تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

این تصاویر بسیار دهشتناک را از لبنان گرفته اند.این اسرائیل است.

http://fromisraeltolebanon.info/

حتما این  لینک را  برای همه بفرستید تا سکوت و سانسور مرگبار غرب  را بشکنیم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11:29 PM  توسط م.ک.  | 

 
تجربه رنج و هراس
004263.jpg
رويا، اثر سالوادور دارلي
فرويد به معما گونگي جهان گونه اي هويت ماورايي مي بخشد. به همين دليل انسان معمولي جامعه،خدا را درست به سان پدري توانا و قدرتمند در نظر مي گيرد
زيگموند فرويد، روانكاو نامبردار، يكي از بنياد گذاران جريان مدرنيته در عصر جديد است. نقش فرويد اهميتي چنان وسيع دارد كه بحث ها و نظريه هاي او در بيشتر حوزه هاي علوم اجتماعي و انساني نفوذ دارد و پژوهش مي شود. نقش او را در ساختار تاريخ تمدن معاصرهرگز نمي توان انكار كرد، اما آنچه در اينجا به بحث ما مربوط مي شود، آراي فرويد درباره روان شناسي دين است. فرويد به جز آن كه در باب ضمير ناخودآگاه انساني و كنش و منش رواني او سخن گفته، در باره دين، خاستگاه، معنا و انگيزه هاي روي آوردن آدميان به آن نيز مباحثي آورده است. پژوهش در اين قلمرو نيز وسيع و پردامنه است. اما آنچه در اين جستار مي آيد، گزيده بحث ها و رهيافت هاي فرويد به مبحث دين است.

احمد شهدادي
ضميركاوي
يكي از انديشه هاي پر فروغ فرويد در عالم روان شناسي و روانكاوي بحث ضمير ناخود آگاه است. بر اساس اين انديشه، ما در درون خود بخش و وجهي داريم كه از زمان كودكي در زواياي پنهان وجودي ما، از ابتداي تولد تا هنگام مرگ، آغشته به و آكنده از خاطرات، حوادث، رويدادها، ادراك ها و دريافت هايي از خود و جهان بيروني است كه به وسيله ديگران پرورش داده شده و از جامعه و خانواده و محيط هاي زندگي جمعي بر آمده و به ركني از شخصيت ما بدل شده است. ما آدميان البته به وجوه ضمير ناخودآگاه خود واقف نيستيم، مگر اين كه در روان كاوي و يا در اثر مطالعه و ارتباط با مفاهيمي از اين دست، برخي از اجزا و زواياي پنهان وجودي خود را در اين عرصه درك كنيم.
فرويد معتقد بود كه آنچه ما مي خواهيم انجام بدهيم و باشيم، يعني هويت حقيقي ما، يك چيز است و آنچه جامعه و خانواده و محيط زيست اجتماعي از ما مي خواهند و ما را به سمت آن سوق مي دهند چيز ديگري است. او اين وجه ثانوي بودن آدمي را من برتر مي نامد.از تضاد اين دو من دروني و من برتر، من عيني و بيروني ما ساخته مي شود. آنچه ما هستيم برآيند اين دو جريان است: جريان دروني كه خود ما هستيم، مي خواهيم و در مي يابيم؛ و جريان بيروني كه مي خواهند و از ما مي طلبند و ما را بدان مجبور مي كنند)ر.ك:آگاهي وجامعه،استيوارت هيوز،ترجمه عزت الله فولادوند،صص 109-115). اما نكته اي كه بيشتر به بحث ما مربوط مي شود اين است كه فرويد هرگونه تصور ديني و مذهبي را به رابطه انسان و خانواده و انسان و محيط تولد و زايشش فرو مي كاهيد و از قدر و منزلت دين بدين وسيله مي كاست.
از نظر فرويد خدا باوري گونه اي ارتباط با مفهوم پدر سالاري دارد. ارتباط فرزند با پدر بعدها به صورت الزامات و اجبارهايي كه جامعه به وجود مي آورد، به شكل ارتباط انسان و خداوند تجلي كرده است. نقشي كه فرويد براي مسائل جنسيتي و غريزي در حيات رواني آدميان قائل بود، يكي از محور هاي مهم مباحث اوست. اما تاريخ روان شناسي نشان مي دهد كه هر چه از عمر انديشه هاي فرويد گذشته، توجه به اين محور و نقش آن در تحليل مسائل رواني و روحي انسان ها كمتر و كمتر شده است. ديگر كمتر كسي است كه بر اين نكته پاي فشاري كند و آن را تحليلگر روابط انساني و مسائل روان شناختي آدميان قرار دهد. اما با اين حال هرگز نمي شود نقش فرويد را در تاريخ تمدن جديد انكار كرد و از اين رو لازم است بحث هاي نظري او را دنبال كنيم و بنگريم كه به عنوان مبدع روانكاوي در عصر جديد چه انديشه ها و آرايي درباره دين عرضه كرده است.
منشأ دين
شايد مهم ترين جايي كه فرويد در باره دين نظريه پردازي كرده، كتابي است كه تحت عنوان آينده يك پندار نوشته است. در اين كتاب و در بخشي كه مربوط به بررسي روابط ميان روان شناسي و دين است، فرويد به بحث منشأ دين پرداخته است. از نظر او سرچشمه و منشأ اديان گونه اي عجز و ناتواني و نقص و نياز در آدميان است. وقتي انسان در برابر نيروهاي بيروني، عناصر طبيعي و مشكلات و دشواري هايي كه در جهان عيني وجود دارند، خود را حقير و عاجز مي بيند و نيز وقتي كه در برابر نيروهاي درون نيز احساس نياز، نقص و عجز مي كند، ناگزير بايد به دست آويزهايي چنگ افكند تا آن ها بتوانند او را از اين عجزها و ناله ها و نا توانايي ها نجات دهند.
نيروهاي غريزي درون و نيروهاي طبيعي بيرون هر دو بر انسان غلبه مي كنند و آدمي را تحت فشار قرار مي دهند. از نظر فرويد، در تاريخ تحول بشري دوره اي وجود داشت كه انسان نمي توانست از خرد خويش استفاده كند و بر نيروهاي طبيعت و نيز بر نيروهاي مهارناپذير خود چيره شود. از اين رو ناگزير بود كه به جاي مبارزه و رويارويي با اين نيروها، بكوشد از نيروهاي عاطفي و احساس هاي دروني خود استفاده كند و در واقع با گونه اي فرافكني اين ترس ها و عجز ها و ناتوانايي ها را به جاي ديگري منتقل سازد.
از نظر فرويد دين و دينداري گونه اي توهم است يا گونه اي نياز عاطفي است كه بر مبناي توهم و تخيل شكل مي گيرد. چون انسان در مقابله با نيروهاي قهار و قدرتمند بيرون و نيروهاي غريزي تواناي درون ناتوان است، به ناگزير نيازهاي خود را از طريق عنصر ديگري به جز عقل و خرد و فهم و دانش برطرف مي كند
(Freud,s.,The future of an illusion translated by w.d.robso-Scott,new York,live right,1989,p.45). از نظر فرويد اين فرآيند كاملاً در دوران كودكي بشر تجلي دارد. هر انساني در زمان كودكي خود در سايه حمايت پدر زندگي مي كند و از اين نظر خود را تحت حمايت تواناي پدر قرار مي دهد. براي اين كه كودك بتواند از اين حمايت برخوردار باشد، لازم است دستورها و اوامر پدر را اطاعت كند و موجبات رضايت خاطر او را فراهم سازد. اين تجربه اي است كه هر كودكي در دوران كودكي به دست مي آورد و براي زندگي بهتر و آرام تر مجبور است تحت تسلط پدر قرار داشته باشد. از نظر فرويد دين در گونه اي تمثيل چنين نقشي را بازي مي كند. بشر در دوران كودكي تاريخي خود از عقل و خرد بي بهره است و مي كوشد در سايه حمايت كس ديگري قرار گيرد. در واقع انسان تاريخي براي پرهيز از ترس از نيروهاي قهار بيروني و غرايز سركش دروني، به دين كه گونه اي سايه پدرگون است متوسل مي شود. حفظ وضع موجود و نگاهداشت امنيت روحي و رواني، نيازمند داشتن سايبان و حمايتگري است. اين حمايتگر در دوران كودكي، پدر و در دوران بزرگسالي دين خواهد بود. اين توهم مايه و سرچشمه بروز هر دين است(توتم و تابو،زيگموند فرويد،ترجمه ايرج باقرپور،ص۳۶).
سه نقد
تعبير ديگري كه فرويد درهمين كتاب آينده يك پندار درباره دين دارد اين است كه دين در سنجشي قياس وار گونه اي بيماري عصبي اجتماعي و گروهي است. حقيقت اين است كه مردمان در گروه ها، جوامع و اجتماعات گوناگون مي كوشند انديشه اي را به عنوان خدا پرورش دهند و اين انديشه را حاكم بر حيات جمعي خود كنند. اين روح جمعي يا اين توهم اجتماعي باعث مي شود كه بشر در زندگي خود احساس امنيت كند و اميال و خواسته هاي دروني خود را فرا فكني نمايد. پس دين در بنياد گونه اي توهم براي گريز از نيروهاي قهار و غلبه كننده بر انسان است.
نقد ديگري كه فرويد بر دين وارد مي كند اين است كه دين موجب مي شود انسان از عقل و خرد خود استفاده كافي نكند و به جاي به كار انداختن عقل و خرد به اصول و اركان و منابع ديني متوسل شود و خود را يكسره بري و عاري از عقلانيت انساني بسازد. اين مشكلي است كه در جوامع به واسطه دينداري به وجود مي آيد. از نظر فرويد تفكر انتقادي و تحليلي خرد جمعي بشر كه منجر به تمدن سازي و حركت جوامع به سوي پيشرفت و تمدن آفريني مي شود، با ابزار دين عقيم خواهد شد و اين مايه قدرت و توانايي بشر از كار خواهد افتاد و جاي آن را انديشه هاي ديني خواهد گرفت كه در اساس با پيشرفت و تمدن سازي تناسبي ندارد.
نكته سومي كه فرويد در باره دين القا مي كند و سومين نقد او بر حوزه انديشه ديني به شمار مي آيد اين است كه دين باعث مي شود اخلاق پايه هاي سست و متزلزلي پيدا كند. از نظر فرويد وقتي ما اخلاق را بر بنياد هاي ديني قرار مي دهيم، مستلزم آن است كه دينداري همواره ترويج شود و اعتقاد به مسائل ماوراء الطبيعي و خدا همواره پا برجا باشد. اما اگر فرض كنيم كه دينداري گاه همراه و مواجه با طوفان هاي شك خواهد بود ويا از نظر فرويد در گذر زمان رو به اضمحلال، ضعف و تزلزل خواهد رفت، مي توانيم نتيجه بگيريم اخلاقي كه بر بنياد دين استوار است هم فرو خواهد ريخت و بنياد هايش متزلزل خواهد شد. بنابراين لازم است بگوييم كه از نظر فرويد، اگر اخلاق را بر بنياد دين و دينداري قرار دهيم، به جهت اين كه دين همواره امري است مواجه شونده با شكاكيت و نيز امري است كه در طي تاريخ تكامل بشري كمرنگ و بي رنگ مي شود، اخلاق را هم كمرنگ و بي رنگ و متزلزل كرده ايم(Ibid,pp.43).
از نظر فرويد دين همواره با مفاهيمي همچون تعقل، خرد ورزي، آزادي انساني و كاهش آلام و رنج هاي بشري در ستيزي جانانه است. دين هرگز نمي تواند به خرد ورزي بشر كمك كند و نيز به توسيع دايره آزادي هاي انسان مدد برساند و از اين رو همواره در فضاي متعارض و متناقض با اين مفاهيم انساني و اخلاقي عمل مي كند. وقتي انسان از اين توهم بيمار گونه در باره سيطره عالم پدري به در مي آيد و از دوران كودكي خارج مي شود، به نوعي آزادي و رهايي مي رسد و قدرت ها و توانايي هاي دروني خود را كشف مي كند. كشف قدرت هاي دروني و به عرصه ظهور و بروز رساندن آن ها منوط به اين است كه انسان از زير سايه پدر خانواده و پدر جهان، هر دو، بيرون بيايد و خود را تنها و رويارو و مواجه با حقيقت هاي جهان هستي ببيند. در اين حال است كه انسان سعي مي كند از نيروهاي طبيعي خود مدد گيرد و نقطه اتكاي خويش را خرد، انديشه و توانايي هاي فكري و ذهني خود قرار دهد.آن وابستگي كه ما در دوران كودكي به سايه پدري داريم، ما را همواره كودك نگه خواهد داشت. همچنين آن وابستگي كه ما به دين و سايه پدر آسماني داريم، همواره ما را كودك نگه خواهد داشت و ذهن ما را از رشد و پيشرفت و تعالي و تصعيد و تكامل باز خواهد داشت.
اريك فروم در كتاب روانكاوي و دين معتقد است كه فرويد علي الاصول با همه جنبه هاي دين مخالف نيست. مخالفت فرويد با دين تنها مربوط به جنبه هاي الهياتي استدلال ورزي و در حقيقت جوانب ما بعد الطبيعي دين است. اما از نظر فرويد مسائل اخلاقي كه هسته و بنياد همه اديان را تشكيل مي دهند، جزو لا ينفك زندگي بشرند و بايد به نحوي، حتي از راه هاي ديگري كه غير از دين است، در زندگي انساني جاري شوند و انسان با تكيه بر آن ها بتواند به استدلال، تعقل و آزادي فكري و انساني خود پايبند باشد. اين نكته اي ست كه نشان مي دهد فرويد به طور كلي با اديان مخالف نيست، اما با آن جنبه اي از اديان مخالف است كه سدي در برابر تصعيد و تكامل ذهني و فكري بشر به وجود مي آورد و به جاي اين كه بشر را از احساسات عالي و رفيع برخوردار كند، در دايره بسته اي محبوس و محصور مي سازد. اين آن جنبه از دين است كه فرويد به شدت با آن مخالفت مي كند(روانكاوي و دين،اريك فروم،ترحمه آرسن نظريان،ص۳۶).
فرويد در حقيقت در مباحث خود مذهب و نياز به مذهب را گونه اي نياز آدميان به احساس امنيت، آرامش و ايمني تلقي كرده است. نمونه هاي مورد بررسي او البته مربوط به جوامع ابتدايي و قبيله اي ست. آدميان در دوران زيست بدوي خود براي اين كه از ناملايمات، سختي ها و آشوب ها و نيز از عجزها و ناتواني هايشان در برابر مسائل طبيعي و مشكلات و شدائد زندگي بگريزند، كوشيده اند كه عنصر ديگري را خلق كنند و در هنگام بروز اين ناتواني ها به آن پناه ببرند. اين عنصر از نظر فرويد گونه هاي مختلف اشكال مذهبي است. در بنياد با توجه به دستگاهي كه فرويد از تكامل تربيتي و رواني انسان در نظر مي گيرد، مذهب جايگزين نياز كودك به پدر و در حقيقت آن نيروي برتر است. نيروي حمايت كننده اي كه در دوران كودكي وجود دارد، پدر است كه كودك خود را تحت سيطره آن در مي آورد و از مشكلات و ناملايمات مي گريزد. اما به تدريج چون اين عنصر ديگر كار ايي خود را از دست مي دهد، آدميان در قبايل اوليه و در زندگي هاي نخستين، مفهومي به نام مذهب و خدا را  آفريده و توهم كرده اند تا بتوانند به امنيت و آرامش روحي برسند.
سه كاركرد
از نظر فرويد مذهب يك نهاد اجتماعي است كه اجتماع آن را مي سازد و وظايفي را بر عهده آن قرار مي دهد. يكي از وظايف و كاركردهايي كه مذهب، اين نهاد اجتماعي، دارد اين است كه از نظر احساسي وعاطفي گونه اي وحدت و همدلي و سياق يكه و يكپارچه به معتقدان خود مي بخشد واعضاي گروه و قبيله را به همديگر پيوند مي دهد. اجراي آيين ها و شعائر مذهبي قرار گرفتن در يك مجموعه و يك دايره ذهني است. بدين وسيله است كه دين با اين كاركرد اجتماعي آدميان را متحد مي كند و گونه اي شورمندي اجتماعي و گروهي به آن ها مي بخشد. عضو يك جامعه بودن و جزئي از يك كل اجتماعي و گروهي به شمار آمدن، هميشه براي انسان خوشايند است و گونه اي ثبات و امنيت خاطر فراهم مي كند.
كاركرد دوم مذهب و دين از نظر فرويد اين است كه حفره هاي نا امن روحي و رواني انسان را مي پوشاند. آدمي در مقابله با جهان، به ويژه در دوران ابتدايي، همواره در زير سايه اي از ترس و هراس زندگي مي كرده است. اما سپس تر براي اين كه اين ترس و هراس را از ميان ببرد، مقررات و اصول و بنياد هايي را به وسيله دين به مثابه يك نهاد اجتماعي عرضه مي كند و با گردن نهادن به آن ها خود را از آن ترس و هراس نجات مي دهد. دين هم در مقابل، در تطور تاريخي خود، براي اين كه آينده بهتري را براي آدميان رقم بزند، گونه اي پاداش هاي ابدي را وعده مي دهد؛ پاداش هايي كه در فراسوي زندگي انساني هستند تا انسان با نگاه به آينده و توجه به آن ها گونه اي امنيت خاطر و آرامش و يقين بيابد و دردها و رنج هاي بي شمارش در جهان تسكين پيدا كند. اين گونه اي رضايت و خرسندي قلبي براي انسان به ارمغان مي آورد.
سومين كاركردي كه نهاد اجتماعي دين از نظر فرويد دارد اين است كه دين سعي مي كند جايگزين گونه اي مكانيزم دفاعي و مقابله گر شود. اين مكانيزم انسان را از خطراتي كه در بيرون وجود دارد محافظت مي كند. اگر فرض كنيد كه براي زندگي فردي و اجتماعي آدميان خطرات و تهديدات بيروني و خارجي وجود داشته باشد، روشن است كه آدميان مي توانند با دست آويختن به يك نهاد اجتماعي برتر كه در اعماق روح و روان انسان ها نفوذ مي كند و دين نام دارد، از ضرر و زيان و آسيب هاي احتمالي آن نيرو و تهديد خارجي در امان بمانند. اين درست به زندگي قبيله اي همانند است كه بايد يك هرم قدرت خاص داشته باشد تا افرادي كه در قاعده هرم هستند احساس امنيت رواني كنند. در جوامع بزرگ تر نيز مذهب كاركرد رأس هرم را دارد و افرادي را كه در قاعده هرم هستند از ترس و هراس نجات مي دهد و نوعي امنيت و آرامش خاطر براي آن ها فراهم مي كند(همان،ص۱۱۴-116).
از نظر فرويد دين مقررات و تابوها و همچنين شعائر و نظاماتي جاري و برقرار مي كند كه دينداران با تعهد و تدين به آن ها خود را مطيع آن قدرت برتر و اراده متعالي قرار مي دهند و در نهايت با توجه به يك زندگي ابدي؛ زندگي بزرگ تري كه در جهان ديگر است، به نوعي پاداش دست پيدا مي كنند. اين پاداش خاطره بازگشت به دوران كودكي و امنيت خاطر دوران كودكي را براي دينداران زنده مي كند. فرويد در بنياد انديشه هاي خود نگاهي جامعه شناسانه و مردم شناسانه، آن هم با تكيه بر بنيادهاي جوامع بدوي، به دين دارد و دين را حتي چنان كه بايد در اديان توحيدي بررسي نمي كند. البته او كتاب هايي در اين زمينه دارد ويكي از اين كتاب هايي كه در اواخر عمر خود نوشته، كتابي با نام موسي و يكتا پرستي است(موسي و التوحيد،زيگموند فرويد،ترجمه جورج طرابيشي،بيروت:دارالطليعه۱۹۸۶،). اما او در كتاب هاي ديگري چون آينده يك پندار يا توتم و تابو هم به بحث دين و دينداري مي پردازد. حقيقت اين است كه در آثار فرويد كه بعدها مردم شناسان و جامعه شناسان نيز آن را با نگاهي منتقدانه مطالعه كردند، دلايل قانع كننده اي براي اين تحليل تاريخي از جوامع بدوي و اوليه به دست داده نمي شود.
تحليل هاي فرويد و برداشت هاي او از جوامع نخستين به هيچ رو با معيارهاي مردم شناختي و علمي و حتي تاريخي تناسب و توافق ندارد و اين است كه گونه اي ناسازي و ابهام در انديشه هاي او در اين باب ديده مي شود.
تجربه هراس
نكته ديگري كه فرويد به آن اشاره مي كند مفهوم تجربه ديني است. شايد بتوان اين را مفهوم احساس عارفانه و ادراك عرفاني هم ناميد. اين تجربه ديني و ادراك عرفاني از نظر فرويد چيزي است كه بر بنياد ترس و هراس قرار دارد. گونه اي وحشت و هراس انسان را به سرخوردگي مي رساند و اين سرخوردگي موجب آن مي شود كه ناهو شيارانه در پس ضمير خود آگاه خويش به تجربه اي ديني و عرفاني متمسك شود. در واقع اين توهم كه ساخته و پرداخته ضمير خود آگاه انسان است، او را از مشكلات زندگي كردن نجات مي دهد. آدميان به عقيده فرويد مي كوشند كه با رجوع ذهني و فكري و رواني در عالم خيال خود به مذهب و اساطير و افسانه هاي مذهبي، حمايت خداوندي را به دست  آورند و به عنوان بندگان خداوند قهار و جبار سازمان دهي كنند و زندگي خود را بر بنياد فلسفه اي براي حيات زندگي و رشد و تكامل بسازند.
به عقيده فرويد قوانيني كه در مذهب وضع مي شود و انواع و اقسام قوانين ماوراي طبيعي و فرا انساني چنين نقشي را در زندگي آدم ها ايفا مي كنند(روانشناسي و دين،كارل گوستاو يونگ،ترجمه فواد روحاني،ص۷؛نيز روانكاوي و دين،اريك فروم،صص۹۸-100). البته اين نكته نبايد نا ديده گرفته شود كه فرويد از نظر تحليل تاريخي مذاهب را داراي نقش مي بيند و كاركردهاي آن ها را در زندگي فردي و اجتماعي انسان ها مهم و ارجمند تلقي مي كند. وي معتقد است كه مذهب به سهم خود بسيار كوشيده كه نيروها و غرايز دروني انسان ها را تعديل كند و گونه اي اصول اخلاقي و در حقيقت برتر و والاتر براي زندگي انسان ها به دست دهد. در طول تاريخ با ملاحظه انسان ها و جوامع انساني مي بينيم كه بسياري از فرهنگ ها و تمدن ها بر اساس باورها و اعتقادات و اصول و بنيادهاي ديني شكل گرفته و اين در حد خود البته گونه اي خدمت و كاركرد مثبت دين در جوامع انساني است. اما با اين حال به نظر او به رغم اين خدمت ها و موفقيت ها و كاركردهاي مثبت، دين به يك واقعيت و حقيقت بدل نمي شود و همواره همان توهم مورد نظر و تحليل شده باقي مي ماند. اين كه انسان ها به چيزي عقيده داشته باشند و چيزي را در ذهن و زبان خود بيافرينند و آن هم براي انسان ها مفيد باشد و تاريخ و تمدن و فرهنگ خلق كند و احيانا خدمات بسزا و شايسته اي داشته باشد، هرگز موجب آن نمي شود كه حقيقت پيدا كند.
ازنظرفرويد مذهب در حقيقت ترفند آدميان براي حفظ امنيت دوران كودكي است و زير سايه پدر وار خداوندي آفريده ذهن قرار گرفتن، امنيت آرامش و گونه اي رهايي ذهني و رواني براي انسان ها به ارمغان مي آورد. اين توهم و ترفند ضمير ذهني و ناخود آگاه، جايگزين آن آرامش دوران كودكي مي شود. بشر در دوران كودكي خود زير سايه پدر است و تحت تسلط او به آرامش مي رسد و در دوران بزرگسالي با توهم و فرض موجودي به نام خدا يا به تعبير فرويد پدرـ  خدا به آرامش و امنيت روحي و رواني دست پيدا مي كند.
دين، تمدن، جهان
فرويد كتابي دارد با نام تمدن و ناخرسندي هاي آن ف كه با عنوان ناخوشايندي هاي فرهنگ هم به فارسي ترجمه شده است. در اين كتاب وي مي كوشد كه بسياري ازناخرسندي ها و ناخوشايندي هاي بر آمده از تمدن و فرهنگ را بيان كند. اين ناخرسندي ها به نظر وي اجتناب ناپذيرند و به گونه اي دردسرهاي هستي شناختي ناشي ازتمدن به شمار مي  آيند. اين ناخوشايندي ها ماهيت زيست فرهنگي و تمدني جهان جديد را شكل مي دهند و معطوف به سيستم ارزش ها و فرانهاده هاي فرهنگي و تمدني به حساب مي آيند. در نظر فرويد بايد و نبايدهايي از عمق و ژرفاي فرهنگي تمدن برمي خيزد كه براي انسان مسئله ساز و دشواري آور مي شود. ما در ژرفناي تمدن انسان جديد و اصولا فرهنگ انساني، در همه عرصه ها گرفتاري ها و بن بست هايي را مي بينيم كه گونه اي تحميل به شخصيت و زيست رواني انسان به حساب مي آيند. اين رنج ها كه از اين زيست تمدني به وجود مي آيند، بشر را همواره ميان يك دوگانگي دردسر ساز و رنج آور قرار مي دهند. در اينجا يك نكته هست: آيا اصطلاح تمدن براي مقصود و مراد فرويد مناسب تر است يا ترجمه كلمه او به فرهنگ مطلب را بهتر ادا مي كند؟ به هر حال بحث اصلي بر سر اين است كه اگر فرويد در اين سپهر خاص و روانكاوانه درباره دين سخن مي گويد ـ و در اين كتاب البته جابه جا همين كار را مي كند ـ دين را در عمق و ژرفناي زيست فرهنگي در نظر مي آورد. در حقيقت يكي از سويه هاي تمدني و فرهنگي از نظر فرويد دين است. دين، زاده روابط فرهنگي و عناصر دروني تمدن به شمار مي آيد. از اين جهت اگر ما سپهر نمادين را براي فرهنگ و تمدن در نظر بگيريم، يكي از اجزاي اين سپهر دين خواهد بود. اين نكته از نظر روش شناختي مي تواند نشان دهد كه چرا كساني همچون فرويد نقد تندي عليه دين دارند و وقتي به مناسبات فرهنگي و تمدني توجه مي كنند، دين را يكي از زير ساخت هاي فرهنگ و تمدن به شمار مي آورند. اگر چنين رابطه اي ميان دين و فرهنگ و تمدن توصيف شود، آسيب شناسي تمدن و فرهنگ آسيب ها و ضعف هاي مفاهيم و سازه هاي ديني را هم آشكار خواهد كرد.
نكته اين است كه از نظر كساني همچون فرويد انواع و گونه هاي مختلف رفتارهاي ديني سازكار آن هيأت كلي و سپهر سراسري فرهنگ و تمدن به شمار مي آيند و نه تنها امري مجزا از فرهنگ و تمدن نيستند، بلكه از درون آن توده زاده مي شوند و براي نقد اين عناصر بايد به نقد ريشه هاي دين و فرهنگ و تمدن پرداخته شود. فرهنگ و تمدن در سه عرصه خاص جلوه مي كند: دين، اخلاق و هنر. اين سه جلوه مفاهيم ارزش گذاران هر فرهنگ را در خود انباشته دارند. نقد فرويد در هر سه سطح متوجه ريشه هاي فرهنگي و تمدني اين سه ركن است. او مي كوشد كاركردهاي فرهنگي مسائل مختلف اجتماع از قبيل انديشه ها و رفتارهاي ديني را از اين حيث بررسي كند(ناخوشايندي هاي فرهنگ،زيگموند فرويد،ترجمه اميد مهرگان،ص۹).
فرويدكتاب خود را با بيان نقل قولي از يكي از دوستان خود كه در پي نوشت ها درمي يابيم رومن رولان است، آغاز مي كند. به گمان اين دوست در درون آدمي چيزي هست، دريايي و اقيانوسي طوفاني وجود دارد كه جز با تعلق انسان به مفاهيم معنوي و ديني آرامش نمي پذيرد. ممكن است رفتارها، انگيزه ها، عقايد و سلائق ديني در كسي وجود نداشته باشد، اما نوعي بي تابي، آشوب، آشفتگي و در حقيقت نوعي گم گشتگي روحي و رواني درآدميان مشاهده مي شود كه مي تواند خود منشأ اضطراب آميزي براي توجه به مسائل ماورايي و ديني باشد. اين گفته رومن رولان سرآغاز بحث فرويد در كتاب ناخوشايندي هاي فرهنگ است. فرويد با اين كه وجود چنين حسي را در خود انكار مي كند، اما مي كوشد با بحث هاي نظري ريشه روانكاوانه اين انديشه را تبيين كند.
ادامه متن در پايين
 
به گمان فرويد اين سؤال همواره زنده است كه آيا اين فرهنگ با اين ساختارها مي تواند برحس تمايل غريزي انسان به ويرانگري و شرم غلبه كند و غريزه خود  ويران كننده شگرف او را مهار سازد
فرويد معتقد است كه ضمير انساني همانند شهري بسيار كهن و ديرينه خود را در شكل هاي جديد و سازه هاي تازه به نمايش مي گذارد. در چنين شهري آدمي در جاي جاي مكان ها گذشته دور را هم مي بيند و مي تواند دريابد و تصور كند كه ساختمان ها، سازه ها، بناها و بنيادهاي شهري فرضاً يك هزاره پيش در كدامين قسمت هاي اين شهر بوده اند و اكنون به چه صورتي تبدل و تحول يافته اند. به گمان فرويد ضمير و زيست رواني انساني نيز چنين است؛ يعني از صورتي به صورت ديگر تحول پيدا مي كند. ما در ظاهر و نمودهاي مسائل رواني خود بايد ريشه ها و پنهان ترين لايه هاي ديرينه و كهن را دريابيم و آن ها را هيچ گاه از ياد نبريم. اين بنياد نظريه فرويد درباره ريشه نيازهاي ديني در انسان است. آنچه رومن رولان آن را حسي اقيانوسي و بي كران و برآمده از ابديت خوانده، در نظر فرويد گونه اي از زيست رواني است كه امروزه به صورتي جلوه گر شده و در واقع در گذشته و ديرينه خود صورتي ديگر داشته است.
تئوري فرويد درباره نيازهاي ديني به سادگي اين است: به نظرم چنين مي رسد كه در مورد نيازهاي ديني، نشأت گرفتن از بي ياوري و آسيب پذيري دوران طفوليت و اشتياق به پدر كه بر خاسته از همان است امتناع ناپذير باشد. افزون بر آن اين كه احساس مذكور به سادگي دنباله اي از زيست كودكي نيست، بلكه در خلال ترس از ابرقدرت سرنوشت به نحو تداوم يابنده اي حفظ مي شود. اگر ما امروز و در تطور تاريخي مفهومي به نام نياز ديني در بشر مي يابيم، صورت ديگري از همان الگوي كهن و ديرينه نياز كودك به پدر است (همان،ص۲۶). فرض فرويد درباره زيست رواني انسان، نيازمندي شديد كودك در دوران خردسالي به سايه پدر و حمايت اوست. اين محروم شدن و يا اين نياز بنيادين و غريزي همواره به شكل هايي در اطوار مختلف زندگي بشر جلوه مي كند و ممكن است در آينده زندگي او به شكل دين و نيازهاي ديني و توجهات معنوي و مفاهيم ماورايي درآيد. فرويد تأكيد مي كند كه خاستگاه موضع و نظرگاه ديني را به روشني مي توان تا احساس بي ياوري موجود در دوران كودكي رديابي كرد. در هر حال او نگره معنوي و آن ميل مفرط آدمي به مسائل ماورايي و عرفاني و معنوي را صورت ديگري از همين ريشه تعلق به پدر و ترس از او در دوران كودكي مي داند و زيست رواني انسان را اين چنين تحليل مي كند.
فرويد بار ديگر در همين كتاب تأكيد مي كند كه در كتاب ديگر خود به نام آينده يك پندار همين مسئله را بيشتر بررسي كرده است كه يك فردي عامي و مرد عادي جامعه چه تلقي اي از دين دارد و دين را چگونه در مي يابد. از نظر فرويد اين معما گونگي جهان و پرده پوشي رازهاي آن گونه اي هويت ماورايي بدان مي بخشد. به همين دليل انسان معمولي جامعه، حكمت و مشيت خداوند را خالق و ناظر بر جهان هستي مي داند و خدا را درست به سان پدري توانا و قدرتمند در نظر مي گيرد. اين پدر مي تواند اين كودك روان انسان عادي را زير سايه حمايت خود بگيرد و دردها و رنج هايش را تسكين دهد و آرزوهايش را برآورده كند و در حقيقت گونه اي سيراب كردن عطش كودكانه و برآوردن آرزوهاي آن خصلت كودكانه آدمي باشد(همان،ص۲۸). در اين گونه تلقي، دين سويه ديگري از توجه و تعلق خاطر كودكانه انسان به موجودي قادر و متعالي است كه در فراز ها بر سر انسان حكومت مي كند و آدمي زير سايه او زندگي مي كند و مورد حمايت قرار مي گيرد.
پرسش از غايت
نكته ديگري كه فرويد در اين كتاب بيان مي كند اين است كه آدميان همواره با يك پرسش مواجه بوده اند و از يك سؤال به تنگ آمده اند و آن پرسش در باب غايت و هدف زندگي است. پرسش اين است: زيستن انسان چه معنا و مفهومي دارد و چه غايت و هدفي براي آن متصور است؟ اين سؤال بي شمار مرتبه تكرار شده و در دوره هاي مختلف تاريخ بشر همواره يكي از پرسش هاي بنيادين بوده است. آدميان از هدف و فلسفه و غايت زندگي خود بسيار پرسيده اند، اما هيچ گاه از هدف و غايت يا زندگي اشيا يا حيوانات سؤالي نكرده اند. به گمان فرويد اساس اين پرسش و چالش ذهني بشر درباره هدف و غايت زندگي يكسره وابسته به نظام هاي ديني است. اين دين است كه اساساً چنين پرسشي را پيش مي نهد و آدمي را با آن مواجه مي كند. اما انسان ها در زندگي فردي خود هم در پي سعادت و رستگاري و خوشبختي اند. خوشبختي از نظر آدميان دو جنبه سلبي و اعجابي دارد. يكي اين كه دوست نمي دارند درد يا رنجي به آن ها برسد و ديگر اين كه دوست مي دارند از لذت ها به نحو بيشتر و عالي تر و برتر استفاده كنند. اين دو جنبه متفاوت خوشبختي در ديدگاه آدميان است. اما آنان در راه زندگي با مشكلات و رنج هاي گوناگون روبه رو هستند كه آن ها را از دستيابي به خوشبختي و سعادت باز مي دارد.
دين و رنج
به گمان فرويد آدميان در مسير رسيدن به اين خوشبختي و سعادت با سه گونه رنج و دشواري رويارو هستند. نخستين رنج از جانب تن و حيات جسماني آن ها مي آيد. تن آدمي در مسير زندگي رو به زوال است و با بيماري ها و تباهي و نابودي دست و پنجه نرم مي كند و سرانجام نيز فرو مي پاشد. اين درد ها و رنج ها از جانب تن به انسان ها مي رسد. در بخش دوم بسياري از رنج ها از جهان بيرون ناشي مي شود. آدمي در برابر ويرانگري ها و صدمات و آفات و بلاياي طبيعت و جهان، بي پناه و دست و پا بسته است و همواره در برابر قدرت ويرانگر جهان احساس عجز و ناتواني مي كند و از آن آسيب و صدمه مي بيند. در سويه سوم آدمي همواره از رابطه با ديگر انسان ها رنج مي بيند. رنجي كه از اين ارتباط اجتماعي و انساني به آدمي مي رسد، كمتر از آن دو گونه رنج نخستين نيست. آدمي ناچار است كه در مسير زيست اجتماعي خود با ديگران ارتباط برقرار كند و اين ارتباط به خودي خود موجب اصطكاكات و درگيري ها و رنج ها خواهد بود.
در طول تاريخ بشري انسان ها در مقابله با اين رنج هاي سه گانه چاره انديشي هاي بسيار كرده اند و هر يك به سهم خود رفتارهاي متفاوتي را در پيش گرفته اند. فرهنگ هاي مختلف نيز چنين رفتارهايي را دامن زده و توصيه كرده اند. مثلاً يكي از روش هاي مقابله با اين رنج ها اصل پرهيز است. آدميان ناگزير شدند از توقعات خود درباره سعادت و خوشبختي بكاهند و جهان را جاي خوشبختي و مأمن سعادت نشمارند و به گونه اي پرهيز رو آورند و از حد آرماني و ذهني خوشبختي و سعادت پايين تر بيايند. يكي ديگر از اين راه ها ارضاي نيازها و لذت پرستي است. غلبه دادن اصل لذت در همه زندگي براي فراموش كردن اين رنج هاي سه گانه، يكي ديگر از شيوه هاي كنار آمدن آدميان با جهان است. آنان سر خود را با عالم لذت گرم مي كنند و از بيرون، از جهان سخت، از روابط دشوار با ديگران و زوال تن مي رهند و غفلت مي كنند و بدين سان رنجي نمي بينند. انزوا و دوري گزيدن از انسان هاي ديگر راهي براي قطع آن رابطه رنج آور با ديگر انسان هاست. استفاده از مواد مخدر و تخدير كننده جسم و روح راهي ديگر در اين زمينه به شمار مي آيد. از سوي ديگر برخي از حكمت هاي مشرقي و نظام هاي مذهبي در بسياري از نقاط عالم به اصل پرهيز توجه داده اند و انسان را به مبارزه با نيازهاي دروني خود فراخوانده اند. تسلط بر نيازها و مهار كردن اين نيازها توصيه بسياري از آموزه هاي شرقي است. يكي ديگر از روش هايي كه به گمان فرويد آدميان با آن از رنج ها و مشقت ها و آلام سه گانه بودن گريخته اند، مفهوم تصعيد است. تصعيد يا والايش، به معناي تبديل كردن غريزه زيستي انسان ـ چيزي كه فرويد آن را ليبيدو مي خواند ـ به هنر، آفرينش هاي مادي و معنوي، علم و دانش و چيزهايي از اين دست است. در حقيقت اين تصعيد باعث شده است كه آدمي براي گريز از رنج هاي درون و بيرون بكوشد كه غرايز زيستي وكار مايه وجودي خود را به مفاهيم زيباشناسي و آفرينش هاي هنري و ادبي و علمي بدل كند تا در رهگذراين تطور و تصعيد از آن رنج ها غافل باشد. يك راهكار ديگر، همچنان كه پيش تر گذشت، مي تواند اصل گسستن از واقعيت باشد. اما به نظر فرويد، اديان به جاي آن راهكار و شيوه ديگري را در پيش گرفته اند و به جاي گسستن از واقعيت، آن را معناي ديگر كرده اند. دين جهاني ديگر را فراپيش انسان مي نهد و چشم آدمي را به آن جهان روشن مي كند. در آن جهان رنج و مصيبت و ابتلايي نيست و همه چيز آرام و امن است و جاي خوشي و رستگاري ابدي است. در چنين وضعي انسان طبيعتاً با توجه كردن به آن جهان ديگر و تعلق خاطر يافتن به آن خوشي ها، از رنج هاي واقعي و روزمره خود در جهان فاني و گذرا غافل مي شود و آن ها را به جد نمي گيرد و در برابر آن ها مقاومت مي ورزد. فرويد مي گويد: شمار عظيمي از آدميان مشتركاً مي كوشند تا از رهگذر دگر سازي ديوانه وار واقعيت از اصول خوشبختي خود يقين كنند و در برابر رنج مقاومت ورزند. اديان نوع بشر را نيز بايد در زمره اين چنين وهم و جنوني آورد (همان،ص۳۸).
در اين جا مي توانيم بگوييم كه فرويد دين را هم گونه اي تخدير ذهني و رواني به شمار مي آورد تا با طرح در افكندن گونه اي جهان رؤيايي انسان را از اين جهان غافل كند و در حقيقت با تخدير ذهن و اعتقاد و انديشه به نحوي آدمي را به مقاومت در برابر رنج هاي عالم بيرون و همين طور درون وا دارد. يكي ديگر از روش ها و راهكارها ي مبارزه با اين رنج ها به گمان فرويد عشق است. مفهوم عشق و دوست داشتن حسي بشري است كه خود او بيشتر آن را به غرايز ابتدايي بشر مرتبط مي داند. از طرف ديگر، به گمان فرويد يك شيوه ديگر هم مي تواند جستجوي زيبايي باشد: اين كه آدميان در پي گريختن از رنج ها و آلام زندگي انساني و براي گريختن از آن ها به كشف و جستجوي زيبايي ها برآيند و به دنبال ارضا كردن حس زيبايي شناسي خود باشند. اين مواجهه با زيبايي ها تا حدودي ذهن آدمي را از حقايق و واقعيت هاي تلخ و رنج آور جهان دور مي كند.
اخلاق و تاريخ
فرويد به برخي از اين قوانين اخلاقي اشاره مي كند و آن ها را به شدت به نقد مي كشد. يكي از اين قوانين، سخن معروف انجيل است كه همسايه ات را همچون خودت دوست بدار. فرويد در نقد اين سخن به نكته اي اشاره مي كند كه ريشه بسياري از تحليل هاي اوست. از نظر فرويد بشر در غريزه و بافت زيستي خود پرخاشگر و حتي متمايل به ويرانگري و شر است. اين تحليل از انسان به هيچ وجه با تحليل بيشتر اديان از آدمي نمي سازد. در حقيقت دين با اين نكته كه بشر به شر گرايش دارد يا پرخاشگر و ويرانگر است مخالفت بنيادين دارد. اين نكته از نظر فرويد يكي از عوامل ناخرسندي ها و نتايج شوم تمدن و فرهنگ و دين به شمار مي آيد..
فرويد مي گويد: بدي هماني است كه اگو آرزويش را دارد و مايه تفريح و لذت اوست. بنابراين در اين خصوص وجود عامل بيگانه خبر از خود مي دهد و همين تأثير بيروني است كه تعيين مي كند كه چه چيزي بناست خوب باشد و چه چيزي بد. در حقيقت اين احساس گناه و وجدان در آدميان دوجلوه تعارض اين دوامردروني و بيروني است (همان،ص۸۸). اين دوگانه انديشي فرويد همواره تحليل هاي او را با اموري دو سويه همراه مي كند. از سويي آدمي در درون نيازمند و شيفته ارضاي غرايز است و از سوي ديگر فرهنگ و تمدن با آن مخالفت ومبارزه مي كند. به خاطر همين است كه به گمان فرويد هر چه آدميان در پاكدامني و معنويت غوطه ورتر مي شوند، احساس گناه آن ها بيشتر مي شود و بار سنگين تري از گناه را بر دوش خويش احساس مي كنند؛ چرا كه شما هر چه بيشتر به سوي مسائل معنوي و ديني گام برداريد، اين تضاد و شكاف ميان مسائل دروني و اگوي خود با فرمان ها و دستورهاي آن اقتدار خارجي و عيني را بيشتر كرده ايد؛ يعني عملاً احساس گناه شما افزايش پيدا كرده و وجدان شما همواره با عذاب مواجه و همراه است. در اينجا فرويد يك مثال تاريخي هم مي زند: قوم بني اسرائيل خود را فرزند مرجح و برگزيده خداوند دانسته بود و هنگامي كه پدر عظيم الشأن بدبختي پشت بدبختي بر سر اين قوم خود فرود آورد، اين قوم به خطاي خود درباره اين رابطه پي نبرد و يا به قدرت وعدالت خداوند شك نكرد، بلكه انبيايي را به وجود آورد براي نكوهيدن و ملامت معصيت پيشگي خود و از آگاهي خود نسبت به گناه، فرامين و شرايع سرسختانه دين روحانيت مدارانه اش را آفريد (همان،ص۹۱).
اين تحليل تاريخي فرويد از وضع دينداري در بني اسرائيل و جامعه يهوديان است. چنين برداشتي ازمفهوم نبوت، پيامبري و شرايع در دين يهود درست بر اساس نگره او درباره دين و نيازهاي ديني شكل مي گيرد. مطالبي كه او در مورد وجدان و احساس گناه گفته نيز بر همين مبناست. از نظر او وجدان پيامد ترك غريزه است يا ترك غريزه تحميل شده از بيرون، وجداني را مي آفريند كه خود سپس خواستار ترك دوباره و مستمر غرايز خواهد بود. در حقيقت چرخه اي معيوب ميان غريزه و وجدان برقرار است. ما غرايزخود را به خاطر اقتدار امر بيروني ترك مي گوييم، وجدان در ما پديد مي آيد و اين وجدان ما را به ترك دوباره و هرچه بيشتر غرايز خود امر مي كند و اين چرخه براي ما احساس گناه و وجدان معذب به همراه مي آورد. فرويد در همين جا يكي از همان ناخرسندي هاي تمدن و فرهنگ را بيان مي كند. از نظر او با همين احساس گناه و محدود و محصور كردن توجه انسان به ارضاي غرايز است كه فرهنگ و تمدن رشد كرده است.
فرويد به نگره اي پيشگويانه معتقد است كه چالشي عظيم در پيش روي تمدن و فرهنگ بشري است. به گمان او اين سؤال همواره زنده است كه آيا اين فرهنگ و تمدن با اين ساختارها و چارچوب كه مهار كننده غرايز بشري اند، مي تواند بر آن حس پرخاشگري و تمايل غريزي انسان به ويرانگري و شرم غلبه كند و غريزه خود  ويران كننده شگرف او را مهار سازد. به اعتقاد فرويد اين پرسش همواره در برابر بشر قرار دارد و در عصر جديد نيز جلوه اي تازه تر و مهم ترپيدا مي كند.
روان نژندي
در تصويري كه فرويد از ذهن آدمي به دست مي دهد، آن را به سه لايه يا قلمرو تقسيم مي كند. لايه نخست نهاد است كه حوزه ناخود آگاهي ذهن آدمي است و غرايز نخستين وجود و ذات او به گونه اي در هم آميخته و غير متمايز در آن وجود دارند. لايه دوم ذهن، خود يا اگو ناميده مي شود و حوزه محدود تري از آگاهي ذهن بشري است كه با جهان عيني رويارو مي شود و مي كوشد از جان آدمي محافظت كند. البته اين لايه دوم گاه به برخي از نيازهاي نهاد پاسخ مي گويد و گاه در برابر بعضي ازاين نيازها مي ايستد. لايه سوم ذهن بشري در نگاه فرويد مفهوم سوپر اگو يا فراخود است. اين لايه ذخيره اي از تاثير و تأثر ذهن آدمي از محيط خارج است و به ويژه تأثيرات والدين در دوران كودكي و يا انواع و اقسام منع هاي اجتماعي كه آدميان را از دست يازيدن به افعالي باز مي دارد، در اين لايه جمع مي شود و به گونه اي انبار شده خود را در دوره هاي مختلف زندگي انسان پديدار مي كند. اگر بخواهيم ناخود آگاه انساني را بشناسيم، بايد به تطور و تغيير و تغيير شكل هاي اين ضمير توجه جدي كنيم. تجارب سركوب شده اصطلاح خاص فرويد است و به معناي تجاربي از زندگي آدمي است كه در خود آگاه او وجود داشته اند، اما چون ناخوشايند محسوب مي شده اند به اعماق لايه هاي ضمير ناخودآگاه رانده شده اند. بر اين تجارب نامطلوب گردي از فراموشي مي نشيند، اما اين غرايز سركوب شده و خواسته هاي عقده شده وجود دارند و از بين نمي روند و در برخي از دوران هاي زندگي انسان نمود پيدا مي كنند. اين نمودهايي كه ما از غرايز سركوب شده مي بينيم، در نظر فرويد روان نژندي ناميده مي شود.
نكته مهم اين است كه دين از نظر فرويد بر اساس همين مدل روان نژندي، يعني غرايز سركوب شده، تفسير و توصيف مي شود. فرويد در كتاب توتم و تابو كوشيده است درباره اصل و منشأ دين بحث كند. او تلقي مردم شناسانه و باستان شناسانه اي از تاريخ حيات بشري به دست مي دهد كه بر اساس آن مدل دهني خود را از مفهوم دين پي ريزي مي كند. به عقيده فرويد، آدميان در دوران نخستين در گروه ها و عشيره هاي كوچك زيست مي كردند و در جبر چنان زيستي تحت سلطه پدران خود بوده اند. پدر در اين جامعه كوچك قبيله اي مالك همه چيز از جمله زنان شمرده مي شد. در چنين دوراني پسران قبيله مي كوشيدند پدر را بكشند، پس با يكديگر متحد مي شدند و پدر را از ميان برمي داشتند و با اين وسيله مي كوشيدند كه در قدرت رهبري پدر سهيم شوند. اما پس از اين كار نزاع ها خاتمه نمي يافت و تازه ابتداي منازعات اين پسران بود. نزاعي كه در ميان اين پسران در مي گرفت، به توابع بسيار خطرناكي منجر مي شد. به تدريج اين جوامع كوچك ابتدايي و بدوي دريافتند كه اين بيهودگي نزاع ها را بايد به سرانجامي برسانند و از آن پيشگيري كنند. از اين جهت نخستين تابو هايي كه در زندگي بشر به وجود آمد محصول همين پيشگيري هاست. به عنوان نمونه، آدميان كوشيدند كه زنا با محارم را به نحوي تابو گونه منع كنند و از طرفي به خاطر حس حسرتي كه از كشته شدن پدر داشتند، براي يادآوري آن روزها توتمي قرار مي دادند و الگوي قوام و موجوديت قبيله را از ياد پدر و اين توتم مي گرفتند(توتم و تابو،ص۸۳).
دين و اسطوره
به عقيده فرويد اين تصوير از تاريخ بشري در بيشتر اساطير ديني وجود دارد. او معتقد بود كه اين اساطير غالباً شكل نخستين واقعه را مبدل مي سازند و در صورت و جامه ديگري عرضه مي كنند. يكي از كتاب هايي كه فرويد در اواخر عمر خود نوشته، موسي و يكتا پرستي نام دارد. او در اين مي كوشد كه همين الگوي جامعه بدوي و پدر سالار را بر اساس دين كتاب مقدس بازيابي كند. در عقيده او موسي در آغاز راه يكتا پرستي و توحيد را به يهوديان و عبرانيان آموخت، اما بعدها در دوران آوارگي عبرانيان، به دست بني اسرائيل كشته شد. اين كشته شدن منجر به نابود شدن و از بين رفتن تعاليم موسي نشد، بلكه بر اساس همين مدل پيشين عبرانيان كوشيدند انبياي يهودي تازه اي به وجود آورند و بر اساس روان نژندي شكل گرفته از قتل پدر معنوي، يكتا پرستي تازه اي را بنياد نهند و از نو پديد آورند. در حقيقت با وجود كشته شدن موسي تعليمات او در ميان عبرانيان ادامه يافت. فرويد معتقد است همين نوع تفسير و تحليل در مسيحيت نيز تداوم مي يابد(موسي و التوحيد،ص۵۸-69). بر اساس اين مدل هاي ذهني و خيالي، به تعبير مزلو(به سوي روانشناسي بودن،ابراهام اچ.مازلو،ترجمه احمد رضواني،ص۳۰)، ازنظر فرويد مفهوم خداوند گونه اي از مفهوم پدر در ذهن آدميان است. اين استحاله پدر به خداوند برتر و والا در حقيقت بازنمون تاريخ زندگي بشر است. اين هم در تاريخ جمعي حيات بشري رونق و رواج و معنا دارد و هم در زندگي يكايك آحاد آدميان. آدميان وقتي به بزرگي و بزرگسالي مي رسند، بر اساس تصوير ذهني خود از پدر نيازمند نوعي حمايتگرندو آن تصوير را مبدل به معنايي خدايي، خداوندي والا و متعالي و قادر و حمايتگر، مي كنند و به اين شيوه به دنياي كودكانه خويش باز مي گردند و خود را دوباره تحت حمايت پدر مي بينند. به همين خاطر است كه فرويد اساساً دين را گونه اي روان نژندي يا گونه اي بيماري كودكانه مي انگارد: انسان غرايز كودكانه خود را درباره جهان فرافكني مي كند و به باور ديني تبديل مي سازد و از اين جهت از واقعيت جهان بيرون مي گريزد.
از نظر جان مك كوآري در صلاحيت روان شناسي دين نيست كه بكوشد يا بخواهد درستي و اعتبار و صحت عيني و خارجي اديان را بررسي كند. باورهاي ديني هم ريشه هاي فردي وهم ريشه هاي اجتماعي دارد و روان شناس نمي تواند بدون استقلال عقلاني به طرد يا رد اين گونه مفاهيم بپردازد. از قضا نقد او بر فرويد هم بر همين بنياد شكل مي گيرد: به نظر مي رسد كه فرويد مي انديشد با رد  يابي تاريخ مفهوم خدا در فرا افكني تصوير پدر اعتقاد به خدا را بي اعتبار مي كند. همان گونه كه پيش تر خاطر نشان كرديم، نظريه او به دين به مفهوم عام آن قابل اطلاق نيست، بلكه تنها در مورد ادياني صادق است كه به نوعي به پدر- خدا (father God) باور دارند. علاوه بر اين كاربرد آرا و انديشه هايش در مورد يهوديت و مسيحيت مبتني بر تصوري تقريباً بي اساس درباره تاريخ حيات موسي است. با وجود اين حتي اگر سخنان او را بپذيريم چه نتيجه اي حاصل مي شود. صرفاً اين نتيجه به دست مي آيد كه افراد انسان بر پايه تصور پدر انساني به خدا مي انديشند. نكته اي كه متكلمان طي قرون و اعصار تحت عنوان زبان تمثيلي در باب آن به بحث پرداخته اند. پرسش درباره اين كه آيا اين زبان تمثيلي كاشف از هيچ نوع واقعيتي است و يا اگر كاشف از واقعيت باشد به نحوي شايسته نمايشگر آن است يا نه، پرسشي است كه روانكاوي هيچ نوع پرتوي بر آن نمي اندازد (تاريخ تفكر ديني در قرن بيستم،صص۱۷۲-173)
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:45 PM  توسط م.ک.  | 

 

 

اگر کسی تمام وجود خود را در دیگری در باخت و از او چیزی باقی نماند نه حقی میطلبد و نه چون و چرائی میکند :

 

                     سر ارادت ما و استان حضرت دوست
                                     که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
                                                                   (دیوان حافظ غزل 37)


چنین موجودی دیگر مشکل جبر و اختیار نخواهد داشت.
خداوند عین اختیار او میشود.

مولوی که مست عشق بود از طرح مسئله جبر اظهار بی صبری و بی تابی میکرد.
و در امیختن عشق و جبر را سوئ معرفتی نسبت به عشق بر میشمرد :...............

 

 

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 2:1 PM  توسط م.ک.  | 

 
پزشك ـ فيلسوف
004284.jpg
عكس: كاوه كوثري
زيگموند فرويد، بنيانگذار گفتمان روانكاوي در ايران ناشناخته نيست. اگرچه حجم كارهايي كه از وي يا درباره او ترجمه شده ـ تازه به شرط امانت داري و درستي برگردان ها ـ به پاي يك سوم شهرت وي در ايران نمي رسد. به هر روي پژوهشگران از فرويد به عنوان كسي كه سومين ضربه را بر تمدن مدرن وارد كرد ياد مي كنند. دو تاي ديگر، يكي كپلر و دومي داروين بود، اما فرويد با عنوان كردن اين كه انسان به غير از رفتارهاي آگاهانه و ارادي، متصل به بخشي ناهشيار به نام ناخودآگاه است، موجد گفتماني جديد در حوزه علوم انساني شد. تعريفي كه فرويد و روانكاوي از انسان و به تبع آن از جامعه و حتي سياست و زيبايي شناسي مي داد، با نظرات رايج در حوزه هاي فلسفي، جامعه شناسي و نقد هنري متفاوت بود.
به همين خاطر حجم گسترده اي از حملات را چه در زمان خود و چه پس از عمرش نصيب خويش كرد. به هر روي ادبيات روانكاوي بيشترين تاثير را بر فلسفه معاصر گذاشته و كمترين فيلسوف و انديشمندي را در غرب به ويژه فلسفه قاره اي مي توان سراغ گرفت كه از تاثير وي بركنار بوده باشد. به طوري كه بيشتر انديشمندان معاصر به تعبيري يك دوره فرويدي داشته اند. مطلبي كه از پي مي آيد، گفت وگويي است با دكتر محمد صنعتي، روانكاو و نويسنده معاصر در باب تحولي كه روانكاوي در فلسفه ايجاد كرد. لازم به توضيح است كه در اين گفت وگو تنها به دورنمايي كلي از بحث بسنده شده و جزئيات بيشتر را شايد بتوان در فرصت ديگري پي گرفت.
فرويد به شدت با آراي فلسفي زمانه اش آشناست، ولي از آن ها به ظاهر احتراز مي كند و هم به عنوان يك پزشك و در آشنايي با مجامع علمي مي داند كه فردي در اين مجامع مورد قبول قرار مي گيرد كه فيلسوف نباشد
حيدرطاهري
هنگامي كه آثار نخستين فرويد را كه عمدتا در حيطه پزشكي يا روانپزشكي مرسوم زمانه اش قرار دارد، مي خوانيم و آن ها را با آثار بعدي وي به ويژه از سال هاي 1900 به بعد مقايسه مي كنيم، متوجه تفاوت هاي زيادي بين آن ها مي شويم. در آثار اوليه فرويد توجه به فلسفه كمتر يا اصلا به چشم نمي خورد و حتي گويا از فيلسوفان و فلسفه هاي روزگار خود كناره مي گيرد، اما به يكباره در آثار دوم وي به مسائلي برمي خوريم كه جنبه فلسفي داشته و حاكي از ذهنيتي فلسفي است. به خصوص اين كه روانكاوي در مقايسه با ديگر گفتمان هاي رايج ديگر، شايد بيشترين تاثير را بر فلسفه معاصر گذاشته باشد، به نظر شما اين دوگانگي ناشي از چيست؟
در اين كه فرويد ضد فلسفه بوده باشد، به شدت ترديد دارم، چراكه در برخي از آثارش به ويژه به شوپنهاور و نيچه اشاره داردو حتي فرويد در مقاله در فراسوي اصل لذت بيان مي دارد: آنچه كه در اين جا درباره تقابل زندگي و مرگ مي آورم، شايد شما را به ياد فلسفه شوپنهاور بيندازد. چه بسا يك ذهن خلاق مسئله اي را به طور شهودي فهميده باشد و بعدا دانشمندي بتواند آن را از نظر علمي تبيين كند. اگرچه فرويد در جايي مي گويد كه از خواندن نيچه و شوپنهاور احتراز مي كرده، اما بي شك همان گونه كه گفته شد با آثار فيلسوفان يادشده آشنايي داشته است. او در حقيقت مي خواسته از تاثير فلسفه بركنار باشد.
چرا؟
براي درك اين مسئله بايد به زمانه فرويد بازگرديم، به شكافي كه بين فلسفه و گفتمان علمي وجود داشت، توجه كنيم. مي دانيم كه در اواخر قرن نوزدهم به ويژه با آراي ماركس فلسفه زير سؤال مي رود. همه بحث اين است: آيا آنچه كه در فلسفه مطرح مي شود، حقيقت است؟ به بيان بهتر، آيا حقيقت فلسفي و حقيقت علمي در مقابل هم قرار مي گيرند؟ در اين دوره است كه حقيقت علمي، يك واقعيت عيني ـ تجربي و حقيقت فلسفي يك امر متافيزيكي تلقي مي شود.
اين همان نزاع معروف ميان پوزيتيويست ها و فيلسوفان ايده آليست است. آيا با اين بيان مي توان فرويد را در شمار پوزيتيويست ها قرار داد؟
قطعا همين  طور است. فرويد كسي است كه به تجربه تكيه دارد، اما كوشش وي مصروف اين مي شود كه مسئله اي را به اثبات برساند و مي داند كه مجامع علمي زمانش با فلسفه ميانه اي ندارند. به نظرم علت احتراز فرويد از فلسفه همين باشد، وگرنه مي دانيم كه فرويد يكي از كساني بوده كه مانند هوسرل در سر كلاس هاي برنتانو حاضر مي شده است. بنابراين چگونه مي توانسته با فلسفه مخالف بوده باشد؟ فرويد بارها و بارها در نوشته هايش اشاره مي كند:  آن ها چنين خواهند گفت كه البته مقصود وي از آن ها فيلسوفانند. اگر او فلسفه نخوانده بود، از كجا مي دانست كه آن ها فيسلوفان چه خواهند گفت؟
بي شك فرويد بر وفق يك پرسش فلسفي كارش را سامان نمي داده است. هرچند دغدغه هاي فلسفي در كارهايش به چشم مي خورد.
فرويد مي خواسته پرسش هايش را به طور علمي مطرح كند. مسئله ديگر اين كه وي از همان آغاز، يعني از وقتي كه وارد تبيين ذهن انسان شد و نظريه جاي نگاشتي (Topographic) را كه ذهن را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مي كرد ـ تازه خودآگاه هم به دو پاره آگاهي و پيش آگاهي بخش مي شد ـ  مطرح كرد، كاملا در مقابل نظريه هاي فلسفي پذيرفته شده زمانه اش قرار گرفت، زيرا فلسفه زمان فرويد كه تقريباً به صورت اصل بديهي در تمام مسائل علمي و غير علمي پذيرفته شده بود، فلسفه دكارت بود.
يعني فرويد يك رهيافت ضد دكارتي اتخاذ مي كرد؟ آيا با اين كار به نوعي در مقابل مباني مدرنيته نمي ايستاد؟
در واقع دكارت و كانت و هگل همه اين پيش فرض را داشتند كه ذهن انسان كاملا آگاه است و اكنون فردي آمده كه اين مسئله را به پرسش مي گيرد. علاوه بر آن، مشكل سومي هم وجود داشت و اين كه فيلسوفان آن زمان فلسفه ناب را چيزي مي دانستند كه به مسائل اخلاقي و مسائل استعلايي و متافيزيكي بپردازد. در ضمن اين فيلسوفان انساني را مدنظر داشتند كه از بدن خويش كاملا جدا انگاشته مي شد. هنوز هم به نظرم فلسفه بر همين منوال مي رود.
نكته اي وجود دارد و آن اين كه گفتمان مدرنيته بر مبناي جايگزيني بدن و حذف روح حركت كرده است. پس چگونه اين مبنا با رهيافت فيلسوفاني چون دكارت و كانت كه به زعم شما به حذف بدن از گفتمان فلسفي همت گماشته بودند، همساز مي شود؟
حرف شما كاملا درست است، اما فيلسوفان بزرگ مدرنيته وقتي كه از آگاهي آغاز مي كنند، در نهايت آن را به امر متعالي مي رسانند. به ويژه در تاملات دكارت اين مسئله را به وضوح مي بينيم. مي دانيم كه در فلسفه دكارت ذهن از بدن جدا انگاشته مي شود و اين مسئله دوگانگي ذهن ـ بدن تا روزگار فرويد، به عنوان يك معضل باقي مانده بود. در اين زمينه همه فيلسوفان ذهن ـ با همه اختلاف هايشان ـ بر اين نكته اتفاق نظر داشتند كه به هر حال خاستگاه هر فعاليت ذهني در مغز صورت مي گيرد.
پس مي توان گفت كه فرويد مي خواسته با طرح دوباره گفتمان بدن در درون مدرنيته، در جهت آن حركت كند، نه مخالف آن. با اين بيان به پاسخ دوم پرسش قبلي نزديك مي شويم.
مسئله اي كه بعدها برخي از انديشمندان پساساختارمدار مانند ميشل فوكو را به عنوان فيلسوفي كه گفتمان بدن را مطرح مي سازد، معروف كرد، درواقع آغازگر آن را بايد فرويد دانست. فرويد بود كه انسان را در همان آغاز مرتبط با بدنش مطرح مي كند. در همين راستا تمام اصطلاحاتي راكه در آثارش به كار مي گيرد، خاستگاه جسماني دارد. اصولا تمام نمادهايي كه در روانكاوي به كار مي رود، از بدن آغاز مي شود. بنابراين او نوعي نگرش در فلسفه ذهن وارد مي كند كه پيش تر وجود نداشته است. البته در زمان ارسطو يا بوعلي سينا مي توان آن را سراغ كرد، زيرا اين دو فيلسوف پزشك بودند و درواقع پس از قرون وسطي كه فيلسوفان مسيحي به بدن (به مثابه گوشت) توجه نداشتند، فيلسوفان مدرنيته انگار به دو گروه تقسيم مي شدند: افرادي مثل دكارت، كانت، هگل فيلسوفان ايده آليست بودند كه به بدن از طريق روح و روان توجه داشتند و درواقع از طريق ايده، در حالي كه فيلسوفاني نظير هيوم و فويرباخ كه براي بدن و جسم اهميت بيشتري قائل بودند، به عنوان فيلسوفان ماترياليست قلمداد مي شدند.ازاين رو فرويد پيوند ذهن و بدن را برقرار مي سازد. امري كه تا امروز هنوز چالش برانگيز است، چراكه نظر غالب امروزه در حيطه فلسفي همان دوگانگي ذهن بدن دكارتي است. كتابي مي خواندم از يك انسان شناس معروف به نام آنتوني كوهن وي در آن نوشته بود كه اگر با پيش فرض متفاوتي از پيش فرض دكارت در مورد آگاهي حركت مي كرديم، حتما امروزه يك جهان انديشگي ديگري مي داشتيم. بر اين اساس مي توان تاريخ انديشه مدرن را به پيش از فرويد و پس از فرويد تقسيم كرد.
حال اگر فرض كنيم كه تاريخ مدرنيته تغيير مي كرد و از آغاز قرار بود كه فرويد در راس آن قرار گيرد (به جاي دكارت) چه پيش مي آمد؟
مي توان اين پرسش رابه گونه اي ديگرمطرح كرد:اگر از ابتداي مدرنيته وحدت ذهن و بدن وجود داشت يا به بيان ديگر اگر از همان آغاز دوگانگي نه در ذهن بدن كه در خود ذهن (خودآگاه و ناخودآگاه) بود، چه دنيايي داشتيم؟درواقع تمام مقاومتي كه در برابر فرويد صورت گرفت ـ به نظرم ـ مربوط به تلقي هاي جنسي او نبود، بلكه اصل قضيه اين بود كه فرويد فلسفه اي را بيان مي كرد كه در تقابل با فلسفه پذيرفته شده زمانه اش بود.
مثلا اين كه مي گويد: جايي كه آن (غرايز: id) هست، من (Ego) خواهد بود.
درواقع فرويد با بيان اين جمله همين نكته را مي خواهد بگويد كه ذهن و بدن از هم جدا نيستند و اين دو همواره باهمند. id آن اشاره به غريزه دارد كه به زيست شناسي و بدن مربوط مي شود و بنابراين اشاره فرويد به همين همبودي بدن و روان است.
آيا اين من (Ego) فرويدي با من دكارتي يا سوژه شناسا مطابقت مي كند؟
بله. سوژه دكارتي بدين معنا كه سوژه اي است كه با واقعيت سروكار دارد و در آغاز رفتارش آگاهانه است. درواقع در سال هاي پس از فرويد است كه كاركردهاي ناخودآگاه به سوژه نسبت داده مي شود وگرنه درخودنظريه ارتدوكس فرويدي ناخودآگاه بيشتر در قلمرو آن (id) قرار دارد. به هر حال، من فرويدي تقريباً با من دكارتي مطابقت دارد.
در همين جا لازم مي بينم كه به نكته اي ديگر راجع به رابطه ميان فرويد و فلسفه اشاره كنم. هنگامي كه از نحوه و اندازه استفاده روانكاوي از فلسفه سخن مي رود، بايد اين نكته را افزود كه درست است كه فرويد از جمله در مقاله در فراسوي اصل لذت به نظريه هاي فخنر ، فيزيولوژيست معروف اشاره مي كند، اما از فلسفه ناآگاه نبوده است. البته خود فخنر فيلسوف هم بوده است. مي دانيم كه اصطلاح ناخودآگاه در ابتدا توسط فون هارتمن شاگرد شوپنهاور مطرح شد. فون هارتمن كتابي با عنوان ناخودآگاه دارد. پس مي بينيم كه فرويد نه تنها از فخنر زيست شناس و فيزيولوژيست استفاده مي كند، بلكه به آراي فيلسوفان هم نظر داشته است. البته او در اين اقتباس ها، عين اصطلاحات و واژگان آن ها را به كار نمي گيرد، بلكه در آن ها دخل و تصرف مي كند. مثلا واژه (آن: id) را در آغاز نيچه با عنوان es Das مطرح مي كند و بعدها روانپزشكي به نام گرودك كتابي مي نويسد با عنوان كتاب آن . فرويد مي گويد كه من اين واژه را از گرودك به عاريت گرفتم. حال آن كه خود گرودك هم آن را از نيچه به وام گرفته است. به هر صورت، كاري را كه فرويد انجام مي دهد، ظريف، زيركانه و كمي هم موذيانه است.
چرا تعبير موذيانه را به كار مي بريد؟
به اين خاطر كه هم به شدت با آراي فلسفي زمانه اش آشناست، ولي از آن ها به ظاهر احتراز مي كند و هم به عنوان يك پزشك و در آشنايي با مجامع علمي مي داند كه فردي در اين مجامع مورد قبول قرار مي گيرد كه فيلسوف نباشد.
درواقع به نظر مي رسد كه فرويد يك فيلسوف پزشك مدرن است، منتها فرزند خلف مدرنيته و تجربه مدار و يك پزشك و نورولوژيست بوده است. فرويد در مقام يك پزشك بسياري از بيماري ها را براي اولين بار وارد متون پزشكي كرد. تا پيش از فرويد چيزي به نام اختلالات اضطراب در روانپزشكي وجود نداشت. بنابراين فرويد به عنوان يك پزشك در وهله اول با بدن سروكار دارد و نمي تواند انساني بدون بدن را تصور كند. در حالي كه فيلسوفان به خصوص در آن جايي كه از فلسفه ناب سخن به ميان مي آورند، به مباحث مفهومي و مجرد فارغ از انسان عيني اشاره دارند. همين جاست كه فرويد سر مخالفت با فلسفه زمانه اش برمي افرازد.
آيا براي خود فرويد پيامدهاي فكري و فلسفي حركتي كه آغاز كرده بود، متصور بود؟
مقاله اي از فرويد در سال 1913 تحت عنوان ادعاهاي روانكاوي درباره علايق علمي وجود دارد. فرويد در آن جا به تاثير روانكاوي بر فلسفه، جامعه شناسي و... اشاره مي كند. از سال 1913 تا 1939 كه سال مرگ اوست، بسياري از مقاله هاي مربوط به فرا روانشناسي وي به چاپ مي رسد. همان حيطه اي از آراي فرويد كه تاثير بسزايي بر فلسفه گذاشته است. بنابراين براي خودفرويد كاملا روشن بود كه در چه حيطه اي گام گذاشته و به كجا مي خواهد برود.
وقتي به مجموع آثار فرويد نگاه مي كنيم، خط فاصل روشني بين دو دسته از كارهاي وي مي بينيم: آثاري كه كاملا باليني هستند و حاكي از يك ذهنيت علمي تجربي و ديگر آثاري كه ازاين ذهنيت فاصله مي گيرند و در اين دسته كارها فرويد در مقام يك انسان شناس، فيلسوف و... ظاهر مي شود، مانند همه آثاري كه از 1900 به بعد نوشت. حتي در برخي جاها از كمبود شواهد علمي وي در شگفت مي شويم، مانند كتاب توتم و تابو ، آن جايي كه از پدر اوليه و كشته شدن وي توسط پسران سخن به ميان مي آورد. در پس اين آثار اخير چهره فردي (فرويد) را مي بينيم كه از طريق گفتمان روانكاوي رسالتي براي خود قائل است. به همين دليل روانكاوي به كلان روايت يا فراگفتماني بدل مي شود كه مي خواهد چونان چتري فراگير همه حيطه هاي علوم انساني را دربرگيرد. اين جاست كه نقش فرويد به ماركس بسيار شبيه مي شود.
فرويد به جاي انساني كه بدنش از ذهن وي جداست، انساني را مطرح مي كند كه تنها براساس ذهنش عمل نمي كند. فرويد مي گويد ذهن و تن درهم تنيده اند. بنابراين او به تعريف جديدي از انسان مي رسد. طبيعي است كه اين انسان جديد در حيطه هاي مختلف علوم انساني تاثير بسزايي مي گذارد. در طول تاريخ مدرنيته بارها شاهد عوض شدن تعريف انسان هستيم. انسان روشنگري متفاوت از انسان دوره عقل گرايي بود. از اوايل قرن بيستم هم شاهد ظهور انسان روانكاوانه هستيم كه يك انسان زيست شناختي روانشناختي جامعه شناختي است. البته فرويد به ماركس از اين جهت شبيه است كه چونان وي انسان را در چارچوب تاريخ نگاه مي كند، يعني همان گونه كه فلسفه ماركس مبتني بر ماترياليسم تاريخي است، گفتمان روانكاوي نيز سرگذشت نگارانه يا به عبارت ديگر تاريخي است. هر دو، تاريخ سركوبند و هر دو مدعي انديشه رهايي. ماركس به رهايي طبقه فرودست تاكيد دارد و فرويد به آزادي واپس زده.
در اين جاست كه آراي فرويد با آراي ماركس در مكتب فرانكفورت و حتي پيش تر از آن در آراي ويلهلم رايش درهم مي آميزد.
بله و به همين جهت است كه نه تنها در انديشه سوررئاليست ها بلكه در مكتب فلسفي فرانكفورت و نيز در جرياني موسوم به پست مدرنيته فرويد و ماركس به گونه اي در كنار هم قرار مي گيرند و گفته مي شود كه همراه با نيچه بيشترين تاثير را بر فرهنگ قرن بيستم داشته اند. نه تنها ميشل فوكو، بلكه بي آت و پل آسون هر سه معتقدند كه فرهنگ معاصر بيش از هر كس ديگري تحت تاثير اين سه تن بوده است.
پس با اين چيزي كه مي فرماييد، آراي فرويد از تاثير فلسفي بسزايي برخوردار بوده است.
بله! به اين اعتبار داراي تاثير فلسفي است كه وي از همان آغاز تبيين ناخودآگاه مستقيما به طرف زبان مي رود و مي گويد كه ساختار ناخودآگاه دقيقا شبيه زبان هاي باستاني، يعني زبان هاي تصويري است. به بيان ديگر آراي فرويد فلسفي است زيرا نه تنها همان طور كه گفته شد از همان آغاز به مسئله دوگانگي آگاهي مي پردازد بلكه مستقيما در تبيين ناخودآگاه به سراغ زبان و تفسير مي رود.
حال كه در اين جا سخن از تفسير به ميان آمد، بفرماييد كه تفاوت تفسير در روانكاوي با تفسير هرمنوتيكي چيست؟
تفسير (interpretation) در فرويد با هرمنوتيك يا تاويل مثلا در آراي هايدگر متفاوت است. نخستين تفاوت در اين است كه هرمنوتيك از كتاب هاي مذهبي آغاز مي شود، در حالي كه تفسير فرويدي گرچه مبتني بر تفسير نمادين است، ولي به تفسير ناخودآگاه مي پردازد كه به انسان اين جهاني مربوط مي شود. علاوه بر اين با توجه به ناخودآگاه فردي كه مورد تفسير قرار مي گيرد و شرايط خاصي كه در آن، رويا يا گفتار رخ مي دهد و نيز تداعي هاي روانكاوي شونده با رويا و حوادثي كه بيان مي كند، مي تواند تفسيرهاي متفاوتي را پديد آورد. اين كه برخي ممكن است اشتباها تصور بكنند كه تمامي علم و نظريه اثبات مدار نهايتا كاهش گرايانه است و در نتيجه روانكاوي هم تلاش دارد كه همين نظريه را دنبال كند، بنابراين تفسير آن محدود خواهد بود، بايد گفت كه در آن سو هرگونه تفسير ايده آليستي يا استعلايي نيز نهايتا به ايده خواهد رسيد. آيا مي توان گفت كه در آن جا هم تفسير محدود مي شد در كاهش گرايانه است.
در هر عصري حقيقت هايي هست كه مردمان نمي توانند با آن ها بستيزند. ما در حقيقتي كه فرويد كشف كرد، زندگي مي كنيم، چه دوستش داشته باشيم، چه نداشته باشيم
پس بنابراين لكان كه روانكاوي را با هرمنوتيك هايدگري مي آميزد، از تفسير روانكاوي در معناي معمولش دور مي شود؟
بله، به همين جهت هم است كه تفسير لكان از فرويد تفسيري است از روانكاوي فرويد كه به بدن در چارچوب نمادين آن تاكيد دارد. مثلا فالوس (phallus) براي لكان بيشتر يك امر نمادين است و قطعا از اين نظر به همان اندازه كه بيشتر مورد توجه فيلسوفان و بخش هاي ادبيات قرار گرفته، به همان اندازه هم مورد انتقاد روانكاوي است كه با واقعيات باليني و ملموس انساني سروكار دارد. به اين معنا كه هرچه به متافيزيك نزديك مي شود از واقعيت ملموس دور مي شود.
در جايي نيز اشاره كرده ايد كه آراي لكان با بوديسم نزديكي دارد، اين قياس از كجا نشات مي گيرد؟
فرويد هم وقتي كه مقاله در فراسوي اصل لذت را مي نويسد و خودش در آغاز آن تاكيد دارد كه مقاله اي گمان پردازانه است، جايي است كه نيروانا را كه يك مفهوم بودايي است، براي توضيح آرزوي مرگ به كار مي گيرد. در آراي يونگ هم مفاهيم بودايي بسيار به كار گرفته مي شود و شايد قديمي ترين يا مهم ترين آشنايي فلسفه غرب با بوديسم را در كتاب معروف شوپنهاور بتوانيم ببينيم. شوپنهاور بسيار مورد ستايش فرويد بوده است، ولي خود فرويد با اين گونه آرا برخوردي دوگانه داشته، اما در آراي لكان اين برخورد دوگانه به يك يقين مي رسد. به همان اندازه كه ممكن است به جايگاه sex در نظام انديشه فرويدي ايراد گرفت، مي توان به همان اندازه به جايگاه بوديسم در آراي لكان و به خصوص آن جاكه به خلاء به عنوان عامل بنيادين تاكيد دارد، انتقاد كرد.
نكته ديگر آن كه غير از اين كه فرويد سوژه دكارتي را به چالش مي گيرد و جنبه اي ناخودآگاهانه براي آن ترسيم مي كند، هايدگر نيز از طريقي ديگر با سوژه دكارتي درگير مي شود كه پيامدهاي آن به انديشمنداني چون دريدا و لكان مي رسد. آيا به خاطر همين مشابهت نبوده كه لكان به آميزش آراي فرويد و هايدگر همت مي گمارد؟
شايد اين طور باشد،ولي اين كه هم فرويد سوژه دكارتي را به پرسش مي گيرد و هم هايدگر، بايد گفت كه هردو از دو منظر متفاوت اين كار را مي كنند و اين لزوما نه دليل بر توافق آنهاست و نه دليل بر اختلافشان ولي در اين كه فلسفه قرن بيستم شايد ديگر نمي تواند سوژه دكارتي را به آن شكل ارتدوكسي اش بپذيرد، نوعي توافق غالب مشاهده مي شود.
ولي ژيژك در جايي اشاره مي كند كه با مركزيت انداختن سوژه، سوژه خيلي به اصطلاح گل و گشاد شده بايد به نحوي نه سوژه دكارتي بلكه سوژه را بازآفريني كرد.
اما اين كه بعد از فرويد و هايدگر در آن دوره به اصطلاح پست مدرنيته هم سوژه (مولفي كه مرده است) آن قدر تكه پاره مي شود كه چيزي از آن باقي نمي ماند و برخي از فيلسوفان مانند ژيژك و هابرماس مي خواهند آن را از نابودي نجات دهند، مسئله اي است كه ارتباطي با فرويد و هايدگر ندارد، بلكه اتفاقي است كه در آراي لكان و دريدا مي افتد. همان گونه كه در دريدا تفسير بي نهايت مي شود و با بي نهايت شدن آن ما در نهايت به بي معنايي و بي مفهومي همه چيز مي رسيم، سوژه نيز چنين سرنوشتي مي يابد. مسئوليت مشكلات دريدا و لكان را نبايد به دوش فرويد و هايدگر انداخت. احتمالا پيروان لكان و هايدگر مي بايد تكليفشان را با اين دنياي بي معنايي كه پديد آورده اند كه من آن را ناشي از برخي تفكرات بوديستي يا بيشتر تفسير غربيان از بوديسم مي دانم، روشن كنند.
باتوجه به اين كه آراي لكان و به خصوص برخي از مفسران وي از جمله ژيژك و آلن بديو در سال هاي اخير در ايران موردتوجه واقع شده، در حالي كه حتي يكي از كتاب هاي مهم لكان به فارسي برگردانده نشده است، شما چه نقدي بر مطرح شدن اين بخش از روانكاوي در شرايط حاضر ايران داريد؟
اين قضيه شباهت دارد به آن نظريه مشهور راه رشد غير سرمايه داري و اين كه ما هنوز آن گونه كه شايد و بايد مدرنيته را تجربه نكرده ايم يا بهتر بگويم حدود يكصد سال است كه با ابزارها و فرآورده هاي تكنولوژي سروكار داشته ايم و يا با ايده هاي دسته سوم و چهارم مدرنيته و شايد تازه از يك دهه است كه آثار كليدي مدرنيته به طور جدي و وسيع به فارسي ترجمه شده اند، اما آن گونه براي پست مدرنيته سرودست شكسته مي شود و آثار فيلسوفان اين جنبش كه بسياري از آن ها هم خود را پست مدرن نمي دانند، با ترجمه هاي نادرست هياهو به راه انداخته كه قطعا نمي توان شكست هاي موحش راه رشد غير سرمايه داري را به ياد نياورد. اما از اين گذشته، يكي از دلايلي كه فكر مي كنم اين آثار براي اين جامعه شايد چندان مفيد نباشد، به اين خاطر است كه اگر پست مدرنيته نقد مدرنيته است، بنابراين براي ما كه تجربه مدرنيته نداشته ايم، چه مددي مي رساند؟ اگر تكميل پروژه مدرنيته است، باز هم براي ما مبتديان مدرنيته فعلا موردي ندارد، ولي اگر انكار مدرنيته است كه درواقع نفي سوژه و تاكيد برخلا و بي معنايي مصداق هاي آن باشد، ما در شرق قرن هاست مبتلا به آنيم. پس براي ما چيز جديدي ندارد.
در اين جا مي خواهم به مهم ترين وجه فلسفي فرويد و درواقع بارزترين نمود روانكاوي يعني تحليل اسطوره اديپ و معماي سرنوشت انساني اشاره كنم. به نظرم فرويد با مركزيت دادن به اين اسطوره در آثارش خواه ناخواه به بسياري در نتيجه گيري هاي فلسفي و روانشناختي اش مي رسد. اسطوره اي كه در آن بنيادي ترين كشمكش هاي دروني و بروني انساني به چشم مي خورد. مسئله قدرت، هويت، زبان، جبرهاي دروني و بيروني انسان، سوژه، اراده، مرگ، اضطراب و... از اين رو به درستي نيز گفته شده كه مكاتب گوناگون روانكاوي، هريك براساس تفسيرهاي متفاوتي كه از اين اسطوره به دست مي دهند، از يكديگر متمايز مي شوند. آيا شما هم با اين نظر موافقيد كه فرويد با دستمايه قرار دادن اين اسطوره، به مهم ترين مسائل فلسفي زمانه اش و شايد ادعاي بزرگي است همه روزگاران نقب مي زند؟
همين طور است. هنگامي كه نامه هاي فرويد به فليس را مطالعه مي كنيم، متوجه مي شويم كه فرويد مشغول خودكاوي خويشتن است. او ابتدا تمام رفتارها و روياهايش را در دفتري مي نويسد تا اين كه در يكي از روياهايش مي بيند كه مادر و برادرش حضور دارند. او در آن جا متوجه مي شود كه حس خاصي به مادرش دارد. بعد اشاره مي كند كه اين عشق به مادر نظير علاقه اي است كه اديپ به مادرش داشت. شايد در همان نامه يا نامه هاي بعد بين اسطوره اديپ و هاملت ارتباط برقرار مي كند. براي او عجيب است كه چرا آثار ادبي مهم جهان حاوي عشق پسر به مادر است و درواقع رقابت پسر با پدر؟ در همين جاست كه او به رابطه مثلثي قدرت بين پدر مادر پسر مي رسد و بعدا پي مي برد كه اين مسئله ناشي از ميل جنسي است، اما هركس كه با اسطوره اديپ آشنا باشد، مي داند كه اين، اسطوره سرنوشت انسان است. انساني كه با همه دانايي اش (اديپ داناترين فرد زمانه اش بود) عمل مي كند و پيش از آن كه به كشتن پدر و ازدواج مادر برسد، با اسفينكس روبه رو مي شود (هيولاي شهر تب). اديپ كسي است كه معماهاي اسفينكس را درباره انسان پاسخ مي گويد. اين جا مكاني است كه انسان بايد تبيين شود و اين وظيفه بر دوش اديپ به عنوان داناترين فرد روزگارش نهاده مي شود، اما اين داناي زمانه به نظر مي رسد كه به گونه اي اسير سرنوشت است.به اين دليل كه ناآگاه است (ناخودآگاه).
در همين جاست كه به جبر روانشناختي در آراي فرويد اشاره مي شود. البته اين يك جبر مشروط است. مثل جبر زيست شناختي داروين نيست. بيشتر مانند جبر ماترياليسم تاريخي ماركس است. هر دوي اين جبرها در يك چيز مشتركند و آن اين كه انسان مي تواند از چنبره آن ها خارج شود و اراده انسان قادر به غلبه بر اين جبرهاست، مشروط به آن كه با آگاهي توام شود. به نظر فرويد اگر ناخودآگاه را به صحنه آگاهي بياوريم، آنگاه انسان مي تواند تعيين كننده سرنوشت خويش گردد. همان گونه كه طبق آراي ماركس هم اگر آگاهي طبقاتي شكل بگيرد، انقلاب و در نهايت آزادي از سلطه و جبر امكان پذير مي شود. بنابراين آزادي اراده و آزادي خواست و در نهايت آزادي اشتياق ارتباط نزديكي با ميزان خودآگاهي انساني دارند.
اسطوره اديپ از جايي آغاز مي شود كه مسئله فرزندكشي مطرح مي شود. البته فرويد به اين مسئله پيش تر هم اشاره كرده بود، مي دانيم كه در اسطوره هاي گذشته اين بن مايه (فرزندكشي) به وفور يافت مي شود: معمولا يكي از فرمانروايان يا شاه وقت خوابي مي بيند كه پسري به دنيا مي آيد كه بعدها او را از سلطنت بركنار مي كند. به اين جهت پادشاه دستور مي دهد كه تمام فرزندان پسر كشته شوند. در اين زمينه مي توانيم اين نمونه ها را برشماريم: داستان كوروش، سارگون، اديپ، پاريس و...
آيا مي توان گفت كه اين بخش از روايت يا اسطوره جهاني است، يعني در همه فرهنگ ها يافت مي شود؟
بله جهاني است، مثلا در ايران اسطوره كوروش را داريم. در اسطوره كوروش، پادشاه ماد دستور مي دهد كه نوه دختري اش را كه كوروش باشد، بكشند و لذا آن را تحويل هارپاك مي دهد، ولي در اين جا مثل همه اسطوره هاي مشابه، آن فردي كه قرار است بچه را بكشد، يا آن را تحويل چوپان مي دهد و يا آن را در صندوقچه يا زنبيلي قرار مي دهد و در آب مي گذارد. هم در مورد اديپ و هم كوروش، بچه به چوپان سپرده مي شود، اما فرويد در كنار مسئله پسركشي به مسئله ديگري هم توجه دارد كه كمتر به چشم پژوهشگران قبل از وي آمده است و آن هم مسئله پدركشي در اسطوره اديپ است. فرويد اين نكته را در كتاب توتم و تابو با استفاده از كارهاي يكي از انسان شناسان بيان مي كند. اين انسان شناس در منطقه تحت مطالعه اش يعني خاورميانه شاهد مراسمي بود كه در آن شتري در ضيافتي به جاي شاه يا پدر قرباني مي شد. براي من باعث تعجب است كه چگونه داستان مشهورتري چون ابراهيم (ع) و اسحاق (ع) يا به روايت قرآن اسماعيل كه در آن مستقيما پسركشي مطرح است، مورد توجه قرار نمي گيرد و در مقابل به پدركشي توجه مي شود؟
آنچه كه در اسطوره اديپ براي من اهميت دارد، قسمت بعدي آن، يعني پس از كور شدن اديپ به خاطر كشتن ناخواسته پدرش و ازدواج با مادرش و سرگرداني او در بيابان ها و رسيدن به شهر كولونوس است. اين جاست كه بخش ديگري از معماي سرنوشت انسان مطرح مي شود.
فرويد بيشتر به قسمت قبلي اسطوره توجه دارد، يعني آن جايي كه اديپ پدر را مي كشد و با مادر ازدواج مي كند، اما هنگامي كه اديپ وارد كولونوس مي شود، مردم از او مي پرسند: آيا تو همان نيستي كه شاه (پدرت) را كشتي؟ او پاسخ مي دهد: بله! كشتم اما به حق. من كسي را كشتم كه قبلا فرمان قتلم را صادر كرده بود. بنابراين در مورد كشتن پدر گناهي ندارم. او مي گويد: در برابر قانون پاكم اما گناه وحشتناك من ازدواج با مادر است. اتفاقا اديپ خود را به دليل ازدواج با مادر كور مي كند نه پدر كشي كه فرويد بر آن تاكيد دارد.
چگونه اديپ عمل كشتن پدر خود را به حق يا قانوني مي داند. در صورتي كه مي دانيم پدرش (لايوس) در آغاز فرمان مي دهد كه پسران و از جمله او (اديپ) را بكشند. به نظر مي رسد كه بين اين دو عمل يعني كشتن پدر توسط اديپ و فرمان پدر اديپ مبني بر كشته شدن پسران از لحاظ قانوني يا قانوني نبودن به تفاوت وجود دارد. آيا در اين جا نمي توان دو تلقي از قانون را مشاهده كرد؟
از نظر اديپ فرمان شاه مبني بر اين كه بايد پسران كشته شوند چون ممكن است يكي از آن ها بعدا مرا از سلطنت خلع كند، قانوني نيست. اديپ مي توانست بر مبناي اين فرمان كشته شود، اما برحسب اتفاق كشته نشد. در مورد اسطوره كوروش هم همين اتفاق افتاد. هنگامي كه آستياگ، پادشاه وقت ماد خوابي مي بيند بر اين پايه كه پادشاه بعدي از طبقه نجباست و بعدا متوجه مي شود كه آن فرد نوه خودش است، لذا نمي تواند آن را بكشد. او در اين جا دست به حيله اي مي زند، آستياگ هارپاك را صدا مي زند و مي گويد كه تو پسري همسن كوروش داري. من از تو مي خواهم كه او را براي استقبال از ميهمانان من به دروازه شهر بفرستي، اما پادشاه وقت به جاي آن كه فرزند هارپاك را براي خوشامد ميهمانان بفرستد، دستور مي دهد كه او را بكشند و بپزند. آنگاه شاه دستور مي دهد كه غذايي درست شده با گوشت آن پسر را جلو پدرش بگذارند. پس از آن كه هارپاك از غذا مي خورد، آنگاه شاه به او مي گويد: اين غذايي كه خوردي از گوشت پسرت تهيه شده بود. در اينجاست كه پسر هارپاك به جاي كوروش قرباني مي شود. بنابراين مي توانيم از خودمان بپرسيم كه آيا اديپ حق كشتن پدرش را داشت؟ اگر لايوس هم مي فهميد كه اين (اديپ) پسرش است، حتما او را مي كشت.
داستان پسركشي را در تورات هم مي بينيم. اين روايت ها بر پدركشي مقدم هستند. مي توان نتيجه گرفت كه جنگ قدرت در آغاز از پدر به پسر آغاز مي شود و بعدها تبديل به پدركشي مي شود.
البته يك تفاوت جدي ميان نمونه اسطوره اديپ با اسطوره كوروش يا نمونه هاي مشابه ديگر در ايران وجود دارد و آن اين كه مسئله مادرآميزي برخلاف اسطوره اديپ در نمونه هاي ايراني آن نيست.آيا اين مسئله غير از تفاوت هاي جدي فرهنگي كه ايجاد مي كند، به تحليل ها و برداشت هاي تازه اي به ويژه در ارتباط با فرهنگ ايراني دامن نمي زند؟
درست است، در اسطوره كوروش مسئله مادرآميزي وجود ندارد به رغم اين كه ازدواج با محارم آزاد است. به بيان بهتر، در ايران حتي تا دوره ساسانيان مراسم خويدودس يعني ازدواج با نزديكان همخون وجود داشته است. در كتاب ارداويراف نامه افراد گناهانشان بخشيده مي شود، به شرط آن كه با مادر و خواهرشان ازدواج كرده باشند يا در داستان كمبوجيه او علماي دين را فرا مي خواند و به آن ها مي گويد كه آيا در قانون دين گفته شده كه هيچ كس نبايد با خواهرش ازدواج كند؟ آن ها مي گويند: نه چنين چيزي نيامده، ولي در ضمن گفته شده كه در جايي كه فرمان شاه در مقابل فرمان خدا قرار دارد، بايد فرمان شاه را اجرا كرد. بدين طريق كمبوجيه مجوز ازدواج با خواهرش را مي گيرد.
ازدواج با همخون غير از ايران در فرهنگ مصر هم بوده است. بنابراين آنچه كه در نظريه فرويد مطرح مي شود، بيشتر در فرهنگ يوناني معمول بوده است و آن ممنوعيت محرم آميزي است. بر همين مبنا در شرق جنگ قدرت ميان پدر و پسر را داريم، پدركشي و پسركشي هم داريم، اما ازدواج با مادر را نداريم. در ماجراي اسفنديار هم مشكل تصاحب قدرت است نه تصاحب مادر. بنابراين الگويي كه مي توان در ايران ديد، درواقع يك پسركشي است كه ارتباطي با مسئله مادر ندارد، چراكه در يك زمينه فرهنگي ممنوعيت ازدواج با مادر شكل نگرفته است. بسياري نيز تلاش كردند تا مسئله سياوش و كيكاووس را به ويژه به خاطر حضور سودابه به گونه اي مانند مسئله اديپ جلوه هند، ولي حتي در اسطوره سياوش هم كه سودابه ناكام مي ماند به كيكاوس مي گويد: او كه اين همه خواهر در شبستان دارد، بهتر است يكي از آن ها را براي خود انتخاب كند. كيكاوس نه تنها تعجبي از اين پيشنهاد نمي كند، بلكه فردوسي هم عين آن را بي هيچ قيدي در شاهنامه مي آورد. يا در ازدواج هماي و بهمن كه پدري با دخترش ازدواج مي كند. بنابراين حرف لوي اشتروس ، انسان شناس مبني بر اين كه ممنوعيت ازدواج با محارم اولين قانوني است كه مرز بين تمدن و توحش را مشخص مي كند، لااقل دست كم در مورد تمدن ايران باستان و مصر باستان قابل تسري نيست. البته پس از ورود اسلام به مصر و ايران ممنوعيت ازدواج با محارم به وجود مي آيد، اما اسطوره ها به همان شكل اوليه خود باقي مي مانند. بنابراين در ايران تنها جنگ قدرت وجود دارد.
با اين حال با همه تفاوت هاي فرهنگي و ايراداتي كه به برخي از اجزاي نظريه فرويد مي توان وارد كرد، دلم مي خواهد گفت وگو را با اين گفته اي راس بي آت (A.S.Byat) تمام كنم كه در كتاب تملك مي نويسد: در هر عصري حقيقت هايي هست كه مردمان نمي توانند با آن ها بستيزند، چه بخواهند چه نخواهند، چه آن حقيقت ها به حقيقت بودن خود در آينده ادامه دهند يا ندهند، ما در حقيقتي كه فرويد كشف كرد، زندگي مي كنيم، چه دوستش داشته باشيم، چه نداشته باشيم
 
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:43 PM  توسط م.ک.  |&n