تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

                    بگو بگو . بگو بگو

                    کی میتونه پس بگیره جوونیمو.

                    کی شستشو میده بگو صورت و دست خونیمو.

                    کجا باید پیدا کنم رفیقای جون جونیمو.

                    کبریت کی اتیش زده لباسهای مهمونیمو.                                 

                    باید که از پهلونها اسم کسی یادم بیاد.

                    انگار فقط من یکیم که دوست داره خطر کنه.

                    از بوسیه ای جون بگیره دوست داشتنو باور کنه.

                    بگو بگو .   کی میتونه .........

 

 سلام دوستان.

 این هفته اول خرداد روز ورود من به این دنیا است. 23 سال خیلی زود گذشت .

 این روزها دقیقا مصادف شده با اتمام یک رابطه احساسی جدی برای من

 خیلی درد داره خیلی ( دکتر یادته تو کلاس میگفتی) . ولی خوب دیگه کاریش

 نمیشه کرد. فکر نمیکردم تو سالگرد تولدم همچین اتفاقی بیفته.

 ولی هر چی باشه سالی یه بار سالگرد تولد میگیرن. نمیشه که بی خیال شد.

 منم تصمیم گرفتم بجای اینکه مانند سال های قبل

 پیش خانواده و چند تا دوست نزدیک باشم. کار دیگه بکنم. یه جا بکیرم همه رو

 دعوت کنم . دور هم جمع بشیم و گپی بزنیم.

 همه دعوتین. حتی تو خواننده عزیز . برنامه یکشنبه هست. 6 الی ........

 برای ادرس ایمیل بزن.      

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 10:15 PM  توسط م.ک.  | 

 

حضرت علي     عليه السلام:
زياده روي در سرزنش، آتش لجاجت را شعله ور مي‌كند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:26 AM  توسط م.ک.  | 




نويسنده: اوشو

مترجم: سيروس سعدونديان

عشق دردناك است چون براي سعادت راه مي‌آفريند. عشق دردناك است, چون دگرگون مي‌كند؛ عشق دگرگوني است. هر دگرگوني دردناك خواهد بود, چون كهنه به خاطر نو ناگزير است رها شود. كهنه آشناست, ايمن, بي‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقيانوسي ناشناخته در حركت خواهيد بود. با نو, شما نمي‌توانيد از ذهن خود استفاده كنيد؛ با كهنه, ذهن استاد است. ذهن فقط با كهنه مي‌تواند عمل كند؛ با نو, ذهن به كلي بي‌مصرف است.
بدين سبب, ترس پديدار مي‌شود؛ و با رها كردن دنياي كهنه, راحت, بي‌خطر, دنياي كارايي, درد پديدار مي‌گردد. اين درد, همان دردي است كه كودك هنگام خروج از زهدان مادر احساس مي‌كند. اين درد, همان دردي است كه پرنده هنگام بيرون آمدن از تخم احساس مي‌كند. اين درد, همان دردي است كه پرنده آن گاه كه بكوشد براي نخستين بار پرواز كند, احساس خواهد كرد.
ترس از ناشناخته, و ترك ايمني آشنا, ناامني ناشناخته, غير قابل پيش‌بيني بودن ناشناخته, هراسي بس عظيم را سبب مي‌شود.
و از آن روي كه دگرگوني از «نفس» به سوي وضعيت «نه _ نفس» مي‌رود, درد بسيار عميق است. اما شما بدون عبور از درون درد, نمي‌توانيد سرمستي داشته باشيد. طلا اگر بخواهد سره شود, ناگزير است از ميان آتش بگذرد.
عشق آتش است.
اين به سبب درد عشق است كه ميليون‌ها مردم يك زندگي بي‌عشق را تجربه مي‌كنند. آنان نيز رنج مي‌برند, و رنج بردن آنان بيهوده است. رنج بردن در عشق, رنج بردني بيهوده نيست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالي‌تر خودآگاهي مي‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور كامل يك اتلاف است؛ شما را به هيچ جايي دلالت نمي‌كند, شما را در همان دور باطل در حركت نگاه مي‌دارد.
انسان بدون عشق خودشيفته است, بسته است. او فقط خودش را مي‌شناسد. و اگر او ديگري را نشناخته است, چه قدر مي‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط ديگري مي‌تواند هم چون يك آيينه عمل كند. شما بدون شناخت ديگري, هرگز خود را نخواهيد شناخت. عشق براي خودشناسي نيز بسيار بنيادي است. شخصي كه ديگري را در عشقي عميق, در شوري شديد, در يك سرمستي كامل نشناخته است, قادر نخواهد بود بشناسد كه خود كيست؛ چون آيينه‌‌اي براي ديدن تصور خويش نخواهد داشت.
رابطه‌ي عاشقانه يك آيينه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد, هر چه عشق متعالي‌تر باشد, آيينه بهتر است, آيينه پاكيزه‌تر است. اما عشق متعالي‌تر نيازمند آن است كه شما باز و گشوده باشيد. عشق متعالي‌تر نيازمند است كه شما آسيب‌پذير باشيد. شما مجبوريد زره خود را رها كنيد؛ اين دردناك است. شما ناگزير نيستيد پيوسته نگهباني بدهيد. شما ناگزيريد ذهن حسابگر را رها كنيد. شما ناگزير از خطر كردن هستيد. شما ناگزير از خطرناك زيستن هستيد. ديگري مي‌تواند به شما آسيب برساند؛ اين است ترسي كه در آسيب پذير بودن هست. ديگري مي‌تواند شما را نپذيرد؛ اين است ترسي كه در عاشق بودن هست.
تصويري كه شما از خويشتن خود در ديگري خواهيد يافت, مي‌تواند زشت باشد؛ اضطراب اين است. از آيينه بپرهيزيد. اما با پرهيز كردن از آيينه, شما زيبا نخواهيد شد. با پرهيز كردن از وضعيت, شما رشد هم نخواهيد كرد. اين چالش مي‌بايست پذيرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. اين نخستين گام به سوي خداوند است, و از كنارش نمي‌توان گذشت. آنان كه مي‌كوشند گام عشق را دور بزنند, هرگز به خداوند نخواهند رسيد. اين گام به طور مطلق ضروري است, چون شما فقط هنگامي از تماميت خود آگاه مي‌شويد كه حضورتان توسط حضور ديگري مسحور شده باشد, هنگامي كه از خودشيفتگي خود, دنياي بسته‌ي زير آسمان باز, بيرون آورده شده باشيد.
عشق يك آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع, آسمان لايتناهي ترس مي‌آفريند.
و رها كردن نفس بسيار دردناك است, زيرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فكر مي‌كنيم كه نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت كرده‌ايم, ما آن را آراسته‌ايم, ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ايم, و هنگامي كه عشق بر در مي‌كوبد, كل چيزي كه براي عاشق شدن مورد نياز است, كنار گذاردن نفس است؛ قطعاً اين دردناك است. نفس محصول تمامي زندگي شماست؛ كل آن چيزي است كه شما آفريده‌ايد. اين نفس زشت, اين ايده كه «من از هستي جدا هستم»
اين ايده زشت است, چون غير واقعي است. اين ايده وهم است, اما جامعه‌ي ما وجود خارجي دارد, جامعه‌ي ما بر اين ايده مبتني است كه هر شخصي يك شخص است, نه يك حضور.
حقيقت اين است كه در كل هيچ شخصي در دنيا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نيستيد _ نه به مثابه يك نفس, جداي از كل. شما بخشي از كل هستيد. كل به شما راه مي‌يابد, كل در شما نفس مي‌كشد, در شما مي‌تپد, كل هستي شماست.
عشق به شما نخستين تجربه از هماهنگ بودن با چيزي را مي‌دهد كه نفس شما نيست. عشق به شما اين نخستين درس را مي‌دهد كه مي‌توانيد در هماهنگي با كسي باشيد كه هرگز بخشي از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانيد با يك زن هماهنگ باشيد, اگر شما بتوانيد با يك دوست هماهنگ باشيد, با يك مرد, اگر شما بتوانيد با كودك خود يا با مادر خود هماهنگ باشيد, چرا نتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر هماهنگ بودن با يك فرد چنين لذتي مي‌دهد, پيامدش چه خواهد بود اگر با كل انسان‌ها هماهنگ باشيد؟ و اگر شما بتوانيد با تمامي انسان‌ها هماهنگ باشيد, چرا نتوانيد با حيوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشيد؟ آن گاه, يك گام به گامي ديگر رهنمون مي‌شود.
عشق يك نردبام است؛ با يك نفر آغاز مي‌شود, با تماميت به پايان مي‌رسد. عشق آغاز است, خداوند پايان است. از عشق در هراس بودن, از دردهاي بالنده‌ي عشق در هراس بودن, محصور ماندن در يك سلول تاريك است.
انسان امروزي در يك سلول تاريك زندگي مي‌كند؛ سلولي كه خود شيفته است. خودشيفتگي بزرگ‌ترين دلمشغولي ذهن مدرن است.
و بنابراين مسائلي وجود دارند, مسائلي كه بي‌معني‌اند. مسائلي وجود دارند كه سازنده‌اند, زيرا شما را به آگاهي و هشياري متعالي‌تري رهنمون مي‌شوند. مسائلي وجود دارند كه شما را به هيچ جايي هدايت نمي‌كنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه مي‌دارند, فقط شما را در مخمصه‌ي كهنه‌ي خودتان نگاه مي‌دارند.
عشق مساله‌ها مي‌آفريند. شما با پرهيز كردن از عشق, مي‌توانيد از آن مسائل پرهيز كنيد. اما آن‌ها مسائلي بسيار ضروري هستند! آن‌ها ناگزير از رويارو شدن هستند, ناگزير از مواجهه؛ آن‌ها ناگزيرند زيسته شوند و مي‌بايد از ميانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن ميان است. عشق تنها چيز واقعي است كه ارزش اعمال كردن دارد. تمامي چيزهاي ديگر دست دوم هستند. اگر اين به عشق كمك كند, خوب است. تمامي چيزهاي ديگر فقط يك وسيله‌اند, عشق هدف است. بنابراين, درد هم آن قدر هم كه باشد, به درون عشق برويد.
اگر شما به درون عشق نرويد, همان گونه كه بسياري از مردم تصميم گرفته‌اند, آن گاه شما با خود درگير خواهيد بود. آن گاه زندگي شما يك زيارت نيست, آن گاه زندگي شما يك رودخانه نيست كه به اقيانوس مي‌رود؛ زندگي شما يك آب‌گير راكد و گنديده است, كثيف, و به زودي هيچ چيزي جز چرك و گل نخواهد بود.
براي پاك ماندن, انسان نيازمند جاري ماندن است؛ يك رودخانه پاك مي‌ماند, چون به جاري بودن ادامه مي‌دهد. جاري بودن روند پيوسته‌ي باكره ماندن است.
يك عاشق باكره مي‌ماند. تمامي عشاق باكره‌اند. مردمي كه عشق نمي‌ورزند, باكره نمي‌مانند؛ آنان مسكوت مي‌شوند, راكد؛ آنان دير يا زود شروع به بوي گند دادن مي‌كنند _ و زودتر از ديرتر _ چون آنان هيچ جايي براي رفتن ندارند. زندگي آنان مرده است.
اين جايي است كه انسان مدرن خود را مي‌يابد, و بدين سبب, تمامي انواع روان نژندي‌ها, تمامي انواع ديوانگي‌‌ها متداول شده‌اند. بيماري‌هاي رواني ابعاد عمومي گرفته‌اند. ديگر چنين نيست كه معدود افرادي بيمار رواني باشند؛ واقعيت اين است كه تمامي زمين يك تيمارستان شده است. تمامي انسانيت دارد از نوعي روان نژندي رنج مي‌برد.
و اين روان‌نژندي از ايستايي خودپسندانه‌ي شما مي‌آيد. هر كسي با وهم داشتن يك خويشتن جدا درگير است؛ از اين روي مردم ديوانه مي‌شوند. و اين ديوانگي بي‌معناست, نابارآور, نيافريننده. يا مردم شروع به ارتكاب خودكشي مي‌كنند. اين خودكشي‌ها نيز نابارآور و نيافريننده‌اند.
شما ممكن است با خوردن زهر يا پريدن از صخره يا شليك كردن به خود مرتكب خودكشي نشويد, اما مي‌توانيد مرتكب نوعي خودكشي شويد كه روندي بسيار بطئي دارد, و اين آن چيزي است كه دارد اتفاق مي‌افتد. مردم بسيار معدودي به طور ناگهاني مرتكب خودكشي مي‌شوند. ديگران براي يك خودكشي بطئي تصميم گرفته‌اند؛ آنان به تدريج, به آهستگي مي‌ميرند. اما تقريباً, تمايل به انتحاري بودن عالمگير شده است.
اين راه زندگي نيست؛ و دليل, دليل بنيادي آن است كه ما زبان عشق را فراموش كرده‌ايم. ما ديگر براي رفتن به درون آن ماجراجويي كه عشق ناميده مي‌شود, به قدر كافي شجاع نيستيم.
از همين روست كه مردم مجذوب سكس هستند, چون سكس مخاطره‌آميز نيست؛ گذرا و موقتي است, شما درگير نمي‌شويد. عشق درگيري است؛ تعهد است؛ گذرا نيست؛ يك بار كه ريشه بگيرد. مي‌تواند براي ابد باشد.
عشق مي‌تواند تعهدي مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صميميت است و فقط هنگامي كه شما صميمي هستيد, ديگري يك آيينه مي‌شود. وقتي كه شما با يك زن يا مرد در رابطه‌اي جنسي ملاقات مي‌كنيد, شما در كل اصلاً ملاقات نكرده‌ايد؛ در واقع, شما از روح ديگري اجتناب كرده‌ايد. شما صرفاً از بدن استفاده كرديد و گريختيد, و ديگري نيز از تن شما استفاده كرد و گريخت. شما هرگز به قدر كافي صميمي نشديد تا از چهره‌ي اصيل يكديگر پرده برداريد.
عشق بزرگ‌ترين كوآن ذن است.
عشق دردناك است, اما از آن نپرهيزيد. اگر از عشق بپرهيزيد, از بزرگ‌ترين مجال روييدن و باليدن پرهيز كرده‌ايد. به درون آن برويد, درد عشق را بكشيد, چون بزرگ‌ترين سرمستي از ميان رنج مي‌آيد. بله, درد وجود دارد, اما به سبب درد, سرمستي زاده مي‌‌شود, بله, شما ناگزير خواهيد بود به مثابه يك نفس بميريد, اما اگر بتوانيد به مثابه يك نفس بميريد, به مثابه يك هستي الهي تولد خواهيد يافت, به مثابه يك بودا. و عشق نخستين طعم نوك زباني «تائو», تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستين سند را به شما خواهد داد كه خدا هست, كه زندگي پوچ و بي‌معني نيست.
مردمي كه مي‌گويند زندگي بي‌معني است, مردمي هستند كه عشق را نشناخته‌اند. تمامي آن چه كه آنان دارند مي‌گويند, اين است كه زندگي آنان عشق را از دست داده است.
بگذاريد درد باشد, بگذاريد رنج بردن باشد. به ميان شب تاريك برويد, و شما به طلوع خورشيدي زيبا خواهيد رسيد. اين فقط در زهدان شب تاريك است كه خورشيد پرورده مي‌شود. اين فقط از ميان شب تاريك است كه صبح مي‌آيد.
تمامي رويكرد من در اين جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق مي‌آموزم و نه هيچ چيز ديگر. شما با عشق زاده شده‌ايد. عشق خداي واقعي است _ نه خداي متخصصين الهيات, بلكه خداي مسيح(ع), خداي محمد(ص), خداي عارفان و متصوفه, خداي بودا, عشق يك راه است, يك روش, براي كشتن شما به مثابه يك فرديت جدا و براي كمك كردن به شما كه سرمدي شويد؛ به مثابه يك شبنم ناپديد شده و اقيانوس شويد‌, اما شما ناگزير خواهيد بود از ميان در عشق بگذريد.
و به طور قطع وقتي انسان مثل قطره‌‌اي از شبنم شروع به ناپديد شدن مي‌كند و انسان ديرزماني هم چون يك شبنم زندگي كرده است, اين دردآور است؛ زيرا انسان فكر كرده است كه «من اين هستم, و حال اين دارد مي‌رود, من دارم مي‌ميرم.» شما در حال مردن نيستيد, بلكه فقط يك وهم دارد مي‌ميرد. شما با وهم همذات پندار شده‌ايد, درست, اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه كه وهم رفته باشد, شما قادر خواهيد بود ببينيد كه كيستيد. و اين رازگشايي شما را به قله‌ي جاودان لذت, سعادت, جشن و سرور مي‌آورد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 1:0 PM  توسط م.ک.  | 

 

 

زن

1.در دلربائي و دلبستگي به نگهداري

2. تمايل به مفاهيم جزئيات و تفصيلي

3.لذت و خوشي از زندگي براي آنها رجحان دارد

 

مرد

 

1.زور آزمائي و فزوني طلبي و در جستجو پيروزی

2.تمايل به مفاهيم كلي و اساسي

3.آبرو و حيثيت بر همه چيز رجحان دارد

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 2:31 PM  توسط م.ک.  | 

 

 یونگ ، خدایان و انسان مدرن

نويسنده : آنتونیو مورنور
مترجم : داریوش مهرجویی
انتشارات : مرکز
قيمت : 19500 ریال 

 

 
 
 

پیچیدگی و ابهام توانفرسای آثار یونگ و گستردگی دامنه ی مضامین آنها، نوشتن شرح و تفسیری بر اندیشه های او را بسیار دشوار می کند، این کتاب را می توان از تلاشهای موفقی دانست که در این راه انجام شده است بسیاری از نکته ها که در نوشته های یونگ گنگ و پرسش انگیزند در این کتاب روشن می شوند و ارتباط آنها با دغدغه های انسان متفکر امروزی نشان داده می شود. نویسنده که در بسیاری از دانشگاهای معتبر ، اندیشه ی یونگ را تدریس کرده است در این کتاب به کاوش در افکار او در باب دیانت و پیش فرضهای روانشناختی آنها می پردازد و مفاهیم پر اهمیت و بغرنجی چون نا آگاه جمعی ، سر نومنها، فردانیت، فرایند رشد انسان در ربط با تکامل سرنمون خویش را شرح و تبیین می کند. آنگاه بحث درباره ی اسطوره، روان پریشی و روان شناسی شخصیت نیچه زمینه ساز بررسی نظر یونگ درباره ی همانند یهای نا آگاه نیچه و تا آگاه انسان معاصر و پدیده های اجتماعی و روان شناختی امروزینی می شود که در دیدگاهای نیچه بیان یافت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 1:31 PM  توسط م.ک.  | 

 


آيه :

 9ثُمَّ صَدَقْنَاهُمُ الْوَعْدَ فَأَنجَيْنَاهُمْ وَمَن نَّشَاء وَأَهْلَكْنَا الْمُسْرِفِينَ

 
ترجمه :
سپس ما به وعده اي كه به آنان داده بوديم ، وفا كرديم . پس آنان و هر كه را خواستيم ، نجات داديم و اسراف كاران را هلاك نموديم .

نكته ها :

اين آيه در مقام تسليت و دلداري پيامبر اكرم (ص ) است ، كه ما به وعده هاي خود در مورد نجات مؤمنان وفا مي كنيم .

پيام ها :

1-
وعده پيروزي كه خداوند به انبيا داده ، حتمي است . (ثم ّصدقناهم الوعد)
2-
وعده ي خداوند به انبيا نجات آنان وهلاكت مخالفان آنهاست . (فانجيناهم ... و اهلكنا)
3-
كيفرهاي الهي ، نتيجه ي اعمال خودماست . (اهلكنا المسرفين )
4- اسراف ، زمينه ساز هلاكت است . و هلاكت ، سرنوشت همه ي اسراف كاران است . (المسرفين )

 

 

حضرت  علي    عليه السلام:
 

رسول خدا صلی ا... عليه و آله و سلم در ربا چند کس را نفرين کردند؛ دهنده
 
و گيرنده ربا، شاهدان ربا و نويسنده قرارداد آن
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 1:13 PM  توسط م.ک.  | 

 
 

 
يكي از راه هاي رسيدن به آرامش اين است كه لذت بردن از زندگي را به فردا موكول نكنيم  اگرچه ما به اين شيوه عادت كرده ايم,اما عادت ها را مي شود شكست 
 
ما هميشه با دستان خودمان و با بهانه هايي كه خودمان دست و پا مي كنيم، شادي امروزمان را به فردا مي اندازيم و فردا كه به آن رسيديم، بهانه   تازه اي پيدا مي كنيم تا رضايت مان را به پس فردا موكول كنيم
 
محمد كياسالار

وقتي دالايي لاما جايزه صلح نوبل سال 1989 را دريافت كرد، يك خبرنگار از او پرسيد: حالا بعد از اين چه؟ مي خواهيد چه كار كنيد؟ او لبخندي زد و گفت: انگار هر كاري كه ما آدم ها انجام مي دهيم، مثلا خانه يا ماشيني مي خريم، غذايي مي خوريم، دوستي پيدا مي كنيم، لباسي مي خريم و حتي به جوايز بزرگي دست پيدا مي كنيم، هرگز برايمان كافي نيست! ما آدم ها هميشه به دنبال بيشتر و بيشتريم، اما بيشترها لزوما بهتر نيستند. من فقط آرزو مي كنم كه خودم و همه  آدم ها هر چه زودتر بفهمند كه شادي و رضايت شان را نبايد در بيرون از خودشان جست وجو كنند.
هفته گذشته با ريچارد كارلسون و روش هايي كه او براي رسيدن به آرامش در زندگي پيشنهاد مي كند آشنا شديد؛ آرزوي دالايي لاما دقيقا همان دغدغه اي است كه ريچارد كارلسون را يك لحظه رها نكرده و نمي كند: آلفرد دي سوزا جملاتي دارد كه من هر وقت به ياد آن ها مي افتم، پشتم مي لرزد: هميشه در زندگي من موانعي بودند كه شادي را ازم مي گرفتند. هميشه وام هايي بودند كه بايد پرداخت مي شدند، هميشه كار نيمه تمامي بود كه بايد به پايان مي رسيد، و انگار هميشه چيزي بود كه بايد تمام مي شد تا زندگي ام آغاز شود، اما امروز ديگر فهميده ام كه اين موانع همان زندگي من بودند و من هيچ راهي به شادي نداشتم، چرا كه هرگز نفهميدم شادي همان راه بود!
آن ها راست مي گويند. ما عادت كرده ايم با اگر هايمان زندگي كنيم: اگر در كنكور قبول بشوم، ديگر همه چيز حل است. اگر بروم دانشگاه، ديگر آرزويي ندارم. اگر فارغ التحصيل بشوم، اگر ازدواج كنم،  اگر ماشين بخرم، اگر بچه دار شوم، اگر خانه بخرم و .اين اگر  ها را همه  ما كم و بيش مي شناسيم: بهانه هاي آشنايي كه در متن زندگي ما زندگي مي كنند، بهانه هايي كه دست به دست هم مي دهند تا ما شاد زيستن و آرام زيستن مان را با دستان خودمان به تاخير بيندازيم، اما حقيقت با كسي شوخي ندارد. حقيقت، دقيقا به همين تلخي است كه زندگي ما در فاصله همين اگر  ها پيش مي رود و اصلا منتظر ما نمي ماند و هيچ وقتي براي شاد زيستن و شاد بودن بهتر از همين لحظه اي كه الان داريم پشت سر مي گذاريم، نيست. درست همان وقتي كه داريم براي تحقق اگر  هايمان نقشه مي كشيم و در خستگي هاي اين زندگي غرق مي شويم، بچه هايمان بزرگ مي شوند، خودمان پير مي شويم و آن هايي كه دوست شان داريم از ما دور مي شوند يا از ما مي رنجند و..
دكتر ريچارد كارلسون اين پرده را به همين سادگي از پيش چشمان مان كنار مي زند تا ببينيم كه: مشكل ما در آن چه نداريم، نيست. مشكل ما در حرص و فزون خواهي ماست. ما هميشه با دستان خودمان و با بهانه هايي كه خودمان دست و پا مي كنيم، شادي امروزمان را به فردا مي اندازيم و فردا كه به آن رسيديم، بهانه   تازه اي پيدا مي كنيم تا رضايت مان را به پس فردا موكول كنيم و پس فردا هم به روزهاي ديگر، اما همه  ما هماني خواهيم شد كه بيشتر تمرينش را مي كنيم. بله، بايد تمرين هايمان را عوض كنيم!

واقعا آيا صد سال بعد هم اين مساله مهم است؟
فقط خدا مي داند كه چند سال از عمر اين دنيا گذشته است، اما اين حقيقت را من و شما هم مي دانيم كه براي اين دنياي كهن سال، يك صد سال، زمان خيلي درازي نيست. از طرفي، به اين حقيقت هم بايد اعتراف كنيم كه يك صد سال بعد از اين، نه من توي اين دنيا مانده ام،  نه شما.
ريچارد كارلسون بلافاصله پس از اين كه ما به اين حقايق اعتراف  كرديم، وارد صحنه مي شود و مي گويد: اگر همين حقيقت محض را هميشه به خاطر داشته باشيد، آن وقت وسعت ديدتان بيشتر مي شود و هنگام رويارويي با فشارها و بحران هاي روحي، سعه  صدر پيدا مي كنيد. يك صد سال بعد از اين، ديگر چه اهميتي دارد كه من صاحب خانه نيستم، لاستيك ماشين شما امروز پنچر شده يا كليد منزل تان را ديروز توي خانه جا گذاشته ايد و يك ساعت بيرون مانده ايد؟ چه اهميتي دارد كه مهمان ها رسيده اند و خانه تميز نيست، كامپيوتر  ويروسي شده و!
بعد، خاطره اي را نقل مي كند كه: همين امروز صبح، توي دفتر مشاوره ام اتفاقي افتاد كه داشتم از كوره در مي رفتم. منشي مطب، به دو نفر از مراجعانم دقيقا در يك ساعت وقت داده بود. بارها به او گفته بودم كه از اين كار متنفرم، اما به هر حال، او دوباره اين كار را كرده بود و آن دو نفر هر دو سر ساعت آمده بودند. من هم مجبور بودم به آن ها جواب بدهم. در اوج ناراحتي، يك لحظه به خاطرم آمد كه يك صد سال بعد از اين، هيچ كس اين ماجرا را به خاطر نمي آورد و هيچ كس به آن اهميتي نمي دهد. آرام شدم و با آن دو نفر صحبت كردم. به آن ها گفتم كه ماجرا از چه قرار بوده و چه فكر هايي به ذهن من خطور كرده است. يكي از آن دو، لبخندي زد و با رضايت، قبول كرد كه ساعت ديگري به مطب بيايد و هر سه تصديق كرديم كه نبايد از كاه، كوه بسازيم. زندگي باارزش تر از اين حرف هاست! قبول نداريد؟
نگاه تان را تازه كنيد
آدم ها توي زندگي شان اغلب همان چيزي را مي بينند كه دل شان مي خواهد ببينند. ريچارد كارلسون از اين حرف رازآلودش، اين گونه گره گشايي مي كند كه: اگر در زندگي، در مردم، در شغل تان و به طور كلي در دنيا دنبال عيب و ايراد بگرديد، مطمئن باشيد كه دست خالي برنمي گرديد، اما عكس اين قضيه هم صادق است. شك نكنيد كه در عادي ترين كارها هم اگر بخواهيد مي توانيد چيزهاي غير عادي و خارق العاده كشف كنيد.
او طبق معمول، ذهنش خوب كار مي كند و داستاني را به خاطر مي آورد كه شنيدنش خالي از لطف نيست: خوب يادم هست كه سال گذشته، گزارشگري توي يكي از كانال هاي تلويزيوني با كارگراني كه در حال ساخت يك بناي معماري زيبا بودند، گفت وگو مي كرد. يكي از كارگران به آن گزارشگر گفت كه:  ما در ازاي كار طاقت فرسايي كه داريم انجام مي دهيم، دست مزد بسيار ناچيزي مي گيريم و دارند از ما مثل برده ها بيگاري مي كشند و گزارشگر از كارگر بعدي هم دقيقا همين سوال را پرسيد: اين جا داريد چه كار مي كنيد؟ اما اين يكي گفت: دارم با تكه تكه هاي آجر، شاه كار مي سازم! البته هر دو راست مي گفتند، اما در درون اين يكي چه مي گذشت و در درون آن يكي، چه؟ قصه به همين سادگي است: ما همان چيزي را مي بينيم كه دل مان مي خواهد ببينيم. بايد دل مان را از نو بسازيم!

فكر كنيد امروز آخرين روز زندگي شماست!
اين حرف ريچارد كارلسون براي دين داران و لااقل براي ما مسلمان ها تازگي ندارد، اما اين عين حقيقت است كه روي حرف هاي عميق، گرد و غبار كهنگي نمي نشيند. اين كلمات كه لااقل هزار و چهارصد سال از عمرشان مي گذرد، هنوز تر و تازه مانده اند و با طراوت اند: امروز طوري زندگي كنيد كه انگار آخرين روز زندگي شماست. كارلسون اين بحث را با اين سوال شروع مي كند كه: من كه نمي دانم قرار است در چند سالگي بميرم. شما مي دانيد؟ آخرين باري كه پيش پزشكم بودم، مرگ قريب الوقوعي را برايم پيش بيني نكرد، اما هر بار كه اخبار حوادث را مي شنوم، حيرت زده از خودم مي پرسم: آن هايي كه توي اين تصادف، جان شان را از دست داده اند، آيا يادشان بوده  است به خانواده  هايشان بگويند كه چقدر دوست شان داشته اند؟
بله، حقيقت اين است كه ما هيچ كدام مان نمي دانيم كه قرار است چقدر زندگي كنيم، اما  اغلب مان طوري زندگي مي كنيم كه انگار اصلا قرار نيست بميريم. بسياري از كارهايي را كه دل مان مي خواهد انجام دهيم، بي دليل به تاخير مي اندازيم و براي انجام ندادن و به تاخير انداختن شان هم هزار و يك دليل مي تراشيم. انگار عادت مان شده است كه براي نقطه ضعف هايمان دليل و مدرك جمع كنيم و آن قدر از آن ها دفاع كنيم تا هميشه بيخ ريش مان بمانند.
خلاصه اين كه زندگي باارزش تر از آن است كه خيلي جدي گرفته شود. حق با ريچارد كارلسون است: 10سال پيش، يكي از دوستانم به من گفت كه زندگي با ارزش تر از آن است كه جدي گرفته شود، اما من آن موقع نفهميدم معناي حرفش چه بود، ولي حالا خوب مي فهمم كه او چه مي گفت. زندگي واقعا با ارزش تر از آن است كه خيلي جدي گرفته شود!
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 7:47 PM  توسط م.ک.  | 

 
حسين زحمتكش

نخستين كوشش هاى روشمند در زمينه دين شناسى توسط مردم شناسان و جامعه شناسان صورت گرفت. البته اين نكته قابل توجه است كه اساساً تفكيك مردم شناسى دينى و جامعه شناسى دين به سهولت امكان پذير نيست. با اين حال مناسبات اين دو دانش كه خاستگاه هر دو مباحث نوين دين پژوهى است، با يكديگر تفاوت دارد. همزمان با اين فرايند، گروهى نيز در چشم انداز روانشناختى به دين نظر مى كردند. روانشناسانى كه پيش از يونگ مى زيستند هيچ تناسبى ميان دين و آسمان تصور نمى كردند و بر اين باور بودند كه دين ريشه در عواطف انسان دارد. آنها حتى اگر اعتقادى هم به خداوند داشتند، هرگز دين را به جايگاه الوهيت مطلق نسبت نمى دادند. دين در منظر ايشان تجلى و ظهور غرايز و عواطف بشر بود؛ اينكه اصلاً انسان ميل به پرستش دارد؛ چرا كه ساختمان روانى انسان چنين امرى را اقتضا مى نمايد. در اين روند تنها معنايى كه مى توان از دين به دست داد، حركت نفس در مسير طبيعى خويش است. به همان صورت كه فهم آدمى در جريان حيات طبيعى خود رو به تكامل مى گذارد، عواطف او نيز كامل مى گردد، بنابراين انسان تحت تأثير تقويت عاطفه خود، وجوه پرستش را تلطيف مى كند. پس از اين دوره بود كه يونگ در تقابل با تمام انديشه هاى پيشين، دين را هديه خداوند به انسان دانست.
در آموزه هاى همه دين پژوهانى كه دين را پديده اى انسانى مى پندارند، دو نكته وجود دارد: ۱- اشكال نخستين دين با صورت هاى ثانى آن در تغاير است. با مطالعه تاريخ شناسى دين اين مسأله بر ما نمودار مى شود كه چهره هاى اوليه مذهب معمولاً شرك آلود است؛ زيرا فهم بشر در اين مرحله در مرتبه پايين ترى قرار دارد. ۲- براى دين، پايانى قائل هستند و در ادامه به دنبال آلترناتيوى براى آن مى گردند؛ نظير فرويد كه هنر را گزينه مناسبى براى جايگزينى دين مى پنداشت.
نكته اساسى اينكه برخى از مردم شناسان و جامعه شناسان قائلند به اينكه دين ريشه در عقلانيت انسان دارد. آدمى در پى مواجهه با پرسش هايى اساسى در رابطه با نهاد خويش و طبيعت، در صدد برمى آيد تا خود و جهان هستى را توجيه نمايد. اين گروه نيز يك سير خطى براى دين تصور مى كنند؛ به اين صورت كه انسان در ابتدا به اندازه تعدد مصاديق به خدا باورمند بود، سپس براى هر يك از انواع، خدايى را در ذهن خود گنجاند و در نهايت سر تسليم در برابر خدايى واحد فرود آورد و به توحيد رسيد.
در ارتباط با اين بحث ابعاد انديشه دينى دو تن از بزرگان جامعه شناسى دين در عصر خرد؛ يعنى ماكس وبر و اميل دوركهيم را به نحو اجمال بررسى مى كنيم.
ماكس وبر
ماكس وبر، جامعه شناسى خود را «جامعه شناسى تفهمى» مى نامد كه در آن مسأله كنش و رفتار فرد و جامعه مطرح است. وى در حقيقت با اين مرزبندى، رابطه علّى و معلولى را كه معمولاً با عنوان «دانش تفهيمى» در روانشناسى كارايى بيشترى دارد، از جامعه شناسى خويش منفك مى سازد. يكى از مفاهيم اساسى در جامعه شناسى وبر، مفهوم «عقلانيت» است كه از جايگاهى ويژه در مجموعه مطالعات او برخوردار است. وبر عقلانيت را كه به زعم او مهمترين نقش را در رشد فرهنگ غرب داشته است به «صورى» و «ذاتى» تقسيم مى كند و در مقام تعريف، عقلانيت ذاتى را برخلاف عقلانيت صورى ناظر بر ارزش هاى اخلاقى و اجتماعى مى پندارد. او در مجموع به عقلانيت، نگاهى پوزيتيويستى داشت و اساساً منشأ مرزبندى موجود ميان غرب و شرق را در همين مسأله جست وجو مى كرد.
وبر در اين مقام از گزاره اى سخن به ميان مى آورد با عنوان «افسون زدايى» كه ريشه آن را بايد در انديشه فلاسفه نو كانتى جست وجو كرد. در بينش عقلانى نوين كه اساساً بناى آن بر فناورى و تكنولوژى و انحصار سازماندهى حضور افراد در ساختار توليد اقتصادى و شكافتن ريسمان سنت هاى مخلوط با آنچه به نظاره محيطى فراطبيعى مى نشيند، پى ريزى شده است، تأثيرات متافيزيك در اين عالم و توجيه امور طبيعت با اتصال به جهانى نامشهود به تمامى كنار گذاشته مى شود. انسان امروزى كه با فرا روى از عجز و ناتوانى گذشته به ابرمردى ايستا بدل شده است، قدرت آن را دارد كه آزادى هاى مطلوب خويش را در زمينه هاى اخلاقى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى فراهم آورد و خود را از قيد بوروكراسى رها سازد.
ماكس وبر تعريف خاصى از دين به دست مى دهد، چرا كه ديدگاه هاى او در امور ماوراءالطبيعى ريشه در باور وى به عقلانيت دارد. او بحثى از جوهر و ذات دين به ميان نمى آورد و با رويكرد به نگره اى پديدارى، دين را گونه اى ويژه از رفتار و كنش و واكنش در ميان گروه هاى اجتماعى مى داند كه تنظيم روابط فردى و گروهى آنها با نيروهاى متافيزيكى مطابقت دارد. دين پاسخى است به رنج ها و دشوارى هاى اين جهانى و توجيهى براى ناكامى هاى انسانى و نقطه اميدى براى واپس راندن گزينه يأس از جغرافياى حيات بشرى. دين تحت عنوان «عدالت باورى» به زندگى بشر معنا مى دهد؛ به اين نحو كه نظام جزا و پاداش در ميعادگاه واپسين در ارتباطى مستقيم با مجموعه رفتارها و كردارهاى انسان در اين دنياست. وبر بر اين اساس كه زمينه اصلى مطالعات خود را بر بررسى و پژوهش انديشه دينى هند پايه ريزى كرده است، قانون «كرمه» (قانون عمل) را براى تشريح افزونتر كاركرد دين در صحنه معنادهى به زندگى بشر مطرح مى كند. قانون كرمه بيانگر آن است كه همه افراد بنا به كردار خويش در حيات فعلى، در نشئه ديگر به زيست خود ادامه خواهند داد. اين چرخه حيات و دولاب گريز ناپذير هستى «سمساره» (تناسخ) نام دارد كه با جريانات «كاست» (نظام طبقاتى آدميان) و حتى تحول در ريشه انسانى و تبديل شدن به حيوانات (رسخ)، گياهان (فسخ) و جمادات (مسخ) مرتبط است. اين سير جز با وصول به مقام «نيروانا» (فناى مطلق) به پايان نخواهد رسيد.
حضور اين انديشه در اديان ايرانى مانوى و مزدكى نيز از چنين فرجامى بهره مى برد. به زعم وبر اين گونه الهياتى، به الوهيت «درون ذاتى» باورمند است؛ به اين معنا كه الوهيت را در تمام عالم سارى و جارى مى پندارد. در مقابل اين نوع الوهيت، الوهيت «برون ذاتى» قرار دارد كه خدايى متشخص و متعال را در شيار ذهن دينى مؤمنين جاى مى دهد. الوهيت برون ذاتى را مى توان در اديان سامى (يهود، مسيحيت و اسلام) و آيين اورمزد، بخصوص مزداى گاهانى مشاهده كرد.
ماكس وبر برخلاف نيچه كه دين را برانگيخته نفرت و حاصل واكنشى به محروميت مى داند، گرچه تلويحاً پيوند دين و رنج را مى پذيرد، با اين حال نقش عمده دين را در تبيين رنجها و آلام بشرى انكار نمى نمايد. غايت اين معنا پاسخ دادن به نيازهاى اساسى بشر در رابطه با فلسفه درد و رنج مادى است. او خاطرنشان مى كند كه خوشى و ناخوشى آدميان برحسب تصادف صورت نمى گيرد، بلكه در اين مورد شايستگى افراد ملاك است.
تفاوت عمده وبر با مارس در زمينه طبقه بندى نيازها و اقتضائات بشرى، در شيوه نگريستن ايشان به مفهوم پذيرى اين نيازها قابل تحليل و بررسى است. ماركس اقتصاد را زيربنا قرار مى دهد و ساير تعلقات آدمى را به اندازه امورى سطحى تنزل مى دهد. در انديشه ماركس ديانت به كلى طرد مى شود و يا حداكثر به عنوان يك روبنا در كنار ساير گزاره هاى غيراقتصادى جاى مى گيرد. غايت تعقل گرايى و بر نتيجه اى عكس پندار ماركس فراهم مى آورد. وى با تأكيد بر قابليت باورهاى دينى در ساختارسازى اقتصادى فعال در سطح جوامع، معتقد است كه دين مى تواند زيربناى يك اقتصاد پربار و سرمايه زا باشد. او بر همين مبنا در كتابى كه پيرامون پروتستانتيزم نگاشته است، به نقش فرقه پروتستان در پرورش روح سرمايه دارى در جهان غرب مى پردازد و آن را عقلانى ترين صورت مذهبى در عالم معرفى مى كند. البته اين نكته شايان ذكر است كه در منظر ماكس وبر هدف از سرمايه دارى انباشت سرمايه يا حرص و طمع براى جمع آورى ثروت نيست، بلكه هدف كسب منفعت از طريق فعاليت هاى مستمر عقلانى است. (در آيين پروتستان كار بيشتر مساوى است با توليد و سودآورى افزونتر و درنهايت رستگارى در آخرت؛ از اين رو وبر زهد و رياضتى را كه در متن انديشه هاى دينى در ارتباط با دنيا صورت مى گيرد، با كناره گيرى از دنيا تأييد نمى كند، چرا كه در اين صورت كار، تكليفى الهى مى گردد.)
اميل دوركهيم
اميل دوركهيم از تأثيرگذارترين انديشمندان جنبش روشنفكرى است. آنچه در مورد وى وجهى بارز دارد، تأكيد بسيار او بر علم است. دوركهيم برخلاف ماركس كه نسبت به تغيير ساختار اجتماعى نظرى مساعد داشت، در مواجهه با بافتهاى بنيادين جامعه، در عين حال كه از انديشه هاى ليبراليستى دفاع مى كند، تحت تأثير فضاى اقتصادى و اجتماعى حاكم بر فرانسه قرن نوزدهم و بيستم، بيشتر موضعى محافظه كارانه اتخاذ مى نمايد. او در ارتباط با نهادهاى اقتصادى، تقسيم كار را عاملى مى پندارد كه جامعه انسانى را، چه به صورت ابتدايى و چه به شكل نوين آن، گرد هم فراهم مى آورد. در جوامع ابتدايى تقسيم كار با اخلاق اجتماعى اشتراك داشت و يك وجدان جمعى قدرتمند، آنها را به هم پيوند مى داد، مسأله اى كه در جوامع نوين شاهد آن نيستيم.
دوركهيم سرچشمه دين را جامعه مى داند. او در تحليل هاى جامعه شناختى خود كه بيشتر معطوف به جوامع ابتدايى است، خط سير صورت دينى را در توتميزم نشان مى دهد و آن را چهره اى از وجدان جمعى برمى شمارد. به زعم وى دين، تجلى يك واقعيت اجتماعى غيرمادى است. در مباحث دين شناختى دوركهيم، جامعه به مقام خدايى مى رسد كه نهايتى جز هبوط خدا در سطح جامعه ندارد. او اساساً از اين رو با ساختارهاى اجتماعى موافق است و به جاى انقلاب به اصلاحات اجتماع باور دارد كه به «خداسازى جامعه» دست مى يازد و استدلال مى كند كه اگر جامعه تا سرحدالوهيت تعالى يابد، تغيير بنيادين آن جايز نيست.
به گمان دوركهيم دين از دو جزء بهره مى برد: ۱- پديدار دين، ۲- پرستش. پديدار دين محصول غلبه احساسات جمعى است. تأثير متعالى الهام بخشى امر قدسى را در تجمعاتى كه به منظور اهداف دينى صورت مى گيرد، به سهولت مى توان مشاهده كرد. او در مورد گزينه دوم نيز اشاره مى نمايد كه افراد بدون آنكه خود بدانند جامعه را مى پرستند. «پديدار دينى» و «پرستش» به واسطه ارتباط ميان وجدان جمعى و الوهيت به هم مربوط مى گردد. در آغاز تاريخ دينى بشر خدايان از جهان متمايز نيستند، بلكه موجودات مقدسى هستند كه در جهان و طبيعت به تكاپو مى پردازند. گذر زمان اين نيروهاى مقدس را از طبيعت جدا مى سازد و به شكل خدايانى گونه گون در مى آورد كه جنبه هاى شخصى در ايشان بيشتر است. هرچه جلوتر مى آييم سهم دين در حيات اجتماعى انسان كمتر مى شود. او با خاطرنشان نمودن اين مسأله كه دين توهم نيست، در پاسخ به اين پرسش كه آيا وجدان جمعى در پى فرآيند كاهش سهم دين، به ورطه نابودى مى گرايد، از آلترناتيوى سخن به ميان مى آورد كه به جاى صورت دينى، شايسته تعيّن بخشى به وجدان جمعى را داراست. دوركهيم با طرح اين بحث، دوام دين را شاهدى گويا بر ماهيت يكسان اديان مختلف قلمداد مى كند، ماهيتى كه در تماس با حقيقت از چهره اى نمادين برخوردار است.
توتم در منظر دوركهيم هم نماد خداست و هم نماد جامعه. جامعه در مواجهه با افراد خود همان قدرتى را دارد كه خداوند در برخورد با پرستندگانش، بنابراين خدا و جامعه از اصلى واحد برخوردارند. جامعه به نحوى آمرانه ما را به خدمت گرفته است و ما چاره اى جز تسليم در برابر اين جريان برتر و و احترام به مجموعه قوانين تحكم آورش نداريم. جامعه بسيارى از مقولات اساسى را مانند عدد، زمان و مكان دربر مى گيرد و از آنجا كه از روح برخوردار است همچنان پايدار باقى مى ماند. او درنهايت به اين نكته اشاره مى كند كه دين چيزى جز نيروى جمعى اجتماع بر افراد نيست يا به تعبير ديگر دين يك نظام فكرى است كه افراد جامعه در نزد آن، هويت خويش را مى يابند. با اين وصف هرگز نمى توان دين را توهم دانست و مؤمنين به آن را فريب خورده پنداشت، چرا كه دين در ارتباط با پديدارى عينى، واقعاً داراى قدرت است.
 
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 11:13 AM  توسط م.ک.  | 

 

 

نظریه فروید بر این اساس بنا شده است که رفتاری که انسان در بزرگسالی بروز می دهد، تحت تاثیر امیال و انگیزه هایی قرار دارد که در کودکی در نهاد شکل گرفته اند. فروید ادعا می کند که بیشتر این انگیزه ها در ارتباط با سکس و فانتزیهای سکسی است که جامعه آنها را ممنوع کرده است و بوسیله مکانیسم دفاعی خود پنهان شده اند. مطابق این نظریه، انگیزه های جنسی که در نهاد برانگیخته می شوند، از هفته های آغازین زندگی وجود دارند و بخشی طبیعی از رشد انسان را تشکیل می دهند.

تئوری تکامل روانی – جنسی فروید، بسیار بحث برانگیز بوده است. البته فروید اعتقاد ندارد که انگیزه جنسی تنها انگیزه و غریزه انسان است بلکه می گوید این انگیزه مهمترین غریزه انسان است و بر این باور است که در رفتار انسانی، این غریزه مرکزیت دارد.
بر اساس نظریه فروید، روان رنجوریهای بزرگسالی نتایج پاسخ های نامناسب به مسائلی هستند که در کودکی، در یکی از مراحل تکامل روانی – جنسی تجربه می شوند. در هر مرحله این تکامل روش مشخصی برای کامیابی وجود دارد و درجه و نوع کامیابی کودک به رفتار والدین با او بستگی دارد. هم کامیابی مفرط و هم ناکامی شدید ، می توانند اثراتی ماندگار در شخص به جا بگذارند.
حالت تعادل هنگامی است که شخص به اندازه کافی کامیاب می شود و از مرحله ای به مرحله ای دیگر قدم می گذارد.

مراحل تکامل جنسی – روانی
فروید تکامل جنسی – روانی را به پنج مرحله تقسیم می کند:

1. دهانی
2. مقعدی
3. نرینگی
4. نهفتگی
5. تناسلی
در هر مرحله، مناطق متفاوتی از بدن کودک، مرکز دریافت لذت و کامیابی جنسی می باشد. همانطور که گفته شد، در هر مرحله تضادهایی بین انگیزه جنسی و قوانین اجتماعی وجود دارد. پاسخ مناسب به این تضادها باعث می شود تا کودک مرحله ای را پشت سر بگذارد و به مرحله ای دیگر برود. پاسخ نامناسب باعث تثبیت کودک در مرحله ای می شود که در آن قرار دارد.


مرحله دهانی (از سن 0 تا 1.5 سالگی(
در این مرحله، مکان کامیابی، دهان می باشد. مرحله دهانی به دو زیر مرحله تقسیم می شود: 1.زیرمرحله پذیرا که در آن کودک می مکد و قورت می دهد. 2. زیرمرحله گازگرفتن که کودک در این مرحله پرخاشگر می شود و احساس دو گانه ای بروز می دهد. طبق گفته فروید، گازگرفتن انگشتان و سینه، نمایانگر احساس دوگانه عشق و تنفر است( واژه دوگانگی احساسات که بوسیله فروید به کار رفته به نظر ژک لکان واژه مناسبی برای نمایش توامان عشق و تنفر نیست. لکان برای بیان این احساس دو گانه از لغت ابداعی مهراکین استفاده کرده است که در این مقاله نیز از این واژه استفاده می شود.).
یکی از شکل های ظهور مهراکین در مرحله دهانی تلفیق پرخاشگری و نوازش در این قسمت عمده بدن طفل است. دهان دارای دو کارکرد متناقض است: بوسه و نوازش از یک سو و گاز و دندان گرفتن از سوی دیگر. بلعیدن نیز می تواند نمایانگر پرخاشگری باشد. خلط و آب دهان ناشی از طرد و انزجار است و استفراغ نشان دهنده نفرت است و امتناع.
مشاهده کودکان و رابطه آنها با مادر از یک سو و با مواد غذایی از سوی دیگر تایید کننده این نکته است. این تبادل کشمکش آمیز به خوبی در رفتار آنها بر سر سفره غذا نمایان است. نمونه بیمارگونه این امر را می توان در نزد کودکان یا نوجوانان مبتلا به انورکسی روانی (امساک از غذا) ، ملاحظه کرد. کودک حتی با وجود خطر مرگ همچنان از خوردن غذا امتناع می کند.
اگر تثبیت در این مرحله رخ دهد، می تواند شامل نشانه های زیر باشد:
• سیگار کشیدن
• عادت به جویدن آدامس، مداد و...
• جویدن ناخن
• پرخوری
• مشروب خوری
• بد زبانی و نیش و کنایه زدن
نوزادانی که در این مرحله می مانند، در بزرگسالی می توانند به شخصیتهای دهانی تبدیل شوند. اکثرا این افراد به شدت به دیگران وابسته اند و نیاز دارند تا تمام کارهایشان را افراد دیگر برایشان انجام دهند. البته نوع دیگر شخصیتهای دهانی افرادی هستند کاملا مستقل. افراد تثبیت شده در مرحله دهانی، زیر استرس می توانند از گونه ای به گونه ای دیگر (به شدت وابسته/کاملا مستقل) تغییر کنند که این نمایشی از دکترین تضادهای فروید است.
تجربه نشان می دهد که گرایش زنان به تثبیت در مرحله دهانی به مراتب بیشتر از مردان است. مثلا تعداد دخترانی که به انورکسی روانی دچار می شوند به سه برابر شمار پسران می رسد. تهوع نیز در زنان بیشتر دیده می شود.


مرحله مقعدی (از سن 1.5 تا 3 سالگی)
در این مرحله، مکان کامیابی رکتوم و مقعد است و کامیابی، احساس داشتن مدفوع در داخل بدن و دفع آن می باشد. در این مرحله کودک به اندازه کافی قادر به کنترل اسفینکتر است و می تواند از نگه داشتن مدفوع یا از بیرون راندن آن، لذت ببرد.
این مساله، از اولین چیزهایی است که کودک را دچار تضاد با جامعه می کند: او دوست دارد هر کجا و هر زمان که لذت می برد، دفع کند اما والدین می کوشند تا او در زمان و مکان خاصی عمل دفع را انجام دهد. در ذهن کودک این ایده شکل می گیرد که عشق والدین بدون شرط نیست و به این وابسته است که او چگونه رفتار می کند.
تفاوت اصلی بین مرحله دهانی و مقعدی این است که در مرحله مقعدی، کودک، مطلوب اصلی را در بدن خود ایجاد می کند و فضولات او فراورده هایی هستند که از وجود خود او صادر می گردند. در خواست والدین این است که کودک آنگونه که آنها تعیین می کنند، دفع را انجام دهد. کودک ارزش دفع فضولات خود را برای والدین درک می کند و واکنش مناسب به درخواست آنها، برای او حالت دادن هدیه را پیدا می کند.
در اینجا نیز شاهد تبادل دیالکتیک میان والدین و کودک هستیم و ایهام موجود در آرزومندی والدین که مبتنی بر مهراکین آنهاست، عنصر اساسی را تشکیل می دهد. آنچه مهم است این است که والدین از طریق این تبادل، مرحله مقعدی خویش را دوباره تجربه می کنند. به عبارت دیگر رابطه آنها نسبت به مرحله مقعدی کودک، بیانگر مرحله مقعدی خودشان می باشد.
کودک پس از دفع فضولات، حالتی غرور آمیز به خود می گیرد و کامیابی او آشکار است. دوره مقعدی برای کودک دارای این معنا است که از این به بعد قدرت و برتری خاصی دارد زیرا در دفع، اختیار مطلق دارد. برتری از نکات اصلی دوره مقعدی است. شاید به همین دلیل است که این مرحله در زندگی مردها اهمیت بیشتری دارد.
مرحله مقعدی نیز شامل ایهام موجود بین پرخاشگری و ملاطفت است. همانطور که خلط و آب دهان و استفراغ نمایانگر طرد و انزجار و پرخاشگری هستند، مدفوع نیز چنین حالتی پیدا می کند. بنابراین، مدفوع، چیزی می شود اساسا کثیف. مشاهده کودکان نشان می دهد که در ابتدا فضولات برایشان اشیایی کثیف به شمار نمی رود.
تضادهای موجود در مرحله مقعدی، گاه به صورت عوارضی چون اسهال و یبوست، بروز می کند. اکثر موارد یبوست، ریشه روانی دارد. توجه به این نکته حائز اهمیت است که افراد بیشتر در هنگام سفر یا دوری از موطن به یبوست یا اسهال دچار می شوند.
وابسته به برخورد والدین نسبت به عمل دفع، تثبیت به دو شکل بروز می کند. اگر والدین کودک را در دفع به حال خود بگذارند و به او اجازه دهند که تا حد زیادی هنجارهای اجتماعی را نادیده بگیرد، تثبیت به صورت شخصیت برون ران انجام می شود. افرادی که دارای این تثبیت هستند به شدت ولنگار و شلخته اند، با سازماندهی مشکل دارند و بی دقت و بی ملاحظه اند. اگر والدین شدت عمل زیادی برای کنترل عمل دفع نشان دهند، کودک هنگام احساس حرکات روده اش، مضطرب می شود و سعی می کند تا چنین حرکاتی را متوقف کند. بدین صورت تثبیت به صورت شخصیت نگهدار انجام می شود. افراد دارای این شخصیت، بیش از حد تمیز و منظم اند و افرادی را که این گونه نیستند تحمل نمی کنند. این افراد همچنین می توانند بسیار بادقت، وسواسی، لجوج و خسیس باشند.


مرحله نرینگی (از سن 3 تا 5 سالگی)
مکان کامیابی در این مرحله دستگاه تناسلی است (آلت تناسلی در پسرها و کلیتوریس در دخترها). از نشانه های این مرحله، چه در دخترها و چه در پسرها، دستمالی و نوازش دستگاه تناسلی است (استمنا). مرحله نرینگی، چالش برانگیزترین مرحله تکامل روانی – جنسی است.
مرحله نرینگی با میل جنسی بدان شکل که در افراد بالغ وجود دارد، کاملا متفاوت است. شاخص اصلی این مرحله را مقوله ای اساسی تشکیل می دهد که ذکر نام دارد. در روان کاوی، ذکر به معنای آلت تناسلی مردانه نمی باشد بلکه دارای معنای ظریف و عمیقی است که با عضو جنسی ارتباط و نسبتی مستقیم ندارد. ذکر مقوله ایست متعلق به زبان تکلم که به انسان حوالت داده شده است و شاید از این روست که با کلمه ذکر به معنای یاد و یادآوری از یک ریشه است.
در این مرحله برای نخستین بار ساختمانی تثلیثی، پدر – مادر – فرزند، در ذهن کودک شکل می گیرد. این امر به صورت پرسشی اساسی که "من از کجا آمده ام؟" در ذهن او نقش می بندد.
تا قبل از مرحله نرینگی، کودک بر این تصور است که تنها خودش، مطلوب تمنای مادر است و مادر جز او به کسی تعلق ندارد. دریافت اینکه تمنای مادر تابع شخص دیگری به نام پدر است، در دنیای به هم آمیخته آنها اخلال ایجاد می کند. ورود پدر حکم ممنوعیت از تمتع از وجود مادر را برای کودک پیدا می کند و اولین پایه های قانون منع زنا با محارم در ذهن کودک شکل می گیرد.
ممنوعیت تمتع از کالبد مادر در رابطه همامیخته مادر و فرزند، نتایج دیگری نیز دارد. کودک تمتع از کالبد خود را نیز ممنوع می کند که این ممنوعیت در تضاد با تمایلات استمناآمیز او قرار می گیرد.
کودک با آگاهی به اینکه قادر به برآوردن تمنای مادر نیست به این پرسش می رسد که چه چیزی در پدر نهفته است که خلا تمنای مادر را پر می کند. این پرسش اساسی او را به تفاوت میان زن و مرد هدایت کرده تمام افکار او را به خود مشغول می کند. این پرسش در واقع آگاهی به این اصل است که مادر، یعنی زن، فاقد آن چیزی است که پدر،یعنی مرد، دارای آن است.
اتفاق کلیدی در این مرحله، تمایل و کشش کودک به والد غیر همجنس است و همزمان احساس ترس و حسادت به والد همجنس. در پسرها این موقعیت عقده اودیپ و در دخترها عقده الکترا (عقده اودیپ زنانه) نامیده می شود و نقشی کلیدی در تکامل روانی – جنسی بازی می کند.

عقده اودیپ
این نام از تراژدی کلاسیک یونانی، اودیپ شاه، گرفته شده است. اودیپ پدرش را می کشد و ندانسته با مادرش ازدواج می کند و همبستر می شود. فروید از این نام برای بیان کشش جنسی پسر نسبت به مادرش همراه با احساس حسادت و ترس نسبت به پدرش استفاده کرده است. پسر به وجود مادرش به عنوان هدفی جنسی آگاه می شود و به خاطر این آگاهی، با پدرش تضاد پیدا می کند و او را به چشم رقیب می بیند. این تضاد از آنجا ناشی می شود که پدر با مادر می خوابد، او را می بوسد، در آغوش می گیرد و به گونه ای با او در ارتباط است که برای پسر ممکن نمی باشد.
پسر بچه از یک طرف به هیچ عنوان حاضر به تقسیم مادرش با کسی نیست و از طرف دیگر از قدرت و اقتدار پدر نیز می ترسد. این ترس مشخصا از این مساله ناشی می شود که پسر هراسان است که پدر قدرتمند او را به خاطر تمایلش نسبت به مادر اخته کند .
از طرف دیگر، پسر ممکن است برای از بین رفتن رقیب، آرزوی مرگ پدر را بکند که این آرزو باعث می شود احساس گناه بکند و خود را مستحق تنبیه بداند که این تنبیه، همان اخته شدن است.
برای برطرف شدن کشمکش بین تمایلات و احساس ترس و گناه، خود، از مکانیسم های دفاعی همانند سازی ، درون فکنی و سرکوب استفاده می کند. او تمایل به مادرش را سرکوب می کند و با درون افکنی خصوصیات اخلاقی پدرش با او همانند می شود (همانند سازی با متجاوز). بدین ترتیب، پسر احتمال خطر را از جانب او کاهش می دهد. اگر این مرحله با موفقیت طی گردد، پسر شبیه پدر می شود. همانندسازی و درون فکنی، نقشی اساسی در تکامل فراخود دارند.


عقده الکترا
آنچه دختر تجربه می کند با تجربه پسر متفاوت است. فروید، بیان می کند که دختر بر این باور است که اخته شده است (مثلا هنگام تولد) و مادر را مقصر این اتفاق می داند. دختر در ابتدا مادرش را هدف عشقی خود قرار می دهد اما بعد پدر جای مادر را می گیرد و هدف گرایش کودک می شود. این جابجایی به این دلیل اتفاق می افتد که دختر به خاطر تفاوتی که با پسر دارد، احساس کمبود می کند (Penis envy) و مادر را مسبب از دست دادن آلتش می داند.
دختر می داند که نمی تواند آلت پسرانه داشته باشد، اما به دنبال جایگزین می گردد. او می خواهد نوزادی داشته باشد تا آن کمبود را برطرف کند و به همین دلیل به سمت پدر می رود به این امید که پدر برایش نوزادی تهیه می کند. در این نقطه، "دختر به زن کوچکی تبدیل می شود." (فروید، 1925).
اینجا مشکلی پیش می آید. این که چگونه دختر با مادر همانند سازی می کند و ارزش ها و توانایی های او را به درون می کشد. در پسر، ترس اختگی است که باعث تکامل بخش اخلاقی شخصیت می شود و همانند سازی و درون فکنی وسیله ایست که پسر با آن از شدت وحشتش می کاهد. اما دختر، اصولا چنین وحشتی ندارد که مادر اخته اش کند. همانند سازی در دختر احتمالا به این دلیل رخ می دهد که دختر می ترسد که عشق مادر را از دست بدهد. این ترس نسبت به ترس اختگی، ضعیف تر است و به همین دلیل فروید ادعا می کند که همانند سازی دختر با مادر از همانند سازی پسر با پدر ضعیف تر است و در دختران، بخش اخلاقی (فراخود) به قدرت پسران نمی باشد.

تثبیت
موفقیت یا شکست در مواجهه با عقده اودیپ (الکترا)، هسته تکامل موفق یا ناموفق روانی است. اگر کودکی بتواند به خوبی این عقده را باز کند، می آموزد چگونه حسادتها و دشمنیهایش را کنترل کند و آماده می شود تا به مرحله دیگر برود.
تثبیت در مردان باعث می شود تا شخص نسبت به سکس احساس گناه یا اضطراب داشته باشد، از اختگی بترسد و دارای شخصیت خودشیفته شود.
در زنان، فروید عقیده دارد که این مرحله به طور کامل طی نمی شود و همیشه ته نشینی از احساس حسادت و پایین تر بودن در شخصیت زن باقی می ماند. البته فروید هنگامی که نظریه اش را در مورد زنان ارايه کرد، بیان کرد که نسبت به این نظریه تردیدهایی دارد.
در هر حال چه در زنان و چه در مردان، برخورد نامناسب با این تضادها باعث بوجود آمدن وضعیتی می شود که بین دو قطب بی بند و باری جنسی و دوری از سکس در حرکت است.

مرحله نهفتگی ( از سن 5 سالگی تا بلوغ)
این مرحله به دنبال دفع امیال و افکار جنسی کودک به ضمیر ناخودآگاه آغاز می شود. با رانده شدن توهمات و هیجانات جنسی به ناخودآگاه به کودک اجازه می دهد تا انرژیش را برای بدست آوردن سایر مهارتهای زندگی صرف کند. اینجا زمانی است که کودک می آموزد، خود را با محیط بیرون تطبیق می دهد، با فرهنگ می شود، عقاید و ارزش هایش را شکل می دهد، روابط دوستانه با هم جنسانش برقرار می کند، ورزش می کند و ....
در مرحله نهفتگی، تعادل بین نهاد، خود و فراخود بهتر از هر زمان دیگری در زندگی برقرار می باشد و به همین دلیل تعارضات خاصی پیش نمی آید که منجر به تثبیت و یا شکل گیری عقده ها شود.مشکلات رفتاری کودک در این مرحله نشان از آن دارد که او نتوانسته است مرحله نرینگی را به خوبی پشت سر بگذارد.
این مرحله، شبیه به آرامش قبل از طوفان است. طوفانی که بلوغ نام دارد که در آن لیبیدو دوباره بیدار می شود.

مرحله تناسلی (بلوغ به بعد)
در این مرحله مکان کامجویی، دستگاه تناسلی است که در جریان بلوغ کامل شده است. تضادها در این مرحله با جامعه بیشتر وابسته به نوع هنجارهای جامعه است. مثلا در جامعه ای خودارضایی گناهی نابخشودنی شمرده می شود و در جامعه ای دیگر، فعالیتی طبیعی و نرمال. در جایی به خاطر رابطه جنسی مجازات های سخت اعمال می شود و در جایی نداشتن این رابطه والدین را نسبت به سلامت فرزندشان نگران می کند. اما در هر حال، هر جامعه ای، به نحوی فعالیت جنسی در این مرحله را پذیرفته است.
در این مرحله هیچگونه تثبیتی رخ نمی دهد. طبق نظر فروید اگر افراد در این مرحله با مشکلاتی روبرو می شوند، به خاطر آسیب هایی است که در سه مرحله اول تکامل روانی- جنسی داشته اند. اشخاص با تثبیت های مراحل قبل پا به این مرحله می گذارند. مثلا کسی که به خاطر تمایلش به جنس مخالف در این مرحله، احساس نگرانی و گناه می کند، به این دلیل است که در باز کردن عقده اودیپ (الکترا) ناموفق بوده است (نکته جالب این است که در جوامعی، داشتن این احساس گناه و اضطراب، ستوده
می شود).

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 7:14 PM  توسط م.ک.  | 

 
 
 
مناجات توبه کنندگان
 
خدای من !
 
گناهان لباس مذلت وخواری به تنم پوشانده ودوری از تولباس مسکنت در برم کرده
 
وجنایت عظیم قلب ودلم را مرده ساخته.پس به توبه وبازگشت به خودت زنده اش گردان.
 
ای آرزو ومطلوب من!وای خواسته ومقصودمن!
 
پس قسم به عزتت برای گناهانم جز تو آمرزنده ای نیابم وبرای شکستم غیر تو
 
 را جبران کننده نبینم.وبه تحقیق
 
 خضوع کنم به درگاه تو به توبه وبازگشت به سوی تووبا خواری ومذلت
 
 به تو روی آورده ام پس اگر برانیم
 
 از درگاهت پس به که پناه آرم؟ واگر مرا از پیشگاهت طرد کنی پس به که پناه آرم؟
 
پس وااسفا از خجالت وشرمندگی ومفتضح شدنم وواحسرتا از عمل وکردار زشت من!
 
از تو خواهم ای آمرزنده ی گناه بزرگ !وای جبران کننده ی استخوان شکسته!
 
که ببخشی برایم گناهان مهلکم را وبپوشانی بر من زشتیهای پنهانی فضاحت بارم را ومرا در
 
 عرصه ی قیامت از خنکی عفو وآمرزشت دست خالی مگردان واز
 
 زیبایی گذشت وپرده پوشیت محروم مکن.
 
خدایا!
 
بر گناهانم ابر رحمتت را سایه انداز وبر عیبهایم ابر رافت ومهربانیت را بفرست.
 
معبودا!
 
آیا برده وبنده فراری جز به سوی مولایش فرار کند؟ ویا آیا از خشم وغضبش جز او
 
احدی پناهش دهد؟
 
خدایا!
 
اگر پشیمانی بر گناه باعث محو گناه است پس من برایت از استغفارکنندگانم تو را
 
سزد که بر ما عتاب کنی تا خشنودگردی.
 
خدای من!
 
به حق قدرتت بر من توبه ام بپذیر و به حلم وبردباریت از من گذشت کن وبه حق
 
علمت با من مدارا کن.
 
خدایا!
 
تو آنی که برای بندگانت دری را گشودی که نامش را توبه گذاشتی .پس فرمودی:
 
توبه کنید به سوی خدا توبه ی حقیقی .پس عذر وبهانه آنکه غافل است
 
 از ورود به این در پس از گشودنش چیست؟
 
معبود من!
 
اگر گناه از بنده ی تو زشت است پس عفو از تو بسیار نیکو وزیباست
.
خدایا !
 
من اولین کسی نیستم که معصیت کردم وتو از او گذشتی وبه درگاه کرمت آمده
 
 وتو بر او جود وبخشش کردی.
 
ای اجابت کننده ی درماندگان !
 
ای برطرف کننده ی اندوه وپریشانی!
 
ای در نیکی بزرگ!ای دانای به آنچه نهان است!
 
ای خوب وزیبا پرده پوش!