين عصر يعني مارتين هيديگر متوفي به سال 1976 ميلادي ميگويد.
|
مجله تنديس - شماره شماره پنجاه و نه - ۱۲ مهر ۱۳۸۴ | ||||
| نويسنده : نادر فاطمي | ||||
|
چگونه میتوان آموخت؟ بارها با چنین پرسشهایی رو به رو میشویم. چگونه میتوان ریاضیدان شد؟ چگونه میتوان زمین شناس شد؟ چگونه میتوان فیزیک یا شیمی را خوب یاد گرفت. برخی از دانشآموزان و دانشجویان کتابهای درسی خود را با کوشش فراوان میخوانند و نوشتهها را خوب به یاد میسپارند، ولی سرانجام چندان پیشرفتی نمیکنند و در بهترین حالت تنها از عهده گذراندن امتحان برمیآیند. چه راهی میتوان یافت تا درسها را خوب فرا گیریم و از آنها بهره ببریم؟ مرض علم یکی از پژوهندگان و ادبشناسان نامدار معاصر همیشه به دانشجویانش میگفت: " دانشجو برای اینکه در پژوهش و دانشپژوهی به جایی برسد باید مرض علم داشته باشد، مرضی که او را آزار بدهد و تا وقتی جواب آنچه را که میخواهد به دست نیاورده ، راحتش نگذارد. " این همان مرضی است که تا دم مرگ دست از سر ابوریحان بیرونی برنداشت و او در بستر مرگ از کسی که به دیدارش آمده بود درباره یک مسئله ریاضی میپرسید، این همان مرضی است که پاولف را وا میداشت در دم مرگ هم شاگردانش را گرد آورد و وضع و حال خود را در وقت رفتن جان از بدن برایشان بازگو کند، این همان مرضی است که دکتر بهمنیار پژوهشگر ایرانی را وا میداشت خود را تا گردن در میان شپشها قرار دهد تا کارایی واکسن تیفوس را امتحان کند. بیشک، بدون داشتن عشق و ایمان به علم نمیتوان از آن چندان بهرهای برد. زنجیر علم علم مانند درخت میوه نیست که بتوان چندتایی از میوههایش را به دلخواه چید و برد، بلکه همچون زنجیری است که تنها از یک سر آن میتوان گرفت و در حد نیرو ، توان ، کوشش و پشتکار خویش آن را کشید و برد؛ ذره ، ذره و حلقه ، حلقه. اگر ذرهای رهایش کنی ، همانجا از دستت میرود و میگسلد. علم را نمیتوان از هرجا که دلت خواست آغاز کنی و هرجا را که دلت خواست فراگیری ، بلکه باید همه را از آغاز یکسره تا هرجا که میتوانی فراگیری. این ویژگی علم چنان آزار دهنده است که بسیاری را گریزان و بسیاری دیگر را ناکام میسازد. اما کسی که میخواهد علمی را بیاموزد باید هشیار باشد تا در هر مرحله چیزی را نیاموخته و ندانسته نگذارد و پیش نرود، وگرنه ناچار است سرانجام بازگردد و راه رفته را دوباره بپیماید. آموختنی و اندوختنی خوبی علم در این است که با واقعیتهای بیرونی قابل سنجش و آزمایش سر و کار دارد. پس ما باید در فرا گرفتن هر علمی و هر واقعیتی یا قانونی از علم بکوشیم تا چگونگی آن را خوب دریابیم و تا آنجا که میشود آن رابرای خودمان به صورت واقعیتی قابل مشاهده یا قابل لمس درآوریم. انجام دادن آزمایشهایی که در کتابهای درسی مطرح میشود بسیار اساسی است. هر چند، این را هم ناگزیر میپذیریم که بسیاری از دبیرستانها یا آزمایشگاه ندارند، یا مسئول آزمایشگاه ، یا ساعتهای مناسب برای استفاده از آنها. به دست آوردن وسایل آزمایشگاهی نه تنها در شهرستان ، که در خود تهران هم آسان نیست. از اینرو ایجاد انجمنها و باشگاههای علمی، گرد آوردن علاقهمندان به علم را بهرهگیری از امکانها و استعدادهای همه آنان یکی از راههای چیره شدن بر این دشواریهاست. همچنین گاهی در تلویزیون برنامههای علمی خوبی ، مخصوصا فیلمهای علمی نشان داده میشود که میشود به آنها با دقت نگاه کرد، موضوعهای مهماش را نوشت و با دوستان یا دبیران مورد بحث قرار داد. اما بسیاری از آموختههای علمی را علاوه بر فهمیدن و دانستن باید به یاد سپرد؛ مانند قانونها ، معادلهها ، نشانهها و مانند آنها. پس برخی از مردم حافظه نیرومندی دارند و برخی دیگر حافظهشان ضعیف است، همانگونه که برخی خوب میدوند و برخی نمیتوانند خوب بدوند. حافظه باید توجه داشت که حافظه خود شامل چندین بخش است، مثل حافظه دیداری ، حافظه شنیداری ، حافظه بویایی و مانند آن. برخی مردم چهره کسی را که میشناختند تا سالها فراموش نمیکنند، ولی نام او را از یاد میبرند و برخی دیگر برعکس. برخی آنچه را که میشنوند خوب به یاد میسپارند برخی دیگر آنچه را که میخوانند. از اینرو لازم است ما استعدادهای خود بویژه تواناییهای حافظهمان را بشناسیم و آنها را درست بکار گیریم. مثلا ، برای به خاطر سپردن مطلبی میتوان آن را چندبار با صدای بلند تکرار کرد، یا روی کاغذ نوشت، تصویرش را به ذهن سپرد، یا حتی به صورت عدد درآورد، بسته به اینکه حافظه ما در کدام بخش نیرومندتر باشد. همچنین حافظه هم مانند هر یک از تواناییهای انسان قابل پرورش و نیرومند شدن است و میتوان با پیگیری و تمرینهای ویژهای آن را تقویت کرد! یک ابزار یاری دهنده تنها به حافظه نباید اعتماد کرد. حافظه ممکن است ما را فریب دهد یا خود گمراه شود. ممکن است ما چیزی را درست به خاطر نسپاریم، یا بخشی از آن را فراموش کنیم. از اینرو ، در موردهای مهم لازم است برخی ار آنچه را به یاد سپردهایم بررسی و آزمایش کنیم. درسی را که استاد میدهد، یا گفتار علمی را که میشنویم باید به دقت گوش کنیم و از نکتهها و اصلهای مهم آن یادداشت برداریم، همچنین از یک آزمایش یا برنامه علمی که میبینیم یا انجام میدهیم و کتابی که میخوانیم. در فرا گرفتن و به خاطر سپردن آنچه شنیده ، دیده ، خوانده یا انجام دادهایم، این یادداشتها به ما یاری فراوان میدهد چون ، از سویی برای یادداشت برداری ناگزیریم حواسمان را جمع کنیم و دقت و تمرکز کافی داشته باشیم، و از سوی دیگر بزودی بتوانیم مطالب و موضوعات را ارزیابی کنیم. اما یکی از مهمترین وسیلههای آموختن ، دست یافتن به تمرکز است، به اینکه انسان وقتی سرگرم کار معینی است، تنها سرگرم همان باشد و نه هیچ چیز دیگر. تمرکز یکی از مهمترین وسیلههای آموختن ، دست یافتن به تمرکز است، به اینکه انسان وقتی سرگرم کار معینی است، تنها سرگرم همان باشد و نه هیچ چیز دیگر. انسان باید ذهن و رفتار خود را چنان پرورش دهد که وقتی به سخنان کسی گوش میدهد، تنها به همان سخنان گوش دهد، درباره آنها بیندیشد و همانها را بررسی و ارزیابی کند، نه اینکه در همان حال درباره بینی زشت او ، لهجه او ، یا جامه او فکر کند، یا بدتر از آن ، در اندیشه کارهایی باشد که باید پس از آن ، انجام دهد. همچنین کسی که دارد انگلیسی میخواند، خوب است در آن هنگام در ذهن خود یک انگلیسی مجسم کند یا دستکم یک نوار یا ایستگاه رادیویی را که دارد همان مطالب را باز میگوید. این عیب بزرگی است که انسان نتواند اندیشه و توجهش را به یک موضوع معین تمرکز دهد و مثلا هنگامی که دارد مطلبی درباره کوهزایی میخواند، فکرش برود دنبال کوه و از آنجا به کوهنوردی و به دوستانی که دو هفته پیش با او به کوهنوردی رفته بودند و حادثهای که در آنجا روی داد و ... . اگر شما هم عادت به این ولگردی فکری دارید، هماکنون وقت آن است که با تمرینهای پیگیر این عادت را ترک کنید. این کار جز به ورزشهای فکری پیگیر نیاز ندارد، مانند نگریستن به یک تصویر و تنها اندیشیدن به آن ، نگریستن به یک صفحه یا دیوار سفید برای چندین دقیقه و به هیچ چیز نیندیشیدن ، گذاشتن دو تصویر در برابر چشم و نگریستن تنها به یکی از آنها.
|







|
حضرت اميرالمومنين علي عليه السلام: شايسته است انسان عاقل، خويشتن را از مستی ثروت، از مستی قدرت، از مستی علم و دانش، از مستی تمجيد و تملق، از مستی جوانی مصون نگاه دارد. زيرا هريک از اين مستی ها بادهای مسموم و پليدی دارد که عقل را زايل می کند و آدمی را خفيف و بی شخصيت می نمايد. |
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.
هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.
مثلث عشق
تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.
|
پيام من خيلي ساده است در زندگي کردن حد و مرزي براي خود قائل نباشيد.با تماميت وجود،شور و شوق و عشق و نهايت احساس زندگي کنيد،چرا که غير از زندگي خدايي وجود ندارد. |
|
30 تير- سینا، به اعتقاد روانشناسان،"دوست داشتن" مفهومی لطیف و پراهمیت است اما "عشق" از غریزه جنسی و حس تملک انسان ناشی می شود.
عشق درجایی پا می گیرد که محرومیت ها و محدودیت دسترسی به جنس مخالف وجود دارد.در داستان "لیلی و مجنون" جدایی بین "لیلی" و "قیس" عشقی آتشین را بین آن دو به وجود می آورد این داستان عشقی از جدایی و محرومیت آنها نشات می گیرد. در غرب به دلیل آزادی های جنسی ، عشقی که در ایران رایج است، وجود ندارد و معمولا روابط عاطفی ، آگاهانه و بر اساس منافع مشترک شکل می گیرد.
جامعه شناسان معتقدند بیشتر عشق های دوره نوجوانی از محدودیت های روابط دو جنس نشات می گیرد و سنن و هنجارهای اجتماعی آن را تقویت می کند.بر این اساس عشق منطقی (دوست داشتن) تاثیر مثبتی در سلامت روح و روان فرد دارد، باعث ایجاد انگیزه و تلاش شده و با ایجاد آرامش روحی و روانی موجب شکوفایی خلاقیت ها و پتانسیل های بالقوه می شود. در ایران به علت محدودیت های اجتماعی که در روابط بین دو جنس وجود دارد عشق دوران نوجوانی پدیده ای شایع و همه گیر است و نوجوانان نیازهای روانی خود را با تصویر پردازی ذهنی از جنس مخالف ارضا می کنند. در سالهای اخیر با افزایش میزان روابط دختر و پسر از شدت این پدیده کم شده است. ......... |
|
| ||||
|
|
|
|
|
بسیاری از شما با این مشکل مواجه بوده اید که گاهی به هنگام نزدیکی،واژن شریک جنسی شما خشک است.در این وضعیت حرکت آلت شما درون واژن با اصطکاک زیادی همراه بوده وهمین باعث آزارطرفین و دردناک شدن نزدیکی می گردد و نزدیکی را برای شما ناخوشایند مینماید.ممکن است شما در این شرایط از آب دهان استفاده کرده باشید،.........
|
در ادامه مطالب که در مورد مزایای خود ارضایی نوشته بودم این بار در مورد معایب آن توضیح خواهم داد. اگرچه چیز غیر قابل پیش بینی در آن وجود ندارد و تقریباٌ همه موارد آن را خود شما می دانید . ........
|
گفت وگو با دكتر سارا قربانى فوق تخصص جراحى پلاستيك
زيبايى به هر قيمت |
جراحى پلاستيك از رشته هاى پيچيده علم پزشكى است كه شاخه هاى بسيارى دارد. در حال حاضر در جامعه ما بقيه شاخه هاى آن كمتر جا افتاده و مردم آن را صرفاً جهت ايجاد زيبايى و رفع معايب ظاهرى و با عنوان «جراحى زيبايى» مى شناسند. در حالى كه همه رشته هاى پزشكى جنبه نجات بيمار از درد و ناراحتى و بعد درمانى دارند. با اين همه به دليل بافت جوان مردم كشور ما، گرايش به جراحى هاى زيبايى گسترش پيدا كرده و بحث هايى مثل جراحى بينى، ليفتينگ صورت، درمان با ژل و تزريق ژل در ناحيه سينه ها و گونه ها باب شده است كه ميزان عوارض و تبعات ناخوشايند آن به تدريج بروز پيدا مى كند. در همين زمينه گفت وگويى با خانم دكتر سارا قربانى كه اولين و تنها زن فوق تخصص در رشته جراحى پلاستيك است ترتيب داديم كه خواندنى است.•جراحى پلاستيك شامل چه زيرشاخه هايى است؟
اين رشته فوق تخصصى شامل جراحى ميكروسكوپى، دست، فك و صورت، ترميم و بازسازى سوختگى ها و ناهنجارى هاى مادرزادى در قسمت هاى مختلف بدن از جمله شكاف لب و كام و جراحى هاى زيبايى است. اعمالى مثل جوان سازى چهره كه اصطلاحاً به آن ليفتينگ مى گوييم. كشش پوست و اصلاح افتادگى لايه هاى زيرين پوست كه از سخت ترين جراحى هاى پلاستيك محسوب مى شوند، نيز در اين مجموعه مى گنجد.زير پوست صورت، عروق عصبى زيادى وجود دارد و به همين جهت بايد دقيق و باحوصله دست به انجام چنين اعمالى بزنيم.ليفتينگ ناحيه اخم و ابرو ها و بالا كشيدن ابروها، از بين بردن چروك هاى كنار چشم و اعمال اصلاح اطراف پلك ها كه شامل برداشتن پوست، عضله و پف دور چشم مى شود، اثر بسيار زيادى در تغيير و زيبا سازى چهره دارد.در موارد زيادى بيمار براى ليفتينگ كل صورت مراجعه مى كند. ولى ما به او پيشنهاد مى دهيم فقط دور چشم را اصلاح كند. پوست و چربى دور چشم را برمى داريم و مى بينيم كه رضايت بسيارى در وى ايجاد شده است. •از ميان شاخه هاى مختلف جراحى پلاستيك، جراحى زيبايى در جامعه ما شناخته شده و رواج زيادى پيدا كرده است. در مورد اين نوع از اعمال توضيح بدهيد.
جراحى هاى زيبايى را مى توانيم به دو دسته كلى تقسيم كنيم. جراحى هاى زيبايى كه در ناحيه گردن و صورت انجام مى شود. از جمله بينى، پلك ها، كشيدن پوست صورت و گردن يا همان ليفتينگ و دسته دوم جراحى هايى هستند كه به منظور تنظيم حدود بدن روى تنه و اندام ها انجام مى شوند. از جمله اعمال جراحى سينه، شكم و ليپوساكشن چربى هاى اضافى بدن. •در موارد زيادى شنيده ايم كه صورت فرد طى يك عمل چربى بردارى و ليفتينگ، دچار چين و چروك شديد و افتادگى پوست شده است. عامل اين عارضه چيست؟
تكنيك عمل در اين مسئله بسيار دخيل است. اگر افتادگى ها و چين و چروك و چربى ها به شكل دقيق و با حوصله برداشته شوند، رضايت زيادى در فرد ايجاد مى كند و تا سال ها تاثير آن بر چهره فرد مى ماند. ولى بعضى از پوست ها قوام خوبى ندارند و پزشك بايد به بيمار خود بگويد و او را در اين زمينه آگاه كند كه چند ماه بعد از عمل اوليه بايد پوست هاى آويزان هم برداشته شوند. در واقع كار به مرحله دوم مى رسد. ضمن اينكه عمل جوان سازى تاريخ دارد و بعد از مدتى به دليل پير بودن بافت چهره فرد دوباره چين و چروك ها ايجاد مى شوند و مجدداً بايد عمل جراحى صورت بگيرد. البته معمولاً بعد از دوازده سال اين چروك ها مجدداً برمى گردند كه بايد عمل اصلاحى صورت بگيرد و عمل دوم معمولاً ساده تر بوده و طى زمان كوتاه ترى انجام مى شود. •براى افزايش حجم گونه ها چه روشى را پيشنهاد مى دهيد؟
گذاشتن پروتز و تزريق چربى به ترتيب روش هاى مطلوب و مناسبى هستند. ولى تزريق ژل را به هيچ وجه پيشنهاد نمى كنم. در بسيارى از كشور هاى اروپايى و آمريكايى به عوارض آن پى برده اند و ديگر از تزريق ژل استفاده نمى كنند. شكل هاى غيرقابل كنترلى كه در محل تجمع ژل ايجاد مى شود، برجستگى هاى نخودى شكلى كه باعث آزار بيمار مى شود و بعد از مدتى زيرپوست به وجود مى آيد و حتى عوارض درازمدت آن باعث شده كه پزشكان حاذق از تزريق ژل اجتناب كنند. البته هنوز مشخص نيست شايد تا سال ها بعد طى تحقيقاتى كشف كنند كه ژل باعث بروز سرطان يا بيمارى هاى پوستى ديگر خواهد شد. هنوز پژوهش جدى در اين زمينه صورت نگرفته و من اكيداً توصيه مى كنم كه از اين روش دورى كنند.براى «چانه» افرادى كه دچار عقب رفتن چانه، كوچكى آن يا مشكلاتى از اين دست هستند، مى شود عمل جراحى روى استخوان فك انجام داد تا استخوان فك، جلو آورده شود. •چه افرادى براى جراحى بينى مراجعه مى كنند؟
در مورد مراجعات بيماران براى عمل بينى هم در موارد زيادى افراد پيش مى آيد كه دچار تصادف، زمين خوردگى يا ضربه وارده به صورت و به ويژه ناحيه بينى مى شوند و استخوان شكسته بينى، كج جوش مى خورد يا انحنا پيدا مى كند و عدم تقارن و زيبايى در صورت فرد ايجاد مى شود. كه در اين صورت عمل را ضرورى مى دانيم و با برداشتن استخوان اضافه يا اصلاح شكل بينى، آن را به فرم دلخواه درمى آوريم. البته بيمارى هاى مادرزادى هم هست كه بينى فرد از داخل انحراف دارد و سبب تنگى نفس يا احساس ناراحتى در موقع خواب مى شود كه فرد حتماً بايد تحت عمل قرار بگيرد و مطمئناً اگر عمل توسط فرد متخصص و دوره ديده مجرب و تحصيل كرده انجام بشود عوارضى مثل عفونت، خونريزى، عدم تقارن در صورت و... كمتر به وجود مى آيد. •به طور كلى عوارض جراحى هاى پلاستيك چگونه بروز مى كند؟
از جمله اين عوارض مى تواند عفونت باشد. مورد بعدى خونريزى است كه بعد از هر عمل جراحى تا حدودى وجود دارد ولى در جراحى هاى پلاستيك اگر تكنيك درست انتخاب شود، احتمال اين دو عارضه به صفر مى رسد. گاهى بعد از آن ورم هاى مربوط به عمل فروكش مى كنند ناهموارى ها و پستى و بلندى هايى در بعضى از قسمت هايى كه ساكشن شده اند ايجاد مى شود كه به دليل عدم رعايت اصول درست جراحى و ساكشن ممكن است اين وضعيت رخ بدهد و بيمار متوجه شود كه قسمت هاى ساكشن شده يكنواخت و يكدست نيستند كه با اصلاح مجدد، اين عارضه برطرف مى شود.در مورد جراحى پستان، ممكن است قسمتى يا كل نواحى نوك سينه طى جراحى آسيب ببيند كه البته اگر جراح با تجربه و با دقت كافى كار كند، اين احتمال كاهش مى يابد. اما هر چه سينه بزرگتر باشد احتمال آسيب ديدگى نوك و يا نواحى اطراف آن بيشتر است. •در چند درصد موارد اين قبيل عوارض بروز مى كند؟
در حدود پنج درصد احتمال بروز چنين مشكلاتى وجود دارد كه اگر پزشك مجرب باشد و تكنيك درستى را در پيش بگيرد اين موارد نادر هم بروز نمى كنند. در صورتى كه ناهموارى زيرپوست به وجود بيايد بايد پنج ماه از عمل اوليه بگذرد و فرد تحت عمل اصلاحى قرار بگيرد. در بعضى موارد اگر كيفيت پوست، خوب نباشد و يا قوام خوبى نداشته باشد، ممكن است بعد از ساكشن در آن ناحيه به صورت آويزان بماند كه البته اين موارد به بيمار توضيح داده مى شود.مى توان به طور همزمان با ساكشن يا چند ماه بعد عمل اصلاحى را انجام داد و پوست هاى آويزان را برداشت. •به عقيده شما اگر مشكلى يا بيمارى خاصى وجود نداشته باشد، باز هم نيازى به اصلاح حدود بدن يا زيباسازى چهره فرد هست؟
ممكن است اندام خانم بيش از حد چاق بشود و يا تحليل برود و از شكل طبيعى خارج بشود و يا تصادفات و سوختگى ها ممكن است شكل پوست و فرم بينى را عوض كند كه اين وضعيت به لحاظ روانى مى تواند به فرد آسيب برساند و بايد در درجه اول به عنوان بيمارى در نظر گرفته شود.دليل اينكه اين نوع جراحى ها افزايش پيدا كرده و مردم به آن رو مى آورند تمايل به رفع عيوب و بالا رفتن فرهنگ شهرنشينى است. در كشور هاى اروپايى اعمالى كه روى بدن انجام مى شود بسيار زياد است و مردم در اروپا و آمريكا تمايل زيادى به تنظيم حدود بدن دارند و عكس اين وضعيت در كشور ما شيوع دارد. به دليل پوشش و فرهنگ خاصى كه داريم، خانم ها صورتشان پوشيده است و فقط بينى آنها جلب توجه مى كند و تمايل به جراحى بينى هم از همين جا نشات مى گيرد. •شما به عنوان جراح پلاستيك چه اعمالى را ضرورى مى دانيد؟
معتقدم كه هر بيمارى و هر مراجعه كننده اى نبايد تحت عمل جراحى قرار بگيرد. او بايد كاملاً مورد بررسى قرار بگيرد. هدف او ارزيابى بشود و اگر مشكل جدى دارد، پزشك او را كمك كند. چون هميشه هم اعمال جراحى زيبايى فرد را به رضايت نمى رسانند. او بايد بداند كه با عمل جراحى به خواسته خود مى رسد. اگر پوست شل و نامناسبى داشته باشد قطعاً از عمل سودى نخواهد برد يا ممكن است بيمارى كه براى جراحى بينى مراجعه كرده چهره اش تغيير مثبت و رضايت بخش پيدا نكند. بايد يك تغييرى در نتيجه عمل جراحى ايجاد شود كه به ريسك عمل بيارزد. من همه اين موارد را خالصانه به بيمارم مى گويم و اگر مطمئن باشم كه از عملى سود نمى برد، حتى اگر اصرار زيادى داشته باشد او را عمل نخواهم كرد.مسلماً بيمارى كه شكم يا سينه درشتى دارد و روى گردن و شانه هاى او فشار مى آورد، بايد تحت عمل قرار بگيرد تا از بروز آرتروز يا تشديد آن و فاصله پيدا كردن مهره هاى گردن و نخاع جلوگيرى شود كه با بالا رفتن سن اين عوارض بيشتر مى شوند و فرد بايد زودتر اقدام كند. به همين دليل تقريباً از هر پنج بيمارى كه براى جراحى بينى مراجعه مى كنند، فقط دو نفر را مى پذيرم اولويت با كسانى است كه دچار مشكل هستند و واقعاً به جراحى نياز دارند. با بيمارم صادقانه صحبت مى كنم و در اغلب موارد مى پذيرند كه بدون جراحى هم مى توانند زندگى خوبى را سپرى كنند. شايد وقتى از اين مطب بيرون مى روند به پزشك ديگرى مراجعه كنند. ولى من آنچه را كه به مصلحت بيمارم باشد به او گوشزد مى كنم. •داشتن وزن بالا و افزايش تجمع چربى در بعضى از نواحى بدن چه آسيب هايى را ايجاد مى كند؟
آرتروز و درد هاى عضلانى از مهم ترين تبعات افزايش وزن هستند.در مواردى كه سينه يا شكم فرد حجم بزرگى از چربى را دارد، درد كمر، درد كتف و گردن ايجاد مى كند. گاهى پوست ساييده مى شود يا عفونت هاى قارچى در قسمت هاى چين خورده آن به وجود مى آيد و حتى به دليل فشار وارده روى ريشه هاى عصبى در ناحيه گردن عوارض عصبى در فرد بروز مى كند كه با كاهش حجم سينه و شكم اين موارد تقريباً بهبود پيدا مى كند. •در باور عوام به اين شكل جا افتاده كه ممكن است جراحى سينه باعث بروز سرطان يا افزايش احتمال آن شود. در علم پزشكى براى اين باور توجيهى وجود دارد؟
![]() در خانم هايى كه سينه هاى بزرگى دارند احتمال وقوع سرطان، بيشتر است لذا برعكس آنچه درباره عامه شايع است كاهش اندازه سينه ها مى تواند ميزان بروز سرطان را كاهش بدهد. در واقع ما مقدار زيادى از مراكز سرطانى بالقوه را برمى داريم و آن را به حد متناسب مى رسانيم كه در اين صورت، معاينه راحت تر شده و به دليل حجم بافتى كمتر، امكان تشخيص بالاتر مى رود ضمن اينكه نمونه هايى برداشته شده از سينه ها جهت بررسى آسيب شناسى ارسال مى شود و چنانچه بيمارى مخفى وجود داشته باشد، سريع تر مشخص مى شود.فرد بعد از عمل به دليل كم شدن حجم چربى اضافى بدنش بيشتر به ورزش و تحرك گرايش پيدا مى كند و همين براى سلامتى وى و كاهش درد هاى ستون فقرات و پشت نتايج مثبتى به بار مى آورد. |
|
|
و به چه شکلی باید شروع کرد؟
آموزش مسایل جنسی مثل آموزش مسایل پزشکی دیگر است، همینطور که به بچه یاد می دهیم که دستهاشون را قبل از غذا بشورن و یا واکسن بهشون میزنیم ، آموزش مسائل جنسی هم باید به همین سادگیه و هیچ چیزعجیبی هم نیست. منتهی مسئله اینه که برحسب فرهنگ حاکم بر جامعه ما که بعضی از اوقات این واقعیت را انکار می کنیم که دانستن بعضی از اطلاعات مفید هست. مثلا یکی از اولین سوالاتی که دخترها در سنین پایین می پرسند در مورد چگونگی زایش است. مادران می توانند به یک زبان بسیار ساده این موضوع را توضیح بدهند. من به یک موردی برخورد کردم که یک مادر به دختر بچه اش گفته بود که بچه از همون جایی بیرون می آید که معده کار میکنه و این باعث شده بود که دختر بچه از ترس تا سه ماه معدش کار نکنه ! به تفکیک سنی میشه گفت که سوالات معنی دار بچه ها در مورد مسایل جنسی از پنج سال به بالا شروع میشه، والدین باید در این سن واقعیتها به زبان خیلی ساده به بچه ها بگن و اگر صلاح دیدن جواب ندهند. بد ترین نوع جواب ، جواب غیر واقعی دادن به سوالاته. نزدیکهای سن بلوغ ، پدر مادرها باید در مورد بلوغ و تغییرات فیزیکی که در بدن بچه ها ایجاد میشه ، شروع کنند به صحبت کردن و بچه ها را از بابت فکری آماده بکننن. خیلی خوبه که با مشاهده کردن اولین نشانه ها ی بلوغ براشون یک جشن کوچک بگیرم. زمانی که والدین بچه ها را از بابت ذهنی آماده کرده باشن و اطلاعات را بهشون داده باشن، با بالغ شدن بچه ها دیگه هیچ ترس و وحشتی ندارن. در سنین بزرگسالی، اطلاعات در مورد ازدواج را میشه با خواندن کتاب یا مراجعه به مشاور کسب کرد ولی در صورتی که هیچکدوم از این روشها ممکن نباشه ، پدر و مادرها باید دانش و تجربه خودشون را در اختیار بچه های خودشون قرار بدهند، مثلا مادرها به دخترهاشون بگن که چه وظیفه ای برای عروس شدن دارن و به همین ترتیب برای پسرها توسط پدرهاشون. در بعضی از خانوادها اگر فرزندان با سایر افراد فامیل (مثل عمو، عمه، خاله یا دایی) احساس نزدیکی بیشتری می کنن، اونها می تونن این نقش را در آموزش اونها به عهده بگیرن. یک نکته مهم دیگر در آموزش کودکان در سنس پایین مربوط میشه به علاقه شدید دختر بچه ها به پدرهاشون و پسر بچه ها به مادرهاشون. گاهی این علاقه به حدی زیاده که مثلا پسر بچه ها آرزو می کنن که پدرهاشون بمیرن تا اینها بتونن با مادرهاشون باشن. در این سنین خیلی مهمه که پدرها بیشتر پسرهاشون را به طرف خودشون جلب کنن تا پسرها رفتار مردانه یاد بگیرن و مادرهاشون هم به همچنین.
تمایلات جنسی مثل تمایل به غذاست، همینطور که آدم باید اشتهاش به غذا خوب باشه باید تمایلات جنسیش هم خوب باشه. بعضی از وقتها اتفاقاتی می افته که باعث میشه که تمایلات جنسی کم بشه. این اتفاقات دو نوع هست یکی مربوط به ذهن میشه، مثلا پدر مادرها بچه هاشون را در سنین پایین ار ارتباطات جنسی ترسوندن، مثلا گفتن که گناه داره یا بد هست و یا بدلیل فرهنگ حاکم مرد سالاری در جامعه بعضی از دختران ما با جنسیت زنانه خودشون مشکل دارن بعضی از اوقات مشکلات روانی دیگه مثل افسردگی باعث پایین آمدن شدید تمایلات جنسی می شود و از همه مهمتر دوست نداشتن همسر هست، اگر میزان علاقه پایین باشه تاثیر مستقیمی بر روی رغبت زوج در تماس جنسی خواهد داشت. هرگونه مشکلی که برای زوج مشغله ذهنی ایجاد کنه مانند مشکلات اجتماعی، اقتصادی و یا دعواهای خانوادگی باعث بروز مشکل در تمایلات جنسی خواهد شد. داشتن روابط صلح آمیز راه حل خیلی از مشکلات خواهد بود. عاملی دیگه باعث پایین آمدن شدید تمایلات جنسی میشه مشکلات فیزیکی است مانند بیماریهای دیابت، سل و هر چیزی که جسم را به خودش مشغول بکنه و یا درمانهایی که تاثیر بگزاره بروی سیتمهای هرمونی بدن.
هیچ فرقی با نقش مرد نداره، زن باید فعالانه وارد یک رابطه بشه، متاسفانه بعضی از خانومها در ایران فکر می کنند که باید مفعولانه وارد یک رابطه بشوند و هیچ کاری نکنند و بدین ترتیب زن نمیتونه به ارضای جنسی برسه. زن باید هم به صورت ذهنی و هم جسمی، همزمان و هماهنگ با حرکات مرد در فعالیت جنسی شرکت بکنه. یک رابطه جنسی معمولی به این ترتیب است که زن و مرد با هم شروع می کنند، مرد زن را آماده میکنه و بعدش هر دو قدم به قدم با هم جلو برن تا به نهایت ارضای جنسی برسند.
در ابتدا باید به دنبال علت بود و سپس با توجه به علت به دنبال درمان بود. یکی از دلایل انزال زود رس اینه که آقایان تشریفات آغازین یک رابطه را برای خانومها به جا نمیارن مانند معاشقه و بوسیدن. اگر این تشریفات انجام بگیره آقایان به مشکل زود انزالی برخورد نمی کنن، این هم به این دلیله که زمان انزال در خانومها طولانیتر از آقایان هست و بدین ترتیب زمانی بیشتری طول میکشه که آقایان به انزال برسند و زمان انزال آقایان به زمان انزال در خانومها نزدیکتر می شود و بنا به تعریف زود انزالی اتفاق نمی افته. بعضی وقتها زمان انزال جنسی در خانومها بسیار طولانی هست و در این صورت باید تشریفات مفصل تری انجام بگیره. بعضی از اوقات خانومها در حین یک رابطه جنسی حواسشون به جاهای دیگه هست ولی مردها همیشه حواسشون کاملا متمرکزه و این باعث میشه که مردها زودتر از خانومها به انزال برسند. برای درمان انزال هم روشهای تکنیکی وهم دارویی وجود داره که با توجه به نوع مشکل باید با مراجعه به یک روانپزشک این مشکل حل بشه.
رابطه جنسی مهم است؟
به هیچ وجه مهم نیست. از دستگاه تناسلی زن بچه بیرون می آید، بعضی وقتها دوقلو و بیشتر، پس می تونه به مقدار زیادی انبساط پیدا می کنه و اندازه دستگاه تناسلی مردانه بطور متوسط 14 سانتیمتر است. بعضی وقتها مردها فکر می کنند که اندازه آلت تناسلیشون کوچکه و این خودش یک بیماری هست. برای داشتن یک رابطه خوب ، اندازه زیاد مهم نیست بلکه این احساس و عشق هست که حرف اول را میزنه.
استمنا یا همون ارضا جنسی توسط خود شخص یک امر طبیعی هست که از دوران بچگی شروع میشه و تا بلوغ و بزرگسالی میتونه ادامه داشته باشه ولی بعد از ازدواج نباید این موضوع ادامه پیدا بکنه. بعضی از وقتها از استنما به عنوان معالجه استفاده میشه، مثلا یکی از راه های درمان انزال زودرس یک تکنینک خاصی هست که شامل استمنا هم میشه که به این ترتیبه که مدتی قبل از آغاز ارتباط جنسی، مرد استمنا داشته تا زمان انزال را به عقب بندازن. تمامی اون چیزهایی که در مورد استمنا گفته میشه مثل اینکه باعث کوری یا کچلی میشه کاملا دروغ است و از هیچ بنیان علمی برخوردار نیست. ولی دلیل مخالفتهایی که وجود داره این هست که اگر شخصی که ازدواج کرده استمنا بکنه دیگه علاقه ای به داشتن رابطه جنسی با همسر خودش نداره و اینجاست که میتونه مشکل ساز بشه.
چجوری باید مهار بشه؟
احساست جنسی چیزی نیست که مهار بشه، مانند گرسنگی که تنها با غذا خوردن مهار میشه، نیاز جنسی هم باید از راه درست خودش برطرف بشه. ورزش کردن، کتاب خوندن و از این قبیل پیشنهادات زیاد تاثیر گذار نیست. باید هم این را هم گفت که هر چه احساس جنسی زیادتر باشه، نشانه سلامتی بیشتره. تمایل جنسی نسبت به هم جنس آیا طبیعی هست؟ در سالهای اخیر احساس به هم نوع یک جور احساس طبیعی در نظر گرفته میشه. اگر تعریف یک رابطه جنسی طبیعی را بین دو جنس مخالف بدانیم، در این صورت احساس به هم جنس غیر طبیعی میشه ولی در کشورهای غربی این رابطه بعنوان یک رابطه عادی تلقی میشه. آیا داشتن رابطه جنسی قبل از ازدواج میتونه مشکل سازبشه؟ نداشتنش به نظر من میتونه مشکل ساز بشه، من منظورم فقط مقاربت نیست، بلکه داشتن اطلاعات و یا یک رابطه عادی. نداشتن هیچ رابطه ای باعث بوجود آمدن مشکل در ازدواج میشه. از اون طرف داشتن ارتباطهای غیرعادی مخصوصا توسط آقایان میتونه در مشکل آفرین بشه.
|
|
| ||
|