تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

ا

محسن کدیور

مجلۀ آیین ، شماره سوم ، بهار 1385 ، تهران

سلام يكي از اديان زندة جهان معاصر است و بيش از يك پنجم ساكنان كرة زمين متدين به آن هستند. از سوي ديگر دمكراسي نيز يكي از مطلوب‌ترين و رايجترين شيوه‌هاي ادارة سياسي در دنياي معاصر است، تا آنجا كه ميزان تحقق آن در هر جامعه‌اي شاخص توسعه يافتگي سياسي آن جامعه محسوب مي‌شود. غالب جوامعي كه مسلمانان در آن اكثريت دارند با شيوة دمكراتيك اداره نمي‌شوند. بيشك نازل بودن نرخ دمكراسي در جوامع ياد شده معلول عوامل متعددي است. يكي از فرضيه‌هاي محتمل در اين مورد ناسازگاري اسلام با دمكراسي است. (1)

از سوي ديگر مطالعة جنبشهاي سياسي اجتماعي مسلمانان در سدة اخير نشان مي‌دهد كه دمكراسي در كنار استقلال، عدالت و آزادي يكي از خواستهاي اصلي مسلمانان بوده است، در حاليكه جنبشهاي ياد شده كاملاً صبغة ديني داشته عميقاً از سوي بخشي از علماي مسلمان حمايت مي‌شده‌اند. تحليل آرمانهاي اين جنبشهاي سياسي اجتماعي خبر از آن مي‌دهد كه در باور رهبران و فعالان اين جنبشها تعارضي بين اسلام و دمكراسي نيست، و در زمان واحدي مي‌توان خواستار تحقق هر دو شد و جامعه‌اي اسلامي و دمكراتيك توأمان داشت. (2)

از جانب اسلام جوامع اسلامي در نيم قرن اخير با جريان ديگري مواجهند كه اسلام خواهي را وجهه نظر اصلي دانسته به عنوان غرب ستيزي به مطالباتي از قبيل دمكراسي روي خوش نشان نمي‌دهد. از ديدگاه نخبگان اين جريان بنيادگرا، اسلام با دمكراسي ناسازگار است. و دمكراسي خواهي نوعي غفلت از تعاليم اصيل اسلام و انفعال در برابر تجدد غربي است. (3)

تأمل در سه واقعيت فوق حاكي از اهميت و دشواري بررسي «نسبت اسلام و دمكراسي» است. اين بررسي اهميت دارد، چرا كه نتيجة آن در فهم معادلات سياسي جوامع اسلامي به شدت دخيل است. از سوي ديگر اين بررسي دشوار است، چرا كه هر دو گزارة «سازگاري اسلام و دمكراسي» و ناسازگاري آن دو قائلان قدُري دارد و متفكران متنفذي در هر دو اردوگاه به چشم مي خورند. مقايسة مدعيان اين دو ديدگاه متعارض با پاسخگويي به چند سؤال مقدماتي آسان‌تر مي‌شود: آيا در اين دو گزارة متعارض «اسلام» به يك معنا بكار رفته است؟ به زبان ديگر آيا مدافعان يا مخالفان امكان سازگاري اسلام با دمكراسي تلقي واحدي از اسلام دارند يا هر يك قرائتي متفاوت از اسلام ارائه مي‌كنند؟ از سوي ديگر آيا در اين دو گزاره «دمكراسي» به يك معنا استعمال شده است؟ به عبارت ديگر آيا برداشت واحدي از دمكراسي و مدل مشخص از دمكراسي با اسلام سازگار يا ناسازگار فرض شده است؟

مطالعات نگارنده حاكي از آن است كه هر دو گزارة متعارض در جاي خود قابل دفاع است، چرا كه واژه‌هاي اصلي اسلام و دمكراسي در آنها مشترك لفظي است. لذا مهمترين قدم در پاسخگويي به سؤال كليدي «آيا اسلام و دمكراسي سازگارند؟» ايضاح مفهومي دو واژة اصلي اسلام و دمكراسي است. دو فرضية اصلي نگارنده در اين مقاله از اين قرار است:

الف: اسلام سنتي و تاريخي با دمكراسي ناسازگار است.

ب: اسلام نو انديشانه با دمكراسي سازگار است.

براي آزمون اين دو فرضيه ابتدا ضوابط دو تلقي تاريخي و نو انديش از اسلام ارائه مي‌شود، آنگاه ضوابط سه گانة دمكراسي تبيين مي‌شوند. سپس نقاط چالش برانگيز اسلام و دمكراسي در سه موضع مطالعه مي‌شوند:

يك: برابري سياسي همه مردم

دو: حق نظارت عمومي

سه: تغيير پذيري كليه قوانين و مقررات با ارادة ملي

ضوابط دو تلقي از اسلام

اسلام بر سه اصل استوار است: ايمان به خداوند قادر متعال واحد، ايمان به معاد و آخرت و ايمان به پيامبري محمدبن عبدالله (ص) و وحي الهي به وي. اين ايمان‌هاي سه گانه لوازم عملي خاص در بعد فردي و اجتماعي دارد. از جمله عبادات ويژه، احكامي خاص در زمينه خانواده، خوردني ها و آشاميدنيها، حقوق مدني و تجاري و غير آن. دو منبع اصلي تعاليم اسلام قرآن و سنت پيامبر (ص) است.

اسلام تاريخي يا قرائت سنتي از اسلام تلقي مسلط در نزد روحانيون مسلمان است و جامع الازهر در نزد اهل سنت و حوزه‌هاي علميه نجف و قم در شيعه كانونهاي اصلي آموزش آن هستند. ويژگي‌هاي ذيل براي اين تلقي از اسلام بر شمردني است.(4)

1. كليه احكام ديني موجود در كتاب احكام ثابت و فرازماني و غير متغير هستند. اكثر احكام ديني در سنت نيز همينگونه‌اند. علم فقه در برگيرندة اين احكام شرعي مرتبط با عمل مسلمانان است و مهمترين شاخص مسلماني محسوب مي‌شود. و فقيهان يعني عالمان اين احكام شرعي ثابت، پاسداران شريعت و سخنگويان اصلي دين شمرده مي شوند.

2. عقل انساني از درك همه مقاصد عالي احكام شريعت ناتوان است. جهل انسان نسبت به مصالح اخروي و عدم اشراف وي به بسياري از مصالح دنيوي باعث مي‌شود كه غايات احكام ديني توسط عقول انساني قابل دسترسي نباشد. براين اساس مؤمن موظف است احكام شرعي را متعبدانه بپذيرد ولو به مصالح جزئي آن واقف نباشد. لذا هيچيك از احكام ديني با استدلال عقلي قابل تخطئه يا تغيير نيست، همچنانكه با اين شيوه حكم شرعي قابل اثبات نخواهد بود.

3. آدميان اگر چه در آخرت مطلقاً با هم برابرند و جز با تقوي ارزيابي نمي شوند، اما در دنيا عدالت به معناي تساوي نيست. لذا اگر چه نژاد و رنگ باعث تبعيض يا تفاوت حقوقي نمي‌شود، اما شرعاً جنسيت، دين و حريت (و بردگي) باعث تفاوت حقوقي مي شود. لذا زنان در بسياري از حقوق مردان برخوردار نيستند، غير مسلمانان از بسياري حقوق مسلمانان بي‌بهره‌اند و عبيد و اماء از اكثر حقوق احرار محرومند. بعلاوه در حوزة عمومي فقيهان نسبت به عوام از امتياز حقوقي برخوردارند. اين عدم برابري هاي حقوقي ذاتي شريعت اسلام و غير قابل تغيير است.

4. اگر چه هيچ مسلماني را نمي‌توان با اكراه واجبار و فشار به خروج از اسلام وادار كرد، و هيچ غير مسلماني را نمي‌توان بازور مسلمان كرد، اما مسلمانان مجاز به تغيير دين خود نيستند و ارتداد مجازات دارد. پيش‌بيني مجازات بر ترك برخي اعمال ديني و عدم جواز تبليغ ديگر اديان در بين مسلمانان و ... حكايت از نادرستي آزادي ديني دارد. همچنانكه آزادي عقيده و آزادي بيان نيز به همين مشكلات مبتلا هستند.

5. وظائف شرعي مهمي از قبيل امر به معروف و نهي از منكر و نيز جهاد حكايت از وجوب مسئوليت اجتماعي و حرمت بي‌تفاوتي نسبت به عملكرد ديگران دارد. اين تعهد ديني، مسلمانان را موظف مي‌كند براي سالم سازي جامعه بلكه جهان اقدام كنند. بيشك اقدامات مسالمت‌آميز فرهنگي و تبليغي تقدم دارند. اما اگر اصلاح ديگران با اقدامات فرهنگي و تذكرات زباني ميسر نشد، عكس ‌العمل مناسب فيزيكي و دست يازيدن به خشونت (البته در چارچوب شريعت و با صلاحديد حاكم شرعي) مجاز خواهد بود. در آنچه يقين به رضايت خداوند داريم و شرعاً واجب است تحصيل رضايت مردم لازم نيست.

در مقابل، در سده اخير شاهد رشد برداشتي تازه از اسلام هستيم، صاحبان اين تلقي غالباً با يكي از دو عنوان نو انديشان مسلمان يا روشنفكران ديني شناخته مي‌شوند و پايگاه اصلي آنها دانشگاههاست.

اهم ويژگي‌هاي اسلام نو انديشانه به شرح ذيل است:

يك. همه آحاد جامعه و تك تك افراد مردم بدون هر گونه تبعيض ديني، جنسي، نژادي، اعتقادي و ... در تعيين سرنوشت سياسي خود و در سامان حوزة عمومي و حيات اجتماعي از حقوق يكسان و برابر برخوردارند. براين اساس بين مذاهب مختلف اسلامي، بين مسلمانان و غير مسلمانان، بين زنان و مردان چه از حيث انتخاب كردن و ذي حق بودن در حوزة عمومي و چه از حيث انتخاب شدن هيچ تفاوتي نيست. همچنانكه عالمان ديني (اعم از فقيهان و حكيمان و مجتهدان چه برسد به روحانيون) از هيچ امتياز و حقوق ويژه‌اي در حوزه عمومي برخوردار نيستند. (5)

دو. همة مردم در انتخاب دين، مذهب و عقيده آزادند. هيچكس را نمي‌توان براي پذيرش يك دين يا عقيدة خاص به اكراه و اجبار و فشار واداشت. آزادي مذهبي و اعتقادي نه فقط يك حق ابتدايي و يك بار مصرف بلكه حقي استمراري است. بر همين منوال مردم در ترك دين و مذهب و عقيده نيز آزادند، يعني آزادي تغيير دين و مذهب و عقيده يا آزادي خروج از يك دين يا يك عقيده (كه از آن به ارتداد تعبير مي‌شود). مردم در فعل و ترك اعمال ديني نيز آزادند. هيچكس را نمي‌توان بر فعل يا تركِ فعل يك عملي ديني ـ از آن حيث كه ديني است ـ مجبور يا مجازات كرد. واضح است كه حق آزادي دنيوي با رجحان واقعي و الزام اخروي منافاتي ندارد، همچنانكه آزادي عمل ديني با الزام اجتماعي برخاسته از يك قانون عادلانه و دمكراتيك نيز تضادي ندارد. (6)

سه. ِاعمال مسئوليت اجتماعي و تعهد ديني و هرگونه تصرف و دخالت در زيست جهان ديگري تنها با رضايت ديگران ممكن است. هرنوع اعمال زور و خشونت بويژه در امور ديني مردود و ممنوع است. تبليغ دين و وظيفة امر به معروف و نهي از منكر به معناي قانع كردن ديگران به برتري راه حل ديني بر راه حلهاي غير ديني و آماده كردن زمينه براي گزينش آزادانة دين و تعاليم ديني است، يعني شركت در يك رقابت آزاد و عادلانه با ديگر اديان، مذاهب و مكاتب. تبليغ دين يعني اثبات مزيت نسبي دين نسبت به راه حلهاي رقيب و مشابه.

چهار. همة گزاره‌هاي ديني اگرچه براي مؤمنان محترمند اما قابل گفتگو، قابل نقد و قابل سؤال هستند. و ديني بودن، آنها را زير خط قرمز قرار نمي دهد. كشيدن هالة قداست به دوًرِ باورهاي ديني به تقويت آنها منجر نمي‌شود، بلكه به ضعيف نگاه داشتن آنها مي‌انجامد. مؤمنان از بحث و گفتگو پيرامون باورهاي ديني استقبال مي‌كنند و معتقدند تا زماني كه گزاره‌هاي ديني در يك گفتگوي عمومي توجيه لازم براي پذيرش آنها ارائه نشده و به جو غالب تبديل نشده‌اند، الزام قانوني آنها نادرست است. هيچ گزارة عقل ستيز (معارض با حكم عقل) در ميان احكام ديني‌پذيرفته نيست. البته اين به آن معني نيست كه همة گزاره‌هاي ديني مي‌بايد عقل‌پذير و معقول باشند، چرا كه برخي گزاره‌هاي ديني عقل گريز يا فراتر از طوًرِ عقل هستند.

پنج. در متن تعاليم اسلام اعم از متن كتاب و متن سنت پيامبر، در كنار اصول ثابت جاوداني فرازماني و فرامكاني، احكام موقت، متغير و زمان‌مند هم موجود است. اين احكام با رعايت شرايط زماني مكاني عصر نزول وضع شده‌اند و با منتفي شدن آن شرائط اعتبار آنها نيز به سر مي‌آيد. همة احكام دين در صدر اسلام و در عصر نزول عادلانه، عقلايي (قابل گفتگوي خردمندانه) و برتر از راه حلهاي رقيب بوده‌اند. هرآنچه امروز به عنوان تعاليم اسلامي معرفي شود نيز مي‌بايد همان سه ضابطه را دارا باشد، يعني به فهم انسان امروز عادلانه، عقلايي (قابل گفتگوي خردمندانه) و برتر از راه حلهاي رقيب باشد. هر حكمي كه از برآوردن اين ضوابط سه گانه عاجز باشد، نشان از موقت بودن، نسخ شدن و به پايان آمدن زمان اعتبار دينيش دارد. اجتهاد بصير يعني دفاع دائمي از احكام ثابت جاودانه و جانزدن همة احكام به مثابة احكام دائمي و جاودانه. (7)

شش. اسلام در قالب احكام ثابت و فرازماني به اموري پرداخته است كه راه بردن به آنها براي غالب آدميان در اغلب زمانها دشوار است، اما اموري كه با خرد جمعي و تجربة انساني قابل دسترسي است به خود مردم واگذار شده است. بر اين اساس اسلام و قرآن و سنت پيامبر در مقام بيان ضوابط علوم تجربي يا علوم انساني، تبيين نظامهاي سياسي، اقتصادي يا اجتماعي نبوده، اگر چه اسلام با اتخاذ هر راه و روش سياسي، اقتصادي و اجتماعي نيز سازگار نيست. اما آشكارا از ارائه يك سيستم خاص سياسي يا اقتصادي يا مديريتي براي همة زمانها و مكانها سر باز زده است و تنها به ارائه برخي كليات و اصول عام اكتفا كرده كه معناي آن ميدان دادن به تجربة انساني، خرد جمعي بشري و ابتكارات متناسب با شرائط متفاوت زماني و مكاني است. بر اين اساس اگر چه اسلام با تفرعن و استبداد و يكه سالاري (AUTOCRACY) ناسازگار است، اما استخراج و استنباط دمكراسي نيز از آن ميسر نمي‌باشد. اگر چه مي‌توان با توجه به تعاليمي از قبيل اصل شورا، اصل عدم ولايت، قاعدة سلطنت مردم بر جان و مال و سرنوشت خود، و قاعدة عدم جواز حكومت بر مردم بدون رضايت آنها, به سازگاري گوهر اسلام با دمكراسي قائل شد. (8)

ضوابط دمكراسي (9)

تعاريف گوناگوني از دمكراسي ارائه شده است، گرچه بعضي از اين تعاريف با يكديگر همپوشي و اشتراك دارند بسياري از آنها نيز با يكديگر ناسازگارند تا آنجا كه برخي به اين نتيجه رسيده‌اند: «دمكراسي هنوز مفهومي ذاتا مجادله انگيز است كه در مورد تعريفش اساساً هيچ زمينة توافقي وجود ندارد.»(10) در مقابل به نظر مي‌رسد براي معني دمكراسي مي‌توان يك هستة اصلي در نظر گرفت و از يك يا چند ايدة اصلي به عنوان ضوابط دمكراسي سخن به ميان آورد. بنابراين دمكراسي را بايد در وهلة اول برحسب اصل يا اصول اساسي‌اش، و در وهلة دوم بر حسب نهادهايي كه آن اصول را تجسم مي‌بخشند، تعريف كنيم. پس بايد پرسيد كه اصول اساسي معناي دمكراسي كدام‌اند؟ اما قبل از آن لازم است از تعيين قلمرو مربوط به دمكراسي شروع كنيم.

قلمرو دمكراسي تصميم‌گيري در مورد مقررات و سياستهاي الزام آور جمعي براي همة گروهها (اعم از خانواده و انجمن و جامعه) است. پس اگر دمكراسي به قلمرو سياسي و تصميم‌گيري براي يك انجمن يا جمع تعلق داشته باشد، نظام تصميم گيري جمعي را تا آنجا مي‌توان دمكراتيك دانست كه تحت نظارت همة اعضاي آن انجمن باشد، يا همة افراد تحت حاكميتش برابر تلقي شوند. بنابراين نظارت همگاني (POPULAR CONTROL) و برابري سياسي (POLITICAL EQUALITY) از جمله اصول اساسي دمكراسي‌اند.

اين اصول به كاملترين وجهي در گروهها يا انجمنهاي كوچك محقق مي‌شوند، چرا كه هركسي از حق برابر و مؤثر سخن گفتن و رأي دادن در مورد سياست برخوردار است. در جوامع بزرگ‌تر و بويژه در سطح كل جامعه كه اعضايش به دليل محدوديتهاي زماني و مكاني اراده كرده‌اند تصميمات را به نمايندگان منتخب خود واگذار كنند دمكراسي هنگامي تحقق مي‌يابد كه انتخاب كنندگان بتوانند نظارت خود را نه فقط بر فرآيند تصميم‌گيري بلكه حتي بر تصميم گيرندگان نيز اعمال كنند، در اين شيوه نظارت با واسطه است نه بلاواسطه، دو اصل نظارت همگاني و برابري سياسي در هر دو نوع دمكراسي مستقيم و دمكراسي نمايندگي اعمال مي‌شود.

از آنجا كه اصول نظارت همگاني و برابري سياسي را مي‌توان براي تصميم‌گيري در هر گروه يا انجمني بكار برد، دمكراسي مرجعي بسيار وسيع‌تر از حكومت پيدا مي‌كند. در حقيقت يكي از معيارهاي جامعة دمكراتيك اين است كه زندگي انجمني‌اش (ASSOCIATIONAL LIFE) از لحاظ دروني دمكراتيك باشد و شرائط اجتماعي اقتصاد مساعدي را براي تحقق علمي برابري سياسي فراهم كند.

هر چند مي‌توانيم دو اصل نظارت همگاني و برابري سياسي را با هم تركيب كنيم و بگوئيم دمكراسي مستلزم حق برابر و مؤثري براي شركت در تصميم‌گيري است تفكيك آنها به ما كمك مي‌كند كه بين اصل توزيعي (برابري) و آنچه بايد توزيع شود (نظارت همگاني) تمايز قائل شويم. مبارزات همگاني زير پرچم دمكراسي در هر دورة تاريخي براي تحقق يا تحقق كاملتر دو اصل فوق الذكر بوده‌اند يعني براي افزايش نظارت همگاني بر تصميمات مربوط به مقررات و سياستهاي جمعي و براي كار آمدتر كردن، فراگيرتر كردن و برابرتر ساختن اين نظارت همگاني. مخالفان دمكراسي همواره با دو چيز مخالفت مي‌كرده‌اند: يكي كاهش سلطه و نظارت اعضايشان بر چنين تصميماتي و ديگر اين عقيده كه فرد عادي همانقدر استحقاق اظهار نظر مؤثر در موضوعات همگاني را دارد كه فرد ممتاز، ثروتمند يا حتي فرد باهوش و پر استعداد.

يكي از ايرادهاي مهم بر پيش فرض برابري سياسي در جامعة دمكراتيك اين است كه مردم (به شرط تحقق شرائط مساعد) براي قضاوت متفكرانه در مورد امور همگاني توانايي يكساني ندارند. اين ايراد اساساً ايرادي معرفت شناسانه (EPISTEMOLOGICAL) است و به موضوع معرفت به خير عمومي (PUBLIC GOOD) ارتباط دارد و در سراسر تاريخ به اكثر رژيمهاي غير دمكراتيك يا حداقل پدرسالارانه مشروعيت بخشيده است. براساس اين استدلال خير جامعه را مي‌توان بطور عيني (OBJECTIVELY) شناخت و آنرا در حوزة معرفت خاصي قرار داد كه تنها در اختيار عدة قليلي است و همين عدة قليل به سبب آگاه بودن از آن معرفت حق تصميم‌گيري به نيابت از بقيه را بدست مي‌آورند. (11) دربارة اينكه ماهيت دقيق اين معرفت چيست برداشتهاي مختلفي در دست است. در برداشت افلاطوني معرفت به چيزهايي كه براي جامعه سالم لازم است كساني مي‌توانند بدست آورند كه از راه تحصيل دراز مدت فلسفه با پيچيدگي‌هاي آن آشنا شده باشند. (12) در برداشت سنت گرايان فقط معرفت نشئت گرفته از گذشتة جامعه است كه ضامن اخذ تصميمات درست است و اين معرفت يا در اختيار پيران است يا در اختيار كساني كه اصل و نسب نياكاني شان دسترسي ممتاز به چنين حكومتي را تضمين كرده است (حكومت اشرافي). در برداشت حكومت مذهبي، اين معرفت به متون مقدس (SACRD TEXTS) يا ارادة الهي است كه به روحانيت يا افراد وارد، صلاحيت تصميم‌گيري در مورد قوانين براي كل جامعه را اعطا مي‌كند. در برداشت ماركيست لنينيستي، معرفت به سير آيندة تاريخ است كه به حزب و ايدئولوگهايش بينش منحصر بفردي در مورد بهترين راه ادارة جامعه در زمان حال مي‌بخشد. فراگيرترين برداشت از اين اعتقاد در جهان معاصر برداشت تكنوكراتيك است. براساس اين برداشت علومي وجود دارند (مثل علم اقتصاد، مديريت، يا بعضي از شاخه‌هاي فناوري كاربردي) كه پاسخهايي عيني به پرسشهاي مربوط به خير عمومي را ارائه مي‌دهند و كساني كه با اين دانشها مخالفت مي‌كنند، از روي احساسات غلط، تعصب يا نفع شخصي چنين مي‌كنند.

در تاريخ انديشة دمكراتيك دو پاسخ به اين ايراد (خير عمومي تابع معرفت خاصي است كه فقط براي متخصصان آن قابل دسترسي است) داده شده است. در پاسخ اول پذيرفته مي‌شود كه «خير» چه براي فرد و چه براي جامعه نوعي شناخت است، ولي استدلال مي‌شود كه اين معرفت در دسترس همه است، نه صرفاً در دسترس اقليتي ممتاز. اين استدلال را افلاطون (كه خودش دمكرات نبود) در گفتگويي از پروتاگوراس مطرح مي‌كند. (13) پاسخ دوم اين است كه مردم نه فقط «مي‌توانند» خير خود و جامعه‌شان را تشخيص دهند «بلكه فقط آنها هستند كه مي‌توانند» اين امر را تشخيص دهند، چرا كه خير عمومي چيزي نيست كه بتوان بطور عيني آنرا شناخت. از اين پاسخ چنين بر مي‌آيد كه چيزي به نام «خير عمومي» مستقل از آنچه خود مردم در جايگاه انسانهاي برابر و براساس نوعي روية مشورتي تعيين كرده‌اند، وجود ندارد. براين اساس كسي نمي‌تواند مدعي شناختن خير مردم شود بي‌آنكه بداند آنان خودشان چه نظري در مورد خير خود دارند. پاسخ اول (شناخت خير عمومي براي همگان ميسر است) بيشتر به متفكران دمكراتيك قرن نوزدهم تعلق داشته، در حاليكه پاسخ دوم (خير عمومي امري ذهني است و تنها مردم مي‌توانند آنرا تشخيص دهند) بيشتر خاص انديشة قرن بيستم بوده است.

به هر حال معناي دمكراسي در اين مقاله تعريف ديويد بيتام (D. BEETHAM) است: «شيوه‌اي از تصميم‌گيري در مورد مقررات و سياستهايي كه براي جمع الزام آور است و مردم بر آن نظارت مي‌كنند. دمكراتيك‌ترين ترتيبات آن است كه همة اعضا از حق برابر مؤثر براي شركت مستقيم در تصميم‌گيري بهره‌مند باشند»(14) به نظر وي فرايند اعمال نظارت همگاني بر حكومت به چهار بعد مجزا تقسيم مي‌شود: اول، انتخابات آزاد و عادلانه: دوم حكومت باز و پاسخگو؛ سوم، حقوق و آزادي‌هاي مدني و سياسي و بالاخره چهارم، جامعه مدني. (15)

اسلام و دمكراسي

اينكه آيا اسلام و دمكراسي سازگارند يا نه به سنجش شاخصهاي دو تلقي از اسلام با ضوابط دمكراسي بر مي‌گردد. به نظر مي‌رسد از مجموعه مباحث پيش گفته دربارة دمكراسي در مقايسه با هر ديني از جمله اسلام سه اصل مي‌بايد مورد بررسي و سنجش قرار گيرد:

اصل اول: نظارت همگاني

اصل دوم: برابري سياسي

اصل سوم: امكان تصميم گيري عمومي دربارة مقررات و سياستها

دو اصل اول به عنوان عمومي‌ترين اصول زيربنايي دمكراسي از سوي برخي پژوهشگران از جمله ديويد بيتام مورد تصريح قرار گرفته است. اما اصل سوم اگر چه در لابلاي پاسخگويي به ايرادهاي وارد بر دمكراسي جسته و گريخته ردپاي آن قابل پيگيري است ـ و مانيز در فصل دوم به آن اشاره كرديم‌ ـ اما بطور مجزا و برجسته و به عنوان يك اصل مستقل مورد بحث قرار نگرفته است. در مقايسه دمكراسي با اديان اصل سوم مهمترين نقش را ايفا مي كند. براين اساس در ارزيابي سازگاري اسلام و دمكراسي نمي‌توان از نقش بنيادي اصل سوم غافل بود. به هر حال بررسي اين سه اصل در تعاليم و احكام اسلامي محكي جامع و مانع براي پاسخگويي به سؤال «سازگاري اسلام و دمكراسي» است. مطالعة امكان‌ و ميزان تحقق هر يك از سه اصل فوق در انديشة اسلامي وجهه نظر اصلي اين مقاله است.

اصل اول: اسلام و نظارت همگاني

در متون اسلامي واژه ناظر در سه بحث وصيت، وقف و امور حسبيه (كه از آن به «ناظر در مصالح مسلمين» تعبير شده) استعمال شده است. (16) اما نظارت همگاني با اين واژه بكار نرفته است. نزديك ترين تعاليم اسلامي به اصل نظارت همگاني دو وظيفة شرعي «امر به معروف و نهي‌از منكر» و«نصيحت به ائمه مسلمين» است. (17) اين دو فريضه متكي به مستندات محكم قرآني و روايي و پشتگرم به سيره مستمر مسلمين مي‌باشد. فريضة امر به معروف و نهي‌از منكر مسلمانان را موظف مي‌سازد در راه اشاعة معروف (خير، فضيلت و نيكي) و ريشه‌كن كردن منكر (شر، رذيلت و پليدي) در جامعة اسلامي كوشا باشند. فريضة نصيحت به ائمه مسلمين مسلمانان را موظف مي سازد نسبت به نصيحت (خيرخواهي، انتقاد از كاستي ها و انحرافات، حمايت از اقدامات پسنديده) به رهبران دولت اسلامي دريغ نكنند.

اين دو فريضه از يك سو همة مسلمانان را بدون هيچ استثنايي موظف به امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت مي‌سازد، اعم از زن و مرد، آزاد و برده، مجتهد و عوام، عامل و فاسق، از سوي ديگر هيچ قلمرويي در حوزه عمومي از شمول اين دو وظيفة شرعي بيرون نيست. يعني نصيحت و امر به معروف و نهي‌از منكر همة ساحتهاي حوزة عمومي اعم از اقتصادي، سياسي، فرهنگي، اجتماعي، نظامي، بين‌المللي و داخلي را شامل مي‌شود و ضمناً با اتكا به اين دو وظيفة همة مسلمانان اعم از رؤسا و امرا، سرداران و متمولان و متنفذان تا چه برسد به مردم عادي، مورد نصيحت يا امر به معروف و نهي از منكر قرار مي‌گيرند.

اما وجه ارتباط اين دو وظيفه شرعي با «نظارت همگاني» به اين شرح است كه نظارت آحاد جامعه بر عملكرد حاكميت و دولت در جامعة اسلامي لازمه انجام امر به معروف و نهي‌از منكر قرار مي‌گيرند.

اما وجه ارتباط اين دو وظيفه شرعي با «نظارت همگاني» به اين شرح است كه نظارت آحاد جامعه بر عملكرد حاكميت و دولت در جامعة اسلامي لازمة انجام امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت به ائمه مسلمين است. بدون نظارت همگاني نه نصيحت و ارشاد و انتقاد ممكن است نه امر به معروف و نهي‌از منكر ميسر. اگر امكان دسترسي مسلمانان به اطلاعات لازم دربارة مديريت و رهبري و حاكميت فراهم نباشد هيچيك از اين دو وظيفة اقامه نخواهد شد. همچنانكه بدون وجوب شرعي اين دو وظيفة ديني نظارت همگاني فاقد پشتوانة شرعي در تعاليم اسلامي خواهد بود.

واضح است كه ظرفيت وظائف امر به معروف و نهي‌از منكر و نصيحت و ارشاد بيشتر از اصل نظارت همگاني است چرا كه علاوه بر اطلاع و اشراف و نظارت، در اين دو وظيفه نوبت به اقدامات فيزيكي تا حد قيام مسلحانه بر عليه حكومت هم مي‌رسد، آنچنانكه در قيام حسين ‌بن علي عليه خلافت يزيدبن معاويه شاهد هستيم. به هر حال در اصل نظارت همگاني جايي براي عكس العملهاي جوارحي (برخوردهاي فيزيكي) از قبيل ضرب و شتم و جرح نيست، و نظارت از حد اطلاع و تذكر و آگاه كردن افكار عمومي و در نهايت ارجاع به قوه قضائيه فراتر نمي رود. در مجموع مطابق اين دو وظيفه شرعي هر مسلماني حق سؤال و استيضاح تك تك مسئولان دولت بويژه زمامدار را دارد و همة مسئولان بالاخص رهبر و زعيم و امام شرعاً موظف به پاسخگويي است. ضمناً اين سؤال و استيضاح لازم نيست محرمانه و غير علني و سربسته برگزار شود، بلكه مسلمانان حق دارند علني و آشكارا رهبر و امير و ديگر مسئولان حكومتي را مورد سئوال، انتقاد و استيضاح قرار دهند. سيرة مهاجرين و انصار از جمله جناب ابوذر غفاري و استقبال خلفاي راشدين از نظارت مردمي بالاخص امام علي بن ابي‌طالب در اين زمينه ياد كردني است.(18) اهميت نظارت مردمي بر حكومت در تعاليم اسلامي تا به آن حد است كه استمرار و تحقق آن شرط سلامت و بقاي دولت دانسته شده است.

در مقايسه اصل نظارت همگاني (متعلق به دمكراسي) با وظائف شرعي امر به معروف و نهي از منكر (متعلق به اسلام) علاوه بر نكات اشتراك فراوان و به تبع آن موارد سازگاري متعدد، نقاط افتراق يا حداقل ابهام در سازگاري به شرح زير به چشم مي‌خورد:

1. اصل نظارت همگاني در انديشة دمكراسي منجر به پيش‌بيني نهادهاي نظارتي تعريف شده و سازوكار‌هاي معين قانوني (از قبيل انتخابات آزاد و عادلانه قوه قانونگذاري و رئيس حكومت، پاسخگويي مستقيم و غير مستقيم حكومت در حوزه‌هاي سياسي، حقوقي و مالي به مردم، استقلال قواي مقننه و قضائيه نسبت به قوه مجريه، آزادي بيان و اجتماعات، حق استفاده از محاكم و فعاليت انجمنها و سازمانهاي مستقل از حكومت) شده است. اگرچه در اسلام سنتي نهادي بنام «حسبه» جهت نظارت حكومت بر مردم پيش‌بيني شده اما نهادي مردمي براي نظارت بر عملكرد حكومت در نظر گرفته نشده است. البته اين به آن معني نيست كه اسلام سنتي تعارضي با نهادسازي نظارتي برعملكرد حكومت دارد، اما اين اشكال وارد است كه اسلام تاريخي فاقد نهاد نظارتي مردمي بر دولت بوده است. اسلام نو انديش اساساً نهاد سازي را امري عقلايي، بشري و زمانمند دانسته آنرا از وظائف پيش بيني شده دين نمي‌داند، لذا از اين حيث اشكالي به آن وارد نيست.

2. در اسلام «نظارت همگاني» به «نظارت همة مسلمانان» تقليل مي‌يابد، چرا كه دو وظيفه شرعي امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت به ائمه مسلمين براي مسلمانان واجب است و ديگر متدينان جامعه (از قبيل مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان) يا غير معتقدان به اديان الهي (اعم از اديان غير الهي و بيدينان و ملحدان) را در بر نمي‌گيرد. به عبارت ديگر نظارت همگاني وظيفه شرعي «امت اسلامي» است. اصولاً اسلام تاريخي به غير مسلمانان اجازة دستيابي به اطلاعات لازم يا نظارت بر امور حكومت بر مسلمانان را نمي‌دهد چرا كه مقام نظارت برخوردار از نوعي برتري و استعلا است و بر طبق «قاعدة نفي سبيل» قرآن به غير مسلمانان اجازه چنين استيلايي را نمي‌دهد.(19) به هرحال در اين تلقي از اسلام غير مسلمانان مجاز به امر و نهي يا نصيحت يا نظارت بر مسلمانان نيستند، هر چند از نعمت امنيت و زندگي سالم در پناه حكومت اسلامي برخوردارند. به هر حال از اين زاويه اسلام تاريخي دمكراسي را بر نمي‌تابد.

اما اسلام نو انديش از آنجا كه مفهوم شهروندي را پذيرفته است و شهروندي را منوط به دين خاص نمي‌داند، حق نظارت همگاني را براي همه شهروندان اعم از مسلمانان و غير مسلمانان قائل است. با اين تلقي از اسلام حق نظارت همگاني در مورد مسلمانان با دو فريضة امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت به ائمه مسلمين تشديد مي‌شود. اسلام نو انديش ضمن باور به قاعدة قرآني نفي سبيل، اجازة نظارت به شهروندان غير مسلمان را از مصاديق اين قاعده نمي داند. بعلاوه پيشرفت وسائل ارتباط جمعي و امكان برخورداري همة آحاد جامعه از اطلاعات لازم، ِاعمال تبعيض ديني را در اين زمينه تا حدود زيادي بلا اثر مي كند. اسلام نوانديش بر اين باور است كه

«آنرا كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است»، برتري اسلام را مي‌بايد در يك رقابت عادلانه و آزاد تأمين كرد. به هر حال از اين زاويه اسلام نوانديش مشكلي با دمكراسي ندارد.

3. در اسلام سنتي، زنان از تصدي برخي مناصب معافند (از قبيل زمامداري، رياست ‌جمهوري، وزارت، مديريت، قضاوت، مرجعيت تقليد، امامت جمعه و جماعت و...) با توجه به اينكه نظارت بر حوزه عمومي نظارت بر مناصب ياد شده نيز هست، به همان ملاكي كه زنان از آن مناصب معاف شده‌اند، زنان از نظارت بر آن مناصب نيز معاف خواهند بود. به عبارت ديگر نظارت همگاني برحوزه عمومي نظارتي مردانه است و زنان مجاز به ورود در اين حوزه نيستند. پس از اين زاويه نيز اسلام تاريخي دمكراسي را بر نمي‌تابد.

در مقابل اسلام نوانديش محروميت زنان را از مناصب مهم سياسي و قضايي صحيح ندانسته، به تبع آن نظارت بر حوزه عمومي را نيز فعلي مردانه تلقي نمي‌كند، لذا از اين زاويه با دمكراسي تعارضي ندارد.

نتيجه بحث حول اصل نظارت همگاني و اسلام:

يك: اصل نظارت همگاني بخشي از دو فريضة مهم امر به معروف و نهي از منكر و نصيحت به ائمه مسلمين است كه از صدر اسلام از مسلمات مسلماني در قبال حكومتها بوده است.

دو: اسلام تاريخي در ناحية اصل نظارت همگاني مردم بر حكومتها با سه مشكل مواجه است:

1. عدم پيش‌بيني «نهاد نظارت مردمي بر حكومت» همانند نهاد حسبه (نهاد نظارتي حكومت بر مردم).

2. تقليل نظارت همگاني به نظارت عمومي مسلمانان و عدم جواز نظارت غير مسلمانان بر امور عمومي مسلمانان.

3. عدم جواز ورود زنان در نظارت بر مناصب مهم سياسي و قضايي و محروميت از نظارت بر حوزه عمومي.

بنابراين اسلام تاريخي در سه ناحيه فوق با دمكراسي ناسازگار است. هر چند اين ناسازگاري بنيادي نيست.

سه: اسلام نوانديش با اصل نظارت همگاني هيچ مشكلي ندارد و از اين ناحيه با دمكراسي سازگار است.

اصل دوم: اسلام و برابري سياسي

در هر جامعه اي قانون و اجراي آن مهمترين قلمرو ارزيابي برابري در همه ابعاد آن از جمله برابري سياسي است. مراد از «برابري در اجراي قانون» يا تساوي در برابر قانون اين است كه در اجراي قانون بين مردم هيچ تفاوتي نيست و هركسي ـ بدون هيچ استثنايي ـ قانون را زير پابگذارد مجازات مي‌شود و در اجراي قانون بين مردم هيچ تبعيضي نيست. مراد از «برابري در قانون»، تساوي در مفاد قانون و نبودن تبعيض قانوني است.

اسلام برابري در اجراي قانون يا تساوي آحاد جامعه در برابر قانون، را پذيرفته است. لذا در اجراي احكام شرعي كه قانون اسلام محسوب مي‌شود، هيچ تفاوتي بين مردم را به رسميت نشناخته است و همة كساني كه مشمول آن حكم خاص شرعي مي شوند يكسان برخورد مي‌شود. اين تساوي در اجراي قانون از افتخارات تعاليم اسلامي از آغاز بوده. و بويژه در دوران پيامبر و خلفاي راشدين زبانزد خاص و عام بوده است.

اما در ناحية برابري در قانون يا تساوي در مفاد قانون، حوزه‌هاي برابري و نفي تبعيض قانوني در تعاليم اسلامي بر دو قسم است:

قسم اول، حوزه‌هايي كه اسلام برابري در قانون و نفي تبعيض قانوني را به رسميت شناخته است. اين حوزه‌ها عبارتند از رنگ، نژاد، ثروت (و فقر)، حسب و نسب. لذا رنگ پوست (سفيد و سياه و زرد و سرخ)، نژاد (عرب و فارسي و ترك و...)، وضعيت اقتصادي و وضعيت خانوادگي و نياكان و اجداد باعث هيچ امتياز حقوقي يا تبعيض قانوني در احكام شرعي نشده است. اين گونه برابرهاي حقوق منجر به تساوي سياسي شده و متكي بر روايات معتبر منقول از پيامبر اسلام مي‌باشد. (20) و از جمله افتخارات تعاليم اسلامي محسوب مي شود.

قسم دوم، حوزه هايي است كه اسلام تاريخي نابرابري حقوقي را لازمه عدالت دانسته و تبعيض قانوني را به رسميت شناخته است. اسلام سنتي عدم تساوي حقوقي را در چهار حوزه پذيرفته است.(21) حوزه اول، عدم تساوي حقوقي غير مسلمانان با مسلمانان. مسلمانان فرقة ناجيه حقوق كامل دارند. در درجه دوم مسلمانان ديگر مذاهب اسلامي از اكثر حقوق برخوردارند. در درجه سوم اهل كتاب يعني مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان به شرطي كه شرائط ذمه را پذيرفته باشند و هكذا غير مسلماناني كه با دول اسلامي معاهده امضا كرده باشند از برخي حقوق برخوردارند. در درجة چهارم ديگر مردم يعني غير مسلمانان غير ذمي غير معاهد از جمله كفار حربي از اكثر حقوق محرومند.

عدم برابري سياسي مسلمانان فرقة ناجيه (كه در شريعت از آنان با واژة «مؤمن» تعبير شود) با مسلمانان ديگر مذاهب اسلامي (كه در شريعت از آنان به «مسلم» و گاهي به «مخالف» تعبير مي‌شود) در موارد زير است: زمامداري (رهبري، امارت، ولايت امر، زعامت، بالاترين مقام سياسي در جامعه) و (گاهي رياست جمهوري و وزارت)، امامت جمعه، قضاوت و شهادت قضايي. در اين مناصب شرعاً علاوه بر اسلام ايمان نيز شرط است، لذا مسلمانان ديگر مذاهب اسلامي از انتخاب يا انتصاب به اين سمتها محرومند. امنيت فرهنگي نيز از امتيازات مؤمنان است و غيبت، بهتان، نميمه و هجاء تنها دربارة مؤمنان حرام است، اما حرمت ارتكاب آنها درباره غير مؤمنان ثابت نشده است.

غير مسلمانان (اعم از ذمي اهل كتاب، معاهد و مستأمن) براساس قاعده نفي سبيل از تصدي مناصب كليدي سياسي از زعامت و رياست و وزارت و مديريت محرومند و تنها مجازند عهده‌دار مشاغل جزئي اداري شوند، البته حق مالكيت، و امنيت جاني، مالي و ناموسي آنها در چارچوب شرائط ذمه يا معاهدة محفوظ خواهد بود. لذا اين گونه آدميان شرعاً از حق انتخاب شدن براي رياست قوه مجريه يا نمايندگي مردم در مجلس مردم محروم خواهند بود. گروه باقيمانده يعني غير مسلمانان (غير ذمي، غير معاهد، غير مستأمن) از همين جزئي حقوق سياسي نيز محرومند.

عدم برابري سياسي و قائل شدن به چهار درجة متفاوت حقوقي براي مردم از مسلمات اسلام سنتي است. اين تبعيض سياسي متكي بر مستنداتي از كتاب و سنت مي‌باشد.

حوزه دوم، عدم تساوي سياسي زنان با مردان. اسلام سنتي زنان را فاقد صلاحيت تصدي زمامداري سياسي (ولايت امر، رياست، زعامت، امارت و به تبع آن وزارت و والي گري يا استانداري و شهرداري)، قضاوت و امامت جمعه دانسته است. در قرائت سنتي از اسلام همچنانكه تفاوت فيزيولوژيك زن و مرد بديهي است تفاوت حقوقي آنها نيز به همان ميزان از بداهت است. تبعيض جنسي از بديهيات فقهي در اسلام سنتي است و عدم برابري سياسي به لحاظ جنسيتي از مسلمات آن.

حوزة سوم (22)، عدم تساوي انسان آزاد با بردگان است. اگرچه عبيد و اماء متعلق به دنياي ديروز بوده است اما احكام آن در متن اسلام تاريخي از اعتبار برخوردار است و براساس آن غلام و كنيز ملك مولاي خوداند و بدون اذن او ممنوع از هرگونه فعاليت و تصرفي هستند. هرگونه فعاليت سياسي مملوك متوقف بر جواز مالك است.

حوزة چهارم (23): عدم تساوي عوام با فقيهان در حوزة عمومي. در زمينة حقوق ويژة فقيهان در حوزة عمومي دو ديدگاه در اسلام سنتي به چشم مي‌خورد، ديدگاه غالب امتيازي براي فقيهان قائل نيست. ديدگاه دوم ـ كه در اقليت محض است ـ چنين امتيازي را براي فقيهان به رسميت شناخته است. بنابر اين ديدگاه در حوزة امور عمومي مسائل مرتبط با سياست عدم تساوي برقرار است. مردم عادي (عوام) و فقيهان عادل در ادارة امور سياسي و تدبير مسائل جامعه بر مبناي احكام شرعي، برابر نيستند. مردم به عنوان مولي عليهم در تمامي امور عمومي، شئون سياسي و مسائل اجتماعي بويژه در ترسيم خطوط كلي آن ناتوان از تصدي، فاقد اهليت در تدبير و محتاج سرپرست شرعي هستند، يعني مردم در امور عمومي «محجور» محسوب مي‌شوند. هر گونه دخالت و تصرف مردم در حوزة امور عمومي محتاج اجازة قبلي يا تنفيذ بعدي ولي فقيه است. معيار تصميم‌گيري در حوزة عمومي نظر ولي فقيه است. فقيه ولي بر مردم است نه وكيل از سوي مردم. لذا موظف نيست همچون وكيل نظر موكلين خود را در ادارة جامعه رعايت كند. اين مردم‌اند كه بايد اعمال خود را با نظر ولي فقيه سازگار و هماهنگ سازند نه برعكس. اگر ولي فقيه صلاح بداند بعضي امور جزئي و غير كلان سياسي و اجتماعي را با حفظ نظارت استصوابي خود به عهده مردم مي‌گذارد، اما در همين موارد نيز ولايت و امضاي نهايي به عهده ولي امر است.

بنابراين مي‌توان گفت: «دو اصل موذي مساوات وحريت خراب كنندة ركن قويم قانون الهي است، زيرا قوام اسلام به عبوديت است نه به آزادي، و بناي احكام آن به تفريق و جمع تخلفات است نه به مساوات» (24) اسلام سنتي بواسطه عدم پذيرش برابري سياسي در سه محور يعني تبعيض مذهبي، تبعيض جنسيتي و تبعيض بردگي، و اسلام ولايي علاوه بر اين سه تبعيض با پذيرش تبعيض فقهي، با دمكراسي ناسازگار است.

اما اسلام نو انديش به برابري سياسي در همة عرصه‌ها باور دارد، يعني اولاً براي مؤمنان يا مسلمانان هيچ امتياز يا حقوق ويژه‌اي در حوزة عمومي قائل نيست. ثانياُ در عهده‌داري هيچيك از سمتهاي سياسي مذكر بودن را شرط نمي‌داند. ثالثاً بردگي را از احكام منسوخ اسلامي مي‌داند. رابعاً ولايت سياسي فقيه را فاقد مستند قرآني و روايي معتبر و برخلاف عقل مي‌شمارد.

در جامعه‌اي كه اكثريت آن را مسلمانان تشكيل مي‌دهد طبيعي است كه در يك انتخابات آزاد مسلمانان انتخاب شوند، اما منع حقوقي براي تصدي غير مسلمانان چندان موجه نيست. مهم اين است كه در يك رقابت آزاد و عادلانه نامزدهاي مسلمان اعتماد عمومي بيشتري را جلب نمايند، نه اينكه با امتيازات حقوقي يا انحصارات قانوني برتري خود را حفظ كنند. اينكه زنان را به لحاظ حقوقي از عهده‌داري سمتهاي سياسي محروم كنيم تمسك به مناسبات زماني مكاني گذشته است. اين محروميت نه عادلانه است نه عقلايي. اينكه سياست را شعبة فقه بدانيم و براي فقيه يا روحاني ولايت سياسي قائل شويم مبتني بر برداشتي بسيط از سياست و تلقي نادرستي از فقه و برخلاف ضرورت عقل است. اسلام نو انديش به لحاظ برابري سياسي مشكلي با دمكراسي ندارد و از اين زاويه با دمكراسي سازگار است.

نتيجه بحث مقايسه اسلام با اصل برابري سياسي (دومين اصل دمكراسي) به شرح زير قابل تلخيص است:

1. اسلام در چهارمحور نژاد، رنگ پوست، ثروت و اشرافي‌گري، حسب و نسب به برابري سياسي قائل است.

2. اسلام سنتي و تاريخي در سه محور ذيل برابري سياسي را بر نمي‌تابد:

يك: تبعيض مذهبي، دو: تبعيض جنسيتي، سه: تبعيض بردگي

3. قائلين به ولايت سياسي فقيه علاوه بر سه محور پيش گفته با قبول تبعيض فقهي در اين محور نيز به برابري سياسي باور ندارند.

4. اسلام سنتي و تاريخي در اصل برابري سياسي با دمكراسي ناسازگار است.

5. اسلام نو انديش با پذيرش اصل برابري سياسي در كلية محورها با دمكراسي سازگار است.

اصل سوم: امكان تصميم‌گيري عمومي دربارة مقررات و سياستها

دمكراسي با تصميم‌گيري بشري دربارة كلية مقررات و سياستها و قوانين جامعه محقق مي‌شود. هيچ سياست و قانوني بالاتر از ارادة مردم نيست، لذا اعتبار هر قانوني تا زماني است كه ارادة عمومي پشتوانة آن باشد و زماني كه مردم سياست يا قانوني را نپسنديدند اعتبار آن پايان يافته تلقي مي‌شود. بنابراين در دمكراسي اولاً وضع قوانين و مقررات وسياستگزاري اموري بشري هستند نه فوق بشري. ثانياً: انسان صلاحيت تصميم‌گيري دربارة جامعه و سرنوشت خود را دارد و بدون رضايت او احدي حق ندارد دربارة سرنوشت او تصميم‌بگيرد، ثالثاً: كلية قوانين و مقررات و سياستها قابل تغييرند و تا زماني از اعتبار برخوردارند كه ارادة عمومي بخواهد.

اسلام سنتي در تك تك نكات فوق نظري متفاوت دارد و به ضوح به ناسازگاري اسلام و دمكراسي رأي مي‌دهد. در اين ديدگاه بهترين قوانين، قوانين الهي است، چرا كه تنها خداوند قادر به تنظيم معاش در راستاي معاد است: «جعل قانون كلاً ام بعضاً منافات با اسلام دارد و اين كار كار پيامبريست، مسلم را حق جعل قانون نيست» (25) بر اين مبنا نوشتن قانون اساسي و اعتبار به اكثريت آراء حتي در امور مباح ـ چون بر وجه قانون التزام شده ـ حرام تشريعي و بدعت در دين است. (26) حاكميت مردم غصب حاكميت خداوند است. «اقرار به حاكميت خداوند به معناي انقلاب همه جانبه بر ضد حكومت انسان در تمامي اشكال، صور، مصاديق، نظامات و شرائط آن، و نفي مطلق همة شرائطي بر روي زمين است كه در آنها انسان حاكم است و منبع و منشأ قدرت در آنها انسان است. »(27)

تعارض اسلام و دمكراسي واضح است چرا كه در اسلام منبع مشروعيت خداوند است و در دمكراسي منبع مشروعيت مردم‌اند. احكام و قوانين ديني توسط خداوند براساس سعادت حقيقي آدميان وضع شده‌اند و از آنجا كه بر پاية حق طراحي شده‌اند ثابت و تغيير ناپذيرند. حال آنكه در دمكراسي قوانين و مقررات بر پاية اراده و خواست اكثريت مردم وضع شده‌اند. اين اراده مبتني بر بهره‌برداري از ماديات و بر پاية يك زندگي احساسي است كه لزوماً بر حق منطبق نيست، لذا طبيعي است كه طبع عمومي مردم هواي نفس انساني را بر سعادت حقيقي عقلي ترجيح دهد. (28)

در اسلام سنتي همانند ديگر اديان تاريخي اولاً: وضع قانون و احكام لازم الاتباع براي همگان امري الهي است. ثانياً: انسان بواسطه جهل از معاد و عدم اطلاع از بسياري از مصالح و مفاسد نفس الامري صلاحيت تصميم‌گيري دربارة جامعه و سرنوشت خود را ندارد و محتاج پيامبران است تا راه را از چاه برايش تفكيك كنند. ثالثاً: اعتبار يك قانون تازماني است كه منطبق بر حق باشد چه مردم بخواهند چه نخواهند. لذا اقبال يا ادبار اكثريت تأثيري در اعتبار يا بي‌اعتباري قانون ندارد. گوهر اسلام با ذات دمكراسي در تعارض است. به نظر مي‌رسد چالش اسلام و دمكراسي در اصل سوم بسيار جدي‌تر از چالش در اصل اول و دوم باشد و نتيجة آن ارزيابي نهايي دربارة سازگاري اسلام و دمكراسي را رقم خواهد زد.

اسلام نو انديش در زمينة اصل سوم و در نقد مواضع اسلام سنتي بر اين باور است كه بين «حكم شرعي» و «قانون عرفي» تفاوت است. واضع حكم شرعي خداوند يا پيامبر است و هيچ انساني حق تشريع، يعني صلاحيت جعل حكم به عنوان حكم شرعي و گزارة ديني ندارد. وجه نياز به دين و حاجت به پيامبر اقتضاي انحصار مقام تشريع به مقامي مافوق انساني دارد. مردم در قبال تعاليم ديني و احكام شرعي به چند دسته تقسيم مي‌شوند برخي مي‌پذيرند و ايمان مي‌آورند و عمل مي‌كنند، گروهي مي‌پذيرند و در عمل زير پا مي‌گذارند و گروهي نمي‌پذيرند و عملاً زير پا مي‌گذارند. هر انساني در دين مختار است كه ايمان بياورد، يا كافر شود.

اما قانون به عنوان ابزار نظم جامعه تا توسط آحاد آن جامعه ـ يا عملاً اكثريت مردم‌ ـ‌ پذيرفته نشود امكان تحقق نمي‌يابد. اعتبار قانون به رضايت مردم است. اين «اعتبار» با «حقانيت» تفاوت دارد. ممكن است قانوني با ضوابط اخلاقي، معنوي يا ديني موافق يا معارض باشد. حقانيت اخلاقي يك قانون به انطباق آن بر مباني و اصول اخلاقي وابسته است. حقانيت ديني آن به سازگاري با ضوابط و ارزشهاي ديني متوقف است. رضايت مردم نه دليل حقانيت است نه امارة عدم حقانيت. اقبال و ادبار مردم تأثيري در انطباق قانون بر ارزشهاي اخلاقي يا ضوابط ديني ندارد. اما رضايت يا كراهت آنان تأثير تعيين كننده دراعتبار قانون (واجد يا فاقد حقانيت) دارد. بي‌اعتنايي به اين «اعتبار» مبتني بر رضايت عمومي خوش آمد گويي به زور و اجبار و استبداد است. اگر مؤمنان، قانوني را بر خلاف ارزشهاي متعالي دين و احكام شرع ارزيابي مي‌كنند مي‌بايد به شيوه منطقي با نقد آن قانون افكار عمومي را قانع كنند كه معايب آن بيشتر از منافع آن است، تا به رفع و تغيير و اصلاح آن رأي دهند. همچنانكه اگر افكار عمومي از الزام قانوني موردي كه به صلاح آنهاست غفلت كرده باشند مي‌بايد با فعاليت فرهنگي آنرا گوشزد كرد تا جامة قانون به تن كند. سيرة پيامبران نيز همينگونه بوده (تبليغ خير)، تا مردم با درك خير به آن ميل كنند و معروف و قسط را برپا دارند. اسلام به انسان خوش بين است، و معقتد است اگر درست راهنمايي شود اكثر مردم درست انتخاب مي‌كنند. به هرحال ضابطة اعتبار قانون (چه قانون حق چه قانون باطل) رضايت مردم است.

در جامعه‌اي كه اكثر آن را مسلمانان تشكيل مي‌دهند هر حكم شرعي كه بخواهد در كسوت قانون درآيد چاره‌اي ندارد كه از صافي رضايت عمومي عبور كند. تا زماني كه افكار عمومي از آن حكم حمايت كردند از اعتبار قانوني برخوردار است و به مجردي كه به هر دليلي آنرا نپسنديدند و به تغيير يا رفع آن رأي دادند آن حكم فاقد اعتبار قانوني خواهد شد، اگر چه حقانيت ديني آن چه قبل از وضع و چه بعد از رفع قانوني بجاي خود باقي است. اسلام نوانديش بر اين باور است كه هيچ حكم شرعي را بازور نمي‌توان به عنوان قانون بر جامعه تحميل كرد. مهم اين است كه زمينة فرهنگي لازم براي پذيرش توأم با اختيار و آزادي تعاليم ديني فراهم شود. بجاي توسل به زور مي‌بايد ريشه‌يابي كرد چرا مردم به تغيير قانون مبتني بر برخي احكام شرعي رأي مي‌دهند؟ آيا مي‌توان در همة موارد، كمبود ايمان و دنيا زدگي مردم را علت دانست؟

روشنفكران مسلمان در مطالعات خود به اين نتيجه رسيده‌اند كه كنار زده شده بسياري از احكام شرعي از عرصة قانوني جوامع اسلامي معلول پيروي مردم از هواي نفس يا بي‌ايماني آنها نبوده، بلكه مشكل در ثابت پنداشتن احكام متغير و تعميم شرائط زماني مكاني عصر نزول بر ديگر جوامع و اعصار بوده است. بيشك برخي از احكام تشريع شده در عصر پيامبر در راستاي سامان آن جامعه خاص بوده و با تغيير شرائط زماني مكاني اينگونه احكام نيز منسوخ مي‌شود. اينگونه احكام زمان‌مند يا متغير تنها در سنت يافت نمي‌شود. حتي برخي آيات قرآن نيز ناظر به اينگونه احكام است. اگر چه همة احكام شرعي عصر نزول مطابق عرف آن روزگار عادلانه، عقلايي و برتر از راه حلهاي رقيب بوده‌اند و به همين دليل توسط مؤمنان تلقي به قبول مي‌شده‌اند، امروز برخي از آن احكام مطابق عرف اين روزگار نه عادلانه‌اند، نه عقلايي و نه برتراز راه حلهاي رقيب و به همين دليل به مثابة قانون در جوامع اسلامي پذيرفته نمي‌شوند. بسياري از احكام شرعي متعارض با حقوق بشر از اين سنخند.

از سوي ديگر از ديدگاه متفكران اسلام نوانديش اينگونه نيست كه هيچيك از احكام شرعي غير عبادي توسط عقل انساني قابل ادراك نباشد و همه مصالح و مفاسدش بر انسان مخفي باشد. واضح است كه در گزاره‌هايي كه عقل انساني امكان ارزيابي دارد، بحث و چون و چرا و مقايسه مطرح شود. به هر حال فهم متون مقدس فهمي بشري است و امكان برداشتهاي متفاوت نيز منتفي نيست.

با توجه به مقدمات فوق اسلام نو انديش با اصل سوم دمكراسي سازگار است، زيرا اولاً: اعتبار قوانين به رضايت و رأي مردم است كه اگر چه حقانيت آن به اقبال و ادبار مردم بستگي ندارد.

ثانياً: مردم مي‌توانند قانون وضع كنند يا هر قانوني را تغيير دهند يا لغو كنند.

ثالثاً: اگر قانون موضوعه يا لغو شده يا تغيير يافته در تعارض با برخي احكام مسلم ثابت ديني باشد عالمان دين با فعاليتي فرهنگي كوشش مي‌كنند مردم و افكار عمومي را قانع كنند كه اين وضع يا تغيير يا لغو نادرست است.

رابعاً: در صورتيكه عالمان دين در اقناع افكار عمومي به هر دليل ناموفق باشند و مردم مباني ايشان را نپذيرند. دست يازيدن به زور و استفاده از عنصر فشار و اجبار خلافت مقتضاي رحماني اسلام است و هرگز تجويز نمي‌شود. در چنين موارد تصميم اتخاذ شده اگرچه دمكراتيك بوده به لحاظ ديني نادرست ارزيابي مي‌شود و از طرق متعارف قانوني براي لغو آن اقدام مي‌شود. بيشك فعاليت فرهنگي مؤثرترين حربه در اين راه خواهد بود.

در نتيجه در زمينة اصل سوم، اسلام سنتي و تاريخي كاملاً با دمكراسي ناسازگار است، و اسلام نوانديش با دمكراسي سازگار مي‌باشد.

***

اكنون با مطالعه موردي اصول سه گانه دمكراسي، با دو قرائت سنتي و نو انديش اسلامي، نتيجة ارزيابي سازگاري اسلام و دمكراسي به شرح ذيل قابل جمع‌بندي است:

الف: اسلام سنتي و تاريخي در موارد زير با دمكراسي ناسازگار است:

1. در اصل نظرات همگاني در سه نكتة عدم پيش‌بيني نهادنظارت مردمي برحكومت، تقليل نظارت همگاني به نظارت عمومي مسلمانان، عدم جواز ورود زنان در نظارت بر مناصبي كه شرعاً از بعهده گرفتن آن محرومند.

2. در اصل برابري سياسي در چهار محور تبعيض مذهبي، تبعيض جنسيتي، تبعيض بردگي و تبعيض فقهي

3. در اصل امكان تصميم‌گيري عمومي دربارة مقررات و سياستها در تمامي موارد يا حداقل در حوزه احكام شرعي الزامي

ب: اسلام نو انديش در اصول سه گانه با دمكراسي سازگار است.

والحمدلله

يادداشتها:

1. بنگريد به: جان اسپوزيتو و جيمز پيسكاتوري، مقالة «اسلام و دمكراسي»، در كتاب «ايران، اسلام، تجدد»، مرتضي اسعدي، تهران، 1377، طرح نو، صفحه 46.

2. بنگريد به: حميد عنايت، «انديشه سياسي در اسلام معاصر»، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، تهران، 1365، انتشارات خوارزمي، چاپ دوم، فصل چهارم: ناسيوناليسم، دمكراسي و سوسياليسم، صفحه 242ـ 220.

3. به عنوان نمونه بنگريد به: سيد قطب در كتاب «الاسلام العالمي و الاسلام».

4. عالمان اسلام سنتي ويژگي‌هاي تلقي خود را استخراج نكرده‌اند، ويژگي‌هاي مورد اشاره حاصل آشنايي اجتهادي نگارنده با انديشة ياد شده است.

5. اين محور را در مقالة ذيل مفصلاً مورد بحث قرار داده‌ام: «حقوق بشر و روشنفكري ديني» ماهنامه آفتاب، شمارة 27، تير 82، صفحه 59 ـ54.

6. اين محور را در مقاله ذيل بسط داده‌ام: «آزادي عقيده و مذهب در اسلام واسناد حقوق بشر» در مجموعه مقالات نخستين همايش بين‌المللي حقوق بشر و گفتگوي تمدنها، تهران، ارديبهشت 1380، دانشگاه مفيد.

7. اين محور را در مقاله زير به تفصيل آورده‌ام: «از اسلام تاريخي به اسلام معنوي» در كتاب مجموعه مقالات «سنت و سكولاريسم»، انتشارات صراط، تهران، 1381.

8. براي شرح اين محور بنگريد به مقاله «حقوق سياسي مردم در اسلام (حق تعيين سرنوشت)» به قلم نگارنده در مجموعه مقالات كنگرة بين‌المللي اسلام و حقوق بشر، سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامي، تهران، 1377.

9. در فصل ضوابط دمكراسي از كتاب زير فراوان بهره‌ برده‌ام:

ديويد بيتام D.BEETHAM دمكراسي و حقوق بشر، ترجمة محمد تقي دلفروز، تهران، 1383، طرح نو،

10. ايدة بحث انگيز بودن ذاتي مفهوم دمكراسي در مقاله زير قابل مراجعه است:

W.B.GALLIE; (ESSENTIALLY CONTESTED CONCEPTS), PROCEEDINGS OF THE ARISTOTELIAN SOCIETY, 56,1965,PP.1967-98.

11. R.A DAHL, DEMOCRACY AND LTS CRITICS (NEW HAVEN :YALE UNIVERSITY PRESS, 1989) CHS. 4-5.

12. افلاطون، جمهوري، 502 ـ 487.

13. افلاطون، پروتاگوراس، 328-320.

14. بيتام، پيشين، فصل اول: تعريف و توجيه دمكراسي.

15. پيشين، فصل هشتم: اصول و شاخصهاي اساسي سنجش دمكراتيك، صفحة 269-243.

16. در زمينة نظارت در اين مقاله مشروح بحث كرده‌ام: «نظارت بر عملكرد ولي فقيه»، آفتاب، شماره 7، شهريودر 80، ص 65 ـ85.

17. در زمينة امر به معروف و نهي از منكر بنگريد به آيت‌اله حسينعلي منتظري، در اسات في‌ ولايه الفقيه و فقه الدوله الاسلاميه، قم، 1408، ج2 304ـ213 فصل پنجم در امر به معروف و نهي‌ازمنكر و ادارة حسبه

18. در اين زمينه بنگريد به سيدرضي، نهج‌البلاغه ، خطبة 31 و 216.

19. دربارة قاعدة نفي سبيل رجوع كنيد. به محمدحسن بجنوردي، القواعد الفقهيه، ج 1 ص 207ـ185، قم، 1424.

20. لافخر للعربي علي العجم ولا للابيض علي الاسود الابالتقوي.

21. دربارة مشروح بحث نابرابري حقوقي بنگريد به: مقالة «حقوق بشر و روشنفكري ديني»، پيشين.

22. دربارة اين حوزه در مقالة ذيل مفصل بحث كرده‌ام: « مسئله برده داري در اسلام معاصر»، آفتاب، شماره 25 ارديبهشت 82، ص 89 ـ80

23. دربارة حوزه چهارم در كتاب «حكومت ولايي» به تفصيل بحث شده است (نشر ني، تهران، 1380، چاپ چهارم)

24. رسائل شيخ فضل الله نوري، ج 1 ص 59ـ60، گردآوردنده: محمد تركمان، تهران، 1364.

25. پيشين 58ـ 56.

26. پيشين، رسالة حرمت مشروطه ج 1 ص 104 و 106.

27. سيد قطب، تفسير في ظلال القرآن، ج 9. 1 تهران، 9ج

28. سيد محمد حسين طباطبايي. الميزان في تفسير قرآن، آخر سورة آل عمران، بحث روابط اجتماعي در اسلام، بيروت، 1394 ج4 ص 101 و مقاله ولايت و زعامت در اسلام، در مجموعة بررسي‌هاي اسلامي قم، 1369،

ص 182

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 9:5 AM  توسط   | 

 

 

 چگونه مي توانيد بر افسردگي و غمگيني غلبه كنيد؟

آيا احساس تنهايي، غمگيني و ترديد مي كنيد؟ تقريباً همه در مواقعي اين احساسها را دارند. امكان اين وجود دارد كه توسط اين احساسها گير افتاده و در دام آنها گرفتار شويد. اما شما گرفتار نخواهيد شد! شما مي توانيد بر غمگيني ها و افسردگي غلبه كنيد. در اينجا بعضي از راههاي مقابله معرفي مي شوند. روشي خاص و يا تركيبي از روشها كه در مورد هر كسي كاربرد داشته باشد وجود ندارد. از طريق آزمايش خواهيد فهميد كه كداميك به شما بيشتر كمك مي كند.

 آنچه كه مي توانيد انجام دهيد

از رختخواب خارج شويد:

يكي از كارهاي بسيار مهمي كه مي توانيد انجام دهيد، بيدار شدن در صبحها در موعد مشخص است (حتي در تعطيلات پايان هفته). ترجيحاً ساعت 7 صبح يا زودتر پيشنهاد مي شود. داشتن نظم به كاركرد طبيعي بدن شما كمك كرده و در نتيجه احساسهاي بهنجاري خواهيد داشت.

 نور:

نور به بهتر شدن كاركرد بدن كمك مي كند. بنابراين به محض بيدار شدن، خود را در معرض نور قرار دهد. پرده ها را به كناري بزنيد تا نور بيشتري به درون خانه بتابد. از آن بهتر، هر چه سريعتر از منزل خارج شده و در معرض تابش نور خورشيد قرار گيريد. جهت تسهيل در ورود نور عينك تان را برداريد (عينك بخشي از اشعه هاي نور را پس مي زند). البته به خورشيد خيره نشويد.!

حركت:

فعال باشيد اكسيژن جلب كنيد! به اين معني كه بيدار شده و به مدت 5 الي 10 دقيقه در اطراف راه برويد و در صورت امكان دوچرخه سواري كنيد. ورزش ملايم به جريان خون كمك كرده و اكسيژن بيشتري را به بدنتان (بويژه مغز) مي رساند و هوشياري و سرزندگي را در شما بهتر مي كند.

صبحانه :

صبحانه خود را با پروتئين (گوشت، تخم مرغ، كرة بادام زميني، آجيل، پنير) شروع كنيد. هنگامي كه بيدار مي شويد، اندامهاي بدن شما جهت تامين نيروي لازم، آماده جذب غذا و بويژه پروئتئين هاست. براي متعادل كردن وعده هاي غذايي اصلي تان يك عدد پرتقال يا ساير ميوه هاي تازه و نيز حبوبات يا نان گندم را نيز به رژيم غذايي تان اضافه كنيد.

با كسي صحبت كنيد:

يكي از سريعترين راهها براي مبارزه با افسردگيها، ايجاد ارتباط با ديگران است. نبايد فكر كنيد كه به هنگام افسردگي بايد از ديگران دوري كرد. بنابراين مسئله را براي خود و ديگران آسان بگيريد. با كسي كه دوستش داريد در مورد موضوعي لذت بخش صحبت كنيد و بنابراين با همديگر داد و ستد داشته باشيد. و خود را مجبور كنيد به كساني كه در كلاس كنارتان نشسته اند، به همسايه ها ي خود و به هر كسي كه اطرافتان باشد."سلام" كنيد.

كافئين در دراز مدت (چهار ساعت يا بيشتر) موجب افسردگي مي شود. سعي كنيد كه صبحها بيش از يك فنجان قهره نخوريد. قهوه براي ساعتي موجب افزايش هشياري شما مي شود. اما بعد از مدتي وضعيتي متضاد به بار مي آورد. كافئين معمولاً موجب ترشح انسولين به درون خون مي شود و انسولين قند خون را كاهش مي دهد. وقتي سطوح قند خون كاهش يافت، احساس اطمينان كمتري به خود داشته و سطح نيرويتان كاهش مي يابد، كه آن نيز به غمگيني و افسردگي منجر مي گردد.

 مصرف قند را محدود كنيد:

قند در آغاز نيروي خوبي به شما مي دهد اما بعد از يك ساعت قند خون كاهش مي يابد و وقتي قند خون پايين باشد شما نيز احساس پاييني خواهيد داشت.

چرخه كافئين/ قند. براحتي مي توان در دام چرخه كافئين - قند گرفتار شد ـ خوردن قهوه،       نوشيدني هاي كافئين دار يا شيريني هاي كافئين دار هر دو ساعت يكبار جهت بيدار ماندن شما را در دام چرخه كافئين - قند گرفتار خواهند كرد. علاوه  بر اين كه، اين چرخه موجب غمگيني مي گردد، عوارضي ديگر از قبيل وابستگي، تغذيه نامناسب و چاقي را نيز بدنبال دارد كه خود اينها نيز موجب احساس غمگيني بيشتري مي گردند.

از غذاهاي فيبردار استفاده كنيد:

مواد فيبري باعث مي شود كه غذا در نظام گوارشي به اندازه مناسب جذب شده و نيروي پايدار تر توليد گردد. غذاهايي كه خيلي سريع جذب مي شوند، جريان سريعي از انرژي را توليد مي كنند كه در نهايت ايتن حالت ممكن است با افسردگي دنبال گردد. از طريق خوردن يك پرتقال يا گريپ فروت و نه فقط نوشيدن آب آنها مي توانيد مواد فيبري مورد نياز را وارد بدنتان كنيد. سبزيجات ، ميوه هاي تازه،  غلات و حبوبات را نيز مصرف كنيد.

استرس ب كامپلس

بعضي از اشخاص گزارش مي كنند كه از طريق مصرف ويتامين B كمپلكس حالشان بهتر مي گردد. شما مي توانيد آنچه را كه "استرسB " يا "50B " ناميده شده پيدا كنيد. اين موضوعي بحث انگيز است. بعضي از متخصصان تغذيه مي گويند "بله اين موضوعي است كه واقعاً بايد در نظر گرفته شود" و عده اي ديگر مي گويند "نه" اين فكر خوبي نيست. شما مي توانيد با آزمايش كردن در مورد مفيد بودن آن در مورد خودتان تصميم بگيريد. اگر برايتان موثر بود در آن  صورت بايد با يك متخصص تغذيه در مورد ساير راههاي وارد كردن آن در رژيم غذايي تان مشورت كنيد.

اعمال عادي

با هدف كمك به شكستن غمگيني ها، رفتارهاي عادي خود را تغيير دهيد. مي توانيد تركيب جديدي از لباسها را انتخاب كنيد، بجاي رانندگي، پياده روي نماييد، شيوه رفتاري جديدي را انتخاب كنيد. و در مكاني ديگر غذا بخوريد. جهت كمك به تغيير رفتارهاي عادي، كارهايي متفاوت انجام دهيد.

انجام اعمال فوق سخت است. بيدار شدن زود هنگام، در معرض نور قرار گرفتن، خوردن غذاهاي مقوي در صبحانه، خود را مشغول كردن و حفظ چنين برنامه اي آن هم براي هميشه كار آساني نيست.

براي اين كار شما در چند روز اول نيازمند به كمك هستيد. كسي بايد به شما كمك كند تا عادتهاي خوب را در خود ايجاد كنيد، از از رختخواب بيرون بياييد، در معرض نور قرار بگيريد، صبحانه خوبي داشته باشيد و كسي كه به شما در فعال تر شدن كمك كند. يك راه خوب، بستن قرارداد با يك دوست و يا دوستاني است كه مي خواهند شاهد تغيير شما باشند. شايد به نظر شرم آور برسد اما آن دوستان مي خواهند شما را سالم و شاد ببينند و نه افسرده و دچار مشكل با اطراف.

توجه:

اگر احساس مي كنيد كه بيش از سه يا چهار روز به ياري فردي ديگر نيازمند هستيد، بهتر است با يك مشاور يا روان درمانگر تماس حاصل كنيد. شما نمي خواهيد كه دوستان خود را خسته كنيد.

براي خود منابع حمايتي ايجاد كنيد:

دوستان قديمي محشرند. اغلب ما نظامهاي حمايتي خوبي را تدارك نديده ايم. به اين موضوع بايد بيشتر فكر كنيم، اگر به احساس غمگيني آسيب پذير هستيم در آن  صورت حمايتهايي كه براي خود ايجاد كرده ايم، در صورت نياز در دسترس خواهند بود. فرم ذكر شده در بخش آخر اين بروشور را تكميل كرده و آماده داشته باشيد. علاوه بر گسترش منابع حمايتي خودتان، شايد لازم باشد با گروههاي حمايتي اجتماعي كه از افراد مبتلا به دوره هاي غمگيني تشكيل شده است، نيز مرتبط گرديد. جهت كسب اطلاعات در مورد وجود گروههايي كه مي توانيد به عضويت آنها در آئيد با دفتر مشاوره دانشگاه تماس حاصل نمائيد.

زماني كه خودم در دام غمگيني گرفتار مي شوم چه مي توانم بكنم؟

زماني كه با افت عاطفي مواجه هستيد، وجود تغيير در خود را بشناسيد، آن را انكار و يا احساس گناه نكنيد. براي رهايي از آن خود را تقويت كنيد. شايد صرفنظر كردن از يك روز كاري در عوض انجام دادن چيزهاي مطلوب به بهبود شما كمك كند. بيشتر ورزش كنيد: راه برويد، باغباني كنيد، دوچرخه سواري نمايند و به  شنا برويد. ممكن است اين احساس را نداشته باشيد. اما ورزش يكي از بهترين باز دارنده ها  وپيشگيري كننده هاي افسردگي است.

 وانمود كنيد:

لبخند بزنيد و تظاهر كنيد كه خوشحال هستيد. راست بايستيد و قامت خميده و افسرده وار به خود نگيريد. آيا اين خود فريبي است؟ نخير نيست. تحقيقات نشان مي دهد كه شكل بيان چهره اي واقعاً نوع احساس شما را تغيير مي دهد و وانمود كردن به تجربه يك حالت عاطفي واقعاً آن حالت را در شما ايجاد مي كند. افراد ترشرو، غمگين تر هستند و بنابراين عوارض افسردگي در آنها چندين ساعت به طول مي انجامد. بنابراين بخنديد: به خودتان به ديگران (بشكلي كه باعث ناراحتي آنها نشود)، حتي به درختان، سگها و گربه ها. با اطمينان به هنگام احساس غم بخنديد. كوشش اضافي در شكست غمگيني به شماكمك خواهد كرد.

لباسهاي روشن و شاد بپوشيد و وانمود به شاد بودن كنيد. بعداً شما خود را خوشحال خواهيد يافت. در صورت امكان، حتي لباس خنده دار بپوشيد و يا كلاهي بچه گانه بر سر بگذاريد و ببينيد كه ديگران به شما مي خندند. پوشيدن لباسهاي شاد و وانمود به شادي كردن مي تواندغمگيني را كاهش دهد.

بدنبال طنز و شوخي باشيد

فيلمي خنده دار ببينيد، كتاب طنز بخوانيد و يا به يك نوار يا CD كمدي گوش دهيد. هر گاه  كارتون خنده داري ديديد، براي خودتان يكي داشته باشيد. هر گاه احساس كرديد كه غمگين مي شويد به طور آگاهانه براي استفاده از آنها تصميم بگيريد. آواز خواندن نيز مي تواند مفيد باشد اين كار را انجام دهيد.

ورزش

تاكيد مجدد بر ورزش، ارزش آن رامشخص مي كند. ورزش راهي براي شكستن افسردگي است. پياده روي كنيد، دچرخه سواري كنيد، به شنا برويد اجازه ندهيد كه حالت غمگيني درونتان به شما بگويد "من آن را دوست ندارم" انجام هر كار سازنده مي تواند برايتان مفيد باشد.

زماني كه احساس خوبي داريد خورد را براي تمايلات آينده آماده كنيد. فرم افسردگي زير را كامل كنيد. اين فرم را در دسترس داشته باشيد. تا در موقع لزوم مورد استفاده قرار دهيد.

   چيزهايي كه انجام آنها برايم لذت بخش است

 (فعاليت هايي كه در گذشته  انجام آنها برايتان لذت بخش بوده است، بنويسيد).

1-                                        2-

3-                                        4-

5-                                        6-

وغيره

افرادي كه مي توانم به آنها زنگ بزنم (نام و شماره تلفن دوستان فعلي و كساني كه در آينده اميدواريد با شما دوست شوند را بنويسيد).

نام                                                          شماره تلفن

1-

2-

وغيره

 ترجمه:مجيد محمود عليلوكارشناس دفتر مركزي مشاوره وزارت علوم, تحقيقات و فناوري و همكار مركز مشاوره دانشگاه تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 11:26 PM  توسط   | 

 

29 خرداد سالگرد عروج ملکوتی معلم شهید گرامی باد
 

 

به مناسبت بيست و نـهم خرداد:

 

 

 قلم توتم من است.

   قلم توتم ماست.

 به قلم سوگند،

 به خون سياهى كه از حلقومش مى‌چكد سوگند،

 به رشحهء خونـى كه از زبانش مى‌تـراود سوگند،

 به ضجه‌هاى دردى كه از سينه‌اش بر مى‌آيـد سوگند،

كه توتم مقدسم را نـمى‌فروشم.

 به دست زورش تسليم نـمى‌كنم،

 به كيـسهء  زرش نـمى‌بـخشم،

 به سرانگشت تزويرش نـمى‌سپارم،

 دستم را قلم مى‌كنم و قلمم را از دست نـمى‌گذارم.

 چشمهايم را كور مى‌كنم،

  گوشهايم را كر مى‌كنم،

 پاهايم را مى‌شكنم،

 انگشتانم را بندبند مى‌بُرم،

 سينه‌ام را مى‌‌شكافم،

 قلبم را مى‌كُشم،

 حتى زبانم را مى‌بُرم و لبم را مى‌دوزم،

    اما

 قلمم را به بيگانـه نمى‌دهم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 11:15 PM  توسط   | 

 

 

براساس تحقيقات پژوهشگران موارد زير مهمترين اختلافات بين مغززن ومرد است.

زنان از مغزشان بيشتر استفاده مي كنند

روانشناسان و عصب شناسان معتقدند كه در بعضي موارد،مردان قدرت تمركز دقيقتري دارند

مغز زن به هيجان،دقيق تر پاسخ مي دهد

دكترمارك جرج مغز زنان و مردان را كه تجربيات هيجاني داشتند تصوير برداري كرد و دريافت كه پاسخ به هيجانات در دو جنس،متفاوت است بخصوص نسبت به اندازه منطقه سلولهاي عصبي كه در غم و اندوه فعال مي شود در زنان هشت برابر بزرگتر از مردان است.نحوه واكنش مغز به اندوه از لحاظ نظري،آسيب پذيري به افسردگي را افزايش مي دهد واين پديده در زنان دو برابر شايع تر از مردان است.

زنان ارتباط كلامي بيشتري دارند

دختران اغلب زودتر صحبت مي كنند و سريع تر مي خوانند متخصصين اطفال و داخلي اعصاب معتقدند((شايد به اين دليل است كه زنان در هنگام خواندن از مناطق عصبي هر دو نيمكره مغز استفاده مي كنند،ولي مردان فقط از مناطق عصبي نيمكره راست سود ميجويند.))

در بزرگسالان نيز زنان مهارت زباني بيشتري دارند در آزمايش هاي انجام شده،زنان هنگام آغاز يك نامه به لغات بيشتري فكر مي كنند،كلمات هم معني بيشتري را فهرست مي كنند و اسامي رنگها يا شكلها را سريعتر از مردان مي گويند.

و مهمتر از اينها فعاليت زبان دو نيمكره اي در زنان،بعد از سكته مغزي يا آسيب مغزي به بهبودي سريعتر آنان كمك مي كند.

راه يابي زنان و مردان متفاوت است

زنان در جاده به آنچه كه مي بينند بيشتر توجه مي كنند.مثل قهوه خانه در چهارراه و يا كليسا در كنار زمين بازي ،و زماني كه مجددا از آن مسير عبور مي كنند از آن علائم سود مي جويند،در حالي كه مردان بيشتر به جهات و مسافت(نيم مايل به غرب و بعد دو مايل به طرف شمال) توجه مي كنند

حافظه زنان دقيقتر است

توماس كروك روانشناس،در يك بررسي،حافظه بيش از 50 هزار زن و مرد را آزمايش كرد و نتيجه گرفت كه در هر سني حافظه زنان برتر از مردان است.زنان قدرت فوق العاده اي براي به خاطر سپاري نامها با صورتها دارند كه مردان فاقد آن هستند و نيز در يادآوري فهرست نامها و اسامي نيز ماهر ترند.وقايعي كه يك فرد بهتر به خاطر مي سپارد،آنهايي هستند كه با يك هيجان عاطفي آميخته بوده اند و چون زنان از مغز راست خود كه فعاليت هيجاني دارد،بيشتر استفاده مي كنند،خود به خود حافظه دقيقتري پيدا مي كنند

مغز زنان آهسته تر پير مي شود

يك مطالعه نشان مي دهد كه مغز مردان سريعتر از زنان كوچك مي شود و به دنبال آن،حافظه ضعيفتر،تمركز كمتر،خلق افسرده تر و نتيجتا تحريك پذيري بيشتر به وجود مي آيد.

فعاليت هاي زندگي

بدنسازي: بر اساس يك بررسي در نيويورك،مردان براي بهبود ظاهر خود ورزش مي كنند ولي مهمترين علت براي زنان سلامتي است به همين دليل است كه مردان در حين تمريناتشان بيشتر در آينه نگاه مي كنند.


 

بررسي ها در زمينه حافظه و يادگيري نشان داده است كه دختران از اين حيث بر پسران برتري دارند.

دختران زودتر به راه مي افتند زودتر به سخنگويي مي پردازند در روشنايي بيان،از پسران زود رس ترند،در لغت و سرعت قرائت و سهولت جمله سازي و يادگيري كلمات از پسران جلو مي زنند.

در استدلال منطقي در تجسم فضائي در انجام كارهاي تكنيكي پسران جلوترند.

 در هوش عمومي پسران و دختران يكسانند

پسران در كليات مطلب و ادراك آن از دختران جلو ترند و دختران در درك جزئيات از آنها جلوترند.

در ادبيات و زبان خارجه نتايج كار دختران درخشنده تر است در استدلال رياضي پسران جلوترند.

پسران به اشياء بيشتر توجه دارند و دختران به اشخاص.

دختران به داستانهاي احساساتي راغبند و پسران به داستانهاي حادثه اي و تاريخي.

وجود عاطفه و رقت در زنان بيش از مردان است.

صفت انفعالي و اطاعت و تسليم در زن بيشتر است تا درمرد و همچنين جنبه تلقين پذيري در جنبه تاثيرات محيط.

زن را مظهر عاطفه و مرحمت معرفي كردند و مرد را مظهر خردمندي و تعقل.

مرد داراي جنبه مقاومت و ايستادگي و جرات است و زن در جنبه سازش و انفعال.

مرد داراي روحيه مبارزه،غوغا گري و پرخاشجويي است و زن ساكت و آرام.

هيجان در مردان كمتر است ودرصورت بروز كار به خشونت مي كشد و بي رحمي،ولي در زن نه.

مرد روحيه سركشي و زن روحيه اي آرام دارد.

در مرد وسعت ديد ونظر و جهانبيني و همه سو نگري،در زن اغلب محدوديت و يكسو نگري است.

مرد اگر شكست فاحش بخورد از جاي بر مي خيزد و زن خود را تسليم مرگ مي سازد.

از ديد محيط:

تفاوتهاي ديگري هم درباره زن و مرد ذكر شده است كه از نظر ما اغلب داراي جنبه محيطي است.مثلا گفته اند كه زن به محيط خانه و زندگي،نظم و تربيت آن،حفاظت و نظافت آن علاقمند است.مرد عنان گسيختگي است و مساله كانون كمتر براي او مطرح است.يا گفته اند زن در خانه و زندگي را بعنوان بخشي از وجود خويش مي شناسد و مرد خلاف آن است.رفتار زن رفتاري وجدآميز و شورانگيز است ورفتار مرد خشن و خشك،زن داراي طنازي و عشوه  گري است و مرد خريدار آن و...

اين موردها و ديگر موارد مشابه از نظر ما به تربيت بستگي دارد و با تغيير آن تغيير مي يابد.البته در عين حال جاي اين بحث وجود دارد كه همه اينها هم،منشاء گرفته از ريشه تفاوتهاست.اگر زن ضعيف نگهداشته شده ويا در طول تاريخ مورد استثمار بوده بدان خاطر است كه زمينه ضعف و تسليم در او وجود داشته است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 2:33 PM  توسط   | 


 

1.توکل یکی از روابط بین خدا و انسان است.توکل رابطه ای است که انسان با خدا برقرار می کند.این انسان است که بر خدا توکل می کند, یعنی کار خود را به او می سپارد وامور خود را به تفویض می کند و به او تکیه کرده اعتماد می نماید.در مقایل خداوند نیز وکیل انسان متوکل می شود.پس دو طرف این ارتباط همسان نیست.بحث ما در طرف اول این ارتباط تست یعنی توکل.

2.توکل مرحله ای متأخر از توحید, ایمان و رجاء است.انسان در ابتداء به خداوند به عنوان تنها موثر حقیقی در وجود و مسبب الاسباب معرفت پیدا می کند.آتگاه به چنین خدائی ایمان می آورد.سپس به او یاریش به خود امید پیدا می کند و بالاخره به او توکل کرده و کارهایش را به او می سپارد.پس هر متوکلی موحد و مومن و راجی است,اما لزوما هر موحدی یا هر مومنی یا هر راجی به مقام توکل نرسیده است. اگرچه توکل لازمه توحید وایمان و رجای کامل است.

3. انسان برای رسیدن به اهداف خود با دو گونه اسباب و شرائط وموانع مواجه است: اسباب و شرائط وموانع مادی و طبیعی و خارجی ,و اسباب و شرائط وموانع روحی و روانی و باطنی.برای تخقق اسباب و شرائط نوع اول و رفع موانع طبیعی هر انسانی چه مومن و چه کافر ,چه متوکل و چه بی اعتقاد به خدا و توکل باید کوشش کند.اعتقاد یا عدم اعتقاد او به تأثیر خداوند دخالتی در واقعیت خارجی فعل ندارد.با تحقق اسباب و علل,فعل محقق می شود,چه انسان توکل به خدا کرده باشد,چه نکرده باشد.بنابراین در این مرحله بین مومن و غیرمومن فرقی نیست و توکل واقعیت خارجی را عوض نمی کند.بنابراین متوکل همانند دیگر آدمیان می باید سعی انسانی خود را مبذول دارد,و نپندارد که اعتقاد می تواند جانشین عمل شود.بدون عمل متعارف متوکل به مقصود دست نمی یابد.پس توکل در حیات انسانی چکاره است؟

4.توکل انسان را عوض میکند.منش و روان او را تغییر می دهد. برای رسیدن به مقصود بویژه مفصودهای متعالی و برتر علاوه بر اسباب و شرائط طبیعی و مادی, آمادگی روحی وروانی و تحقق اسباب و شرائط معنوی نیز لازم است.در این مرحله بین مومن وملحد تفاوت جدی مشاهده میشود.انسان معتفد با اتصال به منبع لایزال هستی به قدرتی شگرف دست می یابد.در واقع او پس از ایجاد اسباب طبیعی و رفع موانع مادی امور خود را به خداوند واگذار کرده ,یعنی با به رسمیت شناختن خداوند به عنوان موثر حقیقی ایجاد اسباب وشرائطی که فراتر از طاقت و اختیار انسانی است از او می طلبد, و بر این باور است که تفویض امور به خداوند وسپردن کارها به او برای وصول به مقصود کافی است. واضح است که انسان بی ایمان از چنین توفیقی بی بهره است.پس از توکل انسان به قدرتی دست می یابد که وصول به مقصود تسهیل می شود.این انسان است که قوی شده است.توکل تقویت روحیه مومن است.پس نقش توکل در واقعیت خارجی از طریق تغییر جان آدمی است نه اینکه با توکل جهان مستقل از انسان تغییر کند.

5.توکل نیرو می دهد,امید می افزاید,برکت می آفریند,توفیق می دهد.افسردگی,بی تفاوتی ,بی نشاطی,یأس و سرخوردگی در انسان متوکل راه ندارد.چنین انسانی نه از گذشته خود غمگین است نه نسبت به آینده ترسان.او وکیل دارد.در گیر ودار منازعات هستی این وکیل توانای اوست که با تدبیر خود امور موکلش را به سامان می کند.با چنین وکیلی چه غم؟ و کفی بالله وکیلا.اما وکالت او به معنای نفی تلاش موکل نیست.این وکیل چنان موکلش را نیرومند می کند که موکل خود بر موانع فائق می آید.توکل تغییرجهان از طریق تقویت جان انسان است. از این روست گه انسان مومن در سختی ها به خدایش توکل می کند.راستی آنکه خدا را نشناخنه ,و قدرت او را باور نکرده در سختی ها به کجا پناه می برد و مشکل بی معنائی زندگیش را چگونه حل می کند؟

6. توکل در تعالیم قرآن کریم جایگاهی رفیع دارد.دسته اول آیات – که در بخش اول گذشت – توکل را سرلوحه تعالیم همه پیامبران الهی نشان می داد.دسته دوم آیات عهده دار بحث از جایگاه توکل در اسلام است.نسبت توکل با توحید, ایمان ,صبر و هجرت ؛ جایگاه توکل در زندگی مومنانه و نسبت توکل با شیطان در این دسته از آیات مورد بحث قرار می گیرند. نسبت توکل و توحید در آیات ذیل ترسیم شد ه است: « فقل حسبی الله لا اله الا الله علیه توکلت و هو رب العرش العظیم» پس بگو ای پیامبر خداوند مرا کافی است جز او خدائی نیست بر او توکل کردم و پروردگار عرش بزرگ است(توبه/129. «قل هو ربی لا اله الا هو علیه توکلت و الیه متاب» بگو ای پیامبر او پروردگار من است خدائی جز او نیست بر او توکل کردم و بازگشت بسوی اوست(الرعد/30). «الله لا اله الا هو و علی الله فلیتوکل المومنون» خداوند که جز او خداوی نیست و بر خداوند می باید مومنان توکل کنند( التغابن/13) کسی که شایسته توکل و واگذاری امور آدمیان به اوست جز خدای واحد نیست.

7. نسبت توکل و ایمان در آیه « و علی الله فلیتوکل المومنون» تصویر شده است (آل عمران/122؛ المائده /11؛ التوبه/51؛ ابراهیم/11و12؛ المومنون/160 ؛المجادله/ 10؛ التغابن/13): و بر خداوند می باید مومنان توکل کنند. در این آیه توکل به مثابه یک وظیفه ایمانی معرفی شده است. توکل مقامی فراتر از ایمان و البته لازمه کمال آن است. نسبت توکل با صبر و هجرت در آیه ذیل آمده است: «والذین هاجروا فی الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فی الدنیا حسنه و لاجر الآخره اکبر لو کانوا یعلمون الذین صبروا و علی ربهم یتوکلون» و آنان که در[راه] خدا هجرت کردند-بعد از اینکه مورد ستم واقع شدند- در این دنیا جایگاهی نیکو دهیم و البته اجر آخرت بزرگتر است,اگر می دانستند؛آنان که صبر کردند وبر پروردگار شان توکل کردند.(النحل/41و42)وصول به مقام توکل نیازمند صبر و استقامت در سختی ها و هجرت در راه خدا است و بیشک به آسانی و بدون تلاش بدست نمی آید.

8. ایمان وتوکل آدمی را نسبت به سیطره شیطان بیمه می کند.شیطان و لشکریانش بر مومن موحد متوکل راه نفوذی ندارند.« فاذا قذأت القذآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم,انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون,انما سلطانه علی الذین یتولونه والذین هم به مشرکون» و چون قرآن بخوانی از شیطان رانده شده به خدا پناه ببر,او را بر آنانکه ایمان آورده اند وبر پروردگارشان توکل می کنند تسلطی نیست, تسلط او بر کسانی است که او را دوست وسرپرست خود گرفته اند و آنان که برای خدا شریک گرفته اند. (النحل/98-100)

9.یکی از زیباترین آیات بحث توکل آیات 3و4 سوره طلاق است.ایمان به خدا و آخرت,تقوا راه برون رفت از بن بستها,روزی از راههای پیش بینی نشده,کفایت توکل و بالاخره تقدیر الهی در این آیات در کنار هم نشسته اند: «ذلکم یوعظ به من کان یومن بالله و الیوم الآخر و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب ومن یتوکل علی الله فهو خسبه ان الله بالغ امره قذ جعل الله لکل شیء قدرا» "...این است که به آن پند داده می شودهر که به خدا و روز بازپسین ایمان داردو هر که تفوای الهی پیشه کند برای او راه برون شد [از هر دشواری] پدید آرد و او را از جائی که گمان ندارد روزی دهدو هر که بر خدا توکل کند خدا اورا کافی است.خدا امر خود را [به آنجا که بخواهد] می رساند,براستی که خدا برای هر چیزی اندازه ای نهاده است." مخاطب وعظ الهی مومن به مبدء ومعاد است.با تقوا (البته همراه با تلاش همه جانبه انسانی) هر بن بستی قابل گشودن است.در عین کوشش نباید نگران روزی بود.او از راههای غیر قابل انتظلر بندگانش را پشتیبانی می کند.آنکه به خداوند توکل می می کند و کارهایش را به می سپارد به غیراو محتاج نیست.توکل مومن را مستغنی می کند. راه بی نیازی توکل به در گاه بی نیاز است.هر چیزی در جهان به اندازه نهاده شده است و خداوند خود عهده دار رساندن هر چیزی به حد مقرر خویش است.

10.توکل یکی از مولفه های سبک زندگی مومنانه است.در این شیوه زیستن یاد خدا , تلاوت قرآن و اقامه نماز , انفاق در راه خدا , اجتناب از گناهان و زشتیها , بخشش در خشم,مناجات, دادخواهی در برابر ظلم و مشورت در کنار توکل به خداوند از خصائص زیستن مومنانه معرفی شده است.آیات 2و3 سوره انفال و36 تا 39 سوره شوری این مولفه را باهم معرفی می کنند.

آنچه باقی می ماندمعنای وکالت خداوند و سلب وکالت از پیامبر(ص) در قرآن است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 10:13 PM  توسط   | 

 

خدا و انسان 17

یکی از مفاهیم اصلی در ارتباط انسان و خدا مسئله توکل است.توکل از لوازم توحید است و با ایمان و امید پیوندی وثیق دارد.معنای لغوی توکل واگذاری و تفویض امور به غیر توکل به غیر و اعتماد به اوست.توکل به خداوند یعنی سپردن امور به او و او را تنها موثر حقیقی دانستن و اعتماد و اطمینان به این واگذاری.توکل به خداوند نه تنها مانع از فعالیت بشری و بهره گیری از وسائط و اسباب طبیعی و مادی نیست،بلکه متوقف و مشروط بر آنهاست.انسان متوکل همانند دیگر آدمیان از کوشش و فعالیتهای متعارف برای رسیدن به مقصود معاف نیست.فرق او با دیگر آدمیان وقوف به عظمت خداوند در هستی است و اینکه بدون خواست و اراده الهی چیزی اتفاق نمی افتد.مومن متوکل با اذعان به این حقیقت به نیروی لایزال دست می یابد.توکل تسلیم به اراده لایزال هستی و اعتماد به آن است.هرگونه باور به تاثیر استقلالی غیر خداوند یا امید به رفع مشکل توسط دیگران با غفلت از نقش مسبب الاسباب دوری از توکل و توحید است.

اولیاء الهی مروجان واقعی توکل بوده اند،اما به نظر می رسد دیرزمانی است که توکل از متن دین به حاشیه تبعید شده و برخی مفاهیم دینی از قبیل توسل به اولیاء و شفاعت ایشان از حاشیه به متن آمده اند،تا آنجا که در روش و منش بسیاری از یکسو توکل به خداوند عملاً بسیار کمرنگ و بی رمق و از سوی دیگر توسل و شفاعت بسیار غلیظ و برجسته و پررنگ شده است.در قرآن به عنوان شاقول اندیشه اسلامی،توحید و توکل معیار مسلمانی است و همه اعتقادات و اعمال مذهبی می باید خود را با این ضابطه محوری منطبق سازند.

ماده "وکل" هفتاد بار در قرآن به کار رفته است: 42 بار در قالب فعل و 28 بار در قالب اسم.از این 70 استعمال 2 مورد مربوط به واگذاری امور به ماموران الهی است(انعام/89 و سجده/11).7 مورد در نفی وکالت رسول اکرم(ص) و 61 مورد درباره توکل بر خداوند و وکالت الهی است.

توکل بر خداوند سرلوحه تعالیم همه پیامبران الهی بوده است: "و علی الله فلیتوکّل المومنون" (مومنان می باید بر خدا توکل کنند،ابراهیم/11)

نوح(ع):فعلی الله توکّلت (پس بر خدا توکل کردم،یونس/71)

هود(ع): انّ توکّلت علی الله ربی و ربّکم (من بر خداوند پروردگار من و شما توکل کردم، هود/56)

شعیب(ع): إن أُرید الّا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الّا باالله علیه توکلت و الیه أُنیب (جز اصلاح اراده نکرده ام تا آنجا که در توان دارم،توفیق من جز از خداوند نیست،بر او توکل کرده ام و بسوی او باز می گردم، هود/88) علی الله فتوکّلنا (بر خداوند توکل کرده ایم، اعراف/89)

یعقوب(ع): إنَّ الحکم إلّا لِلّه علیه توکّلت و علیه فلیتوکّل المتوکّلون (فرمان جز برای خداوند نیست، بر او توکل کرده ام و بر او می باید متوکلان توکل کنند، یوسف/67)

موسی(ع): یا قوم ان کنتم امنتم بالله فعلیه توکّلوا ان کنتم مسلمین (ای مردم،اگر به خداوند ایمان آورده اید پس بر او توکل کنید،اگر مسلمانید، یوسف/84)

ابراهیم(ع): ربنا علیک توکّلنا و إلیک أنَبنا و إلیک المصیر (پروردگارا،بر تو توکل کردیم،بسوی تو باز می گردیم و بازگشت به سوی توست، ممتحنه/4)

توکل بر خداوند در تعالیم رسول گرامی اسلام(ص) با درخشش بیشتری در قرآن کریم مطرح شده است:

فقل حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت (بگو ای محمد،خدا مرا بس است،جز او خدایی نیست بر او توکل کرده ام، توبه/129) و نزدیک به همین مضمون در رعد/30 و شوری/10.

و علی الله فلیتوکل المؤمنون (برخداوند می باید مومنان توکل کنند، آل عمران/122و60 و مائده/11)

فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم واستغفر لهم و شاورهم فی الامر فإذا عزمت فتوکّل علی الله إنّ الله یحب المتوکلین (ای محمد به رحمت و بخشایش خداوند بر ایشان نرم شدی و اگر درشتخو و سخت دل بودی،از گرد تو پراکنده می شدند،پس از آنان در گذر و برای ایشان آمرزش بخواه و با آنان در امر مشورت کن و چون عزم کردی بر خدا توکل کن که خدا توکل کنندگان را دوست دارد، آل عمران/159)

آری خداوند متوکلان را دوست دارد و همه پیامبران به ویژه پیامبر اسلام مومنان را به توکل دعوت کرده اند و خود پیش آهنگ متوکلان بوده اند.

توکل مقوماتی دارد؟ چگونه محقق می شود؟ با توحید و ایمان چه تفاوتهایی دارد؟ چه اقسام و مراحلی دارد؟ چرا قرآن وکالت پیامبر(ص) را نفی کرده است؟ سوالاتی است که در بحث بعدی مطرح خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 10:12 PM  توسط   | 

 

 

به نام خدا  دوست همه انسانها

 

نگاهي گذرا به زن در بستر تاريخ؛  فلسفه و ادبيات

 

در سال‌هاي اخير در حوزه سياست تعبيري بكار رفته كه دوستان حتماً شنيده­اند: محور شرارت. من مي­خواهم از اين تعبير براي بحث امروزم الهام بگيرم. در طول تاريخ،‌ در فرهنگ مسلط بشر (البته در متن آن نه در پاورقي­هايش)، زن جنس دوم و محور شرارت تا حداقل دو قرن پيش بوده است. در يك كلام مي­توان گفت تصوير تاريخي زن، در فرهنگ مسلط بشر (من روي كلمه مسلط تأكيد مي­كنم) ضعيفه­ي شريره­ي لطيفه بوده است. اين سه خصيصه غالب بر تصور بشر، از زن، از اساطير تا عصر روشنگري بوده است. البته عناصر ديگري هم در فرهنگ بشر، در تلقي از مسئله زنان وجود داشته و در ادامه بحث به اين عناصر نيز خواهم پرداخت. اما آن عناصر رگه­هايي بودند در چارچوب همين تصوير و به گمان من نمي­توان قرائت فمينيستي از تاريخ اساطير و انديشه بشر بدست داد. در ادامه بحث آن تصاوير را نقد خواهم كرد.

در جلسه گذشته به چهار چالش متون مقدس با دنياي جديد پرداختيم و گفتيم كه به اين چالش­ها شش پاسخ داده شده است. پاسخي كه ما بيشتر از آن دفاع مي­كرديم و فكر مي­كنيم منطقي­تر، مستدل­تر و راهگشاتر است برخورد تاريخي-الهامي با متون مقدس است. در اين رويكرد، هم نقدي به روشنفكري مذهبي زديم و هم نقدي به روشنفكري غيرديني و لائيك. و آن برخورد غير تاريخي با متون است كه درون‌مايه برخورد، بخش مهمي از اين دو نوع روشنفكري را تشكيل مي­دهد و گفتيم كه در برخورد تاريخي از متون هاله­زدايي خواهد شد و بدين طريق ما با متون انساني­تر، منطقي­تر و راحت­تر برخورد خواهيم كرد. و گفتيم منظور از تاريخي در اين تعيبر دو واژه­اي، توجه و پذيرش به تبار انديشه­ها و قوانين است؛ تبار تاريخي­شان. توجه و پذيرش تأثير اجتماعي و همزمانانه فرهنگ و مناسبات زمانه در متون است و قسمت سوم توجه و تأكيد بر تأثيرگذاري متون بر فرهنگ و مناسبات زمانه­شان است. به عبارتي متون هم مولد تاريخند، هم مولود تاريخ هم زاييده تاريخند و هم زاينده تاريخ. و فهم اين ديالكتيك به فهم متن و ارتباط­گيري با آن كمك خواهد كرد. در ادامه گفتيم كه اين منطق و اين رويكرد مي­تواند يك منطق و يك منطقه فكري بي­طرف بين روشنفكري مذهبي و لائيك باشد و در اين رابطه به پنج نمونه و كتاب اشاره كرديم كه در يك برخورد غيرمؤمنانه اما پژوهشگرانه به قضاوت خاصي در برخورد متن (در اينجا برخورد قرآن و پيامبر) با مسأله زنان رسيده و همه آنها به لحاظ تاريخي كاركرد قرآن و پيامبر را در برخورد با زنان مثبت و يا به شدت مثبت ارزيابي كرده‌اند.

اين جلسه مي­خواهيم از زاويه ديگري همين رويكرد تاريخي را پيگيري كنيم. (اين قسمت از بحث را مي‌خواستم در اواخر اين سلسله مباحث مطرح كنم اما آن را جلو انداختم و قبل از ورود به متون مقدس طرح مي‌كنم. زيرا نظم آموزشي بحث مهم­تر از نظم منطقي آن است. اين مبحث رويكرد تاريخي را عيني­تر مي­كند و ما با نگاه ملموس­تري وارد متون مي­شويم). در واقع در اينجا همان رويكرد تاريخي را از يك زاويه ديگر پيگيري مي­كنيم. سعي مي­كنيم در فضاي تاريخ تنفس كنيم و ببينيم كه آيا آن قضاوتي كه كرديم و گفتيم به لحاظ تاريخي زن ضعيفه­ي شريره­ي لطيفه بوده است درست است يا نه. به قول امام علي در نهج­البلاغه «تاريخ را آنگونه بخوانيد كه گويي در همان زمان داريد زندگي مي­كنيد». ما هم سعي مي­كنيم با يك مرور اجمالي به تاريخ يك نوع همذات پنداري و زيست همزمانانه با مسأله زن در بستر تاريخ پيدا كنيم. در اينجا بحث روي دين نيست، روي فلسفه و ادبيات است. مروري اجمالي مي­كنيم بر تاريخ در رابطه با نوع تلقي از زن در حوزه فلسفه و ادبيات. در ادامه مجددا وارد بحث درون ديني و دين شناسنانه خواهيم شد و آن را جمع­بندي مي­كنيم.

 

نگاهي گذرا به زن در بستر تاريخ؛ فلسفه

نگاهي گذرا به زن در بستر تاريخ در فلسفه و ادبيات، براي اين است كه بتوانيم از ذهن و زبان و زندگي انسان امروز فاصله بگيريم و آنگاه بتوانيم متون مقدس را درست فهم كنيم. بعد از فهم است كه مي­توان نقد كرد. اما در ابتدا بايستي مفاهمه­اي بين ما و متون صورت گيرد. اين مفاهمه بدون اينكه ما بتوانيم درون تاريخ برويم و همذات­پنداري تاريخي و درك همزمانانه پيدا كنيم، ميسر نيست. بنابراين من اين قسمت بحث را مقدم كردم.

براي نگاه گذرا به زن در بستر تاريخ، نه در دين بلكه در فلسفه و ادبيات، منابعي را خدمت دوستان معرف مي­كنم و گزارش فشرده­اي از اين منابع خدمتتان مي­گويم. هفت كتاب وجود دارد و دوستاني كه علاقمند هستند بيشتر بخوانند، مي‌توانند به طور مستقيم به اين منابع مراجعه كنند:

1 _ از جنبش تا نظريه اجتماعي (تاريخ دو قرن فمينيسم) _ حميرا مشيرزاده _ نشر شيرازه _ 1382

2 _ عقل مذكر _ لويد _ ترجمه محبوبه مهاجر _ نشر ني _ 1381

3 _ زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب _ سوزان آكين _ ترجمه نوريزاده _ نشر قصيده و روشنگران _ 1383

4 _ زن در ديدگاه نيچه _ نوشين شاهنده _ نشر قصيده و روشنگران _ چاپ دوم _ 1383

5 _ هم­برابري زن و مرد _ خسرو بنده­زاده _ نشر روشنگران _ 1382

6 _ سيماي زن در فرهنگ ايران _ جلال ستاري _ نشر مركز _ چاپ دوم _ 1375

7 _ تصوير زن در فرهنگ ايراني _ محمدعلي جمالزاده _ اميركبير _ 1357.

اين كتاب چون قديمي است بعيد است در بازار وجود داشته باشد ولي شايد در كتابخانه­ها بتوان پيدا كرد.

تجربه ما در كلاسهايي كه در دفتر پژوهش­ها داشتيم، اين است كه متأسفانه ميزان مطالعه در ايران خيلي پايين است و اگر ما فقط آدرس بدهيم و چهار تا جمله كلي هم نقل قول كنيم، معمولاً مخاطبين يا فرصت يا علاقه ندارند و يا كتاب را بدست نمي­آورند و نمي­توانند خودشان مستقيماً مراجعه كنند. در نتيجه من گزارشي فشرده از اين كتابها مي‌دهم. البته گزارشي از اين موضوع خاص، نه همه مباحثي كه در آن كتابها وجود دارد. دوستان علاقمند حتما خودشان آنها را بخوانند، زيرا براي ادامه بحث ما بسيار مفيد است. اين گزارش اجمالي باعث مي‌شود تا در فضاي تصوير تاريخي كه از زن در ادبيات و فلسفه وجود دارد، قرار بگيريم. ارائه اين گزارش و فيش‌برداري­هايي كه شده صرفه‌جويي در وقت شماست و اگر خودتان بخواهيد اين هفت منبع را بخوانيد و  از اين موضوع فيش­برداري كنيد، شايد چند هفته وقت‌تان را بگيرد.

كتاب از جنبش تا نظريه اجتماعي، در صفحه 301 مي­گويد: «همه فلاسفه از سقراط، ارسطو و افلاطون گرفته تا ماكياولي، هگل، شوپنهاور ، نيچه و... به دليل نگرش­هاي ضد زن، فرودست تلقي كردن زنان، طرح صفات منفي (سطحي­نگري، كوته­بيني، سبك­سري، فضل­فروشي و ...) در مورد آنان، توسط فمينيست­ها مورد انتقاد قرار مي­گيرند.»

در كتاب زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب نيز باز هم جمع­بندي­هاي مشابهي وجود دارد: «واژه­هايي همچون شخص، انسان و عقلانيت در فلسفه متعارف و كهن لزوماً شامل جنس زن نمي­شود. واژه ماهيت انسان را در آثار فيلسوفاني چون افلاطون، ارسطو، آگوستين، ماكياولي، لاك، روسو، هگل و ديگران بسيار مشاهده مي­كنيم. اما اين كلمات به تمامي به ماهيت مردان بر­مي­گردد و مخاطب فقط مردان هستند.» (ص 12). و در صفحه 15 مي­گويد: «هنگاميكه اين فيلسوفان درباره زن بحث مي­كنند اغلب از پرداختن به موضوع ذات انسان طفره مي­روند و مفهوم آن را به درستي روشن نمي­كنند. آنها نه تنها براي زنان نقش مشخصي قائل­اند، ]در اديان و متون هندي و در اوستا هم همين ويژگي وجود دارد. آنها چون جامعه را كاستي مي­بينند براي زن و براي اقشار مختلف «خويش­كاري»­ها، وظايف و نقش‌هاي مشخص و ويژه­اي قايل­اند[ بلكه اغلب آنان را از مردان جدا مي­كنند و اين جداسازي را تحت پوشش غريزه ذاتي زنان مانند توليدمثل و پرورش كودك بيان مي­كنند» و ادامه مي­دهد: «هنوز هم ديدگاه­هاي علوم اجتماعي و روانشناسي امروز نسبت به موضوع زن مطابق با بحث­ها و نظريه­هاي كلاسيك افلاطون گرفته تا روسو جريان غالب بر فلسفه غربي، جريان زن­ستيز و ضد زن است.»

نويسنده كتاب عقل مذكر در صفحه 32 مي­گويد: «در اين كتاب مي­خواهم نشان دهم كه مردانه بودن عقل انسان تنها به يكسويه­نگري سطحي زبان خلاصه نمي­شود بلكه ريشه­هاي آن در دل سنت فلسفي غرب نهفته است.» چون بحث­هاي اين كتاب انتزاعي‌تر است، زياد به آن نمي‌پردازيم. دوستاني كه به بحث­هاي انتزاعي­تر علاقه دارند خودشان حتما كتاب عقل مذكر را بخوانند. در اينجا نويسنده عصاره و چكيده نظر و جمع‌بندي خود را مي‌گويد.

در جاي ديگر نيز همين نظر را تكرار و تأكيد مي‌كند: «آنچه در تاريخ انديشه­هاي فلسفي داريم توالي محض مشتي نگرش زن‌ستيزانه سطحي نيست كه امروز بتوانيم آنها را دور بريزيم و ساختارهاي عميق­تر آرمانهاي عقلي خود را دست نخورده بگذاريم. عمق ماجرا بيش از آن چيزي است كه فيلسوفان گذشته مي­ديدند و آن را حاصل وجود نواقصي در سرشت زن مي­دانستند، بسياري از اين فيلسوفان عقيده داشتند كه بهره زن از عقل، كمتر از مرد است و لذا ضمن توصيف آرمانهاي عقلي خود نمونه­هاي مردانه را نصب­العين قرار مي­دادند. اما قضيه مردانه بودن عقل داغ­تر از اينهاست.» (صفحه 147). دوستان اگر بحث­هاي فلسفي و بحث­ راجع به عقلانيت را پيگيري كرده باشند مي­دانند كه بحث خيلي جدي را مطرح مي­كند. الان فمينيست­ها فلسفه را از اين منظر نقد مي­كنند و مي­گويند همه اينهايي كه گفته شده براي مردان و با عقل مردانه بوده و اساساً زن در حوزه تفكر فلسفي غايب بوده است. نويسنده باز در صفحه 151 مي‌گويد: «فمينيست­ها تحقير زن را به درستي بارزترين وجه مردانه سنت فلسفي مي­دانند.» و در صفحه 153 مي‌گويد: «آرمانهاي ما از عقل در حقيقت امر مردانه­اند. (اگر عقل به راستي مشتركي در همه باشد) چيزي است كه در آينده بدست مي­آيد نه اينكه در حال حاضر به آن دل ببنديم.» يعني عقل بشر تا الان مردانه فلسفيده و مردانه تفكر كرده است. در صفحه 153 ادامه مي­دهد: «فلسفه با قدرت تمام، اسباب حذف و محروميت زن از آرمانهاي فرهنگي بوده، آن هم نه به صورتي كه بتوانيم به حساب مختصر كژتابي­هاي تخيل فلسفي بگذاريم.»

و بالاخره كتاب فلسفه سياسي همين تعبيري كه من در اول بحث خدمتتان گفتم آورده است كه «زن در فرهنگ پدرسالار غرب «محور شرارت» (ص 142) و «نماد قدرت نامحدود شيطاني» (ص 143) است. و در صفحه 211 اشاره مي‌كند كه «منشاء شرارت دانستن زنان از هسيود ]يكي از شاعران بزرگ يونان قديم[ و افلاطون تا روسو» ادامه داشته است. اين در واقع جمع­بندي است كه در اين سه كتاب از روند نگاه فلسفه غرب تا قرن نوزدهم در رابطه با زنان وجود دارد.

اما بخش ديگري از گزارش اجمالي ما معطوف به نكات و نظراتي است كه تك‌تك فيلسوفان دارند. كتاب زن از ديدگاه فلسفه سياسي غرب يك گزارش تاريخي در اين باره داده است. البته بعضي جاها بنا به دغدغه­هاي نويسنده وارد جزئيات زيادي شده و مثلا در رابطه با افلاطون و روسو، براي هر يك دو، سه فصل بحث كرده است. يك گزارش اجمالي از اين مباحث مي­دهم و هر جا هم كه اين كتاب بدان نپرداخته است از كتاب­هاي ديگر مطالبي را كه استخراج كرده­ام، طرح مي‌كنم. ايشان از يونان قديم شروع مي­كند و مي­گويد: «هومر در ايلياد به ندرت درباره زنان توضيح مي­دهد اما هنگامي هم كه از زنان ياد مي­كند يا آنان را علت بروز جنگها و حسادت­ها معرفي مي­كند يا در رديف بردگان، حيوانات و غنايم جنگي به حساب ميآورد.» (صفحه  17). و  درباره هسيود [شاعر يوناني كه حياتش حدود 800 سال قبل از ميلاد است[، مي­گويد: «در آثار او به طور كلي نفرت از زن مشاهده مي­شود. بنا به نظر [هسيود] در ابتداي آفرينش فقط مردان بودند كه بي­هيچ رنج و تعبي در روي زمين زندگي مي­كردند. با ظاهر شدن نخستين زن روي زمين به نام پاندورا ]پاندورا در اساطير يوناني همين حوايي ا­ست كه ما در اساطير سامي داريم. جعبه پاندورا هم خيلي معروف است. همه شرها از درون اين جعبه بيرون مي­آيد. اين فقط نظر [هسيود]، بلكه نظر غالب بر اساطير يوناني است[ كه در حقيقت ناقل شرارت و بدبختي در زمين بود تيره­روزي انسان نيز آغاز شد. از پاندورا كه داراي نژاد پست و خبيثي بود، تبار زنان كه منشأ هلاك هستند، بوجود آمد. به اين ترتيب بديمني و فساد با ظهور زن در ميان نژاد انسان پديدار گشت و وجود زن در حكم مجازاتي ابدي براي مردان شد. هسيود در ادامه گفتارش با تأسف اظهار مي­دارد: «بدبختانه وجود زن براي باروري و ادامه نسل و خانه­داري ضروري است و به كشاورزان اندرز مي­دهد كه بايد در انديشه داشتن گاوآهني براي شخم زدن و زني براي خانه­داري باشند.» (ص18) آوردن اسم انسان در كنار اسم حيوان در متون مقدس هم زياد است. اين نشان مي‌دهد اينها چيزهايي نيست كه متون مقدس ابداع كرده باشند. اين امور هم در انديشه فلسفي و هم در ادبيات و هم در متون ديني وجود دارد. و نشان مي­دهد اين مسئله برخاسته از يك گفتمان غالب بشري (Discourse) بوده است.

نويسنده در صفحه 19 مي­گويد: «هسيود به خوانندگان آثارش هشدار مي­دهد كه هرگز به زنان اعتماد نكنيد.» سپس به هومر مي­پردازد: «هومر مي­گويد كه زنان به طور طبيعي جنس درجه دوم محسوب مي­شوند و وظايف آنان محدود به باروري و خانه­داري است.» (صفحه 19). و در صفحه 20 مي­آورد كه: «الهه­ها هم ]الهه­ها يا ايزدبانوان در اساطير يوناني[ عهده­دار كارهاي خانه مانند شستن لباس، آماده كردن بستر و غذا براي مهمانان و بافتن پارچه بوده­اند.» ما در اساطير يوناني مي‌بينيم كه «زئوس، هرا ]كه تلفظش از نظر آوايي نزديك به حواست[ را تنبيه بدني هم مي­كند، از ابرها آويزان مي­كند و ...»

در صفحه 20 بازهم به اوضاع يونان اشاره مي­كند: «زنان به اجبار از طرف پدرانشان به عنوان عروس به خانه مردان فرستاده و به آنها فروخته مي­شدند». و در صفحه 22 مي­گويد: «هومر سخن از دختري 15 ساله مي­گويد كه پدرش او را به يك مالك آتني بخشيده است»، ]يعني فديه كرده، همان "زن‌پيماني" كه قبلا گفتيم در اوستا هم وجود دارد. در اينجا معلوم مي‌شود اين امر در يونان هم رايج بوده است.[ اين دختر مي­بايست تا حد ممكن كمتر بشنود ، ببيند و بپرسد و او عهده­دار امور خانه و خانه­داري است.» بعد به افلاطون مي­پردازد و مي­گويد: «نقش هيچ زني به صورت مخاطب در گفتگوهاي افلاطون وجود ندارد زيرا فضاي غالب جامعه يوناني ايجاب مي­كرد كه زن از صحنه غايب باشد.» (ص 27).ا در خيلي متون مقدس از جمله قرآن مي­بينيم كه مخاطب كاملاً مرد است، حتي وقتي راجع به مسائل زنان بحث مي­شود، عموما مخاطب مردان هستند و اين نشان مي­دهد كه اين امر يك فرهنگ بشري است. درگفتگوهاي افلاطون، آن گفتگوهاي ديالكتيكي كه وجود دارد، هم هيچ طرفش زن نيست.

بعد نويسنده مي­گويد: «عقايد افلاطون چيزي جز اهانت و تحقير زنان نيست. او در طبقه­بندي خود زنان را در رديف كودكان، بيماران، ضعيفان، افراد رشد نيافته و حيوانات قرار مي­دهد.» (صفحه 28) و در صفحه 35 نتيجه مي‌گيرد: «جايگاه زن مابين انسان يعني مرد و حيوان قرار دارد.» در صفحه 35 باز مي­گويد: «مجازات ضعف و شكست مردان، زن شدن است.» افلاطون هم به نوعي تناسخ معتقد است و مي­گويد كه مجازات مردان در دوره بعدي حيات‌شان زن شدن است. در مرحله بعدي هم تبديل به حيوان شدن است. در صفحه 35 مي­گويد: «افلاطون معتقد است كه زنها به حكم طبيعتشان به فضيلت و نيكي تمايلي كمتر از مردان دارند.» اما در صفحه 56 به «نظريه متهورانه افلاطون مبني بر عدم اختلاف بين زن و مرد در آفرينش» اشاره مي‌كند. يعني افلاطون بر خلاف هسيود كه معتقد است اول مردان بودند و بعد زنان از پاندورا كه منشأ كل شر است، بوجود آمدند، مرد و زن را در آفرينش مساوي مي­داند و اين يك نظريه متهورانه بود كه افلاطون داشت. خود اين، يك گام و يك جهش و يك نقطه مميزه بسيار مثبتي است كه زن و مرد را هم‌سرشت بدانيم، ولي الزاماً از اين امر، نگاه مثبت به زن و ديد تساوي­جويانه به زن نتيجه نمي‌شود.» در صفحه 63 از قول افلاطون آمده است: «اگر زنان بخواهند شوهر كنند در مرتبه نخست بايد از پدر اجازه بگيرند و در نبود پدر از پدر بزرگ و در نبود او از برادر.» اينها را از عمدتاً از كتاب قوانين افلاطون نقل كرده است. افلاطون يك كتاب قوانين دارد و يك كتاب جمهوري. در كتاب جمهوريش آرمانخواه است و جامعه ايده­آلي را ترسيم كرده است، در آن جامعه اساساً خانواده بايد از بين برود. زنان مساوي مردان قرار مي­گيرند و يك نوع اشتراك جنسي وجود دارد. البته افلاطون اين امر را فقط به عنوان يك امر ذهني و آرماني مطرح كرده است، و هيچگاه تحقق پيدا نكرد و نظرات واقعي و عيني‌ترش را در كتاب قوانين گفته است. در صفحه 64 آورده: «زنان حق نداشتند كه وارث دارايي غير منقول خود باشند.» و در صفحه 66 از قوانين نقل كرده: «عدم حق مالكيت، عدم حق گواهي يا شهادت در دادگاه قبل از 40 سالگي. هر زن آزاد بي­شوهر بالاي 40 سال مي­تواند هم گواه باشد و هم اقامه دعوا كند ولي اگر شوهر داشته باشد فقط مي­تواند شاهد و گواه باشد و مدعي و شاكي نمي­تواند باشد.» در صفحه 67 در رابطه با آموزش زنان بحث مي­كند و مي‌گويد: «معناي آموزش زنان آموزش خانه­داري و تربيت فرزند بود.» در صفحه 68 مي­گويد: «افلاطون حضور زنان بر سر سفره غذاي مردان را جايز نمي­داند» و مي‌افزايد: «نتيجه­گيري نهايي افلاطون اين است كه اگر زنان كه بنا بر طبيعتشان به فضيلت تمايلي كمتر از مردان دارند، آزاد و فارغ از هر قيدي گذاشته شوند جامعه به فساد و بي­بند و باري كشيده خواهد شد.» در صفحه 102 باز هم از كتاب قوانين نقل قول مي­كند و مي­گويد: «زن بطور طبيعي فاسد است و فساد در طبعيت او لانه كرده است، به همين دليل بايد در محيط بسته و خصوصي همچون خانه باشد.» محدوديت چه در رابطه با حجاب و چه محدوديت در خروج از خانه و حضور در اجتماع فقط در اديان نيست، در فلسفه نيز وجود داشته است. و البته وقتي سير فلسفه را ببينيم متوجه مي‌شويم اين محدوديت‌ها فقط مخصوص دوران كهن و دوران قبل از ميلاد نيست، و تا قرن هيجدهم و نوزدهم، اين انديشه­ها، انديشه­هاي بسيار جدي و غالبي است و اگر كسي مي‌خواست خلاف اين حرف را بزند، خطر جاني برايش داشت. در صفحه 103 مي­گويد: «جان كلام افلاطون اين است كه به زن بقبولاند كه به طور ذاتي ضميمه و مايملك خصوصي مرد است».

­در صفحه 91 درباره فيثاغورثيان مي­گويد: «فيثاغورثيان اعداد زوج را به عنوان مؤنث با هويت چپ و از نوع بدشگوني­ها مانند تاريكي­ها و بدي‌ها مي­شناختند و اعداد فرد يا مردان را با هويت راست و از نوع خوش­شگوني­ها مانند خدايان، نورها و ديگر نيكويي­ها.» اين تعبير از چپ و راست هم جالب است. در برخي متون مقدس هم چپ منفي است و راست مثبت. در اينجا مي­بينيم كه در انديشه قديم يونان هم چپ منفي و راست مثبت است. در برخي اديان نيز وجود دارد، مثلاً در روز قيامت اگر نامه اعمال به دست راست داده شود اهل بهشتند و اگر به دست چپ داده شود اهل جهنم. و اين نشان مي­دهد كه اين تلقي‌ها، مسائلي است كه در فرهنگ بشري وجود دارد. حال بعضي­ها مي­گويند ريشه اين تلقي در اشراق‌هاي فردي است. فرد احساس مي‌كند اشراق­هاي مثبت از سمت راست او دريافت مي­شود و اشراق‌هاي منفي را تصور مي­كردند از سمت چپ مي­آيد. برخي اين امر را به كاركرد دو نيمكره راست و چپ مغز ارتباط مي‌دهند. اما ما به اين ريشه­يابي­ها كاري نداريم. اما فقط مي­خواهيم بگوييم اگر تبار واژه­ها و متون را بدانيم از متون مقداري هاله­زدايي مي­شود و آنها را ابداعي پيامبران و كلمات مستقيم خداوند كه الا و بلا اين است و جز اين نيست، و گويي در فرهنگ بشر قبل از آن پيامبران وجود نداشته‌اند.

بعد به ارسطو مي­رسيم. در كتاب زن در تفكر نيچه، در صفحه 148 از قول ارسطو مي­گويد: «آنجا كه طبيعت نتواند مرد بيافريند زن را خلق مي­كند.» و در كتاب فلسفه سياسي در صفحه 115 به نظام سلسله مراتبي كه در تفكر ارسطو وجود دارد و هر كدام از اين مراتب وظايف خاص خودشان را دارند اشاره مي­كند و مي­گويد: «كساني بطور طبيعي فرمانروا يا فرمانبر هستند، بطور طبيعي و ذاتي، مثل شوهر و زن، ارباب و برده» و اضافه مي‌كند كه اين امر براي هر دوطرف اين وضعيت سودمند است. در صفحه 120 مي­گويد: «نطفه مرد منشأ و خالق حيات است و عقل را همراه خود مي­آورد، درحاليكه از نطفه زن جسم و بدن بوجود مي­آيد.» در صفحه 121 مي­گويد: «زن در دستگاه فكري ارسطو مشخصه­هايي چون پستي، نقص و عدم قابليت را داراست.» و اضافه مي­كند: «يك زن برابر با يك مرد عقيم و نازاست. زن ناقص­الخلقه است.» در صفحه 122 مي­گويد: «توليد مثل و ارضاي خاطر مرد وظيفه طبيعت بر عهده زن است» و در صفحه 131 مي­گويد: «در ديد سلسله مراتبي ارسطو، زن موجودي مادون انسان تلقي مي­شود.» و مي‌افزايد كه فقط برده­ از زن پايين‌تر و پست‌تر است. در صفحه 129 مي­گويد: «به اعتقاد ارسطو بسيار مضحك است كه زن به عنوان همسر، همان انتظار رفتاري را - مثل اظهار عشق و محبت - از شوهر خود داشته باشد كه شوهر از او دارد. اين امر به همان اندازه مضحك است كه مردي مشابه رفتار خودش را از خدايان انتظار داشته باشد.» در صفحه 132 مي­گويد: «وجود زنان ضروري است اما آنان شهروند ]يعني جزء دولت-شهر[ محسوب نمي­شوند، آنها داراي يك نوع فضيلتند و آن فرمانبرداري است.» در صفحه 134 مي­گويد: «ارسطو خردورزي را كه از فضايل عالي است ويژه مردان و نخبگان مي­داند و زنان را داراي توانايي خردورزيدن محدود و ناقص­العقل معرفي مي­كند.» در صفحه 135 اخلاقيات زن خوب و شايسته را از ديد ارسطو مي­گويد كه عبارتند از: «سكوت، حيا و عفت.»در صفحه 136 مي­گويد: «زنان در قاعده هرم و هم‌رديف كودكان، بردگان، حيوانات و كالاها قرار گرفته‌اند».

اما به دوران متأخر و جديد بپردازيم. از مونتسكيو آغاز كنيم. همين كتاب در صفحه 147 مي­آورد: «مونتسكيو در كتاب روح ­القوانين مي­گويد كه وجه تمايز مردان و زنان به آن دليل است كه مردان داراي قوه استدلال هستند و زنان از فريبندگي برخوردارند». بعد به جان لاك اشاره مي‌كنيم. تاريخ زندگي جان لاك 1632 تا 1704 است، ده قرن بعد از پيامبر اسلام. او مي­گويد: «ازدواج نه تنها براي ادامه نسل است بلكه آنها را از تنهايي بيرون مي­آورد.» اين نظر جزء نقاط بسيار مثبت تفكر جان لاك است. او ازدواج را تنها براي توليد مثل و استمرار نسل نمي­داند و مي­گويد از تنهايي هم آنها را بيرون مي­آورد. البته از نگاه مردسالار مي­گويد، اما براي ازدواج يك كاركرد ديگر هم قايل است كه اين از نقاط مثبت آراي اوست. در صفحه 158 از قول جان لاك مي­آورد: «مرد همچون تقويت­كننده روح و جسم زن و مراقب اوست.» و باز از قول او در صفحه 184 مي­گويد: «مي­بايست نقش مسلط در خانواده به خاطر عدم توانايي زنان به مردان واگذار شود.» يعني الرجال قوامون علي النساء را جان لاك قرن هفدهم ميگويد. در صفحه 282 مي­گويد: «ممكن است در مالكيت و منافع مشتركي كه بين مرد و همسرش وجود دارد اختلافي حاصل شود در اينصورت قاعده طبيعي اين است كه به نفع مرد به عنوان موجودي برتر و مقتدر اختلاف حل شود و اگر چيزي وجود دارد مرد آن را تصاحب كند.»

اما به هابز اشاره كنيم. زندگي او از سال 1588 تا 1679 يعني تقريبا اواخر نيمه دوم قرن هفدهم است. هابز به نقش مساوي مرد و زن در پيدايش فرزند اشاره مي­كند و مي­گويد: «بايد متعلق به هر دو باشد اما اين امر ممكن نيست زيرا هيچ كس نمي­تواند از دو ارباب اطاعت كند.» او اين امر را پذيرفته كه فرزند متعلق به هردوست ولي چون يك فرد نمي‌تواند از دو ارباب اطاعت كند، پس بايد فرزندان از پدر اطاعت كنند. نويسنده از قول خودش مي­گويد: «حقوق مادر بطور ناگهاني در بحث­هاي هابز ناپديد مي­شود.» و در صفحه 280 از قول هابز مي­آورد: «پدر خانواده توسط قانون طبيعت ارباب مطلق براي همسر و فرزندش است.»

بعد از اينها به روسو، از اصحاب دايره‌المعارف فرانسه كه نقش زيادي در تحولات فرانسه و انقلاب فرانسه داشته‌اند، بپردازيم. روسو چون خيلي زن­ستيز است، اين كتاب به طور گسترده‌اي به او پرداخته و نظرات او را به تفصيل بحث كرده است و نقل قول­هاي زيادي از او آورده است. تاريخ زندگي او هم 1712 تا 1788 يعني قرن هيجدهم است. كتاب در صفحه 157 آورده: «به باور روسو طبيعت زن را جهت شير دادن، تهيه غذا و مراقبت از كودكان به خوبي مجهز كرده است» و در صفحه 163 مي­گويد: «وقتي به همسري اميل، ]روسو دو داستان دارد كه بسيار جالب است. اگر كتاب را بخوانيد اين دو داستان و سرنوشت قهرمانان زنش را خواهيد يافت[ درآمدي او نه فقط همچون شوهر كه در حقيقت ارباب توست. اين خواست طبيعت است كه بايد از آن پيروي كني.» در صفحه 164 و 207 (دو جا اين بحث را آورده كه چكيده­اش را مي­گويم) روسو سه دليل براي نقش مقتدر و مسلم مرد در خانواده مي­آورد: 1) مرد بايد آخرين مرجع و قدرت نهايي تصميم­گيري در موارد اختلاف باشد و نمي­توان اقتدار را تقسيم كرد، يعني وقتي اختلاف پيش مي­آيد بالاخره يكي بايد حرف آخر را بزند و آن مرد است. يكي از دلايل رياست مرد بر خانواده اين است كه مرد بايد فصل­الخطاب باشد و حرف آخر را بزند. 2) زن گاهي اوقات در انجام وظايف خود ناتوان و ناقص است. زن در دوران بارداري و بچه­داري اصلاً ديگر توانايي­اي ندارد كه رياست بكند. در مجلس خبرگان اول وقتي مي­خواستند اصل مربوط به رياست جمهوري را بنويسند دعوايي شروع شد. حضور آيت­الله صدوقي در مخالفت با حق زنان براي رياست جمهوري استدلال مي‌كرد كه آيا مي‌شود وقتي رئيس‌جمهور يك كشور خارجي آمد، ما به آنها بگوييم رئيس­جمهورمان زائيده است، و حضور ندارد!؟ وي اين مسئله را به عنوان تمسخر و طعنه مي­گفت براي اينكه بگويد زن­ها حق رياست ندارند. اما همين استدلال مورد توجه روسو هم بوده است.3) اطمينان از پدر واقعي بودن و اينكه بچه­ها متعلق به او هستند. اين امر يكي از مسائل اساسي است كه هميشه در طول تاريخ و در همه جوامع وجود داشته است اينكه نسب فرزند بايستي معلوم باشد و پدر بايد واحد و مشخص باشد. در صفحه 164 از قول روسو مي­گويد: «وظايف مرد و زن برابر نيست و نمي­تواند باشد. زن كاملاً در اشتباه است، اگر از نابرابري ستمگرانه مرد نسبت به خود شكايت مي­كند، مرد آن نابرابري را ايجاد نكرده است. و اين نابرابري بنابر عقل، امري زيان­آور براي زن محسوب نمي­شود.» و در صفحه 167 مي­گويد: «ضرورتي براي مرد وجود ندارد تا زن را از نظر جنسي ارضا كند اما زن بويژه براي ارضاي تمايلات و خواسته­هاي جنسي مرد آفريده شده است.» و در صفحه 169 از قول روسو مي­گويد: «زن­ها موضوع لذت و ارضا جنسي مردان هستند و براي اين هدف آفريده شده­اند و اقتضاي طبيعت حكم مي­كند كه زنان تابع و فرمانبر مردان باشند.» و در صفحه 180 مي­گويد: «از نظر روسو صفاتي چون خجالت و شرمساري، حجب و حيا، علاقه به زيورآلات، آرايش و تزئين كردن، تظاهر به ادب و خوش مشرب بودن و نيز دو رويي صفاتي غريزي و نهفته در وجود زنان است.» و در صفحه 181 مي­افزايد: «روسو انكار مي­كند كه زنان مي­توانند با آموزشهاي لازم از عهده آن چيزي برآيند كه مردان انجام مي­دهند و شغل­هايي در فضاي خارج از خانه داشته باشند.» در روانشناسي بحثي درباره عقب­مانده­هاي آموزش­پذير و عقب­مانده­هاي آموزش‌ناپذير وجود دارد. ظاهرا روسو در اين حوزه زنان را از نوع دوم مي­داند!

در صفحه 183 مي­گويد: «زنان به طور ذاتي از نظر عقل و شعور پايين­تر از مردان قرار دارند و اين دليلي بر تسلط مردان و زيردست بودن زنان است.» البته روسو در مواردي تك­مضراب­ها و نظرات مغاير و متفاوتي هم داده است كه نويسنده كتاب آنها را هم بررسي و تحليل كرده است و خود دوستان مي‌توانند اين معدود نظرات و تحليل‌هاي نويسنده درباره آنها را مطالعه كنند. ولي اين نقل‌قول‌ها بخش غالبي است كه در انديشه روسو تأكيد و تكرار شده است. در صفحه 185 به آنچه روانشناسي امروز تحت عنوان نسخ رواني افراد (البته نه تنها زنان) بدان توجه كرده مي‌پردازد و مي‌گويد: «از نظر روسو عقل زنان عملي و تجربي است. زنان همانگونه كه مردان به اصول و قوانين كلي دست مي­يابند قادر به دستيابي به اين امور نيستند. هر چند كه آنها جزئيات را بهتر درك مي­كنند.» آن عقل مذكري كه گفته مي‌شود بر فلسفه غرب حاكم بوده در اينجا به خوبي روشن مي‌شود. و در واقع روسو مي‌گويد عقل مردانه، عقل رياضي­وار است و عقل زنان عقل جزيي­بين. به عبارتي از نظر روسو اساسا نيمكره راست و چپ مغز زنان و مردان مثل هم كار نمي­كند. در مردان نيمكره چپ قوي­تر است. در صفحه 190 مي­گويد: «از نظر روسو تمام آموزشهاي زنان بايد در ارتباط با مردان صورت بگيرد براي ارضا و لذت آنها.» در صفحه 192: «به نظر روسو، از نظر اخلاقي پسنديده نيست كه زن در خارج از خانه بسر ببرد.» روسو اين سخن را در قرن هيجدهم مي­گويد. او فيلسوف عصر روشنگري است. كسي است كه به آزادي، به عدالت و تساوي حقوق معتقد است. در صفحه 192 مي­گويد: «روسو باور داشت كه طرح يوناني عزلت خانگي و كنج خانه نشستن روش زندگي­اي است كه طبيعت و عقل آن را براي جنس مؤنث تعيين كرده است.» در صفحه 192 به بحث جداسازي زن و مرد اشاره مي­كند و مي­گويد: «مردان مي­توانند آزادانه و به دور از وراجي زنان كنار هم باشند». ]او اين جداسازي را صرفا در جامعه نمي­گويد، بلكه منظورش در فضاي داخلي خانه هم هست[ مردان مي­توانند آزادانه و به دور از وراجي زنان كنار هم باشند و درباره مسايل مهم با هم مشورت كنند. درحاليكه زنان به تفريح خود، غيبت بدانديشانه، مشغولند. همزيستي زياد و مداوم دو جنس مردان را از مباني اخلاق دور مي­كند و آنها مردانگي­شان را از دست مي­دهند.» در صفحه 224 روسو زن را به عدم مقاومت در برابر مرد تشويق مي­كند، متون مقدس گاهي اوقات وارد اختلافات خانوادگي شده­اند و توصيه­هايي كرده­اند. توصيه­اي كه روسوي قرن هيجدهم هم دارد: «روسو زن را به عدم مقاومت در مقابل مرد تشويق مي­كند. تلخكامي و ترشرويي زن به شوهر، به بدتر شدن وضع مي­انجامد.» در صفحه 201 مي­گويد: «زنان شوهرداري كه از خانه خارج مي­شوند داراي اخلاقيات فاسد و هرزه هستند.» در صفحه 231 مي‌گويد: «تا زمانيكه مرد به زنش بدگمان است، او مجرم شناخته مي­شود.» و در صفحه 232: «از نظر روسو زن شوهردار بطور قانوني و اخلاقي زني با حجاب است.» در صفحه 232 مي­گويد: «روسو عقيده دارد دينداري براي زنان ضرورتي ندارد، زيرا آنان همواره تابع عقيده مردان هستند و بايد هر مذهبي را كه آنان دارند بپذيرند.» بعضي از متون مقدس اشاره دارند وقتي مردان به بهشت مي‌روند، زنانشان را هم با خود مي­برند و يا مردان به جهنم كه مي­روند زنانشان را هم با خود مي­برند. انگار زنان تابع و دنباله مردان‌اند. اينجا هم، البته قرن‌ها بعد،  همان نگرش مطرح مي‌شود.

نويسنده اين كتاب معتقد است: درباره شيوه آموزش روسو براي زنان از وجود قدرت انتخاب، تصميم‌گيري و استقلال اقتصادي هيچ خبري نيست». (ص256) استقلال اقتصادي يكي از مفاهيمي است كه خيلي دير وارد حقوق غرب شد.

از روسو عبور بكنيم، جيمز ميل (1773 تا 1836) پدر استوارت ميل يكي از فيلسوفان عصر روشنگري مي­گويد: «منافع كودكان در منافع پدرشان خلاصه مي­شود و منافع زنان يا متعلق به پدرانشان است يا شوهرانشان.» (صفحه 283).

جميز ميل مي­گويد: «بهتر است زنان از حق رأي دادن مستثني شوند چراكه منافع آنها در انحصار منافع مردان و خانواده­شان است (صفحه 287)».

درباره جرمي بنتام (1748-1832) نويسنده كتاب مي­گويد: «جرمي بنتام طرح موضوع حق رأي زنان را در آن موقع نابهنگام مي‌دانست و نمي­خواست با طرح اين موضوع كه پيامدهاي وخيم و انتقادآميزي درباره حقوق متفاوت زن و مرد به همراه داشت موقعيت خود را به خطر اندازد.» (ص 287). يعني يك متفكر و فيلسوف نمي­گويد كه زنان حق رأي دارند براي اينكه موقعيتش به خطر نيفتد، آن هم در قرن نوزدهم. حال آيا متون مقدس مي­توانستند قرن‌هاي طولاني قبل از اين دوره موقعيت خودشان را به خطر بياندازند و همه اين مفاهيم را بگويند؟ آيا در يك برخورد واقعاً تاريخي مي­توانيم چنين توقعي را داشته باشيم؟

به كانت بپردازيم كه از مهمترين فيلسوفان دوران جديد است. در كتاب عقل مذكر صفحه 119 از قول كانت مي­گويد: «ژرف­انديشي تام محاسن خاص جنس زن را ضايع مي­كند. زني كه تلاش مي­كند صاحب علم و كمالات باشد چه بسا ريش، به­هم بزند، زيرا ريش داشتن، بهتر مي­تواند چهره فكوري را كه براي رسيدن به آن تقلا مي­كند نشان دهد.» يعني با طعنه و طنز با تفكر كردن و انديشيدن زنان برخورد مي­كند.

در صفحه 115، كتاب عقل مذكر از كانت نقل مي‌شود كه: «در زندگي زناشويي، زوج واحد گويي شخص اخلاقي واحدي مي‌شود كه جنبش و رانش را از فهم مرد و ذوق و سليقه را از همسر مي‌گيرد».

در كتاب هم‌برابري هم در صفحه 49 آمده است كه كانت در نوشتار انسان‌شناسي (آنتروپولوژي) در سال 1798   مي‌گويد:

«هستي زن براي اين است تا براي مرد خانه آرامي فراهم كند و آزادي زن در اين است كه مجبور به شاغل بودن نيست. تعمق در فكر كردن به زيبايي او ضرر مي‌رساند». ]اين جمله را مترجم قبلي بد ترجمه كرده بود. در واقع كانت مي‌گويد اگر زن خيلي عميق بخواهد فكر كند زيبايي‌اش از بين مي‌رود و شايد ريش دربياورد، پس فكر نكند بهتر است.[

به استوارت ميل (1873-1806) مي‌رسيم كه طرفدار حقوق زن است. در صفحه 286 كتاب درباره او مي‌گويد: «جان استوارت ميل ]فرزند جيمزميل[ عقايد راديكال خود در رابطه با طلاق و كنترل توليد مثل كه در حقيقت دفاع از  حقوق زنان به شمار مي‌رفت را جهت حفظ جان خود حذف كرد.

نويسنده كتاب مي‌افزايد: «عقايد راديكال ميل درباره زن به طور كلي بسيار بيگانه با عقايد متداول اواسط قرن نوزدهم است.»

يعني وجه غالب عقايد در قرن نوزدهم چيزي است كه ميل، براي ابراز نظرات خود، ترس از حفظ جانش دارد. و در ص 288 در ادامه مي‌گويد: «فمينيسم ميل، ملهم از سوسياليست‌هاي اوليه فرانسوي و انگليسي بود.» ]قابل توجه كساني كه همه خوبي‌هاي جهان را به ليبرال‌ها نسبت مي‌دهند.  در اينجا مي‌بينيم حداقل در بحث فمينيسم و حقوق زنان، سوسياليست‌ها جلوتر بوده‌اند. بيشتر امتيازاتي كه درباره حقوق زنان داده شده است برگرفته از انديشه‌هاي چپ بوده نه انديشه‌هاي ليبرال.

بعد مي‌گويد: «تيلور ]خانم تيلور كه عقايد راديكال روي حقوق زنان داشته و پس از مدت‌ها آشنايي، با جان استوارت ميل ازدواج مي‌كند.[ عقايد راديكالي روي حقوق زنان داشت و بيشتر شركت‌هاي انتشاراتي آثار او را چاپ نمي‌كردند. بنابراين، اين احتمال وجود دارد كه آثار او تحت نام استوارت ميل انتشار يافته باشد». (ص291)

البته خود استوارت ميل هم نظراتي مثبت روي زنان دارد. اما بين نظرات او و تيلور در مواردي اختلاف وجود دارد.  خانم تيلور از او راديكال‌تر است.

بعد در صفحه 304 مي‌گويد: «ميل بعدها مواضع راديكال خودش را تعديل كرد.» صفحه 316 از قول استوارت ميل مي‌گويد: «زن با انتخاب ازدواج شغل مديريت خانه و تربيت كودك را براي خود تعيين كرده و از انتخاب شغل‌هاي ديگر صرف‌نظر كرده است. اين انتخاب دقيقا مانند انتخاب شغل از طرف يك مرد است.»

در ص 317 از قول ميل مي‌گويد: «اگر در خانه خدمتكاري وجود ندارد طبيعي است كه كدبانوي خانه بايد وظيفه او را انجام دهد.» و ادامه مي‌دهد: «بزرگترين شغل زن بايد زيباسازي زندگي و افشاندن طراوت باشد. زنان به طور طبيعي داراي اين لطافت‌ها و ذوق‌هاي برتر هستند.» و در صفحه 318 نقل مي كند كه «درآمد مردان پس از ازدواج مانند دوران مجرديشان متعلق به خودشان است.» و نويسنده توضيح مي‌دهد كه «ميل دستمزد براي كار در خانه را نمي‌پذيرد» و از قول او اضافه مي‌كند: «اگر كسب درآمد زنان باعث شود كه از كارهاي خانه و پرورش كودك بازبمانند بهتر است كه از آن چشم بپوشند.»

اين سقف نظراتي است كه در قرن نوزدهم داده شده است. در اينجا اشاره‌اي هم به نظرات فرويد (1856 تا 1939) مي‌كنيم كه ديگر وارد قرن بيستم هم مي‌شويم. قبلا اشاره كرديم كه فرويد اساسا زن را «جنس دوم» و «مرد ناقص» مي‌داند.

در كتاب زن در تفكر نيچه صفحه 148 مي‌گويد: «به اعتقاد فرويد، زن زن است چون آلت مردانه ندارد، او در مقايسه با مردان چيزي كم دارد و يك موجود غيرمستقل است.»

حال به نيچه (1844 تا 1900) بپردازيم. «زن در تفكر نيچه» كتاب خوبي است كه يك زن ايراني به نام نوشين شاهنده آن را نوشته است. و از اين نظر هم جالب است كه فمنيست‌ها از نيچه ضدزن، چگونه بازخواني‌اي به نفع زنان كرده‌اند. اين نكته از اين نظر خيلي جالب است كه آنها روي متفكران و انديشمندان‌شان به راحتي ضربدر سرخ نمي‌زنند. فمينيست‌ها از متدلوژي و نوع مواجهه تاريخي نيچه و از نوع مواجهه‌اش با فرهنگ مسلط، الهام گرفته‌اند و اين نشان مي‌دهد كه استخراج و تصفيه منابع فرهنگي كه شريعتي مي‌گفت، چقدر ضروري، هر چند دشوار است. و چقدر مي‌توان آن را زيركانه انجام داد. و جوامع و كشورها و فرهنگ‌هايي پيشرفت مي‌كنند كه بتوانند ذخايرشان را استخراج كنند. بررسي افكار نيچه در رابطه با زن، در اين كتاب براي من بسيار جالب و گاه تأمل‌انگيز بود كه چگونه از نيچه ضدزن هم مي‌توان درس‌هايي آموخت و الهاماتي گرفت.

در صفحه 91 از قول نيچه در كتاب «چنين گفت زرتشت» آمده است: «به نزد زنان مي‌روي، تازيانه را فراموش نكن!» و در صفحه 92 به نقل از كتاب فراسوي خير و شر آمده است كه نيچه زنان را به ماده گاو و كفتار تشبيه مي‌كند. در صفحه 95 هم مي‌گويد: «به دنيا آوردن بچه و تربيت كردن او، اولين و آخرين وظيفه زن است.»، البته مي‌دانيم كه نيچه زود پدرش را از دست داد و در بين عده‌اي از زنان خانواده (مادر، خواهران و عمه‌هايش) زندگي مي‌كرد و بعدها شكست‌هاي عشقي هم دارد و از اين نظر شبيه شوپنهاور است. شوپنهاور هم شكست‌هاي عشقي دارد. ولي نمي‌توان همه اين نظرات و منظرها را به مسائل شخصي و خصوصي اين فيلسوفان تقليل داد.

آقاي جمالزاده در بررسي نظرات شاعران ايراني روي زن، مي‌خواهد نظرات منفي آنها را به مسائل شخصي‌شان تقليل دهد. شايد اين مسئله را بتوان در مورد دو، سه نفر آنها مطرح كرد و نظراتشان را به زندگي شخصي‌شان نسبت داد. اما نمي‌توان گفت كه همه فرهنگ غالب در اين اشعار ناشي از شكست‌هاي فردي شاعران آنهاست.

در صفحه 96 باز از كتاب فراسوي خير و شر نقل مي‌كند: «وظيفه زن، خدمت كردن به مرد است. زن اگر غريزه نوع دوم نمي‌داشت از نبوغ آرايش بي‌بهره بود.»

در صفحه 97 مي‌گويد: «زن مي‌خواهد مانند ملك و دارايي در اختيار گرفته و تصاحب شود. بنابراين، كسي را مي‌خواهد كه او را در اختيار بگيرد. از هيچيك از قراردادهاي اجتماعي، عليرغم خواست و عطش شديدشان به عدالت، در مقابل اين تناقض طبيعي كاري ساخته نيست.» در صفحه 97 و 98 از قول نيچه در برابر نظريات فمنيستي كه طرح آنها آغاز شده بود، مي‌گويد: «خيال حقوق يكسان براي آن دو در سر پروراندن همه نوعي نشانه سبك‌مغزي است. به چنين فردي بايد با بدگماني نگريست و بالاتر از آن بايد او را رسوا و برملا شده دانست». در صفحه 101 نويسنده تحليل مي‌كند كه: «آن ارزش‌هايي كه نيچه آنها را بيزار كننده درمي‌يابد و تحقير و توهين مي‌كند، به واقع همان ارزش‌هاي زنانه هستند.»

اراده و خواست قدرت كه در تفكر نيچه غالب است، اساسا عليه زنان و حتي عليه مسيحيتي است كه اخلاق زنانه را ترويج داده نه اخلاق مردانه و به مفهوم ايراني آن جوانمردانه.

از قول نيچه در صفحه 103 مي‌گويد: «زن را با حقيقت چه كار؟ از ازل چيزي غريب‌تر و دل‌آزارتر و دشمن‌خوتر از حقيقت براي زن نبوده است. هنر بزرگ او دروغگويي است و بالاترين مشغوليتش ظاهر و زيبايي. بياييد ما مردان نيز اقرار كنيم كه درست همين هنر و همين غريزه را در زن دوست مي‌داريم. مايي كه كار و بار دشواري داريم. براي سبك كردن خويش نياز به آميزش با موجوداتي داريم كه در زير دستان و نگاه‌ها و حمايت‌هاي ظريفشان، جديت و گراني و ژرفي ما جنون‌آسا به نظرمان آيد.

در صفحه 107 از قول نيچه مي‌گويد: «پيروزي مسيحيت آغاز دموكراسي بود و پايان عهد اشرافي كهن. زن صفتي، نتيجه طبيعي دموكراسي و مسيحيت است.» و نويسنده خود تحليل مي‌كند كه: «نيچه معتقد است كه اروپايي امروز يا انسان مدرن جانوري بيمار از همين دموكراسي يا اصل برابري حقوق است، زيرا برابري حقوق يعني برابري در ارزش‌ها و برابري در پيشگاه خدا و اين اصل تاكنون بر سرنوشت اروپا فرمان رانده است».

در صفحه 115 مي‌گويد: «نيچه قاطعانه بر حق انحصاري مردان در دانش تأكيد مي‌كند.» و نقل قول مستقيم از نيچه مي‌آورد: «از زنان تنها با مردان بايد سخن گفت» يعني اگر درباره زن‌ها هم مي‌خواهيم حرف بزنيم بايد با مردان حرف بزنيم. نيچه اين حرف را در قرن نوزدهم مي‌زند و ما گاه انتقاد مي‌كنيم كه چرا قرن‌ها و حتي هزارها سال قبل متون مقدس مردانه حرف زده‌اند.

اوج حرف او چنين است: «وقتي زني گرايش‌هاي دانشمندانه دارد در جنسيت وي بايد اشكالي وجود داشته باشد!» و بالاخره در صفحه 187 مي‌نويسد: «خصلت مرد اراده است و خصلت زن، فرمان‌پذيري. اين قانون جنس‌هاست.»

در كتاب سيماي زن در فرهنگ ايران، آقاي جلال ستاري مي‌گويد: «اختيار معامله اقتصادي در قرن نوزده به زنان انگليسي داده شد.» (صفحه 42)

در كتاب هم‌برابري زن و مرد صفحه 51 هم آمده است: «در بيانيه حقوق بشر و حقوق شهروندان مصوب شوراي ملي فرانسه در سال 1789 ]يعني همان سال انقلاب فرانسه[، همانند بيانيه استقلال امريكا در سال 1776 حقوق شهروندان تنها براي مردان مطرح شده است.» باز در همين كتاب صفحه 56 آمده است كه حق رأي و حق نمايندگي زنان در آلمان در سال 1958 داده شده و به رسميت شناختن حق برابري كامل پس از جنگ در سال 1958 بوده است يعني نيمه دوم قرن بيستم.

 

نگاهي گذرا به زن در بستر تاريخ؛ ادبيات ايران

تا اينجا ما به اجمال سير نظرات غالب در فلسفه را در مورد زن مرور كرديم. متأسفانه، در ادبيات بشري نيز همين تصوير غالب بوده و نظريات مثبت روي زنان عمدتا در حاشيه و پاورقي بوده است. در رابطه با ادبيات تنها به ادبيات ايران مي‌پردازيم. همين داستان در ادبيات جهان هم وجود دارد. آقاي محمدعلي جمالزاده در كتاب «تصوير زن در فرهنگ ايراني» به اين موضوع پرداخته است.

ايشان در بخش زيادي از كتاب روي شاهنامه كار كرده و بعد چكيده‌اي از آراي بزرگترين شاعران ايران را روي زنان آورده است. وي در صفحه 19 كتاب مي‌گويد: «در شاهنامه عموما در موقع صحبت كردن از زنان از «پرده»، «پرده‌گيان»، «پوشيده‌رويان» و «شبستان» صحبت به ميان آورده و از اين قرار مي‌توان پنداشت كه لااقل پادشاهان و بزرگان، زنان خود را به همه كس نشان نمي‌دادند و در حرمسرا پنهان از مردان نامحرم نگاه مي‌داشتند.» و بعد ابيات زيادي از شاهنامه را مثال مي‌زند. البته فردوسي در شاهنامه با زنان مثبت هم برخورد كرده است و از شخصيت‌هاي مثبتي نظير رودابه، سودابه، تهمينه، فرنگيس و منيژه ياد كرده است ولي وجه غالبش همين است كه آقاي جمالزاده گفته است.

در صفحه 21 آمده است: «شايد بتوان نتيجه گرفت كه در آن زمان تعدد زوجات لااقل در نزد شاهزادگان و شاهان و بزرگان و نيز ازدواج با خواهر و دختر مرسوم بوده است.» ما مي‌دانيم كه تا دوره ساسانيان هم همينطور بوده است. در صفحه 27 اين تعبير را آورده است: «سخنان تلخ و گاهي به غايت تلخ فردوسي در باره زنان.» اين قضاوت جمالزاده است. و ابياتي را مثال مي‌آورد كه معروف است:

زن و اژدها هر دو در خاك به _ جهان پاك از اين هر دو ناپاك نه

من از خواندن برخي از اين شعرها و اشعار ديگري كه از شعراي ديگر نقل مي‌كنم عذر مي‌خواهم:

زنان را ستايي، سگان را ستاي _ كه يك سگ به از صد زن پارساي

زنان را همين بس بود يك هنر _ نشينند و زايند شيران نر

كه را در پس پرده دختر بود _ اگر تاج دارد بداختر بود

به كاري مكن نيز فرمان زن _ كه هرگز نديدي زني را رايزن

چون نقش وفا و عهد بستند _ بر نام زنان قلم شكستند

دل زن را ديو هست جاي _ ز گفتار باشند جوينده راي

چه خوش گفت شاه جهان كيقباد _ كه نفرين بد بر زن نيك باد

بدگويي و لعن و نفرين به همه زنها، با تصريح و تأكيد بر زنان خوب، يكي از موضوعات مكرر در اشعار است.

ز كار زن آيد همه كاستي _ خجسته زني كو ز مادر نزاد

اين نظر مانند نظري است كه مي‌گويد: «سرخپوست خوب، سرخپوست مرده است.». البته همه اين نظرات، نظر شخصي فردوسي نيست و گاه از قول افرادي خاص نقل كرده است. در شاهنامه گاه نظرات مثبتي روي زنان هم وجود دارد و يا به شخصيت‌هاي مثبتي در بين زنان نيز پرداخته است. اما وجه غالب بر ساختار اين متن نگاه منفي زنان است.

جمالزاده در ادامه مجموعه اشعاري از شاعران بزرگ ايران آورده كه باز تنها يك گزارش اجمالي از آن شعرها را مي‌دهيم: از قول نظامي آمده است:

زن از پهلوي چپ گويند برخاست _ كسي از چپ، راستي هرگز نديده

نخواهي يافت اندر هيچ برزن _ وفا در اسب و در شمشير و در زن

به گيلان درچه خوش گفت آن نكوزن _ مزن زن را چو خواهي زن، نكو زن

مزن زن را ولي چون برستيزد _ چنانش زن كه هرگز برنخيزد

بسيار جفاي زن كشيدم _ در هيچ زني وفا نديدم.

از قول سنايي مي‌گويد:

چون كردي مشورت با زن _ خلاف زن كن اي نادان

حمله با شير مرد همراه است _ حيله كار زن است و روباه است

از بدي‌هاي زن مشو ايمن _ گرچه از آسمان نزول كند

آنكه را دختر است جاي پسر _ گرچه شاه است، هست بداختر

اشتقاقش ز چيست داني زن _ يعني آن قحبه را به تير بزن. ]منظورش اين است كه كلمه و واژه زن يعني بزن![

سعدي مي‌گويد:

در خرمي بر سرايي ببند _ كه بانگ زن از آن برآيد بلند

ز بيگانگان چشم زن كور باد _ چو بيرون شد از خانه در گور باد

يكي گفت كس را زن بد مباد _ دگر گفت در جهان زن خود مباد

مولوي مي‌گويد:

و حيواني بر زن باشد فزون _ زانكه سوي رنگ و بو دارد سكون

هر بلا كه در جهان بيني عيان _ باشد از شومي زن در هر مكان

نفس خود را زن شناس و زان بتر _ زان كه زن جزء است و نفست كل شر

اوحدي مي‌گويد:

زن چو مار است، زخم خود بزند _ بر سرش نيك زن كه بد بزند. ]يعني زن مثل مار است و همان طور كه سر مار را بايد كوفت، زن را هم بايد زد![

خاقاني مي‌گويد: سنگباران ابر لعنت باد _ بر زن نيك تا به بد چه رسد

رهي معيري كه متأخرتر از ديگران است، مي‌گويد:

نه تنها نامراد آن دل شكن‌ باد _ كه نفرين خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حيله و فن _ كم از ناپارسازن، پارسازن ]يعني زن پارسا هم در حيله‌گري شبيه زن ناپارساست.[

ناصر خسرو مي‌گويد:

به گفتار زنان هرگز مكن كار _ زنان را تا تواني مرده پندار

در ضرب‌المثل‌هاي رايج ما هم همين نگاه ديده مي‌شود:

بكوشيد تا جامه زن نپوشيد؛ از زن كمتري؛ از زن جفا، از سگ وفا؛ خواب زن چپ است و...

در كتاب آقاي جلال ستاري هم آمده است: «اكثر 180 ضرب‌المثل فرانسوي درمورد زنان، عليه زنان است.» (ص 112) يعني اين يك امر جهاني است.

در صفحه 92 و 94 كتاب هم‌برابري، به نقل از مقاله‌اي از آقاي كريم منصوري در نشريه فصلي ميراث ايران در خارج از كشور در زمستان 79 چاپ شده، آمده است: «خانم ساندارمكي مي‌گويد سنت حجاب در ايران ده قرن پيش از ورود اسلام  به ايران در زمان پادشاهي كوروش كبير جهت نگهداري عفت زن‌ها استقرار يافته است. اين سنت از هخامنشيان به سلوكي‌ها و سپس به بيزانسي‌ها و از آنجا توسط اعراب مهاجم وارد جهان عرب مي‌شود». از قول همان نويسنده و همان مقاله در صفحه 94 كتاب آمده است: «اين واقعيتي است انكارناپذير كه در هيچكدام از كنده‌كاري‌ها و پيكرهاي سنگي خرابه‌هاي بازمانده در تخت جمشيد، آپادانا و پاسارگاد و همچنين اكباتان و شوش نشانه اي از زن ديده نمي‌شود و كليه فرستادگان آن اقوام مرد هستند.» ]البته در نقش رستم يك مجسمه زن (آناهيتا) وجود دارد[. هدف از اين گزارش اجمالي درباره تصوير و تصور از زن در فلسفه و ادبيات اين بود كه به نكته اي برسم كه در اول بحث مطرح كرديم و آن اين بود كه در فرهنگ مسلط و غالب بشر، در متن و نه در پاورقي آن (روي پاورقي‌هايش بعدا بحث خواهيم كرد.) زن، «ضعيفه شريره لطيفه» است. ما به تصوير ضعيفه و شريره پرداختيم. تصوير «لطيفه» از زن نيز بيشتر به بدن و جاذبه‌هاي جسمي و رواني و رفتاري زن در حوزه جنسي پرداخته است. همگي با اين تصوير، به ويژه به خاطر انعكاس وسيع آن در شعر و ادبيات، از جمله اشعار ايراني آشنا هستيم و ديگر نيازي به مرور آن نيست. در همين جا باز تكرار و تأكيد كنيم نگاه‌ها و نظرات مثبتي نيز در طول فرهنگ بشر درباره زنان وجود داشته است كه ما آنها را به عنوان يك رگه، نه چارچوب، در انديشه بشر تلقي مي‌كنيم كه وجه غالب نداشته و عمدتا در حاشيه و در پاورقي بوده است. برخي فمينيست‌ها سعي در اغراق و بزرگ‌نمايي بر اين نظرات دارند. اگر از برخي استنادات و تفاسير آنها بگذريم، ارجاعات آنها درست است. اما برخوردشان با فرهنگ گذشته بشر گزينشي است و وجه مغلوب را جاي وجه غالب بر انديشه بشر مي‌پردازند. به نظر ما وچه غالب همان تصوير «ضعيفه شريره لطيفه» است.

نكته ديگر اين است كه ما در اينجا تنها به روايت‌گري و مرور اين تصوير پرداختيم و قصد تحليل و تعليل و ريشه‌يابي آن را نداشتيم. بنده بر اساس نگرش ديالكتيكي‌ام به تاريخ، ريشه اين تصوير را عمدتا در نحوه زيست بشر و به ويژه زيست اقتصادي انسان‌ها در جوامع كشاورزي مي‌دانم كه در فرهنگ بشري نيز رسوب كرده و بازتوليد شده و استمرار يافته است. اما جدا از هر تحليلي كه در اين رابطه داشته باشيم، انگار اصل واقعه و حضور قوي اين تصوير از زن در سير فرهنگ بشر، در همه جوامع، امري غير قابل انكار است. هر چند نمي‌تواند و نبايد نظرات تساوي‌جويانه‌اي كه به صورت دوصدايي، اما به طور مغلوب در اين سير وجود داشته را نيز انكار كرد. اما در هر حال در تصوير غالب زن ضعيفه شريره لطيفه است. و رگ‌و ريشه‌هاي اين امر در دوران تفكر اساطيري بشر هم قابل مشاهده و پيگيري است كه الان موضوع بحث ما نيست. پيشينه و ريشه همه اين مسائل را در اساطير هم مي‌توان نشان داد همان‌طور كه رگه‌هاي مثبت، اما مغلوب، درباره زنان نيز از اساطير تا انديشه مدرن وجود دارد. اما دنياي جديد نسبت به دنياي قديم، در رابطه با زنان وارد مرحله جديدي شده كه شالوده‌شكنانه است و سعي كرده جاي پاورقي و متن را در رابطه با زنان معرفي كند. اما عمر اين رويكرد و اين وضعيت ممكن است 200-150 سال بيشتر نباشد. اما در آن تصوير غالب، تاريخي و مستمر زن به نوعي ابزار بوده است نه غايت. زن خودش به شأن انساني، هدف گرفته نمي‌شده است و ابزاري براي زندگي مردانه تصور مي‌شده است. همين حكايت در نهج‌البلاغه هم وجود دارد كه بعدا به آن مي‌‌پردازيم. وقتي به متون مقدس هم مي‌پردازيم خواهيم ديد كه اين رگه در فرهنگ‌هاي مذهبي هم وجود دارد. در نهج‌البلاغه 22 بار به زنان توجه شده كه 20 بار آن منفي و 2 بار هم خنثي است.

به هر حال ما با اين فرهنگ زندگي و در آن تنفس مي‌كنيم شايد اكنون برخي از اين جملات براي ما تمسخرآميز باشد. ولي هزاران سال بشر با اين فرهنگ زندگي كرده است. ما قبل از ورود به متون مقدس خواستيم سيري در فلسفه و ادبيات بشر هم داشته باشيم و با اين تاريخ ارتباط حسي، همذات‌پندارانه و همزمانانه برقرار كنيم و بدانيم كه متون مقدس هم، خود انعكاسي از زندگي و زيست و فرهنگ و تفكر بشر بوده‌اند. يعني آنها جام جهان‌نمايي‌اند كه تاريخ گذشته ما را نشان مي‌دهند. در اين جام جهان‌بين ما هم تأثيرپذيري‌ها و هم تأثيرگذاري‌ها و فراروي‌ها، و گاه فراروي‌هاي بسيار جدي را خواهيم ديد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 10:7 PM  توسط   | 

 
 
 
به نام خدا

زین کهنه خدایی که تو را هست، دلم خست
هر روز مرا تازه خدای دگری هست
                           (مولوی)

در این قسمت به چهار چالش دنیای جدید با متون مقدس اشاره می‌كنیم و همچنین شش پاسخی كه به این چالش‌ها داده شده است و رویكردی كه خود بیشتر قبول داریم (یعنی رویكرد تاریخی _ الهامی) را توضیح خواهیم داد. در این رویكرد می‌توانیم یك منطق مشترك و یك منطقه بی‌طرف فكری بین روشنفكری مذهبی و عرفی به وجود آوریم.

به نظر می‌رسد كه در دوران جدید چهار چالش بین انسان معاصر و متون مقدس (كه در این بحث عمدتاً توجه‌مان به متن مقدس خودمان – قرآن – است) وجود دارد:

1 – برخی از احكامی كه در متن مقدس آمده است. مانند تعزیرات (كه تازیانه زدن را انسان جدید نوعی شكنجه می‌داند) و ... و در حوزه زنان هم مانند بحث تعدد زوجات، حق طلاق مردانه، نامتساوی بودن دیه (مثلاً اگر مردی زن را به قتل برساند، باید خانواده مقتول جهت مجازات قاتل نصف دیه او را به خانواده قاتل پرداخت ‌كنند) و... در همه متون مقدس از این گونه مسائل وجود دارد. البته در قرآن، احكامی چون زنده زنده پوست كردن و یا آتش زدن و... نداریم. در برخی متون (به ویژه اوستا و عهد عتیق)، برای بعضی جرایم مجازات‌های بسیار سنگین‌ و خشنی درنظر گرفته شده است.

البته ما رویكرد گسستی - پیوستی را با احكام نیز داریم. ولی به هر حال یكی از چالش‌هایی كه با آن مواجهیم  بحث احكام، از جمله احكام مربوط به زنان، است.

2 - یكی دیگر از چالش‌های مهم متون با دنیای جدید، برخی مفاهیم و آموزه‌های فرهنگی آنهاست. به طور مثال جهان‌شناسی متون مقدس مبتنی است بر خدا یا خدایان، ایزدان، ایزدبانوان، فرشتگان، ابلیس، شیطان، جن، ارواح پاك و ناپاك و... و بحث سحر، چشم‌زخم، بدشگونی و... یا برخی آموزه‌ها مانند برتری مذكر بر مؤنث كه در همه متون مقدس موجود است. این نوع آموزه‌ها با فرهنگ و معتقدات انسان معاصر ناهمگون است.

3 - نكته سوم، برخی مسائلی است كه در متون مقدس راجع به موضوعات طبیعی آمده است مثل هفت آسمان و نگاه عمودی كه به جهان وجود دارد، حركت ماه و خورشید، سیر شكل‌گیری جنین (این سیر  كه در برخی متون مقدس آمده با علم پزشكی امروز همخوانی ندارد) و...

4 - نكته چهارم معجزاتی است كه كم‌و‌بیش در همه متون مقدس وجود دارد مانند برخی رخدادهای ناگهانی و نابودكننده كه بر قومی وارد شده و آن را نابود می‌كند مثل بانگ رعدآسا، زلزله، باران آتش و...

این چهار چالش به تدریج بین متون و دنیای جدید به وجود آمده است. در اروپا و در بین مسیحیان، نظرات گالیله اولین چالش‌ها را به وجود آورد. بحث داروین هم از چالش‌های پردامنه بعدی بود. همین حالا برخی كلیساهای آمریكا و در واقع میلیون‌ها نفر مخالف نظریه تكامل داروین هستند و حتی یك بار آموزگاری را در قرن بیستم به خاطر تدریس نظریه داروین تنبیه كردند.

در رابطه با این نوع چالش‌ها برخی پیروان و موبدان هر كدام از ادیان، در طول تاریخ، معمولاً برخوردهای اجتهادی و تأویلی صورت می‌دادند. روشنفكران مذهبی نیز تأكید ویژه‌ای بر اجتهاد و تأویل دارند. در نظام‌های حقوقی جدید یك سری قوانین اساسی داریم كه معمولاً در قانون اساسی هر كشور تدوین می‌شود و سپس یك سری قوانین  عمومی وجود دارد و بعد به طور سلسله‌وار به قوانین ریزتر و آیین‌نامه‌های اجرایی هر یك از نهادها و ارگان‌های اجرایی می‌رسد. هر كدام از این قوانین از قوانین بالاتر انشقاق پیدا می‌كند. اجتهاد هم در واقع همین انشقاق قوانین در مواجهه متون مقدس با مسائل دنیای قدیم است.  اما امروزه به نظر می‌رسد كه همه نیازها را نمی‌توان با رویكرد اجتهادی و انشقاق فروع از اصول و قوانین پایین‌تر  از قوانین بالاتر و در نهایت مبنا قرار دادن احكام نهفته در متون مقدس پاسخ داد. بعضی از رخدادها و پدیده‌های جدید هیچ نسبتی با دنیای قدیم ندارند. حتی آقای مطهری هم می‌گفت سرمایه‌داری یك امر تازه و مستحدثه است و یا ماشین و مالكیت آن كاملاً با بحثهای مالكیت كه در نظام سنتی موجود است، تفاوت دارد.

همچنین بعضی از آیات و روایات را هم نمی‌توان با بحث قرائت و برداشت جدید توضیح داد. اینك همانطور كه در حوزه سیاست، اصلاحات به یك سرآمد رسیده و دیگر پاسخگو نیست و  راهكار جدیدی مورد نیاز است، رویكرد اجتهادی _ تأویلی به متون هم تا یك جایی پاسخگوست و از یك جا به بعد پاسخگو نخواهد بود. در همینجاست كه باید رویكرد تاریخی _ الهامی جایگزین رویكرد اجتهادی _ تأویلی شود.

اما یك ویژگی نواندیشان مذهبی در برخورد با این چالش‌ها گزینشی برخورد كردن است یعنی كنار گذاشتن بخشی از نمونه‌ها و آیات و مسكوت گذاشتن و توجه نكردن به برخی از آنها. نواندیشان مذهبی به طور عمومی این گونه برخورد می‌كنند: گزینشی و پرشی. پرش از همان بخش‌هایی كه سنتی_ بنیادگراها از یك سو و گرایشات لائیك از سوی دیگر بر آنها انگشت می‌گذارند.

اما به هر حال در مواجهه با این چهار چالش به نظر می‌رسد شش نوع برخورد شده است كه چهار گونه آن مؤمنانه است یعنی توسط مذهبی‌های سنتی و یا روشنفكران مذهبی صورت گرفته است و دو گونه آن غیرمؤمنانه است. ابتدا دو گونه غیرمؤمنانه را بیان می‌كنیم و پس از آن چهار گونه مؤمنانه توضیح داده خواهد شد.

1 – برخورد تحلیلی – غیر دینی. یك نوع برخورد غیرمؤمنانه برخورد تحلیلی - غیردینی است. در این برخورد پیامبر به عنوان یك مصلح اجتماعی در نظر گرفته می‌شود. یعنی جنبه وحیانی و دینی متون كنار نهاده می‌شود و پیامبر مانند كنفوسیوس به عنوان یك حكیم دیده می‌شود و با متن مثل متن یك مصلح و حكیم برخورد می‌شود. معمولاً  این رویكرد پژوهشی است و می‌تواند در مقایسه با دیگر رویكرد غیرمؤمنانه كه ستیزگرانه و ضددینی است رویكرد بی‌طرفانه‌تری باشد.

كسانی كه غیرمؤمنانه ولی پژوهشگرانه برخورد كرده‌اند و پیامبران را به عنوان مصلحان اجتماعی پذیرفته‌ و كاركرد آنها را در ترازو قرار داده‌اند، این چالش‌ها را به شرایط زیست تاریخی پیامبران ارجاع داده و گفته‌اند این برخوردها در ظرف زمانی كه مثلا زرتشت یا محمد در آن قرار داشته‌اند، برخوردی كاملا منطقی یا مترقی بوده است.

2 - برخورد ضددینی و ستیزه‌گرانه. در این برخورد چالش‌های چهارگانه را دست مایه تمسخر و حمله به دین قرار داده‌اند. برخی از این افراد، عمدتا در رابطه با تعدد همسران پیامبر و بویژه ماجرای زینب كه پیامبر او را به همسری می‌گیرد به عنوان یك ماجرای عشقی در زندگی پیامبر؛ به پیامبر حمله كرده‌ و یا مثلاً در حوزه سیاست پیامبر را فرد جاه‌طلبی كه با تئوری یكتاپرستی می‌خواهد اعراب را متحد كرده و خود ریاست دولت را برعهده بگیرد، معرفی كرده‌اند. در این رویكرد بیشتر ستیزه‌گرانه برخورد می‌شود. این رویكرد هم برخوردش با تاریخ گزینشی است چون انگشت بر مواردی می‌گذارد ولی موارد دیگری را نادیده می‌گیرد. بحث‌های این رویكرد درونمایه پژوهشی كمتری دارد ولی مایه احساسی و تخاصمی در آن بسیار بالاست.

اما چهار برخوردی كه مؤمنانه است:

3 - برخورد سنتی _ اعتقادی. در برخورد سنتی _ اعتقادی به طور دقیق سعی می‌شود قالب و ظاهر متن پذیرفته شود. به طور مثال دكتر سحابی خلقت انسان در قرآن را به طور علمی توضیح می‌دهد. ولی علامه طباطبایی رویكرد دكتر سحابی را نقد می‌كند و می‌گوید برخوردی كه شما در رابطه با داستان آدم می‌كنید برخورد كامل و درستی نمی‌باشد و از خلق ناگهانی و یكجا و شكل كلاسیك تلقی سنتی‌ها از خلقت انسان دفاع می‌كند و آیاتی را به عنوان استناد بحث، بیان می‌كند؛ آیاتی كه دكتر سحابی آنها را به صورت گزینشی كنار نهاده است.

همچنین این رویكرد، در رابطه با تقسیم ارث، همان قالب و مدل كلاسیك را می‌پذیردو... در این رویكرد یا به صورت تعبدی و یا به صورت یك استدلال اولیه مطرح می‌شود كه چون خداوند از ما آگاه‌تر است و خداوند آموزه یا حكمی را مطرح كرده‌است كه شاید عقل ناقص ما نتواند آن را درك كند؛ پس ما باید همان قالب كلاسیك متن را بپذیریم و از همان دفاع كنیم. یادآوری می‌كنیم كه این بحث، بحث جدیدی نمی‌باشد و دعوای بین اشعری‌ها و معتزلی‌ها در صدر اسلام روی همین مسئله بوده است. این بحث یك مبنای كلامی است یا به قول امروزی‌ یك مبنای تئوریك و معرفت‌شناسی است كه از این مبنا دو رویكرد بیرون می‌آید كه هنوز هم با این دو رویكرد مواجهیم. یك رویكرد اشعری و یك رویكرد معتزلی است. رویكرد اشعری می‌گوید هر آنچه خدا بگوید همان حقیقت و همان عدالت است. اما رویكرد معتزلی نقش عقل انسان را به رسمیت می‌شناسد و معتقد است كه خداوند بایستی به عدالت حكم كند، عدالتی كه ما قادر به فهم آن هستیم. یعنی اشعری‌ها عقل را عقب می‌زنند و معتزلی‌ها عقل را به میان می‌آورند. در رویكرد اشعری هر آنچه خداوند می‌گوید عقل ما نیز باید همان را بپذیرد ولی رویكرد دوم این نگرش را قبول ندارد.

معتزله در یك فاصله سیصدساله با توجه به تمامی گرایشات عقل‌گرایانه‌ای كه داشته است، نابود می‌گردد. معتزلیان خود به استبداد و خشونت كشیده می‌شوند و مخالفان فكری خود را سركوب می‌كنند. (این امر نشان‌دهنده آن است كه اگر كسی معرفت‌شناسی عقل‌گرا هم داشته باشد الزاماً از دل آن آزادی و برخورد دموكراتیك بیرون نمی‌آید و می‌تواند به استبداد هم برسد. معتزله یكی از این نمونه‌هاست).

در رویكرد سنتی – اعتقادی، آموزه‌ها و احكام متن را هم می توان بی‌هیچ استدلالی و به طور تعبدی پذیرفت و هم می‌توان سعی كرد كه آنها را مدلل نمود. به طور مثال در بحث تقسیم ارث می‌گویند چون مرد نفقه زن را می‌پردازد و مردها اشتغال بیشتری دارند، باید آنها بیشتر سهم ببرند. اما طرح همین استدلال خود نوعی ورود و به كارگیری عقل است. ولی به كارگیری عقل در همین حد در این رویكرد، الزامات و پیامدهایی دارد و باید تا آخرش بروند؛ كه نمی‌روند.

در اصول فقه سنی‌ها، بحث قیاس وجود دارد. اما علمای شیعه می‌گویند ما قیاس را قبول نداریم و تنها قیاس منصوص‌العله را قبول داریم. به این معنی كه شما تنها موقعی می‌توانید اجتهاد قیاسی جدیدی نسبت به متن مبدأ انجام دهید كه متن مبدأ دلیل‌ عقلی یك حكم را خودش مستقیماً ذكر كرده باشد نه اینكه شما دلیلش را بنا به عقل خودتان برداشت و استنباط كنید. بنا بر این از همان ابتدا دقت فراوانی در ورود یا میزان ورود عقل به حوزه احكام متن وجود داشته است. البته بحث ما اصول فقه نیست، منظور آن است كه اگر از جایی عقل وارد بازی شود دیگر نمی‌توانیم آن را از بازی اخراج كنیم یعنی اگر شما بپذیرید كه می‌خواهید احكام متن را مدلل كنید باید دیگر پیامدهای ورود عقل به فهم متن را هم بپذیرید.

به هر حال یكی از رویكردها این است كه ما این چالش‌ها را به نفع سنت حل كنیم. می‌ توان مثال‌های دیگری هم در این مورد آورد مثل طبقات آسمان و برتری جنس مرد بر زن و... در مجموع در این رویكرد در نهایت گفته می‌شود كه شاید علم اشتباه می‌كند و بعدها ممكن است به نكته‌ای كه در متن گفته شده است برسد و متوجه شود گفته قبلی‌اش اشتباه بوده است. البته در مواردی این نوع برخورد خیلی سخت است مثلاً در این مورد كه در متون مقدس زمین مسطح است و خورشید به دور زمین می‌گردد. بسیار سخت  قابل باور است كه علم بعدها ا ین نظر را تغییر دهد. اما در برخی موارد طرح توجیهات كمی راحت‌تر می‌شود مثل ارث بردن زنان و...

2 - برخورد علمی _ انطباقی. در این برخورد ظاهر متن پذیرفته می‌شود، اما سعی می‌شود كه منطبق بر علم جدید شود مثلاً فرشتگان و شیطان، نیروهای طبیعی معرفی می‌شوند (شیطان یعنی میكرب) و یا آسمان‌های هفتگانه یعنی كهكشان‌های مختلف. اما همه این تفاسیر قابل رد و نقض است، چون همه آنها گزینشی است و می‌توان بخش دیگری از متن را آوردكه مغایر این انطباق‌هاست. مثلاً در مورد هفت آسمان جایی آمده است كه ماه و خورشید نور و چراغ این هفت آسمان هستند. در صورتی كه می‌دانیم ماه و خورشید چراغ تمام كهكشان‌ها نیستند. پس نشان می‌دهد كه طرح هفت آسمان مبتنی بر همان تلقی رایج زمانه بوده است. در این تلقی هفت آسمان به صورت طبقه به طبقه در بالای سر ما قرار دارند و ماه و خورشید هم در همه این هفت آسمان دیده می‌شوند.

درباره مسائل زنان هم آقای بنی‌صدر در ابتدای انقلاب، در مورد حجاب این مسئله را مطرح می‌كرد كه موی زنان اشعه‌ای محرك ایجاد می‌كند. او سعی می‌كرد برای حجاب یك دلیل علمی بتراشد. و یا در بعضی موارد به احساسی بودن زنان استناد می‌شود. بحث علمی درباره تفاوت زن و مرد تنها در دنیای قدیم نبوده است. در دوره جدید هم فروید زنان را كاملا جنس دوم می‌داند. زنان، مردانی ناقص و اخته شده‌ا ند و یا  به طور مثال گفته می‌شود نوع كاركرد نیمكره چپ زنان با مردان تفاوت دارد و...

3 - برخورد تأویلی – تطبیقی. این رویكرد نمی‌خواهد متن را بر علم جدید منطبق كند بلكه در یك تطبیق و مقایسه و در یك قرائت جدید از متن می‌خواهد معنای جدیدی مطرح كند كه عموماً در دنیای جدید هم وجود دارد و یا قابل پذیرش است. به طور مثال دكتر سحابی، وقتی در متن گفته می‌شود می‌خواهد بگوید آدم از خاك و آب شكل گرفته است، می‌خواهد برای آن توضیح علمی بیاورد، ولی شریعتی می‌خواهد آن را تأویل كند. او می‌گوید منظور از خاك و لجن همین خاك نیست و منظور از روح خدا این نیست كه خدا فوت كرده و در این خمیر دمیده است تا مجسمه گلی انسان جان پیدا كند. هدف از طرح روح و لجن در انسان این است كه انسان دوساحتی است. هم میل به پستی و هم میل به استعلا دارد. ما هیچ وقت بهترین چیزها را با بدترین چیزها تركیب نمی‌كنیم ولی انسان تركیب بهترین چیزها و بدترین چیزهاست. شریعتی می‌گوید این زبان، زبان سمبلیك است و زبان واقع‌نما نیست و بعد هم تأویل می‌كند. ادگار مورن هم در كتاب سرمشق گمشده یا طبیعت بشر برای انسان، تعبیر متضاد كودن _ هوشمند را می‌آورد.

این رویكرد با طرح برخی بحث‌های زبان‌شناسانه، با هرمنوتیك و اجتهاد سعی می‌كند چالش متن با دنیای جدید را حل كند. این تفسیر می‌گوید شما متن را اشتباه فهم می‌كنید. البته این رویكرد بخش‌هایی از متن را توضیح می‌دهد ولی به چالش در مورد بخش‌های دیگر، پاسخ نمی‌دهد.

در مورد مسائل زنان برخی از طرفداران این رویكرد واژه قوامون (مردان، قوام بر زنان هستند) را سعی می‌كنند به صورت هرمنوتیكی معنی كنند. در این برخورد معنای واژه‌ها از معانی همزمان با متن تغییر می‌كنند و معانی امروزی می‌گیرند. مثلاً مسئله قوام بودن مردان و اینكه آنها رئیس خانواده هستند را به گونه‌ای می‌چرخانند كه از شدت معنا كاسته می‌شود. و یا در رابطه با زدن زنان، یكی از خانم‌هایی كه تفسیر نوشته بود گفته بود باید زنان را با چوب ریحان بزنند و برخی نیز حتی به ضرب و زدن زبانی پرداخته‌اند! در حالیكه اینها توجیهات متكلفانه و غیرقابل قبولی است و با انبوه تفاسیر و روایات نیز متضاد است. از این توجیهات متكلفانه زیاد دیده‌ایم. و یا برخی می‌گویند منظور از آدم در قرآن هم مرد و هم زن است. البته ما می‌توانیم هرمنوتیكی برخورد كنیم و بگوییم در آن جامعه وقتی می‌گوید آدم، مرد را می‌گوید ولی نگاهش به كل انسان است. ولی اینكه چرا یك مثال مذكر می‌زند، به هر حال، برخاسته از یك فرهنگ مردسالار است. ضمن آنكه در این داستان حوا هم وارد می‌شود و دیگر نمی‌توان گفت منظور از آدم هم مرد و هم زن است.

به هر حال این رویكرد می‌خواهد با تفسیرها و قرائت‌های جدید آن چالش‌ها را فروبكاهد. اما نقد این رویكرد به این معنا نیست كه ما هرمنوتیك را قبول نداریم. برخورد تاریخی - الهامی كه ما قبول داریم خود نوعی برخورد تاریخی _ هرمنوتیكی است ولی نمی‌خواهد با هر چالشی برخورد هرمنوتیكی بكند و از هر چیزی، قرائتی دیگر به دست بدهد. هر چیزی را چیز دیگری معنا كردن هیچ مبنایی برای فهم متن باقی نمی‌گذارد. برخورد هرمنوتیكی با متون مقدس نباید مغایر با ساختار متن باشد و باید چارچوب معنای متن را حفظ كند. نمی‌توان برداشت و قرائتی كرد كه متن آن قرائت را قبول نداشته باشدمگر اینكه قبل از آن مرحله، این برخورد را مدلل كرد. مثلا در مورد داستان هابیل و قابیل ا بتدا مطرح كرد كه زبانش سمبلیك است و بعد‌ وارد تفسیر شد. در برخورد تاریخی – الهامی ابتدا در یك تحلیل تاریخی توضیح داده می‌شود كه چرا در متن این گونه مسائل آمده است و بعد برخورد هرمنوتیكی هم در برخی موارد صورت می‌گیرد.

پس هر جا چالش به وجود بیاید یك برخورد، یعنی برخورد نوع اول می‌گوید عقل ما توانایی درك ندارد و اگر هم عقل را به كار بگیریم باید در چارچوب متن باشد و همان را توضیح دهد و مدلل كند. اما برخورد نوع دوم سعی كرده است علم جدید را هم به كار گیرد و این موارد را به علم جدید انطباق كند. در برخورد از نوع سوم به علوم طبیعی استناد نمی‌شود، بلكه به علوم روانشناسی، اجتماعی و امثال آن استناد شده و گفته می‌شود فهم جدید ما هم چیزی مشابه همین علوم را می‌گوید. اما رویكرد چهارم یك رویكرد تاریخی – الهامی و مبتنی بر گسست و پیوست است كه در بخش‌های بعد بیشتر توضیح می‌دهیم.

اما در كل، در رابطه با چالش برخی اجزاء متون مقدس با اندیشه جدید، ما از فرهنگ مسیحی عقب‌تر هستیم. در كتاب ایان باربور ترجمه آقای خرمشاهی از نشر دانشگاهی صفحه 125، از متن بیانیه اجلاس 1943 واتیكان آمده است كه «كتاب مقدس از شیوه بیان و تعبیرات خاص اقوام باستانی استفاده می‌كند». و یا ژیلسون یكی از متألهین سنتی مسیحی می‌گوید: «ممكن است مفاهیم علمی كه نویسنده سفر پیدایش داشته است غلط باشد و علی‌القاعده از علم معاصرش اخذ شده باشد ولی آنچه مراد اوست چه تلویحاً و چه تصریحاً این گونه مفاهیم نیست، بحث كتاب مقدس این نیست كه به ما  كیهان‌شناسی بیاموزد.» (همان، ص 405)

به هر حال آنچه در متون آمده است مبتنی بر علم زمانه، عقل زمانه و عدل زمانه بوده و برخی از این سه در زمانه ما تغییر كرده و ممكن است ما با آنها دچار چالش شویم. در چالش با هر كدام از این سه می‌ توانیم رویكردهای مختلفی را داشته باشیم و بگوییم كه مثلا علم یا عقل یا عدل زمان ما نادرست است و آنچه متن می‌گوید درست‌تر است. و یا آن را با زمانه خودمان انطباق بدهیم و بگوییم علم و عقل و عدل زمان ما آنچه در متن آمده است را تأیید می‌كند. در رویكرد سوم به بخش دیگری از فرهنگ امروز استناد می‌كنیم و می‌گوییم زبان متن، زبانی سمبلیك است، سمبل‌هایش باستانی است اما پیام و محتوایش امروزی است. داعیه‌ ما این است كه اینها در همه موارد پاسخگو نیست. به طور مثال در بحث زن، زدن زن را نمی‌توانیم هرمنوتیكی تفسیر كنیم و یا نمی‌توانیم با علم توضیح دهیم. هر چند در بعضی از كتب تفسیر جدید آمده است كه زنان گرایش مازوخیستی و نیاز به تنبیه دارند! در دوره جدید این گونه توضیحات و انطباق‌های علمی یا آن تأویل‌ها نمی‌تواند در همه موارد پاسخ دهد. البته تأكید كنیم همه متن هم این گونه مباحث نیست.

اما در رویكرد تاریخی – الهامی نقطه عزیمت بحث این است كه متون در چارچوب پارادایم فرهنگی و مناسبات عینی زمانه یعنی همان علم و عقل و عدل زمانه حركت كرده‌اند. محور این رویكرد پذیرش دیالكتیك زمینه و متن است یعنی بین متن مقدس و زمینه تاریخی خودش كه این زمینه تاریخی هم فرهنگی است و هم اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حقوقی، یك ارتباط دیالكتیكی وبه عبارتی نوعی پذیرش و فراروی وجود دارد یعنی هم علم و عقل و عدل زمانه پذیرفته شده و هم علیه آن ستیز شده است و فراروی‌هایی اساسی در متون وجود دارد. متون در علم، عقل و عدل زمانه خودشان رفرم یا به اصطلاح شریعتی «اصلاح انقلابی» كرده‌اند. رویكرد متون انقلابی نیست یعنی رویكردی ویرانگر با علم، عقل و عدل زمانه ندارد. به طور اساسی توقع بیجایی است كه یك متن بتواند كل نظام حقوقی زمان خود را وارونه و سرنگون كند و مثلا كل برده‌داری را لغو كند. برخورد متون با علم، عقل و عدل زمانه، برخوردی رفرمیستی است. برخورد رفرمیستی به این معناست كه بخشی از واقعیت را می‌پذیرد و سعی می‌كند در آن رفرم كرده و آن را به سمت اهدافی كه دارد هدایت كند. این اهداف ممكن است شالوده واقعیت را بشكند یا نشكند. در اینجاست كه متون با هم فرق می‌كنند. در متون ادیان آریایی، در اوستا كم‌رنگ‌تر ولی در وداها بسیار پررنگ‌، نظام كاستی و طبقات چهارگانه اجتماعی پذیرفته شده است. حتی در عرصه‌های عملی‌تر گفته شده فرد می‌تواند همه معتقدات را قبول نداشته و یا همه فرایض را انجام ندهد، اما باید كاست را قبول داشته باشد. اگر فقط نظام كاستی را قبول نداشته باشد مرتد است. این امر نشان‌دهنده آن است كه نظام كاستی در این ادیان چه قدر دارای استحكام  است. ولی ادیان سامی اگر هم برده‌داری را پذیرفته‌ یا تحمل كرده‌اند، اما سمت و سویشان به سوی لغو برده‌داری است. حداقل چیزی كه مسلم است این است كه آنها برده‌داری را تشویق نكرده‌اند. ولی در بین ادیان آریایی نظام كاستی پذیرفته شده است. البته همه متون تأكید كرده‌اند كه طبقات مختلف با هم مهربان باشند و به هم نیكی كنند و كارفرما حقوق كارگر (زحمتكش) را پرداخت كند.  و یا عهد جدید می‌گوید  اگر برده‌ای فرار كرده باید پیش صاحبش برگردد ولی صاحبش نباید او را تنبیه كند. این موارد رفرمهای بسیار مثبتی در زمان خودش بوده است. به هرحال در رابطه با متون مقدس، بین زمینه و متن‌ ربطی دیالكتیكی وجود دارد. دیالكتیك پذیرش و فراروی، دیالكتیك تأثیرپذیری و تأثیرگذاری. بستگی به هر رویكرد پژوهشی، فرد می‌تواند روی هر كدام از این دو (یعنی پذیرش یا فراروی) بیشتر مكث كند. اما هر دو قابل توجه و اثبات است. این امر را می‌توان از دیدگاه كسانی كه غیرمؤمنانه به متن نگاه كرده‌اند هم مستند كرد.

رویكرد تاریخی – الهامی گامی به پیش برای نوگرایی مذهبی است و نوگرایی مذهبی را از رویكرد اجتهادی – تأویلی كه عمدتاً برخورد با مذهب تاریخی است تا مذهب متن، گامی به جلو می‌برد و آن را با خود مذهب متن پیوند می‌دهد. این رویكرد، رویكرد اجتهادی – تأویلی را نقد می‌كند. اما معتقد به نقد استعلایی است نه نقد مخرب. این رویكرد معتقد است اجتهاد و تأویل در حوزه‌های خاصی كاربرد دارد و از جایی به بعد پاسخگو نیست. در بحث زنان مثال‌های متعددی از این موارد خواهیم زد.

اما وقتی كلمه «تاریخ» را در رویكرد تاریخی – الهامی به كار می‌بریم چه حوزه‌ای را در بر می‌گیرد. اگر بخواهیم مشخص‌تر و ریزتر مطرح كنیم تعبیر و اصطلاح تاریخ در این رویكرد به سه معناست:

1- در این رویكرد پیشینه تاریخی و دیرینه مطالب و آموزه‌هایی كه در متون آمده است را در نظر می‌گیریم یعنی ما تبار نظریات و تبار مناسبات را می‌پذیریم و در مورد آن پژوهش می‌كنیم . به فرض داستان طوفان نوح فقط در قرآن نیامده است و در اساطیر بشر هم موجود است. ما وقتی سیر این داستان را ببینیم رویكرد ما تفاوت خواهد كرد تا اینكه فكر كنیم خدا در قرآن این داستان را بدون پیشینه قبلی بیان كرده است. نگاه تاریخی در رویكرد تاریخی – الهامی، از متن هاله‌زدایی می‌كند. هاله‌ای كه به دور متن تنیده شده است را می‌زداید و قرآن را خواندنی می‌كند و شما می‌توانید با آن ارتباط «متن چون یك اثر» برقرار كنید. وقتی ما می‌بینیم طوفان نوح یا آخرالزمان‌شناسی در همه متون و فرهنگ و حتی در قبل از دوران ادیان، دردوره اساطیر هم وجود دارد و به گونه‌ای خاص  دنیا به پایان می‌رسد كه نظم كیهانی به هم می‌ریزد، آتش می‌آید، رودها جاری می‌شوند، ستارگان می‌ریزند و...؛ دیگر آن تقدس و تعصبی كه اینها را اختصاصی فرهنگ دینی خود می‌داند و این هاله فرو می‌ریزد و این را می‌فهمیم كه این‌ها عناصر فرهنگی است كه در آن جهان و آن دوران در بسیاری از جوامع، بنا به دلایلی كه اینك مورد بحث ما نیست، وجود داشته است. البته وجود تبار تاریخی برای یك مفهوم یا پدیده به معنای درست یا نادرست بودن آن نیست. به اعتقاد من برخی عناصر اسطوره‌ها هم به نوعی وحیانی هستند  و در یك ارتباط اشراقی و شهودی با جهان خلق شده و بر اساس دانش زمانه خودشان تعبیر شده‌اند و چون سطح دانش كم بوده است افسانه‌سازی حول و حوش این اسطوره‌ها فراوان شده است. اسطوره‌ها یك مرحله از تفكر و تأمل بشر و یك نحوه مواجهه با جهان است و ذهن و وجود بشر اولین فعالیت‌ها و اولین مواجهه‌اش را با جهان از طریق اساطیر انجام داده است. این اساطیر در درون ادیان تصفیه و استخراج شده‌ و به نوعی بازتولید شده‌اند. به هر حال اگر ما این سیر و روند را ملاحظه كنیم آن تعصب كه این مطالب ششدانگ از مذهب ما بوده است، هاله‌اش كمرنگ می‌شود. پس وقتی می‌گوییم برخورد «تاریخی»، یعنی دیرینه و گذشته و تبار یك اندیشه و موضع را می‌دانیم. این موضوع در رابطه با احكام ساده‌تر است. به طور مثال برده‌داری در كل تاریخ بشر موجود است و مبادله زنان به عنوان كالا، كه البته در قرآن نیست ولی در اوستا وجود دارد: «زن‌پیمان» یعنی شما در مبادله كالا می‌توانید زن بدهید. به طور مثال بین دو قبیله در رابطه با یك اختلاف، توافقی صورت می‌گرفت. آنها می‌گفتند ما به ازای حل آن اختلاف چقدر زمین یا چند زن می‌دهیم. البته این موضوع چیزی نیست كه تنها در اوستا آمده باشد. در كل تمدن بشری زن‌پیمان وجود دارد و اوستا هم آن را در حوزه خاصی پذیرفته است. به هر حال اگر چه ممكن است ما چیزی را اینك قبول نداشته باشیم ولی اگر پیشینه‌اش را بدانیم با مثلاً اوستا یا قرآن راحت‌تر برخورد خواهیم كرد. اصلا بحث برخورد مؤمنانه و غیرمؤمنانه هم نیست. این پیشنیه در مناسبات آن جامعه وجود دارد و یا در روان قومی آنها، اگر نظریه یونگ را بپذیریم كه یك ناخودآگاه جمعی هم داریم كه حاوی بخشی از عناصر فرهنگی جامعه است. بخشی از مطالبی كه در قرآن آمده در روان فردی پیامبر وجود نداشته است ولی در روان قومی آن جامعه وجود دارد. فرض كنید اگر پیامبران عهد جدید یا عهد عتیق را با قرآن مقایسه كنیم می‌بینیم بخش‌هایی از آن مشترك و بخش‌هایی هم مشترك نیست. حكایت قوم عاد، ثمود و شعیب در عهد قدیم و جدید نیست و فقط در قرآن وجود دارد و فقط مربوط به جغرافیای حجاز است. این نمونه‌ها در روان قومی زمان پیامبر وجود داشته است.

2 – منظور دوم از تاریخ، تاریخ هم‌عصر متن است. هدف از «تاریخ» گاه طرح پیشینه یك موضوع یا موضع است و گاه تأثیرپذیری همزمانانه از فرهنگ و مناسبات جامعه. اگر تاریخ در معنای اول را توجه به گذشته بگیریم اینجا به معنای توجه به حال است، حال هم‌زمان متن. اینكه قرآن می‌گوید: «ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه» (سوره ابراهیم، آیه 4) ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش. این به آن معنا نیست كه مثلا برای اعراب پیغمبری چینی نفرستادیم. «زبان قوم» یعنی فرهنگ و مناسبات آن جامعه . چیزی كه آن جامعه فهم می‌كند، «سنت» آن جامعه.

3 - در قسمت سوم فراروی‌های «تاریخی» و تأثیرگذاری‌های «تاریخی» متن را در نظر می‌گیریم. دو قسمت قبل گذشته و حال را در برمی‌گرفت، این قسمت نگاه به آینده دارد. یك مضمون یا موضع در متن ریشه‌هایی از گذشته دارند، اما این متون تأثیرگذاری‌هایی هم در این كالبد دارند. این تأثیرگذاری‌ها را می‌توان كاملاً مستند كرد. بسیاری از كسانی كه متون و تاریخ اسلام را بررسی كرده‌اند به این ماجرا تأكید كرده‌اند. مسیح در یك امپراطوری به دنیا آمده است ولی محمد در یك جامعه بسیار عقب‌مانده به لحاظ مناسبات اجتماعی. او و قرآن در عربستان دولت‌سازی و سپس تمدن‌سازی كرده‌اند. هر چند این تمدن (تمدن اسلامی)، از تمدن‌های مجاور خودش خیلی تغذیه كرده است، اما درعین حال یك تمدن بزرگ از اعماق تاریخ، در این منطقه بیرون زده است كه برای خیلی از مورخین شگفت‌انگیز است. آنها معتقدند خون جدیدی به رگ‌های این منطقه وارد شده است. شاید در بین متون مقدس، قرآن فرهنگ‌سازترین و تاریخ‌سازترین آنها بوده است. برخی مورخان و تحلیل‌گران تاریخ و تمدن‌های بشری از این فرهنگ‌سازی و تمدن سازی‌ با واژه‌های حیرت‌انگیز، عجیب و شگفت‌انگیز یاد كرده‌اند.

به هر حال ما  این وجه، اثرگذاری تاریخی را به عنوان ضلع سوم منظورمان از كلمه تاریخی در تعبیر تاریخی – الهامی به كار می‌بریم. به كارگیری هم‌زمان هر سه ضلع یعنی روند را دیدن، مناسبات علم و عقل و عدل زمانه متن را هم دیدن و تأثیرگذاری‌های متن را در تاریخ خودش هم دیدن كه نوعی فراروی ژرف و شگفت‌انگیز است. این تأثیرگذاری‌ها را مذهبی‌ها به عنصر وحیانی نسبت می‌دهند و در آن یك عنصر مرموز و یك راز می‌بینند و غیرمذهبی‌ها‌ آن را به تیزهوشی پیامبر  نسبت می‌دهند. در همین رابطه است كه ایزوتسو می‌گوید: «وجود اشخاصی همچون امیة‌بن ابی‌الصلت در جاهلیت نشانه شگفت‌انگیزی از این امر است كه اندیشه‌های دینی شبیه به اندیشه‌های اسلامی در بین اعراب جاهلی وجود داشته است و تصورهای ویژه یك دین روحانی نسبت به اذهان ایشان و مخصوصاً نزدیك به ظهور اسلام به كلی ناشناخته و بیگانه نبوده است. این نیز سبب فهمیدن این مطلب می‌شود كه چرا قرآن نهضت جدید اسلامی را پیوسته به سنت حنیفی معرفی كرده است. این جنبه مثبت موضوع است. ولی یك جنبه منفی نیز داشته است. در آن حال كه جنبه مثبت به شباهت بین حنیفیان و قرآن مربوط می‌شود، جنبه منفی به تفاوت میان این دو ارتباط پیدا می‌كند. سرهمیلتون گیپ با اشاره به اختلاف عظیم بین قرآن و سروده‌های امیه‌ابن ابی‌‌الصلت چنین می‌گوید: این لحن اخلاقی لرزان است كه در آن نفوذ كرده است؛ در عین آن كه ممكن است این اشعار منعكس‌كننده همان درس اخلاقی بوده باشد، اما فاقد ضرورت، لزوم و شور و هیجان تصاویر قرآن است. توصیف‌های امیه از بهشت و جهنم هر اندازه زنده و احساس‌برانگیز باشد، چنان نمی‌نماید كه تأثیری بر روی همشهریان طائفی او داشته باشد تا چه رسد به ساكنان مكه. (خدا و انسان در قرآن، ترجمه احمد آرام، شركت انتشار، ص 147).

امیه‌ابن‌ابی‌الصلت شاید خوش‌فكرترین حنفای زمان پیامبر است. همیلتون گیپ اشعارش را با قرآن مقایسه می‌كند و می‌گوید كه اختلاف عظیمی بین این دو هست و یكی از وجوه اختلافش  را تأثیرگذاری‌شان می‌داند و می‌گوید قرآن محمد بسیار شورانگیز و بسیار مؤثر است ولی  امیه ابن ابی‌الصلت حتی نتوانسته است طائف را تحت تأثیر قرار بدهد چه برسد به مكه و كل منطقه. این بخش سوم نگاه تاریخی است كه ما، جدا از هر رویكرد مثبت و منفی و هر پیش‌فهم و یا تصمیم قبلی كه برای تأیید یا كوبیدن یك دین داشته باشیم، باید ببینیم آن دین چه تأثیری در زمانه خودش گذاشته است. وقتی می‌گوییم تاریخی (_ الهامی) منظور این سه وجه و معنا مورد نظر ماست.

البته همین جا اشاره می‌كنیم كه وقتی می‌گوییم تاریخی – الهامی، نمی‌خواهیم متن را فرانقد كنیم. در این رویكرد متن فرانقد نمی‌شود تا هر اشكالی كه امروز پیدا كرده‌ایم بگوییم آن امر متعلق به تاریخ بوده است. ولی در عین حال این رویكرد می‌خواهد برخورد همزمانانه با متن بكند و خطای آناكورنیستی صورت نگیرد و ما ناهمزمانه با متن مواجه نشویم و با دید امروزی گذشته را بررسی نكنیم. در برخورد همزمانانه ابتدا دچار بدفهمی نمی‌شویم و متن را به درستی و در مختصات زمانی و مكانی خودش فهم می‌كنیم. و بعد جای مقایسه باز می‌شود و می‌توان متون را با یكدیگر یا با اندیشه‌های رایج هم‌عصرشان مقایسه كرد. در اینجا باز مقایسه متونی كه نسبت‌های زمانی نزدیك‌تری به هم دارند، منطقی‌تر است مثلاً اوستا و عهد عتیق به هم نزدیك‌ترند تا اوستا با عهد جدید یا قرآن. اما متون همه‌شان به هم نزدیك‌ترند، تا به عصر و مختصات دنیای جدید ما. در هر حال بعد از فهم «در‌زمانی‌» می‌توانیم برخورد «هم‌زمانی» هم بكنیم و متون را با هم مقایسه كنیم. مثلا در مورد بردگان می‌بینیم عهد عتیق رادیكال‌تر است و در رابطه با مواجهه با زندگی به طور مثال قرآن واقع‌گرایانه‌تر برخورد كرده است و یا مثلا در قرآن‌ «شادی» وجود ندارد، اما در اوستا، عهد عتیق و عهد جدید شادی وجود دارد و...

اما درهر حال، در ابتدا باید در وضعیت تاریخی متون قرار بگیریم و با دید امروزی گذشته را فهم و نقد نكنیم. برخورد تاریخی می‌تواند بستر و منطق مشتركی بین دو نحله روشنفكری مذهبی و روشنفكری عرفی ایجاد كند. در یك برخورد پژوهشی تاریخی با پیامبران و متون مقدس لازم نیست فرد پژوهشگر الزاماً مؤمن باشد. یك برخورد تحقیقی، منصفانه و منطقی از هر دو سو می‌تواند قضاوت‌های تاریخی نسبتا مشتركی را به ارمغان آورد.

چند نمونه از برخوردهای پژوهشی – تحلیلی غیرمؤمنانه

در اینجا چند نمونه را به عنوان نمونه‌های برخورد غیرمؤمنانه اما  تاریخی با مسئله زنان در متن را به عنوان الگوی این بحث و نیز رویكردمان به نسبت روشنفكری مذهبی و عرفی در حوزه مورد توجه‌مان مطرح می‌كنیم.

البته می‌دانیم یك مقاومت و مانع روانی برای در پیش گرفتن این رویكرد وجود دارد. چرا كه در جامعه ما، حاكمیتی دینی و یا مردمانی سنتی وجود دارند كه معتقدند همه برخوردهای متون نه تنها برای زمان خودشان خوب بوده، بلكه باید تا ابد نیز همان برخوردها تكرار شود و حاكم باشد. بنابراین از ابتدا یك مقاومت روانی در اذهان وجود دارد كه می‌گوید اگر من بپذیرم این‌ها در زمان خودش خوب بوده است بقیه‌اش را هم آقایان نتیجه می‌گیرند و می‌گویند حالا هم باید همانها را اجرا كنیم پس بهتر است من از ابتدا بگویم اینها درست نیست و خودم را خلاص كنم! اما این ترمز روانی منطقی نیست و ما باید بدون تعصب دینی یا ضددینی بتوانیم با متون برخورد كنیم. اما چند نمونه از برخوردهای پژوهشی – تحلیلی غیرمؤمنانه:

1- همیلتون گیپ در یك برخورد صرفاً تاریخی و پژوهشی در كتاب اسلام یك بررسی تاریخی (ترجمه منوچهر امیری، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، ص 50) می‌گوید: «اصلاحات اجتماعی قرآن باعث ارتقای موقع و مقام زن شده است؛ قولی است كه جملگی بر آن‌اند... بدیهی است كه محمد بیش از آنچه در قرآن آمده است نمی‌توانست وارد این شیوه قانونگذاری شود». ما می‌بینیم گیپ اقدامات پیامبر را سقف كاری كه او می‌توانست انجام بدهد، می‌داند. او همچنین از فرهنگ‌سازی و تمدن‌سازی اسلام به عنوان «تحولی حیرت‌آور» (همان، ص 26) یاد می‌كند.

2 – خانم ژرمن تیلیون (مردم‌شناس بزرگی كه از سال 1934 تا سال 1940 در الجزایر به تحقیق مشغول بوده است) در رابطه با قوانین ارث در قرآن می‌گوید: «احكام قرآن در باب ارث، فمنیستی‌ترین قانونگذاری جهان متمدن در آن روزگاران» بوده است. (به نقل از سیمای زن در فرهنگ ایران، جلال ستاری، نشر مركز، ص 241). خانم تیلیون در همان جا می‌گوید حتی در زمان ما هم در برخی كشورهای شمال آفریقا مردان حاضر نیستند قوانین ارث قرآن در مورد زنان را اجرا كنند.

3 – احسان طبری كه جزء معدود ماركسیست‌های صاحب‌نظر در آسیا بود در كتاب «برخی بررسی‌ها در باره جهان‌بینی‌ها و جنبش‌های اجتماعی در ایران» (شركت سهامی خاص انتشارات توده، 1358) كه قبل از انقلاب نوشته و آن زمان تئوریسین چپ بود، می‌گوید: حق با گلدزیهر است كه مندرجات اساسی قرآن علیه آداب متداول دوران پیش از محمد است كه نام جاهلیت گرفته است، مانند رسم قصاص و جنگ‌های دائمی و نفاق و تفرقه و وضع نازل و رقت‌انگیز زنان و دختران و غیره اسلام نوعی زندگی یكتاپرستانه و یا شعار برادری عمومی (انماالمؤمنون اخوة) و دموكراتیسم قبیله‌ای را به میان آورد و گفت كه فضیلت هر كس در نزد خدا به پارسایی آن كس است، خواه سیدقریشی باشد یا عبد حبشی (ص200) و یا در جای دیگر می‌گوید: این ارزیابی به هیچ وجه بدان معنا نیست كه محتوای تشیع مانند همه مذاهب سرشار از عقاید و مراسمی نیست كه پایه عقلی و علمی ندارد... این ارزیابی بدان معناست كه به پدیده‌های تاریخی نباید از نظرگاه امروزی نگریست، بلكه باید نقش آن را در زمان‌ها و زمین‌ها به شكل مشخص بررسی كرد. لذا اگر نقادی شادروان كسروی از شیعیگری از نظر مقتضیات روز دارای محتوای منطقی باشد از جهت قضاوت تاریخی دارای چنین محتوایی نیست. اسلام به طور اعم و شیعه به طور اخص خواه از جهت شكل خواه از جهت عملكرد (فونكسیون) تاریخی خود در ادوار گوناگون و در جوامع سلجوقی، صفوی، قاجاری و در دوران كنونی یكسان نماند. تشیع ایامی كه حربه اپوزیسیون بودو تشیع در دورانی كه به حربه هیئت حاكمه بدل گردید دارای نقش همانندی نیست، همه اینها را یك پژوهنده تاریخ اسلام و تشیع باید با انصاف و عینیت علمی در نظر گیرد. زمانی بود كه ستایش خاندان علی مشتی كوبنده بر پوزه خلفای  غاصب اموی و عباسی محسوب می شد. (ص 210)

4 – متن چهارم مربوط به پتروشفسكی است. پتروشفسكی یكی از آكادمیسین‌های شوروی سابق است كه كتابش به نام اسلام در ایران (توسط آقای كریمی كشاورز، انتشارات پیام) ترجمه و منتشر شده است.

پتروشفسكی در این كتاب می‌گوید: «محمد سیاستمداری داهی و بااستعداد است». و می‌افزاید: «رهبران اسلام بنا به مقتضیات خویش نسبت به سخن قبیله‌ای و عشیره‌ای نظر منفی داشته‌اند ولی چون می‌دیدند كه به ناگاه مخالفت با سنن یادشده محال است یك سازش و مصالحه عقلایی را مجاز دانستند». (ص30)

وی در جای دیگری می‌گوید: «محمد تعدد زوجات را مورد تشویق قرار نمی‌داد». (ص 36) و در صفحه 93 می‌گوید: «می‌دانیم كه در اسلام تعدد زوجات مجاز است ولی باید به یاد داشت كه اسلام تعدد زوجات را پدید نیاورده است و این رسم مدت‌ها پیش از ظهور اسلام بین اعراب و ایرانیان و یهودیان باستانی وجود داشته است. برعكس اسلام این رسم دیرین را محدود كرد و مردان را از داشتن بیش از چهار زن در آن واحد منع نمود».

پتروشفسكی در جای دیگر می‌گوید: «اسلام عدم تساوی شوهر و زن را برقرار كرده، شوهران بر زنان سرند... الرجال قوامون علی النساء ... در سده‌های میانه این نه تنها ویژه اسلام بوده است بلكه همه دیگر ادیان نیز چنین معتقد بوده‌اند و ضمنا به شوهران توصیه می‌شود كه با زنان با ملایمت رفتار كنند ولی شوهر می‌تواند زن نافرمان را بر «سر عقل» بیاورد و حتی بزند ولی نه به سختی» (همان، ص 94). ما این نمونه‌‌ها را بدون هیچگونه رد یا اثبات می‌آوریم و  تنها می‌خواهیم بگوییم كه می‌توان رویكردهای پژوهشگرانه با گرایش تاریخی نسبت به همه متون مقدس صورت بگیرد.

وی در ص 175 می‌گوید: «در حقوق جنایی اسلام بسیاری نكات هست كه نه تنها از اروپای غربی در دوران تعالی فئودالیسم (قرن‌های 11 تا 15) پیشی جسته است بلكه از قوانین حكومت مطلقه (قرن‌های 16 تا 18) نیز متعالی‌تر است». و در جای دیگر آورده است: «مجازات‌هایی كه فقه برای دزدی معین كرده است از آنچه در كشورهای غربی معمول بوده ضعیف‌تر است زیر در قرون وسطی ممكن بود برای یك دزدی ناچیز سارق را به دار بیاویزند حتی در آغاز قرن 19 در انگلستان و فرانسه برای سرقت قرصی نان و پاره‌ای گوشت دزد را به اعمال شاقه محكوم می‌كردند.» (ص 181) و در جای دیگر می‌گوید: «شریعت زن را مكلف ساخته كه از شوهر اطاعت كند كه وجه مشترك همه ادیان است ولی قدرت شوهر به شخص زن بسط پیدا می‌كند و نه به اموال او. در حقوق اسلامی برعكس قوانین فئودالی و بورژوازی اروپایی كه شوهر اختیار مال و جهیزیه زن را دارد به شدت اصل تجزیه اموال زن و شوهر مراعات می‌شود. شوهر حق ندارد اختیار اموال منقول و غیرمنقول زوجه خویش را داشته باشد.» همچنین در یك پاورقی مربوط به بحث بالا آورده است: «طبق قانون ناپلئون زن بدون اجازه شوهر حق ندارد جهیزیه خود را مصرف ]تصرف[ كند ولی شوهر جهیزیه زن خود را به هر گونه‌ای كه بخواهد می‌تواند خرج ]تصرف[ كند.» (ص 187)

و در جای دیگر پتروشفسكی می‌گوید: «در میان غربیان نظر یكجانبه‌ای درباره وضع زنان در كشورهای اسلامی وجود دارد. زن در كشورهای اسلامی مشرق زمین بر روی هم با مرد برابر نبوده و مطیع وی (پدر یا شوهر) بوده است. ولی از یاد نباید برد كه در ممالك مسیحی غرب كه زن منزوی نبوده و تعدد زوجات وجود نداشته است نیز وضع چنین بوده است. در عوض در سرزمین‌های اسلامی دفاع از حقوق ملكی و زندگی زوجه به حدی بوده كه هیچگاه در ممالك غرب معمول و متداول نبوده است.» (ص 188)

5 – متن پنجم كتاب 23 سال است (نوشته علی دشتی یا منزوی) كه در جامعه ما به صورت غیررسمی منتشر شده است. من در روایت كردن متن آن در اینجا تردید داشتم. چون این كتاب در جامعه ما به عنوان یك كتاب ضداسلام و ضدپیامبر شناخته شده و در زمان خودش هم غوغایی به پا كرده و پاسخ‌هایی به آن نیز (از جمله از طرف آقای مصطفی حسینی طباطبایی) منتشر شده است. اما بعد دیدم كه برخی تحلیل‌ها و قضاوت‌های تاریخی این كتاب در مورد زنان به حوزه و موضوع ما مربوط می‌شود و نقل آن می‌تواند به عنوان یك نمونه از برخوردهای غیردینی و صرفا تاریخی، جدا از صحت و سقم نظریاتی كه ابراز می‌شود، مفید باشد. این نوع رویكرد می‌تواند درسی برای روشنفكری عرفی ما باشد و آن آشنایی با مواضع تاریخ 23سال در یك برخورد تاریخی با موضوع زن است.

در ابتدا مطالبی را می‌آوریم تا موضع غیرمؤمنانه كتاب 23 سال را نشان بدهد. نویسنده این كتاب معتقد است به پیامبر وحی نمی‌شده است و آیات قرآن الهامات درونی خود پیامبر بوده است. همچنین نویسنده معتقد است از اواسط حركت پیامبر یعنی در دوران مدینه، آرام‌آرام روش و اخلاق پیامبر عوض می‌شود. او حتی در یكجا تعبیر «یاسای محمد» را هم می‌آورد. ما اینها را بدون تفسیر می‌آْوریم. نویسنده كتاب معتقد است «قرآن یك سبك تازه آورده كه از نظر سبك معجزه است اما محتوای تازه‌ای ندارد» (صفحه 91 الی 93). وی معتقد است همه حرفهایی كه محمد زده قبلش  توسط بودا و مسیح و دیگر پیامبران گفته شده است و چیز تازه‌ای نیست. او در صفحات متعددی از جمله 45، 46 و 92 از تعبیر «تأییدات روحی درونی محمد» استفاده كرده است. یعنی سخنانی كه پیامبر می‌گوید از روح و درون خودش بیرون می‌آید و وحی نیست. در جایی دیگر می‌گوید: «زنان وی چون شاهزاده خانمهای مشرق زمین باید به حجاب بروند و پس از مرگش هم چون شاهان بنی‌‌اسرائیل كسی حق ندارد با زنان او همخوابه شود (صفحه 183). او از تلمود نقل كرده كه بعد از مرگ پادشاهان یهود نباید كسی با زنانشان ازدواج كند. نویسنده در جای دیگر به «تناقض و تغایر و تخالف در قرآن» اشاره كرده است (صفحه 236). وی در صفحه 241 می‌گوید: «خداوند و محمد به طرز قابل تأملی در قرآن با یكدیگر مخلوط می‌شوند» و مثال ادبی‌اش افعال و ضمایر اول شخص و سوم شخص و نوسان بین این دو در قرآن است.

در یك جای دیگر هم می‌گوید «خدایی در اعماق وجود ناخودآگاه محمد ظهور می‌كند و او را مبعوث می‌فرماید و مأمور ارشاد قوم خویش می‌سازد. آنگاه محمد بشر و دارای خصایص بشری به این رسالت قیام می‌كند و آیات قرآنی از این دو شخصیت تراوش می‌كند.»

در صفحه 266 اشكالاتی ادبی به قرآن می‌گیرد و مثالهایی می‌زند. در صفحه 337 می‌گوید «محمد بشری بوده است چون سایر آدمیان و هیچ قوه فوق طبیعی و انسانی به كمك وی نشتافت».

نویسنده در صفحه 24 می‌گوید «محمد بهره‌ای وافر از ارباب دیانات گرفته است». در صفحه 43 می‌گوید «صورتی از اعماق ضمیر ناخودآگاه بیرون جسته و او را به اقدام می‌خواند». صدایی كه در صفحه 92 آن را «صدای وجدان پاك و انسانی او» می‌داند. او در صفحه 45 می‌گوید: «آن محمدی كه در اعماق این محمد ظاهری خفته است بیدار شده و به حركت می‌آید.» در صفحه 81 به تمسخر خدای محمد می‌پردازد. در صفحه 88 می‌گوید بیش از 100 اشكال ادبی در قرآن وجود دارد. صفحه 89 می‌گوید «با اینهمه قرآن ابداعی است بی‌مانند و بی‌سابقه در ادبیات جاهلیت.» در صفحه 133 می‌گوید: «محمدی كه باید جزیرةالعرب را به اطاعت درآورد از گریبان محمدی كه 15 سال موعظه كرده و سودی به بارنیاورده است سر بیرون می‌كشد». او در اینجا روی «شخصیت تازه محمد» بحث می‌كند و می‌گوید «چنین مردی كه به روش مسیح سراپا شفقت است یكباره مبدل به جنگجویی سرسخت و بی‌گذشت می‌شود». بعد ادامه می‌دهد «او در مقام تأسیس دولتی برمی‌آید كه در راه تحقق آن از هیچ‌گونه وسیله‌ای روی گردان نیست. مسیح به قیافه داوود ظاهر می‌شود.» (صفحه 135). و در صفحه 137 هم بحثی دارد روی «بیماری مخصوص مردان فوق‌العاده». و در صفحه 160 هم بحثی دارد با تعبیر «تحمیل دین با زور».

او در صفحه 143 اوج حرفش را می‌زند و از قوانین جدید پیامبر تحت عنوان یاسای محمد نام میبرد و می‌گوید «دیگر زبان خوش و بحث منطقی معنا ندارد و اینك باید با آنها با زبان شمشیر سخن گفت». و در صفحه 151 هم سخنی می‌گوید كه در صفحه 154 هم آن را تكرار می‌كند: «برای رسیدن به مقصود هر وسیله‌ای مجاز و مشروع است». و در صفحه 156 حج را «عادت بت‌پرستان» معرفی می‌كند.  این چكیده‌ای از مواضع نویسنده است. اما همه اینها یك روی قضیه است. ولی همین نویسنده در یك برخورد صرفا تاریخی با پیامبر اسلام و به ویژه مواضع قرآن در باره زن، چنین نظراتی را مطرح می‌كند:

«در آن زمان، اجبار به عقیده و بی‌احترامی به آزادی عقیده در همه جهان و همه اقوام وجود داشته است.» (ص160). و در صفحه 186: «ده‌ها آیه قرآن درس آداب سكون و حسن رفتار و اخلاق است. در عین حال اوضاع اجتماعی اعراب زمان حضرت رسول را نشان می‌دهد». و نیز می‌گوید: «در مدینه دستورات جنبه عملی و التزامی ‌‌دارد و در مقام لگام زدن به خودكامی و خودرایی اعراب بی‌بندوبار است» (ص 185) و نیز می‌گوید: «در تمام اقوام ابتدایی زن در مرتبه دوم است.» بعد ادامه می‌دهد: «در عرب این اصل به شكل وحشیانه‌تر و رسواتری وجود داشته است و حضرت محمد در ضمن تشریع‌‌ها و توصیه‌های گوناگون از حدت این روش وحشیانه كاسته و برای زن حقوقی قایل شده است كه در سوره نساء بسیاری از آنها آمده است.» (صفحه 189). در صفحه 190 هم می‌گوید: «در سوره نساء كه شارع اسلام حقوق و حدود زن و مرد را معین می‌كند بخوبی تعدیل عادات جاهلیت و ارفاق به جنس زن نشان داده می‌شود.» و با اشاره به آیه «ان اردتم استبدال زوج و آتیتم اهداهن قنطارافلا تاخذوا منه شیئا...» ادامه می‌دهد «از این آیه به خوبی استنباط می‌شود كه مرد عرب وقتی می‌خواست از زن خود جدا شود كابینی را كه به وی داده بود پس می‌گرفت و چنانچه ملاحظه می‌كنید شریعت اسلامی آن را نهی می‌كند.» در صفحه 191 در مورد تجویز عادت جاهلی زدن زن می‌گوید «مرد بواسطه قدرت جسمی از دیرباز چنین كرده است. حتی در قرن بیستم این عمل مخالف جوانمردی و منافی عدالت جاری است.» و اضافه می‌كند «یكی از زنان زبیر (اسماء دختر ابوبكر) می‌گوید هر وقت زبیر بر یكی از ما خشمگین می‌شد با چوب چنان او را می‌زد كه چوب می‌شكست.» بعد خود نویسنده ادامه می‌دهد: «پس لااقل این فضل را برای شریعت اسلامی باید قائل شد كه نخست موعظه و پس از آن ترك همخوابگی را توصیه فرموده و در صورت سودمند واقع نشدن آن دو تدبیر، زدن زن را اجازه داده است.» و اضافه می‌كند: «بعضی از مفسران و فقها معتقدند كه زدن نباید منتهی به شكستن استخوان شود وگرنه حكم قصاص بر آن وارد می‌شود.» در صفحه 194 هم می‌گوید: «در سوره بقره آیاتی هست كه عدالت و فكر انسانی پیغمبر را نشان می‌دهد و اعراب را از بدرفتاری با زن نهی می‌كند مانند آیه 31 و 232 سوره بقره» (صفحه 194). در جای دیگری هم می‌گوید: «در آیات عدیده قرآن و تعالیم اسلامی به خوبی وضع ناهنجار زن در جامعه عرب و رفتار غیرانسانی مردان با زنان روشن می‌شود مثل آیه 38 سوره نور كه پیغمبر حكم می‌فرماید مردان، زنهای مملوك خود را برای سود دنیایی به زنا مجبور نكنند» (صفحه 196).

او در جای دیگر در رابطه با ازدواج‌های پیامبر، تحت عنوان «خرده‌گیران فرنگی» می‌گوید: «اگر قضیه را صرفاً با منطق عقلی (نه عاطفی) بسنجیم ارزش ایراد آنان كاهش می‌یابد. محمد بشر است و بشر از نقطه ضعف خالی نیست. تمایل جنسی جزء غرایز آدمی است و بیش و كم هنگامی می‌تواند موضوع بحث قرار گیرد كه تأثیری در كار و یا كردار یك شخص نسبت به دیگران داشته باشد. به عبارت روشن‌تر خصلت شخص هنگامی نكوهیده است كه زیان‌بخش به حال اجتماع باشد. در زندگانی شخصی و خصوصی، خوبی و بدی و نقطه قوت و یا ضعف نباید مورد بحث و ملاحظه قرار گیرد» (صفحه 198 تا 200). در ادامه می‌گوید: «فكر سقراط در آتن نور می‌ریخت و از آتن به یونان و از یونان به جامعه انسانی، اگر سقراط در زندگانی شخصی خود تمایل خاصی داشته باشد كه به دیگران زیان وارد نكرده نباید موضوع بحث قرار گیرد. در هیتلر غریزه جنسی یا نبود یا سركش نبود، اما افكار شومی داشت كه دنیا را به خون و آتش افكند» (صفحه 200).  و باز در همان صفحه می‌گوید: «حضرت رسول خود را بشر می‌خواند، تمایل او به زن و تعدد زوجات وی نه آسیبی به اصول دعوت او رسانید و نه زیانی به حقوق دیگران». و در صفحه 217 می‌گوید: «آیه 37 سوره احزاب ]كه درباره ازدواج پیامبر با زینب است[ پرمعنا و زیباست و صراحت قول و صداقت روح پیغمبر را نشان می‌دهد». در صفحه 220 نیز می‌گوید: «دلایل صدق و صراحت و امانت رسول در آیات قرآنی زیاد است. حضرت محمد پروای اعتراف به ضعف‌های بشری نداشته است». و بعد در صفحه 292 می‌گوید: «بعضی از ازدواج‌های پیغمبر را باید حمل بر مصلحت و ایجاد پیوند خویشی كرد تا اسلام تقویت شود».

نویسنده در صفحه 297 می‌گوید: «زن قبل از اسلام شأن و حیثیتی نداشت و حتی جزء تركه میت چون ارث به وراث او می‌رسید. احكام اسلامی در باب زن نوعی انقلاب و تحول مترقی بشمار می‌رود.» در اینجا می‌بینیم نویسنده‌ای كه اساسا مؤمنانه به متن نمی‌نگرد وقتی به تاریخ می‌نگرد آنقدر شجاعت دارد كه چنین جمله‌ای را هم بگوید: «احكام اسلامی در باب زن نوعی انقلاب و تحول مترقی بشمار می‌رود». او در ادامه می‌گوید: «نباید و موجه هم نیست كه اعمال و احكام رهبری را كه در اوایل قرن هفتم میلادی زندگی می‌كرده است از زاویه افكار و دید قرن نوزدهم و بیستم بنگریم. مثلاً از حضرت محمد متوقع باشیم كه در مسئله بردگی نقش آبراهام لینكلن را ایفا كند؛ بسیاری از ایرادها قابل توجیه است». او در صفحه 302 به «زندگی در نهایت قناعت» پیامبر اشاره می‌كند و می‌گوید: «غنایم هنگفتی بدست آورده بودند و زنان پیغمبر تقاضای اضافه نفقه می‌كردند. محمد آنها را بین طلاق و قناعت به همان نفقه مخیر ساخت».

نویسنده در صفحه 316 می‌گوید: «فصاحت بی‌نظیر او از شخصی امی و درس نخوانده اعجاب‌انگیز است. با این زبان گرم و فصیح مردم را به فضیلت و درستی و انسانیت دعوت می‌كند. به یاری مستمندان و ضعیفان برمی‌خیزد. راستی و درستی و تقوی و عفاف را مایه نجات می‌داند. از اخبار گذشتگان و انبیاء سلف سخنهای عبرت‌‌انگیز می‌آورد».

پس یك پژوهشگر می‌تواند مؤمنانه به متن نگاه نكند ولی سعی كند منصفانه نگاه كند. من فكر می‌كنم با رویكرد تاریخی می‌توان منطق و منطقه فكری مشتركی بین همه روشنفكران – اعم از مذهبی و غیرمذهبی – به وجود بیاید. تنها شرطش این است كه ما «شجاعت دانستن» داشته باشیم.

 

پرسش و پاسخ

س - مسئله "زدن زن" را چگونه تفسیر میكنید، از آنجایی كه قرآن كتابی است برای همه انسانها و ما كه در این دوره زندگی میكنیم. چطور باید با این موضوع مواجه شویم؟

ج - من می‌خواهم پاسخ این سئوال را از قول كتاب 23 سال بدهم. نویسنده آن كتاب در این باره گفته بود كه زدن زنان یك امر رایج در اكثر تمدن‌ها بوده است، حتی تا قرون جدید. پس این مسئله امری نیست كه اسلام آن را "ابداع" كرده باشد. یعنی یك مجازات ابداعی باشد و بگوید اگر زن فلان كار را كرد شما باید زنان را بزنید. زدن در جامعه وجود داشته مثل برده‌داری كه در جامعه وجود داشته است. در این نگاه تاریخی به قول نویسنده 23 سال - كه به هر حال سمپاتی مؤمنانه‌ای به پیامبر نداشته - حسن و مزیت قرآن این بود كه گفت همان دفعه اول كه عصبانی شدی زن را نزن، اول این برخورد را بكن، دوم این برخورد را و... همین موضع در زمینه تاریخی خودش یك رفرم به نفع زنان است.

اما آیا این رفرم را ما باید ابدی‌اش كنیم؟ دعوای نوگرایی دینی با بنیادگراها و از آن طرف چالش با لائیك‌ها همین است كه اساساً نباید این وجوه تاریخی را فراتاریخی بكنیم. اگر امروز - من تكه پایانی بحثم را دوباره دارم تكرار میكنم - شاكله متون را درنظر بگیریم این متون برای انسان معاصر حداقل دو صدایی‌اند و كاركرد متفاوتی دارند. ولی برای انسان هم‌عصر خودش یك صدایی بود و آن صدا هم به زبان آن روز آوانگارد و مترقی بود.  نویسنده 23 سال با جملات اغراق‌آمیزی آن را یك «انقلاب مترقی» به نفع زنان می‌دانست. اما چرا ما امروز به برخی از این نظرات، به حق، نقد داریم؟ چون كه ما در یك دوره تاریخی دیگر به سر می‌بریم. در این دوره دیگر متن برای ما یك صدایی نیست و ازقضا صداهای رفرمیستی و مثبت‌اش برای ما نقش بازدارنده دارد. درحالیكه در زمان خودش هیچ صدایی نقش بازدارنده نداشت. چون در جامعه‌ای مطرح می‌شد كه در آن زن به ارث می‌رفت و در برخی از قبایل دختران را زنده به گور می‌كردند. خیلی از مورخان می‌گویند یكی از این قبایل خود قریش بوده است. البته زنده به گوری دختران هم ابزاری برای كنترل جمعیت و فقر و ... با بینش آن زمان بوده است. برخی از مورخین می‌گویند كه در جوامع دیگر هم این امر بوده و راهی برای كاهش جمعیت به شكل كلی و یا كاهش فقر خانواده بوده است. ما در اوستا یا در سنن سرخپوستی همین راه حل را به شكل دیگری، یعنی در رابطه با افراد كهنسال و ازكارافتاده، داریم. در برخی فیلم‌های سینمایی ژاپنی هم شاید دیده باشید كه وقتی پیرمرد یا پیرزنی از كار می‌افتد به گوشه‌ای از كوه یا جنگل می‌رود و می‌ماند تا بمیرد. چون دیگر خودشان احساس می‌كنند كه تولیدكننده نیستند و باعث فقر جامعه می‌شوند. این یك مرگ داوطلبانه یك پیرمرد یا پیرزن است، كه رگه‌اش را در اوستا هم می‌بینیم. البته این یك نگاه بسیار منفی در اوستا نسبت به كسانی است كه دیگر نقش تولیدی ندارند. آنها مثلاً باید بدترین لباس‌ها را می‌پوشیدند و رها می‌شدند تا بمیرند و ... در واقع در آن دوران یك روی سكه‌ فرار از فقر و گرسنگی، مرگ داوطلبانه كهنسالان است و یك روی سكه‌اش زنده به گور كردن كودكان است. اما چون پسرها بزرگ می‌شدند و نقش تولیدی پیدا می‌كردند دخترها را زنده بگور میكردند. قرآن هم به آنها می‌گوید شما از ترس فقر دخترهایتان را زنده به گور نكنید یعنی تعصب عربی و مردانه‌شان را در حاشیه قرار می‌دهد و می‌گوید ما می‌دانیم كه این جنایت به خاطر فقر است و بعد می‌گوید «ما به  شما و به آنها روزی خواهیم داد». به هر حال پیامبر و قرآن در جامعه‌ای كه با زنده به گور كردن دختران 10-15 سال فاصله دارد، در جامعه‌ای كه با به ارث بردن زنان به عنوان شیء و كالا 10-15 سال فاصله دارد؛ در این جامعه، در آن اتمسفر و در آن فضا بایستی تغییر بوجود می‌آورد. در آن فضا این چند صدایی (از نظر ما)، كاملا به نفع زنان است. ما در درون آن چند صدایی هیچ عنصری را نمی‌بینیم كه زنان را به عقب رانده باشد. این را همه پژوهشگران گفته‌اند. آنها روی هیچ عنصری دست نگذاشته‌اند تا بگویند این عنصر در دین محمد زنان را عقب‌تر برد.

س - با توجه به بحث شما در باب فرارونده و اصلاحی بودن حركت انبیا در مورد مثلا مسئله زن و اینكه باید تلاش كنیم این صداهای فرارونده را بیشتر كنیم، آیا باز گزینشی عمل نكرده‌ایم؟ و اگر قرار باشد هر دو گروه موافقان و مخالفان حقوق زن به نحو گزینشی از متن مقدس استفاده كنند ممكن است هرگز هیچ گروهی موفق به اقناع طرف مقابل نشود و این چالش بزرگ همواره زنده بماند.

ج - یك بار ما آن وجوه را در تاریكی قرار می‌دهیم، این می‌شود یك برخورد گزینشی. یعنی وجوهی را اساساً نادیده می‌گیرید و نمی‌گویید اینها هم در متن هست و هیچ توضیحی و هیچ مواجهه‌ای هم با آن ندارید. اما این اسلحه‌ای را كه شما زیر خاك گذاشته‌اید، كس دیگری می‌آید آن را برمی‌دارد و به طرف زنان شلیك می‌كند. این كار سنتی‌ها و بنیادگراهاست. اما شما این اسلحه را برمی‌دارید بازش می‌كنید و كنار می‌گذارید و در واقع بمب‌ها را خنثی می‌كنید. این دیگر گزینش نیست. گزینش آنجاست كه شما بخشی را در تاریكی قرار دهید و اجازه دهید دیگران آن بخش را استخراج كنند. ولی شما اینجا می‌آیید با كلیت متن مواجه می‌شوید.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 10:6 PM  توسط   | 

 

زن در متون مقدس (جلسه يکم)

(چرایی و چكیده بحث)

 

می‌توان رشته این چنگ گسست

می‌توان كاسه این تار شكست

می‌توان فرمان داد:

هان، ای طبل گران

زین پس خاموش بمان!

به چكاوك، اما، نتوان گفت مخوان.

 

در این جلسه و در ابتدای بحث دو نكته یا دو محور كه پیش‌درآمد بحثمان است را مطرح می‌كنیم: نكته اول «چرایی بحث» است. چرا بحث زن در متون مقدس؟ و نكته دوم ارائه «چكیده نظریه»‌ای است كه در این سلسه مباحث دنبال می‌شود. سخن را از چرایی شروع می‌كنیم.

همان‌طور كه می‌دانیم در سال 1342 روحانیت اجماعا و به طور كامل با حق رای زنان مخالفت می‌كند. زنان نه می‌توانند رای بدهند و نه می‌توانند رای بگیرند. این مسئله در برخورد با اصول انقلاب سفید مطرح می‌شود كه شاه در رابطه با یك طرح پیشگیرانه  از تحولات رادیكال عنوان ‌كرده بود. البته همان دوران تك‌روحانیان روشنفكر و رفرمیستی بودند كه با حق رای زنان موافق بودند و با آن مشكلی نداشتند. در كتاب اخیر آقای علی رهنما تحت عنوان «نیروهای مذهبی بر بستر نهضت ملی» آمده است كه آیت‌الله كاشانی با حق رای زنان به لحاظ نظری موافق بوده است. اما با روحیه‌ی خاص خود و به صورت دیپلماتیك با حق رای زنان در آن زمان مخالفت می‌كند و می‌گوید زنان حق رأی دارند، اما زنان ایران صلاحیت رای دادن را ندارند! و یا روحانیون دیگری مثل آیت‌الله طالقانی در كنگره جبهه ملی (سال 1342) نظر خودش را به عنوان موافق با حق رای زنان اعلام می‌كند. اما افرادی چون آیت‌الله زنجانی و آیت‌الله طالقانی تك نفراتی هستند كه نمی‌توان آنها را به عنوان نماینده فكری جریان روحانیت معرفی كرد. به هر حال در دهه 40 مجموعه روحانیت با حق رای زنان مخالف بودند.

كتابی به نام «زن در انتخابات» وجود دارد كه در واقع توسط روحانیون اهل فكر و مطالعه آن زمان منتشر شده است. اگر این كتاب را كه در سال 42 نوشته شده است، مطالعه كنید مشاهده می‌كنید كه با چه سطح استدلالی با رأی دادن و رأی گرفتن زنان مخالفند. در آنجا این استدلال آمده است كه زنان مغزشان كوچك‌تر و خونشان كم‌رنگ‌تر است و اگر وارد مجلس شوند باعث فساد می‌شوند. بنابراین زنان حق رای ندارند و اسلام نظرش این است كه زنان نباید رای بدهند و نمی‌ توانند در انتخابات شركت كنند.

اما 15 سال بعد در انقلاب 57،  اكثریت قریب به اتفاق همان روحانیت (بجز تعدادی كه خیلی از زمانه عقب بوده و اقلیت ناچیزی را تشكیل می‌دادند) با حق رای زنان موافقت كردند و اعلام كردند كه زنان هم می‌توانند رای بدهند و هم رای بگیرند. هر چند در حوزه‌های دیگر تبعیضات شدیدی را در مورد زنان اعمال می‌كنند. اما در این ماجرا می‌توان بر این پرسش تامل كرد كه از سال 42 تا 57 چه اتفاقی افتاده است كه در سال 42 روحانیون اجماعا می‌گویند  زنان حق رای ندارند ولی در سال 57 می‌گویند زنان هم می‌توانند رای بدهند و هم رای بگیرند و ظاهرا خون زن‌ها كمرنگ‌تر و مغزشان كوچكتر نیست و ورود آنها به مجلس نیز فسادی ایجاد نمی‌كند و این بار نظر اسلام این است كه زنان حق رأی دارند!

به نظر می‌رسد كه در این 15 سال شاهد یك سری دگردیسی‌ها و تحولات اجتماعی از یك سو و برخی تلاش‌های فكری و عملی به نفع زنان از سوی دیگر هستیم. مثلا در این فاصله شهرنشینی و همچنین طبقه متوسط رشد كرده است. یعنی عینیت و واقعیت جامعه تغییر كرده است. از سوی دیگر تلاش‌هایی فكری نیز صورت گرفته و زمینه‌ ذهنی را تا جایی آماده كرده است كه روحانیت و حتی سنتی‌ترین اقشار، سیری ذهنی را به نفع زنان طی كنند.

بنابراین در كشورمان باید در هر تحولی همین نگاه دیالكتیكی را داشته باشیم یعنی نگاه به تغییرات عینی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی كه بخش زیادی از آن، خارج از اراده ماست. و بخشی هم قسمت ارادی، ذهنی و نظری است كه روشنفكران و فعالان فكری و سیاسی بویژه فعالان حوزه زن می‌توانند در آن مؤثر باشند. به هرحال موضوع زنان از موضوعاتی است كه از زاویه تغییر اجتماعی قابل توجه است و می‌ تواند به عنوان یك نمونه از تغییرات بنیادی كه در جامعه ایران اتفاق افتاده است مورد مطالعه قرار بگیرد.

اما قدری هم درباره پشت صحنه بحث زن در متون مقدس صحبت كنیم. در سال 79  با جمعی از دوستان، هر یك مدتی در سلول‌های انفرادی در زندان عشرت آباد بودیم. در مدت شش ماه و نیمی كه من در انفرادی بودم فقط با قرآن و مفاتیح سروكار داشتم. من از پیش، زمینه مذهبی، فكری و دینی داشتم و عربی هم تدریس كرده بودم. این شش ماه و نیم فرصت خیلی خوبی بود و من در آن مدت  7 بار قرآن را از ابتدا تا انتها خواندم. شاید یكی، دوبارش مؤمنانه و بقیه پژوهشگرانه بود و هر وقت كه بازجویی نبود، سلول محیط كوچكی برای كلنجار رفتن با متن و تأمل درباره آن بود. البته روی آیتم‌ها و موارد مختلفی (همچون ایزدشناسی، جهان‌شناسی، نگاه تاریخی، آخرالزمان‌شناسی، آخرت‌شناسی، جهت‌گیری اقتصادی و سیاسی، زنان و...) كار می‌كردم. یكی از این موارد بحث زن بود. دیدگاه كلی بحثم را در فاصله بین دو زندان در بعضی از جلسات مطرح كرده و به صورت محدود منتشر كردم تا با استفاده از نظرات دوستان و صاحب‌نظران آن را نهایی كرده و سپس به صورت كتاب چاپ كنم.

در یكی از غروب‌های آن دو صدشب تنهایی در انفرادی با خدای خود عهد كردم كه «اگر خدای به من فرصتی دهد یك روز...»، دین خود را به آزادی و علیه دشمنان آزادی در حد توان متوسط خودم ادا خواهم كرد. و امروز به قول اخوان ثالث آمده‌ام وامم را كنار جام بگذارم.

بار بعدی كه دستگیر شدیم در سال 82 بود. این بار مدت انفرادی كمتر بود ولی در این چهار ماه و نیم حجم بازجویی‌مان هم كمتر بود و فرصت بیشتری داشتم و باز هم فقط قرآن بود و مفاتیح. این بار فرصت كافی بود و در این دوره 9 بار دیگر قرآن را به صورت پژوهشگرانه مطالعه و باز هم روی همان موارد كار كردم. بعد از اینكه از «انفرادی»، به قول مهندس میثمی، به «چهارفرادی» آمدیم، از خانواده خود خواستم كه متون مقدس و متون اصلی ادیان دیگر را برایم بیاورند. من كتاب مقدس یعنی عهد عتیق و عهد جدید یا به تعبیر مسلمانان تورات و انجیل و بعد اوستا و ریگ‌ودا و اوپانیشاد را خواندم و متون بودایی را شروع كرده بودم كه دیگر آزاد شدیم. در كنار این مطالعات روی اسطوره‌ها هم كار می‌كردم. من شدیدا معتقدم كسی كه بخواهد اندیشه جدید را بشناسد باید ابتدا اسطوره‌ها و سپس ادیان و بعد اندیشه‌ جدید بشر را بشناسد. بشریت سیری را طی كرده است تا به مواضع و تفكر كنونی‌اش رسیده است. باز هم همان موارد و آیتم‌ها را كار كردم و درباره موضوعات مختلفی كه یكی از آنها بحث زنان بود فیش‌هایی را استخراج كردم. اكنون كه در حسینیه ارشاد می‌توانیم كلاس بگذاریم، فكر كردم بحث زنان و متون مقدس بحث مناسب‌تری نسبت به چند موضوع و آیتم دیگر است.

چرایی بحث؟

ولی چرا بحث زنان را انتخاب كردم؟ 10 نكته را یادداشت كرده ام كه به ترتیب در زیر آورده می‌شود:

1) این نكته بسیار بدیهی است كه زنان نیمی از جامعه‌ و نیمی از خانواده‌اند. هر تغییر اجتماعی «برگشت‌ناپذیر» بدون مشاركت زنان، اساساً، امكان‌پذیر نیست. و همچنین هر تحولی در رابطه با زنان، اگر مردان در آن مشاركت نداشته باشند، تحولی عقیم و ناكارآمد خواهد بود. ضمن آنكه ما در یك تحلیل كلان تاریخی و كالبدشكافی اجتماعی از هر طرف و هر موضوع (مثل دموكراسی، حقوق بشر، توسعه و...) كه حركت می‌كنیم می‌بینیم باید هر تغییر و اصلاحی از  نهاد خانواده آغاز شود. و نیز هر تغییر بنیادی كه بخواهد تبدیل به یك منش و كنش ماندگار شود، بایستی در خانواده تمرین شود. البته این امر یك حركت درازمدت است كه نمی‌خواهیم آن را آلترناتیو یا جایگزین دیگر حركت‌های فكری، سیاسی، تشكیلاتی و... كوتاه‌مدت و میان‌مدت كنیم. در عین حال این هم یك حركت موازی است كه در بسیاری از موضوعات و معضلات مهم جامعه‌مان مثل دموكراسی، توسعه، حقوق بشر و... بایستی آن را درخانواده‌هایمان تمرین كنیم.

2) انقلاب ایران یك شكاف جدی در سنت ایران در موضوع زنان ایجاد كرده است. شاید بتوان گفت مهمترین كاركرد و تأثیر جدی انقلاب ایران تأثیر آن در حوزه زنان است. الان از سنتی‌ترین اقشار مذهبی تا ضدمذهبی‌ترین اقشار در مورد مسئله زنان برخوردی مثبت دارند. در مجلس پنجم، رئیس مجلس (آقای ناطق نوری)، وقتی بحث به روز حساب كردن مهریه زنان مطرح بود وقتی به عنوان مدافع صحبت كرد، یك تكه هم پراند كه «آقایان حواسشان باشد كه وقتی دارند رأی می‌دهند ظهر هم باید به خانه بروند!» این یعنی نوعی بازخواست كردن مردان از سوی زنان‌شان كه حتی درون سنتی‌ترین خانواده‌های جامعه هم تسری پیدا كرده است. تا آنجا كه ناطق نوری هم این طنز را می‌گوید. در حالی كه وقتی قوانین مربوط به مطبوعات را بررسی می‌كردند نمی‌گفتند وقتی بروید خانه، باید به فرزندان دانشجویتان هم جواب پس بدهید. این حوزه چنان توده‌ای نشده ولی بحث زنان كاملا گسترده شده است.

من در یك مقاله كه در ایران فردا شماره 41 به نام نهضت بیداری زنان چاپ شد و بعدا به عنوان یكی از پیوست‌های كتاب «شریعتی؛ راه یا بیراهه؟» چاپ شد، این موضوع را با آمار وارقام بررسی كرده‌‌ام. شاید مؤثرترین تغییری كه پس از انقلاب در اعماق جامعه ایران صورت پذیرفته و آن هم به خاطر ایجاد شكاف در سنت است، در حوزه زنان باشد. در آن مقاله سه كاراكتر را به عنوان سمبل كسانی كه به دنبال رهایی زن در ایران هستند، مطرح كرده‌ام: اشرف پهلوی، اشرف دهقانی و زنان حسینیه ارشادی، و آنها را با هم مقایسه كرده‌ام تا ببینیم كدامیك مؤثرتر و تأثیرگذارتر بوده‌اند. چون این مقاله وجود دارد اینجا دیگر روی آن بحث نمی‌كنیم. اما این تاثیرگذاری شگرف را می‌توانیم در همه حوزه‌ها ببینیم تا آنجا كه حتی وقتی آقای ری‌شهری كاندیدای ریاست‌جمهوری شده بود قول وزارت زنان را می‌داد. این امور پس‌لرزه‌های یك زلزله در اعماق جامعه ایران است كه نمودش را در امواج رویی و بالایی سیاست می‌بینیم. بنابراین اكنون شرایط مساعدتری برای پیگری مطالبات زنان وجود دارد.

3) نكته سوم ضعف تئوریك جنبش زنان است.

اینك یك وضعیت پارادوكسیكال وجود دارد. یعنی یك طرف از پایین سنت شكاف برداشته و خانواده‌های مذهبی ما كه قبل از انقلاب اجازه نمی‌دادند دخترانشان تحصیل كنند و در نهایت تا ششم ابتدایی تحصیل می‌كردند، اینك به طور وسیع تجدیدنظر كرده‌اند و آن سد برداشته شده‌است و انگار یك سیلی به سرعت به جلو آمده و در واقع متحول‌ترین بخش جامعه ایران بخش زنان بوده است. ولی از طرف دیگر ما به صورت پارادوكسیكالی، از بالا شاهد یك پسرفت حقوقی بوده‌ایم. مثلا در ارتباط با قوانین مربوط به زنان، ما نسبت به قوانینی كه در سال 53 تصویب شده، عقب‌تر رفته‌ایم. هر چند این قوانین آرام آرام به اصطلاح دارد اصلاح می‌شود ولی این اصلاح به سختی و با ریتم كند و نیز با دامنه‌‌ای محدود انجام می‌شود. پس ما هم یك جنبش زنان داریم و هم قوانینی كه بسیار عقب‌مانده است نسبت به تحولاتی كه درجامعه اتفاق افتاده است.

جنبش زنان هم به عنوان یك جنبش خاص در چارچوب یك جنبش عام می‌تواند مؤثر باشد. در مجله نامه شماره 42 یك مقاله از بنده آمده است كه در آن نسبت جنبش زنان با جنبش دموكراسی‌خواهی بحث شده است. چون آن مقاله وجود دارد در اینجا دوباره آن مباحث را تكرار نمی‌كنیم. برخلاف تفكراتی كه در دهه 40 و 50 بود و تضادهای اصلی _ فرعی، به شكل مكانیكی، تفكیك می‌شد و همه تضادهای فرعی می‌بایستی به نفع تضاد اصلی تعطیل می‌شد، امروزه می‌توان و باید این شكاف‌ها و تضادها را رتبه‌بندی كرد. آن مقاله تحت عنوان «جنبش زنان، جنبشی مستقل اما مرتبط»  این نكته را گفته كه ما باید جنبش زنان را مستقل، اما مرتبط با جنبش عام دموكراسی‌خواهی و عدالت‌طلبی و...بدانیم.

اما یكی از ضعف‌های جنبش زنان (هر چند به نظر می‌رسد كلمه نهضت بیداری زنان نسبت به كلمه جنبش زنان واقعی‌تر است)  ضعف تئوریك آن است. یكی از آن ضعف‌های تئوریك در رابطه با مذهب است. فعالین این جنبش كه طیف وسیعی را شامل می‌شوند (از نمایندگان مجالس پنجم، ششم و هفتم تا نیروهای غیرمذهبی و حتی چپ و ضدمذهبی)، با وجود آن كه حاكمیت ما مذهبی است و نظام حقوقی كه با آن مواجهه هستیم، نظام فقهی مذهبی است؛ درباره مذهب به شدت مشكل تئوریك دارند. آنها یا كاملا احتیاط كرده و وارد این مباحث نمی‌شوند.  و یا بیرون ایستاده و از راه دور سنگ می‌اندازند و می‌ستیزند یعنی طعنه می‌زنند، نیش می‌زنند، مسخره می‌كنند و وارد دیالوگ نمی‌شوند. و چون اساسا این بحث‌ها را نمی‌شناسند وارد نمی‌شوند و از دور با خمپاره می‌زنند. و یا یك سری توجیهات بسیار ضعیف‌ و همراه با فقر تئوریك در مواجهه با سنت مطرح می‌كنند و دلایل و استدلال‌هایی می‌آورند كه یك طلبه ساده هم می‌تواند ردش كند چه برسد به علما و مراجع.

4) نقش مذهب در جامعه ایران بسیار قوی است. مذهب در طول تاریخ، با زندگی روزمره و با قدرت و سیاست در ایران عجین بوده و بسیار نقش‌آفرینی كرده است و هنوز هم این نقش را دارد. هر چند كه جایگاه مذهب در جامعه ایران تغییر كرده است كه در جزوه‌ای به نام «تغییر جایگاه مذهب در ایران» در این باره بحث كرده‌ام، لكن مذهب همچنان تاثیرگذارترین عنصر در جامعه و ناخودآگاه و روان قومی ما، به قول یونگ، است. از دوران قبل از اسلام تاكنون ما با نگرش‌هایی كه مثلا در فصل وندیداد از اوستا آمده و... و تا رساله‌های عملی و فقه امروزین، كلنجار می‌رویم و با آن درگیر هستیم. پس هر تغییری در ایران باید به مذهب هم توجه كند.  این امر در دوره قبل از انقلاب پررنگ‌تر و در اولویت نخست و شاید تنها راه برای تغییر و تحول در جامعه ایران بود، اما با تغییر جایگاه مذهب در ایران این امر از انحصار خارج شده ولی همچنان یك بحث جدی و اولویت مهم است. هم اینك نیز ما در میان مجموعه مباحثی كه در هر حوزه‌ای چون توسعه، دموكراسی، آزادی، عدم خشونت و... می‌خواهیم بحث و بررسی كنیم، باید فصلی و بخشی را هم به مذهب اختصاص دهیم. حال چه مورد قبول‌مان باشد یا نه، چه بخواهیم و چه نخواهیم. همه نیروهای تحول‌خواه، چه نیروهای مذهبی و چه نیروهای غیرمذهبی باید توجه ویژه‌ای به مسئله مذهب داشته باشند.

5) یكی از اهداف اصلی كه این مباحث دنبال می‌كند بررسی و نقد متدلوژی نواندیشان مذهبی در مواجهه با متون مقدس است. روشنفكری مذهبی مثل یك اتوبان می‌ماند كه یك طرف و یك همسایه آن تفكرات و گرایشات لاییك و طرف دیگر آن گرایشات و تفكرات سنتی و بنیادگرا هستند. شاید ضلع سوم این صورت مسئله هم جوانان و دانشجویان باشند.

الان از هر دو طرف آن اتوبان انتقاداتی به روشنفكران مذهبی در مواجهه با مذهب مطرح می‌شود. یك مثال آن همین بحث زن است كه گفته می‌شود روشنفكران مذهبی در برخورد با اسلام و قرآن می‌گویند: در قرآن زن و مرد سرشت یگانه‌ای دارند، زن و مرد مسئولیت مشتركی دارند و در برابر خداوند مسئولند، قرآن برای زنان حق تملك اقتصادی قائل شده است و... همه اینها درست و متكی به متن است. اما چیزهای دیگری هم هست كه روشنفكران مذهبی نمی‌گویند ولی در ذهن نسل جدید ما به صورت پرسش مطرح است. نیروهای لاییك هم آن را به صورت پرسش مطرح می‌كنند و می‌گویند شما مذهب را بزك می‌كنید و نیروهای سنتی و بنیادگرا هم اتهام می‌زنند كه شما التقاطی و منحرف هستید و چرا اینها را نمی‌گویید. مثلا تعدد زوجات، حق طلاق مردانه، مسئله ارث، حق زدن زن و...، مسائلی است كه بوسیله تفكرات لاییك از یك سو و گرایشات بنیادگرا از سوی دیگر مطرح می‌شود. خودمانی‌ اگر بگوییم روشنفكران مذهبی میوه دین را از درون جعبه میوه‌ها سوا می‌كنند و عرضه می‌كنند در حالی كه میوه‌های داخل جعبه درهم است! اگر شما از یك جعبه میوه، درشت‌ها وآبدارهایش را نشان بدهید و لكه‌دارهایش را زیر بگذارید، در واقع میوه‌هایی كه شما ارائه می‌كنید نمونه و الگویی از همه میوه‌های آن جعبه نیست. این سلسله كلاس‌ها می‌خواهد دین را سواكرده عرضه نكند و در هم باشد تا در مجموع ببینیم نسبت دین و متون مقدس با حقوق زن و مسائل دیگر چگونه است و این شاید نقدی باشد به برخی از روشنفكران مذهبی كه گزینشی - پرشی عمل می‌كنند و برخی مسائل را مطرح می‌كنند و از روی برخی مسائل می‌پرند. ما سعی می‌كنیم بدون این نقطه ضعف با متون برخورد كنیم.

دكتر شریعتی انتقادی را به روشنفكران هندو و مبلغین دین زرتشت دارد و می‌گوید: «مبلغین‌شان دست‌چین‌ها را به مردم می‌گویند.» (م.آ 15 ص 238) و یا در همان مجموعه آثار می‌‌گوید: «متفكرین امروزین هندی چون رادهاكریشنا و تاگور برای دفاع از مذهب هندو و بینش منفی‌اش از جهانِ محسوس به توجیه كردن پرداخته‌اند. می‌دانیم كه همیشه متفكرین مكاتبی كه نقطه‌ضعف‌هایی دارند، با روشن شدن مردم، به توجیه و انكار كردن نقاط ضعف می‌پردازند تا بتوانند از مذهبشان در برابر زمان دفاع كنند. ولی اسناد و مدارك گویاتر از هر توضیحی است». (همان، ص 164).

شریعتی نقدی را به روشنفكران زرتشتی و هندو وارد می‌كند و معتقد است آنها در مواردی یا انكار و توجیه می‌كنند و یا دستچین. اما می‌توان به برخی از روشنفكران مذهبی خودمان هم همین نقد را وارد كرد. ما این نقد را در بحث زن نشان خواهیم داد. اما خود سعی می‌كنیم مواجهه‌ای منطقی و باورپذیر و اثرگذار با متون داشته باشیم. و تلاش می‌كنیم در برخوردمان با متون پژوهشگرانه عمل كنیم نه مؤمنانه؛ هر چند خود به متن و مذهب مؤمنیم.

6) بحث زنان یك نمونه است برای یك مجموعه بحث، یك قطعه است از یك پازل بزرگتر، یك روش و رویكرد است، رویكردی نمونه و مشترك برای به كارگیری در مباحثی چون بحث و بررسی نسبت متون مقدس و دموكراسی، متون مقدس و حقوق بشر، متون مقدس و خشونت، متون مقدس و امنیت، متون مقدس و عدالت و... در بحث از زن و متون مقدس، به عنوان یك متد و الگو، هر پاسخی كه به این نسبت و صورت مسئله بدهیم می‌توانیم همان رویكرد و متد را در دیگر حوزه‌ها هم تكرار كنیم. هر كس چه روشنفكران مذهبی و چه سنت‌گراها و چه لاییك‌ها، چه لیبرال‌ها و چه ماركسیست‌ها، هر پاسخی كه به این پرسش بدهند در مورد موضوعات دیگر نیز قابل تكرار است و می‌تواند به عنوان یك الگو و روش در حوزه‌های دیگر نیز به كار رود و برخی چالش‌هایی را كه متون با دنیای جدید دارند از زاویه خود تبیین كند.

نكته دیگر این است كه پاسخ به این پرسش در درون خود روشنفكران مذهبی هم شكاف ایجاد خواهد كرد. یك بار در دفتر پژوهش‌های فرهنگی دكتر شریعتی میزگردی داشتیم كه یك سوی آن آقای عبدالعلی بازرگان بود و سوی دیگر آقای طهماسبی. مجری میزگرد هم من بودم. بحث در باره «قرآن به چه كار می‌آید؟» بود. هنگامی كه بحث به موضوع زنان كشیده شد آقای عبدالعلی بازرگان گفت: همه احكامی كه در قرآن آمده است شكل‌های آرمانی اسلام است و آقای طهماسبی گفت: اینها شكل‌های تاریخی است و آرمانی نیست. پس پاسخی كه به این پرسش داده می‌شود روشنفكران مذهبی را هم حداقل به دو دسته تقسیم می‌كند.

7) یكی دیگر از اهداف ما در این بحث تأكید بر یك رویكرد خاص مبنی بر روندی - تاریخی و تطبیقی دیدن مباحث است. بحث دینی را هم كنار بگذاریم، هر مبحثی همچون سوسیالیسم، دموكراسی، هرمنوتیك، دیالكتیك و... را هم كه می‌خواهیم بررسی كنیم باید ببینیم چه سیر و روندی را در زندگی و اندیشه بشر داشته است؟ به گونه‌ای ساده‌انگارانه در جامعه ما اینطور مطرح می‌شود كه گویی در دوران مدرنیته آسمان سوراخ شده و این مفاهیم به زمین افتاده است. ولی واقعیت این طور نیست و هر كدام از این مقولات در تاریخ بشر سیر و روندی را طی كرده‌اند تا تكوین یافته‌اند. بشر هیچ وقت شناختش را صفر نكرده است كه دوباره از اول شروع كند، بشر نه دانشش، نه مناسبات اجتماعی و اقتصادی خود را هیچ گاه صفر نكرده است و امروز او در ادامه و اصلاح، رفرم، جهش و انقلاب درباره گذشته است و هیچ وقت، هیچ چیز از صفر شروع نشده است. اگر بتوانیم در مباحث‌مان درباره زن این موضوع را جا بیندازیم، برای همه مباحث دیگر نیز مفید است. ما باید سعی كنیم روندی و تاریخی دیدن و به اصطلاح مقایسه‌ای و تطبیقی دیدن را تقویت كنیم. در این صورت می‌توانیم با بسیاری از موضوعات و پدیده‌ها واقع‌گرایانه‌تر برخورد كنیم، چه در رابطه با متون مقدس، چه اندیشه جدید بشر و چه اساطیر. در این رویكرد نه مؤمنانه و متعصبانه از یك موضوع دفاع می‌كنیم و نه مؤمنانه و متعصبانه با آن دشمنی می‌ورزیم. شریعتی در مورد برخی چپ‌های استالینیست آن زمان می‌گفت: «اینان كشیش‌های مذهب بی‌خدایی هستند.» یعنی همان اندازه كه آخوندها تعصب داشتند، یك چپ كم‌سواد هم تعصب داشت. ما متأسفانه این بدشانسی تاریخی را همواره داشته‌ایم كه از همه چیز جنس بنجلش را داشته‌ایم یا وارد كرده‌ایم! مثلا وقتی ماركسیسم وارد ایران شد با قرائت روسی و استالینی آن وارد شد. متاسفانه لیبرالیسمی كه وارد شده است هم از نوع بنجلش است. ما در آن زمان با چپ نو آشنایی نداشتیم. همچنین چپ‌های انسان‌گرا را نمی‌شناختیم. اكنون نیز همان معضل را داریم. مثل اینكه ما همیشه این بدشانسی تاریخی را داریم كه با نوع بنجل مكاتب، مثل نوع بنجل كالاها، مواجه هستیم. نوع دینی هم كه در جامعه ما حاكم شده نیز از بنجل‌ترین انواع دین است، دین مداحان و نوحه‌خوان‌ها!

حالا اگر این نگرش را تمرین كنیم، در ذهن خودمان از خطای ناهمزمانی، خطای آناكورنیستی و با دید امروزی، گذشته را تحلیل كردن دوری خواهیم كرد. در این رویكرد ما گذشته را در چارچوب و بستر زمانی خودش بررسی خواهیم كرد. چه بخواهیم قبولش كنیم و چه بخواهیم ردش كنیم. چه برای تأیید و چه برای رد، ابتدا باید پدیده را درست بشناسیم. پس ابتدا بایستی بدفهمی‌مان را كنار بگذاریم و یك پدیده یا یك آموزه‌ای را درست بفهمیم؛ آنگاه نقدش كنیم.

همچنین ما اندیشه جدید را هم درست و تاریخی نمی‌بینیم. ما با اندیشه جدید هم مثل دین برخورد می‌كنیم و مثل یك متن مقدس می‌بینیم و عناصر وارداتی و تألیفی آن را نمی‌بینیم. این مسئله در برخی برخوردهای ضدمذهبی كنونی به وضوح و به شدت دیده می‌شود. آنها با مذهب، به طور تاریخی برخورد نمی‌كنند، در حالی كه می‌توان با مذهب هم تاریخی برخورد كرد. این برخورد پژوهشگرانه‌تر و استدلالی‌تر و عقلی‌تر است. در این چارچوب اساطیر و ادیان و اندیشه جدید را به صورت تاریخی خواهیم دید و در بستر تاریخی‌اش بررسی و ارزیابی خواهیم كرد.

8) این نوع رویكرد می‌تواند بستری برای گفتگو بین دو نوع روشنفكری در ایران یعنی روشنفكری مذهبی و روشنفكری عرفی باشد. جامعه ما، به ویژه در دهه اخیر، جامعه‌ای متكثر است، هم در حوزه اندیشه و هم در حوزه استراتژی. بحث استراتژی خارج از بحث ماست. اما در حوزه اندیشه، جامعه ما گستره وسیعی از سنتی‌ترین اقشار مذهبی، تا مذهبی‌های رفرمیست، تا مذهبی‌های نوگرا، تا كسانی كه اصولا مذهب برایشان مسئله و پرسش نیست، و تا  افراد غیرمذهبی و افراد ضدمذهبی و طیف وسیعی از تفكرات، نیروها، گرایشات و جریانات اجتماعی را در بر می‌گیرد. اما اگر این جریانات نتوانند با هم دیالوگ سالمی داشته باشند، می‌تواند یك دیكتاتوری جدید از دل همین جریانات به وجود آید، اگر برخورد این جریانات با هم مبتنی بر حذف و نفرت باشد. ما این حذف و نفرت  را در ادبیات برخی روشنفكران لاییك می‌بینیم، همانطور كه در ادبیات برخی از روشنفكران مذهبی می‌بینیم. گویی هر یك می‌خواهند صورت مسئله مقابل را پاك كنند. در حالی كه در ایران نه سنتی‌ها می‌توانند روشنفكران را با لودر به دریا بریزند، نه برعكس. روشنفكران غیرمذهبی ما هم نمی‌توانند روشنفكران مذهبی را حذف كنند و برعكس. اگر ما در ذهنمان یك چیزی را قبول نداشته و آن را رد كنیم دلیل بر آن نیست كه آن مسئله وجود خارجی ندارد. ما نیازمند گفتگو هستیم، ولی همه مسائل و مشكلات هم با گفتگو حل نمی‌شود. خیلی از ماها در سنی نیستیم كه بتوانیم دیگران را با گفتگو به داخل تحلیل و عقاید خودمان بكشیم یا خود كشیده شویم. بنابراین باید واقعیت و موجودیت یكدیگر را به رسمیت بشناسیم، از سنتی‌ترین اقشار تا ضدمذهبی‌ترین اقشار. حالا بنده ممكن است در چارچوب و پارادایم روشنفكری مذهبی برخورد كنم و كسی در چارچوبی دیگر، ولی در راستای برخی اهداف و آرمان‌ها و یا برخی روش‌ها و رویكردها می‌توان نسبتا همسو عمل كرد. مثلاً در راستای اهدافی چون آزادی و عدالت و دموكراسی و یا در رابطه با روش برخورد تاریخی با متون و اندیشه‌ها. در چارچوب این روش ما اصلاً كاری نداریم كه محمد و زرتشت پیامبر بودند، ولی آنها را به عنوان یك مصلح اجتماعی می‌توانیم قبول داشته باشیم. محمد، حداقل، یك مصلح بود، زرتشت یك مصلح بود و مجموع پیامبران قوم یهود مصلحانی بودند كه در تاریخ خودشان تاثیرگذار بوده‌اند. در روش تاریخی و در تلقی از این بزرگان به عنوان یك مصلح می‌توانیم ببینیم آیا آنها در جامعه خودشان به نفع یا به ضرر آن جامعه عمل كرده‌اند. و مثلاً در رابطه با بحث زنان ببینیم سرنوشت زنان بعد از محمد چقدر تغییركرده است؟ بهتر شده است یا بدتر؟ البته این رویكرد اساساً فرق می‌كند با رویكردی كه می‌گوید قوانین آن زمان را حالا هم باید اجرا كنیم و آن قوانین ابدی است.

پس اگر ما به محمد، زرتشت، موسی، عیسی و... پیامبرانه نگاه نكنیم و آنها را حداقل یك مصلح بدانیم؛ در اینجا روشنفكری مذهبی و روشنفكری لاییك می‌توانند به همسویی‌هایی برسند و این به وفور اتفاق افتاده است یعنی كسانی بوده‌اند كه تاریخ اسلام را صرفاً پژوهشگرانه بررسی كرده‌اند و اساساً مسلمان نبوده‌اند و یا حتی گرایش ضددینی داشته و كمونیست یا ماركسیست بوده‌اند، مثل كتاب اسلام درایران پتروشفسكی و كتاب‌های احسان طبری یا كتابهای بسیاری از پژوهشگران غربی. اینان قضاوت تاریخی‌شان با قضاوت امروزی برخی روشنفكران عرفی ما متفاوت است. البته در این رویكرد نباید این پیش‌فرض را داشته باشیم كه اگر زنان در آن زمان نصف مردان ارث می‌گرفتند امروز هم باید همانطور ارث ببرند یعنی باید این حلقه دوم استدلال را كنار بگذاریم و ببینیم زرتشت چه برخوردی با زنان و چه برخوردی با فرهنگ جامعه خویش كرده است آیا برخوردش استعلایی بوده یعنی به نفع زنان یا به نفع جامعه ایران بوده یا به ضرر آن؟ همین برخورد با دیگر مصلحین و به تعبیر مؤمنانه‌اش با دیگر پیامبران قابل تكرار است.

رویكرد تاریخی می‌تواند منطقه و زمین بی‌طرفی برای گفتگو بین دو نوع روشنفكری در ایران باشد. البته از جایی به بعد ممكن است اختلاف و برخورد پیش ‌آید. اشكال هم ندارد و مثلاً آنها بگویند كه سخنان و رفتار و احكام زرتشت یا محمد در آن زمان مثبت بوده ولی حالا به درد نمی‌خورد و هرگونه احیای مذهب درایران به ضرر زن‌ها یا به ضرر دموكراسی است. آن مبحث دیگری است. اما همین قدر كه بتوان در رابطه با یك امر تاریخی به قضاوت نسبتاً مشتركی رسید، خود مسئله مثبتی است. و می‌تواند بین روشنفكران عرفی با جامعه سنتی ما و با روشنفكران مذهبی نیز تا حدی هم سخنی و همدلی ایجاد كند. این نكته كه یك روشنفكر عرفی به جامعه سنتی‌اش بگوید سخنان و احكام زرتشت یا محمد و... در بستر تاریخی خود امری مثبت و مترقی بوده؛ خود گام بسیار مهم و مثبتی در تنظیم رابطه با بستر جامعه است. برخی نیروهای غیرمذهبی ماركسیست با جامعه خود در آمریكای لاتین و با طرفداران و مبارزان معتقد به الهیات رهایی‌بخش توانسته‌اند چنین رابطه‌ای برقرار كنند. در اینجا نمی‌خواهیم از قرآن، اوستا، عهد عتیق و عهد جدید دفاع كنیم. فقط می‌خواهیم بررسی تاریخی و پژوهشگرانه بكنیم. در این كار مهم نیست كه فرد پژوهشگر، روشنفكر مذهبی یا ماركسیست یا غیرمذهبی باشد. در یك امر پژوهشی تاریخی باید گفتگوی استدلالی كرد. این زاویه دید و این نوع ورود به بحث می‌تواند برای جامعه ما بسیار مفید باشد و شاید نقش‌آفرینی روشنفكر مذهبی بیشتر در اینجاست. حال اگر بتوانیم برخی قضاوت‌های تاریخی‌مان را همسو كنیم، خود قدم بسیار مهمی است. هر چند بعد از آن باز اختلاف در نظرها و زاویه‌دیدها باقی بماند. یكی ممكن است بگوید اساساً روشنفكری مذهبی پارادوكسیكال است و به جامعه ایران ضربه زده است و دیگری ممكن است بگوید اگر روشنفكری مذهبی در تاریخ معاصر و جامعه‌مان به وجود نمی‌آمد، جامعه ایران، یك جامعه دوقطبی می‌شد كه یك طرفش بنیادگرایی قوی و یك طرفش دولت استبدادی می‌بود و تجربه الجزایر در ایران اتفاق می‌افتاد. اگر بخواهیم زمان شاه را در نظر بگیریم یعنی جامعه‌ای كه هفتاد درصد مردمش غیرشهرنشین است و آن سی، چهل درصد شهرنشینش هم سنتی هستند؛ اگر روشنفكری مذهبی نبود، مردم به جای آثار دكارت و كانت، مفاتیح می‌خواندند و بنیادگرایی رشد می‌كرد نه تفكر فلسفی مبتنی بر خرد خودبنیاد. ما بعداً می‌توانیم زوایای مختلف این بحث را مطرح كنیم. اما رویكرد تاریخی می‌تواند یك منطقه بی‌طرف برای گفتگو برای ما فراهم آورد.

9) جامعه ایران تحولات عینی و ذهنی خاص خودش را دنبال می‌كند. در جامعه ایران سنت نقش قوی‌تری در خودآگاه یا ناخودآگاه ما دارد و اگر سنت تصفیه و بازسازی و معقول نشود همیشه امكان بازگشتش وجود دارد. تجربه بلوك شرق جلوی دید ماست. در آنجا 60، 70 سال مذهب سركوب شد و اكنون در ارتجاعی‌ترین اشكال آن بازگشت كرده است. سركوب می‌تواند سیاسی و یا فكری باشد. برخورد با نفرت، سركوب فكری مذهب است. در هر وضعیت غیرفكری، و صرفاً برخورد با سركوب،  مذهب به سایه می‌رود و دوباره پس از مدتی برمی‌گردد. اگر با سنت، و مذهب كه درلایه‌های مختلف سنت پخش است، برخورد تحلیلی نشود و در روشنایی قرار نگیرد همواره امكان بازگشتش هست. هر تحول بنیادی باید از درون سنت زاییده شود و مدرنیته، البته با تلقی ایرانی‌اش، چیزی نیست كه بعداً به آن برسیم و چیزی در مقابل ما باشد، بلكه چیزی است كه از گذشته و حال حركت كرده و باید با ما به جلو برود. هر راهی غیر از این برگشت‌پذیر است. حال دراین رابطه است كه بحث متون مقدس و از جمله بحث زنان در متون مقدس می‌تواند مهم باشد. به ویژه كه من معتقدم ما در دوران «تعلیق استراتژی» هستیم (این بحث را روزنامه شرق منعكس كرده بود). در دوران تعلیق استراتژی یكی از وظایف چهارگانه ما،  انباشت تئوریك است (صبر و اعتراض، انباشت و ارتباط). هر بار كه عمر یك استراتژی به سر می‌آید، مثل اصلاحات كه عمرش به سرآمد خودش رسیده است، تا استراتژی‌های دیگری متولد شوند، یك فاصله زمانی داریم كه در این دوره همه در حالت جمع‌بندی به سر می‌برند و با هم جدل و گفتگو می‌كنند. مجموعه این انباشت‌ها، چه در عرصه تئوریك و چه عرصه استراتژیك، تبدیل به یك تئوری جدید می‌شود و از درون آن یك استراتژی جدید بیرون می‌آید. این موضوع خارج از بحث ماست. در دوره كنونی انباشت، یكی از مهمترین مباحث بحث متون مقدس است. من در یكی از سخنرانی‌های شب‌های احیا در حسینیه ارشاد كه ادوار تحكیم برگزار می‌كرد نیاز به این نكته را یادآوری كردم. این بحث تحت عنوان «تعیین نسبت با مذهب متن نه مذهب تاریخی» منتشر شده است. اینك ما نه با روحانیت، نه با فقه، نه با كلام، و نه با عرفان، بلكه بایستی نسبت‌مان را با مذهب متن تعریف كنیم و مسئله زنان نیز یكی از زیرمجموعه‌های این تعریف جدید است.

10) ما اینك نیازمند پاسخ به بحران هویت و بحران اخلاقی وسیعی هستیم كه در جامعه‌مان وجود دارد و همه ما هم با آن درگیر هستیم. متهم درجه اول این وضعیت‌ها هم همیشه قدرت‌ها هستند و در درجه دوم روشنفكران، احزاب و... . مردم.

در تاریخ ایران سلطنت و روحانیت مثل بندكشی‌های بین آجرهای دیوار كه آن دیوار و آجرهایش را از لغزش و ریزش حفظ می‌كنند، جامعه ما را حفظ كرده‌اند. سلطنت و روحانیت  كیان و قوام جامعه ما را در رابطه با امنیت اجتماعی، اقتصادی و یا امنیت و آسایش اخلاقی و روانی حفظ كرده‌اند. اما اینك این هر دو لرزیده‌اند یعنی سلطنت افتاده و روحانیت با اینكه در قدرت است و همه را  با حجاب كرده ولی خودش بی‌حجاب شده است! به تعبیر خودمانی هر چه بگندد نمكش می‌زنند وای به روزی كه بگندد نمك. البته این واقعه و این وضعیت امر مثبتی برای جامعه ما نیست یعنی قوام جامعه ما را خدشه‌دار كرده، مثل دیواری كه بندكشی‌های بین آجرهایش ریخته است. البته ناامنی و ناهنجاری‌های اجتماعی ما باید با دقت و تعمق كالبدشكافی شود. هر چند متهم درجه اول معمولاً قدرت‌ها هستند بخصوص در كشورهای نفتی كه همه چیز یعنی ثروت جامعه در دستانشان است؛ اما همه مسائل را هم نمی‌توان ساده‌سازانه فرافكنی كرد و حفظ قدرت‌ها را مسئول دانست و روشنفكران و مردم را تبرئه نمود.

فروپاشی هنجارها با لرزش سلطنت و روحانیت نیاز به تجدید تعریف هویت و ارزش‌ها را مبرم‌تر از هر وقت دیگر كرده است. مثل تاجری كه ورشكسته شده و نیاز به از نوشروع كردن دارد. مثل كسی كه با شكستی در زندگی‌اش مواجه شده و دوباره نیاز به بازسازی روحی و روانی دارد. در یك اشل ملی و در یك مقیاس كلان هم ما همان وضع را داریم.

مذهب، دعوت به یك نوع زندگی انسانی، اخلاقی، آرامش درونی و تغییر مناسبات اجتماعی برای فراهم كردن یك زیست راحت و با آرامش و سعادت برای همگان است. عده‌ای می‌توانند با این رویكرد موافق نباشند و یا برخی متفكرین امروزین مثل آقای ملكیان می‌گویند این معنویت است. البته معنویت می‌تواند مذهبی هم باشد. بنده مذهبی بودن را نوع خاصی از زیستن می‌دانم. صرفاً نوعی خاص از دانستن نیست. البته دانستن هم در آن وجود دارد یعنی مذهب حیطه معرفتی نیز دارد. اما مهمترین كاركرد مذهب، كاركرد عملی‌اش است یعنی اگر بخواهیم نتیجه و محصول و خروجی مذهب را بدانیم چیست باید مذهب از این زاویه‌دید، دیده شود و یا نقد شود. به قول اقبال مذهب باید محك عملی بخورد. حال مذهب را برداریم بگذاریم اخلاق، مذهب را برداریم بگذاریم پرنسیب اجتماعی، به هر حال ما باید با پرنسیب‌هایی زندگی كنیم.  ناامنی اجتماعی و روانی كنونی جامعه ما بسیار آزاردهنده است. درباره منافع ملی هم همینطور است. یكبار در ایران فردا یكی از دوستان گزارشی تهیه كرده و این سؤال را با مخاطبین در میان گذاشته بود كه اگر یك محموله گران‌قیمت از آثار ملی، مثل مجموعه‌ای از تخت‌جمشید، را بخواهند از كشور خارج كنند و پول زیادی به شما بدهند، آیا حاضرید همكاری كنید یا خیر. متأسفانه اكثرا گفته بودند بله! فكر نكنید مسئله حفظ و رعایت پرنسیب‌ها فقط در رابطه با مذهب است. بلكه در رابطه با روحیه و منافع ملی هم هست. در رابطه با رفتارهای اقتصادی هم هست. شاید ریشه‌های این ناهنجاری در قدرت و یا پیدایش یك آشوب جدی در سنت ما باشد و...، اما ما نباید با آن منفعلانه برخورد كنیم یا حتی به استقبالش برویم و دربست تأییدش كنیم. شاید عبور از سنت متصلب مثبت باشد ولی نباید تنها به وجه سلبی آن توجه كرد بلكه جنبه اثباتی آن هم مهم است. به قول متفكری رودخانه راین هم می‌تواند مزارع را آبیاری كند و هم می‌تواند طغیان كند. این تحولات هم می‌تواند رو به آبادی و هم رو به ناكجاآباد برود. بنابراین باید یك رویكرد اثباتی و ایجابی هم با هنجارهای درهم شكسته داشته باشیم.

به هر حال این ده نكته دلایل و عواملی است كه باعث شد تا بحث زن و متون مقدس مطرح شود. به ویژه به این خاطر كه مقداری هم روشنفكری مذهبی نقد شود و بستری هم برای گفتگو بین دو نوع روشنفكری پیشنهاد شود. اما هر كدام از این ده نكته خود مهم و حساس هستند. هر چند توان من محدود است و در حد توان متوسط خودم به این بحث می‌پردازم. اما در اینجا خواستم فقط به اهمیت «موضوع» تاكید كنم و نه اهمیت «موضع» خودم. می‌خواهم بگویم این موضوع، موضوع مهمی است و می‌شود طرح بحث كرد و دیگران را دعوت به پاسخ به این پرسش‌ها نمود. اگر چه جامعه ما چند سالی است كه شدیدا درگیر این پرسش‌ها است و بحث دموكراسی، حقوق بشر، خشونت و...، مثل بحث عدالت در دهه چهل و پنجاه؛ و نسبت این مباحث با متون مقدس یكی از بحث‌های جدی است كه ما چه از موضع مذهبی و چه از موضع ایرانی باید برایمان مهم و قابل توجه باشد.

شریعتی یك بار در آموزه‌هایش مطرح كرد كه روشنفكر ایرانی اگر می‌خواهد در ایران مؤثر باشد اگر مسلمان هم نباشد باید اسلام‌شناس باشد. البته جامعه ما نسبت به جامعه زمان شریعتی تغییر زیادی كرده است، ولی این تغییر، تغییری نیست كه صورت مسئله را كاملاً تغییر داده باشد. بنابراین اگر عناصری از آن صورت مسئله همچنان باقی مانده باشد، همانطور كه روشنفكران ما از هر طرف و هر موضوعی كه می‌روند به سنت و مدرنیته می‌رسند؛ بخش مهمی از سنت ما، مسئله مذهب و در واقع بحث متون مقدس است. اگر مثلاً می‌گوییم نسبت دین و حقوق بشر در واقع یعنی نسبت متون مقدس و حقوق بشر. پس صورت مسئله باید خیلی دقیق و روشن مطرح بشود. این مجموعه دلایلی است كه این موضوع را به یك موضوع مهم برای ما تبدیل می‌كند.

چكیده بحث

قسمت دوم بحث‌مان چكیده بحثی است كه می‌خواهیم در چند جلسه مطرح كنیم. به ویژه رویكردی كه در این مباحث داریم. می‌گویند بر سر در آكادمی فلسفه افلاطون نوشته بودند «كسانی كه هندسه نمی‌دانند وارد نشوند». شاید بشود ما هم در رابطه با جلسه خودمان بگوییم «هر كس كه چالش متون با دنیای جدید را قبول ندارد وارد نشود». نقطه عزیمت بحث ما همین پیش‌فرض و پیش‌نیاز است یعنی دو صدایی بودن متن برای انسان جدید. صدایی كه نواندیشان مذهبی از متن می‌شنوند و صدایی و پرسشی كه لاییك‌ها از یك طرف و سنتی‌ها و بنیادگراها از سوی دیگر مطرح می‌كنند و جوانان هم در این میان حیران می‌مانند كه چه كنند؟ در نتیجه برخی‌شان می‌گویند آیا بهتر نیست همه‌اش را كنار بگذرند؟ پس اگر ما درباره دوصدایی بودن متن پرسش نداشته باشیم، این كلاس و این مباحث دغدغه ذهنی كسی نخواهد بود. پیش‌فرض‌بحث ما این است كه بین متون مقدس، به طور عمومی و مشترك، با دنیا و مناسبات جدیدی كه ما داریم، و به عبارت دیگر بین «علم و عقل و عدل» زمانه ما با «علم و عقل و عدل» زمانه متون چالش‌هایی به وجود آمده است كه باید به تحلیل آن پرداخت و ارائه راهكار نمود.

البته ادیان از این گونه چالش‌ها خیلی پشت سر نهاده‌اند! راسل در جایی گفته بود «ما در اول هر قرنی فكر می‌كردیم تا آخر آن قرن آخرین میخ را بر تابوت مذهب خواهیم كوبید. ولی مثل اینكه مذهب هفت جان دارد!». به هر حال مذهب از این دوران‌ها و تلاطم‌ها بسیار گذرانده است. اما در عین حال ما فرزند زمانه خودمان هستیم. ما هم مسائل خاص خودمان را داریم. مسئله ما خود مذهب نیست، بلكه خودمان هستیم.  این نكته را در روال این سلسله بحث‌ها خواهیم گفت كه در نگرش روشنفكری مذهبی، مذهب برای انسان است و نه انسان برای مذهب و به قول عیسی سبت (یا تعطیلی شنبه) برای انسان است، نه انسان برای آن. شریعت برای انسان است نه انسان برای شریعت. ما از این زاویه برخورد می‌كنیم.

به هر حال در دنیای جدید ابتدا بین علم و دین تعارض پیش آمد. بحث‌هایی كه گالیله مطرح كرد، بعد بحث‌های داروین و...، اولین جرقه‌های این اصطكاك بود. داروین آمد مسئله تكامل انواع را مطرح كرد، در حالی كه در عهد عتیق خلقت ناگهانی و یكجایی جهان و موجودات مطرح شده بود. این چالش‌ها استمرار یافته و اینك به مباحث دیگری رسیده است مثل دین و حقوق بشر، دین و دموكراسی، دین و حقوق زنان، دین و خشونت و... «دین» هم كه می‌گوییم منظور متون مقدس است.

از ریگ‌ودا كه قدیمی‌ترین متن دینی بشر است تا قرآن كه متأخرترین متون مقدس در میان متون پرطرفدار است (بعد از پیامبر اسلام هم كسانی بوده‌اند و داعیه‌هایی داشته‌اندحتی تا قرن‌های هیجدهم و نوزدهم، اما هیچگاه پرشمار و پراندازه نشده‌اند و در شمار ادیان بزرگ جهان درنیامده‌اند)، همه در دنیای قدیم شكل گرفته‌اند. دنیای قدیم معرفت‌شناسی خاص خودش را داشته است. وجه غالب این معرفت‌شناسی شهودی واشراقی بوده است و در برخی حوزه‌ها نیز واقع‌گرایی و واقع‌نمایی خام رایج بوده است. جهان‌شناسی‌اش مبتنی بر ایزد و ایزدان، خدا و خدایان؛ فرشتگان، پریان، ابلیس،  ارواح خبیث، شیاطین، جن و... بوده است. البته من نمی‌گویم جهان‌شناسی‌شان تنها به این نكات تنزل پیدا می‌كند و  در ادامه بحث توضیح خواهیم داد كه در آن جهان‌شناسی هم  می‌خواهند بگویند كه جهان نظم دارد، اما قالب بیانی و پارادایم زمانی‌شان در این مفاهیم متبلور شده است.

 

در آن دوران نوعی اراده آسمانی و نوعی تقدیر بر جهان و زندگی بشر جریان دارد. فقرها، سختی‌ها و بیماری‌ها؛ همه تنبیه‌ها یا آزمایش‌هایی برای بشراند. یعنی در پشت همه اینها نوعی تقدیر آسمانی وجود دارد. من در شب‌های قدر چون بحث تقدیر بود این بحث را باز كردم.

مناسبات عینی در آن دوران، عمدتاً بر اقتصاد كشاورزی و برده‌داری (لااقل برده‌فروشی كه در امور كشاورزی و خانگی از آنها بهره می‌بردند)، مبتنی بود. در بخش مهمی از كشورها و سرزمین‌ها، روستانشینی وجه غالب زیست بشر بود، همراه با شهرهایی اندك. حكومت‌ها اغلب ایلی و آلی بودند (مثل ایل قاجار كه به آل قاجار تبدیل ‌می‌شد!) یا حكومت‌های بزرگ و پایدار بودند مثل امپراتوری، خلافت‌، امارات و حكومت‌های محلی بعضاً ناپایدار. منبع مشروعیت، به طور نظری، متكی به آسمان، خدا یا خدایان، ارواح گذشتگان، فره ایزدی و نیروهای مرموز آسمانی بود و، حداكثر، نظرخواهی از بزرگان كه جایگزین دموكراسی بدوی قبیله‌ای اولیه شده بود. این نظرخواهی، حداكثر، از بزرگان و اشراف و مردم عامی در شهرهای بزرگ بود. اما در عمل مشروعیت قدرت غالباً متكی بر زور و غلبه بود یعنی هر كسی زورش بیشتر می‌رسید و حكومت قبلی را سرنگون می‌كرد، تبدیل به قدرت برتر و نظام حاكم می‌شد. و بعد به قول فوكو هر نظام قدرتی یك نظام حقیقتی را برای خودش به وجود می‌آورد.

در آن زمان اگر با انسان بودن زنان، مشكل نداشتند و به سرشت انسانی زن شك نداشتند (كه بسیاری داشتند و بحث خواهیم كرد، مثلاً اگر چه در متن اوستا نیست ولی در فرهنگ زرتشتی آمده است كه زنان زاده اهورا مزدا نیستند و زاده اهریمن هستند)، و اگر به سرشت زن بدبینانه نگاه نمی‌كردند (كه می‌كردند مثلاً در عهد عتیق و عهد جدید داریم كه زن مسئول گناه اولیه است. ولی در قرآن این نكته نیست)؛ ولی برای زن كار ویژه یا وظایفی متفاوت با مردان قائل بودند. فكر نكنید اعتقاد به سرشت غیرانسانی برای زن بحث خیلی قدیمی است! بلكه تا زمان ملاصدرا هم ادامه داشته است. حتی كانت دیدش نسبت به زن خیلی منفی است. در اندیشه جدید هم می‌توان رگه‌هایی از این نگاه را پیگیری كرد. فروید دید بسیار نازلی نسبت به زنان داشته است و به نوعی زنان را نوع و جنس دوم می‌دانسته است. او تفاوت بدنی مردان با زنان را یك نوع بالا و پایین می‌داند. یا برخی از جامعه‌شناسان و روان‌شناسان كنونی هم معتقدند به علت تفاوت هورمونی مرد و زن و به علت تفاوت در نوع ارتباط نیمكره چپ و راست در مغز زنان و مردان؛ زنان جنس ضعیف‌تری از مردان هستند. فكر نشود كه اینها حرف‌های خیلی پرت و قدیمی و متعلق به چندهزار سال پیش است.

به هرحال اگر در آن دوران به زنان دید انسانی داشتند و اگر دید منفی و بدبینانه هم نداشتند؛ ولی كارویژه و وظایف خاصی برای زنان قائل بودند: خانه‌داری، زایش و تربیت فرزندان.

برتری جنس مذكر نسبت به جنس مؤنث و ریاست مرد بر خانواده و ضرورت اطاعت زنان از شوهران تقریباً وجه اشتراك تمام تفكرات و متونی است كه اشاراتی به آن خواهیم كرد. همان طور كه بین مؤمنان یك دین و و غیرمؤمنان به آن دین تفاوت وجود داشت. اعتقاد به تقدیر، تفوق (مرد بر زن) و تبعیض (بین هم‌دین و غیرهم‌دین) وجه مشترك همه متون در دنیای قدیم است.

امروزه به نظر می‌رسد كه همه حوزه‌های بالا تغییر كرده است. مثلاً در معرفت‌شناسی یك نوع واقع‌بینی نسبی و انتقادی پدید آمده است. اگر دیوان و فرشتگان و غولان از متن خارج نشده باشند حداكثر در پاورقی زندگی می‌كنند. دیگر بشر فكر می‌كند با اراده فردی‌اش زندگی می‌كند و تصور نمی‌كند اراده‌ای آسمانی، به طور سالیانه، تقدیر او را رقم می‌زند. اقتصاد عمدتاً صنعتی است. شهرنشینی رشد كرده است. دموكراسی و جمهوریت و تساوی انسان‌ها به دور از رنگ و نژاد و دین، حداقل در نظر، نه در عمل، پذیرفته شده است. همچنین تساوی حقوق زن و مرد هم، حداقل در نظر، پذیرفته شده است.

ما داریم یك طرف ماجرا را می‌بینیم یعنی تفاوت‌های جدی دوران قدیم و جدید. حال اگر متون مقدس همگی در دنیای قدیم شكل گرفته و تكوین یافته و یا مطرح شده‌اند و ما با آن دوران گسستی جدی داریم، چه به لحاظ معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی‌اش و چه نظریه سیاسی و نظریه‌ اجتماعی‌اش و...؛ پس دیگر متون به چه درد ما می‌خورند؟ من فكر می‌كنم كه اینجا یكی از تندپیچ‌های بحث است و نه تنها در رابطه با مذهب بلكه در رابطه با همه چیز _ ادبیات، هنر، فلسفه، عرفان و... _ باید این پرسش را  بررسی كنیم. آیا ما انسان جدید در یك دنیای كاملاً متفاوت، با این همه اجزایی كه گفتیم، نسبت به انسان قدیم زندگی می‌كنیم؟ آیا با ادبیات گذشته، شعر گذشته و هنر گذشته و اسطوره‌های گذشته و همچنین فلسفه و عرفان و... گذشته، نمی‌توانیم ارتباط برقرار كنیم؟

جدا از هر بحث نظری، در عمل می‌بینیم كه چنین نیست و ما با همه آنها ارتباط برقرار می‌كنیم. ما شعر حافظ و مولوی را می‌خوانیم و از آن لذت می‌بریم و غربی‌ها هم همینطور. آنها از هومر لذت می‌برند. آنها حتی اسطوره‌هایشان را به صورت فیلم بازسازی می‌كنند و اودیسه را می‌سازند و یا روی كالاهای تجاری‌شان اسامی اسطوره‌ای می‌گذارند و... انسان‌ها و جوامع هیچ‌گاه گذشته‌شان را نه فراموش كرده‌اند و نه از آنها بریده و از صفر شروع كرده‌اند. اما چه چیزی انسان را با گذشته‌اش پیوند می‌زند؟ آیا ما با گذشته برخورد موزه‌ای داریم؟ وقتی ما در یك موزه یك ظرف سفالی می‌بینیم و آن را با ظروف مصرفی امروزی‌مان مقایسه می‌كنیم فاصله‌ای عظیم در ذهن ما به وجود می‌آید. آیا ما راجع به شعر هم همین حالت را داریم؟ نه، ما با شعر گذشته به مثابه مسائل درونی و یا اجتماعی كنونی‌مان برخورد می‌كنیم.

اما چه چیزی ما را به انسان گذشته پیوند می‌زند؟ به نظر می‌رسد ما در واقعیت و در عمل یك برخورد گسستی _ پیوستی با تاریخ داریم. نكات متعددی كه در رابطه با تفاوت دوران قدیم و جدید برشمردیم، همگی عناصری است كه ما از آن گسسته‌ایم. اما عناصر مهمی هم هست كه بین انسان جدید و انسان قدیم ارتباط و اتصال و پیوست ایجاد می‌كند. ما با هر نگاهی كه تاریخ را دوره‌بندی كنیم، این پیوست‌ها وجود دارد. در دهه 50، دوران غلبه  تفكر ماركسیستی، تاریخ با نگرش و تحلیل طبقاتی _ چون به عینیت بهای بیشتری داده می‌شد _ مرحله‌بندی می‌شد به: كمون اولیه، برده‌داری، سرواژی، فئودالیته، سرمایه‌داری و كمونیسم. و حالا كه به ذهنیت بهای بیشتری داده می‌شود، تاریخ چنین مرحله‌بندی می‌شود: دوران كهن، دوران قدیم، دوران مدرنیته و بعد تفكر و گرایش پست مدرنیسم (كه هنوز به یك دوران تبدیل نشده است). اما ما هر گونه كه تاریخ را طبقه‌بندی كنیم، آیا انسان قدیم و جدید در دو سوی خندق ایستاده‌اند و بین آنها هیچ پلی وجود ندارد؟ به نظر می‌رسد این گونه نیست. مهم‌ترین دلیلش این است كه در واقعیت این گونه نیست و ما این طور زندگی نمی‌كنیم. یك بار تلویزیون داشت یك فیلم خانوادگی را نشان می‌داد. دختر و پسری در یك گوشه از مراسم خواستگاری داشتند با هم حرف می‌زدند. دختر فردی روشنفكر بود ولی پسر یك آدم عادی. دختر از پسر پرسید: تو چه رنگی را دوست داری؟ پسر پاسخ داد: رنگ سبز. سپس دختر پرسید: چه فصلی را دوست داری؟ او گفت: پاییز. دختر گفت: نمی‌شود!  اگر رنگ سبز را دوست داری باید فصل بهار را دوست داشته باشی. پسر گفت: ولی من اینطوری هستم. رنگ سبز و فصل پاییز را با هم دوست دارم! این صحنه در ذهن من به عنوان یك مثال خوب برای بحث معرفت‌شناسی باقی ماند. انسان‌ها آن طور كه معرفت‌شناسان ایده‌آلیست و ذهن‌گرا می‌گویند، زندگی نمی‌كنند.  انسان هم ذهن است و هم احساس و هم اراده. باید هم با معرفت‌شناسی محض او را بررسی كرد و هم با جامعه‌شناسی معرفت و هم با روانشناسی معرفت. تلفیق این سه نوع معرفت‌شناسی است كه تا حدودی می‌تواند انسان را تعریف كند. حالا هم اگر برای انسان مدرن، تنها گسست‌هایش را با دنیای قدیم در نظر بگیریم، نباید هیچ احساس و تعلق ارتباطی با انسان و دنیای قدیم داشته باشد. ولی در عمل این گونه نیست. او می‌گوید من هم رنگ سبز را دوست دارم، و هم فصل پاییز را. من دموكراسی را دوست دارم، حقوق زنان را دوست دارم، جمهوریت‌ را دوست دارم و تقدیرگرا هم نیستم؛ ولی شعر حافظ را هم دوست دارم. در حالی كه حافظ خیلی تقدیرگراست و یا می‌گوید آسمان 6 طبقه و 8 طبقه است و ما این حرف‌ها را قبول نداریم. راستی چرا این گونه است؟ باید این پدیده مهم را كالبدشكافی كرد.

به نظر می‌رسد كه جدا از عناصر تاریخی یادشده كه همگی گسستی بودند برخی عناصر هم هستند كه فراتاریخی‌اند. و نقطه پیوست انسان و جامعه جدید و قدیم را تشكیل می‌دهند. به نظر من یك عنصر پیوستی اساسی خود انسان است. صورت مسئله انسان تغییر نكرده است یعنی انسان دیگر تكامل بیولوژیك ندارد. مغز انسان دیگر تكامل پیدا نمی‌كند. انسان؛ صورت‌مسئله‌اش، شخصیتش و بیولوژی‌اش دیگر جهش نمی‌كند. و این امری بسیار ساده اما بسیار اساسی است. انسان همچنان و همیشه سر دوراهی‌های‌ انتخاب خود یا دیگری است. رعایت حقوق دیگری یا استثمار دیگری. گذشت یا استخدام‌طلبی. جنگ، خشونت، وفای به عهد، خیانت، فداكاری و...، اینها عناصر ثابت زندگی بشر هستند و ما با همین عناصر ثابت، با داستان‌های قدیم و رمان‌های 300، 400 سال پیش و فیلم‌های تاریخی كه دارند آن دوران را نمایش می‌دهند ارتباط برقرار می‌كنیم. چون انسان‌ها همیشه بر سر این دوراهی‌ها و چندراهی‌ها هستند.

انسان همیشه به دنبال معنا در جهان است. از اسطوره گیلگمش بگیریم تا افكار اگزیستانسیالیستی جدید. پرسش از معنا، جهان چیست، آیا معنا دارد یا ندارد؛ مختص انسان جدید نیست. انسان قدیم هم این دغدغه‌ها را داشته است. هر انسانی، در هر دوره‌ای با توجه به انباشت تئوریك زمانه خود و یا بر اساس تجارب درونی خود به این پرسش پاسخ داده و یا بر اساس انباشت فكری زمانه‌اش تجربه عرفانی‌اش را تعبیر می‌كرده است. در حوزه اخلاقی هم بخشی سیال و نسبی است اما بخش‌هایی هم فراتاریخی و معطوف به وضعیت همیشه تكرارشونده انسانی است. مثلا یك اصل طلایی  اخلاقی وجود دارد كه از كنفوسیوس درچین گرفته تا افكار هندی و ایرانی و ادیان سامی و تا افكار فلاسفه یونان؛ همه این اصل طلایی را قبول دارند و این اصل طلایی اخلاقی این است: با دیگران به گونه‌ای برخورد كن كه دوست داری با تو برخورد كنند. این یك اصل طلایی اخلاقی است و در همه تمدن‌ها وجود دارد. مهم نیست دینش چه باشد، روستایی باشد یا شهری، در دوره فئودالی باشد یا سرمایه‌داری، سنتی باشد یا مدرن و... این گونه امور، امور وجودی‌اند. هر آنچه كه به امور وجودی متصل و مرتبط باشد می‌تواند وضعیت فراتاریخی پیدا كند. به نظر من هنر، مذهب و عرفان در این موضع هستند. شریعتی هنر، مذهبی و عرفان را كنار هم می‌آورد.

شما می‌توانید در كتاب ادگار مورن به نام سرنوشت گمشده یا طبیعت بشر (ترجمه آقای علی اسدی، انتشارات سروش) سیر تكوین طبیعی بیولوژیك بشر را دنبال كنید. مورن می‌گوید بین ضریب هوشی انیشتین و انسان اولیه هیچ تفاوتی نیست. یعنی ساختار وجودی انسان دیگر تغییر نكرده است و در اینجا ما همیشه با پرسش‌های ثابتی مواجه می‌شویم و هر نهاد و پدیده‌ای كه به پرسش‌های وجودی و فراتاریخی ما پاسخ گوید می‌تواند در آن بعد حالت فراتاریخی پیدا كند. یك امر پیوستی در تاریخ خود «انسان» است.

اما امر پیوستی دیگر «جامعه» است. جامعه و زیست جمعی بشر هم جدا از همه تحولاتی كه در طول تاریخ داشته است از جامعه قبیله‌ای اولیه كه میوه‌ها و ریشه درختان را گردآوری می‌كردند تا جوامع كاملا مدرن صنعتی جدید، همواره با یك سری عناصر مشترك مواجه بوده است. این امر را پارسونز به خوبی بیان كرده است. در كتابی به نام نظریه اجتماعی مدرن از پارسونز تا هابرماس (اثر یان كرایب ترجمه آقای عباس مخبر _ انتشارات آگاه) در صفحه 59 آمده است: «پارسونز معتقد است هر نظام اجتماعی در هر سطحی برای اینكه باقی بماند باید چهار نیاز یا پیش‌نیاز را برآورده كند: 1 _ انطباق با محیط (انطباق پذیری)، 2- بسیج منابع برای نیل به هدف و رضایت (دستیابی به هدف)، 3_حفظ هماهنگی و برخورد با انحراف (یكپارچگی)، 4- حفظ حالت تعادل (حفظ انگاره). و در جای دیگری در این كتاب طبق نظریه وفاق توضیح داده شده كه نظام‌های اجتماعی باید بتوانند «هنجارها و ارزش‌ها»، «تعهد»، «انسجام»، و «همبستگی» را در جامعه حفظ كنند و وفاقی اجتماعی در «به رسمیت شناختن اقتدار مشروع»، «یكپارچگی» و «گرایش به استمرار» به وجود بیاورند. (همان، ص77) پارسونز معتقد است از جوامع قبیله‌ای و بسیار عقب‌مانده تا جوامع جدید این پیش‌نیازها و مسائل بنیادی تغییر نكرده است. مثلا وفاداری به عهد و پیمان‌های اجتماعی، زیرا چه در جامعه قبیله‌ای و چه در جامعه مدرن كه مبتنی بر قراردادهای اجتماعی است، اگر قراردادها و پیمان‌ها شكسته شود نظم اجتماعی می‌پاشد و نسل بشر از بین می‌رود. بشر به صورت تجربی و نظری به اینجا رسیده است كه باید وفای به عهد و تعهد به قراردادها و پیمان‌ها را محترم بشمارد. این یك امر فراتاریخی است. در نهج‌البلاغه هم هست كه حضرت علی می‌گوید در آن دوران كه دوران جاهلیت بود ما به عهد خود وفا می‌كردیم. حالا كه مسلمان شده‌ایم باید به طور مضاعف به عهد خود وفادار بمانیم. این امور اجتماعی و آن امور وجودی كه به به ساختار روانی و شخصیتی بشر برمی‌گشت عناصری هستند كه علی‌رغم همه آن گسست‌های عمیق ذهنی و عینی، اپیستمولوژیك و سیاسی و اقتصادی و...، انسان‌ها را به هم پیوند دهند. بنابراین رویكرد ما باید رویكرد گسستی _ پیوستی با تاریخ باشد. ما اساساً هم به همین نحو داریم زندگی می‌كنیم. پس باید آنچه كه در واقعیت زندگی ما وجود دارد را در ذهن خود نیز تئوریزه كنیم. بنابراین اگر متون در دنیای قدیم شكل گرفته‌اند و ما در مناسبات عینی و پارادایم ذهنی متفاوتی به سر می‌بریم، به طور طبیعی گسست‌هایی جدی با متون داریم. اما ما چون اولاً انسانیم و ثانیاً داریم به طور اجتماعی زندگی می‌كنیم پیوست‌هایی جدی نیز با متون داریم. اما این وضعیت دوگانه مبتنی بر گسست و پیوست، صورت مسئله ما را مقداری سخت و پیچیده می‌كند. اما به هر حال برخورد ما با متون مقدس _ فرقی نمی‌كند با اوستا، ریگ‌ودا، عهد عتیق، عهد جدید یا قرآن؛ و نیز با اندیشه جدید برخوردی گسستی _ پیوستی است.

در اندیشه جدید هم همین وضعیت وجوددارد و این گونه نیست كه اندیشه جدید یك باره و ناگهانی به وجود آمده باشد. كتابی است به نام اومانیسم اثر تونی دیویس ترجمه آقای عباس مخبر كه انتشارات مركز منتشر كرده است. در آنجاآمده كه وقتی مدرنیته در آغاز  از انسان سخن می‌گفت منظورش از انسان فقط مردان بود چون برای زنان در آن هنگام حق رأی قائل نبودند. و نیز منظور سفیدپوستان بود چون در آن زمان سیاهان را به بردگی می‌گرفتند و آن را توجیه نظری هم می‌كردند. و نیز انسان غربی بود نه انسان شرقی. چون شرقی‌ها را استعمار می‌كردند و استعمار را قبول داشتند و كسی مثل جان لاك رساله‌ای در دفاع از استعمار داشت و برای توجیه استعمار استدلال می‌آورد، و نیز منظور از انسان، انسان میانسال بود، چون حقوق كودك را قبول نداشتند. پس اومانیسم و انسان‌گرایی در ابتدا و از آغاز به آن معنا كه حالا ما فهم می‌كنیم نبوده است و متون اصلی مدرنیته نیز چند صدایی بوده‌اند. و به طور مثال اگر ما بخواهیم با دید كانت نسبت به انسان و نسبت به زن مواجه شویم باید به صورت گسستی _ پیوستی با آن برخورد كنیم. و یا وقتی رساله دفاع از استعمار جان لاك را بررسی كنیم باید گسستی _ پیوستی با آن برخورد كنیم. و مشخص كنیم كجاها از آنها گسسته‌ایم و در كجاها صورت مسئله ما با آنها همچنان یكی است و آنها همچنان به نیازهای ما پاسخ می‌دهند. پس قاعده برخورد گسستی _ پیوستی فقط در رابطه با متون دینی نیست و در رابطه با دموكراسی و لیبرالیسم هم هست. كتاب كوچكی است به نام لیبرالیسم و دموكراسی اثر آنتونیو بوبیو كه یك سوسیالیست غیرماركسیست ایتالیایی است. او در آنجا می‌گوید لیبرالیسم و دموكراسی در طول تاریخ دوقلوهایی ناسازگار بوده‌اند. لیبرال‌ها علیه دموكراسی بوده و اصولا دموكراسی را حكومت عوام می‌دانسته‌اند. اكنون حكومت عامه مردم برای ما بار ارزشی مثبتی دارد ولی در ذهن تاریخی و گذشته بشر، عده زیادی از متفكران و فیلسوفان، از جمله سقراط، دموكراسی حكومت اراذل و اوباش تلقی می‌شده است. و در یك سیر تاریخی است كه دموكراسی از حكومت «عوام» به عنوان یك امر منفی، به حكومت «عموم» به عنوان یك امر مثبت تبدیل شده است و در یك سیر تاریخی است كه لیبرالیسم و دموكراسی با هم پیوند می‌خورند  و ما در یك نگاه تاریخی است كه می‌توانیم آن‌ها را فهم كنیم و اگر ما بخواهیم برخی متون لیبرال‌های اولیه را بررسی كنیم باید گسستی _ پیوستی با آنها برخورد كنیم. منظور این است كه ما این متد را نباید فقط در رابطه با متون مقدس رعایت كنیم. و همان طور كه گفتیم این موضوع نه یك مسئله ذهنی بلكه به طور اساسی امری واقعی و جزئی از رویه زندگی بشر است.

به هرحال پیش‌فرض بحث ما این است كه متون در دنیای قدیم تكوین یافته‌اند و این متون در دنیای جدید با چالش‌هایی مواجه شده‌اند. و بعد در این باره بحث كردیم كه برخورد ما با متون چه ادبی، چه دینی و... باید چگونه باشد و رویكرد گسستی _ پیوستی را مطرح كردیم. در بحث بعدی خواهیم گفت كه این متون در مواجهه با زندگی و دنیای جدید با چه چالش‌هایی مواجه شدند و مذهبی‌ها به این چالش‌ها چگونه و چند نوع پاسخ داده‌اند و پاسخی كه ما در این سلسله بحث‌ها مطرح می‌كنیم چگونه است. و بعد وارد بحث زن می‌شویم.

شیوه كار ما هم در رابطه با متون مقدس به این شكل است كه تنها بر متون اصلی ادیان متمركز می‌شویم و به متون درجه دو و سه نمی‌پردازیم. مثلا در رابطه با مذهب یهود تنها به عهد عتیق می‌پردازیم و به تلمود و كتاب‌های دیگری كه گرچه در جای خود مهم‌اند، نخواهیم پرداخت. و وقتی هم كه به قرآن می‌رسیم به روایات و احادیث اتكایی نداریم و تنها به مفاد قرآن خواهیم پرداخت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 10:5 PM  توسط   | 

 
 
 د یشب رویایی داشتم ...
خواب دیدم بر روی شنها راه می‌روم،
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب،
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می‌دیدم.
همانطور که روز به روز از زندگی گذشته‌ام را نگاه می‌کردم،
دو ردپا بر روی پرده ظاهر شد،
یکی مال من بود و یکی از آن خداوند.
در بعضی جاها فقط یک ردپا وجود داشت،
اتفاقا آن روزها مطابق سخت‌ترین روزهای زندگیم بود.
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها و ...
آنگاه از او پرسیدم:
«خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می‌کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟»
خداوند پاسخ داد:
«من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،
حتی برای لحظه‌ای
هنگامی که در آن روزها، یک ردپا بر روی شن دیدی،
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم.»
                                                                                          
 
                                                                                              «فرهنگ عامیانه برزیلی»
+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 7:3 PM  توسط   | 

 

 

فرصـت مـمكــن اسـت فـقـط يـك بــار در خـانـه شـمـا را بـزند، امـا

 

وسـوسـه هميشه بر زنگ در تكيه زده است.

 

  فروتن باش. پيش از آنکه تو به دنيا بيايي ، خيلي کارها انجام شده بود.

 

  سرکارت زود حاضر شو و تا بعد از ساعت پايان کار ، بمان.

 

  هنگام مواجهه با کار سخت طوري عمل کن که انگار شکست غير

 ممکن است.

 

  شرايط هر قدر وخيم باشد ، خونسردي ات را حفظ کن.

 

روياها در ابتدا غـير ممكن به نظر ميرسند ســپس غـير محـتـمـل و

 

سرانجام غير قابل اجتناب.

 

باورهـاي منـفـي دقـــيــقــا بـاورنـد نــه واقـعيـت؛ زمـيـن هـيچـگاه

 

 مـسطح نـبود، هرچند همه براين باور بودند كه مسطح است.   

 

 

فـردا بـسيـار شبـيـه امـروز خواهد بود مــگر آنــکــه تـلاش را بر آن

 

بيفزاييم.

 

هماننـد انسانـهاي اهـل عمل تفكر كرده و همانند انسانهاي اهل

 

 تفكر عمل نماييد.

 

فکرکردن بسيار آسان است و عمل کردن بي نهايـت مشکل

 

هيچ چيز مشکلـتر از اين نيست که انسان افکار خود را به عرصه عمل

 

گذارد. گوته -

 

بعضي ها براي حفظ پول هميشه بيــخوابند بعضي ها براي ديدن پول

 

هميشه مي خوابند.

 

 

دنيا بود اي دوست به سان عرصه شطرنج هشدار کـه در صفـحه آن مات

 

نگردي!

 

 

 چـيـزي باش كــه آرزو داري؛ چرا كـه فقط يـك بار

 

 بـه دنيا مي آيي و بس.

 

به خدا نگوييد كه مشكلات بزرگي داريـد، بـه مـشـكـلات بـگويـيـد كه

 

خداي بزرگي داريد.

 

 

بعضي بزرگ آفريده ميشوند، بعضي بزرگي را بـدست مي آورند و

 

بـعـضـي بزرگي را به زور بـر خـود ميبندند.

 

 

در اوج نوميدي، تاريكي و سياهي، دستي پر از نور، روشن

 

 وقدرتمند، دستت را ميگيرد، و آن چيزي نيست جز مهر پروردگار

 

 

خداوند پيشاپيش من گام بر ميدارد، تمام احتياجات و

 

 خواسته هاي من قبل از گفتن به نتيجه رسيده است.

 

 

كارهاي مشكل مجموعه كارهاي آساني است كه بموقع انجام نشده است.

 

هميشه دو آينه پيش رو داشته باش؛ در يكي عيب خود را بنگر و در

 

ديگري محاسن مردم را.

 

دنـيـا هـم بـه انسانهاي خوش بيـن نـيـاز دارد هـم به انسـانـهاي بدبين؛

 

چون انسان خوش بين هواپيما مي سازد، انسان بد بين چتر نجات.

 

.

 

بـراي يـافـتـن مـرواريـد دريـاهـــا را جـستجو نكنيـد؛ ممكـن اسـت

 

 دردامن خودتان باشد هميشه كـاري را انجام دهيد كه از بازگو

 

 نمودن آن پيش هر كس ابايي نداشته باشيد.

 

 

خو