تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

این تصاویر بسیار دهشتناک را از لبنان گرفته اند.این اسرائیل است.

http://fromisraeltolebanon.info/

حتما این  لینک را  برای همه بفرستید تا سکوت و سانسور مرگبار غرب  را بشکنیم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11:29 PM  توسط   | 

 
تجربه رنج و هراس
004263.jpg
رويا، اثر سالوادور دارلي
فرويد به معما گونگي جهان گونه اي هويت ماورايي مي بخشد. به همين دليل انسان معمولي جامعه،خدا را درست به سان پدري توانا و قدرتمند در نظر مي گيرد
زيگموند فرويد، روانكاو نامبردار، يكي از بنياد گذاران جريان مدرنيته در عصر جديد است. نقش فرويد اهميتي چنان وسيع دارد كه بحث ها و نظريه هاي او در بيشتر حوزه هاي علوم اجتماعي و انساني نفوذ دارد و پژوهش مي شود. نقش او را در ساختار تاريخ تمدن معاصرهرگز نمي توان انكار كرد، اما آنچه در اينجا به بحث ما مربوط مي شود، آراي فرويد درباره روان شناسي دين است. فرويد به جز آن كه در باب ضمير ناخودآگاه انساني و كنش و منش رواني او سخن گفته، در باره دين، خاستگاه، معنا و انگيزه هاي روي آوردن آدميان به آن نيز مباحثي آورده است. پژوهش در اين قلمرو نيز وسيع و پردامنه است. اما آنچه در اين جستار مي آيد، گزيده بحث ها و رهيافت هاي فرويد به مبحث دين است.

احمد شهدادي
ضميركاوي
يكي از انديشه هاي پر فروغ فرويد در عالم روان شناسي و روانكاوي بحث ضمير ناخود آگاه است. بر اساس اين انديشه، ما در درون خود بخش و وجهي داريم كه از زمان كودكي در زواياي پنهان وجودي ما، از ابتداي تولد تا هنگام مرگ، آغشته به و آكنده از خاطرات، حوادث، رويدادها، ادراك ها و دريافت هايي از خود و جهان بيروني است كه به وسيله ديگران پرورش داده شده و از جامعه و خانواده و محيط هاي زندگي جمعي بر آمده و به ركني از شخصيت ما بدل شده است. ما آدميان البته به وجوه ضمير ناخودآگاه خود واقف نيستيم، مگر اين كه در روان كاوي و يا در اثر مطالعه و ارتباط با مفاهيمي از اين دست، برخي از اجزا و زواياي پنهان وجودي خود را در اين عرصه درك كنيم.
فرويد معتقد بود كه آنچه ما مي خواهيم انجام بدهيم و باشيم، يعني هويت حقيقي ما، يك چيز است و آنچه جامعه و خانواده و محيط زيست اجتماعي از ما مي خواهند و ما را به سمت آن سوق مي دهند چيز ديگري است. او اين وجه ثانوي بودن آدمي را من برتر مي نامد.از تضاد اين دو من دروني و من برتر، من عيني و بيروني ما ساخته مي شود. آنچه ما هستيم برآيند اين دو جريان است: جريان دروني كه خود ما هستيم، مي خواهيم و در مي يابيم؛ و جريان بيروني كه مي خواهند و از ما مي طلبند و ما را بدان مجبور مي كنند)ر.ك:آگاهي وجامعه،استيوارت هيوز،ترجمه عزت الله فولادوند،صص 109-115). اما نكته اي كه بيشتر به بحث ما مربوط مي شود اين است كه فرويد هرگونه تصور ديني و مذهبي را به رابطه انسان و خانواده و انسان و محيط تولد و زايشش فرو مي كاهيد و از قدر و منزلت دين بدين وسيله مي كاست.
از نظر فرويد خدا باوري گونه اي ارتباط با مفهوم پدر سالاري دارد. ارتباط فرزند با پدر بعدها به صورت الزامات و اجبارهايي كه جامعه به وجود مي آورد، به شكل ارتباط انسان و خداوند تجلي كرده است. نقشي كه فرويد براي مسائل جنسيتي و غريزي در حيات رواني آدميان قائل بود، يكي از محور هاي مهم مباحث اوست. اما تاريخ روان شناسي نشان مي دهد كه هر چه از عمر انديشه هاي فرويد گذشته، توجه به اين محور و نقش آن در تحليل مسائل رواني و روحي انسان ها كمتر و كمتر شده است. ديگر كمتر كسي است كه بر اين نكته پاي فشاري كند و آن را تحليلگر روابط انساني و مسائل روان شناختي آدميان قرار دهد. اما با اين حال هرگز نمي شود نقش فرويد را در تاريخ تمدن جديد انكار كرد و از اين رو لازم است بحث هاي نظري او را دنبال كنيم و بنگريم كه به عنوان مبدع روانكاوي در عصر جديد چه انديشه ها و آرايي درباره دين عرضه كرده است.
منشأ دين
شايد مهم ترين جايي كه فرويد در باره دين نظريه پردازي كرده، كتابي است كه تحت عنوان آينده يك پندار نوشته است. در اين كتاب و در بخشي كه مربوط به بررسي روابط ميان روان شناسي و دين است، فرويد به بحث منشأ دين پرداخته است. از نظر او سرچشمه و منشأ اديان گونه اي عجز و ناتواني و نقص و نياز در آدميان است. وقتي انسان در برابر نيروهاي بيروني، عناصر طبيعي و مشكلات و دشواري هايي كه در جهان عيني وجود دارند، خود را حقير و عاجز مي بيند و نيز وقتي كه در برابر نيروهاي درون نيز احساس نياز، نقص و عجز مي كند، ناگزير بايد به دست آويزهايي چنگ افكند تا آن ها بتوانند او را از اين عجزها و ناله ها و نا توانايي ها نجات دهند.
نيروهاي غريزي درون و نيروهاي طبيعي بيرون هر دو بر انسان غلبه مي كنند و آدمي را تحت فشار قرار مي دهند. از نظر فرويد، در تاريخ تحول بشري دوره اي وجود داشت كه انسان نمي توانست از خرد خويش استفاده كند و بر نيروهاي طبيعت و نيز بر نيروهاي مهارناپذير خود چيره شود. از اين رو ناگزير بود كه به جاي مبارزه و رويارويي با اين نيروها، بكوشد از نيروهاي عاطفي و احساس هاي دروني خود استفاده كند و در واقع با گونه اي فرافكني اين ترس ها و عجز ها و ناتوانايي ها را به جاي ديگري منتقل سازد.
از نظر فرويد دين و دينداري گونه اي توهم است يا گونه اي نياز عاطفي است كه بر مبناي توهم و تخيل شكل مي گيرد. چون انسان در مقابله با نيروهاي قهار و قدرتمند بيرون و نيروهاي غريزي تواناي درون ناتوان است، به ناگزير نيازهاي خود را از طريق عنصر ديگري به جز عقل و خرد و فهم و دانش برطرف مي كند
(Freud,s.,The future of an illusion translated by w.d.robso-Scott,new York,live right,1989,p.45). از نظر فرويد اين فرآيند كاملاً در دوران كودكي بشر تجلي دارد. هر انساني در زمان كودكي خود در سايه حمايت پدر زندگي مي كند و از اين نظر خود را تحت حمايت تواناي پدر قرار مي دهد. براي اين كه كودك بتواند از اين حمايت برخوردار باشد، لازم است دستورها و اوامر پدر را اطاعت كند و موجبات رضايت خاطر او را فراهم سازد. اين تجربه اي است كه هر كودكي در دوران كودكي به دست مي آورد و براي زندگي بهتر و آرام تر مجبور است تحت تسلط پدر قرار داشته باشد. از نظر فرويد دين در گونه اي تمثيل چنين نقشي را بازي مي كند. بشر در دوران كودكي تاريخي خود از عقل و خرد بي بهره است و مي كوشد در سايه حمايت كس ديگري قرار گيرد. در واقع انسان تاريخي براي پرهيز از ترس از نيروهاي قهار بيروني و غرايز سركش دروني، به دين كه گونه اي سايه پدرگون است متوسل مي شود. حفظ وضع موجود و نگاهداشت امنيت روحي و رواني، نيازمند داشتن سايبان و حمايتگري است. اين حمايتگر در دوران كودكي، پدر و در دوران بزرگسالي دين خواهد بود. اين توهم مايه و سرچشمه بروز هر دين است(توتم و تابو،زيگموند فرويد،ترجمه ايرج باقرپور،ص۳۶).
سه نقد
تعبير ديگري كه فرويد درهمين كتاب آينده يك پندار درباره دين دارد اين است كه دين در سنجشي قياس وار گونه اي بيماري عصبي اجتماعي و گروهي است. حقيقت اين است كه مردمان در گروه ها، جوامع و اجتماعات گوناگون مي كوشند انديشه اي را به عنوان خدا پرورش دهند و اين انديشه را حاكم بر حيات جمعي خود كنند. اين روح جمعي يا اين توهم اجتماعي باعث مي شود كه بشر در زندگي خود احساس امنيت كند و اميال و خواسته هاي دروني خود را فرا فكني نمايد. پس دين در بنياد گونه اي توهم براي گريز از نيروهاي قهار و غلبه كننده بر انسان است.
نقد ديگري كه فرويد بر دين وارد مي كند اين است كه دين موجب مي شود انسان از عقل و خرد خود استفاده كافي نكند و به جاي به كار انداختن عقل و خرد به اصول و اركان و منابع ديني متوسل شود و خود را يكسره بري و عاري از عقلانيت انساني بسازد. اين مشكلي است كه در جوامع به واسطه دينداري به وجود مي آيد. از نظر فرويد تفكر انتقادي و تحليلي خرد جمعي بشر كه منجر به تمدن سازي و حركت جوامع به سوي پيشرفت و تمدن آفريني مي شود، با ابزار دين عقيم خواهد شد و اين مايه قدرت و توانايي بشر از كار خواهد افتاد و جاي آن را انديشه هاي ديني خواهد گرفت كه در اساس با پيشرفت و تمدن سازي تناسبي ندارد.
نكته سومي كه فرويد در باره دين القا مي كند و سومين نقد او بر حوزه انديشه ديني به شمار مي آيد اين است كه دين باعث مي شود اخلاق پايه هاي سست و متزلزلي پيدا كند. از نظر فرويد وقتي ما اخلاق را بر بنياد هاي ديني قرار مي دهيم، مستلزم آن است كه دينداري همواره ترويج شود و اعتقاد به مسائل ماوراء الطبيعي و خدا همواره پا برجا باشد. اما اگر فرض كنيم كه دينداري گاه همراه و مواجه با طوفان هاي شك خواهد بود ويا از نظر فرويد در گذر زمان رو به اضمحلال، ضعف و تزلزل خواهد رفت، مي توانيم نتيجه بگيريم اخلاقي كه بر بنياد دين استوار است هم فرو خواهد ريخت و بنياد هايش متزلزل خواهد شد. بنابراين لازم است بگوييم كه از نظر فرويد، اگر اخلاق را بر بنياد دين و دينداري قرار دهيم، به جهت اين كه دين همواره امري است مواجه شونده با شكاكيت و نيز امري است كه در طي تاريخ تكامل بشري كمرنگ و بي رنگ مي شود، اخلاق را هم كمرنگ و بي رنگ و متزلزل كرده ايم(Ibid,pp.43).
از نظر فرويد دين همواره با مفاهيمي همچون تعقل، خرد ورزي، آزادي انساني و كاهش آلام و رنج هاي بشري در ستيزي جانانه است. دين هرگز نمي تواند به خرد ورزي بشر كمك كند و نيز به توسيع دايره آزادي هاي انسان مدد برساند و از اين رو همواره در فضاي متعارض و متناقض با اين مفاهيم انساني و اخلاقي عمل مي كند. وقتي انسان از اين توهم بيمار گونه در باره سيطره عالم پدري به در مي آيد و از دوران كودكي خارج مي شود، به نوعي آزادي و رهايي مي رسد و قدرت ها و توانايي هاي دروني خود را كشف مي كند. كشف قدرت هاي دروني و به عرصه ظهور و بروز رساندن آن ها منوط به اين است كه انسان از زير سايه پدر خانواده و پدر جهان، هر دو، بيرون بيايد و خود را تنها و رويارو و مواجه با حقيقت هاي جهان هستي ببيند. در اين حال است كه انسان سعي مي كند از نيروهاي طبيعي خود مدد گيرد و نقطه اتكاي خويش را خرد، انديشه و توانايي هاي فكري و ذهني خود قرار دهد.آن وابستگي كه ما در دوران كودكي به سايه پدري داريم، ما را همواره كودك نگه خواهد داشت. همچنين آن وابستگي كه ما به دين و سايه پدر آسماني داريم، همواره ما را كودك نگه خواهد داشت و ذهن ما را از رشد و پيشرفت و تعالي و تصعيد و تكامل باز خواهد داشت.
اريك فروم در كتاب روانكاوي و دين معتقد است كه فرويد علي الاصول با همه جنبه هاي دين مخالف نيست. مخالفت فرويد با دين تنها مربوط به جنبه هاي الهياتي استدلال ورزي و در حقيقت جوانب ما بعد الطبيعي دين است. اما از نظر فرويد مسائل اخلاقي كه هسته و بنياد همه اديان را تشكيل مي دهند، جزو لا ينفك زندگي بشرند و بايد به نحوي، حتي از راه هاي ديگري كه غير از دين است، در زندگي انساني جاري شوند و انسان با تكيه بر آن ها بتواند به استدلال، تعقل و آزادي فكري و انساني خود پايبند باشد. اين نكته اي ست كه نشان مي دهد فرويد به طور كلي با اديان مخالف نيست، اما با آن جنبه اي از اديان مخالف است كه سدي در برابر تصعيد و تكامل ذهني و فكري بشر به وجود مي آورد و به جاي اين كه بشر را از احساسات عالي و رفيع برخوردار كند، در دايره بسته اي محبوس و محصور مي سازد. اين آن جنبه از دين است كه فرويد به شدت با آن مخالفت مي كند(روانكاوي و دين،اريك فروم،ترحمه آرسن نظريان،ص۳۶).
فرويد در حقيقت در مباحث خود مذهب و نياز به مذهب را گونه اي نياز آدميان به احساس امنيت، آرامش و ايمني تلقي كرده است. نمونه هاي مورد بررسي او البته مربوط به جوامع ابتدايي و قبيله اي ست. آدميان در دوران زيست بدوي خود براي اين كه از ناملايمات، سختي ها و آشوب ها و نيز از عجزها و ناتواني هايشان در برابر مسائل طبيعي و مشكلات و شدائد زندگي بگريزند، كوشيده اند كه عنصر ديگري را خلق كنند و در هنگام بروز اين ناتواني ها به آن پناه ببرند. اين عنصر از نظر فرويد گونه هاي مختلف اشكال مذهبي است. در بنياد با توجه به دستگاهي كه فرويد از تكامل تربيتي و رواني انسان در نظر مي گيرد، مذهب جايگزين نياز كودك به پدر و در حقيقت آن نيروي برتر است. نيروي حمايت كننده اي كه در دوران كودكي وجود دارد، پدر است كه كودك خود را تحت سيطره آن در مي آورد و از مشكلات و ناملايمات مي گريزد. اما به تدريج چون اين عنصر ديگر كار ايي خود را از دست مي دهد، آدميان در قبايل اوليه و در زندگي هاي نخستين، مفهومي به نام مذهب و خدا را  آفريده و توهم كرده اند تا بتوانند به امنيت و آرامش روحي برسند.
سه كاركرد
از نظر فرويد مذهب يك نهاد اجتماعي است كه اجتماع آن را مي سازد و وظايفي را بر عهده آن قرار مي دهد. يكي از وظايف و كاركردهايي كه مذهب، اين نهاد اجتماعي، دارد اين است كه از نظر احساسي وعاطفي گونه اي وحدت و همدلي و سياق يكه و يكپارچه به معتقدان خود مي بخشد واعضاي گروه و قبيله را به همديگر پيوند مي دهد. اجراي آيين ها و شعائر مذهبي قرار گرفتن در يك مجموعه و يك دايره ذهني است. بدين وسيله است كه دين با اين كاركرد اجتماعي آدميان را متحد مي كند و گونه اي شورمندي اجتماعي و گروهي به آن ها مي بخشد. عضو يك جامعه بودن و جزئي از يك كل اجتماعي و گروهي به شمار آمدن، هميشه براي انسان خوشايند است و گونه اي ثبات و امنيت خاطر فراهم مي كند.
كاركرد دوم مذهب و دين از نظر فرويد اين است كه حفره هاي نا امن روحي و رواني انسان را مي پوشاند. آدمي در مقابله با جهان، به ويژه در دوران ابتدايي، همواره در زير سايه اي از ترس و هراس زندگي مي كرده است. اما سپس تر براي اين كه اين ترس و هراس را از ميان ببرد، مقررات و اصول و بنياد هايي را به وسيله دين به مثابه يك نهاد اجتماعي عرضه مي كند و با گردن نهادن به آن ها خود را از آن ترس و هراس نجات مي دهد. دين هم در مقابل، در تطور تاريخي خود، براي اين كه آينده بهتري را براي آدميان رقم بزند، گونه اي پاداش هاي ابدي را وعده مي دهد؛ پاداش هايي كه در فراسوي زندگي انساني هستند تا انسان با نگاه به آينده و توجه به آن ها گونه اي امنيت خاطر و آرامش و يقين بيابد و دردها و رنج هاي بي شمارش در جهان تسكين پيدا كند. اين گونه اي رضايت و خرسندي قلبي براي انسان به ارمغان مي آورد.
سومين كاركردي كه نهاد اجتماعي دين از نظر فرويد دارد اين است كه دين سعي مي كند جايگزين گونه اي مكانيزم دفاعي و مقابله گر شود. اين مكانيزم انسان را از خطراتي كه در بيرون وجود دارد محافظت مي كند. اگر فرض كنيد كه براي زندگي فردي و اجتماعي آدميان خطرات و تهديدات بيروني و خارجي وجود داشته باشد، روشن است كه آدميان مي توانند با دست آويختن به يك نهاد اجتماعي برتر كه در اعماق روح و روان انسان ها نفوذ مي كند و دين نام دارد، از ضرر و زيان و آسيب هاي احتمالي آن نيرو و تهديد خارجي در امان بمانند. اين درست به زندگي قبيله اي همانند است كه بايد يك هرم قدرت خاص داشته باشد تا افرادي كه در قاعده هرم هستند احساس امنيت رواني كنند. در جوامع بزرگ تر نيز مذهب كاركرد رأس هرم را دارد و افرادي را كه در قاعده هرم هستند از ترس و هراس نجات مي دهد و نوعي امنيت و آرامش خاطر براي آن ها فراهم مي كند(همان،ص۱۱۴-116).
از نظر فرويد دين مقررات و تابوها و همچنين شعائر و نظاماتي جاري و برقرار مي كند كه دينداران با تعهد و تدين به آن ها خود را مطيع آن قدرت برتر و اراده متعالي قرار مي دهند و در نهايت با توجه به يك زندگي ابدي؛ زندگي بزرگ تري كه در جهان ديگر است، به نوعي پاداش دست پيدا مي كنند. اين پاداش خاطره بازگشت به دوران كودكي و امنيت خاطر دوران كودكي را براي دينداران زنده مي كند. فرويد در بنياد انديشه هاي خود نگاهي جامعه شناسانه و مردم شناسانه، آن هم با تكيه بر بنيادهاي جوامع بدوي، به دين دارد و دين را حتي چنان كه بايد در اديان توحيدي بررسي نمي كند. البته او كتاب هايي در اين زمينه دارد ويكي از اين كتاب هايي كه در اواخر عمر خود نوشته، كتابي با نام موسي و يكتا پرستي است(موسي و التوحيد،زيگموند فرويد،ترجمه جورج طرابيشي،بيروت:دارالطليعه۱۹۸۶،). اما او در كتاب هاي ديگري چون آينده يك پندار يا توتم و تابو هم به بحث دين و دينداري مي پردازد. حقيقت اين است كه در آثار فرويد كه بعدها مردم شناسان و جامعه شناسان نيز آن را با نگاهي منتقدانه مطالعه كردند، دلايل قانع كننده اي براي اين تحليل تاريخي از جوامع بدوي و اوليه به دست داده نمي شود.
تحليل هاي فرويد و برداشت هاي او از جوامع نخستين به هيچ رو با معيارهاي مردم شناختي و علمي و حتي تاريخي تناسب و توافق ندارد و اين است كه گونه اي ناسازي و ابهام در انديشه هاي او در اين باب ديده مي شود.
تجربه هراس
نكته ديگري كه فرويد به آن اشاره مي كند مفهوم تجربه ديني است. شايد بتوان اين را مفهوم احساس عارفانه و ادراك عرفاني هم ناميد. اين تجربه ديني و ادراك عرفاني از نظر فرويد چيزي است كه بر بنياد ترس و هراس قرار دارد. گونه اي وحشت و هراس انسان را به سرخوردگي مي رساند و اين سرخوردگي موجب آن مي شود كه ناهو شيارانه در پس ضمير خود آگاه خويش به تجربه اي ديني و عرفاني متمسك شود. در واقع اين توهم كه ساخته و پرداخته ضمير خود آگاه انسان است، او را از مشكلات زندگي كردن نجات مي دهد. آدميان به عقيده فرويد مي كوشند كه با رجوع ذهني و فكري و رواني در عالم خيال خود به مذهب و اساطير و افسانه هاي مذهبي، حمايت خداوندي را به دست  آورند و به عنوان بندگان خداوند قهار و جبار سازمان دهي كنند و زندگي خود را بر بنياد فلسفه اي براي حيات زندگي و رشد و تكامل بسازند.
به عقيده فرويد قوانيني كه در مذهب وضع مي شود و انواع و اقسام قوانين ماوراي طبيعي و فرا انساني چنين نقشي را در زندگي آدم ها ايفا مي كنند(روانشناسي و دين،كارل گوستاو يونگ،ترجمه فواد روحاني،ص۷؛نيز روانكاوي و دين،اريك فروم،صص۹۸-100). البته اين نكته نبايد نا ديده گرفته شود كه فرويد از نظر تحليل تاريخي مذاهب را داراي نقش مي بيند و كاركردهاي آن ها را در زندگي فردي و اجتماعي انسان ها مهم و ارجمند تلقي مي كند. وي معتقد است كه مذهب به سهم خود بسيار كوشيده كه نيروها و غرايز دروني انسان ها را تعديل كند و گونه اي اصول اخلاقي و در حقيقت برتر و والاتر براي زندگي انسان ها به دست دهد. در طول تاريخ با ملاحظه انسان ها و جوامع انساني مي بينيم كه بسياري از فرهنگ ها و تمدن ها بر اساس باورها و اعتقادات و اصول و بنيادهاي ديني شكل گرفته و اين در حد خود البته گونه اي خدمت و كاركرد مثبت دين در جوامع انساني است. اما با اين حال به نظر او به رغم اين خدمت ها و موفقيت ها و كاركردهاي مثبت، دين به يك واقعيت و حقيقت بدل نمي شود و همواره همان توهم مورد نظر و تحليل شده باقي مي ماند. اين كه انسان ها به چيزي عقيده داشته باشند و چيزي را در ذهن و زبان خود بيافرينند و آن هم براي انسان ها مفيد باشد و تاريخ و تمدن و فرهنگ خلق كند و احيانا خدمات بسزا و شايسته اي داشته باشد، هرگز موجب آن نمي شود كه حقيقت پيدا كند.
ازنظرفرويد مذهب در حقيقت ترفند آدميان براي حفظ امنيت دوران كودكي است و زير سايه پدر وار خداوندي آفريده ذهن قرار گرفتن، امنيت آرامش و گونه اي رهايي ذهني و رواني براي انسان ها به ارمغان مي آورد. اين توهم و ترفند ضمير ذهني و ناخود آگاه، جايگزين آن آرامش دوران كودكي مي شود. بشر در دوران كودكي خود زير سايه پدر است و تحت تسلط او به آرامش مي رسد و در دوران بزرگسالي با توهم و فرض موجودي به نام خدا يا به تعبير فرويد پدرـ  خدا به آرامش و امنيت روحي و رواني دست پيدا مي كند.
دين، تمدن، جهان
فرويد كتابي دارد با نام تمدن و ناخرسندي هاي آن ف كه با عنوان ناخوشايندي هاي فرهنگ هم به فارسي ترجمه شده است. در اين كتاب وي مي كوشد كه بسياري ازناخرسندي ها و ناخوشايندي هاي بر آمده از تمدن و فرهنگ را بيان كند. اين ناخرسندي ها به نظر وي اجتناب ناپذيرند و به گونه اي دردسرهاي هستي شناختي ناشي ازتمدن به شمار مي  آيند. اين ناخوشايندي ها ماهيت زيست فرهنگي و تمدني جهان جديد را شكل مي دهند و معطوف به سيستم ارزش ها و فرانهاده هاي فرهنگي و تمدني به حساب مي آيند. در نظر فرويد بايد و نبايدهايي از عمق و ژرفاي فرهنگي تمدن برمي خيزد كه براي انسان مسئله ساز و دشواري آور مي شود. ما در ژرفناي تمدن انسان جديد و اصولا فرهنگ انساني، در همه عرصه ها گرفتاري ها و بن بست هايي را مي بينيم كه گونه اي تحميل به شخصيت و زيست رواني انسان به حساب مي آيند. اين رنج ها كه از اين زيست تمدني به وجود مي آيند، بشر را همواره ميان يك دوگانگي دردسر ساز و رنج آور قرار مي دهند. در اينجا يك نكته هست: آيا اصطلاح تمدن براي مقصود و مراد فرويد مناسب تر است يا ترجمه كلمه او به فرهنگ مطلب را بهتر ادا مي كند؟ به هر حال بحث اصلي بر سر اين است كه اگر فرويد در اين سپهر خاص و روانكاوانه درباره دين سخن مي گويد ـ و در اين كتاب البته جابه جا همين كار را مي كند ـ دين را در عمق و ژرفناي زيست فرهنگي در نظر مي آورد. در حقيقت يكي از سويه هاي تمدني و فرهنگي از نظر فرويد دين است. دين، زاده روابط فرهنگي و عناصر دروني تمدن به شمار مي آيد. از اين جهت اگر ما سپهر نمادين را براي فرهنگ و تمدن در نظر بگيريم، يكي از اجزاي اين سپهر دين خواهد بود. اين نكته از نظر روش شناختي مي تواند نشان دهد كه چرا كساني همچون فرويد نقد تندي عليه دين دارند و وقتي به مناسبات فرهنگي و تمدني توجه مي كنند، دين را يكي از زير ساخت هاي فرهنگ و تمدن به شمار مي آورند. اگر چنين رابطه اي ميان دين و فرهنگ و تمدن توصيف شود، آسيب شناسي تمدن و فرهنگ آسيب ها و ضعف هاي مفاهيم و سازه هاي ديني را هم آشكار خواهد كرد.
نكته اين است كه از نظر كساني همچون فرويد انواع و گونه هاي مختلف رفتارهاي ديني سازكار آن هيأت كلي و سپهر سراسري فرهنگ و تمدن به شمار مي آيند و نه تنها امري مجزا از فرهنگ و تمدن نيستند، بلكه از درون آن توده زاده مي شوند و براي نقد اين عناصر بايد به نقد ريشه هاي دين و فرهنگ و تمدن پرداخته شود. فرهنگ و تمدن در سه عرصه خاص جلوه مي كند: دين، اخلاق و هنر. اين سه جلوه مفاهيم ارزش گذاران هر فرهنگ را در خود انباشته دارند. نقد فرويد در هر سه سطح متوجه ريشه هاي فرهنگي و تمدني اين سه ركن است. او مي كوشد كاركردهاي فرهنگي مسائل مختلف اجتماع از قبيل انديشه ها و رفتارهاي ديني را از اين حيث بررسي كند(ناخوشايندي هاي فرهنگ،زيگموند فرويد،ترجمه اميد مهرگان،ص۹).
فرويدكتاب خود را با بيان نقل قولي از يكي از دوستان خود كه در پي نوشت ها درمي يابيم رومن رولان است، آغاز مي كند. به گمان اين دوست در درون آدمي چيزي هست، دريايي و اقيانوسي طوفاني وجود دارد كه جز با تعلق انسان به مفاهيم معنوي و ديني آرامش نمي پذيرد. ممكن است رفتارها، انگيزه ها، عقايد و سلائق ديني در كسي وجود نداشته باشد، اما نوعي بي تابي، آشوب، آشفتگي و در حقيقت نوعي گم گشتگي روحي و رواني درآدميان مشاهده مي شود كه مي تواند خود منشأ اضطراب آميزي براي توجه به مسائل ماورايي و ديني باشد. اين گفته رومن رولان سرآغاز بحث فرويد در كتاب ناخوشايندي هاي فرهنگ است. فرويد با اين كه وجود چنين حسي را در خود انكار مي كند، اما مي كوشد با بحث هاي نظري ريشه روانكاوانه اين انديشه را تبيين كند.
ادامه متن در پايين
 
به گمان فرويد اين سؤال همواره زنده است كه آيا اين فرهنگ با اين ساختارها مي تواند برحس تمايل غريزي انسان به ويرانگري و شرم غلبه كند و غريزه خود  ويران كننده شگرف او را مهار سازد
فرويد معتقد است كه ضمير انساني همانند شهري بسيار كهن و ديرينه خود را در شكل هاي جديد و سازه هاي تازه به نمايش مي گذارد. در چنين شهري آدمي در جاي جاي مكان ها گذشته دور را هم مي بيند و مي تواند دريابد و تصور كند كه ساختمان ها، سازه ها، بناها و بنيادهاي شهري فرضاً يك هزاره پيش در كدامين قسمت هاي اين شهر بوده اند و اكنون به چه صورتي تبدل و تحول يافته اند. به گمان فرويد ضمير و زيست رواني انساني نيز چنين است؛ يعني از صورتي به صورت ديگر تحول پيدا مي كند. ما در ظاهر و نمودهاي مسائل رواني خود بايد ريشه ها و پنهان ترين لايه هاي ديرينه و كهن را دريابيم و آن ها را هيچ گاه از ياد نبريم. اين بنياد نظريه فرويد درباره ريشه نيازهاي ديني در انسان است. آنچه رومن رولان آن را حسي اقيانوسي و بي كران و برآمده از ابديت خوانده، در نظر فرويد گونه اي از زيست رواني است كه امروزه به صورتي جلوه گر شده و در واقع در گذشته و ديرينه خود صورتي ديگر داشته است.
تئوري فرويد درباره نيازهاي ديني به سادگي اين است: به نظرم چنين مي رسد كه در مورد نيازهاي ديني، نشأت گرفتن از بي ياوري و آسيب پذيري دوران طفوليت و اشتياق به پدر كه بر خاسته از همان است امتناع ناپذير باشد. افزون بر آن اين كه احساس مذكور به سادگي دنباله اي از زيست كودكي نيست، بلكه در خلال ترس از ابرقدرت سرنوشت به نحو تداوم يابنده اي حفظ مي شود. اگر ما امروز و در تطور تاريخي مفهومي به نام نياز ديني در بشر مي يابيم، صورت ديگري از همان الگوي كهن و ديرينه نياز كودك به پدر است (همان،ص۲۶). فرض فرويد درباره زيست رواني انسان، نيازمندي شديد كودك در دوران خردسالي به سايه پدر و حمايت اوست. اين محروم شدن و يا اين نياز بنيادين و غريزي همواره به شكل هايي در اطوار مختلف زندگي بشر جلوه مي كند و ممكن است در آينده زندگي او به شكل دين و نيازهاي ديني و توجهات معنوي و مفاهيم ماورايي درآيد. فرويد تأكيد مي كند كه خاستگاه موضع و نظرگاه ديني را به روشني مي توان تا احساس بي ياوري موجود در دوران كودكي رديابي كرد. در هر حال او نگره معنوي و آن ميل مفرط آدمي به مسائل ماورايي و عرفاني و معنوي را صورت ديگري از همين ريشه تعلق به پدر و ترس از او در دوران كودكي مي داند و زيست رواني انسان را اين چنين تحليل مي كند.
فرويد بار ديگر در همين كتاب تأكيد مي كند كه در كتاب ديگر خود به نام آينده يك پندار همين مسئله را بيشتر بررسي كرده است كه يك فردي عامي و مرد عادي جامعه چه تلقي اي از دين دارد و دين را چگونه در مي يابد. از نظر فرويد اين معما گونگي جهان و پرده پوشي رازهاي آن گونه اي هويت ماورايي بدان مي بخشد. به همين دليل انسان معمولي جامعه، حكمت و مشيت خداوند را خالق و ناظر بر جهان هستي مي داند و خدا را درست به سان پدري توانا و قدرتمند در نظر مي گيرد. اين پدر مي تواند اين كودك روان انسان عادي را زير سايه حمايت خود بگيرد و دردها و رنج هايش را تسكين دهد و آرزوهايش را برآورده كند و در حقيقت گونه اي سيراب كردن عطش كودكانه و برآوردن آرزوهاي آن خصلت كودكانه آدمي باشد(همان،ص۲۸). در اين گونه تلقي، دين سويه ديگري از توجه و تعلق خاطر كودكانه انسان به موجودي قادر و متعالي است كه در فراز ها بر سر انسان حكومت مي كند و آدمي زير سايه او زندگي مي كند و مورد حمايت قرار مي گيرد.
پرسش از غايت
نكته ديگري كه فرويد در اين كتاب بيان مي كند اين است كه آدميان همواره با يك پرسش مواجه بوده اند و از يك سؤال به تنگ آمده اند و آن پرسش در باب غايت و هدف زندگي است. پرسش اين است: زيستن انسان چه معنا و مفهومي دارد و چه غايت و هدفي براي آن متصور است؟ اين سؤال بي شمار مرتبه تكرار شده و در دوره هاي مختلف تاريخ بشر همواره يكي از پرسش هاي بنيادين بوده است. آدميان از هدف و فلسفه و غايت زندگي خود بسيار پرسيده اند، اما هيچ گاه از هدف و غايت يا زندگي اشيا يا حيوانات سؤالي نكرده اند. به گمان فرويد اساس اين پرسش و چالش ذهني بشر درباره هدف و غايت زندگي يكسره وابسته به نظام هاي ديني است. اين دين است كه اساساً چنين پرسشي را پيش مي نهد و آدمي را با آن مواجه مي كند. اما انسان ها در زندگي فردي خود هم در پي سعادت و رستگاري و خوشبختي اند. خوشبختي از نظر آدميان دو جنبه سلبي و اعجابي دارد. يكي اين كه دوست نمي دارند درد يا رنجي به آن ها برسد و ديگر اين كه دوست مي دارند از لذت ها به نحو بيشتر و عالي تر و برتر استفاده كنند. اين دو جنبه متفاوت خوشبختي در ديدگاه آدميان است. اما آنان در راه زندگي با مشكلات و رنج هاي گوناگون روبه رو هستند كه آن ها را از دستيابي به خوشبختي و سعادت باز مي دارد.
دين و رنج
به گمان فرويد آدميان در مسير رسيدن به اين خوشبختي و سعادت با سه گونه رنج و دشواري رويارو هستند. نخستين رنج از جانب تن و حيات جسماني آن ها مي آيد. تن آدمي در مسير زندگي رو به زوال است و با بيماري ها و تباهي و نابودي دست و پنجه نرم مي كند و سرانجام نيز فرو مي پاشد. اين درد ها و رنج ها از جانب تن به انسان ها مي رسد. در بخش دوم بسياري از رنج ها از جهان بيرون ناشي مي شود. آدمي در برابر ويرانگري ها و صدمات و آفات و بلاياي طبيعت و جهان، بي پناه و دست و پا بسته است و همواره در برابر قدرت ويرانگر جهان احساس عجز و ناتواني مي كند و از آن آسيب و صدمه مي بيند. در سويه سوم آدمي همواره از رابطه با ديگر انسان ها رنج مي بيند. رنجي كه از اين ارتباط اجتماعي و انساني به آدمي مي رسد، كمتر از آن دو گونه رنج نخستين نيست. آدمي ناچار است كه در مسير زيست اجتماعي خود با ديگران ارتباط برقرار كند و اين ارتباط به خودي خود موجب اصطكاكات و درگيري ها و رنج ها خواهد بود.
در طول تاريخ بشري انسان ها در مقابله با اين رنج هاي سه گانه چاره انديشي هاي بسيار كرده اند و هر يك به سهم خود رفتارهاي متفاوتي را در پيش گرفته اند. فرهنگ هاي مختلف نيز چنين رفتارهايي را دامن زده و توصيه كرده اند. مثلاً يكي از روش هاي مقابله با اين رنج ها اصل پرهيز است. آدميان ناگزير شدند از توقعات خود درباره سعادت و خوشبختي بكاهند و جهان را جاي خوشبختي و مأمن سعادت نشمارند و به گونه اي پرهيز رو آورند و از حد آرماني و ذهني خوشبختي و سعادت پايين تر بيايند. يكي ديگر از اين راه ها ارضاي نيازها و لذت پرستي است. غلبه دادن اصل لذت در همه زندگي براي فراموش كردن اين رنج هاي سه گانه، يكي ديگر از شيوه هاي كنار آمدن آدميان با جهان است. آنان سر خود را با عالم لذت گرم مي كنند و از بيرون، از جهان سخت، از روابط دشوار با ديگران و زوال تن مي رهند و غفلت مي كنند و بدين سان رنجي نمي بينند. انزوا و دوري گزيدن از انسان هاي ديگر راهي براي قطع آن رابطه رنج آور با ديگر انسان هاست. استفاده از مواد مخدر و تخدير كننده جسم و روح راهي ديگر در اين زمينه به شمار مي آيد. از سوي ديگر برخي از حكمت هاي مشرقي و نظام هاي مذهبي در بسياري از نقاط عالم به اصل پرهيز توجه داده اند و انسان را به مبارزه با نيازهاي دروني خود فراخوانده اند. تسلط بر نيازها و مهار كردن اين نيازها توصيه بسياري از آموزه هاي شرقي است. يكي ديگر از روش هايي كه به گمان فرويد آدميان با آن از رنج ها و مشقت ها و آلام سه گانه بودن گريخته اند، مفهوم تصعيد است. تصعيد يا والايش، به معناي تبديل كردن غريزه زيستي انسان ـ چيزي كه فرويد آن را ليبيدو مي خواند ـ به هنر، آفرينش هاي مادي و معنوي، علم و دانش و چيزهايي از اين دست است. در حقيقت اين تصعيد باعث شده است كه آدمي براي گريز از رنج هاي درون و بيرون بكوشد كه غرايز زيستي وكار مايه وجودي خود را به مفاهيم زيباشناسي و آفرينش هاي هنري و ادبي و علمي بدل كند تا در رهگذراين تطور و تصعيد از آن رنج ها غافل باشد. يك راهكار ديگر، همچنان كه پيش تر گذشت، مي تواند اصل گسستن از واقعيت باشد. اما به نظر فرويد، اديان به جاي آن راهكار و شيوه ديگري را در پيش گرفته اند و به جاي گسستن از واقعيت، آن را معناي ديگر كرده اند. دين جهاني ديگر را فراپيش انسان مي نهد و چشم آدمي را به آن جهان روشن مي كند. در آن جهان رنج و مصيبت و ابتلايي نيست و همه چيز آرام و امن است و جاي خوشي و رستگاري ابدي است. در چنين وضعي انسان طبيعتاً با توجه كردن به آن جهان ديگر و تعلق خاطر يافتن به آن خوشي ها، از رنج هاي واقعي و روزمره خود در جهان فاني و گذرا غافل مي شود و آن ها را به جد نمي گيرد و در برابر آن ها مقاومت مي ورزد. فرويد مي گويد: شمار عظيمي از آدميان مشتركاً مي كوشند تا از رهگذر دگر سازي ديوانه وار واقعيت از اصول خوشبختي خود يقين كنند و در برابر رنج مقاومت ورزند. اديان نوع بشر را نيز بايد در زمره اين چنين وهم و جنوني آورد (همان،ص۳۸).
در اين جا مي توانيم بگوييم كه فرويد دين را هم گونه اي تخدير ذهني و رواني به شمار مي آورد تا با طرح در افكندن گونه اي جهان رؤيايي انسان را از اين جهان غافل كند و در حقيقت با تخدير ذهن و اعتقاد و انديشه به نحوي آدمي را به مقاومت در برابر رنج هاي عالم بيرون و همين طور درون وا دارد. يكي ديگر از روش ها و راهكارها ي مبارزه با اين رنج ها به گمان فرويد عشق است. مفهوم عشق و دوست داشتن حسي بشري است كه خود او بيشتر آن را به غرايز ابتدايي بشر مرتبط مي داند. از طرف ديگر، به گمان فرويد يك شيوه ديگر هم مي تواند جستجوي زيبايي باشد: اين كه آدميان در پي گريختن از رنج ها و آلام زندگي انساني و براي گريختن از آن ها به كشف و جستجوي زيبايي ها برآيند و به دنبال ارضا كردن حس زيبايي شناسي خود باشند. اين مواجهه با زيبايي ها تا حدودي ذهن آدمي را از حقايق و واقعيت هاي تلخ و رنج آور جهان دور مي كند.
اخلاق و تاريخ
فرويد به برخي از اين قوانين اخلاقي اشاره مي كند و آن ها را به شدت به نقد مي كشد. يكي از اين قوانين، سخن معروف انجيل است كه همسايه ات را همچون خودت دوست بدار. فرويد در نقد اين سخن به نكته اي اشاره مي كند كه ريشه بسياري از تحليل هاي اوست. از نظر فرويد بشر در غريزه و بافت زيستي خود پرخاشگر و حتي متمايل به ويرانگري و شر است. اين تحليل از انسان به هيچ وجه با تحليل بيشتر اديان از آدمي نمي سازد. در حقيقت دين با اين نكته كه بشر به شر گرايش دارد يا پرخاشگر و ويرانگر است مخالفت بنيادين دارد. اين نكته از نظر فرويد يكي از عوامل ناخرسندي ها و نتايج شوم تمدن و فرهنگ و دين به شمار مي آيد..
فرويد مي گويد: بدي هماني است كه اگو آرزويش را دارد و مايه تفريح و لذت اوست. بنابراين در اين خصوص وجود عامل بيگانه خبر از خود مي دهد و همين تأثير بيروني است كه تعيين مي كند كه چه چيزي بناست خوب باشد و چه چيزي بد. در حقيقت اين احساس گناه و وجدان در آدميان دوجلوه تعارض اين دوامردروني و بيروني است (همان،ص۸۸). اين دوگانه انديشي فرويد همواره تحليل هاي او را با اموري دو سويه همراه مي كند. از سويي آدمي در درون نيازمند و شيفته ارضاي غرايز است و از سوي ديگر فرهنگ و تمدن با آن مخالفت ومبارزه مي كند. به خاطر همين است كه به گمان فرويد هر چه آدميان در پاكدامني و معنويت غوطه ورتر مي شوند، احساس گناه آن ها بيشتر مي شود و بار سنگين تري از گناه را بر دوش خويش احساس مي كنند؛ چرا كه شما هر چه بيشتر به سوي مسائل معنوي و ديني گام برداريد، اين تضاد و شكاف ميان مسائل دروني و اگوي خود با فرمان ها و دستورهاي آن اقتدار خارجي و عيني را بيشتر كرده ايد؛ يعني عملاً احساس گناه شما افزايش پيدا كرده و وجدان شما همواره با عذاب مواجه و همراه است. در اينجا فرويد يك مثال تاريخي هم مي زند: قوم بني اسرائيل خود را فرزند مرجح و برگزيده خداوند دانسته بود و هنگامي كه پدر عظيم الشأن بدبختي پشت بدبختي بر سر اين قوم خود فرود آورد، اين قوم به خطاي خود درباره اين رابطه پي نبرد و يا به قدرت وعدالت خداوند شك نكرد، بلكه انبيايي را به وجود آورد براي نكوهيدن و ملامت معصيت پيشگي خود و از آگاهي خود نسبت به گناه، فرامين و شرايع سرسختانه دين روحانيت مدارانه اش را آفريد (همان،ص۹۱).
اين تحليل تاريخي فرويد از وضع دينداري در بني اسرائيل و جامعه يهوديان است. چنين برداشتي ازمفهوم نبوت، پيامبري و شرايع در دين يهود درست بر اساس نگره او درباره دين و نيازهاي ديني شكل مي گيرد. مطالبي كه او در مورد وجدان و احساس گناه گفته نيز بر همين مبناست. از نظر او وجدان پيامد ترك غريزه است يا ترك غريزه تحميل شده از بيرون، وجداني را مي آفريند كه خود سپس خواستار ترك دوباره و مستمر غرايز خواهد بود. در حقيقت چرخه اي معيوب ميان غريزه و وجدان برقرار است. ما غرايزخود را به خاطر اقتدار امر بيروني ترك مي گوييم، وجدان در ما پديد مي آيد و اين وجدان ما را به ترك دوباره و هرچه بيشتر غرايز خود امر مي كند و اين چرخه براي ما احساس گناه و وجدان معذب به همراه مي آورد. فرويد در همين جا يكي از همان ناخرسندي هاي تمدن و فرهنگ را بيان مي كند. از نظر او با همين احساس گناه و محدود و محصور كردن توجه انسان به ارضاي غرايز است كه فرهنگ و تمدن رشد كرده است.
فرويد به نگره اي پيشگويانه معتقد است كه چالشي عظيم در پيش روي تمدن و فرهنگ بشري است. به گمان او اين سؤال همواره زنده است كه آيا اين فرهنگ و تمدن با اين ساختارها و چارچوب كه مهار كننده غرايز بشري اند، مي تواند بر آن حس پرخاشگري و تمايل غريزي انسان به ويرانگري و شرم غلبه كند و غريزه خود  ويران كننده شگرف او را مهار سازد. به اعتقاد فرويد اين پرسش همواره در برابر بشر قرار دارد و در عصر جديد نيز جلوه اي تازه تر و مهم ترپيدا مي كند.
روان نژندي
در تصويري كه فرويد از ذهن آدمي به دست مي دهد، آن را به سه لايه يا قلمرو تقسيم مي كند. لايه نخست نهاد است كه حوزه ناخود آگاهي ذهن آدمي است و غرايز نخستين وجود و ذات او به گونه اي در هم آميخته و غير متمايز در آن وجود دارند. لايه دوم ذهن، خود يا اگو ناميده مي شود و حوزه محدود تري از آگاهي ذهن بشري است كه با جهان عيني رويارو مي شود و مي كوشد از جان آدمي محافظت كند. البته اين لايه دوم گاه به برخي از نيازهاي نهاد پاسخ مي گويد و گاه در برابر بعضي ازاين نيازها مي ايستد. لايه سوم ذهن بشري در نگاه فرويد مفهوم سوپر اگو يا فراخود است. اين لايه ذخيره اي از تاثير و تأثر ذهن آدمي از محيط خارج است و به ويژه تأثيرات والدين در دوران كودكي و يا انواع و اقسام منع هاي اجتماعي كه آدميان را از دست يازيدن به افعالي باز مي دارد، در اين لايه جمع مي شود و به گونه اي انبار شده خود را در دوره هاي مختلف زندگي انسان پديدار مي كند. اگر بخواهيم ناخود آگاه انساني را بشناسيم، بايد به تطور و تغيير و تغيير شكل هاي اين ضمير توجه جدي كنيم. تجارب سركوب شده اصطلاح خاص فرويد است و به معناي تجاربي از زندگي آدمي است كه در خود آگاه او وجود داشته اند، اما چون ناخوشايند محسوب مي شده اند به اعماق لايه هاي ضمير ناخودآگاه رانده شده اند. بر اين تجارب نامطلوب گردي از فراموشي مي نشيند، اما اين غرايز سركوب شده و خواسته هاي عقده شده وجود دارند و از بين نمي روند و در برخي از دوران هاي زندگي انسان نمود پيدا مي كنند. اين نمودهايي كه ما از غرايز سركوب شده مي بينيم، در نظر فرويد روان نژندي ناميده مي شود.
نكته مهم اين است كه دين از نظر فرويد بر اساس همين مدل روان نژندي، يعني غرايز سركوب شده، تفسير و توصيف مي شود. فرويد در كتاب توتم و تابو كوشيده است درباره اصل و منشأ دين بحث كند. او تلقي مردم شناسانه و باستان شناسانه اي از تاريخ حيات بشري به دست مي دهد كه بر اساس آن مدل دهني خود را از مفهوم دين پي ريزي مي كند. به عقيده فرويد، آدميان در دوران نخستين در گروه ها و عشيره هاي كوچك زيست مي كردند و در جبر چنان زيستي تحت سلطه پدران خود بوده اند. پدر در اين جامعه كوچك قبيله اي مالك همه چيز از جمله زنان شمرده مي شد. در چنين دوراني پسران قبيله مي كوشيدند پدر را بكشند، پس با يكديگر متحد مي شدند و پدر را از ميان برمي داشتند و با اين وسيله مي كوشيدند كه در قدرت رهبري پدر سهيم شوند. اما پس از اين كار نزاع ها خاتمه نمي يافت و تازه ابتداي منازعات اين پسران بود. نزاعي كه در ميان اين پسران در مي گرفت، به توابع بسيار خطرناكي منجر مي شد. به تدريج اين جوامع كوچك ابتدايي و بدوي دريافتند كه اين بيهودگي نزاع ها را بايد به سرانجامي برسانند و از آن پيشگيري كنند. از اين جهت نخستين تابو هايي كه در زندگي بشر به وجود آمد محصول همين پيشگيري هاست. به عنوان نمونه، آدميان كوشيدند كه زنا با محارم را به نحوي تابو گونه منع كنند و از طرفي به خاطر حس حسرتي كه از كشته شدن پدر داشتند، براي يادآوري آن روزها توتمي قرار مي دادند و الگوي قوام و موجوديت قبيله را از ياد پدر و اين توتم مي گرفتند(توتم و تابو،ص۸۳).
دين و اسطوره
به عقيده فرويد اين تصوير از تاريخ بشري در بيشتر اساطير ديني وجود دارد. او معتقد بود كه اين اساطير غالباً شكل نخستين واقعه را مبدل مي سازند و در صورت و جامه ديگري عرضه مي كنند. يكي از كتاب هايي كه فرويد در اواخر عمر خود نوشته، موسي و يكتا پرستي نام دارد. او در اين مي كوشد كه همين الگوي جامعه بدوي و پدر سالار را بر اساس دين كتاب مقدس بازيابي كند. در عقيده او موسي در آغاز راه يكتا پرستي و توحيد را به يهوديان و عبرانيان آموخت، اما بعدها در دوران آوارگي عبرانيان، به دست بني اسرائيل كشته شد. اين كشته شدن منجر به نابود شدن و از بين رفتن تعاليم موسي نشد، بلكه بر اساس همين مدل پيشين عبرانيان كوشيدند انبياي يهودي تازه اي به وجود آورند و بر اساس روان نژندي شكل گرفته از قتل پدر معنوي، يكتا پرستي تازه اي را بنياد نهند و از نو پديد آورند. در حقيقت با وجود كشته شدن موسي تعليمات او در ميان عبرانيان ادامه يافت. فرويد معتقد است همين نوع تفسير و تحليل در مسيحيت نيز تداوم مي يابد(موسي و التوحيد،ص۵۸-69). بر اساس اين مدل هاي ذهني و خيالي، به تعبير مزلو(به سوي روانشناسي بودن،ابراهام اچ.مازلو،ترجمه احمد رضواني،ص۳۰)، ازنظر فرويد مفهوم خداوند گونه اي از مفهوم پدر در ذهن آدميان است. اين استحاله پدر به خداوند برتر و والا در حقيقت بازنمون تاريخ زندگي بشر است. اين هم در تاريخ جمعي حيات بشري رونق و رواج و معنا دارد و هم در زندگي يكايك آحاد آدميان. آدميان وقتي به بزرگي و بزرگسالي مي رسند، بر اساس تصوير ذهني خود از پدر نيازمند نوعي حمايتگرندو آن تصوير را مبدل به معنايي خدايي، خداوندي والا و متعالي و قادر و حمايتگر، مي كنند و به اين شيوه به دنياي كودكانه خويش باز مي گردند و خود را دوباره تحت حمايت پدر مي بينند. به همين خاطر است كه فرويد اساساً دين را گونه اي روان نژندي يا گونه اي بيماري كودكانه مي انگارد: انسان غرايز كودكانه خود را درباره جهان فرافكني مي كند و به باور ديني تبديل مي سازد و از اين جهت از واقعيت جهان بيرون مي گريزد.
از نظر جان مك كوآري در صلاحيت روان شناسي دين نيست كه بكوشد يا بخواهد درستي و اعتبار و صحت عيني و خارجي اديان را بررسي كند. باورهاي ديني هم ريشه هاي فردي وهم ريشه هاي اجتماعي دارد و روان شناس نمي تواند بدون استقلال عقلاني به طرد يا رد اين گونه مفاهيم بپردازد. از قضا نقد او بر فرويد هم بر همين بنياد شكل مي گيرد: به نظر مي رسد كه فرويد مي انديشد با رد  يابي تاريخ مفهوم خدا در فرا افكني تصوير پدر اعتقاد به خدا را بي اعتبار مي كند. همان گونه كه پيش تر خاطر نشان كرديم، نظريه او به دين به مفهوم عام آن قابل اطلاق نيست، بلكه تنها در مورد ادياني صادق است كه به نوعي به پدر- خدا (father God) باور دارند. علاوه بر اين كاربرد آرا و انديشه هايش در مورد يهوديت و مسيحيت مبتني بر تصوري تقريباً بي اساس درباره تاريخ حيات موسي است. با وجود اين حتي اگر سخنان او را بپذيريم چه نتيجه اي حاصل مي شود. صرفاً اين نتيجه به دست مي آيد كه افراد انسان بر پايه تصور پدر انساني به خدا مي انديشند. نكته اي كه متكلمان طي قرون و اعصار تحت عنوان زبان تمثيلي در باب آن به بحث پرداخته اند. پرسش درباره اين كه آيا اين زبان تمثيلي كاشف از هيچ نوع واقعيتي است و يا اگر كاشف از واقعيت باشد به نحوي شايسته نمايشگر آن است يا نه، پرسشي است كه روانكاوي هيچ نوع پرتوي بر آن نمي اندازد (تاريخ تفكر ديني در قرن بيستم،صص۱۷۲-173)
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 7:45 PM  توسط   | 

 

 

اگر کسی تمام وجود خود را در دیگری در باخت و از او چیزی باقی نماند نه حقی میطلبد و نه چون و چرائی میکند :

 

                     سر ارادت ما و استان حضرت دوست
                                     که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
                                                                   (دیوان حافظ غزل 37)


چنین موجودی دیگر مشکل جبر و اختیار نخواهد داشت.
خداوند عین اختیار او میشود.

مولوی که مست عشق بود از طرح مسئله جبر اظهار بی صبری و بی تابی میکرد.
و در امیختن عشق و جبر را سوئ معرفتی نسبت به عشق بر میشمرد :...............

 

 

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 2:1 PM  توسط   | 

 
پزشك ـ فيلسوف
004284.jpg
عكس: كاوه كوثري
زيگموند فرويد، بنيانگذار گفتمان روانكاوي در ايران ناشناخته نيست. اگرچه حجم كارهايي كه از وي يا درباره او ترجمه شده ـ تازه به شرط امانت داري و درستي برگردان ها ـ به پاي يك سوم شهرت وي در ايران نمي رسد. به هر روي پژوهشگران از فرويد به عنوان كسي كه سومين ضربه را بر تمدن مدرن وارد كرد ياد مي كنند. دو تاي ديگر، يكي كپلر و دومي داروين بود، اما فرويد با عنوان كردن اين كه انسان به غير از رفتارهاي آگاهانه و ارادي، متصل به بخشي ناهشيار به نام ناخودآگاه است، موجد گفتماني جديد در حوزه علوم انساني شد. تعريفي كه فرويد و روانكاوي از انسان و به تبع آن از جامعه و حتي سياست و زيبايي شناسي مي داد، با نظرات رايج در حوزه هاي فلسفي، جامعه شناسي و نقد هنري متفاوت بود.
به همين خاطر حجم گسترده اي از حملات را چه در زمان خود و چه پس از عمرش نصيب خويش كرد. به هر روي ادبيات روانكاوي بيشترين تاثير را بر فلسفه معاصر گذاشته و كمترين فيلسوف و انديشمندي را در غرب به ويژه فلسفه قاره اي مي توان سراغ گرفت كه از تاثير وي بركنار بوده باشد. به طوري كه بيشتر انديشمندان معاصر به تعبيري يك دوره فرويدي داشته اند. مطلبي كه از پي مي آيد، گفت وگويي است با دكتر محمد صنعتي، روانكاو و نويسنده معاصر در باب تحولي كه روانكاوي در فلسفه ايجاد كرد. لازم به توضيح است كه در اين گفت وگو تنها به دورنمايي كلي از بحث بسنده شده و جزئيات بيشتر را شايد بتوان در فرصت ديگري پي گرفت.
فرويد به شدت با آراي فلسفي زمانه اش آشناست، ولي از آن ها به ظاهر احتراز مي كند و هم به عنوان يك پزشك و در آشنايي با مجامع علمي مي داند كه فردي در اين مجامع مورد قبول قرار مي گيرد كه فيلسوف نباشد
حيدرطاهري
هنگامي كه آثار نخستين فرويد را كه عمدتا در حيطه پزشكي يا روانپزشكي مرسوم زمانه اش قرار دارد، مي خوانيم و آن ها را با آثار بعدي وي به ويژه از سال هاي 1900 به بعد مقايسه مي كنيم، متوجه تفاوت هاي زيادي بين آن ها مي شويم. در آثار اوليه فرويد توجه به فلسفه كمتر يا اصلا به چشم نمي خورد و حتي گويا از فيلسوفان و فلسفه هاي روزگار خود كناره مي گيرد، اما به يكباره در آثار دوم وي به مسائلي برمي خوريم كه جنبه فلسفي داشته و حاكي از ذهنيتي فلسفي است. به خصوص اين كه روانكاوي در مقايسه با ديگر گفتمان هاي رايج ديگر، شايد بيشترين تاثير را بر فلسفه معاصر گذاشته باشد، به نظر شما اين دوگانگي ناشي از چيست؟
در اين كه فرويد ضد فلسفه بوده باشد، به شدت ترديد دارم، چراكه در برخي از آثارش به ويژه به شوپنهاور و نيچه اشاره داردو حتي فرويد در مقاله در فراسوي اصل لذت بيان مي دارد: آنچه كه در اين جا درباره تقابل زندگي و مرگ مي آورم، شايد شما را به ياد فلسفه شوپنهاور بيندازد. چه بسا يك ذهن خلاق مسئله اي را به طور شهودي فهميده باشد و بعدا دانشمندي بتواند آن را از نظر علمي تبيين كند. اگرچه فرويد در جايي مي گويد كه از خواندن نيچه و شوپنهاور احتراز مي كرده، اما بي شك همان گونه كه گفته شد با آثار فيلسوفان يادشده آشنايي داشته است. او در حقيقت مي خواسته از تاثير فلسفه بركنار باشد.
چرا؟
براي درك اين مسئله بايد به زمانه فرويد بازگرديم، به شكافي كه بين فلسفه و گفتمان علمي وجود داشت، توجه كنيم. مي دانيم كه در اواخر قرن نوزدهم به ويژه با آراي ماركس فلسفه زير سؤال مي رود. همه بحث اين است: آيا آنچه كه در فلسفه مطرح مي شود، حقيقت است؟ به بيان بهتر، آيا حقيقت فلسفي و حقيقت علمي در مقابل هم قرار مي گيرند؟ در اين دوره است كه حقيقت علمي، يك واقعيت عيني ـ تجربي و حقيقت فلسفي يك امر متافيزيكي تلقي مي شود.
اين همان نزاع معروف ميان پوزيتيويست ها و فيلسوفان ايده آليست است. آيا با اين بيان مي توان فرويد را در شمار پوزيتيويست ها قرار داد؟
قطعا همين  طور است. فرويد كسي است كه به تجربه تكيه دارد، اما كوشش وي مصروف اين مي شود كه مسئله اي را به اثبات برساند و مي داند كه مجامع علمي زمانش با فلسفه ميانه اي ندارند. به نظرم علت احتراز فرويد از فلسفه همين باشد، وگرنه مي دانيم كه فرويد يكي از كساني بوده كه مانند هوسرل در سر كلاس هاي برنتانو حاضر مي شده است. بنابراين چگونه مي توانسته با فلسفه مخالف بوده باشد؟ فرويد بارها و بارها در نوشته هايش اشاره مي كند:  آن ها چنين خواهند گفت كه البته مقصود وي از آن ها فيلسوفانند. اگر او فلسفه نخوانده بود، از كجا مي دانست كه آن ها فيسلوفان چه خواهند گفت؟
بي شك فرويد بر وفق يك پرسش فلسفي كارش را سامان نمي داده است. هرچند دغدغه هاي فلسفي در كارهايش به چشم مي خورد.
فرويد مي خواسته پرسش هايش را به طور علمي مطرح كند. مسئله ديگر اين كه وي از همان آغاز، يعني از وقتي كه وارد تبيين ذهن انسان شد و نظريه جاي نگاشتي (Topographic) را كه ذهن را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسيم مي كرد ـ تازه خودآگاه هم به دو پاره آگاهي و پيش آگاهي بخش مي شد ـ  مطرح كرد، كاملا در مقابل نظريه هاي فلسفي پذيرفته شده زمانه اش قرار گرفت، زيرا فلسفه زمان فرويد كه تقريباً به صورت اصل بديهي در تمام مسائل علمي و غير علمي پذيرفته شده بود، فلسفه دكارت بود.
يعني فرويد يك رهيافت ضد دكارتي اتخاذ مي كرد؟ آيا با اين كار به نوعي در مقابل مباني مدرنيته نمي ايستاد؟
در واقع دكارت و كانت و هگل همه اين پيش فرض را داشتند كه ذهن انسان كاملا آگاه است و اكنون فردي آمده كه اين مسئله را به پرسش مي گيرد. علاوه بر آن، مشكل سومي هم وجود داشت و اين كه فيلسوفان آن زمان فلسفه ناب را چيزي مي دانستند كه به مسائل اخلاقي و مسائل استعلايي و متافيزيكي بپردازد. در ضمن اين فيلسوفان انساني را مدنظر داشتند كه از بدن خويش كاملا جدا انگاشته مي شد. هنوز هم به نظرم فلسفه بر همين منوال مي رود.
نكته اي وجود دارد و آن اين كه گفتمان مدرنيته بر مبناي جايگزيني بدن و حذف روح حركت كرده است. پس چگونه اين مبنا با رهيافت فيلسوفاني چون دكارت و كانت كه به زعم شما به حذف بدن از گفتمان فلسفي همت گماشته بودند، همساز مي شود؟
حرف شما كاملا درست است، اما فيلسوفان بزرگ مدرنيته وقتي كه از آگاهي آغاز مي كنند، در نهايت آن را به امر متعالي مي رسانند. به ويژه در تاملات دكارت اين مسئله را به وضوح مي بينيم. مي دانيم كه در فلسفه دكارت ذهن از بدن جدا انگاشته مي شود و اين مسئله دوگانگي ذهن ـ بدن تا روزگار فرويد، به عنوان يك معضل باقي مانده بود. در اين زمينه همه فيلسوفان ذهن ـ با همه اختلاف هايشان ـ بر اين نكته اتفاق نظر داشتند كه به هر حال خاستگاه هر فعاليت ذهني در مغز صورت مي گيرد.
پس مي توان گفت كه فرويد مي خواسته با طرح دوباره گفتمان بدن در درون مدرنيته، در جهت آن حركت كند، نه مخالف آن. با اين بيان به پاسخ دوم پرسش قبلي نزديك مي شويم.
مسئله اي كه بعدها برخي از انديشمندان پساساختارمدار مانند ميشل فوكو را به عنوان فيلسوفي كه گفتمان بدن را مطرح مي سازد، معروف كرد، درواقع آغازگر آن را بايد فرويد دانست. فرويد بود كه انسان را در همان آغاز مرتبط با بدنش مطرح مي كند. در همين راستا تمام اصطلاحاتي راكه در آثارش به كار مي گيرد، خاستگاه جسماني دارد. اصولا تمام نمادهايي كه در روانكاوي به كار مي رود، از بدن آغاز مي شود. بنابراين او نوعي نگرش در فلسفه ذهن وارد مي كند كه پيش تر وجود نداشته است. البته در زمان ارسطو يا بوعلي سينا مي توان آن را سراغ كرد، زيرا اين دو فيلسوف پزشك بودند و درواقع پس از قرون وسطي كه فيلسوفان مسيحي به بدن (به مثابه گوشت) توجه نداشتند، فيلسوفان مدرنيته انگار به دو گروه تقسيم مي شدند: افرادي مثل دكارت، كانت، هگل فيلسوفان ايده آليست بودند كه به بدن از طريق روح و روان توجه داشتند و درواقع از طريق ايده، در حالي كه فيلسوفاني نظير هيوم و فويرباخ كه براي بدن و جسم اهميت بيشتري قائل بودند، به عنوان فيلسوفان ماترياليست قلمداد مي شدند.ازاين رو فرويد پيوند ذهن و بدن را برقرار مي سازد. امري كه تا امروز هنوز چالش برانگيز است، چراكه نظر غالب امروزه در حيطه فلسفي همان دوگانگي ذهن بدن دكارتي است. كتابي مي خواندم از يك انسان شناس معروف به نام آنتوني كوهن وي در آن نوشته بود كه اگر با پيش فرض متفاوتي از پيش فرض دكارت در مورد آگاهي حركت مي كرديم، حتما امروزه يك جهان انديشگي ديگري مي داشتيم. بر اين اساس مي توان تاريخ انديشه مدرن را به پيش از فرويد و پس از فرويد تقسيم كرد.
حال اگر فرض كنيم كه تاريخ مدرنيته تغيير مي كرد و از آغاز قرار بود كه فرويد در راس آن قرار گيرد (به جاي دكارت) چه پيش مي آمد؟
مي توان اين پرسش رابه گونه اي ديگرمطرح كرد:اگر از ابتداي مدرنيته وحدت ذهن و بدن وجود داشت يا به بيان ديگر اگر از همان آغاز دوگانگي نه در ذهن بدن كه در خود ذهن (خودآگاه و ناخودآگاه) بود، چه دنيايي داشتيم؟درواقع تمام مقاومتي كه در برابر فرويد صورت گرفت ـ به نظرم ـ مربوط به تلقي هاي جنسي او نبود، بلكه اصل قضيه اين بود كه فرويد فلسفه اي را بيان مي كرد كه در تقابل با فلسفه پذيرفته شده زمانه اش بود.
مثلا اين كه مي گويد: جايي كه آن (غرايز: id) هست، من (Ego) خواهد بود.
درواقع فرويد با بيان اين جمله همين نكته را مي خواهد بگويد كه ذهن و بدن از هم جدا نيستند و اين دو همواره باهمند. id آن اشاره به غريزه دارد كه به زيست شناسي و بدن مربوط مي شود و بنابراين اشاره فرويد به همين همبودي بدن و روان است.
آيا اين من (Ego) فرويدي با من دكارتي يا سوژه شناسا مطابقت مي كند؟
بله. سوژه دكارتي بدين معنا كه سوژه اي است كه با واقعيت سروكار دارد و در آغاز رفتارش آگاهانه است. درواقع در سال هاي پس از فرويد است كه كاركردهاي ناخودآگاه به سوژه نسبت داده مي شود وگرنه درخودنظريه ارتدوكس فرويدي ناخودآگاه بيشتر در قلمرو آن (id) قرار دارد. به هر حال، من فرويدي تقريباً با من دكارتي مطابقت دارد.
در همين جا لازم مي بينم كه به نكته اي ديگر راجع به رابطه ميان فرويد و فلسفه اشاره كنم. هنگامي كه از نحوه و اندازه استفاده روانكاوي از فلسفه سخن مي رود، بايد اين نكته را افزود كه درست است كه فرويد از جمله در مقاله در فراسوي اصل لذت به نظريه هاي فخنر ، فيزيولوژيست معروف اشاره مي كند، اما از فلسفه ناآگاه نبوده است. البته خود فخنر فيلسوف هم بوده است. مي دانيم كه اصطلاح ناخودآگاه در ابتدا توسط فون هارتمن شاگرد شوپنهاور مطرح شد. فون هارتمن كتابي با عنوان ناخودآگاه دارد. پس مي بينيم كه فرويد نه تنها از فخنر زيست شناس و فيزيولوژيست استفاده مي كند، بلكه به آراي فيلسوفان هم نظر داشته است. البته او در اين اقتباس ها، عين اصطلاحات و واژگان آن ها را به كار نمي گيرد، بلكه در آن ها دخل و تصرف مي كند. مثلا واژه (آن: id) را در آغاز نيچه با عنوان es Das مطرح مي كند و بعدها روانپزشكي به نام گرودك كتابي مي نويسد با عنوان كتاب آن . فرويد مي گويد كه من اين واژه را از گرودك به عاريت گرفتم. حال آن كه خود گرودك هم آن را از نيچه به وام گرفته است. به هر صورت، كاري را كه فرويد انجام مي دهد، ظريف، زيركانه و كمي هم موذيانه است.
چرا تعبير موذيانه را به كار مي بريد؟
به اين خاطر كه هم به شدت با آراي فلسفي زمانه اش آشناست، ولي از آن ها به ظاهر احتراز مي كند و هم به عنوان يك پزشك و در آشنايي با مجامع علمي مي داند كه فردي در اين مجامع مورد قبول قرار مي گيرد كه فيلسوف نباشد.
درواقع به نظر مي رسد كه فرويد يك فيلسوف پزشك مدرن است، منتها فرزند خلف مدرنيته و تجربه مدار و يك پزشك و نورولوژيست بوده است. فرويد در مقام يك پزشك بسياري از بيماري ها را براي اولين بار وارد متون پزشكي كرد. تا پيش از فرويد چيزي به نام اختلالات اضطراب در روانپزشكي وجود نداشت. بنابراين فرويد به عنوان يك پزشك در وهله اول با بدن سروكار دارد و نمي تواند انساني بدون بدن را تصور كند. در حالي كه فيلسوفان به خصوص در آن جايي كه از فلسفه ناب سخن به ميان مي آورند، به مباحث مفهومي و مجرد فارغ از انسان عيني اشاره دارند. همين جاست كه فرويد سر مخالفت با فلسفه زمانه اش برمي افرازد.
آيا براي خود فرويد پيامدهاي فكري و فلسفي حركتي كه آغاز كرده بود، متصور بود؟
مقاله اي از فرويد در سال 1913 تحت عنوان ادعاهاي روانكاوي درباره علايق علمي وجود دارد. فرويد در آن جا به تاثير روانكاوي بر فلسفه، جامعه شناسي و... اشاره مي كند. از سال 1913 تا 1939 كه سال مرگ اوست، بسياري از مقاله هاي مربوط به فرا روانشناسي وي به چاپ مي رسد. همان حيطه اي از آراي فرويد كه تاثير بسزايي بر فلسفه گذاشته است. بنابراين براي خودفرويد كاملا روشن بود كه در چه حيطه اي گام گذاشته و به كجا مي خواهد برود.
وقتي به مجموع آثار فرويد نگاه مي كنيم، خط فاصل روشني بين دو دسته از كارهاي وي مي بينيم: آثاري كه كاملا باليني هستند و حاكي از يك ذهنيت علمي تجربي و ديگر آثاري كه ازاين ذهنيت فاصله مي گيرند و در اين دسته كارها فرويد در مقام يك انسان شناس، فيلسوف و... ظاهر مي شود، مانند همه آثاري كه از 1900 به بعد نوشت. حتي در برخي جاها از كمبود شواهد علمي وي در شگفت مي شويم، مانند كتاب توتم و تابو ، آن جايي كه از پدر اوليه و كشته شدن وي توسط پسران سخن به ميان مي آورد. در پس اين آثار اخير چهره فردي (فرويد) را مي بينيم كه از طريق گفتمان روانكاوي رسالتي براي خود قائل است. به همين دليل روانكاوي به كلان روايت يا فراگفتماني بدل مي شود كه مي خواهد چونان چتري فراگير همه حيطه هاي علوم انساني را دربرگيرد. اين جاست كه نقش فرويد به ماركس بسيار شبيه مي شود.
فرويد به جاي انساني كه بدنش از ذهن وي جداست، انساني را مطرح مي كند كه تنها براساس ذهنش عمل نمي كند. فرويد مي گويد ذهن و تن درهم تنيده اند. بنابراين او به تعريف جديدي از انسان مي رسد. طبيعي است كه اين انسان جديد در حيطه هاي مختلف علوم انساني تاثير بسزايي مي گذارد. در طول تاريخ مدرنيته بارها شاهد عوض شدن تعريف انسان هستيم. انسان روشنگري متفاوت از انسان دوره عقل گرايي بود. از اوايل قرن بيستم هم شاهد ظهور انسان روانكاوانه هستيم كه يك انسان زيست شناختي روانشناختي جامعه شناختي است. البته فرويد به ماركس از اين جهت شبيه است كه چونان وي انسان را در چارچوب تاريخ نگاه مي كند، يعني همان گونه كه فلسفه ماركس مبتني بر ماترياليسم تاريخي است، گفتمان روانكاوي نيز سرگذشت نگارانه يا به عبارت ديگر تاريخي است. هر دو، تاريخ سركوبند و هر دو مدعي انديشه رهايي. ماركس به رهايي طبقه فرودست تاكيد دارد و فرويد به آزادي واپس زده.
در اين جاست كه آراي فرويد با آراي ماركس در مكتب فرانكفورت و حتي پيش تر از آن در آراي ويلهلم رايش درهم مي آميزد.
بله و به همين جهت است كه نه تنها در انديشه سوررئاليست ها بلكه در مكتب فلسفي فرانكفورت و نيز در جرياني موسوم به پست مدرنيته فرويد و ماركس به گونه اي در كنار هم قرار مي گيرند و گفته مي شود كه همراه با نيچه بيشترين تاثير را بر فرهنگ قرن بيستم داشته اند. نه تنها ميشل فوكو، بلكه بي آت و پل آسون هر سه معتقدند كه فرهنگ معاصر بيش از هر كس ديگري تحت تاثير اين سه تن بوده است.
پس با اين چيزي كه مي فرماييد، آراي فرويد از تاثير فلسفي بسزايي برخوردار بوده است.
بله! به اين اعتبار داراي تاثير فلسفي است كه وي از همان آغاز تبيين ناخودآگاه مستقيما به طرف زبان مي رود و مي گويد كه ساختار ناخودآگاه دقيقا شبيه زبان هاي باستاني، يعني زبان هاي تصويري است. به بيان ديگر آراي فرويد فلسفي است زيرا نه تنها همان طور كه گفته شد از همان آغاز به مسئله دوگانگي آگاهي مي پردازد بلكه مستقيما در تبيين ناخودآگاه به سراغ زبان و تفسير مي رود.
حال كه در اين جا سخن از تفسير به ميان آمد، بفرماييد كه تفاوت تفسير در روانكاوي با تفسير هرمنوتيكي چيست؟
تفسير (interpretation) در فرويد با هرمنوتيك يا تاويل مثلا در آراي هايدگر متفاوت است. نخستين تفاوت در اين است كه هرمنوتيك از كتاب هاي مذهبي آغاز مي شود، در حالي كه تفسير فرويدي گرچه مبتني بر تفسير نمادين است، ولي به تفسير ناخودآگاه مي پردازد كه به انسان اين جهاني مربوط مي شود. علاوه بر اين با توجه به ناخودآگاه فردي كه مورد تفسير قرار مي گيرد و شرايط خاصي كه در آن، رويا يا گفتار رخ مي دهد و نيز تداعي هاي روانكاوي شونده با رويا و حوادثي كه بيان مي كند، مي تواند تفسيرهاي متفاوتي را پديد آورد. اين كه برخي ممكن است اشتباها تصور بكنند كه تمامي علم و نظريه اثبات مدار نهايتا كاهش گرايانه است و در نتيجه روانكاوي هم تلاش دارد كه همين نظريه را دنبال كند، بنابراين تفسير آن محدود خواهد بود، بايد گفت كه در آن سو هرگونه تفسير ايده آليستي يا استعلايي نيز نهايتا به ايده خواهد رسيد. آيا مي توان گفت كه در آن جا هم تفسير محدود مي شد در كاهش گرايانه است.
در هر عصري حقيقت هايي هست كه مردمان نمي توانند با آن ها بستيزند. ما در حقيقتي كه فرويد كشف كرد، زندگي مي كنيم، چه دوستش داشته باشيم، چه نداشته باشيم
پس بنابراين لكان كه روانكاوي را با هرمنوتيك هايدگري مي آميزد، از تفسير روانكاوي در معناي معمولش دور مي شود؟
بله، به همين جهت هم است كه تفسير لكان از فرويد تفسيري است از روانكاوي فرويد كه به بدن در چارچوب نمادين آن تاكيد دارد. مثلا فالوس (phallus) براي لكان بيشتر يك امر نمادين است و قطعا از اين نظر به همان اندازه كه بيشتر مورد توجه فيلسوفان و بخش هاي ادبيات قرار گرفته، به همان اندازه هم مورد انتقاد روانكاوي است كه با واقعيات باليني و ملموس انساني سروكار دارد. به اين معنا كه هرچه به متافيزيك نزديك مي شود از واقعيت ملموس دور مي شود.
در جايي نيز اشاره كرده ايد كه آراي لكان با بوديسم نزديكي دارد، اين قياس از كجا نشات مي گيرد؟
فرويد هم وقتي كه مقاله در فراسوي اصل لذت را مي نويسد و خودش در آغاز آن تاكيد دارد كه مقاله اي گمان پردازانه است، جايي است كه نيروانا را كه يك مفهوم بودايي است، براي توضيح آرزوي مرگ به كار مي گيرد. در آراي يونگ هم مفاهيم بودايي بسيار به كار گرفته مي شود و شايد قديمي ترين يا مهم ترين آشنايي فلسفه غرب با بوديسم را در كتاب معروف شوپنهاور بتوانيم ببينيم. شوپنهاور بسيار مورد ستايش فرويد بوده است، ولي خود فرويد با اين گونه آرا برخوردي دوگانه داشته، اما در آراي لكان اين برخورد دوگانه به يك يقين مي رسد. به همان اندازه كه ممكن است به جايگاه sex در نظام انديشه فرويدي ايراد گرفت، مي توان به همان اندازه به جايگاه بوديسم در آراي لكان و به خصوص آن جاكه به خلاء به عنوان عامل بنيادين تاكيد دارد، انتقاد كرد.
نكته ديگر آن كه غير از اين كه فرويد سوژه دكارتي را به چالش مي گيرد و جنبه اي ناخودآگاهانه براي آن ترسيم مي كند، هايدگر نيز از طريقي ديگر با سوژه دكارتي درگير مي شود كه پيامدهاي آن به انديشمنداني چون دريدا و لكان مي رسد. آيا به خاطر همين مشابهت نبوده كه لكان به آميزش آراي فرويد و هايدگر همت مي گمارد؟
شايد اين طور باشد،ولي اين كه هم فرويد سوژه دكارتي را به پرسش مي گيرد و هم هايدگر، بايد گفت كه هردو از دو منظر متفاوت اين كار را مي كنند و اين لزوما نه دليل بر توافق آنهاست و نه دليل بر اختلافشان ولي در اين كه فلسفه قرن بيستم شايد ديگر نمي تواند سوژه دكارتي را به آن شكل ارتدوكسي اش بپذيرد، نوعي توافق غالب مشاهده مي شود.
ولي ژيژك در جايي اشاره مي كند كه با مركزيت انداختن سوژه، سوژه خيلي به اصطلاح گل و گشاد شده بايد به نحوي نه سوژه دكارتي بلكه سوژه را بازآفريني كرد.
اما اين كه بعد از فرويد و هايدگر در آن دوره به اصطلاح پست مدرنيته هم سوژه (مولفي كه مرده است) آن قدر تكه پاره مي شود كه چيزي از آن باقي نمي ماند و برخي از فيلسوفان مانند ژيژك و هابرماس مي خواهند آن را از نابودي نجات دهند، مسئله اي است كه ارتباطي با فرويد و هايدگر ندارد، بلكه اتفاقي است كه در آراي لكان و دريدا مي افتد. همان گونه كه در دريدا تفسير بي نهايت مي شود و با بي نهايت شدن آن ما در نهايت به بي معنايي و بي مفهومي همه چيز مي رسيم، سوژه نيز چنين سرنوشتي مي يابد. مسئوليت مشكلات دريدا و لكان را نبايد به دوش فرويد و هايدگر انداخت. احتمالا پيروان لكان و هايدگر مي بايد تكليفشان را با اين دنياي بي معنايي كه پديد آورده اند كه من آن را ناشي از برخي تفكرات بوديستي يا بيشتر تفسير غربيان از بوديسم مي دانم، روشن كنند.
باتوجه به اين كه آراي لكان و به خصوص برخي از مفسران وي از جمله ژيژك و آلن بديو در سال هاي اخير در ايران موردتوجه واقع شده، در حالي كه حتي يكي از كتاب هاي مهم لكان به فارسي برگردانده نشده است، شما چه نقدي بر مطرح شدن اين بخش از روانكاوي در شرايط حاضر ايران داريد؟
اين قضيه شباهت دارد به آن نظريه مشهور راه رشد غير سرمايه داري و اين كه ما هنوز آن گونه كه شايد و بايد مدرنيته را تجربه نكرده ايم يا بهتر بگويم حدود يكصد سال است كه با ابزارها و فرآورده هاي تكنولوژي سروكار داشته ايم و يا با ايده هاي دسته سوم و چهارم مدرنيته و شايد تازه از يك دهه است كه آثار كليدي مدرنيته به طور جدي و وسيع به فارسي ترجمه شده اند، اما آن گونه براي پست مدرنيته سرودست شكسته مي شود و آثار فيلسوفان اين جنبش كه بسياري از آن ها هم خود را پست مدرن نمي دانند، با ترجمه هاي نادرست هياهو به راه انداخته كه قطعا نمي توان شكست هاي موحش راه رشد غير سرمايه داري را به ياد نياورد. اما از اين گذشته، يكي از دلايلي كه فكر مي كنم اين آثار براي اين جامعه شايد چندان مفيد نباشد، به اين خاطر است كه اگر پست مدرنيته نقد مدرنيته است، بنابراين براي ما كه تجربه مدرنيته نداشته ايم، چه مددي مي رساند؟ اگر تكميل پروژه مدرنيته است، باز هم براي ما مبتديان مدرنيته فعلا موردي ندارد، ولي اگر انكار مدرنيته است كه درواقع نفي سوژه و تاكيد برخلا و بي معنايي مصداق هاي آن باشد، ما در شرق قرن هاست مبتلا به آنيم. پس براي ما چيز جديدي ندارد.
در اين جا مي خواهم به مهم ترين وجه فلسفي فرويد و درواقع بارزترين نمود روانكاوي يعني تحليل اسطوره اديپ و معماي سرنوشت انساني اشاره كنم. به نظرم فرويد با مركزيت دادن به اين اسطوره در آثارش خواه ناخواه به بسياري در نتيجه گيري هاي فلسفي و روانشناختي اش مي رسد. اسطوره اي كه در آن بنيادي ترين كشمكش هاي دروني و بروني انساني به چشم مي خورد. مسئله قدرت، هويت، زبان، جبرهاي دروني و بيروني انسان، سوژه، اراده، مرگ، اضطراب و... از اين رو به درستي نيز گفته شده كه مكاتب گوناگون روانكاوي، هريك براساس تفسيرهاي متفاوتي كه از اين اسطوره به دست مي دهند، از يكديگر متمايز مي شوند. آيا شما هم با اين نظر موافقيد كه فرويد با دستمايه قرار دادن اين اسطوره، به مهم ترين مسائل فلسفي زمانه اش و شايد ادعاي بزرگي است همه روزگاران نقب مي زند؟
همين طور است. هنگامي كه نامه هاي فرويد به فليس را مطالعه مي كنيم، متوجه مي شويم كه فرويد مشغول خودكاوي خويشتن است. او ابتدا تمام رفتارها و روياهايش را در دفتري مي نويسد تا اين كه در يكي از روياهايش مي بيند كه مادر و برادرش حضور دارند. او در آن جا متوجه مي شود كه حس خاصي به مادرش دارد. بعد اشاره مي كند كه اين عشق به مادر نظير علاقه اي است كه اديپ به مادرش داشت. شايد در همان نامه يا نامه هاي بعد بين اسطوره اديپ و هاملت ارتباط برقرار مي كند. براي او عجيب است كه چرا آثار ادبي مهم جهان حاوي عشق پسر به مادر است و درواقع رقابت پسر با پدر؟ در همين جاست كه او به رابطه مثلثي قدرت بين پدر مادر پسر مي رسد و بعدا پي مي برد كه اين مسئله ناشي از ميل جنسي است، اما هركس كه با اسطوره اديپ آشنا باشد، مي داند كه اين، اسطوره سرنوشت انسان است. انساني كه با همه دانايي اش (اديپ داناترين فرد زمانه اش بود) عمل مي كند و پيش از آن كه به كشتن پدر و ازدواج مادر برسد، با اسفينكس روبه رو مي شود (هيولاي شهر تب). اديپ كسي است كه معماهاي اسفينكس را درباره انسان پاسخ مي گويد. اين جا مكاني است كه انسان بايد تبيين شود و اين وظيفه بر دوش اديپ به عنوان داناترين فرد روزگارش نهاده مي شود، اما اين داناي زمانه به نظر مي رسد كه به گونه اي اسير سرنوشت است.به اين دليل كه ناآگاه است (ناخودآگاه).
در همين جاست كه به جبر روانشناختي در آراي فرويد اشاره مي شود. البته اين يك جبر مشروط است. مثل جبر زيست شناختي داروين نيست. بيشتر مانند جبر ماترياليسم تاريخي ماركس است. هر دوي اين جبرها در يك چيز مشتركند و آن اين كه انسان مي تواند از چنبره آن ها خارج شود و اراده انسان قادر به غلبه بر اين جبرهاست، مشروط به آن كه با آگاهي توام شود. به نظر فرويد اگر ناخودآگاه را به صحنه آگاهي بياوريم، آنگاه انسان مي تواند تعيين كننده سرنوشت خويش گردد. همان گونه كه طبق آراي ماركس هم اگر آگاهي طبقاتي شكل بگيرد، انقلاب و در نهايت آزادي از سلطه و جبر امكان پذير مي شود. بنابراين آزادي اراده و آزادي خواست و در نهايت آزادي اشتياق ارتباط نزديكي با ميزان خودآگاهي انساني دارند.
اسطوره اديپ از جايي آغاز مي شود كه مسئله فرزندكشي مطرح مي شود. البته فرويد به اين مسئله پيش تر هم اشاره كرده بود، مي دانيم كه در اسطوره هاي گذشته اين بن مايه (فرزندكشي) به وفور يافت مي شود: معمولا يكي از فرمانروايان يا شاه وقت خوابي مي بيند كه پسري به دنيا مي آيد كه بعدها او را از سلطنت بركنار مي كند. به اين جهت پادشاه دستور مي دهد كه تمام فرزندان پسر كشته شوند. در اين زمينه مي توانيم اين نمونه ها را برشماريم: داستان كوروش، سارگون، اديپ، پاريس و...
آيا مي توان گفت كه اين بخش از روايت يا اسطوره جهاني است، يعني در همه فرهنگ ها يافت مي شود؟
بله جهاني است، مثلا در ايران اسطوره كوروش را داريم. در اسطوره كوروش، پادشاه ماد دستور مي دهد كه نوه دختري اش را كه كوروش باشد، بكشند و لذا آن را تحويل هارپاك مي دهد، ولي در اين جا مثل همه اسطوره هاي مشابه، آن فردي كه قرار است بچه را بكشد، يا آن را تحويل چوپان مي دهد و يا آن را در صندوقچه يا زنبيلي قرار مي دهد و در آب مي گذارد. هم در مورد اديپ و هم كوروش، بچه به چوپان سپرده مي شود، اما فرويد در كنار مسئله پسركشي به مسئله ديگري هم توجه دارد كه كمتر به چشم پژوهشگران قبل از وي آمده است و آن هم مسئله پدركشي در اسطوره اديپ است. فرويد اين نكته را در كتاب توتم و تابو با استفاده از كارهاي يكي از انسان شناسان بيان مي كند. اين انسان شناس در منطقه تحت مطالعه اش يعني خاورميانه شاهد مراسمي بود كه در آن شتري در ضيافتي به جاي شاه يا پدر قرباني مي شد. براي من باعث تعجب است كه چگونه داستان مشهورتري چون ابراهيم (ع) و اسحاق (ع) يا به روايت قرآن اسماعيل كه در آن مستقيما پسركشي مطرح است، مورد توجه قرار نمي گيرد و در مقابل به پدركشي توجه مي شود؟
آنچه كه در اسطوره اديپ براي من اهميت دارد، قسمت بعدي آن، يعني پس از كور شدن اديپ به خاطر كشتن ناخواسته پدرش و ازدواج با مادرش و سرگرداني او در بيابان ها و رسيدن به شهر كولونوس است. اين جاست كه بخش ديگري از معماي سرنوشت انسان مطرح مي شود.
فرويد بيشتر به قسمت قبلي اسطوره توجه دارد، يعني آن جايي كه اديپ پدر را مي كشد و با مادر ازدواج مي كند، اما هنگامي كه اديپ وارد كولونوس مي شود، مردم از او مي پرسند: آيا تو همان نيستي كه شاه (پدرت) را كشتي؟ او پاسخ مي دهد: بله! كشتم اما به حق. من كسي را كشتم كه قبلا فرمان قتلم را صادر كرده بود. بنابراين در مورد كشتن پدر گناهي ندارم. او مي گويد: در برابر قانون پاكم اما گناه وحشتناك من ازدواج با مادر است. اتفاقا اديپ خود را به دليل ازدواج با مادر كور مي كند نه پدر كشي كه فرويد بر آن تاكيد دارد.
چگونه اديپ عمل كشتن پدر خود را به حق يا قانوني مي داند. در صورتي كه مي دانيم پدرش (لايوس) در آغاز فرمان مي دهد كه پسران و از جمله او (اديپ) را بكشند. به نظر مي رسد كه بين اين دو عمل يعني كشتن پدر توسط اديپ و فرمان پدر اديپ مبني بر كشته شدن پسران از لحاظ قانوني يا قانوني نبودن به تفاوت وجود دارد. آيا در اين جا نمي توان دو تلقي از قانون را مشاهده كرد؟
از نظر اديپ فرمان شاه مبني بر اين كه بايد پسران كشته شوند چون ممكن است يكي از آن ها بعدا مرا از سلطنت خلع كند، قانوني نيست. اديپ مي توانست بر مبناي اين فرمان كشته شود، اما برحسب اتفاق كشته نشد. در مورد اسطوره كوروش هم همين اتفاق افتاد. هنگامي كه آستياگ، پادشاه وقت ماد خوابي مي بيند بر اين پايه كه پادشاه بعدي از طبقه نجباست و بعدا متوجه مي شود كه آن فرد نوه خودش است، لذا نمي تواند آن را بكشد. او در اين جا دست به حيله اي مي زند، آستياگ هارپاك را صدا مي زند و مي گويد كه تو پسري همسن كوروش داري. من از تو مي خواهم كه او را براي استقبال از ميهمانان من به دروازه شهر بفرستي، اما پادشاه وقت به جاي آن كه فرزند هارپاك را براي خوشامد ميهمانان بفرستد، دستور مي دهد كه او را بكشند و بپزند. آنگاه شاه دستور مي دهد كه غذايي درست شده با گوشت آن پسر را جلو پدرش بگذارند. پس از آن كه هارپاك از غذا مي خورد، آنگاه شاه به او مي گويد: اين غذايي كه خوردي از گوشت پسرت تهيه شده بود. در اينجاست كه پسر هارپاك به جاي كوروش قرباني مي شود. بنابراين مي توانيم از خودمان بپرسيم كه آيا اديپ حق كشتن پدرش را داشت؟ اگر لايوس هم مي فهميد كه اين (اديپ) پسرش است، حتما او را مي كشت.
داستان پسركشي را در تورات هم مي بينيم. اين روايت ها بر پدركشي مقدم هستند. مي توان نتيجه گرفت كه جنگ قدرت در آغاز از پدر به پسر آغاز مي شود و بعدها تبديل به پدركشي مي شود.
البته يك تفاوت جدي ميان نمونه اسطوره اديپ با اسطوره كوروش يا نمونه هاي مشابه ديگر در ايران وجود دارد و آن اين كه مسئله مادرآميزي برخلاف اسطوره اديپ در نمونه هاي ايراني آن نيست.آيا اين مسئله غير از تفاوت هاي جدي فرهنگي كه ايجاد مي كند، به تحليل ها و برداشت هاي تازه اي به ويژه در ارتباط با فرهنگ ايراني دامن نمي زند؟
درست است، در اسطوره كوروش مسئله مادرآميزي وجود ندارد به رغم اين كه ازدواج با محارم آزاد است. به بيان بهتر، در ايران حتي تا دوره ساسانيان مراسم خويدودس يعني ازدواج با نزديكان همخون وجود داشته است. در كتاب ارداويراف نامه افراد گناهانشان بخشيده مي شود، به شرط آن كه با مادر و خواهرشان ازدواج كرده باشند يا در داستان كمبوجيه او علماي دين را فرا مي خواند و به آن ها مي گويد كه آيا در قانون دين گفته شده كه هيچ كس نبايد با خواهرش ازدواج كند؟ آن ها مي گويند: نه چنين چيزي نيامده، ولي در ضمن گفته شده كه در جايي كه فرمان شاه در مقابل فرمان خدا قرار دارد، بايد فرمان شاه را اجرا كرد. بدين طريق كمبوجيه مجوز ازدواج با خواهرش را مي گيرد.
ازدواج با همخون غير از ايران در فرهنگ مصر هم بوده است. بنابراين آنچه كه در نظريه فرويد مطرح مي شود، بيشتر در فرهنگ يوناني معمول بوده است و آن ممنوعيت محرم آميزي است. بر همين مبنا در شرق جنگ قدرت ميان پدر و پسر را داريم، پدركشي و پسركشي هم داريم، اما ازدواج با مادر را نداريم. در ماجراي اسفنديار هم مشكل تصاحب قدرت است نه تصاحب مادر. بنابراين الگويي كه مي توان در ايران ديد، درواقع يك پسركشي است كه ارتباطي با مسئله مادر ندارد، چراكه در يك زمينه فرهنگي ممنوعيت ازدواج با مادر شكل نگرفته است. بسياري نيز تلاش كردند تا مسئله سياوش و كيكاووس را به ويژه به خاطر حضور سودابه به گونه اي مانند مسئله اديپ جلوه هند، ولي حتي در اسطوره سياوش هم كه سودابه ناكام مي ماند به كيكاوس مي گويد: او كه اين همه خواهر در شبستان دارد، بهتر است يكي از آن ها را براي خود انتخاب كند. كيكاوس نه تنها تعجبي از اين پيشنهاد نمي كند، بلكه فردوسي هم عين آن را بي هيچ قيدي در شاهنامه مي آورد. يا در ازدواج هماي و بهمن كه پدري با دخترش ازدواج مي كند. بنابراين حرف لوي اشتروس ، انسان شناس مبني بر اين كه ممنوعيت ازدواج با محارم اولين قانوني است كه مرز بين تمدن و توحش را مشخص مي كند، لااقل دست كم در مورد تمدن ايران باستان و مصر باستان قابل تسري نيست. البته پس از ورود اسلام به مصر و ايران ممنوعيت ازدواج با محارم به وجود مي آيد، اما اسطوره ها به همان شكل اوليه خود باقي مي مانند. بنابراين در ايران تنها جنگ قدرت وجود دارد.
با اين حال با همه تفاوت هاي فرهنگي و ايراداتي كه به برخي از اجزاي نظريه فرويد مي توان وارد كرد، دلم مي خواهد گفت وگو را با اين گفته اي راس بي آت (A.S.Byat) تمام كنم كه در كتاب تملك مي نويسد: در هر عصري حقيقت هايي هست كه مردمان نمي توانند با آن ها بستيزند، چه بخواهند چه نخواهند، چه آن حقيقت ها به حقيقت بودن خود در آينده ادامه دهند يا ندهند، ما در حقيقتي كه فرويد كشف كرد، زندگي مي كنيم، چه دوستش داشته باشيم، چه نداشته باشيم
 
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:43 PM  توسط   | 


 
فرويد فيلسوف
004107.jpg
جلسه بررسي كتاب فرويد در مقام فيلسوف در روز سه شنبه 9 خرداد 1385 در شهر كتاب و باسرپرستي خانه كتاب به همت علي اصغر محمدخاني برگزار شد. اين جلسه با سخنراني خانم دكتر سيما وزيرنيا و دكتر محمد صنعتي برگزار شد. در ذيل گزيده اي از سخنان خانم وزيرنيا مي آيد.
خانم دكتر سيما وزيرنيا سخنان خود را با اين سخن معروف ارنست جونز (شاگرد مشهور فرويد) آغاز كرد كه بشريت در اين سه قرن اخير سه ضربه بر پيكر و روانش خصوصا بر ديدگاه هاي نارسيستي اش (خودشيفتگي وارش) زده شد. يكي از طريق انقلاب كپرنيكي كه مركزيت خانه او را در كيهان به هم زد، يكي ديگر از طريق داروينيسم بود كه شجره نامه جديدي به او داد و موجب شكستن عزت نفس در او گشت و در نهايت از طريق روانكاوي بود كه خود او را متزلزل ساخت و از تخت حاكميت مطلق در وجودش او را به پايين كشيد و درواقع اين ضربه آخري را فرويد به پيكره بشريت وارد ساخت و اين ضربه، آن قدر كاري بود كه اين انساني را كه عزت نفسش دچار خدشه شده بود وادار نمود كه ضربه متقابل را به او بزند، يعني فرويد را ـ در دوره كوتاهي در تاريخ علم ـ پس زدند.
خانم وزيرنيا ادامه داد كه به طور مثال در آمريكاي اوايل قرن بيستم (بعد از جنگ جهاني اول) روانشناسي خود حاكم بود، چراكه جامعه آمريكايي مي خواست براي آن انساني كه از مهلكه جنگ جان سالم به در برده بود، محيطي شاد و خوب و آسوده مهيا بكند و جايي براي آن حرف هايي كه درونش مقداري محتوميت، منفي نگري و جبرگرايي وجود داشت بازنمي كردند.
كتاب هاي فرويد هم تا ساليان سال به همين دليل و دلايل ديگر جزو كتاب هاي ممنوعه محسوب مي شدند، اما از آن جايي كه به قول خود او هر چيزي كه واپس زده شود يا سركوب گردد دوباره به جاي اول خود بازمي گردد، فرويد هم دوباره به صفحه برگشت منتها اين بار از طريق نظريه پردازي مانند لكان.
وزيرنيا اين گونه سخن خود را ادامه داد: يك تمثيل معروف در مكتب روانكاوي وجود دارد كه گفته مي شود: لكان تنها شاگرد فرويد است كه با او رابطه اديپي نداشت يعني مانند ديگر كساني نبود كه از مكتب فرويد سر برآوردند، ولي سعي كردند كه يا عقايد او را تحريف كنند و نام او را به گونه اي حذف بكنند (مانند بسياري از نئوفرويدي ها) يعني لكان برخلاف آن ها مانند اسطوره اديپ كمر به قتل سمبليك او نبست، بلكه سعي كرد كه فرويد را زنده بكند و او را به صحنه بازگرداند.
وزيرنيا پس از بيان اين نكته كه معمولا در جامعه شناسي علم براي نظريات سه آبشخور يا منشا قائل مي شوندكه آن ها يا ملهم از اوضاع اجتماعي عصر نظريه پردازند يا در ارتباط با شخصيت نظريه پرداز و زندگي نامه شخصي اويند و در نهايت هم يك تمهيد جدي و عامدانه براي بسط و توضيح نظريه ماقبل خودشان هستند، افزود: در مورد فرويد هم دو عامل را در ايجاد نظريه روانكاوي او موثر مي دانند كه يكي شخصيت فردي او و ديگري هم اوضاع اجتماعي زمانه اش است. وي تصريح كرد: فرويد به تعبير ژاك آلن ميراث دار انسان روان نژند قرن 19ام بود. يعني انساني كه رمانتي سيزم او در هنر با رئاليسم قرن 18 مقايسه مي شود و حكم مي گردد به يك روان نژندي عمومي براي انسان قرن 19. او همچنين فرزند وين قرن 19، جامعه ويكتوريايي با آن همه تشتت ناگهاني در حوزه هاي مختلف اجتماعي سياسي و به قول يكي از متفكرين زاده شرايطي بود كه سويه تاريك درخشندگي بود، ضمن اين كه جنگ جهاني اول را هم به خوبي درك كرد و درست در ابتداي جنگ جهاني دوم از دنيا رفت. اما لكان پس از فرويد عامدا نظريه پدر روانكاوي را از نو بسط مي  دهد و اصولا داعيه بازگشت به فرويد را داشت.
پس به عبارتي ما مجبوريم كه لكان را از طريق فرويد بخوانيم در ضمن اين كه بايد از قبل فرويد را از طريق لكان خوانده باشيم.
در كتاب ريچارد بوتبي هم اين اتفاق مي افتد، يعني او مي خواهد با استفاده از شواهدي از فلسفه پديدارشناسي، شواهدي از هنر امپرسيونيستي در نقاشي و روانشناسي گشتالت، نخست پيچ و مهره هاي بين روانكاوي و فرا روانشناسي فرويد با مكتب پديدارشناسي را محكم بكند و بعد هم برگردد و از طريق لكان يك خوانش مجددي هم بر فرويد داشته باشد كه خيلي هم موفق است و خانم وزيرنيا البته توضيح مي دهد كه اگر كسي مثل من در خوانش اين كتاب قدري دچار خستگي مي شود به اين علت است كه موضوع بسيار سنگين است، يعني درواقع يك مسئله سنگين با زباني پيچيده و ابهام آميز و بسيار سمبليك لكان در اين كتاب به دست بررسي سپرده مي شود كه تحليل آن را هم بسيار مشكل مي سازد.
وزيرنيا سپس به بررسي ساختار و محتوي كتاب مي پردازد و سخن خود را در اين باره اين گونه توضيح مي دهد: در اين كتاب ما با يك ساختار خاص و زيبايي شناسانه اي طرف هستيم، يعني كتاب داراي يك قرائت و استدلال بسيار زيباست و در عين حال داراي تشبيه و تمثيل هاي جذاب مي باشد، مثلا ابتداي كتاب با توصيف چند تابلوي مونه مبدع مكتب امپرسيونيزم در نقاشي آغاز مي شود. نقاشي هايي كه در آن ها حد فاصل بين زمينه و موضوع (يا منظره) محو مي شود (يعني ما نمي دانيم كه كجا موضوع است و كجا زمينه) همچنين اشاراتي به نقاشي هاي كليساي جامع مي نمايد كه به نظر من اين اشاره به اين علت است كه در نقاشي هاي كليساي جامع به دليل منظره هاي متوالي از يك ديد خاص با نورهاي متفاوت، دقيقا ديالكتيك بين شكل و زمينه گشتالت را براي ما تداعي مي كند.
بعد كه اين ها را توصيف و شرح مي دهد بوتبي به آن تشبيه و تمثيلي كه ذكر نمودم اشاره مي كند كه در آن تشبيه و تمثيل در يك طرفش فرا روانشناسي فرويد و لكان قرار دارد و در طرف ديگرش پديدارشناسي است و با طيف وسيعي از متفكران و فيلسوفاني كه ممكن است به عنوان پديدارشناس يا غير پديدارشناس شناخته شده باشند (اما به هر حال روش پديدارشناسانه در توصيف جريان آگاهي دارند كه وجه شبه آن هم شكل و زمينه گشتالتي است) اشاره مي نمايد.
وزيرنيا تصريح مي كند كه اين شكل و زمينه گشتالتي از حدود سال 1890 در روانشناسي و هنر شايد به طور تصادفي و احتمالا به خاطر زمينه هاي خاص اجتماعي و روانشناسي آغاز مي شود كه انعكاس آن را يكي در تابلوهاي نقاشي مونه، در اثر اصول روانشناسي ويليام جيمز و كتاب كيفيات گشتالتي فون ارنوست ملاحظه مي كنيم. وي اضافه مي كند: تمام نكته اصلي در اينجاست كه آن چيزي كه در فراروانشناسي فرويد اتفاق مي افتد، جرياني است كه از طريق كيفيت شكل و زمينه گشتالتي مي توانيم آن را به پديدارشناسي مربوطش نماييم و پديدارشناسي هم امري بود كه از همان ابتدا با مسئله گشتالتي ارتباطات مستحكم و مثبتي را دارا بوده است كه در اين زمينه گفتيم كه ويليام جيمز آغاز كننده رابطه بين روانشناسي و مسئله گشتالتي بوده و براي نخستين بار مفهوم ميدان وضعي و ابژه را استخراج مي كند و مي دانيم كه در حوزه گشتالت اين دو مفهوم از حوزه گشتالت را به حوزه ادراك برمي گرداند، اما شايد ويليام جيمز نخستين كسي باشد كه اين دو مفهوم را به دو حوزه گفتار و تفكر هم سرايت مي دهد اما پس از او ملاحظه مي كنيم كه نيچه با ايجاد مفهوم بازي غبار آگاهي در پايكوبي غرايز و هوسرل با ساختن واژه هايي چون كانوني، حاشيه اي، بالقوه، بالفعل و زوج هاي متضاد ديالكتيك شكل و زمينه را بيان مي كند و افق مه آلودي كه هرگز به طور كامل آن ها را نمي توانيم تشخيص بدهيم در پس زمينه هاي آثار مونه مي توان جست وجو كرد و در ضمن مي توان گفت كه هايدگر هم موضوع شكل و زمينه گشتالتي را از حوزه ادراك هم فراتر مي برد و آن را به يك حوزه وسيع تر به نام هستي مي رساند يا سارتر هم با آموزه هايش كه مقداري هم ملهم از هايدگر بوده، چنين كاري را صورت مي دهد و در نهايت به مرلو پونتي مي رسيم كه جان كلام در آموزه هاي اوست، چراكه مي گويد: كليد معماي ذهن را بايد در گشتالت جست وجو كنيم.
وزيرنيا پس از ذكر اين نمونه ها اين پرسش اصلي را مطرح مي كند كه اصلا مفهوم گشتالت چيست كه ريچارد بوتبي هم در كتابش اين قدر به آن اشاره مي كند. وي توضيح مي دهد: بوبتي در كتابش مي خواهد ثابت كند كه رابطه اي بين فراروانشناسي فرويد با پديدارشناسي وجود دارد و آن چيزي هم كه اين رابطه با مستحكم تر مي سازد شكل و زمينه گشتالتي است.
وزيرنيا توضيح مي دهد كه در بخش دوم كتاب بوتبي ميان ديدگاه هاي فراروانشناسي فرويد با تفسيرهاي فراروانشناسي لكان از او با آن چيزي كه در بخش اول كتاب پيرامونش بسط داده و زمينه را براي آن آماده كرده است، ارتباط برقرار مي كند و در اين جا وي اين پرسش كليدي را (كه پرسش اصلي كتاب هم هست) مطرح مي كند كه اگر آنچه كه در شكل و زمينه پديده گشتالتي از آن سخن مي گوييم و در حوزه ادراك اتفاق مي افتد، چگونه به حوزه زبان (كه محتواي ناخودآگاه را هم در ديدگاه فرويد و هم لكان تشكيل مي دهد) هم منتقل مي گردد؟ و از سوي ديگر اگرما قرار باشد كه ما در ديدگاه لكان براي روان قائل به سه مقوله شويم (كه عبارتند از مقوله تخيلي، نمادين و مقوله واقع) اين سؤال هم پيش مي آيد كه اين ديالكتيك بين مقوله تخيلي و نمادين چگونه اتفاق مي افتد؟
وزيرنيا توضيح مي دهد كه ما براي پاسخ به اين قبيل سؤالات بايد ابتدا اندكي از فراروانشناسي فرويد و لكان و وجه اشتراك و افتراق آن ها چيزهايي بدانيم كه البته به خاطر ضيق وقت نمي توان همه ابعاد اين موضوع مفصل را شكافت، بلكه فقط به بخش هاي كوچكي از آن مي شود، اشاره كرد. وي سپس بحث خود را در باب چارچوب هاي كليدي فراروانشناسي فرويد ادامه داد، او گفت: مباحث فرويد در حوزه روانشناسي به سه مقوله اختصاص پيدا مي كند يكي مباحثي كه مربوط به بحث انرژي شناسي (در معناي استعاره فيزيكي اش) است كه در اين جا به مسائلي چون انرژي رواني و ليبيدو مي پردازد و از دو ليبيدو نام مي برد يكي ليبيدوي متمركز بر خود و ليبيدوي متمركز بر ديگري . دوم مباحثي كه در حيطه توپولوژيك (مكان شناسي يا موضعي) است كه در اين زمينه وي از دو توپيك نام مي برد كه در توپيك اول وي روان را به سه بخش آگاه، ناآگاه و نيمه آگاه تقسيم مي كند و در توپيك بعدي كه در حدود هفت، هشت سال بعد صورت مي دهد يك تقسيم بندي ديگري مي كند كه مطابق آن روان را به سه بخش ديگر آن (id)، خود (Ego) و فراخود (superego) طبقه بندي مي كند. اما جنبه روان پويشي فرويد كه پديده هاي نفساني را باتوجه به تعارضات و كشمكش هاي دروني تفسير مي كند، مبحث ديگري از مباحث كليدي فرويد است.
به اين صورت كه فرويد ابراز مي دارد كه نيروهايي هستند كه پيوسته درصددند تا در روان ما ملبس به لباس ديگر و در شكل ديگري ما را بفريبند و غافلگير نمايند و خودشان را به عرصه آگاهي بكشانند كه بحث واضحش بحث لغزش هاي زباني ، رويا ، لطيفه گويي ، شوخي ها، لغزش هاي رفتاري و... هستند درواقع بخشي از اين ساختار فراروانشناسي فرويد هم پوشي دارد با بخشي از آنچه كه لكان درچارچوب سه مقوله تخيلي، نمادين و امر واقع بيان مي كند. بعضي از اين ها رونوشت برابر اصل آن ديگري هستند.
به هر حال به قول وزيرنيا اين نكته هم قابل ذكر است كه افرادي مانند آدورنو و هابرماس حوزه نقد را به دو حوزه بازتابي و انديشه انتقادي طبقه بندي مي كنند كه در حيطه بازتابي به افرادي چون كانت و چامسكي اشاره مي كنند، چراكه معتقدند كه آن ها صرفا آن قوانين موجود را در چارچوبي كه هنوز نظري نشده تدوين كرده و در اختيار عموم قرار مي دهند، اما آن ها هنگامي كه به انديشه انتقادي مي رسند، فرويد را به همراه هگل در اين حيطه قرار مي دهند براي اين كه فرويد به جد داراي انديشه انتقادي بوده است. به اين دليل كه او (فرويد) از شناخت كاذب نوع خود پرده برداشت و باورهايي را كه قرن ها ذهن انسان را گرفته بود، ازجمله اين كه آنچه كه من در عالم نفساني خودم هستم همين خودي است كه مي شناسم زير سؤال برد و درواقع جاي شكل و زمينه را كمي تغيير داد. فرويد اصولا انسان خود نقدگري بود، به طوري كه در طول سال هايي كه كار مي كرد بخش اعظم مقالات خود را پاره كرد و به دور انداخت و تا آخرين روزهاي عمر خويش پيرامون دو رانه مرگ و زندگي دچار ترديد بود ولي با اين وجود دست برنداشت و پذيرفت كه اين نظريات مي توانند مدلي مناسب براي توصيف واقعيت باشد (نه الزاما خود واقعيت). به هر حال فرويد چارچوب كاملا مشخصي از نظرياتش ارائه نداد تا اين كه اين وظيفه به عهده لكان گذارده شود.
خانم وزيرنيا سپس به برخي از بدفهمي هايي كه از آثار فرويد صورت گرفته، اشاره كرد. از جمله اين كه برخلاف ديدگاه غالب كه ميان عوام هم بسيار رايج است فرويد به هيچ وجه مروج بي بندوباري جنسي و هرج و مرج اخلاقي نبود، بلكه برعكس بسيار فردي اخلاق گرا محسوب مي شد و بي جهت نيست كه در مقاله اي فرهنگ يا تمدن را محصول تبعيت اصل لذت از اصل واقعيت مي داند
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:42 PM  توسط   | 

 

«مصطفى ملكيان» روشنفكر معاصر دعوت شده بود. او كه سال ها است زيستن در شهر قم را رها كرده است و فقط هراز چندگاهى به اين شهر مى رود و باز به كتابفروشى هاى آن شهر نگاهى مى اندازد و در نهايت به سراغ كتابفروشى دلخواه خود يعنى «خانه كتاب» حوالى مدرسه حجتيه مى رود، آن روز به منزل «عبدالله نورى» آمده بود تا در آن «زيرزمين» به قول خودش مباحثى نه نو و جديد بلكه گردآورى و چارچوب بندى شده را عرض كند. او در مقدمه گفتار خويش كه به موضوع «آسيب شناسى فرهنگى مردم ايران» مى خواست بپردازد، از علل و عواملى نام مى برد كه از سوى صاحب نظران و محققان عملكرد اين سه عامل بيچارگى و بدبختى را براى جوامع به ارمغان مى آورد: «۱- مداخله كشورهاى خارجى، استعمار و هرگونه سلطه طلبى بيگانگان، ۲- رژيم هاى سياسى حاكم و ۳- تلقى نادرست از دين از سوى مردم». ملكيان مى گويد كه «طرفدار اصالت سياست و اقتصاد نيستيم و به جد طرفدار اصالت فرهنگ هستيم. لذا بزرگترين مشكل يا يگانه مشكل هر جامعه و ايران را فرهنگ مردم مى دانم نه امور ديگر. البته به دنبال انكار علل سه گانه مذكور نيستم، بلكه مهمتر از آن عوامل را نگرش هاى فرهنگى مى دانم. به گونه اى كه مى گويم «از ماست كه بر ماست» يا اينكه قرآن مى فرمايد كه «تا دگرگونى درونتان حادث نشود، دگرگونى در بيرون حادث نمى شود» و به هر حال به تعبير قرآن و همه اديان جهانى بدون استثنا هر دگرگونى بيرونى معلول دگرگونى درونى است.»
اين روشنفكر مدعو بررسى اين امر درونى را در دو بعد متصور مى شود و بعد اول را موضوع بحث خود نمى داند: «بعد اول اين است كه رفتار اخلاقى سالمى نداريم و بايد اخلاق زيستى يعنى رفتار اخلاقى فرد در رابطه با خود با انسان هاى ديگر و حتى طبيعت پيرامون رعايت شود. البته بنده به بخش رفتار اخلاقى نمى پردازم. مرادم بعد دوم است.» او بعد دوم را «نگرش ها و ديدهاى ذهنى» افراد مى داند و معتقد است كه اين امور آگاهانه يا غيرآگاهانه در درون «ما» راسخ شده است و «ما» در همه كنش و واكنش هايى كه با خودمان يا انسان هاى ديگر داريم، تحت تاثير اين نگرش ها هستيم كه لزوماً جنبه اخلاقى ندارند و براى اينكه اين نگرش ها عوض شود، لزوماً نبايد رفتار اخلاقى «ما» عوض شود. برعكس اين نگرش ها هستند كه گاهى رفتار اخلاقى ما را به سمت و سوى ناسالمى مى برند.
مصطفى ملكيان در ادامه توضيح موضوع مورد بحث خود، عوامل و ويژگى هاى فرهنگى ايرانيان را تحت روانشناسى و يا جامعه شناسى اقوام بسط نمى دهد، بلكه مسائل فرهنگى طرح شده در اين جلسه را بدون استدلال مى داند و بيان آن را تحت تاثير مسائل درون نگر عنوان مى كند. او به سرعت ۲۰ عامل مشكلات فرهنگى ايرانيان را ذكر و تشريح مى كند و معتقد است كه بيان اين ۲۰ عامل فقط در جهت طرح است و هر فردى بايد خود آن عوامل را با وضعيت درونى خود تطبيق دهد و به درستى يا نادرستى آن پى  ببرد. او هرچند بند از اين ۲۰ عامل را به هم مرتبط مى كند و اين گونه اين عوامل را مى شمارد:
۱- پيش داورى: ما نسبت به بسيارى از امور پيش داورى داريم. يعنى اينكه پيش از تجربه و مواجهه با يك مسئله همچون اديان، اشخاص، مذاهب، اقوام، نژادها، آرمان ها، آرا و نظرات نسبت به آنها داورى مى كنيم. اكثر اين پيش داورى ها منفى است كه اگر برخى اوقات مثبت هم باشد، اين مسئله مخرب است و آثار و تبعات منفى دارد.
۲- دگماتيسم: نوعى دگماتيسم جزم و جمود در ما رسوخ كرده است. دلايل اين مسئله را بايد جامعه شناسى، روانشناسى و تاريخ تبيين كند. معناى اين نگرش اين است كه باور ما ضميمه دارد. «الف ب است و محال است الف ب نباشد.» امكان اين كم است كه ما به چيزى معتقد باشيم و اينكه محال است در آن به كار نبريم. به «صدق گريزناپذير» معتقديم.
۳- خرافه پرستى: هم در بافت دينى ما و هم در بافت سكولار ما خرافه پرستى نهفته است. يعنى اينكه به عقايدى باور داريم كه هيچ گونه شاهد و دليلى براى آن وجود ندارد.»
مصطفى ملكيان اين سه عامل از ۲۰ عامل در حال شمردن را فرزندان «استدلال ناگرايى» ايرانيان مى داند و اين نكته را بازگو مى كند كه آموزش و پرورش ما نيز بر مبناى «باطن و فهم و استدلال» نيست، بلكه بر مبناى «ظاهر و حافظه» است، لذا افرادى با تحصيلات آكادميك را مى بينيد كه جزم و جمود دارند.
او سپس به ادامه ذكر عوامل مى پردازد و عامل بعدى را اين گونه آغاز مى كند:
۴- بها دادن به ارزش داورى ديگران نسبت به خود: براى ما مهم است كه بدانيم ديگران نسبت به ما چه نظرى دارند. راجع به ما چه مى گويند؟! آرا و نظرات ديگران در مورد ما بيشتر از ديدگاه ما نسبت به خودمان اهميت دارد. به ندرت به نظرات خودمان درباره عملكردمان توجه داريم. هميشه تراژدى را در خودمان قرار نمى دهيم بلكه در ديگران مستقر مى كنيم و نظر خودمان برايمان اهميت ندارد.
۵- همرنگى با جماعت: براى ما اهميت دارد كه خودمان را موافق ديگران نشان دهيم و تظاهر كنيم و در هيچ راهى تنها نمانيم. زمانى كه در برابر جمهورى - در جامعه يا محيط كار- قرار مى گيريم سعى مى كنيم رفتار يا سخنى نگوييم كه آنان برنتابند.
۶- تلقين پذيرى: همواره در برابر سخن ديگران اين را نمى  پرسيم كه بديل سخن شما كدام است؟! يعنى اينكه يك آوايى را پذيرائيم و سراغ ساير سخنان را نمى گيريم.
۷- القاپذيرى: يك راى آنقدر تكرار مى شود كه تكرار جاى دليل را مى گيرد. به جاى ذكر دليل به عنوان مثال ۳۰۰ بار مى گوييم «الف ب است». اين روش در پروپاگاندا و آوازه گرى كاربردى فراوان دارد.
۸- تقليد: مراد تقليد به كار رفته در فقه نيست. بلكه به معناى روانشناختى است يعنى آگاهانه يا غيرآگاهانه طرز پوشاك، خوراك، مسكن، عزا، عروسى و... را تحت الگوى يك شخص قرار مى دهيم. خود را هماهنگ مى كنيم با تو؛ ماننده تو مى شوم. مراد از تقليد الگوگيرى است بدون اينكه بدانى چرا اين كار را مى كنى.
۹- تعبد: سخن فردى را پذيرفتن، به دليل اينكه آن فرد مى گويد. «الف ب است» چون كه X يا Y گفته است و اصلاً استدلال نمى آوريم.
ملكيان پس از سه عامل اوليه عوامل شش گانه بعدى يعنى عامل بها دادن به ارزش داورى ديگران، همرنگى با جماعت، تلفيق پذيرى، القاپذيرى، تقليد و تعبد را مجموعه عواملى تحت تاثير يك گزاره «زندگى اصيل نداريم» ذكر و آن را به معناى زندگى براساس فهم و تشخيص خود تعريف مى كند. او «زندگى اصيل» را داراى دو سر مى داند: «يكى عقل در مسائل نظرى و ديگرى وجدان اخلاقى در مسائل عملى.» و مى گويد: «ما اين دو سرمايه را تعطيل كرده ايم. ما نبايد به اين توجه داشته باشيم كه مرادها، ديگران، افكار عمومى و... چه مى گويند، بلكه بايد به عقل و وجدان خود رجوع كنيم. البته رجوع به اهل فن در تمامى امور جزء تقليد و تعبد نيست و با زندگى اصيل در تضاد نيست.»
ملكيان بار ديگر شمارش آسيب هاى فرهنگى ايرانيان را از سر مى گيرد و به سراغ دهمين عامل مى رود:
۱۰- شخصيت پرستى و كيش  شخصيت: شخصى خودش را به ما عرضه مى كند و ما او را به دست خودمان بزرگ و فربه مى كنيم. هيچ شخصى تبديل به كيش نمى شود، مگر اينكه مخاطب داشته باشد و مخاطبان او را بزرگ كنند.
۱۱- تعصب: سفت چسبيدن به آنچه داريم و نگاه نكردن به چيزهاى زيادى كه نداريم. نسبت به آنچه كه داريم شيفته مى شويم و اصلاً حسرت آنچه كه نداريم، نمى خوريم و نسبت به آنچه كه داريم وفادار مى شويم. اينجا است كه خودى و غيرخودى، خويش و بيگانه و محرم و نامحرم بروز مى كند.
۱۲- اعتقاد به برگزيدگى: فكر مى كنيم با توجه به تمامى اشكالات و ايرادها ما نابود نمى شويم كه اكثر اهمال هايى كه داريم ناشى از همين مسئله است.معتقديم كه بالاخره تمام اشكالات درست مى شود و براى خود يك وضع خاص و استثنايى متصور مى شويم. همواره گول «هماهنگى پيش بنياد» را مى خوريم. لذا دشمن مى تراشيم، فكر مى كنيم نابود مى شويم. هرچه نظام حقوقى ما باشد، ما از بين نمى رويم و به عبارتى معتقديم كه «دستى از غيب برون آيد و كارى بكند».
۱۳- تجربه نگرفتن از گذشته: فراموش مى كنيم رخدادها را و همواره ضربه مى خوريم از ناحيه كسانى كه در گذشته به ما ضربه زده اند. از لحاظ عاطفى برخى اتفاقات را فراموش نمى كنيم و كينه جو مى شويم، اما از لحاظ ذهنى اينكه در تاريخ چه اتفاقى افتاده و چه آثارى داشته را به راحتى از ياد مى بريم. به عنوان مثال از ابتداى مشروطه تا دهه ۴۰ چه اتفاقات و تجربه هايى كه به دست نيامد، اما به راحتى آن را فراموش كرده ايم.
۱۴- جدى نگرفتن زندگى: در عين شوخ طبعى بايد زندگى را جدى گرفت. البته كسانى زندگى را جدى مى گيرند كه به مسئله باور دارند. اول اينكه معتقدند از قواعد حاكم بر نظام هستى مستثنى و جدا نيستند. به عنوان مثال ما فكر مى كنيم ديگران اگر ورزش نكنند بيمار مى شوند، اما ما نمى شويم.
دوم اينكه كسى كه احساس نسبت به سنجش را دارد، مسائل را اهم و مهم مى كند و مهم را فداى اهم نمى كند و يا به عبارتى دفع افسد به فاسد مى كند. بايد بدانيم كه در كجا انعطاف داشته باشيم و در كجا نداشته باشيم.
۱۵- نگرش نادرست به كسب و كار: فقط براى كسب درآمد، كار مى كنيم. اگر از ناحيه بيكارى بشود، درآمد كسب كرد، حتماً اين كار را خواهيم كرد. عاشق چشم و ابروى كار نيستيم، بلكه اصل در نزد ما كسب درآمد است. ما كه به رجال سياسى انتقاد مى كنيم كه چرا هركدام كارى را برعهده دارند كه نمى توانند انجام دهند، خود همچون آنان هستيم. ما بايد اولاً كارى را انجام دهيم كه از عهده آن برآييم و ثانياً آن را به بهترين وجه انجام دهيم. نگاه ما به شغل و كار نبايد به عنوان «شر اجتناب ناپذير» باشد.
۱۶- عدم اعتقاد به رياضت: قائل به رياضت نيستيم. رياضت به اين معنا كه قبول كنيم نمى توان در زندگى همه چيز را با هم داشت. همه محاسن قابل جمع نيستند. بايد همه چيز را فدا كنيم تا چيزى ارزشمند را به دست آوريم. عدم اعتقاد به رياضت باعث عامل بعدى مى شود.
۱۷- مصرف زدگى مفرط و تجمل پرستى: برخى معتقدند كه مردم ايران اصلاً فقير هستند، پس چگونه مصرف زده اند؟! بايد گفت كه اين ديدگاه در آنان نيز وجود دارد يعنى اين ديدگاه هست، ممكن است امكان آن نباشد. كدام از ما حاضر است براى آرمان هاى اخلاقى خودمان، قوم و يا شهروندان جهانى به قدر ضرورت اكتفا كند؟! حاضريم عزت نفس خود را از دست بدهيم، اما فلان پرده يا مبلمان در منزلمان باشد.
۱۸- عدم تشخيص خوشايند و مصلحت: قدرت تشخيص ميان خوشايند يا منافع كوتاه مدت و مصلحت يا منافع بلندمدت را نداريم. ما هميشه بايد به عنوان يك خود يا يك شهروند به منافع بلندمدت توجه داشته باشيم وگرنه چه فرقى ميان ما و آن طفل است كه يك شكلات به او مى دهى و انگشترى را از او مى گيرى.
۱۹- زبان پريشى: در واقع ما در حوزه زبان و كلام دو مشكل داريم. اولى زيادگويى است و ملتى هستيم كه آسان ترين كار برايمان حرف زدن است. دوم اينكه حرف خود را نمى فهميم و زبان پريش هستيم. سخنان مان پشت ندارد، ياوه به تمام معناست. فقط الفاظ را در كنار هم مى گذاريم.
۲۰- ظاهرگرايى: به جاى اينكه به پيام يا ارزشى كه پشت يك كار نهفته است بنگريم، فقط و فقط به ظاهر آن نگاه مى كنيم. ظاهربينى ما را آماده ظاهرفريبى مى كند و اخلاق، عرفان و روانشناسى فداى ظواهر مى شوند.
مصطفى ملكيان كه با سرعت همراه با دقت اين ۲۰ مورد را توصيف و تشريح مى كند، از چند نكته پايانى نمى گذرد و موردى را بار ديگر مى گويد كه در ابتدا گفت: «به اين موارد با تأمل بنگريد و آنها را با درون خود مقايسه كنيد.» او سپس از «مجيز گويى» برخى روشنفكران و نخبگان از مردم انتقاد و اينكه برخى تمام مشكل ها را به سيستم سياسى حاكم بازمى گردانند، رد مى كند: «رژيم سياسى زاييده فرهنگ مردم است. اين گونه فرهنگ رژيم سياسى خاص خود را برمى گزيند. علت العلل مشكلات رژيم سياسى نيست. اصالت در درون ما است. با عوض شدن درون ما، همه چيز درست مى شود.» ملكيان در نهايت تاكيد مى كند كه اين عوامل را كه عامل بدبختى ايرانيان مى داند، مهمتر از ساير علل است، والا علل ديگر هم وجود دارد كه برخى را در ابتدا ذكر كردم اين علل از نگاه بنده مهمترين علت است.

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 9:36 PM  توسط   | 


 
004203.jpg
كتاب توتم و تابو ي فرويد اثري است كه وي درآن با اشاره به آراي انسان شناسان و باستان شناسان به تحليلي انسان شناختي از مسئله اديپ مي پردازد. اگرچه انسان شناسان از كمبود و نادرستي شواهد علمي اين كتاب گله دارند، اما آن را آغاز گر رهيافتي مي دانند كه انسان شناساني با گرايش روانكاوي مانند روهايم يا انسان شناسان ساختگرايي چون لوي استروس دنبال كردند.

دكترناصرفكوهي
ناخودآگاه و سوررئاليسم
نام فرويد با تاريخ انسان شناسي كاملا عجين شده است و ميراث فرويديسم دست كم از خلال نظريه پردازان جديد روانكاوي و به ويژه ژاك لكان(1901-1983) به انسان شناسي نيز رسيده و بر آن تاثير گذاشته است. لكان از سال هاي 1960 با تاسيس مدرسه فرويدي پاريس، به شدت بر آن تاكيد داشت كه ميان ساختار رويا و ساختار زبان پيوند ايجاد كرده و در نتيجه بتواند از خلال روش هاي روانكاوانه زبان را به عنوان ابزاري براي درك چگونگي تحول شكل گيري شخصيت كودك درون جامعه به كار ببرد. پيش از لكان نيز در حوزه اي نزديكتر به انسان شناسي و در تداخل با ادبيات و هنر، جنبش سوررئاليستي به شدت از فرويديسم تاثير پذيرفته بود. آنچه سوررئاليست ها نوشتار خودكار (Ecriture Automatique) مي ناميدند و در آفرينش آثارشان به صورت گسترده اي به كار مي بردند در واقع بر اساس باور به وجود همان ”ناخود آگاه… ي استوار بود كه فرويد نظريه  آن را تبيين كرده بود. خودانگيختگي به اعتقاد سوررئاليست ها مهم ترين عامل دست يابي به هنر در ناب ترين شكل آن به حساب مي آمد: رها كردن ناخودآگاه به خلق هر آنچه مي خواهد. اين امر نه فقط در نوشتار ادبي سورئاليستي (براي مثال در آندره بروتون)(Andre Breton) بلكه همچنين در هنرهاي تجسمي سوررئاليست ها (به ويژه در آثار مارسل دوشان) (Marcel Duchamp) و در آنچه در مفهومي عام ضد هنر (Anti Art) يا ناهنر (Non Art) بدان نام مي دادند، مشهود بود. در اين ميان البته هيچ يك از سوررئاليست ها به اندازه ميشل ليريس(Michel Leiris)(1901-1990)، نويسنده و مردم شناس فرانسوي پيش نرفت، زيرا ليريس روش سورئاليستي نوشتار خودكار را با سبك زندگينامه نويسي تلفيق كرد و آن را در توصيف ميدان تحقيق انسان شاسانه خود (آفريقا) به كار گرفت. و اين معجون كيميايي آثار شگفت آوري همچون شبح آفريقا (Afrique Fantme)(1934)را پديد آورد كه به عنوان يكي از مهم ترين و كليدي ترين كتب تاريخ انسان شناسي به ثبت رسيده است.
تداوم نفوذ انديشه ناخودآگاه فرويدي بر انسان نشاسي به ليريس محدود نشد و با نظريه بازتابندگي (Reflexivity) به انسان نشاسان مهم ديگري همچون كليفورد گيرتز(Clifford Geertz) نيز كشيد كه تمايل داشتند ميان تحليل هاي عميق فلسفي، توصيف هاي ريز و انبوه مردم نگارانه بر زمين تحقيق و سرانجام بيان آزاد ادبي پيوندهايي ايجاد كنند به نحوي كه بتوانند از اين طريق دركي شهودي از موضوع پژوهش را تا حد ممكن با ديدگاهي از درون نگر از آن تركيب كنند و از خطاهايي كه در طول نسل هاي متمادي به دليل انديشيدن و بيان كليشه اي متوجه رويكرد انسان شناختي شده بود، پرهيز نمايند.
توتم و تابو
اما اگر به فرويد باز گرديم و بر آنچه به خصوص در مجموعه نظريات وي به عنوان يك محور قابل تامل براي انسان شناسي مطرح بوده است برسيم، بدون شك بايد به كتاب توتم و تابو (1912) اشاره كنيم و نظريه اي كه در آن فرويد در چارچوب نظريه عمومي خود درباره عقده اديپ مطرح مي كند، بپردازيم. در نظريه فرويدي عقده اديپ يعني تمايل آغازين كودك به مادر و نفرت از پدر و ميل به كشتن و جايگزين شدن وي (كه با تكيه بر اسطوره شناسي يوناني و داستان مشابهي با اين نظريه نام اديپ را بر آن مي گذارد) مهم ترين عاملي است كه مي تواند شكل گرفتن انسانيت را توجيه كند و به همين دليل فرويد اين پديده را منشا پديده هايي مهم و بزرگي همچون باورهاي ديني، اخلاق و اصولا جامعه قرارمي دهد. البته شكي نيست كه در اين جا با نوعي تقليل گرايي سرو كار داريم كه بسيار به تقليل گرايي ماركسيستي شباهت دارد (هر چند در نقطه اي واژگون نسبت به آن قرار مي گيرد) به صورتي كه اگر ماركس همه پديده ها را در نهايت به بازتوليد مادي و معيشتي جامعه بازگردانده و آن را به عنوان كليد درك عمومي همه جوامع انساني مطرح مي كرد، در فرويد نيز چنين كليدي وجود دارد و آن همان ليبدو وغريزه جنسي است كه خود را از خلال گذار فرد از مراحل مشخصي در طول دوران كودكي پيش از پيوستن به جامعه نشان مي دهد و بنا بر چند و چون اين گذار و موفقيت يا ناكام ماندن در پشت سرگذاشتن ضربه ها يا زخم خوردگي هاي عاطفي است كه فرآيندهاي ديگر اجتماعي و اخلاقي و غيره شكل مي گيرند.
آنچه در توتم و تابو بيش از هر چيز برجسته مي نمايد و به بحث هاي بي پايان و مناقشات زياد مي انجامد توجيه تبارشناسانه اي است كه فرويد از اين امر مي دهد. به باور او، آغاز جوامع انساني را بايد در شكلي مفروض دانست كه فرويد به آن نام دسته وحشي (Savage Horde) مي دهد: جماعتي از موجودات شبه انساني كه در آن يك پدر زورگو، ترسناك و بيرحم كه بر دسته خود حكم مي راند، همه زنان را از آن خود كرده و همه مردان ديگر (پسران خود) را از دسته رانده و يا اخته مي كند تا آن ها را براي هميشه از اين زنان محروم كند. در نظريه فرويدي، انسانيت زماني آغاز مي شود كه اين پسران دست به شورش زده و اين پدر بي رحم را مي كشند تا بتوانند به زنان دست يافته و موجوديت خود را گسترش دهند. و البته در تداوم اين نظريه، پسران پدر كش در پشيماني از كرده خود و به دليل فروخورده شدن اين عقده در ناخودآگاهشان، كيش پدر يا همان كيش نياكاني را به وجود مي آورند و با برپا كردن مناسك و آييني كردن هر چه بيشتر تلاش مي كنند اين خاطره تلخ را به فراموشي سپرده و آن را بدل به اسطوره اي در پرستش پدر كنند تا به اين ترتيب بتوانند فروخوردگي را پشت سرگذاشته و حيات اجتماعي را ممكن كنند.
نظريه فرويدي دسته وحشي امروز، لااقل از لحاظ شواهد مردم نگارانه و باستان شناختي و همچنين مطالعات رفتار شناسي حيواني، كاملا به زير سؤال رفته و همچون ساير نظريات شبيه به آن كه اتفاقا از سوي مردم شناسان بريتانيايي قرن نوزده مطرح مي شد و ماركس نيز به نوعي از آن ها در شكل دادن به نظريه ماترياليسم تاريخي خود و ارائه ”خط سير تاريخي… از آنچه كمون هاي اوليه مي ناميد تا دوره سرمايه داري استفاده كرد، كاملا رد شده است. با اين وصف نمي توان از نظر دور داشت كه ساختار اسطوره اي اين نظريه مي تواند همچنان مورد تامل قرار بگيرد.
در اين رابطه كلود لوي استروس، انسان شناس معروف فرانسوي، ضمن تاكيد بر آنكه هيچ نكته علمي و واقعي در اين تصور فرويدي از دسته آغازين وجود ندارد، بر آن انگشت مي گذارد كه بايد اين نظريه را در قالب يك اسطوره تحليل كرد كه همچون تمامي اسطوره هاي ديگر نه لزوما بازتابي از يك واقعه بلكه ساختي ذهني، رؤيايي نمادين و پايدار است كه خود را درون انديشه و از آن طريق درون رفتارهاي انساني وارد مي كند. در واقع لوي استروس با محوريت بخشيدن به بحث خويشاوندي و در مركز آن به نظريه تابوي ممنوعيت ازدواج با محارم (Incest) به مثابه نقطه آغازين شكل گيري فرهنگ و جدا شدن انسان از موقعيت حيواني، به صورتي غير مستقيم نظريه فرويدي را در ابعاد اسطوره اي آن و همچنين در قالب رفتاري اساسي كه همان مبادله است، تاييد مي كند: آغاز فرهنگ همراه با آغاز مبادله است و اين مبادله پيش از هر چيز مبادله زنان به مثابه تنها موجوداتي كه از قابليت بازتوليد انسان هاي ديگر برخوردارند و همراه با زنان مبادله اشياء مادي و سرانجام مبادله واژگان و جملات (اشكال نمادين و نماد سازنده) است. با اين وصف بايد تاكيد كرد كه نظريه هاي استروسي درباره تابوي ممنوعيت ازدواج با محارم و مبادله به عنوان مهم ترين و اساسي ترين محور هاي انسان شدن و پديد آمدن فرهنگ در خروجش از طبيعت، امروز با آخرين مطالعات رفتارشناسان جانوري كه هر دو پديده را در نزد پستانداران پيشرفته مشاهده كرده اند تا حد زيادي آسيب پذيرفته و بحث در اين حوزه به شدت در جريان است و طبعا به دليل كند بودن روند گسترش شناخت ما،  نخست از رفتارهاي حيواني و سپس از ساختارهاي شناختي انسان (مغز)،  با حركتي آرام، شكننده و نامطمئن به پيش مي رود.
روهايم و انسان شناسي روانكاوانه
اما سخن گفتن از فرويد و ميراث او در انسان شناسي نمي تواند بدون تاكيد بر انديشه و آثار روانكاو و انسان شناس مجار ژزا روهايم (Geza Roheim)(1891-1953) كه مهم ترين و شاخص ترين چهره بنيانگذار انسان شناسي روانكاوانه بوده است، معنايي داشته باشد. روهايم كه تحصيلات خود را در روان شناسي و فلسفه به انجام رسانده بود از اواخر قرن نوزده تحت تاثير آثار فرويد و شاگردان او به ويژه فرنزي (Ferenczi)، كارل آبراهام(Karl Abraham) و اتو رنك(Otto Rank) قرار گرفت و با پژوهشي كه در سال 1911 با عنوان اژدها و اژدهاكش ها (Dragons et tueurs de dragons) به انتشار رساند، براي نخستين بار نظريه هاي فرويدي خود را در بررسي فلكلور مجار به كار گرفت. روهايم اين ويژگي اساسي را داشت كه بر خلاف فرويد كه نظريه اي نوع پيدايشي (Phylogenetic) را به كار مي گرفت تا به تحليل روانكاوي فرد برسد، از نظريه اي فرد پيدايشي (Ontogenetic) استفاده مي كرد تا به تحليل كالبد عمومي جامعه برسد و به همين دليل نيز بر اين ادعا پاي مي فشرد كه كليد درك جوامع انساني را بايد در فرآيندهاي ناخودآگاه جست. البته روهايم با توجه با درك عمومي كه نسبت به جوامع ابتدايي در دوران او وجود داشت، همچون اكثريت انسان شناسان نسل اول تصور مي كرد كه كه مي تواند در اين جوامع به نوعي مدل و الگوي اوليه و دست ناخورده از جوامع پيشرفته انساني دست بيابد.
هم از اين رو روهايم بر آن شد كه سفرهاي پژوهشي گسترده اي را آغاز كند. اين سفرها او را از سال 1928 به همراهي همسرش به سوي مطالعه بر ايلونكا ها (Ilonka) در سومالي، سپس بر منطقه آليس اسپرينگ (Alice Spring) در قاره استراليا، نورمانبي ها (Normanby) در مالزي و سرانجام بر سرخپوستان يوما (Yuma) در امريكا كشاند. گريز روهايم از اروپاي فاشيست زده در سال 1938 و كار دو ساله او در بيمارستان دولتي ورچستر وسپس فعاليت هايش در نيويورك به عنوان روانكاو به او زمينه هاي لازم ديگر را براي شكل دادن به نظريه هاي روانشناختي در حوزه انسان شناسي عرضه كرد. نظريه هايي كه به خصوص در حوزه استراليا تلاش داشتند ديدگاه هاي برونيسلاو مالينوفسكي انسان شناس لهستاني تبار بريتانيايي را كه وجود عقده اديپ در ميان بوميان استراليايي و اصولا جهانشمولي اين نظريه فرويدي را رد كرده بود، به چالش كشند.
پژوهش هاي روهايم در باره بوميان استراليا در آنچه او زخم خوردگي فردپيدايشي (Ontogenetic trauma) مي ناميد و اعتقاد داشت در هر جامعه اي به صورتي متفاوت از خلال دخالت افراد بالغ در جهان كودك در مراحل رشد ليبيدويي اتفاق مي افتاد، جالب توجه است: براي مثال نماد مورد استفاده در مناسك تجورونگا (tjurunga)، نمادي فاليك است همچنان كه نماد جادو(استخوان نوك نيز) كه وسيله اي رايج در زندگي روزمره نيز هست، فاليك است. تجورونگا كه نمادي فاليك از نياي بزرگ يا مالپونگا (malpunga) و همزاد ابدي فرد است با كنده كاري دايره هايي متحدالمركز كه گوياي رحم مادري هستند، تزئين شده است. روهايم به آواندا ها (Avanda) و پيتجنتجاراها (Pitjentjara) نيز اشاره مي كند كه نوعي رسم اندام بري در نزد آن ها وجود دارد به گونه اي كه برشي نمادين در استناد به مهبل در سطح زيرين فالوس ايجاد مي كنند كه به اين ترتيب پدران به مادران مذكر بدل شده و مي توانند پسران خود را در مناسك رمز آموزي نگالونگا (ngallunga) هدايت كرده و دست مادر فاليك يا همان آلكنارينتجا راجدا كرده و به او كمك كنند تا بتواند اضطراب ناشي از اين جدايي را نيز تحمل كند.
با اين وصف نبايد از خاطر زدود كه نظريات اديپي در حوزه اقوام ابتدايي امروز هر چه بيشتر با چالش مطالعات جديد انسان شناسي در زمينه هايي چون انسان شناسي شناختي و تفسيري روبرو هستند و شايد لازم باشد پيش از نتيجه گيري هاي اطمينان بخش در اين زمينه ها در انتظار مباحث و تاملات اميك درباره چنين رسوم و مناسكي بود.
مهم ترين نقطه نظر روهايم در نظريه موسوم به نظريه فردپيدايشي فرهنگ (Ontogenetic theory of Culture) مطرح شده است كه به صورتي در مقابل و يا لااقل در تكميل نظريه فرويدي نوع پيدايش قرار مي گرفت. در واقع تجربه روهايم از زندگي روزمره اين بوميان وي را به سمت، بازنگري در توتم و تابو فرويد و ارائه اين نظريه كشاند كه به صورت بسيار ساده شده آن بود كه فرهنگ هاي انساني بر تجربه اي از يك موقعيت كودكانه استوار هستند يا بر نوعي زخم خوردگي يا ضربه كودكانه (Infantile Trauma). او با اتكاء بر تز آناتوميست هلندي، بولك(Bolk)(1866-1920)، مبني بر آنكه قابليت مغزي نوزاد انساني نسبت به انسان بالغ، بسيار كمتر از اين قابليت در نزد نوزاد شامپانزه نسبت به شامپانزه بالغ است(25درصد در برابر 65درصد) و اينكه پختگي جنسي در اين نوزاد انساني، بسيار زودتر از پختگي عمومي كالبدي فرا مي رسد، نظريه خود را مطرح مي كرد. به همين دليل در اين نظريه بر تداوم كودكي در نوزاد انساني كه دخالت نيروهاي جبراني را ضروري مي سازد تأكيد مي شد. روهايم نظريه خود را براي نخستين بار در سال 1941 در مقاله اي با عنوان تفسير روانكاوانه فرهنگ (The Psycho-Analytic Interpretation of Culture) در مجله بين المللي روانكاوي مطرح كرد. او با اين پيش فرض كه جوامع انساني داراي يك ناخودآگاه جمعي هستند، نظريه خود را چنين تعريف مي كرد: به نظر من اگر ما شناختي روانكاوانه و واقعا ژرف از همه فرهنگ ها داشتيم، مي توانستيم براي هر يك از آن ها به مشخصه اي مشابه برسيم، و آن مشخصه يك موقعيت كودكانه خاص بود، اضطراب هاي كودكانه، گرايش هاي ليبيدويي كه در هر فرهنگي نقشي تعيين كننده داشته اند  .
بدين ترتيب در تفسير روانكاوي- انسان شناختي روهايمي بر 7 مسئله تأكيد مي شود: 1- در هر گروهي، فرهنگ يا فرازش(Sublimation) بر اساس فرآيند مشابهي كه در فرد دارد، رشد مي كند؛ 2- پهنه هاي فرهنگي از موقعيت هاي كودك واري كه در هر يك از آن ها حاكم است، بيرون مي آيند؛ 3- فرهنگ انساني مجموعه اي است از پي آمدهاي كودكي تداوم يافته؛ 4- اشكال انطباق گونه وار انساني از موقعيت هاي كودكانه بيرون مي آيند؛ 5- فتح طبيعت به دست ما نتيجه كاركرد تأليفي من (Ego) است؛ 6- تفسيرهاي روانكاوانه فرهنگ بايد همواره تفسيرهايي بر پايه تركيب من و او (نهاد) (Id) باشند؛ 7- تفسير عناصر فرهنگي از طريق تحليل فردي احتمالا صحيح هستند اما بايد به وسيله تحليل داده هاي انسان شناختي تكميل شوند .
با اين وصف، نقطه  ضعف نظريه روهايمي در عدم توجه آن به عامل فرامن (Superego) در كنار من و او است. فرامن در حقيقت گوياي تأثير برگشتي جامعه بر فرآيندهاي رشد فردي (كودكانه) و گروهي است. تدوام مطالعات انسان شناسي روان كاوانه و روان شناسانه از سال هاي پس از جنگ جهاني دوم به بعد كه به ويژه با مطالعات مارگارت ميد (Margaret Mead)، روث بنديكت (Ruth Bendict)، ابرام كاردينر (Abram Kardiner) و ساير نظريه پردازان مكتب فرهنگ و شخصيت انجام گرفت، كه برخلاف رويكرد روهايم، كاملا از روانكاوي فرويدي فاصله گرفتند و بيش از پيش به تبيين مفهوم شخصيت در سطوح فردي و جمعي روي آوردند. با اين وجود نمي توان منكر آن شد كه در بحث فرهنگ و شخصيت نيز به تجربه كودكي اهميتي داده نشده باشد، با اين وصف اين اهميت بيشتر بر حوزه آموزش و چگونگي آن متمركز است كه نه در سال هاي نخستين حيات بلكه با شروع به ورود اوليه كودك به جامعه انجام مي گيرد. از اين رو مي توان ادعا كرد كه گرايش عمومي به موضوع همانگونه كه گفته شد با اهميت دادن هر چه بيش از پيش به مسئله فرامن بوده است
منابع:
ـ فكوهي، ن.،  1383، اديپ بوميان ، شرق، شماره 253، 11مرداد.
ـ 1381فكوهي،  تاريخ انديشه و نظريات انسان شناسي، تهران، نشر ني.
Dadoun, R., 1972, Geza Roheim et l’essai de l’anthropologie psychanalytique, Paris, Payot.
1999, …Geza Roheim”, in, Encyclopedie Universalis, cd-rom. -
Freud, S., 1913, Tot6tem and Tabou, London , Routledge and Kegan Paul.-
Robert, Marthe, 1999, …S.Freud”, in, Encyclopedie Universalis, cd-rom. -
-Spencer, Jonathan, … Psychoanalysis”, in, Barnard, A., Spencer, J., 2000, Encyclopaedia of Social and Cultural Anthropology, London and NewYork, Routledge.
-Stocking, G., 1986, …Anthropology and the Science of the Irrational: Malinowski’s Encounter with Freudian Psychoanalysis”, in, G. Stocking(ed.), Malinowski, Rivers, Benedict and Others: Essays on Culture and Personality(History of Anthropology IV), Madison: University of Wisconsin Press.

شايد درست همان زماني كه كتاب تفسير روياها ي فرويد به چاپ مي رسيد، دوره زبانشناسي عمومي فرديناند سوسور نيز منتشر مي شد. با بررسي اين دو كتاب، جداي از اهداف و زمينه هاي متفاوتي كه دارند، مي توان به شباهت هايي ميان آنها رسيد. درآغاز توضيح دهيم كه سوسور آن نگاه تاريخي به زبان را كنار گذاشت و زبان را چونان يك ساخت همزمان در نظر گرفت؛ ساختي كه از مولفه هاي آوايي، واژگاني و معنايي شكل يافته است. سوسور با ايجاد برش در طول و عرض زبان قائل به دو محور همنشيني و محور جانشيني براي آن شد. محور همنشيني روابط ميان واژگان را مشخص مي كند و محور جانشيني بر خاصيت جابه جايي و جايگزيني كلمات اشاره دارد.
جالب است بدانيم فرويد نيز در كتاب تفسير روياها ويژگي هاي مشابهي را براي ساختار رويا برشمرد. رويا براي فرويد صحنه نمايش اميال سركوفته ناخودآگاهي است. آرزوهاي كام نايافته اي كه در رويا مجال ظهور مي يابند. از نظر فرويد رويا داراي چهار سازوكار مهم است: 1. درهم فشردگي؛ 2. جابه جايي؛ 3. نمايشي؛ 4. نمادين بودن.
مقصود از درهم فشردگي، سازوكاري است كه از آن طريق چندين ميل يا آرزوي سركوفته در تصوير يا صحنه اي واحد در كنار گرد مي آيند و مقصود از سازوكار جابه جايي، پراكندگي و انتشار اميال و جابه جايي آنها با يكديگر است. بر اين اساس مي بينيم كه اين دو سازوكار اخير رويا چگونه قابل تطبيق با محورهاي عمودي و افقي زبان از نظر سوسور است. بر همين اساس بود كه آراي فرويد در انسان شناسي ساخت گرا از جمله كارهاي لوي استروس و روانكاوي لكان و آنگاه آراي انديشمندان و فيلسوفان متاثر از جريان هاي ساخت گرا، پساساخت گرا و پسامدرن خوانشي نو يافت. لوي استروس با استفاده از تقابل هاي دوگانه سوسوري به تحليل فرهنگ هاي بومي پرداخت و با پژوهش هاي خود در اين فرهنگ ها به جست وجوي عقده اديپ روي آورد. به نظر وي محارم آميزي (incest) اولين قانوني است كه مرز بين توحش و مدنيت را از هم جدا مي كند. او عقده اديپ فرويد را جهاني دانست و به بررسي آن در قالب هاي زبانشناسي ساخت گرا پرداخت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 7:44 PM  توسط   | 

 
    نخواست كه رنج بكشد.
004257.jpg
فرويد براي درمان بيماران خود روش هاي هيپنوتيسم و تخليه هيجاني بروير را به كار بسته بود اما رضايت او از هيپنوتيسم به تدريج كاهش يافت

زيگموند فرويد در ششم ماه مه 1856 در فري برگ مرواي (كه اكنون پريبور نام دارد و در جمهوري چك واقع است) به دنيا آمد. در 1990 نام ميدان استالين اين شهر به ميدان فرويد تغيير يافت. پدرش تاجر پشم بود كه چون در شهر خود ورشكست شد، با خانواده اش ابتدا به لايپزيك و مدتي بعد يعني هنگامي كه فرويد چهار ساله بود به وين نقل مكان كرد. فرويد تقريبا مدت 80سال در وين باقي ماند.
پدر فرويد 20 سال از مادرش مسن تر و مردي سخت گير و قدرت طلب بود. فرويد هنگامي كه پسر خردسالي بود ضمن احساس ترس از پدر، او را دوست داشت. مادرش حمايت كننده و بامحبت بود و فرويد نسبت به او دلبستگي داشت. البته اين ترس از پدر و كشش به مادر چيزي است كه بعدها فرويد آن را عقده اديپ ناميد و چنين به نظر مي رسد كه اين مفهوم از تجارب دوره كودكي وي و يادآوري آن ها گرفته شده باشد.
مادر فرويد نسبت به فرزند اول خود احساس غرور مي كرد و متقاعد شده بود كه وي مرد بزرگي خواهد شد. فرويد كه تاثير توجه و حمايت مادرش را در جمله زير منعكس مي كند نوشت مردي كه محبوب بي چون وچراي مادرش بوده است در تمام زندگي احساس يك فاتح را دارد، احساس اطمينان از موفقيت كه اغلب موجب موفقيت واقعي مي شود. فرويد از همان سال هاي نخستين سطوح بالايي از هوش را نشان داد كه والدين او به پرورش آن كمك كردند، براي مثال خواهران او اجازه نواختن پيانو را نداشتند مبادا كه صداي آن مطالعات فرويد را آشفته كند. به او اتاقي اختصاصي داده شده بود كه بيشتر وقت خود را در آن مي گذراند، حتي غذايش را در آن جا مي خورد تا وقت مطالعاتش را از دست ندهد. اتاق وي تنها اتاق آپارتمان بود كه چراغ نفتي با ارزشي داشت، باقي افراد خانواده از شمع استفاده مي كردند.
فرويد يك سال زودتر از معمول وارد دبيرستان شد و اغلب شاگرد اول بود. فرويد كه زبان آلماني و عبري را به راحتي صحبت مي كرد، در مدرسه بر زبان هاي لاتين، يوناني، فرانسوي و انگليسي تسلط يافت و ايتاليايي و اسپانيايي را نزد خودش ياد گرفت. وي از سن 8 سالگي از خواندن آثار شكسپير به انگليسي لذت مي برد.
در 17 سالگي به عنوان فردي ممتاز از آن جا فارغ التحصيل شد. نظريه تكامل داروين علاقه او را در مورد رويكرد علمي نسبت به دانش بيدار كرد، فرويد تصميم گرفت تحصيلات خود را در رشته پزشكي پي گيرد. به اشتغال در طبابت تمايل زيادي نداشت اما رشته پزشكي را به ابن اميد انتخاب كرد كه او را به حرفه اي در زمينه پژوهش هاي علمي هدايت كند.
او در سال 1873 تحصيلات خود را در وين آغاز كرد. به سبب علاقه به ساير رشته ها يي كه رابطه مستقيم با پزشكي نداشت مانند فلسفه اتمام تحصيلات او هشت سال به طول كشيد. در ابتدا به زيست شناسي علاقه مند شد و بيش از 400 مارماهي نر را براي بررسي دقيق بيضه ها كالبد شكافي كرد. او از اين بررسي ها نتيجه اي به دست نياورد، اما اين نكته قابل توجه است كه نخستين تلاش وي در راه تحقيق به امور جنسي معطوف شد. سپس به فيزيولوژي مطالعه درباره نخاع شوكي ماهي روي آورد و شش سال در انستيتوي فيزيولوژي كار كرد.
فرويد در دوره تحصيل خود آزمايش درباره داروي كوكائين را آغاز كرد. او شخصا آن را مصرف مي كرد و آن را در اختيار نامزد، خواهران و دوستانش نيز قرار مي داد. از اين رو فرويد مسئول معرفي كوكائين براي استفاده در معالجات پزشكي شناخته شده است. او نسبت به اين ماده اشتياق داشت و مي گفت كه اين ماده افسردگي او را بهبود مي بخشد و به بهبودي سوءهاضمه مزمن او كمك مي كند. تصور مي كرد داروي عجيبي كشف كرده است كه همه بيماري ها از سياتيك تا دريازدگي را درمان مي كند و شهرت و معروفيتي را كه مشتاقانه طالبش بود برايش فراهم مي كند. اما اين طور نشد. يكي از پزشكان همكار فرويد هنگامي كه مكالمه اتفاقي فرويد درباره كوكائين را شنيد، با انجام آزمايش هايي كشف كرد كه اين دارو مي تواند براي بي حس كردن چشم انسان به كار رود و بدين سان عمل جراحي چشم را براي نخستين بار ممكن ساخت.
فرويد در سال 1884 مقاله اي درباره استفاده هاي سودمند كوكائين منتشر كرد و اين مقاله تا اندازه اي به عنوان عاملي براي مصرف همه گير كوكائين در اروپا و آمريكا تلقي شد كه تا سالهاي 1920 ادامه داشت. فرويد به خاطر جانبداري از مصرف كوكائين براي مقاصدي غير از جراحي چشم و ترويج اين ماده افيوني در جهان به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. او در بقيه عمر خود كوشيد تا صحه اي را كه به مصرف كوكائين گذاشته بود، از خاطره اش محو كند و حتي در شرح حال خود از اشاره به كارهايش در اين مورد خود داري كرد.
يكي از استادان فرويد را از دنبال كردن حرفه پژوهش علمي كه فرويد قصد ادامه در آن را داشت مايوس كرد و به او گفت كه سال ها طول مي كشد تا وي بتواند مقام استادي را به دست آورد و در نظام دانشگاهي آن زمان خود را از نظر مالي تامين كند. از آن جايي كه فرويد درآمد مستقلي نداشت، تصميم گرفت كه حرفه شخصي را آغاز كند. انگيزه ديگر براي حرفه شخصي نامزدي وي با مارتا برنايس بود كه به مدت چهار سال قبل از اين كه آن ها بتوانند از عهده ازدواج برآيند، ادامه داشت. فرويد به عنوان يك عصب شناس باليني در سال 1881 حرفه شخصي خود را برقرار نمود و شروع به كاوش شخصيت افرادي كرد كه از آشفتگي هاي هيجاني رنج مي بردند.
فرويد در اين سال ها با ژوزف بروير پزشك معروف، دوست شد. بروير كه پزشك حاذق و موفقي بود دوستي و رايزني خود را از فرويد جوان و تهيدست دريغ نكرد و حتي مبلغي به او قرض داد. بروئر براي فرويد به منزله پدر بود و بروئر نيز آشكارا فرويد را به عنوان برادر كوچك تر و باهوش خود تلقي مي كرد. بروئر در نامه اي به يكي از دوستانش نوشت: هوشمندي فرويد به اوج خود مي رسد و من مانند مرغي كه به شاهين خيره شده باشد، او را نظاره مي كنم . آن دو اغلب درباره بعضي از بيماران بروئر از جمله آنا اُ كه شرح حال او محور اصلي تحول روانكاوي است، بحث مي كردند.
آنا اُ كه زن 21 ساله باهوشي بود، علايم هيستريكي شديد و متعددي از جمله فلج، زوال حافظه، ناهنجاري رواني، تهوع و اختلال بينايي و تكلم از خود نشان مي داد. اين نشانه ها براي نخستين بار زماني ظاهر شد كه او از پدرش كه در بستر مرگ بود، پرستاري مي كرد. بروير معالجه او را با به كار بستن هپنوتيسم شروع كرد. او متوجه شد هنگامي كه وي به خواب هيپنوتيسمي مي رفت، تجارب خاصي را به ياد مي آورد كه ظاهرا نشانه هاي بيماري را كاهش مي داد.
بروير بيش از يك سال همه روزه آنا را مي ديد. در ملاقات هايشان آنا رويداد هاي ناراحت كننده روزانه را تعريف مي كرد. پس از آن غالبا نوعي رهايي از نشانه هاي بيماري را تجربه مي كرد. او از گفت وگو هايش با بروير با عنوان پاك كردن دودكش و درمان مبتني برگفتار ياد مي كرد و با ادامه درمان بروير متوجه شد و براي فرويد توضيح داد رويدادهايي كه آنا تحت شرايط هيپنوتيسم به ياد مي آورد، افكار و تجاربي را شامل مي شد كه برايش نفرت انگيز بودند. هنگامي كه مي توانست تحت شرايط هيپنوتيسم خود را از اين تجارب رها كند يا از شدت نشانه هاي بيماري كم مي شد و يا به طور كلي از بين مي رفت.
البته به نظر مي رسد كه آنا اُ از راه درمان پالايشي بروير درمان نشد. پس از آن كه بروير معالجه آنا را متوقف كرد، او مدتي در بيمارستان بستري شد و در آن جا ساعت ها در كنار عكس پدرش مي نشست و درباره زيارت قبرش صحبت مي كرد. بروئر به فرويد گفت كه او ديوانه شده است و اظهار اميدواري كرد كه ممكن است بميرد و درد و رنجش پايان يابد. معلوم نيست كه او چگونه توانست بر بيماريش غلبه كند، اما بعد ها آنا اُ يك مددكار اجتماعي و طرفدار حقوق مساوي زنان شد و بر لزوم تعليم و تربيت زنان صحه گذاشت.
در 1885 يك بورس پژوهشي به فرويد امكان داد تا چهار ماه و نيم در فرانسه زير نظر شاركو به مطالعه بپردازد. شاركو استفاده از هيپنوتيسم را در درمان بيماران هيستريك به او نشان داد، همچنين نقش اميال جنسي را در رفتار هيستريكي به فرويد گوشزد كرد. شبي در يك مهماني فرويد ادعاي شاركو را داير بر اين كه مشكلات يكي از بيمارانش اساس جنسي دارد شنيد در اين گونه موارد هميشه اندام تناسلي مطرح است هميشه، هميشه، هميشه .
فرويد يكسال پس از بازگشت از پاريس، بار ديگر به ياد اساس جنسي اختلال هيجاني افتاد. يكي از همكاران فرويد از او خواست تا مورد زني را كه از حمله هاي اضطراب شديد رنج مي برد و تنها هنگامي آرامش مي يافت كه مي دانست پزشكش در هر لحظه كجاست بررسي كند. پزشك مذكور به فرويد گفت كه اضطراب اين زن از ناتواني جنسي شوهرش ناشي شده است. اين زن پس از 18 سال ازدواج هنوز باكره بود. دكتر به فرويد گفت ما با نسخه منحصر به فرد اين نوع بيماري آشنايي كافي داريم، اما نمي توانيم آن را درمان كنيم.
فرويد براي درمان بيماران خود روش هاي هيپنوتيسم و تخليه هيجاني بروير را به كار بسته بود، اما رضايت او از هيپنوتيسم به تدريج كاهش يافت. گرچه به ظاهر نشانه هاي بيماري را با موفقيت از بين مي برد، چنين به نظر مي رسيد كه نمي توانست بيماري را كاملا درمان كند. بسياري از بيماران با مجموعه اي از نشانه هاي جديد باز مي گشتند. به علاوه او دريافت كه هيپنوتيسم كردن بعضي از بيماران نوروتيك و يا به خواب عميق بردن آن ها امكان پذير نيست. او به زودي هيپنوتيسم را كنار گذاشت، اما تخليه هيجاني را به عنوان روش تداعي آزاد به كاربست.براين اساس بيمار روي كاناپه دراز مي كشد و تشويق مي شود كه آزادانه و خودانگيخته صحبت كندو هر انديشه اي را كه به ذهنش مي رسد هرقدر هم كه بي اهميت، شرم آور يا احمقانه به نظر رسد به طور كامل ابراز مي كند. هدف روش روانكاوي فرويد اين بود كه خاطره ها و افكار سركوب شده بيمار كه فرضا منشاء رفتار مسئله دار او محسوب مي شود به هوشياري راه يابد.
به عقيده فرويد در مورد مطالبي كه در هنگام تداعي آزاد اشكار مي شود هيچ تصادفي وجود ندارد و بيمار آن ها را آگاهانه سانسور نمي كند. تجاربي كه هنگام تداعي آزاد از طرف بيمار فاش مي شوند از پيش تعيين شده هستند، يعني به سبب ماهيت تعارضي شان سرزده و با فشار به هوشياري راه مي يابند. آن ها به سطح هشياري بيمار هجوم مي آورند، به گونه اي كه او مجبور مي شود آن ها را براي درمانگر بيان كند.
فرويد ازطريق روش تداعي آزاد كشف كرد كه خاطرات بيمارانش همواره به تجارب كودكي آن ها بر مي گردد و بسياري از اين خاطرات سركوب شده به مسائل جنسي معطوف اند. او كه از پيش نسبت به نقش احنمالي عوامل جنسي در سبب شناسي بيماري مراجعانش آگاه شده بود و مطمئنا از ادبيات معاصر درباره آسيب شناسي جنسي اطلاع داشت به رويدادهاي مربوط به عوامل جنسي بيمارانش بيشتر دقت كرد.
در سال 1895بروير و فرويد كتاب پژوهش هايي درباره هيستري را منتشر كردند كه اغلب نقطه آغاز رسمي روانكاوي تلقي مي شود، هرچند فرويد كلمه روانكاوي را تا يك سال پس از آن به كار نبرد. چند مقاله مشترك و چند شرح حال موردي از جمله شرح حال آنا اُ محتواي اين كتاب را تشكيل مي داد.
بروير نسبت به انتشار اين كتاب ترديد داشت. آنان درباره عقيده فرويد مبني بر اين كه تنها علت روان رنجوري همانا مسائل جنسي است، با يكديگر بحث كرده بودند. بروئر مي پذيرفت كه مسئله جنسي ممكن است در روان رنجوري مهم باشد اما عقيده نداشت كه تنها علت آن است. او مي گفت فرويد براي دفاع از اين نتيجه گيري خود شواهدي كافي در دست ندارد. اما تصميم فرويد براي انتشار كتاب موجب تيرگي روابط آن ها شد.
در سال 1896 پس از چند سال كار باليني فرويد ديگر متقاعد شده بود كه تعارض هاي جنسي علت اصلي تمام روان رنجوري هاست. وي متوجه شد كه اكثر بيماران زن وي تجربه هاي آسيب زايي را در كودكي گزارش داده اند. اين رويدادها به اغوا شباهت داشتند. امروزه اين تجربيات را بهره كشي از كودك مي خوانيم و اغلب شامل زنا يا تجاوز به محارم است. فرويد معتقد بود كه همين آسيب هاي جنسي اوليه علت رفتار روان رنجور در بزرگسالي ست.
حدودا يك سال بعد از اين كه اين نظر را منتشر كرد، نظر خود را تغيير داد و نتيجه گرفت كه در بيشتر موارد بهره كشي جنسي كودكي، گزارش شده توسط بيمارانش واقعا هرگز رخ نداده اند. فرويد اظهار داشت كه آن ها خيالپردازي هاي خود را به او گفته بودند و نه آنچه را كه عملا اتفاق افتاده بود. در ابتدا اين ضربه كوبنده اي بود، زيرا به نظر مي رسيد كه اساس نظريه روان رنجوري او سست شده. چگونه آسيب هاي كودكي مي توانست اساس رفتار روان رنجور باشد، در حالي كه اين تجربيات هرگز واقع نشده است.
با تامل بيشتر فرويد متقاعد شد خيالپردازي هايي كه بيماران براي او شرح داده بودند كاملا براي خود آن ها واقعي است. آن ها باور داشتند كه رويدادهاي جنسي واقعا اتفاق افتاده بودند. فرويد نتيجه گرفت كه چون خيالپردازي ها بر ميل جنسي تمركز داشتند ميل جنسي علت روان رنجوري بزرگسالي باقي مانده است.
نزديك به يك قرن بعد جفري ماسون سرپرست آرشيوهاي فرويد ادعا كرد كه فرويد دروغ گفته است و بيماران او واقعا فرباني بهره كشي جنسي بوده اند. فرويد اين تجربه ها را خيال پردازي خواند تا افكار خود را براي عموم خوشايندتر و پذيرفتني تر كند. اين اتهامات عموميت بين المللي يافتند و به وسيله اغلب شاگردان فرويد به باد انتقاد گرفته شدند زيرا به اعتقاد آنان ماسون شواهد قانع كننده كمي را ارائه داده بود. اشاره به اين نكته با ارزش است كه فرويد هرگز نگفت كه همه بهره كشي هاي جنسي گزارش شده خيالپردازي بودند، آنچه را كه وي انكار كرد اين بود كه گزارش هاي بيماران او هميشه درست بوده است. او نوشت اين به سختي باور كردني بود كه اعمال منحرف و نابهنجار بر عليه كودكان تا اين اندازه عمومي باشد.
قضاوت نهايي درباره نظريه هاي اغوا هر چه باشد، پيداست فرويد كه نقش ميل جنسي را در زندگي هيجاني مورد تاكيد قرار داد، شخصا نسبت به امور جنسي نگرشي منفي داشت و خودش مشكلات جنسي را تجربه مي كرد. او به طور مستمر درباره خطر فعاليت جنسي حتي براي كساني كه روان رنجور نبودند، مطلب نوشت و اظهار مي داشت كه ما بايد بكوشيم تا خود را از اين نياز معمول حيواني بالاتر بكشيم. او نوشت عمل جنسي انسان را پست مي كند، روان و بدن، هر دو را آلوده مي سازد. در 1897 كه 41 ساله بود گزارش داد كه فعاليت هاي جنسي را شخصا كنار گذاشته است و به دوستي نوشت شوق جنسي براي شخصي مانند من ديگر بي فايده است.
او در همان زمان كار تاريخي خودكاوي يا تحليل شخصي را آغاز كرد. او شماري از مشكلات روان رنجوري را به مدت چهار سال تجربه كرده بود و وضعيت خودش را به عنوان روان رنجور اضطرابي تشخيص داد كه آن را به انباشته شدن تنش جنسي نسبت داد. او از سردردهاي ميگرني، مشكلات مجاري ادرار و انقباض روده گزارش مي داد و درباره مرگ، مسافرت، فضاهاي باز و بيماري قلبي احساس نگراني مي كرد. اين زمان شديد ترين دوره آشفتگي فرويد محسوب مي شد. در عين حال يكي از خلاق ترين مراحل زندگي او بود. در واقع بيشتر نظريه روان رنجوري او از مشكلات روان رنجوري خودش و روشي كه براي تحليل آن ها به كار برد نشات گرفت. او در اين مورد نوشت مهم ترين بيمار براي من شخص خودم بود. او خود كاوي را به عنوان وسيله اي براي درك بهتر خود و بيمارانش در پيش گرفت و روشي را كه به كار برد تحليل رويا ناميد.
فرويد ضمن پژوهش هايش كشف كرده بود كه روياهاي بيمار ممكن است يك منبع غني از امور هيجاني مهم باشند. روياها اغلب حاوي سرنخ هاي با ارزشي در مورد علل زمينه ساز اختلال بودند. به همين سبب اعتقاداتش به اثبات گرايي كه هر چيزي علتي دارد، فكر مي كرد كه رويدادهاي موجود در رويا نمي توانند به كلي بي معنا باشند. آن ها بايد نتيجه چيزي در ناهشيار شخص باشند.
فرويد چون مي دانست كه نمي تواند خود را با روش تداعي آزاد روانكاوي كند،به سبب دشواري ايفاي نقش بيمار و درمانگر به طور همزمان تصميم گرفت روياهايش را مورد بررسي قرار دهد. هر صبح به محض بيدار شدن، محتواي روياهاي شب قبلش را يادداشت مي كرد و سپس اين مواد را در معرض تداعي آزاد قرار مي داد.
خودكاوي او تقريبا دو سال به طول انجاميد و سرانجام دركتاب تعبير روياها انتشار يافت (1900) كتابي كه امروزه اثر عمده او تلقي مي شود. در اين كتاب براي اولين بار عقده اديپ را كه عمدتا از تجارب دوره كودكي خودش گرفته بود، به اختصار مطرح كرد. اين كتاب مورد تحسين همگان قرار نگرفت، اما اظهارنظرهاي جالب زيادي در موردش نوشته شد. سرانجام تعبير رويا آن قدر موفقيت پيدا كرد كه در زمان حيات فرويد هشت بار مورد تجديد چاپ قرار گرفت. او تحليل روياها را به عنوان يك روش استاندارد براي روانكاوي انتخاب كرد و در بقيه عمر خود همه روزه نيم ساعت آخر روز را به اين كار اختصاص داد.
فرويد در سال هاي بعد از 1900 عقايد جديد خود را تدوين كرد و آن ها رابسط داد. در 1901 آسيب شناسي رواني زندگي روزمره را منتشر كرد كه توصيف لغزش فرويدي را كه امروزه معروف است شامل مي شد. او مي گفت كه در رفتار روزمره ما انديشه هاي ناهشيار كه براي خودنمايي تلاش مي كنند، مي توانند افكار و عمل ما را تغيير دهند. آنچه كه ممكن است ظاهرا لغزش هاي اتفاقي زبان يا فراموشي تلقي شود، با وجود ناآگاهانه بودن بازتاب هاي واقعي انگيزه ها هستند.كتاب ديگر او سه مقاله درباره نظريه جنسيت در سال 1905 منتشر شد.
در نخستين دهه قرن بيستم مقام شخصي و حرفه اي فرويد پيشرفت كرد، كارهاي عملي او افزايش يافت و همكارانش اظهار نظرهايش را جدي گرفتند. در 1909 به همراه يونگ براي سخنراني در دانشگاه كلارك آمريكا توسط جي استنلي هال دعوت شد.
در 1923 كه فرويد به اوج شهرت خود رسيده بود، معلوم شد كه به سرطان دهان مبتلاست. شانزده سال آخر عمر او تقريبا با درد سپري شد.
هنگامي كه هيتلر در سال 1933 به قدرت رسيد، موضع رسمي حكومت نازي درباره روانكاوي با به آتش كشيدن كتاب هاي فرويد آشكار شد. فرويد چنين اظهار نظر كرد چقدر داريم پيشرفت مي كنيم. اگر در قرون وسطي مي زيستم خودم را مي سوزاندند، امروز به سوزاندن كتاب هايم قناعت مي كنند.
در ماه مارس 1938 آلمان اتريش را اشغال كرد. فرويد اصرار داشت كه در وين بماند. سرانجام وقتي به خانه اش يورش بردند و دخترش آنا را دستگير كردند، راضي به جلاي وطن شد. هر چند فرويد در انگلستان مورد استقبال خوبي قرار گرفت، اما قادر نبود كه از سال هاي آخر عمر خود لذت ببرد، زيرا سلامت او رو به نقصان بود.
در 21 سپتامبر 1939 او از پزشك خود خواست كه نگذارد بيش از اين رنج بكشد. پزشك او در 24 ساعت مرفين بيش از اندازه به او تزريق كرد و سرانجام سال هاي رنج براي او پايان يافت و بدرود حيات گفت
نگارش و اقتباس: ابراهيم عبداللهي

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 7:43 PM  توسط   | 

 

نمی دانم تا چه حد با یونگ آشنایی دارید. کارل گوستو یونگ روانشناس سویسی و از شاگردان فروید بوده است.که در سال 1875 در کسویل سویس متولد شد. در جوانی مجذوب علم وفلسفه  شد و دانشگاه بازل برای تحصیل در رشته پزشکی به او بورس داد. بیش از دو سال در جلسات احضار روح شرکت می‌کرد که این جلسات موضوع آماده‌ای برای تحقیقات او بود و موضوع پایان‌نامه دکتری یونگ در سال 1902 شد .در این سال نظریات روان‌پزشکی به دست شارکو و فروید بسط یافت .یونگ از گالوانومتر برای اندازه گیری حالات روانی از راه پاسخ‌های پوستی و غده‌های عرقی استفاده نمود .دستگاهی که امروزه به آن دروغ یاب می‌گویند

او در سال 1906 نسخه‌ای از نتایج کارهای خود را برای فروید فرستاد .مکاتبه و دوستی آن دو تا سال 1913 ادامه یافت .اولین دیدار یونگ با فروید در وین اتفاق افتاد وآن دو 13 ساعت تمام با هم حرف زدند .وی به زودی چهره‌ای درخشان در تحقیقات فروید شد.در 1912 به دلیل بالا گرفتن اختلاف نظرهای روانشناسی میان آن دو از هم جدا شدند.

 

در سال 1909 یونگ غرق در مطالعه افسانه‌ها بود که تمایل به آنها او را سر‌گشته و در عین حال سودایی کرده بود .او پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب گذر از بحران میانسالی را آغاز کرد .او در 39 سالگی به بن بست رسیده بود .دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتابهای علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود .بین سالهای 1914 تا1919 از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود.

یونگ در بقیه ایام زندکی کوشید تا بینش‌های حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند .او در سال 1913روش خویش را روان‌شناسی تحلیلی نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و در سال 1919 برای اولین بار کلمه صورت مثالی را به کار برد .

یونگ در اوایل سال 1944 در 69 سالگی بر اثر سانحه‌ای زمین خورد و پایش شکست .پس از آن دچار یک حمله قلبی شد و تحت تأثیر دارو ودر حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیده خروج روح از بدن را تجربه کرد .پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد .

او اولین کسی بود که در قرن بیستم کیمیاگری را از لحاظ روان‌شناسی قابل دسترسی ساخت ونشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویا هستند . یونگ راجع به کارهایش مکاتبات بسیاری داشت و بارها در سنین کهولت از او تجلیل به عمل آمد .او در سن 85 سالگی  در 6 ژوئن 1961 در کمال آرامش از دنیا رفت.

اطلاعات فوق در مورد سرگذشت یونگ از دانشنامه ویکی پدیا برداشت شده است.

یونگ نظریات بسیاری در مورد ضمیر خود آگاه و روانکاوی داردکه مطالعه بر روی آنها خالی از لطف نیست.امابهانه ای که به سبب آن مختصری از یونگ در این وبلاگ گفته شد معرفی تست خود شناسی معروفی است که مورد تائید بسیاری از بزرگترین روانشناسان دنیاست.

بر اساس پاسخ های بله و خیری که به 72 سوال یونگ داده می شود برای هر کس یک نوع شخصیتی تعیین می شود .مثلا نوع شخصیتی ENFJ .سپس هر یک از این شخصیت ها توسط دو روانشناس آنالیز شده و توصیه های جالبی در ادامه آورده شده است.در مورد هر نوع شخصیتی نیز مشهورترین افراد دنیا ذکر شده اند.

برای دیدن تست اینجا کلیک کنید

ضمنا برای کمک به دوستانی که احتمالا در ترجمه جملات مشکل خواهند داشت ترجمه غیر حرفه ای آن  نیز در زیر آورده شده است.پیشاپیش از اینکه احتمالا ترجمه جملات ممکن است مفهوم نباشد پوزش می خواهم چرا که غرض حفظ امانت بوده.است.مطمئنا پاسخ به خیلی از سوالات به راحتی درک آنها نخواهد بود.با خودتان رو راست باشید.کمی در مورد آنها فکر کنید و حتی الامکان در تنهایی خودتان به آنها پاسخ دهید.تنها در این صورت است که نوع شخصیتی شما درست تشخیص داده خواهد شد.به این تست اعتماد کنید.

۱.قاعدتا آیا اشتغالات فکری روزمره مانع برنامه ریزی تو برای آینده می شود؟

2.آیا دریافته ای که گقتن از احساساتت برای دشوار است؟

3.آیا در شلوغی احساس راحتی می کنی؟

4.آیا بهتر می دانی که کارها را سر وقت به پایان برسانی؟

5.آیادر زمان شنیدن مشکلات مردم به شدت متاثر می شوی؟

6.آیا به شنیدن نظر کلی بیشتر ازجزئیات تشخیص آن تمایل داری؟

7.فکر می کنی نگاه سخت گیرانه به عمل به قوانین مانع یک درآمد خوب می شود؟

8.اغلب ترجیح می دهی به جای رفتن به مهمانی یک کتاب را بخوانی؟

9.آیا بیشتر از حالت تئوریکی مسائل به تجربیات خود اعتماد می کنی؟

10.آیا به هیجان در آوردن تو سخت است؟

11.آیا به سرعت به زندگی اجتماعی محل کار جدید خود انس می گیری؟

12.آیا احساس مسئولیت در طبیعت توست؟

13.آیا احساسات و عواطف خود را بارها و به راحتی به زبان می آوری؟

14.آیا اغلب به نوع بشر و سرنوشت او می اندیشی؟

15.آیا باور داری که بهترین تصمیم همان است که بتوان آنرا به راحتی تغییر داد؟

16.آیا فردی منزوی و به دور از اجتماع هستی؟

17.آیا سریع عمل کردن را به اندیشیدن در مورد جوانب مختلف کار ترجیح می دهی؟

18.آیا به منطق بیش از احساس اعتماد داری؟

19.آیا اوقات فراغت خود را به فعالیت های اجتماعی،بودن با گروهی از مردم،برگزاری مهمانی،خرید و ... می گذرانی؟(منظور کارهای اجتماعی است.)

20.آیا از قبل برای کارهایت برنامه ریزی می کنی؟

21.آیا فعالیت های تو گاهی  توسط عواطفت تحت تاثیر قرار می گیرد؟

22.آیا اغلب در مورد پیچیدگی های زندگی می اندیشی؟

23.آیا اغلب کارها را با عجله انجام می دهی؟

24.آیا فکر می کنی که بلند صحبت کردن برایت سخت است؟

25.اگر مجبور به خواندن کتابهای تئوریکی باشی احساس کسالت می کنی؟

26.آیا برای عدالت بیش از ترحم ارزش قائلی؟

27.از مصاحبت با بیشتر مردم  احساس خوبی داری؟

28.آیا علاقه مند به این هستی که چگونگی کار کردن هر چیز را بفهمی؟

29.آیا به راحتی با نگرانی های مردم همدل می شوی؟

30.آیا بیش از پیگیری روش های شناخته شده تمایل داری که خود تجربه کنی؟

31.آیا از مقید شدن نسبت به تعهدات اجتناب می کنی؟(آیا از زیر منت کسی رفتن پرهیز می کنی؟)

 32.ترجیح می دهی که خود را نسبت به سرو صداهای بیرون ایزوله کنی؟

33.آیا برای تو حیاتی است که هر چیز را با دست خود آزمایش کنی؟

34.آیا فکر می کنی که اغلب چیزها قابل تجزیه و تحلیل هستند؟

35.آیا تو معمولا اولین کسی هستی که نسبت به یک واقعه تصادفی مثل زنگ زدن تلفن یا یک سوال دور از انتظار واکنش نشان می دهی؟

36.آیا از قرار دادن اشیا به صورت منظم احساس خوشحالی می کنی؟

37.با برنامه های تلویزیونی احساس یگانگی داری؟(راحت ارتباط برقرار می کنی؟)

38.آیا به راحتی اصول تئوریکی جدید را درک می کنی؟

39.آیا پروسه تحقیق برای رسیدن به جواب برای تو مهمتر از خود جواب است؟

40.آیامعمولا در گوشه های اتاق می نشینی تا در مرکز اتاق(جایی که به اتاق متمرکز باشد)؟

41.آیادر زمان حل یک مسئله اغلب از روش های شناخته شده می روی تا جستجو برای یافتن روشی دیگر؟

42.آیا نسبت به اصول خود ثابت قدم هستی؟

43.آیا ارتباط برقرار کردن در مکان های اجتماعی برایت راحت است؟

44.آیا دارای ثبات نفس هستی؟(دمدمی مزاج نیستی؟)

45.آیا از روی میل خود را درگیر مسائلی می کنی که همفکری تو را می طلبد؟

46.آیا به راحتی راه های مختلف توسعه نتایج را درک می کنی؟

47.آیا عطش ماجرا جویی در نهاد تو حبس شده است؟(خاتمه یافته است؟)

48.آیا جلسه با یک گروه کوچک را به تعامل با تعداد زیادی از افراد ترجیح می دهی؟

49.آیادر زمان توجه به یک وضعیت (مکان)وضعیت جاری توجه تو را بیشتر از سلسله وقایایی که ممکن است رخ دهد(در اطراف) به خود جلب می کند؟

50.آیا معتقدی که یافته های علمی همیشه بهترین هستند؟

51.آیا از داشتن یک دایره گسترده از آشنایان لذت می بری؟

52.آیا اغلب به موقع سر قرار حاضر می شوی؟

53.آیا به مردم با کمال میل کمک می کنی بدون آنکه در عوضش چیزی بخواهی؟

54.آیا اغلب وقت زیادی را بر روی اینکه چگونه می توان چیزها را اصلاح کرد می گذرانی؟

55.آیا تصمیمات تو بیشتر بر مبنای احساسات لحظه ای است تا برنامه ریزی دقیق؟

56.آیابیشتر ترجیح می دهی اوقات فراقت خود را تنها باشی تا اینکه  در یک جو خانوادگی آرام استراحت کنی؟

57.آیا از پیوستن (عمل کردن )به رسوم(روش های)متعارف احساس راحت تری داری؟

58.آیا معتقدی که انتقاد هدفمند همیشه در هر فعالیتی مفید است؟

59.آیا از اینکه در مرکز وقایایی قرار بگیری که دیگران مستقیما در آن دخیل بوده اند لذت می بری؟

60.آیا می دانی که چگونه می توانی همه دقایقت را هدفمند کنی؟

61.آیا توسط عواطف قوی به راحتی تحت تاثیر قرار می گیری؟

62.آیا همیشه در جستجوی فرصت ها هستی؟

63آیا .به نظر می رسد که فرصت ها(مهلت ها) به صورت نسبی،نه مطلق،برای تو اهمیت دارند؟

64.آیا پس از مدت زیادی در اجتماع بودن احساس می کنی نیاز داری به جایی بروی و تنها باشی؟

65.میز کار ،صندلی و ... تو معمولا مرتب و منظم هستند؟

66.آیاتمایل داری که بی تعصب(جهت گیری)باشی حتی اگر این روابط خوب تو با مردم را به خطر بیندازد؟

67.آیا علاقه داری که شغل  پر تحرکی داشته باشی؟

68.آیا بر روی هوس ها و وسوسه های خود کنترل خوبی داری؟

69.آیا به همفکری با مردم تمایل داری؟

70.آیا می توانی قواعد کلی که رخدادهای ویژه از آن نشات می گیرند را ببینی؟(درک کنی)

71.آیا تمایل داری که بیشتر بر بدیهه گویی ها تکیه کنی تا برنامه ریزی دقیق؟

72.از تنها قدم زدن احساس خوشحالی می کنی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 11:57 PM  توسط   | 

 

 

 


این نکته که انسان به عنوان یک موجود محدود و جزئی همیشه قادر به تشخیص مصالح و منافع خودش خصوصآ به صورت کامل نیست، از زمرهء آن بصیرت هایی ست که غالبآ سنت های دینی و معنوی روی آن تآکید کرده اند. آگاهی انسان محدود است و به همین خاطر من گاهی دقیقآ در برابر آن چیزی موضع گیری می کنم که در حقیقت خیر من در آن است و گاهی به سمت آن چیزی می روم که به من صدمه می زند! البته لازم نیست که من یک انسان دینی یا معنوی باشم تا چنین واقعیتی را بپذیرم. خیلی از ما در زندگی شخصی خودمان این را تجربه کرده ایم. به همین خاطر متون دینی و معنوی تنها گوشزد کنندگان این واقعیت نیستند، اما چون تکیهء زیادی به این واقعیت زندگی انسان کرده اند، و جوانب و تبعات تفطن به این واقعیت را مدنظر داشته اند، یکی از مهم ترین مراجع بیان آن هستند...........

 

 

 




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 11:50 PM  توسط   | 


 
نفهميديم روانكاوي معناست يا حقيقت؟
004215.jpg
درچهار حوزه علم عشق، سياست و هنر حقيقت مي شود وظيفه فلسفه توليد حقيقت نيست، بلكه به عنوان نظريه اي در مورد رژيم حقيقت هم زيستي اين حقايق متفاوت را در هر دوره اي بررسي مي كند
گاهي وقت ها برگزاري يك همايش پراهميت به ويژه آن جايي كه طيف علاقه مندان گوناگوني را گرد خود مي آورد، مي تواند تحت شعاع نحوه و مديريت برگزاري آن قرار گيرد.
چنين نمونه اي را مي توان در همايشي كه ارديبهشت ماه امسال به مناسبت يكصد و پنجاهمين سالگرد تولد فرويد در انجمن فرهنگي اتريش برپا شد، سراغ گرفت. جلسه طبق معمول چنين مراسمي با صحبت هاي سخنرانان دعوت شده يعني دكتر محمد صنعتي، مراد فرهادپور، دكتر مبشري، دكتر مهديه معين، دكتر حسين پاينده برگزار شد، اما تاكيد و مراقبت غير عادي مجريان برپايي همايش بر ضبط نشدن سخنراني ها و به تبع آن عدم مشاركت فعال خبرنگاران و گزارشگران مطبوعات در آن، همايش را به چيزي بي حاصل و تنها در پشت درهاي بسته سفارت تبديل كرد. حتي تلاش خبرنگاران مختلف براي گرفتن صحبت هاي ضبط شده از طريق سفارت بي نتيجه بود.
جا دارد در اينجا از مسئولان محترم برگزاري اين همايش پرسيده شود كه چرا از ضبط سخنراني ها توسط خبرنگاران ممانعت به عمل آوردند؟ آيا هنوز هم پس از گذشت حدود يكصد سال از پايه گذاري روانكاوي، از فرويد حتي در ميهنش نيز تابوزدايي نشده است؟ دركشورهاي ديگر از جمله فرانسه، انگليس، آمريكا و آلمان و ايتاليا كه سنت قوي روانكاوي دارند، مي توان برپايي آزادانه همايش هايي از اين دست را هرساله ملاحظه كرد. افزون بر آن در اين كشورها به ويژه در فرانسه و آمريكا روانكاوي وسيعا وارد حيطه هاي ديگر، از فرهنگ عامه، فلسفه و فيلم گرفته تا علوم تجربي شده است.
با اين حال، خبرنگاران پوستي كلفت تر از اين دارند. لذا متن حاضر تنها بخش پاياني اين همايش را كه ميزگرد پرسش و پاسخ بين حاضران و سخنرانان بود، دربرمي گيرد و هرجا كه لازم دانسته شده و البته با ياري حافظه و يادداشت هاي شتابزده از صحبت ها، به محتواي برخي از سخنراني ها به طور اجمال اشاره شده است.

علي اميدي
در ادامه جلسه وپس از ايراد سخنراني ها نوبت به پرسش و پاسخ مستمعين رسيد. اولين پرسش از آقاي دكتر حسين پاينده بود. پرسشگر سوال خود را مبتني بر گفته هاي خود آقاي پاينده مطرح كرد. آقاي دكتر پاينده سخنراني خود را به سير تحول نقد روانكاوي ادبي اختصاص داده بود و آن را به سه مرحله تقسيم كرد كه به گفته وي در مرحله اول منتقدين در بررسي يك اثر به روانكاوي خود نويسنده مي پرداختند (كه خود فرويد با نقد روانكاوي شكسپير و داستايوفسكي آغازگر اين شيوه نقد ادبي بود و برخي از شاگردان وي مانند مري بناپارت هم راه وي را در اين زمينه ادامه دادند) اما در مرحله دوم نقد روانكاوي ادبي باتوجه نقادانه از شخصيت مولف به شخصيت هاي اثر معطوف شد و نقادان در اين مرحله به جاي روانكاوي نويسنده اثر به روانكاوي شخصيت هاي يك اثر توجه نمودند (مانند كاري كه ارنست جونز شاگرد ديگر فرويد بر روي شخصيت هملت صورت داد) اما در مرحله سوم كه به قول پاينده امروزه كاربرد بسيار بيشتري را در ميان منتقدين ادبي دارد توجه آنها، ديگر صرفا بر روي نويسنده يك اثر و شخصيت هاي يك متن ادبي معطوف نمي شود، بلكه در اين مرحله با تركيبي از متن ادبي و واكنش خواننده نسبت به آن طرف هستيم، يعني هم متن مهم است و هم خواننده و تعامل اين دو، تعيين كننده معناست و خواننده هم در اين مرحله با خواندن متن ادبي خود را هم مورد خودكاوي و روانكاوي قرار مي دهد و در تفسيري كه از متن مي نمايد نفس خود را هم در تفسير مورد بازآفريني قرار مي دهد (كه نورمن هالند كه اصطلاح نقد تبادلي را براي شيوه نقد ادبي خود برگزيد از سرشناس ترين بانيان اين شيوه نقد ادبي است). اما سوال پرسش كننده و درواقع انتقادش به آقاي پاينده اين بود كه آيا اين گفته شما و تقسيم بندي تان اين معنا را مي دهد كه فرضا نقد روانكاوي مرحله اول (كه مبتني بر روانكاوي خود نويسنده بود) به طور كلي ارزش و اعتبارش را از دست داده است و ديگر نمي توان از آن در شيوه هاي نقد ادبي استفاده كرد؟ پرسشگر در ادامه توضيح داد كه ما در علوم تجربي هم كه در زمره عيني ترين علوم است با ابطال و بي اعتباري مطلق نظريات مواجه نيستيم مثلا با اين كه سال ها از دوره امثال بقراط و جالينوس گذشته است، هنوز با قاطعيت نمي توانيم بسياري از تئوري هاي آن ها (از جمله مزاج هاي چهارگانه) را زير سؤال ببريم و مي بينيم كه در برخي زمينه ها هنوز كاربرد دارند. آن وقت چه برسد به تئوري هاي علوم انساني (از قبيل ادبيات، فلسفه، جامعه شناسي و...) كه اصولا اموري ذهني هستند و واقعيت بيروني ندارند. پس چگونه است كه در اين سال ها منتقدين و روشنفكران ما آن قدر راحت آن تئوري هايي را كه مي پسندند و مد زمانه خود مي شوند، به عنوان تئوري هاي درست و دقيق به شمار مي آورند و آن تئوري هايي را كه نمي پسندند به راحتي كنار مي گذارند و آن ها را ابطال شده محسوب مي كنند؟ مانند برخوردي كه اكثر منتقدين نسبت به پست مدرنيزم داشتند و چون مدتي مد زمانه ما شده بود، همه سعي مي كردند كه به شيوه آن بنويسند و نقد كنند.
004281.jpg
محمد صنعتي
دكتر پاينده در پاسخ اين پرسش، اين گونه پاسخ داد كه منظور من اصولا اين نبود كه يكسري عقايد و نظريات جديد مي آيند و نظريات قديمي تر را به طور كلي ابطال و بي اعتبار مي سازند، بلكه صحبت من اين بود كه نقد روانكاوانه از ابتداي پيدايش به همان صورت اولش (كه مبتني بر نقد نويسنده اثر بود) محدود نمانده است، بلكه شكل هاي ديگري هم پيدا كرد كه بسياري از آن ها توسط شاگردان مستقيم خود فرويد صورت گرفت. مثلا اگر در ابتداي كار مري بناپارت با بررسي اشعار و داستان هاي كوتاه ادگار آلن پو او را روانكاوي كرد و به اين نتيجه رسيد كه وي مبتلا به نكروفيليا (مرده دوستي) بوه است، ارنست جونز (شاگرد ديگر فرويد) توجه خويش را به شخصيت هملت به عنوان يكي از شخصيت هاي مهم آثار شكسپير معطوف كرد و خيلي ها هم به تبع او، به نقد روانشناسي شخصيت هاي آثار نويسندگان به جاي روانكاوي خود نويسنده پرداختند. اما در ادامه ملاحظه كرديم كه نورمن هالند توجه خود را به ذهنيت خود خواننده هم معطوف كرد، مثلا با توجه به اين نكته كه چرا برخي خوانندگان يك اثر ناخودآگاه بسياري از اتفاقات و وقايع و حوادث و حتي برخي شخصيت هاي فرعي يك داستان را به فراموشي مي سپارند و آن ها را از ذهنيت خود حذف مي كنند؟  هالند به اين مسئله اين گونه پاسخ داد كه اين حذف مطالب در هنگامي كه برخي از ما داريم به تحليل يك داستان مي پردازيم ممكن است يك مكانيسم دفاعي باشد، چراكه امكان داردكه آن بخش از داستان (كه ما آن را ناخودآگاه از ذهنمان پاك مي كنيم) يادآور خاطره اي براي ما باشد كه به طور ناخودآگاه براي خواننده داستان با اضطراب توام است و البته ممكن است كه در خيلي از مواقع هم خواننده يك اثر حتي به متن اصلي چيزي را اضافه كند كه همه اين ها نياز به تحليل هاي عميق و جدي دارد. اينكه چرا در برخي مواقع اين گونه صورت مي گيرد، مستلزم اين است كه ما براي اين كار نظامي تدوين كنيم براي نقد روانكاوانه متن ادبي به منظور كشف جنبه هايي از ناخودآگاه خود خواننده.
ذكر اين نكته هم مفيد است كه خود هالند كتابي دارد موسوم به 5 خواننده به هنگام قرائت كه ناشي از تجربه شخصي او در دانشگاهي كه تدريس مي كرد، است. در آن آزمايش هالند به يك داستان كوتاه موسوم به گل سرخي براي اميلي را به 5 تن از دانشجويانش داد و از آن ها درخواست كرد كه نظريات نقادانه خودشان را به طور جداگانه پيرامون شخصيت اميلي در اين داستان به رشته تحرير درآورند و چون هالند خودش تا حدودي روانكاوي را مطالعه كرده بود از طريق يكسري از تست ها و آزمون هاي رواني نظير تداعي آزاد، رورشاخ و.... ارزيابي مستقلي هم از شخصيت تك تك اين دانشجويان به عمل آورد و عجيب اين جا بود كه شخصيت آن خوانندگان كاملا با نوع تفسيري كه از متن مي كردند، هم خواني داشت و در آن جايي كه در ميان تفسيرهاي آن خوانندگان اختلاف نظر وجود داشت درواقع ناشي از تفاوت شخصيت هاي آن 5 تن بود و البته نظر خود من هم اين است كه اين تحولات به هيچ وجه مانع از ادامه شكل هاي ديگر نقد ادبي روانكاوانه نمي شود. هرچند كه امروزه يك قيد احتياطي هم در برابر روانكاوي نويسنده مي گذارند و البته فكر مي كنم كه اين قيد احتياط را امثال آقاي دكتر صنعتي ندارند، چون خود ايشان يك روانكاو هستند، اما براي امثال ما كه روانكاو باليني نيستيم، اين احتياط به جد لازم است و اصولا ما چگونه مي توانيم نويسنده اي را روانكاوي كنيم در حالي كه در گفت وگوي مستقيم با ما نيست؟ كه در اصطلاح روانكاوي به اين شيوه درماني talking cure (درمان از راه گفت وگو) مي گويند و چگونه مي شود با نويسنده اي كه مرده است و در دسترس ما نيست در مورد روياهايش به گفت وگو نشست و فرضا با روش تداعي آزاد به ارزيابي شخصيتش پرداخت، پس اين كار براي امثال من كه روانكاوي رشته مان نيست، مي تواند كاري خطرناك باشد.
004098.jpg
حسين پاينده
پرسش ديگر اين بار از دكتر صنعتي بود كه پرسشگري سؤال خود را اين گونه مطرح كرد كه آيا روانكاوي به طور عام و روانكاوي فرويد به طور خاص جايي را براي تفسير و تحليل اميال و خواست هاي پنهان ما براي شناخت امور مختلف اختصاص داده است يا نه؟ يعني ذكر اين نكته كه در پس پرده هر شناخت و دركي كه بشر براي دريافت امور مختلف صورت مي دهد يك ميل و انگيزه پنهان وجود دارد كه مقدم بر خود آن شناخت و معرفت است؟
دكتر صنعتي اين گونه پاسخ دادكه اصلا تمام بخش هاي روانكاوي به دنبال همين امور است و فرويد به دنبال اين بود كه اين انگيزه هاي ناخودآگاه را تا آن جايي كه ممكن است شناسايي كند و پرسش كننده سؤال خود را بدين گونه ادامه داد كه آيا صرفا اين انگيزه ها و تمايلات دروني يك مولف يا فيلسوف و متفكر است كه باعث مي شود كه سراغ يك موضوع يا زمينه هاي خاصي از حقيقت برود يا عوامل ديگر هم دخيل هستند؟ كه صنعتي هم اين گونه ادامه داد: به طور حتم، انگيزه هاي ناخودآگاه هر نويسنده اي در هدايت رفتارهاي او به ويژه در امر تحقيق و نوشتن و... بسيار دخيل هستند. مثلا فرويد و افراد پيرو او بحث هاي مفصلي پيرامون اين نكته دارند كه چرا يك فردي فرضا به دنبال پزشكي مي رود و دو فرد ديگري دنبال آشپزي و... اما اين كه آن انگيزه هايي كه در افراد مختلف پيدا مي شود تمامي واقعيت را تشكيل مي دهند هيچ كس نمي تواند به طور قاطع روي آن تاكيد كند و چيزي هم كه در مورد روانكاوي مولف در اين جا مي تواند مطرح شود اين است كه فرضا فردي مانند داستايوفسكي روي چه علتي مي آيد و برادران كارامازوف را مي نويسد و درواقع چه انگيزه هاي پنهاني او را در نوشتن اين اثر هدايت مي كند و درواقع بخشي از روانكاوي به اين امور توجه داشته است اما همان گونه كه دكتر پاينده فرمودند از آن جايي كه يك نويسنده و يا يك فيلسوف جلوي ما ننشسته تا مورد روانكاوي ما قرار بگيرد، ما هم حق نداريم كه با اطمينان آنچه را كه درمي يابيم بر رويش تاكيد بكنيم بلكه فقط به عنوان يك احتمال مي توانيم آن را مطرح كنيم. اين است كه در يك تحليل روانكاوانه ما هميشه از واژه هايي نظير احتمالا ، شايد، ممكن است و... استفاده مي كنيم.
بنابراين آن گونه نقدهايي كه صرفا محدود به روانكاوي خود نويسنده يا مولف يا فيلسوف مي شود (همان گونه كه جناب دكتر پايبنده فرمودند) امروزه ديگر كمتر مورد توجه قرار مي گيرد، البته به اين معني نيست كه اين گونه نقد، به طور كامل از بين رفته باشد، بلكه هنوز هم اگر ما به منابع موثق و معتبري دسترسي داشته باشيم تا حد زيادي مي توانيم به روانكاوي خود نويسنده هم دست بزنيم، مثلا من در تحليلي كه بر آثار تاركوفسكي نموده بودم در بسياري از صحنه هاي فيلم هايش از طريق قرايني كه به طور مكرر تكرار مي شد، مي توانستم حدسياتي در مورد روانكاوي او بزنم ولي مسلم است كه اين ها كافي نبود، اما در عين حال با استناد به بسياري از نامه ها، يادداشت هاي روزانه و گفته هايي كه ديگران پيرامون او نوشته بودند، مي شد در مجموع حدس هايم را به واقعيت نزديك تر نمايم.
مثلا در مورد داستايوفسكي هم هنگامي كه فرويد مي خواست بر روي شخصيت او تحليلي ارائه دهد، با استناد به نامه اي كه وي براي برادرش نوشته بود قضيه وحشت از مرگ او را برجسته كرد يا هنگامي كه فرويد مي خواست شخصيت داوينچي را مورد ارزيابي قرار دهد، به دفتر يادداشت هاي روزانه او توجه نمود و تنها به سمبل هايي كه در آثار او وجود داشت، توجه نكرد.
پرسشگر بعدي سؤال خود را از آقاي مراد فرهادپور اين گونه مطرح كرد: اين كه مي گويند ناخودآگاه مخزن و انبار اميال، عواطف و خواست هاي سركوب شده ماست واقعا تا چه حد مي تواند درست باشد، يعني چقدر امر قراردادي و ذهني است و چقدر به نظر شما امري عيني و واقعي است؟ فرهادپور هم در پاسخ اين گونه گفت كه از نظر من ناخودآگاه در مقام يك حقيقت داراي يك substance يا جوهر يا غاري نيست كه چيزي در درون آن پنهان شده باشد و همين امر است كه ناخودآگاه را از كل ماجراي عرفان، درون گرايي، معنويت و امثال اين ها به جد جدا مي سازد و به نظر من اگر ما ناخودآگاه را به صورت انباري فرض كنيم كه مخزن يكسري چيزها و امور است باز دو مرتبه در همان بازي هايي مي افتيم كه فلسفه به مدت 400 سال (از قرن 16 به بعد) با آن روبه رو بود، يعني مسئله بازنمايي يا به عبارتي تمام آن ماجراهايي كه براساس اين استعاره ساخته شده است كه ذهن ما همانند يك لوح يا آيينه است كه ابژه در آن منعكس مي شود و ما در مفهوم ناخودآگاه البته اين قضيه را هم اضافه مي كنيم كه اين آيينه تازه داراي پشتي هم است كه اين پشت هم به گونه اي در انعكاس ابژه موثر است. بنابراين در طرح اين قضيه هم ما در نهايت از فلسفه مرسوم سوژه و ابژه دور نمي شويم و اتفاقا اصل قضيه در اينجاست كه برخلاف مفهوم يونگي ناخودآگاه جمعي ، ناخودآگاه يك شكاف يا يك ترك است. حالا چرا؟ چون وقتي گفته مي شود كه ناخودآگاه بر اثر سركوب اميال و خواسته هاي ما به وجود مي آيد، مي توان پرسيد كه اصلا چرا ما بايد بسياري از اميال و خواسته هايمان را سركوب كنيم و خود را از بسياري لذت ها محروم نماييم؟ و اين جاست كه فرويد هم خيلي با خود كلنجار مي رود تا جوابي به اين پرسش بدهد كه پس از طرح چند پاسخ ناكام نهايتا به اين نتيجه مي رسد كه يك رانه ديگر كه همان غريزه مرگ (تاناتوس) است در درون بشر وجود دارد كه آن باعث سركوبي غرايز ما مي شود، ولي ته قضيه درواقع اين است كه اصولا اين قضيه سركوب نبايد به عنوان عمليات فرو كردن چيزي در سوراخي و پوشاندن آن تعبير گردد بلكه بايد به دنبال امري در خود مفهوم سوبژكتيويته بگرديم (همان گونه كه لكان مي گويد) و درواقع براي اين كه چيزي به نام انسان و حتي از آن گسترده تر چيزي به نام واقعيت داشته باشيم بايد شكاف ها و سوراخ هايي هم در درون آن واقعيت يا سوژه دارا باشيم يا به عبارتي ديگر، واقعيت هيچ گاه با خودش يكي نيست كما اين كه انسان هم هيچ  وقت با خودش يكي نمي باشد و به همين دليل هم هست كه من بشر هيچ گاه نمي توانم بفهمم كه چه كسي هستم مگر از منظر چيزي بيرون از من (كه هيچ گاه من نيست) و درواقع همين قادر نبودن بشر به پاسخ دادن به چنين سؤالي و اين كه همواره يك شكاف يا سوراخي در درون آگاهي من وجود دارد، موجب مي شود كه آگاهي من ساخته شود.
درواقع همه اين ها بيانگر اين است كه من آگاهم و انسانم، چراكه يك چيزي بيشتر از غريزه دارم و آن چيزي كه بيشتر و بالاتر از غريزه است اتفاقا عقلي يا روحي كه آن غريزه را سركوب كند، نيست، بلكه آن چيز ديگر به نظر من يك اغتشاش و ناهماهنگي در خود آن غرايز است و اگر بخواهيم از منظر كانت صحبت كنيم بايد بگوييم كه آن چيزي كه ما را انسان مي سازد اين نيست كه ما يك چيزي بيشتر از حيوان داريم، بلكه درست برعكس، به اين دليل است كه ما چيزي كمتر از حيوان دارا هستيم درواقع بشر مانند حيواني است كه گويي يك تكه از بدن او را كنده اند و سوراخي را در وجودش كار گذاشته اند و به گونه اي يك نوع به هم زدگي و اغتشاش در او به چشم مي خورد كه اين به هم زدن را فرويد به رانه مرگ تعبير مي كند.
004095.jpg
مراد فرهادپور
به تعبير نيچه انسان حيواني مريض است. درواقع حيوان مريضي است كه چيزي از آن كنده شده كه آن چيزي كه كنده شده (يا همان سوراخ درون بدنش) را مي توان به همان ناخودآگاه تعبير كرد.
در ادامه بحث دكتر صنعتي اجازه خواست تا نكاتي پيرامون سخنان فرهادپور بيان كند. وي ابراز كرد كه بايد توجه داشته باشيم كه ميان نظريات فرويد و تفسيرهاي لكاني از روانكاوي تفاوت زيادي وجود دارد و آنچه را كه هم آقاي فرهادپور ابراز داشتند بيشتر مبتني بود بر تعبيرات لكاني از فرويد كه براساس يك نوع فقدان و شك و ترديد بوديستي استوار است. در صورتي كه نظريات فرويدي فاقد اين نوع عناصر است. به هر حال در مورد مفاهيم فرويدي و مدرنيستي از مناظر مختلفي مي توان سخن گفت و البته به اين راحتي هم نمي توان ابراز نمود كه سخنان امثال فرويد اشتباه محض است، چون هركدام جنبه هاي گوناگون يك واقعيت را نشان مي دهند، اما قطعا مولفين و نظريه پردازان بر روي سخنان خود تعصب شديدي مي ورزند كه اين البته جزو خصوصيات علم و دانش براي به كرسي نشاندن يك حرف و سخن مشخص است كه در عين حال ديگر حرف ها و نظريات را مردود اعلام كند، اما براي ما كه مصرف كنندگان اين نظريات هستيم مي توانيم بگوييم كه همه اين تحليل ها، يك امكان است. يعني همان قدر كه Void به عنوان يك عامل، يك امكان محسوب مي شود، وجود و حضور هم امكان ديگري است و ما بيشتر مي توانيم وجود و حضور را ببينيم تا خلاء را و مشكل اساسي در اين جا اين است كه ما به دنبال اين مفاهيم به عنوان يك حقيقت مطلق برويم و روانكاوي هم از همان ابتدا با اين حقيقت مطلق به مبارزه برخاست. مااز واقعيت موجود، تعبير و تفسيرهاي متفاوتي داريم و بايد هم داشته باشيم. بنابراين آقاي فرهادپور هم مي توانند نظريه خود را به عنوان يك تلقي از واقعيت ابراز كنند نه به عنوان خود واقعيت يا حقيقت.
پرسش بعدي باز هم از مراد فرهادپور درباره سخنراني وي در اين انجمن تحت عنوان روانكاوي حقيقت است يا معنا بود كه البته جاي بحث بسيار داشت. لب لباب سخن فرهادپور در سخنراني اش اين بود كه روانكاوي دربردارنده يك حقيقت است نه يك معنا و در اين دنيايي كه اصولا بي معناست، روانكاواني كه مي كوشند معنايي را براي زندگي به زور بسازند، از اساس كارشان به بيراهه ختم مي شود و اين ها اساسا به دنبال يك فريبكاري هستند و مي خواهند نقابي بر اين دنياي بي معنا بيفكنند. اما يكي از پرسشگران در سوالش كه جنبه توضيحي و انتقادي هم داشت، اين گونه ابراز داشت كه تقريباً اكثر روانشناسان معروف دنيا كه وابسته به مكاتب گوناگون بودند، برخلاف گفته هاي شما به دنبال يافتن معنا براي زندگي انسان ها بوده اند، مثلا انسان گراياني چون مزلو و راجرز كه بيشتر بر خود شكوفايي بشر تاكيد دارند معتقدند كه اساسا در خود واژه خودشكوفايي معنا مستتر است يا افرادي چون ويكتور فرانكل (باني مكتب لوگوتراپي) اصلا معتقدند كه خدا معنا را آفريده و انسان ها هم جست وجو كننده معنا هستند و باني مكتب روانكاوي يعني زيگموند فرويد هم به گونه اي به دنبال معنا بود منتها دقيقا پروژه اش اين بود كه علت نابهنجاري چه معنايي براي بيمار مي تواند داشته باشد مثلا يك انسان وسواسي كه روزي چندين بار دستانش را مي شويد يا كسي كه مبتلا به هيستري است و فلج مي شود، آن شستن دست ها و فلج شدن اعضا چه معنايي براي او (به عنوان يك فرد نابهنجار) مي تواند داشته باشد و تا آن جايي كه من اطلاع دارم فرويد با مطالعه اين افراد نابهنجار و با تكنيك بيرون ريزي عقده هاي انباشته شده از سطح ناآگاه به خودآگاه موفق مي شد كه افراد بيمار را پس از مدتي بهبودي بخشد و از آن بي معنايي خارج نمايد.
فرهادپور اين گونه پاسخ داد: من باز تاكيد مي كنم كه اين گونه مسائل براي من معنا محسوب نمي شوند، كمااين كه مسئله چرخيدن زمين به دور خورشيد هم حاصل معنايي نمي تواند باشد و اتفاقا براي موجودي به نام انسان اولين كار براي اين كه اساسا بفهمد زمين به دور خورشيد مي گردد اين است كه اصلا خودش را از اين موضوع جدا سازد و بگويد كه اين قضيه اصلا ربطي به زندگي من ندارد، چراكه كاملا بيرون از مسائل واقعي زندگي من قرار گرفته است.
در پي گسستن از اين معناست كه بشر مي تواند امري مانند حقيقت جويي را در راستايي آغاز كند و به نظر من روانشناسي هم تفسير يك تكرار نيست و به طور دقيق تر حتي تكنيكي براي درمان يك فرد هم نيست، بلكه وسيله اي است براي تطبيق دادن يك فرد با شرايط چراكه رخدادها را كه نمي توان تغيير داد و سرنوشت و تقدير را هم كه سر جاي خود قرار دارد، لذا در نهايت هم روانكاوان به ما توصيه مي كنند كه بايد اين گندي كه در زندگي ما وجود دارد به گونه اي چه در زندگي فردي چه در زندگي جمعي با آن كنار بياييم كه زياد در كارمان اختلالي هم ايجاد نكند و در نهايت هم به ما مي گويند كه بفهميم كه چرا فرضا در عشق شكست خورده ايد يا در كارت وامانده اي و... و بعدش هم ختم مي شود به شيوه هاي مبتذلي كه نمونه اش را در كتب روانشناسي جديد ملاحظه مي كنيم كه چگونه بر سر كار لبخند بزنيم، يا چگونه شوهر خود را شاد نماييم و... كه همگي در جهت توجيه و سازگاري با شرايط پوسيده و گند اجتماع و محيط است نه مكانيسمي براي تغيير آن. پس اصل قضيه اين است كه روانشناسي اصلا تفسير يك تكرار نيست، بلكه تكرار يك تفسير است، يعني اين كه به نظر من اصل اساسي در روانكاوي باز شدن به سوي يك امر نو است، به وسيله كنار آمدن باواقعيت از طريق دستكاري بر ذهنيت فرد مريض.
در ادامه اين بحث باز پرسشگري متعرض سخنان فرهادپور شد كه شما در سخنراني تان تلاش وافري كرديد در جهت اثبات اين نكته كه روانكاوي حقيقت است نه معنا و يكسري توضيحاتي را هم پيرامون ايده خود داديد، ولي من درست متوجه نشدم كه آيا صرف بيان اين كه فرويد شخصي شجاع بود كه شجاعت كندن از زندگي و بيان حقيقت را داشته مي تواند دليل موجهي براي قلمداد كردن روانكاوي در حيطه حقيقت باشد و پرسشگر ادامه داد: صحبت هاي شما در جاهايي هم دچار تضاد بود كه من درست متوجه نشدم اگر ممكن است يك بار ديگر و به طور خلاصه سخنان خود را تبيين كنيد. فرهادپور اين گونه ادامه داد: كه من ابتدا بيان كردم كه روانكاوي تكنيك معنا نيست، بلكه رويه اي است كه براساس منطق دروني خويش يك حقيقتي را دنبال مي كند و حالا اگر بخواهيم مطابق نظريه آلن بديو به قضيه نگاه كنيم بايد بگوييم كه در عرصه اي كه نامش را عشق يا روان مي گذاريم امري وجود دارد به نام تفاوت جنسي كه اين تفاوت و تجربه اين تفاوت خود يك رخداد محسوب مي شود و حقيقت از دل يكسري از رخدادها (كلنجار رفتن با آن ها) و به شكل منطقي اش نتايجي را از دل آن رخدادها استنتاج كردن پديد مي آيد. پس نظريه من برگرفته از طرحي است كه فيلسوف فرانسوي آلن بديو ابراز مي كند و در آنجاست كه شما بايد تئوري حقيقت، رخداد و التقاط فلسفه با آن را بررسي كنيد كه شكل ساده شده آن اين است كه ما چهار حوزه علم، عشق، سياست و هنر داريم كه در آن ها توليد حقيقت صورت مي گيرد و فلسفه هم وظيفه اش توليد حقيقت نيست، بلكه به عنوان يك نظريه اي در مورد رژيم حقيقت، هم زيستي اين حقايق متفاوت را در هر دوره اي بررسي مي كند. البته درست است كه عده اي با اين تعريف بديو به مخالفت برخاسته اند، ولي خود من صرف نظر از نظريه بديو بر سر اين نكته كه حقيقت با معنا يكي نيست، ايستاده ام.
در حاشيه
نكته اي كه در مجموع نسبت به سخنان آقاي فرهادپور و بسياري از كساني كه در زمينه فلسفه در ايران فعاليت مي كنند، مي توان گفت اين است كه اكثر آن ها با ديدي محدود و يكسويه نگرانه نسبت به قضايا برخورد مي كنند و دچار گونه اي فلسفه زدگي در كارهايشان هستند (كما اين كه در سال هاي قبل از انقلاب بيشتر روشنفكران ما نگاهي سياست زده به قضايا داشتند) و از منظري ايدئولوژيك و مطلق گرايانه به امور مختلف مي نگرند (فلسفه را هم تبديل به دين يا ايدئولوژي كرده اند) مثلا نسبت به رشته اي مانند روانكاوي يا با بي تفاوتي كامل به آن مي نگرند و آن را امري حاشيه اي و فرعي به حساب مي آورند و يا اين كه مانند آقاي فرهادپور تنها با ديدي متافيزيكي و انتزاعي نسبت به اين رشته برخورد مي كنند. در صورتي كه بايد توجه داشت كه ممكن است برخي از مفاهيمي كه در حوزه روانكاوي كاربرد دارند (مانند ناخودآگاه فردي و جمعي، خودآگاهي، عقده اديپ آركي تايپ ها و...) را بتوان در فلسفه هم به كار برد و از منظر فلسفي هم به اين مفاهيم نگريست منتها بايد توجه كرد كه اصولا روانكاوي و فلسفه دو حوزه و دو دانش جدا از هم هستند كه از لحاظ متدولوژي (روش شناختي) و هدف مندي با هم متفاوتند و به خصوص به اين نكته بايد توجه كرد كه وظيفه اصلي روانكاوي در درجه نخست طرح يكسري مفاهيم و گفت وگو پيرامون ماهيت و حقيقت يكسري از امور (مانند سطوح مختلف آگاهي و...) نيست، بلكه در درجه اول روانكاوي روشي است كه با ارائه يكسري تكنيك هاي مختلف (نظير تداعي آزاد، گفت وگوي دوطرفه و سنت هاي مختلف روانشناسي و...) سعي در رفع يا كم كردن از ناهنجاري ها، روان پريشي ها و بيماري هاي رواني و شخصيتي در افراد بشري دارد. پس اگر كسي مي خواهد كه به طور جدي روانكاوي را نقد كند بايد در درجه اول نسبت به تكنيك هاي به كار رفته در روانكاوي انتقاداتي را ايراد كند كه آن هم مستلزم اين است كه فرد نقاد تا اندازه اي نسبت به اين روش ها و تكنيك هاي درماني مختلف آشنا باشند و خود يا اطرافيان خويش را به طور عملي (لااقل براي يك مرتبه) مورد خودكاوي يا روانكاوي قرار داده باشد (كه بعيد مي دانم كه امثال آقاي فرهادپور چنين كاري را صورت داده باشد) وگرنه سخنان آن ها از حد يكسري شعارها و اعتراض هاي كلي و بي اثر فراتر نمي رود و در عين حال اين را هم بايد از آقاي فرهادپور پرسيد كه اين گفته شما كه روانكاوي و بسياري از مكاتب روانشناسي و تكنيك هاي ديگري چون يوگا و... چون در جهت معنابخشي به زندگي بي معناي ما عمل مي كنند و وسايلي جهت تطبيق دادن و سازگاري فرد با شرايط موجود هستند اموري فريبنده هستد چه معنايي مي تواند داشته باشد و نتيجه اين حرف چه مي تواند باشد؟ آيا غير از اين است كه اگر ما هيچ راهي براي خروج از اين بن بست (بي معنايي زندگي) ولو به طور موقت نتوانيم به رسميت بشناسيم نتيجه اش اين خواهد شد كه يا به موجودات انزواطلب و درخود فرو رفته تبديل شويم (و به طور كامل از اجتماع و دنياي واقعي كنده شويم) كه ممكن است نهايتش حتي به خودتخريبي و خودكشي بينجامد يا به موجودات پرخاشجوي خطرناك براي اجتماع مبدل خواهيم شد.
پس به نظر من اين نگرش آنارشسيتي- نهيليستي آقاي فرهادپور نتيجه اي غير از مواردي كه ذكر كرديم، نخواهد داشت و اين نگرش شايد وسيله اي دفاعي براي فرار از خويش باشد و ملاحظه مي كنيم كه بسياري از متفكرين ما كه اتفاقا از نظر ذهني هم داراي استعدادهاي ويژه اي هستند چون توانايي مقابله با خويشتن را ندارند، به جاي خودكاوي دست به انكار روانكاوي مي زنند و با ارائه يكسري انتقادهاي كلي و انتزاعي به جاي درگيري مستقيم با آن كل آن روش را زير سؤال مي برند تا در سايه آن انتقادها يك حريم به ظاهر امن را براي خويش مهيا سازند و از منظر ديگر مي توان از جناب فرهادپور پرسيد كه آيا تكنيك هاي روانكاوانه و حتي روانشناسي هاي جديد و عمل گرايانه و حتي روش هايي چون يوگا و... اگر بتوانند حتي لحظه اي انسان را از اين دنياي به زعم شما گنداب وكثيف بيرون ببرند، مفيدتر از خودكشي، انزواطلبي، پرخاشجويي و... نيست؟ و در عين حال اين پرسش هم مطرح است كه اگر اين دنيا آن قدر بي معنا و مسخره است كه جنابعالي اين قدر افكار شبه نهيليستي را در برابر آن رواج مي دهيد؟ پس چرا خود شما در بسياري از موارد به همين عقيده خويش پايبند نيستيد و به خصوص در مقالات اخيرتان مردم را به كنش فعال سياسي و سياست راديكال در عرصه عمومي فرا مي خوانيد؟ پس شما هم در مقام عمل به اين گفته خويش وفادار نيستيد و گزينشي عمل مي كنيد؟
درواقع شما در ادامه روشنفكران ناكام چپ گراي گذشته ايران هستيد كه پس از سرخوردگي از فعاليت هاي سياسي گذشته به متافيزيك رو آورده ايد و در قالب فعاليت هاي فلسفي به گونه اي به نگاه نيهيليستي آن هم از نوع آشفته و آنارشيستي روي آورده ايد و زبان ناواضح و عدم شفاف شما هم آن آشفتگي ذهنتان را به خوبي نشان مي دهد و متاسفانه مانند بسياري از روشنفكران وطني مي خواهيد كه به اين نگاه آشفته، آنارشيستيك و نهيليستيك ظاهري عميق بدهيد ولي هنگامي كه در همين سخنراني تان فرموديد كه ما ايرانيان چون با هم درددل مي كنيم و به اين وسيله خودمان را تخليه مي كنيم، احتياجي به مراجعه به روانكاوان نداريم و اين غربيان هستند كه چون روابط اجتماعي از هم گسيخته اي دارند لذا احساس تنهايي و جدايي از هم مي كنند بايد به روانكاو مراجعه كنند، متوجه شديم كه شما در بسياري از مواقع عوامانه ترين سخنان را در قالب واژه ها و جملات پيچيده و متكلف به زبان مي آوريد و زهي تاسف از اين كه يكي از محققين ارجمند و مترجمين خوب مملكت اين چنين سخن مي گويد. به هر حال اميدواريم كه از اين كلام نرنجيد، چراكه خود شما فرموده ايد كه نقدي درست است كه كوبنده و راديكال باشد نه نقد ملايم
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 7:42 PM  توسط   | 

 

 

علي طهماسبی

 

محمد يتيم بودن را تجربه كرده بود، هنوز تولد نيافته بود كه پدرش عبدالله مرده بود. در كودكي هم مادر خويش را از دست داده بود. در آن هنگام وقتي آمنه را به خاك سپرده بودند محمد شش ساله بوده. نوشته‌اند وقتي همگان از گور آمنه دور شده بودند تا به خانه‌هاي خود بروند، محمد خود را بر گور آمنه انداخته بوده و به تلخي گريسته بود. .............

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 11:57 PM  توسط   | 


 

دكتر آنتونی دانيلز / برگردان: علی‌محمد طباطبايی


    زيگموند فرويد كه ١٥٠ سال پيش به دنيا آمد، اكنون شهرتش به عنوان يك دانشمند و محقق مورد ترديد قرار گرفته و به خاطر رياكاری روشنفكرانه بدنام شده است. با اين وجود دكتر دانيلز بر اين نظر است كه علی رغم اشتباهات فرويد، وی يك نابغه بود كه تاثيرش بر خودآگاهی انسانی هنوز هم در روزگار ما به خوبی حس می‌شود.



شهرت زيگموند فرويد كه ١٥٠ سال از تولدش می‌گذرد هرگز تا اين اندازه پائين نيامده بود. تقريباً هيچ خطای روشنفكرانه يا خصلت منفی وجود ندارد كه به او نسبت داده نشده باشد. اكنون همانگونه كه زمانی گرامی داشت او مد روز بود، عيب گويی از او متداول شده است. شهرت او امروزه چيزی در حد يك شارلاتان است كه می‌توان به جای Freud او را Fraud (به انگليسی به معنای شياد يا كلاهبردار) ناميد (١).
نظريه‌های او به طور كامل بی‌اعتبار شده است و حاصل زندگی‌اش با تحقيقات قانع كننده‌ی تاريخی و بررسی‌هايی در باره‌ی زندگی او تا مرحله‌ی نابودی كامل تحليل رفته است. و با اين وجود تقريباً همه كس احساس می‌كند كه او علی رغم تمامی آنچه بر ضدش نوشتنه شده و با وجود كتاب‌های بسياری كه بی پايگی نظريات او را به اثبات رسانده است همچنان از تمامی منتقدينش چند سروگردن بالا تر است. زيرا اگر او چهره‌ای همانقدر كم اهميت و كوچك می‌بود كه اكنون اين گونه به حساب می‌آيد، ديگر چه لزومی داشت كه او برای مدت‌های مديد همچنان مورد انتقاد قرار گيرد؟
يقيناً اهميت تاريخی و ارزش روشنفكرانه هر دو يك چيز مشابه نيستند. اين امكان وجود دارد كه فردی با وجود آن كه ايده‌هايش كاملاً بی ارزش هستند اما خودش فردی شديداً صاحب نفوذ و تاثير گذار باشد يا برعكس فردی باهوش است اما بدون هرگونه بازتابی قابل توجه. در باره‌ی فرويد نمی‌توان به سهولت گفت كه دستاورهای او دقيقاً چه بوده است. اما به قول Auden انسانی كه در سراسر جهان افكار عمومی را تحت تاثير قرار می‌دهد نمی‌تواند انسانی معمولی و پيش پا افتاده باشد.
اتهاماتی كه بر عليه او مطرح شده است هم زياد است هم بسيار جدی. فرويد بر خلاف ادعای خودش اولين فردی نبود كه موفق به كشف ضمير ناخودآگاه شده باشد، بلكه در اين راه ادامه دهنده و پيرو انديشه‌های ديگران بود، و با اين حال با نادرستی تاثير انديشه‌های آنها را بر افكار خودش انكار كرده و هرگز سخنی از وجود چنين روابطی نمی‌گويد. به طور خلاصه می‌توان گفت كه فرويد به شدت دچار بيماری دروغ شيدايی بود (mythomanic) و در دوباره نويسی گذشته كمترين درنگی به خود راه نمی‌داد.
او در تئوری بافی‌های خود راستگويی و صداقت را رعايت نمی‌كرد. فرويد از اين موضوع آگاهی كامل داشت كه بيمارانش بر خلاف آنچه در ياداشت‌های روزانه‌ی پزشكی می‌نوشت از بيماری‌های روحی خود خلاصی نمی‌يابند (او با ژوزف بروير يعنی همكار به مراتب درستكار تر خود و كسی كه با هم مطالبی در زمينه‌ی روان كاوی منتشر می‌ساختند در همين مورد كاملاً اختلاف نظر داشت) و از اين رو ادعاهای او در باره‌ی موفقيت شيوه‌های معالجه‌اش به هيچ وجه صحيح نبودند. از اين رو تمامی نظريه پردازی‌های او در باره‌ی ساختار ذهن بر هيچ گونه شواهد علمی مبتنی نيستند. او شخصاً مدعی بود كه دانشمندی وابسته به حوزه‌ی علوم طبيعی است، اما در واقع شناخت و ارزش چندانی برای روش علمی قائل نبود و روش كار او شبيه بود به رهبر يك فرقه مذهبی يا يك دين جديد تا به يك محقق كه با بی طرفی به دنبال شناخت حقيقت می‌گردد.
هربار كه يكی از شاگردانش مانند يونگ يا آدلر در موردی با او به مخالفت بر می‌خاست، فرويد به جای رد اشكالات گرفته شده به دنبال نابودی آن فرد به توسط دادن حكم تكفير از « كليسای اصلی » روان كاوی می‌رفت، در واقع عكس العملی كه هيچ گونه تناسبی با اخلاق يك محقق واقعی نداشت بلكه شايسته‌ی يك روحانی بود. فرويد از پيروان و شاگردانش ستايش و توافق بی چون و چرا طلب می‌كرد و نه انتقاد صادقانه، آنچه در خيال او نتيجه‌ی يك عقده‌ی اديپ هنوز حل نشده بود ـ و شايد هم به چنين باوری صرفاً تظاهر می‌كرد.
نفوذ و تاثير انديشه‌های فرويد ـ اگرچه در برداشت‌های عوام پسندانه و سطحی ـ به لحاظ فرهنگی زيان آور و حتی فاجعه آميز بودند. برای مثال اين تصور كه اختلال رفتار در بزرگسالی ريشه‌هايش در لطمه‌های روحی دوران نوزادی و كودكی است، به باور فراگير به وجود گنجينه‌ی روان شناختی پنهانی و از ياد رفته منجر گرديد، كه همين كه كشف شود و در اصطلاحات روشن بيان گردد (و بيمار به آن آگاهی يابد) به طور خود كار و بی نياز از هر عمل ديگر آن اختلال رفتاری متوقف می‌شود، آنهم بدون هر گونه تلاش آگانه‌ی ديگر توسط بيمار برای كنترل و هدايت آن رفتار.
از طرف ديگر فرويد در تقويت اين گرايش فعلی كه اغلب انسان‌ها در داشتن نقاط ضعف و يا عادت‌های بد در درجه‌ی اول والدين خود را مقصر می‌دانند و سپس پزشكانی را كه در « معالجه‌ی » آنها از شر آن عادت‌های بد ناكام مانده اند، نقش مهمی داشته است. واقعيت اين است كه او را بايد به عنوان يكی از قدرتمندترين نابودكنندگان مفهوم مسئوليت فردی شناخت.
ديدگاه او در اين مورد كه ريشه‌ی سركوب تمايلات جنسی در كودكان كه باعث روان نژندی يا حتی روان پريشی می‌شود در رفتار و انديشه‌های فرهنگی جامعه در خصوص مسائل جنسی قرار دارد ناگزير به آنجا كشيده شد كه تصور شود هرگونه تلاش برای كنترل رفتار شخصی نه فقط ناسالم است كه حتی خطرناك نيز می‌باشد. فرويد همچنين مهمترين روشنفكری بود كه در ترويج بی بندوباری جنسی موجود در زمانه‌ی ما نقش اصلی را داشته است.
فرويد همچنين جايگاه استدلال عقلانی را در مسائل انسانی تضعيف كرد و اين سنت را پايه گذاری نمود كه يكی از دلايل اختلاف نظر ميان متفكرين نه به لحاظ بی توجهی به شواهد يا استفاده از منطق نادرست كه (به باور او) به علت انگيزه‌های روان نژندانه‌ای است كه خود شخص كمترين آگاهی از آنها ندارد. بنابراين ماركس و فرويد دو قديس حامی استدلال توسل به تعصبات و احساسات هستند (ad hominem) كه به طور چاره ناپذيری به كاهلی و عدم صداقت روشفنكرانه می‌انجامد.
ماركس بر اين عقيده بود كه كسانی كه با نظريه‌های او مخالف هستند در واقع به شدت تحت تاثير منافع اقتصادی به چنين ديدگاهی كشيده شده‌اند. و فرويد نيز معتقد بود كه مخالفين فكری‌اش چون شديداً گرفتار روان نژندی شده‌اند نمی‌توانند با نظرات او موافق باشند و گويا فقط همان نوع از روان كاوی كه توسط او تعيين و تجويز شده بود می‌توانست بيماری آنها را معالجه كند. فيلسوف مشهور علم سر كارل پوپر برای اين دو سيستم فكری عنوان « جزم انديشی غير قابل نفوذ (يا ضد ضربه) » (reinforced dogmatism) را انتخاب كرده است، زيرا هر تلاشی برای ابطال كردن آن نظريه‌ها اتفاقاً توسط پيروان آن‌ها به عنوان تاييداتی برای برحقيقت بودن اين نظريه‌ها تلقی می‌شود.
اما حتی اگر بسياری از اتهاماتی كه بر عليه فرويد مطرح می‌شود حقيقت داشته باشند، بارهم نمی‌توان الزاماً او را مسئول برداشت و استفاده‌ی ديگران از ايده‌هايش دانست. علاوه بر آن آشكارا مشخص بود كه فرويد دارای استعدادی استثنايی است. وی كه كار خود را با تحصيل در تشريح و فيزيولوژی اعصاب آغاز نمود و در هردوی اين رشته‌ها سهم قابل توجهی ادا كرد، برای مدتی يك متخصص و پزشك اعصاب شد و كتابی تخصصی در زمينه‌ی فلج مغزی نوشت. او همچنين در كشف اثرات بيحسی موضعی كوكائين بسيار نزديك شده بود (يعنی اولين نوع از بيحسی كه تا آن زمان يافت شده بود). هرچند كه بعداً مسير تحقيقاتش را تغيير داد و استفاده از كوكائين را به عنوان روش معالجه‌ی ترك اعتياد ترياك تجويز نمود و در نتيجه زندگی همكار معتادش دكتر فلايشل ماركسو را نابود ساخت. در هر حال روشن است كه او از همان ابتدای آغاز به كارش يك شخصيت استثنايی بود.
او همچنين دارای استعداد خارق العاده‌ی ادبی نيز بود. هيچ گونه ترديدی وجود ندارد كه او يك نويسنده‌ی بزرگ بود: خواندن نوشته‌های او همچون سفری اغواكننده است. همانگونه كه در مورد خواندن شرلوك هولمز صادق است (كه پروفسور مايكل شپرد فقيد از بيمارستان روانی Maudsley يك بار فرويد را با او مقايسه كرده بود) خواننده‌ی آثار فرويد نيز معمولاً به اشتباهات منطقی او و به خلاء شواهد لازم برای نتيجه گيری‌هايش پی نمی‌برد كه علت آن نيز بيشتر بايد آن شور و شوق محض در سبك نوشتاری فرويد باشد. جهش‌های خيال پردازانه‌ی او خواننده را مبهوت می‌كند. توانايی او در يافتن معنا و مفهوم در جزئيات پيش پا افتاده ـ برای مثال در لغزش‌های زبانی (وچه كسی از ميان ما مفهوم لغزش‌های زبانی فرويدی را مورد استفاده قرار نمی‌دهد؟) ـ باعث می‌شود احساس كنيم كه ما در حضور يك نابغه ايستاده ايم.
فرويد همچنين انسانی شديداً بافرهنگ بود. او يك زبان شناس بود و اطلاعات او از ادبيات به ويژه از شكسپير (كه هميشه آثارش را می‌خواند و به خاطر می‌سپرد) بسيار عظيم بود. انسان‌های بسيار باهوشی مانند نويسنده‌ی اتريشی اشتفان سوايگ به شدت تحت تاثير او قرار داشتند، و هنگامی كه فرويد در ١٩٣٨ و پس از الحاق اتريش به خاك آلمان به عنوان پناهنده به انگلستان آمد، بلافاصله Royal Society مراسم بزرگداشت استثنايی برای او گرفت.
نيازی به گفتن ندارد كه اعضای Royal Society را افراد نادان و ابله تشكيل نمی‌دادند. اگر اشتباهات فرويد همان گونه كه امروز برای منتقدينش روشن است در آن زمان نيز آشكار می‌بودند، چرا آنها زودتر از اين تشخيص داده نشدند؟ شايد چيزی شبيه به يك تبيين روان كاوانه برای توضيح آن نياز است. بنابراين ما به همان سهولتی كه می‌خواهيم نمی‌توانيم از شر شيوه‌ی تفكر فرويدی خلاص شويم.
ديدگاه فرويد به هيچ وجه ساده نگرانه نبود. در واقع ديدگاه او در باره‌ی زندگی انسان بيشتر تراژيك بود و نه خوشبينانه. او بر خلاف آنچه از نوشته‌ها و ايده‌هايش گاهی برداشت شده است، شخصاً هرگز طرفدار بی بندوباری جنسی نبود. در حقيقت او در رفتار خود در انزار عمومی بسيار تودار بود. او يقيناً چنين اعتقادی نداشت كه اگر يك مرد بتواند تمامی غرايزش را در عمل ابراز كند، يعنی هر گاه و هركجا كه غرايزش او را به آن اعمال‌ها مجبور كنند، آن مرد نيز در اثر انجام آنها يك زندگی پيوسته آزاد از سرخوردگی و اندوه را خواهد گذراند.
برعكس، فرويد به عنوان يك روشنفكر بورژوای وينی و فردی بسيار فرهيخته معتقد بود كه سرخوردگی بخشی از آن هزينه‌ای است كه انسان بايد برای تمدن خودش بپردازد: اما اين هزينه‌ای بود كه حقيقتاً ارزش داشت. فرويد بر اين باور بود كه فاصله‌ی ما انسان‌ها با وحشی گری بيشتر از يك لايه‌ی ظاهری نيست ـ و در پرتوی رويدادهای بعدی در قرن بيستم چه كسی می‌تواند ادعا كند كه او غيبگوی واقعی نبوده است؟
باوجودی كه نوشته‌های او در هر مفهوم باريك بينانه‌ای كه در نظر گيريم علمی نبودند، و با وجودی كه او آن يگانه كاوشگری كه خودش مدعی بود نبود، و علی الظاهر نقشه‌ی يك سرزمين كاملاً ناشناخته‌ی روان شناسی را می‌كشيد، اما كمترين ترديدی وجود ندارد كه اين فرويد بود كه ما را در شيوه‌ای سرراست و منسجم از اين واقعيت‌ها آگاه ساخت كه انگيزه‌های انسانی تا چه اندازه می‌توانند پنهان و پيچيده باشند، و ما تا چه اندازه اندك می‌توانيم به مقاصدی كه به طور آگاهانه آنها را پذيرفته ايم اعتماد و اتكا داشته باشيم و اين كه برای ما شناخت خودمان تا چه اندازه مبهم و البته دشوار است.
فرويد يك محقق بزرگ نبود و او هيچ جيز جديدی را در آن مفهومی كه مثلاً رابرت كخ ميكرب سل را كشف كرد و واتسون و كريك باهم مارپيچ مضاعف مشهور را كشف نمودند به دست نياورد. او هيچ سهمی در اندوخته‌ی داده‌های مثبت دانش بشری ندارد. اگر او هرگز به دنيا نمی‌آمد علم در عمل چيزی كم نمی‌آورد. نظريه‌های او اكنون در همه جا كنار گذاشته شده اند، يا به اين دليل كه كذب آنها به اثبات رسيده، و يا به طريقی متناقض، به اين خاطر كه نمی‌توان اين نظريه‌ها را ابطال كرد به اين خاطر هم نمی‌توان آنها را به عنوان نظريه‌های علمی به حساب آورد.
با اين حال نفوذ و تاثير او بر تمامی ما عظيم بود و بازگشت به شيوه‌ی تفكر ماقبل فرويدی همانقدر غير ممكن است كه بازگشت به نظريه‌ی پيش از خورشيد مركزی كه زمين را مركز منظومه ش شمسی می‌پنداشتند. فرويد تا حدی شبيه است مثل معروفی از يكی از شعر‌های هوراس نويسنده‌ی رومی در باره‌ی « طبيعت » كه می‌گفت: اگر او را پی در پی با يك چنگال بيرون بيندازيد، باز هم او باز می‌گردد. گويی كه (انديشه‌های) او عميقاً در حقايق غير قابل اثبات در باره‌ی ما آشكار شده است كه پيش از او هرگز كسی به اين روشنی بر زبان نياورده بود. البته او نه به كمك روش‌های علمی، كه به طور غريزی و در سبك و شيوه‌ی نويسندگان بزرگ به چنين جايگاهی رسيده است.
اگر به من هم اين اجازه داده شود كه كمی با غرايزم بينديشم، تصور نمی‌كنم كه بتوان به تصويری از فرويد نگريست و در عين حال دچار اين ترديد شد كه او انسان قابل توجهی نبوده است. هنگامی كه گشتاپو وارد وين شد تا او را بيرون كند (زيرا فرويد دارای چنان شهرت جهانی بود كه آنها نمی‌توانستند گزندی به او برسانند) او در دفتر خاطراتش فقط دو كلمه ياداشت نمود، دو كلمه‌ای بسيار تاثر انگيز و تكان دهنده: پايان اتريش.

--------------------
Freud On the Couch by Dr Anthony Daniels. Timesonline.co.uk
١: عنوان اصلی مقاله‌ی ديگری در باره‌ی فرويد به قلم راجر اسكروتن و به ترجمه‌ی اينجانب كه پيش از اين در ايران امروز منتشر گرديد در واقع فرويد شياد بود، يعنی Sigmund Fraud اما با توجه به اين كه اين عنوان بيش از اندازه در سنت روشفنكری ما ايرانی‌ها نسبت فرويد خصمانه بود من عنوان را تغيير داده و « زيگموند فرويد » ترجمه كردم. مترجم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 11:25 PM  توسط   | 

 

 این مطلب خیلی به نظرم ضروری رسید که امروز و اینجا وسط "پرونده برای فروید" 

 رو سایتم اوردم.

 مخصوصا برای دوستان کلاس توانگری و هر دوست نا اشنای

 علاقه مند به بحث توانگری.

 

 پروسه رشد فردیت یکی از مهمترین بحثهای کلاس توانگری

 

فصل سوم رساله آزادى، «در باب فرديت، يكى از عناصر خوشبختى»، استدلالى فايده گرايانه به نفع آزاد گذاشتن افراد است كه آن گونه اى عمل كنند كه دلشان مى خواهد، به شرطى كه به ديگران صدمه اى نرسد- و اين آزاد گذاشتن شامل اين هم مى شود كه هر طور كه دلشان مى خواهد زندگى كنند و با هر كسى كه دلشان مى خواهد گرد آيند. ميل ابتدا با صراحت مى گويد «هيچ كس مدعى نيست كه اعمال بايد به اندازه عقايد آزاد باشند.»
با اين همه او استدلال مى كند كه «در امورى كه در وهله نخست به ديگران ربطى ندارند، بهتر آن است كه به فرديت مجال بروز داده شود.» ميل امكان زيستن به ترتيب دلخواه خود آدم را «يكى از اجزاى اصلى شادكامى انسان و اصلى ترين جزء پيشرفت فردى و اجتماعى» مى داند.۲۷
ميل اذعان دارد كه اكثريت آدم ها امروزه قدر فرديت را نمى دانند و شايد حتى آن را تهديدكننده مى دانند:
اكثريت كه از راه و رسم زمان چنان كه هست خرسندند (چون خودشان اين راه و رسم را به وجود آورده اند) نمى توانند درك كنند به چه دليلى اين راه و رسم نمى تواند براى همگان خوب باشد و گذشته از اين، رفتار دلبخواهى به هيچ روى از آرمان هاى اكثريت اصلاح طلبان اخلاقى و اجتماعى نيست، بلكه به عكس، با بغض آن را مانعى دردسرآفرين و حتى طاغيانه در برابر پذيرش چيزهايى مى بينند كه به زعم اين اصلاح  طلبان صلاح انسان است.۲۸
اما به عقيده ميل نفع بشر در درازمدت ايجاب مى كند اجازه دهيم فرديت شكوفا شود، زيرا فرديت منشاء اصالت و ابتكارى است كه منافع بسيار براى همه به بار مى آورد و به ما اجازه مى دهد انسانيت خود را به تمام بپرورانيم.
در اين فصل، ميل اعضاى نوعى «اكثريت» روزگارش را با شخصى كه فرديتش را بروز مى دهد مقابل مى نهد و راى به نفع آن شخص مى دهد:
آن كس كه مى گذارد راه و رسم جهان، جهانى كه او در آن زندگى مى كند، راه و رسم زندگى اش را برايش معين كند [چنان كه اكثريت مى كنند] نيازى به استفاده از هيچ يك از قوايش، جز قوه تقليد ميمون وار، ندارد اما آن كس كه خودش راه ورسم زندگى اش را برمى گزيند، همه قوايش را به كار مى گيرد.۲۹
[اكثريت] حتى خود روح و ذهن را در بند كرده اند؛ حتى در آنچه فقط براى لذت خود مى كنند، همرنگى با جماعت حرف اول را مى زند؛ اينان جماعت پرستند؛ انتخابشان صرفاً انتخاب از ميان چيزهايى است كه معمولاً همه مى كنند؛ داشتن ذوقى خاص خود و غرابت رفتار در نظر آنان عين جرم و جنايت است و آن قدر از پيروى از طبيعت خود سر باز مى زنند كه ديگر طبيعتى برايشان نمى ماند كه از آن پيروى كنند؛ توانايى هاى انسانى آنان اندك اندك مى پژمرد و مى خشكد...۳۰
اندكى پس از اين قطعه، ميل مى پرسد: «آيا اين وضع مطلوب براى طبيعت بشرى است، يا به عكس؟» ميل پيگيرانه مى خواهد بداند چه چيزى موجبات رشد بيشتر نوع انسان را فراهم مى آورد، و به نظر او اين فرديت است كه چنين مى كند و نه همانندى و همرنگى:
با پرورش آنچه در انسان ها يگانه و مخصوص به خودشان است و با ميدان دادن به آنهاست (البته در محدوده اى كه حقوق و منافع ديگران ايجاب مى كند) كه انسان ها مى توانند موجوداتى شريف و زيبا شوند، و نه با هر چه رقيق تر كردن اين خصوصيات تا همه مثل هم شوند.۳۱
ميل در پاسخ به كسانى كه به دين متوسل مى شوند تا از همانندى و همرنگى دفاع كنند، يادآور مى شود:
اگر بخشى از دين اعتقاد به اين است كه انسان مخلوق موجودى است كه مظهر خير است، پس با اين ايمان سازگارتر است كه معتقد باشيم اين مظهر خير همه قواى انسانى را به مخلوقش عطا كرده است تا آنها را بپروراند و بارور گرداند، نه آنكه ريشه كن كند و تباه سازد...۳۲
آنچه ما بايد به دنبالش باشيم و در راهش بكوشيم رسيدن به انسان هاى فرداً برتر، فقط به خاطر خودشان،۳۳ نيست، بلكه رسيدن به چنين انسان هايى به خاطر جامعه اى بهتر است. ميل مى گويد به جامعه بهتر فقط در صورتى مى توان رسيد كه افراد تشكيل دهنده جامعه حداكثر استفاده را از توانايى هاى منحصر به فردشان بكنند:هر شخصى به همان نسبتى كه فرديتش را بيشتر پرورش مى دهد براى خود ارزشمندتر مى شود، و بنابراين مى تواند براى ديگران هم ارزشمندتر شود. زندگى چنين اشخاصى از نيروى حياتى سرشار است، و چون در واحدها نيروى حياتى بيشتر است، پس در توده متشكل از اين واحدها هم نيروى حياتى بيشتر خواهد بود.۳۴
ميل پيش بينى مى كند كه عده اى كه قادر نيستند نگاهى به آينده داشته باشند، نخواهند توانست قدر و قيمت پيامدهاى خير ميدان دادن به فرديت را در درازمدت بدانند. آنها خواهند پرسيد اين «انسان هاى پروريده تر شما به چه درد ناپروريده هايى چون ما كه اكنون زندگى مى كنيم مى خورد؟» ميل مى گويد، تقريباً بنا به تعريف، اينان نمى توانند نياز به اصالت و ابتكار را درك كنند:
اصالت و ابتكار چيزى است كه جان هاى فاقد اصالت و ابتكار نمى توانند فايده اش را درك كنند. اينان نمى توانند بفهمند اصالت و ابتكار به چه كار آنان مى آيد، و چگونه ممكن است اين را بفهمند؟ اگر مى فهميدند به چه كار آنها مى آمد، اصلاً ديگر اصالت و ابتكار نمى بود.۳۵
با اين همه، ميل باز خاطرنشان مى كند كه «آنها هم احتمال دارد چيزى از كسانى كه اصالت و ابتكار دارند بياموزند.» حتى اگر آدم هاى صاحب اصالت و ابتكار كه مى توانند دستاوردهاى بزرگى براى جامعه داشته باشند، تعدادشان بسيار قليل باشد، زيرا «نوابغ هميشه يك اقليت بسيار كم شمارند»، باز «براى آنكه نابغه اى داشته باشيم، بايد خاكى را كه نابغه مى تواند در آن رشد كند مستعد و آماده نگاه داريم.»۳۶

 


 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 8:8 PM  توسط   | 

 
 
004260.jpg
مارتين هايدگر در كتاب درآمدي بر انسان  گرايي مي  پرسد: چرا موجودات به جاي آن  كه نباشند، هستند مانيز در يكصد و پنجاه سالگرد تولد زيگموند فرويد مي  پرسيم: چرا فرويد به جاي آن  كه نباشد، هست؟ پرسش هايدگر خود به دو سؤال بنيادين بخش  پذير است؛ اگر موجودات نباشند، معناي نبودن  شان چيست؟ و اگر هستند، معناي هستن  شان چيست؟ به عبارت ديگر بودن چيست؟ نبودن چيست؟ نيز بر همين اساس مي  توان درباره فرويد پرسيد اگر فرويد نباشد، معناي نبودنش چيست؟ و اگر فرويد هست معناي بودنش چيست؟ باز به عبارت ديگر بودن فرويد چيست؟ و نبودن فرويد چيست؟
چنين پرسش  هايي را مي  توان در بافت نشانه شناختي خاص خود نيز به بررسي گذاشت. بدين نحو كه وقتي مي  گوييم چرا فرويد هست به جاي آن  كه نباشد؟ اين معنا را مي  رساند كه او در مدرنيته ظهور كرد و درواقع فرزند آن بود. پس اگر فرويد در مدرنيته نبود، مدرنيته چه سرنوشتي پيدا مي  كرد؟ و اگر (فرويد) هست، مدرنيته چه سرنوشتي پيدا كرده و خواهد كرد؟ باز پرسش را در بافت نشانه  شناختي ديگر به كار مي  گيريم، يعني وقتي مي  گوييم كه چرا فرويد هست و چرا فرويد نيست؟ آيا اين سؤالات هراسي را در درون خود پنهان نكرده  اند؟ در پرسش هايدگر هم چنين هراسي نهفته است: اگر موجودات هستند و از معناي بودنشان مي  پرسيم، بايد به اين پرسش  هاي انضمامي  تر پاسخ دهيم: اگر هستيم، نحوه بودن ما چيست؟ چرا هستيم؟ براي چه هستيم؟ پس دلهره چه بودن و چگونه بودن راحتمان نمي  گذارد. اگر هم نباشيم، هراس از مرگ رهايمان نمي  كند.
مي  بينيد كه همه اين پرسش  ها عظيم، مسئوليت  آور و سخت دهشت  زايند. به همين قياس مسئله بودن و نبودن فرويد هم هراسناك مي  شود: اگر فرويد باشد (كه هست) مسئوليت بزرگي بر گردن داريم. بايد همه شرور، پليدي  ها، نفرت  ها، عشق  ها، علاقه  ها، پرخاشجويي  ها، تنهايي  ها، پستي  ها، خودشيفتگي  ها، نفرت  ها، رنج  ها و... ي خود را پذيرا شويم و از وجود آن  ها در خود، آگاهي يابيم، حتي در آن  جايي كه مي  پنداريم كاملا عقلاني، منطقي و بر وفق انسانيت عمل كرده  ايم. به عبارت ديگر بايد به آن نيمه پنهان حالا به هر تعبيري كه دل خوش كرده  ايم يعني آن نيمه حيواني، غريزي، زيستي، گروهي، فراتاريخي،پيشاتاريخي، كيهاني، انساني و ديگر خود خوشامد بگوييم و اين چيزي است كه اكنون كه داريم اين سطور را مي  نويسيم و مي  خوانيم، چه بسا در ما هراس ايجاد كند؛ يعني در آن  جايي كه من فكر مي  كنم، هستم (دقت كنيم: كوگيتوي دكارتي است)، درواقع من نيستم! پس من كيستم؟ اما اگر فرويد نباشد، هيچ نمي  دانيم كه با همه آن درنده  خويي  ها، پرخاشجويي  ها، ترس  ها، اضطراب  ها، دلهره  ها چه كنيم؟ درست نمي  فهميم كه چرا و چگونه در وسط غوغاي مدرنيته و با وجود ميراث روشنگري و عقلانيت،يكباره غول نازيسم از شيشه بيرون مي  جهد و جهان را برمي  آشوبد؟
پس بودن و نبودن فرويد، هر دو مسئوليت  زاست. نه مي  توان او را پذيرفت و نه او را رد كرد. او تابوي عصر ماست. فرويد در كتاب توتم و تابو از مراسم آييني قبيله  هاي باستاني و كشته شدن پدران توسط پسران  شان سخن راند و آنگاه به جايگزيني قرباني تابوها (حيوانات و گياهاني كه به نوعي تبار قبيله دانسته مي  شوند و تقدس و احترام ويژه  اي براي آن  ها قائلند و لذا تنها در مراسم خاص آييني مي  توان آن  ها را قرباني كرد و خورد) و خوردن آن  ها توسط افراد قبيله به قصد وحدت يافتن با نياي اوليه، اشاره كرد. اكنون نيز ميراث روانكاوي فرويد پيشاروي ماست. مي  توانيم آن  ها را بسوزانيم كما اين  كه نازيسم اين كار را كرد ولي تاوانش را بعدها پرداخت پاره كنيم، بخوانيم، در موزه نگهداري كنيم، قاب بگيريم، دور بريزيم و... اما اين چيزي از مسئوليت و هراس ما در قبال فرويد كم نمي  كند
 

 
+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 7:41 PM  توسط   | 

زیگموند فروید
زیگموند فروید

زیگموند فروید (Sigmund Freud) پایه گذار علم روانشناسی نوین زادهٔ شهر پریبور در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین (۷ می ۱۸۵۶ - ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹)، در ابتدا یک متخصص اعصاب بود. وی مدرسهٔ روانکاوی را بر مبنای نظریاتش بنیان گذاشت، که بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزه‌های ضمیر ناخودآگاه است؛ که افکار و خاطرات بخصوص ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشهٔ اختلالات روانی هستند، و اینگونه اختلالات روانی می‌توانند با تبدیل افکار و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی از طریق معالجات روانکاوانه، درمان شوند.

وی یک یهودی اشکنازی بود.با روی کار آمدن نازی‌ها وی در ۱۹۳۸ اتریش را ترک کرد و به انگلستان رفت و در همانجا هم به دلیل مصرف بی‌رویه سیگار مرد.

نوشته‌های فروید

  • توتم و تابو (۱۹۱۳)
  • روان‌شناسی گروه و تحلیل من (۱۹۲۱)
  • تمدن و گله‌مندان از آن (۱۹۳۰)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 11:24 PM  توسط   | 

 
 
براي غلبه بر خجالت دستور العمل هاي عملي و مشخصي وجود دارد
كه مي تواند خيلي وقت ها به كارتان بياييد
 

مقدمه لازم نيست. اين تيتر، خودش گوياست. به جاي مقدمه، فقط از دوستان محجوب اين صفحه قول مي گيريم كه هنگام اجراي اين دستورالعمل ها، با يكي دو شكست، ميدان را خالي نكنند. زياده عرضي نيست جز اين كه تسلط بر تكنيك هاي ضدخجالت و كسب مهارت هاي معاشرتي، مثل كسب ساير مهارت ها، نيازمند پشتكار و تمرين مداوم است. به همين سادگي!

روي يك هنر متمركز شويد و آن را خوب ياد بگيريد. موسيقي،  نقاشي،  خطاطي و هنرهاي ديگر، اعتماد به نفس تان را به وضوح افزايش خواهد داد
به ديگران كمك كنيد. منتظر نشويد كه ازتان كمك بخواهند. به دنبال كمك كردن به اين و آن، بايد بدويد. اين يك دستورالعمل است... ماشين يك نفر وسط خيابان خراب شده و روشن نمي شود و حالا راننده منتظر است كسي بيايد كمكش كند و ماشين را هُل بدهد... همسايه تان از بازار برمي گردد و دستش حسابي پر است و زنبيل دارد از دستش مي افتد...پيرمرد مغازه دار، زورش نمي رسد كه به تنهايي، كركره مغازه را بدهد بالا... خب، چرا معطليد؟ مگر نمي خواستيد تمرين هاي ضد خجالت تان را شروع كنيد؟ چه بهتر از اين؟ با اين تير، خيلي بيشتر از يكي دو نشان را خواهيد زد. مطمئن باشيد. خرجش فقط دو كلمه است: كمك نمي خواهيد؟ (البته لبخند و ارتباط چشمي را هم هنگام اداي اين دو كلمه فراموش نكنيد). نمي دانيد چقدر موثر است!

دل تان مي خواهد وقتي وارد يك جمع مي شويد، با شما چطور برخورد كنند؟ دوست داريد با لبخند به استقبال تان بيايند؟ به تان توجه كنند؟ به حرف هايتان صميمانه گوش كنند و صميمانه با شما هم  كلام شوند؟ و چيزهايي از اين قبيل؟ بسيار خب. مي گويند خجالتي ها، خجالتي ها را خوب مي شناسند. خجالتي هاي جمع را پيدا كنيد و با آن ها همان طوري رفتار كنيد كه دل تان مي خواهد با شما رفتار شود. با سوال هاي صميمانه تان، آن ها را به صحبت كردن وادار كنيد و جواب هايشان را با رغبت بشنويد. اين كار، هم براي معاشرتي تر شدن آن ها مفيد است، هم براي خودتان يك تمرين تمام عيار مجلس آرايي است. شروع كنيد و ببينيد كه چقدر روي خودتان تاثير مي گذارد!

وقتي به يك محفل رودربايستي دار، مثلا به يك مهماني رسمي، دعوت مي شويد،  وقت تان را طوري تنظيم كنيد كه زود برسيد. اين نكته در عين سادگي، بسيار مهم است. حداقل فايده اش اين است كه با سنگيني فضاي جلسه، زودتر آشنا مي شويد و كم كم ترس تان از آن جمع مي ريزد. امتحان كنيد! وقتي يك جمع خلوت در حضور شما آرام آرام شلوغ مي شود، حس خجالت تان خيلي كم تر است نسبت به وقتي كه ناگهان به يك مجلس شلوغ وارد مي شويد. معمولا آن هايي كه ديرتر به چنين محافلي وارد مي شوند، استرس بيشتري را پشت سر مي گذارند و آن هايي كه زودتر مي رسند، راحت تر با تازه واردها ارتباط برقرار مي كنند.
از هم صحبت خود تعريف كنيد. اين كه ديگر كاري ندارد. هم آسان است، هم فوق العاده موثر. اغلب آدم ها وقتي ازشان تعريف مي كنيد،  ذوق مي كنند و بيشترشان آن قدر ذوق مي كنند كه به هيچ قيمتي حاضر نمي شوند هم صحبتي با شما را از دست بدهند. البته هنگام اجراي اين تكنيك بايد مواظب مغزتان هم باشيد؛ چرا كه ممكن است جاي دندان هاي كسي كه ازش تعريف كرده ايد، رويش باقي بماند. ضمنا  هنگام تعريف و تمجيد از اين و آن، به هيچ وجه لازم نيست دروغ بگوييد. اگر كمي دقت كنيد، مطمئنا در هر آدمي بالاخره يك چيزي پيدا مي كنيد كه قابل تعريف باشد. البته تعريف  هايتان هم نبايد خيلي بي ربط باشد. مثلا وقتي كسي دارد درباره يك موضوع فلسفي با شما صحبت مي كند، خيلي بي ربط است اگر بگوييد: پيراهن تان چقدر قشنگ است! مثلا بهتر است خودتان را به موضوع مورد بحث، علاقه مند نشان بدهيد و از جالب بودن آن موضوع صحبت كنيد.

نقش آفريني كنيد. نقش آفريني، يك اسلحه مخفي است كه حتي مطمئن ترين و بااعتمادبه  نفس ترين آدم هايي هم كه شما سراغ داريد، از آن بهره مي گيرند. شما دل تان مي خواهد وقتي به يك جمع وارد مي شويد، چگونه رفتار كنيد؟ مطمئن؟ با لبخند باز؟ صميمانه؟ خوش برخورد؟ و...؟ خب، همه اين ها را مي توانيد در خلوت خودتان و در مقابل آينه تمرين كنيد. همه ما آدم ها كمي تا قسمتي بازيگريم. نقش آفريني جلوي دوربين شايد كار آساني نباشد (من واقعا نمي دانم سخت است يا آسان)؛ ولي نقش آفريني در خلوت و در مقابل آينه را مطمئن ام كه كار آساني است. تمرين هاي مكرر اين چنيني، ناخودآگاه تان را به همان سمتي مي برد كه بيشتر تمرينش را مي كنيد و كم كم شما هماني خواهيد شد كه دل تان مي خواهد.

هيچ وقت هيچ كس را تحقير نكنيد و خصوصا در حضور جمع از چنين كارهايي پرهيز كنيد. همه ما آدم ها به آرامش و كمك ديگران احتياج داريم؛ نه به دشمني و آزار و اذيت شان. مطمئنا وقتي شما كسي را تحقير يا مسخره كنيد، او هم به دنبال بهانه اي خواهد گشت تا اين لطف شما را جبران كند! انرژي منفي براي اين و آن نفرستيد تا انرژي منفي براي تان نفرستند. موقع انتقاد كردن از اين و آن هم، يادتان باشد كه نبايد از هيچ كس در حضور جمع با تندي و خشونت انتقاد كنيد. وقتي ارتباط تان با دور و بري ها دوستانه و صميمانه باشد، آن ها هم براي رفع اين جور مشكلات  و از جمله براي رفع اين حس خجالت دروني به شما كمك خواهند كرد.

خيلي هم ايده آل گرا نباشيد! قرار نيست با هر جوكي كه شما تعريف مي كنيد، همه غش و ريسه بروند. قرار نيست با هر حرفي كه مي زنيد، همه به به و چه چه كنند. براي هيچ كس ديگري هم قرار نيست چنين اتفاقي بيفتد. مطمئن باشيد كه ديگران هم استانداردهايشان را اين قدر دست  بالا تعريف نمي كنند. وقتي در يك جمع حضور داريد، كسي از شما انتظار ندارد كه فوق العاده باشيد. براي جمع، اين مهم است كه شما با آن ها  همراه باشيد، فقط همين! اين را هم يادتان باشد كه خيلي از خانم ها و آقايان اصلا با آدم هاي پرحرف و شوخ و مجلس آرا ميانه خوبي ندارند. و يك خبر خوب ديگر براي خجالتي هاي عزيز: سكوت و كم حرفي شما را معمولا به پاي فروتني، حجب و حيا و بزرگ منشي تان مي گذارند و چه صفتي بهتر از اين  چند صفت؟ راستي يادتان باشد كه، در ملاقات اول تان با هيچ كس زياد حرف نزنيد و اطلاعات شخصي تان را رو نكنيد. چه لزومي دارد؟ اين كار را متاسفانه بعضي ها براي پنهان كردن آن حس خجالت دروني شان انجام مي دهند. غافل از اين كه ديگران، اين كار را غالبا اين طور تفسير و تعبير مي كنند كه فاعلان اين فعل، آدم هاي كم ظرفيت و سرخورده يا آدم هاي گوشه گير و تنهايي هستند.
ارتباط چشمي در برقراري يك ارتباط موثر، خيلي مهم است. حتما به چشم طرف مقابل تان نگاه كنيد. چه وقتي داريد صحبت مي كنيد، چه وقتي كه دارند با شما صحبت مي كنند. اين ارتباط چشمي را ترجيحا با يك لبخند ملايم و حالت دوستانه همراه كنيد. اگر به هر دليلي از برقراري يك ارتباط چشمي مناسب ناتوانيد، سعي كنيد به پيشاني طرف مقابل تان نگاه كنيد. از معجزه نفس هاي عميق هم غافل نشويد؛ چون به هنگام حملات استرس واقعا سودمند است. عادت كنيد كه با نفس هاي عميق، آرامش را به وجودتان برگردانيد. اين تمرين را مي توانيد خيلي راحت در حضور جمع، بارها و بارها انجام بدهيد. مطمئن باشيد كه هيچ كس نمي فهمد اين كار شما چه معنايي دارد. باور كنيد كه اصلا كسي حواس اش به شما نيست. راحت باشيد.

اگر خجالتي باشيد، احتمالا تنهايي را به فعاليت هاي جمعي ترجيح مي دهيد. خب، مي توانيد، از اين فرصت مغتنم استفاده كنيد و چيزي ياد بگيريد. آدم هايي كه تنهايي را دوست دارند، معمولا روحيه شان با هنرآموزي جور است. روي يك هنر متمركز شويد و آن را خوب ياد بگيريد. موسيقي،  نقاشي،  خطاطي و هنرهاي ديگر، اعتماد به نفس تان را به وضوح افزايش خواهد داد. تا مي توانيد كتاب بخوانيد و اطلاعات كسب كنيد. روزنامه، مجله، برنامه هاي آموزشي، اينترنت و... به زودي، روزي مي آيد كه بايد حرفي براي گفتن داشته باشيد. خودتان را براي آن روز آماده كنيد.

شكست هايتان را تدبير كنيد. وقتي داريد براي كسب مهارت هاي ضد خجالت تلاش مي كنيد، يادتان باشد كه مثل هر تلاش ديگري، ممكن است شكست هايي هم در سر راه تان باشد. ولي قرار نيست شما از ميدان فرار كنيد. تا رسيدن به پيروزي نبايد دست از تلاش برداريد. فراموش نكنيد كه نوابغ هم بارها و بارها در مسير تلاش هايشان شكست خورده اند؛ اما دست از كار نكشيده اند. اين را هم يادتان باشد كه شكست شما ممكن است ناشي از شرايط باشد، نه ناشي از اشتباه شما. مثلا ممكن است شما نتوانيد در ميان بحث دو نفر ديگر وارد شويد و آن ها را همراهي كنيد تنها به اين علت كه بحث آن ها خصوصي بوده و يا ممكن است سر صحبت را با كسي باز كرده  باشيد كه او در آن لحظه به گرفتاري ها و مشكلات ديگر زندگي اش فكر مي كرده و اصلا دل و دماغ صحبت كردن نداشته است و... به هر حال،  سعي كنيد از هر شكست تان، مثل نابغه ها، درس تازه اي بگيريد و آن درس تازه را در تمرين هاي بعدي به كار ببنديد.

هميشه آماده و به  روز باشيد. مطلع و گوش به زنگ. كتاب بخوانيد، روزنامه، مجله، اينترنت و... اخبار روز دنيا را پيگيري كنيد. اخبار هنري،  فرهنگي، علمي، سياسي و... داشتن اين اطلاعات به شما كمك مي كند كه هميشه حرف هاي شنيدني در آستين داشته باشيد. سوال هاي حاضر و آماده هم غنيمت اند. از اين قبيل سوال ها هميشه همراه داشته باشيد. طرح يك سوال صميمانه و مودبانه معمولا نقطه شروع مناسبي براي ورود به بحث ديگران است و هر قدمي هم كه براي چنين هم كلامي هايي برداريد، مطمئنا قدم بعدي آسان تر و آسان تر مي شود. از سليقه ها و علاقه هاي دوروبري هايتان هم بايد باخبر باشيد. اين طوري راحت تر مي توانيد هم صحبت شان شويد. وقتي مي خواهيد سر صحبت را با يك جماعتي باز كنيد يا وقتي كه مي خواهيد در يك بحث گروهي شركت كنيد، بايد اين را ارزيابي كنيد كه آيا آن ها هم مايل اند حرف هاي شما را بشنوند و اصلا آيا شما خوب به حرف هاي آن ها گوش داده ايد يا نه. بي محابا حرف شان را قطع نكنيد. بهتر است مودبانه و آرام آرام به هر بحثي وارد شويد.

خودتان را درست كنيد. با ديگران (لااقل فعلا) كاري نداشته باشيد. نمي توانيد همه را مجبور كنيد همان طوري كه شما دل تان مي خواهد رفتار كنند. نمي توانيد همه را وادار كنيد نسبت به حرف ها و رفتارهاي شما همان طوري واكنش بدهند كه شما دوست داريد. چرا كه اولا همه آدم ها مثل هم نيستند و مثل هم فكر نمي كنند و ثانيا آن چه مهم است، تلاش و تمرين شماست و توجه به اين نكته كه آيا شما داريد كارتان را درست انجام مي دهيد يا نه. انتظار نداشته باشيد وقتي كه در يك مهماني، كنجي نشسته ايد و با هيچ كس حرف نمي زنيد، ديگران بيايند و شما را از پوسته تنهايي بياورند بيرون. خودتان هم بايد كمك كنيد. انجام دادن تمرين هايي كه از آن ها حرف مي زنيم، به عهده خودتان است، نه ديگران. ضمنا حواس تان به اين نكته هم باشد كه سطح توقع تان را از ديگران تصحيح كنيد. در هر مهماني، ممكن است كه بغل دستي  شما هم خودش خجالتي باشد، مثلا از آن خجالتي هاي پنهان كه هفته پيش حرفش را زديم. لابد يادتان هست كه گفتيم نزديك به 50 درصد آدم ها، كم و بيش، با درجات مختلف، خجالتي اند. پنجاه درصد يعني نصف آدم هاي هر جمع. كم نيست! شما هيچ وقت در اقليت نيستيد.




قرار نيست كه يك  شبه متحول شويد و ناگهان تبديل بشويد به آدم بذله گو و پرحرفي كه مجلس آرايي مي كند و... اين حتي با تلاش  شما هم به سرعت به دست نمي آيد. آدم ها ذات شان با همديگر فرق دارد. اما معاشرتي شدن، يك مهارت است كه با تمرين به دست مي آيد. به مهارت هاي ضدخجالت هم بايد يكي يكي تسلط پيدا كنيد. وقتي انرژي تان را در هر مقطع زماني روي يك يا دو مهارت بخصوص مي گذاريد خيلي زودتر به نتيجه مي رسيد. مثلا پيش دستي در سلام گفتن را بايد تمرين كرد. وقتي به آن تسلط پيدا كرديد، شروع به صحبت با لبخند ر ا تمرين كنيد. ارتباط چشمي، دويدن به دنبال كمك به ديگران، كمك به ساير خجالتي هاي جمع، تعريف هاي به جا و ... هم همين طور. به دست آوردن يك مهارت ممكن است يك سال طول بكشد، در حالي كه به دست آوردن يك مهارت ديگر، ممكن است فقط دو روز وقت تان را بگيرد. هر چه سخت تر به دست بياوريد، سخت تر از دست مي دهيد. اين يادتان باشد!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 5:32 PM  توسط   | 

 

 

 

متن کامل گفتگو را از اینجا بخونید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:38 PM  توسط   | 

 
 

 
كنفسيوس مي گويد: پيمودن طولاني ترين مسيرها هم با يك قدم آغاز مي شود. ما خجالتي هاي دنيا ـ كه اديسون و اينشتين هم از خودمان اند ـ اين هفته مي خواهيم قدم اول را برداريم. شما هم اگر اهل رفتنيد، بسم الله!
 
باب ديلن يكي از چهره هاي برجسته موسيقي هم بارها در مصاحبه هايش
گفته از دوران كودكي فقط كم رويي و خجالتي بودنش را به خاطر مي آورد

ميگويند توماس اديسون عاشق نمايش بود و عاشق نمايش نامه هاي شكسپير. او از وقتي 8 ساله بود، دلش مي خواست بازيگر تئاتر بشود و حتي در دوران نوجواني اش هم براي رسيدن به اين آرزو تلاش كرد، اما موفق نشد. مي دانيد چرا؟ چون خجالتي بود! در زندگي نامه اش نوشته اند كه او سال ها به خاطر صداي زنانه اش خجالت مي كشيد در ميان جمع، صحبت كند. آن نوجوان خجالتي، خوش بختانه بازيگر تئاتر نشد و شد: توماس اديسون! همان اديسوني كه زندگي امروز را بدون اختراعات او حتي نمي شود تصور كرد. . . كودكان،  نوجوانان و جواناني كه امروز خجالتي هستند، در هيچ محضري امضا نكرده اند و به هيچ كسي تعهد نداده اند كه فردا و پس فرداي روزگار هم خجالتي و كم رو باشند.

پرده اول: از خجالت تا موفقيت
سرشناسان خجالتي يكي دو تا نيستند. خيلي زيادند: آلبرت اينشتين، آبراهام لينكلن، آگاتا كريستي، رابرت دنيرو، تام هنكس، باب ديلن و . . . و خيلي هاي ديگر بنا به حرف هاي خودشان، لااقل در مقاطعي از زندگي  بسيار كم رو و خجالتي بوده اند. مثلا تام هنكس مي گويد: وقتي بچه بودم، خانواده ام مُدام در حال جابه جا شدن بودند و همه اش نقل مكان مي كردند. همين مساله بود كه اصلا به من اجازه نمي داد با بچه هاي هم سن  و  سال  خودم دوست بشوم و يك رفاقت ثابت و بلندمدت را تجربه كنم. شايد خجالتي بودنم در آن دوران هم محصول همين مساله بود.
رابرت دنيرو هم خودش در مصاحبه اي گفته است كه: تا ده سالگي كاملا خجالتي بودم. اصلا جرات نمي كردم در جمع حرف بزنم، اما وقتي در همان سن و سال براي اولين بار روي صحنه رفتم و مردم تشويقم كردند، انگار ترسم ريخت و جرات پيدا كردم. من با دوران كم رويي ام همان موقع خداحافظي كردم.
آگاتا كريستي، نويسنده اي كه شخصيت هاي فراموش نشدني و جذابي نظير آقاي پوآرو و خانم مارپل را خلق كرده است، علي رغم توانايي اش در نواختن پيانو هيچ وقت روي صحنه نرفت چرا كه: خيلي خجالتي بودم. هميشه از اين كه كاري را در مقابل مردم و مثلا روي صحنه انجام بدهم، وحشت داشتم، اما اين وحشت را به مرور در خودم كشتم.
باب ديلن هم در مصاحبه هايش بارها گفته كه از دوران كودكي فقط كم رويي و خجالتي بودنش را به خاطر مي آورد، اما همين كودك خجالتي وقتي بزرگ تر شد، همان باب ديلن ي شد كه كارشناسان موسيقي در توصيفش گفتند: اگر باب ديلن نبود، موسيقي راك به جايي كه اكنون رسيده است، هرگز نرسيده بود!
ممكن است بپرسيد اصلا چرا بايد از سرشناسان خجالتي اسم ببريم؟ چه فايده اي دارد؟ به چه درد مي خورد؟ در واقع، حداقل فايده اين كار همين است كه مطمئن شويم غلبه كردن بر اين عادت رفتاري، امكان پذير است و اصلا هم چيز عجيب و غريبي نيست. كما اين كه همان بزرگاني كه ازشان اسم برديم، اغلب در مقطعي از زندگي شان با اين مشكل مواجه بوده اند و بالاخره توانسته اند بر اين مشكل غلبه كنند.
ولي نكته مهم تر اين است كه برخي از همين چهره ها تا اواخر عمرشان هم نتوانسته اند به طور كامل بر اين عادت رفتاري غلبه كنند، اما توانسته اند در حرفه خودشان به موفقيت هاي خارق العاده اي دست پيدا كنند. خلاصه اين كه، خجالت آن قدرها زور ندارد كه بتواند جلوي موفق شدن مان را بگيرد. شايد فقط كارمان را سخت تر كند. همين! ـ اين موضوع را همان آدم هايي كه ازشان اسم برديم، با زندگي شان به ما نشان داده اند.
تازه، كم رويي مساله اي نيست كه فقط گريبان من و شما را بگيرد. خيلي شايع تر از اين حرف هاست. محققان علوم رفتاري مي گويند حدود 50 درصد جامعه انساني، با درجاتي، از خجالتي بودن رنج مي برند و حدود 40 درصد ديگر هم، لااقل در مقطع يا مقاطعي از زندگي شان، خجالتي بودن را تجربه كرده اند. مي ماند فقط 10 درصد كه اصلا هيچ وقت در طول زندگي شان با اين مشكل، دست و پنجه نرم نكرده و نمي كنند. با آن 10 درصد اصلا كاري نداريم، ولي خواندن اين مطلب و مطلب هفته آينده براي آن 90 درصد ديگر، خالي از فايده نيست.
 
قرار نيست كه شما يك شبه متحول شويد و تبديل بشويد به آدمي كه مجلس آرايي مي كند به مهارت هاي ضد خجالت بايد يكي يكي تسلط پيدا كنيد
پرده دوم: من خجالتي ام، خلاص!
خجالتي ها دو جورند: آشكار و پنهان. خجالتي هاي آشكار، آن هايي هستند كه در هر محفلي، خيلي زود خجالتي بودن شان را بروز مي دهند: سرخ مي شوند، مي لرزند، نمي توانند حرف بزنند و . . .
اما خجالتي هاي پنهان، به اين سادگي ها كشف نمي شوند. اين دسته دوم، آن هايي هستند كه در محافل حاضر مي شوند، اما خيلي كم حرف مي زنند، توي چشم آدم ها نگاه نمي  كنند، هميشه ساكت اند و سرشان پايين است و پيشنهادهاي اين و آن را هم حتي اگر دل شان بخواهد كه بپذيرند، نمي پذيرند چون قبول آن پيشنهادها به دليل خجالتي بودن، برايشان خيلي سخت است.
اتفاقا اين دسته دوم، بدشانس ترند چون بيشتر آدم ها اين رفتارها را به حساب خجالتي بودن شان نمي گذارند و به اشتباه فكر مي كنند كه آن ها متكبر و پرافاده اند، يا اين كه فكر مي كنند آن ها گوشه گير و منزوي اند. اين دسته دوم، درست در همان لحظاتي كه از ترس كم رويي، دارند در درون خود شان مي لرزند، در بيرون به  گونه ديگري تفسير و تعبير مي شوند! مساله فقط اين است كه آن ها آن چه در درون شان دارند، از بقيه مخفي مي كنند و به همين خاطر، شخصيت شان با شخصيت ديگري اشتباه گرفته مي شود.
شما چه از دسته اول باشيد چه از دسته دوم، اصلا نيازي به پنهان كردن موضوع نداريد. به دوستان و نزديكان تان بگوييد كه شما با اين مشكل مواجه ايد و داريد براي رفع آن تلاش مي كنيد. مخفي كردن اين موضوع فقط خودتان را بيشتر معذب مي كند و اطرافيان تان را بيشتر به زحمت مي اندازد.
وقتي موضوع را با دور و بري هاتان در ميان بگذاريد،  آن ها هم خيلي راحت تر با موضوع كنار مي آيند و حتي مي توانند كمك تان بكنند. اطرافيان تان پس از اعتراف شما ديگر مجبور نيستند وانمود كنند آن چه اتفاق مي افتد را نمي بينند، مثلا نمي بينند كه دست شما دارد مي لرزد و نمي بينند كه شما سرخ شده ايد و زبان تان بند آمده است. ديگر مجبور نيستند از زل زدن به چشمان شما دست بكشند، چرا كه شما خودتان گفته ايد و آن ها هم شنيده اند كه شما اين طوري هستيد. ديگر مجبور نيستند شما را از بحث كنار بگذارند، چرا كه فهميده اند شما دل تان مي خواهد با بحث همراه شويد، اما خجالتي بودن  تان به شما اجازه نمي  دهد. شما با همين اعتراف ساده، مي توانيد خودتان را به ديگران نزديك تر كنيد و اجازه ندهيد فاصله  اي كه به دلايل هيچ و پوچ ايجاد شده است، هر روز بيشتر و بيشتر شود.
البته همه آدم ها مثل هم نيستند و طبيعي است كه شما هم نبايد انتظار داشته باشيد كه همه در مقابل اين اعتراف تان به طرز يكساني واكنش نشان بدهند، اما اين اعتراف شما لااقل به خيلي ها مي فهماند كه شما با آن ها خصومتي نداشته ايد، از آن ها بدتان نمي آمده و اصلا آدم متكبري نبوده و نيستيد.
ضمن اين كه اغلب آدم ها ـ  خوش بختانه ـ از آن دسته اي هستند كه اگر اين موضوع را صادقانه از زبان  خودتان بشنوند، هم براي رفع اين مشكل به شما كمك مي كنند و هم اين كه احترام و عزت شما در چشم شان بيشتر مي شود. هدف از اين اعتراف هم به هيچ وجه اين نيست كه حس همدردي اين و آن را جلب كنيد. شما با اين حرف، فقط به آن ها توضيح مي دهيد كه اگر رفتارتان اين طوري است به چه علت است. فقط همين!
اما اين كافي نيست. بايد قدمي هم براي حل مشكل اصلي  برداشت. شروع كار بايد آهسته باشد. به مرور شروع كنيد. از تمرين غافل نشويد. وقتي با ديگران صحبت مي كنيد يا وقتي دارند با شما صحبت مي كنند، تمرين كنيد كه به چشمان طرف مقابل تان نگاه كنيد. لبخند زدن را تمرين كنيد. شروع به صحبت توام با لبخند را تمرين كنيد.
مثلا مي توانيد جلوي آينه بايستيد و يك گفت وگوي ساده را از سير تا پياز با خودتان طراحي كنيد: ارتباط چشمي، لبخند، شروع به صحبت با يك موضوع ساده، ادامه ارتباط چشمي و . . . قدم به قدم جلو برويد.
قرار نيست كه شما يك شبه متحول شويد و تبديل بشويد به آدمي كه مجلس آرايي مي كند و . . . اين حتي با تلاش  شما هم به سرعت به دست نمي آيد. به مهارت هاي ضد خجالت بايد يكي يكي تسلط پيدا كنيد. وقتي انرژي تان را در هر مقطع زماني روي يك يا دو مهارت بخصوص مي گذاريد خيلي زودتر مي توانيد به نتيجه برسيد. مثلا پيش دستي در سلام گفتن را بايد تمرين كرد. وقتي به آن تسلط پيدا كرديد، شروع به صحبت با لبخند را تمرين كنيد. ارتباط چشمي هم همين طور. به دست آوردن يك مهارت ممكن است يك سال طول بكشد، در حالي كه به دست آوردن يك مهارت ديگر، ممكن است فقط دو روز وقت تان را بگيرد.
هر چه سخت تر به دست بياوريد، سخت تر از دست مي دهيد. اين يادتان باشد! (اين بحث را هفته آينده با تمرين تكنيك هاي ضد خجالت پيگيري مي كنيم.)
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 5:27 PM  توسط   | 

 

 

چطور مي شود دوست شد؟ چطور مي شود دوست ماند؟
 

 

بهترين دوستان  دنيا هم نمي توانند تمام  هفت روز هفته را با يكديگر سپري كنند. هم براي خودتان سرگرمي هاي شخصي قايل شويد و هم اجازه بدهيد دوستان تان سرگرمي هاي شخصي  خودشان را داشته باشند

هيچ فكرش را كرده ايد كه ما در شبانه روز چند بار اين  كلمه عزيز و شريف و چهار حرفي دوست را مي گوييم و مي خوانيم و مي شنويم و مي بينيم و خسته هم نمي شويم؟ مي دانيد اگر اين كلمه را از ديوان هاي شعر بردارند، چند ميليون بيت و مصراع ناقص مي شود؟ اگر دوست را از زندگي مان بگيرند، چطور؟ در آن صورت، اصلا از زندگي چيزي باقي مي ماند؟
اين نوشته، پيشنهادهايي است براي دوست شدن و دوست ماندن؛ مقوله اي كه شايد تعبير سهل و ممتنع برايش تعبير نادرستي نباشد.
سه اصل اساسي 
شايد بهترين خبر براي كساني كه به دنبال دوست مي گردند، دانستن اين مطلب باشد كه همه مردم فطرتا تمايل دارند دوستاني داشته باشند. اين ذات انسان هاست. براي پيدا كردن دوست به ياد داشته باشيد كه:
۱) بايد در اجتماع حاضر باشيد تا مردم را ببينيد و با آن ها تماس برقرار كنيد.
۲) بايد با ديگران تعامل داشته باشيد، آن هم به شكلي كه آن ها نسبت به شما و حضورتان احساس خوش آ يندي پيدا كنند، نه اين كه حضور شما برايشان آزاردهنده باشد.
۳) براي دوستي با ديگران بايد به تدريج عمل كنيد و مراحل ابتدايي را با صرف حوصله پشت سر بگذاريد.
اين سه پيشنهاد شايد خيلي بديهي به نظر برسد، اما واقعيت اين است كه خيلي ها همين سه نكته ساده را رعايت نمي كنند. خيلي ها تنها در خانه و پاي تلويزيون  نشسته اند و از درد تنهايي مي نالند. خيلي ها در مراسم و مجامع عمومي حاضر نمي شوند و از نداشتن دوست گله مندند. خيلي ها از دعوت كردن ديگران به خانه خود، به رستوران و غيره اكراه دارند و باز هم شاكي اند كه چرا دوستي ندارند.

كبوتر با كبوتر، باز با باز
قبل از اين كه بخواهيد دوستي پيدا كنيد، بايد تصميم بگيريد كه با چه كسي مي خواهيد دوست شويد. اكثر افراد ترجيح مي دهند با كسي دوست شوند كه همان دل مشغولي هاي خودشان را دارند. نه به اين معني كه هر دو نفر دقيقا مانند هم باشند، يعني علاقه مندي هاي مشترك زيادي داشته باشند. مثلا اگر شما به ورزش علاقه مند هستيد، طبيعتا گرايش داريد كه دوست آينده تان نيز به يك رشته ورزشي علاقه مند باشد و يا برعكس، اگر خيلي اهل كتاب و مطالعه هستيد، دوست داريد كه رفيق تان هم اهل مطالعه باشد. خيلي ها به خاطر خجالت مفرطي كه احساس مي كنند، شايد به مشاوره جدي با يك كارشناس نياز داشته باشند، اما راه هاي زير مي تواند به طور كلي براي دوست يابي مفيد باشد.

قدم اول 
سريع ترين راه براي پيدا كردن دوست، لبخند زدن است. وقتي لبخند مي زنيد، ديگران فكر مي كنند كه شما آدم خون گرمي هستيد و راحت مي شود با شما ارتباط برقرار كرد. التبه شايد اين كار اولش چندان آسان نباشد، اما مي شود آن را در مقابل آينه تمرين كرد. وقتي تصويرتان را در آينه مي بينيد، خودتان قضاوت كنيد كه كدام چهره براي همكلام شدن رغبت بيشتري در طرف مقابل ايجاد مي كند: چهره متبسم و خندان شما يا چهره عادي تان كه ممكن است كمي جدي و يا حتي عصباني به نظر آيد. به خاطر داشته باشيد كه ديگران نيز داراي عواطف و احساسات اند و ترجيح مي دهند از چهره هاي عبوس و گرفته دوري كنند.
يك راه آسان براي شروع صحبت با ديگران اين است كه نكته خوش آيندي را درباره او مطرح كنيد. مثلا دو همكلاسي را در نظر بگيريد؛ اولي مي تواند براي اين كه سر صحبت را باز كند، از پاسخ صحيحي كه دومي در جواب پرسش معلم داده است به نيكي ياد كند. يا چيزهايي ساده تر؛ مثلا اين كه پيراهن تان چه زيباست. مجسم كنيد وقتي كسي چيزي را در مورد شما تحسين مي كند چه احساس خوش آيندي به شما دست مي دهد. آيا اين امر باعث نمي شود كه تمايل پيدا كنيد گفت وگو را با گوينده آن ادامه دهيد؟
از طرف مقابل، سوالاتي را در مورد خودش بپرسيد. اين كه فيلم مورد علاقه اش چيست، كجا زندگي مي كند، در كدام مدرسه درس خوانده است، اوقات فراغت خود را چگونه مي گذراند و مانند اين ها. طرح چنين سوالات ساده اي، فضولي كردن به حساب نمي آيد. اين تنها راهي است كه مي توانيد به علاقه مندي هاي آنان پي ببريد. به علاوه، تنها راهي است كه مي شود از طريق آن فرد را متوجه كنيد كه به دوستي با او علاقه منديد.
البته بايد پيشاپيش خود را آماده پاسخ گويي به سوالات احتمالي طرف مقابل نيز بكنيد. بديهي است كه وقتي شما سوالي را طرح مي كنيد، ديگري نيز سوالاتي را خواهد پرسيد. اگر در پاسخ به سوالات مشابه، از خود درنگ وترديد و بي اطلاعي نشان دهيد، مطمئن باشيد كه گفت وگويتان در همان بدو امر پايان مي گيرد. پس سعي كنيد نسبت به علاقه مندي هايتان پيش زمينه ذهني داشته باشيد.
علايق و تفريحات ما مي تواند يكي از بهترين زمينه ها براي دوست يابي باشد. شركت در ورزش هاي گروهي و فعاليت هاي هنري، حضور در كتابخانه ها، فرهنگ سراها، مساجد، نمايشگاه ها، همه و همه فرصت خوبي براي پيدا كردن دوست است. با حضور و شركت در مكان هاي مختلف و فعاليت هاي دسته جمعي است كه خودتان را به ديگران مي رسانيد، اما براي اين كه ديگران را به خود جلب كنيد و حضورتان را برايشان رضايت بخش جلوه دهيد، كارهاي ساده اي مي توانيد بكنيد. مثلا اين كه شكلاتي در جيب داشته باشيد و آن را به كسي تعارف كنيد. همين كار به ظاهر خنده دار مي تواند فرصتي به وجود بياورد براي آغاز يك گفت وگو.
ميزان محبتي  كه از دوست خود مي بينيد، همان قدر است  كه به او بخشيده ايد. هر چند كه ممكن است تمام علايق  و سلايق دو دوست يكسان نباشد اما به اين فكر كنيد كه از دوستي با ديگران چه مي خواهيد
قدم هاي بعدي 
بعد از آشنايي اوليه، سعي كنيد قدم هاي بعدي را آهسته و سمره برداريد. عجله نكنيد. هميشه فرصتي پيدا مي شود تا بتوانيد كمي بيشتر با هم آشنا شويد؛ پيشنهاد براي كمك كردن در كار، رساندن او به خانه يا محل كارش، كمك كردن در درس، انجام خريد، تعمير اتوموبيل و غيره. اگر قرار است از دوست خود دعوتي به عمل بياوريد، سعي كنيد مدت زمان آن زياد طولاني نباشد. مثلا دعوت به چاي يا قهوه از دعوت به ناهار مناسب تر است. تدريجا و به دنبال آشنايي بيشتر، مي توانيد براي صرف ناهار هم از او دعوت كنيد. سعي كنيد دعوت خود را به نحوي مطرح كنيد كه شخص فرصت تصميم گيري خود را از دست ندهد. اگر مي خواهيد او را به ديدن فيلمي در سينما دعوت كنيد، بهتر است بگوييد از آن جايي كه هر دو به فيلم علاقه منديم، شايد بشود يك روز به اتفاق هم به سينما برويم. به اين ترتيب شخص اين فرصت را مي يابد تا در صورت عدم تمايل، به نحو مودبانه اي قضيه را معلق باقي بگذارد. همان طور كه گفته شد، دانستن علاقه مندي هاي ديگران در امر دوست يابي بسيار مهم است، اما براي اين كه از علايق ديگران سر دربياوريد، بايد گوش تيز و در عين حال شنوايي داشته باشيد. بايد صبور باشيد و اجازه بدهيد ديگران نيز حرف بزنند. به تدريج مي توانيد ترتيبي بدهيد تا بعضي از كارها و فعاليت هاي مورد علاقه  مشترك تان را به اتفاق هم انجام دهيد. حتي مي توانيد دوست تان را به خانه خود دعوت كنيد.
براي برقراري ارتباط با ديگران، از اين كارها پرهيز كنيد:
۱) متكلم وحده نباشيد. گه گاه مكث كنيد. شايد ديگران نيز حرفي براي گفتن داشته باشند.
۲) سعي نكنيد ديگران را با نقاط مثبت شخصيتي خود تحت تاثير قرار بدهيد. مطمئن باشيد وجوه مثبت شخصيت شما به تدريج براي ديگران آشكار خواهد شد.
۳) سعي نكنيد دايم ديگري را مورد انتقاد قرار دهيد. نظر خود را صادقانه مطرح كنيد، اما با نرمي و احتياط لازم. طوري كه به ديگران بر نخورد.
۴) دايم روي خودتان مانور ندهيد. بگذاريد ديگران شما را كشف كنند. شما نيز وقت خود را صرف كشف ديگران كنيد.
۵) با ارايه حجم زيادي از اطلاعات، فرد مقابل را گيج نكنيد. ابتدا طعمه كوچكي به قلاب بگذاريد و ببينيد آيا كسي به آن نوك مي زند يا نه. بد نيست بدانيد كه بعضي از زيباترين گونه هاي ماهيان از روشنايي زياد هراس دارند.
براي برقراري ارتباط با ديگران، از اين كارها غافل نشويد:
۱) خوب گوش بدهيد. نه اين كه تا وقتي گوينده صحبتش تمام نشده، شما بايد ساكت باشيد. به اين معني كه فقط وقتي صحبت كنيد كه يقين داريد گفته  هايتان دقيقا به مساله مورد بحث ربط دارد و در جهت پيشبرد آن است.
۲) خودتان را به جاي ديگران بگذاريد. سعي كنيد براي دقايقي هم كه شده از منظر طرف مقابل به مساله نگاه كنيد. او را متوجه كنيد كه اين كار را كرده ايد. مثلا بگوييد: به گمانم در آن وضعيت خيلي نارحت شده بودي.
۳) اقرار كنيد كه شما هم ضعف هايي داريد. كامل نبودن، تصويرِ انساني تر و دست يافتني تري از شما مي سازد. بدين ترتيب طرف مقابل كم تر از شما مي هراسد.
۴) ديگران را ستايش كنيد. البته نه به شكلي افراطي و اغراق آميز.
نگاه دار تا نگه دارد!
وقتي ارتباطي انساني برقرار شد، بايد بكوشيم آن را حفظ كنيم و پرورش دهيم. اگر چه شايد اين جمله خيلي كليشه اي به نظر برسد، اما واقعيت اين است كه بهترين راه براي حفظ دوستي اين است كه تلاش كنيم براي دوست خود، دوست باقي بمانيم. به قول حافظ: نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد.
ميزان محبتي كه از دوست خود مي بينيد، همان قدر است كه به او بخشيده ايد. هر چند كه ممكن است تمام علايق و سلايق دو دوست يكسان نباشد، اما به اين فكر كنيد كه از دوستي با ديگران چه مي خواهيد. همه انسان ها در پايان يك روز كاري به چيزهاي مشابهي نياز دارند: كسي كه بشود به او اعتماد كرد، به او تكيه كرد، كسي كه به حرف مان بي هيچ توقعي گوش كند، عواطف و احساسات مان را ارج بگذارد، كسي كه عيب هايمان را به ما بگويد بي آن كه آزرده شويم،  كسي كه بُعدِ زمان و مكان بين مان فاصله نيندازد، كسي كه ما را تحمل كند و اشتباهات مان را ببخشد، كسي كه در شادي ما شريك شود و ما را در شادي خود شريك كند.
باور كنيد يا نه، دوست پيدا كردن آسان است، اما نياز به تصميم، توجه، خلاقيت و محبت دارد، و رعايت همه اين مسايل محتاج كوشش و تلاش است. البته ثمره اين تلاش، دل چسب است، چرا كه اين دوستان مان هستند كه غير قابل تحمل ترين چيزها را برايمان قابل تحمل مي كنند. پس شروع كنيد به پاشيدن بذر دوستي و مطمئن باشيد كه تا دنيا دنياست درو خواهيد كرد.
۱۰ نكته مهم براي اين كه دوستان تان هميشه در كنارتان باشند:
۱) سعي كنيد كساني را براي دوستي انتخاب كنيد كه علايق مشترك زيادي با شما داشته باشند. البته اين به اين معني نيست كه دور كساني را كه مثل شما نيستند كاملا خط بكشيد. بد نيست كساني هم كنارتان باشند كه مثل شما فكر نمي كنند.
۲) اين قانون طلايي را به خاطر داشته باشيد كه بايد با ديگران همان گونه رفتار كنيد كه توقع داريد آن ها با شما رفتار كنند. اگر به ديگران احترام بگذاريد، آن ها نيز به شما احترام خواهند گذاشت.
۳) به ياد داشته باشيد كه هيچ  انساني كامل نيست. همه ضعف هايي دارند. قبول ضعف هاي ديگران رمز برقراري دوستي هاست.
۴) به عقايد يكديگر احترام بگذاريد.
۵)  به خاطر داشته باشيد كه حتي بهترين دوستان دنيا هم نمي توانند تمام هفت روز هفته را با يكديگر سپري كنند. هم براي خودتان سرگرمي هاي شخصي قايل شويد و هم اجازه بدهيد دوستان تان سرگرمي هاي شخصي خودشان را داشته باشند.
۶)  با يكديگر حرف بزنيد. دوست تان كه نمي تواند فكر شما را بخواند. اگر چيزي دارد روي دوستي تان تاثير نامطلوب مي گذارد، راجع به آن با دوست خود صحبت كنيد.
۷) نگذاريد عوامل خارجي مانند استرس و كار روي دوستي تان تاثير بگذارد. دوست خوب، دوستي است كه به شما اجازه مي دهد با او درد دل كنيد. سعي نكنيد ناراحتي هاي خود را بر سر او خالي كنيد. در عوض، زماني نيز فرا مي رسد كه بايد تحمل شنيدن درد دل هاي دوست خود را داشته باشيد.
۸) سعي كنيد از يكديگر چيز ياد بگيريد.
۹) هرگز پشت سر دوست خود صحبتي نكنيد.
۱۰) هنگام حرف زدن، در انتخاب كلمات تان دقت كنيد، چرا كه هرگز نمي توانيد كلمه اي را پس بگيريد.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:7 PM  توسط   | 

 
 
 
 

1-  نهاد - من - من برتر :

فروید می گوید : کودک وقتی به دنیا می آید دارای یک سری بازتاب های نظری است و بر اساس اصل لذت و دوری از درد، واکنش های خوبی را می بینیم و هر وقت گرسنه شود، ما شاهد گریه او هستیم. برای کودک مهم نیست که گریه او باعث ناراحتی پدر و مادرش می شود، این متناسب با فرمان هایی است که ازدرون به او داده می شود. واکنش های غمگین آور و شادی آور را از خود نشان می دهد بعد از مدتی کودک واژه من را به کار می برد و اینجا نشان می دهد که شخصیت تقریباً در حال شکل گیری است متعاقب رشد ، من برتر وارد ماجرا می شود که من برتر ساخته و پرداخته مسائل  ارزشی یادگیری و امر نهی ها و اصول سخن است که به تدریج با آن ها آشنا می شود.

 

ارزش های اخلاقی و دینی را کودک کم کم جذب خود می کند. من برتر کودک به تدریج شکل می گیرد. هر چه من برتر کوچک تشویق شود من او آرامش بیشتری خواهد  داشت و من برتر هر چه ضعیف باشد و نهاد قوی باشد کودک به طرف مسائل منفی بیشتر کشیده خواهد شد.

 

فولر معتقد است که یک نیرویی در درون کودک وجود دارد به نام لیبیدو که این نیرو انرژی بخش است و نیروی  محرک کودک محسوب می شود . این نیروی درونی از نظر رشد روانی - جنسی مرحله دهانی وجود دارد که لیبرو در کنار دهان متمرکز است و به خاطر همین است که اعتقاد دارد، به خاطر همین نیرو است که کودک به دنیا می آید. به محض اینکه با انگشت دورو بر دهان او را لمس کنیم بلافاصله سر و صورتش را به جایی که ما انگشت زده  ایم می گرداند و اگر پستانک یا انگشت را در دهان او قرار دهیم فوراً شروع به مکیدن می کند.

 

در دیدگاه فروید، بهتر است به د و مسئله اشاره کنیم دو کمپلس که در آن ها یکی عقده ادیب و دیگری عقده الکترا می باشد. فلویر اعتقاد دارد با توجه به این اسامی که از دانشمندان موجود است عقده   ادیب خاص پسران است و عقده الکترا خاص دختران است. در این عقده ها  چه دخترباشد  چه پسر در سنین پائین خودش را به والد غیر هم جنس نزدیک می کند و از والد هم جنس دوری می کند. مثلاً یک پسر بچه به مادرش گرایش دارد و عاطفه  بیشتری به مادرش نشان می دهد و شاید مقداری درگیری با پدرش ایجاد کند و بلعکس در مورد دختراین مسأله به عکس اتفاق می افتد. کشیده شدن به سمت پدر و مادر و دوری از والد هم جنس را زمینه این دو عقده می دانیم که پس از مدتی این عقده ها در کودک حل می شود و با تصفیه و حل شدن این عقده ها بچه ها خودشان را با بزرگتر ها همانند می کنند . پسر به سمت پدر می رود و لباس او را می پوشد و حرکات او را تقلید می کند و دختر به سمت مادر می رود و جلوه های رفتاری مادر را تقلید می کند.

 

در این نظریه اعقاد دارد که اعتماد اساسی، را کودک در محیط خودش ودر برخورد با آن یاد می گیرد که با آنان چه واکنشی داشته باشد. آیا به آنان اعتماد کند یا نه ؟

*در مرحله بعد نظریه، خود مختاری کودک است که دراین دوره کودک شناخت نسبی به مسائل پیدا می کند و مسائل را درک می کند.

 

* در مرحله بعد نظریه دوره ابتکار کودک است که دوره ابتکار از 3 تا 5 سالگی طول می کشد. کودک دست به ابتکار و خلافیت می زند و جلوه های خلاقیت را در خود نشان می دهد که در این مورد باید مورد تشویق و حمایت والدین خودش قراربگیرد.

 

* دوره بعد، دوره کوشش است که کودک از خود سعی و کوشش نشان می دهد و حدود سن 6 تا 12سالگی  است.

 

* دوره بعد، دوره هویت آغاز می شود که دوره هویت مترادف و مقارن با دوره بلوغ و نوجوانی است. کودک به دنبال هویت یابی می گردد و این دنبال کردن برای نوجوان مسأله اساسی است و نوجوان می خواهد مطرح کند که دارای شخصیت خاص هستم و چه ارزش هایی در ذهن من هست و می خواهد برای خودش هویتی خاص را ایجاد کند، حال، چه هویتی فردی ، یا اجتماعی.

 

* دوره بعد دوره صمیمیت است که دراین دوره حدود 19 تا 35 سالگی است و شخص به برقراری صمیمیت با دیگران می پردازد.

 

* دوره بعد دوره تولید و وحدت خود است که سن ها ی بالاتر را شامل می شود و شخص در مقابل فشار ها و مشکلات ، می تواند تحمل بیشتری را از خودش نشان بدهد.

 

موجبات اختلال در رشد  و کوتولگی را فراهم می کند. کودک نشان می دهد که مشکلی در هورمون هایش وجود داشته است که موجب کوتاه قدی می شود. بنابراین اگر این مسأله را والدین به موقع  متوجه شوند می توانند با کمک پزشک و تزریق هورمون به بدن وی رشد آن را طبیعی کنند. اگر هورمون رشد زیاد ترشح شود، فرد را دچار مشکل می کند و فرد را به غول پیکری می رساند و اگر غذای زیادی مصرف شود، قد او بسیار بلند می شود و اگر این مسأله بعد از بلوغ ایجاد شود عارضه اکرومگالی را ایجاد می کند، یا بلندی .... را ایجاد می کند. از قسمت قوامی غده هیپوفیز هومون های واسطه ای و محرک ترشح می شود و این هورمون ها هستند که روی غدد دیگرفعالیت می کنند، مثل هورمون محرک غده   فوق کلیوی یعنی غده از هیپوفیز به غده فوق کلیوی  دستور داده می شود که به ترشح بیشتر وادار بشود و همچنین وقتی قسمت داخلی را مشاهده کنیم، دارای هورمون هایی هست که نقش خاصی را در بدن ایفا می کند مثل آنتی دیورتیک یا ضد ادرار که مانع دفع ادرار به صورت نا به جا می شود . هورمون دیگر، هورمون پیترسین می باشد که باعث تحریک جدار رگها و ایجاد فشار خون لازم در بدن می گردد و هورمون اکسی .... در به دنیا آمدن کودک نقش دارد و باعث ورود شیر به سینه مادر می شود.

 

2-  هورمون تیروئید :

غده تیروئید هورون های خاصی به نام تیروکسین دارد و کار این هورمون ها گرفتن ید و ساختن هورمون و ذخیره کرده آن و وارد کردن آن در سیستم خونی است.

 

3-  که در متابولیسم  بدن نقش دارد و در ساختار شخصیتی مؤثر هستند و اگر تیروئید دچار کم کاری شود یک نوع عقب ماندگی به نام کوتینیوم ایجاد می شود و فرد عقب مانده از نظر پیشرفت تحصیلی دچارمشکل می شود و بستگی به میران عارضه دارد که چقدر پیشرفت کرده باشد . اگر درصد 75 و یا 25 باشد ( بهره هوشی ) . اما   پر کاری این غدد باعث می شود قلب ضعیف کار کند و ضعف قلب دیده می شود و درجه حرارت بالا می رود و چشم ها حالت برآمدگی و از حدقه در آمده می شود و همچنین ضربان قلب زیاد می شود . گواتر جزو عوارضی است که مربوط به این موضوع می شود تا زمانی که بزرگ می شود و بعضی مواقع کوچک است و بعضی وقت ها از دور هم دیده می شود.

 

4-  هورمون پاراتیروئید :

این غده، احتیاج بدن را به فسفر و کلسیم تأمین می کند. نام هورمون این غده پارا هورمون می باشد. اختلال های که در اثر نقص این غده و یا زیادی ترشح آن ایجاد می شود، عبارت اند از بیماری یا اختلال تتانی، که در این جا شخص پرخاشگر و عصبی است و حتی ممکن است به پاره کردن لباس خودش اقدام کند و حتی به ضرب و جرح یا قتل و درگیری بپردازد. اگر مقدار آن کم باشد، تتانی ایجاد می شود و به خاطر کم بودن کلسیم در بدن   که جذب نمی شود، و اگر هورمون پاراهورمون زیاد ترشح شود باعث پیدایش کلسیم بالا در بدن خواهد شد که این عارضه ای دارد و اگر از این بیماران عکس رادیولوژی بگیریم می بینیم که بین انگشتان و مفاصل و بندهای انگشتان رسوب های کلسیم وجود دارد.

 

5- هورمون تیموس :

این هورمون باعث به تعویق افتادن راه رفتن حتی تا 4 سالگی  می شود که اگر اشکالی در این هورمون ایجاد شود از رشد اندام تناسلی جلوگیری می کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:6 PM  توسط   | 

چگونه میتوان ضمیر ناخودآگاه را به مسیر درستی هدایت کرد؟
 
 
مهمترین موضوع اینه که ضمیر ناخودآگاه، متناسب با هر سیگنالی که در هر لحظه دریافت می‌کنه، باور و روحیه‌ای میسازه و یا سیستمی را در بدن انسان و یا بیرون از بدن در دنیای خارج کنترل می‌کنه. بنابراین در تمام لحظه‌ها باید مراقب باشیم که ضمیر ناخودآگاه فقط سیگنالهای خوب رو از طریق حواس پنجگانه و فکر ما دریافت ‌کنه. چند نمونه عبارتند از:
 
 استفاده نکردن از کلمه و جمله‌های منفی مثل:
  خاک بر سرم، مرده‌شور، من بدشانسم، من بدبختم، خنگم، کی میشه بمیرم راحت بشم، نمیتونم، نمیشه، دنیا چقدر بده، دنیا اومدم که فقط عذاب بکشم، من همیشه مریضم، هیچکی منو دوست نداره، من بدم،  ...
 
 اعم از اینکه این حرفها رو به خودمون بزنیم یا به دیگران، هر کدومش یه سیگنال منفی و مخرب به ضمیر ناخودآگاه میده. مثلن وقتی کسی میگه: "من بدشانسم"، ضمیر ناخودآگاهش این سیگنال رو میگیره و به شکل یه باور در نظام باورهای اون نفر درمیاره و ضمن اثر منفی در روحیه و شخصیتش، در دنیای بیرون هم در همین راستا عمل میکنه، یعنی در راستای بدشانسی اون طرف، و دیگه برای خوشبختیش تلاشی نمیکنه، چون خود اون نفر به ضمیر ناخودگآهش باور داده که بدشانسه.
 
   
استفاده از کلمه‌ها و جمله‌های مثبت مثل:
 زیبا، آرام، آرامش، عشق، دوست داشتن، پیروزی، خوشبختی، شادی، میتونم، توانا هستم، خوبم، سالمم،  ...
 
 تا جاییکه میتونیم در فکر یا گفتار از کلمه‌ها یا جمله‌هایی که این واژه‌ها رو دارن باید استفاده کنیم. اینها سیگنالهای مثبت، سازنده و قدرتمندی به ضمیر ناخودآگاه میفرستن و ضمیر ناخودآگاه عین همون رو در زندگی بوجود میاره. مثلن وقتی میگیم: "من چقدر خوشبختم، چطوری میتونم خوشبخت‌تر بشم؟" اولن، ضمیر ما باور میکنه که ما خوشبختیم و این موضوع رو در نظام باورهای ما قرار میده و بر همین اساس هم شروع به ساختن روحیه و شخصیت خوب برای ما میکنه. دومن: چون پرسیدیم که "چطوری میتونم خوشبخت‌تر بشم؟"، ضمیر ناخودآگاه در "شعور نامحدود جهان" یا "infinite intelligence" شروع به گشتن میکنه تا راه خوشبختر شدن رو پیدا و به ما الهام کنه، یا اونو در مسیر ما قرار بده.
 
 ما باید تعدادی جمله زیبا و آرامش‌بخش که بهمون بیشتر اثر دارن بسازیم و در هر فرصتی اونها رو برای خودمون تکرار کنیم. مثل:
  
خدای مهربون منو دوست داره و در همه امور زندگی به من کمک میکنه.
  
من همیشه منتظر اتفاقهای خوب تو زندگیم هستم.
  
همیشه از وجود و چهره من شادی، انرژی و عشق ساطع همیش.
 
 من تا آخر عمر به سلامت زندگی میکنم.
  من در کمال آرامش زندگی میکنم و همیشه روحیه‌ای شاد و چهره‌ای خندان دارم.
  
ممکنه شما جمله‌هایی بگین که اثر قویتری بهتون داشته باشه.
  
هیچوقت نباید خودمون رو سرزنش کنیم.
  
البته این مورد با پذیرفتن اشتباه و سعی در اصلاح اون فرق میکنه؛ سرزنش و محکوم کردن مداوم خود به خاطر عمل اشتباهی در گذشته، ضمن اثر منفی در روحیه، به ضمیر ناخودآگاه هم سیگنال بد میفرسته.
 
   
استفاده از قدرت تمرکز یا Power of focus:
 تمرکز روی موضوعهای خوب، روحیه شاد و فکر مثبت ایجاد میکنه؛ و تمرکز روی خاطرات تلخ یا موضوعهای ناراحت کننده، یاس و افسردگی میاره. از این خاصیت در برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه استفاده میشه.
  
اگه برای مدتی به طور مداوم ذهن و فکر خودمون رو متوجه سوژه‌های زیبا کنیم، به مرور زمان عادت میکنیم که همیشه به زیباییهای زندگی فکر کنیم و تبدیل به انسان مثبتی میشیم که آرامش و نشاط درونی داره. دیدن نیمه پر یا خالی لیوان، تا حدود زیادی عادتیه، فقط کافیه چند وقتی مثبت‌بینی رو به زور هم که شده انجام بدیم، تا بعد از مدتی، دیدن نیمه پر لیوان به شکل عادت دربیاد. بنابراین ضمن توجه به موضوع‌های خوشایند، سعی کنیم برای تمام اتفاقها یه تفسیر مثبت پیدا کنیم.
 
 
 
... مبادا برای پر کردن خلاءهای زندگی‌ات به دنبال دیگران بگردی و وجود خلاق و توانمند خویش را نادیده انگاری. مبادا کمالت را در دیگران بجویی و خوشبختی و سعادت، آرامش و رضایت را کیمیایی در دست دیگران بدانی.
 
لازم نیست نیمه مکمل کسی باشی یا کسی بیاید و نیمه ناتمام تو را کامل کند زیرا ارتباطی این گونه و دیدگاه و نگرشی این چنین، از همان ابتدا محکوم به شکست است. همین که فکر ناقص بودن را به ضمیر ناخودآگاه خود راه میدهی و به انتظار ناجی مقدسی می‌نشینی که چراغ زندگی‌ات را روشن کند و تو را به خود بشناساند، ناخودآگاه، ضعف و کمبود و احساس عدم شایستگی و عدم اعتماد به نفس را به خویش القاء کرده‌ای.
 
آری من برای رسیدن به آرامش و خوشبختی، قبل از هر چیز باید در توقعات و روابطم با دیگران تجدید نظر کنم و این چنین می‌کنم. نه نقش مظلوم را بازی می‌کنم که به همه پیام میدهد: "من خوبم و تو بدی، من بیشتر وقت گذاشتم و تو کمتر، من بیشتر زحمت کشیدم و تو تن‌پروری کردی و ..." و نه نقش قربانی که انسان ستمدیده‌ای است که خود را به انحاء مختلف فدا کرده است. او کسی است که به بد زیستن، معتاد است. دیوار کوتاهی است که هر کسی از آن بالا میرود و اسب رامی است که به هر کسی سواری میدهد و بار هر کسی را به دوش میکشد. ...
 
... کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من و این که هیچ کس، قادر نیست بهتر از خودم به من کمک کند. من هرگز به انتظار دیگران نمی‌نشینم و وقت ارزشمند و گرانبهای خود را صرف انتظار برای آمدن آنهایی که شاید هرگز نیایند و شاید هرگز به نیازم پی نبرند، تلف نمیکنم. ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7:25 PM  توسط   | 

 

 

  من میگویم ازادی, تو میگوئی جفتک زدن خری در طویله.

  این جمله یکی از رساترین فریادهای ازادیخواهان بر سر عوامل محدود کننده ازادیست.

  در اصل همین محدود کنندگان ازادی بودند که باعث جنبشهای ازادیخواهانه تاریخند.

  چه جنبش فمنیستی در غرب و چه مشروطه در ایران , واکنش جوامع

  به عاملین محدود کننده ازادیست.

  که گاهی این عوامل با موج سواری بر پوپولیسم و دمیدن در شیپور از دست

  رفتن ارزشهای حاکم بر جامعه شان در عرصه عمومی و چه در مناظره و گفته های

  خصوصیشان انگاه که نمیتوانند

  طرف مقابل را قانع به علت معلول های خود کنند و مقاومت انان را بر اندیشه های خود

  همچنان پایدار میبینند انگاه خطاب به بقیه انسانها چنین میگویند :

  که این موجودات عجیب انسانهای خبیثی هستند که ما میخواهیم مصلحت انها را پیاده کنیم

  اما انها در مقابل ما مقاومت میکنند .

 نگاه چنین ادامه میدهند که این افراد یا مشکل در "نطفه" دارند, یا مشکل در "لقمه" دارند.

  یا خبث طینت دارند یا فطرتشان مدسوس و دستکاری شده است یا .....

  که اوج اینگونه برخوردها را در کلیسای قرون وسطی در تاریخ به ثبت رساند.

 

ولی ازادی شاخه های متعددی دارد از ازادی سیاسی ( ازادی بیان و ...) ,

 اقتصادی (انتخاب حرفه و...) , اجتماعی ( پوشش , مذهب و ...) و ......

برای رسیدن به ان کدام اندیشه ما را کمک میکند دینی, فلسفی, سوسیالیسم ,

لیبرالیسم و .....

ایا راه ازادی صراطیست مستقیم یا روح پلورالیزم در ان نیز مستتر است ؟

این چیزیست که باعث نوشتن این مطلب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 8:7 PM  توسط   | 

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 6:16 PM  توسط   | 


 
 
نخستين رمز موفقيت، داشتن ذهني سالم در بدني سالم است. تئودور روزولت با اين حرف آدم را به ياد آن ضرب المثل  خودمان مي اندازد كه: عقل سالم در بدن سالم است
 
اگر به دنبال موفقيت هاي بزرگ هستيد مطمئنا بايد برنامه اي هم براي يك عمر طولا ني و يك زندگي سالم داشته باشيد
اگر به ورزش منظم  و تحرك بدني پايبند باشيم  مي توانيم جلو برخي ازمشكلات ناشي از اضافه وزن  را هم بگيريم 

محمد كياسالار
جكي گليسون مي گويد: روز دوم هر رژيم غذايي هميشه آسان تر از روز اول است. چون در روز دوم احتمالا رژيم مان را كنار گذاشته ايم.
خب، تلخ است، ولي حقيقت دارد. بيشتر رژيم هاي غذايي كه ما براي لاغر شدن به سراغ شان مي رويم، سرنوشتي بهتر از اين حرف گليسون پيدا نمي كنند. كجاي كار مي لنگد؟ مشكل در رژيم هاي غذايي است يا در انگيزه و هدف خودمان؟
برايان تريسي در كتاب ۲۱رمز موفقيت ميليونرهاي خودساخته مي نويسد: اگر هدف مالي شما مثلا اين باشد كه به ثروتي بالا دست پيدا كنيد، مطمئنا بايد برنامه اي هم براي يك عمر طولاني و يك زندگي سالم داشته باشيد تا بتوانيد به بهترين نحو از ثروت تان استفاده كنيد.
اما خوش بختانه چنين برنامه مهمي از نظر برايان تريسي فقط در 3 چيز خلاصه مي شود: براي يك زندگي طولاني، شاد و سالم فقط سه كليد مهم وجود دارد: وزن مناسب، رژيم غذايي مناسب و ورزش مناسب.
البته برايان تريسي پزشك نيست و پيشنهادهايش هم در اين زمينه هاي تخصصي چندان كارشناسانه و دقيق به نظر نمي رسد، اما در همين حرف هاي كلي او هم نكات سودمندي وجود دارد: كم تر بخوريد و بيشتر ورزش كنيد. در رژيم غذايي تان بيشتر از ميوه ، سبزي  و مواد پروتييني كم  چربي استفاده كنيد و چيزهايي مثل دسر، نوشابه، شيريني و هر چيز ديگري را كه حاوي مقدار زيادي شكر باشد از زندگي تان كنار بگذاريد. از خوردن نمك اضافي و محصولاتي كه با آرد سفيد درست مي شوند، خودداري كنيد. به جاي سه وعده غذايي مفصل، چهار يا پنج وعده مختصر بخوريد. دست كم نيم ساعت از هر روزتان را به يك ورزش پرتحرك اختصاص بدهيد و اگر ورزش كردن به طور منظم برايتان ممكن نيست، پياده روي روزانه را فراموش نكنيد.
ظاهرا پس از هدف گذاري دقيق و تقويت اراده و انگيزه در وجودمان، اولين پرسشي كه بايد از خود بپرسيم، اين است كه: وزن  ايده آل مان چقدر است؟ چطور بايد به وزن  ايده آل مان برسيم و چگونه آن را حفظ كنيم؟
وزن ايده آل مان را چگونه محاسبه كنيم؟
دانشمندان براي محاسبه وزن ايده آل روش هاي متعددي را ارايه كرده اند؛ هاموي(Hamwi) هم يكي از دانشمنداني است كه روش تخميني جالبي در اين خصوص دارد و آن را به اسم خودش به ثبت رسانده است.
در اين روش،  آقايان براي محاسبه وزن ايده آل شان بايد ابتدا قدشان را دقيق و بر حسب سانتي متر اندازه بگيرند، آن وقت۱۵۰ را از اين عدد كم و حاصل آن را با 48 جمع كنند. عددي كه از اين روش به دست مي آيد، همان وزن ايده آل است. مثلا اگر قد مردي 180 سانتي متر باشد، بايد مطابق روش تخميني هاموي حداكثر 78 كيلوگرم وزن داشته باشد:
۸+ (081 051)=87kg4
بر مبناي اين روش، خانم ها نيز براي محاسبه وزن ايده آل شان بايد ابتدا قدشان را دقيق و بر حسب سانتي متر اندازه بگيرند، آن  وقت اين عدد را از 150 كم كنند، حاصل آن را در 9/0 ضرب و عددي را كه به اين ترتيب به دست مي آورند، با 45 جمع كنند. آن چه به دست مي آيد، همان وزن ايده آل است؛ مثلا اگر قد خانمي 170 سانتي متر باشد، مطابق روش تخميني هاموي بايد حداكثر 63 كيلوگرم وزن داشته باشد:
۵+ ]0/9(071 051)[ =54 +81=36kg4
چاق، لاغر يا طبيعي؟!
پزشكان براي اين كه به كسي بگويند چاق، لاغر يا طبيعي، از شاخص توده بدني استفاده مي كنندBMI . يا شاخص توده بدني، مخفف Body Mass Index است. براي محاسبهBMI ، كافي است وزن خود را (بر حسب كيلوگرم) بر مجذور قدتان (بر حسب متر) تقسيم كنيد. اين شاخص در واقع نشان دهنده خطري است كه اشخاص مبتلا به كم بود وزن يا اضافه وزن را تهديد مي كند. در اكثر طبقه بندي هاي بهداشتي جهاني براي شاخصBMI چهار دسته بندي قايل مي شوند:
كم تر از 5/18:مبتلا به كم بود وزن 
بين۵‎/۱۸ تا 9/24:داراي وزن طبيعي
بين 25 تا 9/29:مبتلا به اضافه وزن 
۳۰ يا بيشتر از 30:چاق 
اكثر بزرگ سالاني كهBMI بالا دارند (يعني مبتلا به اضافه وزن و يا چاق هستند) درصد چربي شان هم بالاست. چربي اضافه در ارتباط مستقيم با افزايش خطر ابتلا به ديابت، بيماري هاي قلبي، افزايش فشار خون، بيماري هاي كيسه صفرا و بعضي از انواع سرطان است.
آن هايي هم كهBMI پايين دارند (يعني مبتلا به كم بود وزن هستند) در معرض ابتلا به بيماري هايي چون پوكي استخوان، سوءتغذيه و اختلالات تغذيه اي قرار مي گيرند.
چنان چه هر يك از افراد اين دو دسته،BMI خود را به طور ناگهاني كاهش دهند، با مشكلات ديگري مواجه خواهند شد. به طور كلي، هر گونه افزايش يا كاهش وزن ناگهاني حتي اگرBMI شخص در سطح متعارف حفظ شود مي تواند زمينه ساز خطرات تازه اي باشد.
شاخص ديگري كه متخصصان به آن توجه دارند، اندازه دور مچ است. پزشكان معتقدند كه اين شاخص مي تواند نشان دهنده ميزان چربي شكمي باشد. افزايش چربي دور مچ و بالاتنه (كه به الگوي چاقي سيب معروف است) بسيار خطرناك تر از افزايش چربي پايين تنه است كه به الگوي چاقي گلابي معروف است.
اگر اندازه دور كمر در مردان، بالاي 102 سانتي متر و در زنان، بيش از 88 سانتي متر باشد، به اين معناست كه شخص در معرض خطر ابتلا به ديابت، بيماري هاي قلبي عروقي و افزايش فشارخون قرار گرفته است؛ البته از آن جا كه اين شاخص خيلي ميلي متري تعيين مي شود، اندازه هاي نزديك به اين اعداد نيز مي تواند بسيار هشداردهنده باشد.
به طور كلي با افزايش اندازه دور مچ، احتمال ابتلا به بيماري هاي مختلف نيز افزايش مي يابد؛ حتي اگرBMI فرد در حد و اندازه متعارف باشد.
شاخص ها هم خطا مي كنند؟
به ندرت! ولي به هر حال، گه گاه ممكن است اين شاخص ها خطرات را كمي بيشتر يا كم تر از حد واقعي نشان دهند. البته نه براي همه، بلكه براي افراد خاصي از جمله آدم هاي بسيار عضلاني، افرادي كه به طور طبيعي بدني تكيده دارند، نوجواناني كه هنوز رشدشان پايان نيافته است و افراد بالاي 65 سال.
ورزشكاران از آن جا كه بدن شان از بافت عضلاني بيشتري برخوردار است، درصد چربي بدن شان بسيار كم تر است و همين امر موجب مي شود كهBMI آنان به حد افراد دچار اضافه وزن برسد و به اشتباه، آنان را در معرض خطر نشان دهد. عكس اين امر نيز ممكن است در مورد نوجواناني كه رشدشان كامل نشده و نيز افرادي كه به طور طبيعي بدني تكيده دارند، اتفاق بيفتد.
البته نبايد فراموش كرد كه اين دو شاخص، تنها بخشي از ارزيابي سلامت يك شخص محسوب مي شوند، نه همه آن. براي پيش  بيني دقيق خطرات احتمالي، بايد از عوامل ديگري هم در ارزيابي ميزان سلامت افراد استفاده كرد.
حرف آخر
رسيدن به وزن ايده آل و حفظ آن، البته مهم است، اما اين، تنها يكي از عوامل سلامت جسماني است؛ بي شك عادت هاي غذايي نامناسب، كم بود تحرك و استعمال دخانيات نيز سلامت افرادي را كه به وزن ايده آل شان رسيده اند، به خطر مي اندازد.
از طرف ديگر، اگرچه اضافه وزن مي تواند سلامت مان را تهديد كند، اما حتي در اين صورت، اگر به ورزش منظم و تحرك بدني پايبند باشيم،  مي توانيم جلو برخي از مشكلات ناشي از اضافه وزن را هم بگيريم. درست به همين ترتيب، برخورداري از يك برنامه غذايي سالم نيز مي تواند برخي ديگر از مشكلات مربوط به اضافه وزن را از ميان بردارد.
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 8:0 PM  توسط   | 

 
 
 
خواب راحت يكي از عواملي است كه مي تواند روز خوبي را براي آدم تضمين كند، به شرط آن كه بدانيد چطور آن را به دست بياوريد

اگر شما بگوييد پشت سر هر مرد موفقي يك زن خوب هست ، ما بي چون و چرا قبول مي كنيم. حالا اگر ما بگوييم پشت سر هر موفقيت روزانه اي يك خواب خوش شبانه هست شما بي چون و چرا قبول مي كنيد؟! نمي دانم، اما خواهش مي كنم اگر حرف ما را باور نمي كنيد، لااقل حرف پاول ويلسون را باور كنيد كه مي گويد: هيچ موفقيتي بدون آرامش به دست نمي آيد و هيچ چيزي بيشتر از يك خواب راحت به آدم آرامش نمي دهد.

خودتان ساعت خودتان باشيد!
يادم نيست اين حرف را كجا و از زبان كدام شاعر شنيده ام كه: ما از وقتي كه به ساعت هاي كاسيو اعتماد كرديم‎/ نماز هاي صبح مان قضا شد. اين حرف البته معاني متعدد و عميقي دارد، اما دقيقا سطحي ترين معنايش به اين صفحه مربوط مي شود: ما بايد خودمان ساعت خودمان باشيم. هر شب، سر ساعت معيني بخوابيم و هر روز صبح، سر ساعت معيني از خواب بيدار شويم. خواب مثل غذاست. مزه اش را آن وقتي بهتر مي فهميد كه كميت، كيفيت و زمان بندي اش را خودتان ميزان كنيد. اغلب پزشكان مي گويند كه هر شب بايد بين 5/7 تا 5/8 ساعت بخوابيد تا بتوانيد روز خوبي داشته باشيد.

شير بخوريد!
و تخم مرغ، ماهي و برگ سبزي 
مي گويند شير شفاي بي خوابي است و البته راست مي گويند، چون شير پُر است از كلسيم، و كلسيم هم از آن مواد معدني مهمي است كه نه تنها استخوان ها و مفاصل را محكم مي كند، بلكه سلاح غلبه بر بي خوابي هم هست، اما علاوه بر شير و مشتقاتش (يعني ماست و پنير و.) مواد غذايي ديگري هم هستند كه در تركيب شان مقدار زيادي كلسيم وجود دارد: تخم مرغ، ماهي و برگ سبزي. البته ناگفته نماند كه شير از همه اين مواد موثرتر است، چون علاوه بر كلسيم، اسيد آمينه تريپتوفان هم دارد كه آن هم در تامين خواب و آرامش، چندان بي تاثير نيست.

از قهوه بپرهيز، از ادويه ها نيز!
قهوه دشمن خواب است. قهوه، شكلات و چاي پررنگ شديدا تحريك كنند ه اند و چشمان تان را بي خواب مي كنند. درست برعكس شير و خانواده اش. البته از نوشابه هاي كولادار هم غافل نشويد كه هيچ ميانه خوبي با خواب ندارند. بيداري زودهنگام در طول خواب شبانه فقط يكي از گرفتاري هاي طبي اين نوشيدني هاست. اگر مي خواهيد خوب بخوابيد، دور اين نوشيدني ها را به ويژه در ساعات پاياني روز و نزديك به ساعت خواب تان خط بكشيد. در خوردن سير و نمك و ادويه هم افراط نكنيد كه خواب از دست اين ها دل خوشي ندارد.

اندازه نگه دار كه اندازه نكوست 
اگر از دست يك رژيم غذايي سفت و سخت، جان تان به لب رسيده و دربه در به دنبال يك بهانه مي گرديد تا رژيم تان را بشكنيد، راه را درست آمده ايد. بي خوابي همان بهانه خوبي است كه مي تواند نجات تان بدهد. اغلب روان پزشكان معتقدند كه رژيم غذايي سفت و سخت، بر خواب و آرامش تاثير نامطلوبي مي گذارد و بنابراين، اولين قدم براي خوابي خوب و راحت اين است كه از يك رژيم متعادل و منطقي پيروي كنيد. البته اگر مي خواهيد خوب بخوابيد، در خوردن هم زياده روي نكنيد، چرا كه زياد خوردن هم سيستم هاضمه را به زحمت مي اندازد و موجب مي شود مرتب در بستر غلت بزنيد.
 
اغلب روان پزشكان معتقدند كه رژيم غذايي سفت و سخت، بر خواب و آرامش تاثير نامطلوبي مي گذارد و بنابراين، اولين قدم براي خوابي خوب و راحت اين است كه از يك رژيم متعادل و منطقي پيروي كنيد
غذاهاي خوب براي مهمان هاي بد
اغلب متخصصان تغذيه اعتقاد دارند كه جوي دو سر بيش از هر غذاي ديگري خاصيت آرام بخشي دارد. اگر چه ممكن است مهمان هايتان اين حرف شما را باور نكنند، اما حقيقت اين است كه يك بشقاب فرني با جو و شير، مناسب ترين وعده غذايي قبل از خواب است. اگر مهمان هايتان از خوردن اين فرني امتناع كردند، از قول متخصصان تغذيه به آن ها بگوييد كه بابونه هم دست كمي از جوي دو سر ندارد! بابونه يكي از آرام بخش ترين و موثرترين مسكن هاي طبيعي است و بسته بندي هاي كوچك اين گياه هم در بازار موجود است. شايد بشود با ليمو و عسل طعم بهتري به آن داد. به امتحانش مي ارزد.

از ويتامين خواب تا هورمون خواب 
در بدن ما هورمون هايي وجود دارند كه خواب مان را كم و زياد مي كنند. سروتونين يكي از همين هورمون هاست كه به هورمون خواب مشهور است. ويتامين هاي ب۳ و ب۶ در توليد سروتونين نقش موثري ايفا مي كنند و مصرف مواد غذايي حاوي آن ها به تامين يك خواب راحت كمك مي كند. موز، ذرت، دانه هاي سويا، سبوس گندم، مخمر آبجو،  بادام زميني و انواع گوشت هم از منابع شناخته شده و خوب اين ويتامين ها محسوب مي شوند. ديگر انتخاب با خودتان است.

يك توپ تنيس در جيب لباس خواب!
متخصصان فيزيوتراپي مي گويند بسياري از گرفتگي هاي عضلات گردن ناشي از طرز خوابيدن و به ويژه خوابيدن بر روي شكم است، اما اگر به اين طرز خوابيدن عادت كرده ايد، مي توانيد شب ها يك توپ تنيس در جيب لباس خواب تان بگذاريد و بعد بخوابيد. ناراحتي ناشي از اين كار باعث مي شود كه دايم به پشت و پهلوها غلت بزنيد و به طرز خواب جديدي عادت كنيد.

ارزان ترين داروي بي خوابي 
حتي در هواي سرد هم پنجره هاي اتاق تان را كمي باز نگه داريد تا خواب با هواي تازه به اتاق تان بيايد. هواي سالم و تازه احتمالا ارزان ترين و كم ياب ترين داروي بي خوابي است. هر چه اكسيژن بيشتري جذب بدن تان شود، آرامش فيزيكي بيشتري احساس خواهيد كرد. با اين اوصاف، ديگر معلوم است كه سيگار با خواب تان چه مي كند. حتي اگر به سيگار معتاد شده ايد لااقل تا 2 ساعت قبل از خواب تان به سيگار لب نزنيد.

عجيب اما واقعي 
البته شايد شما اين حرف را باور نكنيد، اما گاهي اوقات در روزنامه ها و مجلات هم چيزهاي خوبي  نوشته مي شود. حتي المقدور با يك روزنامه يا مجله به تخت خواب برويد. مطالعه در ساعات پاياني روز باعث مي شود عضلات پلك هايتان به مرور خسته شود و راحت تر بخوابيد. ضمن اين كه خيلي ها اعتقاد دارند كه خلاقيت و آمادگي ذهني خصوصا در لحظات بين خواب و بيداري جان مي گيرد. آرتور كستلر مي گويد: حاصل  خيزترين منطقه ذهني، همان ساحل باتلاقي در مرز بين خواب و بيداري است.

خواب، همسايه آب است 
لابد شنيده ايد كه خيلي ها شنا و فرو رفتن در آب را براي كاهش تنش هاي عصبي مفيد مي دانند. وقتي از شنا (در دريا يا استخر) برمي گرديد، امتحان كرده ايد كه چقدر خواب به شما مزه مي دهد؟ پس حتي المقدور شنا را توي برنامه روزانه تان بگذاريد، اما اگر به دريا و استخر و حتي حوض دست رسي نداريد، مي توانيد بعد از ظهرها به حمام برويد. يك حمام گرم و دل پذير قبل از خواب، تنش هاي روزانه را از عضلات تان دور مي كند و مقدمه هاي يك خواب آرام و راحت را برايتان فراهم مي سازد.

و آخرين تير در تركش 
اما و هزار اما، اگر تمام اين توصيه ها را به كار بستيد و باز هم نتيجه نگرفتيد، بهتر است موقتا با خواب خداحافظي كنيد و از تخت خواب تان بيرون بياييد و شروع كنيد به انجام يك كار خسته كننده مثل جمع و جور كردن خانه. سپري كردن 2 يا 3 شب به همين ترتيب، براي درمان سخت ترين بي خوابي ها هم موثر است؛ شب به خير. خواب هاي خوش ببينيد!
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 7:51 PM  توسط   | 

 
 
آرزوي همه اين است كه بتوانند آرام زندگي كنند و از اين زندگي لذت ببرند در اين مطلب با ريچارد كارلسون كه براي رسيدن به اين هدف روش هايي پيشنهاد داده است، آشنا مي شويد

دكتر ريچارد كارلسون نويسنده اي است كه راه و رسم موفقيت را خوب بلد است. او لااقل در نوشتنِ پُرفروش ترين كتاب هاي موفقيت ، هميشه موفق بوده است.
) Dont' sweat the small stuff تقريبا به معناي: كاه را كوه نكنيد!) عنوان همان كتابي است كه كارلسون در سال 1998 نوشت و خودش را به عنوان پرفروش ترين نويسنده انگليسي  زبان معرفي كرد؛ آن هم براي دو سال متوالي.
dontsweat.com از همان موقع، سايت رسمي ريچارد كارلسون شد تا تمام آن هايي كه از استرس هاي دنياي مدرن، جان به لب شده بودند با او ارتباط بگيرند و نشاني آرامش را از او بخواهند. اين نويسنده موفق، صد فرمول معروف براي آرامش پيدا كردن در اين دنياي ناآرام، ارايه كرده است كه به برخي از آن ها طي اين هفته و هفته آتي اشاره خواهيم كرد.
هر روز يا هر هفته به يك نفر بگوييد كه چرا و چقدر دوستش داريد؟
شايد استفان لواين اولين نويسنده اي باشد كه اين پرسش مهم را با لحن كوبند ه و منحصر به فردش مطرح كرده است: اگر فقط يك ساعت از زندگي تان باقي مانده باشد و توي اين يك ساعت بتوانيد فقط و فقط به يك نفر تلفن بزنيد، به چه كسي تلفن مي زنيد و چه مي گوييد؟! و بعد، بلافاصله مي پرسد: و حالا چرا معطل ايد؟ منتظر چه هستيد؟!
حق با استفان لواين است. واقعا چرا معطل ايم؟ منتظر چه هستيم؟ مگر قرار است براي هميشه بمانيم يا مگر قرار است عزيزان مان براي هميشه زنده و منتظر بمانند؟ چرا بايد چنين كارهايي را هر روز به فردا و فرداهاي نامعلوم موكول كنيم؟ ريچارد كارلسون از همين  جاي حرف استفان لواين، وارد ماجرا مي شود و پيشنهاد مي كند كه چنين كاري را هر روز يا لااقل هر هفته انجام دهيم:
شخصا يا از طريق تلفن اقدام كنيد، مثلا زنگ بزنيد و بگوييد: من فقط تلفن كرده ام كه بگويم چقدر به شما علاقه و ارادت دارم، دوست تان دارم، برايتان اهميت قايل ام و چيزهايي از اين قبيل. . . حتي اگر خجالتي تر از اين حرف ها هستيد و اصلا رويتان نمي شود كه چنين تلفني بزنيد، مي توانيد به جايش نامه اي  صميمانه بنويسيد (ميل بزنيد يا اس ام اس بفرستيد يا) نتيجه  اين كار در اغلب مواقع، به طرز حيرت انگيزي مثبت و انرژي بخش است؛ هم براي خودتان و هم براي فرد دريافت كننده  محبت اغلب افراد، تمام عمرشان را با اين آرزو زندگي مي كنند كه مردم آن ها را بشناسند و قدرشان را بدانند. اين احساس البته درخصوص با والدين، همسر،  بچه ها و دوستان خيلي شديدتر است، اما تعريف و تمجيد غريبه ها هم اگر صادقانه و صميمي باشد، احساس خوبي به همراه دارد و طبع خود آدم را هم آرامش بخش و صلح آميز مي كند.
ريچارد كارلسون يك داستان شخصي هم در همين زمينه به خاطر مي آورد كه شنيدنش خالي از لطف نيست: چند روز پيش براي خريد به فروشگاهي رفته بودم. يكي از مشتريان كه اصلا معلوم نبود چه مي گويد و چه مي خواهد، آن قدر حرف هاي درشت و نامربوط نثار متصدي فروش كرد كه حتي اعصاب من هم ديگر خُرد شده بود، اما آن متصدي فروش با متانت فوق العاده اي عصبانيتش را كنترل كرد و آرام باقي ماند تا مشتري فروشگاه را ترك كند. وقتي نوبت من شد تا پول جنس هايي را كه خريده بودم پرداخت كنم، به او گفتم: نحوه  برخوردت با آن مشتري واقعا مرا تحت تاثير قرار داد! او لبخند زد، خيره به من نگاه كرد و گفت: شما اولين نفري هستيد كه داريد از كار من توي اين فروشگاه تعريف مي كنيد، متشكرم آقا، روزتان به خير!
كارلسون آن داستان را اين گونه تمام مي كند: به زبان آوردن اين كلمات براي من دو ثانيه بيشتر طول نكشيد، اما روز و روحيه  من را از انرژي مثبت لب ريز كرد، روز و روحيه  آن متصدي فروش را هم همين طور.
 
زندگي درست مثل يك اتومبيل است كه فرمانش درون خود ماست. اتومبيلِ زندگي واقعا از درون رانده مي شود نه از بيرون 
در زندگي همه ما حتما آدم هايي پيدا مي شوند كه استحقاق شنيدن يك مكالمه تلفني يا دريافت يك نامه  صميمانه را داشته باشند. وقتي صحبت از نوشتن يك نامه صميمانه  به ميان مي آيد، كارلسون مي گويد: حتي اگر در زندگي شما هيچ كسي وجود نداشته باشد كه احساس كنيد مي شود برايش نامه نوشت، دست به كار شويد و براي يك نفر كه نمي شناسيد نامه بنويسيد؛ مثلا براي يك شخصيت، يك هنرمند، نويسنده يا چهره اي كه به هر حال، كارهايش مورد تحسين و توجه شماست. اگر مهارتي در نامه نگاري نداريد، اصلا نگران نباشيد! منظور شما از نوشتن چنين نامه اي فقط ابراز محبت و حق شناسي است، نه هيچ چيز ديگر. اين هديه را بايد با دل تان بفرستيد، نه با مغزتان. چنين نامه اي را هر هفته بنويسيد، حتي اگر هيچ وقت آن را نفرستيد!
دكتر ريچارد كارلسون معتقد است كه: ما با انجام چنين كارهايي، نه تنها انرژي مثبت خودمان را شارژ مي كنيم، بلكه دريافت كننده  نامه را هم آرام تر و مهربان تر خواهيم كرد.
شما هميشه خودتان را با خودتان مي بريد
جان كابات زين كتاب فوق العاده اي نوشته است با اين عنوان: به هر كجا بروي، آسمان همين رنگ است! ريچارد كارلسون، اين فرمول را كه شما خودتان را با خودتان مي بريد دقيقا از روي حرف هاي جان كابات زين اقتباس كرده است. كابات زين مي گويد: اين ميل و اشتياق را احتمالا همه ما آدم ها داشته ايم و داريم كه مثلا اي كاش در جاي ديگري به دنيا آمده بوديم، زندگي بهتري داشتيم، معروف تر از اين بوديم، پول دارتر از اين بوديم، خانه ديگري داشتيم، شرايط ديگري داشتيم و . . . اما حقيقت اين است كه اين چيزها آدم را خوش بخت نمي كند. ما فقط خودمان را با خودمان اين ور و آن ور مي بريم. اگر همه شرايط بيروني مان هم به دل خواه مان تغيير كند، تا وقتي كه درون مان پُر از عادت هاي مخرب ذهني است، اوضاع مان همين است كه هست: باز هم بيشتر اوقات ناراضي و عصباني و دل خوريم و باز هم مثل هميشه آرزو مي كنيم كاش همه چيز جور ديگري بود. . .
كارلسون هم پس از نقل حرف هاي جان كابات زين مي گويد: زندگي درست مثل يك اتومبيل است كه فرمانش درون خود ماست. اتومبيلِ زندگي واقعا از درون رانده مي شود، نه از بيرون، و اگرنه چطور ممكن است كه آدم هاي ديگري در شرايطي بدتر از شرايط ما زندگي كنند اما از ما شادتر باشند . . .؟! به محض اين كه همين نكته ساده را درك كنيد، اتفاق 
حيرت انگيزي در درون تان به وقوع خواهد پيوست: صلح و آرامش وجودتان را در بر مي گيرد، چيزهاي تازه تر را با اشتياق امتحان مي كنيد، با آدم هاي ديگر به راحتي ارتباط مي گيريد و اين احساس آرامش دروني تان را به هر كجا كه برويد، همراه خودتان مي بريد و به ديگران نيز آرامش مي بخشيد.
ريچارد كارلسون، اين بحث را هم با ذكر يك خاطره به پايان مي برد: چندي پيش يكي از دوستانم كه در ايالت ديگري زندگي مي كند، به كاليفرنيا آمده بود تا ديداري تازه كنيم. او مي گفت كه از زندگي توي آن ايالت خسته شده و احساس مي كند كه ديگر نمي تواند با آدم هاي آن جا كنار بيايد. از من پرسيد: حالا اهالي كاليفرنيا چه جور آدم هايي هستند؟ گفتم: آن جايي كه تو هستي، مگر چه جور آدم هايي زندگي مي كنند؟ گفت: حريص، خودخواه و بي شعور. گفتم: پس مدتي اين جا بمان تا ببيني كه اهالي كاليفرنيا هم از نظر تو حريص، خودخواه و بي شعورند. ما نمي توانيم همه آدم هاي روي زمين را به دل خواه مان تربيت كنيم، اما مي توانيم قوانيني را ياد بگيريم كه به كمك آن ها تغيير كنيم و سازگارانه تر به زندگي مان ادامه دهيم.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 7:46 PM  توسط   | 

 
 
 
فكر مي كنيد رابطه ميان خلا قيت با جنسيت چيست؟ به نظر شما بالا  رفتن سن و سال ربطي به قدرت خلا قيت آدم دارد؟
 
اگر قبول كنيم كه قدرت تصور اصل و اساس خلاقيت است، آن وقت بايد به بدچيزي اعتراف كنيم: زنان از مردان خلاق ترند!

ژول ورن خودش اهل مسافرت نبوده، اما توي داستان هايش همه جا رفته است. از عمق 20000 گره دريايي در زير درياها گرفته تا اوج كره ماه،  به همه جا سرك كشيده است. ايده ها و داستان هاي عجيب اين نويسنده را در زمان حياتش، خيلي ها مورد تمسخر قرار  دادند، اما او هميشه با دو جمله، دهان همه را مي بست: هر چه براي يك انسان قابل تصور باشد، براي انسان هاي ديگر قابل دست يابي است .
و حالا نمونه هاي زيردريايي ورن واقعا وجود دارد؛ به افتخار ژول ورن،  و به افتخار تصور خلاقش.
اپيزود اول: من، خلاقيت، نمي دانم چند سال دارم!
افلاطون براي خلاقيت، سن و سال مي شناخت. او مي گفت: تجربه بيش از آن چه بيفزايد، مي كاهد. و منظورش اين بود كه هر چه سن و سال مان بيشتر مي شود،  از خلاقيت دورتر مي شويم، اما اي كاش كسي از افلاطون مي پرسيد كه چرا هميشه گوشش به سقراط 60 ساله اي بود كه ايده هاي خلاقانه اش تا پايان عمرش ادامه داشت؟!
اليور وندل هلمز، پزشك و نويسنده امريكايي، هم در جواني اش حرفي زد كه بعدها براي خودش دردسرساز شد: اگر 40 سال تان شده است و مشهور نشده ايد، توصيه مي كنم ديگر شمشيرتان را غلاف كنيد! هلمز تا 48 سالگي، يك پزشك و استاد دانشگاه بود كه  گه گاه در روز نامه ها و مجلات، نوشته هاي پراكنده اي مي نوشت. او - خوش بختانه يا متاسفانه-   تمام شهرت ادبي اش را مديون كتاب مستبد ميز صبحانه است كه در 50 سالگي نوشت. خلاقانه ترين نوشته هاي او را هم بايد در فاصله 50 تا 75 سالگي  سراغ گرفت. بله، تا 75 سالگي!
 
-يعني همان وقتي كه پرفروش ترين كتاب زندگي اش را با عنوان زندگي نامه رالف والدو امرسون منتشر كرد.
نويسندگان در جواني مي ميرند اين جمله مايوس كننده را اغلب نويسندگان شنيده اند و بعضي ها هم احتمالا باورش كرده اند، اما واقعيت اين است كه اين جمله هم حقيقت ندارد. جان ميلتون  - شاعر انگليسي  - وقتي 44 ساله بود نابينا شد،  اما موفق ترين كتاب هايش را در 57 سالگي (كتاب بهشت از دست رفته ) و 62 سالگي (كتاب بهشت بازيافته ) نوشت. يادداشت هاي خاطرات حوا و ميراث 30 هزار دلاري را هم مارك تواين در 71 سالگي نوشته است. ديويد بلاسكو،  امريكايي نمايش نامه نويس هم اغلب نمايش نامه هاي موفقش را پس از 70 سالگي به رشته تحرير درآورد.
البته، يك طرفه هم به قاضي نرويم(!)؛ تاريخ نشان مي دهد كه تعداد اختراعات در ميان مخترعان خلاق، با افزايش سن و سال شان روبه كاهش گذاشته است، ولي شما فكر مي كنيد چرا؟ الكس آسبورن - يكي از پيش گامان آموزش تكنيك هاي خلاقيت - اين طور فكر مي كند كه: اين از لحاظ انساني غير قابل اجتناب است: بعضي افراد پس از كسب موفقيت هاي متعدد از تلاش و كوشش مداوم دست برمي دارند. اين جماعت پس از آن كه از وضعيت خود در زمينه حقوق، مزايا و منزلت اجتماعي احساس امنيت كردند، نسبت به هنگامي كه در حال صعود و ترقي اوليه به سوي خلاقيت بودند، انگيزه و تلاش شان خيلي كمتر مي شود. با اين حساب، مي شود گفت: پيش رفت يك جامعه به سوي رفاه فردي ممكن است آن جامعه را از خلاقيت هايي كه با كوشش افراد مسن امكان پذير است، محروم كند .
حرف هاي سامرست موام هم در اين زمينه شنيدني است: قدرت تصور، اصل و اساس خلاقيت است و اين قدرت با تمرين رشد مي كند و به هيچ وجه، محدوديت سني ندارد .
 
اپيزود دوم: خلاقيت، مرد بود يا زن؟!
اگر قبول كنيم كه قدرت تصور اصل و اساس خلاقيت است، آن وقت بايد به بدچيزي اعتراف كنيم: زنان از مردان خلاق ترند! اين را الكس اس. آسبورن مي گويد و ادامه مي دهد كه: زنان اگرچه در قدرت جسماني ضعيف تر از مردان اند، اما در قدرت تصور و خلق ايده هاي بديع از مردان قوي ترند .
مي پرسيد پس چرا - در طول تاريخ - تعداد مرداني كه خلاقيت قابل توجهي از خود نشان داده اند، بيشتر از زنان است؟ پروفسور لهمان به اين سوال شما اين طور پاسخ مي دهد كه:  قبول كنيد كه در طول تاريخ، فقط همين چند دهه اخير است كه زنان فرصت پيدا كرده اند تا بال هاي خلاقيت شان را بگسترانند، و باز هم قبول كنيد كه در طول همين چند دهه اخير، تعداد ستارگان زن در رشته هاي مختلف  - و به ويژه در رشته هاي خلاق - افزايش چشم گيري نشان  داده است .
در حالي كه اغلب مردان در زندگي مشترك شان به انجام كارهاي  يك نواخت و معمولي دچار مي شوند، زنان مجبورند كه در خانه از انواع و اقسام ابتكارات براي تدبير منزل استفاده كنند: ابتكار در خريد مواد غذايي، تهيه و طبخ غذا، تزيين منزل، واداشتن كودكان به انجام كارهاي لازم و بازداشتن آن ها از كارهاي مضر. الكس آسبورن، حرف هايش را اين طور ادامه مي دهد كه: هيچ زني نمي تواند انكار كند كه براي تهيه هدايا در مناسبت هاي مختلف چقدر به مغزش فشار مي آورد و چقدر از قدرت تصور خلاقش استفاده مي كند - البته مشروط بر آن كه علاقه يا وظيفه، او را به انجام اين كار تحريك كرده باشد. نمي شود مادر خوبي بود و قدرت تصور را به كار نبرد. وقتي كودك غذا نمي خورد، مادر هيچ وقت تسليم نمي شود، بلكه به راه هاي بهتري براي غذا دادن به كودك فكر مي كند.
اگرچه اغلب استادان فن با حرف هاي الكس آسبورن موافق اند، اما هنوز هستند دانشمنداني كه اعتقاد دارند:  جنسيت، هيچ تاثيري بر توانايي تصور خلاق ندارد. دكتر پاول تورنس - استاد دانشگاه مينه سوتاي امريكا،  يكي از همين جماعت است. دكتر جي ميلتون- استاد دانشگاه استانفورد، نيز پس از تحقيق مفصلي در خصوص نقش جنسيت در حل مسايل زندگي به اين نتيجه رسيد كه: مردان با خصوصيات مذكر توانايي بيشتري در حل مسايل زندگي از خود نشان مي دهند، تا مردان با خصوصيات مونث، و حتي زنان با خصوصيات مذكر نيز در حل مسايل زندگي از زنان با خصوصيات مونث تواناترند.
اپيزود سوم: خلاقيت، ديپلم دارد يا ليسانس؟!
نمره  بيستِ كلاس لزوما آدم خلاقي نيست. باهوش بودن با خلاق بودن فرق دارد. آدم هاي باهوش لزوما آدم هاي خلاقي نيستند. تحقيقات دانشمندان نيز بر اين نكته پافشاري مي كند كه لااقل در مورد استعداد خلاقيت، تفاوت ناچيزي بين افراد دانشگاه ديده و دانشگاه نديده وجود دارد. تاريخ هم به ما مي گويد كه ايده هاي بزرگ در يك زمينه را گه گاه از زبان آدم هايي بايد شنيد كه هيچ تخصصي در آن زمينه ندارند.
تلگراف به وسيله مورس كه يك نقاش حرفه اي بود، اختراع شد. مگر هواپيما را چه كساني اختراع كردند؟ مهندسان هوافضا؟! نه، برادران رايت - مخترعان هواپيما - تعميركار دوچرخه بودند. چرا راه دور برويم؟! همين خودكاري كه با آن مي نويسيم، مگر محصول خلاقيت كيست؟ طرح اوليه اين خودكار، متعلق به يك كارگر چاپ خانه بود به اسم لاديزلائو بايرو كه اصلا تحصيلات آكادميك نداشت.  كپسول آتش نشاني را جورج مانباي ابداع كرد كه يك درجه دار نظامي بود. از جي دابليوگارت و جان پي هالند به عنوان متحول كنندگان طراحي زيردريايي ها ياد مي كنند كه اولي، كشيش يك كليسا در انگلستان بود و دومي، مدير يك دبيرستان در ايرلند. ماشين پنبه پاك كني را هم يك وكيل به نام الاي ويتني اختراع كرد و . . . تاريخ به ما مي گويد كه اكثر خلاقيت هاي فردي (و نه گروهي)، بيرون از حوزه تخصصي و تحصيلاتي افراد خلاق اتفاق افتاده و مي افتد.
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 7:42 PM  توسط   | 

 


آيه : 23

لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ
ترجمه :

او (خداوند) از آنچه انجام مي دهد سؤال نمي شود، امّا آنها (مردم ، در انجام كارهايشان ) مورد بازخواست قرار مي گيرند.

نكته ها :

مسئوليّت پاسخگويي انسان در قبال كارهايي كه انجام مي دهد، بارها در قرآن مطرح شده است ، از آن جمله مي فرمايد: (فو ربّك لنسئلنّهم اجمعين ) ( به پروردگارت سوگند كه از همه ي مردم سؤال خواهيم كرد. و يا در جايي ديگر مي خوانيم : (و قفوهم انّهم مسئولون ) آنها را متوقّف كنيد، آنها بايد بازخواست شوند. به هر حال در روز قيامت ، از افكار و نيات ، از جواني و عمر، از درآمد و مصرف ، از انتخاب رهبر و اطاعت از بزرگان ، سؤال خواهد شد.
سؤال : چگونه است كه در آيه ديگري مي فرمايد: از هيچ جن ّ و انسي سؤال نمي شود? (فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس ولا جان ) پاسخ : در قيامت صحنه ها متفاوت است و هر صحنه اي شرايط خاص خود را دارد. مثلا در يك موقف وقتي از انسان ها سؤال شود، آنها مي توانند با زبان پاسخ گو باشند، امّا در موقف ديگر بر لب هاي آنان مهر مي زنند و ديگر اعضا وجوارح به شهادت بر اعمال مي پردازند.

پيام ها :

1- خداوند، مالك حقيقي ومطلق هستي است و مالك در تصرّف در محكومش ، مورد مؤاخذه واقع نمي شود. (رب ّ العرش ... لا يسئل )
2- كسي مي تواند سؤال كند كه طلبي و يا حقّي داشته باشد و هيچ كس از خداوند طلبي و يا بر او حقّي ندارد. (لا يسئل )
3- كسي مي تواند از خداوند بازخواست كند كه مافوق او و بر او برتري داشته باشد و چنين موجودي نيست . (لا يسئل )
4- انسان ها در قبال كارهايشان مسئول و متعهّدند. (و هم يسئلون )
5_سؤال ومؤاخذه ، بهترين نشانه بر مسئوليّت ومهم ترين علامت بر آزادي و اختيار انسان هاست . (وهم يسئلون ) (آري انسان مجبور بازخواست نمي شود) زيرا بازخواست و سؤال از شخصي غير مسئول و مجبور، عقلا قبيح است .

تفسیر نور

 

اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سرالمستودع فیها بعدد مااحاط به علمک
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجل فرجهم یا حسین
اللهم عجل لولیک الفرج بفدای مولای غریبمون یامولا علی ادرکنا بظهور الحجـه

 
 
 
 
 
بسمه تعالی
 
 
مي گه : بنده من ! مراقب گوشت باش ، مي دوني چرا ؟ چون گوش راه تزريق يك سري معارف درست و همچنين چيزهاي غلط به عقل هست ، گوش خيلي تأثير روي عقلت مي ذاره . انسان در زندگي بالاترين تأثيرات رو از اون چيزهايي كه مي شنوه مي بينه . خيلي تأثير مي ذاره مراقب باش ، يعني چي ؟ يعني : حاضري شك كني ؟ از من شروع كن به شك كردن ،‌ بگو خدا وجود نداره ، بعد هم بگو پيغمبر وجود نداره ، بعد هم بگو امام وجود نداره ، بعد هم بگو عدل وجود نداره ، بعد هم بگو عدالت وجود نداره ، همه رو بگو وجود نداره ، من هيچ حرفي ندارم ، من با شك كردن تو مخالف نيستم ، اتفاقاً بهت دستور مي دم تو اصول دين تقليدي كار نكن برو شك كن ، دستور بهت مي دم اما نكته اي كه الان بهت مي خوام بگم اينه :‌ ” من با شك كردن تو مخالفتي ندارم ، با در شك ماندن تو مخالفم . ”
يك جمله گفتن شك رو ايجاد مي كنه ، اين جمله رو گوش دادي ؟ حالش رو داري بعدش چهار ، پنج روز بري كار كني اين شك رو برطرف كني ؟ اگر حالش رو نداري گوش نكن .
مثلاً من بيام اينجا بگم : يه قضيه هست كه من خودم كشف كردم ، و خيلي مهمه و مي خوام براي اولين بار در جهان اعلام كنم ، اون هم اين هست كه ” من فهميدم بهشت تو آسمانها نيست ، بهشت زير زمينه ! اگه ماها بتونيم يه دستگاهي درست كنيم كه اين دستگاه مثلاً چهار هزار كيلومتر بتونه بكنه ما مي تونيم به بهشت برسيم . ديگه حساب كتاب نداريم ، بهشت الان زير زمينه . ”
نظرتون نسبت به اين نظريه چيه ؟ اگه من امشب دو ساعت حرف بزنم ، همه اش يه طرف اين يه تيكه فقط يادتون مي مونه ، همين يه تكه چرت و پرت كه الان گفتم . چرا ؟ چون چيز جديدِ خلاف جريانِ جامعه و خلاف چيزهايي كه هميشه وجود داشته ، لذت داره و چون جديده مشهور مي شه ، آدم 50 ساعت حرف درست بزنه ، نمي گيرند ، يه تكه چرت و پرت بگي كه هيچ كس نشنيده ( بهشت زير زمينِ ) همه جا پخش مي شه . مي گن : آقا شنيدي بهشت زير زمينه ؟!
انسان اينطوري هست كه نسبت به چي