تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"



لغت «خود شیفته» ترجمه لغت Narcissism (نارسیسم) است که از یک افسانه یونانی گرفته شده است. در این افسانه مرد جوانی به نام «نارسیوس» عاشق عکس خود که در آب افتاده بود شد. و وقتی به آب پرید تا آن را که فکر می‌کرد حوری دریایی است بگیرد، غرق شد. بعدها با استعمال عمومی ، این اصطلاح در روانشناسی برای توصیف طبقه‌ای از اختلالات شخصیت مورد استفاده قرار گرفت.

نگاه اجمالی

بیماران خود شیفته با احساس عمیق«اهمیت خود ، خود بزرگ بینی و نوعی بی‌نظیر بودن» مشخص می‌شوند. این افراد خود را آدمهای خاصی می‌پندارند و انتظار دارند بطور خاصی نیز با آنها رفتارشود. تحمل انتقاد بر ایشان سخت است و در مقابل آن خشمگین شده ، فرد مورد نظر را به «نادانی ، حماقت و عدم درک واقعیت» متهم می‌کنند. خود را قوی ، مشهور ، داناترین و ... قلمداد کرده ، انتظار اطاعت و پیروی دیگران را دارند. چون دیگران نمی‌توانند خواسته‌های آنها را برآورده سازند. چون بزرگ بینی او در تضاد با واقعیت است، روابط اجتماعی شان شکننده بوده و مسائل بین فردی ، شغلی و فقدانهای زیادی دارند که با رفتارخود آنها را بوجود می‌آورند، در حالی که هیچ بینش و آگاهی نسبت به آنها ندارند.

ملاکهای تشخیص اختلال خود شیفته

الگوی مستمرخود بزرگ بینی (در خیال یا رفتار) نیاز به تمجید و فقدان هم حسّی که در اوایل بزرگسالی شروع می‌شود و در زمینه‌های گوناگون وجود دارد و وجود پنج علامت از علائم زیر برای تشخیص ضروری است:



  • احساس خود بزرگ بینی مبنی بر مهم بودن خود دارد (مثلا در دستاوردها و استعدادهای خود مبالغه می‌کند و انتظار دارد بدون موفقیت‌های مناسب فرد برتر شناخته شود).

  • اشتغال ذهنی با تخیلات : موفقیت ، قدرت ، استعداد ، درخشندگی ، زیبایی و عشق ایده‌ال.

  • معتقد است فردی استثنائی و خاص است و فقط افراد (یا نهادهای) استثنائی و خاص می‌توانند او را بفهمند و یا با او «نشست و برخاست» داشته باشند.

  • احساس صاحب استحاق بودن یا شایستگی دارد. یعنی انتظارات غیرمنطقی برای مدارای خاص و مطلوب یا موافقت حتمی با توقعات خود را دارد.

  • در روابط بین فردی استثمارگر است. یعنی برای رسیدن به اهداف خود از دیگران بهره‌کشی می‌کند.

  • فاقد هم حسّی است: نسبت به شناخت و همانند سازی با احساسات دیگران تمایلی ندارد.

  • غالبا به دیگران حسادت می‌ورزد یا معتقد است دیگران حسودی او را می‌کنند.

  • نگرش یا رفتارهای خود خواهانه و پرنخوت نشان می‌دهد.

تشخیص افتراقی اختلال خود شیفته

  • اختلال شخصیت مرزی : مرزی‌ها اضطراب بیشتری نسبت به خود شیفته‌ها دارند و زندگی آنها آشفته‌تر از «خود شیفته‌ها» است.

  • اختلال شخصیت ضد اجتماعی : شخصیتهای ضد اجتماعی رفتارشان تکانشی (لحظه‌ای) است و غالبا در زندگیشان سابقه سوء مصرف الکل و مواد و درگیری با قانون دارند و بنابراین از شخصت «خود شیفته» قابل تفکیک است.

  • اختلال نمایشی : چون «شخصیت خود شیفته» توجهش فقط به خودش است، بنابراین ظرفیت صمیمیت و هم حسّی‌شان پایینتر از «شخصیت نمایشی» است.

علت شناسی اختلال خود شیفته

بیشترین توجه در مورد خود شیفتگی بیمارگونه بعضی افراد در نظریه روانکاوی صورت گرفته است. از نظر فروید «خود شیفتگی» مرحله‌ای از رشد طبیعی است که بعدا در مراحل رشد یافته تر به «عشق خارجی (دیگری)» متحول می‌شود و کودک قادر می‌شود به دیگران عشق بورزد. خود شیفتگی بیمار گونه زمانی ظاهر می‌شود (به عشق خارجی متحول نمی‌شود) که کودک اغلب بوسیله کسانی مراقبت شوند که بطور اطمینان بخشی او را دوست نداشته باشند. فروید اعتقاد داشت که اکثر افراد خود شیفته والدینی «سرد ، بی‌تفاوت» و در عین حال نسبت به کودک خود «پرخاشگری و کینه توزی» داشته‌اند. در این وضعیت کودک برای بدست آوردن «محبت و عشق مطمئن» به درون برمی‌گردد تا براحساس شکننده طرد شدن (دوست نداشته شدن) غلبه کند.

درمان اختلال خود شیفته

روان درمانی

روان درمانی اختلال شخصیت خود شیفته بی نهایت مشکل است. چون برای پیشرفت درمان این افراد باید دست از تمایلات خود شیفتگی بردارند تا بتوانند با درمانگر رابطه برقرار نمایند. و این مستلزم بینش و آگاهی بیمار نسبت به رفتار وتفکر خود است. این بینش در اصل وجود ندارد و اگر هم به مشکل خود بینش پیدا کنند به دنبال آن تصویر متلاشی شده خود باعث می‌شود که دوباره رفتار و تفکر خود بزرگ بینی را در پیش بگیرند.

دارو درمانی

همراه با روان درمانی استفاده از ضد افسردگی‌ها و کربنات لیتیوم برای تحمل بهتر احساس طرد شدن و نوسانات خلقی مفید است.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 11:10 PM  توسط م.ک.  | 




گفت « ماتم » و نه كلمه‌اي ديگر. اين را بهترين كلمه مي‌دانست براي « مواد مخدر » گفت هر كه با آن درگير بوده و از چنگش خلاص شده اين را مي‌فهمد ـ پرسيدم اين «ماتم» چطور دامن گيرت شد؟ گفت در آغاز بهترين سال‌هاي زندگي ام؛ وقتي بيست و پنج ساله بودم.
2ـ مي‌داني عزيز من؟! بيست و پنج سالگي طعمي دارد كه هيچكدام از سال‌هاي عمر آدميزاد چنين طعمي ندارد. چرا، چهل سالگي هم هست. سن كمال، يا آغاز پختگي. چهل سالگي طعم خاص خودش را دارد ـاما فرقش با بيست پنج سالگي، در بوي مرگي است كه مي‌دهد. پا به چهل سالگي كه مي‌گذاري، در مي‌يابي كه مرگ از كمينگاهش بيرون آمده، باور مي‌كني كه «زندگي پاره كوچكي است كه از مرگ به جا مانده»، امّا بيست پنج سالگي غوغاي زندگي ست.
3ـ پرسيدم؛ از هر كه مي‌پرسي مي‌گويد «رفيق بد». واقعاً اينطور است؟ گفت: نه، اين يك بهانه است. يك جور توجيه. البته رفيق بد، بدي‌اش به اين است كه مثلاً اولين سيگار را روشن كرده و اصرار هم كرده كه: «حالا اين يك نخ كه به جايي برنمي خوره» راست هم مي‌گويد به جايي برنمي خورد. امّا عزيز من دنباله دارد. دنباله‌اش مي‌رسد به: «اين يه پُك»، «اين يه بست»، «اين يه دود»، اگر همان اول بگويي؛ قربانت بروم، از محبت سركار عالي ممنونم، امّا اين يه نخ به غيرتم برمي خوره! اون وقت ديگه دنباله پيدا نمي‌كند. اگر آن رفيق، رفيق بدي باشد، مي‌گذارد و مي‌رود وگرنه مي‌ماند و ديگر اصرار نمي‌كند.
گفت: تابستان بود. بهمنشيرِ آبادان. نخل‌ها و كَپَرها، حالا بيست و هفت هشت سالي از آن زمان مي‌گذرد. با دوستان هم دل، يا نه، هم مرام، همراه، لابلاي نخل‌ها، از كناره ـ مرز ميان سايه و روشنيِ ماه و شب و سايه سار درخت‌ها مي‌گذشتيم تا رسيديم به آن كَپَر. آن كه آشناي آن‌ها بود و من امشب همراهشان شده بودم.
 دل توي دلش نبوده. كنجكاو بوده كه اين رفقايِ هم مرام و همراه دارند كجا مي‌روند. به اصطلاح كلاسشان با اين «بيغوله جاي» نمي‌خورده. پَك و پُز عالي داشتند، همه تحصيلكرده. در آن جمع پنج ـ شش نفره، او بود كه چندان پُزش عالي نبود. دست به دهن بود، خودش را به زحمت اداره مي‌كرد.

حالا هم طفيلي بود، اگر همانجا قالش مي‌گذاشتند، با بدبختي، يا شايد با فروختن ساعت يا كتش مي‌توانست خودش را به خانه برساند. صد و چهل پنجاه كيلومتر آمده بود سري به دوستان بزند و برگردد. فقط كرايه‌ي شد آمدش را داشت و نه بيشتر... حالا اينجا بود. مقابل در حلبي يك خانه كه با گِل و سنگ و حلبي ساخته شده بود و آنقدر حياطش كوچك بود كه پَرِ ماه به آن نمي‌گرفت. تنها اتاقش، يك پنجره داشت پنجره‌اي به اندازه‌ي يك ديس، بدونِ شيشه و قاب.

 پرسيدم، طرف چكاره بود؟ گفت: صاحبخانه را مي‌گويي؟ گفتم: بله. گفت: همين، كارش همين بود. راه انداختن اهل حال، گفتم: اهل حال، يعني: اهلِ منقل. گفت: منقل نه، هِگِل، اسم اين ماتم را گذاشته بودند هِگِل. هگل را كه مي‌شناسي؟ گفتم: بله. خوبست اسمش را ماركس مي‌گذاشتند، انقلابي‌تر بود. خنديد، بعد ناگهان خميازه‌اي سرداد كه اشك توي چشم‌هايش جمع شد. ديدم آب دماغش را بالا كشيد و با شرمندگي دستمال كاغذي را از جيبش درآورد و آب دماغش را گرفت. گفت: مي‌بيني؟ بيست و دو سال است ترك كرده ام. به جان عزيزترين عزيزان عالم قسم خورده‌ام و اگر مثل تگرگ ببارد، من يك تكه‌اش را برنمي دارم، امّا هر موقع حرف اين ماتم به ميان مي‌آيد، چنان خمار مي‌شوم كه انگار تازه ترك كرده ام. اين است كه مي‌گويم: «ماتم»، «مصيبت»، «واويلا».
6ـ  واويلا و مصيبت است اين ماتم. نكشيده‌اي كه بداني چيست؟ تو اصلاً معني نشئگي را نمي‌داني، نمي‌داني كه با آدم چه مي‌كند. هيچ لذتي از اين بالاتر نيست. وقتي با معتاد جماعت حرف ميزني، يادت باشد كه نصيحتش نكني. اگر جنسِ ماتم را نمي‌شناسي، اگر با اين ماتم دم خور نبوده اي، معتاد جماعت را نصيحت نكن برادر من، خواهر من. چون بدخلق مي‌شود. خلقش تنگ مي‌شود. حق دارد، تو از آنطرف خبر نداري. تو معني اين نشئگي را نفهميده اي. تنها يك نفر حق دارد معتاد جماعت را نصيحت كند، باور مي‌كني؟ خودش. خودش هم اين طرف بوده، هم آن طرف. خودش هر دو طرف را تجربه كرده و كسي كه معتاد بوده و با ماتم آشناست. اگر كارش به لجن كاري نكشيده باشد. مقصودم از لجن كاري، تزريق است، ممكن است حرف آدمي كه اعتيادش را ترك كرده، تحمل بكند. حداقل مي‌شنود و چه بسا تحت تأثير هم واقع مي‌شود. بعد از لجن كاري برايتان حرف مي‌زنم. نه، همين حالا مي‌گويم:
 
خيلي ساده است. هر وقت شنيديد فلاني كارش به تزريق رسيده، بدانيد كه شمارش معكوس آغاز شده.
يك، دو،... نه، ده، نُه، هشت و: فلاني مُرد. سنكوپ كرد. حيف. بيست و پنج سالش بيشتر نبود. طفلكي خانواده اش. اين يك حقيقت محض است.
  دوره نشسته بودند، زير آن سقف پوشال و برگِ خرما، در آن تنگ جاي. پيرزن چاي درست مي‌كرد. مرد منقلش را كه ديگر بوي قطران نمي‌داد، آورد تو. بعد وافور را از كيف چرمي‌اش بيرون آورد. بوسيد. گفت: دسته‌اش چوب كَهُور است و پشتش را داد به آتش. گفت: وافوري كه پشتش داغ نباشد، حال نمي‌دهد. بعد لول ترياك را درآورد و ماهرانه با انگشت شصت، تق تق به اندازه‌هاي مساوي تقسيم كرد. هر بست 4 نخود، يا 6 نخود. با انبر گشت و يك ذغالِ گداخته سينه كفتري از لاي خُل‌ها بيرون كشيد.
همه حرفه‌اي بودند. دوره هِگِل را گذرانده بودند. هِگِل را تمام كرده بودند. فقط من بودم كه تجربه اولم بود و نمي‌دانستم اين تجربه، نخستين مرگ آرام و خاموش است. نمي‌دانستم روزگاراني در پيش دارم كه نيمي از آن با نشئگي، آكنده از وحشت خماري خواهد گذشت، و نيمي ديگر از آن با خماري دهشتناك آرزومند نشئگي، اين حقيقت ماتم است، وقتي به آن مي‌رسي كه ماتم كارت را ساخته است.
نمي دانستم مال و اندوخته ام، با همه‌ي تلاش‌هاي طاقت فرسايم براي كسب آن، بي بركت خواهد شد و هيچ كس به من اعتبار نخواهد داد و اعتماد نخواهد كرد. نمي‌دانستم زماني در پيش دارم كه آرزوي مرگ خواهم كرد تا سايه‌ي اين ماتم را از سرم بتارانم. نمي‌دانستم تباهي مصيبت باري پيش رو دارم.
نخستين تجربه، بهترين و تنهاترين لذت را داشت. همه‌ي سال‌هايي را كه در اعتياد گذراندم، تلاشي بود براي رسيدن به اين كيف سرشار.
 8ـ  كيف سرشار؟. اين حقيقت دارد. امّا عمرش كوتاه است. دو يا سه ساعت و بعد لحظه‌هاي خماري آرام آرام از راه مي‌رسد. نمي‌شود گفت اين كيف نخستين، اعتياد است. امّا شروع اعتياد است. همين كيف است كه آدم را به اعتياد مي‌كشاند. پس بهتر است تجربه نشود. باورتان نمي‌شود، تنها عده‌ي كمي از معتادان حاضرند اعتراف كنند كه در لايه‌هاي زيرين اين كيف، وحشت غريبي نهفته است: وحشت تمام شدن مواد. نداشتن پول تهيه‌ي آن. داشتن پول تهيه‌ي آن، و نيافتن ساقي. ساقي ديگر كيست؟ فروشنده‌ي مواد مخدر ـ كه اغلب خودش هم معتاد است. اگر پول باشد و او نباشد، بايد چه خاكي به سر ريخت؟
9ـ  گفت: همان يكبار كار خودش را كرد. اين ماتم را با خودم آوردم خانه. با اين حساب كه هفته‌اي يكبار چه مانعي دارد؟ از همان شب، از همان نخلستان رودخانه‌ي بهمنشير، با من همراه شد. خيلي زود تبديل شد به «خودِ» آشنا، به اين «من» ـ كه هميشه با آدم است. هشت سال «خودِمن ِ» من بود. بهترين سال‌هاي زندگي‌ام را جويد ـ تا سي و سه سالگي. بهترين فرصت‌ها را از مـن گرفت. تـرس روبرو  شـدن با 
وضعيت جـديد، مــرا از روبـرو شدن با وضعيت‌هاي تازه دور كرد. تهران بودم ـ بهترين موقعيت براي مطرح شدن. امّا جرات نكردم خودم را عرضه كنم.
 مي‌ترسيدم به سفر بروم. مي‌ترسيدم در سفر ساقي را گم   بكنم. هربار خواستم كاري بكنم، گفتم فردا. پرسيدم: اين فردا هم مي‌آمد؟ گفت: فردا، فرداي فردا بود. گفتم: پس با اين وضعيت چه جوري كنار آمدي؟ گفت: اولين كار، كار من اين بود كه خودم را از فرهنگ اعتياد دور نگه دارم. همنشيني با دوستان معتاد را كنار گذاشتم. با هيچ معتادي پاي اين ماتم ننشستم. هيچ معتادي را به خانه‌ام راه ندادم. به خانه‌ي هيچ معتادي نرفتم. به زنم گفتم اين ماتم من است. مي‌دانم كه چه مصيبتي است. امّا فرصت بده اين دوره را بگذرانم ـ زيرا مي‌دانستم چه مصيبتي ست و مي‌خواستم، از همان اول مي‌خواستم تركش بكنم. شناختن اين خصيصه كار آساني نيست. خيلي‌ها مي‌گويند. امّا دروغ مي‌گويند. به جان عزيزترين كسانشان، قسم مي‌خورند، امّا دروغ مي‌گويند. دروغ سرآغاز فرهنگ اعتياد است. به زنم گفتم فرصت بده اين دوره را بگذرانم. روزي خواهد آمد  كه تكليفم را روشن خواهم كرد. زنم پرسيد: مرا دوست داري يا اين ماتم را. گفتم: اين ماتم را.( دروغ هم نمي‌گفتم). امّا بگذاري بروي، ديگر هيچ دلبستگي‌اي نخواهد ماند تا به آن چنگ بزنم و خودم را از اين ورطه بيرون بكشم. نرفت. مردانگي كرد. واقعاً جوانمردي كرد. تا آخر عمر به او مديونم. اگر مي‌رفت، ماتم، مرا تمام و كمال مي‌بلعيد. چه كسي بود كه سر روي شانه‌اش بگذارم و از بدبختي خودم گريه كنم. همين كه مي‌ديدم مانده و اندوهگين است، خجالت مي‌كشيدم واين خجلت، عاقبت‌كار خودش را كرد.
10ـ  فكر نكنيد چنين حالي عموميت دارد، نه، ندارد. معتاداني هستند كه عاشق چرت‌اند. تمام تلاششان براي بدست آوردن مواد ـ به هر شكل ممكن ـ براي اين است كه چرتشان كامل بشود ؛ به اوج چرت برسند و دماغشان را بخارانند. مي‌دانيد؟ نه. از كجا بدانيد. شما كه اهلش نيستيد. اهلش مي‌داند كه اين دماغ خاراندن، نشانه‌ي اوج كيف و سپس چرت است. همين دماغي كه وقت خماري، نمي‌شود جلوي مفش را گرفت. آويزان مي‌شود روي لب و جار مي‌زند كه: طرف خمار است. امان از اين خماري. همين خماريست كه نمي‌گذارد ماتم را ترك كني. هـرچنــد من معتقـدم، اعتياد را نمي‌شود ترك كرد، فقط مي‌شود فراموش كرد و مانع به ياد آمدنش شد. معتاداني هستند كه آرزو مي‌كنند:كاش معتاد نبودند و از اين كه هستند، دل آزرده و غمگينند. دلشان مي‌خواهد ـ بدون رنج، ترك كنند. اما اين ماتم نيامده كه به آساني برود. قبول رنج اولين قدم براي ترك است. البته مراكزي هست براي ترك، با اندكي رنج. رنج واقعي، خلاء بعد از ترك مواد است. اين خلاء هم رواني ست و هم جسماني. جسماني‌اش علاج دارد: مسكن. امّا روحي رواني اش؟ آن هم علاج دارد ولي مسكن آن قرص و آمپول نيست، عشق است.
اگر بگويم كه در جمع معتادان عده‌اي هم هستند كه اصلاً خيال ترك ندارند و براي خاطر مقام و منزلت «چرت»، همه چيز را فدا مي‌كنند؛ زن، بچه، پدر، مادر، تحصيل، شغل و حتي آبرو ـ كه گرانبها‌ترين داشته‌ي آدمي ست. دروغ نگفتم ـ همه‌ي اين‌ها كه فدا شدند و خلاص، آنوقت با «وضعيتِ» تازه، دلرحيمانه و جانسوز، سازگار مي‌شوند. سعي مي‌كنند ترحم ديگران را برانگيزند. مي‌گويند: سرنوشت ما از اول اين بود. يا: مقدرمان از روز ازل چنين رقم خورده بود. يا: ما كه نمي‌خواستيم به اين جا برسيم، شد.
آنوقت حسرت آن روزهاي خوب گذشته، آغوش گرم خانواده، احترام و تشخص را مي‌خورند. اين حسرت خوردنشان دروغ نيست، اين حسرت خوردنشان نمايشي نيست. كاملاً راست است. خيلي دلشان مي‌خواهد، ورق‌هاي خورده، به يك چشم به هم زدني برگردانده شوند و يكباره چشم باز كنند و ببينند كه اين وضعيت تازه، كابوس است. خواب است و برگشته است به همان روزهاي خوب گذشته. اين آرزويي ست كه از اعماق جانشان برمي آيد. امّا خودشان هم مي‌دانند كه خواب نيست. حقيقت دارد. اين كه دارند به گوشه‌ي خيابان نقل مكان مي‌كنند و بايد تا هنگام مرگ ساكن «هتل كارتن» بشوند و به قول خودشان سگ بغل كنند، حقيقت محض است. 
اين جاست كه بايد كسي از راه برسد و كاري بكند. اين «كس»، آدم معمولي نبايد باشد، نمي‌تواند باشد. اين آدم بايد وجهه‌ي الهي داشته باشد. اهل درد باشد و نه اهل نصيحت. اهل درد باشد و نه اهل تحقير و سركوفت دادن‌هاي بي پايان. بايد دل و دينش پاك باشد. دولت هم بد نيست حالا اگر دلش مي‌سوزد، آستيني بالا بزند.
قفل بزند درِ هتل كارتن و فكري  بكند ـ حال آن كه بايد اين فكر روز اول بشود. پيشگيري بشود. زمينه‌هاي اعتياد مهار شود. روز اول، همان زماني كه جوان مي‌رود آلوده بشود. بايد ساقي‌ها را جمع كرد و تاجران عمده‌ي مرگ را ـ كه معمولاً گردنشان خيلي كلفت است. مصيبت دولت اين است كه، هتل كارتن كم نيست و ساكنان آن حاضرند در ازاي دو گرم مواد، دولت را بفروشند.
امّا خودمانيم، كسي كه دلش به حال خودش نمي‌سوزد، نبايد جز از خدا، از هيچ دولت و قدرتي و آدمي انتظار داشته باشد. بهتر است برود بميرد.
11-  پرسيدم از آن دوره‌ي اعتياد خاطره اي، لحظه‌اي هست كه هميشه در ذهنت مانده باشد؟ با همان روشني نخستين بار. گفت:  بله. يكبار دو تا قرص ترياك خريدم ـ هر كدام حدوداً صدگرم. پولي كه آن موقع دادم، پول دو تا يخچال بود. به خودم گفتم: جنس اين ماتم معركه س. گفتم با اين « متاع » مي‌شود حداقل دو ماه سر كرد و دل نگران نبود. گفتم: مگه دل نگران چه بودي؟ گفت:‌اي بابا من كه گفتم، آدم نشئه همش دل نگران خماري ست. مي‌داند كه دير يا زود متاعش ته مي‌كشد. براي همين دل نگران است. تروخدا اين هم شد كار؟ آدم پول بدهد بالاي متاع و دو ماه سه ماه با قرض زندگي كند و بنشيند پاي ماتم و نگران باشد كه: اگر تموم شد چه خاكي به سرم بريزم؟ پول از كجا بياورم؟
گفتم: باقي ماجرا. گفت: اصل ماجراهمين جاست برادر. نشستم پاي منقل و سه چار روزه همه‌اش را تا آخرين مولكول كشيدم. گفتم: همه‌اش را؟ آخر چرا؟ گفت: مي‌خواستم بروم آنطرف نشئگي. مي‌خواستم اوج نشئگي، آنطرف نشئگي كجاست. آنقدر گيج بودم كه سوراخ حقه را گم مي‌كردم. باور نمي‌كني، نه؟ هيچ كس باور نمي‌كند. بعضي از آقايان معتاد با وجاهت هم، باور نمي‌كنند. مي‌دانيد؟ من يك آدم عادي نبودم. تحصيلكرده و... بودم. مي‌خواستم تا انتهايش بروم، تا خط پايان. وقتي فهميدم كه آنطرفش چه خبر است، كار اين ماتم را خواهم ساخت. امّا عزيز دل من، اين ماتم، ماتم است و تعريف خودش را دارد، جنس خودش را دارد. پرسيدم آنطرفش چه خبر بود؟ گفت: هيچي. گفتم هيچ؟. گفت: هيچ كامل. انتهاي نشئگي هيچ بود. باور كنيد. بعد، بعد از آن مصرفم، به قول حضرات: عَمَلَم بالا رفت. چون جنس اين ماتم تك بود و تك هم به اين آساني‌ها و با حداقل پولي كه من داشتم گير نمي‌آمد. مجبور شدم كار ديگري بكنم. زعفراني‌اش مال سناتورها بود. مي‌گفتند: ترياك سناتوري. باورتان مي‌شود؟ سناتورها همه ترياكي بودند و براي سال‌ها امپراتوري خواب مي‌ديدند. پرسيدم بعدش چكار كردي. گفت:  سوخته‌ها را از حقه در مي‌آوردم ـ چون پر مي‌شد و راه نفس را مي‌گرفت. سوخته‌ها را جوشاندم و شيره درست كردم. پرسيدم: شيره ديگه چيه؟ گفت: ملكه‌ي زيبايي، و خنديد. گفت: شيرهيك قدم تا لجن كاريست. آسيبش هم چند برابر است و تركش هم مشكل است.
خود هِگِل هم نمي‌تواند تركش كند. روي استخوان اثر مي‌كند و خيلي زود وزن را پايين مي‌آورد. خيلي زود آدم تابلو مي‌شود. مث ترياك‌هاي اين دوره. اين‌ها شيره نيستند. يك كيلو ترياك را با چهار كيلو كثافت در هم مي‌كنند بعلاوه‌ي صدگرم هروئين و مي‌دهند دست مردم و با چه قيمتي ! خنديد و گفت زعفراني‌اش را سناتورها كشيدند و درجه دوها را ما كشيديم و خلاص. حالا اين ماتم، آشغال است. خطرناك هم هست. با قل قلي مي‌كشند كه سرطان ريه  مي‌آورد و دو سه ماهه آدم مي‌شود تابلو. پرسيدم قل قلي ديگه چيه؟ گفت: بايد بروي فيزيك بخواني. ساختمان جالبي دارد. باشد براي بعد.
12ـ  گفت: هر وقت حرفش پيش مي‌آيد، اندوه گلوگيرم مي‌شود. نگران نسل معاصرم. نگران نسلي كه هزار اميد بهشان بسته‌ايم و حالا ماتم مدرن؛ قرص‌هاي نشاط آور اكستازي را فرستاده‌اند تا مأيوسمان كنند. گفت: خلاصه مي‌كنم. و از دوره‌ي ترك خودش گفت.
گفت: اين ماتم علاج پذير است. چون بر خلاف تصور همه، بيماري نيست. اگر اسمش را بيماري گذاشته اند، لابد براي تسكين است، يا براي كوچك و بي اهميت جلوه دادن آن. نه، اين بيماري نيست. يك عارضه‌ي اجتماعي ست. يك عارضه‌ي فرهنگي. وقتي مواد نباشد، بعد از يك هفته، ده روز حداكثر خماري، ترك مي‌شود. خماري آدم معتاد را نمي‌كشد. آدم معتاد خودش هم مي‌داند. ادا درمي آورد كه من بدون مواد مي‌ميرم. نمي‌ميرد. بنيه‌اش قوي باشد، يك هفته كافي ست. آن خلاء بعد از ترك كه گفتم، مهم است.
گفت: مصرفم زياد بود. شيره‌ي خالص. حداقل روزي چهار ساعت وقت مي‌گرفت تا من خودم را بسازم. امّا وقتش كه رسيد، رفتم توي اتاق خودم و دراز كشيدم رو به قبله، بدون دوا و مسكن. در را قفل كردم و كليدش را از زير در دادم به زنم. گفتم به هيچ ترتيبي اين در را باز نكن. از تهديد‌ها و التماس‌هاي من، نترس. من نمي‌ميرم. هر وقت از صدا افتادم، كمي آب و غذا برايم بياور و بگذار توي اتاق، همان جا دم در و در را قفل كن. گفتم مرگ يك بار، شيون هم يك بار. بيست و سه روز خوابيدم و ترك كردم .
13ـ پرسيدم: گفتي وقتش كه رسيد، يعني چه؟ گفت: به خدا گفتم: يا بكش يا بگير. چون در آينه ديدم كه مرده ام، گوشه‌ي خيابان و مردم دارند پول خرد روي من مي‌ريزند، روي جسدم. اشك امان نمي‌داد. تو روي زن و بچه‌ام خجالت مي‌كشيدم. اگر زنم گذاشته بود و رفته بود، مي‌زدم به سيم آخر. امّا خوشبختانه نرفت. آدمي كه مي‌خواهد ترك كند بيش از همه چيز به عشق و محبت اطرافيانش احتياج دارد. زنم گفت مي‌مانم تا لحظه‌ي مرگ. بالاخره يك روز اين ماتم دست از سرت بر مي‌دارد. من نمي‌خواستم عمرم به اعتياد بگذرد. براي همين وقتش رسيد و ترك كردم. آن‌هايي كه قصد دارند تا آخرش بروند، بايد جمعشان كرد توي يك جزيره و خلاص. گفتم: خلاص؟! گفت: علماي فاضل دانشمند كه دنبال واكسن ايدز مي‌گردند، چرا پي‌جويِ واكسن اين ماتم نيستند؟ مطمئناً دردسرش خيلي كمتر است. نيستند، چون منافع دولت‌هاي قَدَر قدرت ايجاب نمي‌كند. همه مي‌دانيم كه آمريكا، طالبان را به قدرت رساند و زماني كه تاريخ مصرفشان تمام شد با تخريب برج‌هاي دو قلو ـ توسط صهيونيست‌هاي خودش، به عنوان مبارزه با تروريسم آمد در افغانستان جا خوش كرد. حالا ترياك مي‌كارد با بهترين روش‌هاي كشت و برداشت. بار مي‌كند مي‌برد اروپا، آسيا، قلب آمريكا... ماهم متأسفانه هم مرز هستيم. ديوار كه نمي‌شود كشيد. فقط بايد روي فرهنگمان كار بكنيم. فرهنگ دين باوري اصيل و نه فقط شعار. بايد اين را تقويت كنيم. از طريق سريال‌هاي تلويزيون، و نه با جُك: مثل آينه‌ي عبرت. خيلي جدي. از طريق مطبوعات. مي‌شود كاري كرد كه اگر از آسمان هم ببارد كسي برندارد. ناگهان از من پرسيد: شما افغاني معتاد سراغ داريد؟
14ـ راست مي‌گفت. جز آن‌هايي كه «ناس» مصرف مي‌كنند، افغاني معتاد نديده ام. اگر اين قدر كه مي‌كارند، مي‌كشيدند بايد ملت افغانستان، تاقباز، زير آسمان دراز كشيده باشند. براي ملت‌هاي دنيا مي‌كارند، نه براي خودشان.
15ـ  بعد از بيست و سه روز آمدم بيرون. زنم از شوق گريه مي‌كرد و كوشيد تا با عشق، محبت و مهرباني، هفتاد روز يا هشتاد روز دوران خلاء را پشت سر بگذارم. گفت: احمق‌ها
 
مي‌گفتند: مشروب بخور (راستي چرا مشروب حرام است ولي ترياك نه؟)، نمي‌دانستند كه مشروب ته مانده‌ي مورفين را از تنم خارج مي‌كند و هنوز سلول‌هاي توليد كننده‌ي مورفين طبيعي تنم فعال نشده اند. آن‌ها كه احمق‌تر بودند، مي‌گفتند: حَشيش خوب است. اعتياد هم ندارد. حالا روزي يكي دو نخ «سيگاري» بد نيست. نمي‌دانستند حشيش حُمق مي‌آورد. ايجاد توَهُم بطئي و زير پوستي مي‌كند. يك جور ماليخولياي آرام و دير پا. شمس تبريزي در مجموعه مقالاتش مي‌نويسد: اگر پيامبر سبزك را مي‌دانستي، حكم به قتل مي‌دادي. نه عزيز من، فقط هفتاد هشتاد روز وقت لازم است. اين مدت را بايد با مهرباني خانواده سر كرد، بخصوص همسر... و از خدا ياري جُست ـ البته اگر قصد ترك در ميان باشد و بي دروغ كلك بخواهيم ترك كنيم و آن خودِ خود راضي به ترك باشد، نه اين كه بازي در بياوريم. اين نكته هم گفتني ست كه، يك معتاد مي‌كوشد تا با مصرف روزافزون اين ماتم، برسد به آن حال طبيعي كه داشته، به آن سرزندگي و نشاط اوليه كه از دست داده. اين را فراموش نكنيد. هيچ وقت فراموش نكنيد. اين حرف‌ها را گفتم شايد به درد كسي بخورد. آرزويي جز سلامتي نسل بي گناه معاصر ندارم و اميدوارم مملكتم، دينم و ملتم از اين ماتم در امان بمانند. □


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:27 PM  توسط م.ک.  | 



مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود. ساكي مدام اصرار مي‌كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
پدر و مادر مي‌ترسيدند كه ساكي هم مثل بيشتر بچه‌هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي‌شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي‌شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي‌توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
«آن ميلمن»
 
 
 
هاتا يوگا معروف به يوگاي بدني از دو واژه (ها)به معنا‌ي خورشيد و (تا )به معناي ماه تشکيل شده است .که ماه وخورشيد به ترتيب سنبل انرژي‌هاي منفي ومثبت بوده و هدف هاتا يوگا وحدت و هماهنگي بين اين دو انرژي متضاد در بدن مي‌باشد.هاتا يوگا نيز، مشابه بسياري از مکاتب فلسفي معتقد است که جهات بر اساس اصل تضاد پايه گذاري شده و اين عقيده به طور آشکار در تمرينات و فلسفه اين مکتب نمود يافته است .در متون سانسکريت هاتا يوگا به عنوان نردباني جهت رسيدن به راجا يوگا معرفي گرديده .هاتا يوگا شامل شش شيوه پالايشي (شات کارما)- تمرينات بدني (آسانا) و کنترل تنفس (پراناياما) مي‌باشد که مي‌توان دو مرحله (يا ما) و (نياما) رابه اين تقسيم بندي اضافه نمود.هاتا يوگا در واقع با استفاده از آساناها و تمرينات کريا و مودراها اثر مستقيمي بر عضلات و سيستم اعصاب بدني گذاشته و موجبات يک تندرستي ديناميک را فراهم ميکند.
الف) ياما: آنچه که نبايد انجام داد
1) عدم خشونت  2) عدم دروغگوئي  3) دزدي نکردن   4) پرهيز از شهوت گرائي
ب) نياما: آنچه که بايد انجام داد
1) پاکيزگي  2) خشنودي و رضايت نسبت به داشته‌ها و موقعيت  3) دانش و مطالعه   4) پرستش
ج) آسانا: به معناي قرار گرفتن در وضعيتي و حالتي است که در آن شما مي‌توانيد روحا" و جسما" خونسرد و راحت باشيد.
آساناها به علت کشش عضلات و ماساژ اعضاءو تحريک غدد داخلي درون ريز و ايجاد هماهنگي بين اعضاء بدن و سيستم اعصاب مي‌تواند به عنوان طب مکمل استفاده گردد.در تحقيقات جديدي که انجام گرفته، ثابت شده است که کشش کنترل شده و مختصر اعصاب در افزايش طولي وترميم آسيب ديدگي آنها موثر بوده و به اين روش حتي ممکن است بتوان طول اندام يا قد موجود زنده را افزايش داد.خوشبختانه تعداد کتب موجود در بازار ايران که به تمرينات آسانا پرداخته‌اند بسيار زياد مي‌باشد.و به همين علت من قصد آموزش تمرينات آسانا را ندارم و تنها به نکاتي که در تمرينات بايد به آن توجه کرد اشاره مختصري خواهم نمود.
1- اصل قرينه: در تمرينات آسانا براي هر حرکت، حرکتي در جهت عکس و قرينه آن تدارک ديده شده که بايد به تناوب انجام شود. در واقع مي‌توان گفت که در پي هر انقباض بايد کششي انجام گيرد.
2- در انتخاب دامنه حرکات بايد دقت بسيار زيادي شودو دامنه حرکات ارتباط مستقيمي با شرايط بدني فرد داشته و تنها وي قادربه تعيين اين دامنه مي‌باشد.
3- در دوران بارداري از حرکاتي که باعث کشش يا انقباض و انبساط حفره‌ي شکمي ميشوند بايد پرهيز شودو توصيه مي‌شودبعد از سه ماه ابتدائي دوران بارداري تمرينات يوگا قطع شود.
4- در برنامه ريزي براي آساناها در خميدگي‌ها بايد اين نکته رعايت شود که خميدگي روبه جلو بايد قبل از خميدگي به عقب باشد
5- عواملي چون استفاده از زيرانداز مناسب، لباس راحت، تمرينات در اتاقي که با تهويه مناسب يا فضاي باز، شستشوي دست و پا قبل از تمرينات با آب سرد، تخليه مثانه و روده‌ها قبل از تمرين مي‌تواند در بهره وري از تمرينات آسانا نقش داشته باشند.
از آنجا که تمرينات آسانا ممکن است باعث تشديد بعضي از بيماريهاي جسمي گردد، بايد محدوديتهايي بر اين تمرينات اعمال شود که مهمترين آنها عبارتند از :
1- الاکلنگ: عوارض مغزي و مشکلات اعصاب نخاعي
2- چهارزانو (لوتوس و نيم لوتوس): عوارض زانوو سياتيک
3- حالات معکوس (ايستادن روي سر - ايستادن روي شانه...): سرگيجه - فشار خون - نفخ شکمي - سينوزيت - تپش قلب و مشکلات قلبي - زکام مزمن - ناخالصي‌هاي خوني و وجود هرگونه عفونت در خون و اندامهاي داخلي - مشکلات تيروئيد - كبد و طحال
4- ماهي و حالات مشابه آن: مشکلات تيروئيد- شکمي و فتق
5- کماني : فتق- زخم معده - سل و انحناي ستون فقرات
6- پل و حالات مشابه :فشار خون بالا - بيماران دريچه کرونر-افرادي که داراي گردن ضعيفي هستند ودر مجموع کساني که از قلب ضعيفي برخوردار بوده و يا مدت زيادي از شکستگي  استخوان و عمل جراحي آنها نمي‌گذرد.
7- تمرينات کشش پشت و خميدگي رو به جلو: ديسک‌هاي سائيده شده - سياتيک - آرتريت مزمن - عفونت‌هاي ناحيه ساکرال.
 

واژه نامه يوگا


 

مباحث مقدمه‌اي بر کليت يوگا و بررسي هاتا يوگا

 
1- يوگا (Yoga): يوگ از ريشه يوغ(Yoke) به معناي چوبي که هنگام شخم زدن روي گردن جفت گاو مي‌گذارند و گاو آهن را به آن مي‌بندند. و يوگي که در فارسي بدان جوکي نيز مي‌گويند به فردي که به طور منظم به تمرينات يوگا ميپردازد گفته مي‌شود.
2- سانسکريت: زبان علمي قديم و مقدس هندوان که با زبان اوستايي خويشاوندي نزديکي دارد. (Sanscrit)
3- آتمن (Atmen): خود متعالي يا روحي که جاوداني و فرآگاه است.
4- برهمن (Berahman): آنچه که بسيار بزرگ است، حقيقت غايي، يکي از خدايان بزرگ در آئين برهمايي که دو خداي ديگر ويشنو و «محافظ» و شيوا(مخرب) مي‌باشد.
5- ودا (Veda): نام کتاب مقدس هندويان که کيش هندويي مبتني بر آن است. از ريشه «ويد» به معناي دانش و به زبان سانسکريت بوده و در چهار دفتر:
1- ريگ ودا «ستايش خدايان»
2- يا جور ودا«حاوي دستوراتي جهت قرباني کردن و نذورات»
3- ساماودا «آهنگها و نغمه‌هايي را در بردارد».
4- آثرو ودا که جمع آوري وداها مربوط 3000 سال قبل از ميلاد مي‌باشد.
6- اوپانيشاد (Upanishad): گوهرهاي دانش بشري بوده که سهم بسيار مهمي در تکامل تدريجي بشر دارند که زمان شکل گيري آن همدوره با اواخر جمع آوري وداها مي‌باشد. تعداد اوپانيشادها 108 عدد بوده که آخرين آن در قرن 19 ميلادي به نام الله اوپانيشاد.
7- سوترا (Sutra) : دوره ودايي تقريباً با ظهور اوپانيشادها به پايان رسيد و بعد به شکل سوترا ادامه يافت. سوترا آخرين نمونه ادبيات ودايي هستند که به معني رشته يا کلمات قصار هستند که در آن يک اثر مفصل به صورت مختصر مي‌شود.
8- هاتايوگا (Hathayoga): معروف به يوگاي بدني، از دو واژه «ها» به معناي خورشيد و «تا» به معناي ماه تشکيل شده است. هاتايوگا داراي چهار مرحله مي‌باشد.
1) ياما: آنچه نبايد انجام داد:
1- عدم خشونت  2- عدم دروغگويي 3- دزدي نکردن
4- پرهيز از شهوت‌گرايي
2) نياما: آنچه بايد انجام داد:
1- پاکيزگي 2- خشنودي و رضايت  3- دانش و مطالعه
4- پرستش
3) آسانا: به معناي قرار گرفتن در وضعيت و حالتي است که در آن شما مي‌توانيد روحاً و جسماً خونسرد و راحت باشيد. آسانا به علت کشش‌هاي عضلاني و ماساژ اعضاء و غدد داخلي و ايجاد هماهنگي بين اعضاي بدن و سيستم اعصاب مي‌تواند به عنوان طب مکمل استفاده گردد. شديداً توصيه مي‌شود که از آساناها به عنوان ورزش استفاده شود و همچنين دامنه حرکات در آن با دقت انتخاب گردد.
4) پراناياما: از واژه «پرانا» به معناي انرژي حياتي است که همه جهان را احاطه کرده است و انسان مي‌تواند از طريق تنفس آن را جذب کند و «ياما» به معناي کنترل مي‌باشد که در کل به مجموعه‌اي از روشهايي که اين انرژي را جذب و به کنترل در مي‌آورند گويند.
9- راجايوگا (Raja Yoga): يگانگي از راه کنترل ذهني، بالا بردن سطوح آگاهي و رشد دروني با مديتيشن، يوگاي فکري، که به چهار مرحله تقسيم مي‌شود:
1- پراتي‌ها را: تجرد از عالم محسوسات   2- دهارنا: تمرکز نيروي معنوي، تمرکز فکر  3- دهي يانا: تفکر، مراقبه، تعمق  4- سامادهي: جذيه، خوديافتگي، معادل واژه فنادر صوفي‌گري
10- يوگا کوانداليني (Kundaliniyoga): قسمتي از آيين تانتريک است. اين آيين معتقد است که زنجيره تجارت ذهني به کمک حواس قابل گسترش است و ذهن مي‌تواند در عين حالي که روي يک موضوع خارجي تمرکز دارد. مي‌تواند تجاربي نيز در ارتباط با زمان، مکان و موضوع مورد تمرکز داشته باشد اما از نوعي ديگر. يوگا کونداليني به حضور انرژي عظيمي در بدن معتقد است که مي‌توان آن را فعال و تحت کنترل درآورد. وجود اين انرژي بنابر آيين تانتريک به صورت افعي خفته‌اي در پايين ستون فقرات که سه دور و نيم به دور خود چنبر زده و دم خود را به دهان گرفته به تصوير کشيده شده است. که پس از تحريک, اين انرژي در مسير ستون فقرات به حرکت درآمده و در مسير خود پس از عبور از هر چاکرا، آن را فعال مي‌سازد. واژه چاکرا به معناي حلقه و گرداب مي‌باشد. چاکراها به مراکز انرژي گفته مي‌شود که در امتداد ستون فقرات در کالبد اختري وجود دارند که مهمترين آنها عبارتند از:
1- مولاداهارا      2- سوادهيستانا     3- ماني پورا     4- آناهاتا
5- ويشودهي     6- آجنا     7- ساهاسرارا
11- سورايوگا: سورا علم تنفس مي‌باشد که با ارائه تمريناتي به کنترل جريانات پراتيک در بدن مي‌پردازد.
12- گيانايوگا: يگانگي از راه معرفت و تعمق
13- بهاکتي يوگا: يگانگي از راه ايمان و نيايش و مراقبه بر روي خداوند
14- کارمايوگا: يگانگي از راه کردار و خدمت به هستي
15- مانترايوگا: رسيدن به سطوح بالا آگاهي و يگانگي از طريق به کار بردن ذکر
16- آشرام (Ashram): اجتماعي از افرادي که به تمرين يوگا و زندگي در کنار هم و زير نظر يک استاد مي‌پردازند.
17- بهاگودگيتا (Bhagavod gita): قديمي‌ترين کتاب مدون يوگا که در دفينه‌هاي ماهابهاراتا کشف شده و شامل تعليماتي مربوط به کارمايوگا، ساميکايوگا، بهاکتي يوگا
18-شات کارما(shatkarma):يکي از اصول هاتا يوگا بوده و شامل شش شيوه پالايشي مي‌باشدکه عبارتند از :
1-نتي (neti):يک تکنيک متنوع براي تطهير و پاکسازي مجاري تنفسي
2-دهيوتي(dhauti):يک مجموعه تکنيک براي پاکسازي  مجراهاي تغذيه از دهان تا مخرج و نيز روشي ساده براي پاکسازي ندام، چشمها،گوشها، دهان، دندان و زبان، مو و پوست به شمار مي‌رود.
3-نولي (nauli) براي ماساژ دادن و استحکام احشاي شکم روش بسيار موثري است.
4-باستي(basti):تکنيکي براي شستشو و تقويت روده بزرگ مي‌باشد
5- کاپلابهاتي (kaplabhati): تمريني ساده که از سه قسمت تشکيل شده و براي تصفيه نقاط جلوي مغز تمرين ميشود
6- تراتاکا(trataka):روش خيره شدن به شيئي خارجي است براي دستيابي به نيروي تمرکز و قواي ذهني
19- کريا:شات کارما به شش شيوه تقسيم شده که هر شيوه داراي تکنيک‌هاي متفاوتي است که بدان کريا گويند
20- مودرا:ترکيبي از آساناها, پراناياما و بانداها بوده و جهت بيداري نيروي خفته شاکتي کونداليني و کنترل فرايندهاي روان شناختي غير اراداي به کار مي‌رود.
 21- باندا: به معني نگاهداشتن وسفت کردن است .که به طور دقيق عمل فيزيکي را که مورد نياز اين تمرينات است شرح ميدهد و هدف آن تحريک اندامهاي داخلي و به جريان انداختن خون راکد در عضلات مي‌باشد. □
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:26 PM  توسط م.ک.  | 




روزي دانشجوي جواني به من مراجعه كرد كه از حالاتي چون بي‌خوابي، دلشوره، ناتواني در تمركز در مطالب درسي و كاهش علاقه نسبت به فعاليت‌هايي كه به طور معمول براي او شادي بخش بوده‌اند، شكايت داشت. او شروع اين مشكل را از حدود يك ماه قبل مي‌دانست و تأكيد مي‌كرد كه به دنبال كسب نتايج ضعيف در امتحانات ترم قبلي بوده است. معدل وي به نحو بارزي نسبت به قبل افت کرده بود و به گفته خودش ترم جديد را با روحيه‌اي ضعيف و نامطمئن و احساس خجالت در مواجهه با دوستانش شروع كرده بود. وي تأكيد داشت كه هر چه قدر مي‌خواهد با اطمينان بخشي به خود از اين حالت روحي خلاص شود، فايده‌اي نداشته و به قول خودش از «نصيحت شدن» خسته شده است!
تابلوي فوق به عنوان يك حالت شايع از طرف بسياري از مراجعه كنندگان به مراكز بهداشتي و روانپزشكي ديده مي‌شود. در اين موارد آنچه كه معمولاً به عنوان دليل بروز اين وضعيت عنوان مي‌گردد، بروز يك «استرس» نظير، رد شدن در كنكور، بيكار شدن، ازدواج، طلاق، آگاهي از اعتياد همسر و نظاير آن عنوان مي‌شود.
هر چند كه اين فرضيه که استرس مي‌تواند منجر به اختلال روحي-رواني و مشكلات رفتاري گردد، فرضيه‌اي كاملاً جاافتاده و پذيرفته شده است، ولي بررسي‌هاي مكرر با روش شناختي علمي دقيق نتوانسته‌اند به صراحت اين رابطه علت و معلولي را اثبات كنند! بگذاريد تا با همين مورد فوق اين مسئله را توضيح دهيم.  در سوالات تكميلي كه از اين فرد پرسيدم، مشخص شد كه وي حدود سه ماه قبل در اواسط پاييز دچار مختصري كج خلقي شده و از ديد اطرافيان، كم حوصله و تحريك پذير به نظر رسيده است. چنانچه مكرراً با نامزد خود، دعوا و مرافعه داشته و حتي كار به بزرگترهاي فاميل هم كشيده بوده است! در آن زمان اشتهاي وي بيش از معمول و صبح‌ها به سختي از خواب بيدار مي‌شده است. او مي‌گفت تا آنجايي كه به ياد دارد هميشه با كوتاه شدن روزها  از اواسط پاييز هر سال چنين حالاتي كم و بيش به وي دست مي‌داده است، اما امسال اين حالات به تدريج زياد شده و نهايتاً منجر به افت تحصيلي او گرديده كه ادامه داستان را در ابتداي مطلب آورده ام.
حال با اين اطلاعات اضافي، آيا اين تغييرات خلقي ساليانه كه از سه ماه پيش شروع شده و از درون خود اين فرد جوشيده و بروز كرده است منجر به نتايج ضعيف و بعداً افسردگي فعلي او شده است يا نمرات بدش به تنهايي سبب ساز مشكل شديد حال حاضر وي مي‌باشد؟ از اين دست مثال‌ها مكرراً ديده مي‌شود: زني كه به دليل خلق افسرده‌اش دچار مشكلاتي با همسرش مي‌گردد كه نهايتاً به طلاق منجر مي‌شود و بعد از طلاق دچار يك افسردگي واضح مي‌شود. مردي كه به دليل كج خلقيش كار خود را به درستي انجام نمي‌دهد و بعد از اين كه از كار اخراج شد، كاملاً مضطرب و مستأصل مي‌شود و ... . در اين مثالها آنچه كه از ديد مردم عادي استرس اصلي انگاشته مي‌شود-نظير طلاق، بيكاري و غيره- از ديد ما خود معلول يك حالت بد روحي است كه به صورت خودجوش و تدريجي از درون فرد سر برآورده است و نهايتاً آن استرس را باعث گرديده است. من برخود جوش بودن اين تغييرات تأكيد فراوان كرده ام، چون افراد همواره انتظار دارند كه براي مشكلات دلايل واضحي داشته باشند و وقتي مشكلات هست- هر چند كوچك- ولي دليلي براي آن ندارند و آن را به چيزي نمي‌انگارند. اين مطلب را مي‌توانم با يك مثال ديگر واضح كنم. واقعاً عصر جمعه- يا يكشنبه در كشورهاي غير مسلمان – چه تفاوتي با عصر روزهاي ديگر دارد كه ما در آن احساس غمگيني مي‌كنيم. آيا غير از اين است كه اين احساس از درون ما مي‌آيد؟ پس هر وقت ديديد كه چندين روز متوالي احساس شما مانند عصرهاي جمعه است يا چند روزي است كه توانايي عملكرد شما مثل وضعيت قبلي خودتان نيست فوراً احساس خطر كنيد و به فكر چاره جويي باشيد چرا كه:
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ          هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ
□□□□□
 
 

 Desire


We do not succeed in changing things according to our desire, but gradually our desire changes. The situation that we hoped to change because it was intolerable becomes unimportant. We have not managed to surmount the obstacle, as we were absolutely determined to do, but life has taken us around it, led us past it, and then if we turn around to gaze at the remote past, we can barely catch sight of it, so imperceptible has it become. □
Author Unknown
 

 آرزو

ما نمي توانيم امور را طبق ميل خود تغيير دهيم، اما بتدريج آرزويمان تغيير مي‌كند. موقعيتي كه به علت غيرقابل تحمل بودن، آرزوي تغييرش را داشتيم، برايمان بي اهميت مي‌شود. آنطور كه مي‌خواهيم نمي‌توانيم موانع و مشكلات را پشت سر بگذاريم، ولي زندگي به ما كمك مي كند كه از آن بگذريم و آن وقت، وقتي كه بعدها به آن فكر مي‌كنيم، به سختي مي‌توانيم آن را به خاطر آوريم و تنها به شكل يك خاطره بي رنگ و ناهويدا در آمده است. □

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:25 PM  توسط م.ک.  | 




بيشتر مردم فكر مي‌كنند، انسان‌هايي موفق هستند كه از در و ديوار براي آنان شانس و اقبال مي‌بارد.چنين افرادي زندگي را يك پيكار مي‌انگارند، پيكاري براي يافتن طلسم خوشبختي.اما علم NLP مي‌گويد: زندگي پيكار نيست، بلكه يك بازي است. اين بازي، مثل هر بازي ديگر، راه و روشي براي برنده شدن دارد. قانون و اصول دارد.

پيروان NLP سعي مي‌كنند با الگوبرداري از آدم‌هاي موفق، پي به اين قانون برده، رموز موفقيتشان را بفهمند. آنها با دقت و تفحص در افكار و اعمال انسان‌ها به نتايج جالبي دست يافتند. از جمله اين كه انسان‌هاي ناموفق غالباً افرادي هستند كه از كاه، كوه مي‌سازند. استعداد و تواناييهاي خود را نمي‌شناسند و به جاي تلاش كردن، رويدادها و حوادث زندگي را غير منطقي و با ديدي منفي تجزيه و تحليل مي‌كنند. بعنوان مثال اگر يكبار شكست بخورند، به لياقت خود شك كرده، فوراً تخليه انرژي شده، دست از تلاش بر مي‌دارند. بعبارتي به دليل ترس از شكست، شكست مي‌خورند!
انسان‌هاي موفق آدم‌هايي هستند كه به تواناييهاي خود ايمان دارند، آنها معمولا كوه مشكلات را چون كاه مي‌بينند. هرگز با ديدن موانع يا پس از شكست نااميد نشده، دست از تلاش بر نمي‌دارند و راه ديگري براي رسيدن به آرمانشان مي‌يابند.
 برناردشاو مي‌گويد:"وقتي جوان بودم، متوجه شدم از هر ده كاري كه انجام مي‌دهم نه بار با شكست مواجه مي‌شوم و چون نمي‌خواستم تسليم شوم و شكست را بپذيرم، آموختم كه هر كار را ده بار انجام دهم".
همينطور وقتي كه از پتركبير دليل موفقيت‌هايش را مي‌پرسند، در جواب پاسخ مي‌دهد:"آنقدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم".
بدون آگاهي از قانون معنويت نمي‌توان در بازي زندگي برنده شد. براي برنده شدن بايد ايمان داشت كه قادر به پيروزي هستيم. با اين ايمان تواناييهايمان رشد پيدا مي‌كند و همين باعث موفقيت مي‌شود. اين پيروزي، متقابلاً باعث تقويت ايمان مي‌شود و ...
اين دور تسلسل مدام ادامه دارد. هر چه موفقيت‌ها بيشتر شود، فرد ايمانش به لطف خالق توانا و تواناييهاي خود بيشتر مي‌شود و هر چه ايمان قوي‌تر شود ، موفقيت بيشتر و سهل الوصول‌تر مي‌گردند... آن موقع است كه سايرين مي‌گويند براي فلان شخص از در و ديوار شانس مي‌بارد.تقويت ايمان با قوانين ذهني در ارتباط است.
ذهن سه بخش دارد: نيمه هوشيار، هوشيار و هوشياري برتر.
ذهن نيمه هوشيار توان فهم و استنباط ندارد و بدون مسير و جهت، هر فرماني به آن بدهند همان را انجام مي‌دهد؛ذهن هوشيار، ذهن بشري است. زندگي را به همان شكلي كه به نظر مي‌رسد، مي‌بيند. تنها چيزهايي كه محسوس و مدلل است قبول مي‌كند. ذهن هوشيار، مرگ، بيماري، فقر و بلا را مشاهده مي‌كند و بر ذهن نيمه هوشيار اثر مي‌گذارد.
هوشياري برتر يعني آن ذهن الهي كه درون هر انساني وجود دارد. هوشياري برتر قله آرمان‌هاي عالي انسان و عرصه طرح الهي است. افلاطون معتقد است هر انساني صاحب طرح الهي است و آن را «الگوي كامل» ناميده است:
 «جايي هست كه جز تو هيچ كس نمي‌تواند آن را پر كند. كاري هست كه جز تو هيچ كس قادر به انجامش نيست.»
اين طرح در هوشياري برتر انسان داراي تصويري است در نهايت كمال كه معمولاً به صورت آرماني دست نيافتني يا آرزويي رويايي – كه برآوردنش محال به نظر مي‌رسد – در ذهن هوشيار جلوه مي‌كند.
NLP، هنر پيروز شدن در بازي زندگي را هدايتِ بخش نيمه هوشيار ذهن مي‌داند. براي درست جهت بخشيدن به ذهن نيمه هوشيار بايد از قوانين ذهني و معنوي اطلاع داشته باشيم. پاره‌اي از اين قوانين عبارتند از:
- قانون اعتقادات. به هر چيز كه اعتقاد داشته باشيد چه درست چه نادرست، بر قسمت نيمه هوشيار ذهن تأثير مي‌گذارد و با دقتي حيرت آور به عينيت در مي‌آيد.هر امر بايد ابتدا در غالب اعتقاد درآيد تا به آن عمل شود.
- قانون انتظارات: هر آنچه كه انتظارش را مي‌كشيد به سرتان مي‌آيد. مثلا اگر انتظار يك زندگي خوب و موفق را مي‌كشيد، همان را خواهيد داشت و برعكس. پس اگر هر عملي كه انجام دهيد از آن انتظار مثبت داشته باشيد، نتيجه مثبت خواهيد گرفت. حتماً تأثير اين قانون را در زندگي روزمره زياد ديده ايد.
-  قانون جاذبه: منفي‌ها، منفي‌ها را جذب مي‌كنند و مثبت‌ها، مثبت‌ها را. افراد با ذهنيت منفي، اشخاص منفي را جذب مي‌كنند و برعكس، افراد با ذهنيت مثبت، اشخاص پر انرژي و مثبت انديش را.
- قانون جانشيني: ذهن نيمه هوشيار در يك لحظه مي‌تواند فقط به يك وجه از قضيه فكر كند (مثبت يا منفي). يعني زماني كه مي‌خواهيم به جنبه مثبت كاري فكر كنيم قادر نيستيم در همان لحظه جوانب منفي آن را هم بسنجيم.مگر آنكه جنبه منفي جانشين وجه مثبت شود.
-  قانون كارما: آدمي تنها آنچه را كه مي‌دهد باز مي‌ستاند. بازي زندگي، بازي بومرنگ‌هاست. پندار و كردار و گفتار انسان –دير يا زود- با دقتي حيرت انگيز به خود او باز مي‌گردد.
كارما واژه‌اي است سانسكريت به معناي "بازگشت". آنچه كه آدمي بكارد، همان را درو خواهد كرد. بسياري از مردم از اين واقعيت غافلند كه هديه دادن نوعي سرمايه گذاري است و اندوختن از سر حرص و احتكار جز تنگدستي عاقبتي ندارد.
-  قانون بخشايش: اين قانون مي‌گويد خطاهاي خود و ديگران را فراموش كنيد و ببخشيد. فراموش كردن خطاهاي خود اين حسن را دارد كه تصوير ذهني شخص از خود، مخدوش نمي‌شود.
هر انديشه‌ي خشك و محدود كننده‌اي مثل مقصر دانستن خود، يا كينه و ناراحتي داشتن از د0يگران بر ذهن نيمه هوشيار اثر گذاشته، مانع پيشرفت مي‌شود.
- قانون پرهيز از ترديد و هراس: جز ترديد و هراس هيچ چيز نمي‌تواند ميان انسان و آرمان‌هايش فاصله ايجاد كند. اگر انسان بدون دلهره، براي تحقق آرزوهايش تلاش كند، بي درنگ برآورده خواهد شد.
ترس دشمن بزرگ بشر است. ترس از تنگدستي، ترس از بدبختي، ترس از شكست، ترس از بيماري، ترس از دست دادن و ...
خداوند در كتب مقدس آسماني مكرراً انسان را خطاب قرار داده و فرموده است:«اي كم ايمانان چرا ترسانيد؟»

معناي اين عبارت اين است كه مي‌بايست ايمان را جانشين ترس كنيم، ترس ايمان وارونه است. ترس يعني ايمان به شر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:25 PM  توسط م.ک.  | 




مردی ديروقت خسته و عصبانی از سرکار به خانه بازگشت، دم در پسر پنج ساله‌اش را ديد که  در انتظار او بود :

- پدر، يک سوال از شما بپرسم؟
-  بله حتماً، چه سوالی؟
- پدر، شما برای هر يک ساعت کار چقدر پول می گيريد؟
پدر با عصبانيت پاسخ داد :
- اين به تو ارتباطی ندارد، چرا چنين سوالی می کنی؟
- فقط می خواهم بدانم، بگوييد برای هر ساعت کار چقدر پول می گيريد؟
- اگر بايد بدانی خب می گويم 20 دلار.
پسر کوچک درحالی که سرش پايين بود آه کشيد، ولی دوباره برگشت و گفت :
- می شود لطفاً 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد بيشتر عصبانی شد و گفت :
- اگر علت پرسيدن اين سؤال فقط اين بود که پولی برای خريدن يک اسباب بازی مزخرف از من بگيری، سريع به اتاقت برو، فکر کن و ببين چقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنين رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم .
پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست، مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد : چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنين سوالی بپرسد؟
پس از حدود يک ساعت مرد آرامتر شد، فکر کرد که شايد با پسر کوچکش تند و خشن رفتار کرده است، شايد واقعاً چيزی بوده که برای خريدش به 10 دلار نياز داشته، به خصوص اينکه کم پيش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خواب هستی پسرم؟
- نه بيدارم.
- فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کردم . امروز کارم  سخت و طولانی بود، همه ناراحتی هايم را بر سر تو خالی کردم. بيا اين 10 دلار که خواسته بودی. پسر کوچک نشست، خنديد و فرياد زد: متشکرم پدر! بعد دستش را زير بالشتش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی ديد پسرک خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و غرولندکنان گفت :
- با اينکه خودت پول داشتی چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد :
- برای اينکه پولم کافی نبود ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم و می توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد، دوست دارم با شما شام  بخورم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:23 PM  توسط م.ک.  | 



دکتر مجيد برکتين - روانپزشک و عضو هيئت علمی دانشگاه - مي‌گويد :

با صورت كسر كاري نداشته باشيم!

مسئلة اعتياد به مواد مخدر در جامعه امروز ما، به چنان غول بي شاخ و دم و مهيبي تبديل شده است که حتي در بعضي از تصميم گيرندگان و صاحب نظران تصور شکست ناپذير بودن آن پديد آمده است! اما به راستي وضعيت ايران درحال حاضر از اين لحاظ چگونه است؟ من در اين نوشته مي خواهم از منظر يک آماردان اين مطلب را بررسي کنم.
با يک مثال وارد اين مطلب مي شوم. وقتي مي خواهيم يک مسئله اجتماعي را بسنجيم، بايد بدانيم که چند نفر از افرادي که مي توانند به آن مسئله دچار شوند، در يک دوره زماني خاص به آن مشکل مبتلا بوده اند. مثلاً تعداد حامله ها در يک سال اخير تقسيم بر زناني که در سن باروري قرار دارند، برابر خواهد بود با شيوع حاملگي در امسال! بديهي است که از مخرج اين کسر، مردان! دختران نابالغ و زنان يائسه بايد حذف گردند. حال به داستان اصلي خودم بازمي گردم.مطابق آمار رسمي، تعداد معتادان حرفه اي و تفنني در سال 1378 در حدود 2000000 نفر بوده است که با تقسيم کردن آن به شصت ميليون نفر جمعيت ايران در آن سال شيوعي در حدود 33/3% به دست مي آيد که در مقايسه با کشورهاي ديگر نه تنها بالا نيست بلکه خيلي هم پايين است!! و به همين دليل بسياري به اين عدد دو ميليون ايراد داشته وآن را بسيار کم   مي دانند. ولي نکته در صورت اين کسر نيست بلکه مخرج کسر يعني جمعيت در معرض خطر بايد اصلاح شود. يعني از60000000 ميليون جمعيت ايران در سال 1378، 50% آن را کودکان زير 15 سال تشکيل مي داده اند که در معرض خطر جدي اعتياد نيستند و بايد از مخرج کسر حذف شوند تا به عدد 30000000 برسيم. نيمي از اين سي ميليون نفر را نيز زنان تشکيل مي داده اند که ريسک ابتلاي آنها بسيار بسيار پايين تر از مردان است و با اندکي اغماض مي توانيم آنها را نيز از مخرج کسر حذف کنيم. پس عدد دو ميليون را بايد بر 15000000 تقسيم نماييم که در نتيجه شيوع سالانه اي برابر با 33/13% به دست مي آيد که در مقايسه با آمار جهاني شيوعي بسياروحشتناک است!!
 

خطاهای بشری اول رهگذر و بعد مهمان و چندی نمی‌گذرد که صاحبخانه می‌شوند.

«ولتر»
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:23 PM  توسط م.ک.  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:22 PM  توسط م.ک.  | 



پزشکي جايگزين و مکمل در برخي از کشورها در برنامه هاي نظام ارجاع، قرار گرفته است و در بر خي ديگر بر اساس انتخاب خود بيمار به مراکز درماني CAM مراجعه مي‌شود. در بسياري از کشورهاي توسعه يافته، بيمارستانها و مراکز درماني معتبر در اين زمينه فعالند، ولي در اکثر کشورها پزشکي مکمل، هنوز محدود به کاروران سنتي و کار در مطب است.

يکي از تقسيم بنديهاي CAM به عنوان نمونه به شرح زير است :
1- ملاحظات ذهن بدن
دارونما                                        هنر درماني
هيپنوتيزم و تصوير سازي ذهني          مدي تيشن
درمانهاي روحاني                            يوگا
2- سيستمهاي پزشکي جايگزين
آيورودا                                        طب سنتي چيني
طب سوزني                                هوميوپاتي
3- درمانهاي فيزيكي
استئوپاتي                                   کايروپراکتيک
ماساژ درماني
4- پزشکي گياهي
5- تغذيه درماني
6-  ورزش درماني
7- انرژي پزشکي
در نگاه اول روشهاي گوناگون پزشکي، مکمل و جايگزين در کنار هم، مانند يک کارناوال چند مليتي است، در صورتي که در پس پيشينه هاي تاريخي-  فلسفي -  ترمينولوژي، ره يافتهاي درماني گوناگون از مباني روش شناختي همساني پيروي مي کنند. برخي از مباني مشترک عبارتست از :
1-      كل نگري در مراقبت و درمان
2-      وحدت روح- ذهن- بدن
3-      تکيه بر نيروهاي درمانگر دروني فرد
4-      درمانهاي فرد- محور (نه بيمار محور).
5-      خودياري وتغيير رفتار بهداشتي.
6-      تاکيد بر شيوه زندگي و استفاده از وجوه گوناگون،  براي پيشگيري اوليه- ثانويه- ثالثيه.
7-      ارتباط و يگانگي با طبيعت.
8-      آموزش به عنوان يک مراقبت بهداشتي اساسي.
9-      تاکيد بر کيفيت زندگي.
10-  توجه به نقش ابعاد فلسفي و معنائي در سلامت.
11-  روان پالايش و سلوک درمان گر در حين کسب دانش و مهارتهاي حرفه اي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:22 PM  توسط م.ک.  | 



مردي در يک فروشگاه زني را مشاهده کرد، با دختر کوچولوي سه ساله اي که در سبدش بود. همانطوري که آنها از قسمت کلوچه و بيسکويت مي گذشتند، دختر کوچولو تقاضاي بيسکويت کرد و مادرش به او پاسخ منفي داد. دختر کوچولو شروع به نق زدن و گريه و زاري کرد و مادرش با آرامي گفت : "ببين مونيکا، ما هنوز نصف غرفه ها را رد کرده ايم، ناراحت نشو، زياد طول نمي کشه." زود به قسمت شکلات ها رسيدند و دختر کوچولو براي شکلات فرياد برآورد. مادرش گفت : "ببين، ببين مونيکا، ناراحت نشو، فقط دو قسمت ديگر مانده و ما زود به صندوق مي رسيم. موقعي که آنها به صندوق رسيدند، دختر کوچولو درخواست آدامس کرد و چون ديد، مادرش هيچ چيز برايش نخريد، با صداي بلند شروع به گريه کرد. مادرش صبورانه گفت : "ببين مونيکا، ما ظرف پنج دقيقه از صندوق مي گذريم و مي توني به خونه بري و خواب خوشي داشته باشي."
مرد دنبال آنها رفت و موقعي که آنها بيرون رفتند، جلوي آن زن را گرفت و با حالت عصباني به او گفت : "من نتوانستم تحمل کنم و ببينم که شما چگونه خونسردانه با اين مونيکا کوچولو رفتار مي کنيد."
مادر گفت : "مونيکا من هستم ... نام دختر کوچولوي من تامي است."
 

کفش و جوراب

بچه اي ده ساله با پاي برهنه جلو يک کفش فروشي در پياده رو ايستاده بود و در حاليکه به ويترين مغازه خيره شده بود، از سرما مي لرزيد. خانمي به اون بچه رسيد و گفت : "کوچولوي من چرا اينگونه و مشتاقانه به پنجره مي نگري؟"
بچه پاسخ داد : "من داشتم از خدا تقاضا مي کردم که يک جفت کفش به من بدهد."
خانم دست بچه را گرفت و او را به فروشگاه برد و از فروشنده تقاضا کرد تعدادي کفش و جوراب بياورد. از فروشنده پرسيد که ميتونه برايش يک لگن و حوله بياورد. فروشنده نيز چنين کرد. خانم او را به پشت مغازه برد و دستکش هاي خود را درآورده، پاهاي کوچک پسرک را شست و با حوله خشک کرد. در اين موقع فروشنده جوراب را آورد و او آنها را به پاي پسرک کرد. همچنين يک جفت کفش نيز براي او خريد. او دستي به پشت سر پسرک کشيد و گفت : "شک نکن پسرکم، حالا احساس خوبي داري؟"
موقعي که خانم خواست برود، پسرک متحير او را با دست بغل کرد و در حاليکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و به صورت آن زن نگاه مي کرد، به او پاسخ داد : "آيا شما همسر خدا هستيد؟"

سرباز

اين داستان در مورد سربازي است که از جنگ ويتنام به خانه برمي گشت. او از سانفرانسيسکو به خانه زنگ زد : "مامان، بابا من دارم ميآم خونه، ولي يه خواهش دارم : من دوستي دارم که مي خواهم او را با خودم بياورم."
و آنها پاسخ دادند : "از ملاقاتش خوشحال مي شيم."
پسر ادامه داد : "يه چيزي هست که بايد بدونيد. او در جنگ به وضع ناجوري آسيب ديده است. او در منطقه پر از مين قدم مي زد و يک بازو و پاي خود را از دست داده است. او جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که او با ما زندگي کند."
"ما متأسفيم پسر. شايد بتونيم کمکش کنيم که جايي براي زندگي کردن پيدا کند."
"نه مامان و بابا، من مي خوام او با ما زندگي کند."
پدرش گفت : "پسرم تو نمي فهمي چه مي‌خواهي، تحمل شخصي ناقص براي ما بسيار مشکل و دردسر آفرين است. ما زندگي خودمان را مي کنيم و نمي توانيم اجازه بديم شخصي مثل اين زندگي ما را تحت تأثير قرار دهد. من فکر کنم که بهتر، تو تنها بيايي خونه و اين دوست را فراموش کني، او راهي براي زندگي خود پيدا خواهد کرد."در آن لحظه پسر تلفن را قطع کرد و والدينش چيز ديگري نشنيدند.
چند روز بعد آنها تلفني از پليس سانفرانسيسکو داشتند. پسرشان پس از سقوط از يک ساختمان مرده بود. پليس اعتقاد به خودکشي داشت. والدين ناراحت و اندوهگين به سانفرانسيسکو شهر مورگيو رفتند تا جسد پسرشان را شناسايي کنند. آنها وي را تشخيص دادند با يک پا و يک دست.
 
منبع :
اينترنت
مترجم : محمدرضا خليلي مقدم
کارشناس ارشد هوش مصنوعی کامپيوتر
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:21 PM  توسط م.ک.  | 





اين روزها هرجا مي‌روي سخن از NLP و تکنيک مهندسي ذهن است. افراد بيشماري کتاب هاي متعددي در باب اين علوم نسبتاً جديد خوانده اند.
مجلات متعددي با تيتراژ بالا پيرامون اين موضوعات چاپ مي شود اما کمتر کسي است که بتواند تعريف مشخص و واضحي از NLP ارائه دهد. حتي معمولاً نمي دانند که واژه NLP مخفف عبارت : Neuro Lingustic Programming مي باشد.
توضيح NLP در سطور و صفحاتي محدود کار دشواري است. چون اين علم بر فرمت هاي پيچيده اي پايه گذاري شده است، شايد بتوان اينطور گفت که NLP  مطالعه قدرت هاي ذهني انسان است و به عينيت در آمدن آنها با آموختن تکنيک هايي است که براساس پيش فرض ها و نظريات خاصي است.
پايه گذار اين علم ريچاردبندلر دانشجوي رشته رياضي يکي از دانشگاه هاي کاليفرنيا بود که حدود 30 سال پيش اين دانش نو را طراحي کرد.
او سعي کرد جوابي براي پرسش هاي تکراري بشر بيابد. پرسش هايي از قبيل اينکه چرا عده اي اندک هميشه شاد- سالم- ثروتمند و موفق هستند و به هر چه اراده مي کنند، مي رسند و عده اي ديگر هيچ ندارند؟
او شروع به بررسي  و مقايسه اصول پايه اي رفتار-  نوع تفکر-  باور و جهان بيني اين دو دسته کرد. کم کم محققين و دانشمندان ديگري به اين نهضت پيوستند، کساني که در شناخت و تشخيص نحوه رفتار ديگران، حتي در سطوح ناخودآگاه ذهنشان استاد و صاحب نظر بودند و تفاوت بين برخي از حرکات و رفتارهاي ظاهري با نگرش هاي باطني را درک مي کردند. آنها مي دانستند که ديدن و بررسي صفات ظاهري کافي نيست بلکه بايد به داخل وجود ديگران نفوذ کنند تا متوجه چرايي اعمال و طرز فکر آنها شوند . نتايج مطالعات و تحقيقات  شگفت انگيز بود. آنها به اين نتيجه رسيدند که اگر افراد جامعه الگوهاي فکري خاص داشته باشند و يکسري نکات  را رعايت کنند، حتماً به موفقيت خواهند رسيد.

برخي از اين نکات عبارتند از:

1- افزايش اعتماد به نفس با روش هايي خاص

آنها معمولاً عقايد را  با مضامين زير به نويسنده القا مي کنند:
«جايي هست که جز تو هيچ کس نمي تواند آن را پر کند .کاري هست که جز تو هيچ کس قادر به انجامش نيست»

2- برقراري ارتباطات انساني و اجتماعي سازنده و سالم با ديگران

پيروان NLP بر اين عقيده اند که هر آنچه به ديگران دهي، باز خواهي ستاند. به عبارت ديگر، اگر نفرت بورزي، نفرت به تو باز خواهد گشت. اگر عشق ببخشي، عشق خواهي ستاند. اگر انتقاد کني، انتقاد خواهي شنيد. اگر دروغ بگويي، به تو دروغ خواهند گفت و ... .

3- افزايش دادن قدرت مغزي يا ذهني

انيشتين مي گويد «تصور نيرومندتر از علم است».
به نظر اين محققين قوه تخيل در بازي زندگي نقش محوري دارد.آن چيزي که به روشني و مداوم تصوير شود حتماً به دست خواهد آمد. تصورات، تخيلات و تلقينات بر ذهن نيمه هوشيار اثر مي گذارد و مو به مو در صحنه زندگي ظاهر مي شود.

4- کسب و نگهداري سلامت، ثروت و شادکامي

گويند : نشاط و خوشرويي موجب تقويت اعتماد به نفس و دلپذيرتر شدن زندگي مي شود. اگر با لذت زندگي کني، انوار شادي در اطرافت منتشر خواهد شد و موجب آسانتر و قابل حل شدن مشکلات مي شود. همچنين اگر مراقب شادابي جسمي و سلامت خود نباشي، نمي تواني از عواطف خود به درستي بهره مند گردي.

5- توجه بيشتر به مضامين روحاني و معنوي

طرفداران NLP  بر اين اعتقادند که اگر به احکام معنويت توجه کني، خواسته‌هايت برآورده خواهند شد. مي گويند؛ خداوند حربه هايي دارد که تو نمي شناسي. اگر در امور به او توکل کني، راه ها و چاره هايي مي انديشد که تو را حيران خواهند کرد... .
محققين دانش نوين NLP ، الگوي مشخص و هماهنگي از رفتارهاي افراد موفق تهيه کردند  و اعلام کردند که اگر ما بدانيم ديگران چگونه کارها را به خوبي انجام مي‌دهند، ما هم مي توانيم نحوه انجام آن را ياد بگيريم، مشروط بر اينکه با دقت و حوصله به نکات ظريف آن هم توجه کنيم.
بنابراين الگو پردازي يا نمونه سازي MODELING پايه علم NLP شد و در پاسخ به اين پرسش بنيادي پديد آمد که افراد موفق چه کارهايي انجام داده يا مي دهند؟ مي توان در سطوح مختلف از معيارهايي که در نظر داريم ، کپي برداري کنيم ولي هر قدر گسترده تر و جامع تر مدل سازي کنيم، کارها کامل تر و به هدف مورد انتظار نزديک تر است. اگر بخواهيد از فردي  الگوبرداري کنيد که در زمينه هاي اجتماعي بسيار موفق است، ممکن است به اين نتيجه برسيد که او اعتماد به نفس بالايي دارد، خوش لباس و مرتب است، نيازي با تأييد ديگران ندارد. از گذشته رهاست. حال را به خاطرآينده از دست نمي دهد. سنتها و آئين هاي نادرست را مي شکند. احساسات بيهوده تقصير، نگراني يا ترس ندارد.
خونسرد است. هرگز عصباني نمي شود. استقلال رواني دارد. بسيار فعال است و از وقتش کمال استفاده را مي کند. نسبت به علاقه و رفتارهاي ديگران، علاقه و يا در شرايط خاص تساهل نشان مي دهد. اگر تنها به برخي از اين نکات توجه نکنيم، نهايتاً  به آن سطح عالي الگوبرداري که به آن علاقه يا نياز داريم نمي رسيم.
براي رسيدن به اوج موفقيت تنها الگوبرداري از برخي رفتارها و مهارت ها کافي نيست، بلکه بايد الگو را کاملاً شناخت. بايد اطلاعاتي را  درباره نحوه رفتار افراد موفق جمع آوري کرد. در عين حال توجه کرد که درون آنها چه مي گذرد. از آنها بپرسيد که در شرايط خاص و موقعيت هاي مخصوص چگونه و درباره چه مسائلي مي انديشند و در اين احوال چه کارهايي راانجام مي دهند و توجه کنيد که آنها در کارهاي خود از چه مرحله بندي و استراتژي بهره مي برند.
معمولاً افراد موفق، در آغاز يک تصوير جذاب و دقيق از آينده خود داشته اند، آنقدر دقيق و با قدرت، که فرد احساس مي‌کند گويي با سير در زمان به آينده رسيده است. مدام به اين تصوير فکر مي کند و به اين ترتيب خود را تشويق و براي رسيدن به آن هدف ترغيب مي‌كنند. ضمناً اگر در مسير رسيدن به هدف به مانعي برمي خورد، نااميد نمي شود و يا اگر دچار سستي يا اشتباه شود، خود را مي بخشد... .
پرداختن به علم پيچيده NLP فرصت و مجال بيشتري مي طلبد که در شماره‌هاي آينده به اين مسئله خواهيم پرداخت که چگونه آدمي مي تواند با تکنيک هايي وضع خود را دگرگون سازد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 9:20 PM  توسط م.ک.  | 




دانشجو به لحاظ سني فردي است که دوران پرتلاطم و متغير نوجواني را چند سالي است پشت سر گذاشته و بر اساس مراحل رشد شناختي در نظريه پياژه به بالاترين سطح رشد شناختي يعني تفکر انتزاعي دست يافته و به سکون و آرامش بعد از نوجواني رسيده است.

از چنين فردي انتظار مي رود به استقلال فکري و عاطفي رسيده باشد و خود را از قالب هاي محدود کننده متحجر عاطفي و فکري رهايي بخشيده و پيرامون مسائل گوناگون انديشه نموده، جنبه هاي متعادل عاطفي و شناختي آنها را در نظر داشته باشد. وابستگي هاي شديد شناختي (عقلاني)، عاطفي و هيجاني نشان عدم رشد و بلوغ فکري اوست و از جمله موانع رشد و تعالي او در زمينه هاي مختلف زندگي و در موارد شديد آن عامل بروز برخي مشکلات روحي و رواني در وی است. استقلال فکري و عاطفي در برخورد با مسائل مختلف علمي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي، مذهبي و ... انديشه و تفکر و انجام يک تحليل منطقي و عقلاني به ارزيابي درست و صحيح از مسائل می انجامد. بنابه دلايلي ممکن است افراد نتوانند از استقلال فکري و انديشه ورزي در زندگي برخوردار باشند که دو دليل عمده آن يکي وابستگي هاي عاطفي و يا عدم استقلال عاطفي، هيجاني و ديگري عدم رشد و بلوغ فکري است. در ارتباط با وابستگي‌هاي شديد عاطفي خاطر نشان مي شود که در بسياري از موارد عدم رشد و بلوغ عاطفي و دلبستگي هاي و وابستگي هاي شديد به افرادي مانند والدين، سرپرستان و به طور کلي افراد مافوق باعث مي شود فرد به خود اجازه ندهد به ارزيابي ديدگاهها و نظرات مخالف با نظر آنان پرداخته و خود را محدود و مقيد به پذيرش ديدگاه و نظر آنان نمايد، هر چند که به آنان اعتقاد نداشته باشد.
گاهي اوقات فرد مجذوب قدرت،  شهرت، مقام و محبوبيت ديگران مي شود و به اعتقادات و نوشته ها و گفته هاي آنان دلبسته و پاي بند مي گردد و از اين طريق بجاي انديشه و تفکر پيرامون آن اعتقادات و قضاوت در مورد درستي يا نادرستي آن و توجه به جنبه هاي منطقي و عقلاني آن، به جنبه هاي عا طفي و احساسي آنها توجه نموده و آنها را دربست و بدون چون و چرا مي پذيرد