تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

سنن الهی (3) ، حسینیه ارشاد

از سنن الهی می توان به عنوان قوانین خداوند در اداره جهان و مواجهه با انسان یاد کرد.خداوند در کتابش -قرآن کریم- به برخی از این سنن صریحا اشاره کرده است. تصریح به این سنن در قرآن: اولاً نشان ازقانون گرایی خداوند می دهد، ثانیا ًخبر از پاسخگویی خداوند به انسان می دهد؛ و الا چه نیازی به تصریح به این سنن بود؟ ثالثاً حاکی از اجازه به انسان برای تمسک به این سنن است. یعنی انسان حق دارد افعال الهی را با سنن و قوانینی که خداوند خود وضع فرموده است محک بزند و ارزیابی کند و نتیجه ارزیابی خود را با خداوند در میان بگذارد.

غیر از واژه سنت، اینگونه قوانین با واژه "کتابت" به معنای تحت الفظی نوشتن و معنای اصطلاحی "وجوب" و الزام در قرآن یاد شده است. آنچه از این واژه با همین معنای وجوب در قرآن به کار رفته به دو دسته قابل تقسیم است:

دسته اول وجوب شرعی را می رساند، از قبیل وجوب قصاص (آیات 178سوره بقره و آیات 32و 45سوره مائده)، وجوب وصیت (آیه 180 سوره بقره)و وجوب جهاد بر علیه دشمنان دین(آیه 216 سوره بقره). این دسته از آیات از بحث ما بیرون است.

دسته دوم: الزامات فعل خداوند و قواعد حاکم بر سیر جوامع بشری. این آیات کاملاً با بحث ما مرتبط است و در مجموع به سه سنت اشاره دارد: سنت رحمت، سنت پیروزی حق بر باطل و سنت تقدیر. بحث این جلسه متناسب با ماه رحمت و برکت –ماه رمضان- متمرکز بر سنت رحمت است.

رحمت برگرفته از رحم ( جایگاه بچه در شکم مادر ) به معنای رقت مقتضی احسان است. وقتی در مورد انسان به کار می رود دو رکن رقت و نرمی از یک سو و عطوفت و مهربانی از سوی دیگر دارد. آن گاه که در مورد خداوند استعمال می شود یک رکن بیشتر ندارد و آن احسان و نیکی و بخشش و تفضل و مهربانی است.

خدتوند در دو آیه از سوره انعام به سنت رحمت اشاره کرده است. یکی در آیه 12 : "کتب علی نفسه الرحمة" "خداوند بر خود رحمت را واجب کرده است" ، و دیگری در آیه 54 "کتب ربکم علی نفسه الرحمة" "پروردگار شما به خود رحمت را واجب کرده است". خداوند خود به صراحت فرموده که رحمت بر تمام افعالش سیطره دارد. الله در میان اسماء حسنای خود دو نام رحمان و رحیم را بیش از اسما دیگر برگزیده است. در قرآنش 114 بار خود را توأمان با این دو اسم خوانده است. رحمان و رحیم هر دو صیغه مبالغه از رحمت است، یعنی بسیار بخشنده و بسیار مهربان.

خدای معرفی شده در قرآن خدایی مهربان است، نه فقط مهربان است بلکه مهربان ترین است، بهترین مهربانان است ( سوره مومنون آیات 109 و 118)؛ او آنقدر مهربان و صمیمی است که از رگ گردن به انسان نزدیکنر است(سوره ق آیه 16). او همین که در بنده اش جزئی تمایلی به خیر و نیکی بیابد و کورسویی بازگشت به حق را در او مشاهده کند، از همه گناهان و بدیهایش درمی گذرد، او به پیامبرش فرمان داده که به همه مردم خبر دهد که "من بسیار بخشنده و بسیار مهربانم" ( قل نبئ عبادی انی انأ غفور الرحیم )

رحمت خداوند در دنیا همه جا را گرفته است، این رحمت رحمانیه است رحمتی که همه را برخوردار کرده است، چه جاندار، چه بی جان، چه انسان چه غیر انسان، چه مسلمان چه غیر مسلمان، چه مرد چه زن، چه کودک چه بزرگسال. رحمت رحمانی خداوند همه آدمیان را بدون تفاوت در دین، عقیده، جنس، نژاد و رنگ در برگرفته است، رحمت رحمانی خداوند مثل هوا، نور، آب و حیات متعلق به تک تک آدمیان است. این رحمت حتی کافران و منافقان را نیز شامل می شود.

اما خداوند رحمت دیگری هم دارد به نام رحمت رحیمیه که در سرای دیگر- قیامت- بروز می کند و مختص مؤمنان و پرهیزگاران است. "و رحمتی وسعت کل شئ فسأکتبها للذین یتقون" و رحمت من همه چیز را در برگرفته است و آن را برای پرهیزگاران خواهم موشت.( اعراف، آیه 52 )

پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص) به تأسی از خداوند رحمان و رحیم " رحمة للعالمین" است ". "و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین" ما تو را جز رحمت برای همه جهانیان نفرستادیم ( سوره انبیا آیه 107 ). یکی از صفات قرآن کریم "کتاب رحمت" است(اعراق آیه52).

مؤمنان به توصیف قرآن همواره به دنبال گسترش رحمت در جان خود و جهان خود هستند( آل عمران آیه 8). با تأسی به سنت رحمت بکوشیم دینمان را صحیح بشناسیم و صحیح معرفی کنیم. آنان که از رحمت بویی نبرده اند، نمایندگان واقعی اسلام نیستند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 9:2 PM  توسط   | 

بزرگترین تصمیم زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 7:56 PM  توسط   | 

 

 
 
 

 

 


این زنده و هشیار بودن عالم خیلی جالبه. تسبیح همه عالم. یه دانشمند ژاپنی به اسم آقای ماسارو ایموتو (Masaru Emoto) تحقیق جالبی کرده. آقای ایموتو در مورد آب و تاثیرپذیری و هوشیاری اون تحقیق کرده. خلاصه نظر ایشون اینه که اگه افکار بشری قبل از اینکه آب یخ ببنده متوجه آب بشن، تصاویر میکروسکوپی حاصل از کریستال آب، بسته به اینکه این افکار مثبت یا منفی باشن، زشت یا زیبا خواهد بود. به نظر دکتر ایموتو این تصاویر خوب یا زشت را می‌شه با استفاده از دعا، موسیقی یا نصب نوشته‌ای بر ظرف حاوی آب به‌دست آورد.
مثلاً ایشون آب یک چشمه رو وقتی از دل کوه و سنگ می‌جوشه برداشته و منجمد کرده و کریستال آب رو زیر میکروسکوپ دیده. کریستال آب شکل بسیار زیبا و منتظمی داشته. همین آب رو وقتی از وسط شهر یوکوهاما (زادگاهش) می‌گذره، برداشته و آزمایش کرده، با کمال تعجب آب دیگه اون شکل منظم و هندسی و زیبا رو نداره. همین‌طور این آزمایش رو تکرار کرده با پخش موسیقی‌های مختلف برای آب، زده برچسبی حاوی یک نوشته بر ظرف آب، دعا خوندن بر آب و... تو اینترنت سرچ کردم و چندتایی از تصاویرش رو از سایت‌های مختلف جمع کردم. مثلاً تصاویر زیر. تصویر سمت چپ آی سد فوجی وارا ست. قبل از اینکه به اون دعا خونده بشه و تصویر سمت راست آب همون سده بعد از دعا خوندن.


سمت چپ تصویر آب وقتی قطعه ای از موسیقی هوی متال برای آب پخش شده، تصویر سمت راست، وقتی که سمفونی شماره یک انیاگایا و تصویر وسط وقتی است که قطعه‌ای از موسیقی موتسارت پخش شده.
 
این تصویر تصویرآبیه که برچسب عبارت متشکرم به زبان ژاپنی (هاریگاتو) رو داشته.
 
آقای ایموتو به 500 نفراز رهبران و اساتید روحانی در سراسر ژاپن نامه نوشت که او در روز و ساعت خاصی یک لیوان از آب لوله کشی شهر توکیو رو روی میزش قرار می‌ده و از اونها خواست که به این آب دعا کنند تا پاک و قشنگ بشه.
 
سمت چپ؛ تصویر آب موجود در لوله‌های آب شهر توکیو. سمت راست؛ همون آب که 500 نفر از سراسر ژاپن به اون دعا خوندن.

در آزمایش دیگری به بررسی تاثیر نوع کلمات بر آب پرداخت. بر روی یک لیوان عبارت Do It را چسباند. بر روی لیوانی دیگر عبارت Let's Do It. پس از گذشت یک شب از آب‌های یخ بسته شده تصویر گرفت. تصویر سمت راست آبی رو نشون می‌ده که برچسب اول رو داشت و تصویر سمت چپ آبیه که برچسب دوم رو داشته.
 

بر روی یک لیوان آب کلمه آدولف هیتلر چسبانده‌شده و پس از انجماد از آن عکسبرداری شده. حاصل کار تصویر سمت راسته. همون آزمایش تکرار شده، ولی این بار برچسب عشق و قدردانی بر روی لیوان چسبانده شده. تصویر چپ.


 تو ایران هم خانمی به نام حمیده بیطرف همین آزمایش رو در مورد آب و چندین فلز تکرار کرده و به نتایج مشابهی رسیده و در جشنواره خوارزمی هم مقام آورده. در آزمایش‌های خانم بیطرف زیباترین شکل‌های کریستال آب موقعی به وجود اومده بودن که برای آب قرآن پخش شده‌بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 9:26 PM  توسط   | 

 

 

HydroForum®
 Group
 
 
را ه هاي بدست آوردن آرامش
 
جلوي گريه خود را نگيريد و گهگاهي گريه كنيد.
 
دست كم روزي  15 دقيقه را در سكوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي كه داريد فكركنيد. سكوت عصاره‌ي آرامش است، با زور نمي‌توان آن را ايجاد كرد، بايد زماني كه فرا رسيد آن را بپذيريد. دست كم روزي يك ساعت، تنها به اتاقي برويد و در را به روي خود ببنديد.
 
افراد آرام به خود مي‌گويند كه براي تغيير گذشته كاري نمي‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه  زندگي لذت مي‌برند.
 
وقتي احساس مي‌كنيد كه سرتان پر از فكرهاي جور و واجور است و جاي خالي در آن نيست، با قدم زدن، آن‌ها را پاك كنيد.
 
اگر نتوانيد كسي را ببخشيد، افكار خشمگين‌تان شما را براي هميشه با اين افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن ديگران، باعث آرامش مي‌شود.
 
آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه‌اي كه هستند، زندگي مي‌كنند و لذت مي‌برند.
 
از همان كه هستيد راضي باشيد، در اين صورت احساس آرامش بيشتري مي‌كنيد.
 
هر چه اكسيژن بيش‌تري به شما برسد، آرام‌تر خواهيد شد، خوب است در محل كار و زندگي خود گياهي نگه داريد.
 
مهم نيست كه با شما مودبانه برخورد كنند يا نه، برخورد مودبانه‌ي شما، باعث ايجاد آرامي و احساس خوبي در شما خواهد شد.
 
سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌اي مستقيم دارد، آرام راه برويد و حركات بدن خود را آرام‌تر كنيد، طولي نمي‌كشد كه آرام خواهيد شد.
 
گاهي مي‌توانيد براي رسيدن به آرامش، دراز بكشيد، عضلات خود را شل كنيد و به هيچ چيز فكر نكنيد.
 
با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل كنيد. آيا تا به حال فرد آرامي را ديديد كه با صداي بلند صحبت كند؟
 
با شوخ طبعي به آرامش خود كمك كنيد.
 
راحتي، يكي از عناصر مهم آرامش است، مثل دماي مناسب، صندلي راحت و لباس و كفش راحت.

هر چند وقت يك بار ساعتتان را باز كنيد و خود را از فشار زمان نجات دهيد.

در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبي كمك مي‌كند.

فشردن يك توپ كوچك، تنش‌هاي عصبي‌اي را كه در انگشتان و دست‌هاي شما متمركز شده‌اند، خالي مي‌كند.

لباس‌هاي گشاد و راحت، باعث ايجاد راحتي و احساس آرامش مي‌شود.
 
لحظه‌هاي زيباي زندگيتان را بنويسيد و از آن‌ها عكس و فيلم بگيريد، سپس بيش‌تر وقت‌ها آن‌ها را به ياد آوريد و درباره‌شان فكر كنيد و لذت ببريد.
 
هواي دريا، آب شور و صداي امواج، همگي باعث آرامش مي‌شوند، مسافرت به سواحل دريا را فراموش نكنيد. (پيشنهاد ما به شما سواحل استان گلستان است) تماشاي ماهي‌ها مثل خيره شدن به دريا، در شما ايجاد آرامش مي‌كند، زيرا ماهي‌ها آرام شنا مي‌كنند و آرام تنفس مي‌كنند.
 
آهسته غذا خوردن و جويدن، باعث تجديد قواي فكري و احساس آرامش خواهد شد.  براي تأثير بيش‌تر و رسيدن به آرامش، در خود متمركز شويد و آرام نفس بكشيد.
 
تمرين كنيد كه آرام‌تر از حد معمول صحبت كنيد، اين كار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را كم مي‌كند و به شما اجازه مي‌دهد، ذهن و فكرتان را از بسياري مسايل پاك كنيد.
 
اگر به عقايد مذهبي و معنوي پايبند باشيد، به يكي از با افتخارترين روش‌هاي رسيدن به آرامش خاطر رسيده‌ايد، آنگاه مي‌توانيد بگوييد، الا بذكر الله تطمئن القلوب. اگر از خدا دور افتاده‌ايد، اكنون آشتي است. داشتن يك تكيه‌گاه معنوي در حد تعادل موجب آرامش مي‌شود.
 
احساسات و مشكلات خود را به ديگران بگوييد و آرامش بيش‌تري احساس كنيد.
 
يكي از مهم‌ترين مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسايل كوچك است، دومين مهارت، كوچك شمردن تمام مسايل است.
 
شاد كردن ديگران، موجب آرامش مي‌شود. نمي‌دانيد چه لذتي دارد پول رستوران امشب را با توافق سايرين به يك كارتن خواب هديه دهيد. قدرداني كنيد. ديگران را براي لطف كردن به خود تحت فشار قرار دهيد، لطف كه وظيفه نيست
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:51 AM  توسط   | 

 

 

 
كساني از پله هاي موفقعيت بهتر بالا ميروند
 
كه پاهايشان را بر پله هاي فرصت بگذارند
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:50 AM  توسط   | 

 

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:49 AM  توسط   | 

 

 

یاد پدر بزرگم ایت ا ... حاج سید محمود علیف و دائیم که

دستشون از دنیا کوتاه است افتادم این چند شب براشون نور خواستم.

 

این چند بیت از مولوی به یاد ان عاشقان.

 

دشمن خویشیم و یار انکه ما را میکشد
غرق دریائیم و ما را موج دریا میکشد
زان چنان در پیش او شیرین و خوش جان میدهیم
کان ملک ما را به شهدو شیرو حلوا میکشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد
خویش فربه مینمائیم از پس قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا میکشد

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 2:57 AM  توسط   | 

 

 

 

GOD'S SMILE
 
Louise redden,a poorly dressed lady with a look of defeat on her face, walked into a grocery store. She approached the owner of the store in a most humble manner and asked if he would let her charge a few groceris. She softly explained that her husband was ill and unable to work, they had six children and they needed feed.
Joun longhouse , the grocer scoffed at her, ignored her and requested that she leave his store in a rude manner. The needful woman insisted and said : " please sir! for God's sake , I will bring you the money just as soon as I can. "
Joun told her that he could not give her credite.
 
standing beside the counte was a customer, who ever heard the conversation between the two. The customer told the grocer that he would stand good for whatever she needed for her family .
The grocer said in a very reluctant voice : " you don't have to, I,ll pay it myself . "      Do you have a grocery list?
Louise replied , "yes sir . " 
" Ok"  he said . " Put your grocery list on the scales and whatever your grocery list weighs , I will give you that amount in groceris. "
Louise, shy fully hesitated a moment , then she reached into her purse and took out a piece of paper on the scale. Everybody's eyes showed amazemwnt when the scales went down.
The grocer started puting the grocerris on the other side of the scales , with wonder. the scale did not balance, so he continued to put more and more groceris on them untill the scales balanced.
The grocer grabbed the piece of paper from the scales and looked at it with greater amazement  and disgust.
It was not a grocery list ; it was her prayer, which said : " Dear Lord, you know my needs and I am leaving this in your hands. "
The grocer gave her the groceris that he had gathered and stood in stunned silence.
Louise thanked him and left the store.
The customer handed a fifity dollers bill to the grocer and said, " It was worth every penny of it. "
Only God know how much a sincere and pure prayer weighs...
 
prayer is the best free gift to give anyone. There is no cost but a lot of rewards.
 
 
لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس. و نگاهی مغموم. وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا
.مانده اند
.جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
.زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا. به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم
.جان گفت نسیه نمی دهد
 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، وگفتگوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این
.این خانم با من
خوار وبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست ، خودم می دهم.لیست خریدت کو؟
.لوئیز گفت : اینجاست
!!!جان گفت: لیست ات را بگذار داخل ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر
.لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد . از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت
.همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت
.خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت که کفه ها برابر
.شدند
.در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
:کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود
.  ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن
.مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
.لوئیز خداحافظی کرد و رفت
 
.مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : تا آ خرین پنی اش می ارزید
.فقط اوست که می داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است
.دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد
 
از کتاب لبخند خدا
ترجمه زهره زاهدی
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 0:53 AM  توسط   | 

 

 


شايد تا حالا بارها شما هم شنيده ايد يا حتى خودتان گفته ايد مثلاً صاحبان  فلان شغل فلان جور رفتار مى كنند يا فلان ويژگى از افراد داراى فلان شغل بعيد نيست و صدها حدس ها و پيش بينى هاى ديگر ولى به نظرتان آيا  واقعاً اين حدسها درست است؟ يعنى آيا مى توان براساس شغل رفتار افراد را حدس زد؟ اگر اينطور است با چه دليل و مدركى مى توانيم ثابت كنيم كه  اين حدسها مى توانند درست باشند؟ ما براى بررسى اين موضوع افرادى را  به عنوان نمونه از ده شغل مختلف انتخاب و خصوصيات شخصيتى آنها مخصوصاً رفتارهاى ظاهريشان را با همديگر در هر شغل مقايسه كرده ايم و به اين نتيجه رسيده ايم كه تقريباً اين حدسها درست است ولى براى اينكه يافته هاى ما پشتوانه اى علمى داشته باشد، بايد ديدگاههاى نظريه هاى علمى را در اين مورد بيان كنيم بدين ترتيب ما ابتدا به تشريح شخصيت پرداخته و بعد با استفاده از نظريه هاىجامعه شناسى خرد (جامعه شناسى پديدارشناسى هوسرل و كنش متقابل نمادى گافمن) و با استفاده از روانشناسى اجتماعى به تشريح چارچوب نظرى اين پژوهش خواهيم پرداخت.

 


اما ابتدا بايد دانست شخصيت چيست و چگونه شكل مى گيرد؟ البته «براى روشن تر شدن مفهوم شخصيت بهتر است ريشه اين كلمه را در نظر بگيريم كلمه شخصيت ترجمه كلمه «
personality» در انگليسى يا personnalite در فرانسه است كه هر دو از كلمه

persona» در لاتين مشتق شده است. پرسونا ماسكى بود كه در زمان قديم بازيگر تئاتر به چهره خود مى زد و آن را تا آخر نمايش نگه مى داشت يكى از ويژگى هاى اين ماسك ثبات و دائمى بودن آن در طول نمايش بود.

 به اين ترتيب مى توان گفت، شخصيت يعنى عنصر ثابت رفتار فرد و به طوركلى آنچه همواره با اوست و موجب تمايز او از ديگران مى شود و اين ثبات زمينه اى را فراهم مى آورد تا رفتار فرد در موقعيت هاى مختلف تا اندازه اى به طور عينى پيش بينى شود. (گنجى.۱۳۷۱ ص ۵۴)

 

 چنان كه متوجه شديد از اين تعريف ها چنين استنباط مى شود كه شخصيت ثابت است و قابل تغيير نيست ولى اخيراً پژوهشگران دريافته اند، صفات شخصيتى از آنچه نخست پنداشته مى شود ناپايدارترند. صفات شخصيتى و محيط هر دو موجب رفتار مى شوند و محيط بيش از پيش مهم تشخيص داده شده است. (همان. ص ۵۵)

 بنابراين در روانشناسى جديد نيز شخصيت را چنين تعريف كرده اند: سازمان پوياى جنبه هاى شناختى (يعنى توانايى هاى ذهنى) عاطفى غيرشناختى (يعنى ارادى و غيرارادى) و فيزيولوژيك و شكل ظاهرى هر فرد اين تعريف نشان مى دهد كه «تعامل ميان سه تعيين كننده عمده بر شكل گيرى شخصيت اثر مى گذارد. اين سه تعيين كننده ها عبارتند از ميراث فيزيولوژى فرد گروههايى كه به آن وابسته است وفرهنگى كه در آن عضويت دارد. (شكر كن. ۷۷ ص ۱۷۵)

 


جامعه شناسى پديدارشناسى هوسرل

 ادموند هوسرل (۱۹۳۸ - ۱۸۵۹) بنيانگذار فلسفه پديدارشناسى و استاد دانشگاههاى كوتينگن و فريبورگ آلمان بود.

 او معتقد بود: پديده چيزى است كه بايستى آشكار وپديدار شود لذا بايد به دنبال واقعيتى بود كه سبب اين پديدارى شده است پس ميان واقعيت و پديده تفاوت وجود دارد «بود» در پديدارشناسى هوسرل وجود طبيعى است كه از سر تفكر عادتى حاصل شده است و بايستى كنار گذاشته شود تا «نمود» يا Â«پديده» نمايان شود و كار يك پژوهشگر شناخت پديده يا نمود اشيا و رخدادها است. اين نگرش دوگانه - «پديده» و «بود» ـ سبب شد كه هوسرل هستى را در دو شكل متفاوت مورد شناسايى قرار دهد: يكى شكل طبيعى آن و ديگرى شكل خنثى يا پديدارى آن. او معتقد بود، هر عملى داراى نيت است همين امر با نيت است كه بايد مورد مطالعه قرار گيرد. اين نيست كه در پس نمودهاى ظاهرى و قالب هاى مصنوعى و هنجارى پنهان است بايد شناخته شود تا پس از آن عمل آگاهانه فرد قابل شناخت و دستيابى قرار گيرد. (تنهايى. ۱۳۷۷ ص ۱۹۰)

 

پس اگر بخواهيم با نظريه پديدارشناسى هوسرل رفتارهاى خاص شاغلان هر شغل را بررسى كنيم، بايد به دنباله علت پنهانى و واقعى اين رفتارها باشيم. يعنى اگر خصوصيات شخصيتى خاص يك شغل و نيز تشابه اين خصوصياتها (مخصوصاً ويژگى هاى ظاهرى) را ميان صاحبان آن شغل را به عنوان پديده اى كه آشكار و پديدار بگيريم و بايد نيتى را كه اين پديده را به وجود آورده است را پيدا كنيم.


كنش مقابل اجتماعى گافمن

كار ديگرى كه در اين مورد انجام گرفته خود در زندگى روزانه (۱۹۵۹) اثر اروين گافمن است. گافمن يكى از شخصيت هاى نظريه نوين كنش متقابل نمادين به شمار مى آيد. به نظر وى آدمها براى نگهداشت تصوير ثابتى از خود، براى مخاطبان اجتماعى شان نقش اجرا مى كنند. گافمن در نتيجه علاقه به اجراى نقش به نظريه نمايشى روى آورد. بنابراين نظريه زندگى اجتماعى يك رشته اجراى نقشهاى نمايشى همانند ايفاى نقش در صحنه نمايش است. برداشت گافمن از خود با رهيافت نمايشى او شكل گرفته بود.

  به نظر گافمن شخصيت يك فرد را تنها خود به وجود نمى آورد بلكه آن با برخوردهاى او با ديگران و افرادى كه نزديك او هستند، به وجود مى آيد. (شخصيت يك اثر نمايشى است كه در صحنه نمايش به وجود مى آيد) (گافمن. ،۱۹۵۹ ص ۲۵۳)

 

جمع بندى چارچوب نظرى

 

پس در حين اينكه شخصيت در اثر عوامل مختلف تشكيل مى شود ولى نقش محيط در اين ميان غيرقابل انكار است. اجتماعى شدن فرايندى است كه به وسيله آن از طريق تماس با انسانهاى ديگر، كودك ناتوان به تدريج به انسانى آگاه و دانا و ماهر در شيوه هاى رفتار ويژه فرهنگ و محيط معينى تبديل مى شود. عوامل اجتماعى شدن نيز شامل خانواده، گروه همسالان، مدارس، رسانه هاى همگانى و بالاخره محيط كار است. (گيدنز. ۱۳۷۸ ص۹۵)

بنابراين اگر كار يا شغل را به عنوان يك گروه اجتماعى در نظر بگيريم براى اينكه عضو اين گروه اجتماعى شويم بايد با اعضاى ديگر گروه كنش متقابل داشته باشيم و هدف هاى مشتركى را دنبال كنيم و رابطه ثابتى با آنها داشته باشيم و مسلماً وابستگى بين ما به وجود خواهد آمد و آگاهانه براى اينكه در اين گروه پذيرفته شويم با اعضاى آن همانند سازى خواهيم كرد يعنى سعى مى كنيم با آنها هم عقيده و همرنگ شويم. علاوه بر آن همان طور كه قبلاً گفتيم هر شغل و هر كار مقتضيات خاص خود را دارد و افراد داراى آن شغل بايد خود را با آن مقتضيات وفق دهند و نقش هايى را بازى كنند و همچنين با مرور زمان افكار و احساسات وسليقه هاى اعضا در همديگر نفوذ مى كند و تقريباً همرنگى و بازى نقش خاصى در گروه به وجود مى آيد و نيز كار و شغلى كه فرد انجام مى دهد به مرور با گذشت زمان علاوه بر نگرش فرد و طرز برخورد و صحبت او حتى در نوع حركات اعضاى بدن او مانند حركات دست و طرز راه رفتن و نيز در نوع چين و چروك چهره و دست هاى او تأثير بسيار ژرفى مى گذارد.

 

روش انجام پژوهش

 


براى بررسى تأثير شغل بر شخصيت افراد به ويژه خصوصيات ظاهرى آنها به دليل اينكه اين پژوهش در سطح خرد انجام شده، از ميان روش هاى تحقيق از روش توصيفى و از ابزارهاى مشاهده مستقيم سيستماتيك استفاده شده است.


در اين پژوهش متغيرهاى متعددى براى بررسى مشخصات ظاهرى به كار برده شده است كه اين متغيرها و تعريف عملياتى آنها نيز به صورت زير است:

سن (نوجوان، جوان، ميانسال، پر) سليقه (لباسهاى اتوكشيده، لباسهاى چين و چروك دار، لباسهاى كثيف، معمولى) پيراهن (آستين كوتاه،معمولى، ساده يك رنگ، ساده چارخانه، انداخته شده به روى شلوار، فرم) كت (تك كت، كت كاموا، كت و شلوار، كت و شلوار با جليقه) شلوار (لى، پارچه اى، پيله دار، راسته، تنگ، دمپا گشاد) طرز صحبت (عاميانه، تند، خشن، كم حوصله، آرام، بلند، فيلسوفانه، عادى) طرز نگاه كردن (سست، تيز، عارفانه، عاشقانه، عادى) نوع ريش (طبيعى، پروفسورى، ستارى، لنگرى، بزى، ته ريش، خط ريش، سه تيغ، سه تيغ با ماشين) نوع سبيل (طبيعى، دست كارى شده، قاجارى، پرپشت، رنگ گذاشته شده، سه تيغ) مو (كچل، نيمه كچل، فرفرى، كوتاه، جلو كوتاه عقب موهاى بلند به عقب داده شده. فرق از چپ، فرق از راست، فرق از وسط) طرز راه رفتن (آرام، سريع، پرشى، چپ راستى معلق، چپ راستى، دورانى، قوزى، پهلوانى، افتاده) كفش (اسپورت، بنددار، تازه مد، كتانى واكس زده شده، پاشنه دار و بدون پاشنه) كيف (سامسونت، دستى، كلاسور، زمبيلى، ورزشى، مسافرتى، سررسيد، كوچك، جادار) انگشتر (طلا، نقره، پلاتين، مذهبى، دوتا انگشترى) سيگار (ارزان قيمت، گران قيمت، متوسط) خودكار (بيك درجيب پيراهن، فلزى در جيب پيراهن، بيك روى كت، فلزى روى كت، فلزى در كيف، بيك در كيف، خودكار معمولى در كيف) صورت(چين و چروك در فك، چين و چروك صورت، چين و چروك ابرو، چين و چروك دور دهان، چين و چروك در پيشانى صاف) در انتخاب نمونه مورد بررسى با استفاده از ابزارهاى تخمين و پرس و جو به تدوين چارچوب آمارى پرداخته شد و با در نظر گرفتن استانداردهاى لازم زمينه جهت انتخاب نمونه از مشاغل مختلف ده نوع شغل از شهرستانهاى تبريز و اهر، انتخاب شده اند و بدين ترتيب اين نمونه آمارى شامل ۵۴ نفر ميوه فروش از تبريز، ۵۷ فر سوپرماركت دار از تبريز، ۵۵ نفر راننده، ۵۹ نفر از فروشندگان، ۵۷ نفر نجار، ۵۳ نفر زرگر، ۵۶ نفر پزشك، ۶۰ نفر كارمند از اهر، ۶۰ نفر معلم مرد از اهر و ۶۰ نفر معلم خانم از اهر است.


داده ها با همكارى دانشجويان پيام نور اهر و تبريز و براساس آموزش و مديريت مستمر بر اجراى تحقيق اطلاعات لازم را جهت شناسايى مشخصات ظاهرى جمع آورى شده است.


فهرست منابع

 ۱) آرميچل ترنس، مردم و سازمانها، ترجمه حسين شكركن، تهران انتشارات رشد ۱۳۷۱

 ۲) بدارلوك، دزيل ژوزه، مارش لوك، روانشناسى اجتماعى ترجمه حمزه گنجى تهران انتشارات ساوالان ۱۳۸۰

 ۳) تنهايى ابوالحسن، نظريه هاى جامعه شناسى انتشارات پيام نور ۱۳۷۷

 ۴) رفيع پور فرامرز، تكنيك هاى خاص تحقيق در علوم اجتماعى تهران شركت سهامى انتشار، ۱۳۸۲

 ۵) گنجى حمزه، روانشناسى عمومى، انتشارات پيام نور ۱۳۷۱

 ۶) گيدنز آنتونى، جامعه شناسى، ترجمه صبورى

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 7:55 PM  توسط   | 

 

 

سانسور

حالا سانسور چيست؟ ذات انسان بايد در سانسور باشد، پيشينيان محاسبه نفس را بسيار اهميت مي‌دادند. هر انساني بايد محاسبه‌ي نفس بكند، آداب و رسومي را در محاسبه‌ي نفس آمده است. در سير و سلوك عرفاني، محاسبه‌ي نفس خيلي جدي است، صبح كه انسان پا مي‌شود و شب كه مي‌خوابد و نمازي كه مي‌خواند مي‌بيند كه كجا حق‌الله را مراعات كرده و كجا حق‌الناس را و در چه دوره‌اي مخالف دين عمل كرده است، اين را غربي‌ها مي‌گويند «اگزمان دوكونسيانس». يك جريان در رم باستان بود و در جاهاي ديگر هم اين جريان بوده، مي‌گفتند سانس Cens كه به لاتيني عامل اجراي آن مي‌شود سانسور را Censura و سانسور به عربي مي‌شود محاسبه نفس و به فارسي مي‌شود كنكاش و تفتيش كه گاهي انسان‌ها جست‌وجو مي‌كردند كه ديگران چه مي‌كنند و گاهي هم فرد خودش را كنكاش و سانسور مي‌كند. رسانسيون هم مي‌گويند، يعني سرشماري، كه از همين ريشه است، يعني كنكاش. عربي هم دارد كه يادم رفته و يادداشت كرده‌ام. بنده مي‌خواهم سانسور را با محاسبه نفس مقايسه كنم. مي‌گويم فرق انسان و حيوان اين است كه انسان بايد كنكاشگر باشد. يك دفعه است كه انسان به نام نفس مطمئنه و به انگيزه نفس مطمئنه نفس اماره خويش را كنكاش و محاسبه مي‌كند و يك دفعه به نام نفس اماره و انگيزه منحط شهواني نفس اماره، نفس مطمئنه را كنكاش مي‌كند و مي‌داند كه نفس مطمئنه‌اش منشأ اثر قرار مي‌گيرد. حالا دوره‌ي گذشته مي‌گفتند سانسور حقيقتاً درست است. آنها مي‌گفتند تو بايد نفس اماره‌ات سانسور شود، اما اكنون مي‌گويد من هم حق دارم، من هم باطل دارم. برو گمشو من نفس اماره‌ام مي‌خواهد ديگر كسي را كنكاش نكند. مبارزه قلمزنان سابق سر همين بود، تو «سانسور» برو نفس اماره من كمال پيدا كند و غالباً اين فكر مد و رايج بود، كانون نويسندگان تشكيل شد كه شعار دادند سانسور نكنيد. آخر تو كه سرتاسر وجودت كنكاشگر نفس مطمئنه به انگيزه‌ي نفس اماره است، تو كه سرتاسر وجودت سانسورچي نفس مطمئنه است و حوالتت اين است. بنابراين كنكاش دو تا است يكي كنكاش نفس اماره به امر به معروف و نفس مطمئنه و يكي كنكاش نفس مطمئنه است با امر به منكر نفس اماره. كنكاش به نام سانسور جديد عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف.

 

تعميم امامت

اين آقا [بني‌صدر] قدم جلو گذاشته است با اين شعار كه همه اماميم، امام كيست؟ امام كسي است كه در ارضاي شهوات نفس اماره‌اش هيچ مانعي جلويش نباشد!! بنا به تفسير اصول پايه «سانسور» بايد برود و بنابراين هيچ كس حق ندارد كه امر به معروف و نهي از منكر كند. اما مي‌تواند يك كار بكند و آن امر به منكر و نهي از معروف است، مثل همه آثار بني‌صدر. آثار بني‌صدر عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف كه آخرين مرحله فلك‌زدگي خودبنياد كارتيه لاتاني است. ببينيد اگر من مي‌خواستم حسابگري براي آينده بكنم و سري تو سرها دربياورم، جلوي خويش را مي‌گرفتم و اين قدرت را داشتم چنانكه بيست سال داشتم، تملق هيچ كس را نگفتم تا سري تو سرها در بياورم و مقامات ننگين را به دست بياورم. تا حالا تملق نگفتم از اين به بعد هم نمي‌گويم. از آن روزي كه غربزدگي را مطرح كردم تا به حال مبارزه كرده‌ام و از مرگ نمي‌ترسم. در اين جلسات اخير كه ابيات حافظ را خواندم در موضع‌گيري صراحت داشتم. الان ديگر در «منقلب تاريخي» قرار گرفته‌ايم كه بنده ديگر نمي‌توانم كه يك قدري سربسته سخن بگويم. منقلب به معني نقطه‌ي عطف را مي‌گويم، آن وقتي كه در آن وقت مي‌خواهد انقلاب پيدا كند به وقت رحماني و از اين وقت اهريمني و شيطاني و نفس اماره چهار صد سال تاريخ غرب بگذرد. حالا اگر يك دفعه انقلاب پيدا كرد، انقلاب مستمر، كه عبارت است از سير از وقت شيطاني به وقت رحماني و وقت پس‌فردا، به وقتي كه توجه ساده به آن وقت امام زمان غايب است. اين وقتي باشد كه قرين انتظار آماده‌گر است.

 

بازگشت جاويدان همان و نسبت آن با دهر

پرسشي در ميان است، اينكه «بازگشت جاويدان همان» چيست. والله نيچه از فلك‌زدگي به نام نيست‌انگاري به ستوه آمده بود. اما وقتي كه به آخرش مي‌رسد همان وقت بازگشت جاويدان همان است، نيچه مي‌گويد اين وقت به من وحي شده است، در بحبوحه ايتاليا. اين بازگشت جاويدان را تفاسير بسياري كرده‌اند، بعضي‌ها گفته‌اند زمان فيزيكي است. بعضي بازگشت جاويدان همان را خيلي به جد گرفته‌اند و گفته‌اند در تفكر نيچه در آخرين مرحله، اين زمان خودبنياد به تزلزل افتاده و حتي زرتشت كه مدافع بازگشت جاويدان همان است، در آخرين مرحله كه زرتشت فنا پيدا مي‌كند و بعد زمان باقي مي‌آيد. بنابراين بازگشت جاويدان همان نيچه بينابين است و مشوب به آخرين مرحله‌ي تاريخ خودبنيادانه است و عده‌اي كه خبر از هيچي ندارند بازگشت جاويدان همان و رجعت را تفسير مي‌كنند و شرح مي‌دهند به همان زمان فلكي يوناني مي‌آورند و حتي بعضي‌ها به زمان فيزيكي تفسير كرده‌اند. اينكه زمان نيچه زمان فيزيكي است من اطلاعي ندارم بايد از آنهايي كه اطلاع دارند پرسيد! چون واقعاً عده‌اي خواسته‌اند به زمان انتروپي تفسير كنند. بنابراين بازگشت جاويدان همان موقوف است به اينكه مراحل مختلف نيهيليسم نيچه، نيهيليسم كلاسيك و استاتيك بي‌خدايانه نيچه را ببينيم چيست و يك تفسيري هم در باب نيچه بدهيم و بالاخره در نيچه آخرين زمان فلكي است كه به تلوتلو و تزلزل افتاده و ديگر نمي‌شود زمان فلكي را با تفكر به جد گرفت. گذشته دوره‌اش دارد سر مي‌آيد و ديگر نمي‌شود و همان طوري كه به شما گفتم تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني است و اينكه تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني در علوم انساني غربي و علوم نفساني غربي هست. اين بحراني در انتروپولوژي نيز وجود دارد.

 

انسان‌شناسي و تأسيس اگزيستانسياليسم سارتر

انسان‌شناسي دوره‌ي جديد پايانش را گفتم كه در پسيكولوژي است و پسيكاناليسم، كه اكثر اشخاص ترجمه كرده‌اند «روانكاوي» به اصطلاح آلمان‌ها روانكاوی­ها و جان‌شناسي‌هاي ژرفايي، اينكه اسباب پژوهش در آن نيست. اصلاً زمان حاضر تفكر در سوسيولوژيست نيست، تا يكي لغت‌ها را پشت سر هم ترجمه كند. اينها سوسيولوژيست‌اند يعني سوسيولوژي زده‌اند، يعني جامعه را اصالت مي‌دهند و اصالت را به اجتماعيات و فنومن‌هاي اجتماعي مي‌دهند، يا به اصطلاح با فنومن‌‌هاي اجتماعي مي‌خواهند جهان را ببينند. انتروپولوژيست يعني اينكه اینها مي‌خواهند جهان را با آثار بشرشناسي و جان‌شناسي تفسير كنند، ممكن است كسي خبر نداشته باشد، در آخرالزمان تاريخ، به قول يك مقاله‌نويس اگزيستانسياليسم را نداند، ولي اگزيستانسياليست باشد و يا سوسيولوژيست و انتروپولوژيست به همين معني، ولي خوب راست مي‌گويند امروز اگزيستانسياليسم در يك نوع اومانيسم خلاصه نمي‌شود، بسا اومانيسم انواعي دارد كه در هر كدام از اينها مثل اگزيستانسياليسم معتبر به اعتبار وجود شيطاني است. گرچه ممكن است الان هم در هر كدام، برگسون و دووره و ديرند و وقت شيطاني او و ژان پل سارتر به سراغمان آمده باشد، متافيزيك در دوره‌ي جديد يعني نفي هر گونه دين و نماز.

گرچه در قديم متافيزيك بوده، ولي در كنارش دين هم بود و نماز هم بود و علي‌ابن‌ابيطالب عليه‌السلام هم بود و اگر هم كسي در عصر حاضر نماز بخواند، راز و نيازش اغلب با نفس اماره است تا خدا بنده. واقعاً گزاف نمي‌گويم، يك مبالغه‌ي به جايي مي‌گويم. راز و نيازي كه كليساي غربي دارد راز و نياز با نفس اماره است. اين معتبر بودن به اعتبار وجود بشر، آن هم وجود بشري كه استاد شيطان شده است. حالا همه چيز معتبر به اعتبار وجدان بشر است. ژان پل سارتر مي‌گويد، هر ادراكي، هر وجداني، وجداني است نسبت به چيزي. نسبت يعني همين. يعني تا نسبت و اضافه آمده علم حصولي مي‌آيد و اضافه اشراقي به اصطلاح قدما مي‌رود. با آمدن اضافه حصولي و با علم حصولي همه چيز تمام مي‌شود از جمله‌ اضافه‌ي حضوري و اشراقي. علم از مقوله، يعني علم حصولي، اما علم حضوري كه از مقوله نيست اگر هم باشد اضافه اشراقي است و خيلي هم باريك است.

 

اگزيستانسياليسم و انسان، اگزيستانس و علم انساني

انسان در هيديگر و اسم و فعل و حرف هيديگر، با ژان پل سارتر نسبتي ندارد و همچنين اسم و فعل و حرف من نسبت وارونه هم با او ندارد. سال‌هاست كه از ژان پل سارتر گذشته‌ام يك نكته‌اي يادم آمد. در ژان پل سارتر، اصلاً اگزيستانس انسان به معني وجود نيست، بايد من كلمه‌ اگزيستانس را مجدداً روشن كنم. اين اگزيستانس يعني «تقرر صدوري» انسان يعني «تقرر متعالي» انسان، انسان  متعالي است ولي خدا نيست و اينكه مي‌گوييم خداي متعال غلط است. تنها انسان است كه نحوه‌ي عملش صدوري و ظهوري است، غير از اين صدوري كه همان خودش و امكان ذاتي اوست، شتات ماهيات است. او اشاره مي‌كند به هستي و نيستي اشياء كه با ماست به اصطلاح خودش به دنيا و عالم مي‌آيد. وجود و عدم معدومي قائم به قيام ظهوري انسان است. بعد مي‌گويد اگر «دو دو تا مي‌شود چهار تا» به اعتبار من چنين است و اگر بگوييم دو دو تا شش تا باز معتبر به اعتبار ماست. پيشينيان مي‌گفته‌اند اينها ملاك مي‌خواهد، ملاكش چيست؟ پاسخ مي‌دادند ملاك دو دو تا چهار تا «مطابقت با واقع» است و ملاكش «نفس الامر» است يعني «عقل». مانند خواجه نصير و ديگران و بعد مي‌گفتند اين «نفس الامر» خود واقعيتي است. ملاك واقعيت چيست؟ چون حكم مي‌كنم سيگار در دست من است ملاكش چيست. جواب مي‌دهد مطابقت با واقع، اما اين واقع ملاكش چيست؟ «نفس‌الامر» است. پس بازگشت احكام را مي‌بردند به نفس‌الامر و خدا و عقل و حتي بعضي نفس‌الامر را اعم گرفته‌اند و ثابت و بعضي منكر شده‌اند. اما اينكه ملاك اشياء معتبر به اعتبار وجود انسان است، يعني نفس اماره است، اين عبارت از اگزيستانسياليسم سارتر است و يادم نمي‌رود يك جواني مي‌گفت دكتر جليلي كه مقاله در باب ترانساندانس نوشته، يك بار آمد و گفت: «به نام خدا و به نام اگزيستانسياليسم». اينكه امروز دنيا دنياي اگزيستانسياليسم است. من اگزيستانسياليسم، تو اگزيستانسياليسم، شما اگزيستانسياليسم و براي اينكه ما ندانسته اگزيستانسياليسم هستيم: همه‌ي ما در واقع اگزيستانسياليسم هستيم و اينها مي‌گويند حقيقت يعني مطابقت با واقع اشياء كه رجوعش به نفس اماره است و معتبر به اعتبار وجود شماست. يعني بنده اعتقاد پيدا مي‌كنم كه خدا هست و حقيقت دارد. ماركسيست اعتقاد پيدا مي‌كند كه خدا نيست و حقيقت ندارد. يك دوره‌اي هم در تاريخ اعتقاد پيدا مي‌كنند خدا نيست و حقيقت ندارد. پس همه بازگشتش به يقين ماست.

در اينجا من واقعاً نمي‌خواهم اسم هيديگر را ببرم، او در «شرح آراء نيچه» عميق و راسخ في‌المعني در علم است، نه علم به معني علم ما و علم رايج، در اينجا مسأله خودبنيادي را به يك معني ديگر طرح مي‌كند. اين نظر دكارت كه حقيقت تابع قطعيت و يقين ماست، اصلاً حتي از سوفسطاييان هم نيست. هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده، به نظر من هنوز حقيقت را كه تابع من و شما نمي‌گيرد و اينكه حقيقت تابع يقين ماست حتي در سوفسطاييان نيست و هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده است. به نظر من هنوز پروتاگوراس و غيره كه حقيقت را تابع من و شما مي‌گيرند در موقعي بوده‌اند كه وجود فيزيكي خارج از خودش را نمي‌توانسته‌اند انكار كنند. اين دوره جديد است كه همه چيز بازگشتش به نفس اماره است، با تفكر دكارت همه چيز از بين مي‌رود.

 

علم‌اليقين، عین­الیقین حق‌اليقين و شهود شاعرانه و عرفاني

حالا مسأله اقسام علم، كه سه قسم است: حق‌اليقين، علم‌اليقين و عين‌اليقين. در دوره‌ي جديد همه اين علوم حتي متافيزيك جديد هم وقتي مي‌رود به بحث در اعيان اشياء، بازگشتش به يقين نفساني است و علم‌اليقين حصولي. حالا بگوييد حق‌اليقين چه مي‌شود؟ نفس اماره مطلق مي‌شود، يعني اگر ژان پل سارتر ميستيك را قبول نكرده، باز صد رحمت به او نسبت به برگسون و عرفاي جديد و ميستيك‌هاي ناسوتزده‌ي جديد و ميستيك‌هاي دهري برگسون زده.

حالا توجه كنيد. قرار شد شما برسيد به مقام يقين حقيقي. اين دل‌آگاهي كه بنده قبلاً گفتم نيست. آگاهي را كه مي‌گوييم در آن مي‌رويم به معني اجمالي، در خودآگاهي مي‌رويم به بحث اعيان اشياء، در دل‌آگاهي مي‌رويم به حقيقت حضوري عالم و آن وقتي است كه مولانا مي‌گويد:

عجز از ادراك ماهيت عمو          حالت عامه بود مطلق مگو

زانكه ماهيات و سر سرشان          پيش چشم كاملان باشد عيان

در يك وقت، مرتبه‌اي است كه مي‌رويد به سرسر ماهيات، كه آن حق‌اليقين است و گاهي اين سرسر به معني عارفانه به معني پريروزي و پس‌فردايي است و يك وقت مي‌رويم به ماهيت و سرسرشان به معني متافيزيك قرون وسطي و يك بار مي‌آييد به ماهيات و سرسرشان به معني متافيزيك جديد. اين سرسر ماهيات جديد مي‌شود نفس اماره فردي و جمعي، وقتي كه مي‌خواهيد پير و ميستيك بشويد. بنده مي‌خواهم براي نمونه‌ي «جمع ميان نفس اماره‌ها» مثالي بزنم:

مقاله‌اي در روزنامه بامداد يا صبح آزادگان خواندم، در يك صفحه مقاله‌اي توسط شخصي به نام آتشي نوشته شده بود، اين مقاله آمده و واقعاً نيما يوشيج را ولي عصرش كرده است. ولايتي كه نيما يوشيج دارد طرح كرده و اين ولايت با ولايت اصول پايه فرقي ندارد و گفته كه تاريخ نسخ شد و نيما يوشيج فلسفه مي‌دانست و شعر ساخت و بدين نحو «ولي عصر» مي‌شود. در ضمن آنكه بيان اين مطالب مي‌كند و ستايش‌ها كرده، آمده به يك متفكر معاصر استشهاد كرده همان آقايي كه نامش را سه چيز گذاشتم و تكرار مي‌كنم و چون حق با من است حالا اين قطعيت نفس اماره است يا نه، كه خود معتقدم نه. به اين جماعت گفتم خفيف‌العقل و ضعيف‌النفس و اضافه مي‌كنم سر سپرده‌ي يهوديت و ماسونيت و صهيونيت. استشهاد به هم مي‌كنند، اينها سر و ته يك كرباسند، بله «بِلَ بيل بِلَ چقندر». كسي كه بيايد و بگويد شاملو گفته من اهل يقين و معني هستم و هنر شاملو را به معني و حساب حقيقت بگذارد، چنين است. اين اگزيستانسياليسم شاملو است، خودش هم اگزيستانسياليسم است، به يك معني تازه‌ي اگزيستانسياليسم.

ببينيد مسائل اين جور است، وقتي كه اصالت با نفس اماره بود، دروغ و كذب همواره هستند، ندانسته دروغ مي‌گويد و شاعر مي‌شود. شعر در مرتبه‌اي است كه مي‌رسد به يك مرتبه‌اي كه انتوئيسيون برگسون در آن تحقق پيدا مي‌كند و مهمل انتوئيسيون برگسون را اشاره كرده‌ام. انتوئيسيون در ضمن كلمه انديشمندان به قول صادق هديات مي‌آيد و بعد مي‌رود به كلمه‌اي كه به كشف و شهود است، حضور است. حضوري كه در دوره‌ي جديد آمد چه حضوري است؟ حضور عبارت است از اينكه نفس اماره اتحاد پيدا مي‌كند:

گر در دل تو گل گذرد گل باشي           گر عاشق بي‌وفا و بي‌قرار باشي

حال اگر در اين فرش شيطان تو هر چه بگذرد گل باشي و يا اينكه برويم بگوييم دل را برداريد و چيز ديگري جايش بگذاريد. اينها در دلشان هر چه بگذرد، اين دلي كه فرش شيطان شده، اين دلي كه ديو مطلق جايش را گرفته است: ديو چو بيرون رود فرشته درآيد، اين مي‌شود شعر، شعر به معني شاعران نوپرداز. درست‌تر بگويم و همواره از مجاز بروم به حقيقت، به حقيقت شاعران نودرا. شعر اينها درايش اهريمني است، در اينها پايان تاريخ است. حالا آن آقا آمده شعر نودرايي كرده و آن آتشي به اين استشهاد كرده است، اينها سروته يك كرباسند. شما نگاه كنيد، اگر بخواهيد معني وقت و تاريخ جديدزدگي و اهريمن نه به معني اوستايي لفظ بل به معني قرآني لفظ كه حجاب حق است و شيطان، بنگريد و توجه پيدا كنيد. آن شعر نيما يوشيج است كه مي‌گويد اي حافظ باورم نيست كه تو خدا را مي‌خواهي و من بر آن عاشقم كه رونده است. اهواء نفس من خواهان گرگ‌پويي و تندپويي است. نفس مطمئنه حافظ رفت، آن زمان پريروزي و پس‌فردايي كه مي گويد فلك را سقف بشكافيم و مي‌گويد عهد و پيمان فلك را نيست چندان استوار، عهد با پيمانه بنديم شرط با ساغر كنيم، رفت. عهد با نفس اماره بندم، عهد با رونده و دونده و چرنده بندم!! ببينيد، بعداً گفته است.

«فلسفه» مد آن روز بود و در آن روز يك برگسوني شنيده بودند، برگسون ساده است، رفته بود يك جايي حركت جوهري را شنيده بود، به من گفت. اما اينها نبوده، حوالت آمده بود سراغش، مسابقه بود. يكي از شاگردانش شعري ساخته بود و يك غزل كه مي‌رود و مي‌رود. بنده قدري درنگ كردم، گفتم كجا مي‌روي؟ چي مي‌رود؟ اين مسابقه مي‌رود و مي‌رود چيست؟

 

صيرورت و سمساراي هندو

هندوها كمال را گذر از سمسارا و سمساره مي‌دانند كه ما به حركت جوهري تعبير مي‌كنيم، در هند اين گذر مقامات و سير و سلوك است. خودشان هم مي‌گويند، آن اسفار در معقول است و اين اسفار سير معنوي و سير و سلوك‌ كه انسان از اين صيرورت و سمسارا و تجدد دائم نجات پيدا مي‌كند و مي‌رود به زمان باقي و خدا، اين مطلبي است كه هندوها به آن نظر دارند و در تصوف ما نيز مطرح است و آنچه را كه گفته شده اين است: «برويم و از صيرورت نجات پيدا كنيم». صيرورت و مسأله آن با هراكليتوس شروع مي‌شود و فلك وقتي با نفس متحد شد، حركت جوهري با فلك اتحاد پيدا مي‌كند. فلك سمبل دهر است و سمبل صيرورت. دقت كنيد در ادبيات ما كه همواره دهر نكوهي آمده است، اشاره به دهري است كه عين حركت است. آن دهري كه زمان و حركت در آن يكي است و برگسون تصريح دارد كه زمان و حركت يكي است و عين هم‌اند و زمان حركت دهري فلكي است. اي حافظ خدا خواسته كه تو از فلك گذشته‌اي و به فلك مي‌گويي برو گمشو. آنچه در عصر حاضر اصالت دارد فلك خودبنياد است، كه مي‌رود و مي‌رود و من عاشق آنم كه رونده است و اين مسابقه‌اي كه بر سر صدرالدين شيرازي هست، حساب او جداست از آنچه كه بعد از مشروطه مي‌آيد.

 

هانري كربن، نيما يوشيج، داريوش آشوري و فلك‌زدگي يهودي و ماسوني

بعداً با هانري كربن است كه فلك به سراغ صدرالدين شيرازي مي‌آيد. به شما بگويم كه آدم مؤثقي مي‌گفت، او داراي لژ فراماسونري بود. اينها با همان اشخاصي كه در باب سياست مقاله نوشته‌اند هم‌سنخ‌اند و سر و ته يك كرباسند. يكي مانند نيما يوشيج است كه نمي‌داند يهوديت چه بلايي بر سرش آورده است. بعضي‌ها بودند كه وقتي مي‌خواستند سرسپرده برادري بشوند رسماً خرقه مي‌پوشيدند به رسم خانقاه، البته در خرابات اين رسم نيست. حالا دقت كنيد يك عده را نيز به ظاهر ممنوع‌القلم كرده‌اند كه دروغ محض است، مانند داريوش آشوري، كه اين شخص اصطلاحاتي نظير زبان اشارت و زبان عبارت يا عقل مشترك و عقل هدايت را مي‌گرفت و مسخ مي‌كرد. اين نه از آن سبب است كه بخل در كار باشد، بلكه اينها خدمتگزاران صهيونيت‌ و يهوديت و ماسونيت بودند. مانند امثال هانري كربن و اين انجمن شاهنشاهي فلسفه و تقدير هانري كربن توسط دربار و نشر كتاب‌هاي ناصرخسرو از سوي انجمن‌هاي فرهنگي ايران و فرانسه. شما بايد به تدريج برويد و ببينيد آمريكا و انگليس و ديگران چه بلايي بر سر ما آورده‌اند، اين چه ارضاي شهوات نفس اماره بوده است؟ جهان امروز ديگر جهان نفس اماره است و آخرين مرحله احكام نفس اماره اعم از احكام انشايي و دستوري و تكويني و دانشكده حقوق لائيك به سر آمده است. يكي از خصوصيات يهودي‌ها اين است كه ديگر نمي‌توانند از موسويت دفاع كنند و مي‌روند به عقل لائيك يعني عقل همج رعايي.

البته دسته‌اي هستند كه بر همه اينها شرافت دارند، مثل «مارسل اوبر» كه استادي يهودي است. او اقلاً آمده درس به موسويت و علم كلام مي‌دهد و از اصول دين موسويت دفاع مي‌كند. اين آدم نسبت به گورويچ، نسبت به فلاسفه و نسبت به اين جامعه‌شناسان و روانشناسان صد مرتبه شرافت دارد؛ فلاسفه و جامعه‌شناسان و روانشناساني كه دفاع از عقل لائيك صرف مي‌كنند و اسمي از دين و خدا نمي‌برند و من خواهش مي‌كنم اگر در آثار گورويچ اسم خدا را ديديد به من خبر دهيد.

 

علوم انساني

الان بعضي‌ها مي‌خواهند به نام علم‌ اسلام، علمي درست كنند، بايد در اين باره فكر كرد. در روزنامه‌اي خواندم كه گفته‌اند علوم انساني علمي، علوم انساني علمي يعني چه؟ تفسير ندارد. علوم انساني اساساً اباطيل نفس اماره است. اگر علم باشد آن هم علوم رياضي و طبيعي است، كه آن هم در دست علوم انساني است و نفس اماره است و در دست سياستمداران افتاده است. يك آدمي زحمت مي‌كشد فيزيكدان مي‌شود و آن وقت علوم انساني او را به خدمت مي‌گيرد. گرچه بعضي از عالمان علوم انساني در جهت حق هستند ولي به حق نرسيدند، گرفتار باطل‌اند، مثل سارتر كه اگزيستانس را طرح مي‌كند و ترانساندانس را و مي‌گويد ذات انسان متعالي است يعني خداست و در عين حال هم آدم است. او يكي از اصولي را كه مي برد «باريتعالي» است، آن هم با خرد پتياره كه خرد آخرالزمان است. تكرار مي‌كنم زمان امروز زمان بحران پتياره خرد و هميستار پتياره خرد است. با اين منطق درايي‌ها و ديالكتيك‌هاي درايشي فاقد ذكر و فكر و اين منطق‌ها را بگيريد بياييد تا پوپر. حالا يكي از اين منطق‌درايان منطق‌نشناس كه همواره به پوپر يهودي چسبيده، برود اين مسائل را با منطق درايي پوپر و دوركيم يهودي و برگسون يهودي و گورويچ يهودي جمع كند، چه اشكالي دارد؟

 

قرب فرايض و قرب نوافل

اما اينها ديگر نمي‌توانند، چرا؟ چون مسأله تعالي مطرح است. براي اينكه اين حوالت شده كه امام خميني اكنون از قرب نوافل به قرب فرايض برود ـ البته بنده اين را نمي‌خواهم دل‌آگاهانه بلكه خودآگاهانه، با يك تعهدي بگويم و بگويد «مارميت اذ رميت و لكن الله رمي». امام چندين بار اين را به زبان آوردند و اين در مرتبه قرب فرايض است كه قبلاً به آن اشاره كرده‌ام و آنچه در باب قرب فرايض و قرب نوافل بگويم كم است، تا اينكه از شر قرب فرايض و قرب نوافل دوره‌ي جديد خلاص شويم. گفتم هر دوره‌اي را قرب فرايض و نوافلي است. برگسون مي‌رود به قرب فرايض جديد. قرب فرايض چيست؟ وقتي همه چيز آيينه مي‌شود و من خود را در آن مي‌بينم، قرب من قرب نوافل خواهد بود و در آنجا قرب فرايض است كه من آیينه مي‌شوم و همه چيز را در خود مي‌بينم و در دوره‌ي جديد آنچه را آدمي در خود مي‌بيند نفس اماره است، به نام انتوئيسيون و در اينجا نفس اماره خدا مي‌شود. در دوره جديد قرب فرايض قربي است كه در آن خدا مي‌رود و نفس اماره جايش را مي‌گيرد و در كنارش قرب نوافلي است كه عبارت است از علم حصولي كه جاي علم حصولي قديم را مي‌گيرد. در قرب نوافل عده‌اي گفته‌اند ما مختاريم و بحث جبر و اختيار كرده‌اند و حق اين است كه گفته‌اند ما كاسب فعليم؛ و قرب نوافل عبارت از اين است كه انسان كسب و كار مي‌كند و معني‌اش اين است كه ما در عدم هستيم مثل آيينه‌اي كه نور در آن مي‌افتد و مي‌سوزاند، من كه مي‌سوزانم واسطه‌ام و واسطه‌ي عدمي هستم و اين را مي‌گويند کاسب فعل و اگر بگويم اين من هستم كه سوزاندم خطاست. در حقيقت اين آتش است و نور خورشيد كه مي‌سوزاند و آينه واسطه است. اما معتزله آن حرف‌هايي را كه اشاعره مي‌زنند عكسش را مي‌گويند. در مسأله جبر و اختيار يك مرتبه است كه شما مي‌رويد به قرب فرايض «مارميت اذ رميت و لكن الله رمي» كه اصلاً در اين مرتبه‌ي قرب فرايض من كاسب فعل هم نيستم، تا چه رسد كه اخلاق افعال باشم. همه اوست تا به جايي كه خود را هيچ گيريم و يك وقت است كه در روز ما كسب مي‌كنيم، در اين مرتبه‌ي كسب ما كاسبيم. معتزله مي‌گفتند كه خدا مارا مفوض قرار داده و در فعل‌مان و ما فاعل فعليم، خويشكاريم و خويشكاري مي‌رود به كلام مجوس قدريه، به مجوس مي‌رود، «القدريه مجوس امتي» و اين قدريه بازگشتش به امپرياليسم است. همه‌ي ما خويشكاريم و اين خويشكاري مطلق عبارت از اعتزال است، در اين خويشكاري اعتزال خودبنياد حوالت چهارصد سال تاريخ است و خلاقيت. خلاقيت به اين معني كه ما مي‌گوييم صوفيه رد كرده‌اند و مولانا كه چيز ديگري است و اشعري هم به يك معني و تنها اعتزال است كه آن را قبول كرده‌اند و آن هم نه به اين معني كه فقط انسان خلاق است و اگر خدايي هم بگويد ديگر چيزي نيست، مثل خداي برگسون.

ملاحظه كنيد در مملكت ما كه از خلاقيت صحبت مي‌شود از نوع اعتزال است، كه همان امپرياليسم است و آن هم خودبنيادانه. كجا مي‌توانيد خلاقيت را پيدا كنيد، در اصول پايه(2) در امامت اصول پايه و هر يك از ما خلاقيم و هر يك از ما خداييم. حوالت اين است همه‌ي ما اماميم ولي حالا كه اين ائمه كه همه ما قرار است آن شويم، يك نفر است و آن رياست جمهوري است. توجه كنيد به اصول دين، اگر توجه به اصول دين داشته باشيد، بنده مي‌گويم كه برنامه اينجوري است كه تدين در رأس است و بقيه در طول آن و در اصول پايه [بني‌صدر] دين و تدين در عرض ساير امور است، دقت كنيد.

خانه از پاي‌بست ويران است         خواجه در بند نقش ايوان است

دردها را دينداري درمان مي‌كند، دردها را درويشي درمان مي‌كند.

 

خلاقيت و درويشي و خداگونگي و تخلق به اخلاق الله

درويشي اصيل نه مسابقه در ارزشيابي و ارزيابي و خلاقيت ابعاد است و اينكه انسان سه بعد دارد، خلاقيت، آزادي و خداگونگي و خدا رفت، نه اينكه اينها مقصر باشند غربزدگي است. بنده غربزدگي بعضي اشخاص را اميدوارم عارضي باشد و تا آنجا كه ارتباط با امام خميني دارند اصلاح شوند. اين كتاب‌ها را كه مي‌خوانند خراب مي‌شوند. الله ناس است يعني خدا و الله انسان اگزيستانسياليسم است، يعني «اگزيستانسياليسم اتان اومانيسم» است. بعد اين مطلبي كه درباره‌ي تأدب به آداب الله گفته‌اند براي من بوي مسيحيت مي‌دهد.

چند بار گفته‌اند و تأدب به آداب الله همان تأدب به آداب غيبي است ولي آخر خداگونگي چگونه با خطبه‌ي توحيد علي‌ابن‌ابيطالب جور درمي‌آيد. خدا متعالي است، آخر خدا كه اخلاق ندارد كه شما به اخلاق او تأدب پيدا كنيد. در قرآني كه آداب الله نيامده است، مي‌گويند روايت است و حال اين روايت را مي‌توان تفسير كرد نه به اين صورت كه به قانون اساسي برود. تخلق به اخلاق علي‌ابن‌ابيطالب صحيح است. علي‌ابن‌ابيطالب كه خدا نيست و اصلاً پيغمبر اسلام كه كلمه نيست، موسي كليم‌الله است و عيسي كلمه‌الله. اما در اسلام پيغمبر اسلام كه كلمه‌الله نيست، آيا ما كلام الله‌ايم؟ نه، كلا‌م‌الله كلام‌الله است. آنكه مي‌گويد در آغاز كلمه بود و كلمه خدا بود با عيسي صحيح است!! يك قدم به جلو!! در آغاز كلمه الله بود، در آغاز كلام الله پريروز و پس‌فردا بود. اين صحيح است و كلام پريروز و پس‌فردا كه بشر نبود. بشر بشر است. بشر سياه‌رو است، فقر انسان عدم اوست. «الفقر فخري» گفته‌ي پيامبر اسلام است.

«سياهرويي كه در دو عالم جدا هرگز نشد». انسان سياهروست، چگونه خدا مي‌شود؟! خدا كه گونه ندارد، وضعي ندارد، چگونه انسان خداگونه بشود. حالا خداگونه چيست؟ پشتش اگزيستانسياليسم است ندانسته؛ اين حوالت است. جهان دارد به توحيد مي‌رود و دارد توجه پيدا مي‌شود و از آنجا تعالي مطرح مي‌شود. بنده عنواني انتخاب كرده بودم در باب گفته‌هاي گذشته و تعالي كه عبارت است از تعالي از باطل به حق و تداني از حق به باطل يعني غربزدگي خودبنياد و بنيادانديش. بنابراين غربزدگي را دو قسمت مي‌كنم. يكي غربزدگي يوناني است و يكي غربزدگي جديد است كه خودبنياد است و امروز عده‌اي مي‌آيند قرون وسطي را با دوره‌ي جديد جمع كنند و شناخت شناسي بنويسند. دوره‌ي گذشته‌ كه رفته و در دوره‌ي جديد كه هر آنچه كانت در باب شناسايي گفته خودبنياد است و خدا در آن نيست، بعد مي‌آيد مقايسه مي‌كند. زمينه مهياست و من حيث لا يشعر، شناسايي جديد كه بازگشتش به همان يقين دكارتي است به سراغش مي‌آيد و خدا نكند كه ساده هم باشد، آن وقت در تعارضات او(3) با آقاي خامنه‌اي است كه مي‌گويد من اصلاً اهل حال نيستم و اهل قال‌ام! و همه به من مي‌گويند منطقي هستي! اصولاً اينها كه منطقي شدند حال به سراغ‌شان نمي‌آيد، بلكه عواطف و انفعالات نفس چرا؟ و شناخت‌شناسي ساده‌انگارانه درست مي‌كنند كه در آن اصول عقايد برود و اصول پايه بيايد، اصلاً اگر كسي اهل درد بود همه را به يك چوب نمي‌راند. من اعتقادم به اين است كه واقع‌بيني آخرين مرحله‌ي پايان تاريخ است، ولي در عين حال خوشحالم كه در غرب و حتي در روسيه رنسانس دين است و انشاءالله بازگشت به يونان و غرب نباشد، بنده دعا مي‌كنم، اول خودم را كه پروردگارا هر روز بيشتر اين نامه اعمال زشت ما را برملا كن تا قدري از شر ديگران و نفس اماره ديگران رها شويم.

 

پي‌نوشت‌:

1ـ نام يكي از نوشته‌هاي بني‌صدر اولين رئيس جمهور ايران كه آثارش پر بود از اين اصطلاحات بي‌پايه.

2ـ اشاره به تئوري اصول پايه بني‌صدر.

3ـ اشاره به شيخ علي تهراني.



نکته : مددپور ديدار فرهي فرويد روانكاوي نفس اماره برگسوني علم اليقين حق اليقين عرفان شاعرانه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 8:17 PM  توسط   | 

خلاصه سخنرانی شب 23 ماه رمضان,حسینیه ارشاد

هر گزاره دینی، چه اعتقادی، چه اخلاقی، چه فقهی، دلیل می خواهد. این دلیل می تواند عقلی یا نقلی باشد، دلیل نقلی شامل آیات قرآن کریم و احادیث معتبر منقول از رسول اکرم (ص) و ائمه هدی (ع) می شود.

از آنجا که در روایات منقول از پیامبر(ص) و بالاخص در احادیث بجامانده از اهل بیت(ع) مسائل دینی با شرح و تفصیل و جزئیات بیشتری آمده است.بتدریج روایات منقول از ائمه طاهرین(ع) به منبع اصلی اندیشه اسلامی شیعی تبدیل شده است.تا آنجا که اکثر مسائل اختصاصی شیعه چه در حوزه اصول معارف و چه در حوزه فروع فقهی مستندی جز از روایات اهل بیت(ع) ندارد.

1. مرحله اول بحث:

علمای شیعه از آغاز نسبت به تمیز روایات معتبر که استنادشان به ائمه هدی(ع) قابل اثبات است از روایات غیر معتبر توجه داشتند.علم رجال و درایه عهده دار شناخت احادیث صحیح از احادیث ضعیف بوده است. هر چند معنای حدیث صحیح بتدریج دچار تحول شد و در قرن هفتم توسط سید بن طاووس و علامه حلی انضباط بیشتری یافت.

اعتبار یک روایت منقول از پیامبر (ص) یا ائمه(ع) در درجه اول به عدم مخالفت با قرآن کریم بستگی دارد و در مرحله دوم به اینکه بر سبیل تقیه صادر نشده باشد بلکه حاوی مراد جدی گوینده باشد، و در مرحله سوم سازگار با سنت قطعیه پیامبر(ص) باشد و با لاخره توسط افراد موثق و راستگو و قابل اعتماد نقل شده باشد.

ثقة الاسلام کلینی پس از بیست سال تلاش مداوم از میان سیصد هزار روایت منقول از ائمه(ع) تنها شانرده هزار روایت(یعنی حدود5% ) را به نظر خود معتبر تشخیص داد و کتاب با ارزش "کافی" را تدوین کرد. کلینی به تأسی از اهل بیت(ع) کتاب خود را با بحث "عقل" آغاز کرد و با فضیلت دانش ادامه داد. در میان کتب اربعه ،کافی تنها کتابی است که روایات اصول عقاید را نیز در بر دارد.

علیرغم دقت فراوان کلینی،بنا بر ارزیابی علامه محمد باقر مجلسی در "مرآت العقول" نزدیک 70% روایات منقول در کافی به لحاظ سندی ضعیف،مرسل ومجهول در یک کلام فاقد اعتبارند.از 1016 روایت کتاب الحجه کافی (یعنی بخشی از کافی که روایات مربوط به نبوت و بالاخص امامت را گردآوری کرده است) تنها 280 روایت، صحیح یا موثق یا حسن محسوب می شوند و به زبان دیگر حدود %73 روایات کتاب الحجه کافی به لحاظ سندی و با ضوابط علم رجال و درایه (با ارزیابی علامه مجلسی) فاقد اعتبارند.

بسیاری از مباحث اعتقادی بویژه در حوزه فضایل فرابشری ائمه(ع) از قبیل علم لدنی ایشان مستندی جز روایات ندارد که قوی ترین این مستندات روایی در اصول کافی آمده است و از کتب مشابه از قبیل بصائر الدرجات صفار قمی یا محاسن برقی به مراتب معتبرتر است.اما این روایات منقول در کافی از اعتبار کافی برخوردار نیستند،به عنوان یک نمونه در اصول کافی بابی است به عنوان اینکه ائمه هر زمان که بخواهند بدانند می دانند (إن الائمة إذا شاؤوا أن یعلموا علموا) در این باب کلینی 3 روایت نقل کرده است که یکی ضعیف و دو تای دیگر مجهول است،یعنی هر سه فاقد اعتبارند.

نتیجه مرحله اول بحث : با ضوابط علم رجال و درایه (بر اساس حدیث شناسی شیعه از قرن 7 به بعد) تنها به احادیثی به عنوان مستند مسائل دینی می توان اتکا کرد که صحیح یا موثق محسوب شوند،و روایات ضعیف یا مجهول یا مرسل هرگز نمی تواند به عنوان مستند موجه یک مسئله دینی پذیرفته شود.

2. مرحله دوم بحث:

در میان احادیث موجود،احادیثی است که توسط یک تشکیلات بی تقوا و دغل باز جعل شده و به ائمه(ع) نسبت داده شده است.این تشکیلات منحرف که به نام "غلات" شناخته شده اند احادیثی را ساخته و در میان اصول(دفاتر دست نوشته راویان) به بهانه استنساخ و رونویسی جاسازی کرده اند. اینگونه احادیث ساختگی بر خلاف احادیث ساختگی مرحله پیشین تنها متنشان جعلی نیست، سندشان نیز جعلی است. مهمترین سازندگان این احادیث جعلی مضاعف (جعل متن و جعل سند) ابوالخطاب و مغیرة بن سعید بوده اند. امام صادق(ع) برای نخستین بار توطئه این حدیث سازان حرفه ای را برملا کرد. این احادیث نوعا در فضایل غیر بشری ائمه بوده است. با مبارزه بی امان ائمه(ع) با غلات نسبتهای الوهی و ربوبی این احادیث از میان احادیث شیعه پاکسازی شد.اما بخش اعظم این فضایل توسط "مفوَضه" به سرکردگی مفضل بن عمر و بعد از او محمد بن سنان به نحوی بازسازی شد و با حدیث ساختگی "ما را از مرتبه ربوبیت پائین بکشید، سپس در فضایل ما هر چه می خواهید بگویید" که در حکم چک سفید امضای نقل فضایل بدون مستند است اوج گرفت.

اینگونه احادیث مجعول در فضایل فوق بشری ائمه با ضوابط مألوف علم رجال و درایه قابل شناسایی نیستند و به نسخه شناسی اصول اولیه و مهمتر از آن تنها با متن شناسی و عرضه محتوای آن به قرآن و سنت قطعیه پیامبر(ص) از روایات معتبر قابل شناسی هستند.

نتیجه مرحله دوم بحث: در روایات فضائل فرا بشری ائمه که حتی با سند صحیح و معتبر نقل شده اند، می باید بشدت احتیاط کرد که از سنخ جعلیات مغیرة بن سعید و ابوالخطاب نباشند. به عبارت دیگر در اینگونه روایات اصل بر عدم اعتبار روایت است مگر خلاف آن ثابت شود. حال آنکه در روایات فقهی یا روایات اعتقادی در حوزه توحید و نبوت چنین احتیاطی لازم نیست،چرا که اینگونه جعلیات مختص به روایات امامت بالاخص در حیطه فضائل فوق بشری است که توسط غلات و مفوضه حدیث سازی شده و به ائمه هدی(ع) نسبت داده شده است. این جعلیات آنچنان حرفه ای انجام شده که امر بر عالم بصیری همچون یونس بن عبدالرحمن صحابه طراز اول امام رضا(ع) نیز مشتبه شده است.

3. مرحله سوم بحث:

مطالبی که توسط خبر واحد اثبات می شوند، بیش از افاده ظن و گمان چیزی بدست نمی دهند.ظن حاصل از خبر واحد موثق بنا بر سیره عقلا در مسائل عملی (فقهی) حجت است.اما در امور مهم از قبیل اصول دین و مسائل اعتقادی ظن کافی نیست و علم قطعی یا یقین لازم است. لذا اصول دین و مسائل اعتقادی را نمی توان با خبر واحد(ولو صحیح یا موثق) اثبات کرد، بلکه مستند مسائل اعتقادی یا اصول دین یا عقل قطعی است یا دلیل نفلی قطعی یعنی آیات قرآن کریم یا روایات متواتر که در دلالت نص و صریح باشند. لذا اخبار واحد هرگز نمی توانند یک مسئله اعتقادی یا اصلی از اصول دین را اثبات نمایند.

اگر جزئیات اعتقادی را از یقین و علم قطعی به امر تعبدی تنزل دادیم، در این صورت تعبدیات در حوزه اعتقادی دیگر واجب الاعفقاد نیستند (از قبیل جزئیات معاد و آخرت) بلکه اگر علم آن برای کسی اتفاق افتاد اعتقادش واجب می شود.

نتیجه مرحله سوم بحث : مسائل اعتقادی از جمله فضایل فرابشری ائمه هدی(ع) را با خبر واحد ظنی نمی توان اثبات کرد. مستند قطعی از قبیل آیه یا روایات متواتر نص یا دلیل عقلی نیاز دارد.

نتیجه بحث:

1) فضایل فرابشری ائمه(ع) مستندی جز روایات ندارد.

2) اکثراین روایات به لحاظ سندی فاقد اعتبارند(بیش از 70%).

3) در روایاتی که به لحاظ سندی معتبرند، با توجه به دسیسه غلات و مفوضه در جعل احادیث متعدد در فضائل فرابشری ائمه(ع) اصل برعدم صدور اینگونه روایات است مگر خلاف آن اثبات شود.

4) اساسا در اصول دین و مسائل اعتقادی،علم قطعی و یقین لازم است و با خبر واحد ظنی نمی توان اصلی از اصول دین و مسئله ای از مسائل اعتقادی را اثبات کرد.

5) اگر فضائل فرابشری ائمه(ع) تعبدی محسوب شدند،در این صورت علاوه بر اینکه این تعبد محتاج دلیل معتبر است، امر تعبدی در حوزه اعتقادی نمی تواند واجب الاعتقاد باشد، بلکه اگر علم آن برای کسی اتفاق افتاد، اعتقادش لازم میشود.

6) برای شناخت ابعاد وجودی ائمه هدی(ع) نمی توان از چهارچوب کلی قرآن کریم و سنت قطعیه پیامبر(ص) و روایات قطعیه الصدور از خود ائمه(ع) و ضوابط عقل قطعی پا فراتر نهاد.

والحمدلله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 6:58 PM  توسط   | 

 

 

 

شاره:

بنده در باب مسأله انتخابات چيزي نمي‌گويم و آن را به نون و قلم اعلي و نون و قلم اسفل وامي‌گذاريم. در باب نون و قلم اعلي و اسفل، در آخر و اگر كساني ميل داشتند در خارج و حاشيه در باب انتخابات گفت‌وگو مي‌كنم. حال اگر در ضمن مطلب اشاره شد، اين ديگر مسأله به سوق طبيعي بوده است. يك روزنامه‌اي الان در دستم است، لوموند. مطلبي اينجا است كه مي‌خواهم با آن شروع بكنم، چون ديدم ذهنم رفت به اينجا، حالا زياد در آن نمي‌مانم تا به مطالب ديگر هم برسم كه در نظر گرفته بودم.

 

كليساي مصلاي فرويدي پاريس، روانكاوي

عنوان مقاله كليساي مصلاي فرويدي پاريس است. اسم اين را گذاشته‌اند مصلاي فرويدي پاريس. از آنجا كه اگسليس با صدا در دادن هم‌معني است و يا به عبارتي مي‌توان گفت مسجد فرويدي پاريس، گزارشي داده‌اند به نام مسجد فرويدي پاريس.

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما           چيست ياران طريقت بعد از اين تقدير ما

آن هم مسجد فرويد يك مسجد پرستش نفس اماره است.

 

روانشناسي

يك آقايي است به نام «لاكان» در فرانسه، او از اعلام جان‌شناسي و علماي نفس به اصطلاح روانشناسان و روانكاوان است، به اصطلاحي شهرت جهاني دارد و كتاب‌هاي متعددي نوشته است در باب لاكان هم كتابي نوشته‌اند كه به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده است. اين آقاي لاكان كتابي نوشته است كه به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده است، او خودش مؤسس يك حوزه‌اي است و مؤسسه و مدرسه و مكتبي (به اصطلاح نادرست) نادرست نيست، غربزده است، در فرانسه تشكيلاتي دارد و روابطي بين‌المللي. اين آقا سنش هفتاد سال است. او رسماً اين حوزه را تعطيل كرد و منحل و خلاصه اين را گفت كه من عمري كار و تخصص در زمينه و پژوهش روانشناسي داشته‌ام و به اصطلاح در جهان غرب به عنوان روانكاو و روانشناس طراز اول شناخته شده بودم، حال توبه كرده‌ام و بايد بگويم كه دريافتم در روانشناسي اثري از معني و معنويت و تهذيب نفس كه تعبير به «پرفيكاسيون» Purification شده است در آن نيست. كلمه «پرفيكاسيون» را به تهذيب و تزكيه تعبير كرده‌ام ولي تحت‌اللفظي آن مي‌شود تبرير. در عربي «دپر» مي‌شود «ابرار و بر» و خود «پر» بازگشتش به پيس Peace است. پي‌لول و پي لام مي‌شود پاك. فارسي «پر» مي‌شود پاكان و پاك فارسي، كلمه ابرار مي‌شود پاكان.

لاكان مي گويد اين روانشناسي‌ اثري از پاكي ندارد. ذاتش در اين است، كه بنده حالا تفسير مي‌كنم به اينكه انسان را به ناپاكي آلوده كند، بنابراين بنگاه ننگين خودم را منحل كرده‌ام. پيداست كه لاكان در آخر كلام اين حرف را زده و در اروپا و آمريكا و جهان دنباله پيدا كرده است، به استثناي اينجا. بگذريم از اينكه بنده در اينجا حرف مي‌زنم و در حاشيه‌ام و حرف‌هايم اثري ندارد و خبري نيست و فعلاً بايد پاكان را بگزينيم، عرض كردم ممكن است اين مطالب در عرايضم بيايد، بنابراين بنده در حاشيه‌ام. توجه كنيد كه علاوه بر اين لاكان كه سابقاً بنده متوجه و در جريان بودم آثارش معروف است، از جمله چند كتاب در باب آثارش نوشته‌اند و بنده هم چند كتاب از او دارم و در كتاب‌هايش مسأله امروز را كه عبارت است از اينكه تعالي در روانشناسي نيست مطرح است؛ تعالي از تداني، تعالي از باطل به حق، برخلاف سير چهارصد سال تاريخ كه تداني از حق به باطل است و اين تداني از حق به باطل مخصوصاً در علوم انساني كه تماميت پيدا كرده با فقدان ذكر و فكر، با آن قوم بي‌خبر از مرگ، آن قومي كه در كلام‌الله مجيد به «الذله و المسكنه» از آن ياد شده، يعني يهوديان نه موسويان، تا آنجايي كه هنوز از موسويت حقيقي انحراف پيدا نكرده‌اند و بالاخره از دين حنيف ابراهيم عليه‌السلام به آن معني كه در كلام‌الله مجيد آمده است. در بحراني كه در «جان‌شناسي» امروز پديد آمده، جان‌شناسي درست است، نه روانشناسي و اينها كه بي‌خبر از همه چيزند، آن را ترجمه كرده‌اند به روانشناسي، كه مي‌شود پروماتولوژي نه پسيكولوژي، من مي‌گويم جان‌شناسي. اينجا بحث لفظ نيست، اينجا بحث بر سر كلمه است و توجه به آن و سرانجام «كلمه الله» كه از ياد رفته است. در باب بحران جان‌شناسي در عصر حاضر زياد سخن رفته است.

 

جامعه‌شناسي

همين نظر در باب جامعه‌شناسي نيز وجود دارد، با كتاب‌هايي كه مرتباً دارد نوشته مي‌شود، با رد و تخطئه جامعه‌شناسي و بحراني كه هر روز بيشتر دارد سراغ جامعه‌شناسي غرب مي‌آيد. يكي از جامعه‌شناسان طراز اول غرب كه مرد، سال‌هاي قبل كتابي نوشته كه تمام جامعه‌شناسي و جان‌شناسي آمريكا را به باد تحقير و مسخره و تخطئه گرفته كه سوروكين معروف روسي‌الاصل است ولي يهودي نيست و آن هم از اعلام جامعه‌شناسي است. كتاب‌هايي كه نوشته از جمله در زمينه‌ي تاريخ جامعه‌شناسي است. در اواخر عمرش همكاران و شاگردان جوانش را جمع مي‌كند و مي‌گويد بياييد با تمام روش‌هايي كه مي‌دانيد و در جامعه‌شناسي به كار مي‌رود، يك پژوهشي به عمل آوريم، به پژوهشگري بپردازيم و ببينيم كه در اين جامعه‌شناسي مقام و منزلت مهر و محبت و دوستي چيست؟ شروع مي‌كنند به پژوهش و نتيجه هيچ است و جامعه‌شناسي بالنتيجه جايي است كه دانسته و ندانسته به جاي مهر، كين و كين‌توزي دارد تبليغ مي‌شود و حوزه‌ها و مكتب‌ها با اين همه درايش ضدرحماني، پايان تاريخ شيطاني را بيان مي‌كنند، آن هم به اضلال يهودي‌ها. حال بنگريد وضعيت را در روانشناسي كه به دست يهوديان افتاده و به مملكت ما آمده و ما از حق تداني پيدا كرده‌ايم و به معني تداني ترقي پيدا كرده‌ايم و هر چه زودتر و سريع‌تر به سوي باطل. اصلاً اينها نمي‌دانستند كه روانشناسي چيست. همين طور كسي كه امروز خودآگاهي نسبت به جامعه‌شناسي داشته باشد نداريم. مسلم و مطمئناً سير جهان طوري است كه تداني و تعالي و طرح اين دو مسأله مي‌آيد به سراغش، چنانچه در غرب آمده به سراغشان و هر روز بيشتر و بيشتر متوجه مي‌شوند.

 

جامعه‌شناسي در ايران و هويت نفس اماره احسان نراقي

درست در همان وقتي كه جامعه‌شناسي بي‌معني شده بود ترجمه‌هاي عجيب و غريب شروع شد، براي بنده كتابي به دستم داده شد، از جانب شخصي كه وادارش كرده بودند اين چهار تا مقاله را به هم وصل كند، براي اينكه غربي بلد بوده، مثلاً 4 كلمه و بعد فهميده بودم كه يكي داده بود دستش. يك شخصي بيرون از خودش و اصلاً نراقي پادوي دربار بود و گفته بودند كه يك چيزي بنويسيد و جمع و جور كنيد و به دست او بدهيد و كاري ندارد كه درست يا غلط است و سپس به دست يكي بدهيد و او تصحيح كند و خلاصه همچون كتابي به دست بنده افتاد به نام «سير تكوين جامعه‌شناسي». اگر يادم آمد اباطيل او را مطرح مي‌كنم، اصلاً او برايم كسي نيست كه طرحش كنم. بنده با يك سري اصطلاحات سروته‌اش را بند آوردم كه اقلاً از ابتذالش كمتر شود. بعد هم كتاب ديگري آن هم چند مقاله بود و فراموش نمي‌كنم كه به كسي داده بود تا به هم بچسباند به نام «آنچه خود داشت». همه مجبور بودند، آن زمان زور بود، مي‌ترسيدند. يك جوان محصل موظف بود كه حرف‌هايي را از جاهاي مختلف جمع كند و بعد اين مهملات را به بنده دادند تا در آن دستكاري كنم. او اصلاً نمي‌فهميد و ديدم اصلاً اين مطالب به هم ربطي ندارد. خطش هم خراب بود. يكي درباره مشروطه بود و يك سخنراني درباره هانري كربن، كسي كه از الفباي حكمت هيچ نمي‌دانست و مطالب آن را بهم چسبانده بود و اين را برايش ترجمه كرده بودند. حالا نمي‌دانم به چه زباني او هانري كربن را كه صهيونيسم بزرگش كرده بود به ايران آورد و بعد دو مرتبه با دعوت دكتر نصر آمد، بنده مي‌دانستم و آنها را مي‌شناختم. به هر حال مجبور بودم مطالب را هم سر به سر بياورم و بايد از خداوند پوزش بخواهم كه اينها را دستكاري كردم و حالا مي‌گويند تئوريسين شاه، آن شاه ننگين بود. او يك پادوي پست بيشتر نبود و من مي‌دانم كه پادوي ديگري هم بود، آدم خوبي هم بود، ابله بود. گفته‌اند ابلهان جايشان در بهشت است. حالا كدام بهشت؟ دو بهشت است، يكي بهشتي كه پشت سر انسان است و آدم از آن رانده شده است و اين را مي‌گويند در قوس بهشت ممتنع كه محال است به آن برويم و بهشتي ديگر كه به آن مي‌گويند بهشت امكاني. آن بهشتي كه در آينده انسان وارد آن مي‌شود. اين بهشت با آن بهشتي كه انسان پس پسكي دراش مي‌رود متفاوت است، يعني اين ممتنع است. يعني اين حيوان است و اين اصلاً كسي است كه سير انساني نكرده. حالا من بهشت ابلهان را كه مي‌گويم مقصودم بهشت فرا روي انسان نيست. بهشتي است كه انسان پس پسكي مي‌رود و ترقي معكوس است تا نطفه در رحم مادرش و سلب انسانيت از او. اين بهشت را مي‌گويم بهشت ابلهان، نه آن بهشتي كه قرآن به مردم وعده مي‌دهد. مسأله را اين طور تفسير مي‌كنم.

نراقي پيش من مي‌آمد با عالي‌ترين غزل‌هاي حافظ، هويتي ساخته بود يعني «هويت عليين»، كمال نفس اماره. اشاره كردم و در همان كتاب نوشته‌ام كه هويت اصيل انسان ترانس سوبژكتيو و ابژكتيو است، كه به «شخص» تعبير كرده‌ام. حالا اگر بخوانيد، اين هويت را متوجه مي‌شويد. او همه را مثل خودش دعوت كرده بود به اينكه انسان بيافتد در هويت مطلق نفس اماره و لجنزار نفس اماره و حالا اين لجنزار را پخش كرده بود به غزل حافظ به نام «آنچه خود داشت» گفتم آخر اي مرد اين تعبير جامعه‌شناسي را بفهم. امروزه را مي‌گويند روزگار مصرف، روزگار اسراف و تبذير به تعبير من. آخر همه را داري مصرف مي‌كني، مدتي است مرا با مصرف كردنت كشتي. براي اينكه او را مي‌شناختم، گفتم بيا و توهين به غزل حافظ نكن به گوشش نرفت اسم كتاب را گذاشت «آنچه خود داشت». اي آقا

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد          آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي‌كرد

همه را ببريد به دربار. هويت مطلق نراقي عبارت است از اشراف لگوري و اين شاه بي‌حيثيت‌تر از بي‌حيثيت، بنگريد حوالت تاريخي نيست‌انگاري را. اين حوالت يهودي‌زده، ماسوني‌زده و صهيوني‌زده گذشته چه بود؟

 

كيفيت زندگي و عرفاني برگسوني

كتاب چاپ شد، حالا چه كارهايي كرد. او يك مسائلي را از برگسون يهودي شنيده بود و تداني از هر چه پست‌تر و حلول و اتحاد هر چه ننگين‌تر كه از برگسون آمده است. با زمان كيفي كه درست كرده بود و زمان كمي. اي آقا من درباره مقولات نوشتم و گفتم كه وجود خدا و زمان باقي متعالي از مقولاتند. حالا ما بياييم از كم به كيف برويم. وزارت كيف درست كرده بودند و اين آمده بود در مؤسسه برنامه‌ريزي وزارت علوم و بعد آمدند سميناري تشكيل دادند به معني كيفيت زندگي، در اين كيفيت زندگي فرح پهلوي هم شركت داشت، تا ببيند كيفيت زندگي چطور است!! كيفيت زندگي چيست. همان دفعه مسخره كردم، مي‌داني ترياك چه بويي مي‌دهد؟ بوي نسيم بهشتي!! مي‌خواهي مردم را كيفور بكني؟ اين چه ميستيك فيكاسیوني است كه بر اثر جاه‌طلبي منحط نفس اماره مي‌خواهي جوانان را به طرف دربار ببري. بنده اولين بار رفته بودم تلويزيون با هم صحبت كرديم، كه بارها گفته بود، چرا نمي‌گذارند حرف بزند. اولين بار كيفي را مطرح كردم، بعد چه شد فوراً مقالات را پس زدند.

كلام قرآني يدالله مع الجماعه يعني دست قهر خدا همراه مردم است. مردم بي‌حيثيت، فرد منتشرند. بعد دويد به سوي آنهايي كه معبودش بودند با مقدمه‌اي كه خودش درست كرده بود، چون من آبروي كيفيت را برده بودم (راجع به كيفيت زندگي) و من آن زمان به زبان اشارت سخن مي‌گفتم و امروز مي‌گويم به حقيقت آن روزي كه من غربزدگي را مطرح كرده‌ام تا توانسته‌ام مبارزه كرده‌ام با اين حلول و اتحاد، در راه سير از باطل به حق، در مقام خودآگاهي با آن تواضعي‌ كه به خرج مي‌دادم. اينها گناهي ندارند، كيفيت زندگي اينها را زده است، نوارهاي من در روزنامه‌ رستاخيز موجود است. حتي آنها كه مي‌فهميدم سرسپرده بودند، مانند آن مقاله‌اي كه سرفراز در مدح من نوشته بود كه بالاخره حقيقتي در جهان موجود است و وجود دارد. درباره‌ي من كم گفته بود و مرا با فروغي هم سنخ مي‌دانست.

بنده اين مقدمه را در باب جامعه‌شناسي گفتم تا متوجه باشيد. گفتم امروز عصري است كه روزگار پست و دهري است. دهري كه در عرب نكوهيده‌اند و ببينيد كه ابوالعلاء معري چقدر نكوهيده دهر را و ما دهر نكوهي به معني برگسوني لفظ را هر قدر بپردازيم كم است. اين زمان فلكي وقتي به نهايت مي‌رسد اسمش را مي‌گذراند «ميستيك» و من شرمم مي‌آيد كه بر اين عرفان برگسون نام ميستيك بگذارم، كه هيچ ربطي به تصوف ندارد، اين ميستيك درايي است. اصلاً اين ميستيك كه اينها مي‌گويند پرستش نفس اماره است. اتحاد با نفس اماره است.

وقت شريف آدمي كه در برگسون نيست. شما منازل السائرين را بخوانيد و مراحل سير به حق را كه آخرين مراحل خوف، مرحله هيبت است يعني ترس‌آگاهي يعني خوف اجلال كه در اين مرحله انس به حق پيدا مي‌شود، اما در اين برگسون جز فلسفه درايي چيزي نيست. اثري از اين مراتب در كتاب‌هاي او نيست متافيزيك درايي آخرالزمان فاقد ذكر و فكر خودبنياد پتياره خرد. در كتاب‌هاي او هيچ خبري از ادب سبحان الهي و ترس‌آگاهي و از منازلي كه انسان بايد سير كند خبري نيست. بافت و يافت نفس اماره است كه آن زمان من ترجمه كرده بودم به «داده‌هاي بي‌واسطه نفس»، وجدان غربي نفس اماره است. كونسيانس يعني نفس اماره كه فعلاً مي‌گوييم شعور و وجدان اجتماعي و عمومي و همگاني كه فعلاً بازآمده است. يك دفعه مي‌گويد شعور اجتماعي و يك بار مي‌گويد وجدان اجتماعي يك دفعه مي‌گويد وجدان و مسأله وجدان دوركيم و ترجمه نفس اماره اجتماعي و همين نفس اماره فردي است كه وقتي كمال پيدا مي‌كند مي‌شود «كونسيانس سوسيال» دوركيم يا گورويچ، كه خودش افتاده است به طور مطلق در نفس اماره‌ي جامعه‌شناسانه­‌ي غربي و حالا مي‌گويد آقايان شما را به وجدان‌تان به من رأي بدهيد. حالا برگسون همواره مي‌گويد وجدان اجتماعي و وجدان و شعور. اي آقا اين علم يعني نفس. ديده‌ايد كه گاهي نمي‌شود كونسيانس را به شعور ترجمه كنيم و مجبوريم به نفس تعبير كنيم و به اصطلاحي داده‌هاي بي‌واسطه نفس را مي‌توان علم حضوري نفس و معلومات حضوري نفس اماره ناميد. كمال انسان در ميستيك برگسوني اين است كه ما با نفس اماره متحد شويم و معلومات نفس اماره حصولي برود و حضوري بيايد، دو تا خرد موجود است و وجود دارد، يكي عقلي كه حصولي است و ديگر عقلي كه حضوري است. يكي عقلي كه كمي است و ديگري عقلي كه كيفي است، آن را مي‌گويد عقل شهودي يا انتوئيسيون.

حالا متعلق اين عقل كيفي چيست؟ زمان فلكي. زمان دو تاست يكي كمي و ديگري كيفي، يك زمان كمي متعلق عقل كمي معمولي و علمي است و يك زمان كيفي است كه متعلق عقل كيفي و شهود است و مي‌گويد انسان بايد بي‌واسطه با اين زمان فلكي اتحاد پيدا كند و با اين زمان فلكي يكي بشود و اين يعني ميستيك برگسوني و حالا چطور شده كه عرفان ما رفت و اين همه مطالب ساده‌اي كه در كتب ما آمده رفت، سير و سلوك رفت و برگسون آمد، عرفان را فسخ كرد. از يك طرف گورويچ و عقل ممسوخ و پتياره خرد علمي به علم جامعه‌شناسي ننگين گورويچ و از طرف ديگر انتوئيسيون برگسون آمد، گاهي صادق هدايت با انتوئيسيون كلماتي ركيك به كار مي‌برد. در نگرش آخر آقاي برگسون زده، در آخر تاريخ به چه مي‌نگرد، مردم را به چه دعوت مي‌كند. «الذين كذبوا بايات الله سنستدرجهم من حيث لايعلمون» (و آنان كه تكذيب كردند آيت‌هاي ما را به آهستگي ناگهان گيريمشان از آنجا كه ندانند).

سال‌هاي درازي است كه قوم يهود دروغ گفته است و در پايان تاريخ نيز اين قوم بايد دروغ بگويد و بدآموزي دانسته و ندانسته من حيث لا يشعر انجام دهد. ساليان درازي بود در اين مملكت كه قرآن و سنت نبوي و ولوي رفته و اين كتاب‌هاي ترجمه جايشان را گرفته و با اين كتاب‌ها قرآن تفسير مي‌شود و واقعاً اگر انسان قدري از اسلام اثر داشته باشد، بايد به ترس و لرز بيافتد. عادت كرده‌ايم، تنها برگسون نيست، از اين حرف‌ها زياد است. شناخت‌شناسي مد امروز معرفت قديم را فراموش كرده است، از هر چي، از سر ساده‌انگاري و بعد بچه‌ها آمده‌اند ترجمه كرده‌اند «شناسايي». آقا من بايد به ديگران بياموزم. برويد دنبال دين خودتان، برو آقا خلوت بكن، درس بخوان، جلد دوم شناخت چيست، اگر يك چشم تو را از فلسفه كور كرده و شده و ذكر و فكر را فراموش كرده‌اي و حالا شناخت شناسي قرآن كو و روايات كو كه حالا تعبير بكني شناخت‌شناسي. بنگر آخرالزمان را با اين شناخت‌شناسي (الشيء اذ جاوز حده عكس ضده) شي كه از حدش تجاوز كرد به ضدش تبديل مي‌شود. در اين دنياي ظلمت‌زده، كه خداي جمهوري اسلامي دارد به سراغ ما مي‌آيد اينها پس‌زده خواهند شد. بحران جامعه‌شناسي و در باب جامعه‌شناسي در غرب عجيب است و همواره به مسأله تعالي بيشتر توجه مي‌شود، حال اينكه در تفكر به معني سير از باطل به سوي حق در مملكت ما وارونه مي‌شود:

تفكر رفتن از باطل سوي حق           بجز و اندر بديدن كل مطلق

 

ادوار تاريخي و اسم غربي و تفكر دكارتي و زمان كيفي برگسوني

در هر دوره از ادوار تاريخي حقيقتي و واقعيتي هست، آن حقي كه در صدر تاريخ جديد يعني دوره‌ي رنسانس به سراغ غرب مي‌آيد و خدا خواسته است، آن حق، حق اجلال و اسم اضلال است. اسم آخرين بي‌لطفي الهي و تحقق آن در تفكر دكارتي عين وارونه تفكر اديان است. اين تفكر غير از تفكري است كه از قرآن آمده، به معني حضوري لفظ، يا اين تفكر به معني حصولي لفظ در نظر ابن‌عربي. ولي اين تفكر ابن عربي خودبنياد نيست، در نظر او تفكر حضوري يك مرتبه‌ي بالايي است. تفكر جديد غربي رفتن از حق به باطل است، چهارصد سال تاريخ غرب سراسر باطل است. بحران ابليسي و شيطاني، بطلان و باطل يعني همين. باطل يعني به جايي منتهي شده است كه اين زمان اهريمني مطلق شده است. اين زمان آخرالزمان برگسوني، دهر برگسوني. باز به زمان انيشتين صد رحمت، اين باز بد نيست، زماني است كه با آن اندازه مي‌گيرند. حالا شما بياييد از زمان كمي به زمان كيفي اشرف لگوري برويد و جمعيت درست كنيد به نام كيفيت زندگي، اي آقا آن كميت بهتر است از كيفيت زندگي اشرف لگوري و بعد هم «آنچه خود داشت».

ببينيد چطور مطالب با هم ارتباط پيدا مي‌كند، از حوالت تاريخي چگونه به هم مدد مي‌رسانند. امداد غيبي عين بي‌لطفي خداست. الان تكرار كنم در غرب از آخر تاريخ ترقي‌خواهي و پروقوه خبر است. معني اين همين است كه آقا حالا برويم جلو در تداني از حقيقت پريروز و پس‌فردا به باطل، كه اسمش را حق مي‌گذاريم و از طرفي تداني پيدا كنيم از باطل به حق حصولي گورويچ، كه عين تداني از حق به باطل است و باز تداني پيدا بكنيم به باطل حضوري برگسوني.

 

پايان تاريخ، مطبوعات و تاريخ‌نگاري ادبيات

آقا پايان تاريخ است و اين باطل ديگر نمي‌تواند در جهان امروز دوام بياورد، بشر از اين باطل به ستوه آمده است و همواره مطبوعات غرب دارند توجه پيدا مي‌كنند. آقا سراسر تاريخ غرب باطل است، بايد به تعالي بازگشت. تعالي به سراغ ما آمده است به رهبري امام خميني، البته بايد مدتي طول بكشد و غربي هم تغيير پيدا بكند و تعالي از باطل به حق به سراغ همه بشر بيايد، بر قدم امام غايب به معني انتظار آماده‌گر و تفكر آماده‌گر و بعد امام حاضر و اين مسير است.

با اين افشاگري‌ها و باز سوگند به نفس اماره‌ام، قسم كه مي‌دانستم اين مسأله را، كه مطبوعات مانند اطلاعات بصير امپراطوري انگلستان است، روزنامه‌ها دو دسته بودند يك دسته آمريكايي و يك دسته ماسوني انگليسي با مقاله‌نويسي‌هايي امثال محيط طباطبايي، به نام تاريخ، آخر هر دوره‌اي از تاريخ وقت ديگري دارد. اينكه امروز سرتاپا وقت اسلام رفته و يك وقت بي‌وقتي و فاقد ذكر و فكر به عنوان مورخ جاي آن را گرفته، كسي كه 20 سال است كه مرزهاي دانش را در دست دارد!! اين مفتي اعظم و عالي دهر به هر پاسخي جواب مي‌دهد و از هر دوره به نام مورخ!! كدام مورخ؟ اي آقا در تاريخ هر روزه حوالت وحدت دارد. وقتي به مملكت ما غربزدگي آمد، تمام تاريخ ما عوض شد. اسم و فعل و حرف تاريخ قديم، وقت قديم و هر چه متعلق به قديم بود رفت. تاريخ ادبيات توسط براون نوشته، ترجمه و مطلق شد. در خلال براون، شما بايد گذشته را نگاه كنيد. دانشكده ادبيات شروع شد. تاريخ و حوالت را بنگريد، تاريخ و وقت‌انگاري و نگاري با مجله كاوه شروع مي‌شود و بعد در آخرين مرحله تاريخ تقي‌زاده آمد. حالا تنداتند با وقت غربي كه عين فلك است، حوادث گذشته را تفسير مي‌كند. حوادث گذشته نامتناهي ذات انسان بر حسب حوالتي كه دارد به گذشته‌اش مراجعه و انتخاب مي‌كند. مطالبي مانند اينكه تاريخ ادبيات ايران با حنظله بادغيسي آغاز و افتتاح مي‌شود. حالا تاريخ با تقي‌زاده از راه فراماسونري و ميرزا محمدخان قزويني نوشته مي‌شود. حالا بباف و بباف. نه اينكه اينها جاهل باشند، غرب‌زده‌تشان، تاريخ غرب آمد، بايد تمام تاريخ ايران اسلامش برود تمام گذشته‌اش برود و اسلام مطلقاً با فراماسونري و يهودي منتشر شود. بعد توجه كنيد كتب منتشر مي‌شود و مي‌روند سراغ ناصر خسرو كه يادگار تقي‌زاده و وكيل درجه يك دادگستري آقا نصرالله تقوي است. در ميان تاريخ ادبيات ناصر خسرو را با زبان فراماسون انتخاب مي‌كنند و بعد اولين بار ناصر خسرو با مينوي و تقي‌زاده و نصرالله تقوي مطرح مي‌شود. چرا؟ براي اينكه ناصر خسرو اسماعيلي است. تاريخ تفسير مي‌شود.

 

تاريخ نگاري صدر مشروطه

مدارس ما كتب ما، همه دو چيز دارند، ادبيات غربزده و يهودي‌زده و ماسوني‌زده، ادبيات يك طرف و تاريخ يك طرف. شما نمي‌دانيد تقي‌زاده چگونه به طور مرتب پرستش يهودي مي‌كرد، تا اينكه بعد از اين دو (ماسونيت و يهوديت) صهيونيت آمد.

حريف مجلس ما خود هميشه دل مي‌برد

علي‌الخصوص كه پيرايه‌اي بر او بستند

كه باز هم تكامل پيدا كرد و پيرايه‌اي بر او بستند، علي‌الخصوص كه صهيونيت آمد. در اين آخرين مرحله صورت و وقت يكي است، وقت اهريمني آخر تاريخ. بنده فراموش نمي‌كنم، يكي از اين وقت‌زده‌هاي جديد كه سرسپرده‌ اينهاست يك بار به او تلفن كردم، اين شعر را خواندم، گفت اجازه بدهم يادداشت كند:

عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار            عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم

دوباره ديدم باز برداشته حرف‌هاي مرا با عهد و پيمان فلك محكم و مطلق كرده است و حالا دو دفعه جمله مرا دزديد. او نمي‌دزدد، نفس اماره اوست كه مي‌دزدد. همان ائتوئيسيون برگسون است كه مي‌دزدد. آخر خرد برگسوني است كه مي‌دزدد. حوالت چنين است. عرض كردم برگسون انتوئيسيون را در مقابل عقل كمي مي‌گيرد. اي آقا خود غربي‌ها متوجه شده‌اند. حال آنكه در كتاب‌هاي غربي‌ها برگسون محلي از اعراب ندارد. غالباً اگر آخر كتاب‌ها را نگاه كنيد از او استناد نكرده‌اند اسمش نيز نيامده است. انتوئيسيون او به «اخلاقيت و معنويت» ترجمه شده است و براي مسلم شدن عرض كردم. اين انتوئيسيون همان عقل مطبوع است و اسنو خرد است كه مطلق مي‌شود و خرد كيفي، تعالي يكسره مي‌رود، برگسون انسان است من مي‌دانم در تمام آثارش اسمي و اثري از تعالي نيست و حتي اسمي از ترانساندانتال، براي اينكه بدبخت پسيكولوژيست است او در اولين دفعه اصالت وقت نفسانيات نفس اماره را طرح كرده است و از طرف ديگر رولوسيون و تطور داروين است كه بعد مي‌رود به تفسير مسخره و انتيك و ارگانيسم و حلول فاقد ذكر و فكر اسپنسر و بيولوژي هم كه آمده به اين معني است. اينها را با هم مخلوط مي‌كند به اين معني زيست‌شناسي. اولوسيون به معني مخصوصاً اسپنسري لفظ است كه مي‌آيد و اينها را به اصطلاح حركت جوهري بازمي‌گرداند نه به معني ملاصدرايي لفظ، بلكه معني حلولي به آن مي‌دهد و اين مي‌شود اولوسيون يعني «تطور خلاق» كه برگسون مي‌گويد. در اين دووره و ديرند duree برگسوني فلك اصالت دارد. اين فلك با جسم يكي شده و حركت جوهري پيدا مي‌كند، كه به آن كيفيت مي‌گويد، حتي در ماركسيست‌ها مسأله انقلاب كميت به كيفيت مطرح شده است. اين حركات پايه‌اش بر «ديناميسم» است، بنده در جواني آن را تعبير كردم به «چالاكي» و حال مي‌گويم «گرگ‌پويي».

فلك و آنچه كه برگسون به نام ديرند و دووره طرح مي‌كند، همان دهر فلكي است كه اين همه نكوهش شده است. همان دهري كه به سراغ اسلام مي‌آيد و با اسلام دعوايش مي‌شود. همين طبيعت است و گفته‌اند طبايع، كه به نام دهريه معروفند و متأسفانه ميرداماد هم دهر را به معني قريب به معني زمان باقي استعمال مي‌كند كه بايد دقت كرد. گرچه در حديثي آمده است كه سب به دهر نكنيد كه دهر خداي تعالي است، به يك معني درست است، ولي نه دهر برگسون كه عكس اين دهر است. شما اشعاري كه در باب دهر و فلك آمده يادتان رفته، حافظ در جايي مي‌گويد:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم                فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد                من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم

يكي از عقل مي‌لافد يكي طامات مي‌بافد                 بيا كاين داوري‌ها را به پيش داور اندازيم

بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه                 كه از پاي خمت يكسر به حوض كوثر اندازيم

اين غم، غم امروزي است، غم جان خودپرستانه است، نه آن غمي كه به شما گفتم، شما را به غم روشن مي‌سپارم، كه اگر آمد غم جانان، خودكامگي و خودپرستي و خودپرستي جمعي و فردي برود و غم روشن بيايد. من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم. بنياد، بنياد فلكي است. جاي ديگري مي‌گويد فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم. آقا بياييد اگر ساقي‌نامه بخوانيد، بنده هم با پيري دست مي‌افشاندم و پاي مي‌كوبيدم به سبك مولوي. بخوان، بيا تا اين فلك برگسوني را سقف بشكافيم با عشق و محبت، طرحي نو دراندازيم و اين آمدن با تصميمات مجدانه حاصل نمي‌شود، اين معلومات نمي‌خواهد. يك لطفي از خدا مي‌خواهد كه همه چنين كاري انجام دهند، حتي اگر اين شعر را نخوانند و اگر بخواهيم اين فلك آخرالزمان را اين فلك برگسوني را و اين فلك گورويچ‌زده را و اين فلك گوته‌ها را سقف بشكافيم، اين با مبارزه‌اي امروزي و معمولي حاصل نمي‌شود. اين فقط با ياري خدا ممكن است و با تغيير اسمي كه مظهرش هستيم، از اينجا اين بحران‌هاي امروزي همگاني مي‌شود و مبارزه بر عليه وضعيت موجود به سراغ ما آمده و در غرب مثالش را زدم كه عبارت بودم از لاكان و سوروكين در جان‌شناسي و جامعه‌شناسي و اين نشان دهنده سير از باطل به سوي حق است. البته در تئوريي كه سوروكين بعدها طرح مي‌كند «تعالي» درش نيست و قدم در اين عالم بحراني گذاشته،  اما وقتي مي‌خواهد تا به دين برود، فقط فهميده كه در آنها تعالي نيست. جامعه‌شناسان و روانشناسان زيادي هستند كه هر روز بيشتر براي تعالي از باطل به سوي حق، يعني گذشت از اين حوالت تاريخي چهار صد ساله تاريخ غرب، كه خودشان در ذيلش هستند قلم مي‌زنند. چون اين مسأله‌ جدي در غرب است، اميداورم سراغ ما بيايد.

مقاله ديگري كه در لوموند نوشته شده رنسانس رليژيون در روسيه است. يك آقاي عزيزي مي‌گفت در متن روسيه يك نوزايش دين به وجود آمده است، تا جايي كه روسيه مي‌رود آن شعارهاي سابق يعني دين ترياك بشر است را ترك كند و اگر بخواهند تجديد حيات كنند بايد اين اشعار را وارونه كنند: يعني بي‌ديني ترياك بشر است، در عصر حاضر بي‌خدايي ترياك است. به حق اگر انسان توجه كند اين عادت است و ترياك شده. همراه آن بي‌ديني، تندپويي و گرگ‌پويي است. آن درويشي رفته است، آن درويشي كه اصل ذات انسان و فقر ذاتي او است. اين بدان معني نيست كه زير بار ظلم و جور برود. ظهور تولايي علي‌ابن‌ابيطالب درويشي پيغمبر اسلام است. مراد من از درويشي اين است. آنهايي كه با اين درويشي از اخلاقيت‌هاي خودبنياد يهودي كارتيه لاتاني مي‌روند به «حال»، در آن «حالي» كه انسان با آن در مقابل ظلم و جور و ظلمت و ظلم و جور بي‌طرف و بي‌تفاوت نباشد. در مقابل اين ظلم و جور حالي حقيقي به او دست مي‌دهد، اين حال عين مبارزه است و جهاد، جهاد با جهاد است. در جلسه قبل گفتم تاريخ چهارصد سال جديد جهاد با جهاد نفس است با وقت‌يابي جديد و جهاد جديد و آن زمان فلكي مطلق است يعني دووره و ديرند برگسون، دهر دنيوي برگسون كه عين جهاد با جهاد نفس مطمئنه است و دفاع از نفس اماره. جان‌شناسي و جامعه‌شناسي جديد اين طور است و يكي از مسائلي كه بدون ذكر و فكر اينها را با هم جمع كرده است اصول پايه بني‌صدر است.

 

اصول پايه(1) در كلام

خواهش مي‌كنم اصول پايه را نگاه كنيد. كتاب‌هاي ساده كلامي را نگاه كنيد. از هر يك از كلام‌ها فارسي هم هست، اصول دين پنج تا است. كتاب‌هاي متعددي نوشته شده است. اگر سني هستيد برداريد اصول دين را نگاه كنيد. هزار سال است كه كتاب‌هاي متعددي در باب اصول دين و اصول عقايد نوشته شده و همين طور بياييد تا شرح عقايد نسفي و شرح مواقف و امثال آنها. حال اگر دقت داشتيد كتاب‌هايي هم در دگماتيسم و تئولوژي نوشته‌اند. اگر زبان عربي مي‌دانيد نگاه كنيد، اگر اثري از اصول پايه در آنها يافتيد، بنده سرم را مي‌دهم. چرا بايد اينطوري رفت به تاريخ؟ حال كسي بيايد بشود روشنفكر و اهل ديالكتيك، خوب مقصر نيستند، ندانسته اسير ظلمت فلك‌اند نبايد كين‌توزي كرد. چنانچه فلك را سقف شكافتن مستلزم كنار نهادن كين‌توزي است. اين بشر بايد از عهد فلكي بگذرد و برود به عهد الست و پيمان قديم. حال آنكه اكنون رفته به توسعه علوم اجتماعي و بعد برود به كارتيه لاتان و جامعه‌شناسي فرانسه و اصول دين جديدي براي اسلام بياورد به اسم اصول پايه. توجه كنيد اصول پايه چيست؟ كسي كه اصلاً از معارف غرب و معقول و منقول اسلام و قرون وسطي بي‌خبر است اصول پايه مي‌سازد.

حوالت چنين آمده كسي كه از معقول و منقول به معني ديني لفظ بي‌خبر است به اينجا برسد. زمانه چنين بوده و بدآموزي‌هاي تاريخ‌انگارانه خودبنيادانه و ادبيات و حزب توده و بعد مؤسسه علوم اجتماعي و بعد هم كارتيه لاتان و چهار تا كتاب جامعه‌شناسي. بعد بيايد اصول پايه بياورد و بر اساس اين اصول ائمه درست كند و با اين اصول تفسير وارثين كند. ائمه در نظر او عبارتند از پيشاهنگان و اين پيشاهنگان بايد آزاد باشند. سانسور نبايد در كار باشد و اصلاً چرا بايد روزنامه خائن را بيخود تعطيل كرد؟!



نکته : مددپور ديدار فرهي فرويد روانكاوي نفس اماره برگسوني علم اليقين حق اليقين عرفان شاعرانه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 8:18 PM  توسط   | 

 
 
 
 
 ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است.  
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 7:27 PM  توسط   | 

 آه ... خدای خوب من ...
 من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم
 و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم
 شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند
 و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
 با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت  وسوسه انگیز می چکد
 آه ... خدا ی عزیز ...
 من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
 گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
 نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
 اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
 آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من ...
 شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم !
 من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
 من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
 نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم
 شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته
 می خندد و ناگهان رهایم می کند
 و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام
 باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...
 و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...
 خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟
 نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟
 نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
 می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام  (
ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )
 بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم
 زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال ...
 آه ... خدای شاد و زیبای من
 من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
 از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها ...
 مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
 شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
 من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
 بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم
 آه خدای معطر و قوی من ...
 آه ... خدای دوست داشتنی من ...

--------------------------------------------------------------------------------------------

شب قدر!    د

و تا صبح بر این شب سلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیله القدر

و ما ادریک ما لیله القدر؟

لیله القدر خیر من الف شهر

تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

ما آن را فرود آوردیم در شب قدر

و چه میدانی شب قدر چیست؟

شب قدر از هزار ماه برتر است

فرشتگان و آن روح در این شب فرود می آیند باذن پروردگارشان از هر سو

سلام بر این شب تا آن گاه که چشمه خورشید ناگهان می شکافد

 

 تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و

نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «تولد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده‌ي يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است. شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، اين شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي! و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چند شبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنان‌ كه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه‌اي، بوته‌ي خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سرد و بي‌معني مي‌گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌ آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام! كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را به ناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اين شب سلام

------------ --------- --------- -----

با استنباط از مقاله شب قدر در کتاب خود سازی انقلابی

به قلم معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 0:7 AM  توسط   | 

 


 

وجود يك شخصيت سالم در جامعه پُرتنش و استرس‏زاى امروزى از ديدگاه بسيارى از افراد، افسانه‏اى و غير واقعى جلوه مى‏كند؛ امّا آنچه مسلّم است، وجود «شخصيت سالم» واقعيتى انكار ناپذير است و شادابى، نشاط، لذّت بردن از زندگى و هدفمندى در آن، مستلزم داشتن شخصيت سالم است.

كسب شخصيت سالم - كه آرزوى بسيارى از افراد جامعه است -، چندان دور از دسترس نيست و به نظر مى‏رسد كه مى‏توان از طريق آشنايى، معيارهاى سلامت روانى و تطابق آن با ويژگى‏هاى شخصى، تعامل مثبت با افراد و محيط پيرامونى و اجراى اصول صحيح و راستين معنوى در زندگى به گونه‏اى عملى به آسيب شناسى پرداخت و عوامل آسيب رسان به شخصيت سالم را شناسايى كرد و با اصلاح و زدودن همه جوانب منفى احتمالى، در كسب شخصيتى سالم كوشش نمود.

در واقع بايد اقرار كرد كه سلامت روانى و جسمانى، خواست همه انسان‏هاست و آرزوى داشتن شخصيت سالم، گامى به سوى رشد و تعالى معنوى نيز محسوب مى‏گردد.

 

نخستين گام

«شخصيت سالم» حاصل خيالپردازى يك رمان‏نويس يا توهّمات يك انسان رؤيايى نيست؛ بلكه رؤيايى است كه به راحتى در قالب واقعيت مى‏گنجد و به بالندگى و سازندگى در زندگى كمك بسيار مى‏كند. نخستين گام و در واقع، طليعه تحقّق يك شخصيت سالم، اراده و خواست فرد است و شخص، كافى است كه تصميم بگيرد و به آن عمل كند. در اين زمينه، روان شناسان و صاحب‏نظران متعددى از جمله: گوردون آلپورت، اريك فِروم، آبراهام مَزلو، وين‏داير، كارل راجرز و بسيارى ديگر، به بحث و ارائه ديدگاه‏هاى نو پرداخته‏اند و برخى از آنها توانسته‏اند با ترسيم الگويى صحيح از يك شخصيت سالم، به بسيارى از ابعاد وجودى اين انسانِ با ثبات و با اراده پى ببرند.

 

روان‏شناسان، چه مى‏گويند؟

در روان‏شناسى معاصر، براى شخصيت سالم، ويژگى‏هاى مثبت و پايدارى مطرح است كه مرور اين گونه ويژگى‏ها، خود به تقويت اراده، معنويت و بهره‏گيرى از روش صحيح چگونه زيستن، كمك شايانى مى‏كند. يك شخصيت سالم از بزرگ‏ترين خصوصيت خود يعنى »خلّاقيت« استفاده فراوان مى‏برد و توانايى خاصى در خلاقيت دارد و تنها در يك جهت و يك بعد، سير نمى‏كند؛ بلكه در همه جنبه‏هاى زندگى و ابعاد آن، هنر نمايى مى‏كند.

او را نمى‏توان در يك رديف شغلى، سطح مادى، فرهنگى، و محدوده جغرافيايى محدود كرد؛ زيرا او داراى خصوصياتى است كه با آنچه كه عوام به آنها دل بسته‏اند يا در آنها دغدغه دارند، متفاوت است.

او از زندگى راضى است و همه چيز زندگى را دوست دارد، ويژگى‏هاى ظاهرى(فيزيكى)خويش را كاملاً پذيرفته و با آنها به خوبى كنار آمده است، دنيا را بدون ظواهرش پذيرفته و از گردش روزگار، نهايت لذت را مى‏برد، رخوت و خستگى در او جاى ندارد، هم از كار و هم از تفريح، لذّت مى‏برد و به همين خاطر از كار، خسته نمى‏شود. او با ناملايمات زندگى برخوردى مناسب و ملايم دارد و همواره به اين‏گونه ناملايمات به چشم تجربه مى‏نگرد و از آنها چشم اندازى مثبت در آينده ترسيم مى‏كند.

يك شخصيت سالم، همواره آگاهانه و معقول عمل مى‏كند، از قيد و بندهاى گذشته، آزاد است، كارهاى عادى و روزمره را به گوشه‏اى كنار مى‏زند و در كند و كاو تجربه‏هاى تازه است. با نگاهى معقول و منطقى به آينده و با در نظر گرفتن اين واقعيت كه در »حال« زندگى مى‏كند، به پيش مى‏رود. او در اطراف خود، حصارى زيبا ساخته كه از ذهن او حراست مى‏كند و در واقع، نگهبان ورودى ذهن اوست و به هر فكرى اجازه ورود نمى‏دهد مگر اين كه توسط اين حصار، پالايش شود. او بيشتر گوش مى‏كند، سبك و سنگين مى‏كند، اسير هيجانات زودگذر نمى‏شود و با لبخندى ملايم و آرام با بسيارى از قضايا برخورد مى‏كند و به همين دلايل، به سادگى در دام احساسات و هيجانات منفى خود اسير نمى‏شود.

 

هفت معيار

گوردون آلپورت، يكى از نخستين روان‏شناسانى بود كه توجه خويش را به »شخصيت سالم« معطوف داشت و در اين زمينه، حرف زيادى براى گفتن داشته است. از ديدگاه آلبورت: گسترش مفهوم »خود«، برقرارى ارتباط صميمانه با ديگران، رسيدن به امنيت عاطفى، داشتن ادراك واقع بينانه، شناخت مهارت‏ها و وظايف خود، عينيّت بخشيدن به »خود« و و فلسفه يگانه سازى، هفت معيار شخصيت سالم به شمار مى‏روند.

يك شخصيت سالم با وجود اين كه ارتباطى بسيار صميمانه با ديگران دارد و نسبت به خانواده و اطرافيانش مهرورزانه و عاشقانه برخورد مى‏كند، امّا به استقلال خود در روابطش بسيار بسيار بها مى‏دهد و سعى مى‏كند كه خلوت و تنهايى اختيارى و آگاهانه خود را نيز پيوسته حفظ كند؛ زيرا او براى دنياى درون خود، اهميت بسيارى قائل است و به محافظت هوشيارانه از دنياى زيباى درون خويش مى‏پردازد.

او به گونه‏اى با وابستگى‏ها مخالف است و عقيده دارد كه وابستگى، وى را از خلاقيت و خود شكوفايى باز مى‏دارد. او هرگز به دنبال جلب تحسين و تمجيد ديگران نيست و البته اين بدان معنا نيست كه آثار مثبت تشويق را در نظر نگيرد؛ امّا هرگز به كارى كه نوعى خودنمايى و خريد تحسين ديگران باشد، دست نمى‏زند.

 

تأثير محيط

با همه اين تفاسير نبايد تأثير اجتماع و فرهنگ رايج در آن را در فرايند تكامل شخصيت سالم ناديده گرفت. جامعه ناسالم در ميان اعضاى خود، دشمنى، بدگمانى، بى‏اعتمادى و ده‏ها خصلت نامطلوب به وجود مى‏آورد كه مانع از رشد بسيارى از افراد جامعه مى‏شود.

مَزلو، روان‏شناس انسان‏گرا، معتقد است كه »شخص سالم« در حال خود شكوفايى يا تحقّق بخشيدن ذات خود است و شخصى است كه شايستگىِ بودن و شدن را داراست. او بارها به بررسى خصوصيات و ويژگى‏هاى شخصيت سالم مى‏پرداخته است.

داشتن درك درست از واقعيت، توانايى گسترش روابط صميمانه، خلاقيت و نيز برخوردارى از رفتار اخلاقى مبتنى بر اصول معنوى، ويژگى‏هاى ديگرى است كه مَزلو از آنها به عنوان مؤلّفه‏ها يا عناصر سازنده شخصيت سالم، ياد مى‏كند.

مزلو، همچنين معتقد است افرادى كه خواستار »خودْ شكوفايى« هستند، پيش از آن، نيازهاى سطوح پايين‏ترشان (يعنى نيازهاى جسمانى، ايمنى، تعلّق، محبّت و احترام) را برآورده ساخته‏اند، دچار بيمارى‏هاى روانى نيستند و زمينه فعليت بخشيدن توانايى‏ها و قابليت‏هايشان را فراهم آورده‏اند و به بلوغ و سلامت روان دست يافته‏اند. او ويژگى ديگر افراد خود شكوفا را داشتن ادراك صحيح از واقعيت‏هاى موجود و شناخت عينى اشخاص پيرامون خود )به همان گونه كه هستند( مى‏داند.

يكى ديگر از خصوصيات مورد بحث شخصيت سالم در جامعه امروزى - كه درست در مقابل ويژگى‏هاى شخصيت ناسالم قرار دارد - بى‏تكلّف بودن و بى‏ريايى است. او خود را بيش از آنچه كه هست، بزرگ نمى‏كند و به قول امروزى: »خود را گم نمى‏كند«. او در انسان‏ها تفاوت‏هاى ظاهرى را نمى‏بيند و از اظهار نظر و انفعال در مورد آنچه كه براى وى مسلّم نشده است، اجتناب مى‏ورزد؛ در حالى كه شخصيت‏هاى ناسالم، جهان را با قالب‏هاى ذهنى خويش ادراك مى‏كنند و هميشه درصددند تا آن را با اجبار فراوان، به همان شكل ترس‏ها، نيازها و ارزش‏هاى خود درآورند.

يكى ديگر از خصوصيات قابل توجه «شخصيت سالم» وجود شور و شوق و عشق فراوان است كه باعث مى‏شود تا او را همواره سرحال و پر انرژى نشان دهد. او به دفع احساسات مخرّب مى‏پردازد و جاى آنها را با احساسات مثبت پر مى‏كند. او واقع بين است و مردم را همان گونه كه هستند مى‏پذيرد و هرگز از جامعه، تصويرى رؤيا گونه نمى‏سازد ناهنگام مواجهه با واقعيت، با احساس حسرت، دلسردى و نفرت مواجه شود. او همواره با تعقّل، عشق مى‏ورزد و در واقع، عاشقى عاقل است.

 

منابع

1 . آناتومى جامعه، فرامرز رفيع‏پور، تهران: شركت سهامى انتشار، 1378.

2 . «تصويرى از شخصيت سالم»، وين داير، ترجمه: گيتى حسنى، ماه‏نامه موفقيت، ش11.

3 . «رمز شادابى و آرامش: بررسى شناخت و كسب شخصيت سالم در زندگى»، فاطمه حقيقت‏جو، روزنامه ايران، 81/5/23.

4 . «شخصيت سالم»، احمد على هوشيارزاده، ماه‏نامه اروند، سال سوم، ش11.

5 . «شخصيت سالم: واقعيت يا خيال»، وين داير، ترجمه: محمد رضا آل‏ياسين، روزنامه همشهرى، 80/4/28 .

 

 

 

 



نکته : شخصيت سالم روانشناسي جامعه محيط "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 7:48 PM  توسط   | 

 

از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه آساي عشق را مي دانستم، اما چيزي كه در آن شب مهم بود، اين بود كه وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان كرده بود. مي خواست همچون نور از زمين خاكي جدا شود و به كهكشان پرواز كند... شب قدر من، شبي كه سلول هاي وجودم در آتش عشق، تغيير ماهيت داده بود و من چيزي جز عشق گويا نبودم. دل من، كعبة عالم شده بود، مي سوخت، نور مي داد و وحي الهي بر آن نازل مي شد و مقدس ترين پرستشگاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مي گرفت و به همة اطراف منتشر مي شد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كوه هاي غم و صحراهاي تنهايي و آتش عشق، طوفان هاي سهمگين به وجود مي آمد كه همة وجود مرا تا صحراي عدم به ديار نيستي مي كشانيد و مرا از زندان هستي آزاد مي كرد. اي كاش مي توانستم همة خاطرات الهام بخش اين شب قدر را به ياد آورم. افسوس كه شيرازة فكر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آن قدر سريع و سوزان پيش مي رفت كه هيچ چيز قادر به ضبط آن نبود... نوري بود كه در آن شب مقدس بر قلبم تابيد، بر زبانم جاري شد و به صورت اشك، بر رخسارم چكيد. من همة زندگي خود را به يك شب قدر نمي فروشم و به خاطر شب هاي قدر زنده ام. و تعالاي شب قدر، عبادت من، كمال من و هدف حيات من است

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 4:3 PM  توسط   | 


 


 

اصل سنخيت در عرفان و همانندسازي در روان شناسي

اصل سنخيت يك شاخه فرعي از مبحث پيچيده وحدت وجود محسوب مي شود. در فلسفه اين اصل، در باب علم حضوري معنا پيدا مي كند. يعني اگر بين مدرك و مدرك سنخيت وجود داشته باشد. امر ادراك صورت مي پذيرد. و چون در علم حضوري اتحاد بين عالم و معلوم و علم و جود دارد، اين سنخيت پايه و اساس هر نوع علم حضوري است. در عرفان نيز عامل تجاذب و گرايش به وجودي غير از خود، نتيجه سنخيت و هم جنس بودن ( نه به معناي مذكر و مونث ) مي باشد. مولوي در دفتر چهارم حكايتي بيان ميكند كه كودكي روي پشت بام بر لب ناودان مي خزد و خطر سقوط او همه را خصوصاَ مادر وي را مضطرب و نگران مي سازد. مادر كودك براي چاره جويي سراسيمه به حضور علي )ع( مي شتابد. حضرت مي فرمايد، كودكي بياورند تا با سنخيتي كه بين آن دو وجود دارد، كودك از ناودان فاصله بگيرد و با آمدن به نزد هم جنس خود از خطر سقوط رهايي  يابد:

گفت طفلي را برآور هم به بام                                  

تا ببيند جنس خود را آن غلام

سوي جنس آيد سبك زآن ناودان                            

جنس بر جنس است عاشق جاودان

(مثنوي/ 4/ 65- 2664)

 

دريافت مولوي از اين داستان اين است كه تا تجانس و سنخيت روحي نباشد، گرايش و تجاذب بين افراد وجود نخواهد داشت:

ز آن بود جنس بشر پيغمبران                                   

تا به جنسيت رهند از ناودان

پس بشر فرمود خود را مثلكم                                   

تا به جنس آييد و كم گرديد گم

زانكه جنسيت عجايب جاذبي است               

جاذبش جنس است هر جا طالبي است

(مثنوي/ 4/ 71-2669)

 

در فيه مافيه مردم را به آب تيره تشبيه مي كند كه بعضي با ديدن پيامبران چون آب زلال، به اصل و ذات پا ك خود پي مي برند و با آن آب در آميزند و بر عكس كساني كه فاقد اين معرفت هستند، از ايشان فاصله گرفته بناي سركشي و نا سازگاري  مي نهند. " پس انبيا و اوليا مذكران باشند او را از حالت پيشين نه آنك در جوهر او چيزي نو نهند. اكنون هر آب تيره كه آن آب بزرگ را شناخت كه من از اويم و از آن ويم، در آميخت و اين آب تيره كه آن آب را نشناخت و او را غير خود ديد و غير جنس ديد پناه به رنگها و تيرگيها گرفت تا با بحر نياميزد و از آميزش بحر دورتر شود چنانك فرمود: " فماتعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف(13)"

انبيا چون جنس روح اند و ملك                            

مرملك را جذب كردند از فلك

(مثنوي/ 4/ 2679)

باز آن جانها كه جنس انبياست                             

سوي ايشان كش كشان چون سايه ها

(مثنوي/ 4/ 2702)

 

بر اساس اين حديث پيامبر اكرم )ص( " الارواح جنودمجنده فماتعارف منهاائتلف و ما تناكر منهااختلف"

هماهنگي و تفاهم فكري و روحي پايه و اساس الفت و انس با ديگران مي باشد. يونگ اين موضوع را به انيما يا آنيموس درون  شخصيت هر فرد منسوب مي نمايد. زيرا كه " هر مردي در درون خود تصويري ابدي از زن به همراه دارد؛ البته نه تصويري از اين يا آن زن خاص؛ بلكه تصويري از زن مطلق اين تصوير، اساساً ناآگاهانه است؛ يك عامل موروثي است از اصل نخستين كه بر روي دستگاه زنده جسم آلي مرد حك شده، نقش مهرخورده يا كهن الگو يانه اي از كليه تجربياتي است كه اجداد ما از جنس مونث داشته اند، يا به عبارت ديگرمجموعه اي از كليه تاثيراتي است كهتا كنون توسط زنان ايجاد شده است از آنجايي كه اين تصاوير در ذهن ناخودآگاه وجود دارد هميشه به گونه اي ناخودآگاه در شخص محبوب ما  متجلي مي شود و اين يكي از دلايل عمده احساسات شديد ما در جذب شدن يا بيزاري از شخص به خصوصي است كه يك دفعه و خود به خود صورت مي گيرد. "طبعاً طبق نظر يونگ تصوير شخص محبوب زن با آنيموس دروني او مطابقت پيدا ميكند. صوفيه بر اين باورند "حركت و ميل هر ذره به طرف جنس خود و اصل خود است. انسان عبارت از چيزي است كه دوست مي دارد. صفات محبوب و معشوق حقيقي يعني خدا به دست آر تا در او محو شوي و او شوي. اين اصل كه انسان عبارت از چيزي است كه دوست دارد بسيار شبيه است به گفته اوغوسطينوس قديس كه گفته است:انسان اگر سنگي را دوست داشته باشد در حكم سنگ و اگر انساني را دوست داشته باشد در حكم انسان و اگر خدا را دوست داشته باشد جرات نمي كنم بگويم چه خواهد شد، زيرا اگر بگويم خدا خواهد شد، ممكن است مرا سنگسار كنند.

خوب خوبي را كند جذب اين بدان     

طيبات للطيبين بر روي بخوان

(مثنوي /2/80)

ناريان مر ناريان را جاذبند                    

نوريان مر نوريان را طالب اند.

(همان/83)

 

اگر چه اصل سنخيت روحي جزئي از معناي فلسفي و پيچيده وحدت وجود در عرفان نظري است( همانگونه كه قبلاً ذكرشد، محور و قطب بنيادي هستي" انسان كامل " بزرگترين تجلي گاه  حق است كه بر اساس آيه " و نفخت فيه من روحي" مصداق اين سنخيت با حق مي باشد ولي همانندسازي  ناشي از اتحاد روحي در روان شناسي به صورت نازل تر و تلويحاً جزئي از آن معناي گسترده را در بر مي گيرد. چنانچه آبراهام مزلو مي گويد: " اتحاد از طريق مهرورزي نوعي تعالي است، مثلاً محبت نسبت به كودك خود يا نسبت به دوست محبوب خود. اين يعني "ناخود خواه" يعني استقلال از خود خود خواه. مفهوم ضمني آن نيز دايره وسيع تري از همانند سازي است، يعني همانند سازي با افرادي هر چه بيشتر تا نزديك شدن به حد همانند سازي با همه انسان ها. اين را مي توان به منزله خود هر چه فراگير تر نيز تعبير كرد. (14))فرد خود شكوفا از نظر وي كسي است كه به وحدت و انسجام دروني نايل آمده، كمتر با خود سر جنگ دارد. اصطلاك دروني كمتري دارد و توانايي بيشتري براي يگانه شدن با جهان دارد. به عنوان مثال عشاق با يكي شدن با هم به سمت وحدانيت پيش مي روند، خلق كننده با آنچه خلق مي كند يكي مي شود و يا مادر با كودكش احساس يكي شدن دارد و فرد نوعي تعالي از" خود" و رفتن به فرا سو و فوق خود را احساس مي كند(15). آبراهام مزلو به اتحاد مدرك و مدرك در ادراك افراد خود شكوفا اذعان  مي كند. از نظر وي ادراك چنين افرادي بر پايه شي مداري است نه خود مداري. به اين معنا كه مثلاً در تجربه زيبايي شناختي يا تجربه عاشقانه چنان فرد مجذوب و شيفته(شي يا محبوب) مي گردد كه خود ناپديد مي شود. و برخي از نويسندگان در حوزه هاي زيبايي شناختي، عرفان/ محبت مادري و عشق تا آن حد پيش رفته اند كه مي گويند كه در تجربه اوج مي توانيم حتي از همانند سازي مدرك و مدرك يعني نوعي هم جوشي دو وجود مستقل به صورت يك كل تازه و بزرگتر، و نوعي وحدت مجموعه واحد فرا دست سخن به ميان آوريم. (16)در همانند سازي يا طالب خود را جزئي از مطلوب مي بيند و يا بالقوه استعداد همانند شدن با او را دارد كه به سمت او كشش پيدا ميكند:

ذوق جنس از جنس خود باشد يقين                       

ذوق جوز از كل خود باشد ببين

يا مگر آن قابل جنسي بود                                 

چون بدو پيوست، جنس او شود

(مثنوي/1/90-889)

 

همانندسازي كل يه جنبه هايي از عشق نوع دوستانه است. (17)

در توجيه اصل " همانندسازي " به عنوان يك مكانيسم مثبت بايد گفت:" مكانيسمي كه ما عينيت دادن يا همانند ساختن نام مي گذاريم، از بر افكند جدايي ندارد. من براي آنكه از كشاكش رواني برهد، خود را بر من برتر يا عوامل خارجي منطبق مي سازد، يعني خصوصيات آنها را جذب مي كند تا همانند آنها شود و از شر تضاد خلاصي جويد اين مكانيسم يكي از عوامل عمده رشد انسانيت است. (18) در واقع فردي كه تمايل به همانندسازي دارد. تصويري از من آرماني خود را در الگو مشاهده مي كند و احساس سنخيت با او چنان جذبه و كشش روحي ايجاد مي نمايد كه نيل به خود ايده آل و خالي از عيب و نقص را بر او هموار مي گرداند. و قطعاً هر چه عظمت مطلوب يا معشوق گسترده تر باشد، قدرت و ارزش وجودي طالب نيز افزون تر خواهد شد. نگارنده براين باور است كه اصل سنخيت در عرفان با اصل همانندسازي در روان شناسي از اين جهت بسيار به هم نزديك و شبيه هستند كه انگيزه افراد در جذب هم جنس شدن و همانند سازي با او، كمال جويي است و عشق ابزار و سرمايه اصلي اين مكانيسم رفتاري مثبت مي باشد. در تفكر عطار عشق تفاوت ها را از بين برده , پاكي از اوصاف بشري و محو شدن در هستي معشوق را به ارمغان مي آورد.

چون ز عين عشق گردي دردناك                            

پاك گردي پاك از اوصاف پاك

چون نماند در ره عشقت صفات                              

ذات معشوقت دهد بي تو حيات

(مصيبت نامه/ص 344)

 

در باور مولوي نيز دل باختن به عشق حق و بي اعتنايي به عقل مصلحت انديش، عاشق را مستوجب پاداشي چند برابر مي نمايد و بي ترديد عشق ذوالجلال كه سرچشمه همه زيبايي ها است، راه خدا گونه شدن را بر انسان مي گشايد:

چون ببازي عقل در عشق صمد                                

عشر امثالت دهد يا هفتصد

(مثنوي/ 5/3236)

اصل صد يوسف جمال ذوالجلال                           

اي كم از زن شو فداي آن جمال

(همان/3239)

 ويليام چيتيك (williamchitick) مولوي شناس معروف آمريكا (1966) پايه و اساس اين تجاذب و سنخيت را عدل الهي مي داند زيرا عدل الهي ايجاب مي كند كه هر چيزي در جاي مناسب خود قرار بگيرد و لذا هر جنسي جنس خود را جذب مي كند(19).

 

خود شكوفايي در عرفان و روان شناسي

يكي از اصول بنيادين عرفان نظري شناخت " انسان كامل " و خصايل و فضايلي كه او را شايسته تبعيت و پيروي كرده است، مي باشد. به لحاظ اينكه او تجليگاه اسما جلال و جمال الهي و بهترين نمونه عيني از حق تعالي است. اگر چه در عرفان از چشم انداز و افق بالاتري به هستي و به انسان مي نگرند و در اين نگرش بر مبناي تفكرات متافيزيكي، انسان قداست بي نظيري پيدا مي كند كه شايد فرسنگها از تصوير يك فرد خود شكوفا در روان شناسي  فاصله داشته باشد؛ ولي بعضي از اين ويژگيها كه در عرفان نظري براي انسان كامل و در روان شناسي براي فرد خود شكوفا ابراز مي گردد، تا حدودي معادل هستند. از بين روان شناسان آبراهام مزلو بيش از سايرين به جنبه هاي مثبت وجود آدمي عنايت دارد او مهم ترين مسأله را ساختن " انسان شايسته " خود تكامل دهنده، مسئول و كاملاً روشن و با فراست مي داند و او را انسان والا و خود شكوفا مي نامد. و بر اين باور است كه هيچ اصلاحات اجتماعي و قوانين اساسي عالي مثمر ثمر نخواهد بود مگر آنكه افراد به حد كافي سالم, تكامل يافته ,توانمند، شايسته، و نيكخواه باشند تا آن اصلاحات و قوانين را درك كرده و به آنها جامه عمل بپوشانند. (20)آبراهام مزلو بيش از همه روان شناسان به نقش اجتماع در باروري و رشد فرد و كاهش بيماريهاي روحي و رواني تأكيد مي ورزد. او نيز همچون افلاطون و فارابي مدينه فاضله را مهد پرورش انسان شايسته و كامل مي داند. به نظر وي دستاوردهاي زيست شناختي و تكنولوژيكي بايد در اختيار افراد شايسته قرار بگيرد و گرنه بي ثمر يا خطرناك خواهند بود. (21)تعريفي كه آبراهام مزلو از انسان خود شكوفا ميكند بسيار مشابه آن ادراك و دريافتي است كه مي توان از " انسان كامل" در عرفان اسلامي به دست آورد. وي انسان خود شكوفا را جامع اضداد و حاوي صفات نا سازگار مي داند مي گويد:"ما از طريق مطالعاتمان د ر مورد افراد سالم دريافته ايم كه هر انساني هم شاعر است و هم مهندس، هم عقلاني و هم غير عقلاني، هم كودك و هم بزرگسال، هم مذكر است و هم مونث، هم در عالم روان و هم در جهان طبيعت است. و نيز آگاهي پيدا كرده ايم كه صرفاً عقلاني بودن يا حساس بودن كافي نيست و انسان كمال يافته كسي است كه به طور همزمان همه اين ويژگي ها را در خود جمع نمايد. و صحيح نيست كه به جنبه ناخودآگاه فطرت آدمي همچون فرويد بر چسب بيمار بزنيم و آن را شرارت آميز بدانيم. (22)"بيشتر تمدنها و آيين ها انساني را كه در برگيرنده همه جهان باشد چه به صورت نمادين و چه حقيقي عيني، باور دارند. يونگ بيان مي دارد در تمدن غربي انسان غول آساي در برگيرنده جهان به صورت حضرت آدم يا اولين انسان نمادين شده است. روح حضرت آدم، روح تمامي انسانهايي را كه بايد به دنيا بيايند در خود  داشت و در پارس دوران باستان نخستين انسان، كيومرث نيز موجودي غول پيكر تصور شده است. در مشرق زمين و همينطور در برخي محافل عرفاني غرب متوجه شدند انسان غول آساي در برگيرنده جهان بيشتر يك  نمايه در درون روان است تا حقيقتي عيني. بر مبناي سنت هندوها انسان غول آساي دربرگيرنده جهان در درون فرد و آن هم تنها در بخش جاويدان درون وي زندگي مي كند. و به مانند يك منجي فرد را به بيرون از دنياي آفرينش و رنج هايش رهنمون مي شود. (23) "اگر چه بيشتر تمدن ها و آيين ها اين انسان آرماني را چه به صورت نمادين و چه حقيقتي عيني باور دارند؛ ولي همچون بسياري از حقايق گاه مورد غفلت و فراموشي قرار گرفته است. باور چنين انساني ققط حقيقتي بالقوه در روان آدمي نمي باشد ؛ زيرا در طول تاريخ پيامبران و اوليا اين حقيقت راعينيت بخشيده اند. و در عرفان حتي ساير انسانها نيز به استناد آيه " و نفخت فيه من روحي"(حجر / 29) قابليت و استعداد خداگونه شدن در اثر ممارست و رياضت دارند.

تو مگو ما  را بدان شه، بار نيست                         

با كريمان كارها دشوار نيست

(مثنوي/ 1/ 221)

 

آرمان انسان كامل يا عالم اكبر در عرفان تجلي همان انسان غول آساي دربرگيرنده جهان اساطير است كه يونگ منشا و خاستگاه آن را ضمير ناخوادآگاه مي داند.

پس به صورت عالم اصغر تويي                               

پس به معني عالم اكبر تويي

(مثنوي/ 4/ 521)

 

از نظر عطار نيز انسان كامل از نظر صوري كوچكتر از دو عالم ولي از نظر معنوي به جهت اينكه همه اسما  و حقايق در او تجلي يافته است، عالم اكبر مي باشد.

فوق ايشان است درصورت دوعالم درنظر     

ليكن ايشان درصفت ازهردوعالم برترند

عالم صغري به صورت عالم كبري به اصل       

اصغرندازصورت وازراه معني اكبرند

(ديوان عطار/ ص241)

 

راه يافتن به ميخانه وحدت كه از آمال شاعران عارف مسلكي چون عطار ومولوي است، بيش از هر چيز مستلزم نيل به وحدت دروني مي باشد كه هدف نهايي فرايندروان كاوي است. وزمينه ساز همانند سازي در روان شناسي، يكي از اصول بنيادين عرفان نظري يعني سنخيت روحي ورواني مي باشد. ودر نهايت الگوي «انسان خود شكوفا »در روان شناسي انسان گرا، گوشه ي چشمي به تحقق آرمان «انسان كامل » در عرفان

نظري است كه به سبب سنخيت روحي با حق به مقام وحدت دست يازيده است.

 

پي نوشت:

1 – ر. ك روان كاوي و دين، اريك فروم، ص 52-50

2 – همان، ص 94

3 – يونگ، خدايان، انسان مدرن، آنتونيو مورونو، ترجمه داريوش مهرجويي، ص 232

4 – همان، ص 232

5 – ر. ك همان، ص 142-141

6 – اصول روان شناسي، نرمال ل. ترجمه ساعتچي، ص 576

7 – ر. ك به سوي روان شناسي بودن، آبراهام مزلو، ترجمه احمد رضواني، ص 58

8 – همان، ص 194-95

9 – نظريه هاي مشاوره در روان درماني، شفيع آبادي –ناصري، ص 188 و ص 93-192

10 – شرح اصلاحات تصوف، صادق گوهرين، ص 125

11 – شرح گلشن راز لاهيجي، ص 292-93

12 – شرح مثنوي كريم زماني، دفتر اول ص 60

13 – فيه مافيه، ص34-33

14 – افق هاي والاتر فطرت  نص 355

15 – به سوي روان شناسي بودن، ص 125

16 – ر. ك به سوي روان شناسي بودن، ص 98

17 –ANN HIGGINS-D ALESSANDRO _ works of love conferecne paper presenters abstract _ www. Metanexu. net/conference 2003 / abstracts biosohtme

18 – فرويديسم با اشاراتي به ادبيات و عرفان، امير حسين آريان پور، ابن سينا، چاپ اول، 1330, ص 198

19 – راه عرفاني عشق، ويليام چيتيك، ترجمه شهاب الدين عباسي، نشر پيكان، چاپ اول، 1382، ص 111

20 – ر. ك افق هاي والاتر فطرت انسان، ص 41

21 – همان، ص 43

22 – همان، ص 133

23 - انسان و سمبل هايش، صث 303-302

 

فهرست منابع ومآخذ

1-آريان پور امير حسين، فرويديسم با اشاراؼbr>
نکته : روانشناسي عرفان نظري وحدت وجود همانند سازي خودشكوفايي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 11:20 PM  توسط   | 

 

 


پيش درآمد

در بررسي و مطالعه ي تطبيقي مباحث عرفاني و روان شناختي، مطلق انگاري، جزم انديشي وحكم به اين هماني كاري بس نادرست ودور از خردورزي است. زيرا اولاًرويكرد متافيزيكي عرفان به دليل خدا محوري بيش از روان شناختي بر پايه ي انسان محوري است. ثانياً روان شناختي به عنوان يك علم - آن هم به معناي تجربي كه نتايج خود را بر پايه ي مشاهده و آزمايش عرضه مي كند- تلقي مي گردد؛ هر چند كه اخيراً منتقداني بر اين شيوه ي معرفتي خرده گرفته اند. درحا ليكه عرفان يك نوع شناخت و بصيرت به مراتب فراتر از علوم تجربي است كه اين تفاوت ها، امر مقايسه و تطبيق را تا حدودي دشوار مي كند.

با اين وجود همانندي هاي نظري و عملي بين اصول فكري بنيادي و شيوه ها و روش هاي رسيدن به هدف و از همه مهم تراهتمام هر دو به شناخت زواياي دروني انسان و تلاش در جهت رشد، پو يايي و خود شكوفايي او، اين دو قلمرو را به هم نزديك مي گرداند. و ما را بر آن مي دارد كه اذعان كنيم يا روان شناسان از ايده ها و افكار عرفا آگاهي داشته اند و يا طبق اصل توارد نا خود آگاه به شناخت ها و برداشت ها ي مشتركي نايل آمده اند.

از بين روان شناسان شاهد اين مدعا، كارل گوستاو يونگ، اريك فروم و آبراهام مزلو چهره هاي درخشاني دارند. خصوصاً عنايت و اهتمام آبراهام مزلو به خود شكو فايي «انسان سالم» كه تقريباً همسو با نظريه «انسان كامل » در عرفان نظري است، درخور تحسين مي باشد.

اين جستار به طرح مباحثي مي پردازد كه زمينه هاي فكري روان شناسان و عرفا را در قلمرو عرفان نظري –هرچند يك موضوع صرفاً فلسفي است – تبيين مي نمايد.

بنياد فكري عرفان نظري شناخت ذات، اسماء و مظاهر حق است و اينكه هر چيزي دراين عالم تجلي اسماء او و قايم به ذات اوست. از اين رو بعد از طرح مباحثي پيرامون تبيين مقام الوهيت، به معرفي انسان و فضايل و برتري هاي او نسبت به ساير موجودات به طور اعم و در موضوع «انسان كامل» وجوه برجستگي هاي او نسبت به ساير انسان ها به طور اخص مي پردازد. زيرا او به لحاظ پيچيد گي هاي وجودي و آموختن اسماء الله، بيش از ساير پديده ها آشكار كننده ذات او و شايسته خلافت اوست. در وادي عرفان نظري كساني از جمله عزيزالدين نسفي، ابن عربي وشيخ محمود شبستري به تبيين وجوه شخصيتي «انسان كامل» اهتمام ورزيده اند. و باز تاب انديشه هاي پيچيده فلسفي ايشان را به وضوح مي توان در اشعار شاعراني چون عطار و مولوي جستجو نمود. از مهمترين دستمايه هاي فكري اين دو شاعر برجسته در قلمرو عرفان نظري كه قابل تطبيق با مباحث روان شناختي است، وحدت وجود، اصل سنخيت و همانند سازي وخود شكوفايي مي باشد.

 

وحدت وجود در عرفان و روان شناسي

وحدت وجود يك مبحث عميق و پيچيده فلسفي است كه به حيطه ي عرفان، اخلاق، روانشناسي و ساير علوم نيز به نوعي تعميم پيدا مي كند. در فلسفه”‎‎‏ وحدت وجود و عالم موجود “ طيف عظيمي از اجزاي عالم غيب و شهادت را در بر مي گيرد. در قلمرو روان شناسي وحدت فرد با خود يا وحدت ضمير هشيار و  نا هشيار، در وادي اخلاق وحدت و سازگاري فرد با همنوعان خود در فلسفه وحدت فرد با پديده هاي عالم هستي و در حيطه عرفان در سطحي عالي تر و متناهي تر وحدت انسان كمال يافته با عالم ملكوت و توسعاً وحدت  او با حق، (كه خميرمايه اصلي تمام وحدت هاي مذكور است) همه، ابعاد گوناگون وحدت به شمار مي روند.

اريك فروم در باب ارتباط دين و روان كاوي، اتفاق نظر اين دو را در ايجاد وحدت باور دارد. وي دين هاي الهي و بشري را به دو گروه خودكامه و نوع خواهانه تقسيم مي نمايد: دين هاي خودكامه بر مبناي ضعف و عجز انسان و حاكميت يك قدرت مافوق بر سرنوشت انسان و جزم انديشي است؛ ولي دين هاي نوع خواهانه  بر مبناي توانايي و قدرت انسان بر ايجاد همبستگي و وحدت بين خود و كل هستي از طر يق تفكر و عشق ورزيدن مي باشد. بودائيسم، تائوئيسم، انديشه و مكتب سقراط و اسپينوزا و برخي روندهاي مذهبي اديان يهود و مسيح به ويژه عرفان و صوفيگري را نمونه هايي از دين نوع خواهانه مي داند. (1)

به عقيده وي روان كاوي به عنوان وسيله مداواي روح يك كاركرد كاملاً ديني دارد؛ چرا كه ماهيت اصلي همه افكار نوع خواهانه پيامبران و فلاسفه با وجود اختلافات عظيم، شناخت حقيقت و عشق ورزيدن است. (2)

و اساساً يكي از اهداف كلي عرفان و روان شناسي، رسيدن به وحدت دروني و موفقيت در ايجاد وحدت با عالم خارج از وجود خود است. يونگ  بر اين باور است كه " ريشه واقعي روان نژندي در تضاد و گسستگي  شخصيت مي باشد و اين تضاد از دو چيز بر مي خيزد: يكي نگرش و برخورد آگاهانه و ديگري نگرش و برخوردي ناآگاهانه كه گاه ضد يكديگر عمل مي كنند. روا ن نژندي شكافي دروني است؛ حالتي است كه در آن انسان با خود در جنگ است انسان، دو نيمه شدن  شخصيت و عدم يكپارچگي و يگانگي است. (3)"

وي در توضيح پيشينه اين روان نژندي مي گويد:"با رجعت به آموزه گناه آغازين، قبل از هبوط، تمام پاره هاي انسان در وحدت كامل بودند؛ عقل تابع خداوند بود، نيروهاي پست تر تابع عقل و جسم تابع روح، اين هماهنگي و حالات آرماني را كه معمولاً به نام " عدل آغازين" (original justice) مي شناسند، انسان به سبب گناه آغازين از دست داد، و لذا وحدت و يكپارچگي اش اينك، آنچنانكه قبل از هبوط بود، كامل و بي عيب نيست. (4) "

يونگ  سرپيچي از عقل و اراده الهي را ريشه تمام بي نظمي هاي روحي مي داند كه طبعاً خداباوري در انديشه او حكم به بازگشت به عدل آغازين يعني تبعيت انسان از عقل و اراده الهي ميكند  تا مجدداً وحدت دروني برقرار گردد.

تعبير و تفسيري كه يونگ و آبراهام مزلو از وحدت و پيوستگي دروني مي كنند، بي ارتباط با وحدت دروني  شخصيت رشد يافته انسان كامل در عرفان نيست.

به عقيده يونگ رشد  شخصيت در گرو دو عامل مي باشد:

1-تفرد (هويت خود را يافتن) از ديدگاه فلسفي طريقتي است كه در آن انسان كامل تحول يافته و به وجود مي آيد. هر انساني در تماميت تفكيك نشده يعني مسائل و مطالب از يكديگر تميز و تشخيص داده نشده، زندگي را آغاز مي كند و به تدريج در مسير رشد و شكوفايي قدرت تفكيك، تميز، توازن و اتحاد كامل را مي يابد.

2- مرحله توحيد و پيوستگي جنبه هاي متضاد  شخصيت با يكديگر است كه به گفته يونگ توسط كنش متعالي انجام مي گيرد. تفرد تحقق بخشيدن و شكوفايي تمام جنبه هاي  شخصيت است و كنش متعالي زمينه وحدت و يگانگي آنها را فراهم مي سازد. (5)

نقطه مقابل اين حالت در روان شناسي، از هم پاشيدگي رواني است. "بسياري از اختلالات پسيكونوروتيك به وسيله خصوصيتي كه به آن "از هم پاشيدگي " گفته مي شود، مشخص مي شوند. و حالتي است كه در آن فعاليت هاي خاصي با  شخصيت كامل فرد يگانگي و وحدت ندارند(6). "

آبراهام مزلو همسو با يونگ انسان را يك كل لايتجزي مي بيند. خصوصاً كسي كه به مرحله شكوفايي رسيده از نظر او جامع صفات متضاد است  بهتر از ديگران مي تواند تضادها و دوگانگي را دريابد. او منطق ارسطويي را كه توانايي درك تضادها را از بين مي برد به افراد رشد نيافته تر تخصيص مي دهد، و مي گويد: " افراد كمتر رشد يافته در جهان ارسطويي زندگي مي كنند كه در آن طبقات و مفاهيم مرزهاي دقيقي دارند و ناسازگار و ناموافقند مانند مونث-مذكر، خودخواه – متواضع، بزرگسال –كودك… در منطق ارسطويي الف همان الف است و هر چيز ديگري غير از الف محسوب مي شود و هرگز جفتها با هم تلاقي نمي كنند. اما افراد خود شكوفا مي بينند كه الف و غير الف در هم نفوذ مي كنند و يكي هستند و اينكه هر فردي در آن واحد همه خوب است و هم بد و هم مذكر و هم مونث، هم بزرگ است و هم كودك، … (7)" وي در زمينه جامع اضداد بودن انسان رشد يافته مي گويد:" حتي كامل ترين انسان هاي ما نيز از حالت اساسي انسان از به طور همزمان مخلوق بودن و خداگونه بودن، قوي و ضعيف بودن، محدود و نامحدود بودن، … معاف نيستند… او يكي از اهداف درست درمان را حركت از دو شعبه كردن و مجزا كردن به سمت وحدت بخشيدن به تضادهاي به ظاهر آشتي ناپذيري مي داند(8). "

فردريك پرز نيز چون آبراهام مزلو انسان را به منزله يك ارگانيزم  و يك كل مي نگرد كه براي رهايي از تنشهاي خود و نيل به تعادل و سلامت رواني تمايل به ظهور كليت خود دارد و بر اساس روان شناسي گشتاستي هدف درمان ايجاد وحدت در خود مي باشد(9).

اين انديشه در عرفان نيز به نوعي متعالي تر مطرح مي شود. با اين تفاوت كه عرفا اين وحدت نگري را نه تنها در كل وجود آدمي، بلكه در افق وسيع تري و در كل آفرينش مشاهده مي كنند كه تمام هستي براي نيل به تعادل و وحدت حركت مي كنند. ولي اين موضوع در مبحث انسان كامل از يكسو به ولايت تكويني او و وحدت فعل او با فعل خداوند واز سوي ديگر به جامعيت وحاوي اضداد بودن خود او مربوط مي  شود.

نظر به اينكه انسان كامل نسخه حق است – چنانكه رسول(ص) به آن اشاره فرمود:" خلق الله آدم علي صوره الرحمن(10) " و مانند او حي و عليم و قادر، … مي باشد. اولاً وحدت او با حق در مقام اسماء و صفات است نه ذات، ثانياً اين وحدت نسبي است نه مطلق. ولي به هر صورت به عنوان يك فردي كه در راس قله كمال و فضيلت قرار گرفته است، وجودي سرشار از سكونت خاطر، نشاط، بهجت وتعادل روحي و رواني مي باشد.

عطار نسبت خدا و هستي را نسبت سايه و نور مي داند كه فر و حضور و نور آن ذات بر هر ذره از عالم مي تابد:

زهي فر و حضور و نور آن ذات                            

كه بر هر ذره مي تابد ز ذرات

وجود جمله ظل حضرت تست                     

همه آثار صنع و قدرت تست

(اسرارنامه، ص 3)

 

گاه انسان را به ذره اي تشبيه مي كند كه در مقابل آفتاب حق، محلي از تجلي و ظهور ندارد. و اصل همان آفتاب حق است كه با ظهور خود، ذره را محو و فاني مي كند. او نه تنها انسان، بلكه همه جهان را در مقابل او ذره اي مختصري مي بيند:

چو خورشيد جمالت جلوه گرشد                           

چو ذره هر دو عالم مختصر شد

( ديوان، ص 198)

 

همانگونه كه مولوي مي گويد:

همچو آن يك نور خورشيد سما                        

صد بود نسبت به صحن خانه ها

ليك يك باشد همه انوارشان                            

چون كه برگيري تو ديوار از ميان

(مثنوي/ 4 /17-416)

 

به نظر عطار كسي كه با چشم توحيدي به عالم نگاه نمي كند، دو بين و احول است:

يكي خوان و يكي خواه و يكي جوي                     

يكي بين و يكي دان و يكي گوي

يكيست اين جمله، چه آخر چه اول                    

ولي بيننده را چشم است احول

(اسرارنامه- ص 2)

 

مولوي نيز مي گويد:

آنكه دو گفت و سه گفت و بيش از اين                        

متفق باشند در واحد يقين

احولي چون دفع شد، يكسان شوند                

دو سه گو يان هم، يكي گو يان شوند

(مثنوي/ 2/ 12- 311)

 

معناي بلند فلسفي وعارفانه " وحدت وجود" در عرفان در اصل همان ظهور كثرات در قالب اسماء و صفات از سرچشمه توحيد است كه مولوي اين معنا را در زيباترين تمثيل خود بيان كرده است:

منبسط بوديم و يك جوهر همه                           

بي سر و بي پا بديم آن سر همه

يك گهر بوديم همچون آفتاب                          

بي گره بوديم و، صافي همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره                           

شد عدد چون سايه هاي كنگره

كنگره ويران كنيد از منجنيق                               

تا رود فرق از ميان اين فريق

(مثنوي/ 1/ 89- 686)

 

ولي در رابطه با انسان كامل و در دايره ولايت تكويني او به معناي وحدت فعل او با فعل خداوند بر مبناي جامعيت و حاوي اضداد بودن اوست.

همانگونه كه قبلاً ذكر شد، آبراهام مزلو نيز ويژگي بارز انسان رشد يافته را جامعيت اضداد يا به طور همزمان داراي صفات متفاوت بودن ( مثل مخلوق و خداگونه بودن، ضعيف و قوي بودن، …) بيان مي نمايد. به يك تعبير عالي تر جامعيت صفات در عرفان، جمع بين كفر و ايمان ( يا اسماء جلال و جمال) است كه اين مضمون در غزليات عطار به وفور مشهود است.

البته كفر و ايمان به تعبير شارح گلشن راز همان اسماء جلال و جمال الهي است و جمع بين اين دو را اينگونه بيان مي كند:

" عارف در مقام جمع الجمع يعني در بقاء بعد الفناء كامل، مظهر جميع اسماء و صفات متقابل است. (11) "

نور ايمان از بياض روي اوست                       

ظلمت كفر از سر يك موي اوست

(ديوان عطار، ص 78)

روي تو و موي تو كايت دينست و كفر      

رهبر عطار گشت رهزن عطار شد.

(همان، ص 197 )

 

و با توجه به اينكه در شعر عطار رخ مظهر ايمان و زلف مظهر كفر مي باشد؛ و همواره مجموعه زلف و رخ باعث زيبايي يار مي باشد؛ بنابراين در انديشه عرفاني خود انسان كامل را مظهر صفات جمال و جلال الهي يا صفات لطف و قهر (جامع اضداد) مي داند.

همچنين مولوي كه ني را رمزي براي انسان كامل مي داند، متصف به صفات متضاد او مي كند كه مي گويد:

همچو ني زهري و ترياقي كه ديد؟                

همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟

(مثنوي/ 1/ 12)

 

"همانطور كه حضرت حق با صفت قهر و لطف موصوف شده، انسان كامل نيز به صفت قهر و لطف متصف است. انسان كامل زهر است نسبت به اهل فسق و ارباب فجور، و پادزهر است نسبت به اهل صلاح و اصحاب معرفت(12). "

در قلمرو ولايت تكويني انسان كامل، از آنجا كه او پرتوي از نور حق و تجلي اسماء اوست، تصرف اودراين عالم وآنچه ازوي سرمي زند همه بااراده الهي انجام مي پذيرد. همانگونه كه قرآن خطاب به پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:

" و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي …" ( انفال/17)

وقتي تير مي انداختي به حقيقت تو نبودي كه تير مي انداختي، بلكه خداوند تير انداخت…

اين جنبه از وحدت وجود، همواره شبهه حلول را در اذهان بعضي ايجاد كرده است كه شاعران عارف و انديشمندي چون شيخ محمود شبستري، عطار و مولوي به رفع اين شبهه مبادرت ورزيده اند.

عطار حلول و اتحاد را به هيچ وجه نمي پذيرد ولي استغراق يا فناي در حق را كه مستلزم نفي خود است، باور دارد:

حلول و اتحاد اينجا حرام است                                  

و ليكن كار استغراق عامست

(اسرارنامه/ص/94)

اينجا حلول كفر بود اتحاد هم                           

ليكن وحدتست ليك  به تكرار آمده

يك صانعست و صنع هزاران  هزار بيش                  

جمله ز نقد علم نمودار آمده

اين را مثال هست به عينه يك آفتاب                    

كز عكس او دو كون پر انوار آمده

(ديوان عطار/ ص 818)

 

شبستري اعتقاد به حلول و اتحاد را به آن معنا كه حق در يك  انسان نفوذ كندو با آن يكي شود، نوعي دوگانگي و عين ضلالت و گمراهي مي داند:

حلول و اتحاد اينجا حرام است                         

كه در وحدت دوئي عين ضلال است

 

مولوي اناالحق گفتن منصور را به معناي هوالحق يعني اثبات حق و نفي خود مي داند و حلول و اتحاد را رد مي كند:

اين انا هو بود در سر، اي فضول

ز اتحاد نور، نه از راه حلول

( مثنوي/5/2038)

 

از اين رو انسان كامل اولاً  با وجود صفات متضاد، در ايجاد سازگاري بين اين صفات و رسيدن به يك وحدت دروني موفق شده است؛ ثانياً در ايجاد وحدت  با هستي و به نوعي وحدت  با حق – نه به معناي حلول و اتحاد؛ بلكه به معناي خداگونه شدن و با صفات لايتناهي او به هستي نگريستن-دست يافته است.



نکته : روانشناسي عرفان نظري وحدت وجود همانند سازي خودشكوفايي

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 8:21 PM  توسط   | 

 

 

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو

 

بزرگواري 

 

پس اي خدا
 
 هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به
 
 
مقصد برساند ؟
 
 تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،
 
 
گذشت تو 
 
 
عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام
 
 
محتاج توام
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 0:22 AM  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 8:24 PM  توسط   | 

 

تا بحال عاشق شده اید؟ احساس کردهاید که خوشبخت ترین و شاد ترین
 
 انسان روی زمین و تنها عاشق واقعی دنیا هستید؟ هیجان جسمی و روحی
 
 
 عشق فراموش شدنی نیست. ولی به قول ادگار آلن پو نویسنده آمریکایی
 
 هیچ هیجان شدیدی نمی تواند ماندگار باشد. بدن توان تحمل این همه
 
 هیجان را ندارد. عشق هیجانی هم به همان صورت نمی ماند و تغییر حالت
 
 می دهد.
 
 

اگر همه چیز برای دلدادگان به خوبی پیش برود و عشق به وصال بینجامد،
 
 به تدریج عشق تند تغییر ماهیت میدهد و پس از وصلت به ثبات و اعتماد
 
 تبدیل می شود که البته اصلا هیجان و از خودبیخودی اولیه را ندارد.

در حقیقت تجربه عشق یک روند شیمیایی است شامل سه پله بارز:
 

  1-
شهوت
 

  2-
عشق رمانتیک
 

  3-
وصال
 
 

هر سه مرحله زیست شناسی توسط هورمونهای انسان کنترل می شوند و
 
 در راستای یک هدف قرار دارند: تولید مثل.

شهوت ما را به شکار جنس مخالف می کشاند؛ عشق رمانتیک گزینه های
 
 ما را محدود و نیروی مارا بر یک نفر متمرکز می کند و پیوند ما را وا می
 
 دارد کنار گزینه خود آنقدر بمانیم تا تولید مثل کنیم و فرزندان خودمان را
 
 بزرگ کنیم و با این حیله طبیعت بقای نسل مارا تضمین می کند.
 

این فیلمنامه سه مرحله ای به کارگردانی هورمونهای بدن به تصویر کشیده
 
 می شود. هورمون اصلی عشق دوپامین (Dopamine) نام دارد. دو
 
هورمون دوپامین و نوراپی نفرین (Norepinephrine) هورمونهایی
 
 هستند که در مواجهه با ناشناخته ها در بدن ترشح میشوند. در مراحل
 
 اولیه عشقهای رمانتیک میزان این دو هورمون تا حدی بالا میرود که نیاز
 
 به خورد و خوراک را از دست می دهیم. فرانسوی ها این مرحله را ضربه
 
 آذرخش و انگلیسی ها بیماری عشق می نامند.
 
 
 
 

دکتر هلن فیشر محقق انسان شناس دانشگاه راتگرز این مرحله را دقیقاً
 
 همچون اعتیاد می داند و می گوید از نظربیولوژیکی تاثیر دختر همسایه
 
 روی بدن دقیقا مثل تاثیر کوکایین و سایر مواد مخدراست. عشق رومانتیک
 
 یک جور ویار است. توازن شیمیایی بدن به هم می ریزد و تنها چیزی که
 
 آن را تا حدی باز می گرداند دیدار معشوق است و در این جاست که امید و
 
 اشتیاق و ازخود بیخودی و یا خشم و سر خوردگی را تجربه می کنیم.

در نهایت هیجان دوپامین فروکش می کند و هورمونهای وصلت یعنی واسو
 
 پرسین (Vasopressin) و اکسی توسین (Oxytocin) وارد عمل
 
 می شوند.(نقش دیگر هورمون اکسی توسین تسهیل کننده زایمان درزنان
 
 
 است) اینها هورمونهایی هستند که ما را به وصال و پیوند دراز مدت وا می
 
 
 
 
 دارند. این هورمونها که بیشتر پس از نزدیکی جنسی ترشح می شوند
 
 باعث ماندن زن و مرد در کنارهم برای بزرگ کردن فرزند هستند. گرما و
 
 ملایمت این دو هورمون قابل مقایسه با هیجان و پرواز حاصل از
 
 هورمونهای اولیه نیست؛ خصوصا اکسی توسین که دوپامین و نوراپی
 
 نفرین را سرکوب می کند. به همین دلیل به زن و شوهرهایی که مدتی را
 
 کنار هم گذرانده اند پیشنهاد می شود برای تحریک دوباره این هورمونها و
 
 بازیابی هیجان اولیه دنبال تجارب و ماجراهای جدید باشند تا دوباره
 
 تحریک شوند و دوپامین در بدنشان ترشح شود. تحقیقات نشان داده است
 
 که زوجهایی که با هم در زندگی به دنبال ماجراها و تجربیات هیجان انگیز
 
 می روند رضایت و عشق بیشتری دارند تا زوجهایی که دچار روزمرگی می
 
 شوند
 
.
+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 7:43 PM  توسط   | 


اشاره:

عرفات براي اسرائيل دشمني منحصربه فرد بود. وي توانست موضوع آوارگان فلسطيني را به يك مسئله مهم بين المللي تبديل كند. تل آويو ناچار بود در خلال چند دهه با عرفات دست و پنجه نرم كند. از آنجا كه وي مهمترين دشمن اسرائيل به شمار مي رفت، شناسايي دقيق وي از اهميت بسياري براي اسرائيلي ها برخوردار بود. به همين سبب بود كه چندين كتاب، به دست افراد مختلف درباره شخصيت عرفات نوشته شده است.

مطلبي كه از پي مي آيد، خلاصه گزارش مفصل در باره تحليل الگوهاي رفتاري و سياستهاي عرفات با روش روانشناختي و راهبردي است. اين گزارش در مؤسسه سياست بين الملل در امور ضد تروريسم در اسرائيل و به دست شائول كيمهي، شموئل ايون و جرولد پست تهيه شده است. گزارش يادشده مدتي پيش منتشر شد، يعني زماني كه عرفات در قيد حيات بود. از اين رو، مفروض اين متن آن است كه عرفات زنده است. به رغم برخي پيش داوري هاي غرض ورزانه، اين گزارش، حاوي ملاحظات تأمل برانگيزي درباره اين شخصيت تأثيرگذار در انقلاب فلسطين است.

عرفات نياز شديدي به آن دارد كه احساس كند هر لحظه بر اوضاع تسلط دارد و اين كه اوست كه رخدادها را هدايت مي كند. اين نيازها به اشكال مختلف بروز مي كند:

- وي متعصبانه حق خود را براي زدن حرف آخر در تمام تحولات سياسي حفظ مي كند (حتي زماني كه نمايندگان وي در اموري با اسرائيلي ها موافقت مي كنند).

- سعي مي كند تمام جزئيات ريز حكومت فلسطيني را در كنترل داشته باشد، حتي جزئي ترين مسائل حاشيه اي مانند بازرسي علائم عبور و مرور خودروها در غزه.

- مي كوشد در مصاحبه ها ابتكار عمل را در دست داشته باشد و وقتي پرسشهاي ناخوشايند از او مي شود، با پرسش ديگري جواب مي دهد يا موضوع را عوض مي كند تا سمت و سوي مصاحبه را در دست داشته باشد.

- وي تنها كسي است كه جدول كار روزانه خود را معين مي كند و همه بايد خود را با برنامه كاري فوق العاده اش تطبيق دهند.

- يكي از معروفترين نمونه هاي نياز برآورده نشدني عرفات براي زدن حرف آخر، نخستين حضورش در مجمع عمومي سازمان ملل در روز ۱۳ نوامبر ۱۹۷۴ است كه از او خواستند هفت تيرش را نبندد. وي كه ناچار بود اين محدوديت را بپذيرد، با غلاف خالي در برابر مجمع سخنراني كرد.

در كنار نياز شديد وي به تسلط، عرفات واكنشهاي آني و تمايل به فوران خشم دارد. اين ويژگي از جمله در فورانهاي غيرقابل پيش بيني خشم در برخورد با همتايان خود در گفتگو بروز مي كند. گاه اين خشم ناشي از اين احساس است كه ديگران اقتدارش را خدشه دار مي كنند يا به وي احترام نمي گذارند. گاه اين حالت در مواقع دشواري بروز مي كند كه عرفات احساس مي كند در تنگنا قرار گرفته است. اما مواقعي وجود داشته است كه خشم بدون دليل بروز كرده و ممكن است عصبانيت وي در اين مواقع از شدت افسردگي باشد. به نظر مي رسد با پير شدن عرفات، اين قبيل واكنشهاي وي بيشتر شده است. در اين مواقع، فرياد مي كشد، داد مي زند، درخواست مي كند و به درون خودش مي رود و ديگران را كاملاً ناديده مي گيرد. در اين حالات، وي تمايل دارد مواضع غيرواقع بينانه بگيرد، اغراق كند، تهديد كند و خود را قرباني يا تهديد شده معرفي كند.

گزارش شده است كه دريك مورد حالات خشمناك وي، عرفات يكي از زيردستان خود را چند روز زنداني كرد. اما به طور كلي عرفات پس از مدت كوتاهي آرام مي گيرد و حتي درباره خشم خود عذرخواهي مي كند. كساني كه با او ديدار كرده اند، احوال متغيرش را توصيف كرده اند _ با فراز و فرود، عصبي و بدبين بود. چشمانش بي قرار به حركت درمي آيد يا علائم افسردگي عميق را از خود نشان مي دهد. در حالات ديگر، عرفات دچار سرخوشي است، يعني وقتي سرشار از نشاط است و شادماني عجيبي دارد و از رويدادها لذت مي برد. در اين مواقع خوشبين است و عموماً خوش قلب. عرفات مردي عمل گرا است كه دائماً به تحريك نياز دارد. آلن هارت در كتاب خود به نام «عرفات: تروريست يا باني صلح» مي نويسد تمام كساني كه با او ديدار كردند، فعاليتهاي عرفات را اينگونه توصيف مي كنند: چشمانش دائماً به اين طرف و آن طرف مي چرخد، بدنش مي جنبد، دستهايش حركات بي معنايي دارد و زانوهايش مي پرد. به نظر مي رسد نتواند مدت طولاني استراحت يا تفريح كند، مگر در مواقع كوتاه. وي در مصاحبه اي گفت هروقت كار زيادي ندارد انجام بدهد، بي قرار، كسل يا افسرده مي شود. مي گويند از دوران جواني بسيار فعال بود. خواهر بزرگترش در مصاحبه اي گفت: «از لحظه اي كه از رحم خارج شد، وي رهبر بچه هاي محله بود. آنان را گروه، گروه وبا آنان تمرينهاي نظامي مي كرد. چوبي به دست داشت و هركس را كه از او فرمان نمي برد، مي زد» . شايد بتوان به زبان تخصصي عرفات را بچه اي بيش فعال توصيف كرد. اين بيش فعالي را مي توان هنوز در وجود عرفات ديد كه به رغم سن بالا، ساعتها كار مي كند، برنامه كاري روزانه سختي دارد، نمي تواند استراحت كند، سفرهاي طولاني به دور دنيا دارد و بي وقفه حرف مي زند.

 

استقلال به هر بهايي

عرفات اقتدار ديگران را نمي پذيرد. درباره استقلال خود بيمناك و بسيار حساس است. اين ضعف ظاهراً از سنين خردسالي در وي ايجاد و در تمام طول عمر در وي ماندگار شد. رفتار خاص وي در حفظ استقلال خويش به خصوص در عرصه سياسي قابل مشاهده است. بسياري، اين حالت را وسواس در مورد استقلال از كشورهاي عرب مي خوانند. هيچ موضعي را در مقابل مواضع خود تحمل نمي كند و بايد احساس كند كسي بالاتر يا حتي در سطح او نيست. يك نمونه روشن، رابطه عرفات با ساير رهبران حكومت فلسطيني است. مثلاً او عشراوي را تحقير كرد. اين امر زماني رخ داد كه معلوم شد عشراوي درباره روش كار وي ملاحظاتي دارد. اين صفت نه فقط در رفتارهاي روزانه بلكه در امور مستمر وي ديده مي شود. اين حس حفظ استقلال گاه حالتي بچه گانه به خود مي گيرد. همسر وي مي گويد جورابهايش را خودش درست مي كند و حتي دكمه لباسهايش را خودش مي دوزد. يك بار كه همسرش خواست اين كار را برايش انجام دهد، عرفات پاسخ داد: به هيچ وجه. عادت كرده است در تمام عمر اين كارها را خودش انجام دهد.

 

نماد انقلاب فلسطين

عرفات خود را نماد انقلاب فلسطين مي داند. افراد پيرامون وي نيز چنين نظري دارند. درك عرفات از خود به عنوان يك نماد انقلاب به چند شكل بروز مي كند، به خصوص ظاهرش. هر جزيي از آن نمادين است. صورت نتراشيده، چفيه بر سر، لباس نظامي و هفت تير. وقتي در مصاحبه هاي مختلف از او درباره ظاهرش مي پرسند، از پاسخگويي شخصي مي پرهيزد و همواره پاسخي از جنس سياسي _ ايدئولوژيك مي دهد. مثلاً مي گويد نمي خواهد وقتي را كه مي تواند به ملت فلسطين اختصاص دهد، صرف ريش تراشيدن كند يا به سبك زندگي چريكي، مدعي است شرايط زندگي اش اجازه تجملاتي همچون ريش تراشي را به وي نمي دهد. در پاسخ به پرسشي در اين باره كه وي چرا لباس نظامي مي پوشد، گفت: «فراموش نكنيد من فرمانده كل نيروهاي فلسطيني هستم. نمي توان پوستم را عوض كنم. من آفتاب پرست نيستم. من به ريگان گفتم اگر كشوري به من بدهيد، حاضرم كت و شلوار بپوشم و پاپيون بزنم». وي توجه زيادي به لباس نظامي يعني نماد روحيه جمعي فلسطيني، به هفت تيرش (نماد مبارزه نظامي) و به چفيه روي سرش مي كند (كه نقشه فلسطين را تداعي مي كند). وي مراقب است به هنگام حضور در گردهمايي هاي بين المللي، لباسش را عوض نكند و به اين شكل به جهانيان و مردم خود نشان مي دهد وي در مبارزه مستمر براي انقلاب فلسطين است.

 

اراده و ثبات قدم، توانايي براي بقا

يكي از ويژگي هاي برجسته عرفات اراده و ثبات قدم اوست. عرفات تسليم نمي شود، حتي وقتي كه در موقعيتي نوميدانه قرار بگيرد. در سراسر زندگي پرتلاطم خود، وفادارانه به اهداف بلندمدت خود پايبند مانده است. وي ققنوس وار از ميان شكستهاي سياسي و نظامي خردكننده برخاسته است. در سپتامبر ۱۹۷۰ كه ملك حسين او را از اردن اخراج كرد، ضربه شديدي خورد. پس از آن با نيروهايش به لبنان نقل مكان كرد و شبه دولت خود را در بخشهايي از لبنان تشكيل داد. در سال ۱۹۸۲ پس از اخراج از لبنان، مقر جديد خود را در تونس قرار داد. سپس در سال ۱۹۸۳ با شورش داخلي روبرو شد كه از جانب سوريها حمايت مي شد (شورش ابوموسي). در سال ۱۹۹۱ در جريان جنگ خليج فارس از صدام حسين حمايت كرد، كاري كه باعث شد شيخ نشين هاي عرب و عربستان سعودي حمايت اقتصادي از او را قطع كنند. وي ازتمام اين شكستها _ البته اينها فقط مهمترين آنها بود _ كه مي توانست دوره سياسي خيلي از دولتمردان را پايان دهد، جان سالم به در برد و به صحنه برگشت و آماده تجديدمبارزه شد.

عرفات به وضوح نه فقط از اراده سترگي برخوردار است، بلكه توانايي حيرت آوري براي تجديدحيات، حفظ ايمان و اميد بدون نااميدي، صبوري بي پايان، ايجاد اميد و ايمان در ميان مردم فلسطين و نيز رهبري ارشد، و مانور براي مقابله با نيازهاي متغير دارد. اين صفات، اين توانايي را به وي داده است كه به رغم وجود مخالفان و منتقدان، جايگاه خود را در رأس سلسله مراتب فلسطينيان حفظ كند. به علاوه مايل است براي تحقق اهداف خود، فداكاري كند. مثلاً در اولين سفرش به اردن پس از قتل عام صبرا و شتيلا در جمع هزاران نفر در مقر ساف در اردن گفت:« ما ۵ هزار نفر را در صبرا و شتيلا از دست داده ايم و حاضريم ۵۰ هزار نفر ديگر را براي آزادي ميهن خود فدا كنيم.» عرفات بر ايثار تأكيد و از آن به عنوان راهي براي تحقق هدف فلسطينيان تجليل مي كند. گاه ادعا مي كند فداكاريهايي كه تا به حال كرده اند، آنان را ملزم مي كند با اراده، مبارزه را ادامه دهند تا رنج و محنتهاي گذشته بيهوده نباشد. وي تمام فلسطينيان از جمله بچه ها را مبارزان بالقوه مي داند. كلام وي اين برداشت را به انسان مي دهد كه هدف، تمام وسايل ممكن را توجيه مي كند يا هيچ چاره ديگري وجود ندارد. به اين صفات بايد دو الگوي رفتاري برجسته ديگر را افزود؛ نخست، عرفات مي كوشد شكستهاي نظامي و سياسي را نزد مردم فلسطين به پيروزي بدل كند و گاه در اين راه موفق مي شود. يك نمونه از اوايل دوران فعاليت وي« اقدام كرامه »است كه آن را به عنوان نخستين پيروزي تاريخي اعراب عليه اسرائيل توصيف كرد. به عبارت ديگر، عرفات در تبديل شكستها به افسانه پيروزيهاي بي سابقه موفق است. مردم فلسطين مشتاقانه اين افسانه ها را مي پذيرند. دوم، عرفات جسارت شخصي دارد. حتي به هنگام شكست، نيروهايش را تنها نمي گذارد بلكه در كنارشان مي ماند و از فرار سرباز مي زند. اين امر در محاصره بيروت رخ داد و نيز به هنگام ورود به طرابلس كه سوريها او را از طريق دريا محاصره كردند.

عرفات توانايي بقاي بالايي از خود نشان مي دهد، هم از نظر جسمي و هم از نظر سياسي. از سوءقصدهاي بسياري (به گفته خودش چهل مورد) و نيز حادثه، نبرد و تلاش مخالفان براي بركناري اش جان سالم به در برده است. وي توانايي خوبي براي شناسايي تهديدها، تطبيق خود با تغييرات محيط و واكنش نشان دادن سريع به تحولات دارد. اين ويژگي ها به او كمك مي كند از خطرات تهديدكننده جانش بگريزد. درباره فرار وي از موقعيتهاي خطرناك افسانه ها در ميان مردم فلسطين نقل مي شود. حلقه مشترك در اين داستانها حس ششم عرفات است كه باعث مي شود وي در آخرين لحظه، خانه اي را كه قرار است منفجر شود، ترك كند، مسيرش را در لحظه آخر تغيير دهد و جاي خود را عوض كند. بقاي عرفات در بحبوحه اين خطرات باعث شده است تا فلسطينيان وي را تجلي افسانه«گربه اي با ۹ جان » توصيف كنند كه دشمن نمي تواند بر او غلبه كند.

 

سبك رهبري

تصميم گيري - عرفات در رأس هرم تصميم گيري قرار دارد. وي تنها منبع اقتدار است و در هر موردي (كوچك و بزرگ ) تصميم مي گيرد. روشن است اين سبك سلسله مراتبي است كه در آن اطلاعات به صورت عمودي (از بالا به پايين) جريان دارد نه افقي. عرفات، حكم نهايي در سازمان است. اين الگو حتي پس از پيمان اسلو و انتقال به سرزمينهاي فلسطيني در وي باقي مانده است. عرفات با ديگران مشورت مي كند اما تصميم گيري در موضوعهاي واقعاً مهم را براي خود محفوظ مي دارد. به علاوه به نظر مي رسد بسياري از مشاوران وي توصيه هايي مي كنند كه با ديدگاه هاي خود عرفات سازگار است. نهادهاي رسمي ساف، مانند كميته اجرايي و شوراي مركزي برخي از تصميم هاي مهمي را كه عرفات اتخاذ مي كند، تأييد مي كنند. به نظر مي رسد در بيشتر موارد عرفات فقط وقتي تصميم هاي خود را براي مذاكره در اين محافل مطرح مي كند كه از پشتيباني سايرين مطمئن باشد. كارشناساني كه موضوع فرايند سياسي را در ساف پيگيري مي كنند، معتقدند عرفات مي تواند با تأثيرگذاري بر سايرين، نظر اكثر نمايندگان را جلب كند. در ساير موارد، عرفات تصميمها را بدون برگزاري نشست ساير نهادها اتخاذ مي كند. در اين مورد، برخي چهره هاي ساف از وي انتقاد كرده اند. مثلاً در يك مقطع حنان عشراوي و فيصل حسيني تهديد به استعفا از مناصب خود كردند. آنان اميدوار بودند با اين كار، عرفات را متقاعد كنند در جامعه دمكراتيك تصميمها بدون مشورت اتخاذ نمي شود. رهبران غزه نيز از رفتار عرفات در مقام رهبر انتقاد كرده اند و مدعي هستند وي به تنهايي تصميم مي گيرد، كسي را در اين فرايند شريك نمي كند و همچنان رفتار رهبر يك سازمان مخفي را نشان مي دهد نه رئيس يك حكومت. آنان از خواست عرفات از اعضاي دولت خود براي حضور در ساعت دو بعد از نيمه شب نام مي برند، درخواستي كه كسي جرأت مخالفت با آن را ندارد.

تمركز قدرت عرفات در سه سمت رسمي وي مشهود است. رئيس حكومت فلسطين، رئيس ساف و رئيس تشكيلات ملي فلسطين. اين امر نشان دهنده تمركز فوق العاده است. يك دولت اقتدارگرا، مانند دولت بسياري كشورهاي عرب بدون دست برداشتن از توهم دمكراسي.

تأسيس نظام دوگانه و سه گانه دولت _ يك ويژگي  ديگر سبك حكومت عرفات تأسيس نظامهاي چندگانه موازي است. مثلاً علاوه بر سلسله مراتب موجود فرماندهي نظامي، عرفات يك همتاي غيرنظامي براي آن درست كرد كه در عمل به وزارت كشور حكومت فلسطيني پاسخگو بود، يعني سمتي كه دراختيار عرفات بود.

به همين شكل، عرفات اجزاي ساختاري تشكيلات فلسطيني، شوراي انتخابي و وزارتخانه ها را دور مي زند. اين روش، اختيار انحصاري را در دست وي قرار مي دهد، هرچند كه توهم حكومت دمكراتيك را دارد.

دينداري _ در سراسر عمر، عرفات ايمان مذهبي از خود نشان داده است. وي از دين براي رويارويي با پرسش درباره تقدير استفاده مي كند (تقدير من را خدا معين مي كند نه انسان) در سراسر زندگي خودرا فردي متدين اعلام كرده است. در دوره جواني در قاهره به فعاليتهاي اخوان المسلمين پيوست و در همين باره بود كه در سال ۱۹۵۴ بازداشت شد. به نظر مي رسد اين ارتباط به خاطر افراط گرايي مذهبي نبود بلكه ناشي از نگرش منفي وي درباره نهادهاي عرب بود كه فلسطينيان را رها كرده بودند. عرفات نوعاً از دين براي مقاصد سياسي استفاده مي كند. وي به تكرار، اهميت مكانهاي مقدس را در بيت المقدس يادآور مي شود و رؤياي خود را تكرار مي كند:«به زودي به قدس بازمي گرديم و در مساجد آن نماز جهاد به جا خواهيم آورد » تا جهان اسلام را به نفع خود بسيج كند. با اين حال مي توانيم تصور كنيم اصرار وي بر حاكميت فلسطينيان بر مكانهاي مقدس اسلامي در بيت المقدس علاوه بر انگيزه هاي سياسي، از انگيزه هاي مذهبي شخصي وي نيز سرچشمه مي گيرد.

 

خلاصه ويژگي هاي شخصي عرفات

بدبيني بسيار از جمله به ياران نزديك، بي اعتمادي به وفاداري افراد نزديك به خود، نبخشيدن كساني كه فكر مي كند به وي بدي كرده اند، نبود ثبات عاطفي كه به صورت سرخوشي شديد و اندوهگيني شديد بروز مي كند، فقدان حس كنترل خشم و تمايل به فوران غضب، حس خودبزرگ بيني و اهميت و اين انتظار كه سايران بايد او را بي همتا و برتر از ديگران بدانند، حساسيت اغراق آميز به انتقاد، مطالبه تحسين از اطرافيان و حس توسعه يافته « من شايسته هستم » در روابط تصنعي با ساير افراد.

به غير از اين، وي داراي خصلت ديگري است كه آن را شخصيت تك بعدي مي گويند. اين حالت تك بعدي ناشي از دلمشغولي صرف به مسئله فلسطين است كه به صورت ابزار تنگ نظري در مورد موضوعهايي مانند فرايندهاي تاريخي، اقتصاد سياسي، فرايندهاي جهاني، فرآيندهاي جامعه شناختي، برنامه ريزي بلندمدت و غيره بروز مي كند. به عبارت ديگر، عرفات فاقد پايگاه اطلاعاتي گسترده مبتني بر تحصيل، مطالعه و آشنايي با فرهنگها، ملل و افراد مختلف است. در عين حال، كمبود دانش را حس نمي كند و خود را شايسته تر و مناسبتر از سايران مي داند.

 

تحليل راهبردي عرفات

در اين بخش، ويژگي هاي راهبردي عرفات ارائه خواهد شد. اجزاي راهبرد وي نتيجه مستقيم شخصيت او، شرايط محيطي و بازيگران موجود است. از آنجا كه عرفات خود را مصروف امور ملي فلسطين كرده است، راهبرد وي معطوف به دو هدف اصلي است: حفظ جايگاه شخصي در مقام رهبر فلسطينيان و دستيابي به راه حل مشكل فلسطين.

بازيگران يا عوامل درگير با عرفات عبارتند از: در اسرائيل، دولت اسرائيل، عناصري از جناح مخالف، افكار عمومي اسرائيل؛ در عرصه بين المللي، آمريكا، كشورهاي عرب، اروپا، روسيه، سازمان ملل، ساير كشورها و افكار عمومي جهانيان؛ در عرصه اعراب، زمامداران كشورهاي عرب (به خصوص مصر و اردن) و افكار عمومي اعراب، در عرصه داخلي ياران نزديك وي در مناصب قدرت، سازمانهاي مخالف و همه مردم فلسطين چه در قلمرو تحت كنترل وي و چه در ميان فلسطينيان مهاجر (در لبنان، سوريه، اردن، كشورهاي خليج فارس و...)

۱- آيا عرفات استراتژيست است يا رهبري كه براساس غريزه عمل مي كند؟

پرسش ابتدايي در مورد راهبرد عرفات اين است كه آيا وي در مقام يك استراتژيست عمل مي كند يا در مقام رهبري كه براساس غريزه و عاطفه به رخدادها واكنش نشان مي دهد. نتيجه اين مطالعه آن است كه عرفات از تمام ويژگي هاي تفكر راهبردي و برنامه ريزي درازمدت استفاده مي كند، يعني تعريف يك نگاه به آينده و تعيين اهداف روشن، شناسايي بازيگران، بهره برداري از تمام ابزارهاي ممكن به منظور تحقق اين اهداف، انتخاب اقدامات (شامل شناسايي مزاياي نسبي خود) و غيره.

عرفات توانسته است از رهگذر راهبردي كه اتخاذ كرده است و وجود برخي شرايط محيطي خاص (مانند تمايل اسرائيل براي گفت و گو با او) در دهه گذشته دستاوردهاي چشمگيري داشته باشد.

وي كه زماني رهبر سازماني بود كه مطرود جهانيان بود، اكنون به رهبري محبوب در سراسر جهان بدل شده است. وي كه زماني يك تروريست بين المللي بود (مثلاً وقتي ورزشكاران اسرائيلي در سپتامبر ۱۹۷۲ در المپيك مونيخ كشته شدندو كشتار در كشتي اكيله لائورو در اكتبر ۱۹۸۵ و...) به دريافت كننده جايزه صلح نوبل بدل شد. پس از گذر از نقطه مذاكره با اسرائيل بر سر«خودمختاري فقط براي جمعيت» (بدون مالكيت بر زمين) به اوج كمپ ديويد دو رسيد، يعني اسرائيل و آمريكا به وي پيشنهاد تأسيس دولت فلسطيني را در ۹۵ درصد اراضي اشغالي به پايتختي بيت المقدس شرقي دادند. در عين حال، ممكن است اقدام عرفات در رد كردن پيشنهاد اسرائيل و نيز كمك به وي به آغاز انتفاضه الاقصي، بزرگترين فرصت از دست رفته باشد، چون معلوم نيست در سالهاي آينده كشور فلسطين براساس شرايط بهتري از كمپ ديويد دو تأسيس شود.

از سوي ديگر كساني هستند كه معتقدند عرفات استراتژيست نيست يا گاه مسيري را برمي گزيند كه مستلزم تفكر عميق نيست. آنان مي گويند در عرصه سياسي، ويژگي مديريت عرفات، بداهه پردازي شديد و نگاه كوتاه مدت به آينده است.

 

گزاره هاي اساسي راهبرد عرفات

الف _ وجود اهداف راهبردي روشن كه فلسطينيان درصدد تحقق آن هستند _ تأسيس كشور فلسطين در چارچوب مرزهاي ژوئن ۱۹۶۷ به پايتختي بيت المقدس و يافتن راه حلي براي آوارگان _ ثابت بوده است _ عرفات همواره و روشن اين اهداف را براي خود و محيط خود تعيين كرده است. _وضوح اهداف عرفات چراغ راه اوست. به عنوان يك قاعده كلي، عرفات از هر چيزي كه به پيشبرد آرمان تأسيس كشور مستقل فلسطيني كمك كند (آن هم به شكلي كه عرفات متصور است) حمايت مي كند و با هر چيزي كه آن را تهديد كند، مخالفت مي كند.

- به رغم وضوح هدف تأسيس كشور فلسطيني، عرفات به سختي مي تواند درباره شروط پايان نبرد با اسرائيل كه هدف تمام زندگي وي بوده است، تصميم بگيرد.

ب _ اختلاف وسيع بين قدرت نظامي و سياسي اسرائيل و قدرت نظامي و سياسي فلسطينيان همواره يك عامل ثابت بوده و نوع انتخابهاي راهبردي عرفات را مشخص كرده است.

پ _ زمان به نفع فلسطينيان است. به رغم قدرت سياسي و نظامي امروز اسرائيل، عرفات نقاط ضعف اسرائيل را كه به نفع فلسطينيان عمل مي كند، شناسايي كرده است. نخستين عامل، جمعيت است. ميزان افزايش عادي جمعيت فلسطينيان دو برابر اسرائيليهاست. ضعف دوم، حساسيت شديد جامعه اسرائيل به تلفات جاني است. سومين ضعف، ماهيت متفرق و جدا شده جامعه اسرائيل است. عرفات معتقد است در طول زمان شكافهاي عظيمي در جدار زره اسرائيل ايجاد خواهد شد و در نتيجه آنچه فلسطينيان به آن نياز دارند، فقط صبوري است.

 

ويژگي هاي راهبرد عرفات

الف _ در عرصه مذاكرات سياسي با اسرائيل

۱ -عرفات درباره موضوعات اساسي مذاكره، وضعيت دائم مرزها، حق بازگشت آوارگان، حاكميت بر بيت المقدس و... _ خطوط قرمزي براي خود معين و همواره در طول سالها آن را رعايت كرده است.

۲- عرفات تمايل دارد كشمكش را به زمين بازي خود منتقل كند. تجزيه و تحليل فرايند تاريخي كه به موافقت نامه اسلو انجاميد، نشان مي دهد اين اسرائيل نبود كه عرفات را به اسلو كشاند بلكه عرفات اسرائيل را به آنجا كشاند.

۳- عرفات كارزار را براساس الزامات راهبردي خود از عرصه سياسي به عرصه نظامي كشاند.

۴- به هنگام مذاكره، عرفات روي خط باريكي راه مي رود و گاه از آن مي گذرد.

۵- عرفات ملاحظاتي را كه در خلال مذاكرات به اسرائيل وعده داد، بازيافت مي كند.

۶- مي كوشد در مذاكرات از موقعيت ضعيفش به عنوان عاملي نيروبخش استفاده كند.

۷- عرفات هميشه مجرايي را براي مطالبات بيشتر اسرائيل باز مي گذارد.

۸- عرفات از انجام دادن اقداماتي كه ممكن است دستاوردهايش را در سر ميز مذاكره به خطر بياندازد، كوتاهي نمي كند.

۹- عرفات با جدايي اقتصادي از اسرائيل در چارچوب موافقت نامه موردنظر، مخالف است.

 

ب- درباره كاربرد زور عليه اسرائيل

۱- عرفات مي كوشد هر دو طرف را حفظ كند.

۲- عرفات انتفاضه را سلاحي براي زير فشار قرار دادن اسرائيل مي داند تا موقعيت خود را در مذاكرات بهبود بخشد. وي انتفاضه را ابزاري براي خروج يك جانبه اسرائيل بدون موافقتنامه مي داند.

پ _ درباره افكار عمومي جهانيان و اسرائيلي ها

۱- عرفات مي كوشد افكار عمومي را در جهان براي كمك به خود بسيج كند.

۲- عرفات مي كوشد از طريق فعاليتهاي تأثيرگذار بر افكار عمومي اسرائيلي ها، بر فرايند تصميم سازي در اسرائيل تأثير بگذارد.

۳- عرفات جدالها و اختلافهاي موجود در جامعه اسرائيل را نشانه روشن ضعف آن مي داند و مي كوشد از آن براي منفعت خود استفاده كند.

 

ث _ درباره كشورهاي خارجي

۱- عرفات با آگاهي از قدرت آمريكا و نفوذ آن بر اسرائيل و كشورهاي عرب، با آمريكا همكاري مي كند اما مي كوشد دخالت آن را محدود كند.

۲- عرفات مي كوشد مناقشه اسرائيل _ فلسطين را به مسئله اي بين المللي بدل كند.

۳- در چارچوب تلاش براي جذب نيرو، عرفات مي كوشد كشورهاي عرب را در منازعه با اسرائيل درگير كند.

ج _ راهبرد عرفات در عرصه فلسطين

۱- عرفات نيرويي را كه خيابانهاي فلسطين بر وي اعمال مي كند، در نظر مي گيرد.

۲- عرفات از سياست تفرقه بيانداز و حكومت كن در ميان افراد خود استفاده مي كند.

۳- عرفات كاري مي كند كه افراد نزديك به وي منتفع شوند.

۴- عرفات از رويارويي مستقيم با مخالفان مي پرهيزد.



نکته : ياسر عرفات فلسطين اسرائيل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 8:39 PM  توسط   | 

 

توجه به انسان و شناسايي مسئله اي وي است كه از قديم الايام مورد توجه مذاهب و مكاتب و فرهنگ هاي گوناگون بوده است و كمتر سيستم فكري و فلسفي را مي توان سراغ گرفت كه به گونه اي به شناسايي انسان نپرداخته باشد . از مكاتب و مذاهب هند گرفته تا فلسفه يونان و روم ، از تفكرات انديشمندان قرون وسطاي مسيحي گرفته تا انديشه هاي اصيل اسلامي ، از رنسانس گرفته توا عصر حاضر ، همواره شناسايي انسان و توجه به ابعاد وجودي وي مورد نظر بوده است .

 

اين مقوله در دو بخش قابل بررسي و تعمق است ، نخست چيستي انسان ، شامل بررسي صفات و انگيزه هاي وجودي او و دوم « چه بايد شدن انسان » شامل ويژگي هاي انسان ايده آل ، كامل و آرماني .

 

به نظر مي رسد بحث از ديدگاه اول يعني شناسايي ابعاد وجودي انسان در قلمرو دانش روان شناسي است و وظيفه روان شناسان است كه به كاوش در اعماق وجود انسان پرداخته تا شايستگي هاي او را آشكار سازند . و ديدگاه دوم يعني بحث از با بستگي ها و نه با يستگي‌ها وظيفه اخلاق است . اما در متون مختلف شاهد هستيم كه در دوران گذشته متفكران اين دو بعد را با يكديگر مطرح مي ساختند و در مكاتب وآيين هاي قديم به كمتر آيين و يا مكتبي بر مي‌خوريم كه بطور منظم ميان اين دو بعد فرقي قايل شده باشد .

 

بنابراين انسان شناسي را نمي توان صرفاً بر عهده روان شناسان دانست چه ، در شناسايي ابعاد وجودي انسان آيين ها و مكاتب گذشته نيز مي توانند كمك مؤثري نموده در شناخت اصول ثابت امكانات و استعدادهاي وجودي انديشمندان را ياري دهد . ( نصري ، 1371 ) .

 

در اين مقاله صرفناً به ديدگاه روان شناسان به انسان كامل مطرح مي گردد امّا لازم است قبل از شروع بحث توضيح مختصري دربارة ريشه گرايش به انسان كامل در هر دو ديدگاه ارائه نماييم :

 

ريشه گرايش به انسان كامل در پاسخ به اين سوال بايد گفت اولاً ميل به كمال امري ذاتي است كه فردرابه جستجوي انسان برين مي كشاند.  ثانياً دوري از نقص و حقارت و پرهيز از ضعف و زبوني از نيازهاي اساسي آدمي است ، بنابراين ميل به كمال و پرهيز از ضعف آدمي را بر آن داشته تا درجستجوي الگويي براي رفتار ،كردار و حتي انديشه خويش بر آيد . انسان روزگار ما بر اثر خود باختگي و ماشين زدگي بيش از گذشته در معرض از دست دادن اصالت خود مي باشد ،

لذا گرايش به كمال بيش از پيش در او ديده مي شود ( نصري ، 1371).

 

ديدگاه روان شناسي

در ميان روان شناسان شايد آلپورت ( 1967-1897 ) نخستين فردي است كه با نگاه خوشبينانه به انسان ( بر خلاف فرويد كه رفتار آدمي را متاثر از سائق ها و كشمش هاي ناآگاه مي دانست ) مي نگرد . او متاثراز خانواده اي مذهبي كه در محيط امن و سرشار از محبت او را تشويق به يافتن پاسخهاي مذهبي براي مسايل و پرسشهاي زندگي كرده بودند ، تصوير مثبت خوشايند و اميد بخش را از انسان ارائه مي دهد . به عقيده آلپورت انسان بالغ و رشد يافته اسير جراحتهاي دوران كودكي نيست اوازقيدوبنداجبارهاي گذشته آزاداست وراهنماي او در زندگي زمان حال،هدفها وانتظارهايي است كه از آينده دارد ( خوشدل ، 1369) .

 

 

تاكيد آلپورت بر خود بودن و پرورش خويشتن ( development ot the proprium )

 

تشخيص هويت خود ( self. Identity  ) ، احترام به خود ( self _ estecm )گسترش خود

 

 ( self _ extension  ) به معناي آغاز توانايي شخص براي گسترش وسيع خود و

 

 فراگرفتن مفاهيم مجرد ، ارزشها و اعتقادات و تلاش اختصاصي ( propriate striving  )

 

 براي داشتن هدفهاي تعيين كننده نشان دهنده آن است كه انسان كامل در ديدگاه آلپورت

 

 شخصي است كه خود و محيطش را مي شناسد ، توانايي برقراري ارتباط صميمانه با

 

 خودو ديگران را دارد در مقابل موانع آن را تحمل نموده تسليم ناكامي نمي شود ،

 

 واقعيت را همان گونه كه هست مي پذيرد ، به كار و غرق شدن در آن براي رسيدن به

 

 سطحي از شايستگي صميمانه ، مشتاقانه و متعهدانه مي نگرد و انگيزه اش هدفها و

 

برنامه هاي دراز مدت است ( خوشدل ، 1369).

 

راجرز ديگر روان شناس انسان گرا معتقد است انسان با كنش كامل ، فردي است كه

 

 بتواند احساسات و گرايشهاي خود را آزادانه تجربه نمايد ، طبيعتش را بشناسد و هيچ

 

 يك از جنبه هاي شخصيتش بسته و پوشيده نباشد . او براي كسب هر تجربه اي آماده است

 

با هر تجربه تازه اي پيوسته تحول و تكامل مي يابد و از تحريف و تدافع در هر تجربه به

 

تازه پرهيز مي كند . انساني انطباق پذير كه ناگريز به دستكاري و دخالت در تجربه هايش

 

نمي باشد.

 

اين انسان با داشتن احساس آزادي و قدرت در زندگي راههاي انتخاب بي شمار

 

 مي بيند و احساس مي‌كند مي تواند هر آنچه بخواهد انجام دهد . وابسته ستايش

 

 ديگران نيستند و با محدوديت هاي اجتماعي و فرهنگي همرنگي فعل پذير نشان

نمي دهند . ( خوشدل ، 1369 ) .

 

ديگر روان شناساني كه در اين خصوص آرا قابل توجهي ارائه نموده اند عبارتند از :

 

اريش فروم ( 1980ـ 1900 ) او معتقد است هنگامي شخص مي‌تواند از شخصيت

 

سالم و بارور برخوردار باشد كه چهار جنبه عشق بارور ، تفكر بارور ، خوشبختي ،

 

 وجدان اخلاقي را در خود بيافزيند .

 

او معتقد است عشق بارور عشقي است وراي عاشق شدن شامل محترم شمردن و پذيرفتن

 

فرديت افراد براي آن‌چه هستند و داشتن احساس مسئوليت در پاسخگويي به نياز آنان

 ( خوشدل ، 1369 ).

 

ابراهام فرلو ( 1970 ـ 1908 ): اومعتقد است انساني مي تواند به كمال و تحقق خود

 

نايل شود كه از ارضاي نياز اساسي خود يعني نياز هاي جسماني ، ، نيازهاي ايمني ،

 

نيازهاي محبت و احساس تعلق و نياز به احترم به سلامت عبور كرده باشد .

( سيف ، 1375 . ج2 ) .

 

او متعقد است انسان خواستار تحقق خود روي به نيازهاي عالي دارد و در

 

پي شناخت و فهميدن دنياي پيرامون خود مي باشد . آنان در همه جنبه هاي زندگي به

 

شيوه اي بي تعصب ، مستقيم و بدون تظاهر رفتار مي كنند . نياز شديدي به خلوت

 

گزيني و تنهايي دارند با آنكه از تماس با ديگران پرهيز نمي كنند . نياز شديدي به خلوت

 

 گزيني و تنهايي  دارند با آنكه از تماس با ديگران پرهيرز نمي كنند ، ظاهراً به ديگران

 

 نيازي ندارند و براي كسب رضايت به ديگران متكي نيستند ( خوشدل ، 1369 ) .

 

اين افراد گاه وجد و سرور و حيرتي عميق و چيره گر نظير تجربه هاي ژرف ديني را

 

 تجربه مي كنند نسبت به همه انسانها عميقاً احساس همدلي و محبت دارند و نسبت به

 

يكايك اعضاي خانواده بشري احساس برادري مي كنند . در برابر زير دستان با احترام ،

 

فروتني و شكيبايي برخورد مي كنند و از حس ظنز مهربانانه برخوردارند . آنان در

 

امور زندگي اصيل ، مبتكر و آفريننده اند ( خوشدل ، 1369 ) .

 

كارل گوستاو يونگ ( 1961 ـ 1875 ) ، او معتقد است انسان فديت يافته شخصي است

 

كه از جنبه هاي نفس خود ( من ، نا هشيار شخصي و ناهشيار فرديك ) آگاهي داشته باشد

و آن را بپذيرد ( سيف ، 1375 ) .

 

اين آگاهي و پذيرش به معناي زير سلطه آنها رفتن نيست بلكه به معناي فرصت بيان

 

دادن و همسان ساختن آنها با فرآيندهاي هشيار است . ( من = ذهن هشيار ، ادراكات ،

 

خاطره ها ، انديشه ها احساسات ـ ناهشيار = خاطرات و انديشه اي كه به سبب بي اهميت

 

بودن يا تهديد كننده بودن از آگاهي هشيار رانده شده اند ، نا هشيار جمعي = تجربه هاي

 

 خاصي كه در تاريخ تكامل بشر از راه مكانيسم هاي توارثي از نسلي به نسل ديگر انتقال

 

 مي يابند ). يونگ معتقد است فرديت يافتگان . يا ميانسال و يا در سنين بالاترند كه

 

 بر بحرانهاي شديد حاصل از دگرگوني ماهيت شخصيت چيره گشته اند . به نا هشيار خود

 

مجال بيان داده اند و در نتيجه از آن وجه طبيعت خود كه قبلاً سركوب شده آگاهند .

 

قدرت ها  ضعف ها و جنبه مقدس و شيطاني طبيعت خويش را پذيرا هستند

( خوشدل ، 1369 ) .

 

ويكتور فرانكل : (     ـ 1905 ) او معتقد به انساني از خود فرا روند ه

 

 ( the self _ transcendent person ) با تاكيد بر اراده معطوف به معنا مي باشد .

 

فرانكل با آن دسته از روان شناساني كه شخصيت انسان را حاصل غرايز زيستي يا

 

كشمكشهاي دوره كودكي ا هر نيروي بيروني ديگر مي راند ، به شدت مخالفت مي ورزد .

 

او بر سه اصل آزادي عمل ، اراده معطوف به معنا و معناي زندگي تاكيد مي ورزد

 

( معارفي ، 1375 ) در اين نظريه جستجوي معني لازمه اش مسئوليت شخصي است ،

 

اين مسئوليت خود انسان است كه راهش را پيدا كند و در آن پايداري ورزد . چنين

 

انساني در انتخاب عملش آزاد است ، شخصاً مسئوليت هدايت زندگي اش را بر عهده

 

 مي گيرد ، معلول نير وهاي بيرون از خود نيست ، در زندگي خود معنايي مناسب

 

خود يافته است ، بر زندگي اش تسلط آگاهانه دارد ، و مي تواند ارزشهاي آفريننده را

 

نمايان ساخته از خود فراتر رود  ( خوشدل ، 1369 ) .

 

فرتيس پرلز ( 1970ـ 1893 )( او معتقد است انسان كامل انساني اين مكاني و اين

 

 زماني ( the here and now person ) است . اين فرد كسي است كه به آنچه هست

 

آگاهي پذيرش كامل دارد . نقاط ضعف وقدرتش را مي شناسد و مي پذيرد او آشكارا

 

مي تواند احساس گناه ، جوشش ها و آرزوهايش را بيان كند ، مسئوليت زندگي خود را

 

 بپذيرد و با خود و جهان ارتباط كامل برقرار سازد، به واقعيت ها از راه تخيلات و يا

 

 تجويز ديگران نمي‌نگرند بلكه همانگنه كه هست آن را پذيرفته و از خود واكنش

 

 نشان مي‌دهند.آنان به‌ تعقيب خوشبختي نمي پردازند ، زيرا امري است نايافتني است

 

( خوشدل ، 1369 ) .

 

پي نوشت :

        1.          به پژده ، احمد ( 1369 ) . راهنماي نظريه هاي روان شناسان بزرگ . تهران . رشد

        2.          خوشدل ،گيتي ( 1369 ) . روان شناسي كمال . نوشته دوآن شولتس . تهران : نشرنو .

        3.          سيف . علي اكبر ( 1375 ) . تاريخ روان شناسي نوين . تهران . رشد . ج 1و2

        4.          نصري . عبداله ( 1371 ) . سيماي انسان كامل . تهران . انتشارات دانشگاه علامه طباطبائي

        5.          معارفي . اكبر ( 1375 ) . انسان در جستجوي معني . تهران .دانشگاه تهران

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 3:21 AM  توسط   | 

 
تمام این حرکات به شناخت دیگران از ما کمک می کند.
خود آگاه شدن، سریع و ناگهانی اتفاق نمی افتد و نیاز به زمان دارد. اگر بتوانیم به رفتارهایمان، همان موقع که آنها را انجام می دهیم توجه کنیم، دستیابی به خودآگاهی راحت تر صورت می گیرد.
تمرین شماره 1:
هدف از تمرین: کشف "جنبه فیزیکی خود" در خودتان.
فعالیت:
یک ورق خط کشی شده بردارید و آن را به سه ستون تقسیم کنید.  در اولین ستون نام کسی را که دوست دارید، بنویسید. در ستون دوم نام کسی را بنویسید که دوستش ندارید. در ستون سوم نام خودتان را بنویسید. زیر ستون اول مشخصه های فیزیکی شخص را که دوست دارید بنویسید و توصیف خود را با ذکر جزئیات انجام دهید و تا می توانید ویژگی های فیزیکی او را شرح دهید. سپس همین کار را در ستون دوم انجام دهید و مشخصه های شخصی را بنویسید که دوستش ندارید (با ذکر جزئیات). پس از آن مشخصه های فیزیکی خودتان را شرح دهید. سپس هر سه توصیف را بخوانید و سوالهای زیر را از خودتان بپرسید:

خود واقعی
   خود واقعی "درونی ترین" بخش وجودماست. خودمان آن را خوب می شناسیم، ولی افراد معدودی از این بخش وجودی ما اطلاع کافی دارند. اغلب ما انرژی زیادی را صرف پنهان نگاه داشتن این بخش از وجود خویش می کنیم. ترس ما از این است که اگر دیگران خود واقعی ما را بشناسند، علاقه شان را به ما از دست بدهند. موضوع عجیبی است، چون اغلب ما همان چیزی را از دیگران پنهان می کنیم که آنها از ما پنهان می کنند. راجزر این مطلب را با طنز بیان می کند "چیزی که خیلی شخصی است، خیلی هم عمومی است."
شکسپیر می گوید: جهان یک صحنه است و تمام مردان و زنان، بازیگران آن، این صحنه جایگاه ورود و خروج بازیگران است و یک فرد در زندگی خویش نقش های بسیاری را اجرا می کند.
با این نگرش از "خود" می توان گفت که "خود" از نقش ها و اجراهای گوناگونی تشکیل شده است که بازیگرش ما هستیم. به عنوان مثال در خانه، نقش یک فرزند، در مدرسه نقش یک دانش آموز، ... را ایفا می کنیم.
تمرین شماره 2 :
هدف از تمرین: کشف خود واقعی
فعالیت:
یک ورق بردارید و در جایگاه "سوم شخص" توصیفی از خودتان بنویسید. بنابراین، متن شما این طور شروع می شود:
مریم، دانش آموز رشته ...
تا می توانید توصیف خود را سریع بنویسید و سعی کنید آن را ویرایش نکنید. هر چقدر می توانید بیشتر بنویسید و تمام جزئیات را شرح دهید. سعی کنید هر چه را که به ذهنتان خطور می کند بنویسید.
اگر دیگران از مطالبی که نوشته اید مطلع شوند، چه اتفاقی می افتد؟
ـ حالا سعی کنید توصیفی طولانی در جایگاه "اول شخص" از خودتان بنویسید.
من دانش آموز ...

خود آرمانی
  اکثر ما بیشتر اوقات در این فکر هستیم که چگونه به نظر می آئیم. به دیگران نگاه می کنیم و خودمان را با آنها مقایسه می کنیم. معمولاً در این مقایسه ها فکر می کنیم که چقدر زندگی مردم خوب است. پس در ذهن خویش تصویری از خود آرمانی مان می رسازیم.
تمرین شماره 3:
هدف از تمرین: کشف کنید که دوست دارید چه طور به نظر آئید.
روی ورق کاغذی اسم سه نفر را بنویسید که مورد تحسین شما هستند حالا بنویسید که چرا آنها را تحسین می کنید. بعد این یادداشت را با مشخصات خودتان مقایسه کنید. تا چه اندازه آرزو دارید که شخصیتی مثل آن 3 نفر داشته باشید؟ قبلاً تا چه اندازه شبیه آنها بوده اید؟ کدام خصوصیات این اشخاص را نمی پسندید؟ اگر مایلید بعضی از خصوصیات این اشخاص را داشته باشید، از خودتان بپرسید که چه کارهایی را لازم است انجام دهید تا ویژگیهای آنان را کسب کنید؟

خود برای دیگران؟
وقتی با دیگران هستیم، چگونگی ارتباط ما به چند عامل بستگی دارد.
ارتباط با آن فرد، آیا او را دوست داریم یا نه؟ آیا در کنار او احساس امنیت می کنیم یا نه؟ آیا او در مقام بالاتری قرار دارد یا نه؟
یکی از جنبه های مهم "خود برای دیگران" این است که اغلب نظرهای افراد درباره ما با نظر خودمان درباره خودمان متفاوت است. معمولاً دیگران طوری با ما رفتار می کنند که انگار باید شخصی باشیم که آنها انتظار دارند و از روشهای مورد نظر آنها استفاده کنیم.
تمرین:
هدف از تمرین: کشف اینکه چگونه در مقابل دیگران ظاهر می شویم.
فعالیت:
ا
سم افراد زیر را بنویسید:
معلمی که او را دوست داریم و مورد تحسین ماست.
ـ معلمی که دوستش نداریم.
ـ یک دوست صمیمی
ـ یکی از والدینمان
حالا خود را در حضور هر یک از این اشخاص تصور کنید. توصیف کوتاهی از حضور خود در مقابل هر یک از این اشخاص بنویسید:

خود اجتماعی
صحبت از این بود که دیگران ما را چگونه می بینند. در اینجا سؤال دیگری نیز مطرح می شود و آن این است که ما چگونه در گروهها ظاهر می شویم. افراد بسیاری به ما فشار می آورند تا آن طور شویم که آنها می خواهند. مراحل اجتماعی شدن، مراحلی است که از طریق آن، ارزش های ویژه یک اجتماع و یا یک موقعیت به ما معرفی می شود و ما آنها را فرا می گیریم.
خصوصیات ما در میزان راحت بودنمان با دیگران تأثیر دارد. بعضی از افراد به طور ذاتی یا از طریق اجتماعی شدن بیشتر از بقیه برون گرا هستند و دوستانه تر رفتار می کنند. اگر موقعیتهای متنوعی را که مشکل یا نامطلوب به نظر می رسند، مشخص کنیم، بهتر می توانیم خود را اصلاح کنیم یا تغییر دهیم. البته هیچ اجباری برای تغییر نیست. تنها دلایل تغییر در خودمان وقتی با افراد ارتباط داریم موارد زیر است:
به موقعیتهای زیر توجه کنید و بنویسید که در صورت قرار گرفتن در چنین موقعیتهایی چه احساسی دارید و چگونه رفتار می کنید.
   - به مهمانی یا جشن تولد یکی از دوستانتان دعوت می شوید، مهمانان بسیاری به آنجا می آیند که آنها را نمی شناسید:
   ـ جشن دانش آموزی یا پایان تحصیلی
حالا سوالات زیر را از خودتان بپرسید.

خود تاریک
  
اغلب ما دارای رازهای پنهانی هستیم. جنبه های خاصی از خودمان که آنها را دوست نداریم. بعضی وقتها انرژی زیادی صرف می کنیم و به خودمان فشار زیادی وارد می کنیم تا این رازها فاش نشوند. گاهی این کار قابل قبول است، چون لازم نیست درباره افکار، احساسات خودمان با هر کسی صحبت کنیم. از طرفی جای تأسف است که مسائلی در زندگی مان وجود داشته باشد که نتوانیم آنها را با هیچ کس در میان بگذاریم. اغلب مواقع جنبه "تاریک" و مخفی "خود" با مسائل زیر ارتباط دارد:
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 9:30 PM  توسط   | 

 
فصلنامه مدرسه، سال اول، شماره سوم، اردیبهشت 85
 
 محسن کدیور
 

امامت كانوني‌ترين اصل در تلقي شيعي از اسلام است. سوال اين است كه آيا شيعيان درباره اين اصل همواره همانگونه مي‌انديشيده‌اند كه امروز مي‌انديشند يا اين اصل در طي قرون و اعصار، ب‌ويژه پنج قرن نخستين دچار تطور و تحول شده است؟ فرضيه اين تحقیق تحول جدي اصل امامت طي قرون سوم تا پنجم است. به اين معني كه از اوايل قرن دوم، يك تلقي فرابشری از امامت پديدار مي‌شود. اين تلقي اگرچه از سوي ائمه و علماي شيعه طرد مي‌شود اما به صورت يك قرائت مرجوح و یک دیدگاه مطرود به حيات خود ادامه مي‌دهد. در دوران غيبت ائمه،فعاليت معتقدان اين تلقي افزايش مي‌يابد به نحوي كه با تلقي غالب كه قرائتي بشري از امامت است وارد چالش جدي مي‌شود. در قرون سوم و چهارم، اين قرائت فرابشري كه كوفه را پايگاه خود قرار داده، اگرچه از سوي جريان غالب ـ كه در قم مستقر است ـ به عقب رانده مي‌شود، اما در اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم با بازسازي عقلي تلقي فرابشري از امامت در بغداد،رویکرد بشري از امامت به حضيض رفته تا آنجا كه از نيمه قرن پنجم، تلقي فرابشري از امامت به انديشه اصلي تشيع تبديل و آن رویکرد بشري عملاً حذف مي‌شود.

از آثار مستقل عالمان معتقد به تلقي بشري از امامت، تقريباً چيزي به‌دوران ما نرسیده است،و تمامي منابع شيعي موجود، همگي به قلم معتقدان تلقي فرابشري است. اما جاي پاي آن نزاع فكري ـ اعتقادي مكاتب كوفه و قم، و نيز برخي آراي آن تلقي نخستين در لابلاي آثار رقباي فكريشان، جسته و‌گريخته نقل شده است، به‌علاوه در كتب رجالي،کلامی و فقهی آن دوران هم بسياري از آراء هردو تلقي يافت مي‌شود. آراء معتقدان به رویکرد بشری به امامت، در قالب احادیث متعددي در كتب روايي نيز بجا مانده است. اين منقولات گاهي بي‌طرفانه و غالباً منتقدانه و خرده‌گيرانه است، اما مطالعه آنها اثبات مي‌كند كه اولا،ً تلقي اوليه شيعيان از امامت با تلقي هزاره اخير شيعه تفاوت فراواني دارد. ثانياً، آن تلقي پيشين تا قرن پنجم بويژه در قرون سوم و چهارم، قرائت غالب در انديشه شيعي بوده است. به هرحال اين تلقي متفاوت شيعي از امامت به هيچ‌وجه قابل انكار نيست. يعني شيعيان و بالاخص مهمترين علماي تشيع در قرون سوم و چهارم، قرائتي بشري از امامت داشته‌اند به تفصيلي كه خواهد آمد.

چالش فكري اعتقادي قرون اوليه را غالباً به نزاع متكلمان و اصوليان با اهل حديث و حشويه واخباريان تعبير مي‌كنند. اين تنها يك جنبه از اين چالش‌ تأمل‌برانگيز است. اين چالش جنبه‌هاي ديگري هم دارد كه كمتر به آنها توجه شده است. محور نزاع مدرسه قم با مدرسه كوفه، «نحوه تلقي از امامت» است. اتفاقاً در قرن سوم، ابزار هردو مدرسه، احاديث منقول از ائمه است. گروهي ناقل احاديثي در فضائل فرابشري‌اند و گروهي منكر وثاقت و صحت آن احاديث. معتقدان به شرايط فرابشري ائمه، منكران و منتقدان را «مقصّره» مي‌خوانند (تقصير و كوتاهي در معرفت حقوق و ابعاد وجودی ائمه) و منتقدان، گروه ديگر را «مفوّضه» خطاب مي‌كنند(قائلان به تفويض امور ربوبي به ذوات ائمه اهل بيت). اينكه خط اعتدال درباره شرايط ائمه كجاست، سؤال جدي آن دوران بوده است. متكلمان شيعي بغداد كه حق بزرگي بر تكوين انديشه و هویت شيعي پس از خود دارند برخي تندروي‌هاي كوفيان متهم به تفويض را اصلاح مي‌كنند،و به مبارزه ای بی امان با محدثان مدرسه قم می پردازند،و متكي بر تلاش تحسين‌برانگيز علميشان به عنوان خط اعتدال شيعي، نبض تفكر مذهب را در دست مي‌گيرند، هرچند حداقل در حوزه امامت، مدرسه بغداد قرابت فراواني با مدرسه كوفه دارد و در بسياري ابعاد فرابشري ائمه همداستان است.

بنابراين دومين فرضيه‌ اين تحقیق اين است: انديشه غلو و تفويض كه در دو قرن نخستين به شدت از سوي ائمه نفي شده بود، از نيمه دوم قرن دوم با بازسازي خود و پرهيز از غلو و تفويض افراطي(تلقی ربوبی از ائمه) در قالب ارتقاي اعتقاد به فضايل فرا بشري ائمه، آرام آرام وارد انديشه شيعي شد، تا آنجا كه اين جريان بازسازي شده (غلو و تفويض اعتدالي) در قرن پنجم سيطره مطلق بر انديشه شيعي پيدا كرد. به اين معني كه از اين قرن به بعد، مفوّضه يك جريان مستقل از تشيع نيستند، اين انديشه رسمي تشيع است كه با رويكردي تفويضي (البته از نوع غير افراطيش) ممزوج و قرين شده است. آنچه زماني غلو و تفويض شمرده مي‌شد، امروز متن مذهب است و اگر اين تطور را استحاله بناميم، يعني استحاله شاخص‌هاي يك مذهب در مهمترين اصل اعتقاديش، آيا خطاست؟و چه بسا این تطور – از دیدگاهی دیگر- تکامل نامیده شود،فرابند تکامل یک مذهب در اصل کانونی اعتقادیش.اگر اصل امامت را درهزاره اخير در نظر بگیريم مي‌توان گفت كه ويژگي‌هاي فرابشري امامان ذاتي آن است،و هيچ قرائتي ديگري از اين متن نمي‌توان ارائه كرد، اما اگر تشيع را در فرايند تاريخ تكوينش نظاره كنيم و به ويژه معارف پنج قرن نخستين آنرا در نظر آوريم، نه تنها از امكان قرائت ديگري از امامت مي‌توان سخن گفت بلكه از تحقق اين قرائت (و نه فقط امكان آن) و بالاتر از آن، از دو قرن غلبة آن بر حوزه‌هاي انديشه شيعي بايد سخن گفت.به هر حال این قرائت متفاوت از تشیع،یک وافعیت تاریخی است،فارغ از آنکه امروز -پس از دوازده قرن- در باره امامت چگونه می اندیشیم.

درباره اين قرائت فراموش شده شيعي از امامت، سوالات زير قابل طرح است: در اين قرائت، امامت چگونه تبيين مي‌شود و چه شاخص‌هايي دارد؟ برچه مستندات قرآني و سنت نبوي و عقلي استوار است؟ اصولاً آيا ائمه خود را اينگونه معرفي كرده‌اند؟ شاخص‌هاي امامت از ديدگاه ائمه چه بوده است؟ اصحاب طراز اول ائمه يا حواريون ايشان كدام تلقي را از ائمه داشته‌اند (بشري يا فرابشري)؟ كداميك از عالمان شيعه، اعم از محدثان، مفسران، متكلمان، و فقيهان از معتقدان اين قرائت بشري از ائمه شناخته مي‌شوند؟ علیرغم اينكه آثار عالمان قرائت رقيب به زمان ما رسيده است، چرا هيچيك از آثار معاصران ايشان كه از معتقدان به قرائت بشري ار صفات ائمه بوده‌اند به دوران ما نرسيده است؟ آيا اين عدم حصول، اتفاقي و طبيعي بوده يا نه؟ چه علل و عواملي باعث شد قرائت بشري از امامت به محاق برود؟ و بالاخره، منابع معتبر ديني، از جمله قرآن،سنت پيامبر،عقل،و تعالیم معتبر خود ائمه كداميك از اين دو قرائت از امامت را تاييد مي‌كنند: قرائت فرابشري يا قرائت بشري را؟

اين مقاله عهده دار پاسخ به تمامي سؤالات مهم فوق نيست،(هر چند پاسخ به همه این سوالات برنامه پژوهشی صاحب این قلم است،ان شاءالله) بالاخص قصد پاسخگويي به سؤال خطير اخير را ندارد، بلكه به عنوان گامي مقدماتي، مقصودي به غايت كوچك و متواضعانه را دنبال مي‌كند:«قرائتي بشري از امامت در قرون نخستين وجود داشته است كه حداقل دو قرن، انديشه شيعي را نمايندگي مي‌كرده است.»

به‌طور مشخص در اين مقاله ـ كه بخش مقدماتي يك تحقيق گسترده‌است ـ کوشش می شود به چند سؤال زير پاسخ داده شود:

اول: قرائت بشري از ائمه چه شواهد و قرائن مطمئني در كتب معتبر شيعي دارد؟

دوم: به‌طور مشخص كداميك از عالمان شيعي، اعم از متكلم و فقيه و محدث و مفسر، و بالاخص اصحاب ائمه، چنين قرائتي از امامت را داشته‌اند؟

سوم:شاخص‌هاي امامت در اين قرائت شيعي چيست؟

مي‌كوشيم تا با گزارشي توصيفي ـ تحليلي، از يك جريان مهم در تاريخ انديشه شيعي پرده‌برداري كنيم و با زدودن غبار فراموشي هزارساله، با ارائه شواهد معتبر قدري از نامأنوس بودن اين قرائت بكاهيم. با توجه به دشواري راه، باشد كه خوانندگان بصير، با پيشنهادات و انتقادات خود نويسنده را ياري نمايند.

1.شواهد و قرائن رویکرد بشری به امامت

در این مجال به سه شاهد صریح،شفاف و مهم از معتبرترین عالمان شیعی به عنوان نمونه اکتفا می کنیم.یکی رجالی،دیگری اصولی و سومی فقيه،که به ترتیب در قرون چهاردهم،دوازدهم و دهم زیسته اند.هیچیک از سه عالم مورد بحث به رویکرد بشری به صفات ائمه باور نداشته اند،اما منصفانه در تحقیقات علمی خود به حضور پر قدرت شیعیان معتقد به رویکرد یاد شده در قرون نخستین به عنوان نمایندگان اندیشه تشیع در آن روزگار اعتراف کرده اند.این شواهد گمنام و مهجور نیستند،چرا که از سوی علمای بعدی نقل شده،مورد استناد قرار گرفته،اگرچه به لوازم مهم اعتقادی آن کمتر توجه شده است.ذكر شواهد را از علماي متاخر آغاز مي‌كنيم:

شاهد اول: كتاب «تنقيح المقال في معرفه علم‌الرجال» مفصل‌ترين مجموعه رجالي شيعه، نوشته علامه شيخ عبدالله ما‌مقاني (متوفي 1351 هجري قمري) حاوي احوال كليه رجال مورد بحث در روايات شيعي، اعم از صحابه پيامبر، اصحاب ائمه و راويان حديث تا قرن چهارم است(الذریعه ج4 ص 467). مقدمه مبسوط اين كتاب به قواعد رجالي اختصاص دارد. نويسنده در فايده 25 مقدمه، بحث مهمی درباره اتهام غلو به برخي از راويان حديث از سوي بعضي اصحاب مطرح كرده، به اين نتيجه مي‌رسد كه اين اتهام در مورد اكثر متهمين پذيرفته نيست، چراكه:

«اكثر آنچه امروز از ضروريات مذهب در اوصاف ائمه عليهم‌السلام شمرده مي‌شود، در عهد سابق قائل شدن به آن غلو محسوب مي‌شد.» (تنقيح المقال، مقدمه، جلد اول، صفحه 212ـ211) عين عبارت عربي از اين قرار است:

«ان اكثر ما يعدّ اليوم من ضروريات المذهب في‌اوصاف الائمه(ع) كان القول به معدوداً في العهد السابق من الغلو.»

ما‌مقاني در ضمن تحقيق خود درباره متهمين به غلو، حداقل در بيست مورد به قاعده فوق، جداگانه استناد مي‌كند 1 و تفاوت بنيادي شاخص اعتقادي شيعه را در گذشته و حال گوشزد مي‌نمايد و در برخي افراد با ذكر پاره‌اي از موارد اتهام ـ فضايل خلاف عادت ائمه(ع) ـ اينگونه امور را از بديهيات و ضروريات و اعتقادات جاري تشيع در عصر ما معرفي مي‌كند.2

درباره اين قاعده مورد تاكيد محقق ما‌مقاني نكات زير حائز توجه است:

اول: مراد از «عهد سابق» يا «سالف زمان» به قرينه تاريخ صدور اتهام غلو، نهايتاً تا نيمه قرن پنجم است. (ابن غضائري متوفاي 450 است.)

دوم: با عنايت به مستندات ذكر شده اتهام غلو، مراد از غلو دقيقاً نسبت‌هاي فرابشري به امامان است كه البته خلقت و تدبير و تصرف استقلالي در تكوين و تشريع را شامل نمي‌شود و صرفاً فضائل خارق عادت و تفويض‌هايي كه همگي به اذن خداوند است را دربر مي‌گيرد.(يعني آنچه را غلو و تفويض غير افراطي ناميديم.)واضح است که معتقدان به غلو و تفویض افراطی از سوی قاطبه مسلمانان،خارج از اسلام محسوب می شدند.

سوم: اختلاف نظر بنيادي و عميق درباره صفات امامان در پنج قرن نخستين به شدت در ميان اصحاب و علما مطرح بوده است، تا آنجا كه برخي از اصحاب برخي ديگر را متهم به غلو و تفويض مي‌كردند. به عبارت ديگر متهمان، از معتقدان به فضائل فرابشري ائمه، و متهم‌كنندگان،از منکران چنین شئونی بوده‌اند.

چهارم:همانگونه که عبارت «آنچه امروز از ضروریات مذهب در اوصاف ائمه(ع) شمرده می شود» نشان از غلبه این تفکر بر اندیشه شیعی در هزاره اخیر دارد،عبارت متقابل آن «در عهد سابق قائل شدن به این گونه امور غلو محسوب می شد» نیز نشان از از نمایندگی تفکر منکر فضائل فرابشری ائمه و غلبه رویکرد بشری به صفات ائمه در قرون نخستین دارد.تا دو قرن پس از شروع غیبت ائمه اندیشه مسلط و غالب شیعی،رویکرد بشری به امامت بوده تا آنجا که اندیشه شیعه با این رویکرد معرفی می شده است.

پنجم:ضروريات مذهب طي اين هزار سال دچار تحول جدي شده است. تغيير واقع شده در امور فرعي و عملي پيش پا افتاده نبوده، بلكه در حوزه مباحث اصلي و اعتقادي بوده، آن هم آن دسته اموري كه از «ضروريات مذهب» محسوب مي‌شوند، نه فقط يكي دو ضروري؛ «اكثر ضروريات مذهب». ما در ادامه همين مقاله به فهرست مستندي از اين ضروريات مذهب در حوزه صفات ائمه كه مورد اختلاف دو جريان مورد بحث شيعي بوده است اشاره خواهيم كرد. از اين قاعده جداً عبرت‌آموز اين نتيجه به‌دست مي‌آيد كه برخي ضروريات مذهب، در طول زمان دچار تحول مي‌شود. برخي از آنچه در دوره و زماني ضروري مذهب شمرده مي‌شود، در دوران ديگري نه تنها ضروري نبوده، بلكه در طرف مقابل، اعتقاد به آن قبيح و منكر و غلو شمرده مي‌شده است و بر عكس. اين تحول تاريخي در برخي از آنچه ضروري مذهب شمرده مي‌شود اثبات مي‌كند كه هرآنچه ضروري مذهب محسوب شده، ذاتي مذهب نيست، بلكه بر ساخته عالمان متكلم يا فقيه آن مذهب است، مبتني بر فهم بشري است و نه لزوماً برآمده از نفس‌الامر علم ربوبي و خزانه علم‌الهي، كه اگر چنين بود، اين تحول و تغيير از چه رو بود؟ با‌استناد مكرر به «قضيه بداء» نمي‌توان اين استحاله ضروريات مذهب را توجيه كرد و به اين اصطلاح بشري، رنگ قضاي الهي زد. به هر حال اين ضروريات مذهب ملاك بقا‌‌ يا خروج از مذهب بوده و ارتداد مذهبي با آن سنجيده مي‌شده است و نگاهي تاريخي به آن اثبات مي‌كند كه چه بسا دگرانديشاني كه با اتكاء به چنين ضرورياتي متهم به خروج از مذهب شدند، حال آنكه در عصري ديگر همان اعتقاد مطرود،متن مذهب شمرده شد، فاعتبروا يا اولي‌الابصار.

ششم: محقق ما‌مقاني خود جريان معتقد به شئون بشري ائمه را نمي‌پسندد و طرف‌دار جريان معتقد به فضائل فرابشري ائمه است، اما با تاكيد بر قاعده پيش گفته رجالي، بر وجود جريان نيرومند معتقد به شئون بشري ائمه در قرون اوليه در ميان اصحاب و علماي شيعه مهر تاييد زد.

شاهد دوم: محمد باقر‌بن محمد اكمل، معروف به وحيد بهبهاني (متوفي 1205) بزرگترين عالم شيعه در قرن دوازدهم است. او موسس مكتب اصولي متأخر است كه با كوشش‌هاي طاقت فرساي علمي، سيطره يكي دو قرنه مكتب اخباري بر انديشه فقهي شيعه را شكست. وحيد دو كتاب در علم رجال تأليف كرده است : يكي« الفوائدالرجاليه» و ديگري« التعليقه علي منهج‌المقال».

وحيد در هردو كتاب رجالي خود به نكته مهمي اشاره كرده كه در بحث ما مؤثر است:

«بسياري از قدما به‌ويژه قمي‌ها و ابن‌غضائري براي ائمه منزلت خاصي از رخصت و جلالت و مرتبه معيني از عصمت و كمال به حسب اجتهاد و رأيشان معتقد بودند و تجاوز از آن ] حد[ را مجاز نمي‌شمردند و تجاوز ] از آن حد[ را ارتفاع ] در مذهب[ و غلو برحسب معتقدات خودشان مي‌شمردند. حتي ايشان ] قدما[ نفي سهو از ائمه ] و پيامبر(ص)[ را غلو به حساب مي‌آورند، بلكه چه بسا مطلق تفويض امور به ائمه ] اعم از تفويض در خلق و رزق و احكام و امر خلائق[ يا تفويضي كه در آن اختلاف شده بود ] مانند تفويض در تشريع احكام و تفويض در تدبير امر خلائق[ يا مبالغه در معجزات ائمه و نقل امور عجيب از خرق عادت ائمه يا اغراق در شأن و اجلال و تنزيه ائمه از بسياري از نقايص و اظهار قدرت فراوان براي ائمه و ذكر علم ائمه به امور مخفي در آسمان و زمين، ] قدما همه اين امور را[ ارتفاعي كه باعث تهمت غلو مي‌شد قرار دادند به‌خصوص از آن جهت كه غاليان در ميان شيعيان مخفي بوده، با آنها مخلوط بودند و تدليس ] نيز[ مي‌كردند. در مجموع ظاهر ] مطلب اين است كه[ قدما در مسائل اصولي نيز اختلاف داشتند، چه بسا ] اعتقاد[ به برخي امور نزد بعضي فساد يا كفر يا غلو يا تفويض يا جبر يا تشبيه يا غير از اين‌ها شمرده مي‌شد، حال آنكه نزد ديگري اعتقاد به آن امور واجب بود يا ] نزد سومي[ نه اين و نه آن ] نه اعتقادش واجب بود نه مضرّ]»(الفوائد الرجاليه، الفائده الثانيه، ص 38؛ التعليقه علي منهج المقال ص21)

اين عبارات وحيد كه مكرراً توسط متأخران از وي به عنوان يك مبنا مورد استناد قرار گرفته3 حاوي نكاتي ارزشمند در بحث ماست، به اين شرح:

اول: قدما(عالمان شيعي تا ميانه قرن پنجم) درباره ائمه به گونه‌اي متفاوت مي‌انديشيدند. شئوني كه ايشان براي امامان قائل بودند در مقايسه با شئوني كه پس از ايشان براي ائمه قائل شدند پايين‌تر است به نحوي كه آنان(قدما) اعتقاد فراتر از حدي را كه خود باور داشتند ارتفاع در مذهب و غلو مي‌شمردند.

دوم: نمايندگان تشيع در قرون نخستين ـ يعني قدماـ كساني بوده‌اند كه تجاوز از حد معيني را در اوصاف ائمه مجاز نمي‌شمرده‌اند. بسياري از شئون فرابشري مورد بحث در ائمه فراتر از حد ترسيم شده قدما قرار مي‌گيرد. اين انديشه در دوران خود انديشه غالب بوده است.

سوم: مشايخ قم ـ كه جداگانه به معرفي آنها خواهيم پرداخت و احمدبن حسين بغدادي مشهور به ابن غضائري (متوفي450) از جمله منتقدان به جريان فرابشري صفات ائمه بوده‌اند.

چهارم: محورهاي اختلاف در صفات ائمه به گزارش وحيد عبارت بوده است از:امكان صدور سهو، تفويض امور به ائمه، معجزات، امور خلاف عادت، شان و مرتبه‌ ائمه، منزه بودن ايشان از بسياري نواقص، علم غيب، قدرت ائمه.فصل مشترك تمامي محورهاي ياد شده شئون فرابشري ائمه است.

پنجم:صفت عصمت در گزارش وحید در زمره صفات اختلافی ائمه نیست.او مرتبه نازلی از عصمت را جزءاعتقادات قدما دانسته است.آیا عصمت مقول به تشکیک و ذو مراتب است؟ یا امری متواطی و دائر بین نفی و اثبات است؟(بالاخره یا ائمه را معصوم می دانستند یا نمی دانستند.)آنچنانکه در شاهد سوم خواهد آمد این نکته در گزارش وحید صائب به نظر نمی رسد، و اختلاف اصحاب صفت یاد شده رانیز در بر می گرفته است.

ششم:اختلاف نظر قدماء در مسائل اصول اعتقادي غيرقابل انكار است، از جمله محورهاي اختلافي در اصول اعتقادي، بحث غلو و تفويض بوده است كه معتقدان و منكران جدي داشته است. نگفته پيداست كه وحيد، باور قدما را نمي‌پسندد و به شيوه مشهور شيعه در هزاره اخير در حوزه صفات ائمه مي‌انديشيده است.

شاهد سوم: زين‌الدين بن علي، مشهور به شهيد ثاني (965ـ 911) از بزرگترين علماي شيعه در قرن دهم و يكي از ده فقيه بزرگ شيعه در تمامي قرون و اعصار است. دو كتاب« مسالك الافهام في شرح شرايع الاسلام» و« الروضه البهيه في شرح اللمعه الدمشقيه» از مهمترين كتب شيعه در فقه استدلالي و از كتب درسي حوزه‌هاي علميه است. شهيد ثاني رساله‌اي دارد به‌نام«حقايق الايمان» يا «حقيقه الايمان و الكفر» كه تاريخ نگارش آن 954 است. اين رساله از مصادر بحارالانوار علامه مجلسي و مورد توجه و استناد سید بحر العلوم(الفوائد الرجالیه ج3 ص 220) بوده است. يكي از مباحث خواندني اين رساله با ارزش، مبحث سوم از خاتمه كتاب است در بيان معارفي كه ايمان به آنها حاصل مي‌شود. وي در انتهاي اصل سوم يعني نبوت، پرسشي را مطرح كرده و پاسخ داده است:

«آيا در تحقق ايمان تصديق به عصمت و طهارت و خاتميت پیامبر(ص) به اين معني كه بعد از او پيامبري نيست و ديگر احكام نبوت و شرائط آن واجب است يا نه؟ از كلام بعضي علما همين استفاده مي‌شود ، آنجا كه متذكر شده‌اند كسي كه به چيزي از اين امور جاهل باشد از ايمان خارج مي‌شود، و احتمال دارد به تصديق اجمالي آنچه ذكر كرديم اكتفا شود.»

شهيد ثاني ظاهراً به پاسخ اخيرـ اكتفا به تصديق اجمالي و عدم لزوم تصديق تفصيلي به عنوان شرايط ايمان ـ متمايل است. وي سپس چهارمين اصلي كه تحقق ايمان به آن وابسته است را به شرح ذيل تشريح مي‌كند:

«اصل چهارم: تصديق به امامت ائمه دوازده‌گانه عليهم‌السلام:

اين اصل را طائفه برحق اماميه در تحقق ايمان معتبر دانسته‌اند تا آنجا كه از ضروريات مذهب‌شان مي‌باشد. برخلاف غير ايشان از مخالفين، نزد آنها اين ] امر[ از فروع مي‌باشد.

سپس ترديدي نيست كه ايمان مشروط به تصديق اين[امر] مي‌باشد كه ايشان اماماني هستند كه به حق هدايت مي‌كنند و ] تصديق[ واجب بودن اطاعت از اوامر و نواهي ايشان، زيرا مقصود از حكم به امامتشان همين است، پس اگر تصديق به اين ] دو[ امر محقق نشود، تصديق به امامت ايشان تحقق نيافته است. اما تصديق ] امور ذيل يعني[اولاً[ اينكه ايشان معصوم و مطهر ازرجس [وناپاكي]هستندآنچنان‌كه ادلّه عقلي و نقلی دلالت مي‌كند.

و ] ثانياً[ تصديق اينكه ايشان از جانب خداي تعالي و پيامبرش (ص) منصوص ] و معين و معرفي[ شده‌اند. و ] ثالثاً تصديق [ اينكه ايشان حافظ شرع و عالم به آنچه كه در آن صلاح اهل شريعت مي‌باشد هستند چه در امور معاش و چه در امور معادشان، و اينكه علمشان ] برخاسته[ از راي و اجتهاد نيست، بلكه ] تمام علومشان ناشي[ از يقيني است كه آنرا از كسي كه «لاينطق عن الهوي» ] از هواي نفسش سخن نمي‌گويد يعني پيامبر(ص)[ پيروي كرده‌اند، پسينيان از پيشينيان با نفوس قدسي ] اخذ كرده‌اند[ يا اينكه بخشي از علومشان لدني ] غير اكتسابي[ است «من لدن حكيم خبير» ] از جانب خداوند حكيم آگاه[ و ديگر اموري كه مفيد يقين است، آنچنانكه در حديث وارد شده است كه ايشان ـ كه درود خدا بر آنها باد ـ «محدَّث» هستند ] به يكي از دو تفسير[ يعني با ايشان فرشته‌اي همراه است كه همه آنچه را نياز دارند يا ] همه آنچه را[ به ائمه مربوط است به ایشان مي‌گويند يا بنا بر تفسير دوم حديث ] محدّث يعني[ آنان كساني هستند كه ] علم به همه آنچه را نياز دارند يا همه آنچه را به آنها مربوط مي‌شود[ در قلب‌هايشان حاصل مي‌شود ] بدون وساطت فرشتگان[.

و ] رابعاً تصديق اينكه[ خالي بودن زمان از امامي از ايشان صحيح نيست، والّا زمين ساكنانش را خواهد بلعيد و دنيا با تمام شدن آنها به اتمام خواهد رسيد. و افزايش ] عدد[ آنها ممكن نيست و ]‌تصديق به[ اينكه خاتم ايشان مهدي صاحب‌الزمان ـ كه درود خدا براو بادـ است و اينكه او تا آنگاه كه خداي تعالي به او و غير او اجازه دهد زنده است، و دعاهاي فرقه برحق ناجيه براي فرج در ظهور ايشان (ع) فراوان است.

پس آيا ] تصديق تفصيلي امور ياد شده[ در تحقق ايمان معتبر است يا اعتقاد في‌الجمله به امامتشان و وجوب اطاعت از ايشان كفايت مي‌كند؟

] در پاسخ به اين سوال[ همان دو وجهي كه در ] اصل[ نبوت مطرح شد، مطرح مي‌شود ] وجه اول: لزوم اعتقاد تفصيلي، وجه دوم: كفايت تصديق اجمالي[. ترجيح ] وجه[ اول ممكن است، به اينكه ادله‌اي كه بر ثبوت امامت ايشان دلالت دارد، بر تمامي اموري كه ذكر كرديم خصوصاً عصمت دلالت دارد، چرا كه آن ] عصمت[ با عقل و نقل ثابت است.

] از سوي ديگر[ اكتفا به اخير ] وجه دوم: تصديق اجمالي[ بعيد نيست، بنابر آنچه از حال راويان و شيعيان معاصر ائمه (ع) در احاديث‌شان ظاهر مي‌شود، بسياري از ايشان ] روات شيعه و شيعيان معاصر ائمه (ع)[ به عصمت ائمه اعتقاد نداشته‌اند، بواسطه مخفي ماندن اين امر ] عصمت[ از آنها، بلكه معتقد بودند كه ائمه علماي ابرار هستند، اين مطلب ] عدم اعتقاد بسياري از شيعيان راوي احاديث ائمه (ع) و شيعيان معاصر ايشان به عصمت ائمه (ع)[ از تتبع سيره و احاديث ائمه (ع) دانسته مي‌شود و در كتاب ابوعمرو] محمد بن عمر بن عبدالعزيز[ كشّي ـ كه رحمت خدا بر او بادـ ] متوفاي 385 هجري، يعني كتاب اختيار معرفه الرجال كه توسط شيخ طوسي از كتاب كشّي گزينش شده و‌الّا اصل كتاب كشّي به زمان شهيد ثاني و زمان ما نرسيده است[ مطالبي است كه ] باعث[ اطلاع بر اين امر ]عدم اعتقاد به عصمت ائمه از سوي بسياري از روات و شيعيان معاصر[ مي‌شود، با اينكه از سيره ائمه (ع) با ايشان ]‌بسياري ازشيعيان راوي احاديث ائمه (ع) و شيعيان معاصرين ايشان كه به عصمت ائمه(ع) معتقد نبوده‌اند[ اين است كه ائمه به ايمان بلكه عدالت اين افراد حكم مي‌كرده‌اند.» (شهيد ثاني، حقايق الايمان، صفحه 149 تا 151).

بر اساس عبارت طولاني فوق، شهيد ثاني فقيه بزرگ قرن دهم، تصديق امامت امامان دوازده گانه را اصل چهارم ايمان شمرد. سپس سوال مهمي را مطرح كرد كه آيا تصديق تفصيلي عصمت، علم غير اكتسابي، نص‌الهي ائمه و غيبت امام دوازدهم در تحقق ايمان شرط است يا اينكه مي‌توان به تصديق اجمالي امامت و وجوب اطاعت از ايشان اكتفا كرد. شهيد ثاني به شيوه هميشگي‌اش به صراحت به اين سوال پاسخ نمي‌دهد، او به دو پاسخ محتمل اشاره مي‌كند، هرچند تمايلش را به پذيرش وجه دوم مخفي نمي‌كند. او ترجيح وجه اول را به يكساني ادله اصل امامت و ادله صفات امام به‌ويژه عصمت مي‌داند. حاصل وجه اول، لزوم اعتقاد تفصيلي به چهار امر عصمت، نص الهي و علم لدني ائمه و غيبت امام عصر (ع) براي شيعه بودن است. به نظر شهيد ثاني اكتفا به اعتقاد اجمالي نيز بعيد نيست، يعني لازمه تشيع، اعتقاد به اصل امامت و اعتقاد به وجوب پيروي از ائمه است، اما اعتقاد به جزئيات ياد شده بويژه اعتقاد به عصمت ائمه ضروري نيست. مي‌توان به عنوان يك مسلمان شيعه، ائمه را دانشمندان دادگر پرهيزكار دانست، نه معصومان عالم به غيب.

مهمترين بخش منقول از شهيد ثاني استدلالي است كه بر وجه دوم اقامه كرده است. چكيده گزارش مهم شهيد ثاني از اين قرار است: بسياري از شيعيان راوي احاديث ائمه (ع) و بسياري از شيعيان معاصر ائمه (ع) به عصمت ائمه اعتقاد نداشته‌اند، بلكه ائمه(ع) را دانشمندان پرهيز‌كار«علماي ابرار» مي‌دانسته‌اند، نه بيشتر. ائمه (ع) نيز اينگونه شيعيان را نه تنها مؤمن بلكه عادل مي‌دانسته‌اند.يعني عدم اعتقاد به عصمت ائمه نه عامل خروج از تشيع بوده است نه باعث فسق و خروج از عدالت. شهيد ثاني براين گزارش خود مستند هم ارائه مي‌كند. كتاب رجال كشّي (يكي از كتب چهارگانه علم رجال‌ شيعه) كه تلقي جمع كثيري از روات و محدثين و معاصرين ائمه از عدم اعتقاد به عصمت ايشان را گزارش كرده است. شهيد ثاني اگرچه بر گزارش كشّي از تلقي روات و معاصرين ائمه (ع) انگشت تاييد مي‌نهد اما عدم اعتقاد ايشان را به عصمت ائمه (ع) ناشي از مخفي ماندن امر عصمت برايشان تفسير مي‌كند، به زبان ديگر، او خود به عصمت ائمه قائل است اگرچه منكر عصمت ائمه را نيز به خروج از تشيع محكوم نمي‌كند. در ارتباط با بحث ما، نكات ذيل در عبارت شهيد ثاني قابل تذكر است:

اول:گزارش شهيد ثاني از جزئيات اصل امامت: اولاً، امامت از ضروريات مذهب و از اصول آن است نه از فروع. ثانياً، ائمه واجب الاطاعه هستند. ثالثاً، معصومند. رابعاٌ، از جانب خدا و رسول به امامت منصوبند. خامساً، صاحب علم لدني غير اكتسابي هستند و به هرآنچه بخواهند عالمند (علم غيب).سادساً، هيچ زماني بدون حضور ايشان متصور نيست و بالاخره سابعاً، آخرين امام، مهدي صاحب‌الزمان زنده و غائب است و به اذن خداوند ظهور خواهد كرد. اين گزارش، گزارشي صادقانه از تلقي اتفاقي شيعه در هزاره اخير است.

دوم:به نظر شهيد ثاني اگر كسي به امامت اعتقاد داشته باشد و پيروي از اوامر و نواهي ائمه را برخود لازم بداند اما جزئياتي از قبيل عصمت و نص الهي و علم لدني ...را باور نداشته باشد، ايمان و تشيع وي بعيد نيست. بنابراين مي‌توان شيعه بود، به امامت اعتقاد داشت به اين معني كه دين‌ورزي خود را با تدين ائمه در نظر و عمل سازگار كرد،اما درباره پيشوايان ديني خود باوري فرابشري نداشت. براين اساس،اعتقاد به عصمت، علم لدني و غيركسبي و نص‌الهي درباره ائمه،ذاتي تشيع نخواهد بود، زيرا تشيع و ايمان مذهبي ناباوران به اين امور بعيد شمرده نشده است.

سوم:به گزارش شهيد ثاني، بسياري از اصحاب ائمه، راويان حديث و شيعيان معاصر ائمه، با نفي ابعاد فرابشري ائمه به‌ويژه عصمت، ايشان را «علماي ابرار» مي‌دانستند.عدم اعتقاد به عصمت ائمه ملازم با اعتقاد به صدور معصیت یا خطا از ایشان نیست.بلکه به معنای عدم برخورداری از سرشت ویژه برتر و متفاوت با دیگر آدمیان است.و الا در طول تاریخ کم نبوده اند افراد مهذبی که هرگز به معصیت حضرت حق تن نداده عمري را درطهارت نفس سر کردند و به معنای اصطلاحي نيزمعصوم نبودده اند.

چهارم:گروه فراوانی از اصحاب ائمه و راویان حدیث از شیعیان معاصر ائمه که ایشان را علمای ابرار می دانسته اند،برای منشأ علم ائمه سرچشمه ای منفاوت با علم دیگر دانشمندان قائل نبودند،بلکه بر این باور بودند که آنان نیز همانند دیگر عالمان بر اساس نظر و رأی و اجتهاد و استنباط حکم می کنند،یعنی علمشان کسبی است نه اینکه برخوردار از علم لدنی یا موهبتی و مطلع از عالم غیب بطور مطلق یا مقید باشند به این نحو که علوم دینی بواسطه فرشتگان یا بلاواسطه در قلبشان القا شده باشد.

پنجم:كساني كه در عصر ائمه زيسته‌اند و ناقل دانش ديني ائمه به دوران پس از خود بوده‌اند، و از آن بالاتر از مصاحبت ائمه بهره‌مند بوده‌اند و مستقيماً در محضر ايشان دانش آموخته‌اند، بسياري از اين شيعيان نخستين امامان را دانشمندان پرهيزكار مي‌دانستند، نه بيشتر. به بيان ديگر، از امامت تلقي بشري داشته‌اند نه تلقي فرابشري. اينگونه شيعيان كه شمار كثيري از شيعيان نخستين را دربر مي‌گرفته‌اند، به اين دليل در بين تلقي‌هاي مختلف اسلامي به تشيع رو مي‌آورده‌اند كه روايت علوي و ديگر ائمه از اسلام نبوي را به لحاظ نظري متقن‌تر و ارجح بر ديگر تلقي‌ها يافته‌اند و به ‌علاوه ائمه را اسوه‌هاي عملي اسلام واقعي تشخيص داده‌اند. واضح است كه مواجهه با دانشمندان پرهيزكار، تعبدي و تقليدي كوركورانه نيست بلكه مواجهه‌اي خردمندانه و محققانه است. با دانشمند نيكو‌كردار مي‌توان بحث كرد، می توان از او انتفاد کرد، مي‌توان از او پرسيد و زماني كه قانع شدي و پذيرفتي، عمل مي‌كني. اينگونه شيعيان اگرچه امامان خود را افضل و اعلم مي‌دانستند اما ايشان را چون داراي شئون فرابشري بوده‌اند، مقتدا و اسوه خود قرار نداده‌اند.بلکه چون نظراً و عملاً آنها را برحق يافته بودند به ايشان اقتدا كرده بودند.این است سیمای تشیع نخستین.

4ـ شهيد ثاني منبع استناد فوق‌الذكر را كتاب كشّي معرفي مي‌كند. ما جداگانه به اين كتاب خواهيم پرداخت. كتاب كشّي كه گزيده آن توسط شيخ طوسي انجام شده به ما رسيده است، بهترين منبع براي يافتن تلقي شيعيان نخستين و اصحاب ائمه از امامان خود است. آيا خودكشّي را نمی‌توان در عداد قائلان به اين تلقي بشري به ‌شمار آورد؟

واضح است که شاهد سوم قوی تر از شاهدهای پیشین است،چه به اعتبار گوینده ،جه به اعتبار ذکر مستندات و جه به اعتبار بیان جزئیات.

اکنون با توجه به مفاد قرائن یادشده می توان اندیشه شیعی در حوزه امامت را به صورت زیر دسته بندی و گزارش کرد.در اندیشه شیعی درباره اصل کانونی امامت دو نظریه متفاوت به چشم می خورد:

نظریه اول:نظریه علمای ابرار،این نظریه ،نظریه غالب در میان شیعیان تا اواخر قرن چهارم بوده و از معتقدان آن تا نیمه قرن پنجم نیز مستنداتی در دست است.در قرون سوم و چهارم تفکر شیعی را نمایندگی کرده است.در زمان حضور ائمه بسیاری از حواریون و راویان و شیعیان معاصر ائمه اینگونه اندیشیده اند.این دسته از شیعیان،امامان اهل بیت نبی(ص) را به عنوان پیشوایان دینی به لحاظ علمی وعملی سرآمد همگان دانسته،اطاعت از ایشان را بر خود لازم شمرده،و روایت ائمه از اسلام نبوی را واقعی ترین و نزدیک ترین روایت به اسلام رسول الله(ص) محسوب می کردند.بر این مبنا که پیامبر (ص)مسلمانان را به پیروی از این پیشوایان فراخوانده است.

بر اساس این نظریه،ائمه هرگز با پیامبر(ص)قابل قیاس نیستند چرا که پیامبر(ص)اولا منصوب از جانب خداوند است،ثانیا با علم لدنی و غیر اکتسابی «وحی»الهی را تلقی کرده است،ثالثاوحی الهی و سنت نبوی با ملکه عصمت از جانب خدا حفظ می شود.

بر اساس این نظریه اولا ائمه توسط امام قبل به مردم ودر مورد امام اول توسط پیامبر معرفی شده اند.به عبارت فنی تر به وصیت یا نص از امام قبل یا پیامبر در مورد امام علی وبا اختبار و امتحان علمای شیعه ائمه تعیین می شده اند.

ثانیا ائمه فاقد علم غيراکتسابی یا علم لدنی یا علم غیب هستند.(علم غیب به لحاظ قلمرو فرا بشری و علم لدنی به لحاظ منشا غیر اکتسابی آن استعمال می شود و الا هر دو اشاره به یک علم دارند.)بلکه معارف دینی را به شیوه اکتسابی از امام قبل به دست آورده اند و با رای و اجتهاد و استنباط احکام شرعی را تحصیل کرده اند و همانند دیگر آدمیان خطا پذیرند،اگر چه کم خطا ترین می باشند.

ثالثا اگر چه ائمه از مهذبترین و پاکیزه ترین افراد بشر به لحاظ دوری از معاصی هستند اما عصمت در میان آدمیان منحصر به شخص پیامبر(ص) است،لذا نمی توان ائمه را از سرشتی متفاوت از دیگر آدمیان دانست که به شیوه ای ویژه و فرابشری از معصیت بر کنار شده باشند، بلکه ایشان به گونه ای بشری و متعارف از گناه دوری می جویند تا آنجا که از ابرار محسوب می شوند.

بر این اساس هر گونه صفت فرابشری برای ائمه انکار می شود و از ایشان با عنوان "علمای ابرار" (دانشمندان پرهیزکار) یاد می شود.واضح است که با انکار فضایل فرابشری ائمه و پذیرش رویکرد بشری به امامت علت پذیرش تشیع در مقایسه با دیگر مسائل اسلامی رجحان این روایت از اسلام بر دیگر روایات اسلامی است،نه استناد به سرشت فرابشری روایت کنندگان.

نظریه علمای ابرار «اصل ختم نبوت» را پاس می دارد و وحی الهی را در لفظ و معنا و واقع با محمدبن عبدالله(ص) پایان یافته تلقی می کند، اگر چه ارتباط خدا وانسان را بی کرانه دانسته و تقرب به خداوند و به تبع آن گسترش ظرفیت علمی و ارتقای توان عملی انسان مقرب را برای همه مستعدان ممکن می شمارد.اما هرگونه حق ویژه الهی و ارتباط اختصاصی با خداوند را خارج از شخص پیامبر نمی پذیرد.

تفاوت ائمه اهل بیت (یعنی علمای ابرار) با دیگر عالمان دین در میزان علم و درجه تهذیب نفس و تقربشان به حضرت حق است.به اعتقاد پیروان این نظریه رویکرد بشری به امامت تنها رویکرد سازگار با ضوابط قرآنی معیارهای معتبر سنت نبوی و روایات اجماعی ائمه اهل بیت،اصول عقلی و حقایق تاریخی است.

نظریه دوم: نظریه ائمه معصوم، این نظریه از زمان حضور ائمه پیروانی داشته،در زمان ائمه متاخر پیروان بیشتری یافته، تا اینکه در عصر غیبت ائمه به نظریه رقیب رویکرد بشری بدل گشته،هر چند تا اواخر قرن چهارم اندیشه غالب جامعه شیعی نبوده است.اما از اوایل قرن پنجم تا امروز اندیشه شیعی را نمایندگی کرده است،تا آنجا که در هزاره اخیر این دیدگاه ضروری مذهب و ذاتی آن تلقی می شود.

بر اساس این نظریه تفاوت ائمه با علمای دین تفاوتی ذاتی است.ائمه از سرشتی دیگر آفریده شده اند و در صفات و فضائل همانند پیامبرند،با یک تفاوت که به پیامبر(ص) وحی رسالی نازل می شود اما ائمه از چنین موهبتی برخوردار نیستند هرچند ائمه هم مُلهَم و محدَّث هستند(یعنی دارای ارتباط اختصاصی معنوی با خداوند می باشند).اصولا ممکن نیست پیامبر(ص) مسلمانان را به تبعیت شرعی از ائمه اهل بیت فرا بخواند بدون اینکه در ایشان فضایل ذاتی وجود نداشته باشد.

شاخص های امامت بر اساس این نظریه عبارتند از:

اولا ائمه هدی همانند پیامبر(ص) از جانب خداوند به امامت منصوب شده اند،و پیامبر این نصب الهی را در قالب نص به مسلمانان معرفی کرده است.پس ایشان منصوب الهی و منصوص نبوی هستند،وآن دسته از مسلمانان که از این امر الهی و دستور نبوی تخطی کرده اند از صراط مستقیم منحرف شده اند.

ثانیا ائمه هدی همانند پیامبر به علم لدنی غیر اکتسابی عالمند،و به اذن خداوند از غیب آگاهند(واضح است که قلمرو این علم اضیق از علم غیب مطلق الهی است).علم ائمه از طریق رای و اجتهاد نیست.علمشان در حوزه معارف دین و هر آنچه به اسوه بودن ایشان مرتبط است خطاناپذیر می باشد.

ثالثا ائمه هدی همانند پیامبر(ص) از معصیت مطلقا(کبیره وصغیره،عمدی و سهوی)و از خطا معصومند.عصمت تفضل الهی به انسان های بر گزیده است که بسیار فراتر از تهذیب نفس و طهارت روح اولیا است.

بر اساس "نظریه ائمه معصوم" فضایل ائمه همانند فضایل رسول اکرم(ص) فرابشری است، که تفضلا از جانب خدای سبحان به این بندگان مقرب الهی تفویض شده است.ائمه معصوم همچون پیامبر(ص) وسائط فیض الهی هستند.انکار این فضایل فرابشری از سوی برخی شیعیان در قرون اولیه ناشی از قصور یا تقصیر ایشان در درک عظمت وجودی ائمه بوده است.امامت ادامه نبوت و مکمل آن است.بدون امامت دین ناقص است.ائمه معصومین شارحان و مفسران معصوم وحی الهی هستند.اگر چه ظاهر نبوت با رحلت پیامبر(ص) خاتمه یافته اما باطن نبوت -یعنی ولایت- تا آخرالزمان ادامه دارد و زمین و زمان بدون اعمال این ولایت از سوی امام حاضر یا حجت غایب فرو می ریزد.

بر این اساس بدون اعتقاد به اصل اصیل امامت معصومان سعادت و فلاح و جنت قابل دستیابی نیست.خیر دنیا و آخرت در تبعیت محض از اوامر و نواهی ائمه طاهرین علیهم السلام است.به اعتقاد پیروان این نظریه امامت جز آنکه گفته شد معنای محصلی ندارد.بر این اساس امامت ریشه در قرآن،سنت نبوی و عقل دارد و روایات فراوانی از ائمه معصومین علیهم السلام بر شاخص های سه گانه آن در دست است که هیچ گونه تردیدی در آنها روا نیست،تا آنجا که امامت با سه شاخص یاد شده ضروری مذهب شیعه محسوب می شود.

2.آشنائی با علمای معتقد به نظریه«علمای ابرار»

اکنون نوبت به پاسخگوئی به پرسش دوم می رسد: به‌طور مشخص كداميك از عالمان شيعي، اعم از متكلم و فقيه و محدث و مفسر، و بالاخص اصحاب ائمه، چنين قرائتي از امامت را داشته‌اند؟یعنی به نظریه علمای ابرار باور داشته و از زمره قائلان به رویکرد بشری به امامت محسوب می شده اند؟اگر چه با سیطره هزار ساله نظریه محترم امامت معصوم و به محاق رفتن نظریه علمای ابرار عنایتی جدی به حقظ میراث این دسته از عالمان شیعه نبوده است،اما به شکل مشخص می توان از برخی عالمان معتقد به این نظریه یاد کرد،عالمانی که در زمان حیاتشان در اوج اقتدار مذهبی در بین شیعیان زیسته اند. معرفی چهره های شاخص نظریه علمای ابرار را به ترتیب متأخر به متقدم آغاز می کنیم:

یک.ابن غضائري ، احمد بن حسين بن عبيدالله بغدادي، مشهور به ابن ‌غضائري از علماي قرن پنجم است. از آثار به‌جا مانده او تنها كتاب كم حجم «الرجال» يا «الضعفا» است كه در كتاب «حل الاشكال» احمدبن طاووس (متوفی673) و «خلاصه‌الاقوال» علامه حلي (متوفی726) به‌طور كامل نقل شده است. محقق كلباسي در سماء المقال (ج 1 ص 23 و 29 ) او را از عيون شيعه و از اجلّاء و وجوه و عظماء اصحاب دانسته است و محقق قهپايي در مجمع‌الرجال (ج1 ص 108) او را عالم عارف جليل كبير در طائفه توصيف كرده است.

ويژگي آراء بجا مانده رجالي ابن غضائري، انتساب جمع قابل توجهي از راويان حديث به غلو و ارتفاع در مذهب يا ارتفاع در حق ائمه و در نتيجه تضعيف اينگونه راويان است. به نظر مي‌رسد اين تضعيف و جرح راويا‌ن، مستند به شهادت و سماع نباشد بلكه مبتني بر اجتهاد خاص وي ‌باشد، به اين معني كه او متن راويات نقل شده از هر راوي را مورد بررسي قرار مي‌داده است، اگر محتواي روايات را با توجه به مباني خود مشتمل بر خروج از حد مجاز اعتقادي و ارتفاع در حق ائمه يا غلو مي‌يافته، راوي را منتسب به ضعف و دروغ‌پردازي و جعل حديث مي‌كرده است. در عبارت پيش گفته وحيد بهبهاني، ديدگاه خاص اعتقادي مشايخ قم و ابن‌غضائري در مورد ائمه و انتساب راوياني كه از اين حد تجاوز مي‌كردند به ارتفاع در مذهب و غلو و تضعيف و دروغ‌پردازي تشريح شد. البته آراء رجالي مشايخ قم و ابن‌غضائري لزوماً برهم منطبق نيست و برخي از تضعيفات قميين توسط ابن‌غضائري نقض شده است.4

به هرحال به لحاظ رجالي توثيقات ابن‌غضائري در غايت اعتبار است، هرچند متأسفانه كتاب «ممدوحين» او به دوران ما نرسيده است، اما اگرچه علامه حلي به دليل اعتماد به تضعيفات وي در بسياري از راويان توقف كرده است، اما راي مشهور پس از علامه، عدم اعتنا به تضعيفات ابن‌غضائري است. از دوران علامه مجلسي، ابن‌غضائري به عجله در جرح و تضعيف بزرگان حديث متهم شد. با توجه به اعتماد نجاشي ـ همدرس ابن‌غضائري ـ به بسياري از آراء رجالي وي، نمي‌توان وي را به كم دقتي و تسرع در راي متهم كرد. بلكه او از بزرگترين نقادان علم رجال و بي‌نظير‌ترين ايشان در دقت‌نظر بوده است.

وجه دوم عدم اعتنا به تضعيفات ابن‌غضائري اين شمرده شده كه توثيقات و تضعيفات وي مستند به حس و شهود و سماع از مشايخ و ثقات نبوده بلكه مستند به حدس و استنباط و قرائت محتواي روايات و داوري درباره راوي براساس متن روايت بوده است (سبحاني، كليات في‌علم‌الرجال ،ص 102ـ 91)

فارغ از موافقان و مخالفان5 كتاب ابن‌غضائري و فارغ از پذيرش يا نقد آراء رجالي وي- كه اصولاً خارج از بحث ماست ـ آنچه از لابلاي اين نقد و اثبات‌‌ها درباره خود ابن‌غضائري بدست مي‌آيد و با مراجعه مستقيم به كتاب وي كاملاً تاييد مي‌شود اين است كه ديدگاه اعتقادي ابن‌غضائري درباره ائمه با ديدگاه مسلط پس از قرن پنجم تفاوت جدي داشته است. براساس تحقيقات محقق ما‌مقاني كه در شاهد اول گذشت، مي‌توان گفت آنچه را ابن‌غضائري غلو و ارتفاع در حق ائمه مي‌پنداشته از ضروريات مذهب شيعه در دوران ماست. به بيان ديگر ابن‌غضائري ـ به تعبير محقق كلباسي(سماء المقال،ج1 ص 19) ـ «فردي غيرتمند در دين و حامي مذهب» بوده، امّا نسبت به رعايت شأن ائمه حساسيت ويژه داشته و انتساب شئون فرابشري از قبيل علم غيب، قدرت خارق‌العاده، معجزه، تفويض امور تشريعي و تكويني را خروج از حدّ مجاز اعتدال مذهبي و منجر به ارتفاع در مذهب يا غلو مي‌دانسته و خود را شرعاً موظف به مبارزه با اينگونه زياده‌روي‌ها مي‌دانسته است. اگرچه بواسطه عدم وصول اكثر آثار ابن‌غضائري به زمان ما، درباره «حد مجاز اعتدال مذهبي درباره صفات ائمه» از نظر ابن‌غضائري نمي‌توان به دقت سخن گفت، اما با اطمينان مي‌توان او را يكي از منتقدان جدي انتساب شئون ‌فرابشري به ائمه و از جمله غيرتمند‌ترين عالمان قائل به رويكرد بشري به امامت در شيعه یا نظریه علمای ابرار دانست. مطالعه كتاب بجا مانده و تأمل در آراء اجتهادي ابن‌غضائري كه مبتني بر ديدگاه خاص اعتقاديش درباره ائمه است ـ و خوشبختانه به اختصار به اين مباني اشاره كرده است ـ رافع هر ابهامي در اين زمينه است.

دو.ابن جنيد اسكافي ، ابو علي محمد‌بن احمد كاتب، مشهور به ابن‌جنيد اسكافي (متولد پيش از 300 و متوفي قبل از 377) از متكلمان و فقهاي بزرگ شيعه قرن چهارم است. آثار متعدد او از قبيل «تهذيب الشيعه لاحكام الشريعه» و «المختصر الاحمدي في‌الفقه المحمدي» و«النصره لاحكام العتره» تا زمان شهيد اول وجود داشته، اما متاسفانه هيچ‌يك از كتب او به عصر ما نرسيده است. ابن ‌جنيد عالمي دگرانديش بوده است و از همان زمان آراء او مورد انتقاد شيخ صدوق ،شيخ مفيد و سيدمرتضي واقع شده است. مكتب فقهي ابن‌جنيد از قرن ششم دوباره مطرح شد و در آثار ابن‌ادريس حلي، علامه حلي و شهيد اول مورد اعتنا و بحث قرار گرفت. از آراء متفاوت ابن‌جنيد دو رأي مبنايي او، يكي در اصول فقه و ديگري در اصول اعتقادات قابل ذكر است. رأي متفاوت وي در اصول فقه، باور او به قياس در فقه است، و راي متفاوت او در مباحث اعتقادي، ديدگاه خاص وي درباره علم ائمه مي‌باشد.

شيخ مفيد در رساله المسائل السرويه، ضمن اشاره به يكي از رسايل ابن‌جنيد بنام "المسائل المصريه" مي‌نويسد:

«ابن جنيد در اين رساله اخبار ]وارده از ائمه[ را در ابوابي دسته‌بندي كرده و پنداشته آنها در معني اختلاف دارند، او اين ]اختلاف روايات[ را به قائل شدن ائمه (ع) به رأي نسبت داده است» (مجموعه مصنفات شيخ مفيد، ج7 ص76-74).

شيخ مفيد ديدگاه ابن‌جنيد را باطل دانسته و معتقد است بين آن اخبار امكان جمع منتفي نيست، به نحوي كه اختلافي باقي نمي‌ماند تا آن را به قول ائمه(ع) به رأي نسبت دهيم.

سيد مرتضي در انتصار، يكي از آراء فقهي خاص اماميه را جواز حكم ائمه و حكام ايشان[به عنوان قاضی] بر اساس علمشان در تمام حقوق و حدود دانسته،به اختلاف نظر ابن جنيد اشاره كرده است:

«ابن جنيد ضمن تصريح به مخالفت در اين مسأله معتقد است كه حاكم مجاز نيست به علم خود در هيچ يك از حقوق و حدود عمل كند.»

سيد مرتضي ديدگاه ابن جنيد را مبتني بر گونه‌اي رأي و اجتهاد دانسته و مردود شناخته است. او در تشريح خطاي ابن جنيد مي‌نويسد:

«من در اين مسئله، كلامي غير محققانه از ابن‌جنيد يافتم، زيرا او در اين امر نه دلالتي دارد نه درايتي، [با اين همه] بين علم پيامبر (صلوات الله عليه) به چيزي و بين علم جانشينان و حكامش تفاوت مي‌گذارد، و اين نادرست است، زيرا علم به معلومات در ميان عالمان متفاوت، نمي‌تواند مختلف باشد.»

بر اين اساس اگر پيامبر (ص) يا امام علي(ع) يا جانشينان ايشان، وقوع جرم منجر به حدود شرعي را مشاهده كنند، علمشان همانند يكديگر از اعتبار برخوردار است. سيدمرتضي آنگاه استدلال ابن‌جنيد به بطان حكم به علم ]در غير پيامبر[ را اينگونه نقل مي‌كند:

«خداوند در ميان مؤمنان حقوقي را در ارث و ازدواج و خوردن ذبائح واجب كرده و اين حقوق را در بين كفار و مرتد‌ها باطل كرده است. ]از سوي ديگر[ خداوند پيامبرش(ص) را از آنان كه در دل كافرند و به ظاهر اظهار اسلام مي‌كنند مطلع ساخته، اما احوال اين ]منافقان[ را براي همة مؤمنان آشكار نساخته است تا از ازدواج با ايشان و خوردن ذبيحه‌‌هايشان امتناع كنند. ]پس علم پيامبر (ص) با علم ائمه و حكام به لحاظ منشأ ودر نتیجه در آثار فقهی تفاوت دارد[.»

سيد مرتضي اين استدلال ابن جنيد بر تفاوت علم پيامبر با علم دیگر مؤمنان را ناتمام دانسته، از يك سو نمي‌پذيرد كه ‌‌خداوند پيامبرش را از نفاق منافقان مطلع ساخته، از سوي ديگر ابطال حقوقي از قبيل جواز ازدواج، ارث و خوردن ذبيحه را مختص به کسانی دانسته كه كفر و ارتداد خود را اظهار كنند نه آنها كه در دل چنين‌اند.( الانتصار، ص243ـ236).

آنچه از انتقاد اين دو متكلم و فقيه بزرگ شيعه-شیخ مفید و سید مرتضی- از ديدگاه كلامي ابن جنيد بدست مي‌آيد اين است كه:

اولاً: ابن‌جنيد گفتار ائمه را «رأي» ايشان دانسته است. رأي یا نظر یا اجتهاد و استنباط، امري كسبي است و در شیوه متعارف کسب علم بشری احتمال وقوع خطا منتفي نيست. اين ديدگاه در مقابل كساني قرار دارد كه فرمايشات ائمه را برخاسته از «علم لدني» و موهبتي ايشان دانسته، وقوع خطا را درآن ممتنع دانسته، به عصمت ائمه قائلند. رأي از سوي عالم صادر مي‌شود، حال آنكه علم لدني منحصر به معصوم است. بر اساس نسبت شيخ مفيد، ابن جنيد اختلاف روايات ائمه را ناشي از قول ايشان به رأي دانسته، به ديگر سخن (بر اساس اين انتساب) ابن‌جنيد به عصمت و علم لدني ائمه باور ندارد و ايشان را «علماي ابرار» مي‌دانسته است.

ثانياً: به گزارش سيد مرتضي، ابن‌جنيد بين علم پيامبر (ص) و علم ديگر مؤمنان (از جمله ائمه) فرق مي‌گذارد. پيامبر از برخي بواطن و غيوب به اذن الله آگاه است، اما ديگر مؤمنان (از جمله ائمه) از چنين علمي برخوردار نيستند. بر اين اساس اگرچه پيامبر در مسند قاضي مي‌تواند به علم خود اتكا كند، اما ديگر مسلمانان (از جمله ائمه) مجاز نيستند در مسند قضاوت به علم قاضي استناد كنند و موظفند تنها بر اساس مجاري متعارف قضايي (شاهد و سوگند) عمل نمايند. معتقد به چنين فرقي، علم لدني ائمه را باور ندارد.

ثالثاً: بر اساس آراء منقول از ابن‌جنيد - كه دو نمونه از برجسته‌ترين آنها گذشت ـ وي درعين اينكه يكي از متكلمان و فقيهان بزرگ شيعي در قرن چهارم بوده، اما رويكردي بشري به مسئله امامت داشته و به شئون فرابشري ائمه باور نداشته است، يعني براساس مبناي كلامي ابن‌جنيد «گفتار ائمه آراء ايشان است»، اوصافي از قبيل علم لدني وبالاخص عصمت، لازمه امامت شيعي در قرن چهارم نبوده است.

رابعاً: رويكرد بشري به امامت بر مبناي كلامي «گفتار ائمه رأي ايشان است» و لوازم اعتقادي آن، يعني عدم باور به عصمت و علم لدني به عنوان لوازم امامت شيعي در قرن چهارم چندان متعارف بوده است كه معتقد به آن نه تنها تقبيح و متهم به ارتداد مذهبي نمي‌شده، بلكه به عنوان یکی از بزرگترين علماي‌ تشيع دوران خود، داراي شأن و منزلت ديني و فرهنگي و اجتماعي نيز بوده است، گرچه چند دهه بعد مورد انتقاد علمي ديگر عالمان شيعه واقع شده است. راستي اگر عصمت و علم لدني در قرن چهارم از ضروريات مذهب تشيع يا حداقل از معالم مذهب شمرده مي‌شد، ابن‌جنيد كه منكر اين ضروزیات بود، چگونه نه تنها تحمل مي‌شد بلكه مورد تكريم و اجلال هم واقع مي‌شد؟

آيا جز اين است كه بگوئيم در حدود قرن پنجم، تشيع شاهد يك انتقال و«تحول در گفتمان مسلط در حوزه امامت» بوده است؟

نكته اخير از ديد تيزبين ‌ علامه بحرالعلوم سيد محمد مهدي طباطبايي (متوفي 1212) مخفي نمانده است. وي در كتاب « الفوائد الرجاليه» (ج 3 ص205)خود در ترجمه ابن‌جنيد او را « من اعيان الطائفه و اعاظم الفرقه و افاضل قدماء الاماميه و اكثرهم علماً و فقهاً و ادباً و اكثرهم تصنيفاً و احسنهم تحريراً و ادقهم نظراً» دانسته سپس قائل بودن به قياس را از او حكايت كرده و اضافه كرده با اين همه، علماي ما از تكريم و تمجيد و بزرگداشت او امتناع نكرده‌اند.

او آنگاه سوال مهمي را مطرح كرده به اين مضمون كه منع از قياس از ضروريات مذهب اماميه است و روايات ائمه در آن متواتر است، پس مخالف با آن خارج از مذهب است و به قولش اعتنا نمي‌شود، بلكه توثيقش صحيح نيست، اما بدتر از قياس،آن‌چيزي است كه مفيد از او نقل كرد و آن انتساب ائمه به قول به رأي است. به نظر بحرالعلوم، اين (رأي كلامي) رأيي ناپسند و قولي زشت است، و چگونه با قول به عصمت ائمه (ع) و عدم تجويز صدور خطا از ايشان ـ آنچنان ‌كه از ] معالم[ مذهب است قابل جمع مي‌باشد؟ اين قول ] كلامي[ اگرچه از وي شهرت نيافته اما قول به قياس او معروف است. بحرالعلوم احتمال مي‌دهد كه مراد وي از قياس، قياس غير ممنوع (از قبيل قياس منصوص العله يا تنقيح مناط قطعي) باشد، اما اين احتمال را نمي‌پذيرد و اينگونه ادامه مي‌دهد:

«اين تكلف در قول ديگري كه شيخ مفيد به وي نسبت داده جاري نمي‌شود ] مبناي كلامي« گفتار ائمه رأي ايشان است» محمل مجازي ندارد[. ظاهراً اين شيخ معظم در اين موضع ] صفات ائمه[ لغزيده است و پنداشته كه اختلاف اخبار وارده از ائمه (ع) ناشي از قائل شدن به اين مبناي ناصواب است ] گفتار ائمه راي ايشان است[، وجه جمع بين اين ] مباني باطل كلامي و اصولي[ و بين آنچه از اتفاق اصحاب بر اجلال و تكريم و عدم قطع رابطه با وي مشاهده مي‌كنيم، حمل مطلب بر شبهه‌اي است كه در آن زمان احتمال آن مي‌رود و] آن اين است كه[ مسئله[ کلامی علم لدنی ائمه و مسئله اصولی بطلان قیاس] در آن زمان به حد ضرورت بالغ نشده بود، مسائل به لحاظ وضوح و خفاء به اختلاف از‌منه و اوقات مختلفند، چه بسيار اموري كه نزد قدما بسيار آشكار و واضح بوده، حال آنكه در زمان ما، خفاء و ابهام آن را پوشانيده است، و از طرف مقابل چه بسيار امورمخفي در آن زمان كه در دوران ما لباس وضوح و شفافيت پوشيده است، اين ] اختلاف[ ناشي از اجتماع ادله منتشر شده در قرون اوليه و يا تجدد اجماع براين امور در قرون متأخر است.چه بسا امر قياس از همين قبيل باشد... اما نسبت دادن قول به رأي به ائمه (ع) نيز ممتنع نيست كه در قرون متقدم همينگونه باشد.»

سيد بحر‌ العلوم آنگاه به عنوان مؤيد عبارت شهيد ثاني از رساله حقائق الايمان را_ كه ما به عنوان شاهد سوم به تفصيل نقل و بحث كرديم ـ از جدش سيد عبدالكريم طباطبايي بروجردي دركتاب الايمان والكفر ]‌مخطوط[ دائر بر تلقي اكثر روات و شيعيان معاصر ائمه از ائمه به عنوان علماي ابرار بدون اعتقاد به عصمت ايشان و حكم به ايمان و عدالت اينگونه راويان و شيعيان از سوي ائمه را نقل مي‌كند و سپس اضافه مي‌كند:

«كلام ] شهيد ثاني درباره رویکرد بشری شيعيان به مسئله امامت[ را اگرچه مطلق است اما مي‌بايد بر آن دوران ]‌قرون اوليه[ حمل كرد كه اين احتمال ] عدم بلوغ به حد ضرورت[ در آن جاري است، نه ازمنه‌ بعدي ] از قرن پنجم به بعد[ كه اين امر ] اوصاف امامت[ در آن به حد ضرورت رسيده است.» (الفوائد الرجالی،ج3 ص 218 تا 220)

ديدگاه علامه بحرالعلوم حاوي نكات مهمي مرتبط با بحث ماست:

یک. مسائل ديني از جمله مباحث اعتقادي از حيث وضوح و خفا در طول زمان متفاوت است. بنابراين تلقي مومنان نيز از امور مذهبي نيز مي‌تواند در دو زمان مختلف متفاوت باشد. اين تفاوت مي‌تواند بين ضروري مذهب و قول به خلاف آن باشد. اين عبارت اخراي پذيرش تحول معرفت ديني يا استحاله اعتقادات مذهبي است.

دو. مسئله مهم امامت از جمله مصاديق تحول معرفت مذهبي است، به اين معني كه شاخص‌هاي امامت قبل و بعد از نيمه دوم قرن پنجم دچار تغيير شده است. نقطه عطف ياد شده اموري از قبيل عصمت و علم لدني از شاخص‌هاي امامت شمرده نمي‌شود، حال آنكه بعد از اين زمان، امور ياد شده از ضروريات مذهب تشيع و از شاخص‌هاي امامت شيعي است.

سه. سيد بحر‌العلوم اين تحول را ناشي از مخفي بودن مسئله در قرون اوليه و وضوح آن در قرون متأخر، بروز شبهه در آن زمان و بلوغ به حد ضرورت پس از آن دانسته است. اين تبيين مبتني برپپش فرض مبناي فرابشري در صفات ائمه است و چه بسا معتقد به مبناي رقيب توجيه ديگري از اين استحاله ارائه كند. در كلام بحرالعلوم توجيه ديگري نيز مذكور است:«اجتماع ادله منتشره در صدر اول يا تجدد اجماع در قرون متأخر». اگر اجتماع ادله رايج در قرون نخستين را از عوامل رويكرد بشري به مساله امامت بشماريم، مهمترين اين ادله منتشره، حضور خود ائمه و امكان رابطه مستقيم شيعيان با پيشوايان بزرگ خود است، به ميزان دشواري اين ارتباط در عصر ائمه متأخر و به‌ويژه در عصر غيبت، اين رويكرد فرابشري رواج بيشتري يافته است.

چهار.ابن‌جنيد به رغم داشتن رويكردي بشري به مساله امامت یعنی نظریه علمای ابرار و با اعتقاد به مبناي كلامي «گفتار ائمه رأي ايشان است» كه ملازم با ناباوري به عصمت و علم لدني ائمه است در دوران خود در نهايت جلالت و تكريم در ميان شيعيان زيسته است و اين نشان از سازگاري باور او با باور شيعيان آن دوران و دوران حضور ائمه دارد: دوران رويكرد بشري به مسئله امامت و رواج نظریه علمای ابرار. هرچند بحرالعلوم از اين دوران به دوران خفاي اوصاف ائمه بر شيعيان ياد كرده است.

شيخ اسدالله بن اسماعيل معروف به محقق كاظمي (متوفي دهه چهارم قرن سيزدهم) صاحب مقابس، در كتاب كشف القناع عن وجوه حجيه الاجماع (ص83)، ضمن توصيف علماي دگرانديش شيعه، ابن‌جنيد را از قدمای فقها و اصحاب اماميه دانسته‌ كه هردو غيبت را درك كرده است، او پس از نقل قول از شيخ‌مفيد درباره ديدگاه ويژه ابن‌جنيد درباره ائمه ]گفتار ائمه راي ايشان است[ ، متذكر شده كه ابن‌جنيد دو كتاب ديگر نيز داشته است، يكي «كشف التمویه والالباس علي اغمار الشيعه في امرالقياس» و ديگري كتاب «اظهار ماسرّه اهل العناد من الروايه عن ائمه العتره في امر الاجتهاد» (آنچه معاندان از روايت از امامان عترت نبي (ص) در امر اجتهاد پنهان كرده‌اند). اگر اجتهاد مورد نظر ائمه ـ‌آنچنان كه ابن‌جنيد درك كرده بود ـ به زمان ما رسيده بود چه بسا در رواج آن رويكرد بشري به مساله امامت بي‌تاثير نبود، هرچند سوال از عدم وصول كتب اين عالم بزرگ شيعي به دوران بعدي، سوالي بجا و تامل‌برانگيز است.

سه.متكلمان شيعه قرن سوم و صفات فرابشري ائمه ، آيا مي‌توان ابن‌قبه رازي و نوبختيان را در زمره قائلان به رويكرد بشري به مساله امامت دانست؟ دكتر مدرسي طباطبايي به سوال فوق پاسخ مثبت داده است. اين بخش از تحقيق به ارزيابي پاسخ ايشان اختصاص دارد. استاد دكتر سيد حسين مدرسي طباطبايي از متخصصان بين‌المللي در حوزه شيعه‌شناسي بالاخص قرون نخستين است. از وي تاكنون در اين حوزه سه كتاب به زبان انگليسي منتشر شده كه همگي زير نظر مؤلف فاضل به فارسي ترجمه شده، هرچند مهمترين آنها در ايران اجازه انتشار نيافته است. اين سه اثر عبارتند از«مقدمه‌اي بر فقه شيعه، كليات و كتاب‌شناسي»/ 1368،« مكتب در فرآيند تكامل» (نظري بر تطور مباني فكري تشيع در سه قرن نخستين /1374،« ميراث مكتوب شيعه از سه قرن نخستين هجري» ، دفتر اول / 1383. هر سه كتاب از كتب مرجع در حوزه شيعه‌شناسي محسوب مي‌شود و نمونه‌اي از يك كار روشمند، عميق و علمي‌است. هرچند ترجمه فارسي كتاب دوم ـ با اینکه خارج از ايران منتشر شده- «به پاره‌اي ملاحظات» مبتلا است و اين مشکل بر بسياري نتيجه‌گيري‌هاي استراتژيك كتاب سايه افكنده است و حذف و اضافات و تعديل‌هايي را نسبت به متن اصلي باعث شده است ،که پرداحتن به آنها مجال و مقال دیگری می طلبد.

كتاب ارزشمند« مكتب در فرآيند تكامل»، اصولاً به بهانه معرفي احوال و آثار ابن قبه تاليف شده است و تصحيح مجدد رسائل بجا مانده از ابن‌قبه را در ضمائم با خود همراه دارد، در حقيقت تمامي كتاب مقدمه‌اي بر معرفي آراء كلامي ابن‌قبه است. ابن قبه اگرچه در حوزه‌هاي علميه شيعي به راي «امتناع عقلي جعل حجيت اخبار آحاد »در علم اصول فقه شناخته شده، اما او فراتر از آن، از متكلمان برجسته شيعه در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم است.

مدرسي طباطبايي در نخستين تحقيق خود به اختصار، آراء ابن‌قبه و نوبختيان را درباره امامت اينگونه گزارش كرده است:

«گروهي از صحابه براي امامان تنها نوعي مرجعيت علمي قائل بوده و آنان را دانشمنداني پاك و پرهيزكار (علماي ابرار) مي‌دانستند و منكر وجود صفاتي فوق بشري از قبيل عصمت در آنان بودند. نظري كه برخي متكلمان شيعي دوره‌هاي بعد نيز از آن پشتيباني كرده‌اند، از جمله ابوجعفر محمدبن‌قبه رازي از دانشمندان و متكلمان مورد احترام شيعي در قرن چهارم كه رئيس و بزرگ شيعه در زمان خود و آراء و انظار او مورد توجه و استناد دانشمندان شيعي پس از وي بوده است، امامان را تنها دانشمندان و بندگاني صالح، و عالم به قرآن و سنت مي‌دانسته و منكر دانايي آنان به غيب بود. شگفتا كه با اين وجود مشي عقيدتي او مورد تحسين جامعه علمي شيعه در آن ادوار قرار داشت. برخي از محدثان قم نيز مشابه چنين نظري را در مورد ائمه داشته‌اند. و گويا نوبختيان نيز چنين مي‌انديشيده‌اند.» (مقدمه‌اي بر فقه‌شيعه، ص33 )

مدرسي طباطبايي در تشريح آراء كلامي ابن‌قبه متذكر مي‌شود كه شيعه از دیدگاه وی در امامت قائل به لزوم نص متواتر از سوي امام قبل (و از سوي پيامبر (ص) درباره امام اول) است:

«برخلاف آنچه غاليان مي‌گفته‌اند، ائمه اطهار تنها دانشمنداني برجسته و پرهيزكار و عالم به شريعت بوده و برغيب آگاه نبودند كه اين از مختصات پروردگار است. هركس معتقد باشد كسي جز او برغيب آگاهي دارد مشرك است.» به نظر ابن‌قبه، نقش و وظيفه اصلي ائمه به عنوان علماي ابرار و مفسران معتبر قرآن و سنت نبوي(ص) همين تبيين شريعت و بيان احكام الهي بود. منظور ابن قبه اين است كه در قرآن مجيد و در تعليمات پيامبر اكرم و ائمه اطهار به مقدار كافي قواعد و اصول كلي و جامع هست كه جميع حوائج بشر و تمام موارد مجهول الحكم و كلي و جزئي را شامل شده و احكام آن را روشن و بيان كند (مكتب در فرآيند تكامل، صفحه 169 تا 177).

وي درباره ديدگاه ابن‌قبه دربارة صفات ائمه تصريح مي‌كند:

«ابن قبه ... امكان اين كه خداوند بردست امام معجزه‌اي را ظاهر كند منتفي نمي‌دانست، هر چند وي نيز ساير عقايد مفوّضه مانند اعتقاد به علم غيب يا وجود هر صفت فوق بشري در او را به شدت رد مي‌كند» (پيشين صفحه 66).

مستند اصلي نسبتهاي فوق پاسخهاي ابن قبه به شبهات ابوزيد علوي است كه توسط شيخ صدوق گزارش شده است:

«اختلاف اما‌ميه فقط ناشي از دروغ پردازاني بوده كه خود را بتدريج در ميان شيعيان به دروغ وارد مي‌كردند تا اينكه بلاء عظيم شد. پيشينيان ايشان اگرچه اهل ورع و كوشش و سلامت ضمير بودند، اما اصحاب نظر و تمييز نبودند، پس زماني كه فرد ناشناسي كه خبري را نقل مي‌كرد مي‌ديدند، با حسن‌ظن آن را مي‌پذيرفتند، زماني ‌كه اينگونه ] پذيرش احاديث بدون نظر و تمييز[ زياد شد و ]‌آفاتش[ ظاهر گشت، شيعيان شكايت به امامان‌شان بردند، ائمه (ع) به ايشان امر كردند كه رواياتي كه بر آنها اجماع است جمع‌آوري كنند. اما ] متاسفانه[ اصحاب چنين نكردند و بر عادت پيشين خود ادامه دادند. بنابراين خيانت از جانب ايشان است نه از سوي ائمه، و امام نيز بر همه خلط‌هاي روايت شده ]‌اختلاط روايات معتبر با جعلي[ واقف نبود، زيرا او ] امام[ از غيب آگاه نيست، او فقط بنده صالحي است كه عالم به كتاب و سنت است و از اخبار شيعيانش اموري را مي‌داند كه به او ابلاغ شده باشد»(اكمال‌الدين، صفحه 110).

محقق كاظمي نقل عبارات فوق توسط شيخ صدوق بدون اينكه توسط وي رد شود، مشعر به قبول آنها از سوي صدوق دانسته است(كشف القناع، ص 200 ) بسيار دشوار است كه صدوق قائل به «انهم عيبه علمه و تراجمه وحيه وانهم معصومون من الخطا والزلل»(الاعتقادات، باب 35، ص 93 ) را در دو محور نفي علم غيب از ائمه و اكتفا به عبد صالح عالم به كتاب و سنت با ابن‌قبه همداستان شمرد.

گزارش استاد مدرسي طباطبايي از ديدگاه ابن‌قبه درباره امامت ناتمام است و به بخش ديگر نظر وي درباره عصمت ائمه توجه نشده است. ابن قبه در همان رساله تصريح كرده است كه «حجت از عترت مي‌بايد جامع علم دين، معصوم و مؤتمن بر كتاب باشد» (اکمال الدین، ص 95)، به‌علاوه ابن‌قبه در پاسخ به شبهات معتزله درباره شرائط امامت متذكر شده است:

«اولاً بايدسهو و خطا نكند، عالم باشد تا به مردم آنچه نمي‌دانند بياموزد، عادل باشد تا به حق حكم كند، كسي كه حكمش اين است بناچار مي‌بايد منصوص از جانب ] خداوند[ علّام الغيوب بر زبان كسي كه آن‌را از جانب او ادا مي‌كند ] يعني از جانب امام قبل نص الهي درباره او اعلام شود[ زماني كه در ظاهر خلقت اما آنچه دال بر عصمتش باشد مشاهده نشود» (پيشين، صفحه 61).

با توجه به مجموعه آراء ابن‌قبه، محورهاي اصلي انديشه وي را درباره امامت مي‌توان به صورت زير تلخيص كرد:

یکم. امام، عبد صالح، عالم به كتاب و سنت است.

دوم. امام از غيب آگاه نيست.

سوم. امام منصوب از جانب خداوند و منصوص بر زبان امام قبل يا پيامبر است.

چهارم. امام معصوم از سهو و غلط است.

آنچه در تحقيق مدرسي طباطبايي به حق تاكيد شده است، محور دوم(نفي علم غيب) است، اما محور اول و سوم كامل گزارش نشده است، يعني ابن‌قبه امامان را «تنها» دانشمندان و بندگان صالح نمي‌دانسته، با عنايت به صدر محور سوم (نص از جانب علام‌الغيوب) و عصمت (محور چهارم) او ائمه را بيشتر از عباد صالح و علماي ابرار مي‌دانسته است، لذا اگرچه ائمه از نظر ابن‌قبه، عبدصالح بوده‌اند، اما فقط عبد صالح و عالم برّ نبوده‌اند، بلكه فراتر از حد متعارف، معصوم و منصوص من قبل‌الله بوده‌اند. در گزارش ايشان اگرچه لزوم نص متواتر به زيبايي تشريح شده، اما از لزوم نص از جانب خداوند غفلت شده است، به‌علاوه از لزوم عصمت ائمه از ديدگاه ابن‌قبه هيچ سخني به ميان نيامده است. پس ابن‌قبه را نمي‌توان در زمره آنان كه «ائمه را دانشمنداني پاك و پرهيزكار مي‌دانستند و منكر وجود صفاتي فوق بشري از قبيل عصمت بوده‌اند» دانست. به‌علاوه نمي‌توان اين استنتاج مدرسي طباطبايي را پذيرفت كه «ابن‌قبه وجود هر صفت فوق بشري را در امام به شدت رد مي‌كند.» بنابراين ابن‌قبه بواسطه باور به دو محور اخير (لزوم نص الهي و لزوم عصمت) به دو صفت فوق بشري در ائمه باور دارد، اگرچه در عدم آگاهي از غيب رويكردي بشري به امامت دارد، به‌علاوه اشاره به عبدصالح تنها بخشي از حقيقت است نه تمام آن. براين اساس ابن‌قبه را نمي‌توان از قائلان تمام عیار به نظريه علماي ابرار دانست.هرچند رسائل بجا مانده از ابن قبه نشان از قوت نظریه علمای ابرار در قرن چهارم دارد. نظریه ای که رویاروی نظریه رو به رشد ائمه معصوم است.

اما در مورد نوبختيان، مدرسي طباطبايي در انتهاي گزارش پيش گفته مي‌نويسد «گويا نوبختيان نيز چنين مي‌انديشيده‌اند.» يعني گويا منكر دانايي ائمه به غيب بوده‌اند و نيز منكر وجود صفاتي فوق بشري از قبيل عصمت در آنان بوده‌اند.

مدرسي طباطبايي در تحقيق متأخرش (مكتب در فرايند تكامل، صفحه 65) ديدگاه كلامي نوبختيان را در مساله امامت مشروح‌تر بيان كرده است:

« برخي متكلمان قديم شيعه مانند نوبختيان در اين مساله (مساله علم امام در اموري كه هيچ رابطه مستقيم يا غير مستقيمي با احكام شرع نداشت) از نظر مفوّضه پشتيباني كردند. همچنين در اين موضوع كه شرايط امامت ذاتي است نه اكتسابي. ولي همين متكلمان در مسائل ديگر مانند قدرت ائمه بر اظهار معجزه و دريافت وحي و شنيدن صداي فرشتگان و صداي زائران حرم‌هاي مطهرشان پس از وفاتشان و آگاهي بر احوال شيعيان خود و علم غيب با نظر مفوّضه مخالفت كردند.»

منبع مدرسي طباطبايي در هردو گزارش،« اوايل المقالات» شيخ مفيد است.بنا به نقل اوايل‌المقالات مفيد، نوبختيان را نمي‌توان در عداد منكران عصمت يا منكران علم غيب ائمه جا داد، چراكه اولاً شيخ مفيد، نوبختيان را همانند مفوّضه از قائلان به وجوب معرفت ائمه به تمامي صنايع و زبان‌ها، عقلاً و قياساً معرفي مي‌كند( باب 40 ص67)كه از لوازم علم لدني و شعبه‌اي از علم غيب است. ثانياً در باب 41، در بحث از علم ائمه به ضمائر و كائنات و اطلاق قول به علم غيب ائمه چيزي از نوبختيان نقل نكرده است. ثالثاً، در (باب 39 ص 66) در نحوه احكام ائمه و اينكه احكام ايشان ناظر به باطن اموراست يا ظاهر آن تذكر مي‌دهد كه از نوبختيان چيزي كه در انتساب آن به ايشان اطمينان داشته باشد نيافته است. رابعاً به گزارش وی(باب 38 ص65) نوبختيان نص بر اشخاص والیان ائمه همانند خود ائمه را لازم مي‌دانند. به نظر مي‌رسد مدرسي طباطبايي در گزارش آراء نوبختيان از اوايل المقالات مفيد چندان صائب نيست.

از سوي ديگر فارغ از اوايل ‌المقالات مفيد منابع ديگري نيز براي استخراج آراء نوبختيان در دست است، از جمله قطعه باقيمانده از كتاب «التنبيه في الامامه»ابوسهل نوبختي (متوفي 311) مهمترين عالم خاندان نوبختي (كه در پايان ضمائم كتاب مدرسي نيز آمده است). ابوسهل در اين قطعه دو عبارت ذيل را به صراحت نوشته است (عبارت اول در قالب احتجاح با خصم، اما در عبارت دوم در مقام بیان آراء خود):

«لابد من امام منصوص عليه عالم بالكتاب و السنه مامون عليهما لا ينساهما و لا يغلط فيهما» و «لا يجوز عليهم في شي من ذلك الغلط و لا النسيان و لا تعهد الكذب»(اکمال الدین،صفحات 89 و 92)

اگر انتساب« فرق الشيعه» به حسن بن موسي نوبختي صحيح باشد، در توصيف نخستين فرقه تشيع، شرط عصمت ائمه و علم ايشان به تمامي آنچه مردم به آن نياز دارند شامل تمام منافع و مضار ديني و دنيوي و تمامي علوم جليله و دقيقه (كه عبارت اخراي علم‌غيب يا حداقل علم لدني است) آمده است (ص17).البته عباس اقبال آشتیانی کتاب فرق الشیعه مورد بحث را همان کتاب المقالات و الفرق معاصر نوبختی یعنی سعد بن عبد الله اشعری می داند(خاندان نوبختی،ص 143 تا 161)

به گزارش علامه حلي در كتاب انوار الملکوت في شرح الياقوت (صفحات 204 و 206 )، ا بواسحاق ابراهيم نوبختي صاحب كتاب ياقوت، عصمت را در امام واجب دانسته و نمي‌بايد هيچيك از احكام شريعت از او مخفي باشد.

با توجه به مجموعه اسناد فوق نمي‌توان نوبختيان را منكر صفات فوق بشري ائمه از جمله علم غيب يا عصمت دانست. نوبختيان به متكلمان بغداد از قبيل مفيد و مرتضي نزديك‌ترند تا به نظریه علماي ابرار مثل ابن‌جنيد و معاصران ائمه. در نهايت، گزارش استاد مدرسي طباطبايي از ديدگاه‌هاي ابن‌قبه و نوبختيان در انكار صفات ائمه، تام نيست.

چهار.مشايخ قم، سابقه تشيع در قم به اواخر قرن اول هجري باز مي‌گردد. مهمترين خاندان شيعه در قم، خاندان اشعري است. شهر قم مهمترين مركز علمي تشيع در قرن سوم و چهارم بوده و نسبت به حفظ ميراث علمي امامان اهل بيت پيامبر و استقامت در طريقه اثني‌عشري، نقش محوري داشته است. اگر كوفه( و پس از آن بغداد) مركز رشد انشعابات فرقه‌اي شيعه و به‌ويژه كانون غلو بوده، قم از حيث سلامت مذهبي موقعيت درخشان‌تري داشته است. به عنوان نمونه، در ميان عالمان قم گرايش‌هاي واقفي و فطحي و امثال آن به ندرت به چشم مي‌خورد(مادلونگ،مکتبها و فرقه های اسلامی در سده میانه). تكيه حوزه قم بر دانش حديث بوده است و دانش‌هاي ديگر اسلامي كه در آن زمان در دوران جنيني خود به سر مي‌بردند، از فقه و كلام و تفسير، همگي متكي بر «علم الحديث» بودند. بر اين اساس راويان حديث ائمه، مهمترين عالمان حوزه قم را تشكيل مي‌دادند كه از آنها به «مشايخ قم» تعبير مي‌شود. تعبير« قمي»، افزودن بر پانصد بار در رجال نجاشي تكرار شده است. همسويي غالب مشايخ قم در موازين علم‌الحديث باعث شده كه ازگرايش ويژه مشايخ قم با عنوان "قميين" نيز ياد شود. از لوازم رواج دانش حديث قم، احتياط و دقت علمي در نقل حديث بوده است. مشايخ قم در اين زمينه در دو محور به شدت حساس بودند، يكي پرهيز جدي از نقل از افراد ناشناس و تفحص در حال راوي جهت اطمينان از اعتبار سند روايت در انتساب به امام. ديگري، مقابله بي‌امان با انديشه‌هاي انحرافي بويژه غلو. قمي‌ها اين دو نكته را از ائمه عترت آموخته بودند و در رعايت اين دو ضابطه به غايت سختگير بودند. اين سخت ‌گيري علمي ، حوزه قم را در آن دو قرن از اعتبار علمي فراوان برخوردار كرده بود تا آنجا كه در آغاز غيبت امام دوازدهم عملا مرجعيت علمي تشيع را حائز شده بود. به لحاظ اعتقادي مشايخ قم به شدت با انديشه تفویض و انتساب هرگونه اوصاف فرابشري به ائمه برخورد مي‌كردند. به نظر ايشان روايات حاوي استناد اينگونه صفات به ائمه رواياتي غیر معتبر و راويان آنها غير قابل اعتمادند.

شاخص‌ترين مشايخ قم در قرن سوم احمدبن محمدبن عيسي اشعري و در قرن چهارم محمدبن حسن بن احمدبن وليد (متوفي 343) است. مبارزه مشايخ قم با مفوضه در قرن سوم تا به آنجا رسيد كه در زمان احمد بن‌محمد بن عيسي اشعري حداقل چهارتن‌ از روات به اتهام غلو يا تفويض يا نقل روايت از مجاهيل يا دروغ‌پردازان از قم اخراج شدند. افراد اخراج شده عبارتند از سهل‌بن زياد، ابو سمینه محمد‌بن علي‌بن ابراهيم قرشي صيرفي، حسين ‌بن عبدالله محرّر، و احمد‌بن محمد‌بن خالد برقي صاحب محاسن. محدث اخير پس از رفع سوء تفاهم به قم بازگردانيده و از وي عذر‌خواهي شد.(رجال نجاشی)

شواهد سه‌گانه صدر مقاله، همگي درباره مشايخ قم قابل تطبيق است. به عبارت ديگر، مشايخ قم منكر انتساب اوصاف فوق بشري به ائمه و از قائلان به رويكرد بشري به امامت بوده‌اند و در حدود دو قرن نمايندگان رسمي جامعه شيعي محسوب مي‌شده‌اند. بر اساس تحقيق مامقاني، آنچه را ايشان غلو در حق ائمه مي‌شمردند امروز ( و از حدود قرن پنجم) از ضروريات مذهب شيعه در اوصاف ائمه محسوب مي‌شود. با توجه به تحقيق وحيد بهبهاني، مشايخ قم براي ائمه شأن و منزلت خاصي برحسب اجتهاد خود قائل بودند و تجاوز از آن حد را غلو و ارتفاع در مذهب مي‌شمردند. به نظر ايشان تفويض، خرق‌عادت، معجزه، علم غيب، و اغراق در شأن ائمه منجر به غلو مي‌شده است. مراجعه به كتب رجالي از قبيل رجال نجاشي يا رجال كشّي و استخراج راوياني كه از سوي مشايخ قم يا قميين متهم به بي‌اعتباري شده‌اند، نشان از تفاوت جدي مباني كلامي و اعتقادي ايشان با اعتقادات رسمي تشيع پس از قرن پنجم دارد.

يكي از شاخص‌هاي تفويض و غلو كه در نزد مشايخ قم به رسميت شناخته شده بوده است، انكار سهو پيامبر مي‌باشد. به روايت شيخ صدوق ـ كه خود فارغ التحصيل حوزه قم است ـ از استادش ابن‌وليد نقل مي‌كند:

«اولين درجه در غلو ، نفي سهو از پيامبر (ص) است، اگر رد اخبار وارده در اين مسأله جائز باشد، رد همه اخبار جايز خواهد بود و با رد اين اخبار، دين و شريعت باطل خواهد شد.» (من لا يحضره الفقيه، ذيل روايت 1031، ج 1، ص 360 )

شيخ صدوق نيز باور خود را دراين زمينه چنين ابراز كرده است:

«غاليان و مفوّضه _كه لعنت خدا برايشان باد_ سهو النبي را انكار مي‌كنند و مي‌گويند اگر سهو پيامبر در نماز جايز باشد، سهو وي در تبليغ نيز جايز خواهد بود چراكه نماز نيز همانند تبليغ، فريضه است.» (پیشین)

شيخ صدوق اين ملازمه را نمي‌پذيرد و مي گويد پيامبر در احوال مشترك با ديگر مردم به همان اموري مبتلا مي‌باشد كه ديگر آدميان دچار مي‌شوند اما پيامبر در نبوت و تبليغ حالتي اختصاصي دارد، لذا در شرايط نبوت و تبليغ، آنچه را در حالات عادي بر ديگر مردم عارض مي‌شود، بر او عارض نمي‌شود. او آنگاه تفاوت سهو پيامبر با سهو ديگران را بيان مي‌كند، به اين معني كه سهو پیامبر در حقيقت اسهاء است و از جانب خدا محقق شده تا دانسته شود كه او بشر مخلوق است، نه رب معبود، و مردم با سهو او حكم سهو را فراگيرند و سهو ديگر آدميان از جانب شيطان است (پيشين، ج1، ص360ـ 358).

علامت ديگر مفوّضه از ديدگاه شيخ صدوق، اضافه كردن شهادت ثالثه در اذان است. به نظر صدوق، اين مفوّضه ـ كه لعنت خدا برايشان بادـ بوده‌اند كه «اشهد ان علياً ولي الله» را به اذان افزوده‌اند. صدوق آنگاه اضافه مي‌كند:

«ترديدي نيست كه علي ولي خدا است و حقيقتاً اميرالمومنين است و محمد و خاندانش ـ كه درود خدا برايشان باد ـ بهترين مخلوقاتند، اما اين جمله در اصل اذان نيست، من اين را ذكر كردم تا با اين افزايش ] متن اذان[،آن‌ها كه ائمه را به تفويض امور خلق به ايشان متهم مي‌كنند و خود را به فريب در ميان ما ـ شيعيان ـ جا زده‌اند مشخص شوند.» (من لا يحضره الفقيه، حديث 897 ، ج1، ص 290)

شيخ صدوق در رساله اعتقاداتش بعد از اين كه غاليان و مفوّضه را كافر مي‌شمارد، به نكته مهمي اشاره مي‌كند:

« علامت مفوّضه و غاليان اين است كه ايشان مشايخ و علماي قم را به قائل شدن به تقصير نسبت مي‌دهند.» (الاعتقادات، باب 37، ص100)

شيخ صدوق خود از جمله معتقدان به اوصاف فرابشري ائمه است از جمله عصمت، علم لدني، نص الهي، معجزه و...(رساله الاعتقادات ،باب 35 ص 95)،اگرچه در برخي نكات با تفكر رسمي شيعي از قرن پنجم متفاوت است . برخي از اين اختلافات در رساله شاگرد دانشمندش شيخ مفيد يعني رساله تصحيح الاعتقاد آمده است.

غرض از نقل نكات فوق، يافتن شاخص تفويض در قرن چهارم و تبع آن آشنايي با انديشه مشايخ قم به عنوان مهمترين منتقدان مفوّضه بود. با توجه به گزارش شيخ صدوق، مي‌توان گفت سه باور ذيل در قم در قرون سوم و چهارم تلقي به قبول مي‌شده است:

اولاً: شيعيان سهو و فراموشي را خارج از حوزه تبليغ و نبوت براي پيامبر مجاز مي‌دانسته‌اند. به طريق اولي، چنين امري را براي ائمه نيز ممكن مي‌دانسته‌اند و اين شعبه‌اي از رويكرد بشري به مسأله امامت است.

ثانياً: شهادت ثالثه در اذان و اقامه در اين دوره نه‌تنها در ميان شيعيان رايج نبوده، بلكه گوينده آن را مفوّضه و غالي مي‌دانسته‌اند.

ثالثاً: انديشه مشايخ قم در تقابل مستقيم با انديشه مفوّضه بوده است. هركس كه مشايخ قم را متهم به تقصير و كوتاهي در حق ائمه كند، و حد اعتدال مذهبي آنان را نپذيرد و براي ائمه شئون بيش از آنچه خود فرموده‌اند قائل باشد، از مفوّضه خواهد بود.

نزاع مفوّضه با مشايخ قم كه از جانب مقابل به نزاع شيعيان با مقصره تعبير شده است، حكايت از دو ديدگاه كاملاً متفاوت درباره اوصاف ائمه دارد. مفوّضه معتقد به اوصاف فرابشري ائمه بودند و مشايخ قم، منكر چنين صفاتي.

شيخ مفيد كه با رويكردي كلامي، مشي اخباري محدثان قم را برنمي‌تابد، در انتقاد از ديدگاه استاد خود شيخ صدوق، در رساله‌اي مستقل ادعاي سهوالنبي را باطل مي‌داند و آن را مبتني بر روايت ناصبيان و مقلده مي‌شمارد(رساله عدم سهو النبی،ص20).او مفوّضه را اگرچه صنفي از غاليان معرفي مي‌كند، اما تفاوتشان را با ديگر غاليان در اين مي‌داند كه مفوّضه از يك سو ائمه را حادث و مخلوق دانسته و از سوي ديگر براين باورند كه خداوند آنها را از سرشتي خاص خلق كرده و خلقت و رزق را به ايشان تفويض كرده است، لذا جهان و آنچه به آن مربوط است از جانب خداوند به آنها واگذار شده است. (تصحيح الاعتقاد، ص133)

شيخ مفيد ديدگاه استادش شيخ صدوق ـ داير براين‌كه هركس مشايخ قم را متهم به تقصير و كوتاهي در حق ائمه كند از مفوّضه است ـ را نمي‌پذيرد. به نظر شيخ مفيد، برخي از مشايخ و دانشمندان قم واقعاً مقصرند و در حق ائمه كوتاهي مي‌كنند. غالي كسي است كه محقّين را به تقصير متهم مي‌كند، چه متهم شده از اهالي قم باشد، چه نباشد.

به نظر مفيد آنچه ابن‌وليد گفته كه «اولين درجه غلو نفي سهو از پيامبر(ص) و امام است»، از مصاديق بارز تقصير است. آنگاه مفيد صريح‌ترين گزارش را از آرائ مشايخ قم ارائه مي‌كند:

«بر ما جماعتي از قم وارد شدند كه مرتكب تقصير آشكاري در دين مي‌شدند،آنان ائمه را از مراتب‌شان پايين مي‌آوردند و مي‌پنداشتند كه ايشان ] ائمه [ بسياري از احكام ديني را نمي‌دانند تا به قلوب‌شان القاء شود، كساني را ديديم كه مي‌گفتند ايشان ] ائمه[ در ] استخراج[ حكم شرع به رأي وظنون پناه مي‌برند، با اين همه ادعا مي‌كنند از علما هستند، اين امور بدون ترديد از تقصير و كوتاهي ]‌در حق ائمه[ است. « ( تصحيح‌الاعتقاد، ص136)

براساس گزارش شيخ مفيد، مشايخ قم ـ كه از ديد وي حداقل گروهي از ايشان واقعاً از مقصره‌اند ـ مشخصات اعتقادي ذيل را دارا هستند:

اول: آنان منكر « علم لدني» ائمه بوده‌اند. به نظر ايشان، ائمه همانند ديگر عالمان دين بلكه همانند همه مردم «علم اكتسابي» دارند. به هر حال در نحوه دریافت مسائل دینی با دیگر عالمان دین تفاوتی ندارند،یعنی آنان نیز برای یافتن احکام شرعی از طریق اجتهاد و استنباط و بازگرداندن فروع به اصول اقدام می کنند.پس اگر ديگر دانشمندان ديني از طريق رأي و ظنون معتبر براي تحصيل احكام شرعي مي‌كوشند، ايشان نيز از همين طريق پيش مي روند. به عبارت ديگر، ائمه «علماي ابرار» هستند، دانشمنداني پرهيزكاركه بانص ووصيت پيامبر امامند. آنان در ذات و طبيعت خود با ديگر افراد بشر تفاوتي ندارند.

دوم: گروهي ديگر از مشايخ قم از زاويه ديگر منكر علم لدني ائمه بوده‌اند. ائمه قبل از القاي علم به قلب‌شان از بسياري علوم شرعي بي‌اطلا‌عند. اين القاء ممكن است از طريق الهام الهي با واسطه فرشتگان یا بدون واسطه يا كسب بشري صورت گيرد، اما ضمير آنان مانند ديگر آدميان قبل از القاء، خالي از معارف مورد نظر بوده است.

سوم: نسبت غلو به منكران سهوالنبي و الامام، نشان از نگاهي بشري به مسأله دارد. مشايخ قم بي‌شك از منكران اوصاف فرابشري ائمه بوده‌اند، در عين اينكه در تعهد ديني و التزام شرعي آنها به تعاليم ائمه كمترين ترديدي نيست. به بيان ديگر، ايشان ائمه را مفترض‌الطاعه دانسته به وصيت پيامبر از ايشان پيروي مي‌كردند اما اين سفارش را برخاسته از سرشتي متفاوت يا علمي اختصاصي نمي‌دانستند. شيخ‌مفيد در مسأله عصمت ائمه، آن را همانند عصمت پيامبر(ص) دانسته است. او نظر ساير علماي اماميّه را همانند نظر خود دانسته الّا افراد نادري از ايشان كه به ظاهر برخي روايات تمسك كرده، تأويلاتي بر خلاف گمان فاسدشان در اين باب ارائه كرده‌اند.(اوايل‌المقالات، باب37،ص64).

شيخ مفيد بر خلاف ديگر مسائل اوايل‌المقالات، در اين مسأله ادعاي اجماع نكرده‌ است، به‌علاوه او آراي ابن‌جنيد، استادش را در اين زمينه بي‌شك به خاطر داشته است.همچنين اگر به گزارش شهيد ثاني درباره ديدگاه اكثر شيعيان در قرون دوم و نيمه اول قرن سوم در عدم اعتقاد به عصمت ائمه توجه كنيم، منكران عصمت افراد نادري از شيعيان نبوده‌اند، به هر حال اين افراد نادر و شاذ ـ به نظر شيخ مفيدـ نمي‌توانند خارج از مشايخ قم باشند.

شيخ مفيد در مسأله علم قاضي و اينكه آيا ائمه به ظاهر حكم مي‌كرده‌اند يا به باطن، به سه قول متفاوت بدون اشاره به قائل پرداخته است (پيشين، باب 39)، علي‌القاعده مشايخ قم مي‌بايست احكام ائمه را حكم ظاهري بدانند. شيخ مفيد اگرچه خود اطلاع ائمه را از باطن افراد ممكن مي‌شمارد اما قول به علم غيب مطلق را منحصر در خداوند دانسته است و استناد چنين علم غيبي به ائمه را به مفوّضه نسبت داده است (پيشين، باب 41، ص67)، بي‌شك مشايخ قم نيز به علم غيب‌ائمه باور نداشته‌اند.

در مجموع مشايخ قم با شاخصيت احمد‌بن محمد‌بن عيسي اشعري را در قرون سوم و چهارم مي‌توان به عنوان انديشه غالب شيعي كه منكر اوصاف فوق بشري ائمه بوده‌اند دانست، ايشان ائمه را علماي ابرار مي‌دانستند، علوم ايشان را كسبي دانسته و منكر علم لدني آنها بوده‌اند، به اموري از قبيل علم غيب و معجزه ائمه باور نداشته‌اند، در اعتقاد آنها به عصمت ائمه نيز دليلي دردست نيست.

نتيجه:در اين مقاله انديشه شيعي حول محور امامت از نيمه دوم قرن سوم تا نیمه قرن پنجم بررسي شد. در اين دو قرن ،انديشه مسلط (نيمه دوم قرن سوم تا اواخر قرن چهارم) و انديشه مطرح (از اوايل قرن پنجم) در جامعه شيعي رويكرد بشري به مسأله امامت بوده است. و اوصاف بشري ائمه از قبيل علم لدني، عصمت ونصب و نص‌الهي ( نه نص از‌جانب امام قبل يا پيامبر) از صفات لازم ائمه شمرده نمي‌شده است و يا حتي به عنوان غلو مورد انكار عالمان شيعه واقع شده است. در آن زمان شيعيان اگرچه خود را به نص و وصیت پيامبر(ص) ملزم به اطاعت از تعاليم ائمه مي‌دانستند، اما امامان را عالمان پرهيزكاري بدون هرگونه صفت فرابشري مي‌شناختند. در اين دو قرن تغليظ فضائل ائمه و ترويج اوصاف فرابشري ایشان رهاورد انديشه مفوّضه است كه به ‌تدريج نمايندگي انديشه تشيع را به دست گرفت و با نوعي تعديل کلامی از قرن پنجم به بعد به انديشه رسمي تشيع بدل شد.

ابن غضائری،ابن جنید،مشایخ قم از جمله احمد بن محمد بن عیسی اشعری و تا حدودی ابن قبه از شاخصترین قائلان نظریه علمای ابرار محسوب می شوند.قائلان نظریه رقیب (امامت معصومان)عالمان یادشده را دارای آرائ شاذ و نادر و محدثان مدرسه قم را فاقد درایت لازم معرفی کرده اند.بیشک نظریه علمای ابرار در هزاره اخیر رأیی شاذ و نادر بوده، اما این نظریه در چهار قرن اول اندیشه شیعه را نمایندگی می کرده است.ارزیابی درایت مشایخ قم در بحث امامت به پیش فرضهای ارزیاب بستگی تام دارد.به هر حال نظریه امامت معصوم به عنوان هویت شیعی وامدار مدرسه بغداد است.

معرفی مهمترین قائلان به نظریه علمای ابرار و رویکرد بشری به امامت در میان حواریون ائمه و راویان مستقیم ایشان و تحلیل آرائ کلامی ایشان در مسئله مهم امامت و پاسخ به پرسش سوم (شاخصهای امامت در قرائت فراموش شده)در بخش دوم مقاله خواهد آمد،ان شاء الله. و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین اردیبهشت 1385

منابع:

-حسن‌بن موسی نوبختي، فرق‌الشيعه،تصحيح محمدصادق آل بحرالعلوم ،نجف 1355ق،المطبعه الحيدريه

-شيخ صدوق، الاعتقادات،تصحیح عصام عبد السید، مصنفات شیخ مفید،جلد پنجم،قم 1413 ق

ـــــــــــــ ، اكمال‌الدين ،تصحیح علی اکبر غفاری،قم 1363،موسسه النشر الاسلامی

ـــــــــــــ ،من لا يحضره‌الفقيه،تصحیح و تعلیق علی اکبر غفاری،تهران 1392 ق ،مکتبه الصدوق

-ابن‌غضائري(احمد‌بن حسين)،الرجال، تحقيق سیدمحمدرضا حسینی جلالي،قم 1380،دارالحدیث

-شيخ مفيد ،اوائل ‌المقالات ،تحقیق شیخ ابراهیم انصاری زنجانی،قم 1413،جلد چهارم مصنفات شیخ مفید

ــــــــــــ ، تصحيح ‌الاعتقاد،تحقیق حسین درگاهی،قم1413،جلد پنجم مصنفات شیخ مفید

ــــــــــــ ،عدم سهو النبی،تصحیح شیخ مهدی نجف، قم 1413 ق،جلد دهم مصنفات شیخ مفید

ــــــــــــ ، المسائل‌السرويه،تحقیق صائب عبد الحمید،قم1413 ق،جلد هفتم مصنفات شیخ مفید

-ابوالعباس احمد بن علی نجاشی، الرجال،تحقیق سید موسی شبیری زنجانی ،قم 1407ق، موسسه النشر الاسلامی

-سيد مرتضي، الانتصار ، نجف 1391ق ،منشورات المطبعه الحیدریه

-ابوجعفر محمد بن الحسن طوسی،اختیار معرفه الرجال(رجال الکشی) ،تحقیق محمد تقی فاضل میبدی و سید ابوالفضل موسوی، تهران 1382،سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

-علامه حلي، انوار‌الملكوت في شرح‌الياقوت ،تحقیق محمد نجمی زنجانی،قم 1363 (چاپ دوم)،اتشارات بیدار

ـــــــــــــــ،خلاصه‌الاقوال في علم‌الرجال،نجف 1961 م

-شهيد ثاني (زين‌الدين ‌بن‌علي)،حقائق‌الايمان،تحقيق سيد مهدي رجايي،قم 1409،مکتبه آیه الله العظمی المرعشی النجفی

-وحيد بهبهاني (محمد باقر‌بن محمد اكمل)، الفوائد‌الرجاليه، نسخه الکترونیکی مکتبه اهل البیت(ع)

ـــــــــــــــــ ،التعليقه علي‌منهج المقال(میرزا محمد بن علی استرآبادی)،نسخه الکترونیکی مکتبه اهل البیت(ع)

-سيد بحرالعلوم(محمدمهدی بن مرتضی طباطبائی)، الفوائد‌الرجاليه، تصحیح محمدصادق و حسین بحرالعلوم،تهران 1363،مکتبه الصادق(ع)

-ابوعلي محمدبن اسماعیل حائري، منتهي‌المقال في‌احوال الرجال ،قم 1416ق،تحقیق موسسه آل البیت (ع)

-شيخ اسد‌الله كاظمي، كشف القناع، 1317ق،چاپ سنگي

-شيخ عبدالله مامقاني، تنقيح المقال في معرفه‌الرجال، نجف 1350ق،چاپ سنگي

-محمد ابراهیم بن محمدحسن كلباسي، سماء‌المقال في‌علم‌الرجال،قم

-زکی الدین عنایت الله قهپايي، مجمع‌الرجال،اصفهان 1384ق

-شيخ آقابزرگ طهراني، الذريعه الي تصانيف‌الشيعه،بیروت

-سيد ابوالقاسم خويي، معجم‌رجال الحديث ،بیروت 1409(چاپ چهارم)،منشورات مدینه العلم

-عباس اقبال آشتیانی،خاندان نوبختی،تهران 1357،چاپ سوم

-شيخ جعفر سبحاني، كليات في علم‌الرجال،قم 1366،مرکز مدیریت حوزه علمیه قم

-ویلفرد مادلونگ،مکتبها و فرقه های اسلامی در سده میانه،ترجمه جواد قاسمی،مشهد 1375،بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی

-سيد حسين مدرسي طباطبايي، مقدمه‌اي بر فقه شيعه، كليات و كتاب‌شناسي،ترجمه محمد آصف فکرت،مشهد 1368،بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی

HOSSEIN MODARRESSI, CRISIS AND CONSOLIDATION IN THE FORMATIVE PERIOD OF SHI'ITE ISLAM (ABU JA'FAR IBN QIBA AL-RAZI AND HIS CONTRIBUTION TO IMAMITE SHI'TE THOUGHT), 1993, THE DARWIN PRESS, INC., PRINCETON, NEW JERSEY, U.S.A.

ـــــــــــــ ، مكتب در فرايند تكامل، نظري بر تطور مباني فكري تشيع در سه قرن نخستين،ترجمه هاشم ایزدپناه،نیوجرسی آمریکا1374(ویرایش دوم)،موسسه انتشاراتی داروین

ـــــــــــــ ،میراث مکتوب شیعه از سه قرن نخستین هجری،دفتر اول،ترجمه سیدعلی قرائی و رسول جعفریان،قم 1383،کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران

يادداشت‌ها:

1ـ قاعده ياد شده در ضمن ترجمه احوال اين راويان مورد استفاده قرار گرفته است:

احمد‌بن علي‌ابو‌العباس رازي(1/69)، جعفر‌بن محمد‌بن مالك‌بن عيسي فرازي(1/226ـ225)، جعفر‌بن محمد‌بن مفضل (1/226)، ابو عبدالله حسين‌بن شاذويه(1/331)، حسين‌بن‌يزيد‌بن نوفليه (1/349)، خيبري‌بن علي طحان كوفي(1/404)، داود‌بن قاسم‌بن‌اسحاق (1/414ـ 412)، عبد‌الله‌بن عبد‌الرحمن اصم بصري (2/196)، عبدالله‌بن قاسم (2/202)، ابوجعفر‌محمد‌بن اورمه‌ قمي (2/83)، محمد‌بن بحر رهني (2/86)، ابو عبدالله محمد‌بن سليمان ديلمي (3/122)، محمد‌بن سنان (3/123)، محمد‌بن فرات احنف (3/170)، محمد‌بن فضيل‌بن كثير (3/173)، ابوجعفرمحمد‌بن موسي‌بن عيسي (3/193)، معلي‌بن خنيس (3/232)، مفضل‌بن عمر(3/242)، موسي‌بن سعدان حناط (3/256)، سفر‌بن صباح قمي (3/268)

2ـ از جمله در تراجم محمد‌بن سنان، محمد‌بن سليمان ديلمي، عبدالله‌بن عبدالرحمن اصم بصري، ابوجعفر محمد‌بن اورمه‌ قمي، و جعفر‌بن محمد‌بن مالك‌بن عيسي فرازي

3ـ به عنوان مثال ابو‌علي حائري در رجالش: منتهي‌المقال في‌احوال‌الرجال، ج1،ص 77و78، و ص346ـ348 . شيخ عبد‌الله ما مقاني در تنقيح‌المقال، و از معاصرين، استاد جعفر سبحاني در كليات في‌علم‌الرجال، ص 421ـ 419

4ـ از جمله احمد‌بن حسين‌بن سعيد، حسين‌بن آذويه، زيد زراد، زيد نرسی و محمد‌بن اورمه

5ـ از جمله مخالفان انتساب كتاب به‌جا مانده به ابن‌غضائري: الذريعه 4/288 و 10/89 و معجم رجال‌الحديث 1/102

• منتشرشده در مجله مدرسه،شماره سوم،ارديبهشت 1385،تهران ،صفحه92 تا 102

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 9:4 AM  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 9:49 PM  توسط   | 


 


 

روان شناسان عارضى نگر (محيط نگر)
عده اى از روان شناسان كه تعداد آنان كم نيست رفتار دينى آدمى را زاييده محيط و پيرامون دانسته اند و به زحمت تلاش كرده اند تا ثابت كنند كه رفتار مذهبى، هيچ ريشه اصيل درونى براى انسان ندارد بلكه تمام مظاهر دين از جمله خداباورى، خدا دوستى، دعا و تضرع رنگى هستند كه در اين عالم به انسان زده شده است و هيچ نيروى بالقوه يا بالفعل ويژه اى منشأ اين رفتار نمى باشد. از اين دسته مى توان از جيمز بيست پرت، جيمز ليوبا و فرويد نام برد. بعضى از اين دانشمندان، علاوه بر عارضى دانستن امور دينى، آن را صرفاً امرى توهمى براى انسان مى دانند كه حاصل دوران كودكى بشر است و در دوران شكوفايى دانش انسان، دين از حيات وى رخت برخواهد بست. ليوبا و فرويد بى ترديد داراى چنين نظرى بودند، به ويژه فرويد در گفتار و نوشتار خود همواره ضددين بود. ...........

 

 

 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 8:58 PM  توسط   | 

 


 

پيش گفتار
انسان همواره در مسير تحول، برخوردار از دو نوع رفتار بوده است: برخى از رفتارهاى او متناسب با نيازهاى محسوس و مادى اوست. برخى ديگر متناسب با نيازهاى غيرمادى. قسمتى از رفتارهاى غيرمادى، عموماً رفتار و كنش دينى تعبير مى شوند. هرچند به مقتضاى طبيعت دو بُعدى آدمى هر دو دسته رفتار در نهاد او وجود دارد و به خاموشى نمى گرايد و اساساً چنين امرى خارج از اراده اوست و تنها ممكن است بروز و ظهور يكى بر ديگرى غلبه داشته باشد، اما وجه تمايز انسان از ساير حيوانات رفتار دينى اوست. چنان كه هنرى لوكاس (
Lucas, s. Henry) مى گويد; دين پيچيده ترين عنصر فرهنگ ابتدايى انسان است. روشن است كه همه مردم آغازين به گونه اى اعتقاد دينى داشته اند و انسان اوليه مانند بازماندگانش به نيروى رازآلودى كه نگاه دارنده زمين، آسمان و سراسر زندگى اوست، عميقاً احساس وابستگى مى كرد."( ) دين وجه تمايز اصلى بشر است; يعنى حيوانات ممكن است نسبت به بعضى افراد بشر در پاره اى توانايى هاى خاص پيشرفته تر باشند، نظير قدرت بالاى دريافت هاى حسى و سازندگى عملى، اما هرگز مشاهده نشده است كه حيوانى كارى را براى زندگى پس از مرگ خود انجام دهد. البته، بعضى افراد چه بسا فاقد علايق فوق و علايق متعالى اخلاقى و فكرى باشند، اما بشريت به طور كلى در سراسر عالم دينى است و هيچ قبيله اى وجود نداشته كه به گونه اى دين نداشته باشد. حتى بوته كاران نواحى مركزى استراليا و هندى هاى پاتاگونيا، كه داراى پست ترين اشكال موجود زندگى بشرى هستند ، نيز به نوعى به عالم ارواح اعتقاد داشته و به گونه اى داراى پرستش هستند ...........

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 9:2 PM  توسط   | 

 

 

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

 
اصول بيل گيتس به اين شرح است:...........

 

 


 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 11:51 PM  توسط   | 

 
 
آيا كسي از ميان شما دوست دارد كه گوشت مردار برادرش را بخورد؟ / سوره حجرات، آيه 12

 
 
روان شناسان مي گويند غيبت يك خشونت ارتباطي است.ما باغيبت،احترام و آبرو و محبوبيت افراد را از آن ها سلب مي كنيم

مواد لازم: يك ميخ، يك تكه چوب و يك چكش. كافي است چكش را بر داريد و دست به كار  شويد. ميخ را با تمام توانتان بكوبيد روي چوب و همين طور بكوبيد و بكوبيد و... چي؟ اشتباه كرده ايد؟ پشيمان شده ايد؟ پس ميخ را زودتر بكشيد بيرون. اين طوري، لااقل آن تكه چوبِ بخت برگشته، كمتر درد مي كشد. اما آن سوراخي كه روي چوب درست كرده ايد ـ مي بينيد؟ـ سر جايش هست و از جايش تكان نمي خورد. ديگر كاري نمي شود كرد. حيف شد.
۱
باورش دشوار است، اما امي شانون روان شناس مي گويد: بيشتر تحقيقاتي كه روان شناسان در زمينة غيبت انجام داده اند، نشان مي دهد كه رايج ترين علت غيبت، بيكاري، سر رفتن حوصله و تلاش براي رفع خستگي ناشي از آن است. يعني خيلي از ما غيبت مي كنيم فقط به اين دليل ساده كه حوصله مان سر رفته است. امي شانون البته بر اين نكته تأكيد مي كند كه آدم هاي اهل غيبت، دو دسته اند: يك دسته، آن هايي كه ندانسته غيبت مي كنند و دستة ديگر، آن هايي كه دانسته و هدفمند به غيبت كردن مشغول مي شوند.
آدم هاي دستة اول، معمولا همان هايي هستند كه غيبت مي كنند چون حوصله شان سر رفته و... اما آدم هاي دستة دوم، بنا به تعبير امي  شانون، روان شناسي پيچيده اي دارند: وقتي از دست خودمان و آن چه هستيم، رضايت نداريم، گاهي سعي مي كنيم اشخاص ديگري را هم پيدا كنيم كه بدتر از ما جلوه كنند. اين طوري، ديگر ما ته جدول نيستيم و حداقل يكي مانده به آخريم. غيبت، اين فرصت را به ما مي دهد كه شخص مورد نظر را در ذهن ديگران، تا مي شود به ته جدول بفرستيم.
اما دكتر فرانك مك آندرو معتقد است براي غيبت كردن، هزار و يك علت وجود دارد و بعضي از اين علت ها اصلا بيمارگونه نيستند: مثلا وقتي در جمعي نشسته ايم و كسي شروع به غيبت از ديگران مي كند، ما هم ممكن است به حكم اين كه خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو وارد بحث شويم. اساسا آدميزاد دوست دارد كه بخشي از يك جمع و عضوي از يك تيم به حساب بيايد. خيلي از آدم ها همين طوري، احساس مهم بودن مي كنند. به علاوه، وقتي اعضاي يك جمع، اطلاعات وسوسه كننده اي را با هم به اشتراك مي گذارند، احساس صميميت در بين اعضاي گروه، افزايش مي يابد. غيبت كردن از ديگران، اين فرصت را به ما مي دهد كه براي دقايقي هم كه شده، خودمان را به كانون توجهات تبديل كنيم. اين احساس قرار داشتن در كانون توجهات براي اكثر آدم ها لذت بخش است. البته دكتر فرانك مك آندرو هم در نتيجه گيري نهايي اش تأكيد مي كند كه: هيچ كدام از اين حرف ها دليل موجهي براي غيبت كردن نيستند و غيبت، بدون ترديد، نشانة بارزي از ضعف شخصيتي محسوب مي شود. اين خصلت از آن خصلت هايي است كه همة نظام هاي اخلاقي، چه ديني و چه غير ديني، آن را نكوهش مي كنند. اما استيون رابرتز، نويسنده و روان شناس، اعتقاد دارد كه حسادت، شايع ترين علتي است كه باعث مي شود آدم ها به غيبت  كردن (و البته غيبت هاي دانسته) بپردازند: اگر به خاطر محبوبيت، قيافة ظاهري، موقعيت مالي، پرستيژ اجتماعي و امثال اين ها به كسي حسادت بورزيم، غيبت، وسيلة خوبي براي مخدوش كردن چهرة آن شخص خواهد بود. يا اگر كسي در حقمان بدي كرده باشد، مثلا پولمان را خورده باشد يا در جمع، ضايعمان كرده باشد و... مي شو د از غيبت به عنوان سلاحي براي تخريب شخصيت او و انتقام گيري شخصي استفاده كنيم. متأسفانه خيلي از ما اين كار را مي كنيم.

۲
روان شناسان از غيبت به عنوان يك خشونت ارتباطي ياد مي كنند و آن را نوعي قلدري و زورگيري كلامي مي دانند. فرانك آندرو مي گويد: ما با غيبت، كردن سعي مي كنيم احترام، آبرو، محبوبيت و يا روابط اجتماعي افراد را از آن ها سلب  كنيم. به علاوه، غيبت نوعي سعي در جهت حذف فرد غيبت  شونده از جمع آشنا است. امي شانون نيز اعتقاد دارد كه: وقتي ما غيبت مي كنيم، در حقيقت، داريم از اعتمادي كه شخص غيبت شونده به ما داشته است، سوء استفاده مي كنيم. مثلا ما را به حريم زندگي خصوصي اش وارد كرده و يك حرف خصوصي را با ما در ميان گذاشته، اما ما داريم در غياب او بخش هايي منفي از اين رابطة خصوصي را براي ديگران بازگو مي كنيم. واضح ترين تفسير غيبت، اين است كه غيبت كننده، شايستة اعتماد نيست. اين را هر فرد شنونده اي، اگر عاقل باشد، خيلي زود مي فهمد. به نظر امي  شانون، حتي اگر گفتن يك چيز خصوصي از زندگي ديگران، از نظر خودمان، بار منفي نداشته باشد، باز هم حق نداريم بخشي از زندگي خصوصي شخص را در حضور ديگران و در غياب خودش مطرح كنيم. او مي گويد: خصوصي، خصوصي است. چه به نظر شما مهم باشد، چه نباشد.
استيون رابرتز نيز بر اين باور است كه شنوندة غيبت در واقع به شخصيت خودش توهين مي كند: اگر اجازه بدهيد شخصي در حضور شما از شخص ديگري بدگويي بكند،  در حقيقت، اجازه داده ايد كه او براي شما تصميم بگيرد. چرا  كه به هر حال، وقتي حرف هاي او تمام شود، ذهنيت شما تا حدي نسبت به فرد غيبت شونده تغيير پيدا مي كند. اين يعني، شخص غيبت كننده در برقراري رابطه و تنظيم سطح رابطه تان با شخص غيبت شونده، به جاي شما تصميم گرفته است. اگر او اشتباه كرده باشد ـ كه شخصيتا همين  انتظار مي رود  ـ شما هم به اشتباه مي افتيد.

۳
دكتر فرانك مك آندرو مي گويد: وقتي پشت سر شخصي بدگويي مي كنيم، در حقيقت، داريم آبرويش را مي بريم. از بين بردن آبروي افراد، آن هم در شرايطي كه خودشان حضور ندارند تا از آبرويشان دفاع كنند، درست مثل اين است كه آن ها را بكشيم. البته غيبت، تيشه به ريشة سه نفر مي زند. گويندة غيبت كه به غيبت شونده اجازه نمي دهد تا از خودش دفاع كند، در واقع، دست به ترور شخصيت خودش مي زند. شنوندة غيبت هم كه خيلي راحت مي تواند بگويد: نه، من نمي خواهم چنين حرف هايي را بشنوم و ... و نمي گويد. پس او هم ضعف شخصيت اش را آشكار مي كند. پس گوينده و شنوندة غيبت، پيش از غيبت شونده مي ميرند.

۴
در حديثي از امام صادق عليه السلام دربارة  تعريف غيبت مي خوانيم: غيبت، آن است كه دربارة برادر مسلمان ات چيزي بگويي كه خداوند، آن را بر او مستور داشته است. اما فاسقي كه تظاهر به فسق كند، نه حرمتي دارد و نه غيبتي. روايات متعدد به خوبي نشان مي دهد كه اگر شخصي گناه كند و مستور باشد، غيبت او جايز نيست و غيبت شخص متظاهر به فسق نيز فقط در خصوص آن عملي كه تظاهر به آن  كند، جايز است، نه نسبت به تمام اعمالش. آموزه هاي ديني توصيه مي كنند كسي كه مي خواهد از غيبت توبه كند، بايد از هر دو جهت، تسويه حساب نمايد. اول، براي اداي حق الله، طبق قاعدة عمومي ساير گناهان، توبه كند و دوم، براي اداي حق الناس، از غيبت شونده حلاليت بطلبد. اگر هم دسترسي به غيبت شونده برايش ميسر نباشد، بايد براي او و گناهانش استغفار كند.
 
تكنيك هايي براي دوري از غيبت
غيبت نكردن نشانه شخصيت شماست!
استيون رابرتز براي پرهيز از غيبت، پيشنهادهاي جالبي مي دهد كه البته به قول خودش، تمام اين پيشنهادها به يك پيش فرض احتياج دارند: بايد با خودمان روراست باشيم.
۱ـ صادقانه از خودمان بپرسيم چرا مي خواهيم چنين حرف هايي را بشنويم؟ واقعا خوشمان مي آيد چنين حرف هايي را پشت سر خودمان بگويند؟ اگر خود شخص غيبت شونده از اين صحبت ها خبردار بشود،  چه احساسي پيدا خواهد كرد؟ آيا اين حرف ها آبروي شخص غيبت شونده را به خطر نمي اندازد؟ آيا او را در جمع دوست و فاميل، منزوي نمي كند؟ پاسخ به اين سؤالات، كمكتان مي كند تصميم درستي بگيريد.
۲ـ سخت است، اما سعي كنيد وقتي در مقابل تان غيبت مي كنند،  شنونده نباشيد. با يكي دو بار استقامت، بارهاي بعدي برايتان آسان تر مي شود. مي توانيد خيلي مؤدبانه به شخص غيبت كننده بگوييد: ببخشيد. من نمي خواهم اين حرف ها را بشنوم. اين كار به نظرم درست نمي آيد.
۳ ـ سعي كنيد ديگراني را كه در آن جمع يا در بين دوست و فاميل هستند و مثل شما فكر مي كنند، به صحبت و واكنش وادار كنيد. كاري كنيد كه پيدا كردن دو گوش شنوا، براي شخص غيبت كننده هر روز سخت تر و سخت تر شود.
۴ـ اشتباه ترين كار، اين است كه وقتي مقابل تان غيبت مي كنند، كناري بنشينيد و بگوييد: من فقط يك گوشه نشسته بودم. اين، بي گناهي تان را ثابت نمي كند. برعكس، به اين معناست كه شما هم به همان اندازه مسؤول و مقصريد كه شخص غيبت كننده. اگر شما نگذاريد كه شخص غيبت كننده توجهي را كه مي خواهد، به دست بياورد، ممكن است او از ادامة حرف هايش منصرف شود.
۵ ـ براي اين كه حرفتان به غيبت كننده برنخورد، بهتر است از غيبت كننده هم درخواست كنيد كه به شما براي اجراي تصميم و محقق شدن قول و قرار شخصي تان مبني بر پرهيز از غيبت، كمك  كند. سعي كنيد لحنتان طوري باشد كه به او برنخورد. بهتر است فقط در مورد خودتان صحبت كنيد و اصلا در مقام نصيحت برنياييد.
۶ـ اگر در حضورتان غيبت شخص ديگري را كردند، مي توانيد زيركانه و به تدريج ـ و البته محترمانه ـ مسير بحث و موضوع صحبت را عوض كنيد.
۷ـ به ريشه ها و علل غيبت فكر كنيد. روي آن ها تأمل كنيد. شما به كدام يك از آن دلايل، داريد غيبت مي كنيد؟ به كدام يك از آن دلايل داريد به غيبت گوش مي دهيد؟ هر وقت خواستيد شروع به غيبت كنيد، دربارة دليل ريشه اي اش با خودتان صادقانه فكر كنيد.
۸ـ روان شناسان، سرسختانه اعتقاد دارند كه بسياري از غيبت ها به دليل ضعف شخصيتي در غيبت كننده و غيبت شونده اتفاق مي افتد و ادامه مي يابد. آيا شما واقعا با چنين مشكلاتي در شخصيت تان دست به گريبان ايد؟ از روان پزشكان و روان شناسان براي حل مشكل شخصيتي تان كمك بخواهيد.
۹ـ وقتي مي بينيد داريد دوباره غيبت را از سر مي گيريد، بلافاصله توجه خودتان را به سمت چيزهاي مقدس و روحاني و كلام شخصيت هاي ارزشمند سوق بدهيد. سرشناسان اديان مختلف دربارة غيبت، حرف هاي تكان دهنده اي زده اند. بهتر است يكي دو تا از اين حرف  ها را از حفظ كنيد و هميشه موقع غيبت، آن ها را به خاطر بياوريد. نام خدا را به زبان بياوريد و از او كمك بخواهيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 6:15 PM  توسط   | 

 

 

نويسنده: مايكل آرگيل

 



  اشاره : توجه به مذهب يكي از پديده هاي بارز در دهه هاي اخير ميباشد . مطالعاتي كه درباره نقش و كاركرد دين در هر يك از حوزه هاي علوم صورت مي گيرد ناشي از همين اقبال و روي آوردن مردم به معنويت است . در مقاله زير كه به قلم يكي از پژوهشگران دانشگاه آكسفورد نوشته شده است ، نويسنده مي كوشد با نگاهي به كاركردهاي مثبت مذهب در يك محيط اروپايي ،به امكان تلفيق وهم گرايي روانشناسي ومذهب جنبه عيني تري بدهد .

 

طي ساليان اخيرروز افزون به مذهب ، باعث پديد آمدن سؤالات زيادي در حوزه هاي مختلف علوم گشته است . علم روانشناسي نيز جدا از اين تاثيرات نببوده و سعي كرده است در ارتباط باگرايشات نوين به مذهب ، پاسخهاي مناسبي را ارائه بدهد گرچه هنوز اين پاسخها با توجه به محقين روانشناس درباره رابطه مذهب باانسان است ، به موارد و جنبه هاي گوناگون معطوف مي گردد.

اينكه تصور افراد از خدا چگونه است ؟ كودكان و بزرگسالان از خداوند چه تصويري دارند و اين تصور در زندگي آنان چه نقش و اهميتي را دارا است ؟ ارتباط بين مسايل و موضوعات مختلف انسان با مذهب به چه صورت است ؟ ايمان مذهبي در تكوين شخصيت انساني چگونه عمل مي كند ؟ افراد مذهبي چه تفاوتهايي با افراد غير مذهبي در كردار و رفتار فردي و اجتماعي دارند ؟ و هزاران سؤال جديد كه روانشناسان باآن روبرو هستند و خواهان پاسخگويي به اين سؤالات مي باشند .

ارتباط غير كلامي

اكنون ثابت شده است مه هيجان ، ابتدا با علايم غير كلامي به ويژه در حالات چره و نوع صدا ظاهر مي شود . عقايد و احساسات مذهبي كه به طور غير كلامي از طريق موسيقي ، تاريكي ،

روشنايي ، خشم وحركات بدن بيان مي شوند و در تمام مذاهب يكسان است و برخي از آنها عموميت دارند . بسياري از موسيقيهاي مذهبي تركيب خاصي از هيجانها مي باشند . آثار مذهبي باخ نمونهاي از اين هيجان لذتبخش است .

موسيقيي به عنوان “ زبان هيجانها ” تعريف مي شود . خواندن سرود مذهبي نوعيي فعاليت گسترده مذهبي و گروهي است . سرود مذهبي تركيبي از آهنگ غير كلامي و واژه هايي است كه عقايد مذهبي را در قالب شعر بيان مي كند .

تفاوتهاي جنسي

يكي از بهترين يافته هاي روانشناسي در دنياي مسيحي حاكي است زنان بيش از مردان مذهبي مي باشند و تحقيقات بسياري پيرامون تفاوت هاي جنسي صورت گرفته است . گرچه در اين مورد توضيحات بسيار كمي ارائه شده . زنان به طور كلي هيجانها و احساسات و علايم غير كلامي را بيشتر نشان مي دهند . روابطشان با يكديگر در جمع خانواده و دوستان صميمي تر مي باشند . علاوه بر ايين زنان بيشتر از مردان براي سلامتي و خوشبختي همسرانشان تلاش مي كنند . اما اين نتايج نبايد نظر ما را منحرف كنند . شايد بتوان دلايل ذيل را در اين باره مطرح كرد : زنان از طريق وظايف و نقشهاي پرورشي ، اجتماعي مي شوند و از جهت زيست شناختي آمادگي بيشتري را براي مراقبت از خانواده و فرزندان دارند . اين مسئله نقش مهمي در گرايش آنان به خدا و مذهب ، به عنوان نيرويي كه مي تواند در حفظ و تضمين سلامت روحي واخلاقي و انسجام خانواده مؤثر باشد دارد .

مهارتهاي اجتماعي

در حاليكه اكثر مذاهب به پيروان خود آموزش مي دهند كه همسايه خود را دوست داشته باشند ، اما اين مسئله بدليل ابعاد گسترده اي كه دارد ، نيازمند قواعد اجتماعي ديگري نيز مي بباشد . براي مثال يك بيمارستان رواني در آلمان تعدادي راهبه را به عنوان پرستار به بخش اسكيزوفررني معرفي كرد . راهبه ها آنچنان مورد علاقه بيماران بودند كه حالشان روبه و خامت گذاشت و مدت بستري شدن آنها افزايش يافت . در زمينه مؤثرترين مهارتهايي اجتماعي جهت انجام وظايف متفاوت در

مكانهاي مختلف تحقيقاتي به عمل آمده و در اين باره اطلاعاتي به تفصيل ارائه شده است . همانطور كه مهارتهاي پزشكي برايي پزشك مجرب ضروري است ؛ پرستار ، معلم و والدين خوب نيز به مهارتهاي اجتماعي نياز دارند . هر كسي كه در صدد دوست داشتن همسايه خود برمي آيد ، بايد از مهارتهاي اجتماعي برخوردار باشد. نگرش مثبت مذهبي چه تفاوتهايي ايجاد مي كند ؟ چنين نگرشي موجب مي شود كه فرد بيشتر نگران وضعيت ديگران باشد و با استفاده از مهارتهاي سودمند به آنان كمك كند . بسياري از تحقيقات اخير نشان مي دهند كه اين حمايت اجتماعي فوايد بسياري در بر دارد ، از جمله سلامت روان ، سعادت و طول عمر . چنين حمايتي شامل كمك به ديگران ، گوش دادن به مشكلات ديگران ، پند و اندرز دادن و گرد آوري افراد در يك گروه اجتماعي است .

تاثيرات مذهب بر رفتار

تحقيقات بسياري در زميينه تاثير مذهب بر رفتار غير مذهبي به عمل آمده است تا تفاوتها و قضاوتهاي اخلاقي مذهبيون و غير مذهبيون از هم مشخص گردد. در غالب موارد عملكرد مذهبيون خوب است . آنان بيشتر به ياري ديگران مي شتابند و در راه خير و نيكو كاري قدم بيشتري بر مي دارند و از نظر صداقت و مهرباني از اعتبار و شهرت برخوردار مي باشند . به عبارت ديگر لازمه تعصب مذهبي ، تعهد به مذهب مي باشد . جنايتكاران ، بيكاران …  مورد بخشش مذهبيون نيستند و ننسبت به آننان خشونت بيشتري روا مي شود . به عبارت ديگر ، گروههاي مذهبي گناهكاران را دوست ندارند و خطاهاي كاري را نظير گناه مذهبي مي دانند . آنان حفظ اعتماد به نفس را به اعضاي گروه خود دستور مي دهند .

مذهب بر سلامتي و خوشبختي مذهيون تاثير مي گذارد . آنها اغلب كمتر متاركه مي كنند و مدعي هستند كه ازدواجشان بيشتر قرين سعادت و خوشبختي است . چنانچه نتايج صحيح باشند نشان مي دهد كه محدود كردن زوجها براي حفظ بناي خانواده به نتايج سودمندي مي انجامد . در اين اقشار آمار خودكشي در مقايسه با ديگران كمتر است . نشانه هاي سلامتي و سازش در سالمندان مذهبي به ويژه افراد بيوه و مجرد به چشم مي خورد . به عقيده برخي از صاحبنظران در اين مورد حمايت اجتماعي نقش مهمي ايفاء مي كند .    

ماهيت باور مذهبي

در سالهاي نخست باورهاي مذهبي نظير باورهاي جهان مادي بود. تاثير فيلسوفان هندگرا تحصيلكرده هاي شرق موجب شد تا تمايز قابل ملاحظه اي ميان فرضيه هاي جهان مادي و فرضيه هاي مذهبي بوجود آيد . فرضيه هاي جهان مادي بطور مستقيم و غير مستقيم قابل اثبات مي باشند ، اما فرضيه هاي مذهبي به اين روش قابل اثبات نيستند و به اجماع و تاييد علما بستگي دارند . از نظر روانشناسي دقيقا فرضيه ها و باورهاي مذهبي به چه شباهت دارند ؟ نظريه اي حاكي است كه آنها طرحهاييي براي رفتار هستند و شامل شناخت و تصوير ذهني مشخص مي باشند . برخي معتقدند باورهاي مذهبي سرشار از كنايه و قياس هستند . پاره اي از متخصصان رشته الهيات قائل به نوعي مذهب تفسيري مي باشند . باورهاي مذهبي در برگيرنده ارزشها و نظارت بنيادي پيرامون هستي مي باشند و مي توانند رفتار انسان را كنترل كنند .

ماهيت ارتباطات مذهبي

دريافتيم كه ارتباطات غير كلامي در بيان مذهب نقش مهمي ايفاء مي كنند ، علاوه بر اين به توانهاي خاص علايم غير كلامي ، در تركيب با واژه ها پي برديم . كاربد موضعات تاثير گذار مي باشد كه در قالب تمثيل كنايه و قياس بيان مي شوند.

همانطور كه در بالا بحث شد مذهب تنها كنايه نيست ، شايد علائم غير كلامي ومعنادار كه همراه اين پيامها و كنايه ها مي باشند و نيز نصايح و احكام مذهبي براي زندگي سعادت بار كه با واژه هاي معمولي بيان مي شوند ، معناي بيشتري را منتقل مي كنند . يكي از دلايل بوجود آمدن زبان خاص مذهبي آن است كه واژگاه زبان مادري معمولا در جهان مادي كاربرد داد و انتظار مي رود تا واژگان برايي امور غير مادي استفاده شوند .

در گذشته اغلب تصور مي شد كه روانشناسي به مذهب آموزش مي دهد يا گاهي نيز عكس آن امكان دارد . روانشناسي و مذهب در توضيح و جهت بخشيدن به زندگي همسو مي باشند . بسياري از افراد پاسخهاي مذهبي را بيش از پاسخهاي روانشناسي مي پذيرند . اصول ، عقايد و سنتهاي مذهبي حائز اهميت هستندو حقايقي را در خصوص ماهيت انسان مطرح مي كنند . شايد معلمان و دبيران مذهبي ، متخصان رشته الهيات و روحانيون از دانش و تخصصي برخوردار باشند

كه روانشناسان فاقد آنها هستند . انطباق آن دو از وظايف روانشناسي مذهب مي باشد.

روانشناسي و مذهب در معني بخشيدن به زندگي هم سو مي باشند با اين حال پاسخهاي مذهبي براي افراد بيش از پاسخهاي روانشناسي قابل پذيرش است .   



نکته : روان شناسي مذهب معنويت دين و انسان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 9:52 PM  توسط   | 

 
 
نکته اصلی: آنچه که فکر میکنی, هستی. آنچه که میخواهی, احساس میکنی.
 
چرا مثبت اندیشی؟
 
تمام احساسات, باورها و دانسته های ما بر اساس تفکرات درونیمان میباشند, هر دو ضمیر هوشیار و نیمه هوشیار. کنترل در دست ماست چه بدانیم چه ندانیم. ما میتوانیم مثبت باشیم یا منفی, مشتاق یا گرفته, تاثیرگذار یا تاثیر پذیر.
 
بزرگترین تفاوت بین افراد گرایش و نوع نگرش آنها میباشد. برای برخی, یادگیری لذت بخش و جذاب است. برای دیگران, یادگیری سخت و خسته کننده. برای بسیاری, یاد گیری فقط خوب است, چیزیست که برای انجام کار به آن نیاز است.
 
بلند پرواز باشید و تمام تلاش خود را انجام دهید
 
 
نگرشهای اکنون ما عادتهایی هستند که از بازخورد والدین, دوستان, جامعه و خویشتن ساخته شده اند و تصور ما از خود و جهان را شکل میدهند.
 
این نگرشها توسط گفتگوی درونی (ضمیر هوشیار و نیمه هوشیار) که ما دائما با خود داریم ادامه میابد.
 
اولین قدم در تغییر نگرشهایمان, تغییر گفتگوهای درونیمان میباشد.
 
جه بایدبگوییم؟
 
یکی از خط مشی ها 3 C’s  نام دارد: الزام (commitment) , کنترل (control) و مبارزه طلبی (challenge) .
 
الزام (commitment) :
در خود یک تعهد مثبت نسبت به یادگیری, کار, خانواده, دوستان, طبیعت و عوامل ارزشمند دیگر ایجاد کنید. خود و دیگران را تحسین کنید. رویای موفقیت را ببینید. مشتاق باشید.
 
کنترل (control) :
ذهن خود را بر چیزهای مهم متمرکز کنید. برای چیزهایی که فکر میکنید و کارهایی که انجام میدهید هدف تنظیم کنید و اولویت بندی نمایید. پرداختن به اعمالتان را تصویرسازی کنید. یک استراتژی برای رویارویی با مسائل ایجاد نمایید. ریلکس بودن را بیاموزید. از موفقیت لذت ببرید. با خودتان صادق باشید.
 
مبارزه طلبی (challenge) :
با جرأت باشید. هر روز تغییر و پیشرفت کنید. نهایت تلاش خود را انجام دهید و به گذشته نگاه نکنید. به یاد گیری و تغییر به عنوان فرصتهای مناسب نگاه کنید. چیزهای جدید را امتحان کنید. انتخابهای مختلف را بررسی کنید. با افراد جدید ملاقات کنید. سؤالات زیادی بپرسید. پیگیر سلامت روحی و جسمی خود باشید. خوش بین باشید. مطالعات نشان میدهد افراد دارای این منشها, برندگان شرایط خوب و نجات یافتگان شرایط سخت هستند.
 
تحقیقات نشان میدهد:
"... افرادیکه آگاهانه گفتگوهای درونی و فرضیات خود را اصلاح میکنند پیشرفت تقریبا سریعی در کاراییشان مشاهده شده. انرژی آنها افزایش میابد و اوضاع برای آنها بهتر به نظر میرسد..."
 
الزام, کنترل و مبارزه طلبی در ساختن احترام بخود و افزایش تفکر مثبت کمک میکند. در اینجا چند پیشنهاد دیگر آورده شده:
 
7 پیشنهاد برای ساختن نگرشهای مثبت
 
  • در هر گروه و رده ای به دنبال افراد مثبت برای همدم شدن و پیوستن باشید.
  • در هر سخنرانی و خطابه ای به دنبال یک ایده جالب جدیدتر باشید.
  • در هر فصلی از کتاب یک مفهوم جدیدتر که برایتان مهم است پیدا کنید.
  • به هر دوستی, یک ایده جدیدی را که به تازگی آموخته اید توضیح دهید.
  • از هر معلمی, سؤال بپرسید.
  •  یک لیست از اهداف, تفکرات مثبت و کارها همراه خود داشته باشید.
  • به یاد داشته باشید, آنچه که فکر میکنید, هستید, آنچه که میخواهید, احساس میکنید.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 3:49 PM  توسط   | 

 

رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايد:
 

هيچ بنده اي نيست كه ماه رمضان را روزه بگيرد مگر آنكه

 خداي متعال از حوريان بهشتي به نكاح وي در آورد

 

 

رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم مي فرمايد:
 

شب اوّل ماه مبارك رمضان خداي جليل، رضوان - كليد دار

 بهشت-را فرا خوانده و به او فرمان مي دهد تا بهشت را

 براي روزه داران امت محمد (ص) آماده و زينت آرايي كند

 و تا پايان ماه، درهايِ آن را به روي آنان باز گذارد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 11:38 PM  توسط   | 

 

 

بازخوانى نظريه تخيل نزد ابن عربى به روايت هانرى كوربن
واقع نمايى عالم خيال در سنت دينى
بخش دوم
238482.jpg
ژيلبر دوران
اشاره:
در پاره نخست اين مقاله كه روز پيش عرضه شد مؤلف شرحى از آشنايى خود با نظرات ابن عربى در باب مفهوم خيال به دست داد و كشف ميراث ماندگار سنت عرفانى اسلام را حاصل مؤانست با هانرى كوربن دانست. در پاره حاضر ژيلبر دوران به تمايزات سنت غربى و شرقى پيرامون مقوله تخيل هنرى مى پردازد.
گروه انديشه
در تعبير «شرقى» از  تفكر غربى، به ويژه در حكمت يهودى، عرفان مسيحى - به ويژه قبل از فلسفه مدرسى اسكولاستيك يا بلافاصله پس از اصلاح دينى Reforme)) - و سرانجام در فلسفه ابن سينايى و افلاطونى اسلام كاملاً برعكس، قوه خيال و خيال خلاقImagination creatrice) ) به عنوان جانشين اساسى عقل فعال Intellectus agens)) همچنان باقى ماند. از نظر ابوعلى سينا، سهروردى و ابن عربى و مفسرش در قرن چهاردهم يعنى حيدر آملى، و به دنبال ايشان بسيارى از متفكران برجسته اى كه تا قرن بيستم ظهور كردند، خيال خلاقImagination Creatrice)) كه كوربن به خاطر ويژگى پويايى و زايندگى و استيلاى آن، آن را Imaginatrice يعنى تخيل خلاق مى نامد - گره و نقطه اتصالى باقى مى ماند كه به وسيله آن دو وجه وجودى انسان به شكل دوگانه به هم پيوند مى خورد: دنياى اينجا و عالم آنجا، تن شهودى و جسمانى و نشأه نامشهود روحانى شهود زمينى و بيت القدس آسمانى، جبريت على و تقارن همزمان علتها. اين يكى از كمترين غرابت هاى (پارادوكس) اين جهاد عالمانه است كه نه تنها بايد براى بازسازى جايگاه اصلى تخيل Imagination)) جهاد نمود، بلكه براى غنى كردن چشمه خيال در ميان امواج فرهنگى، مانند اسلام كه به غلط آن را به عنوان الگوى شمايل ستيزىIconoclaste) ) در غرب معرفى مى كنند، بايد شناور شد! اما با تأمل در چنين پارادوكسى است كه اصالت كشف كوربن مطرح مى شود. درست مانند باشلار كه او نيز گفته بود كه تصويرهاى قابل رؤيت در نقاشى و يا در عكاسى از تصويرهاى ادبى، كمتر «تخيلى» هستند، چه در واقع تخيل ادبى آزاد با ماهيت القايى خود بيشتر تخيل را تحريك و معنا را تقويت مى نمايد. اسلام شناسى كوربن نيز از خلال متون عالمانه به ما نشان مى دهد كه ميان دو تمدن اسلامى و تمدن ما (مسيحيت) مخالف ترين تمدن با تصوير و شمايل سازى، برعكس آن چيزى كه تصور مى كنيم، تمدن اسلامى نيست. بدون اينكه در انتظار (تصاوير) «رسانه هاى گروهى مان» بمانيم از زمان ارسطو تا سارتر، «تصاوير و نقش هاى» ما در جاى ادراك مى نشينند و نمونه هاى ضعيفى از آن هستند. بنابراين نقش ها، چهره هاى تحميلى و متكلفانه اى بيش نيستند. تنها كار مهم و معروف تصاوير، خيالبافى بيمارگونه و نقش تبليغاتى است. درست به همان گونه كه باشلار به وضوح ميان تخيل و تصوير رؤيا _ كه موضوع روانكاوى و نتيجه عمل غيرارادى است _ و تصوير و تخيل شاعرانه _ كه خلاق و ارادى است _ تفاوت قائل شده كوربن نيز به وضوح ميان تخيل عملىImaginaire)) كه حاصل زندگى روزانه است (مانند آنچه كه فرويد درباره رؤيا مى گويد و فقط آن را حافظ خواب مى داند) و يا تخيلى آلوده كه از طريق «رسانه هاى گروهى» ارائه مى گردد _ و خيال Imaginal)) كه طبق سنت ابن عربى و يا ابن سينا همان خيال خلاق Imagination Creatrice)) است، تفاوت قائل شده است. باز هم به واژه اى كه در غرب معنايش را از دست داده است، برمى گرديم. چرا كه كلمهImaginatrice)) طبق اصلى كه مى توان آن را از يك فلسفه قديمى، وام گرفت، تخيلى است كه مى آفريند و با آفرينش خود، آفريده مى شود. كوربن با دگرگون كردن مشاهدات يونگ روانكاو _ كه بارها در Ascona يا Bollingen با او ملاقات كرده بود _ درباره نقش شكل گيرى «فرديت» يا ساختن خودSoi)) از طريق تصوير و خيال Image))، نشان مى دهد كه از نظر همه اهل معناى بزرگ اسلام «خيال زايندهImaginatrice) ) مى تواند موجود روحانى را بيافريند، موجودى كه - به عنوان دانا Daena))بنا به روايت پارسى ماقبل اسلام _ ويژگى هاى فردى وجود را در اين دنياى خاكى به هنگام هجرتexitus) ) نهايى بازپس مى گيرد و به آنها قدرت و ثبوت مى بخشد. همان طور كه از نظر يونگ «استحاله روح» از «تمثيل هاى روح» جدايى ناپذير است. در «شرق» نيز در ميان اهل كشف و شهود كه كوربن آنان را به ما معرفى مى نمايد، تكامل فردى روح جز با كمك حركت و جريان خيال صورت نمى پذيرد. چرا كه در «خيال» گفت وگو و Cogitoاى وجود دارد كه بسيار نيرومندتر از Cogitoاى است كه با قطعيت يك استدلال انجام مى شود. با استناد به تفسير امام محمد باقر و امام جعفر صادق (عليهماالسلام) از سوره ۲۸ آيه ۸۸ قرآن (كل شىء هالك الا وجهه)، هانرى كوربن همراه با قاضى سعيد قمى _ در مقاله اى بسيار تابناك به ما نشان مى دهد كه اولياى خدا و اصالتاً امامان، «وجه فناناپذير خداوند» هستند. چرا كه «آن كس كه خود را شناخت خداى خود را نيز شناخته است». با پيگيرى تفكر كوربن در بازى باشكوهى با كلمات كه بيشتر به «منطق الطير» گويان اصحاب سرّ شباهت دارد، مى توان گفت كه Cogito يا گفت وگوى با خيال به اين صورت خلاصه مى شود: «او كه به من مى نگرد»، چرا كه در فعل نگاه صاحب نظرى كه فقط مى تواند ديدار خود را تأييد كند، مجموعه اى از شناخت كسى كه مى نگرد و شناخت موجودى را كه به او مى نگرد و شناخت خود رؤيت و مشاهده يك جا تحقق مى پذيرد. كوربن به عنوان پديدارشناس پرشور به خوبى مى داند كه فقط نگاه فردى است كه جهت وجود را تعيين مى كند و موجود را رقم و «پديده» يا فنومن را در دامن Wesenschau نجات مى بخشد. اما در كتاب «كشف روح» اثر روانشناس زوريخى (يونگ) و در قصه هاى شهودى عرفان شرقى بسيار به دور از يك «خيالبافى» رها شده و يا توهم «جنون آميز»، مى توان فرايند و ساختارهاى منطقى و منظمى رامشاهده كرد. در اين حال روانشناسى و علم النفس به خاطر دستيابى به عمق و سرّ وجود به درجه pneumatologie يا علم الروح و شناخت موجودات روحانى ارتقا مى يابد. «آركتيب»ها يا «مثل»هاى مشهور _ كه روانشناسى و روان درمانى سطحى را بسيار به زحمت مى اندازند! _ و يا آراى يونگ، روانشناس اعماق روح و يا جيمز هيلمن _ يكى از همراهان جوان حلقه Eranos در بررسى ناخودآگاه جمعى (يعنى ناخودآگاهى كه با اختلالات روانى كوچك و عقده هاى فردى تفاوت دارد)، در تحليل هانرى كوربن از حكمت و «عرفان شرقى» - بويژه در پيامبرشناسى و فرشته شناسى _ انعكاسى تمام دارند. يونگ احساس كرده بود كه «خدايان»، قهرمانان و چهره هاى معابد متعدد غربى و يا بودايى در حقيقت «واقعيت هاى روان» انسان هستند. كوربن نيز از طريق معرفت عالمانه اى كه از حكمت و فلسفه اسلام دارد، نشان مى دهد كه فرشتگان و پيامبران، «فرشتگان و پيامبران روح تو» نيز هستند. ابن عربى در كتاب «فصوص الحكم» به تفسير اين موضوع پرداخته است.(۸)
پس قوه خيال، قبل از هر چيز قوه ساختن «خود» است، اماچيزى بيشتر از آن است: «زاينده» هم هست. اين صفت تأنيثى كه به آن مى دهيم بيان معرفتى از «سوفيا»ى جهانى است كه در آن تقديس (حضرت) فاطمه و (حضرت) مريم جايگاه خودرا دارد. خيال ياImaginal يا mundus imaginalis يا ملكوت فقط وسيله اى براى ساختن فرديت يا ذهنيت، نيست. خيال نه تنها يك «وسيله» روان شناختى، بلكه «هدف» هستى شناختى جهانى است كه بسيار واقعى تر از ابزار ادراكى و استدلالى براى انسان عمل مى كند. قلمرو تصوير خيال هم «ارض ملكوت» و هم «كالبد رستاخيز» است. عرفان گرايان و حتى شعرا _ به ويژه سوررئاليست ها، Berton و Char _هميشه در نگاه خود مجذوب خلق يك اثر عينى با علايم آن شده اند. مردم شناسان و از جمله دوست ما ژان سرويهJean Servier) ) خالق اثر «انسان و دنياى نامريى»، اغلب عقايد استوارى را در جهت تأثير كاربردى تصاوير تكرار كرده اند. به عبارت ديگر، براى شاعران واقعى و قوم شناسان حقيقى «سحر» تصوير و در درجه دوم سحر گفتار تنها مسأله سبك و سياق و يا ارائه يك تصوير واهى نيست. هانرى كوربن از خلال آثار نويسندگانى كه بررسى مى كند، همواره نوعى «واقع گرايى خيال» را تأييد مى نمايد، عالم خيال يا mundus imaginalis، ملكوت، عالم مثال يا برزخ دنيايى است واسطه،دنياى بينابين - به معنى واقعى كلمه - كه در آنجا عالى ترين و عظيم ترين و واقعى ترين عمل انسانى به ظهور مى پيوندد: يعنى روحانى كردن ابدان وجسمانى كردن ارواح يعنى عملى كه به رؤياهاواقعيت مى بخشد و به جهان هدفى آرمانى اعطا مى كند. كوربن علاقه داردكه از واژه مهجور (spiritualis caro جسم روحانى ) براى توضيح اين جهان واسطه استفاده كند. در اين جا ، بار ديگر ديدگاه هاى قديمى كيمياگرى مديترانه اى مسيحى و مسلمان و تصور محورهاى مخالف روان coincidentia oppositorum)) يونگ تأييد مى شوند. به خاطر فعل تخيل خلاق كه مانند واسطه عمل مى كند،محورهاى متشكل از دو قطب مخالف در قالب يك واحد واقعى ظاهر مى شوند،وحدتى كه تنها جمع و تركيب مكانيكى و انتزاعى دو عامل مخالف نيست آنچنان كه برخى از پيروان هگل بدان معتقدند كه واقعيت را مستلزم جمع و تركيب دو متضاد مى دانند بلكه وحدتى فردى كه درعوامل سازنده خودخلاصه نمى شود.مقايسه اى كه دائماً ميان گنجينه هاى تفكر اسلامى و يافته هاى غرب غيرمسلمان مى كنم، به خوبى به ما نشان مى دهد كه تا چه اندازه به سرعت در نظر استاد اسلام شناس و آگاه به انديشه آلمانى ، لزوم تأمل و غور در باره رابطه مثبت و مفيد ميان غرب مسيحى و شرق مسلمان و نيز يهوديان در هجرت احساس مى شود.كوربن بسيار زود به ارتباط نزديك و «فضاى خانوادگى » تفكر عميق و عرفانى سه مذهب بزرگ ابراهيمى پى برد. اگر يونگ به دنبال شواهد اين رابطه در طريقه بودايى ، يا طريق تائوئى بود،كوربن نشان مى داد كه سه جريان فكرى در غرب اروپا، آفريقا و آسيا از سرچشمه مشتركى جارى شده اند: در واقع همه آنها بيانى از روح مردم «صاحب كتاب» هستند. بنابراين والاترين مرجع مثالى و آرمانى مشترك همه وحى آسمانى است كه الگوى هر آفرينش ، برنامه هر آفرينندگى و پيش از هرچيز شاهد وجود مطلقاً متعال در اين جهان مى باشد. [اتفاقى نيست كه روايت و سنت تصويرى همواره حضرت مريم را در حال خواندن پيش گويى Isaei در كتاب مقدسEt virgo concipit) ) نشان مى دهد.]
كتب مقدس يعنى تورات و انجيل و قرآن، عالى ترين نمونه و اولين هسته حكمت «جهان برزخى» و ميانى هستند. در حكمت قرآنى است كه ما به اشتراك ميان كلمهverbe) ) و عقل كيهانى Logos)) آگاه مى شويم. در كتب وحى الهى است كه مجموعه آرمانى و اولين و آ خرين - آلفا و امگا - سخن براى آفرينش و پرورش آدم به عنوان انسان نمونه نخستين، «انسان كامل يا آدم« Kadman ارائه شده است. بنابراين «كتاب» وحى قطعاً «قانون» حقيقت و حقيقت زندگى است.
از دل اين «واقع گرايى » عالم خيال يك فضاى جغرافيايى خيالى و يا اقليم خيال و يا به قول هانرى كوربن در كتاب «انسان نورانى در تصوف ايران » (۹) يك «فيزيولوژى » خيالى به وجود مى آيد كه در آن عارف مسلمان تصوير دو شهر خيالى را در سرزمين «هورقليا»Hurqalya) ) ترسيم مى كند و يا اهل شهودى به سوى جزيره سبز آن در درياى سفيد، كشتى مى راند و يا صعودش را به قله قاف و مشاهداتش را از «اقليم هشتم» شرح مى دهد. اين قصه هاى خيالى به آسانى «صعودهاى Carmel»، «دريانوردى هاى St.Brandan»، و يا پروازهاى فرشته وار پرندگانى را همچون سيمرغ، براى «تسخير قصرهاى معنوى » ، به ياد مى آورد؛ قصه هايى كه در لابه لاى ادبيات عرفانى و يا زندگينامه قديسين غرب نيز منعكس مى باشد. اما واقع گرايى خيال اسلامى نكته اى مهمتر را نهفته دارد كه از اعتقاد تنزيهى اسلام الهام گرفته است و آن عقيده مشهور شمائل ستيزى Iconoclasme) ) اسلامى است كه به گونه اى غريب (پارادوكس) به عنوان نتيجه مستقيم استيلاى قوه تخيل خلاق ظاهر مى شود و نقش خود را ايفا مى كند. درواقع مى توان گفت كه در غرب مسيحى شده با نظريه تجسم يا تجسد خدا كه درست هم فهميده نشده است به شيوه اى نادرست ادعا مى كنند كه خداوند در تاريخ و بر روى زمين فرود آمده است، در حالى كه در اعتقاد مسيحى فقط گفته اند كه خدا پيگيرى را براى خود گرفته است.
با اين ادعا بدون اينكه اعتراف كنند، تاريخ را به صورت پناهگاه فوق العاده اى براى خيالى شرم آور ولى اجتناب ناپذير درآوردند: درست است كه خدا براى غرب مغرور درتاريخ و بر روى زمين فرود آمد، ولى همين فرود آمدن، در ساحت دين، سقوط واقعى خداشناسى بود. به خاطر ترس و ترديد از خلاقيت قوه خيال و ترس از پيام پيامبرانه، دنياى غرب بت تازه اى را به نام اثبات گرايى positivisme) ) بى چون و چرا براى تاريخ خود تراشيد و بت بزرگ «بربريت با چهره انسانى » را آفريد كه «فيلسوفان به اصطلاح جديد» ما آن را تازه با گيجى و سردرگمى كشف كرده اند. (۱۰) ولى قبلاً شبح آن توسط تفتيش عقايد اعظم Grand Inquisiteur) ) بر ما سايه افكنده بود. پيكره تاريخ تقديس شده و محيط و حاكم بر سرنوشت انسان براى دنياى غرب به پناهگاهى وحشتناك و محلى براى عذر و بهانه هر بلايى تبديل شد. همه جريان هاى فكرى و بويژه حتى الهيات غرب به تدريج غيرمذهبىsecularise) ) شدند تا به طرح غم انگيز مذهب «مرگ خدا» منجر شود.
ادامه دارد
توضيحات:
۸ _ در اين مورد احتمالاً مؤلف به آراى علاءالدوله سمنانى و نه به ابن عربى نظر داشته كه در كتاب ذيل اثر كوربن منعكس شده است: Physiologie de Ihomme de Lumiere dans ie soufisme iranien" "
Henri Corbin, physiologie de I'hormme de lumiere dans le soufisme iranien-۹
۱۰ - در اينجا ژيلبر دوران به كتابى تحت عنوان : «بربريت با چهره انسانى » اشاره مى كند كه سالها پيش توسط يكى از اعضاى جنبش «فيلسوفان جديد» منتشر شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 8:4 PM  توسط   | 


 
238344.jpg
ژيلبر دوران

چندى پيش به همت فرهنگستان هنر و با همكارى مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران،  دومين هم انديشى «تخيل هنرى: عالم مثال و هنر» برگزار شد. در خلال اين همايش، صاحبنظران موضوع تخيل در جهان هنرى را محل تأمل قرار دادند. پاره اى از ايشان به گنجينه و ميراث عرفانى - فلسفى اسلام و ايران نظر كردند و جايگاه اين مقوله را در آن بستر كاويدند. ژيلبر دوران، ايران شناس بزرگ معاصر كه خود از همدلان و همنفسان هانرى كوربن بوده است مقاله اى براى اين همايش ارسال داشت كه ذيلاً از نظر مى گذرد. دوران در اين مقاله به سهم كوربن در كشف زواياى بصيرت افزاى عرفان اسلامى در تبيين شأن و اهميت مفهوم خيال اشاره مى كند.
گروه انديشه

براى پى بردن به پيوند زندگى سازى كه انديشه هانرى كوربن به تنه خشكيده فلسفه معاصرش زد،  صرفاً توصيف عينى نقش برجسته وى در «كتاب شناسى ايران» كافى نيست. بلكه بايد با لحن فنومنولوژى (پديدارشناسى) صميمانه به اين مقوله پرداخت. اين همان كارى است كه من پيش از هر چيز در اين مقاله انجام خواهم داد.
با سپرى شدن دوران تاريك و دردناك جنگ جهانى دوم هيچ گونه توهم فلسفى نمى توانست در ذهن من،  به عنوان يك نواستاد جوان در رشته فلسفه و افسر سابق جنبش مقاومت،  پايدار مانده باشد. همه نظامهاى زشت فلسفى برادركشى در دنياى غرب در حال شكست خوردن بودند. Goulag ۱در فضايى از وحشت و در پشت اردوگاه اشويتس Auschwits ۲ (نازى) به وجود آمده بود. فقط نيهيليست هاى اگزيستانسياليست و ديرتر ساختارگرايان، افكار سرخورده و بى اهميت شان را نشر مى دادند. نخستين كتاب نسبتاً جالبى كه پس از خروج از زندان گشتاپو خواندم، كتابى بود از Lanza del Vasto به نام «زيارت در سرچشمه ها» (le pelerinage aux sources) اما چقدر اين سرچشمه ها دور مى نمودند! حوالى دهه پنجاه بود كه كلاسهاى گاستون باشلار (Bachelard) را با دقت بسيار دنبال مى كردم، او انقلاب اپيستمولوژى يعنى «معرفت شناسى» معاصر را براى ما ترسيم مى نمود و اميد اعاده حيثيت و ترميم اين رهاشدگى و بى ميلى گسترده تفكر غربى رو به شكست را به وسيله تخيل حقيقتاً شاعرانه اش زنده مى كرد. اثبات ناتمامى عقل و منطق «كلاسيك» و نيز كشف محتواى شاعرانه، عصاره و فحواى پيام باشلار بود. به اين دليل من با شور و شوق تمام و على رغم هزاران دشوارى در اين راه، از جمله محكوميت به ارتداد علمى و يا واپس گرايى علمى، خود را با فهرست جامعى از قدرت تخيل و تصوير نهان در غرب «شمايل شكن» (Iconoclaste) مشغول كرده بودم. تحت رهنمودهاى باشلار و سپس Leroi-Gourhan فهرست و يك نتيجه گيرى كلى از آنچه كه مغرب زمين توانسته بود از تصوير درك كند، تهيه كردم. شور فلسفى اگزيستانسياليست هاى دهه پنجاه به تدريج فروكش مى كرد و پرتوهاى دهه شصت ساختارگرايان نيز به زودى به خاموشى مى گراييد. اكنون تحت تأثير نظريات فرويد و به خصوص يونگ و همچنين با باز شدن افق هاى مردم شناسى (ethnologic)، نيروها و جريان هاى فكرى جديد در قالب «نقد جديد» و «انجمن سمبوليسم» به هم مى پيوستند. خود من نيز يكى از بانيان اين انجمن بودم. با اين حال به زودى دريافتم كه در پژوهشهاى كسانى چون باشلار، كاسيرر، يونگ، الياده، دومزيل، مينوكوفسكى، گريولا و ديگران، نوعى همگونى و همگرايى فكرى وجود دارد. از اين تأمل و تلاش كتابى در مورد «ساختارهاى انسان شناختى حوزه تخيل» (Les structures Anthropologiques de IشImaginaire) نگاشته شد. همچنين با تحرير روشهاى ابداعى و تطبيق آن بر حوزه ادبيات، خود را از سر رغبت در صف «نقد جديد ادبى» قرار مى دادم. توفيق اين كتب كه به كرات تجديد چاپ و به زبانهاى مختلف ترجمه شدند نشانه اين بود كه تأمل و انديشه من كاملاً با نگرانى و پرسش اساسى عصر ما هماهنگ است.
در سال ۱۹۶۲ بود كه در پايان يكى از همايش هاى بين المللى در باب سمبوليسم (Cahiers Internationaux de Symbolisme)، به لطف عده اى از دوستانم و به ويژه مؤلف كتابى به نام «پيام آور» (la messagere) تصادفاً با هانرى كوربن و آثارش آشنا شدم. مطالعه كتاب او به نام «تخيل خلاق در تصوف ابن عربى» 'Imagination Creatique dans le Soufisme dشIbn Arabi كه اولين چاپ آن چند سال پيش در سال ۱۹۵۸ منتشر شده بود،  بر من اثر صاعقه اى را داشت كه با يك كشف حقيقى همراه بود. ناگهان دريافتم من كه بيش از ده سال به مطالعه و بررسى نظريه هاى مربوط به حوزه تخيل در مغرب زمين پرداخته ام،  اينك با شرمسارى شيداگونه اى بايد اعتراف كنم كه شيخ اكبرى (Doctor Maximus) در قرن ۱۲ صاحب نظريه اى كامل در مورد تصوير (Image) و تخيل خلاق (Imagination Creatrice) بوده و به تفصيل آن را درسى و چهار مجلد منعكس نموده است. - اثرى كه اكنون دوست ما عثمان يحيى مشغول چاپ و نشر آن در قاهره است(۳). ناگهان دريافتم كه در برابر نظريه خيال منعكس در «فتوحات المكيه»، همه پيشرفتهاى روانكاوى عصر ما در حد مطالعاتى ابتدايى و ماقبل تاريخى مى نمايد. دريافتم كه در برابر «Doctor Maximus» (شيخ الاكبر) اندولسى، همه آثار فرويدها (Freud)، آدلرها (Adler)، يونگ هاى (Jung) ما - و البته آثار خود من - مانند الفاظ الكن زبان بچگانه اى بيش نبوده است. راه نجات بخش دمشق، كه فيلسوف و عارف اندولسى مرا به آن هدايت مى كرد، «هجرتى» به سوى مشرق انوار بود! حيرت من از اين بود كه دريافتم كه فقر فكرى زمان ما در برابر (غناى) يك عصر طلايى كه اوج پيشرفت آن در قرن ۱۲ افتاده است، مانند افكارى ابتدايى و مربوط به دوران ماقبل تاريخ جلوه مى كند. اين ملاحظه با شناختى كه بعدها كوربن از فيلسوفان قديم قرون ۱۲ و ۱۶ از قبيل سهروردى و حيدر آملى به ما مى داد،  باز هم تأييد مى شد.
اما حالا كوربن افق هاى دوردست و قله هايى را به ما نشان مى داد كه متأسفانه نزد دانشگاهيان و شرق شناسان كوته بين معمول نبود. او همان مترجم (سال ۱۹۳۸) كتاب هستى و زمان (Zein and Zeit) هايدگر و فصلى از فلسفه ياسپرس (Jaspers) تحت عنوان «معيار روز و اشتياق براى شب»(۱۹۳۸ Hermes no1, Bruxelles) بود. غريب آنكه پيروزى و فتح دوباره فلسفه اسلامى قرون وسطى از طريق تعمق و تفكر در فلسفه وجودى بسيار جديد عصر ما اتفاق مى افتاد.
من تصور مى كنم كه اگر در سال ۱۹۷۷ باز عده اى خود را طرفدار «فلسفه جديد»ى كه بسيار مبهم هم هست مى دانند، بايد دوباره به سالهاى وحشتناك! ۱۹۳۸ بينديشند. از لابه لاى جنگ و تأمل در فلسفه سياه هايدگر است كه مشكل بزرگ عصر ما يعنى مسأله مرگ مطلق، مطرح مى شود: مرگ انسان - كه سال ها بعد ميشل فوكو آن را با لحنى سازش گرانه با محيط پيش بينى نموده بود - مرگ تمدن ها - كه سال ها پيش پل والرى آن را حس كرده بود - و بالاخره مرگ معروف خدا كه كتيبه و شعار مشهود و مشهور عصر ما است و قرن ما بايد بار سنگين و شوم همه اين نعش ها را به دوش بكشد. كوربن از مسأله و دشوارى فلسفه اى كه با كشتار ددمنشانه دهه چهل رقم خورده بود آگاهى داشت. در آن زمان كه او آگاهانه به دنبال راه حلى در فلسفه مى گشت  - و از فوائد گفت وگو و ديدارهاى فلسفى - هم آگاهى داشت، آن را نزد فيلسوف و پيراندلسى يافت. فقط كوربن آلمان شناس مى توانست مسأله زمان و مرگ را از طريق فلسفه وجودى Existenzphilosophie به خوبى طرح كند و فقط كوربن غرب شناس و اسلام شناس مى توانست پاسخ به اين مسأله را در فلسفه ابن عربى و سهروردى بيابد، پاسخى كه يأس پر التهاب نيچه آن را كهنه و «منسوخ» خوانده بود...
ما حدس مى زديم كه سرنوشت حقيقى تفكر غربى بيشتر با ابن عربى تحقق يافته است تا ابن رشدى (Averroes) كه در فلسفه مدرسى ما بسيار او را گرامى مى دارند. اما در سال ۱۹۵۴ كتابى را از كوربن به نام «ابوعلى سينا و قصه هاى شهودى» (Avicenne et le recit visionnaire) كشف كرديم كه بار ديگر علائم بيمارى مهلك جدايى ميان ميراث ابراهيمى و ميراث مكتب ابن رشدى فلسفه مدرسى و كلامى قرون وسطاى مسيحى را نشان مى داد. از طرفى ميراث ابن رشدى و از طرفى ميراث معبد ابن سينايى با زاويه هاى اسرارآميز شرقيش، كه غرب ابراهيمى به عنوان بهترين پناهگاه براى خود «ساخته» بود.
اثر منتشر شده در سال ۱۹۶۱ «ارض ملكوت و كالبد رستاخيز» از ايران مزدايى تا ايران شيعى»،۴ آغازى بود بر مجموعه چهار جلدى (۱۹۷۱) «اسلام ايرانى»۵ كه به مدت ۱۰ سال نوشته شد و بازبناى تفكر شرقى را به ويژه در رابطه با انديشه ايرانى و مزدايى براى فرار از اين «غربت غربيه»۶ استور مى ساخت. ما كه در گذشته از «وقايع» قرن ۱۲ اسلامى و از «وارونه شدن» تاريخ تفكر متحير شده بوديم، اكنون به مدت ۱۵ سال با همراهى استاد ايران شناس در اقيانوس هاى فراتاريخى و فراجغرافيايى - اگر بتوانيم آن را چنين بناميم! - به سوى «جزيره الخضراى» (جزيره سبز) درياى سفيد! دريانوردى مى كنيم، آنجا كه معنا و روح، همه علامت ها و نشانه ها را فرا مى گيرد و آنجا كه سرنوشت معنوى و روحانى، همه تجليات تاريخى و زمانى و همه حوادث جغرافيايى و مكانى را رقم مى زدند.
ما از خلال انديشه ايرانى زرتشتى - از معرفت تشيع اثنى عشرى، از تفكر افلاطونى هاى ايرانى، از ياران عشق، از عرفان و تصوف و از مكتب هاى متأخرتر مانند مكتب اصفهان به يك آگاهى دست يافتيم، و آن نه به وسيله موجى وارداتى از خارج و براى فرار از عقده (Oedipe) قرن بيستم غرب است و نه براى سازشى شترمرغ گونه براى فرار از ماسه هاى آنارشى اگزيستانسياليست ها و يا غرور ساختارگرايان، بلكه ما (با نورى كه از شرق مى آمد) به معناى پربار و ژرف روحى كه در غرب بيدار مانده بود پى برديم.
به عنوان آخرين بار اگر اجازه مرور خاطرات شخصى را داشته باشم، بهتر است كه به جلسات حلقه ارانوس (Cercle dشEranos) كه در شهر Ascona سوئيس برگزار مى شد، نظرى بيندازم. ما به مدت پانزده سال و هر سال ده روز همديگر را در آنجا ملاقات مى كرديم،  جايى كه تفكر استاد توانست به مدت ۳۰ سال با تفكر كارل گوستاويونگ (C.J.Jung)، الياده (Eliade)، شولم (Scholem)، ايزوتسو (Izutsu) و هيلمان (Hillman) رودررو شود و تكامل پيدا كند. در زير سدرهاى بلند Lac Majeur - كه كوربن مرا براى اولين بار در سال ۱۹۶۴ به آنجا راهنمايى كرد - در مقابل منظره اى بسيار دل انگيز «سفينه ائتلاف» ساخته شد - ائتلافى ميان همه امورى كه دنياى علم با همه اختلافات بسيارش به آن مى پرداخت و سرانجام ائتلافى در برابر طوفانى فراگير كه نجات از آن ممكن مى نمود. اگر يك عرفان علمى در دوران معاصر وجود داشته باشد، نمى دانم كه آيا،  آنگونه كه Ruyer ادعا مى كند، آن را بايد در شهر Princeton از ايالت نيوجرسى يافت يا خير. اما مطمئن هستيم كه چنين معرفتى باطنى بيش از نيم قرن است كه در شهر Ascona در ناحيه Tessin سوئيس به ثمر رسيده است. از اين تقابل گرم و آتشين چند وجهى رشته هاى مختلف علوم در «زير درختان سدر»، مؤسسات و مراكز تحقيقاتى «متمركزى» (به معنى واقعى كلمه) شكل گرفتند، از قبيل «دانشگاه سنت ژان» در قدس و مركز بين المللى پژوهشهاى معنوى تطبيقى - كه توسط هانرى كوربن تأسيس شد و خود وى بر آن نظارت مى كرد.
اكنون كه مختصرى به همراهى ياران و زندگى شخصى و سبب وجودى اين مسير پرداختيم، لازم است - بسيار خلاصه - جنبه نظرى اين فلسفه غربى بسيار جهت دار و بسيار جهت دهنده را بررسى كنيم.
هر چند كه نقطه آغاز راه مشترك من و هانرى كوربن،  همانگونه كه گفتم، نظريه اى درباره تصوير (Image) بود. اما اين نظريه كانون هستى شناختى اين تحول فلسفى را نيز تشكيل مى داد. بارها گفته ايم و تكرار كرده ايم - اگرچه دنياى غرب افراط گر - يعنى غربى كه تا سر حد مرگ به «زياده روى» در خواسته هايش تن داده است - نظريه هاى مربوط به ادراك را (با اپيكور، ارسطو، هيوم...)، نظريه هاى مربوط به قضاوت اخلاقى را (با دكارت و كانت) و نظريه هاى مربوط به عليت زمانى و تاريخى را و (با آگوست كنت، هگل و ماركس)، تا حد يك ايده آل مكانيكى و روح «هندسى» به پيش برده است،  اما مسأله تخيل (Imagination) را برخلاف غرب «شرقى» كه هانرى كوربن در آثارش از آن ياد مى كند،  ناديده گرفته است. در اين مقاله امكان بررسى علل اين «شمايل شكنى» (Iconoclasme) قديمى وجود ندارد. اما به طور خلاصه مى گوييم كه اين امر به زمانى برمى گردد كه يك «دستور» فكرى به صورت اجتماعى (از جانب كليسا و سپس از جانب حكومت ها) بر غرب تحميل شد و به دنبال آن «خانه خيال»(۷ )ويران گرديد و ديگر امكان مراجعه به «روح القدس» شخصى از ميان رفت ...
ادامه دارد
توضيحات:
۱. واژه روسى به معنى نظام تمركزگرا و سركوبگر شوروى سابق و كشورهاى تابعش كه مخالفين را در اردوگاهها زندانى مى كردند.
۲. يكى از بزرگ ترين اردوگاههايى كه توسط نازيها به سال ۱۹۴۰ در كشور لهستان (DSWicoim) به وجود آمد و در آن به نابودى سازمان يافته يهوديان دست مى زدند.
۳. منظور كتاب «الفتوحات المكيه» ابن عربى است كه متأسفانه بيش از ۱۳ جلد آن توسط مرحوم عثمان يحيى منتشر شد. اين كتاب قبلاً توسط نشر دار صادر بيروت (در چهار جلد بزرگ) منتشر شده بود.
. ۴‎/Henri Corbin, Terre Celeste et corps de resurrection, Paris, Buchet Chastel 1960
۵‎/Henri Corbin, En Islam iranien: aspects spirituals et philosophiques, paris, Gallimara, vol 4.1991, .
۶. اقتباسى از نام رساله معروف «الغربه الغربيه» اثر سهروردى.
۷. مؤلف تعبير «La Folle due logis» را به كار گرفته است كه مقصود وى خيال و تخيل مى باشد.
 
 
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 4:25 PM  توسط   | 

 
 
 خردمند چینی پیری در دشت پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.پرسید:چرا می گریی؟     
چون به زندگی ام می اندیشم،به جوانیم، به زیبایی که در آینه می دیدم، و به مردی که دوست داشتم.خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.
مرد خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ،به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.زن از گریستن دست کشید.و پرسید:در آنجا چه می بینید؟
    خردمند پاسخ داد:دشتی از گل سرخ.خداوند،آنگاه که قدرت حافظه را به من بخشید،بسیار سخاوتمند بود .می دانست در زمستان ،همواره میتوانم بهار را به یاد آورم...و لبخند بزنم.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 11:0 PM  توسط   | 

دوست، نیاز برآورده شده ی شماست.
او، برایتان کشتزاریست که در آن با عشق بذرافشانی کردید و با سپاس، درو.
و او سفره و آتشدان شماست،
که با گرسنگی به سویش روانید و به سبب آرامش، او را می جویید.
 
وقتی دوستتان، اندیشه ی خویش را بر شما باز می گوید، در اندیشه تان، از گفتن (( نه)) و (( آری)) هراسی نمی کنید.
و چون سکوت می کند، قلبتان به شنیدن آوای قلبش می پردازد؛
که در دوستی، بدون کلمات، همه ی اندیشه ها، آرزوها و خواست ها زاده می شوند و با لذتی وصف ناشدنی شریک.
 
چون از دوستتان جدا شدید، اندوهگین مباشید؛
که بر آنچه بیش از هر چیز عشق می ورزید، در غیابش بر شما آشکار می شود، مثال کوهی از دور، برکوهنورد آشکار تر است.
بگذارید دوستی را، هدفی جز ژرفا بخشیدن به جان نباشد.
زیرا، عشقی که تنها در طلب افشای اسرار خویش است، عشق نیست، بلکه دامی است گسترده، برای صید بیهودگی ها.
 
بگذارید بهترین هایتان، برای دوستتان باشد.
اگر او باید آرامش را بشناسد، بگذارید که خروشتان را نیز بداند.
مگر دوستتان چیست که تنها، برای لحظات مرده به سراغش بروید؟
همیشه برای لحظه های زیستن او را بجویید.
که او باید نیازهایتان را پر کند، نه تهی بودنتان را.
در سرور دوستتان خندان باشید و در شادمانی اش شریک.
زیرا در شبنم این کوچک ترین هاست که دل، سحرگاه خویش را می جوید و دوباره تازه می شود.
 
جبران خلیل جبران
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 8:40 PM  توسط   | 

 

 

گفت‏وگوهاى دين و روانشناسى

مترجم:سید محمد موسوی

 



از ديدگاه تاريخى، روان‏شناسى دين، رشته‏اى است كه فراز و نشيب‏ها و احيا و بازگشت دين را در طول زمان، بيان مى‏كند. (بيت، هالاهمى، 1974).

حاميان اين ديدگاه معتقدند كه بسيارى از شخصيت‏هاى برجسته نخستين روان‏شناسى، دين را مخاطب قرار داده‏اند. سرشناس‏ترين اين افراد «ويليام جيمز» بود كه كتاب اصول روان‏شناسى‏اش، بيانگر بالاترين حد پيشرفت در روان‏شناسى آن عصر به شمار مى‏آيد. جيمز، رئيس انجمن روان‏شناسى امريكا بود، و به پديده‏هاى دينى علاقه بسيار داشت و تلاش‏هاى خويش را در تجربه دينى فرد متمركز ساخت. سخنرانى‏هاى «گيفورد» كه در كتاب «گوناگونى تجربه دينى‏» به چاپ رسيد و امروزه حدود يك قرن از انتشار آن مى‏گذرد، از آثار ماندگار شمرده مى‏شود.

روان‏شناسان متنفذ ديگرى مانند «جى استانلى‏هال‏» نيز به مطالعه دين پرداختند و در صدد بهبود فرضيه‏هاى روان‏شناسى و تحقيق در رسوم دينى برآمدند.

در دوره‏هاى اخير، روان‏شناسان امريكايى به سوى «رفتارگرايى‏» كه از ناديده گرفتن مسائل معنوى سرچشمه مى‏گرفت، روى آوردند. روش‏هاى تقليل‏گرايانه رفتارگرايى در مورد عقيده و ايمان يا فرضيه‏هاى متناسب با آن مجال بحث‏باقى نگذاشت. بتدريج روان‏شناسى، مقوله دين را ترك نمود و به موضوعات ديگرى كه علمى‏تر تلقى مى‏شدند، پرداخت. اين امر به چندين دهه غفلت و كوتاهى در موضوع دين انجاميد.

علاقه روان‏شناسان به دين در سال 1950 ديگر بار آغاز شد. تلاش‏هاى گوردن آلپورت براى توصيف نقش دين در تجربه شخص، اثر فراموش‏نشدنى او در اين زمينه را سامان بخشيد و فرضيه تمايز انگيزه‏هاى دينى درونى و برونى را به عنوان بانفوذترين رويكرد در مطالعات روان‏شناسى دين در امريكا پديد آورد. در سال‏هاى پس از آن، براساس يك ديدگاه سنتى در روان‏شناسى دين، پيشرفت‏هاى بسيارى پيشنهاد داده شد كه تجربه احياى منافع در اين رشته، رهاورد آن شمرده مى‏شود. انتشار نشريه تخصصى، بخشى از اين پيشرفت‏ها بود. اختصاص بخشى از انجمن روان‏شناسى امريكا به مطالعات دينى و دسترسى روزافزون به كلاس‏هاى دانشگاه‏هايى كه در خصوص روان‏شناسى دين مطالعه مى‏كردند، بخشى ديگر از اين پيشرفت‏ها است. اين الگوى رشد كه به طور بسيار خلاصه بيان گرديد، اخيرا با اين نظر كه دين هرگز از سوى جريان غالب و روند كلى روان‏شناسى، مورد استقبال قرار نگرفت، روبه‏رو شده است. اين ديدگاه، معتقد است كه روان‏شناسى دين در حاشيه اين رشته و در خلال پيشرفت‏هاى آن آشكار گرديد. ولف با استفاده از اسناد منتشر شده و ساير اطلاعات تاريخى، دريافت كه نخستين نشريه در اين رشته در سال 1952، هم‏زمان با پايان «نشريه روان‏شناسى امريكايى‏» تعطيل شد. البته در نيمه نخست قرن بيستم، كتاب‏هاى اختصاصى روان‏شناسى دين نيز انتشار مى‏يافت; ولى كناره‏گيرى اجتناب‏ناپذير روان‏شناسان معروف و برجسته، به افت اين رشته علمى در اوايل دهه 90 انجاميد.

راه‏اندازى نشرياتى كه به گونه‏اى رضايت‏بخش به مطالعات تجربى دين گرايش داشتند، عامل مهم توسعه اين رشته و وضعيت كنونى آن به شمار مى‏آيد.

نشريه‏هاى «مطالعات علمى - دينى‏»، «مرورى بر تحقيقات دينى‏» و «مجله بين‏المللى روان‏شناسى دين‏»، مانند ساير سمينارهاى تخصصى، روان‏شناسان را يارى داد تا تحقيقات خويش را درباره زواياى رفتار و عقايد دينى، منتشر كنند. پيشرفت‏هاى مهم و اساسى روان‏شناسى دين، هنوز مرهون تلاش‏هاى پيوسته روان‏شناسانى است كه تحقيقاتشان را در اين نشريات ارائه دادند.

 

سازمان‏هايى در روان‏شناسى دينى

مطالعات و تحقيقات سازمان‏هاى حرفه‏اى روان‏شناسان علاقه‏مند به موضوع دين نيز رهاوردى مشابه دارد. بخش سى‏وششم انجمن روان‏شناسى امريكاييان، نخستين سازمان در اين رشته به شمار مى‏آيد. اين مركز در آغاز به عنوان انجمن روان‏شناسى امريكاييان كاتوليك، تاسيس شد و در سال 1971 با نام «روان‏شناسان علاقه‏مند به مقوله‏هاى دينى‏» مجددا سازمان‏دهى گرديد. «روان‏شناسان علاقه‏مند به مقوله‏هاى دينى‏» در سال 1975 به عضويت انجمن روان‏شناسان امريكاييان درآمدند و در سال 1993 خود را «روان‏شناس دين‏» ناميدند. اين گروه اكنون دو هزار عضو دارد كه اكثر آنها روان‏شناسان بالينى و مشاوره‏اى هستند.

به رغم نخستين سازمان‏هاى مطالعات دينى، اقليتى نيز در انجمن روان‏شناسان امريكايى وجود داشت كه شمار آنها در مقايسه با جمعيت صدوپنجاه و نه هزار نفرى انجمن روان‏شناسى امريكاييان، بسيار اندك بود و در گسترش انجمن نقشى محدود داشت. با وجود همه اين مسائل، اين سازمان موضوعاتى مهم براى جلسات بحث و گفت‏وگوهاى دين و روان‏شناسى در نظر گرفت. انگيزه تاسيس جامعه روان‏شناسى امريكاييان در سال 1988 نيز همين مسئله بود. جامعه روان‏شناسى امريكايى تلاش خود را بر دانش روان‏شناختى متمركز كرده و در برابر تاكيد انجمن روان‏شناسى امريكايى بر مراقبت‏هاى بهداشت روانى وزنه تعادل به وجود آورد.

در اين برهه از زمان، جامعه روان‏شناسى امريكايى براى روان‏شناسانى كه عقايد و رفتار دينى يا ساير محدوده‏هاى روان‏شناسى را مطالعه مى‏كردند، بخشى ويژه نداشت، البته روان‏شناسان علاقه‏مند به دين مى‏توانستند در انجمن‏ها و محافل ديگر فعاليت كنند. برجسته‏ترين آنها، انجمن روان‏شناسى تغيير شخصيت، (Transpersenal) است، كه بر مسائل تغيير حالات خودآگاهى و معنويت، بيش از دين سازمان ‏يافته تاكيد مى‏ورزد.

نشريه اين گروه، «روان‏شناسى تغيير شخصيت‏» است كه براى فرضيات و تحقيقات مربوط به تجربه‏هاى دينى ويژه پژوهش‏هاى مبتنى بر روش‏هاى غيرسنتى، راه خروج فراهم مى‏آورد. علاوه بر اين، سازمان‏هاى متعددى وجود دارند كه روان‏شناسى و سنت‏هاى دينى خاص، مانند مسيحيت و يهوديت را بهبود مى‏بخشند و اين سازمان‏ها كه روان‏شناسان مربوط به كليسا خوانده مى‏شوند، به كاربرد روان‏شناسى در مقوله‏هاى بهداشت روانى در محيطهاى دينى، شديدا گرايش دارند. انجمن امريكايى روان‏شناسان كليسايى يكى از اين گروه‏ها است. گروه ديگر انجمن مسيحيان براى علوم روان‏شناختى است كه در خدمت جامعه پروتستان‏هاى انجيلى قرار دارد. اين گروه‏ها هزاران عضو دارد; ولى به دو دليل در رتبه دوم جاى مى‏گيرند.

1. كوته‏بينى و تنگ‏نظرى ويژه روان‏شناسى امريكاييان كه روان‏شناسى را از ساير حرفه‏هاى بهداشت روانى، ارزشمندتر مى‏دانند.

2. ارزش‏هاى نهفته در سازمان، از علايق اوليه انگاشته شدن معنويت و ابراز رشد معنوى بودن روان‏شناسى كه افزايش پندارها در ميان روان‏شناسان آزاد و بى‏تعصب مى‏انجاميد.

با اين همه، روان‏شناسان، كاركنان اجتماعى و روحانيون اين سازمان‏ها، نخستين منبع مراقبت‏هاى بهداشت روانى را براى بسيارى از مردم فراهم مى‏آورند و تاثير عملى اين سازمان‏ها قابل ارزيابى و برآورد نيست.

در نهايت‏سازمان‏هاى ميان‏رشته‏اى، مانند جامعه مطالعات علمى دين و انجمن مطالعات دينى نيز وجود دارند. روان‏شناسانى كه در مورد دين به تحقيق مى‏پردازند، اغلب از نشريات اين سازمان‏ها بهره مى‏برند و اكثر آثار اين نشريات را داراى كيفيت‏بالا مى‏دانند. در كنفرانس مشترك اين سازمان‏ها، تحقيقات جامعه‏شناسى از بررسى و چيرگى فزون‏ترى برخوردار است.

 

ديدگاه‏هاى روان‏شناختى دين

رالف هود، از شخصيت‏هاى مهم در روان‏شناسى دين امريكا، شش مكتب فكرى روان‏شناسى در خصوص دين پيشنهاد داد:

 

1. «مكتب روانكاوى‏» برگرفته از آثار فرويد بود و مى‏كوشيد انگيزه‏هاى ناخودآگاه عقايد دينى را آشكار سازد. تفاسير روانكاوى لزوما دين‏ستيز نيست.

 

2. «مكتب تحليل‏گرايى‏» از توصيف‏هاى يونگ در مورد زندگانى معنوى الهام گرفته است. البته اكثر روان‏شناسان توضيح‏هاى يونگ را ناهم‏سو با تحقيقات علمى و داراى نقشى محدود در روان‏شناسى ارزيابى مى‏كنند.

 

3. «مكتب objedrelation » توسط روان‏شناسان شكل گرفت، اما تلاش‏هاى خود را بر نفوذ و تاثير مادر بر فرزند متمركز ساخت. اين مكاتب بر مطالعات بالينى و ساير روش‏هاى توصيفى و تشريحى كه بر نمونه‏هاى ساده استوار است، متكى بودند.

 

4. مكتب تغيير شخصيت مى‏كوشد در مسير روبه‏رو شدن مستقيم با معنويات قرار گيرد. اين مكتب، پديده‏هاى معنوى را حقيقى مى‏داند و از شيوه‏هاى گوناگون براى مطالعه تجربيات ماوراى علم بشر استفاده مى‏كند.

 

5. مكاتب پديدارشناسى بر فرضيات نهفته تجربه دينى و رايج كردن اين تجربه‏ها ميان مردم تاكيد مى‏ورزد. اين گروه از دانشمندان واكنش‏هاى انتقادى در مسايل تجربى و سنجشى را تاييد مى‏كند.

6. مكاتب سنجشى (اندازه‏گيرى) اكنون روش غالب در روان‏شناسى دين در امريكا به شمار مى‏آيد. پيروان اين انديشه جهت استفاده از شيوه‏هاى روان‏شناختى در گستره مطالعه زندگى دينى اميال و آرزوها را تقسيم مى‏كند.

 

با وجود سنت‏سنجش، مدل گرايش‏هاى برونى - درونى دينى آلپورت، بيش از سى سال اين رشته را شكل داد. در راستاى جست‏وجوى رابطه گرايش‏هاى درونى و برونى نگرش‏ها و رفتارهاى اجتماعى، مطالعات بسيار انجام گرفته است. دورنماى درونى و برونى، اساس مطالعات مهم باتسون و ديگران بود. مطالعات و تحقيقات به منظور كشف نقش دين در فائق آمدن بر مسائل نيز در روان‏شناسى رايج است. «پارگامنت‏» از برجسته‏ترين افراد اين رشته بود كه چگونگى استفاده مردم را از دين براى مقابله با فشارهاى روحى، مورد مطالعه قرار داد.

روان‏شناسان، امكان مرحله‏اى بودن پيشرفت‏هاى دينى را كشف كردند. در اين خصوص، تئورى اتصال (ضميمه) بسيارى از اذهان را به خود معطوف ساخت. در روان‏شناسى شناختى يا شناخت‏نگر كه توسط اسپيلكا طرح شد، به موضوع كاربرد دين مى‏پردازد.

تئورى‏هاى روان‏شناسى اجتماعى - از قبيل تئورى جذب و جذابيت - به منظور آزمايش شرايط تجربيات دينى يا درك تحولات دينى به كار مى‏رفته است.

ترس از مرگ و نقش آن در تجربه دينى در اين محدوده، به عنوان حلقه ارتباط دين و روان‏شناسى مطالعه شده است. مكاتب سنجش در هر كدام از اين محدوده‏ها از شيوه‏هاى روش‏شناسى علمى سنتى كه در ارتباط با پديده‏هاى دينى ارتباط دارد، استفاده مى‏كنند. آنها در اين كار بر اين نكته كه دين با دانسته‏هاى ما در مورد رفتار و انديشه‏هاى انسانى مرتبط است، تاكيد مى‏ورزند. شواهد موجود نشان مى‏دهد كه علاقه به مسائل دينى و يا دست كم موضوعات مذهبى در ميان روان‏شناسان امريكايى، رشد داشته است. براى مثال موضوع برنامه تلويزيونى انجمن روان‏شناسى امريكا، در ماه آگوست‏سال 1996، دين بوده است. اين انجمن كتاب‏هاى مختلفى نيز چاپ كرده است كه نقش دين را در تمرين روان‏شناسى بالينى و مشاوره‏اى، بر مى‏رسد.

در ميان اين كتاب‏ها، كتاب «ريچاردز وبرگين‏» به موضوع درمان مؤثر هنگام مخاطب قرار دادن محترمانه عقايد دينى، مى‏پردازد و امكان برخوردارى از «روان‏شناسى خداشمول‏» را فراهم مى‏آورد. ديدگاه دائرة‏المعارفى دين در روان‏شناسى بالينى در ايالات متحده امريكا در كتاب شافرانسكه يافت مى‏شود. او در اين كتاب ديدگاه‏هايى متفاوت ارائه داده است كه همه آنها مطلوبند و در مقوله دين‏درمانى و عقايددرمانى مى‏گنجند. اين جنبش در آغاز بحث‏هاى تاريخى گوناگون ميان آلن‏برگين و آلبرت‏آليس پديد آورد كه در نشريه روان‏شناسى بالينى و مشاوره به چاپ رسيد. اين مناظره‏ها اختلافات فاحش فرضيات طبيعت‏گرايانه آليس و فرضيه‏هاى مبتنى بر وجود خدا و وحدانيت‏برگين را آشكار مى‏سازد و فضاى آن روزگار را كه از نگرانى‏هاى روزافزون پست‏مدرن در مورد ارزش‏ها و فرضيات روبه گسترش علم آكنده بود، باز مى‏نماياند.

اين فضا سبب شد كه روان‏شناسان با ديد بازتر به مطالعه دين و كاربرد مقوله‏هاى بهداشت روانى روى آورند. البته علاقه دانشجويان به روان‏شناسى دين كافى بود تا اين دروس در بسيارى از دانشگاه‏ها و دانشكده‏ها باقى بماند و روش‏هاى گوناگون ديدگاه‏هاى روان‏شناسى در مورد دين، همچنان مورد مطالعه قرار گيرد.

 

گرايش‏هاى اخير و جهت‏هاى آينده

روان‏شناسى دين در امريكا با مشكلات و فرصت‏هاى بسيار روبه‏رو است و اين امكان وجود دارد كه در آينده از اهميت افزون‏ترى برخوردار گردد. بى‏ترديد دروس و رشته‏هاى عملى روان‏شناسى دين در امريكا، همچون ديگر كوشش‏هاى انسانى، از خطا پيراسته نيست. در اين گستره، انتظار از روان‏شناسان به دلايلى كه ادامه تنش ميان روان‏شناسى رايج‏بوده و دين يكى از آنان به شمار مى‏آيد، محدود خواهد بود. اين دو حوزه، فرضيات مختلف را درباره آنچه شواهد درست پديد مى‏آورد، استوار گرديده‏اند. هنوز هم روان‏شناسانى وجود دارند كه مى‏كوشند فرضيات تغيير يافته را مورد توجه قرار دهند. موفقيت كتاب ريچاردز وبرگين كه در زمان انتشارش از پرفروش‏ترين كتاب‏هاى انجمن روان‏شناسى امريكا شمرده شد، چنان اظهار مى‏دارد كه روان‏شناسان منفرد در كارهاى پيشرفته خويش با دين درگيرى دارند. اين موضوع نشان مى‏دهد كه در آينده، مقوله‏هاى مربوط به دين، توجه روان‏شناسان بيشترى را به خود جلب خواهد كرد و در ميان روان‏شناسان محقق، تنش علمى، فزونى مى‏يابد; همانند روان‏شناسى عصبى، روان‏شناسى تكاملى و ساير زيررشته‏هايى كه به ترقى و پيشرفت ادامه مى‏دهند. ممكن است روان‏شناسان علاقه‏مند به دين با توسعه تحقيقات و تئورى‏هاى موفقيت‏آميز به شكاف‏هاى موجود بپردازند. براى مثال تئورى ضميمه مى‏تواند با روان‏شناسى تكاملى سازگار باشد; هر چند اين پژوهش‏ها، رشته‏اى را پيشنهاد مى‏دهد كه به روان‏شناسى بيش از دين توجه دارد. روان‏شناسى دين بر فرايند درك و فهم ما از دين، تاكيد مى‏ورزد. روان‏شناسى دينى بر تفاسير مذهبى روان‏شناسى پاى مى‏فشارد. مشكل هميشگى روان‏شناسى دين، تامين بودجه و سرمايه‏گذارى در امر تحقيق است. اين رشته هرگز پشتيبانى مالى بسيارى در امريكا دريافت نكرده است. دانش ما در اين گستره با شكاف‏هايى مهم روبه‏روست. با كمبود سرمايه‏گذارى، پيشرفت تحقيقات در مقايسه با ساير رشته‏ها كندتر خواهد بود و اجراى يك تحقيق كامل و بى‏نقص، ناممكن مى‏نمايد. براى مثال اين رشته به مطالعات طولى سخت نياز دارد، اما مشكلات و هزينه‏هاى اين شيوه تحقيق، اجراى آن را بدون پشتيبانى مالى غيرممكن مى‏سازد. اين مسئله كه پيشرفت در اين رشته را به تاخير مى‏اندازد، بدان واقعيت‏بازمى‏گردد كه اكثر روان‏شناسان علاقه‏مند به مقوله دين، يا بالينى‏اند يا مشاوره‏اى.

نيازهاى نگهدارى و ادامه كارهاى بالينى، ارائه تحقيقات برپايه روان‏شناسى دين را براى آنان دشوار مى‏سازد. با اين وجود در مقايسه با گذشته، دلايل خوشبينانه‏ترى نيز وجود دارد; بطور كلى اين گونه رقابت‏ها ممكن است نحوه سرمايه‏گذارى و بودجه تحقيقات دينى را بهبود بخشد. افزون بر اين، تلاش‏هاى اخير انجمن روان‏شناسان امريكا در تاسيس «روان‏شناسى مثبت‏» نيز سبب خوش‏بينى است. اين نوع روان‏شناسى بر عواملى كه ممكن است در بهداشت روانى مؤثر باشد، توجه و تمركز دارد. دست كم يك روان‏شناس برجسته، تاثيرهاى دين در بهبود بهداشت روانى را بيان كرده است و به نظر مى‏رسد اين تلاش‏ها ادامه يابد. بدون در نظر گرفتن اين حمايت‏ها در مورد تحقيقات، اين نكته كه پژوهش‏ها بايد از نظر روش‏شناسى سالم و بى‏نقض باشد، هميت‏بسيار دارد. اگر روان‏شناسى دين بخواهد از تاثير گسترده‏تر در جامعه روان‏شناسى امريكا برخوردار باشد، بايد از نظر روش‏شناسى بسيار دقيق و موشكافانه باشد.

 

نتيجه‏گيرى

مطالعه روان‏شناسى دين، بخش با اهميت و هدف‏مند روان‏شناسى در امريكا به شمار مى‏آيد. روان‏شناسى دين با درك ما درباره مردم ارتباط دارد; زيرا با توجه به اين كه بيش از 90 درصد امريكاييان خداباورند، بعد مهمى از زندگى در امريكا را مورد خطاب و توجه قرار مى‏دهد. روان‏شناسى دين براى مطالعه نگرش‏ها، حس نوع‏دوستى و گذشت و بسيارى ديگر از پديده‏ها كه روان‏شناسان به آن علاقه‏مندند، منبعى غنى از اطلاعات به شمار مى‏آيد. روان‏شناسى دين، همچنين ابتكار و خلاقيت روان‏شناسان را در اجراى تحقيقات ساختارى كه نمى‏توان آنها را از طريق آزمايش به سادگى مطالعه كرد، به چالش مى‏اندازد. به طور خلاصه، پيوند بين روان‏شناسى و دين، به روان‏شناسى كمك مى‏كند تا ارتباط تاريخى خويش را با فلسفه حفظ كند. از آن جا كه روان‏شناسى در پى استخدام فنون و علوم طبيعى است، روان‏شناسى دين به ما يادآورى مى‏كند كه ريشه ما در فلسفه قرار دارد و فرضياتى كه در خصوص موضوعاتمان پديد مى‏آوريم، براى علوم مفاهيمى مهم به ارمغان مى‏آورد.



نکته : روانشناسی دین"

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 8:10 PM  توسط   | 

 

 

 

روانشناسي به مثابه دين

نويسنده: پل ويتز

 

چكيده:

نويسنده در اين مقاله از زاويه‌اي ديگر به تئوري‌هاي خودشكوفايي مي‌نگرد. تئوري‌هاي خودشكوفايي در دهه‌هاي 1960 و 1970 ميلادي بسيار رايج شدند. «تئوري‌هاي تحقق خويشتن» از آن جهت كه موجب تغييرات اجتماعي شده‌اند، بسيار مهم هستند؛ از جمله‌ي اين تغييرات اجتماعي، پذيرش فرهنگي هم‌جنس‌بازي و افزايش گسستگي‌هاي خانواده است.

 

تئوري‌هاي روانشناسي تحقق خويش، شاخه‌اي از علم نيست و وجهه‌ي علمي ندارد، بلكه اين تئوري به ارزش‌هاي ديني تبديل شده و در مجموع، نظام پرستش عمومي سكولار و انسان‌گرايانه‌اي تشكيل داده‌اند.............

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 8:45 PM  توسط   | 

219231.jpg
كاوه احمدى على آبادى
گفتمان «معنويت و معنوى گرايى» گو اينكه سابقه اى دراز دامن و طولانى دارد اما بسط و بلوغ آن در جامعه فرهنگى معاصر ايران، حاصل نظريه پردازى هاى مصطفى ملكيان، پژوهشگرعرصه الهيات و فلسفه است.اين گفتمان، هنوز پرده از تمام رخ خويش برنگرفته است و ابعاد و زواياى متنوع آن همچنان نيازمند طراحى و تبويب است. با اين همه به نظر مى رسد كه در صورت عرضه دستگاه مند اين گفتمان، مى توان اميد داشت كه پاره اى از الزامات و ضرورت هاى عرصه دين پژوهى سامان تازه اى پيدا كند.
مقاله حاضر در همين مسير، نگاهى دارد به تاريخچه آثار معنوى كه در ادوار گوناگون نگاشته شده اند.
گروه انديشه

معنويت در هر عصرى با خصايص آن دوره آفريده شده و متجلى گشته است، چرا كه در وجود انسان ها و معناسازى هاى رازورانه آنان در مواجهه با خداوند يا هستى شكل گرفته و هويت يافته است. هر رهرويى براى ارتقا تا سطح آفرينشگر آن، همواره ناگزير است بخشى از روح معناى دوره هاى گذشته را بازآفرينى كند و علاوه بر آن، به دگرآفرينى مختص عصر خويش نيز بپردازد و معنويت تنها با چنين آفرينش مداومى است كه امكان تكامل خويش را فراهم مى سازد. از سويى ديگر معنويت در هر دوره اى از زبان وآفرينش مختص عصر خويش نيز بهره مى برد.
عهد عتيق با توصيف مشاهدات، احساسات و فرامينى كه از محرمات و تقدير تا افسانه، اسطوره و شعر را در بر مى گرفت، به گونه اى مدفون، معنويت درون خود را پس مى زد. به بيان ديگر، محتواى معنويت در عهد عتيق با زبان ادراك ها، احساسات و فرامين تحقق مى يابد كه به آفرينش افسانه و اسطوره و حتى تقدير مى رسد.
عهد عتيق به كتب مقدس يهوديان محدود نمى شود و تمامى اديان كهن را در بر مى گيرد. آنان كه با توصيف جهان محسوس، معنويت عهد كهن را در كتب عصر خود به وديعه گذاشتند. بنابر قدمت آثار معنوى اين عصر و پاره اى از علل ديگر، كتب عهد عتيق از تحريف و خرافه در امان نبودند و كشف و تشخيص وحى مستتر در آن نياز به ذهنى كيمياگر دارد تا سره را از ناسره تفكيك سازد. اسفار پنجگانه عهد عتيق را بايد از كتب اين دوره دانست، همين طور مزامير داوود و به خصوص كتاب ايوب را كه غنى ترين آنهاست. وداهاى چهارگانه هندوان از جمله متون مرجع عهد عتيق اند كه مهمترين شان همان ريگ وداست. بخش هاى يسنا، يشتها، ويسپرد، خرده اوستا وونديداد از اوستاى زرتشتيان نيز از جمله آثار مهم معنوى همين دوره است. در ميان تمدن هاى كهن غرب، اوديسه و ايلياد هومر را مى بايست از برجسته ترين آن آثار به شمارآورد. مزامير مانوى نيز كه شامل مزامير بما، مزامير هراكليدس، مزامير توماس، مزاميرى براى عيسى و مزامير پراكنده است، از ديگر آثار اين دوره اند. اما برخلاف تفكر رايج بسيارى از آثار و كتبى كه پس از تورات موسى مى آيند نبايد در زمره كتب معنوى عهد عتيق دانست، زيرا برخى از آنها فاقد محتواى معنوى هستند و برخى ديگر تنها رواياتى تاريخى (و بعضاً بى اعتبار) است كه سينه به سينه چرخيده و با اوهام و خرافات در هم آميخته، به طورى كه حتى گاه در ضديت با معنويت نهفته در متون الهى است.
عهد جديد روح مدفون در عهد عتيق را كيمياگرى كرده و با زبان روايات، تفاسير و پند و اندرز آنها و با آفرينشى گسترده كه از اخلاقيات تا اشراق و عرفان را در بر مى گيرد، معنويت را هويدا مى ساخت.
زبان عهد جديد براى درك معنوى روايات، تفاسير و پند و اندرزى است كه معانى مدفون در عهد عتيق را كشف مى كند و رازوارگى نهفته در آن را آشكار مى سازد و با آفرينش اخلاقيات، عرفان و اشراق دگرآفرينى مى كند. مضمون معنويت در عهد جديد، هنگامى كه از فيلترذهنى عموم مردم مى گذرد، به شكل اخلاقيات بيرون مى آيد و زمانى كه بر رهروان خاص آن مشهود مى گردد، به سپهر اشراق و عرفان مى زند. علاوه بر انجيل ها و نامه هاى رسولان كه در عهد جديد آمده مى بايست اوپانيشادها، تائوته چينگ يا لائوتزو (آئين تائو)، سوتاپيتاكا (تعاليم و موعظه هاى بودايى)، بهاگاوات گيتا (كهن ترين آثار مكتب بهاگاواتا)، كتاب شاهپورگان و انجيل جاويدان يا كبير (هر دو از آثار مانى)، تاسوعات از فلوطين، قرآن كريم، اخلاق نيكوماخس از ارسطو و مجموعه مباحث و گفت  وگوهاى اپيكورى و رواقيون در كلاس درس شان را نيز بدان افزود. در ميان آنها برخى از آثار شرايطى بينابينى دارند و برخى از خصايص عهد عتيق و بعضى از شرايط عهد جديد را دارا هستند. قرآن و اوستا از اين جمله اند. قرآن علاوه بر اين كه روح معنوى نهفته در بسيارى از اديان پيش از خود را كشف كرده و مى آفريند و با آن كه از رازوارگى برخوردار است، ولى معنويت در آن مدفون نيست و سرشار از افسانه نيست و حتى قصص امتها و پيامبران پيشين را نيز، نه جهت اسطوره سازى، بلكه براى گرفتن پند و اندرز از آنها ياد مى كند كه جملگى آنها از خصايص متون عهد جديد است، ولى متنش تنها شامل قصص و روايات نيست، بلكه در بسيارى از موارد، فوران احساس و اشراق نازل شده است كه به شعر مى زند و اين از خصايصى است كه به متون عهد عتيق نزديكتر است. بخش گاهان يا گات هاى اوستا نيز در زمره متون عهد جديد به شمار مى رود. در مورد اوستا جالب اينجاست كه بخش گاهان كه به عهد جديد تعلق دارد پيش از بخش هايى نوشته شده كه متون عهد عتيق اوستا را مى سازند. يكى از دلايل چنين تناقضى آن است كه آنچه زرتشت از خرافات و اوهام آميخته با معنويت دوره خود زدوده در دوره  هاى بعدى كه متون كهن توسط كاتبان گردآورى شده دوباره نضج مى يابد. از اين روى بسيارى از باورهايى كه به دوران پيش از زرتشت تعلق داشته در متونى كه پس از زرتشت نگاشته شده (همچون يسنه و يشتها و ...) منعكس مى شود.
اما آفرينش گوياى معنويت در عهد ميانه، ادبيات است كه به وسيله داستان و روايت تحقق مى يابد، در حالى كه در عهد رنسانس، خود را از طريق هنرها به جلوه در مى آورد و با زيباشناسى بيان مى كند.اما عهد رنسانس ترجيح مى دهد تا با نگاهى زيباشناسانه بر آن بنگرد. كتاب مقدس معنوى عهد ميانه (قرون وسطى)، اثر بزرگ و جاودانه كمدى الهى (بهشت، دوزخ و برزخ) از دانته است. او در اين اثر، با عطف به كتب ديگر، بزرگان اديان را با ما همراه مى سازد تا از دوزخ گذشته در برزخ وانمانده و به بهشت عروج كنيم.اما كتب اين عهد به غرب محدود نمى شوند و در بر گيرنده آثار ادبى برجسته از شرق نيز هست. مثنوى معنوى و ديوان شمس مولوى، ديوان حافظ و منطق الطير و ديوان عطار را نيز مى بايست، اوج فوران معنوى در اشعار عهد ميانه شمرد. اگرچه آثار اوليه آن را مى توان در اشعار باباطاهر و ابوسعيد ابوالخير در ابتداى عهد ميانه يافت. در عهد رنسانس، معنويت در قالب نقاشى، پيكرتراشى و معمارى خود را متجلى مى سازد كه آثار داوينچى، ميكلانژ و رامبراند، از جمله برجسته ترين آفرينش هاى اين دوره اند و تا ميانه رنسانس كشيده مى شوند. معنويت از ميانه رنسانس با آفرينش در گستره نمايش و بازى شروع كرده و تا انتهاى آن به ايفاى نقش مى پردازد. بازى هاى مولير و نمايشنامه گوته است كه آن را به صحنه مى برد و از آن هنگام است كه صحنه مقدس مى شود. اثر برجسته گوته، يعنى فاوست و بازى هاى فراموش نشدنى قديس صحنه، مولير، مطرح ترين آنهايند. اما معنويت از ميانه رنسانس به نواختن مى پردازد و تا انتهاى آن كه به اوج مى رسد، موسيقى را به كمال خود رسانده است. آثار باخ نقطه آغازش و آفرينش هاى بتهوون، نقطه اوجش است.
عهد عقلانيت كه پس از رنسانس شروع شده و تا عهد مدرن ادامه دارد، معنويت را با ابراز سنجش و پژوهش شناخته و با آفرينش در حوزه علم و فلسفه بيان مى كند. عهد عقلانيت، با پيمايش دانش و پژوهش به معنويت مى رسد و آن را با آفرينش فلسفه و علم تبيين مى كند. چرا كه با ابزار كاويدن و پژوهيدن است كه آن را دست يافتنى مى سازد. در اين عهد، معنويت با تكامل خود در شناختى آگاهانه و گفتارى سنجشگر است كه موجوديت مى يابد و با عقل و مشاهده از دو سوى، آن را تحقق مى بخشد كه به اوج فلسفه و علم مى رسد. در اين عصر، معنويت در يكى از كامل ترين صور خود متجلى مى شود كه با آفرينش در علم و فلسفه، معقول مى گردد. در آثار اين دوره، معنويت با گفتارهاى آگاهانه، تفكر و تعقل مى گردد و احساس مقدس و امر دينى و معنوى، در «خود» به «آگاهى» مى رسد. اثر علمى - فلسفى آموزش مذهب اثباتى از اگوست كنت و آثار فلسفى فلاسفه اى چون فيخته، شلينگ و هگل برجسته ترين اين كتب اند. به خصوص فلسفه هگل كه در غايت هستى شناختى و معناشناختى ظهور مى كند. دو كتاب پديدارشناسى روح و منطق او، آثار معنوى بى نظير عهد عقلانيت اند.
در عهد مدرن، سينما ، تصويرى ديگر از معنويت ارائه مى دهد. عهد مدرن، مديوم سينما را براى تجلى معنويت برگزيد و از زبان نقد و تحليل سخن مى گويد.از ديگر آثار اين دوره، ده فرمان كيشلوفسكى است كه محتواى معنوى جديدى را دگرآفرينى نمى كند، بلكه زبان معنوى جديدى را براى همان ده فرمان معروف برمى گزيند كه به عهد مدرن تعلق دارد.
اما عهد پسامدرن كه تنها پس از مدرن طلوع مى كند، از چه زبان و آفرينشى بهره مى برد؟ زبان گوياى عهد پسامدرن، تمامى زبان هاى دوره هاى گذشته است، همچنان كه مديون آن، زبان تمامى دوره هاى گذشته است. توصيف ادراكى و شهودى، پرسش و پاسخ و تفاسير، داستان و روايت، زيباشناسى، سنجش و پژوهش و نقد و تجزيه تحليل، زبان هايى هستند كه با آفرينش در افسانه، شعر، اسطوره، اخلاقيات، عرفان، ادبيات، هنر، نمايش، بازى، علم و فلسفه و سينما و رسانه، معنويت عهد پسامدرن را به گونه اى شكل بخشيدند كه با فرو ريختن مرزهاى پيشين آنها، مى توان از هر يك به ديگرى رسيد. تفاوت آن با دوره هاى گذشته در آن است كه در عهد پسامدرن مرزهاى زبان هاى گذشته فرو مى ريزد و آنها به يك «بين زبانى» دست مى يابند كه از تركيب و ريزشى متكثر و تو در تو آفريده شده و مى آفرينند كه در دوره هاى گذشته سابقه نداشته است.
از آنچه گذشت مى توان دريافت كه هر عهدى، عهد دوره خاص خود را با معنويت مى بندد، اما اين بدان معنا نيست كه معنويت در هر دوره اى تنها به زبان همان عصر خود است كه مى تواند سخن گويد، زيرا در هر دوره اى معنويت علاوه بر زبان خاص عصر خود، مى تواند با زبان هاى قرون گذشته نيز بازآفرينى گردد، بهشت گمشده جان ميلتون يكى از آنهاست كه در عهد رنسانس با زبان عهد ميانه، استعاره هاى بهشت و دوزخ را در سيماى هستى و زندگى به رخ كشيد. كتاب «چنين گفت زرتشت» از نيچه و «پيامبر» از جبران خليل جبران، آثارى هستند كه در دوره عقلانيت با زبان هاى عهد عتيق و عهد جديد به بازآفرينى معنويت پرداختند و كتاب «آخرين وسوسه مسيح» نيكوس كازانتازاكيس در عهد عقلانيت و كتاب هاى جنايت و مكافات و برادران كارامازوف از داستايوفسكى در عهد مدرن با زبان عهد ميانه به ژرفاى معنويت دست يافتند. كتاب هاى «سيذارتا» از هرمان هسه، «كوه پنجم» پائولو كوئيلو و «ايوب» يوزف روت در عهد مدرن، جملگى با زبان هاى عهد جديد و عهد ميانه آن را متجلى ساختند. «منم ايوب (مزامير ايوب)» و «ژاندارك در غسل تعميد ژاندارك»، هر دو از جمله كتبى هستند كه در عهد مدرن با تركيبى از زبان هاى عصرهاى مختلف به انعكاس معنويت پرداختند. منم ايوب از زبان هاى عهد قديم (كتاب مقدس) و عهد ميانه (ادبيات) و عهد رنسانس (نمايشنامه) و ژاندارك در غسل تعميد ژاندارك از زبان هاى عهد ميانه (ادبيات)، عهد مدرن (اثرى غيرروايى) عهد پسامدرن (چون متن در متن است) كمك گرفته اند. در اين ميان مى توان آثارى ديگر را يافت كه بدون آنكه يك اثرى معنوى تام بوده يا مدعى آفرينش آن باشند، داراى محتوايى معنوى هستند. كتاب هاى «از عشق و شياطين ديگر» اثر گابريل گارسيا ماركز، «سبكى تحمل ناپذير هستى» از ميلان كوندرا و «سدى بر اقيانوس آرام» از مارگريت دوراس و برخى از آثار ديگر، از اين جمله اند.
كتبى كه در بالا از آنها نام برده شد، عمدتاً آثارى مؤلف در زمينه معنويت هستند، ولى علاوه بر آنها از آثار ديگرى مى توان نام برد كه در سطح آثار غيرمؤلف، حرف هايى براى گفتن از دنياى معنوى دارند. در اين ميان مى توان از جبران خليل جبران نام برد كه با اشعار خود (ديوانه و خدايان زمينى، گوركن، سكوت من سرود من و...)، استعارات زمينى احساسات معنوى را سرود تا ثابت كرده باشد كه در عهد عقلانيت نيز مى توان به دنبال احساسات مدفون در عهد ميانه رفت. پرسش و پاسخ هاى كريشنامورتى (نارضايتى خلاق، پرسش ناممكن، حقيقت و واقعيت، تنها رستاخيز و...) گفتارهاى اشو (خلاقيت، بلوغ، كودك نوين، راز، كالبدشناسى روح، آينده طلايى و...) و سفر مقدس و قوانين روحانى از دن ميلمن با زبان عهد جديد به سوى معنويت پر كشيدند. كارل گوستاو يونگ (پاسخ به ايوب، روانشناسى و دين، انسان و سمبل هايش و...) و اريك فروم (آيا انسان پيروز خواهد شد؟، به نام زندگى، روانكاوى و دين، جزم انديشى مسيحى و...) با پژوهش هايى روانكاوانه و روان شناسانه، نشان دادند كه در عهد مدرن نيز مى توان با ذره بين عهد عقلانيت به حضور ناآگاهانه بسيارى از اميال مكنون انسانى پى برد كه برخى از آنها ريشه در معنويت دارند. بسيارى از آثار هرمان هسه (دميان، گرگ بيابان، سفر به سوى شرق، گرترود، نرگس و زرين دهن و...) و رمان هاى ميلان كوندرا (جاودانگى، هويت و جهالت) و مارگريت دوراس (گفتا كه خرابى اول، اسب هاى كوچك تاركينيا، آنا و دريانورد و...) نيز با زبان عهد ميانه خامه معنوى عهد مدرن را صورت بستند.
 
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 5:26 PM  توسط   | 

 

از این شعار امسال جزرو مد خوشم اومد خیلی معنی میده.

                                                          ماه رمضون دریاب دوست عزیز !!!!!!!!!!!!!!

 

          عشق مثل هوا در همه جا جاریست

                           تو نفسهایت را قدری جانانه بکش

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 8:23 PM  توسط   | 

 

 

 
 
خدايا !
 
 
در آستانه كار خطيري قرار دارم
 
 
با اين كه تلاش كرده ام
 
 
اما قلبم آكنده از بيم است .
 
 
نگراني ،باختن نيمي از نبرد است ،
 
 
تشويش ، نيروي ذهن را مي سوزاند
 
 
و اين گونه نمي توان مفيد بود .
 
 
خدايا !
 
 
 
 
 
ياريم ده تا مشوش نباشم
 
 
و نجوا كنم :
 
 
زورق من كوچك است
 
 
خدايا ، به تو توكل مي كنم
 
 
و همه چيز خوب پيش مي ررود .
 
 
خدايا ، به تو  اعتماد ميكنم
 
 
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت.
 
 
ياريم ده تا مشوش نباشم
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 0:55 AM  توسط   | 

 
 
به نام خداوند بخشنده مهربان
 
           هر گاه درون سینه ام دنیایی  از ناگفته ها سنگینی می کند به خاطر می آورم که در پیشگاهت نا گفته ای ندارم چرا که تو ناگفته هایم را می دانی وننوشته هایم را می خوانی واین یاد از سنگینی سینه ام می کاهد وباز آرام می گیرم.
 
می دانم که می دانی !اما دوست دارم برایت بگویم .دلم می خواهد با تو سخن بگویم .می دانم که می دانی چه می خواهم بگویم هر چند خود نمی دانم.
 
می خواهم با تو از تو بگویم .از بزرگیت از اینهمه لطف وکرمت از عشقت.
 
معبود من!
بر زبان ناتوانم قدرت ده تا در مقابل اینهمه احسانت ذره ای شکرگزار باشم.
بگذار ازعشقت بگویم از اینکه چقدر دوستت دارم از اینکه چقدر خرسندم که تو را دارم که بنده توام اما گفتن از عشق تو آسان نیست ادعای عاشقی در برابر تو وعشق سرشارت برمخلوقاتت دور از ادب است ومن شرمسارم از اینکه تو اینقدر عاشقی و من ......
 
بار الهی!
به خودت قسم همیشه تو را شکر می کنم که تو را دارم که ایمانی هرچند سست وضعیف و کم دارم.
آری تو را شکر می گویم فقط وفقط به خاطر خودت می دانم که می دانی!
 
عزیزا!
در هر حالی در خوشی و ناخوشی در گرفتاری و آسایش در شادی و غم در سختترین لحظات زندگیم زمانی که با تمام وجود رو به درگاهت آورده ام وگریسته ام تو را شکر گفته ام .می دانم که می دانی!
حتی آن زمان که بنده ای از بندگانت به بدترین وجه مرا آزرده اند دم نزدم و تنها تو را شکر گفته ام می دانم که می دانی ! ومی دانم که می بینی!
+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 11:21 PM  توسط   |