این تصاویر بسیار دهشتناک را از لبنان گرفته اند.این اسرائیل است.
http://fromisraeltolebanon.info/
حتما این لینک را برای همه بفرستید تا سکوت و سانسور مرگبار غرب را بشکنیم

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"
این تصاویر بسیار دهشتناک را از لبنان گرفته اند.این اسرائیل است.
http://fromisraeltolebanon.info/
حتما این لینک را برای همه بفرستید تا سکوت و سانسور مرگبار غرب را بشکنیم

اگر کسی تمام وجود خود را در دیگری در باخت و از او چیزی باقی نماند نه حقی میطلبد و نه چون و چرائی میکند :
سر ارادت ما و استان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست
(دیوان حافظ غزل 37)
چنین موجودی دیگر مشکل جبر و اختیار نخواهد داشت.
خداوند عین اختیار او میشود.
مولوی که مست عشق بود از طرح مسئله جبر اظهار بی صبری و بی تابی میکرد.
و در امیختن عشق و جبر را سوئ معرفتی نسبت به عشق بر میشمرد :...............
|
|
«مصطفى ملكيان» روشنفكر معاصر دعوت شده بود. او كه سال ها است زيستن در شهر قم را رها كرده است و فقط هراز چندگاهى به اين شهر مى رود و باز به كتابفروشى هاى آن شهر نگاهى مى اندازد و در نهايت به سراغ كتابفروشى دلخواه خود يعنى «خانه كتاب» حوالى مدرسه حجتيه مى رود، آن روز به منزل «عبدالله نورى» آمده بود تا در آن «زيرزمين» به قول خودش مباحثى نه نو و جديد بلكه گردآورى و چارچوب بندى شده را عرض كند. او در مقدمه گفتار خويش كه به موضوع «آسيب شناسى فرهنگى مردم ايران» مى خواست بپردازد، از علل و عواملى نام مى برد كه از سوى صاحب نظران و محققان عملكرد اين سه عامل بيچارگى و بدبختى را براى جوامع به ارمغان مى آورد: «۱- مداخله كشورهاى خارجى، استعمار و هرگونه سلطه طلبى بيگانگان، ۲- رژيم هاى سياسى حاكم و ۳- تلقى نادرست از دين از سوى مردم». ملكيان مى گويد كه «طرفدار اصالت سياست و اقتصاد نيستيم و به جد طرفدار اصالت فرهنگ هستيم. لذا بزرگترين مشكل يا يگانه مشكل هر جامعه و ايران را فرهنگ مردم مى دانم نه امور ديگر. البته به دنبال انكار علل سه گانه مذكور نيستم، بلكه مهمتر از آن عوامل را نگرش هاى فرهنگى مى دانم. به گونه اى كه مى گويم «از ماست كه بر ماست» يا اينكه قرآن مى فرمايد كه «تا دگرگونى درونتان حادث نشود، دگرگونى در بيرون حادث نمى شود» و به هر حال به تعبير قرآن و همه اديان جهانى بدون استثنا هر دگرگونى بيرونى معلول دگرگونى درونى است.»
اين روشنفكر مدعو بررسى اين امر درونى را در دو بعد متصور مى شود و بعد اول را موضوع بحث خود نمى داند: «بعد اول اين است كه رفتار اخلاقى سالمى نداريم و بايد اخلاق زيستى يعنى رفتار اخلاقى فرد در رابطه با خود با انسان هاى ديگر و حتى طبيعت پيرامون رعايت شود. البته بنده به بخش رفتار اخلاقى نمى پردازم. مرادم بعد دوم است.» او بعد دوم را «نگرش ها و ديدهاى ذهنى» افراد مى داند و معتقد است كه اين امور آگاهانه يا غيرآگاهانه در درون «ما» راسخ شده است و «ما» در همه كنش و واكنش هايى كه با خودمان يا انسان هاى ديگر داريم، تحت تاثير اين نگرش ها هستيم كه لزوماً جنبه اخلاقى ندارند و براى اينكه اين نگرش ها عوض شود، لزوماً نبايد رفتار اخلاقى «ما» عوض شود. برعكس اين نگرش ها هستند كه گاهى رفتار اخلاقى ما را به سمت و سوى ناسالمى مى برند.
مصطفى ملكيان در ادامه توضيح موضوع مورد بحث خود، عوامل و ويژگى هاى فرهنگى ايرانيان را تحت روانشناسى و يا جامعه شناسى اقوام بسط نمى دهد، بلكه مسائل فرهنگى طرح شده در اين جلسه را بدون استدلال مى داند و بيان آن را تحت تاثير مسائل درون نگر عنوان مى كند. او به سرعت ۲۰ عامل مشكلات فرهنگى ايرانيان را ذكر و تشريح مى كند و معتقد است كه بيان اين ۲۰ عامل فقط در جهت طرح است و هر فردى بايد خود آن عوامل را با وضعيت درونى خود تطبيق دهد و به درستى يا نادرستى آن پى ببرد. او هرچند بند از اين ۲۰ عامل را به هم مرتبط مى كند و اين گونه اين عوامل را مى شمارد:
۱- پيش داورى: ما نسبت به بسيارى از امور پيش داورى داريم. يعنى اينكه پيش از تجربه و مواجهه با يك مسئله همچون اديان، اشخاص، مذاهب، اقوام، نژادها، آرمان ها، آرا و نظرات نسبت به آنها داورى مى كنيم. اكثر اين پيش داورى ها منفى است كه اگر برخى اوقات مثبت هم باشد، اين مسئله مخرب است و آثار و تبعات منفى دارد.
۲- دگماتيسم: نوعى دگماتيسم جزم و جمود در ما رسوخ كرده است. دلايل اين مسئله را بايد جامعه شناسى، روانشناسى و تاريخ تبيين كند. معناى اين نگرش اين است كه باور ما ضميمه دارد. «الف ب است و محال است الف ب نباشد.» امكان اين كم است كه ما به چيزى معتقد باشيم و اينكه محال است در آن به كار نبريم. به «صدق گريزناپذير» معتقديم.
۳- خرافه پرستى: هم در بافت دينى ما و هم در بافت سكولار ما خرافه پرستى نهفته است. يعنى اينكه به عقايدى باور داريم كه هيچ گونه شاهد و دليلى براى آن وجود ندارد.»
مصطفى ملكيان اين سه عامل از ۲۰ عامل در حال شمردن را فرزندان «استدلال ناگرايى» ايرانيان مى داند و اين نكته را بازگو مى كند كه آموزش و پرورش ما نيز بر مبناى «باطن و فهم و استدلال» نيست، بلكه بر مبناى «ظاهر و حافظه» است، لذا افرادى با تحصيلات آكادميك را مى بينيد كه جزم و جمود دارند.
او سپس به ادامه ذكر عوامل مى پردازد و عامل بعدى را اين گونه آغاز مى كند:
۴- بها دادن به ارزش داورى ديگران نسبت به خود: براى ما مهم است كه بدانيم ديگران نسبت به ما چه نظرى دارند. راجع به ما چه مى گويند؟! آرا و نظرات ديگران در مورد ما بيشتر از ديدگاه ما نسبت به خودمان اهميت دارد. به ندرت به نظرات خودمان درباره عملكردمان توجه داريم. هميشه تراژدى را در خودمان قرار نمى دهيم بلكه در ديگران مستقر مى كنيم و نظر خودمان برايمان اهميت ندارد.
۵- همرنگى با جماعت: براى ما اهميت دارد كه خودمان را موافق ديگران نشان دهيم و تظاهر كنيم و در هيچ راهى تنها نمانيم. زمانى كه در برابر جمهورى - در جامعه يا محيط كار- قرار مى گيريم سعى مى كنيم رفتار يا سخنى نگوييم كه آنان برنتابند.
۶- تلقين پذيرى: همواره در برابر سخن ديگران اين را نمى پرسيم كه بديل سخن شما كدام است؟! يعنى اينكه يك آوايى را پذيرائيم و سراغ ساير سخنان را نمى گيريم.
۷- القاپذيرى: يك راى آنقدر تكرار مى شود كه تكرار جاى دليل را مى گيرد. به جاى ذكر دليل به عنوان مثال ۳۰۰ بار مى گوييم «الف ب است». اين روش در پروپاگاندا و آوازه گرى كاربردى فراوان دارد.
۸- تقليد: مراد تقليد به كار رفته در فقه نيست. بلكه به معناى روانشناختى است يعنى آگاهانه يا غيرآگاهانه طرز پوشاك، خوراك، مسكن، عزا، عروسى و... را تحت الگوى يك شخص قرار مى دهيم. خود را هماهنگ مى كنيم با تو؛ ماننده تو مى شوم. مراد از تقليد الگوگيرى است بدون اينكه بدانى چرا اين كار را مى كنى.
۹- تعبد: سخن فردى را پذيرفتن، به دليل اينكه آن فرد مى گويد. «الف ب است» چون كه X يا Y گفته است و اصلاً استدلال نمى آوريم.
ملكيان پس از سه عامل اوليه عوامل شش گانه بعدى يعنى عامل بها دادن به ارزش داورى ديگران، همرنگى با جماعت، تلفيق پذيرى، القاپذيرى، تقليد و تعبد را مجموعه عواملى تحت تاثير يك گزاره «زندگى اصيل نداريم» ذكر و آن را به معناى زندگى براساس فهم و تشخيص خود تعريف مى كند. او «زندگى اصيل» را داراى دو سر مى داند: «يكى عقل در مسائل نظرى و ديگرى وجدان اخلاقى در مسائل عملى.» و مى گويد: «ما اين دو سرمايه را تعطيل كرده ايم. ما نبايد به اين توجه داشته باشيم كه مرادها، ديگران، افكار عمومى و... چه مى گويند، بلكه بايد به عقل و وجدان خود رجوع كنيم. البته رجوع به اهل فن در تمامى امور جزء تقليد و تعبد نيست و با زندگى اصيل در تضاد نيست.»
ملكيان بار ديگر شمارش آسيب هاى فرهنگى ايرانيان را از سر مى گيرد و به سراغ دهمين عامل مى رود:
۱۰- شخصيت پرستى و كيش شخصيت: شخصى خودش را به ما عرضه مى كند و ما او را به دست خودمان بزرگ و فربه مى كنيم. هيچ شخصى تبديل به كيش نمى شود، مگر اينكه مخاطب داشته باشد و مخاطبان او را بزرگ كنند.
۱۱- تعصب: سفت چسبيدن به آنچه داريم و نگاه نكردن به چيزهاى زيادى كه نداريم. نسبت به آنچه كه داريم شيفته مى شويم و اصلاً حسرت آنچه كه نداريم، نمى خوريم و نسبت به آنچه كه داريم وفادار مى شويم. اينجا است كه خودى و غيرخودى، خويش و بيگانه و محرم و نامحرم بروز مى كند.
۱۲- اعتقاد به برگزيدگى: فكر مى كنيم با توجه به تمامى اشكالات و ايرادها ما نابود نمى شويم كه اكثر اهمال هايى كه داريم ناشى از همين مسئله است.معتقديم كه بالاخره تمام اشكالات درست مى شود و براى خود يك وضع خاص و استثنايى متصور مى شويم. همواره گول «هماهنگى پيش بنياد» را مى خوريم. لذا دشمن مى تراشيم، فكر مى كنيم نابود مى شويم. هرچه نظام حقوقى ما باشد، ما از بين نمى رويم و به عبارتى معتقديم كه «دستى از غيب برون آيد و كارى بكند».
۱۳- تجربه نگرفتن از گذشته: فراموش مى كنيم رخدادها را و همواره ضربه مى خوريم از ناحيه كسانى كه در گذشته به ما ضربه زده اند. از لحاظ عاطفى برخى اتفاقات را فراموش نمى كنيم و كينه جو مى شويم، اما از لحاظ ذهنى اينكه در تاريخ چه اتفاقى افتاده و چه آثارى داشته را به راحتى از ياد مى بريم. به عنوان مثال از ابتداى مشروطه تا دهه ۴۰ چه اتفاقات و تجربه هايى كه به دست نيامد، اما به راحتى آن را فراموش كرده ايم.
۱۴- جدى نگرفتن زندگى: در عين شوخ طبعى بايد زندگى را جدى گرفت. البته كسانى زندگى را جدى مى گيرند كه به مسئله باور دارند. اول اينكه معتقدند از قواعد حاكم بر نظام هستى مستثنى و جدا نيستند. به عنوان مثال ما فكر مى كنيم ديگران اگر ورزش نكنند بيمار مى شوند، اما ما نمى شويم.
دوم اينكه كسى كه احساس نسبت به سنجش را دارد، مسائل را اهم و مهم مى كند و مهم را فداى اهم نمى كند و يا به عبارتى دفع افسد به فاسد مى كند. بايد بدانيم كه در كجا انعطاف داشته باشيم و در كجا نداشته باشيم.
۱۵- نگرش نادرست به كسب و كار: فقط براى كسب درآمد، كار مى كنيم. اگر از ناحيه بيكارى بشود، درآمد كسب كرد، حتماً اين كار را خواهيم كرد. عاشق چشم و ابروى كار نيستيم، بلكه اصل در نزد ما كسب درآمد است. ما كه به رجال سياسى انتقاد مى كنيم كه چرا هركدام كارى را برعهده دارند كه نمى توانند انجام دهند، خود همچون آنان هستيم. ما بايد اولاً كارى را انجام دهيم كه از عهده آن برآييم و ثانياً آن را به بهترين وجه انجام دهيم. نگاه ما به شغل و كار نبايد به عنوان «شر اجتناب ناپذير» باشد.
۱۶- عدم اعتقاد به رياضت: قائل به رياضت نيستيم. رياضت به اين معنا كه قبول كنيم نمى توان در زندگى همه چيز را با هم داشت. همه محاسن قابل جمع نيستند. بايد همه چيز را فدا كنيم تا چيزى ارزشمند را به دست آوريم. عدم اعتقاد به رياضت باعث عامل بعدى مى شود.
۱۷- مصرف زدگى مفرط و تجمل پرستى: برخى معتقدند كه مردم ايران اصلاً فقير هستند، پس چگونه مصرف زده اند؟! بايد گفت كه اين ديدگاه در آنان نيز وجود دارد يعنى اين ديدگاه هست، ممكن است امكان آن نباشد. كدام از ما حاضر است براى آرمان هاى اخلاقى خودمان، قوم و يا شهروندان جهانى به قدر ضرورت اكتفا كند؟! حاضريم عزت نفس خود را از دست بدهيم، اما فلان پرده يا مبلمان در منزلمان باشد.
۱۸- عدم تشخيص خوشايند و مصلحت: قدرت تشخيص ميان خوشايند يا منافع كوتاه مدت و مصلحت يا منافع بلندمدت را نداريم. ما هميشه بايد به عنوان يك خود يا يك شهروند به منافع بلندمدت توجه داشته باشيم وگرنه چه فرقى ميان ما و آن طفل است كه يك شكلات به او مى دهى و انگشترى را از او مى گيرى.
۱۹- زبان پريشى: در واقع ما در حوزه زبان و كلام دو مشكل داريم. اولى زيادگويى است و ملتى هستيم كه آسان ترين كار برايمان حرف زدن است. دوم اينكه حرف خود را نمى فهميم و زبان پريش هستيم. سخنان مان پشت ندارد، ياوه به تمام معناست. فقط الفاظ را در كنار هم مى گذاريم.
۲۰- ظاهرگرايى: به جاى اينكه به پيام يا ارزشى كه پشت يك كار نهفته است بنگريم، فقط و فقط به ظاهر آن نگاه مى كنيم. ظاهربينى ما را آماده ظاهرفريبى مى كند و اخلاق، عرفان و روانشناسى فداى ظواهر مى شوند.
مصطفى ملكيان كه با سرعت همراه با دقت اين ۲۰ مورد را توصيف و تشريح مى كند، از چند نكته پايانى نمى گذرد و موردى را بار ديگر مى گويد كه در ابتدا گفت: «به اين موارد با تأمل بنگريد و آنها را با درون خود مقايسه كنيد.» او سپس از «مجيز گويى» برخى روشنفكران و نخبگان از مردم انتقاد و اينكه برخى تمام مشكل ها را به سيستم سياسى حاكم بازمى گردانند، رد مى كند: «رژيم سياسى زاييده فرهنگ مردم است. اين گونه فرهنگ رژيم سياسى خاص خود را برمى گزيند. علت العلل مشكلات رژيم سياسى نيست. اصالت در درون ما است. با عوض شدن درون ما، همه چيز درست مى شود.» ملكيان در نهايت تاكيد مى كند كه اين عوامل را كه عامل بدبختى ايرانيان مى داند، مهمتر از ساير علل است، والا علل ديگر هم وجود دارد كه برخى را در ابتدا ذكر كردم اين علل از نگاه بنده مهمترين علت است.
|
|
|
|
|
نمی دانم تا چه حد با یونگ آشنایی دارید. کارل گوستو یونگ روانشناس سویسی و از شاگردان فروید بوده است.که در سال 1875 در کسویل سویس متولد شد. در جوانی مجذوب علم وفلسفه شد و دانشگاه بازل برای تحصیل در رشته پزشکی به او بورس داد. بیش از دو سال در جلسات احضار روح شرکت میکرد که این جلسات موضوع آمادهای برای تحقیقات او بود و موضوع پایاننامه دکتری یونگ در سال 1902 شد .در این سال نظریات روانپزشکی به دست شارکو و فروید بسط یافت .یونگ از گالوانومتر برای اندازه گیری حالات روانی از راه پاسخهای پوستی و غدههای عرقی استفاده نمود .دستگاهی که امروزه به آن دروغ یاب میگویند او در سال 1906 نسخهای از نتایج کارهای خود را برای فروید فرستاد .مکاتبه و دوستی آن دو تا سال 1913 ادامه یافت .اولین دیدار یونگ با فروید در وین اتفاق افتاد وآن دو 13 ساعت تمام با هم حرف زدند .وی به زودی چهرهای درخشان در تحقیقات فروید شد.در 1912 به دلیل بالا گرفتن اختلاف نظرهای روانشناسی میان آن دو از هم جدا شدند. در سال 1909 یونگ غرق در مطالعه افسانهها بود که تمایل به آنها او را سرگشته و در عین حال سودایی کرده بود .او پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب گذر از بحران میانسالی را آغاز کرد .او در 39 سالگی به بن بست رسیده بود .دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتابهای علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود .بین سالهای 1914 تا1919 از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود. یونگ در بقیه ایام زندکی کوشید تا بینشهای حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند .او در سال 1913روش خویش را روانشناسی تحلیلی نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و در سال 1919 برای اولین بار کلمه صورت مثالی را به کار برد . یونگ در اوایل سال 1944 در 69 سالگی بر اثر سانحهای زمین خورد و پایش شکست .پس از آن دچار یک حمله قلبی شد و تحت تأثیر دارو ودر حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیده خروج روح از بدن را تجربه کرد .پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد . او اولین کسی بود که در قرن بیستم کیمیاگری را از لحاظ روانشناسی قابل دسترسی ساخت ونشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویا هستند . یونگ راجع به کارهایش مکاتبات بسیاری داشت و بارها در سنین کهولت از او تجلیل به عمل آمد .او در سن 85 سالگی در 6 ژوئن 1961 در کمال آرامش از دنیا رفت. اطلاعات فوق در مورد سرگذشت یونگ از دانشنامه ویکی پدیا برداشت شده است. یونگ نظریات بسیاری در مورد ضمیر خود آگاه و روانکاوی داردکه مطالعه بر روی آنها خالی از لطف نیست.امابهانه ای که به سبب آن مختصری از یونگ در این وبلاگ گفته شد معرفی تست خود شناسی معروفی است که مورد تائید بسیاری از بزرگترین روانشناسان دنیاست. بر اساس پاسخ های بله و خیری که به 72 سوال یونگ داده می شود برای هر کس یک نوع شخصیتی تعیین می شود .مثلا نوع شخصیتی ENFJ .سپس هر یک از این شخصیت ها توسط دو روانشناس آنالیز شده و توصیه های جالبی در ادامه آورده شده است.در مورد هر نوع شخصیتی نیز مشهورترین افراد دنیا ذکر شده اند. ضمنا برای کمک به دوستانی که احتمالا در ترجمه جملات مشکل خواهند داشت ترجمه غیر حرفه ای آن نیز در زیر آورده شده است.پیشاپیش از اینکه احتمالا ترجمه جملات ممکن است مفهوم نباشد پوزش می خواهم چرا که غرض حفظ امانت بوده.است.مطمئنا پاسخ به خیلی از سوالات به راحتی درک آنها نخواهد بود.با خودتان رو راست باشید.کمی در مورد آنها فکر کنید و حتی الامکان در تنهایی خودتان به آنها پاسخ دهید.تنها در این صورت است که نوع شخصیتی شما درست تشخیص داده خواهد شد.به این تست اعتماد کنید. ۱.قاعدتا آیا اشتغالات فکری روزمره مانع برنامه ریزی تو برای آینده می شود؟ 2.آیا دریافته ای که گقتن از احساساتت برای دشوار است؟ 3.آیا در شلوغی احساس راحتی می کنی؟ 4.آیا بهتر می دانی که کارها را سر وقت به پایان برسانی؟ 5.آیادر زمان شنیدن مشکلات مردم به شدت متاثر می شوی؟ 6.آیا به شنیدن نظر کلی بیشتر ازجزئیات تشخیص آن تمایل داری؟ 7.فکر می کنی نگاه سخت گیرانه به عمل به قوانین مانع یک درآمد خوب می شود؟ 8.اغلب ترجیح می دهی به جای رفتن به مهمانی یک کتاب را بخوانی؟ 9.آیا بیشتر از حالت تئوریکی مسائل به تجربیات خود اعتماد می کنی؟ 10.آیا به هیجان در آوردن تو سخت است؟ 11.آیا به سرعت به زندگی اجتماعی محل کار جدید خود انس می گیری؟ 12.آیا احساس مسئولیت در طبیعت توست؟ 13.آیا احساسات و عواطف خود را بارها و به راحتی به زبان می آوری؟ 14.آیا اغلب به نوع بشر و سرنوشت او می اندیشی؟ 15.آیا باور داری که بهترین تصمیم همان است که بتوان آنرا به راحتی تغییر داد؟ 16.آیا فردی منزوی و به دور از اجتماع هستی؟ 17.آیا سریع عمل کردن را به اندیشیدن در مورد جوانب مختلف کار ترجیح می دهی؟ 18.آیا به منطق بیش از احساس اعتماد داری؟ 19.آیا اوقات فراغت خود را به فعالیت های اجتماعی،بودن با گروهی از مردم،برگزاری مهمانی،خرید و ... می گذرانی؟(منظور کارهای اجتماعی است.) 20.آیا از قبل برای کارهایت برنامه ریزی می کنی؟ 21.آیا فعالیت های تو گاهی توسط عواطفت تحت تاثیر قرار می گیرد؟ 22.آیا اغلب در مورد پیچیدگی های زندگی می اندیشی؟ 23.آیا اغلب کارها را با عجله انجام می دهی؟ 24.آیا فکر می کنی که بلند صحبت کردن برایت سخت است؟ 25.اگر مجبور به خواندن کتابهای تئوریکی باشی احساس کسالت می کنی؟ 26.آیا برای عدالت بیش از ترحم ارزش قائلی؟ 27.از مصاحبت با بیشتر مردم احساس خوبی داری؟ 28.آیا علاقه مند به این هستی که چگونگی کار کردن هر چیز را بفهمی؟ 29.آیا به راحتی با نگرانی های مردم همدل می شوی؟ 30.آیا بیش از پیگیری روش های شناخته شده تمایل داری که خود تجربه کنی؟ 31.آیا از مقید شدن نسبت به تعهدات اجتناب می کنی؟(آیا از زیر منت کسی رفتن پرهیز می کنی؟) 32.ترجیح می دهی که خود را نسبت به سرو صداهای بیرون ایزوله کنی؟ 33.آیا برای تو حیاتی است که هر چیز را با دست خود آزمایش کنی؟ 34.آیا فکر می کنی که اغلب چیزها قابل تجزیه و تحلیل هستند؟ 35.آیا تو معمولا اولین کسی هستی که نسبت به یک واقعه تصادفی مثل زنگ زدن تلفن یا یک سوال دور از انتظار واکنش نشان می دهی؟ 36.آیا از قرار دادن اشیا به صورت منظم احساس خوشحالی می کنی؟ 37.با برنامه های تلویزیونی احساس یگانگی داری؟(راحت ارتباط برقرار می کنی؟) 38.آیا به راحتی اصول تئوریکی جدید را درک می کنی؟ 39.آیا پروسه تحقیق برای رسیدن به جواب برای تو مهمتر از خود جواب است؟ 40.آیامعمولا در گوشه های اتاق می نشینی تا در مرکز اتاق(جایی که به اتاق متمرکز باشد)؟ 41.آیادر زمان حل یک مسئله اغلب از روش های شناخته شده می روی تا جستجو برای یافتن روشی دیگر؟ 42.آیا نسبت به اصول خود ثابت قدم هستی؟ 43.آیا ارتباط برقرار کردن در مکان های اجتماعی برایت راحت است؟ 44.آیا دارای ثبات نفس هستی؟(دمدمی مزاج نیستی؟) 45.آیا از روی میل خود را درگیر مسائلی می کنی که همفکری تو را می طلبد؟ 46.آیا به راحتی راه های مختلف توسعه نتایج را درک می کنی؟ 47.آیا عطش ماجرا جویی در نهاد تو حبس شده است؟(خاتمه یافته است؟) 48.آیا جلسه با یک گروه کوچک را به تعامل با تعداد زیادی از افراد ترجیح می دهی؟ 49.آیادر زمان توجه به یک وضعیت (مکان)وضعیت جاری توجه تو را بیشتر از سلسله وقایایی که ممکن است رخ دهد(در اطراف) به خود جلب می کند؟ 50.آیا معتقدی که یافته های علمی همیشه بهترین هستند؟ 51.آیا از داشتن یک دایره گسترده از آشنایان لذت می بری؟ 52.آیا اغلب به موقع سر قرار حاضر می شوی؟ 53.آیا به مردم با کمال میل کمک می کنی بدون آنکه در عوضش چیزی بخواهی؟ 54.آیا اغلب وقت زیادی را بر روی اینکه چگونه می توان چیزها را اصلاح کرد می گذرانی؟ 55.آیا تصمیمات تو بیشتر بر مبنای احساسات لحظه ای است تا برنامه ریزی دقیق؟ 56.آیابیشتر ترجیح می دهی اوقات فراقت خود را تنها باشی تا اینکه در یک جو خانوادگی آرام استراحت کنی؟ 57.آیا از پیوستن (عمل کردن )به رسوم(روش های)متعارف احساس راحت تری داری؟ 58.آیا معتقدی که انتقاد هدفمند همیشه در هر فعالیتی مفید است؟ 59.آیا از اینکه در مرکز وقایایی قرار بگیری که دیگران مستقیما در آن دخیل بوده اند لذت می بری؟ 60.آیا می دانی که چگونه می توانی همه دقایقت را هدفمند کنی؟ 61.آیا توسط عواطف قوی به راحتی تحت تاثیر قرار می گیری؟ 62.آیا همیشه در جستجوی فرصت ها هستی؟ 63آیا .به نظر می رسد که فرصت ها(مهلت ها) به صورت نسبی،نه مطلق،برای تو اهمیت دارند؟ 64.آیا پس از مدت زیادی در اجتماع بودن احساس می کنی نیاز داری به جایی بروی و تنها باشی؟ 65.میز کار ،صندلی و ... تو معمولا مرتب و منظم هستند؟ 66.آیاتمایل داری که بی تعصب(جهت گیری)باشی حتی اگر این روابط خوب تو با مردم را به خطر بیندازد؟ 67.آیا علاقه داری که شغل پر تحرکی داشته باشی؟ 68.آیا بر روی هوس ها و وسوسه های خود کنترل خوبی داری؟ 69.آیا به همفکری با مردم تمایل داری؟ 70.آیا می توانی قواعد کلی که رخدادهای ویژه از آن نشات می گیرند را ببینی؟(درک کنی) 71.آیا تمایل داری که بیشتر بر بدیهه گویی ها تکیه کنی تا برنامه ریزی دقیق؟ 72.از تنها قدم زدن احساس خوشحالی می کنی؟
|
|
|
|
|
علي طهماسبی
محمد يتيم بودن را تجربه كرده بود، هنوز تولد نيافته بود كه پدرش عبدالله مرده بود. در كودكي هم مادر خويش را از دست داده بود. در آن هنگام وقتي آمنه را به خاك سپرده بودند محمد شش ساله بوده. نوشتهاند وقتي همگان از گور آمنه دور شده بودند تا به خانههاي خود بروند، محمد خود را بر گور آمنه انداخته بوده و به تلخي گريسته بود. .............
شهرت زيگموند فرويد كه ١٥٠ سال از تولدش میگذرد هرگز تا اين اندازه پائين نيامده بود. تقريباً هيچ خطای روشنفكرانه يا خصلت منفی وجود ندارد كه به او نسبت داده نشده باشد. اكنون همانگونه كه زمانی گرامی داشت او مد روز بود، عيب گويی از او متداول شده است. شهرت او امروزه چيزی در حد يك شارلاتان است كه میتوان به جای Freud او را Fraud (به انگليسی به معنای شياد يا كلاهبردار) ناميد (١).
نظريههای او به طور كامل بیاعتبار شده است و حاصل زندگیاش با تحقيقات قانع كنندهی تاريخی و بررسیهايی در بارهی زندگی او تا مرحلهی نابودی كامل تحليل رفته است. و با اين وجود تقريباً همه كس احساس میكند كه او علی رغم تمامی آنچه بر ضدش نوشتنه شده و با وجود كتابهای بسياری كه بی پايگی نظريات او را به اثبات رسانده است همچنان از تمامی منتقدينش چند سروگردن بالا تر است. زيرا اگر او چهرهای همانقدر كم اهميت و كوچك میبود كه اكنون اين گونه به حساب میآيد، ديگر چه لزومی داشت كه او برای مدتهای مديد همچنان مورد انتقاد قرار گيرد؟
يقيناً اهميت تاريخی و ارزش روشنفكرانه هر دو يك چيز مشابه نيستند. اين امكان وجود دارد كه فردی با وجود آن كه ايدههايش كاملاً بی ارزش هستند اما خودش فردی شديداً صاحب نفوذ و تاثير گذار باشد يا برعكس فردی باهوش است اما بدون هرگونه بازتابی قابل توجه. در بارهی فرويد نمیتوان به سهولت گفت كه دستاورهای او دقيقاً چه بوده است. اما به قول Auden انسانی كه در سراسر جهان افكار عمومی را تحت تاثير قرار میدهد نمیتواند انسانی معمولی و پيش پا افتاده باشد.
اتهاماتی كه بر عليه او مطرح شده است هم زياد است هم بسيار جدی. فرويد بر خلاف ادعای خودش اولين فردی نبود كه موفق به كشف ضمير ناخودآگاه شده باشد، بلكه در اين راه ادامه دهنده و پيرو انديشههای ديگران بود، و با اين حال با نادرستی تاثير انديشههای آنها را بر افكار خودش انكار كرده و هرگز سخنی از وجود چنين روابطی نمیگويد. به طور خلاصه میتوان گفت كه فرويد به شدت دچار بيماری دروغ شيدايی بود (mythomanic) و در دوباره نويسی گذشته كمترين درنگی به خود راه نمیداد.
او در تئوری بافیهای خود راستگويی و صداقت را رعايت نمیكرد. فرويد از اين موضوع آگاهی كامل داشت كه بيمارانش بر خلاف آنچه در ياداشتهای روزانهی پزشكی مینوشت از بيماریهای روحی خود خلاصی نمیيابند (او با ژوزف بروير يعنی همكار به مراتب درستكار تر خود و كسی كه با هم مطالبی در زمينهی روان كاوی منتشر میساختند در همين مورد كاملاً اختلاف نظر داشت) و از اين رو ادعاهای او در بارهی موفقيت شيوههای معالجهاش به هيچ وجه صحيح نبودند. از اين رو تمامی نظريه پردازیهای او در بارهی ساختار ذهن بر هيچ گونه شواهد علمی مبتنی نيستند. او شخصاً مدعی بود كه دانشمندی وابسته به حوزهی علوم طبيعی است، اما در واقع شناخت و ارزش چندانی برای روش علمی قائل نبود و روش كار او شبيه بود به رهبر يك فرقه مذهبی يا يك دين جديد تا به يك محقق كه با بی طرفی به دنبال شناخت حقيقت میگردد.
هربار كه يكی از شاگردانش مانند يونگ يا آدلر در موردی با او به مخالفت بر میخاست، فرويد به جای رد اشكالات گرفته شده به دنبال نابودی آن فرد به توسط دادن حكم تكفير از « كليسای اصلی » روان كاوی میرفت، در واقع عكس العملی كه هيچ گونه تناسبی با اخلاق يك محقق واقعی نداشت بلكه شايستهی يك روحانی بود. فرويد از پيروان و شاگردانش ستايش و توافق بی چون و چرا طلب میكرد و نه انتقاد صادقانه، آنچه در خيال او نتيجهی يك عقدهی اديپ هنوز حل نشده بود ـ و شايد هم به چنين باوری صرفاً تظاهر میكرد.
نفوذ و تاثير انديشههای فرويد ـ اگرچه در برداشتهای عوام پسندانه و سطحی ـ به لحاظ فرهنگی زيان آور و حتی فاجعه آميز بودند. برای مثال اين تصور كه اختلال رفتار در بزرگسالی ريشههايش در لطمههای روحی دوران نوزادی و كودكی است، به باور فراگير به وجود گنجينهی روان شناختی پنهانی و از ياد رفته منجر گرديد، كه همين كه كشف شود و در اصطلاحات روشن بيان گردد (و بيمار به آن آگاهی يابد) به طور خود كار و بی نياز از هر عمل ديگر آن اختلال رفتاری متوقف میشود، آنهم بدون هر گونه تلاش آگانهی ديگر توسط بيمار برای كنترل و هدايت آن رفتار.
از طرف ديگر فرويد در تقويت اين گرايش فعلی كه اغلب انسانها در داشتن نقاط ضعف و يا عادتهای بد در درجهی اول والدين خود را مقصر میدانند و سپس پزشكانی را كه در « معالجهی » آنها از شر آن عادتهای بد ناكام مانده اند، نقش مهمی داشته است. واقعيت اين است كه او را بايد به عنوان يكی از قدرتمندترين نابودكنندگان مفهوم مسئوليت فردی شناخت.
ديدگاه او در اين مورد كه ريشهی سركوب تمايلات جنسی در كودكان كه باعث روان نژندی يا حتی روان پريشی میشود در رفتار و انديشههای فرهنگی جامعه در خصوص مسائل جنسی قرار دارد ناگزير به آنجا كشيده شد كه تصور شود هرگونه تلاش برای كنترل رفتار شخصی نه فقط ناسالم است كه حتی خطرناك نيز میباشد. فرويد همچنين مهمترين روشنفكری بود كه در ترويج بی بندوباری جنسی موجود در زمانهی ما نقش اصلی را داشته است.
فرويد همچنين جايگاه استدلال عقلانی را در مسائل انسانی تضعيف كرد و اين سنت را پايه گذاری نمود كه يكی از دلايل اختلاف نظر ميان متفكرين نه به لحاظ بی توجهی به شواهد يا استفاده از منطق نادرست كه (به باور او) به علت انگيزههای روان نژندانهای است كه خود شخص كمترين آگاهی از آنها ندارد. بنابراين ماركس و فرويد دو قديس حامی استدلال توسل به تعصبات و احساسات هستند (ad hominem) كه به طور چاره ناپذيری به كاهلی و عدم صداقت روشفنكرانه میانجامد.
ماركس بر اين عقيده بود كه كسانی كه با نظريههای او مخالف هستند در واقع به شدت تحت تاثير منافع اقتصادی به چنين ديدگاهی كشيده شدهاند. و فرويد نيز معتقد بود كه مخالفين فكریاش چون شديداً گرفتار روان نژندی شدهاند نمیتوانند با نظرات او موافق باشند و گويا فقط همان نوع از روان كاوی كه توسط او تعيين و تجويز شده بود میتوانست بيماری آنها را معالجه كند. فيلسوف مشهور علم سر كارل پوپر برای اين دو سيستم فكری عنوان « جزم انديشی غير قابل نفوذ (يا ضد ضربه) » (reinforced dogmatism) را انتخاب كرده است، زيرا هر تلاشی برای ابطال كردن آن نظريهها اتفاقاً توسط پيروان آنها به عنوان تاييداتی برای برحقيقت بودن اين نظريهها تلقی میشود.
اما حتی اگر بسياری از اتهاماتی كه بر عليه فرويد مطرح میشود حقيقت داشته باشند، بارهم نمیتوان الزاماً او را مسئول برداشت و استفادهی ديگران از ايدههايش دانست. علاوه بر آن آشكارا مشخص بود كه فرويد دارای استعدادی استثنايی است. وی كه كار خود را با تحصيل در تشريح و فيزيولوژی اعصاب آغاز نمود و در هردوی اين رشتهها سهم قابل توجهی ادا كرد، برای مدتی يك متخصص و پزشك اعصاب شد و كتابی تخصصی در زمينهی فلج مغزی نوشت. او همچنين در كشف اثرات بيحسی موضعی كوكائين بسيار نزديك شده بود (يعنی اولين نوع از بيحسی كه تا آن زمان يافت شده بود). هرچند كه بعداً مسير تحقيقاتش را تغيير داد و استفاده از كوكائين را به عنوان روش معالجهی ترك اعتياد ترياك تجويز نمود و در نتيجه زندگی همكار معتادش دكتر فلايشل ماركسو را نابود ساخت. در هر حال روشن است كه او از همان ابتدای آغاز به كارش يك شخصيت استثنايی بود.
او همچنين دارای استعداد خارق العادهی ادبی نيز بود. هيچ گونه ترديدی وجود ندارد كه او يك نويسندهی بزرگ بود: خواندن نوشتههای او همچون سفری اغواكننده است. همانگونه كه در مورد خواندن شرلوك هولمز صادق است (كه پروفسور مايكل شپرد فقيد از بيمارستان روانی Maudsley يك بار فرويد را با او مقايسه كرده بود) خوانندهی آثار فرويد نيز معمولاً به اشتباهات منطقی او و به خلاء شواهد لازم برای نتيجه گيریهايش پی نمیبرد كه علت آن نيز بيشتر بايد آن شور و شوق محض در سبك نوشتاری فرويد باشد. جهشهای خيال پردازانهی او خواننده را مبهوت میكند. توانايی او در يافتن معنا و مفهوم در جزئيات پيش پا افتاده ـ برای مثال در لغزشهای زبانی (وچه كسی از ميان ما مفهوم لغزشهای زبانی فرويدی را مورد استفاده قرار نمیدهد؟) ـ باعث میشود احساس كنيم كه ما در حضور يك نابغه ايستاده ايم.
فرويد همچنين انسانی شديداً بافرهنگ بود. او يك زبان شناس بود و اطلاعات او از ادبيات به ويژه از شكسپير (كه هميشه آثارش را میخواند و به خاطر میسپرد) بسيار عظيم بود. انسانهای بسيار باهوشی مانند نويسندهی اتريشی اشتفان سوايگ به شدت تحت تاثير او قرار داشتند، و هنگامی كه فرويد در ١٩٣٨ و پس از الحاق اتريش به خاك آلمان به عنوان پناهنده به انگلستان آمد، بلافاصله Royal Society مراسم بزرگداشت استثنايی برای او گرفت.
نيازی به گفتن ندارد كه اعضای Royal Society را افراد نادان و ابله تشكيل نمیدادند. اگر اشتباهات فرويد همان گونه كه امروز برای منتقدينش روشن است در آن زمان نيز آشكار میبودند، چرا آنها زودتر از اين تشخيص داده نشدند؟ شايد چيزی شبيه به يك تبيين روان كاوانه برای توضيح آن نياز است. بنابراين ما به همان سهولتی كه میخواهيم نمیتوانيم از شر شيوهی تفكر فرويدی خلاص شويم.
ديدگاه فرويد به هيچ وجه ساده نگرانه نبود. در واقع ديدگاه او در بارهی زندگی انسان بيشتر تراژيك بود و نه خوشبينانه. او بر خلاف آنچه از نوشتهها و ايدههايش گاهی برداشت شده است، شخصاً هرگز طرفدار بی بندوباری جنسی نبود. در حقيقت او در رفتار خود در انزار عمومی بسيار تودار بود. او يقيناً چنين اعتقادی نداشت كه اگر يك مرد بتواند تمامی غرايزش را در عمل ابراز كند، يعنی هر گاه و هركجا كه غرايزش او را به آن اعمالها مجبور كنند، آن مرد نيز در اثر انجام آنها يك زندگی پيوسته آزاد از سرخوردگی و اندوه را خواهد گذراند.
برعكس، فرويد به عنوان يك روشنفكر بورژوای وينی و فردی بسيار فرهيخته معتقد بود كه سرخوردگی بخشی از آن هزينهای است كه انسان بايد برای تمدن خودش بپردازد: اما اين هزينهای بود كه حقيقتاً ارزش داشت. فرويد بر اين باور بود كه فاصلهی ما انسانها با وحشی گری بيشتر از يك لايهی ظاهری نيست ـ و در پرتوی رويدادهای بعدی در قرن بيستم چه كسی میتواند ادعا كند كه او غيبگوی واقعی نبوده است؟
باوجودی كه نوشتههای او در هر مفهوم باريك بينانهای كه در نظر گيريم علمی نبودند، و با وجودی كه او آن يگانه كاوشگری كه خودش مدعی بود نبود، و علی الظاهر نقشهی يك سرزمين كاملاً ناشناختهی روان شناسی را میكشيد، اما كمترين ترديدی وجود ندارد كه اين فرويد بود كه ما را در شيوهای سرراست و منسجم از اين واقعيتها آگاه ساخت كه انگيزههای انسانی تا چه اندازه میتوانند پنهان و پيچيده باشند، و ما تا چه اندازه اندك میتوانيم به مقاصدی كه به طور آگاهانه آنها را پذيرفته ايم اعتماد و اتكا داشته باشيم و اين كه برای ما شناخت خودمان تا چه اندازه مبهم و البته دشوار است.
فرويد يك محقق بزرگ نبود و او هيچ جيز جديدی را در آن مفهومی كه مثلاً رابرت كخ ميكرب سل را كشف كرد و واتسون و كريك باهم مارپيچ مضاعف مشهور را كشف نمودند به دست نياورد. او هيچ سهمی در اندوختهی دادههای مثبت دانش بشری ندارد. اگر او هرگز به دنيا نمیآمد علم در عمل چيزی كم نمیآورد. نظريههای او اكنون در همه جا كنار گذاشته شده اند، يا به اين دليل كه كذب آنها به اثبات رسيده، و يا به طريقی متناقض، به اين خاطر كه نمیتوان اين نظريهها را ابطال كرد به اين خاطر هم نمیتوان آنها را به عنوان نظريههای علمی به حساب آورد.
با اين حال نفوذ و تاثير او بر تمامی ما عظيم بود و بازگشت به شيوهی تفكر ماقبل فرويدی همانقدر غير ممكن است كه بازگشت به نظريهی پيش از خورشيد مركزی كه زمين را مركز منظومه ش شمسی میپنداشتند. فرويد تا حدی شبيه است مثل معروفی از يكی از شعرهای هوراس نويسندهی رومی در بارهی « طبيعت » كه میگفت: اگر او را پی در پی با يك چنگال بيرون بيندازيد، باز هم او باز میگردد. گويی كه (انديشههای) او عميقاً در حقايق غير قابل اثبات در بارهی ما آشكار شده است كه پيش از او هرگز كسی به اين روشنی بر زبان نياورده بود. البته او نه به كمك روشهای علمی، كه به طور غريزی و در سبك و شيوهی نويسندگان بزرگ به چنين جايگاهی رسيده است.
اگر به من هم اين اجازه داده شود كه كمی با غرايزم بينديشم، تصور نمیكنم كه بتوان به تصويری از فرويد نگريست و در عين حال دچار اين ترديد شد كه او انسان قابل توجهی نبوده است. هنگامی كه گشتاپو وارد وين شد تا او را بيرون كند (زيرا فرويد دارای چنان شهرت جهانی بود كه آنها نمیتوانستند گزندی به او برسانند) او در دفتر خاطراتش فقط دو كلمه ياداشت نمود، دو كلمهای بسيار تاثر انگيز و تكان دهنده: پايان اتريش.
--------------------
Freud On the Couch by Dr Anthony Daniels. Timesonline.co.uk
١: عنوان اصلی مقالهی ديگری در بارهی فرويد به قلم راجر اسكروتن و به ترجمهی اينجانب كه پيش از اين در ايران امروز منتشر گرديد در واقع فرويد شياد بود، يعنی Sigmund Fraud اما با توجه به اين كه اين عنوان بيش از اندازه در سنت روشفنكری ما ايرانیها نسبت فرويد خصمانه بود من عنوان را تغيير داده و « زيگموند فرويد » ترجمه كردم. مترجم.
این مطلب خیلی به نظرم ضروری رسید که امروز و اینجا وسط "پرونده برای فروید"
رو سایتم اوردم.
مخصوصا برای دوستان کلاس توانگری و هر دوست نا اشنای
علاقه مند به بحث توانگری.
پروسه رشد فردیت یکی از مهمترین بحثهای کلاس توانگری
فصل سوم رساله آزادى، «در باب فرديت، يكى از عناصر خوشبختى»، استدلالى فايده گرايانه به نفع آزاد گذاشتن افراد است كه آن گونه اى عمل كنند كه دلشان مى خواهد، به شرطى كه به ديگران صدمه اى نرسد- و اين آزاد گذاشتن شامل اين هم مى شود كه هر طور كه دلشان مى خواهد زندگى كنند و با هر كسى كه دلشان مى خواهد گرد آيند. ميل ابتدا با صراحت مى گويد «هيچ كس مدعى نيست كه اعمال بايد به اندازه عقايد آزاد باشند.»
با اين همه او استدلال مى كند كه «در امورى كه در وهله نخست به ديگران ربطى ندارند، بهتر آن است كه به فرديت مجال بروز داده شود.» ميل امكان زيستن به ترتيب دلخواه خود آدم را «يكى از اجزاى اصلى شادكامى انسان و اصلى ترين جزء پيشرفت فردى و اجتماعى» مى داند.۲۷
ميل اذعان دارد كه اكثريت آدم ها امروزه قدر فرديت را نمى دانند و شايد حتى آن را تهديدكننده مى دانند:
اكثريت كه از راه و رسم زمان چنان كه هست خرسندند (چون خودشان اين راه و رسم را به وجود آورده اند) نمى توانند درك كنند به چه دليلى اين راه و رسم نمى تواند براى همگان خوب باشد و گذشته از اين، رفتار دلبخواهى به هيچ روى از آرمان هاى اكثريت اصلاح طلبان اخلاقى و اجتماعى نيست، بلكه به عكس، با بغض آن را مانعى دردسرآفرين و حتى طاغيانه در برابر پذيرش چيزهايى مى بينند كه به زعم اين اصلاح طلبان صلاح انسان است.۲۸
اما به عقيده ميل نفع بشر در درازمدت ايجاب مى كند اجازه دهيم فرديت شكوفا شود، زيرا فرديت منشاء اصالت و ابتكارى است كه منافع بسيار براى همه به بار مى آورد و به ما اجازه مى دهد انسانيت خود را به تمام بپرورانيم.
در اين فصل، ميل اعضاى نوعى «اكثريت» روزگارش را با شخصى كه فرديتش را بروز مى دهد مقابل مى نهد و راى به نفع آن شخص مى دهد:
آن كس كه مى گذارد راه و رسم جهان، جهانى كه او در آن زندگى مى كند، راه و رسم زندگى اش را برايش معين كند [چنان كه اكثريت مى كنند] نيازى به استفاده از هيچ يك از قوايش، جز قوه تقليد ميمون وار، ندارد اما آن كس كه خودش راه ورسم زندگى اش را برمى گزيند، همه قوايش را به كار مى گيرد.۲۹
[اكثريت] حتى خود روح و ذهن را در بند كرده اند؛ حتى در آنچه فقط براى لذت خود مى كنند، همرنگى با جماعت حرف اول را مى زند؛ اينان جماعت پرستند؛ انتخابشان صرفاً انتخاب از ميان چيزهايى است كه معمولاً همه مى كنند؛ داشتن ذوقى خاص خود و غرابت رفتار در نظر آنان عين جرم و جنايت است و آن قدر از پيروى از طبيعت خود سر باز مى زنند كه ديگر طبيعتى برايشان نمى ماند كه از آن پيروى كنند؛ توانايى هاى انسانى آنان اندك اندك مى پژمرد و مى خشكد...۳۰
اندكى پس از اين قطعه، ميل مى پرسد: «آيا اين وضع مطلوب براى طبيعت بشرى است، يا به عكس؟» ميل پيگيرانه مى خواهد بداند چه چيزى موجبات رشد بيشتر نوع انسان را فراهم مى آورد، و به نظر او اين فرديت است كه چنين مى كند و نه همانندى و همرنگى:
با پرورش آنچه در انسان ها يگانه و مخصوص به خودشان است و با ميدان دادن به آنهاست (البته در محدوده اى كه حقوق و منافع ديگران ايجاب مى كند) كه انسان ها مى توانند موجوداتى شريف و زيبا شوند، و نه با هر چه رقيق تر كردن اين خصوصيات تا همه مثل هم شوند.۳۱
ميل در پاسخ به كسانى كه به دين متوسل مى شوند تا از همانندى و همرنگى دفاع كنند، يادآور مى شود:
اگر بخشى از دين اعتقاد به اين است كه انسان مخلوق موجودى است كه مظهر خير است، پس با اين ايمان سازگارتر است كه معتقد باشيم اين مظهر خير همه قواى انسانى را به مخلوقش عطا كرده است تا آنها را بپروراند و بارور گرداند، نه آنكه ريشه كن كند و تباه سازد...۳۲
آنچه ما بايد به دنبالش باشيم و در راهش بكوشيم رسيدن به انسان هاى فرداً برتر، فقط به خاطر خودشان،۳۳ نيست، بلكه رسيدن به چنين انسان هايى به خاطر جامعه اى بهتر است. ميل مى گويد به جامعه بهتر فقط در صورتى مى توان رسيد كه افراد تشكيل دهنده جامعه حداكثر استفاده را از توانايى هاى منحصر به فردشان بكنند:هر شخصى به همان نسبتى كه فرديتش را بيشتر پرورش مى دهد براى خود ارزشمندتر مى شود، و بنابراين مى تواند براى ديگران هم ارزشمندتر شود. زندگى چنين اشخاصى از نيروى حياتى سرشار است، و چون در واحدها نيروى حياتى بيشتر است، پس در توده متشكل از اين واحدها هم نيروى حياتى بيشتر خواهد بود.۳۴
ميل پيش بينى مى كند كه عده اى كه قادر نيستند نگاهى به آينده داشته باشند، نخواهند توانست قدر و قيمت پيامدهاى خير ميدان دادن به فرديت را در درازمدت بدانند. آنها خواهند پرسيد اين «انسان هاى پروريده تر شما به چه درد ناپروريده هايى چون ما كه اكنون زندگى مى كنيم مى خورد؟» ميل مى گويد، تقريباً بنا به تعريف، اينان نمى توانند نياز به اصالت و ابتكار را درك كنند:
اصالت و ابتكار چيزى است كه جان هاى فاقد اصالت و ابتكار نمى توانند فايده اش را درك كنند. اينان نمى توانند بفهمند اصالت و ابتكار به چه كار آنان مى آيد، و چگونه ممكن است اين را بفهمند؟ اگر مى فهميدند به چه كار آنها مى آمد، اصلاً ديگر اصالت و ابتكار نمى بود.۳۵
با اين همه، ميل باز خاطرنشان مى كند كه «آنها هم احتمال دارد چيزى از كسانى كه اصالت و ابتكار دارند بياموزند.» حتى اگر آدم هاى صاحب اصالت و ابتكار كه مى توانند دستاوردهاى بزرگى براى جامعه داشته باشند، تعدادشان بسيار قليل باشد، زيرا «نوابغ هميشه يك اقليت بسيار كم شمارند»، باز «براى آنكه نابغه اى داشته باشيم، بايد خاكى را كه نابغه مى تواند در آن رشد كند مستعد و آماده نگاه داريم.»۳۶
|
زیگموند فروید (Sigmund Freud) پایه گذار علم روانشناسی نوین زادهٔ شهر پریبور در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین (۷ می ۱۸۵۶ - ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹)، در ابتدا یک متخصص اعصاب بود. وی مدرسهٔ روانکاوی را بر مبنای نظریاتش بنیان گذاشت، که بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزههای ضمیر ناخودآگاه است؛ که افکار و خاطرات بخصوص ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشهٔ اختلالات روانی هستند، و اینگونه اختلالات روانی میتوانند با تبدیل افکار و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی از طریق معالجات روانکاوانه، درمان شوند.
وی یک یهودی اشکنازی بود.با روی کار آمدن نازیها وی در ۱۹۳۸ اتریش را ترک کرد و به انگلستان رفت و در همانجا هم به دلیل مصرف بیرویه سیگار مرد.
|
|
|
|
|
|
|
|
1- نهاد - من - من برتر :
فروید می گوید : کودک وقتی به دنیا می آید دارای یک سری بازتاب های نظری است و بر اساس اصل لذت و دوری از درد، واکنش های خوبی را می بینیم و هر وقت گرسنه شود، ما شاهد گریه او هستیم. برای کودک مهم نیست که گریه او باعث ناراحتی پدر و مادرش می شود، این متناسب با فرمان هایی است که ازدرون به او داده می شود. واکنش های غمگین آور و شادی آور را از خود نشان می دهد بعد از مدتی کودک واژه من را به کار می برد و اینجا نشان می دهد که شخصیت تقریباً در حال شکل گیری است متعاقب رشد ، من برتر وارد ماجرا می شود که من برتر ساخته و پرداخته مسائل ارزشی یادگیری و امر نهی ها و اصول سخن است که به تدریج با آن ها آشنا می شود.
ارزش های اخلاقی و دینی را کودک کم کم جذب خود می کند. من برتر کودک به تدریج شکل می گیرد. هر چه من برتر کوچک تشویق شود من او آرامش بیشتری خواهد داشت و من برتر هر چه ضعیف باشد و نهاد قوی باشد کودک به طرف مسائل منفی بیشتر کشیده خواهد شد.
فولر معتقد است که یک نیرویی در درون کودک وجود دارد به نام لیبیدو که این نیرو انرژی بخش است و نیروی محرک کودک محسوب می شود . این نیروی درونی از نظر رشد روانی - جنسی مرحله دهانی وجود دارد که لیبرو در کنار دهان متمرکز است و به خاطر همین است که اعتقاد دارد، به خاطر همین نیرو است که کودک به دنیا می آید. به محض اینکه با انگشت دورو بر دهان او را لمس کنیم بلافاصله سر و صورتش را به جایی که ما انگشت زده ایم می گرداند و اگر پستانک یا انگشت را در دهان او قرار دهیم فوراً شروع به مکیدن می کند.
در دیدگاه فروید، بهتر است به د و مسئله اشاره کنیم دو کمپلس که در آن ها یکی عقده ادیب و دیگری عقده الکترا می باشد. فلویر اعتقاد دارد با توجه به این اسامی که از دانشمندان موجود است عقده ادیب خاص پسران است و عقده الکترا خاص دختران است. در این عقده ها چه دخترباشد چه پسر در سنین پائین خودش را به والد غیر هم جنس نزدیک می کند و از والد هم جنس دوری می کند. مثلاً یک پسر بچه به مادرش گرایش دارد و عاطفه بیشتری به مادرش نشان می دهد و شاید مقداری درگیری با پدرش ایجاد کند و بلعکس در مورد دختراین مسأله به عکس اتفاق می افتد. کشیده شدن به سمت پدر و مادر و دوری از والد هم جنس را زمینه این دو عقده می دانیم که پس از مدتی این عقده ها در کودک حل می شود و با تصفیه و حل شدن این عقده ها بچه ها خودشان را با بزرگتر ها همانند می کنند . پسر به سمت پدر می رود و لباس او را می پوشد و حرکات او را تقلید می کند و دختر به سمت مادر می رود و جلوه های رفتاری مادر را تقلید می کند.
در این نظریه اعقاد دارد که اعتماد اساسی، را کودک در محیط خودش ودر برخورد با آن یاد می گیرد که با آنان چه واکنشی داشته باشد. آیا به آنان اعتماد کند یا نه ؟
*در مرحله بعد نظریه، خود مختاری کودک است که دراین دوره کودک شناخت نسبی به مسائل پیدا می کند و مسائل را درک می کند.
* در مرحله بعد نظریه دوره ابتکار کودک است که دوره ابتکار از 3 تا 5 سالگی طول می کشد. کودک دست به ابتکار و خلافیت می زند و جلوه های خلاقیت را در خود نشان می دهد که در این مورد باید مورد تشویق و حمایت والدین خودش قراربگیرد.
* دوره بعد، دوره کوشش است که کودک از خود سعی و کوشش نشان می دهد و حدود سن 6 تا 12سالگی است.
* دوره بعد، دوره هویت آغاز می شود که دوره هویت مترادف و مقارن با دوره بلوغ و نوجوانی است. کودک به دنبال هویت یابی می گردد و این دنبال کردن برای نوجوان مسأله اساسی است و نوجوان می خواهد مطرح کند که دارای شخصیت خاص هستم و چه ارزش هایی در ذهن من هست و می خواهد برای خودش هویتی خاص را ایجاد کند، حال، چه هویتی فردی ، یا اجتماعی.
* دوره بعد دوره صمیمیت است که دراین دوره حدود 19 تا 35 سالگی است و شخص به برقراری صمیمیت با دیگران می پردازد.
* دوره بعد دوره تولید و وحدت خود است که سن ها ی بالاتر را شامل می شود و شخص در مقابل فشار ها و مشکلات ، می تواند تحمل بیشتری را از خودش نشان بدهد.
موجبات اختلال در رشد و کوتولگی را فراهم می کند. کودک نشان می دهد که مشکلی در هورمون هایش وجود داشته است که موجب کوتاه قدی می شود. بنابراین اگر این مسأله را والدین به موقع متوجه شوند می توانند با کمک پزشک و تزریق هورمون به بدن وی رشد آن را طبیعی کنند. اگر هورمون رشد زیاد ترشح شود، فرد را دچار مشکل می کند و فرد را به غول پیکری می رساند و اگر غذای زیادی مصرف شود، قد او بسیار بلند می شود و اگر این مسأله بعد از بلوغ ایجاد شود عارضه اکرومگالی را ایجاد می کند، یا بلندی .... را ایجاد می کند. از قسمت قوامی غده هیپوفیز هومون های واسطه ای و محرک ترشح می شود و این هورمون ها هستند که روی غدد دیگرفعالیت می کنند، مثل هورمون محرک غده فوق کلیوی یعنی غده از هیپوفیز به غده فوق کلیوی دستور داده می شود که به ترشح بیشتر وادار بشود و همچنین وقتی قسمت داخلی را مشاهده کنیم، دارای هورمون هایی هست که نقش خاصی را در بدن ایفا می کند مثل آنتی دیورتیک یا ضد ادرار که مانع دفع ادرار به صورت نا به جا می شود . هورمون دیگر، هورمون پیترسین می باشد که باعث تحریک جدار رگها و ایجاد فشار خون لازم در بدن می گردد و هورمون اکسی .... در به دنیا آمدن کودک نقش دارد و باعث ورود شیر به سینه مادر می شود.
2- هورمون تیروئید :
غده تیروئید هورون های خاصی به نام تیروکسین دارد و کار این هورمون ها گرفتن ید و ساختن هورمون و ذخیره کرده آن و وارد کردن آن در سیستم خونی است.
3- که در متابولیسم بدن نقش دارد و در ساختار شخصیتی مؤثر هستند و اگر تیروئید دچار کم کاری شود یک نوع عقب ماندگی به نام کوتینیوم ایجاد می شود و فرد عقب مانده از نظر پیشرفت تحصیلی دچارمشکل می شود و بستگی به میران عارضه دارد که چقدر پیشرفت کرده باشد . اگر درصد 75 و یا 25 باشد ( بهره هوشی ) . اما پر کاری این غدد باعث می شود قلب ضعیف کار کند و ضعف قلب دیده می شود و درجه حرارت بالا می رود و چشم ها حالت برآمدگی و از حدقه در آمده می شود و همچنین ضربان قلب زیاد می شود . گواتر جزو عوارضی است که مربوط به این موضوع می شود تا زمانی که بزرگ می شود و بعضی مواقع کوچک است و بعضی وقت ها از دور هم دیده می شود.
4- هورمون پاراتیروئید :
این غده، احتیاج بدن را به فسفر و کلسیم تأمین می کند. نام هورمون این غده پارا هورمون می باشد. اختلال های که در اثر نقص این غده و یا زیادی ترشح آن ایجاد می شود، عبارت اند از بیماری یا اختلال تتانی، که در این جا شخص پرخاشگر و عصبی است و حتی ممکن است به پاره کردن لباس خودش اقدام کند و حتی به ضرب و جرح یا قتل و درگیری بپردازد. اگر مقدار آن کم باشد، تتانی ایجاد می شود و به خاطر کم بودن کلسیم در بدن که جذب نمی شود، و اگر هورمون پاراهورمون زیاد ترشح شود باعث پیدایش کلسیم بالا در بدن خواهد شد که این عارضه ای دارد و اگر از این بیماران عکس رادیولوژی بگیریم می بینیم که بین انگشتان و مفاصل و بندهای انگشتان رسوب های کلسیم وجود دارد.
5- هورمون تیموس :
این هورمون باعث به تعویق افتادن راه رفتن حتی تا 4 سالگی می شود که اگر اشکالی در این هورمون ایجاد شود از رشد اندام تناسلی جلوگیری می کند.

من میگویم ازادی, تو میگوئی جفتک زدن خری در طویله.
این جمله یکی از رساترین فریادهای ازادیخواهان بر سر عوامل محدود کننده ازادیست.
در اصل همین محدود کنندگان ازادی بودند که باعث جنبشهای ازادیخواهانه تاریخند.
چه جنبش فمنیستی در غرب و چه مشروطه در ایران , واکنش جوامع
به عاملین محدود کننده ازادیست.
که گاهی این عوامل با موج سواری بر پوپولیسم و دمیدن در شیپور از دست
رفتن ارزشهای حاکم بر جامعه شان در عرصه عمومی و چه در مناظره و گفته های
خصوصیشان انگاه که نمیتوانند
طرف مقابل را قانع به علت معلول های خود کنند و مقاومت انان را بر اندیشه های خود
همچنان پایدار میبینند انگاه خطاب به بقیه انسانها چنین میگویند :
که این موجودات عجیب انسانهای خبیثی هستند که ما میخواهیم مصلحت انها را پیاده کنیم
اما انها در مقابل ما مقاومت میکنند .
نگاه چنین ادامه میدهند که این افراد یا مشکل در "نطفه" دارند, یا مشکل در "لقمه" دارند.
یا خبث طینت دارند یا فطرتشان مدسوس و دستکاری شده است یا .....
که اوج اینگونه برخوردها را در کلیسای قرون وسطی در تاریخ به ثبت رساند.
ولی ازادی شاخه های متعددی دارد از ازادی سیاسی ( ازادی بیان و ...) ,
اقتصادی (انتخاب حرفه و...) , اجتماعی ( پوشش , مذهب و ...) و ......
برای رسیدن به ان کدام اندیشه ما را کمک میکند دینی, فلسفی, سوسیالیسم ,
لیبرالیسم و .....
ایا راه ازادی صراطیست مستقیم یا روح پلورالیزم در ان نیز مستتر است ؟
این چیزیست که باعث نوشتن این مطلب است.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|

|
بسمه تعالی
مي گه : بنده من ! مراقب گوشت باش ، مي دوني چرا ؟ چون گوش راه تزريق يك سري معارف درست و همچنين چيزهاي غلط به عقل هست ، گوش خيلي تأثير روي عقلت مي ذاره . انسان در زندگي بالاترين تأثيرات رو از اون چيزهايي كه مي شنوه مي بينه . خيلي تأثير مي ذاره مراقب باش ، يعني چي ؟ يعني : حاضري شك كني ؟ از من شروع كن به شك كردن ، بگو خدا وجود نداره ، بعد هم بگو پيغمبر وجود نداره ، بعد هم بگو امام وجود نداره ، بعد هم بگو عدل وجود نداره ، بعد هم بگو عدالت وجود نداره ، همه رو بگو وجود نداره ، من هيچ حرفي ندارم ، من با شك كردن تو مخالف نيستم ، اتفاقاً بهت دستور مي دم تو اصول دين تقليدي كار نكن برو شك كن ، دستور بهت مي دم اما نكته اي كه الان بهت مي خوام بگم اينه : ” من با شك كردن تو مخالفتي ندارم ، با در شك ماندن تو مخالفم . ” يك جمله گفتن شك رو ايجاد مي كنه ، اين جمله رو گوش دادي ؟ حالش رو داري بعدش چهار ، پنج روز بري كار كني اين شك رو برطرف كني ؟ اگر حالش رو نداري گوش نكن . مثلاً من بيام اينجا بگم : يه قضيه هست كه من خودم كشف كردم ، و خيلي مهمه و مي خوام براي اولين بار در جهان اعلام كنم ، اون هم اين هست كه ” من فهميدم بهشت تو آسمانها نيست ، بهشت زير زمينه ! اگه ماها بتونيم يه دستگاهي درست كنيم كه اين دستگاه مثلاً چهار هزار كيلومتر بتونه بكنه ما مي تونيم به بهشت برسيم . ديگه حساب كتاب نداريم ، بهشت الان زير زمينه . ” نظرتون نسبت به اين نظريه چيه ؟ اگه من امشب دو ساعت حرف بزنم ، همه اش يه طرف اين يه تيكه فقط يادتون مي مونه ، همين يه تكه چرت و پرت كه الان گفتم . چرا ؟ چون چيز جديدِ خلاف جريانِ جامعه و خلاف چيزهايي كه هميشه وجود داشته ، لذت داره و چون جديده مشهور مي شه ، آدم 50 ساعت حرف درست بزنه ، نمي گيرند ، يه تكه چرت و پرت بگي كه هيچ كس نشنيده ( بهشت زير زمينِ ) همه جا پخش مي شه . مي گن : آقا شنيدي بهشت زير زمينه ؟! انسان اينطوري هست كه نسبت به چي |