تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"



لغت «خود شیفته» ترجمه لغت Narcissism (نارسیسم) است که از یک افسانه یونانی گرفته شده است. در این افسانه مرد جوانی به نام «نارسیوس» عاشق عکس خود که در آب افتاده بود شد. و وقتی به آب پرید تا آن را که فکر می‌کرد حوری دریایی است بگیرد، غرق شد. بعدها با استعمال عمومی ، این اصطلاح در روانشناسی برای توصیف طبقه‌ای از اختلالات شخصیت مورد استفاده قرار گرفت.

نگاه اجمالی

بیماران خود شیفته با احساس عمیق«اهمیت خود ، خود بزرگ بینی و نوعی بی‌نظیر بودن» مشخص می‌شوند. این افراد خود را آدمهای خاصی می‌پندارند و انتظار دارند بطور خاصی نیز با آنها رفتارشود. تحمل انتقاد بر ایشان سخت است و در مقابل آن خشمگین شده ، فرد مورد نظر را به «نادانی ، حماقت و عدم درک واقعیت» متهم می‌کنند. خود را قوی ، مشهور ، داناترین و ... قلمداد کرده ، انتظار اطاعت و پیروی دیگران را دارند. چون دیگران نمی‌توانند خواسته‌های آنها را برآورده سازند. چون بزرگ بینی او در تضاد با واقعیت است، روابط اجتماعی شان شکننده بوده و مسائل بین فردی ، شغلی و فقدانهای زیادی دارند که با رفتارخود آنها را بوجود می‌آورند، در حالی که هیچ بینش و آگاهی نسبت به آنها ندارند.

ملاکهای تشخیص اختلال خود شیفته

الگوی مستمرخود بزرگ بینی (در خیال یا رفتار) نیاز به تمجید و فقدان هم حسّی که در اوایل بزرگسالی شروع می‌شود و در زمینه‌های گوناگون وجود دارد و وجود پنج علامت از علائم زیر برای تشخیص ضروری است:



  • احساس خود بزرگ بینی مبنی بر مهم بودن خود دارد (مثلا در دستاوردها و استعدادهای خود مبالغه می‌کند و انتظار دارد بدون موفقیت‌های مناسب فرد برتر شناخته شود).

  • اشتغال ذهنی با تخیلات : موفقیت ، قدرت ، استعداد ، درخشندگی ، زیبایی و عشق ایده‌ال.

  • معتقد است فردی استثنائی و خاص است و فقط افراد (یا نهادهای) استثنائی و خاص می‌توانند او را بفهمند و یا با او «نشست و برخاست» داشته باشند.

  • احساس صاحب استحاق بودن یا شایستگی دارد. یعنی انتظارات غیرمنطقی برای مدارای خاص و مطلوب یا موافقت حتمی با توقعات خود را دارد.

  • در روابط بین فردی استثمارگر است. یعنی برای رسیدن به اهداف خود از دیگران بهره‌کشی می‌کند.

  • فاقد هم حسّی است: نسبت به شناخت و همانند سازی با احساسات دیگران تمایلی ندارد.

  • غالبا به دیگران حسادت می‌ورزد یا معتقد است دیگران حسودی او را می‌کنند.

  • نگرش یا رفتارهای خود خواهانه و پرنخوت نشان می‌دهد.

تشخیص افتراقی اختلال خود شیفته

  • اختلال شخصیت مرزی : مرزی‌ها اضطراب بیشتری نسبت به خود شیفته‌ها دارند و زندگی آنها آشفته‌تر از «خود شیفته‌ها» است.

  • اختلال شخصیت ضد اجتماعی : شخصیتهای ضد اجتماعی رفتارشان تکانشی (لحظه‌ای) است و غالبا در زندگیشان سابقه سوء مصرف الکل و مواد و درگیری با قانون دارند و بنابراین از شخصت «خود شیفته» قابل تفکیک است.

  • اختلال نمایشی : چون «شخصیت خود شیفته» توجهش فقط به خودش است، بنابراین ظرفیت صمیمیت و هم حسّی‌شان پایینتر از «شخصیت نمایشی» است.

علت شناسی اختلال خود شیفته

بیشترین توجه در مورد خود شیفتگی بیمارگونه بعضی افراد در نظریه روانکاوی صورت گرفته است. از نظر فروید «خود شیفتگی» مرحله‌ای از رشد طبیعی است که بعدا در مراحل رشد یافته تر به «عشق خارجی (دیگری)» متحول می‌شود و کودک قادر می‌شود به دیگران عشق بورزد. خود شیفتگی بیمار گونه زمانی ظاهر می‌شود (به عشق خارجی متحول نمی‌شود) که کودک اغلب بوسیله کسانی مراقبت شوند که بطور اطمینان بخشی او را دوست نداشته باشند. فروید اعتقاد داشت که اکثر افراد خود شیفته والدینی «سرد ، بی‌تفاوت» و در عین حال نسبت به کودک خود «پرخاشگری و کینه توزی» داشته‌اند. در این وضعیت کودک برای بدست آوردن «محبت و عشق مطمئن» به درون برمی‌گردد تا براحساس شکننده طرد شدن (دوست نداشته شدن) غلبه کند.

درمان اختلال خود شیفته

روان درمانی

روان درمانی اختلال شخصیت خود شیفته بی نهایت مشکل است. چون برای پیشرفت درمان این افراد باید دست از تمایلات خود شیفتگی بردارند تا بتوانند با درمانگر رابطه برقرار نمایند. و این مستلزم بینش و آگاهی بیمار نسبت به رفتار وتفکر خود است. این بینش در اصل وجود ندارد و اگر هم به مشکل خود بینش پیدا کنند به دنبال آن تصویر متلاشی شده خود باعث می‌شود که دوباره رفتار و تفکر خود بزرگ بینی را در پیش بگیرند.

دارو درمانی

همراه با روان درمانی استفاده از ضد افسردگی‌ها و کربنات لیتیوم برای تحمل بهتر احساس طرد شدن و نوسانات خلقی مفید است.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 11:10 PM  توسط   | 




گفت « ماتم » و نه كلمه‌اي ديگر. اين را بهترين كلمه مي‌دانست براي « مواد مخدر » گفت هر كه با آن درگير بوده و از چنگش خلاص شده اين را مي‌فهمد ـ پرسيدم اين «ماتم» چطور دامن گيرت شد؟ گفت در آغاز بهترين سال‌هاي زندگي ام؛ وقتي بيست و پنج ساله بودم.
2ـ مي‌داني عزيز من؟! بيست و پنج سالگي طعمي دارد كه هيچكدام از سال‌هاي عمر آدميزاد چنين طعمي ندارد. چرا، چهل سالگي هم هست. سن كمال، يا آغاز پختگي. چهل سالگي طعم خاص خودش را دارد ـاما فرقش با بيست پنج سالگي، در بوي مرگي است كه مي‌دهد. پا به چهل سالگي كه مي‌گذاري، در مي‌يابي كه مرگ از كمينگاهش بيرون آمده، باور مي‌كني كه «زندگي پاره كوچكي است كه از مرگ به جا مانده»، امّا بيست پنج سالگي غوغاي زندگي ست.
3ـ پرسيدم؛ از هر كه مي‌پرسي مي‌گويد «رفيق بد». واقعاً اينطور است؟ گفت: نه، اين يك بهانه است. يك جور توجيه. البته رفيق بد، بدي‌اش به اين است كه مثلاً اولين سيگار را روشن كرده و اصرار هم كرده كه: «حالا اين يك نخ كه به جايي برنمي خوره» راست هم مي‌گويد به جايي برنمي خورد. امّا عزيز من دنباله دارد. دنباله‌اش مي‌رسد به: «اين يه پُك»، «اين يه بست»، «اين يه دود»، اگر همان اول بگويي؛ قربانت بروم، از محبت سركار عالي ممنونم، امّا اين يه نخ به غيرتم برمي خوره! اون وقت ديگه دنباله پيدا نمي‌كند. اگر آن رفيق، رفيق بدي باشد، مي‌گذارد و مي‌رود وگرنه مي‌ماند و ديگر اصرار نمي‌كند.
گفت: تابستان بود. بهمنشيرِ آبادان. نخل‌ها و كَپَرها، حالا بيست و هفت هشت سالي از آن زمان مي‌گذرد. با دوستان هم دل، يا نه، هم مرام، همراه، لابلاي نخل‌ها، از كناره ـ مرز ميان سايه و روشنيِ ماه و شب و سايه سار درخت‌ها مي‌گذشتيم تا رسيديم به آن كَپَر. آن كه آشناي آن‌ها بود و من امشب همراهشان شده بودم.
 دل توي دلش نبوده. كنجكاو بوده كه اين رفقايِ هم مرام و همراه دارند كجا مي‌روند. به اصطلاح كلاسشان با اين «بيغوله جاي» نمي‌خورده. پَك و پُز عالي داشتند، همه تحصيلكرده. در آن جمع پنج ـ شش نفره، او بود كه چندان پُزش عالي نبود. دست به دهن بود، خودش را به زحمت اداره مي‌كرد.

حالا هم طفيلي بود، اگر همانجا قالش مي‌گذاشتند، با بدبختي، يا شايد با فروختن ساعت يا كتش مي‌توانست خودش را به خانه برساند. صد و چهل پنجاه كيلومتر آمده بود سري به دوستان بزند و برگردد. فقط كرايه‌ي شد آمدش را داشت و نه بيشتر... حالا اينجا بود. مقابل در حلبي يك خانه كه با گِل و سنگ و حلبي ساخته شده بود و آنقدر حياطش كوچك بود كه پَرِ ماه به آن نمي‌گرفت. تنها اتاقش، يك پنجره داشت پنجره‌اي به اندازه‌ي يك ديس، بدونِ شيشه و قاب.

 پرسيدم، طرف چكاره بود؟ گفت: صاحبخانه را مي‌گويي؟ گفتم: بله. گفت: همين، كارش همين بود. راه انداختن اهل حال، گفتم: اهل حال، يعني: اهلِ منقل. گفت: منقل نه، هِگِل، اسم اين ماتم را گذاشته بودند هِگِل. هگل را كه مي‌شناسي؟ گفتم: بله. خوبست اسمش را ماركس مي‌گذاشتند، انقلابي‌تر بود. خنديد، بعد ناگهان خميازه‌اي سرداد كه اشك توي چشم‌هايش جمع شد. ديدم آب دماغش را بالا كشيد و با شرمندگي دستمال كاغذي را از جيبش درآورد و آب دماغش را گرفت. گفت: مي‌بيني؟ بيست و دو سال است ترك كرده ام. به جان عزيزترين عزيزان عالم قسم خورده‌ام و اگر مثل تگرگ ببارد، من يك تكه‌اش را برنمي دارم، امّا هر موقع حرف اين ماتم به ميان مي‌آيد، چنان خمار مي‌شوم كه انگار تازه ترك كرده ام. اين است كه مي‌گويم: «ماتم»، «مصيبت»، «واويلا».
6ـ  واويلا و مصيبت است اين ماتم. نكشيده‌اي كه بداني چيست؟ تو اصلاً معني نشئگي را نمي‌داني، نمي‌داني كه با آدم چه مي‌كند. هيچ لذتي از اين بالاتر نيست. وقتي با معتاد جماعت حرف ميزني، يادت باشد كه نصيحتش نكني. اگر جنسِ ماتم را نمي‌شناسي، اگر با اين ماتم دم خور نبوده اي، معتاد جماعت را نصيحت نكن برادر من، خواهر من. چون بدخلق مي‌شود. خلقش تنگ مي‌شود. حق دارد، تو از آنطرف خبر نداري. تو معني اين نشئگي را نفهميده اي. تنها يك نفر حق دارد معتاد جماعت را نصيحت كند، باور مي‌كني؟ خودش. خودش هم اين طرف بوده، هم آن طرف. خودش هر دو طرف را تجربه كرده و كسي كه معتاد بوده و با ماتم آشناست. اگر كارش به لجن كاري نكشيده باشد. مقصودم از لجن كاري، تزريق است، ممكن است حرف آدمي كه اعتيادش را ترك كرده، تحمل بكند. حداقل مي‌شنود و چه بسا تحت تأثير هم واقع مي‌شود. بعد از لجن كاري برايتان حرف مي‌زنم. نه، همين حالا مي‌گويم:
 
خيلي ساده است. هر وقت شنيديد فلاني كارش به تزريق رسيده، بدانيد كه شمارش معكوس آغاز شده.
يك، دو،... نه، ده، نُه، هشت و: فلاني مُرد. سنكوپ كرد. حيف. بيست و پنج سالش بيشتر نبود. طفلكي خانواده اش. اين يك حقيقت محض است.
  دوره نشسته بودند، زير آن سقف پوشال و برگِ خرما، در آن تنگ جاي. پيرزن چاي درست مي‌كرد. مرد منقلش را كه ديگر بوي قطران نمي‌داد، آورد تو. بعد وافور را از كيف چرمي‌اش بيرون آورد. بوسيد. گفت: دسته‌اش چوب كَهُور است و پشتش را داد به آتش. گفت: وافوري كه پشتش داغ نباشد، حال نمي‌دهد. بعد لول ترياك را درآورد و ماهرانه با انگشت شصت، تق تق به اندازه‌هاي مساوي تقسيم كرد. هر بست 4 نخود، يا 6 نخود. با انبر گشت و يك ذغالِ گداخته سينه كفتري از لاي خُل‌ها بيرون كشيد.
همه حرفه‌اي بودند. دوره هِگِل را گذرانده بودند. هِگِل را تمام كرده بودند. فقط من بودم كه تجربه اولم بود و نمي‌دانستم اين تجربه، نخستين مرگ آرام و خاموش است. نمي‌دانستم روزگاراني در پيش دارم كه نيمي از آن با نشئگي، آكنده از وحشت خماري خواهد گذشت، و نيمي ديگر از آن با خماري دهشتناك آرزومند نشئگي، اين حقيقت ماتم است، وقتي به آن مي‌رسي كه ماتم كارت را ساخته است.
نمي دانستم مال و اندوخته ام، با همه‌ي تلاش‌هاي طاقت فرسايم براي كسب آن، بي بركت خواهد شد و هيچ كس به من اعتبار نخواهد داد و اعتماد نخواهد كرد. نمي‌دانستم زماني در پيش دارم كه آرزوي مرگ خواهم كرد تا سايه‌ي اين ماتم را از سرم بتارانم. نمي‌دانستم تباهي مصيبت باري پيش رو دارم.
نخستين تجربه، بهترين و تنهاترين لذت را داشت. همه‌ي سال‌هايي را كه در اعتياد گذراندم، تلاشي بود براي رسيدن به اين كيف سرشار.
 8ـ  كيف سرشار؟. اين حقيقت دارد. امّا عمرش كوتاه است. دو يا سه ساعت و بعد لحظه‌هاي خماري آرام آرام از راه مي‌رسد. نمي‌شود گفت اين كيف نخستين، اعتياد است. امّا شروع اعتياد است. همين كيف است كه آدم را به اعتياد مي‌كشاند. پس بهتر است تجربه نشود. باورتان نمي‌شود، تنها عده‌ي كمي از معتادان حاضرند اعتراف كنند كه در لايه‌هاي زيرين اين كيف، وحشت غريبي نهفته است: وحشت تمام شدن مواد. نداشتن پول تهيه‌ي آن. داشتن پول تهيه‌ي آن، و نيافتن ساقي. ساقي ديگر كيست؟ فروشنده‌ي مواد مخدر ـ كه اغلب خودش هم معتاد است. اگر پول باشد و او نباشد، بايد چه خاكي به سر ريخت؟
9ـ  گفت: همان يكبار كار خودش را كرد. اين ماتم را با خودم آوردم خانه. با اين حساب كه هفته‌اي يكبار چه مانعي دارد؟ از همان شب، از همان نخلستان رودخانه‌ي بهمنشير، با من همراه شد. خيلي زود تبديل شد به «خودِ» آشنا، به اين «من» ـ كه هميشه با آدم است. هشت سال «خودِمن ِ» من بود. بهترين سال‌هاي زندگي‌ام را جويد ـ تا سي و سه سالگي. بهترين فرصت‌ها را از مـن گرفت. تـرس روبرو  شـدن با 
وضعيت جـديد، مــرا از روبـرو شدن با وضعيت‌هاي تازه دور كرد. تهران بودم ـ بهترين موقعيت براي مطرح شدن. امّا جرات نكردم خودم را عرضه كنم.
 مي‌ترسيدم به سفر بروم. مي‌ترسيدم در سفر ساقي را گم   بكنم. هربار خواستم كاري بكنم، گفتم فردا. پرسيدم: اين فردا هم مي‌آمد؟ گفت: فردا، فرداي فردا بود. گفتم: پس با اين وضعيت چه جوري كنار آمدي؟ گفت: اولين كار، كار من اين بود كه خودم را از فرهنگ اعتياد دور نگه دارم. همنشيني با دوستان معتاد را كنار گذاشتم. با هيچ معتادي پاي اين ماتم ننشستم. هيچ معتادي را به خانه‌ام راه ندادم. به خانه‌ي هيچ معتادي نرفتم. به زنم گفتم اين ماتم من است. مي‌دانم كه چه مصيبتي است. امّا فرصت بده اين دوره را بگذرانم ـ زيرا مي‌دانستم چه مصيبتي ست و مي‌خواستم، از همان اول مي‌خواستم تركش بكنم. شناختن اين خصيصه كار آساني نيست. خيلي‌ها مي‌گويند. امّا دروغ مي‌گويند. به جان عزيزترين كسانشان، قسم مي‌خورند، امّا دروغ مي‌گويند. دروغ سرآغاز فرهنگ اعتياد است. به زنم گفتم فرصت بده اين دوره را بگذرانم. روزي خواهد آمد  كه تكليفم را روشن خواهم كرد. زنم پرسيد: مرا دوست داري يا اين ماتم را. گفتم: اين ماتم را.( دروغ هم نمي‌گفتم). امّا بگذاري بروي، ديگر هيچ دلبستگي‌اي نخواهد ماند تا به آن چنگ بزنم و خودم را از اين ورطه بيرون بكشم. نرفت. مردانگي كرد. واقعاً جوانمردي كرد. تا آخر عمر به او مديونم. اگر مي‌رفت، ماتم، مرا تمام و كمال مي‌بلعيد. چه كسي بود كه سر روي شانه‌اش بگذارم و از بدبختي خودم گريه كنم. همين كه مي‌ديدم مانده و اندوهگين است، خجالت مي‌كشيدم واين خجلت، عاقبت‌كار خودش را كرد.
10ـ  فكر نكنيد چنين حالي عموميت دارد، نه، ندارد. معتاداني هستند كه عاشق چرت‌اند. تمام تلاششان براي بدست آوردن مواد ـ به هر شكل ممكن ـ براي اين است كه چرتشان كامل بشود ؛ به اوج چرت برسند و دماغشان را بخارانند. مي‌دانيد؟ نه. از كجا بدانيد. شما كه اهلش نيستيد. اهلش مي‌داند كه اين دماغ خاراندن، نشانه‌ي اوج كيف و سپس چرت است. همين دماغي كه وقت خماري، نمي‌شود جلوي مفش را گرفت. آويزان مي‌شود روي لب و جار مي‌زند كه: طرف خمار است. امان از اين خماري. همين خماريست كه نمي‌گذارد ماتم را ترك كني. هـرچنــد من معتقـدم، اعتياد را نمي‌شود ترك كرد، فقط مي‌شود فراموش كرد و مانع به ياد آمدنش شد. معتاداني هستند كه آرزو مي‌كنند:كاش معتاد نبودند و از اين كه هستند، دل آزرده و غمگينند. دلشان مي‌خواهد ـ بدون رنج، ترك كنند. اما اين ماتم نيامده كه به آساني برود. قبول رنج اولين قدم براي ترك است. البته مراكزي هست براي ترك، با اندكي رنج. رنج واقعي، خلاء بعد از ترك مواد است. اين خلاء هم رواني ست و هم جسماني. جسماني‌اش علاج دارد: مسكن. امّا روحي رواني اش؟ آن هم علاج دارد ولي مسكن آن قرص و آمپول نيست، عشق است.
اگر بگويم كه در جمع معتادان عده‌اي هم هستند كه اصلاً خيال ترك ندارند و براي خاطر مقام و منزلت «چرت»، همه چيز را فدا مي‌كنند؛ زن، بچه، پدر، مادر، تحصيل، شغل و حتي آبرو ـ كه گرانبها‌ترين داشته‌ي آدمي ست. دروغ نگفتم ـ همه‌ي اين‌ها كه فدا شدند و خلاص، آنوقت با «وضعيتِ» تازه، دلرحيمانه و جانسوز، سازگار مي‌شوند. سعي مي‌كنند ترحم ديگران را برانگيزند. مي‌گويند: سرنوشت ما از اول اين بود. يا: مقدرمان از روز ازل چنين رقم خورده بود. يا: ما كه نمي‌خواستيم به اين جا برسيم، شد.
آنوقت حسرت آن روزهاي خوب گذشته، آغوش گرم خانواده، احترام و تشخص را مي‌خورند. اين حسرت خوردنشان دروغ نيست، اين حسرت خوردنشان نمايشي نيست. كاملاً راست است. خيلي دلشان مي‌خواهد، ورق‌هاي خورده، به يك چشم به هم زدني برگردانده شوند و يكباره چشم باز كنند و ببينند كه اين وضعيت تازه، كابوس است. خواب است و برگشته است به همان روزهاي خوب گذشته. اين آرزويي ست كه از اعماق جانشان برمي آيد. امّا خودشان هم مي‌دانند كه خواب نيست. حقيقت دارد. اين كه دارند به گوشه‌ي خيابان نقل مكان مي‌كنند و بايد تا هنگام مرگ ساكن «هتل كارتن» بشوند و به قول خودشان سگ بغل كنند، حقيقت محض است. 
اين جاست كه بايد كسي از راه برسد و كاري بكند. اين «كس»، آدم معمولي نبايد باشد، نمي‌تواند باشد. اين آدم بايد وجهه‌ي الهي داشته باشد. اهل درد باشد و نه اهل نصيحت. اهل درد باشد و نه اهل تحقير و سركوفت دادن‌هاي بي پايان. بايد دل و دينش پاك باشد. دولت هم بد نيست حالا اگر دلش مي‌سوزد، آستيني بالا بزند.
قفل بزند درِ هتل كارتن و فكري  بكند ـ حال آن كه بايد اين فكر روز اول بشود. پيشگيري بشود. زمينه‌هاي اعتياد مهار شود. روز اول، همان زماني كه جوان مي‌رود آلوده بشود. بايد ساقي‌ها را جمع كرد و تاجران عمده‌ي مرگ را ـ كه معمولاً گردنشان خيلي كلفت است. مصيبت دولت اين است كه، هتل كارتن كم نيست و ساكنان آن حاضرند در ازاي دو گرم مواد، دولت را بفروشند.
امّا خودمانيم، كسي كه دلش به حال خودش نمي‌سوزد، نبايد جز از خدا، از هيچ دولت و قدرتي و آدمي انتظار داشته باشد. بهتر است برود بميرد.
11-  پرسيدم از آن دوره‌ي اعتياد خاطره اي، لحظه‌اي هست كه هميشه در ذهنت مانده باشد؟ با همان روشني نخستين بار. گفت:  بله. يكبار دو تا قرص ترياك خريدم ـ هر كدام حدوداً صدگرم. پولي كه آن موقع دادم، پول دو تا يخچال بود. به خودم گفتم: جنس اين ماتم معركه س. گفتم با اين « متاع » مي‌شود حداقل دو ماه سر كرد و دل نگران نبود. گفتم: مگه دل نگران چه بودي؟ گفت:‌اي بابا من كه گفتم، آدم نشئه همش دل نگران خماري ست. مي‌داند كه دير يا زود متاعش ته مي‌كشد. براي همين دل نگران است. تروخدا اين هم شد كار؟ آدم پول بدهد بالاي متاع و دو ماه سه ماه با قرض زندگي كند و بنشيند پاي ماتم و نگران باشد كه: اگر تموم شد چه خاكي به سرم بريزم؟ پول از كجا بياورم؟
گفتم: باقي ماجرا. گفت: اصل ماجراهمين جاست برادر. نشستم پاي منقل و سه چار روزه همه‌اش را تا آخرين مولكول كشيدم. گفتم: همه‌اش را؟ آخر چرا؟ گفت: مي‌خواستم بروم آنطرف نشئگي. مي‌خواستم اوج نشئگي، آنطرف نشئگي كجاست. آنقدر گيج بودم كه سوراخ حقه را گم مي‌كردم. باور نمي‌كني، نه؟ هيچ كس باور نمي‌كند. بعضي از آقايان معتاد با وجاهت هم، باور نمي‌كنند. مي‌دانيد؟ من يك آدم عادي نبودم. تحصيلكرده و... بودم. مي‌خواستم تا انتهايش بروم، تا خط پايان. وقتي فهميدم كه آنطرفش چه خبر است، كار اين ماتم را خواهم ساخت. امّا عزيز دل من، اين ماتم، ماتم است و تعريف خودش را دارد، جنس خودش را دارد. پرسيدم آنطرفش چه خبر بود؟ گفت: هيچي. گفتم هيچ؟. گفت: هيچ كامل. انتهاي نشئگي هيچ بود. باور كنيد. بعد، بعد از آن مصرفم، به قول حضرات: عَمَلَم بالا رفت. چون جنس اين ماتم تك بود و تك هم به اين آساني‌ها و با حداقل پولي كه من داشتم گير نمي‌آمد. مجبور شدم كار ديگري بكنم. زعفراني‌اش مال سناتورها بود. مي‌گفتند: ترياك سناتوري. باورتان مي‌شود؟ سناتورها همه ترياكي بودند و براي سال‌ها امپراتوري خواب مي‌ديدند. پرسيدم بعدش چكار كردي. گفت:  سوخته‌ها را از حقه در مي‌آوردم ـ چون پر مي‌شد و راه نفس را مي‌گرفت. سوخته‌ها را جوشاندم و شيره درست كردم. پرسيدم: شيره ديگه چيه؟ گفت: ملكه‌ي زيبايي، و خنديد. گفت: شيرهيك قدم تا لجن كاريست. آسيبش هم چند برابر است و تركش هم مشكل است.
خود هِگِل هم نمي‌تواند تركش كند. روي استخوان اثر مي‌كند و خيلي زود وزن را پايين مي‌آورد. خيلي زود آدم تابلو مي‌شود. مث ترياك‌هاي اين دوره. اين‌ها شيره نيستند. يك كيلو ترياك را با چهار كيلو كثافت در هم مي‌كنند بعلاوه‌ي صدگرم هروئين و مي‌دهند دست مردم و با چه قيمتي ! خنديد و گفت زعفراني‌اش را سناتورها كشيدند و درجه دوها را ما كشيديم و خلاص. حالا اين ماتم، آشغال است. خطرناك هم هست. با قل قلي مي‌كشند كه سرطان ريه  مي‌آورد و دو سه ماهه آدم مي‌شود تابلو. پرسيدم قل قلي ديگه چيه؟ گفت: بايد بروي فيزيك بخواني. ساختمان جالبي دارد. باشد براي بعد.
12ـ  گفت: هر وقت حرفش پيش مي‌آيد، اندوه گلوگيرم مي‌شود. نگران نسل معاصرم. نگران نسلي كه هزار اميد بهشان بسته‌ايم و حالا ماتم مدرن؛ قرص‌هاي نشاط آور اكستازي را فرستاده‌اند تا مأيوسمان كنند. گفت: خلاصه مي‌كنم. و از دوره‌ي ترك خودش گفت.
گفت: اين ماتم علاج پذير است. چون بر خلاف تصور همه، بيماري نيست. اگر اسمش را بيماري گذاشته اند، لابد براي تسكين است، يا براي كوچك و بي اهميت جلوه دادن آن. نه، اين بيماري نيست. يك عارضه‌ي اجتماعي ست. يك عارضه‌ي فرهنگي. وقتي مواد نباشد، بعد از يك هفته، ده روز حداكثر خماري، ترك مي‌شود. خماري آدم معتاد را نمي‌كشد. آدم معتاد خودش هم مي‌داند. ادا درمي آورد كه من بدون مواد مي‌ميرم. نمي‌ميرد. بنيه‌اش قوي باشد، يك هفته كافي ست. آن خلاء بعد از ترك كه گفتم، مهم است.
گفت: مصرفم زياد بود. شيره‌ي خالص. حداقل روزي چهار ساعت وقت مي‌گرفت تا من خودم را بسازم. امّا وقتش كه رسيد، رفتم توي اتاق خودم و دراز كشيدم رو به قبله، بدون دوا و مسكن. در را قفل كردم و كليدش را از زير در دادم به زنم. گفتم به هيچ ترتيبي اين در را باز نكن. از تهديد‌ها و التماس‌هاي من، نترس. من نمي‌ميرم. هر وقت از صدا افتادم، كمي آب و غذا برايم بياور و بگذار توي اتاق، همان جا دم در و در را قفل كن. گفتم مرگ يك بار، شيون هم يك بار. بيست و سه روز خوابيدم و ترك كردم .
13ـ پرسيدم: گفتي وقتش كه رسيد، يعني چه؟ گفت: به خدا گفتم: يا بكش يا بگير. چون در آينه ديدم كه مرده ام، گوشه‌ي خيابان و مردم دارند پول خرد روي من مي‌ريزند، روي جسدم. اشك امان نمي‌داد. تو روي زن و بچه‌ام خجالت مي‌كشيدم. اگر زنم گذاشته بود و رفته بود، مي‌زدم به سيم آخر. امّا خوشبختانه نرفت. آدمي كه مي‌خواهد ترك كند بيش از همه چيز به عشق و محبت اطرافيانش احتياج دارد. زنم گفت مي‌مانم تا لحظه‌ي مرگ. بالاخره يك روز اين ماتم دست از سرت بر مي‌دارد. من نمي‌خواستم عمرم به اعتياد بگذرد. براي همين وقتش رسيد و ترك كردم. آن‌هايي كه قصد دارند تا آخرش بروند، بايد جمعشان كرد توي يك جزيره و خلاص. گفتم: خلاص؟! گفت: علماي فاضل دانشمند كه دنبال واكسن ايدز مي‌گردند، چرا پي‌جويِ واكسن اين ماتم نيستند؟ مطمئناً دردسرش خيلي كمتر است. نيستند، چون منافع دولت‌هاي قَدَر قدرت ايجاب نمي‌كند. همه مي‌دانيم كه آمريكا، طالبان را به قدرت رساند و زماني كه تاريخ مصرفشان تمام شد با تخريب برج‌هاي دو قلو ـ توسط صهيونيست‌هاي خودش، به عنوان مبارزه با تروريسم آمد در افغانستان جا خوش كرد. حالا ترياك مي‌كارد با بهترين روش‌هاي كشت و برداشت. بار مي‌كند مي‌برد اروپا، آسيا، قلب آمريكا... ماهم متأسفانه هم مرز هستيم. ديوار كه نمي‌شود كشيد. فقط بايد روي فرهنگمان كار بكنيم. فرهنگ دين باوري اصيل و نه فقط شعار. بايد اين را تقويت كنيم. از طريق سريال‌هاي تلويزيون، و نه با جُك: مثل آينه‌ي عبرت. خيلي جدي. از طريق مطبوعات. مي‌شود كاري كرد كه اگر از آسمان هم ببارد كسي برندارد. ناگهان از من پرسيد: شما افغاني معتاد سراغ داريد؟
14ـ راست مي‌گفت. جز آن‌هايي كه «ناس» مصرف مي‌كنند، افغاني معتاد نديده ام. اگر اين قدر كه مي‌كارند، مي‌كشيدند بايد ملت افغانستان، تاقباز، زير آسمان دراز كشيده باشند. براي ملت‌هاي دنيا مي‌كارند، نه براي خودشان.
15ـ  بعد از بيست و سه روز آمدم بيرون. زنم از شوق گريه مي‌كرد و كوشيد تا با عشق، محبت و مهرباني، هفتاد روز يا هشتاد روز دوران خلاء را پشت سر بگذارم. گفت: احمق‌ها
 
مي‌گفتند: مشروب بخور (راستي چرا مشروب حرام است ولي ترياك نه؟)، نمي‌دانستند كه مشروب ته مانده‌ي مورفين را از تنم خارج مي‌كند و هنوز سلول‌هاي توليد كننده‌ي مورفين طبيعي تنم فعال نشده اند. آن‌ها كه احمق‌تر بودند، مي‌گفتند: حَشيش خوب است. اعتياد هم ندارد. حالا روزي يكي دو نخ «سيگاري» بد نيست. نمي‌دانستند حشيش حُمق مي‌آورد. ايجاد توَهُم بطئي و زير پوستي مي‌كند. يك جور ماليخولياي آرام و دير پا. شمس تبريزي در مجموعه مقالاتش مي‌نويسد: اگر پيامبر سبزك را مي‌دانستي، حكم به قتل مي‌دادي. نه عزيز من، فقط هفتاد هشتاد روز وقت لازم است. اين مدت را بايد با مهرباني خانواده سر كرد، بخصوص همسر... و از خدا ياري جُست ـ البته اگر قصد ترك در ميان باشد و بي دروغ كلك بخواهيم ترك كنيم و آن خودِ خود راضي به ترك باشد، نه اين كه بازي در بياوريم. اين نكته هم گفتني ست كه، يك معتاد مي‌كوشد تا با مصرف روزافزون اين ماتم، برسد به آن حال طبيعي كه داشته، به آن سرزندگي و نشاط اوليه كه از دست داده. اين را فراموش نكنيد. هيچ وقت فراموش نكنيد. اين حرف‌ها را گفتم شايد به درد كسي بخورد. آرزويي جز سلامتي نسل بي گناه معاصر ندارم و اميدوارم مملكتم، دينم و ملتم از اين ماتم در امان بمانند. □


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:27 PM  توسط   | 



مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام اصرار مي‌كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي‌ترسيدند كه ساكي هم مثل بيشتر بچه‌هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي‌شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي‌شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي‌توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
«آن ميلمن»
 
 
 
هاتا يوگا معروف به يوگاي بدني از دو واژه (ها)به معنا‌ي خورشيد و (تا )به معناي ماه تشکيل شده است .که ماه وخورشيد به ترتيب سنبل انرژي‌هاي منفي ومثبت بوده و هدف هاتا يوگا وحدت و هماهنگي بين اين دو انرژي متضاد در بدن مي‌باشد.هاتا يوگا نيز، مشابه بسياري از مکاتب فلسفي معتقد است که جهات بر اساس اصل تضاد پايه گذاري شده و اين عقيده به طور آشکار در تمرينات و فلسفه اين مکتب نمود يافته است .در متون سانسکريت هاتا يوگا به عنوان نردباني جهت رسيدن به راجا يوگا معرفي گرديده .هاتا يوگا شامل شش شيوه پالايشي (شات کارما)- تمرينات بدني (آسانا) و کنترل تنفس (پراناياما) مي‌باشد که مي‌توان دو مرحله (يا ما) و (نياما) رابه اين تقسيم بندي اضافه نمود.هاتا يوگا در واقع با استفاده از آساناها و تمرينات کريا و مودراها اثر مستقيمي بر عضلات و سيستم اعصاب بدني گذاشته و موجبات يک تندرستي ديناميک را فراهم ميکند.
الف) ياما: آنچه که نبايد انجام داد
1) عدم خشونت  2) عدم دروغگوئي  3) دزدي نکردن   4) پرهيز از شهوت گرائي
ب) نياما: آنچه که بايد انجام داد
1) پاکيزگي  2) خشنودي و رضايت نسبت به داشته‌ها و موقعيت  3) دانش و مطالعه   4) پرستش
ج) آسانا: به معناي قرار گرفتن در وضعيتي و حالتي است که در آن شما مي‌توانيد روحا" و جسما" خونسرد و راحت باشيد.
آساناها به علت کشش عضلات و ماساژ اعضاءو تحريک غدد داخلي درون ريز و ايجاد هماهنگي بين اعضاء بدن و سيستم اعصاب مي‌تواند به عنوان طب مکمل استفاده گردد.در تحقيقات جديدي که انجام گرفته، ثابت شده است که کشش کنترل شده و مختصر اعصاب در افزايش طولي وترميم آسيب ديدگي آنها موثر بوده و به اين روش حتي ممکن است بتوان طول اندام يا قد موجود زنده را افزايش داد.خوشبختانه تعداد کتب موجود در بازار ايران که به تمرينات آسانا پرداخته‌اند بسيار زياد مي‌باشد.و به همين علت من قصد آموزش تمرينات آسانا را ندارم و تنها به نکاتي که در تمرينات بايد به آن توجه کرد اشاره مختصري خواهم نمود.
1- اصل قرينه: در تمرينات آسانا براي هر حرکت، حرکتي در جهت عکس و قرينه آن تدارک ديده شده که بايد به تناوب انجام شود. در واقع مي‌توان گفت که در پي هر انقباض بايد کششي انجام گيرد.
2- در انتخاب دامنه حرکات بايد دقت بسيار زيادي شودو دامنه حرکات ارتباط مستقيمي با شرايط بدني فرد داشته و تنها وي قادربه تعيين اين دامنه مي‌باشد.
3- در دوران بارداري از حرکاتي که باعث کشش يا انقباض و انبساط حفره‌ي شکمي ميشوند بايد پرهيز شودو توصيه مي‌شودبعد از سه ماه ابتدائي دوران بارداري تمرينات يوگا قطع شود.
4- در برنامه ريزي براي آساناها در خميدگي‌ها بايد اين نکته رعايت شود که خميدگي روبه جلو بايد قبل از خميدگي به عقب باشد
5- عواملي چون استفاده از زيرانداز مناسب، لباس راحت، تمرينات در اتاقي که با تهويه مناسب يا فضاي باز، شستشوي دست و پا قبل از تمرينات با آب سرد، تخليه مثانه و روده‌ها قبل از تمرين مي‌تواند در بهره وري از تمرينات آسانا نقش داشته باشند.
از آنجا که تمرينات آسانا ممکن است باعث تشديد بعضي از بيماريهاي جسمي گردد، بايد محدوديتهايي بر اين تمرينات اعمال شود که مهمترين آنها عبارتند از :
1- الاکلنگ: عوارض مغزي و مشکلات اعصاب نخاعي
2- چهارزانو (لوتوس و نيم لوتوس): عوارض زانوو سياتيک
3- حالات معکوس (ايستادن روي سر - ايستادن روي شانه...): سرگيجه - فشار خون - نفخ شکمي - سينوزيت - تپش قلب و مشکلات قلبي - زکام مزمن - ناخالصي‌هاي خوني و وجود هرگونه عفونت در خون و اندامهاي داخلي - مشکلات تيروئيد - كبد و طحال
4- ماهي و حالات مشابه آن: مشکلات تيروئيد- شکمي و فتق
5- کماني : فتق- زخم معده - سل و انحناي ستون فقرات
6- پل و حالات مشابه :فشار خون بالا - بيماران دريچه کرونر-افرادي که داراي گردن ضعيفي هستند ودر مجموع کساني که از قلب ضعيفي برخوردار بوده و يا مدت زيادي از شکستگي  استخوان و عمل جراحي آنها نمي‌گذرد.
7- تمرينات کشش پشت و خميدگي رو به جلو: ديسک‌هاي سائيده شده - سياتيک - آرتريت مزمن - عفونت‌هاي ناحيه ساکرال.
 

واژه نامه يوگا


 

مباحث مقدمه‌اي بر کليت يوگا و بررسي هاتا يوگا

 
1- يوگا (Yoga): يوگ از ريشه يوغ(Yoke) به معناي چوبي که هنگام شخم زدن روي گردن جفت گاو مي‌گذارند و گاو آهن را به آن مي‌بندند. و يوگي که در فارسي بدان جوکي نيز مي‌گويند به فردي که به طور منظم به تمرينات يوگا ميپردازد گفته مي‌شود.
2- سانسکريت: زبان علمي قديم و مقدس هندوان که با زبان اوستايي خويشاوندي نزديکي دارد. (Sanscrit)
3- آتمن (Atmen): خود متعالي يا روحي که جاوداني و فرآگاه است.
4- برهمن (Berahman): آنچه که بسيار بزرگ است، حقيقت غايي، يکي از خدايان بزرگ در آئين برهمايي که دو خداي ديگر ويشنو و «محافظ» و شيوا(مخرب) مي‌باشد.
5- ودا (Veda): نام کتاب مقدس هندويان که کيش هندويي مبتني بر آن است. از ريشه «ويد» به معناي دانش و به زبان سانسکريت بوده و در چهار دفتر:
1- ريگ ودا «ستايش خدايان»
2- يا جور ودا«حاوي دستوراتي جهت قرباني کردن و نذورات»
3- ساماودا «آهنگها و نغمه‌هايي را در بردارد».
4- آثرو ودا که جمع آوري وداها مربوط 3000 سال قبل از ميلاد مي‌باشد.
6- اوپانيشاد (Upanishad): گوهرهاي دانش بشري بوده که سهم بسيار مهمي در تکامل تدريجي بشر دارند که زمان شکل گيري آن همدوره با اواخر جمع آوري وداها مي‌باشد. تعداد اوپانيشادها 108 عدد بوده که آخرين آن در قرن 19 ميلادي به نام الله اوپانيشاد.
7- سوترا (Sutra) : دوره ودايي تقريباً با ظهور اوپانيشادها به پايان رسيد و بعد به شکل سوترا ادامه يافت. سوترا آخرين نمونه ادبيات ودايي هستند که به معني رشته يا کلمات قصار هستند که در آن يک اثر مفصل به صورت مختصر مي‌شود.
8- هاتايوگا (Hathayoga): معروف به يوگاي بدني، از دو واژه «ها» به معناي خورشيد و «تا» به معناي ماه تشکيل شده است. هاتايوگا داراي چهار مرحله مي‌باشد.
1) ياما: آنچه نبايد انجام داد:
1- عدم خشونت  2- عدم دروغگويي 3- دزدي نکردن
4- پرهيز از شهوت‌گرايي
2) نياما: آنچه بايد انجام داد:
1- پاکيزگي 2- خشنودي و رضايت  3- دانش و مطالعه
4- پرستش
3) آسانا: به معناي قرار گرفتن در وضعيت و حالتي است که در آن شما مي‌توانيد روحاً و جسماً خونسرد و راحت باشيد. آسانا به علت کشش‌هاي عضلاني و ماساژ اعضاء و غدد داخلي و ايجاد هماهنگي بين اعضاي بدن و سيستم اعصاب مي‌تواند به عنوان طب مکمل استفاده گردد. شديداً توصيه مي‌شود که از آساناها به عنوان ورزش استفاده شود و همچنين دامنه حرکات در آن با دقت انتخاب گردد.
4) پراناياما: از واژه «پرانا» به معناي انرژي حياتي است که همه جهان را احاطه کرده است و انسان مي‌تواند از طريق تنفس آن را جذب کند و «ياما» به معناي کنترل مي‌باشد که در کل به مجموعه‌اي از روشهايي که اين انرژي را جذب و به کنترل در مي‌آورند گويند.
9- راجايوگا (Raja Yoga): يگانگي از راه کنترل ذهني، بالا بردن سطوح آگاهي و رشد دروني با مديتيشن، يوگاي فکري، که به چهار مرحله تقسيم مي‌شود:
1- پراتي‌ها را: تجرد از عالم محسوسات   2- دهارنا: تمرکز نيروي معنوي، تمرکز فکر  3- دهي يانا: تفکر، مراقبه، تعمق  4- سامادهي: جذيه، خوديافتگي، معادل واژه فنادر صوفي‌گري
10- يوگا کوانداليني (Kundaliniyoga): قسمتي از آيين تانتريک است. اين آيين معتقد است که زنجيره تجارت ذهني به کمک حواس قابل گسترش است و ذهن مي‌تواند در عين حالي که روي يک موضوع خارجي تمرکز دارد. مي‌تواند تجاربي نيز در ارتباط با زمان، مکان و موضوع مورد تمرکز داشته باشد اما از نوعي ديگر. يوگا کونداليني به حضور انرژي عظيمي در بدن معتقد است که مي‌توان آن را فعال و تحت کنترل درآورد. وجود اين انرژي بنابر آيين تانتريک به صورت افعي خفته‌اي در پايين ستون فقرات که سه دور و نيم به دور خود چنبر زده و دم خود را به دهان گرفته به تصوير کشيده شده است. که پس از تحريک, اين انرژي در مسير ستون فقرات به حرکت درآمده و در مسير خود پس از عبور از هر چاکرا، آن را فعال مي‌سازد. واژه چاکرا به معناي حلقه و گرداب مي‌باشد. چاکراها به مراکز انرژي گفته مي‌شود که در امتداد ستون فقرات در کالبد اختري وجود دارند که مهمترين آنها عبارتند از:
1- مولاداهارا      2- سوادهيستانا     3- ماني پورا     4- آناهاتا
5- ويشودهي     6- آجنا     7- ساهاسرارا
11- سورايوگا: سورا علم تنفس مي‌باشد که با ارائه تمريناتي به کنترل جريانات پراتيک در بدن مي‌پردازد.
12- گيانايوگا: يگانگي از راه معرفت و تعمق
13- بهاکتي يوگا: يگانگي از راه ايمان و نيايش و مراقبه بر روي خداوند
14- کارمايوگا: يگانگي از راه کردار و خدمت به هستي
15- مانترايوگا: رسيدن به سطوح بالا آگاهي و يگانگي از طريق به کار بردن ذکر
16- آشرام (Ashram): اجتماعي از افرادي که به تمرين يوگا و زندگي در کنار هم و زير نظر يک استاد مي‌پردازند.
17- بهاگودگيتا (Bhagavod gita): قديمي‌ترين کتاب مدون يوگا که در دفينه‌هاي ماهابهاراتا کشف شده و شامل تعليماتي مربوط به کارمايوگا، ساميکايوگا، بهاکتي يوگا
18-شات کارما(shatkarma):يکي از اصول هاتا يوگا بوده و شامل شش شيوه پالايشي مي‌باشدکه عبارتند از :
1-نتي (neti):يک تکنيک متنوع براي تطهير و پاکسازي مجاري تنفسي
2-دهيوتي(dhauti):يک مجموعه تکنيک براي پاکسازي  مجراهاي تغذيه از دهان تا مخرج و نيز روشي ساده براي پاکسازي ندام، چشمها،گوشها، دهان، دندان و زبان، مو و پوست به شمار مي‌رود.
3-نولي (nauli) براي ماساژ دادن و استحکام احشاي شکم روش بسيار موثري است.
4-باستي(basti):تکنيکي براي شستشو و تقويت روده بزرگ مي‌باشد
5- کاپلابهاتي (kaplabhati): تمريني ساده که از سه قسمت تشکيل شده و براي تصفيه نقاط جلوي مغز تمرين ميشود
6- تراتاکا(trataka):روش خيره شدن به شيئي خارجي است براي دستيابي به نيروي تمرکز و قواي ذهني
19- کريا:شات کارما به شش شيوه تقسيم شده که هر شيوه داراي تکنيک‌هاي متفاوتي است که بدان کريا گويند
20- مودرا:ترکيبي از آساناها, پراناياما و بانداها بوده و جهت بيداري نيروي خفته شاکتي کونداليني و کنترل فرايندهاي روان شناختي غير اراداي به کار مي‌رود.
 21- باندا: به معني نگاهداشتن وسفت کردن است .که به طور دقيق عمل فيزيکي را که مورد نياز اين تمرينات است شرح ميدهد و هدف آن تحريک اندامهاي داخلي و به جريان انداختن خون راکد در عضلات مي‌باشد. □
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:26 PM  توسط   | 




روزي دانشجوي جواني به من مراجعه كرد كه از حالاتي چون بي‌خوابي، دلشوره، ناتواني در تمركز در مطالب درسي و كاهش علاقه نسبت به فعاليت‌هايي كه به طور معمول براي او شادي بخش بوده‌اند، شكايت داشت. او شروع اين مشكل را از حدود يك ماه قبل مي‌دانست و تأكيد مي‌كرد كه به دنبال كسب نتايج ضعيف در امتحانات ترم قبلي بوده است. معدل وي به نحو بارزي نسبت به قبل افت کرده بود و به گفته خودش ترم جديد را با روحيه‌اي ضعيف و نامطمئن و احساس خجالت در مواجهه با دوستانش شروع كرده بود. وي تأكيد داشت كه هر چه قدر مي‌خواهد با اطمينان بخشي به خود از اين حالت روحي خلاص شود، فايده‌اي نداشته و به قول خودش از «نصيحت شدن» خسته شده است!
تابلوي فوق به عنوان يك حالت شايع از طرف بسياري از مراجعه كنندگان به مراكز بهداشتي و روانپزشكي ديده مي‌شود. در اين موارد آنچه كه معمولاً به عنوان دليل بروز اين وضعيت عنوان مي‌گردد، بروز يك «استرس» نظير، رد شدن در كنكور، بيكار شدن، ازدواج، طلاق، آگاهي از اعتياد همسر و نظاير آن عنوان مي‌شود.
هر چند كه اين فرضيه که استرس مي‌تواند منجر به اختلال روحي-رواني و مشكلات رفتاري گردد، فرضيه‌اي كاملاً جاافتاده و پذيرفته شده است، ولي بررسي‌هاي مكرر با روش شناختي علمي دقيق نتوانسته‌اند به صراحت اين رابطه علت و معلولي را اثبات كنند! بگذاريد تا با همين مورد فوق اين مسئله را توضيح دهيم.  در سوالات تكميلي كه از اين فرد پرسيدم، مشخص شد كه وي حدود سه ماه قبل در اواسط پاييز دچار مختصري كج خلقي شده و از ديد اطرافيان، كم حوصله و تحريك پذير به نظر رسيده است. چنانچه مكرراً با نامزد خود، دعوا و مرافعه داشته و حتي كار به بزرگترهاي فاميل هم كشيده بوده است! در آن زمان اشتهاي وي بيش از معمول و صبح‌ها به سختي از خواب بيدار مي‌شده است. او مي‌گفت تا آنجايي كه به ياد دارد هميشه با كوتاه شدن روزها  از اواسط پاييز هر سال چنين حالاتي كم و بيش به وي دست مي‌داده است، اما امسال اين حالات به تدريج زياد شده و نهايتاً منجر به افت تحصيلي او گرديده كه ادامه داستان را در ابتداي مطلب آورده ام.
حال با اين اطلاعات اضافي، آيا اين تغييرات خلقي ساليانه كه از سه ماه پيش شروع شده و از درون خود اين فرد جوشيده و بروز كرده است منجر به نتايج ضعيف و بعداً افسردگي فعلي او شده است يا نمرات بدش به تنهايي سبب ساز مشكل شديد حال حاضر وي مي‌باشد؟ از اين دست مثال‌ها مكرراً ديده مي‌شود: زني كه به دليل خلق افسرده‌اش دچار مشكلاتي با همسرش مي‌گردد كه نهايتاً به طلاق منجر مي‌شود و بعد از طلاق دچار يك افسردگي واضح مي‌شود. مردي كه به دليل كج خلقيش كار خود را به درستي انجام نمي‌دهد و بعد از اين كه از كار اخراج شد، كاملاً مضطرب و مستأصل مي‌شود و ... . در اين مثالها آنچه كه از ديد مردم عادي استرس اصلي انگاشته مي‌شود-نظير طلاق، بيكاري و غيره- از ديد ما خود معلول يك حالت بد روحي است كه به صورت خودجوش و تدريجي از درون فرد سر برآورده است و نهايتاً آن استرس را باعث گرديده است. من برخود جوش بودن اين تغييرات تأكيد فراوان كرده ام، چون افراد همواره انتظار دارند كه براي مشكلات دلايل واضحي داشته باشند و وقتي مشكلات هست- هر چند كوچك- ولي دليلي براي آن ندارند و آن را به چيزي نمي‌انگارند. اين مطلب را مي‌توانم با يك مثال ديگر واضح كنم. واقعاً عصر جمعه- يا يكشنبه در كشورهاي غير مسلمان – چه تفاوتي با عصر روزهاي ديگر دارد كه ما در آن احساس غمگيني مي‌كنيم. آيا غير از اين است كه اين احساس از درون ما مي‌آيد؟ پس هر وقت ديديد كه چندين روز متوالي احساس شما مانند عصرهاي جمعه است يا چند روزي است كه توانايي عملكرد شما مثل وضعيت قبلي خودتان نيست فوراً احساس خطر كنيد و به فكر چاره جويي باشيد چرا كه:
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ          هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ
□□□□□
 
 

 Desire


We do not succeed in changing things according to our desire, but gradually our desire changes. The situation that we hoped to change because it was intolerable becomes unimportant. We have not managed to surmount the obstacle, as we were absolutely determined to do, but life has taken us around it, led us past it, and then if we turn around to gaze at the remote past, we can barely catch sight of it, so imperceptible has it become. □
Author Unknown
 

 آرزو

ما نمي توانيم امور را طبق ميل خود تغيير دهيم، اما بتدريج آرزويمان تغيير مي‌كند. موقعيتي كه به علت غيرقابل تحمل بودن، آرزوي تغييرش را داشتيم، برايمان بي اهميت مي‌شود. آنطور كه مي‌خواهيم نمي‌توانيم موانع و مشكلات را پشت سر بگذاريم، ولي زندگي به ما كمك مي كند كه از آن بگذريم و آن وقت، وقتي كه بعدها به آن فكر مي‌كنيم، به سختي مي‌توانيم آن را به خاطر آوريم و تنها به شكل يك خاطره بي رنگ و ناهويدا در آمده است. □

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:25 PM  توسط   | 




بيشتر مردم فكر مي‌كنند، انسان‌هايي موفق هستند كه از در و ديوار براي آنان شانس و اقبال مي‌بارد.چنين افرادي زندگي را يك پيكار مي‌انگارند، پيكاري براي يافتن طلسم خوشبختي.اما علم NLP مي‌گويد: زندگي پيكار نيست، بلكه يك بازي است. اين بازي، مثل هر بازي ديگر، راه و روشي براي برنده شدن دارد. قانون و اصول دارد.

پيروان NLP سعي مي‌كنند با الگوبرداري از آدم‌هاي موفق، پي به اين قانون برده، رموز موفقيتشان را بفهمند. آنها با دقت و تفحص در افكار و اعمال انسان‌ها به نتايج جالبي دست يافتند. از جمله اين كه انسان‌هاي ناموفق غالباً افرادي هستند كه از كاه، كوه مي‌سازند. استعداد و تواناييهاي خود را نمي‌شناسند و به جاي تلاش كردن، رويدادها و حوادث زندگي را غير منطقي و با ديدي منفي تجزيه و تحليل مي‌كنند. بعنوان مثال اگر يكبار شكست بخورند، به لياقت خود شك كرده، فوراً تخليه انرژي شده، دست از تلاش بر مي‌دارند. بعبارتي به دليل ترس از شكست، شكست مي‌خورند!
انسان‌هاي موفق آدم‌هايي هستند كه به تواناييهاي خود ايمان دارند، آنها معمولا كوه مشكلات را چون كاه مي‌بينند. هرگز با ديدن موانع يا پس از شكست نااميد نشده، دست از تلاش بر نمي‌دارند و راه ديگري براي رسيدن به آرمانشان مي‌يابند.
 برناردشاو مي‌گويد:"وقتي جوان بودم، متوجه شدم از هر ده كاري كه انجام مي‌دهم نه بار با شكست مواجه مي‌شوم و چون نمي‌خواستم تسليم شوم و شكست را بپذيرم، آموختم كه هر كار را ده بار انجام دهم".
همينطور وقتي كه از پتركبير دليل موفقيت‌هايش را مي‌پرسند، در جواب پاسخ مي‌دهد:"آنقدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم".
بدون آگاهي از قانون معنويت نمي‌توان در بازي زندگي برنده شد. براي برنده شدن بايد ايمان داشت كه قادر به پيروزي هستيم. با اين ايمان تواناييهايمان رشد پيدا مي‌كند و همين باعث موفقيت مي‌شود. اين پيروزي، متقابلاً باعث تقويت ايمان مي‌شود و ...
اين دور تسلسل مدام ادامه دارد. هر چه موفقيت‌ها بيشتر شود، فرد ايمانش به لطف خالق توانا و تواناييهاي خود بيشتر مي‌شود و هر چه ايمان قوي‌تر شود ، موفقيت بيشتر و سهل الوصول‌تر مي‌گردند... آن موقع است كه سايرين مي‌گويند براي فلان شخص از در و ديوار شانس مي‌بارد.تقويت ايمان با قوانين ذهني در ارتباط است.
ذهن سه بخش دارد: نيمه هوشيار، هوشيار و هوشياري برتر.
ذهن نيمه هوشيار توان فهم و استنباط ندارد و بدون مسير و جهت، هر فرماني به آن بدهند همان را انجام مي‌دهد؛ذهن هوشيار، ذهن بشري است. زندگي را به همان شكلي كه به نظر مي‌رسد، مي‌بيند. تنها چيزهايي كه محسوس و مدلل است قبول مي‌كند. ذهن هوشيار، مرگ، بيماري، فقر و بلا را مشاهده مي‌كند و بر ذهن نيمه هوشيار اثر مي‌گذارد.
هوشياري برتر يعني آن ذهن الهي كه درون هر انساني وجود دارد. هوشياري برتر قله آرمان‌هاي عالي انسان و عرصه طرح الهي است. افلاطون معتقد است هر انساني صاحب طرح الهي است و آن را «الگوي كامل» ناميده است:
 «جايي هست كه جز تو هيچ كس نمي‌تواند آن را پر كند. كاري هست كه جز تو هيچ كس قادر به انجامش نيست.»
اين طرح در هوشياري برتر انسان داراي تصويري است در نهايت كمال كه معمولاً به صورت آرماني دست نيافتني يا آرزويي رويايي – كه برآوردنش محال به نظر مي‌رسد – در ذهن هوشيار جلوه مي‌كند.
NLP، هنر پيروز شدن در بازي زندگي را هدايتِ بخش نيمه هوشيار ذهن مي‌داند. براي درست جهت بخشيدن به ذهن نيمه هوشيار بايد از قوانين ذهني و معنوي اطلاع داشته باشيم. پاره‌اي از اين قوانين عبارتند از:
- قانون اعتقادات. به هر چيز كه اعتقاد داشته باشيد چه درست چه نادرست، بر قسمت نيمه هوشيار ذهن تأثير مي‌گذارد و با دقتي حيرت آور به عينيت در مي‌آيد.هر امر بايد ابتدا در غالب اعتقاد درآيد تا به آن عمل شود.
- قانون انتظارات: هر آنچه كه انتظارش را مي‌كشيد به سرتان مي‌آيد. مثلا اگر انتظار يك زندگي خوب و موفق را مي‌كشيد، همان را خواهيد داشت و برعكس. پس اگر هر عملي كه انجام دهيد از آن انتظار مثبت داشته باشيد، نتيجه مثبت خواهيد گرفت. حتماً تأثير اين قانون را در زندگي روزمره زياد ديده ايد.
-  قانون جاذبه: منفي‌ها، منفي‌ها را جذب مي‌كنند و مثبت‌ها، مثبت‌ها را. افراد با ذهنيت منفي، اشخاص منفي را جذب مي‌كنند و برعكس، افراد با ذهنيت مثبت، اشخاص پر انرژي و مثبت انديش را.
- قانون جانشيني: ذهن نيمه هوشيار در يك لحظه مي‌تواند فقط به يك وجه از قضيه فكر كند (مثبت يا منفي). يعني زماني كه مي‌خواهيم به جنبه مثبت كاري فكر كنيم قادر نيستيم در همان لحظه جوانب منفي آن را هم بسنجيم.مگر آنكه جنبه منفي جانشين وجه مثبت شود.
-  قانون كارما: آدمي تنها آنچه را كه مي‌دهد باز مي‌ستاند. بازي زندگي، بازي بومرنگ‌هاست. پندار و كردار و گفتار انسان –دير يا زود- با دقتي حيرت انگيز به خود او باز مي‌گردد.
كارما واژه‌اي است سانسكريت به معناي "بازگشت". آنچه كه آدمي بكارد، همان را درو خواهد كرد. بسياري از مردم از اين واقعيت غافلند كه هديه دادن نوعي سرمايه گذاري است و اندوختن از سر حرص و احتكار جز تنگدستي عاقبتي ندارد.
-  قانون بخشايش: اين قانون مي‌گويد خطاهاي خود و ديگران را فراموش كنيد و ببخشيد. فراموش كردن خطاهاي خود اين حسن را دارد كه تصوير ذهني شخص از خود، مخدوش نمي‌شود.
هر انديشه‌ي خشك و محدود كننده‌اي مثل مقصر دانستن خود، يا كينه و ناراحتي داشتن از د0يگران بر ذهن نيمه هوشيار اثر گذاشته، مانع پيشرفت مي‌شود.
- قانون پرهيز از ترديد و هراس: جز ترديد و هراس هيچ چيز نمي‌تواند ميان انسان و آرمان‌هايش فاصله ايجاد كند. اگر انسان بدون دلهره، براي تحقق آرزوهايش تلاش كند، بي درنگ برآورده خواهد شد.
ترس دشمن بزرگ بشر است. ترس از تنگدستي، ترس از بدبختي، ترس از شكست، ترس از بيماري، ترس از دست دادن و ...
خداوند در كتب مقدس آسماني مكرراً انسان را خطاب قرار داده و فرموده است:«اي كم ايمانان چرا ترسانيد؟»

معناي اين عبارت اين است كه مي‌بايست ايمان را جانشين ترس كنيم، ترس ايمان وارونه است. ترس يعني ايمان به شر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:25 PM  توسط   | 




مردی ديروقت خسته و عصبانی از سرکار به خانه بازگشت، دم در پسر پنج ساله‌اش را ديد که  در انتظار او بود :

- پدر، يک سوال از شما بپرسم؟
-  بله حتماً، چه سوالی؟
- پدر، شما برای هر يک ساعت کار چقدر پول می گيريد؟
پدر با عصبانيت پاسخ داد :
- اين به تو ارتباطی ندارد، چرا چنين سوالی می کنی؟
- فقط می خواهم بدانم، بگوييد برای هر ساعت کار چقدر پول می گيريد؟
- اگر بايد بدانی خب می گويم 20 دلار.
پسر کوچک درحالی که سرش پايين بود آه کشيد، ولی دوباره برگشت و گفت :
- می شود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد بيشتر عصبانی شد و گفت :
- اگر علت پرسيدن اين سؤال فقط اين بود که پولی برای خريدن يک اسباب بازی مزخرف از من بگيری، سريع به اتاقت برو، فکر کن و ببين چقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنين رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم .
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست، مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنين سوالی بپرسد؟
پس از حدود يک ساعت مرد آرامتر شد، فکر کرد که شايد با پسر کوچکش تند و خشن رفتار کرده است، شايد واقعاً چيزی بوده که برای خريدش به 10 دلار نياز داشته، به خصوص اينکه کم پيش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه بيدارم.
- فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کردم . امروز کارم  سخت و طولانی بود، همه ناراحتی هايم را بر سر تو خالی کردم. بيا اين 10 دلار که خواسته بودی. پسر کوچک نشست، خنديد و فرياد زد: متشکرم پدر! بعد دستش را زير بالشتش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی ديد پسرک خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و غرولندکنان گفت :
- با اينکه خودت پول داشتی چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد :
- برای اينکه پولم کافی نبود ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم و می توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد، دوست دارم با شما شام  بخورم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:23 PM  توسط   | 



دکتر مجيد برکتين - روانپزشک و عضو هيئت علمی دانشگاه - مي‌گويد :

با صورت كسر كاري نداشته باشيم!

مسئلة اعتياد به مواد مخدر در جامعه امروز ما، به چنان غول بي شاخ و دم و مهيبي تبديل شده است که حتي در بعضي از تصميم گيرندگان و صاحب نظران تصور شکست ناپذير بودن آن پديد آمده است! اما به راستي وضعيت ايران درحال حاضر از اين لحاظ چگونه است؟ من در اين نوشته مي خواهم از منظر يک آماردان اين مطلب را بررسي کنم.
با يک مثال وارد اين مطلب مي شوم. وقتي مي خواهيم يک مسئله اجتماعي را بسنجيم، بايد بدانيم که چند نفر از افرادي که مي توانند به آن مسئله دچار شوند، در يک دوره زماني خاص به آن مشکل مبتلا بوده اند. مثلاً تعداد حامله ها در يک سال اخير تقسيم بر زناني که در سن باروري قرار دارند، برابر خواهد بود با شيوع حاملگي در امسال! بديهي است که از مخرج اين کسر، مردان! دختران نابالغ و زنان يائسه بايد حذف گردند. حال به داستان اصلي خودم بازمي گردم.مطابق آمار رسمي، تعداد معتادان حرفه اي و تفنني در سال 1378 در حدود 2000000 نفر بوده است که با تقسيم کردن آن به شصت ميليون نفر جمعيت ايران در آن سال شيوعي در حدود 33/3% به دست مي آيد که در مقايسه با کشورهاي ديگر نه تنها بالا نيست بلکه خيلي هم پايين است!! و به همين دليل بسياري به اين عدد دو ميليون ايراد داشته وآن را بسيار کم   مي دانند. ولي نکته در صورت اين کسر نيست بلکه مخرج کسر يعني جمعيت در معرض خطر بايد اصلاح شود. يعني از60000000 ميليون جمعيت ايران در سال 1378، 50% آن را کودکان زير 15 سال تشکيل مي داده اند که در معرض خطر جدي اعتياد نيستند و بايد از مخرج کسر حذف شوند تا به عدد 30000000 برسيم. نيمي از اين سي ميليون نفر را نيز زنان تشکيل مي داده اند که ريسک ابتلاي آنها بسيار بسيار پايين تر از مردان است و با اندکي اغماض مي توانيم آنها را نيز از مخرج کسر حذف کنيم. پس عدد دو ميليون را بايد بر 15000000 تقسيم نماييم که در نتيجه شيوع سالانه اي برابر با 33/13% به دست مي آيد که در مقايسه با آمار جهاني شيوعي بسياروحشتناک است!!
 

خطاهای بشری اول رهگذر و بعد مهمان و چندی نمی‌گذرد که صاحبخانه می‌شوند.

«ولتر»
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:23 PM  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:22 PM  توسط   | 



پزشکي جايگزين و مکمل در برخي از کشورها در برنامه هاي نظام ارجاع، قرار گرفته است و در بر خي ديگر بر اساس انتخاب خود بيمار به مراکز درماني CAM مراجعه مي‌شود. در بسياري از کشورهاي توسعه يافته، بيمارستانها و مراکز درماني معتبر در اين زمينه فعالند، ولي در اکثر کشورها پزشکي مکمل، هنوز محدود به کاروران سنتي و کار در مطب است.

يکي از تقسيم بنديهاي CAM به عنوان نمونه به شرح زير است :
1- ملاحظات ذهن بدن
دارونما                                        هنر درماني
هيپنوتيزم و تصوير سازي ذهني          مدي تيشن
درمانهاي روحاني                            يوگا
2- سيستمهاي پزشکي جايگزين
آيورودا                                        طب سنتي چيني
طب سوزني                                هوميوپاتي
3- درمانهاي فيزيكي
استئوپاتي                                   کايروپراکتيک
ماساژ درماني
4- پزشکي گياهي
5- تغذيه درماني
6-  ورزش درماني
7- انرژي پزشکي
در نگاه اول روشهاي گوناگون پزشکي، مکمل و جايگزين در کنار هم، مانند يک کارناوال چند مليتي است، در صورتي که در پس پيشينه هاي تاريخي-  فلسفي -  ترمينولوژي، ره يافتهاي درماني گوناگون از مباني روش شناختي همساني پيروي مي کنند. برخي از مباني مشترک عبارتست از :
1-      كل نگري در مراقبت و درمان
2-      وحدت روح- ذهن- بدن
3-      تکيه بر نيروهاي درمانگر دروني فرد
4-      درمانهاي فرد- محور (نه بيمار محور).
5-      خودياري وتغيير رفتار بهداشتي.
6-      تاکيد بر شيوه زندگي و استفاده از وجوه گوناگون،  براي پيشگيري اوليه- ثانويه- ثالثيه.
7-      ارتباط و يگانگي با طبيعت.
8-      آموزش به عنوان يک مراقبت بهداشتي اساسي.
9-      تاکيد بر کيفيت زندگي.
10-  توجه به نقش ابعاد فلسفي و معنائي در سلامت.
11-  روان پالايش و سلوک درمان گر در حين کسب دانش و مهارتهاي حرفه اي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:22 PM  توسط   | 



مردي در يک فروشگاه زني را مشاهده کرد، با دختر کوچولوي سه ساله اي که در سبدش بود. همانطوري که آنها از قسمت کلوچه و بيسکويت مي گذشتند، دختر کوچولو تقاضاي بيسکويت کرد و مادرش به او پاسخ منفي داد. دختر کوچولو شروع به نق زدن و گريه و زاري کرد و مادرش با آرامي گفت : "ببين مونيکا، ما هنوز نصف غرفه ها را رد کرده ايم، ناراحت نشو، زياد طول نمي کشه." زود به قسمت شکلات ها رسيدند و دختر کوچولو براي شکلات فرياد برآورد. مادرش گفت : "ببين، ببين مونيکا، ناراحت نشو، فقط دو قسمت ديگر مانده و ما زود به صندوق مي رسيم. موقعي که آنها به صندوق رسيدند، دختر کوچولو درخواست آدامس کرد و چون ديد، مادرش هيچ چيز برايش نخريد، با صداي بلند شروع به گريه کرد. مادرش صبورانه گفت : "ببين مونيکا، ما ظرف پنج دقيقه از صندوق مي گذريم و مي توني به خونه بري و خواب خوشي داشته باشي."
مرد دنبال آنها رفت و موقعي که آنها بيرون رفتند، جلوي آن زن را گرفت و با حالت عصباني به او گفت : "من نتوانستم تحمل کنم و ببينم که شما چگونه خونسردانه با اين مونيکا کوچولو رفتار مي کنيد."
مادر گفت : "مونيکا من هستم ... نام دختر کوچولوي من تامي است."
 

کفش و جوراب

بچه اي ده ساله با پاي برهنه جلو يک کفش فروشي در پياده رو ايستاده بود و در حاليکه به ويترين مغازه خيره شده بود، از سرما مي لرزيد. خانمي به اون بچه رسيد و گفت : "کوچولوي من چرا اينگونه و مشتاقانه به پنجره مي نگري؟"
بچه پاسخ داد : "من داشتم از خدا تقاضا مي کردم که يک جفت کفش به من بدهد."
خانم دست بچه را گرفت و او را به فروشگاه برد و از فروشنده تقاضا کرد تعدادي کفش و جوراب بياورد. از فروشنده پرسيد که ميتونه برايش يک لگن و حوله بياورد. فروشنده نيز چنين کرد. خانم او را به پشت مغازه برد و دستکش هاي خود را درآورده، پاهاي کوچک پسرک را شست و با حوله خشک کرد. در اين موقع فروشنده جوراب را آورد و او آنها را به پاي پسرک کرد. همچنين يک جفت کفش نيز براي او خريد. او دستي به پشت سر پسرک کشيد و گفت : "شک نکن پسرکم، حالا احساس خوبي داري؟"
موقعي که خانم خواست برود، پسرک متحير او را با دست بغل کرد و در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و به صورت آن زن نگاه مي کرد، به او پاسخ داد : "آيا شما همسر خدا هستيد؟"

سرباز

اين داستان در مورد سربازي است که از جنگ ويتنام به خانه برمي گشت. او از سانفرانسيسکو به خانه زنگ زد : "مامان، بابا من دارم ميآم خونه، ولي يه خواهش دارم : من دوستي دارم که مي خواهم او را با خودم بياورم."
و آنها پاسخ دادند : "از ملاقاتش خوشحال مي شيم."
پسر ادامه داد : "يه چيزي هست که بايد بدونيد. او در جنگ به وضع ناجوري آسيب ديده است. او در منطقه پر از مين قدم مي زد و يک بازو و پاي خود را از دست داده است. او جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که او با ما زندگي کند."
"ما متأسفيم پسر. شايد بتونيم کمکش کنيم که جايي براي زندگي کردن پيدا کند."
"نه مامان و بابا، من مي خوام او با ما زندگي کند."
پدرش گفت : "پسرم تو نمي فهمي چه مي‌خواهي، تحمل شخصي ناقص براي ما بسيار مشکل و دردسر آفرين است. ما زندگي خودمان را مي کنيم و نمي توانيم اجازه بديم شخصي مثل اين زندگي ما را تحت تأثير قرار دهد. من فکر کنم که بهتر، تو تنها بيايي خونه و اين دوست را فراموش کني، او راهي براي زندگي خود پيدا خواهد کرد."در آن لحظه پسر تلفن را قطع کرد و والدينش چيز ديگري نشنيدند.
چند روز بعد آنها تلفني از پليس سانفرانسيسکو داشتند. پسرشان پس از سقوط از يک ساختمان مرده بود. پليس اعتقاد به خودکشي داشت. والدين ناراحت و اندوهگين به سانفرانسيسکو شهر مورگيو رفتند تا جسد پسرشان را شناسايي کنند. آنها وي را تشخيص دادند با يک پا و يک دست.
 
منبع :
اينترنت
مترجم : محمدرضا خليلي مقدم
کارشناس ارشد هوش مصنوعی کامپيوتر
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:21 PM  توسط   | 





اين روزها هرجا مي‌روي سخن از NLP و تکنيک مهندسي ذهن است. افراد بيشماري کتاب هاي متعددي در باب اين علوم نسبتاً جديد خوانده اند.
مجلات متعددي با تيتراژ بالا پيرامون اين موضوعات چاپ مي شود اما کمتر کسي است که بتواند تعريف مشخص و واضحي از NLP ارائه دهد. حتي معمولاً نمي دانند که واژه NLP مخفف عبارت : Neuro Lingustic Programming مي باشد.
توضيح NLP در سطور و صفحاتي محدود کار دشواري است. چون اين علم بر فرمت هاي پيچيده اي پايه گذاري شده است، شايد بتوان اينطور گفت که NLP  مطالعه قدرت هاي ذهني انسان است و به عينيت در آمدن آنها با آموختن تکنيک هايي است که براساس پيش فرض ها و نظريات خاصي است.
پايه گذار اين علم ريچاردبندلر دانشجوي رشته رياضي يکي از دانشگاه هاي کاليفرنيا بود که حدود 30 سال پيش اين دانش نو را طراحي کرد.
او سعي کرد جوابي براي پرسش هاي تکراري بشر بيابد. پرسش هايي از قبيل اينکه چرا عده اي اندک هميشه شاد- سالم- ثروتمند و موفق هستند و به هر چه اراده مي کنند، مي رسند و عده اي ديگر هيچ ندارند؟
او شروع به بررسي  و مقايسه اصول پايه اي رفتار-  نوع تفکر-  باور و جهان بيني اين دو دسته کرد. کم کم محققين و دانشمندان ديگري به اين نهضت پيوستند، کساني که در شناخت و تشخيص نحوه رفتار ديگران، حتي در سطوح ناخودآگاه ذهنشان استاد و صاحب نظر بودند و تفاوت بين برخي از حرکات و رفتارهاي ظاهري با نگرش هاي باطني را درک مي کردند. آنها مي دانستند که ديدن و بررسي صفات ظاهري کافي نيست بلکه بايد به داخل وجود ديگران نفوذ کنند تا متوجه چرايي اعمال و طرز فکر آنها شوند . نتايج مطالعات و تحقيقات  شگفت انگيز بود. آنها به اين نتيجه رسيدند که اگر افراد جامعه الگوهاي فکري خاص داشته باشند و يکسري نکات  را رعايت کنند، حتماً به موفقيت خواهند رسيد.

برخي از اين نکات عبارتند از:

1- افزايش اعتماد به نفس با روش هايي خاص

آنها معمولاً عقايد را  با مضامين زير به نويسنده القا مي کنند:
«جايي هست که جز تو هيچ کس نمي تواند آن را پر کند .کاري هست که جز تو هيچ کس قادر به انجامش نيست»

2- برقراري ارتباطات انساني و اجتماعي سازنده و سالم با ديگران

پيروان NLP بر اين عقيده اند که هر آنچه به ديگران دهي، باز خواهي ستاند. به عبارت ديگر، اگر نفرت بورزي، نفرت به تو باز خواهد گشت. اگر عشق ببخشي، عشق خواهي ستاند. اگر انتقاد کني، انتقاد خواهي شنيد. اگر دروغ بگويي، به تو دروغ خواهند گفت و ... .

3- افزايش دادن قدرت مغزي يا ذهني

انيشتين مي گويد «تصور نيرومندتر از علم است».
به نظر اين محققين قوه تخيل در بازي زندگي نقش محوري دارد.آن چيزي که به روشني و مداوم تصوير شود حتماً به دست خواهد آمد. تصورات، تخيلات و تلقينات بر ذهن نيمه هوشيار اثر مي گذارد و مو به مو در صحنه زندگي ظاهر مي شود.

4- کسب و نگهداري سلامت، ثروت و شادکامي

گويند : نشاط و خوشرويي موجب تقويت اعتماد به نفس و دلپذيرتر شدن زندگي مي شود. اگر با لذت زندگي کني، انوار شادي در اطرافت منتشر خواهد شد و موجب آسانتر و قابل حل شدن مشکلات مي شود. همچنين اگر مراقب شادابي جسمي و سلامت خود نباشي، نمي تواني از عواطف خود به درستي بهره مند گردي.

5- توجه بيشتر به مضامين روحاني و معنوي

طرفداران NLP  بر اين اعتقادند که اگر به احکام معنويت توجه کني، خواسته‌هايت برآورده خواهند شد. مي گويند؛ خداوند حربه هايي دارد که تو نمي شناسي. اگر در امور به او توکل کني، راه ها و چاره هايي مي انديشد که تو را حيران خواهند کرد... .
محققين دانش نوين NLP ، الگوي مشخص و هماهنگي از رفتارهاي افراد موفق تهيه کردند  و اعلام کردند که اگر ما بدانيم ديگران چگونه کارها را به خوبي انجام مي‌دهند، ما هم مي توانيم نحوه انجام آن را ياد بگيريم، مشروط بر اينکه با دقت و حوصله به نکات ظريف آن هم توجه کنيم.
بنابراين الگو پردازي يا نمونه سازي MODELING پايه علم NLP شد و در پاسخ به اين پرسش بنيادي پديد آمد که افراد موفق چه کارهايي انجام داده يا مي دهند؟ مي توان در سطوح مختلف از معيارهايي که در نظر داريم ، کپي برداري کنيم ولي هر قدر گسترده تر و جامع تر مدل سازي کنيم، کارها کامل تر و به هدف مورد انتظار نزديک تر است. اگر بخواهيد از فردي  الگوبرداري کنيد که در زمينه هاي اجتماعي بسيار موفق است، ممکن است به اين نتيجه برسيد که او اعتماد به نفس بالايي دارد، خوش لباس و مرتب است، نيازي با تأييد ديگران ندارد. از گذشته رهاست. حال را به خاطرآينده از دست نمي دهد. سنتها و آئين هاي نادرست را مي شکند. احساسات بيهوده تقصير، نگراني يا ترس ندارد.
خونسرد است. هرگز عصباني نمي شود. استقلال رواني دارد. بسيار فعال است و از وقتش کمال استفاده را مي کند. نسبت به علاقه و رفتارهاي ديگران، علاقه و يا در شرايط خاص تساهل نشان مي دهد. اگر تنها به برخي از اين نکات توجه نکنيم، نهايتاً  به آن سطح عالي الگوبرداري که به آن علاقه يا نياز داريم نمي رسيم.
براي رسيدن به اوج موفقيت تنها الگوبرداري از برخي رفتارها و مهارت ها کافي نيست، بلکه بايد الگو را کاملاً شناخت. بايد اطلاعاتي را  درباره نحوه رفتار افراد موفق جمع آوري کرد. در عين حال توجه کرد که درون آنها چه مي گذرد. از آنها بپرسيد که در شرايط خاص و موقعيت هاي مخصوص چگونه و درباره چه مسائلي مي انديشند و در اين احوال چه کارهايي راانجام مي دهند و توجه کنيد که آنها در کارهاي خود از چه مرحله بندي و استراتژي بهره مي برند.
معمولاً افراد موفق، در آغاز يک تصوير جذاب و دقيق از آينده خود داشته اند، آنقدر دقيق و با قدرت، که فرد احساس مي‌کند گويي با سير در زمان به آينده رسيده است. مدام به اين تصوير فکر مي کند و به اين ترتيب خود را تشويق و براي رسيدن به آن هدف ترغيب مي‌كنند. ضمناً اگر در مسير رسيدن به هدف به مانعي برمي خورد، نااميد نمي شود و يا اگر دچار سستي يا اشتباه شود، خود را مي بخشد... .
پرداختن به علم پيچيده NLP فرصت و مجال بيشتري مي طلبد که در شماره‌هاي آينده به اين مسئله خواهيم پرداخت که چگونه آدمي مي تواند با تکنيک هايي وضع خود را دگرگون سازد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:20 PM  توسط   | 




دانشجو به لحاظ سني فردي است که دوران پرتلاطم و متغير نوجواني را چند سالي است پشت سر گذاشته و بر اساس مراحل رشد شناختي در نظريه پياژه به بالاترين سطح رشد شناختي يعني تفکر انتزاعي دست يافته و به سکون و آرامش بعد از نوجواني رسيده است.

از چنين فردي انتظار مي رود به استقلال فکري و عاطفي رسيده باشد و خود را از قالب هاي محدود کننده متحجر عاطفي و فکري رهايي بخشيده و پيرامون مسائل گوناگون انديشه نموده، جنبه هاي متعادل عاطفي و شناختي آنها را در نظر داشته باشد. وابستگي هاي شديد شناختي (عقلاني)، عاطفي و هيجاني نشان عدم رشد و بلوغ فکري اوست و از جمله موانع رشد و تعالي او در زمينه هاي مختلف زندگي و در موارد شديد آن عامل بروز برخي مشکلات روحي و رواني در وی است. استقلال فکري و عاطفي در برخورد با مسائل مختلف علمي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي، مذهبي و ... انديشه و تفکر و انجام يک تحليل منطقي و عقلاني به ارزيابي درست و صحيح از مسائل می انجامد. بنابه دلايلي ممکن است افراد نتوانند از استقلال فکري و انديشه ورزي در زندگي برخوردار باشند که دو دليل عمده آن يکي وابستگي هاي عاطفي و يا عدم استقلال عاطفي، هيجاني و ديگري عدم رشد و بلوغ فکري است. در ارتباط با وابستگي‌هاي شديد عاطفي خاطر نشان مي شود که در بسياري از موارد عدم رشد و بلوغ عاطفي و دلبستگي هاي و وابستگي هاي شديد به افرادي مانند والدين، سرپرستان و به طور کلي افراد مافوق باعث مي شود فرد به خود اجازه ندهد به ارزيابي ديدگاهها و نظرات مخالف با نظر آنان پرداخته و خود را محدود و مقيد به پذيرش ديدگاه و نظر آنان نمايد، هر چند که به آنان اعتقاد نداشته باشد.
گاهي اوقات فرد مجذوب قدرت،  شهرت، مقام و محبوبيت ديگران مي شود و به اعتقادات و نوشته ها و گفته هاي آنان دلبسته و پاي بند مي گردد و از اين طريق بجاي انديشه و تفکر پيرامون آن اعتقادات و قضاوت در مورد درستي يا نادرستي آن و توجه به جنبه هاي منطقي و عقلاني آن، به جنبه هاي عا طفي و احساسي آنها توجه نموده و آنها را دربست و بدون چون و چرا مي پذيرد. در واقع با داشتن ديد محدود و تنگ نظرانه، خود را محدود به حدودي مي کند که انديشه و تفکر را از او مي گيرد. کساني که شيفته قدرت، مقام، شهرت وساير خصوصيات ديگرانند و سعي مي کنند خود را در قالب آنها درآورند تا کمبودهاي خود را مخفي نمايند، افرادي نابالغ و رشد نايافته به لحاظ فکري هستند.
بزرگي و عظمت و جلال ظاهري ديگران آنان را تحت تأثير قرار داده و جلال و بزرگي خود را در همانندکردن خود(حتي از نظر فکري و اعتقادي) با آنان مي بينند.
قرآن علت گمراهي و ضلالت کافران را از زبان خودشان در روز قيامت اينگونه بيان مي کند : «در آن روز صورت هايشان برآتش همي بگردد و گويند اي کاش خدا و رسول را اطاعت مي کرديم و مي گويند اي خدا ما اطاعت امر بندگان و پيشوايان خود را کرديم که ما را به ضلالت کشيدند(احزاب 66 و 67).
بنابراين از دانشجوي عاقل و بالغ و رشد يافته از نظر عاطفي انتظار مي رود انديشه و هوش خود را بکار گيرد و پيرامون مسائل گوناگون تفکر نمايد و حق را از باطل و درستي را از نادرستي تشخيص دهد، نه اينکه تابع بي چون و چراي افکار و انديشه هاي ديگران باشد.
دليل دوم عدم استقلال فکري عبارتست از عدم رشد و بلوغ فکري، رشد نايافتگي و عدم استفاده از تواناييهاي عقلاني و شناختي عميق در ارزيابي مسائل و درواقع برخورد سطحي با مسائل، خود از دلايل مهم عدم استقلال فکري و انديشمندي است.
هنوز عده بسياري از جوانان نياز به آموزش در زمينه هاي مهارتهاي فکر کردن و روش استفاده از تواناييهاي شناختي و عقلاني  دارند. در واقع اين افراد نياز دارند تا در رابطه با بکارگيري قوه عقلاني  و هوش خود آموزش ببينند و در برخورد با مسائل، ساده انگاري را کنار گذارند و با بينش و بصيرت کافي، به ارزيابي امور بپردازند.
خداوند در جاي جاي قرآن به استفاده از تفکر و پيروي از عقل اشاره فرموده است.آنچنانکه در آيه اي مي فرمايد : «کساني را که در راه ما تلاش و کوشش مي نمايند(از جمله تلاش و کوشش فکري) محققاً آنها را به راه معرفت و لطف خويش هدايت مي کنيم.» (عنکبوت 69).
در آيه اي ديگر مي فرمايد : « آناني که درهر حال ايستاده، نشسته  و خفته خدا را ياد کنند و دائم فکر در خلقت آسمان و زمين کرده و گويند پروردگارا، تو اين عظمت را بيهوده نيافريده اي، پاک و منزهي، ما را به لطف خود از عذاب دوزخ نگاهدار.»(آل عمران181).
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:20 PM  توسط   | 





بحث عوامل روانشناختي مؤثر بر وضعيت طبي، در گذشته تحت عنوان اختلالات روان تني ناميده مي شد. که البته به شکلي نشان دهنده تقابل و همراهي غير قابل انکار روان و جسم است. به طوريکه عوامل روانشناختي، مثلاً دورانهاي افزايش استرس و تنش‌هاي رواني، بر حالات طبي، عملکرد جسمي و سلامتي بدني تأثير گذارده  و بهبود بيماري را به تأخير مي اندازد.

اين که نقش اين عوامل در ترويج بيماري است يا در پيشرفت آن، قابل بحث و تأمل است و از اختلالي به اختلال ديگر متفاوت است.

بطوريکه مثلاً علائم افسردگي، بهبود پس از عمل جراحي را و يا اختلال اضطرابي منتشر، بهبودي پس از MI  را به تأخير مي اندازد.
اضطراب موجب تشديد آسم فيزيولوژيک مي شود.
استرس و پاسخهاي فيزلوژيک مرتبط با آن بر زخم هاي گوارشي - فشار خون بالا -آريتمي - سردردهاي تنشي اثر تشديد کننده دارد.
تبپ شخصيتي گروه A  با رفتار پرخاش جويانه، احساس گذشت سريع زمان، رفتارهاي خصمانه، تکلم سريع و... عامل خطر ساز براي بيماري هاي عروق کرونر است.

افرادي که در استرس هاي زندگي خوشبينانه برخورد مي کنند کمتر در معرض ابتلا به اختلالات روان تني هستند و در صورت ابتلا سريعتر بهبود مي يابند.

عامل مؤثر در اين زمينه از نظر محققين، هورمونها (کورتيزول)، اعصاب اوتونوم و سلولهاي ايمني خصوصاً لنفوسيت ها  که مطالعات نشانگر اين است که سلولهاي مذکور داراي گيرنده هاي مربوط به هورمونها و ناقلهاي عصبي است که مي توانند به اندورفين‌ها، هورمونهاي استرس و... پاسخ داده، فعاليت و عملکرد آن را تغيير دهند.
بنابراين ايمني و توانايي مقابله افراد با بيماري هاي فيزيکي مي تواند تحت تأثير وضعيت خلقي و عاطفي قرار گيرد. از جمله بارزترين اين بيماريها مي توان به اختلالات پوستي مثل پسوريازيس، آلوپسي آره آتا، آکنه، همچنين کمردرد، زخم اثني عشر، کوليت اولسراتيو، سندرم روده تحريک پذير، اختلالات گوارشي، روماتوئيد آرتريت، بيماري‌هاي عروقي، تنفسي، آسم و اختلالات غدد درون ريز اشاره نمود.
 

منابع :

1-       مقدمه اي بر بيماري هاي روان تني دانشگاه تهران
2-       روانپزشکي اکسفورد 1998
3-       روانپزشکي باليني  تأليف اعضاي هيئت علمي دانشگاه علوم پزشکي
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:19 PM  توسط   | 

 

 




 

مقدمه:

نقش بازی‌کردن به شکل تئاتر، از زمان‌های قدیم پدید آمده است. استفاده از تئاتر برای انجام مراسم و آداب و سنن خاص بخصوص در میان مصریان و یونانیان رواج داشته است. رقص، آواز، موسیقی، پانتومیم و شکل‌های دیگر نمایش چه از نظر بازیگر و چه از دید تماشاگر نوعی نیاز بشر بوده است. از ابتدای آفرینش انسان، حرکات بدن برای برقراری ارتباط و بیان ـ احساسات به کار می‌رفته است و بعدها کلمات بودند که سمبل حرکات شدند.
از آن زمان که آدمی با ترس و اضطراب‌هایش وجود داشته است، تئاتر راهی برای برون‌ریزی هیجانی بوده است. به رفتار در آوردن یک احساس، تفکر یا نگرش ویژه با استفاده از حرکات و حالات بدنی درک شناخت کامل‌تری از دنیای درونی به دست می‌دهد. هنگامی که تفکری تجسم می‌یابد تا دیگران نظاره‌گر باشند واقعی‌تر به نظر می‌رسد. این مفهوم عملی مخصوص در درمان و تعلیم و تربیت کاربرد دارد و در این میان روانشناسی بالینی که به تشخیص و درمان اختلالات روانی مشغول است، از تئاتر و نمایش برای این منظور استفاده نموده، نام این روش را تئاتر درمانی می‌گذارند.

تئاتر درمانی چیست ؟

تئاتر درمانی، یکی از روش‌های روان درمانی گروهی است که از امکانات مشترک تئاتر و روانشناسی در درمان اختلالات روانی و تعلیم و تربیت استفاده می‌کند. در تئاتر درمانی به فرد کمک می‌شود تا با تجسم و بازی کردن یک مسئله به جای فقط صحبت کردن درباره آن، مسئله را بازیگری کرده و برای آن راه حل مناسب پیدا کند. تئاتر درمانی روشی است که به شخص کمک می‌کند تا ابعاد روانشناختی مسئله‌اش را کشف کند. تئاتر درمانی به فرد کمک می‌کند که به بازسازی موقعیتی آسیب‌زا در زندگی‌اش بپردازد و تصور کند که همان اتفاق در زمان حال و در مکان حاضر در جریان است. تئاتر درمانی با به کارگیری روش‌های درمانی خود به فرد کمک می‌کند که خود را در صحنه تئاتر و در نقش‌های مختلف و ارتباطات گوناگون تجربه کند، در صحنه تئاتر که چون آزمایشگاه آزادی است، جایی که هیچ کس به خاطر رفتارهایش مجازات نمی‌شود. در این هنگام است که فرد دید وسیع‌تری از رفتارش بدست می‌آورد. درمانگر نیز در این جریان به اطلاعات تشخیصی وسیعی دست می‌یابد.

ارکان تئاتر درمانی:

پروتاگونیست


1. کارگردانی که در زمینه علوم رفتاری و درمان‌های روانی تخصص دارد.

2. یاور

3. تماشاگران که خود عضو گروه درمانی هستند.

4. صحنه تئاتر درمانی که معمولاً 4 تا 5 متر عمق دارد.

5. ابزار صحنه (میز، معمولاً یک صندلی خالی و بالش و. ..).

6. نور (نورهای مختلف برای ایجاد حالات مختلف در گروه. مثلاً: نور قرمز برای ایجاد صحنه‌هایی مثل جهنم، نور کم برای ایجاد صحنه‌های مرگ و رمانتیک، تاریکی برای کسانی که هنوز نمی‌خواهند وارد نمایش شوند و در حاشیه هستند ).

7. لباس


8.
 گریم
جلسات تئاتر درمانی با تعداد 8 تا 15 نفر، دو روز در هفته در حدود 45 تا 90 دقیقه به مدت 10ـ20 جلسه تشکیل می‌شود.
مراحل تئاتر درمانی:
تئاتر درمانی به طور کلی از سه مرحله اساسی تشکیل شده است:


1. شروع و آماده سازی: در این مرحله از روش‌هایی مانند: آزمون‌های موقعیتی، فروشگاه جادو، تخیلات هدایت شده، جعبه راز، عروسک‌های خیمه شب بازی، تاریکی، پشت به حضار، توصیف رؤیا و هیپنو درام استفاده می‌شود. هدف اصلی از این مرحله ایجاد خودجوشی است. با استفاده از روش‌های این مرحله امنیت و اعتماد و صمیمت در فضای گروه ایجاد شده، کارگردان آماده می‌شود و گروه انسجام می‌یابد. در اواخر این مرحله پروتاگونیست انتخاب و به سمت صحنه هدایت می‌شود.


2. اجرا: انجام فعالیت‌هایی که اجزای پنهان مسئله پروتاگونیست را روشن می‌کند. در این مرحله به پروتاگونیست کمک می‌شود تا به سمت صحنه‌هایی برود که احتمالاً برای او مسئله ساز بوده‌اند. معمولاً شخص اول به هنگام بازسازی تعارض‌های محوری، حالت‌های هیجانی را دوباره تجربه می‌کند و بروز چنین احساساتی به کاتارسیس (پالایش روانی) می‌انجامد و در پی هر پالایش روانی وحدت بخشی صورت می‌گیرد. در این مرحله مسئله طرح، درک، صحنه سازی شده، افراد یاور در جای خود قرار می‌گیرند و نمایش اجرا می‌شود. در این مرحله از روش‌هایی مانند: خودگویی، مضاعف سازی، نقش معکوس و آینه استفاده می‌شود.


3. اختتام: هدف از این مرحله تسلط بر مسئله، بازسازی دفاع‌های روانی، دست یافتن به تعادل روانی و ورود مجدد به دنیای خارج است. از ارکان این مرحله، مشارکت است. مرحله‌ای که در آن پروتاگونیست بیشتر به اندیشیدن می‌پردازد و معمولاً به دنبال تمرین رفتاری صورت می‌گیرد.


موارد کاربردی تئاتر درمانی :
1ـ بهداشت روانی

2ـ خانواده درمانی

 3 ـ مدارس و بیمارستان‌ها


4 ـ توانبخشی‌ها

5 ـ آموزش

 6 ـ صنعت

 7 ـ بیمارستان‌ها و مراکز درمانی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 6:24 PM  توسط   | 

نام نویسنده :مجيد پورسينا كارشناس ارشد روان شناسي
 :


سارا اخيرا با پسري آشنا شده بود که به وي اعتقادكامل داشت و او را فردي پاك و كاملا قابل اعتماد مي‌دانست تا حدی كه مي‌تواند به او تكيه كند. پس از او خواسته بود كه از اين به بعد قرار ملاقات‌هاي خود را در محل كار او بگذارند. سارا هيچ گاه از خود سؤال نكرد كه دليل اين پيشنهاد چيست و به راحتي آن را قبول كرد. روزي كه به محل كار او رفت با ساختمان بسيار بزرگي در يكي از محلات قديمي شهر روبرو شد كه تقريباً خالي از سكنه بود. هيچ تابلويي كه نشان دهنده محيط اداري و شغلي باشد وجود نداشت. محيط به اندازه‌اي ترسناك بود كه سارا نتوانست بيش از اين جلو برود و برگشت. زماني كه سارا در اين مورد مشورت مي‌كرد، همچنان اعتقاد داشت كه آن پسر بسيار پاك و معصوم بوده و هيچ قصد بدي نداشته است.
* حسام جواني است كه دچار اعتياد تزريقي است و آلوده به ويروس HIV می‌باشد. كمتر از يك سال از ازدواج او مي‌گذرد و همسرش نيز از طريق او آلوده به همين ويروس شده است. او شروع مصرف مواد مخدر را بدين صورت تعريف كرد: من عموي جواني دارم كه بيشتر اوقات خود را با او مي‌گذراندم. او معتاد به هروئين بود. او مصرف هروئين را افتخار و شجاعت مي‌دانست و مي‌گفت كه هر كسي جرأت مصرف آن را ندارد. من هم نظر او را قبول داشتم و بتدريج به مصرف شيره و ترياك و پس از آن به مصرف هروئين تزريقی پرداختم. من همراه او در محافل گروهي اقدام به مصرف مواد مي‌كردم. گاهي در اين محافل براي نشان دادن احترام و عزتي كه براي يكديگر قائل هستند با يك سرنگ مشترك به تزريق مي‌پرداختند. حسام حتي يك بار از خود سؤال نكرد آيا واقعاً مصرف هروئين شجاعت است و اگر ديگران از اين ماده هراس دارند آيا اين هراس واقعي است يا نه؟

يكي از مهمترين مهارت‌هاي سالم زيستن، مهارت تفكر نقاد است. منظور از تفكر نقاد آن است كه فرد اطلاعات، گفته‌ها و نظرات و پيشنهادها را بررسي كند و هيچ انديشه، پيشنهاد يا نظري را بدون ارزيابي نه رد كند و نه بپذيرد. در اين شيوه تفكر براي دفاع و حمايت از هر عقيده‌اي شواهد و مدارك واقعي ارائه مي‌شود و براي پذيرش عقيده ديگران نيز مدارك و شواهد درخواست مي‌شود. در تعريف ديگري از تفكر نقاد گفته شده است كه اين نوع تفكر فرايندي است كه درستي و اعتبار اطلاعات و عقايد را ارزيابي مي‌كند. در جهاني كه بمباران اطلاعات وجود دارد و ديدگاه‌ها، عقايد و سليقه‌هاي متفاوت و متعددي به چشم می‌خوردكه بعضي از آنها ناسالم هستند‌، ضروري است انسان‌ها مجهز به توانايي‌هایی باشند كه به آنها كمك كند راه درست را از نادرست تشخيص دهند و دريابند كدام رفتار ناسالم يا پرخطر و كدام مسير سالم و بي‌خطر است.

چند تعريف اساسي از تفكر نقاد


• تفكر نقاد، تفكري منطقي است كه بر نحوه تصميم‌گيري تمركز دارد و بر عملكرد فرد اثر مي‌گذارد و تعيين مي‌كند كه فرد چه تصميمي بگيرد يا چه عملي را انجام دهد.


• تفكر نقاد، تفكري است كه براي قضاوت و نتيجه‌گيري به جستجوي شواهد، دلايل، و مدارك مي‌پردازد و يا براي دستيابي به چنين قضاوت و نتيجه‌گيري‌ها خواستار دلايل، شواهد و مدارك است.


• فرايندي كه به بررسي صحت، دقت و ارزش اطلاعات و دانسته‌ها مي‌پردازد.


• اين فرايند با جستجوي دلايل، راهكار‌ها و ارزيابي موقعيت‌ها و وضعيت‌ها آغاز مي‌شود و فرد بر اساس شواهد و مدارك عيني و واقعي ديدگاه خود را تغيير مي‌دهد و در نهايت تصميم‌گيري مي‌كند.


در واقع اين مهارت از فرد مي‌خواهد كه در مورد ابعاد زندگي خود و ديگران به صورت نقادانه فكر كند، و حتي در مورد تفكر خود بر اساس آنچه در تفكر نقاد به آن رسيده، عمل كند. آنچه در مورد مهارت تفكر نقاد مي‌توان گفت آن است كه نقاد بودن به اندازه تفكر ارزشمند است.
لازمه تفكر نقادانه آن است كه فرد به جستجو، تجزيه و تحليل و ارزيابي اطلاعات بپردازد و در پي شواهد، دلايل و مدارك عيني و واقعي باشد و ديدگاه خود را بر اساس شواهد و مدارك عيني تغيير دهد. موقعيت و شرايط را به صورت مجموعه‌اي كلي در نظر بگيرد و بتواند واقعيت‌ها را از افكار، حدسيات، مفروضات و عقايد جدا كند. برخلاف آنچه كه ممكن است به نظر آيد، توجه و يادگيري مهارت تفكر نقادانه فقط يك بحث نظري نيست و كاملاً با زندگي روزمره ارتباط دارد. نكته مهمتر آنكه ضعف در اين مهارت مي‌تواند افراد را به بيماري‌هاي مختلف جسماني، رواني و آسيب‌هاي رواني اجتماعي دچار كند.
ضرورت و اهميت مهارت تفكر نقاد
امروزه نوجوانان و جوانان در معرض اخبار و اطلاعات نامحدودي قرار دارند كه از طريق راديو، تلويزيون، سينما، ماهواره و… به آنان ارائه مي‌شود. بخشي از اين اطلاعات سالم و قسمتي ديگر از آن ناسالم و اشتباه است. بعضي از خانواده‌ها سعي مي‌كنند با كنترل كردن نوجوانان و جوانان دستيابي آنها را به منابع اطلاعاتي محدود كنند. اگرچه نظارت بر رفتار فرزندان يكي از اصول مهم تربيتي است، اما در كنار آن لازم است نوجوانان و جوانان را به گونه‌اي تقويت كرد كه خودشان قدرت و توانايي تشخيص اطلاعات سالم را از ناسالم داشته باشند و بدون بررسي و تحليل چيزي را قبول يا رد نكنند. اين توانائي، مهارت تفكر نقاد ناميده مي‌شود.
دليل آنكه امروز به جاي كنترل محض جوانان، پرورش قدرت تفكر نقاد توصيه مي‌شود آن است كه:
- هيچ كنترلي صد در صد نيست، بنابراين در مواردي كه علي‌رغم ايجاد محدوديت زياد، اخبار يا اطلاعات ناسالم در اختيار فرد گذاشته مي‌شود، وي قدرت و توانايي ارزيابي آن را ندارد و زماني كه محدوديت‌ها بنا به دلايلي از ميان برود، فرد در مقابل خطرات خلع سلاح مي‌شود. براي مثال دانشجويي كه خانواده‌اي سخت‌گير دارد زماني كه در خوابگاه دور از خانواده، در معرض اطلاعات و سليقه‌هاي مختلفي قرار مي‌گيرد، به سبب نداشتن اين مهارت توان تجزيه و تحليل آن‌ها را نخواهد داشت.

- در همه محيط‌ها احتمال آن وجود دارد كه جوانان در معرض پيشنهادهاي ناسالم قرار بگيرند: از طرف همكلاسي‌ها، افراد فاميل و اخبار و اطلاعاتي كه از طريق رسانه‌هايي همانند اينترنت داده مي‌شود. پس بهتر است كه جوانان قدرت تشخيص مطالب سالم از ناسالم را به دست آورند نه آنكه توسط ديگران كنترل شوند.


- تفكر نقاد فرد را از درون توانمند مي‌سازد، به همين دليل هميشه در مقابل وسوسه‌ها، پيشنهادهاي ناسالم و خطرات ايمن مي‌شود.


- تفكر نقاد يكي از اساسي‌ترين عواملي است كه به پرورش هويت سالم كمك فراواني مي‌كند. روحيه مطالعه، بررسي، سنجش و ارزيابي به افراد به ويژه نوجوانان كمك مي‌كند كه مسير زندگي خود را بر اساس آنچه كه خود مي‌خواهند تعيين كنند و در اين راستا روش‌هاي متفاوت و مختلفي را بررسي و ارزيابي كرده و مسير خود را تعيين كنند

اصول تفكر نقاد

براي آنكه افراد مهارت تفكر نقاد را به كار ببرند بهتر است با مراحل آن آشنا شوند.
به منظور تقويت مهارت تفكر نقاد در نوجوانان و جوانان روش‌هاي زير توصيه مي‌شود:
1) پيش از تصميم‌گيري يا انجام هر اقدامي به خود فرصت تفكر دهيد: به هنگام تصميم‌گيري يا انجام عملي تأمل كنيد. بدين منظور بهتر است با عجله تصميم نگيريد و فوراً اقدام نكنيد، بلكه به خود فرصت دهيد تا بتوانيد فكر كنيد. بهترين كار تأْمل و تفكر است. يعني براي مدتي تصميم‌گيري را به عقب بياندازيد تا در اين فرصت بهتر بتوانيد فكر كنيد.


2) جوانب مختلف موضوع را روشن كنيد

.
3) بر ابعاد مختلف موضوع تمركز كنيد.


4) نكات مبهم و متناقض را بيرون بكشيد.


5) درباره هر يك از ابعاد مختلف موضوع پرسش كنيد: به عنوان مثال سارا مي‌توانست از خود بپرسد: اگر او فرد پاكي است، چرا در محلي بسيار خلوت كه هيچ نشاني از كسب و كار ندارد قرار ملاقات مي‌گذارد؟
حسام هم مي‌توانست بپرسد: آيا مصرف هروئين واقعاً شجاعت و افتخار است؟ اگر اين‌گونه است چرا نام اين افراد را در مجله‌ها و رسانه‌ها مطرح نمي‌كنند؟


6) افكار، عقايد، فرضيه‌ها و احتمالات ديگر را نيز مورد توجه قرار دهيد: در اين فرد احتمالات و فرضيه‌هاي ديگري را مطرح مي‌كند. اين فرضيه‌ها با «شايد»، «ممكن است» و… مطرح مي‌شوند و فرد آنها را مورد آزمايش و بررسي قرار مي‌دهد تا درستي و نادرستي آنها روشن شود.


7) اطلاعات جمع‌آوري كنيد: در اين زمينه مي‌توانيد با ديگران مشورت كنيد و از آنان راهنمائي بخواهيد و يا از آنان بخواهيد كه شما را به افرادي معرفي كنند كه در مورد موضوع مورد نظر شما اطلاعات بيشتري دارند.

 
8) ارزيابي كنيد: آنچه را كه بدست آورده‌ايد بررسي كنيد و ابعاد مختلف موضوع را بسنجيد. پيامدهاي مختلف هر يك از ابعاد موضوع را ارزيابي كنيد. براي اين كار روش تفكر «اگر… آن گاه …» بسيار كمك‌كننده است.
ارزيابي كنيد كه اگر اين كار را انجام دهم آن گاه آيا:
خودم آسيب نمي‌بينم؟ ديگري آسيب نمي‌بيند؟ جامعه آسيب نمي‌بيند؟ آيا به خانواده‌ام مي‌توانم بگويم كه چنين كاري كرده‌ام؟


اگر جواب يكي از سه سوال اول آري و جواب سوال آخر نه است، آن رفتار ناسالم و نادرست است. بنابراين بهتر است آن اقدام را انجام ندهيد. بر اساس نتيجه تفكر و بررسي خود تصميم بگيريد و اقدام مناسب را انجام دهيد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 6:23 PM  توسط   | 



انسان باید چونان یک باستان‌شناس، اندرون لایه‌های وجود خود را بکاود و تکه پاره‌های فراهم آمده از کاوش دخمه‌های وجود را کنار هم نهد تا رمز نمادها و تصاویر روح و روان خود را از نو کشف کند. شاید انسان از این راه بتواند به قول "هایدگر": «آوای وجود خود را بشنود». "کارل گوستاو یونگ" معتقد است در سیستم یوگا تأکید بر آمادگی برای تمرین است و انجام هر عملی که فراتر از توان شخص باشد توصیه نمی‌شود. لذا توصیه می‌گردد قبل از تمرینات مراقبه، مدتی را به تمرینات آسانا و پرانایاما بپردازید. برای همه ما لحظاتی پیش مي‌آید که توانایی تمرکزمان را از دست مي‌دهیم و به عبارتی ذهن انباشته از افکار مبهمی مي‌شود که مهار آنها حتی با تلقین به نفس امکان‌پذیر نخواهد بود و این در حالیست که برای مراقبه نیاز به آرامش ذهن داریم. پیشنهادی که یوگا در این شرایط ارائه مي‌دهد همان است که در تمامی ادیان و مکاتب به استثناء مکتب حسیدیسم، به آن اشاره شده و آن تکرار یک کلمه یا همانا ذکر گفتن است. ما از این به بعد به جای واژه ذکر از معادل سانسکریت آن یعنی "مانترا" استفاده مي‌کنیم. در کتاب تأثیر مزدیسنا در ادب پارسی نوشته دکتر محمد معین به مضمون مانترا یا منتره به عنوان یک وسیله عبادی اشاره شده است. به نظر مي‌آید اقوام آریایی پیش از کوچ به جنوب و استقرار در ایران با مفهوم مدیتیشن و واژه مانترا به عنوان یک وسیله روانی برای انجام برخی از تمرینات ذهنی آگاهی داشته و در زادگاه خود (ایرانویچ)واژه مانترا ابداع شده و پس از مهاجرت آنها به سرزمین‌های جنوبی به کتاب‌های اوستا و وداها وارد شده است. همانطور که قبلاً نیز اشاره شد، هدف اصلی این روش نیز انجام یک کار مشخص، در یک زمان معین است که در اینجا تکرار مانترا و آگاهی داشتن نسبت به عمل مربوطه مدنظر ماست. در استفاده از این روش از نظر آموزگاران آن، باید از دو نقطه نظر مانترا را مورد توجه قرار داد. یکی محتوای مانترا مي‌باشد. به عقیده خیلی از مدیتیتورها یک مانترا با یک محتوای به خصوص، در کمک به درک اعتبار آن بسیار مؤثر است. مثلاً عقیده بر این است که تکرار مانترای «خدا خوب است» ثمربخش‌تر از مانترای «خدا» مي‌باشد. نکته دیگر که در انتخاب یک مانترا باید مورد توجه قرار بگیرد، ارزش کیفیت ارتعاشات صداهای به خصوص و اثرگذاری آنها بر روی غدد درون‌ریز و سلسله اعصاب بدنی مي‌باشد. پاولف معتقد بود که پس از تکرار ذهنی و مستمر یک واژه بالاخره مرکزی در ذهن که این عمل تکراری مربوط به آن است دچار خستگی مي‌شود و سرانجام در این نقطه مهار پدید مي‌آید. این حالت به سایر قسمت‌های نیمکره‌های مغز بسط و گسترش پیدا مي‌کند و در نهایت به ایجاد و استقرار حالتی به نام خلسه یا ترانس منجر مي‌شود. در ادامه تحقیقات دانشگاه هاروارد نشان داده شد که برای انجام مراقبه، نیازی به ذکر یا مانترای خاصی نیست، بلکه هر واژه‌ای مي‌تواند به جای مانترا استفاده شود که البته این مغایر با آموزش‌های بسیاری از مکاتبی که در این عرصه فعالیت دارند، مي‌باشد که از آن جمله نیز مي‌توان مکتب پرطرفدار «تی ام» را نام برد. تنها توصیه مي‌شود در انتخاب یک مانترا از یک واژه کوتاه و بی‌معنی استفاده کنید تا تکرار آن مانترا، باعث تداعی خاطراتی نشود که این به خودی خود، ما را از هدفی که در این نوع مراقبه دنبال مي‌کنیم، دور خواهد داشت. به هر حال اگر با کسی روبرو شدید که به شما ذکر مي‌فروشد و صرفاً بر اساس 10 دقیقه مکالمه با شما مي‌گوید که این ذکر تنها مختص شماست، مطمئن باشید که دارد سرتان را کلاه مي‌گذارد. شاید آن ذکر تأثیر بگذارد و این تأثیر تنها به خاطر آن است که شما از آن واژه به عنوان ذکر استفاده کرده‌اید و نه به خاطر اینکه آن ذکر شماست. در پایان اگر بخواهم به طور گذرا به تغییرات فیزیولوژیکی که در هنگام مراقبه رخ مي‌دهد اشاره کنم، مي‌توان به کم شدن مصرف اکسیژن- ضربان قلب- تنفس و لاکتات خون که معیارها و نشانه‌هایی از تقلیل فعالیت سیستم عصبی سمپاتیک هستند، اشاره کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 6:23 PM  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 6:21 PM  توسط   | 


 


مرحوم نوذری که زنده بود، در برنامهء صبح جمعه با شما، از رادیو طنزهایی اجرا و پخش می شد. خود نوذری جای پیرمرد خسیسی صحبت می کرد که مراتب خساستش عجیب و خنده دار بود. یکی از شخصیت های طنز آن برنامه پیر زنی بود که عادتآ انتهای جملاتی را که ادا می کرد، تکرار می کرد! به اصطلاح طنزآمیز همان برنامه مدام "سوزنش گیر می کرد!" این تکرار انتهای جملات ادا شده، هرچند که خودش به اندازهء کافی مضحک به نظر می رسد، اما تعمدآ نویسندگان برنامه جملاتی را انتخاب می کردند که اگر انتهای آنها تکرار می شد واقعآ صورت خنده داری پیدا می کرد. متآسفانه آن برنامه مربوط به سال ها پیش است و مثالی به خاطرم نمی آید. اما برای اینکه توضیح دهم قضیه چه بود: تصور کنید جملهء : « این موضوع به نظر من به صرفه نیست » در صورت تکرار انتهای آن می شد: نظر من به صرفه نیست... نظر من به صرفه نیست

اخیرآ بد جوری افتاده ام روی مطالعهء زبان پریشی. به طوری که این چند روز بارها از خودم سوال کردم علت بنیادین علاقهء ناگهانی من به این موضوع چه می تواند باشد؟ وقتی جلد دوم فلسفهء صورت های سمبولیک(اندیشهء اسطوره ای) را می خواندم، کاسیرر به مناسبتی در زیر نویس از یک مورد آسیب شناختی به نقل از روانکاوی به نام پل شیلدر حرف زد که خیلی جالب بود. یک مورد کاملآ غریب از زبان پریشی: شخص بیمار درست مثل مصریان باستان و مردمان کهن معتقد شده بود که کلمات را اجرام سماوی به انسان اعطاء کرده اند و این کلمات همه گی اثرات جادویی دارند. نه تنها خود کلمه، بلکه هر حرفی از کلمه هم همین طور! کاسیرر به همین توضیح کوتاه بسنده کرده بود که بنا به این مورد گزارش شدهء بالینی باورهای اسطوره ای در نمونه های آسیب شناختی بازمی گردند. کاسیرر چند فصل جلوتر از همان پل شیلدر نمونه ای دیگر نقل می کند که البته ربطی به زبان پریشی ندارد ولی به هر حال مصداقی دیگر از بازگشت باورهای اسطوره ای در نمونه های آسیب شناختی روانی ست. همین مورد هم به معنای کلاسیک کلمه جزء مصادیق زبان پریشی محسوب نمی شود. این نکته را وقتی فهمیدم که تصمیم گرفتم راجع به زبان پریشی بیشتر بدانم

قضیه از آنجا شروع شد که زنگ زدم به منزل استاد یدالله موقن و در مورد این زیرنویس جذاب سوال کردم. پرسیدم کجا می توانم در این مورد بیشتر تحقیق کنم. آقای موقن گفت کاسیرر در جلد سوم همین کتاب – با عنوان فرعی پدیده شناسی شناخت – که البته به پارسی ترجمه نشده صحبت هایی کرده است. مدتی طول کشید که جلد سوم را تهیه و برای خواندن به سراغش بروم. اما امروز حسابی روی آن متمرکزم. حق با آقای موقن بود. کاسیرر فصلی به عنوان "آسیب شناسی آگاهی سمبولیک" دارد که آنجا به طور مشخص راجع به زبان پریشی صحبت می کند. این فصل طولانی ترین فصل این کتاب است و خود پنج قسمت دارد. قسمت اول را به طور کامل و دقیق ترجمه کرده ام. اما تصمیم دارم مقاله ای تآلیفی بنویسم که احتمالآ عنوانش این خواهد بود: "نظریهء نمادناشناسی ارنست کاسیرر در زبان پریشی". برای نوشتن این مقاله باید چند ماهی بیشتر مطالعه کنم. نه تنها روی آثار کاسیرر، بلکه در مورد نظریات دیگر زبان پریشی به طور کلی

به همین خاطر گذرم به پژوهشکدهء علوم شناختی افتاد. کتابخانهء خوبی در مورد فلسفهء ذهن و روانشناسی شناخت دارد. یکی از شماره های نشریهء این پژوهشکده مقالاتی در مورد زبان پریشی داشت. مقاله ای نسبتآ طولانی از آقای دکتر رضا نیلی پور و و دکتر کوروش میرپور در مورد تاریخ نظریات زبان پریشی در این نشریه خواندم که بسیار جالب و مفید بود. در این مقاله فهمیدم که مصریان باستان در مورد زبان پریشی چه توضیحی داشتند. و اینکه فردریک اول پادشاه سوئد و ویلیام هاروی – کاشف گردش خون در بدن – مبتلاء به زبان پریشی بودند. گوته رمان "کارآموزی ویلیام میستنر" را به تقلید از زندگی نامه های خودنوشت بیماران زبان پریش نوشت. چون شخصیت اول داستان او پدری ست که درست وقتی می خواهد مطلب مهمی را به دخترش بگوید، ناگهان دچار زبان پریشی می شود و زبانش بند می آید. و بالاخره اینکه نوعی از زبان پریشی تحت عنوان شبه واژه سازی و همچنین نوعی دیگر تحت عنوان تکرار غیر ارادی کلمات و جملات توسط پزشکان در تاریخ ثبت شده است. پس ظاهرآ نویسندگان آن برنامهء طنز از روی یک نمونهء عینی آن شخصیت طنزآمیز را ساخته بودند.

در مورد مقاله ای که خواهم نوشت امیدوارم بتوانم در آینده یک یادداشت دیگر را اختصاص دهم. تصور می کنم با تبیینی که کاسیرر از زیان پریشی می کند، راه برای ارتباط یافتن میان دست کم برخی از نمونه های زبان پریشی با اوضاع و احوال فرهنگی کل جامعه و باورهای فرد مبتلاء باز می شود. همین طور می خواهم بدانم چه رابطه ای بین زبان و آگاهی هست که بسیاری از نحله های عرفانی مرحله ای برای ذکر داشته اند. ذکری که معنایش تکرار مداوم برخی صفات الهی بود و مدعی بودند از پس این همه تکرار معرفت جدیدی نصیب سالک می شود. ویلیام جیمز در تنوع تجربیات دینی خودش اشاراتی به این نوع تجربیات عرفانی دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 6:15 PM  توسط   | 

 

 


پابرهنگی نعمتی بود که از دست رفت. کفش، ته ماندهء تلاش آدم است در راه انکار هبوط. تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت. در کفش چیزی شیطانی ست – (1) سهراب سپهری

وقتی اولین بار به این جملات سهراب در اتاق آبی برخوردم، بلافاصله به ذهنم متبادر شد که او در ستایش سادگی و نکوهش پیچیدگی حرف می زند. او در اشعارش هم جملات صریحی در ستایش از سادگی دارد. واقعیت این است که ...........
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 6:12 PM  توسط   | 

 

نگاه اجمالی

انواع مختلفی از رفتارهایی که مطابق ارزش‌های جامعه و قانون ارتکاب به آنها «نهی یا جرم» تلقی شده است؛ در افراد دچار شخصت ضد اجتماعی دیده می‌شود. «دروغ گویی ، فرار از مدرسه و خانه بصورت مکرر ، دزدی ، نزاع ، سوء مصرف الکل و مواد ، تجاوز (به همجنس یا غیرهمجنس ) ، بد رفتاری با همسر و فرزندان » فقط نمونه‌هایی از اعمال و رفتار این بیماران است. افراد ضد اجتماعی در به بازی گرفتن دیگران مهارت دارند و به راحتی می‌توانند دیگران را برای شرکت در طرح‌هایی که برای بدست آوردن پول و شهرت نزدیکترین راه است، راغب سازند. شاید اصطلاح «مردان گوش بر یا گول زن» بتواند ویژگی‌های افراد ضد اجتماعی را در خود جمع کند.


با وجود اعمال ضد اجتماعی و خلاف قانون و با اینکه اکثرا پرونده‌های متعددی در محاکم قضائی دارند، ولی در این افراد رفتار یا صحبتی که حاکی از پشیمانی و ناراحتی واقعی از اعمال گذشته باشد دیده نمی‌شود و موقعی که از زندان آزاد می‌شوند، فورا کارهای ضد اجتماعی خود را از سر می‌گیرند. گوئی این افراد فاقد وجدان هستند. نکته مهمی که شاید باعث تعجب شود این است که ظاهر افراد ضد اجتماعی راضی کننده و حتی فریب دهنده است. فریبنده از آن جهت که افراد با دیدن بیماران ضد اجتماعی در ظاهرشان نوعی قابل اعتماد بودن را احساس می‌کنند، ولی در پس این روکش «تنش ، خصومت ، تحریک پذیری و خشم» نهفته است.

همچنین این بیماران موقع صحبت (مصاحبه) با هوش کلامی خود افراد (درمانگر) را تحت تأثیر قرار می‌دهند. آنها وقایع و کارهای غیر قانونی خود را (بعد از تحریف حقایق) با «آب و تاب» و شرح جزئیات هیجان ‌انگیز بیان می‌کنند. افراد ضد اجتماعی با این توانایی خود با تجربه‌ترین پزشکان را هم می‌توانند فریب دهند.

یک مثال

«نوجوانی 17 ساله پس از بازداشت شدن توسط پلیس ، حادثه منجر به بازداشت را اینگونه توضیح داد: من ماشین را دزدیدم و وقتی یک افسر پلیس جلو آمد او را زیر گرفتم و به سرعت به سمت مخالف خیابان پیچیدم. خیلی زود سرعت من به صد کیلومتر در ساعت رسید. وقتی به موانع خیابان رسیدم تصمیم گرفتم از آنها بگذرم. یک گلوله به سوی ماشین شلیک شد و به یکی از چرخ‌ها اصابت کرد و با ماشین به داخل یک گودال پیچیدم و آنها (پلیس ها) مرا دستگیر کردند. ولی ارزش داشت چه هیجانی!»

ملاکهای تشخیص اختلال ضد اجتماعی

  • الگوی مستمر بی‌اعتنایی و زیر پا نهادن حقوق دیگران که از پانزده سالگی شروع می‌شود و وجود سه علامت (یا بیشتر) از علائم زیر برای تشخیص ضروری است.


    • ناتوانی برای سازگاری با موازین اجتماعی و قانونی که با دست زدن به اعمال تکراری زمینه ساز دستگیری ، تظاهر نماید.
    • فریبکاری ، که با دروغ گویی مکرر ، استفاده از نام‌‌های غیر واقعی یا «گوش بر» برای نفع و لذت شخصی ، مشخص می‌شود.
    • رفتار تکانشی (لحظه‌ای) و ناتوانی برای طرح ریزی پیشاپیش.
    • تحریک پذیری و پرخاشگری که با نزاع و حملات فیزیکی مکرر تظاهر می‌کند.
    • بی‌احتیاطی نسبت به ایمنی (سلامت) خود و دیگران.
    • عدم احساس مسئولیت مستمر که با ناتوانی مکرر برای حفظ شغل و عدم احترام به تعهدات مالی تظاهر می‌کند.
    • فقدان احساس پشیمانی ، که با بی تفاوتی یا دلیل تراشی نسبت به آزار ، بد رفتاری یا دزدیدن مال دیگران ، تظاهر می‌کند.


  • سن فرد بالای 18 سال است.
  • شواهد اختلال سلوک با شروع قبل 18 سالگی وجود دارد.
  • وقوع رفتار ضد اجتماعی منحصرا در جریان اختلال اسکیزوفرنی یا اختلال مانی نیست.

تشخیص افتراقی اختلال ضد اجتماعی

اختلال سلوک

اگر ملاکهایی برای تشخیص وجود داشته باشد ولی سن فرد موقع تشخیص از 15 سال پایین‌تر باشد تشخیص «اختلال سلوک» گذارده می‌شود (اختلال سلوک بر روی محور I کد گذاری می‌شود).

رفتار غیر قانونی

افراد زیادی کارهایی انجام می‌دهند که بر خلاف قانون یا ارزشهای اجتماع است ولی تمام آنها تشخیص ضد اجتماعی دریافت نمی‌کنند. با توجه به اینکه رفتار ضد اجتماعی شامل زمینه‌های متعدّدی از زندگی شخص دچار اختلال می‌شود، از رفتارهای غیر قانونی قابل تشخیص است. در زیر به علت شناسی اختلال ضد اجتماعی پرداخته می‌شود.

عوامل زیست شناختی اختلال شخصیت ضد اجتماعی

مطالعات آزمایشی نشان داده است که افراد ضد اجتماعی کوچکترین اضطرابی در مورد تنبیه شدن و ناراحتی‌های آینده (نتیجه کارها) ندارند. به عنوان نمونه در یک آزمایش دو گروه آزمودنی (گروه اول: افراد سالم ، گروه دوم: افراد دچار شخصت ضد اجتماعی) در انتظار دریافت شوک الکتریکی قوی به پوستشان بودند. (قبلا دستگاههای اندازه گیری به پوست دو گروه وصل شده بودند). نتایج نشان داد افراد سالم هرچه به زمان دریافت شوک نزدیک می‌شدند، تنش و اضظراب بیشتری نشان می‌دادند و در لحظه وارد شوک ، مقاومت پوستشان بصورت ناگهانی یافت (علامت افزایش اضطراب).

ولی هیچ یک از افراد ضد اجتماعی چنین واکنش پوستی که حاکی از اضظراب در آنها باشد، نشان ندادند. تحقیقات بیشتر این فرض را مطرح می‌کنند که ممکن است دستگاه عصبی خودکار در افراد ضد اجتماعی از همان آغاز تولد «کم واکنش» باشد. چنین کمبودی می‌تواند تبیین کند که چرا این افراد این همه به دنبال شور و هیجان هستند و تنبیه و مجازات نمی‌تواند آنها را از کارشان باز دارد.

عوامل خانوادگی اختلال شخصیت ضد اجتماعی

نظریه روانکاوی

نظریه روانکاوی ، رشد وجدان (فرا خود) را به میزان رابطه محبت آمیز کودک با والدین وابسته می‌داند. در یک خانواده سالم چنین محبتی باعث می‌شود که کودک «ارزشهای والدین خود را (که بازتاب ارزشهای جامعه است) درونی سازد (قبول کند) چون دوست دارد مانند والدین خود باشد و از این می‌ترسد که اگر بر خلاف خواسته‌های (ارزشهای) والدین رفتار کند از محبت آنها محروم شود. بدین ترتیب کودکی که از والدین خود محبتی دریافت نکرده، ترسی هم برای از دست دادن آنها ندارد و در نهایت وجدان (فرا خود) در آنها تشکیل نمی‌شود. این نظریه اگر چه منطقی بنظر می‌رسد، اما نتایج تحقیقات نشان داده‌اند که همه کودکان محروم از محبت والدین شخصیت ضد اجتماعی نمی‌شوند و برخی از کودکان برخوردار از محبت والدین نیز ضد اجتماعی شده‌اند.

نظریه یادگیری اجتماعی

برای کودک «جامعه» و بویژه «والدین» الگوهای خوبی برای «تقلید و یادگرفتن» نوع رفتار مورد قبول ارزشهای جامعه است. در بعضی از خانواده‌ها کودک یاد می‌گیرد که با«جذاب بودن ، دوست داشتنی بودن و توبه کردن» می‌تواند از تنبیه کار بد خود معاف شود. چنین الگویی می‌تواند به این یادگیری منجرشود که «نوع کردار (رفتار) مهم نیست بلکه توانایی وانمود کردن ، توبه کردن و پشیمانی» از همه مهمتر است.

درمان اختلال ضد اجتماعی

روان درمانی

اگر شخصیتهای ضد اجتماعی از حرکت بازداشته شوند (مثل بستری کردن در بیمارستان) همچنین «گروه‌های خود یاری» بیشتر از زندان و بیمارستان روانی برای این افراد مفید است. نکته مهم در روان درمانی این افراد ایجاد محدودیت‌های صریح قبل از شروع درمان است.

دارو درمانی

درمان دارویی بیشتر برای بهبود علائم اضطراب ، خشم یا افسردگی همراه با رفتار ضد اجتماعی مورد استفاده قرار می‌گیرد. اما چون این افراد اکثرا سوء مصرف الکل و مواد داشته‌اند، باید در تجویز داروها احتیاط کرد.

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 11:12 PM  توسط   | 

 

طبقه بندی اختلالات زبان و گفتار

در مورد طبقه بندی اختلالات زبان و گفتار و یا به طور کلی اختلالات ارتباطی نظریه‌های متفاوت وجود دارد. برخی از متخصصین معتقدند که لزومی بر طبقه بندی این اختلالات وجود ندارد. از این دیدگاه زبان در عمق وجود فرد ریشه دارد و یک اختلال زبان نمی‌تواند به خودی خود و به صورت مجزا وجود داشته باشد. دسته دیگر معتقدند این دسته از اختلالات را باید طبقه بندی کرد، چرا که طبقه بندی به لزوم اهمیت و توجه به نشانه‌ها و علایم مرضی این اختلالات تاکید می‌کند. این دسته از متخصصین اختلالات گفتار و زبان را به چهار دسته اختلالات آواشناسی ، اختلالات آهنگ گفتار ، اختلالات صدا و اختلالات زبان تقسیم کرده‌اند. برخی از صاحبنظران سه اختلال اول را تحت عنوان اختلال گفتار در یک طبقه قرار می‌دهند.

اختلالات آواشناختی

ویژگی اصلی این دسته از اختلالات ناتوانی در استفاده از آواهاست. برای مثال ممکن است فرد یک آوا مانند آوای پایان یک کلمه را جا بیاندازد. یا یک آوا را جانشین آوای دیگر کند مثل بکار بردن ش بجای س. این مشکلات معمولا در مورد آواهایی مانند ل ، ر ، س ، ز ، ش و ژ اتفاق می‌افتند. گاهی مشکل به حدی وخیم است که حتی اعضا خانواده قادر به درک بیان کودک نیستند ولی در شکلهای خفیف‌تر بعد از ورود به کودکستان یا مدرسه تظاهر می‌کند. این مشکل با استفاده از شیوه‌های گفتار درمانی قابل درمان است.

اختلالات صدا

در این دسته از اختلالات یکی از ویژگیهای صدا که به کیفیت صدا ، آهنگ صدا و بلندی آن مربوط است آسیب می‌بیند بمی بیش از حد ، زیری بیش از حد و گرفتگی صدا و همچنین گفتار تو دماغی از اختلالات صدا هستند. برای درمان این دسته از اختلالات از روشهای بازپروری صدا استفاده می‌کنند.

اختلالات آهنگ بیان

در این دسته از اختلالات آهنگ و جریان گفتار دچار آسیب است. لکنت زبان و شتابان گویی از جمله اختلالات آهنگ بیان هستند.

لکنت زبان

یکی از ویژگیهای اساسی لکنت زبان تکرار صوتها و هجاهاست. مثلا فرد یک حرف یا بخشی از یک کلمه را به صورت مکرر و پشت سر هم در فاصله زمانی کوتاه تکرار می‌کند تا بتواند کلمه را بطور کامل ادا کند. لکنت زبان همچنین ممکن است با ایجاد فشار و وقفه در بیان یک حرف که معمولا اولین حرف یک کلمه است دیده شود. معمولا این نوع گفتار با ناراحتی و تنش روانی در فرد همراه می‌شود که می‌تواند به تداوم لکنت منجر شود. لکنت زبان معمولا قابل درمان است و با روشهایی چون درمان مبتنی بر تلقین و انحراف توجه ، درمان مبتنی بر تنش‌زدایی ، درمان مبتنی بر آهنگ گفتار ، درمان مبتنی بر تنبیه و تقویت ، درمان مبتنی بر نظریه سیبرنتیک ، روان درمانی ، دارو درمانی و گروه درمانی معالجه می‌شود.

شتابان گویی

شتابان گویی را به منزله بی‌نظمی زمانی گفتار تعریف کرده‌اند. این اختلال بر اساس سرعت افراطی در سخن گفتن، وجود بی‌نظمی در جمله‌ها ، جا انداختن هجاها و صوت ها و نامشخص بودن تلفظ متمایز می‌شود. معمولا جمله‌ها از لحاظ ترکیبی ناقص هستند چرا که شتابان گو به بیان کلماتی می‌پردازد که به ساخت دستوری جمله وابسته نیستند. هنگامی که شتابان گو به کندی و آرامش سخن بگوید هیچگونه مشکلی در بیان خود ندارد اما ظاهرا فرد مبتلا قادر نیست مدت مدیدی چنین شیوه‌ای را حفظ کند. برای درمان شتابان گویی از روشهای سنتی و روشهای رفتاری نگر استفاده می‌کنند.

اختلالات زبان

این دسته از اختلالات با نارسایی یا معلولیت در فهمیدن یا بکاربردن گفتار و نوشتار مشخص می‌شوند. در این دسته از اختلالات ، اختلال در قالب گفتار نیست بلکه خود توانش زبانی را دربرمی‌گیرد. در این دسته از اختلالات زیر گروههای تاخیر زبان ، نارساگویی ، اختلال زبان بیانی ، انواع زبان پریشی (مادرزادی و اکتسابی) ، خموشی ، اختلال زبان نوشتاری ، اختلالات خواندن و ... قرار می‌گیرند.

تشخیص و درمان اختلالات زبان و گفتار

برخی از این اختلالات از لحاظ شدت و یا نشانه‌ها به نوعی هستند که افراد غیر متخصص نیز وجود مشکل را به راحتی متوجه می‌شوند. اما برخی از آنها مگر با قرار گرفتن در شرایط خاص مثل مدرسه و آموزش شفاهی و کتبی قابل تشخیص نیستند. بطور کلی برای تشخیص این دسته از اختلالات به صورت تخصصی از شیوه‌های مختلف چون مصاحبه با فرد ، مصاحبه با اطرافیان ، آزمایشهای عصب شناختی و آزمونهای مختلف استفاده می کنند.

درمان این اختلالات نیز با استفاده از شیوه‌های گفتار درمانی ، روان درمانی ، دارو درمانی انجام می‌گیرد. این افراد در برخی اوقات برای استفاده از شیوه‌های همزمان گفتار درمانی ، روان درمانی و دارو درمانی توصیه می‌شوند و غالبا درمان توام نتایج مفیدی را برای آنها به بار می‌آورد. در هر یک از این اختلالات ممکن است یک نوع روش درمانی اهمیت بیشتری پیدا کند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:12 PM  توسط   | 

 

مقدمه

ارتباط مسائل روانی با سیستم ایمنی از موضوعات بحث‌انگیز دنیای علم روز است. شواهد متنوعی نشان می‌دهد که مسائل روانی ، وضعیت عاطفی و ویژگیهای شخصیت موجب تفاوتهایی در عملکرد سیستم ایمنی می‌گردد. استرسهای متفاوتی حتی اگر نسبتا خفیف هم باشند، می‌توانند عوامل سیستم ایمنی را به شکل قابل اندازه گیری تحت تاثیر خود قرار دهند.

شدت یافتن استرس یا مزمن شدن آن ، می‌تواند به تدریج منجر به بیماریهای روان _ تنی گردد و میزان ابتلا به بیماریها جسمی را افزایش دهد. بویژه اگر این استرسها با توجه به ویژگیهای شخصیتی فرد گریزناپذیر تلقی شوند.

این فشارهای روانی یا استرسها که به ورای حد تحمل فرد می‌رسد، از سوی دیگر ، می‌تواند در روان فرد ، اختلالاتی ایجاد کند و در بسیاری موارد تغییرات ایمنولوژیک می‌تواند شاخصی از چگونگی تحمل فرد در مقابل استرس و معیاری برای پیش بینی وضعیت جسمی یا روانی وی باشد. لذا با بالا بردن روحیه و توان تحمل افراد می‌توان علاوه بر بیماریهای روانی از بیماریهای جسمی نیز جلوگیری نموده یا به تسریع در درمان آنها کمک کرد.

کلیات

شاید بسیاری افراد ، تجربه‌ای داشته باشند که آنها را به این فکر انداخته باشد که وقتی در معرض استرس هستند، نسبت به بیماریهای مختلف مثل سرماخوردگی و آنفلوآنزا حساس‌تر شده و زودتر بیمار می‌شوند.

گزارشات نشان می‌دهد بسیاری حوادث ساده روزمره مثل انتظار در صف و یا نمرات بد ، استرس‌زا هستند و تجمع آنها موجب افزایش مشکلاتی از قبیل گلودرد ، سرفه ، التهاب لوزه و عفونت ریه می‌شود، یا مواردی مثل آسم و آلرژیها که در شرایط استرس‌زا تشدید می‌شوند. استرس ، ابتلا به عفونتها ریوی را بیشتر می‌کند.

مکانیسم تاثیر استرس بر افراد

در خصوص مکانیسم تاثیر استرس بر آسیب پذیری افراد ، نظرات مختلفی ارائه شده است که از مهمترین مکانیسمها ، تاثیر استرس از طریق سیستم ایمنی است. با توجه به اینکه سلولهای سیستم ایمنی به خصوص لنفوسیتها برای انواع مختلف هورمونها ، نوروپپتیدها و نوروترانسمیترها دارای گیرنده هستند و خود نیز با ترشح مواد مختلف ارتباط متقابلی با سیستم نورواندوکراین بدن دارند، به راحتی می‌توان این سیستم را به عنوان واسط بین آسیب پذیری افراد و استرس وارده به آنها برای بسیاری از بیماریها در نظر گرفت.

معمولا اولین تاثیر استرس بر سیستم ایمنی ، افزایش فعالیت فوری یا در واقع نوعی آمادگی و بسیج است که با افزایش تعداد عملکرد سلولهای سیستم ایمنی در خون جلوه می‌کند، ولی متعاقبا کاهش عملکرد سیستم ایمنی را به دنبال دارد و در استرسهای غیرمزمن ، ظرف چند ساعت قابل جبران است. با طولانی شدن زمان استرس ، شدت تغییرات سیستم ایمنی بیشتر شده و انواع بیشتری از سلولها را درگیر می‌کند. تجمع استرسها باعث می‌شود یک استرس کوچک هم در شرایطی بتواند موجب اختلال عملکرد سیستم ایمنی و بروز بیماری شود که از شایع‌ترین آنها افسردگی است و افزایش وقوع بیماریهایی مثل سرطان و نیز سیر نامطلوب این بیماریها را موجب می‌شود.

تاثیر آنچه جسم و عوارض جسمی می‌نامیم، یا آنچه روان و اختلالات روانی نام دارد، بر یکدیگر بسیار پیچیده بوده، ابعاد وسیعی دارد و می‌توان گفت این تاثیر متقابل یکی از مظاهر در هم تنیده بودن روان و جسم در زندگی بشر است. می‌بینیم حادثه‌ای که به عنوان محرک بیرونی موجب برانگیخته شدن فرد از نظر روانی گردیده، بر جسم وی نیز تاثیر مشابهی دارد و به عنوان مثال سیستم ایمنی خود را در شرایط مقابله با بیماریها و آنتی ژنهای خارجی (محرک واقعی سیستم ایمنی) تصور می‌کند و پاسخی متناسب به آن می‌دهد (برانگیخته شدن اولیه)، همچنین در حالت افسردگی ، سیستم ایمنی را از عملکرد ایده‌آل خود خارج می‌کند و پاسخ گویی به عوامل بیگانه را دستخوش رکود می‌سازد.

مقابله با بیماریها

  • توان خوب کنار آمدن فرد با بیماری یا حوادث دیگر

  • تشخیص راههای موثر غلبه بر استرس

  • اطمینان و امید

  • ظرفیت پذیرش حوادث نامطلوب

  • ویژگیهای شخصیتی و خلق و خوی افراد

    همگی عواملی هستند که توان مقابله با بیماری را به سیستم دفاعی می‌بخشند. می‌توان گفت داشتن روحیه‌ای سالم از بسیاری بیماریها جلوگیری می‌کند. در واقع عامل تعیین کننده سلامتی کلی فرد ، سلامت روانی است و از طرف دیگر ، در صورت ابتلا به بیماریهای مختلف بویژه بیماریهای خاصی که ویژه جوامع متمدن امروزی هستند، جنبه‌های روان شناختی فرد و در صورت لزوم مشاوره و روان درمانی همراه با روشهای درمانی معمول باید مورد توجه قرار بگیرد تا بویژه در مواردی مثل سرطان و بیماریهای دیگر مثل آلرژیها که ایمنی دخالت وسیعی در آنها دارد، باعث سرعت بخشیدن به بهبودی و کاهش عود آنها شود و با درمان ناراحتی روانی فرد ، به ناراحتی جسمی وی نیز خاتمه داده شود.

سخن آخر

در مجموع می‌توان سیستم ایمنی را یکی از ارگانهای حساس بدن دانست که کیفیت عملکرد آن تا حدی زیادی بیانگر کیفیت روحیات فرد است و همراه با آن دستخوش نوسان می‌شود. شاید قبل از آنکه فرد دچار اختلال روانی شود (که به عنوان بیماری قابل تشخیص است)، ابتدا جسم وی صدمات و مصائب را تحمل نموده است، شاید اگر در این شرایط به بازسازی روحیات خود می‌پرداخت، دچار مشکلات روان شناختی نمی‌گردید.

به یاد داشته باشیم که دشوارترین شرایطی که فرد ممکن است با آنها روبرو شود، هیچ گاه به مرز مشکلات پیشوایان و اولیای خدا نمی‌رسد و دیده نشده که آنان تحت این شرایط به بیماریهای غریبی که امروزه در جوامع متمدن و پیشرفته دیده می‌شود، مبتلا شوند. برای رسیدن به سلامت جسم و روان باید از آنان الگو گرفت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 11:14 PM  توسط   | 

 

 

مقدمه مدیران دارای مشخصات منحصر به فردی هستند که به صورت تواناییهای ارثی ، تجارب یادگیری یا مخلوطی از ایندو هستند و عملکرد و کارآیی آنها و سبک رهبری آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهند. بسته به اینکه چه نوع ویژگیهایی در شخصیت مدیر یا رهبر وجود داشته باشد سبک رهبری او متفاوت خواهد بود و بازده‌های مختلفی خواهند داشت. شخصیت آزادمنش شخصیتهای آزادمنش افرادی هستند که در کار رهبری خود به نظرات و آرا زیردستان خود اهمیت قائل هستند و معمولا در اداره امور نظر خواهی و نیاز سنجی از آنها را مدنظر قرار می‌دهند. معمولا در وادار کردن کارکنان خود به انجام فعالیتها و بالا بردن بازده از شیوه‌های مناسب مدیریتی استفاده می‌کنند. بطوریکه کمتر با اعمال قدرت مستقیم ، تنبیه و توبیخ برنامه‌های خود را هدایت می‌کنند. کارکنان رضایت شغلی بیشتری از خود نشان می‌دهند و با احساس رضایت خاطر بیشتر تن به انجام وظایف می‌دهند. شخصیت مستبد شخصیتهای مستبد در فرایند مدیریت و رهبری خود توجهی به نظرات و آرا زیر دستان خود ندارند و معمولا تصمیم گیرنده اصلی خودشان هستند. در مقابل کوتاهی و خطاهای زیردستان سخت‌گیر هستند و ممکن است شیوه‌های تنبیهی و توبیخی بیشتری را برای کنترل عملکرد زیردستان مورد استفاده قرار دهند. چنین شخصیتهایی در تعامل با ویژگیهای قدرت طلبی نمود بیشتری پیدا می‌کند و اعمال نفوذ بر اساس قدرت و تنبیه را موجب می‌شود. زیردستان معمولا رضایت کمتری از این نوع شخصیتهای مدیریتی نشان می‌دهند. شخصیت قدرت طلب در برخی از مدیران ویژگیهای قدرت طلبی نمود پیدا می‌کند. یک مدیر یا رهبر قدرت طلب در عین حال ممکن است مستبد یا آزادمنش یا پیشرفت طلب نیز باشد. قدرت طلبی در شخصیتهای مستبد با اعمال زور و تنبیه نمایان می‌شود. در شخصیتهای آزادمنش که کمتر از شیوه‌های بارز اعمال قدرت استفاده می‌کنند معمولا با استفاده از شیوه‌های اعمال نفوذ نمایان می‌شود. شخصیتهای قدرت طلب معمولا در بین مدیران و رده های بالاتر که معمولا ارضای قدرت را به همراه دارند دیده می‌شود. شخصیت پیشرفت طلب شخصیتهای پیشرفت طلب توجه به اهداف پیشرفت طلبانه را در راس اهداف خود قرار می‌دهند. اینها افراد پیشرفت جویی هستند که برنامه‌های خود را برای رسیدن به پیشرفتها و موفقیتهای بالاتر سازمان بندی می‌کنند. بطور کلی آنها از انگیزش پیشرفت بالاتری برخوردار هستند. چنین انگیزشی انتخاب اهداف ، شیوه‌های مدیریتی و شیوه‌های ارتباطی آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهند. شخصیت موفق در مدیریت یک رهبر و مدیر موفق دارای ویژگیهای شخصیتی زیر است: از سطح بالای انرژی ، تحمل در برابر فشار ، ثبات قدم ، بلوغ عاطفی و اعتماد به نفس برخوردار است. که به نظر می‌رسد همگی با فعالیتهای رهبری و مدیریت کار آمد در ارتباط هستند. یک رهبر ثابت قدم فردی است صادق ، پایبند اخلاق و قابل اعتماد. شخصیتی که از نظر عاطفی به بلوغ رسیده به خود و دیگران احترام می‌گذارد و میان اهداف شخصی و سازمانی تعامل ایجاد می‌کند و در موقعیتهای نهاد نابسامان آرام است. دارای مهارتهای میان‌فردی خوبی است که به صورت درک روابط بین افراد و گروهها ، توجه به عقاید و احساسات دیگران و ایجاد همبستگی ظاهر می‌شود. نفوذ او بر روی دستان نه بر اساس زور و تنبیه بلکه بر اساس شیوه‌های مناسب مدیریتی است که با حفظ رضایت و خشنودی کارکنان فعالیت آنها را در جهت رسیدن به برنامه‌های سازمان هدایت می کند. زیردستان این دسته از مدیران با وجود انجام وظایف سنگین احساس تعلق بیشتری به اهداف سازمان احساس می‌کنند و همگانی زیادی با این برنامه‌ها نشان می‌دهند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 11:27 PM  توسط   | 

 

   ما راجع به دو بخش که مربوط به سفر روحانی است صحبت کرديم،يعنی پاکسازی بدن و پاکسازی افکار.پاکی احساسات مهمترين بخش است.در سفر روحانی پاکی احساسات بةشتر مورد استفاده است تا پاکی بدن و افکار به اةن دلةل که انسان بيشتر در احساساتش به سر می برد تا افکار.گفته می شود که انسان حيوان منطقی است،ولی اين مطلب حقيقت ندارد.بشتر کارهای شما تحت تأثير احساساتتان انجام می شوند تا افکار.نفرت شما،عصبانيتتان،عشق تان همه و همه مربوط به احساساتتان می شود نه به افکارتان.
   بيشتر فعاليتهای روزانه در زندگی از دنيای احساسات سرچشمه می گيرند نه از دنيای افکار.شايد تا به حال به اين نکته توجه کرده باشيد که شما به انجام کاری فکر می کنيد ولی در زمان انجام آن کار ديگری انجام می دهيد.دليل اين امر اين است که تفاوت فاحشی بين احساسات و افکار می باشد.مثلاً تصميم می گيريد که عصبانی نشويد چون فکر می کنيد عصبانيت بد است.ولی وقتی که عصبانيت شما را فرا می گيرد،افکارتان به کناری می روند و عصبانی می شويد.تا زمانی که دگرگونی در دنيای احساسات اتفاق نيفتد،افکار نمی توانند به تنهايی انقلابی در زندگی شما ايجاد کنند.به همي دليل احساسات مهمترين رکن در امور روحانی محسوب می شوند.در اين قسمت دربارهء پاکی احساسات صحبت خواهيم کرد.
   از ابعاد مختلف احساسات من توجه شما را به چهار نکته جلب می کنم ،به شما می گويم که چگونه می شود از ميان اين چهار بعد به پاکسازی احساسات پرداخت.ممکن است متضاد اين ابعاد نيز اتفاق بيفتند و اين چهار بعد بستری شوند برای احساسات ناخالص.
   اولين آنها دوستی يا دوستانه بودن است.دومين بعد شفقت و محبت است،سومين آنها شادبودن و چهارمين نيز سپاسگزاری است.اگر بتوانيد اين چهار بعد را در زندگی روزمرهءتان وارد کنيد پاکی احساسات را به دست آورده ايد.اين چهار بعد هر کدام متضاد خود را نيز به همراه دارند.متضاد دوستی دشمنی و  انزجار است،متضاد شفقت و مهربانی ظالم بودن وحشی گری و نامهربانی است،متضاد شاد بودن غمگينی،بدبختی،نگرانی و برانگیختگی است.متضاد سپاسگزاری ناسپاسی است.کسی که در زندگی و احساساتش در جهت مخالف اين چهار بعد حرکت کند دارای احساسات ناپاک است و شخصی که ريشه هايش در اين چهار بعد ريشه بدواند احساسات پاک کامل دارد.
   شما بايد بفهميد چه چيزی بر روی احساسات شما اثر می گذارد و چه چيزی آنها را در قيد و بند قرار می دهد؟آیا به جای دوستی،دشمنی و خصومت در زندگی شما حکم فرماست؟يعنی به جای اينکه تحت تأثير دوستی و محبت باشيد تحت تأثير دشمنی هستيد؟آيا بيشتر انرژی خود را از دشمنی می گیريد؟همچنان که قبلاً نيزگفته ام عصبانيت،انرژی دارد.اما دوستی هم انرژی دارد.شخصی که انرژی های عصبانيت را در درونش تقويت کند بعد عظيمی را در زندگيش از دست می دهد.کسی که بيدار کردن انرژی دوستانهء خود را در زندگی ياد نگرفته است،در هنگام خشم قدرتمند و زمان دوستی ضعيف است.
   ممکن است به اين نکته توجه نکرده باشيد که همهء ملتهای دنيا در زمان صلح ضعيف تر می شوند و در زمان جنگ خيلی قدرتمند تر هستند.چرا؟چون نمی دانند که چگونه انرژی دوستانه خلق کنند.سکوت برای بيشتر آدمهای دنيا قدرت نيست بلکه ضعف است.به همين دليل است که در هند،کشوری که خيلی راجع به عشق و صلح صحبت کرده،اين قدر ضعيف شده است.چون معمولاً
تنها راه احساس قدرت اين است که خشن باشند.
   هيتلر در اتوبيوگرافی خود نوشته است:اگر بخواهيد يک کشور را قدرتمند کنيد،بايد وانمود کنيد که دشمن داريد و يا برای خود دشمن تراشی کنيد.حتی اگر دشمنی وجود ندارد،به مردم بگوييد که دشمن همه جا در کمين است.وقتی مردم باور کنند که بوسيلهء دشمنان احاطه شده اند،انرژی و قدرت زيادی توليد می شود.
   برای همين بود که هيتلر وانمود کرد که يهوديها دشمن هستند،ولی حقيقت نداشت.به مدت ده سال به ملتش گفت که اين يهوديها دشمن ما هستند و انرژی فراوانی را توليد کرد.تمام قدرت آلمان از خشونت حاصل شده بود همين طور قدرت ژاپن.امروزه قدرت آمريکا هم از خشونت حاصل شده است.
   تاريخ بشر تا به حال فقط نشان داده است که انسانها می توانند قدرت را از طريق دشمنی ايجاد کنند.هيچ کس دربارهء انرژی دوستانه چيزی نمی داند.افرادی چون بودا،ماهاويرا،مسيح پايه های انرژی دوستانه را بنا کردند.آنها گفته اند که عدم وجود خشونت به انسان قدرت می دهد.مثلاً مسيح گفته "عشق قدرت است"،بودا گفته"شفقت و مهربانی قدرت است".شما اين سخنان را می شنويد ولی تجربهء عميق آن چيز ديگری است.بنابراين من به شما می گويم که راجع به زندگيتان فکر کنيد.چه موقع احساس قدرت می کنيد؟هنگامی که به کسی دشمنی می ورزيد و يا به هنگام صلح و عشق نسبت به کسی؟خواهيد ديد که در شرايط خشن احساس قدرت می کنيد و وقتيکه حالت آگاهی و سکوت داريد فاقد قدرتيد و ضعيف می شويد.اين نکته نشانگر اين است که شما بوسيلهء احساسات ناخالص هدايت می شويد و هر چقدر که اين احساسات ناخالص قوی تر باشد کمتر می توانيد وارد وجود خودتان بشويد.
   چه چيزی مانع از آن می شود تا به درونتان وارد شويد؟سعی کنيد که اين نکتهء مهم را درک کنيد که خشونت هميشه در بيرون از وجودتان تمرکز دارد يعنی همواره به سمت شخصی که بيرون از شماست هدايت می شود.اگر کسی اطراف شما نبود اين خصومت نيز به وجود نمی آمد.اما من به شما می گويم که عشق بر روی بيرون شما تمرکز نمی کند.حتی اگر هيچ کس نباشد عشق می تواند در درونتان بوجود بيايد.عشق و دوستی مقولاتی درونی هستند. برای خشونت ورزی به ديگری احتياج است،بستگی به ديگران دارد.نفرت به وسيلهء محرک بيرونی ايجاد می شود،عشق از وجودتان سيلان پيدا می کند.سرچشمهء عشق درون شماست ولی تنفر از بيرون تحريک می شود.پس تمامی احساسات ناخالص از بيرون تحريک می شوند و احساسهای خالص از درون.
   سعی کنيد فرق بين احساس خالص و ناخالص را درک کنيد.احساساتی که از بيرون تحريک می شوند پاک نيستند.مثل عشقی را که بيشتر مردم می شناسند يعنی شهوتی که آنرا عشق می نامند پاک نيست چون از بيرون نشأت می گيرد.فقط عشقی که از درون برمی خيزد پاک است.به همين دليل ما در شرق معتقديم که عشق و شهوت با هم متفاوتند در حقيقت ما عشق را از شهوت جدا می کنيم.
   شهوت از بيرون سرچشمه می گيرد.شخصی مثل بودا و مسيح هيچ شهوتی در درونشان نداشتند،آنها فقط عشق هستند.روزی مسيح در يک روز گرم از کنار باغی رد ميشد.ايستاد تا استراحت کند،زير درختی نشست.آن باغ متعلق به يک زن فاحشه بود.وقتی چشم زن به عيسی خورد با خودش گفت:عجب مرد زيبايی!زِيبايی او با تمام مردان ثروتمند و زيبای ديگر فرق داشت.نزديک عيسی رفت.عيسی چشمانش را باز کرد  و بلند شد تا برود و از آن زن تشکر کرد.
   آن  زن گفت:اگر چند لحظه به داخل خانهء من نيايیيد به من بر می خورد.اين اولين باری است که من کسی را به خانه ام دعوت می کنم.خيلی ها اينجا می آيند و من بيرونشان می کنم.عيسی گفت:زمانطکه شما مرا به قلبتان دعوت کنيد من مهمان شما شده ام،ولی حالا راهی طولانی در پيش دارم و  بايد بايد بروم.آن زن اصرار کرد که ممکن است تا کمی به من محبت نشان دهيد و وارد خانهء من بشويد؟عيسی گفت:من تنها کسی هستم که می توانم حقيقتاً عاشق تو باشم.تمام مردهايی که اينجا می آيند عاشق تو نيستند.چون در وجودشان عشقی ندارند نمی توانند عاشق تو باشند
.آنها به خاطر تو می آيند ولی من عشقم در درونم است.
   عشق مانند نور يک چراغ است.اگر هيچ کس در اتاق نباشد نور آن بر روی فضای خالی اتاق می افتد و اگر کسی هم آنجا باشد بر او نيز می تابد.اما شهوت و خواسته ها چون نور نيستند.وقتی که کسی باعث بوجود آمدن انرژی شهوت در شما می شود اين انرژی به طرف آن شخص نيز بازتابانده می شود.به همين دليل شهوت باعث تنش می شود.عشق تنش نيست.در عشق هيچ تنشی وجود ندارد.عشق مرحلهء صددرصد آرام بودن است.
   احساساتی ناخالص هستند که تحت تأثير عوامل خارجی هستند.احساسهای خالص نيز آنهايی هستند که از درون ما سرچشمه می گيرند و تندبادهای خارجی نمی توانند تأثيری بر روی آنها بگذارند.تصور اين مطلب برای ما سخت است که فکر کنيم شخصی مثل بودا و يا ماهاويرا  می توانند عشق بورزند.ولی من به شما می گويم که آنها تنها افرادی بودند که عشق ورزيدند.اما عشق آنها با عشق بيشتر مردم متفاوت است.عشق غالب مردم نسبت به يک شخص می باشد ولی عشق روحانی ارتباط نيست،يک مرحلهء وجودی است.انسانهای کامل مجبورند که عشق بورزند چون هيچ انتخاب ديگری نمی توانند داشته باشند.
   نقل است که در زمان ماهاويرا،مردم به او ناسزا می گفتند،به او سنگ پرتاب می کردند و توی گوشهايش ميخ فرو کردند ولی او همهء آنها را بخشيد.من می گويم که اين حرفها دروغ است.ماهاويرا کسی را نبخشيد،چون تنها افرادی که عصبانی می شوند می توانند کسی را ببخشندفردی چون ماهاويرا برای کسی دلسوزی نمی کند زيرا فقط افراد ظالم هستند که می توانند دلسوزی کنند.ماهاويرا به اين نکته فکر نکرد که نبايد رفتار ناشايستی نسبت به اين افراد نشان دهد چون تنها افرادی که رفتار بدی دارند اينچنين می انديشند.
   پس ماهاويرا چه کرد؟او ناتوان بود.هيچ چيزی جز عشق نداشت.فرقی نمی کرد که چه بلايی بر سرش می آورند،جوابش هميشه عشق بود. اگر شما سنگی به طرف يک درخت پر از ميوه پرتاب کنيد،جوابش فقط ميوه است نه چيز ديگری.آن درخت نمی تواند به شما بدهد.يا اگر سطلی را در يک رودخانهء پر از آب بيندازيم.چه اين سطل کثیف باشد يا تميز،از طلا باشد يا از آهن،رودخانه هيچ انتظاری ندارد جز اينکه به شما آب بدهد.در حقيقت رودخانه کار بزرگی انجام نمی دهد چون قادر نيست تا کار ديگری انجام دهد.بنابر اين زمانی که عشق جزيی از وجودتان باشد نوعی بی اختياری به شما می دهد،ديگر فقط بايد ببخشيد هيچ راه ديگری نداريد.
   بنابر اين احساسهايی که از درونتان بر می خيزند احساسات خالص هستند و احساساتی که طوفانهای بيرونی در شما خلق می کنند احساسات ناخالص هستند.احساساتی که در بيرون به وجود می آيند در درونتان باعث اضطراب و نگرانی می شوند و آنهايی که در درونتان خلق می شوند شما را مملو از شعف می کنند.
   احساسات خالص حالتی از وجودتان است و احساسات ناپاک موجوديتی کاذب دارند.احساسات ناخالص نتيجهء تأثيرات دنيای بيرون بر وجود ماست و احساسهای گسترش وجود درونی ما می باشد.پس حتماً به اين نکته توجه کنيد که آيا احساساتی که شما را منقلب می کنند از درونتان سرچشمه می گيرند يا افراد ديگری مسبب آن هستند.
   مثلاً من در خيابان راه می روم و شما به من توهين می کنيد،اگر من عصبانی شوم اين احساس ناخالص است چون شما آنرا در من به وجود آورده ايد و يا اينکه من در خيابان راه می روم و شما به من احترام می گذاريد که باعث خوشحالی من می شود اين هم احساسی ناخالص است چون شما باعث ايجاد آن هستيد.اما اگر حالت درونی من درست همانند قبل از آن دشنام و يا احترام ثابت باقی بماند يعنی چه شما به من توهين کنيد و يا از من تعريف کنيد تفاوتی به حال من نداشته باشد اين احساس پاک است چون کسی آنرا در من خلق نکرده است.اين احساس متعلق به من است و چيزی که از آن من باشد پاک است و هر چيزی که منشأ آن در خارج از وجودتان باشد ناپاک است.چيزی که از بيرون بيايد يک عکس العمل است و همانند اکو عمل می کند.روزی من در کوهستان بودم و کوه هر صدای بلندی را اکو می کرد.من گفتم که اغلب مردم فقط و فقط اکو می کنند.هر چيزی که به آنها بگويی تکرارش می کنند.چيزی از خودشان ندارند که بگويند،درست مثل اتاقهای اکو عمل می کنند.اگر داد بزنيد آنها هم سر شما داد می زنند.اين حالت متعلق به آنها نيست شما خالقش بوده ايد و چيزی که شما داريد هم مال خودتان نبود شخص ديگری آنرا در شما بوجود آورده بود.شما همه اتاقهای اکو هستيد.هيچ صدايی از خودتان نداريد،هيچ زندگی از خودتان نداريد،هيچ احساسی از خودتان نداريد.تمام احساسهای شما ناخالصند چون متعلق به ديگرانند،قرضی هستند.
   اين اولين کليد را به خاطر بسپاريد؛احساسهايتان بايد متعلق به خودتان باشند.نبايستی تنها يک عکس العمل باشند بلکه بايستی از وجودتان برخيزند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 7:0 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 11:42 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 11:40 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:40 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 11:38 PM  توسط   | 

 




شناخت ویژگیهای خود ، پذیرش آنها و تکیه کردن به آنها به معنای خود باوری است. رسیدن به خودباوری نشانه پذیری تمام ابعاد وجودی خود ، چه خوب و چه بد است و قبول داشتن توان و نیروهایی که فرد برای انجام فعالیتی ، رسیدن به هدفی یا هر چیزی دیگری است. عقیده‌ای که فرد در مورد خودش دارد و طرحی که از خود در ذهن ساخته است میزان خود باوری او را منعکس می‌کند.

انعکاس خود باوری در رفتار افراد

اینکه انسان چه اندازه خود را می‌شناسد و خود را می‌پذیرد، در رفتار و عمل او منعکس می‌شود. رفتارهایی که فرد از خود در زمینه‌های مختلف نشان می‌دهد نشانگر درجات خود باوری او است. البته گاهی افراد به خود باوریهای کاذبی نیز دچار می‌شوند که از لحاظ شدت و حدت پافشاری آنها در برخی ویژگیها قابل تشخیص است. مثل کسی که توان انجام کاری را به تنهایی ندارد و عملا نیز چنین چیزی ممکن نیست، ولی مصرانه خود را توانمند به انجام آن می‌داند. در هر حال داشتن درجات متعادلی از ویژگیهای زیر نشان از خودباوری خوب و مؤثر در فرد دارد.

استقلال عمل

در مورد مسائلی که مربوط به زندگی خود است با استقلال بیشتری عمل می‌کند. به دیگران وابسته نیست مگر در زمانی که چنین ارتباطی با دیگران با انجام عملی لازم و ضروری باشد. چنین فردی می‌داند که در امور زندگی خود بایستی خود عمل کند و شخصا فعالیتهایش را انجام دهد و همچنین می‌داند که برخی فعالیتها نیاز به همکاری دیگران دارند. اما فردی که دارای خود باوری بسیار پائین است مستقل عمل نمی‌کند، وابسته به دیگران است و حتی شاید در مسائل کاملا شخصی احتیاج به دخالت دیگران داشته باشد. فردی با خود باوری کاذب حتی در اموری که نیاز به همکاری دیگران دارند نیز تمایل به استقلال عمل دارد.

مسئولیت پذیری

خود باوری خوب موجب می‌شود فرد مسئولیت پذیر باشد. مسئولیتهای مختلف را در زندگی دور و بر خود می‌پذیرد، حال این مسئولیت می‌تواند شامل اموری جزئی مثل شستن ظروف یا نظافت منزل باشد، یا مسئولیتهای بزرگتر در گروههای کلاسی ، مدرسه یا گروههای ورزشی و ... . چنین فردی بی تفاوت نیست و قبلا از توصیه دیگران اغلب اقدام به عمل می‌کند. نقش و حضور این افراد و مسائل مختلف زندگی و جامعه کاملا پر رنگ است.

استقلال فکر

افراد خود باور خودشان تصمیم می‌گیرند، فکر می‌کنند و مسیر فکری خود را در زمینه‌های مختلف تعیین می‌کنند. بر اساس خط مشی فکری خود به امور زندگی پاسخ می‌دهند و براحتی از افکار و عقاید دیگران تبعیت نمی‌کنند، مگر اینکه با تحلیل و بررسی آن افکار را در جریان فکری خود بپذیرند و ادغام کنند.

آگاهی از ویژگیهای مثبت و منفی خود

افراد خود باور پیچ و خم شخصیت و درون خود را بررسی می‌کنند و به همان اندازه که می‌دانند کاستیهایی دارند و باید به فکر جبران آنها باشند. ویژگی خوب و کامل خود را همواره مد نظر دارند، به آنها افتخار می‌کنند و همواره مقابل چشم خود دارند. افرادی با خود باوری ضعیف شناخت خوبی از خود ندارند و آگاهی کاملی از ویژیگیهای خود ندارد و این ابهام موجب می‌شود ضعفها و ویژگیهای منفی را گسترش داده و باور خود را در مورد خود خدشه دار سازد.

دوری از تقلید

افراد خود باور خود را به همان شکل که هستند می‌پذیرند، بنابراین کمتر از افراد خود باور پائین اقدام به تقلید از دیگران در زمینه‌های مختلف می‌کنند. دوست دارند به همان شکل و قیافه خودشان باشند و افکار خود را داشته باشند، تمام مسائلی که به آنها مربوط می‌شود را نیز به همان شکل باور دارند می‌پذیرند. مثلا خانواده ، شغل و ... بنابراین به دنبال این نیستند که از کارهای دیگران تقلید کنند و یا مثل آنها باشند.

موفقیت در زمینه‌های مختلف زندگی

افراد خود باور شناخت صحیحی که از خود دارند بهتر از بقیه به پرورش توناییها و استعدادهای خود می‌پردازند و آنها را در جهت درست هدایت می‌کنند. بنابراین از صرف انرژی برای استعدادهایی که ندارند خودداری می‌کنند و در عوض با توجه و گسترش دادن استعدادهایی که دارند موفقیتهای بیشتری را شامل خود می‌کنند. فرد خود باوری که می‌داند استعداد هنری ندارد، وقت و انرژی خود را صرف کسب هنر نمی‌کند و مثلا اگر می‌داند در زمینه تجارت یا تحصیل و ... استعدادهایی دارند به پرورش آنها اقداام می‌کند و در آن زمینه موفق و موفقتر می‌شود.

شکل گیری خود باوری

خود باوری افراد نیز مثل بسیاری از ویژگیهای دیگر جسمی و روانی فرد از دوران کودکی شروع به رشد و شکل گیری می‌کند. خانواده اولین محیطی است که نقش مهم خود را در خود باوری کودک ایفا می‌کند. والدین خود باور ، فرزندان خود باور تربیت می‌کنند. والدینی که کودک خود را با تمام ویژگیهایی که دارد و به همان صورتی که هست می‌پذیرند فرد خود باوری را برای آینده تربیت می‌کنند. گذشته از خانواده و تآثیرات پیچیده ای که روی خود باوری کودک دارند، محیطهای دیگر مثل محیط دوستان و همسالان ، مدرسه ، محیط شغلی و ... نیز خود باوری فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهند.

با وجود تأثیری که این ویژگی فرد از محیط خود می‌پذیرد، اما این به معنی عدم تأثیر فرد روی خود باوری خود نیست. به عبارتی فرد بزرگسال براحتی می‌تواند درجه خود باوری خود را از خویش تغییر دهد. اجازه دهد تأثیرات محیطی به کاهش آن اقدام کنند یا با مقاومتی که از خود نشان می‌دهد دائما در تلاش برای افزایش خود باوری خود باشد.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 8:26 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 11:35 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 11:34 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 11:33 PM  توسط   | 

.doctorshiri.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:30 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 11:28 PM  توسط   | 

 
 
چهارنكته درباره زندگي آدم هاي پول دار و معمولي

 
 
فراموش نكنيد كه پولدارتر شدن، آسان نيست: مستلزم كار و زحمت بيشتر و استرس و اضطراب بيشتر است

يك شاعر قديمي گفته است: مرا به تجربه معلوم گشت در همه حال‎/ كه قدر مرد به علم است و قدر علم به مال يك شاعر جوان معاصر هم با آنان كه غني ترند، محتاج ترند شوخي كرده و گفته است: آنان كه غني ترند، خوشبخت ترند.... و الي آخر (اين شعر ادامه دارد.) اسم و رسم اين دو شاعر قديم و جديد به كنار؛ شما با حرفشان موافقيد يا مخالف؟
حقيقت اين است كه دنياي ديروز خيلي راحت تر از دنياي امروز مي گفت: هنر برتر از گوهر آمد پديد و امثال اين حرف ها. اما در دنياي ماشيني امروز كه دارد روز به روز مصرف گراتر مي شود، انگار پاسخ  دادن به اين سؤال هم دشوارتر و حتي مهم تر شده است. مسلما اگر اين طور نبود، دانشمندان معاصر براي رسيدن به پاسخ چنين سؤال هايي، خودشان را به زحمت نمي انداختند. علم بهتر است يا ثروت ديگر فقط موضوع انشاي دبستان و دبيرستان نيست. موضوع تحقيق دانشمندان هم هست.
ريچارد ليارد، پژوهشگر و نويسندة كتاب اسرار شادماني، سه سال پيش به همراه تيم تحقيقاتي اش دست به تحقيق گسترده اي زد تا به اين سؤال پاسخ بدهد كه: آيا پولدارتر بودن و پولدارتر شدن، واقعا آدم را شادتر مي كند يا نه؟ او با كندوكاو در زندگي خصوصي ثروتمندترين مردان آمريكا و مقايسة زندگي آن ها با ساير اقشار جامعه، به 100 نتيجة جالب دست پيدا كرد و آن نتايج را در كتابش منتشر كرد. 4 نتيجه از آن 100 نتيجه را با هم بخوانيم. موافقيد؟
۱ـ طبيعتا اگر زندگي فقيرانه اي داشته باشيد، افزايش درآمد مي تواند منجر به افزايش شادماني و رضايت تان شود. اما اگر شما به كاري مشغول هستيد كه از آن كار و معاشرت با همكاران تان و از محيط كاري تان رضايت داريد، آيا فكر مي كنيد عوض كردن كارتان به خاطر 20 درصد افزايش حقوق، منجر به افزايش 20 درصدي شادماني تان خواهد شد؟ تحقيقات ما نشان داده است كه نه، به هيچ وجه!
۲ـ يك مقايسة ساده بين آمريكاي 2005 با آمريكاي 1950 نشان مي دهد كه آمريكايي هاي 1950 شادتر از ما زندگي مي كرده اند. اين در حالي است كه اغلب ما ثروت و امكانات بيشتري نسبت به آن ها در اختيار داريم. حقيقت، اين است كه بخش عمده اي از خوشبختي و شادماني را بايد در درون خودمان جست وجو كنيم، نه در بيرون از خودمان.
۳ـ فراموش نكنيد كه پولدارتر شدن، آسان نيست. در بيش از 85 درصد موارد، پولدارتر شدن، مستلزم كار و زحمت بيشتر و استرس و اضطراب بيشتر است. براي به دست آوردن تنها چند دلار بيشتر در ماه، بايد به دنياي ماشيني اجازه بدهيد كه اعصاب تان را كمي بيشتر له  كند. براي پولدارترشدن،  بايد با استرس هاي پولدارتر شدن هم كنار آمد و اين استرس ها ما را از شادماني و آسودگي خاطر دور مي كند.
۴ـ خانواده براي اغلب آدم ها و همچنين براي اغلب آدم هاي پولدار،  عزيزترين چيز دنياست. اما آيا مي دانستيد كه تقريبا تمام ثروتمندان جهان اعتراف مي كنند كه كارشان اجازه نمي دهد آن طور كه بايد و شايد براي خانواده شان وقت بگذارند؟ و آيا مي دانستيد كه تقريبا تمام آن ها هميشه از همين بابت، مورد انتقاد خانواده و نزديكان شان قرار مي گيرند؟
 
تقريبا تمام ثروتمندان جهان اعتراف مي كنند كارشان اجازه نمي دهد براي خانواده شان وقت بگذارند و از اين بابت هميشه ناراضي اند

. . . و اما پرستيژ شغلي
اگر شما يك دانشمند، يك جراح متخصص يا يك ستارة سينمايي باشيد، احتمالا در پاسخ به اين سؤال كه چه كاره ايد، سرتان را با افتخار بالا مي گيريد و شغلتان را مي گوييد؛ چرا كه جامعه براي چنين مشاغلي احترام زيادي قائل است. اما در مورد بسياري از مشاغل ديگر، آدم احساس مي كند كاري كه انجام مي دهد، چندان جدي گرفته نمي شود يا مورد احترام قرار نمي گيرد. ريچارد ليارد، پژوهشگر و نويسندة كتاب اسرار شادماني، پس از اين مقدمه چيني مي گويد: اكثر مردمي كه مشاغل كم اهميت تري دارند، خودشان را اين گونه راضي مي كنند كه رضايت شغلي، مهم است و اصلا مهم نيست كه بقيه چه نظري در رابطه با كارشان دارند. اما مطالعات نشان مي دهد كه پرستيژ كاري و نگاهي كه ديگران نسبت به شغل ما دارند نيز در ميزان رضايت شغلي مان نقش دارد. به اين مثال دقت كنيد: در آمريكا در سال 1977 ، تقريبا 30 درصد از مردم براي شغل معلمي پرستيژ بالايي قائل بودند. در سال 2004 اين درصد به 48 رسيد. طي همين مدت، درصد معلماني كه از كارشان رضايت داشتند، از 40 به 57 افزايش پيدا كرد.
پرستيژي كه ديگران نسبت به يك شغل خاص قائل اند، مي تواند براي جامعه و اقتصاد كلان نيز عواقب وخيمي به دنبال داشته باشد. در آمريكا مشاغل توليدي بسياري از دست رفته اند يا تضعيف شده اند، فقط به اين دليل ساده كه دانش آموزان دبيرستاني، اين گونه مشاغل را يكنواخت و تكراري ، ملال آور ، خسته كننده و كثيف مي دانند. به همين دليل است كه خيلي از كارشناسان معتقدند در آيندة نزديك، صنايع توليدي دچار كمبود نيروي بااستعداد و تحصيل كرده خواهند شد. به تازگي، يكي از مديران صنايع در ايالات متحده دست به كار جالبي زده و 6 هزار دانش آموز دبيرستاني را به ديدن يك كارخانة مدرن برده است. او همان گونه كه انتظار داشته، ذهنيت دانش آموزان را نسبت به مشاغل توليدي به كلي زير و رو كرده است.
جدول زير را نيز ريچارد ليارد در رابطه با پرستيژ مشاغل مختلف در ايالات متحده تهيه كرده است. او و تيم تحقيقاتي اش از دو هزار نفر از اهالي اين كشور پرسيده اند كه به نظر آن ها چه شغلي از همة مشاغل با ارزش تر است و پرستيژ بالاتري دارد؟ همان طور كه مي بينيد، 52 درصد از سؤال  شوندگان گفته اند دانشمند، 19 درصد گفته اند بازرگان و ... بقيه را در جدول ببينيد:
 


هر چه غني تر شويد راضي تر نمي شويد، اما هر چه راضي تر شويد غني تر مي شويد.
رضايت شغلي از صفر تا 25
آ ن قدر از شغل و رضايت شغلي توي اين صفحه حرف زده ايم كه ديگر مقدمه چيني لازم نيست. پس بي مقدمه برويم سر اصل موضوع.
پرسش نامة ديل كورو را پر كنيد تا ببينيد كجاي رضايت شغلي ايستاده ايد؟
 
ريچارد ليارد
تفسير پرسش نامه ديل كورو
در اين پرسش نامه، هر پاسخ بلي، يك امتياز دارد و پاسخ خير امتيازي ندارد. حالا مجموع امتيازات تان را حساب كنيد تا ببينيد از نظر اين كارشناس، موقعيت تان در جغرافياي رضايت شغلي، كجا و چگونه است؟
ديل كورو اعتقاد دارد كه نمرة 21 تا 25 فوق العاده است و به آن هايي كه چنين نمره اي گرفته اند، تبريك مي گويد: ميزان رضايت شما از شغلتان واقعا تحسين برانگيز است. همين طور پيش برويد. گسترش اطلاعات شغلي، شركت در سمينارهاي حرفه اي و يادگيري يك زبان زندة دنيا، مي تواند توصيه هاي سودمندي براي افزايش ميزان رضايت تان باشد.
نمرة 16 تا 20 هم از نظر او نمرة خوبي است. او خطاب به اين گروه مي گويد: شما نمرة خوبي گرفته ايد، اما هنوز جا براي پيشرفت داريد. با رئيستان صحبت كنيد و از او بخواهيد كه اگر برايش مقدور است، موقعيت هاي بالاتر و انرژي بخش تري در اختيارتان بگذارد تا انگيزة بيشتري براي پيشرفت پيدا كنيد. ديل كورو به آن هايي كه در اين آزمون، نمره اي بين 11 تا 15 گرفته اند نيز توصيه مي كند كه: اطلاعات تان را دربارة كاري كه به آن مشغوليد، افزايش دهيد. به شغل هاي موازي كه مي تواند جاي شغل فعلي تان را بگيرد هم فكر كنيد. همچنين آن هايي را كه نمره شان بين 6 تا 10 شده است، مورد خطاب قرار مي دهد كه: با دوستان، آشنايان و آن هايي كه از نظر فكري و حرفه اي قبول شان داريد، صحبت كنيد و ازشان راهنمايي بخواهيد. از آن ها بپرسيد كه چه راه هايي براي افزايش بهره وري تان در همين شغلي كه فعلا به آن مشغوليد،  وجود دارد. به شغل هاي موازي هم فكر كنيد و يك چشم  انداز 5 ساله براي خودتان و زندگي حرفه اي تان در نظر بگيريد.
و بالاخره به كساني كه نمره شان بين صفر تا 5 شده است، مي گويد: شما تنها نيستيد. تقريبا براي تمام آدم ها مدت زماني طول مي كشد تا بتوانند به شغل و موقعيت دلخواه شان دست پيدا كنند. توصيه مي كنم اين آزمون را يك نقطه عطف در زندگي حرفه اي تان به حساب بياوريد و براي تغيير مسير كاري تان برنامه ريزي كنيد. كم نيستند آد م هايي كه شغلشان را عوض كرده اند و زندگي شان زير و رو شده است. كم نيستند آدم هايي كه تنها پس از تغيير شغلشان، از زندگي لذت برده اند و...
 
پرسش نامة ديل كورو براي سنجش رضايت شغلي
۱ـ هر شب منتظرم كه زودتر فردا برسد تا بروم سر كار. من كارم را خيلي دوست دارم.
۲ـ هميشه وقتي از كارم حرف مي زنم، مثبت حرف مي زنم. اين را ديگران هم به من گفته اند.
۳ـ من كارم را خوب بلدم، آن قدر كه خيلي ها در اين حرفه روي حرف  من حساب مي كنند و از من نظر مي خواهند.
۴ـ از بيكاري و اخراج و بازنشستگي نمي ترسم. من آن قدر توانايي و مهارت دارم كه بيكار نمانم.
۵ـ كامپيوتر را خوب مي شناسم. به زبان كامپيوتر تسلط دارم و خيلي راحت مي توانم با آن كار كنم.
۶ـ مردم اعتقاد دارند كه من در كارم آدم موفقي هستم و گه گاه از من نظر مي خواهند كه براي موفق شدن بايد چه كار كرد.
۷ـ من توانسته ام بين كار، تفريح و زندگي ام تعادل خوبي برقرار كنم. نزديكانم هم اين را به من مي گويند.
۸ـ پول برايم همه چيز نيست. در اين كه پس از اين كار، سراغ چه كاري بروم يا در همين شغل فعلي، دنبال چه موقعيت بهتري باشم، پول انگيزة اصلي من نيست.
۹ـ محيط كاري ام را دوست دارم. از كار كردن با همكارانم و از معاشرت با آن ها لذت مي برم و ازشان چيز ياد مي گيرم.
۱۰ـ در اين شغل، آدم هاي حرفه اي زيادي را مي شناسم كه مي توانم از حمايت و توصيه هاي  حرفه اي شان بهره مند شوم.
۱۱ـ شغلم برايم هيجان انگيز است و من براي بهتر شدن و بهتر شدن، هر روز مجبورم كه خلاقيت بيشتري از خودم بروز بدهم.
۱۲ـ وقتي در كارم به مشكلي برخورد مي كنم، خيلي زود و آسان بر آن غلبه مي كنم و اعتماد به نفسم را دوباره به دست مي آورم.
۱۳ـ كارهايم را طبق برنامه اي از پيش تنظيم شده و منظم، پيش مي برم.
۱۴ـ مي توانم به اين كار مشغول باشم و خودم را به روز و مطلع نگه دارم. كارم اين اجازه را به من مي دهد.
۱۵ـ چشم انداز كارم را بسيار روشن مي بينم. فكر مي كنم كه آيندة خوبي در انتظارم است.
۱۶ـ من خوب مي دانم كه 5 سال ديگر مي خواهم به كجا برسم. برنامة بلندمدت من دارد خوب پيش مي رود.
۱۷ـ اين را خوب مي دانم كه من تا يك سال آينده در اين كار به چند درصد از اهدافم خواهم رسيد.
۱۸ـ نسبت به زحمتي كه مي كشم، پولي كه مي گيرم رضايت بخش و عادلانه است.
۱۹ـ  رئيسم آدم قابل احترامي است. خوشحالم كه زير دست او كار مي كنم.
۲۰ـ برقراري ارتباط با همكاران و مشتريان، برايم آسان و لذت  بخش است.
۲۱ـ من با قواعد و مقررات كاري ام به آساني مي توانم كنار بيايم. هيچ مشكلي از اين بابت ندارم.
۲۲ـ  من كارم را خوب بلدم و با زير و بم آن آشنايي دارم. اين را سايرين هم قبول دارند.
۲۳ـ  رئيسم از من حمايت مي كند و حمايت او اين امكان را برايم فراهم مي كند كه به آساني رشد كنم و پيش بروم.
۲۴ـ جايي كه در آن كار مي كنم، مستقل و با ثبات است.
۲۵ـ  هميشه با مطالعه و تحقيق، خودم را براي انجام كارهايم به روز و آماده نگه مي دارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 6:4 PM  توسط   | 

doctorshiri.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 11:26 PM  توسط   | 

.doctorshiri.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 11:24 PM  توسط   | 

منبع : doctorshiri.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:18 PM  توسط   | 

منبع : doctorshiri.com

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 11:16 PM  توسط   | 

منبع : doctorshiri.com

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 11:15 PM  توسط   | 

منبع : doctorshiri.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 11:11 PM  توسط   |