تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

سنن الهی (3) ، حسینیه ارشاد

از سنن الهی می توان به عنوان قوانین خداوند در اداره جهان و مواجهه با انسان یاد کرد.خداوند در کتابش -قرآن کریم- به برخی از این سنن صریحا اشاره کرده است. تصریح به این سنن در قرآن: اولاً نشان ازقانون گرایی خداوند می دهد، ثانیا ًخبر از پاسخگویی خداوند به انسان می دهد؛ و الا چه نیازی به تصریح به این سنن بود؟ ثالثاً حاکی از اجازه به انسان برای تمسک به این سنن است. یعنی انسان حق دارد افعال الهی را با سنن و قوانینی که خداوند خود وضع فرموده است محک بزند و ارزیابی کند و نتیجه ارزیابی خود را با خداوند در میان بگذارد.

غیر از واژه سنت، اینگونه قوانین با واژه "کتابت" به معنای تحت الفظی نوشتن و معنای اصطلاحی "وجوب" و الزام در قرآن یاد شده است. آنچه از این واژه با همین معنای وجوب در قرآن به کار رفته به دو دسته قابل تقسیم است:

دسته اول وجوب شرعی را می رساند، از قبیل وجوب قصاص (آیات 178سوره بقره و آیات 32و 45سوره مائده)، وجوب وصیت (آیه 180 سوره بقره)و وجوب جهاد بر علیه دشمنان دین(آیه 216 سوره بقره). این دسته از آیات از بحث ما بیرون است.

دسته دوم: الزامات فعل خداوند و قواعد حاکم بر سیر جوامع بشری. این آیات کاملاً با بحث ما مرتبط است و در مجموع به سه سنت اشاره دارد: سنت رحمت، سنت پیروزی حق بر باطل و سنت تقدیر. بحث این جلسه متناسب با ماه رحمت و برکت –ماه رمضان- متمرکز بر سنت رحمت است.

رحمت برگرفته از رحم ( جایگاه بچه در شکم مادر ) به معنای رقت مقتضی احسان است. وقتی در مورد انسان به کار می رود دو رکن رقت و نرمی از یک سو و عطوفت و مهربانی از سوی دیگر دارد. آن گاه که در مورد خداوند استعمال می شود یک رکن بیشتر ندارد و آن احسان و نیکی و بخشش و تفضل و مهربانی است.

خدتوند در دو آیه از سوره انعام به سنت رحمت اشاره کرده است. یکی در آیه 12 : "کتب علی نفسه الرحمة" "خداوند بر خود رحمت را واجب کرده است" ، و دیگری در آیه 54 "کتب ربکم علی نفسه الرحمة" "پروردگار شما به خود رحمت را واجب کرده است". خداوند خود به صراحت فرموده که رحمت بر تمام افعالش سیطره دارد. الله در میان اسماء حسنای خود دو نام رحمان و رحیم را بیش از اسما دیگر برگزیده است. در قرآنش 114 بار خود را توأمان با این دو اسم خوانده است. رحمان و رحیم هر دو صیغه مبالغه از رحمت است، یعنی بسیار بخشنده و بسیار مهربان.

خدای معرفی شده در قرآن خدایی مهربان است، نه فقط مهربان است بلکه مهربان ترین است، بهترین مهربانان است ( سوره مومنون آیات 109 و 118)؛ او آنقدر مهربان و صمیمی است که از رگ گردن به انسان نزدیکنر است(سوره ق آیه 16). او همین که در بنده اش جزئی تمایلی به خیر و نیکی بیابد و کورسویی بازگشت به حق را در او مشاهده کند، از همه گناهان و بدیهایش درمی گذرد، او به پیامبرش فرمان داده که به همه مردم خبر دهد که "من بسیار بخشنده و بسیار مهربانم" ( قل نبئ عبادی انی انأ غفور الرحیم )

رحمت خداوند در دنیا همه جا را گرفته است، این رحمت رحمانیه است رحمتی که همه را برخوردار کرده است، چه جاندار، چه بی جان، چه انسان چه غیر انسان، چه مسلمان چه غیر مسلمان، چه مرد چه زن، چه کودک چه بزرگسال. رحمت رحمانی خداوند همه آدمیان را بدون تفاوت در دین، عقیده، جنس، نژاد و رنگ در برگرفته است، رحمت رحمانی خداوند مثل هوا، نور، آب و حیات متعلق به تک تک آدمیان است. این رحمت حتی کافران و منافقان را نیز شامل می شود.

اما خداوند رحمت دیگری هم دارد به نام رحمت رحیمیه که در سرای دیگر- قیامت- بروز می کند و مختص مؤمنان و پرهیزگاران است. "و رحمتی وسعت کل شئ فسأکتبها للذین یتقون" و رحمت من همه چیز را در برگرفته است و آن را برای پرهیزگاران خواهم موشت.( اعراف، آیه 52 )

پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص) به تأسی از خداوند رحمان و رحیم " رحمة للعالمین" است ". "و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین" ما تو را جز رحمت برای همه جهانیان نفرستادیم ( سوره انبیا آیه 107 ). یکی از صفات قرآن کریم "کتاب رحمت" است(اعراق آیه52).

مؤمنان به توصیف قرآن همواره به دنبال گسترش رحمت در جان خود و جهان خود هستند( آل عمران آیه 8). با تأسی به سنت رحمت بکوشیم دینمان را صحیح بشناسیم و صحیح معرفی کنیم. آنان که از رحمت بویی نبرده اند، نمایندگان واقعی اسلام نیستند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 9:2 PM  توسط م.ک.  | 

بزرگترین تصمیم زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 7:56 PM  توسط م.ک.  | 

 

 
 
 

 

 


این زنده و هشیار بودن عالم خیلی جالبه. تسبیح همه عالم. یه دانشمند ژاپنی به اسم آقای ماسارو ایموتو (Masaru Emoto) تحقیق جالبی کرده. آقای ایموتو در مورد آب و تاثیرپذیری و هوشیاری اون تحقیق کرده. خلاصه نظر ایشون اینه که اگه افکار بشری قبل از اینکه آب یخ ببنده متوجه آب بشن، تصاویر میکروسکوپی حاصل از کریستال آب، بسته به اینکه این افکار مثبت یا منفی باشن، زشت یا زیبا خواهد بود. به نظر دکتر ایموتو این تصاویر خوب یا زشت را می‌شه با استفاده از دعا، موسیقی یا نصب نوشته‌ای بر ظرف حاوی آب به‌دست آورد.
مثلاً ایشون آب یک چشمه رو وقتی از دل کوه و سنگ می‌جوشه برداشته و منجمد کرده و کریستال آب رو زیر میکروسکوپ دیده. کریستال آب شکل بسیار زیبا و منتظمی داشته. همین آب رو وقتی از وسط شهر یوکوهاما (زادگاهش) می‌گذره، برداشته و آزمایش کرده، با کمال تعجب آب دیگه اون شکل منظم و هندسی و زیبا رو نداره. همین‌طور این آزمایش رو تکرار کرده با پخش موسیقی‌های مختلف برای آب، زده برچسبی حاوی یک نوشته بر ظرف آب، دعا خوندن بر آب و... تو اینترنت سرچ کردم و چندتایی از تصاویرش رو از سایت‌های مختلف جمع کردم. مثلاً تصاویر زیر. تصویر سمت چپ آی سد فوجی وارا ست. قبل از اینکه به اون دعا خونده بشه و تصویر سمت راست آب همون سده بعد از دعا خوندن.


سمت چپ تصویر آب وقتی قطعه ای از موسیقی هوی متال برای آب پخش شده، تصویر سمت راست، وقتی که سمفونی شماره یک انیاگایا و تصویر وسط وقتی است که قطعه‌ای از موسیقی موتسارت پخش شده.
 
این تصویر تصویرآبیه که برچسب عبارت متشکرم به زبان ژاپنی (هاریگاتو) رو داشته.
 
آقای ایموتو به 500 نفراز رهبران و اساتید روحانی در سراسر ژاپن نامه نوشت که او در روز و ساعت خاصی یک لیوان از آب لوله کشی شهر توکیو رو روی میزش قرار می‌ده و از اونها خواست که به این آب دعا کنند تا پاک و قشنگ بشه.
 
سمت چپ؛ تصویر آب موجود در لوله‌های آب شهر توکیو. سمت راست؛ همون آب که 500 نفر از سراسر ژاپن به اون دعا خوندن.

در آزمایش دیگری به بررسی تاثیر نوع کلمات بر آب پرداخت. بر روی یک لیوان عبارت Do It را چسباند. بر روی لیوانی دیگر عبارت Let's Do It. پس از گذشت یک شب از آب‌های یخ بسته شده تصویر گرفت. تصویر سمت راست آبی رو نشون می‌ده که برچسب اول رو داشت و تصویر سمت چپ آبیه که برچسب دوم رو داشته.
 

بر روی یک لیوان آب کلمه آدولف هیتلر چسبانده‌شده و پس از انجماد از آن عکسبرداری شده. حاصل کار تصویر سمت راسته. همون آزمایش تکرار شده، ولی این بار برچسب عشق و قدردانی بر روی لیوان چسبانده شده. تصویر چپ.


 تو ایران هم خانمی به نام حمیده بیطرف همین آزمایش رو در مورد آب و چندین فلز تکرار کرده و به نتایج مشابهی رسیده و در جشنواره خوارزمی هم مقام آورده. در آزمایش‌های خانم بیطرف زیباترین شکل‌های کریستال آب موقعی به وجود اومده بودن که برای آب قرآن پخش شده‌بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 9:26 PM  توسط م.ک.  | 

 

 

HydroForum®
 Group
 
 
را ه هاي بدست آوردن آرامش
 
جلوي گريه خود را نگيريد و گهگاهي گريه كنيد.
 
دست كم روزي  15 دقيقه را در سكوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي كه داريد فكركنيد. سكوت عصاره‌ي آرامش است، با زور نمي‌توان آن را ايجاد كرد، بايد زماني كه فرا رسيد آن را بپذيريد. دست كم روزي يك ساعت، تنها به اتاقي برويد و در را به روي خود ببنديد.
 
افراد آرام به خود مي‌گويند كه براي تغيير گذشته كاري نمي‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه  زندگي لذت مي‌برند.
 
وقتي احساس مي‌كنيد كه سرتان پر از فكرهاي جور و واجور است و جاي خالي در آن نيست، با قدم زدن، آن‌ها را پاك كنيد.
 
اگر نتوانيد كسي را ببخشيد، افكار خشمگين‌تان شما را براي هميشه با اين افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن ديگران، باعث آرامش مي‌شود.
 
آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه‌اي كه هستند، زندگي مي‌كنند و لذت مي‌برند.
 
از همان كه هستيد راضي باشيد، در اين صورت احساس آرامش بيشتري مي‌كنيد.
 
هر چه اكسيژن بيش‌تري به شما برسد، آرام‌تر خواهيد شد، خوب است در محل كار و زندگي خود گياهي نگه داريد.
 
مهم نيست كه با شما مودبانه برخورد كنند يا نه، برخورد مودبانه‌ي شما، باعث ايجاد آرامي و احساس خوبي در شما خواهد شد.
 
سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌اي مستقيم دارد، آرام راه برويد و حركات بدن خود را آرام‌تر كنيد، طولي نمي‌كشد كه آرام خواهيد شد.
 
گاهي مي‌توانيد براي رسيدن به آرامش، دراز بكشيد، عضلات خود را شل كنيد و به هيچ چيز فكر نكنيد.
 
با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل كنيد. آيا تا به حال فرد آرامي را ديديد كه با صداي بلند صحبت كند؟
 
با شوخ طبعي به آرامش خود كمك كنيد.
 
راحتي، يكي از عناصر مهم آرامش است، مثل دماي مناسب، صندلي راحت و لباس و كفش راحت.

هر چند وقت يك بار ساعتتان را باز كنيد و خود را از فشار زمان نجات دهيد.

در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبي كمك مي‌كند.

فشردن يك توپ كوچك، تنش‌هاي عصبي‌اي را كه در انگشتان و دست‌هاي شما متمركز شده‌اند، خالي مي‌كند.

لباس‌هاي گشاد و راحت، باعث ايجاد راحتي و احساس آرامش مي‌شود.
 
لحظه‌هاي زيباي زندگيتان را بنويسيد و از آن‌ها عكس و فيلم بگيريد، سپس بيش‌تر وقت‌ها آن‌ها را به ياد آوريد و درباره‌شان فكر كنيد و لذت ببريد.
 
هواي دريا، آب شور و صداي امواج، همگي باعث آرامش مي‌شوند، مسافرت به سواحل دريا را فراموش نكنيد. (پيشنهاد ما به شما سواحل استان گلستان است) تماشاي ماهي‌ها مثل خيره شدن به دريا، در شما ايجاد آرامش مي‌كند، زيرا ماهي‌ها آرام شنا مي‌كنند و آرام تنفس مي‌كنند.
 
آهسته غذا خوردن و جويدن، باعث تجديد قواي فكري و احساس آرامش خواهد شد.  براي تأثير بيش‌تر و رسيدن به آرامش، در خود متمركز شويد و آرام نفس بكشيد.
 
تمرين كنيد كه آرام‌تر از حد معمول صحبت كنيد، اين كار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را كم مي‌كند و به شما اجازه مي‌دهد، ذهن و فكرتان را از بسياري مسايل پاك كنيد.
 
اگر به عقايد مذهبي و معنوي پايبند باشيد، به يكي از با افتخارترين روش‌هاي رسيدن به آرامش خاطر رسيده‌ايد، آنگاه مي‌توانيد بگوييد، الا بذكر الله تطمئن القلوب. اگر از خدا دور افتاده‌ايد، اكنون آشتي است. داشتن يك تكيه‌گاه معنوي در حد تعادل موجب آرامش مي‌شود.
 
احساسات و مشكلات خود را به ديگران بگوييد و آرامش بيش‌تري احساس كنيد.
 
يكي از مهم‌ترين مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسايل كوچك است، دومين مهارت، كوچك شمردن تمام مسايل است.
 
شاد كردن ديگران، موجب آرامش مي‌شود. نمي‌دانيد چه لذتي دارد پول رستوران امشب را با توافق سايرين به يك كارتن خواب هديه دهيد. قدرداني كنيد. ديگران را براي لطف كردن به خود تحت فشار قرار دهيد، لطف كه وظيفه نيست
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:51 AM  توسط م.ک.  | 

 

 

 
كساني از پله هاي موفقعيت بهتر بالا ميروند
 
كه پاهايشان را بر پله هاي فرصت بگذارند
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:50 AM  توسط م.ک.  | 

 

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:49 AM  توسط م.ک.  | 

 

 

یاد پدر بزرگم ایت ا ... حاج سید محمود علیف و دائیم که

دستشون از دنیا کوتاه است افتادم این چند شب براشون نور خواستم.

 

این چند بیت از مولوی به یاد ان عاشقان.

 

دشمن خویشیم و یار انکه ما را میکشد
غرق دریائیم و ما را موج دریا میکشد
زان چنان در پیش او شیرین و خوش جان میدهیم
کان ملک ما را به شهدو شیرو حلوا میکشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد
خویش فربه مینمائیم از پس قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا میکشد

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 2:57 AM  توسط م.ک.  | 

 

 

 

GOD'S SMILE
 
Louise redden,a poorly dressed lady with a look of defeat on her face, walked into a grocery store. She approached the owner of the store in a most humble manner and asked if he would let her charge a few groceris. She softly explained that her husband was ill and unable to work, they had six children and they needed feed.
Joun longhouse , the grocer scoffed at her, ignored her and requested that she leave his store in a rude manner. The needful woman insisted and said : " please sir! for God's sake , I will bring you the money just as soon as I can. "
Joun told her that he could not give her credite.
 
standing beside the counte was a customer, who ever heard the conversation between the two. The customer told the grocer that he would stand good for whatever she needed for her family .
The grocer said in a very reluctant voice : " you don't have to, I,ll pay it myself . "      Do you have a grocery list?
Louise replied , "yes sir . " 
" Ok"  he said . " Put your grocery list on the scales and whatever your grocery list weighs , I will give you that amount in groceris. "
Louise, shy fully hesitated a moment , then she reached into her purse and took out a piece of paper on the scale. Everybody's eyes showed amazemwnt when the scales went down.
The grocer started puting the grocerris on the other side of the scales , with wonder. the scale did not balance, so he continued to put more and more groceris on them untill the scales balanced.
The grocer grabbed the piece of paper from the scales and looked at it with greater amazement  and disgust.
It was not a grocery list ; it was her prayer, which said : " Dear Lord, you know my needs and I am leaving this in your hands. "
The grocer gave her the groceris that he had gathered and stood in stunned silence.
Louise thanked him and left the store.
The customer handed a fifity dollers bill to the grocer and said, " It was worth every penny of it. "
Only God know how much a sincere and pure prayer weighs...
 
prayer is the best free gift to give anyone. There is no cost but a lot of rewards.
 
 
لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس. و نگاهی مغموم. وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا
.مانده اند
.جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
.زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا. به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم
.جان گفت نسیه نمی دهد
 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، وگفتگوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این
.این خانم با من
خوار وبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست ، خودم می دهم.لیست خریدت کو؟
.لوئیز گفت : اینجاست
!!!جان گفت: لیست ات را بگذار داخل ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر
.لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد . از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت
.همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت
.خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت که کفه ها برابر
.شدند
.در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
:کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود
.  ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن
.مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
.لوئیز خداحافظی کرد و رفت
 
.مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : تا آ خرین پنی اش می ارزید
.فقط اوست که می داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است
.دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد
 
از کتاب لبخند خدا
ترجمه زهره زاهدی
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 0:53 AM  توسط م.ک.  | 

 

 


شايد تا حالا بارها شما هم شنيده ايد يا حتى خودتان گفته ايد مثلاً صاحبان  فلان شغل فلان جور رفتار مى كنند يا فلان ويژگى از افراد داراى فلان شغل بعيد نيست و صدها حدس ها و پيش بينى هاى ديگر ولى به نظرتان آيا  واقعاً اين حدسها درست است؟ يعنى آيا مى توان براساس شغل رفتار افراد را حدس زد؟ اگر اينطور است با چه دليل و مدركى مى توانيم ثابت كنيم كه  اين حدسها مى توانند درست باشند؟ ما براى بررسى اين موضوع افرادى را  به عنوان نمونه از ده شغل مختلف انتخاب و خصوصيات شخصيتى آنها مخصوصاً رفتارهاى ظاهريشان را با همديگر در هر شغل مقايسه كرده ايم و به اين نتيجه رسيده ايم كه تقريباً اين حدسها درست است ولى براى اينكه يافته هاى ما پشتوانه اى علمى داشته باشد، بايد ديدگاههاى نظريه هاى علمى را در اين مورد بيان كنيم بدين ترتيب ما ابتدا به تشريح شخصيت پرداخته و بعد با استفاده از نظريه هاىجامعه شناسى خرد (جامعه شناسى پديدارشناسى هوسرل و كنش متقابل نمادى گافمن) و با استفاده از روانشناسى اجتماعى به تشريح چارچوب نظرى اين پژوهش خواهيم پرداخت.

 


اما ابتدا بايد دانست شخصيت چيست و چگونه شكل مى گيرد؟ البته «براى روشن تر شدن مفهوم شخصيت بهتر است ريشه اين كلمه را در نظر بگيريم كلمه شخصيت ترجمه كلمه «
personality» در انگليسى يا personnalite در فرانسه است كه هر دو از كلمه

persona» در لاتين مشتق شده است. پرسونا ماسكى بود كه در زمان قديم بازيگر تئاتر به چهره خود مى زد و آن را تا آخر نمايش نگه مى داشت يكى از ويژگى هاى اين ماسك ثبات و دائمى بودن آن در طول نمايش بود.

 به اين ترتيب مى توان گفت، شخصيت يعنى عنصر ثابت رفتار فرد و به طوركلى آنچه همواره با اوست و موجب تمايز او از ديگران مى شود و اين ثبات زمينه اى را فراهم مى آورد تا رفتار فرد در موقعيت هاى مختلف تا اندازه اى به طور عينى پيش بينى شود. (گنجى.۱۳۷۱ ص ۵۴)

 

 چنان كه متوجه شديد از اين تعريف ها چنين استنباط مى شود كه شخصيت ثابت است و قابل تغيير نيست ولى اخيراً پژوهشگران دريافته اند، صفات شخصيتى از آنچه نخست پنداشته مى شود ناپايدارترند. صفات شخصيتى و محيط هر دو موجب رفتار مى شوند و محيط بيش از پيش مهم تشخيص داده شده است. (همان. ص ۵۵)

 بنابراين در روانشناسى جديد نيز شخصيت را چنين تعريف كرده اند: سازمان پوياى جنبه هاى شناختى (يعنى توانايى هاى ذهنى) عاطفى غيرشناختى (يعنى ارادى و غيرارادى) و فيزيولوژيك و شكل ظاهرى هر فرد اين تعريف نشان مى دهد كه «تعامل ميان سه تعيين كننده عمده بر شكل گيرى شخصيت اثر مى گذارد. اين سه تعيين كننده ها عبارتند از ميراث فيزيولوژى فرد گروههايى كه به آن وابسته است وفرهنگى كه در آن عضويت دارد. (شكر كن. ۷۷ ص ۱۷۵)

 


جامعه شناسى پديدارشناسى هوسرل

 ادموند هوسرل (۱۹۳۸ - ۱۸۵۹) بنيانگذار فلسفه پديدارشناسى و استاد دانشگاههاى كوتينگن و فريبورگ آلمان بود.

 او معتقد بود: پديده چيزى است كه بايستى آشكار وپديدار شود لذا بايد به دنبال واقعيتى بود كه سبب اين پديدارى شده است پس ميان واقعيت و پديده تفاوت وجود دارد «بود» در پديدارشناسى هوسرل وجود طبيعى است كه از سر تفكر عادتى حاصل شده است و بايستى كنار گذاشته شود تا «نمود» يا Â«پديده» نمايان شود و كار يك پژوهشگر شناخت پديده يا نمود اشيا و رخدادها است. اين نگرش دوگانه - «پديده» و «بود» ـ سبب شد كه هوسرل هستى را در دو شكل متفاوت مورد شناسايى قرار دهد: يكى شكل طبيعى آن و ديگرى شكل خنثى يا پديدارى آن. او معتقد بود، هر عملى داراى نيت است همين امر با نيت است كه بايد مورد مطالعه قرار گيرد. اين نيست كه در پس نمودهاى ظاهرى و قالب هاى مصنوعى و هنجارى پنهان است بايد شناخته شود تا پس از آن عمل آگاهانه فرد قابل شناخت و دستيابى قرار گيرد. (تنهايى. ۱۳۷۷ ص ۱۹۰)

 

پس اگر بخواهيم با نظريه پديدارشناسى هوسرل رفتارهاى خاص شاغلان هر شغل را بررسى كنيم، بايد به دنباله علت پنهانى و واقعى اين رفتارها باشيم. يعنى اگر خصوصيات شخصيتى خاص يك شغل و نيز تشابه اين خصوصياتها (مخصوصاً ويژگى هاى ظاهرى) را ميان صاحبان آن شغل را به عنوان پديده اى كه آشكار و پديدار بگيريم و بايد نيتى را كه اين پديده را به وجود آورده است را پيدا كنيم.


كنش مقابل اجتماعى گافمن

كار ديگرى كه در اين مورد انجام گرفته خود در زندگى روزانه (۱۹۵۹) اثر اروين گافمن است. گافمن يكى از شخصيت هاى نظريه نوين كنش متقابل نمادين به شمار مى آيد. به نظر وى آدمها براى نگهداشت تصوير ثابتى از خود، براى مخاطبان اجتماعى شان نقش اجرا مى كنند. گافمن در نتيجه علاقه به اجراى نقش به نظريه نمايشى روى آورد. بنابراين نظريه زندگى اجتماعى يك رشته اجراى نقشهاى نمايشى همانند ايفاى نقش در صحنه نمايش است. برداشت گافمن از خود با رهيافت نمايشى او شكل گرفته بود.

  به نظر گافمن شخصيت يك فرد را تنها خود به وجود نمى آورد بلكه آن با برخوردهاى او با ديگران و افرادى كه نزديك او هستند، به وجود مى آيد. (شخصيت يك اثر نمايشى است كه در صحنه نمايش به وجود مى آيد) (گافمن. ،۱۹۵۹ ص ۲۵۳)

 

جمع بندى چارچوب نظرى

 

پس در حين اينكه شخصيت در اثر عوامل مختلف تشكيل مى شود ولى نقش محيط در اين ميان غيرقابل انكار است. اجتماعى شدن فرايندى است كه به وسيله آن از طريق تماس با انسانهاى ديگر، كودك ناتوان به تدريج به انسانى آگاه و دانا و ماهر در شيوه هاى رفتار ويژه فرهنگ و محيط معينى تبديل مى شود. عوامل اجتماعى شدن نيز شامل خانواده، گروه همسالان، مدارس، رسانه هاى همگانى و بالاخره محيط كار است. (گيدنز. ۱۳۷۸ ص۹۵)

بنابراين اگر كار يا شغل را به عنوان يك گروه اجتماعى در نظر بگيريم براى اينكه عضو اين گروه اجتماعى شويم بايد با اعضاى ديگر گروه كنش متقابل داشته باشيم و هدف هاى مشتركى را دنبال كنيم و رابطه ثابتى با آنها داشته باشيم و مسلماً وابستگى بين ما به وجود خواهد آمد و آگاهانه براى اينكه در اين گروه پذيرفته شويم با اعضاى آن همانند سازى خواهيم كرد يعنى سعى مى كنيم با آنها هم عقيده و همرنگ شويم. علاوه بر آن همان طور كه قبلاً گفتيم هر شغل و هر كار مقتضيات خاص خود را دارد و افراد داراى آن شغل بايد خود را با آن مقتضيات وفق دهند و نقش هايى را بازى كنند و همچنين با مرور زمان افكار و احساسات وسليقه هاى اعضا در همديگر نفوذ مى كند و تقريباً همرنگى و بازى نقش خاصى در گروه به وجود مى آيد و نيز كار و شغلى كه فرد انجام مى دهد به مرور با گذشت زمان علاوه بر نگرش فرد و طرز برخورد و صحبت او حتى در نوع حركات اعضاى بدن او مانند حركات دست و طرز راه رفتن و نيز در نوع چين و چروك چهره و دست هاى او تأثير بسيار ژرفى مى گذارد.

 

روش انجام پژوهش

 


براى بررسى تأثير شغل بر شخصيت افراد به ويژه خصوصيات ظاهرى آنها به دليل اينكه اين پژوهش در سطح خرد انجام شده، از ميان روش هاى تحقيق از روش توصيفى و از ابزارهاى مشاهده مستقيم سيستماتيك استفاده شده است.


در اين پژوهش متغيرهاى متعددى براى بررسى مشخصات ظاهرى به كار برده شده است كه اين متغيرها و تعريف عملياتى آنها نيز به صورت زير است:

سن (نوجوان، جوان، ميانسال، پر) سليقه (لباسهاى اتوكشيده، لباسهاى چين و چروك دار، لباسهاى كثيف، معمولى) پيراهن (آستين كوتاه،معمولى، ساده يك رنگ، ساده چارخانه، انداخته شده به روى شلوار، فرم) كت (تك كت، كت كاموا، كت و شلوار، كت و شلوار با جليقه) شلوار (لى، پارچه اى، پيله دار، راسته، تنگ، دمپا گشاد) طرز صحبت (عاميانه، تند، خشن، كم حوصله، آرام، بلند، فيلسوفانه، عادى) طرز نگاه كردن (سست، تيز، عارفانه، عاشقانه، عادى) نوع ريش (طبيعى، پروفسورى، ستارى، لنگرى، بزى، ته ريش، خط ريش، سه تيغ، سه تيغ با ماشين) نوع سبيل (طبيعى، دست كارى شده، قاجارى، پرپشت، رنگ گذاشته شده، سه تيغ) مو (كچل، نيمه كچل، فرفرى، كوتاه، جلو كوتاه عقب موهاى بلند به عقب داده شده. فرق از چپ، فرق از راست، فرق از وسط) طرز راه رفتن (آرام، سريع، پرشى، چپ راستى معلق، چپ راستى، دورانى، قوزى، پهلوانى، افتاده) كفش (اسپورت، بنددار، تازه مد، كتانى واكس زده شده، پاشنه دار و بدون پاشنه) كيف (سامسونت، دستى، كلاسور، زمبيلى، ورزشى، مسافرتى، سررسيد، كوچك، جادار) انگشتر (طلا، نقره، پلاتين، مذهبى، دوتا انگشترى) سيگار (ارزان قيمت، گران قيمت، متوسط) خودكار (بيك درجيب پيراهن، فلزى در جيب پيراهن، بيك روى كت، فلزى روى كت، فلزى در كيف، بيك در كيف، خودكار معمولى در كيف) صورت(چين و چروك در فك، چين و چروك صورت، چين و چروك ابرو، چين و چروك دور دهان، چين و چروك در پيشانى صاف) در انتخاب نمونه مورد بررسى با استفاده از ابزارهاى تخمين و پرس و جو به تدوين چارچوب آمارى پرداخته شد و با در نظر گرفتن استانداردهاى لازم زمينه جهت انتخاب نمونه از مشاغل مختلف ده نوع شغل از شهرستانهاى تبريز و اهر، انتخاب شده اند و بدين ترتيب اين نمونه آمارى شامل ۵۴ نفر ميوه فروش از تبريز، ۵۷ فر سوپرماركت دار از تبريز، ۵۵ نفر راننده، ۵۹ نفر از فروشندگان، ۵۷ نفر نجار، ۵۳ نفر زرگر، ۵۶ نفر پزشك، ۶۰ نفر كارمند از اهر، ۶۰ نفر معلم مرد از اهر و ۶۰ نفر معلم خانم از اهر است.


داده ها با همكارى دانشجويان پيام نور اهر و تبريز و براساس آموزش و مديريت مستمر بر اجراى تحقيق اطلاعات لازم را جهت شناسايى مشخصات ظاهرى جمع آورى شده است.


فهرست منابع

 ۱) آرميچل ترنس، مردم و سازمانها، ترجمه حسين شكركن، تهران انتشارات رشد ۱۳۷۱

 ۲) بدارلوك، دزيل ژوزه، مارش لوك، روانشناسى اجتماعى ترجمه حمزه گنجى تهران انتشارات ساوالان ۱۳۸۰

 ۳) تنهايى ابوالحسن، نظريه هاى جامعه شناسى انتشارات پيام نور ۱۳۷۷

 ۴) رفيع پور فرامرز، تكنيك هاى خاص تحقيق در علوم اجتماعى تهران شركت سهامى انتشار، ۱۳۸۲

 ۵) گنجى حمزه، روانشناسى عمومى، انتشارات پيام نور ۱۳۷۱

 ۶) گيدنز آنتونى، جامعه شناسى، ترجمه صبورى

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 7:55 PM  توسط م.ک.  | 

 

 

سانسور

حالا سانسور چيست؟ ذات انسان بايد در سانسور باشد، پيشينيان محاسبه نفس را بسيار اهميت مي‌دادند. هر انساني بايد محاسبه‌ي نفس بكند، آداب و رسومي را در محاسبه‌ي نفس آمده است. در سير و سلوك عرفاني، محاسبه‌ي نفس خيلي جدي است، صبح كه انسان پا مي‌شود و شب كه مي‌خوابد و نمازي كه مي‌خواند مي‌بيند كه كجا حق‌الله را مراعات كرده و كجا حق‌الناس را و در چه دوره‌اي مخالف دين عمل كرده است، اين را غربي‌ها مي‌گويند «اگزمان دوكونسيانس». يك جريان در رم باستان بود و در جاهاي ديگر هم اين جريان بوده، مي‌گفتند سانس Cens كه به لاتيني عامل اجراي آن مي‌شود سانسور را Censura و سانسور به عربي مي‌شود محاسبه نفس و به فارسي مي‌شود كنكاش و تفتيش كه گاهي انسان‌ها جست‌وجو مي‌كردند كه ديگران چه مي‌كنند و گاهي هم فرد خودش را كنكاش و سانسور مي‌كند. رسانسيون هم مي‌گويند، يعني سرشماري، كه از همين ريشه است، يعني كنكاش. عربي هم دارد كه يادم رفته و يادداشت كرده‌ام. بنده مي‌خواهم سانسور را با محاسبه نفس مقايسه كنم. مي‌گويم فرق انسان و حيوان اين است كه انسان بايد كنكاشگر باشد. يك دفعه است كه انسان به نام نفس مطمئنه و به انگيزه نفس مطمئنه نفس اماره خويش را كنكاش و محاسبه مي‌كند و يك دفعه به نام نفس اماره و انگيزه منحط شهواني نفس اماره، نفس مطمئنه را كنكاش مي‌كند و مي‌داند كه نفس مطمئنه‌اش منشأ اثر قرار مي‌گيرد. حالا دوره‌ي گذشته مي‌گفتند سانسور حقيقتاً درست است. آنها مي‌گفتند تو بايد نفس اماره‌ات سانسور شود، اما اكنون مي‌گويد من هم حق دارم، من هم باطل دارم. برو گمشو من نفس اماره‌ام مي‌خواهد ديگر كسي را كنكاش نكند. مبارزه قلمزنان سابق سر همين بود، تو «سانسور» برو نفس اماره من كمال پيدا كند و غالباً اين فكر مد و رايج بود، كانون نويسندگان تشكيل شد كه شعار دادند سانسور نكنيد. آخر تو كه سرتاسر وجودت كنكاشگر نفس مطمئنه به انگيزه‌ي نفس اماره است، تو كه سرتاسر وجودت سانسورچي نفس مطمئنه است و حوالتت اين است. بنابراين كنكاش دو تا است يكي كنكاش نفس اماره به امر به معروف و نفس مطمئنه و يكي كنكاش نفس مطمئنه است با امر به منكر نفس اماره. كنكاش به نام سانسور جديد عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف.

 

تعميم امامت

اين آقا [بني‌صدر] قدم جلو گذاشته است با اين شعار كه همه اماميم، امام كيست؟ امام كسي است كه در ارضاي شهوات نفس اماره‌اش هيچ مانعي جلويش نباشد!! بنا به تفسير اصول پايه «سانسور» بايد برود و بنابراين هيچ كس حق ندارد كه امر به معروف و نهي از منكر كند. اما مي‌تواند يك كار بكند و آن امر به منكر و نهي از معروف است، مثل همه آثار بني‌صدر. آثار بني‌صدر عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف كه آخرين مرحله فلك‌زدگي خودبنياد كارتيه لاتاني است. ببينيد اگر من مي‌خواستم حسابگري براي آينده بكنم و سري تو سرها دربياورم، جلوي خويش را مي‌گرفتم و اين قدرت را داشتم چنانكه بيست سال داشتم، تملق هيچ كس را نگفتم تا سري تو سرها در بياورم و مقامات ننگين را به دست بياورم. تا حالا تملق نگفتم از اين به بعد هم نمي‌گويم. از آن روزي كه غربزدگي را مطرح كردم تا به حال مبارزه كرده‌ام و از مرگ نمي‌ترسم. در اين جلسات اخير كه ابيات حافظ را خواندم در موضع‌گيري صراحت داشتم. الان ديگر در «منقلب تاريخي» قرار گرفته‌ايم كه بنده ديگر نمي‌توانم كه يك قدري سربسته سخن بگويم. منقلب به معني نقطه‌ي عطف را مي‌گويم، آن وقتي كه در آن وقت مي‌خواهد انقلاب پيدا كند به وقت رحماني و از اين وقت اهريمني و شيطاني و نفس اماره چهار صد سال تاريخ غرب بگذرد. حالا اگر يك دفعه انقلاب پيدا كرد، انقلاب مستمر، كه عبارت است از سير از وقت شيطاني به وقت رحماني و وقت پس‌فردا، به وقتي كه توجه ساده به آن وقت امام زمان غايب است. اين وقتي باشد كه قرين انتظار آماده‌گر است.

 

بازگشت جاويدان همان و نسبت آن با دهر

پرسشي در ميان است، اينكه «بازگشت جاويدان همان» چيست. والله نيچه از فلك‌زدگي به نام نيست‌انگاري به ستوه آمده بود. اما وقتي كه به آخرش مي‌رسد همان وقت بازگشت جاويدان همان است، نيچه مي‌گويد اين وقت به من وحي شده است، در بحبوحه ايتاليا. اين بازگشت جاويدان را تفاسير بسياري كرده‌اند، بعضي‌ها گفته‌اند زمان فيزيكي است. بعضي بازگشت جاويدان همان را خيلي به جد گرفته‌اند و گفته‌اند در تفكر نيچه در آخرين مرحله، اين زمان خودبنياد به تزلزل افتاده و حتي زرتشت كه مدافع بازگشت جاويدان همان است، در آخرين مرحله كه زرتشت فنا پيدا مي‌كند و بعد زمان باقي مي‌آيد. بنابراين بازگشت جاويدان همان نيچه بينابين است و مشوب به آخرين مرحله‌ي تاريخ خودبنيادانه است و عده‌اي كه خبر از هيچي ندارند بازگشت جاويدان همان و رجعت را تفسير مي‌كنند و شرح مي‌دهند به همان زمان فلكي يوناني مي‌آورند و حتي بعضي‌ها به زمان فيزيكي تفسير كرده‌اند. اينكه زمان نيچه زمان فيزيكي است من اطلاعي ندارم بايد از آنهايي كه اطلاع دارند پرسيد! چون واقعاً عده‌اي خواسته‌اند به زمان انتروپي تفسير كنند. بنابراين بازگشت جاويدان همان موقوف است به اينكه مراحل مختلف نيهيليسم نيچه، نيهيليسم كلاسيك و استاتيك بي‌خدايانه نيچه را ببينيم چيست و يك تفسيري هم در باب نيچه بدهيم و بالاخره در نيچه آخرين زمان فلكي است كه به تلوتلو و تزلزل افتاده و ديگر نمي‌شود زمان فلكي را با تفكر به جد گرفت. گذشته دوره‌اش دارد سر مي‌آيد و ديگر نمي‌شود و همان طوري كه به شما گفتم تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني است و اينكه تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني در علوم انساني غربي و علوم نفساني غربي هست. اين بحراني در انتروپولوژي نيز وجود دارد.

 

انسان‌شناسي و تأسيس اگزيستانسياليسم سارتر

انسان‌شناسي دوره‌ي جديد پايانش را گفتم كه در پسيكولوژي است و پسيكاناليسم، كه اكثر اشخاص ترجمه كرده‌اند «روانكاوي» به اصطلاح آلمان‌ها روانكاوی­ها و جان‌شناسي‌هاي ژرفايي، اينكه اسباب پژوهش در آن نيست. اصلاً زمان حاضر تفكر در سوسيولوژيست نيست، تا يكي لغت‌ها را پشت سر هم ترجمه كند. اينها سوسيولوژيست‌اند يعني سوسيولوژي زده‌اند، يعني جامعه را اصالت مي‌دهند و اصالت را به اجتماعيات و فنومن‌هاي اجتماعي مي‌دهند، يا به اصطلاح با فنومن‌‌هاي اجتماعي مي‌خواهند جهان را ببينند. انتروپولوژيست يعني اينكه اینها مي‌خواهند جهان را با آثار بشرشناسي و جان‌شناسي تفسير كنند، ممكن است كسي خبر نداشته باشد، در آخرالزمان تاريخ، به قول يك مقاله‌نويس اگزيستانسياليسم را نداند، ولي اگزيستانسياليست باشد و يا سوسيولوژيست و انتروپولوژيست به همين معني، ولي خوب راست مي‌گويند امروز اگزيستانسياليسم در يك نوع اومانيسم خلاصه نمي‌شود، بسا اومانيسم انواعي دارد كه در هر كدام از اينها مثل اگزيستانسياليسم معتبر به اعتبار وجود شيطاني است. گرچه ممكن است الان هم در هر كدام، برگسون و دووره و ديرند و وقت شيطاني او و ژان پل سارتر به سراغمان آمده باشد، متافيزيك در دوره‌ي جديد يعني نفي هر گونه دين و نماز.

گرچه در قديم متافيزيك بوده، ولي در كنارش دين هم بود و نماز هم بود و علي‌ابن‌ابيطالب عليه‌السلام هم بود و اگر هم كسي در عصر حاضر نماز بخواند، راز و نيازش اغلب با نفس اماره است تا خدا بنده. واقعاً گزاف نمي‌گويم، يك مبالغه‌ي به جايي مي‌گويم. راز و نيازي كه كليساي غربي دارد راز و نياز با نفس اماره است. اين معتبر بودن به اعتبار وجود بشر، آن هم وجود بشري كه استاد شيطان شده است. حالا همه چيز معتبر به اعتبار وجدان بشر است. ژان پل سارتر مي‌گويد، هر ادراكي، هر وجداني، وجداني است نسبت به چيزي. نسبت يعني همين. يعني تا نسبت و اضافه آمده علم حصولي مي‌آيد و اضافه اشراقي به اصطلاح قدما مي‌رود. با آمدن اضافه حصولي و با علم حصولي همه چيز تمام مي‌شود از جمله‌ اضافه‌ي حضوري و اشراقي. علم از مقوله، يعني علم حصولي، اما علم حضوري كه از مقوله نيست اگر هم باشد اضافه اشراقي است و خيلي هم باريك است.

 

اگزيستانسياليسم و انسان، اگزيستانس و علم انساني

انسان در هيديگر و اسم و فعل و حرف هيديگر، با ژان پل سارتر نسبتي ندارد و همچنين اسم و فعل و حرف من نسبت وارونه هم با او ندارد. سال‌هاست كه از ژان پل سارتر گذشته‌ام يك نكته‌اي يادم آمد. در ژان پل سارتر، اصلاً اگزيستانس انسان به معني وجود نيست، بايد من كلمه‌ اگزيستانس را مجدداً روشن كنم. اين اگزيستانس يعني «تقرر صدوري» انسان يعني «تقرر متعالي» انسان، انسان  متعالي است ولي خدا نيست و اينكه مي‌گوييم خداي متعال غلط است. تنها انسان است كه نحوه‌ي عملش صدوري و ظهوري است، غير از اين صدوري كه همان خودش و امكان ذاتي اوست، شتات ماهيات است. او اشاره مي‌كند به هستي و نيستي اشياء كه با ماست به اصطلاح خودش به دنيا و عالم مي‌آيد. وجود و عدم معدومي قائم به قيام ظهوري انسان است. بعد مي‌گويد اگر «دو دو تا مي‌شود چهار تا» به اعتبار من چنين است و اگر بگوييم دو دو تا شش تا باز معتبر به اعتبار ماست. پيشينيان مي‌گفته‌اند اينها ملاك مي‌خواهد، ملاكش چيست؟ پاسخ مي‌دادند ملاك دو دو تا چهار تا «مطابقت با واقع» است و ملاكش «نفس الامر» است يعني «عقل». مانند خواجه نصير و ديگران و بعد مي‌گفتند اين «نفس الامر» خود واقعيتي است. ملاك واقعيت چيست؟ چون حكم مي‌كنم سيگار در دست من است ملاكش چيست. جواب مي‌دهد مطابقت با واقع، اما اين واقع ملاكش چيست؟ «نفس‌الامر» است. پس بازگشت احكام را مي‌بردند به نفس‌الامر و خدا و عقل و حتي بعضي نفس‌الامر را اعم گرفته‌اند و ثابت و بعضي منكر شده‌اند. اما اينكه ملاك اشياء معتبر به اعتبار وجود انسان است، يعني نفس اماره است، اين عبارت از اگزيستانسياليسم سارتر است و يادم نمي‌رود يك جواني مي‌گفت دكتر جليلي كه مقاله در باب ترانساندانس نوشته، يك بار آمد و گفت: «به نام خدا و به نام اگزيستانسياليسم». اينكه امروز دنيا دنياي اگزيستانسياليسم است. من اگزيستانسياليسم، تو اگزيستانسياليسم، شما اگزيستانسياليسم و براي اينكه ما ندانسته اگزيستانسياليسم هستيم: همه‌ي ما در واقع اگزيستانسياليسم هستيم و اينها مي‌گويند حقيقت يعني مطابقت با واقع اشياء كه رجوعش به نفس اماره است و معتبر به اعتبار وجود شماست. يعني بنده اعتقاد پيدا مي‌كنم كه خدا هست و حقيقت دارد. ماركسيست اعتقاد پيدا مي‌كند كه خدا نيست و حقيقت ندارد. يك دوره‌اي هم در تاريخ اعتقاد پيدا مي‌كنند خدا نيست و حقيقت ندارد. پس همه بازگشتش به يقين ماست.

در اينجا من واقعاً نمي‌خواهم اسم هيديگر را ببرم، او در «شرح آراء نيچه» عميق و راسخ في‌المعني در علم است، نه علم به معني علم ما و علم رايج، در اينجا مسأله خودبنيادي را به يك معني ديگر طرح مي‌كند. اين نظر دكارت كه حقيقت تابع قطعيت و يقين ماست، اصلاً حتي از سوفسطاييان هم نيست. هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده، به نظر من هنوز حقيقت را كه تابع من و شما نمي‌گيرد و اينكه حقيقت تابع يقين ماست حتي در سوفسطاييان نيست و هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده است. به نظر من هنوز پروتاگوراس و غيره كه حقيقت را تابع من و شما مي‌گيرند در موقعي بوده‌اند كه وجود فيزيكي خارج از خودش را نمي‌توانسته‌اند انكار كنند. اين دوره جديد است كه همه چيز بازگشتش به نفس اماره است، با تفكر دكارت همه چيز از بين مي‌رود.

 

علم‌اليقين، عین­الیقین حق‌اليقين و شهود شاعرانه و عرفاني

حالا مسأله اقسام علم، كه سه قسم است: حق‌اليقين، علم‌اليقين و عين‌اليقين. در دوره‌ي جديد همه اين علوم حتي متافيزيك جديد هم وقتي مي‌رود به بحث در اعيان اشياء، بازگشتش به يقين نفساني است و علم‌اليقين حصولي. حالا بگوييد حق‌اليقين چه مي‌شود؟ نفس اماره مطلق مي‌شود، يعني اگر ژان پل سارتر ميستيك را قبول نكرده، باز صد رحمت به او نسبت به برگسون و عرفاي جديد و ميستيك‌هاي ناسوتزده‌ي جديد و ميستيك‌هاي دهري برگسون زده.

حالا توجه كنيد. قرار شد شما برسيد به مقام يقين حقيقي. اين دل‌آگاهي كه بنده قبلاً گفتم نيست. آگاهي را كه مي‌گوييم در آن مي‌رويم به معني اجمالي، در خودآگاهي مي‌رويم به بحث اعيان اشياء، در دل‌آگاهي مي‌رويم به حقيقت حضوري عالم و آن وقتي است كه مولانا مي‌گويد:

عجز از ادراك ماهيت عمو          حالت عامه بود مطلق مگو

زانكه ماهيات و سر سرشان          پيش چشم كاملان باشد عيان

در يك وقت، مرتبه‌اي است كه مي‌رويد به سرسر ماهيات، كه آن حق‌اليقين است و گاهي اين سرسر به معني عارفانه به معني پريروزي و پس‌فردايي است و يك وقت مي‌رويم به ماهيت و سرسرشان به معني متافيزيك قرون وسطي و يك بار مي‌آييد به ماهيات و سرسرشان به معني متافيزيك جديد. اين سرسر ماهيات جديد مي‌شود نفس اماره فردي و جمعي، وقتي كه مي‌خواهيد پير و ميستيك بشويد. بنده مي‌خواهم براي نمونه‌ي «جمع ميان نفس اماره‌ها» مثالي بزنم:<