تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

سنن الهی (3) ، حسینیه ارشاد

از سنن الهی می توان به عنوان قوانین خداوند در اداره جهان و مواجهه با انسان یاد کرد.خداوند در کتابش -قرآن کریم- به برخی از این سنن صریحا اشاره کرده است. تصریح به این سنن در قرآن: اولاً نشان ازقانون گرایی خداوند می دهد، ثانیا ًخبر از پاسخگویی خداوند به انسان می دهد؛ و الا چه نیازی به تصریح به این سنن بود؟ ثالثاً حاکی از اجازه به انسان برای تمسک به این سنن است. یعنی انسان حق دارد افعال الهی را با سنن و قوانینی که خداوند خود وضع فرموده است محک بزند و ارزیابی کند و نتیجه ارزیابی خود را با خداوند در میان بگذارد.

غیر از واژه سنت، اینگونه قوانین با واژه "کتابت" به معنای تحت الفظی نوشتن و معنای اصطلاحی "وجوب" و الزام در قرآن یاد شده است. آنچه از این واژه با همین معنای وجوب در قرآن به کار رفته به دو دسته قابل تقسیم است:

دسته اول وجوب شرعی را می رساند، از قبیل وجوب قصاص (آیات 178سوره بقره و آیات 32و 45سوره مائده)، وجوب وصیت (آیه 180 سوره بقره)و وجوب جهاد بر علیه دشمنان دین(آیه 216 سوره بقره). این دسته از آیات از بحث ما بیرون است.

دسته دوم: الزامات فعل خداوند و قواعد حاکم بر سیر جوامع بشری. این آیات کاملاً با بحث ما مرتبط است و در مجموع به سه سنت اشاره دارد: سنت رحمت، سنت پیروزی حق بر باطل و سنت تقدیر. بحث این جلسه متناسب با ماه رحمت و برکت –ماه رمضان- متمرکز بر سنت رحمت است.

رحمت برگرفته از رحم ( جایگاه بچه در شکم مادر ) به معنای رقت مقتضی احسان است. وقتی در مورد انسان به کار می رود دو رکن رقت و نرمی از یک سو و عطوفت و مهربانی از سوی دیگر دارد. آن گاه که در مورد خداوند استعمال می شود یک رکن بیشتر ندارد و آن احسان و نیکی و بخشش و تفضل و مهربانی است.

خدتوند در دو آیه از سوره انعام به سنت رحمت اشاره کرده است. یکی در آیه 12 : "کتب علی نفسه الرحمة" "خداوند بر خود رحمت را واجب کرده است" ، و دیگری در آیه 54 "کتب ربکم علی نفسه الرحمة" "پروردگار شما به خود رحمت را واجب کرده است". خداوند خود به صراحت فرموده که رحمت بر تمام افعالش سیطره دارد. الله در میان اسماء حسنای خود دو نام رحمان و رحیم را بیش از اسما دیگر برگزیده است. در قرآنش 114 بار خود را توأمان با این دو اسم خوانده است. رحمان و رحیم هر دو صیغه مبالغه از رحمت است، یعنی بسیار بخشنده و بسیار مهربان.

خدای معرفی شده در قرآن خدایی مهربان است، نه فقط مهربان است بلکه مهربان ترین است، بهترین مهربانان است ( سوره مومنون آیات 109 و 118)؛ او آنقدر مهربان و صمیمی است که از رگ گردن به انسان نزدیکنر است(سوره ق آیه 16). او همین که در بنده اش جزئی تمایلی به خیر و نیکی بیابد و کورسویی بازگشت به حق را در او مشاهده کند، از همه گناهان و بدیهایش درمی گذرد، او به پیامبرش فرمان داده که به همه مردم خبر دهد که "من بسیار بخشنده و بسیار مهربانم" ( قل نبئ عبادی انی انأ غفور الرحیم )

رحمت خداوند در دنیا همه جا را گرفته است، این رحمت رحمانیه است رحمتی که همه را برخوردار کرده است، چه جاندار، چه بی جان، چه انسان چه غیر انسان، چه مسلمان چه غیر مسلمان، چه مرد چه زن، چه کودک چه بزرگسال. رحمت رحمانی خداوند همه آدمیان را بدون تفاوت در دین، عقیده، جنس، نژاد و رنگ در برگرفته است، رحمت رحمانی خداوند مثل هوا، نور، آب و حیات متعلق به تک تک آدمیان است. این رحمت حتی کافران و منافقان را نیز شامل می شود.

اما خداوند رحمت دیگری هم دارد به نام رحمت رحیمیه که در سرای دیگر- قیامت- بروز می کند و مختص مؤمنان و پرهیزگاران است. "و رحمتی وسعت کل شئ فسأکتبها للذین یتقون" و رحمت من همه چیز را در برگرفته است و آن را برای پرهیزگاران خواهم موشت.( اعراف، آیه 52 )

پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص) به تأسی از خداوند رحمان و رحیم " رحمة للعالمین" است ". "و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین" ما تو را جز رحمت برای همه جهانیان نفرستادیم ( سوره انبیا آیه 107 ). یکی از صفات قرآن کریم "کتاب رحمت" است(اعراق آیه52).

مؤمنان به توصیف قرآن همواره به دنبال گسترش رحمت در جان خود و جهان خود هستند( آل عمران آیه 8). با تأسی به سنت رحمت بکوشیم دینمان را صحیح بشناسیم و صحیح معرفی کنیم. آنان که از رحمت بویی نبرده اند، نمایندگان واقعی اسلام نیستند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 9:2 PM  توسط   | 

بزرگترین تصمیم زندگی انتخاب میان سرزنش خویش و حمایت از خویشتن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 7:56 PM  توسط   | 

 

 
 
 

 

 


این زنده و هشیار بودن عالم خیلی جالبه. تسبیح همه عالم. یه دانشمند ژاپنی به اسم آقای ماسارو ایموتو (Masaru Emoto) تحقیق جالبی کرده. آقای ایموتو در مورد آب و تاثیرپذیری و هوشیاری اون تحقیق کرده. خلاصه نظر ایشون اینه که اگه افکار بشری قبل از اینکه آب یخ ببنده متوجه آب بشن، تصاویر میکروسکوپی حاصل از کریستال آب، بسته به اینکه این افکار مثبت یا منفی باشن، زشت یا زیبا خواهد بود. به نظر دکتر ایموتو این تصاویر خوب یا زشت را می‌شه با استفاده از دعا، موسیقی یا نصب نوشته‌ای بر ظرف حاوی آب به‌دست آورد.
مثلاً ایشون آب یک چشمه رو وقتی از دل کوه و سنگ می‌جوشه برداشته و منجمد کرده و کریستال آب رو زیر میکروسکوپ دیده. کریستال آب شکل بسیار زیبا و منتظمی داشته. همین آب رو وقتی از وسط شهر یوکوهاما (زادگاهش) می‌گذره، برداشته و آزمایش کرده، با کمال تعجب آب دیگه اون شکل منظم و هندسی و زیبا رو نداره. همین‌طور این آزمایش رو تکرار کرده با پخش موسیقی‌های مختلف برای آب، زده برچسبی حاوی یک نوشته بر ظرف آب، دعا خوندن بر آب و... تو اینترنت سرچ کردم و چندتایی از تصاویرش رو از سایت‌های مختلف جمع کردم. مثلاً تصاویر زیر. تصویر سمت چپ آی سد فوجی وارا ست. قبل از اینکه به اون دعا خونده بشه و تصویر سمت راست آب همون سده بعد از دعا خوندن.


سمت چپ تصویر آب وقتی قطعه ای از موسیقی هوی متال برای آب پخش شده، تصویر سمت راست، وقتی که سمفونی شماره یک انیاگایا و تصویر وسط وقتی است که قطعه‌ای از موسیقی موتسارت پخش شده.
 
این تصویر تصویرآبیه که برچسب عبارت متشکرم به زبان ژاپنی (هاریگاتو) رو داشته.
 
آقای ایموتو به 500 نفراز رهبران و اساتید روحانی در سراسر ژاپن نامه نوشت که او در روز و ساعت خاصی یک لیوان از آب لوله کشی شهر توکیو رو روی میزش قرار می‌ده و از اونها خواست که به این آب دعا کنند تا پاک و قشنگ بشه.
 
سمت چپ؛ تصویر آب موجود در لوله‌های آب شهر توکیو. سمت راست؛ همون آب که 500 نفر از سراسر ژاپن به اون دعا خوندن.

در آزمایش دیگری به بررسی تاثیر نوع کلمات بر آب پرداخت. بر روی یک لیوان عبارت Do It را چسباند. بر روی لیوانی دیگر عبارت Let's Do It. پس از گذشت یک شب از آب‌های یخ بسته شده تصویر گرفت. تصویر سمت راست آبی رو نشون می‌ده که برچسب اول رو داشت و تصویر سمت چپ آبیه که برچسب دوم رو داشته.
 

بر روی یک لیوان آب کلمه آدولف هیتلر چسبانده‌شده و پس از انجماد از آن عکسبرداری شده. حاصل کار تصویر سمت راسته. همون آزمایش تکرار شده، ولی این بار برچسب عشق و قدردانی بر روی لیوان چسبانده شده. تصویر چپ.


 تو ایران هم خانمی به نام حمیده بیطرف همین آزمایش رو در مورد آب و چندین فلز تکرار کرده و به نتایج مشابهی رسیده و در جشنواره خوارزمی هم مقام آورده. در آزمایش‌های خانم بیطرف زیباترین شکل‌های کریستال آب موقعی به وجود اومده بودن که برای آب قرآن پخش شده‌بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 9:26 PM  توسط   | 

 

 

HydroForum®
 Group
 
 
را ه هاي بدست آوردن آرامش
 
جلوي گريه خود را نگيريد و گهگاهي گريه كنيد.
 
دست كم روزي  15 دقيقه را در سكوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي كه داريد فكركنيد. سكوت عصاره‌ي آرامش است، با زور نمي‌توان آن را ايجاد كرد، بايد زماني كه فرا رسيد آن را بپذيريد. دست كم روزي يك ساعت، تنها به اتاقي برويد و در را به روي خود ببنديد.
 
افراد آرام به خود مي‌گويند كه براي تغيير گذشته كاري نمي‌توان كرد، آنگاه از فكر ادامه  زندگي لذت مي‌برند.
 
وقتي احساس مي‌كنيد كه سرتان پر از فكرهاي جور و واجور است و جاي خالي در آن نيست، با قدم زدن، آن‌ها را پاك كنيد.
 
اگر نتوانيد كسي را ببخشيد، افكار خشمگين‌تان شما را براي هميشه با اين افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن ديگران، باعث آرامش مي‌شود.
 
آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه‌اي كه هستند، زندگي مي‌كنند و لذت مي‌برند.
 
از همان كه هستيد راضي باشيد، در اين صورت احساس آرامش بيشتري مي‌كنيد.
 
هر چه اكسيژن بيش‌تري به شما برسد، آرام‌تر خواهيد شد، خوب است در محل كار و زندگي خود گياهي نگه داريد.
 
مهم نيست كه با شما مودبانه برخورد كنند يا نه، برخورد مودبانه‌ي شما، باعث ايجاد آرامي و احساس خوبي در شما خواهد شد.
 
سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌اي مستقيم دارد، آرام راه برويد و حركات بدن خود را آرام‌تر كنيد، طولي نمي‌كشد كه آرام خواهيد شد.
 
گاهي مي‌توانيد براي رسيدن به آرامش، دراز بكشيد، عضلات خود را شل كنيد و به هيچ چيز فكر نكنيد.
 
با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل كنيد. آيا تا به حال فرد آرامي را ديديد كه با صداي بلند صحبت كند؟
 
با شوخ طبعي به آرامش خود كمك كنيد.
 
راحتي، يكي از عناصر مهم آرامش است، مثل دماي مناسب، صندلي راحت و لباس و كفش راحت.

هر چند وقت يك بار ساعتتان را باز كنيد و خود را از فشار زمان نجات دهيد.

در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبي كمك مي‌كند.

فشردن يك توپ كوچك، تنش‌هاي عصبي‌اي را كه در انگشتان و دست‌هاي شما متمركز شده‌اند، خالي مي‌كند.

لباس‌هاي گشاد و راحت، باعث ايجاد راحتي و احساس آرامش مي‌شود.
 
لحظه‌هاي زيباي زندگيتان را بنويسيد و از آن‌ها عكس و فيلم بگيريد، سپس بيش‌تر وقت‌ها آن‌ها را به ياد آوريد و درباره‌شان فكر كنيد و لذت ببريد.
 
هواي دريا، آب شور و صداي امواج، همگي باعث آرامش مي‌شوند، مسافرت به سواحل دريا را فراموش نكنيد. (پيشنهاد ما به شما سواحل استان گلستان است) تماشاي ماهي‌ها مثل خيره شدن به دريا، در شما ايجاد آرامش مي‌كند، زيرا ماهي‌ها آرام شنا مي‌كنند و آرام تنفس مي‌كنند.
 
آهسته غذا خوردن و جويدن، باعث تجديد قواي فكري و احساس آرامش خواهد شد.  براي تأثير بيش‌تر و رسيدن به آرامش، در خود متمركز شويد و آرام نفس بكشيد.
 
تمرين كنيد كه آرام‌تر از حد معمول صحبت كنيد، اين كار خود به خود ضربان قلب و تنفستان را كم مي‌كند و به شما اجازه مي‌دهد، ذهن و فكرتان را از بسياري مسايل پاك كنيد.
 
اگر به عقايد مذهبي و معنوي پايبند باشيد، به يكي از با افتخارترين روش‌هاي رسيدن به آرامش خاطر رسيده‌ايد، آنگاه مي‌توانيد بگوييد، الا بذكر الله تطمئن القلوب. اگر از خدا دور افتاده‌ايد، اكنون آشتي است. داشتن يك تكيه‌گاه معنوي در حد تعادل موجب آرامش مي‌شود.
 
احساسات و مشكلات خود را به ديگران بگوييد و آرامش بيش‌تري احساس كنيد.
 
يكي از مهم‌ترين مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسايل كوچك است، دومين مهارت، كوچك شمردن تمام مسايل است.
 
شاد كردن ديگران، موجب آرامش مي‌شود. نمي‌دانيد چه لذتي دارد پول رستوران امشب را با توافق سايرين به يك كارتن خواب هديه دهيد. قدرداني كنيد. ديگران را براي لطف كردن به خود تحت فشار قرار دهيد، لطف كه وظيفه نيست
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:51 AM  توسط   | 

 

 

 
كساني از پله هاي موفقعيت بهتر بالا ميروند
 
كه پاهايشان را بر پله هاي فرصت بگذارند
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:50 AM  توسط   | 

 

 

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:49 AM  توسط   | 

 

 

یاد پدر بزرگم ایت ا ... حاج سید محمود علیف و دائیم که

دستشون از دنیا کوتاه است افتادم این چند شب براشون نور خواستم.

 

این چند بیت از مولوی به یاد ان عاشقان.

 

دشمن خویشیم و یار انکه ما را میکشد
غرق دریائیم و ما را موج دریا میکشد
زان چنان در پیش او شیرین و خوش جان میدهیم
کان ملک ما را به شهدو شیرو حلوا میکشد
نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا میکشد
خویش فربه مینمائیم از پس قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا میکشد

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 2:57 AM  توسط   | 

 

 

 

GOD'S SMILE
 
Louise redden,a poorly dressed lady with a look of defeat on her face, walked into a grocery store. She approached the owner of the store in a most humble manner and asked if he would let her charge a few groceris. She softly explained that her husband was ill and unable to work, they had six children and they needed feed.
Joun longhouse , the grocer scoffed at her, ignored her and requested that she leave his store in a rude manner. The needful woman insisted and said : " please sir! for God's sake , I will bring you the money just as soon as I can. "
Joun told her that he could not give her credite.
 
standing beside the counte was a customer, who ever heard the conversation between the two. The customer told the grocer that he would stand good for whatever she needed for her family .
The grocer said in a very reluctant voice : " you don't have to, I,ll pay it myself . "      Do you have a grocery list?
Louise replied , "yes sir . " 
" Ok"  he said . " Put your grocery list on the scales and whatever your grocery list weighs , I will give you that amount in groceris. "
Louise, shy fully hesitated a moment , then she reached into her purse and took out a piece of paper on the scale. Everybody's eyes showed amazemwnt when the scales went down.
The grocer started puting the grocerris on the other side of the scales , with wonder. the scale did not balance, so he continued to put more and more groceris on them untill the scales balanced.
The grocer grabbed the piece of paper from the scales and looked at it with greater amazement  and disgust.
It was not a grocery list ; it was her prayer, which said : " Dear Lord, you know my needs and I am leaving this in your hands. "
The grocer gave her the groceris that he had gathered and stood in stunned silence.
Louise thanked him and left the store.
The customer handed a fifity dollers bill to the grocer and said, " It was worth every penny of it. "
Only God know how much a sincere and pure prayer weighs...
 
prayer is the best free gift to give anyone. There is no cost but a lot of rewards.
 
 
لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس. و نگاهی مغموم. وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا
.مانده اند
.جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
.زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا. به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم
.جان گفت نسیه نمی دهد
 
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، وگفتگوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این
.این خانم با من
خوار وبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست ، خودم می دهم.لیست خریدت کو؟
.لوئیز گفت : اینجاست
!!!جان گفت: لیست ات را بگذار داخل ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر
.لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد . از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت
.همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت
.خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت که کفه ها برابر
.شدند
.در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
:کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود
.  ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن
.مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
.لوئیز خداحافظی کرد و رفت
 
.مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : تا آ خرین پنی اش می ارزید
.فقط اوست که می داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است
.دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد
 
از کتاب لبخند خدا
ترجمه زهره زاهدی
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 0:53 AM  توسط   | 

 

 


شايد تا حالا بارها شما هم شنيده ايد يا حتى خودتان گفته ايد مثلاً صاحبان  فلان شغل فلان جور رفتار مى كنند يا فلان ويژگى از افراد داراى فلان شغل بعيد نيست و صدها حدس ها و پيش بينى هاى ديگر ولى به نظرتان آيا  واقعاً اين حدسها درست است؟ يعنى آيا مى توان براساس شغل رفتار افراد را حدس زد؟ اگر اينطور است با چه دليل و مدركى مى توانيم ثابت كنيم كه  اين حدسها مى توانند درست باشند؟ ما براى بررسى اين موضوع افرادى را  به عنوان نمونه از ده شغل مختلف انتخاب و خصوصيات شخصيتى آنها مخصوصاً رفتارهاى ظاهريشان را با همديگر در هر شغل مقايسه كرده ايم و به اين نتيجه رسيده ايم كه تقريباً اين حدسها درست است ولى براى اينكه يافته هاى ما پشتوانه اى علمى داشته باشد، بايد ديدگاههاى نظريه هاى علمى را در اين مورد بيان كنيم بدين ترتيب ما ابتدا به تشريح شخصيت پرداخته و بعد با استفاده از نظريه هاىجامعه شناسى خرد (جامعه شناسى پديدارشناسى هوسرل و كنش متقابل نمادى گافمن) و با استفاده از روانشناسى اجتماعى به تشريح چارچوب نظرى اين پژوهش خواهيم پرداخت.

 


اما ابتدا بايد دانست شخصيت چيست و چگونه شكل مى گيرد؟ البته «براى روشن تر شدن مفهوم شخصيت بهتر است ريشه اين كلمه را در نظر بگيريم كلمه شخصيت ترجمه كلمه «
personality» در انگليسى يا personnalite در فرانسه است كه هر دو از كلمه

persona» در لاتين مشتق شده است. پرسونا ماسكى بود كه در زمان قديم بازيگر تئاتر به چهره خود مى زد و آن را تا آخر نمايش نگه مى داشت يكى از ويژگى هاى اين ماسك ثبات و دائمى بودن آن در طول نمايش بود.

 به اين ترتيب مى توان گفت، شخصيت يعنى عنصر ثابت رفتار فرد و به طوركلى آنچه همواره با اوست و موجب تمايز او از ديگران مى شود و اين ثبات زمينه اى را فراهم مى آورد تا رفتار فرد در موقعيت هاى مختلف تا اندازه اى به طور عينى پيش بينى شود. (گنجى.۱۳۷۱ ص ۵۴)

 

 چنان كه متوجه شديد از اين تعريف ها چنين استنباط مى شود كه شخصيت ثابت است و قابل تغيير نيست ولى اخيراً پژوهشگران دريافته اند، صفات شخصيتى از آنچه نخست پنداشته مى شود ناپايدارترند. صفات شخصيتى و محيط هر دو موجب رفتار مى شوند و محيط بيش از پيش مهم تشخيص داده شده است. (همان. ص ۵۵)

 بنابراين در روانشناسى جديد نيز شخصيت را چنين تعريف كرده اند: سازمان پوياى جنبه هاى شناختى (يعنى توانايى هاى ذهنى) عاطفى غيرشناختى (يعنى ارادى و غيرارادى) و فيزيولوژيك و شكل ظاهرى هر فرد اين تعريف نشان مى دهد كه «تعامل ميان سه تعيين كننده عمده بر شكل گيرى شخصيت اثر مى گذارد. اين سه تعيين كننده ها عبارتند از ميراث فيزيولوژى فرد گروههايى كه به آن وابسته است وفرهنگى كه در آن عضويت دارد. (شكر كن. ۷۷ ص ۱۷۵)

 


جامعه شناسى پديدارشناسى هوسرل

 ادموند هوسرل (۱۹۳۸ - ۱۸۵۹) بنيانگذار فلسفه پديدارشناسى و استاد دانشگاههاى كوتينگن و فريبورگ آلمان بود.

 او معتقد بود: پديده چيزى است كه بايستى آشكار وپديدار شود لذا بايد به دنبال واقعيتى بود كه سبب اين پديدارى شده است پس ميان واقعيت و پديده تفاوت وجود دارد «بود» در پديدارشناسى هوسرل وجود طبيعى است كه از سر تفكر عادتى حاصل شده است و بايستى كنار گذاشته شود تا «نمود» يا Â«پديده» نمايان شود و كار يك پژوهشگر شناخت پديده يا نمود اشيا و رخدادها است. اين نگرش دوگانه - «پديده» و «بود» ـ سبب شد كه هوسرل هستى را در دو شكل متفاوت مورد شناسايى قرار دهد: يكى شكل طبيعى آن و ديگرى شكل خنثى يا پديدارى آن. او معتقد بود، هر عملى داراى نيت است همين امر با نيت است كه بايد مورد مطالعه قرار گيرد. اين نيست كه در پس نمودهاى ظاهرى و قالب هاى مصنوعى و هنجارى پنهان است بايد شناخته شود تا پس از آن عمل آگاهانه فرد قابل شناخت و دستيابى قرار گيرد. (تنهايى. ۱۳۷۷ ص ۱۹۰)

 

پس اگر بخواهيم با نظريه پديدارشناسى هوسرل رفتارهاى خاص شاغلان هر شغل را بررسى كنيم، بايد به دنباله علت پنهانى و واقعى اين رفتارها باشيم. يعنى اگر خصوصيات شخصيتى خاص يك شغل و نيز تشابه اين خصوصياتها (مخصوصاً ويژگى هاى ظاهرى) را ميان صاحبان آن شغل را به عنوان پديده اى كه آشكار و پديدار بگيريم و بايد نيتى را كه اين پديده را به وجود آورده است را پيدا كنيم.


كنش مقابل اجتماعى گافمن

كار ديگرى كه در اين مورد انجام گرفته خود در زندگى روزانه (۱۹۵۹) اثر اروين گافمن است. گافمن يكى از شخصيت هاى نظريه نوين كنش متقابل نمادين به شمار مى آيد. به نظر وى آدمها براى نگهداشت تصوير ثابتى از خود، براى مخاطبان اجتماعى شان نقش اجرا مى كنند. گافمن در نتيجه علاقه به اجراى نقش به نظريه نمايشى روى آورد. بنابراين نظريه زندگى اجتماعى يك رشته اجراى نقشهاى نمايشى همانند ايفاى نقش در صحنه نمايش است. برداشت گافمن از خود با رهيافت نمايشى او شكل گرفته بود.

  به نظر گافمن شخصيت يك فرد را تنها خود به وجود نمى آورد بلكه آن با برخوردهاى او با ديگران و افرادى كه نزديك او هستند، به وجود مى آيد. (شخصيت يك اثر نمايشى است كه در صحنه نمايش به وجود مى آيد) (گافمن. ،۱۹۵۹ ص ۲۵۳)

 

جمع بندى چارچوب نظرى

 

پس در حين اينكه شخصيت در اثر عوامل مختلف تشكيل مى شود ولى نقش محيط در اين ميان غيرقابل انكار است. اجتماعى شدن فرايندى است كه به وسيله آن از طريق تماس با انسانهاى ديگر، كودك ناتوان به تدريج به انسانى آگاه و دانا و ماهر در شيوه هاى رفتار ويژه فرهنگ و محيط معينى تبديل مى شود. عوامل اجتماعى شدن نيز شامل خانواده، گروه همسالان، مدارس، رسانه هاى همگانى و بالاخره محيط كار است. (گيدنز. ۱۳۷۸ ص۹۵)

بنابراين اگر كار يا شغل را به عنوان يك گروه اجتماعى در نظر بگيريم براى اينكه عضو اين گروه اجتماعى شويم بايد با اعضاى ديگر گروه كنش متقابل داشته باشيم و هدف هاى مشتركى را دنبال كنيم و رابطه ثابتى با آنها داشته باشيم و مسلماً وابستگى بين ما به وجود خواهد آمد و آگاهانه براى اينكه در اين گروه پذيرفته شويم با اعضاى آن همانند سازى خواهيم كرد يعنى سعى مى كنيم با آنها هم عقيده و همرنگ شويم. علاوه بر آن همان طور كه قبلاً گفتيم هر شغل و هر كار مقتضيات خاص خود را دارد و افراد داراى آن شغل بايد خود را با آن مقتضيات وفق دهند و نقش هايى را بازى كنند و همچنين با مرور زمان افكار و احساسات وسليقه هاى اعضا در همديگر نفوذ مى كند و تقريباً همرنگى و بازى نقش خاصى در گروه به وجود مى آيد و نيز كار و شغلى كه فرد انجام مى دهد به مرور با گذشت زمان علاوه بر نگرش فرد و طرز برخورد و صحبت او حتى در نوع حركات اعضاى بدن او مانند حركات دست و طرز راه رفتن و نيز در نوع چين و چروك چهره و دست هاى او تأثير بسيار ژرفى مى گذارد.

 

روش انجام پژوهش

 


براى بررسى تأثير شغل بر شخصيت افراد به ويژه خصوصيات ظاهرى آنها به دليل اينكه اين پژوهش در سطح خرد انجام شده، از ميان روش هاى تحقيق از روش توصيفى و از ابزارهاى مشاهده مستقيم سيستماتيك استفاده شده است.


در اين پژوهش متغيرهاى متعددى براى بررسى مشخصات ظاهرى به كار برده شده است كه اين متغيرها و تعريف عملياتى آنها نيز به صورت زير است:

سن (نوجوان، جوان، ميانسال، پر) سليقه (لباسهاى اتوكشيده، لباسهاى چين و چروك دار، لباسهاى كثيف، معمولى) پيراهن (آستين كوتاه،معمولى، ساده يك رنگ، ساده چارخانه، انداخته شده به روى شلوار، فرم) كت (تك كت، كت كاموا، كت و شلوار، كت و شلوار با جليقه) شلوار (لى، پارچه اى، پيله دار، راسته، تنگ، دمپا گشاد) طرز صحبت (عاميانه، تند، خشن، كم حوصله، آرام، بلند، فيلسوفانه، عادى) طرز نگاه كردن (سست، تيز، عارفانه، عاشقانه، عادى) نوع ريش (طبيعى، پروفسورى، ستارى، لنگرى، بزى، ته ريش، خط ريش، سه تيغ، سه تيغ با ماشين) نوع سبيل (طبيعى، دست كارى شده، قاجارى، پرپشت، رنگ گذاشته شده، سه تيغ) مو (كچل، نيمه كچل، فرفرى، كوتاه، جلو كوتاه عقب موهاى بلند به عقب داده شده. فرق از چپ، فرق از راست، فرق از وسط) طرز راه رفتن (آرام، سريع، پرشى، چپ راستى معلق، چپ راستى، دورانى، قوزى، پهلوانى، افتاده) كفش (اسپورت، بنددار، تازه مد، كتانى واكس زده شده، پاشنه دار و بدون پاشنه) كيف (سامسونت، دستى، كلاسور، زمبيلى، ورزشى، مسافرتى، سررسيد، كوچك، جادار) انگشتر (طلا، نقره، پلاتين، مذهبى، دوتا انگشترى) سيگار (ارزان قيمت، گران قيمت، متوسط) خودكار (بيك درجيب پيراهن، فلزى در جيب پيراهن، بيك روى كت، فلزى روى كت، فلزى در كيف، بيك در كيف، خودكار معمولى در كيف) صورت(چين و چروك در فك، چين و چروك صورت، چين و چروك ابرو، چين و چروك دور دهان، چين و چروك در پيشانى صاف) در انتخاب نمونه مورد بررسى با استفاده از ابزارهاى تخمين و پرس و جو به تدوين چارچوب آمارى پرداخته شد و با در نظر گرفتن استانداردهاى لازم زمينه جهت انتخاب نمونه از مشاغل مختلف ده نوع شغل از شهرستانهاى تبريز و اهر، انتخاب شده اند و بدين ترتيب اين نمونه آمارى شامل ۵۴ نفر ميوه فروش از تبريز، ۵۷ فر سوپرماركت دار از تبريز، ۵۵ نفر راننده، ۵۹ نفر از فروشندگان، ۵۷ نفر نجار، ۵۳ نفر زرگر، ۵۶ نفر پزشك، ۶۰ نفر كارمند از اهر، ۶۰ نفر معلم مرد از اهر و ۶۰ نفر معلم خانم از اهر است.


داده ها با همكارى دانشجويان پيام نور اهر و تبريز و براساس آموزش و مديريت مستمر بر اجراى تحقيق اطلاعات لازم را جهت شناسايى مشخصات ظاهرى جمع آورى شده است.


فهرست منابع

 ۱) آرميچل ترنس، مردم و سازمانها، ترجمه حسين شكركن، تهران انتشارات رشد ۱۳۷۱

 ۲) بدارلوك، دزيل ژوزه، مارش لوك، روانشناسى اجتماعى ترجمه حمزه گنجى تهران انتشارات ساوالان ۱۳۸۰

 ۳) تنهايى ابوالحسن، نظريه هاى جامعه شناسى انتشارات پيام نور ۱۳۷۷

 ۴) رفيع پور فرامرز، تكنيك هاى خاص تحقيق در علوم اجتماعى تهران شركت سهامى انتشار، ۱۳۸۲

 ۵) گنجى حمزه، روانشناسى عمومى، انتشارات پيام نور ۱۳۷۱

 ۶) گيدنز آنتونى، جامعه شناسى، ترجمه صبورى

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 7:55 PM  توسط   | 

 

 

سانسور

حالا سانسور چيست؟ ذات انسان بايد در سانسور باشد، پيشينيان محاسبه نفس را بسيار اهميت مي‌دادند. هر انساني بايد محاسبه‌ي نفس بكند، آداب و رسومي را در محاسبه‌ي نفس آمده است. در سير و سلوك عرفاني، محاسبه‌ي نفس خيلي جدي است، صبح كه انسان پا مي‌شود و شب كه مي‌خوابد و نمازي كه مي‌خواند مي‌بيند كه كجا حق‌الله را مراعات كرده و كجا حق‌الناس را و در چه دوره‌اي مخالف دين عمل كرده است، اين را غربي‌ها مي‌گويند «اگزمان دوكونسيانس». يك جريان در رم باستان بود و در جاهاي ديگر هم اين جريان بوده، مي‌گفتند سانس Cens كه به لاتيني عامل اجراي آن مي‌شود سانسور را Censura و سانسور به عربي مي‌شود محاسبه نفس و به فارسي مي‌شود كنكاش و تفتيش كه گاهي انسان‌ها جست‌وجو مي‌كردند كه ديگران چه مي‌كنند و گاهي هم فرد خودش را كنكاش و سانسور مي‌كند. رسانسيون هم مي‌گويند، يعني سرشماري، كه از همين ريشه است، يعني كنكاش. عربي هم دارد كه يادم رفته و يادداشت كرده‌ام. بنده مي‌خواهم سانسور را با محاسبه نفس مقايسه كنم. مي‌گويم فرق انسان و حيوان اين است كه انسان بايد كنكاشگر باشد. يك دفعه است كه انسان به نام نفس مطمئنه و به انگيزه نفس مطمئنه نفس اماره خويش را كنكاش و محاسبه مي‌كند و يك دفعه به نام نفس اماره و انگيزه منحط شهواني نفس اماره، نفس مطمئنه را كنكاش مي‌كند و مي‌داند كه نفس مطمئنه‌اش منشأ اثر قرار مي‌گيرد. حالا دوره‌ي گذشته مي‌گفتند سانسور حقيقتاً درست است. آنها مي‌گفتند تو بايد نفس اماره‌ات سانسور شود، اما اكنون مي‌گويد من هم حق دارم، من هم باطل دارم. برو گمشو من نفس اماره‌ام مي‌خواهد ديگر كسي را كنكاش نكند. مبارزه قلمزنان سابق سر همين بود، تو «سانسور» برو نفس اماره من كمال پيدا كند و غالباً اين فكر مد و رايج بود، كانون نويسندگان تشكيل شد كه شعار دادند سانسور نكنيد. آخر تو كه سرتاسر وجودت كنكاشگر نفس مطمئنه به انگيزه‌ي نفس اماره است، تو كه سرتاسر وجودت سانسورچي نفس مطمئنه است و حوالتت اين است. بنابراين كنكاش دو تا است يكي كنكاش نفس اماره به امر به معروف و نفس مطمئنه و يكي كنكاش نفس مطمئنه است با امر به منكر نفس اماره. كنكاش به نام سانسور جديد عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف.

 

تعميم امامت

اين آقا [بني‌صدر] قدم جلو گذاشته است با اين شعار كه همه اماميم، امام كيست؟ امام كسي است كه در ارضاي شهوات نفس اماره‌اش هيچ مانعي جلويش نباشد!! بنا به تفسير اصول پايه «سانسور» بايد برود و بنابراين هيچ كس حق ندارد كه امر به معروف و نهي از منكر كند. اما مي‌تواند يك كار بكند و آن امر به منكر و نهي از معروف است، مثل همه آثار بني‌صدر. آثار بني‌صدر عبارت است از امر به منكر و نهي از معروف كه آخرين مرحله فلك‌زدگي خودبنياد كارتيه لاتاني است. ببينيد اگر من مي‌خواستم حسابگري براي آينده بكنم و سري تو سرها دربياورم، جلوي خويش را مي‌گرفتم و اين قدرت را داشتم چنانكه بيست سال داشتم، تملق هيچ كس را نگفتم تا سري تو سرها در بياورم و مقامات ننگين را به دست بياورم. تا حالا تملق نگفتم از اين به بعد هم نمي‌گويم. از آن روزي كه غربزدگي را مطرح كردم تا به حال مبارزه كرده‌ام و از مرگ نمي‌ترسم. در اين جلسات اخير كه ابيات حافظ را خواندم در موضع‌گيري صراحت داشتم. الان ديگر در «منقلب تاريخي» قرار گرفته‌ايم كه بنده ديگر نمي‌توانم كه يك قدري سربسته سخن بگويم. منقلب به معني نقطه‌ي عطف را مي‌گويم، آن وقتي كه در آن وقت مي‌خواهد انقلاب پيدا كند به وقت رحماني و از اين وقت اهريمني و شيطاني و نفس اماره چهار صد سال تاريخ غرب بگذرد. حالا اگر يك دفعه انقلاب پيدا كرد، انقلاب مستمر، كه عبارت است از سير از وقت شيطاني به وقت رحماني و وقت پس‌فردا، به وقتي كه توجه ساده به آن وقت امام زمان غايب است. اين وقتي باشد كه قرين انتظار آماده‌گر است.

 

بازگشت جاويدان همان و نسبت آن با دهر

پرسشي در ميان است، اينكه «بازگشت جاويدان همان» چيست. والله نيچه از فلك‌زدگي به نام نيست‌انگاري به ستوه آمده بود. اما وقتي كه به آخرش مي‌رسد همان وقت بازگشت جاويدان همان است، نيچه مي‌گويد اين وقت به من وحي شده است، در بحبوحه ايتاليا. اين بازگشت جاويدان را تفاسير بسياري كرده‌اند، بعضي‌ها گفته‌اند زمان فيزيكي است. بعضي بازگشت جاويدان همان را خيلي به جد گرفته‌اند و گفته‌اند در تفكر نيچه در آخرين مرحله، اين زمان خودبنياد به تزلزل افتاده و حتي زرتشت كه مدافع بازگشت جاويدان همان است، در آخرين مرحله كه زرتشت فنا پيدا مي‌كند و بعد زمان باقي مي‌آيد. بنابراين بازگشت جاويدان همان نيچه بينابين است و مشوب به آخرين مرحله‌ي تاريخ خودبنيادانه است و عده‌اي كه خبر از هيچي ندارند بازگشت جاويدان همان و رجعت را تفسير مي‌كنند و شرح مي‌دهند به همان زمان فلكي يوناني مي‌آورند و حتي بعضي‌ها به زمان فيزيكي تفسير كرده‌اند. اينكه زمان نيچه زمان فيزيكي است من اطلاعي ندارم بايد از آنهايي كه اطلاع دارند پرسيد! چون واقعاً عده‌اي خواسته‌اند به زمان انتروپي تفسير كنند. بنابراين بازگشت جاويدان همان موقوف است به اينكه مراحل مختلف نيهيليسم نيچه، نيهيليسم كلاسيك و استاتيك بي‌خدايانه نيچه را ببينيم چيست و يك تفسيري هم در باب نيچه بدهيم و بالاخره در نيچه آخرين زمان فلكي است كه به تلوتلو و تزلزل افتاده و ديگر نمي‌شود زمان فلكي را با تفكر به جد گرفت. گذشته دوره‌اش دارد سر مي‌آيد و ديگر نمي‌شود و همان طوري كه به شما گفتم تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني است و اينكه تعالي دارد بازمي‌گردد. گفتم كه چه بحراني در علوم انساني غربي و علوم نفساني غربي هست. اين بحراني در انتروپولوژي نيز وجود دارد.

 

انسان‌شناسي و تأسيس اگزيستانسياليسم سارتر

انسان‌شناسي دوره‌ي جديد پايانش را گفتم كه در پسيكولوژي است و پسيكاناليسم، كه اكثر اشخاص ترجمه كرده‌اند «روانكاوي» به اصطلاح آلمان‌ها روانكاوی­ها و جان‌شناسي‌هاي ژرفايي، اينكه اسباب پژوهش در آن نيست. اصلاً زمان حاضر تفكر در سوسيولوژيست نيست، تا يكي لغت‌ها را پشت سر هم ترجمه كند. اينها سوسيولوژيست‌اند يعني سوسيولوژي زده‌اند، يعني جامعه را اصالت مي‌دهند و اصالت را به اجتماعيات و فنومن‌هاي اجتماعي مي‌دهند، يا به اصطلاح با فنومن‌‌هاي اجتماعي مي‌خواهند جهان را ببينند. انتروپولوژيست يعني اينكه اینها مي‌خواهند جهان را با آثار بشرشناسي و جان‌شناسي تفسير كنند، ممكن است كسي خبر نداشته باشد، در آخرالزمان تاريخ، به قول يك مقاله‌نويس اگزيستانسياليسم را نداند، ولي اگزيستانسياليست باشد و يا سوسيولوژيست و انتروپولوژيست به همين معني، ولي خوب راست مي‌گويند امروز اگزيستانسياليسم در يك نوع اومانيسم خلاصه نمي‌شود، بسا اومانيسم انواعي دارد كه در هر كدام از اينها مثل اگزيستانسياليسم معتبر به اعتبار وجود شيطاني است. گرچه ممكن است الان هم در هر كدام، برگسون و دووره و ديرند و وقت شيطاني او و ژان پل سارتر به سراغمان آمده باشد، متافيزيك در دوره‌ي جديد يعني نفي هر گونه دين و نماز.

گرچه در قديم متافيزيك بوده، ولي در كنارش دين هم بود و نماز هم بود و علي‌ابن‌ابيطالب عليه‌السلام هم بود و اگر هم كسي در عصر حاضر نماز بخواند، راز و نيازش اغلب با نفس اماره است تا خدا بنده. واقعاً گزاف نمي‌گويم، يك مبالغه‌ي به جايي مي‌گويم. راز و نيازي كه كليساي غربي دارد راز و نياز با نفس اماره است. اين معتبر بودن به اعتبار وجود بشر، آن هم وجود بشري كه استاد شيطان شده است. حالا همه چيز معتبر به اعتبار وجدان بشر است. ژان پل سارتر مي‌گويد، هر ادراكي، هر وجداني، وجداني است نسبت به چيزي. نسبت يعني همين. يعني تا نسبت و اضافه آمده علم حصولي مي‌آيد و اضافه اشراقي به اصطلاح قدما مي‌رود. با آمدن اضافه حصولي و با علم حصولي همه چيز تمام مي‌شود از جمله‌ اضافه‌ي حضوري و اشراقي. علم از مقوله، يعني علم حصولي، اما علم حضوري كه از مقوله نيست اگر هم باشد اضافه اشراقي است و خيلي هم باريك است.

 

اگزيستانسياليسم و انسان، اگزيستانس و علم انساني

انسان در هيديگر و اسم و فعل و حرف هيديگر، با ژان پل سارتر نسبتي ندارد و همچنين اسم و فعل و حرف من نسبت وارونه هم با او ندارد. سال‌هاست كه از ژان پل سارتر گذشته‌ام يك نكته‌اي يادم آمد. در ژان پل سارتر، اصلاً اگزيستانس انسان به معني وجود نيست، بايد من كلمه‌ اگزيستانس را مجدداً روشن كنم. اين اگزيستانس يعني «تقرر صدوري» انسان يعني «تقرر متعالي» انسان، انسان  متعالي است ولي خدا نيست و اينكه مي‌گوييم خداي متعال غلط است. تنها انسان است كه نحوه‌ي عملش صدوري و ظهوري است، غير از اين صدوري كه همان خودش و امكان ذاتي اوست، شتات ماهيات است. او اشاره مي‌كند به هستي و نيستي اشياء كه با ماست به اصطلاح خودش به دنيا و عالم مي‌آيد. وجود و عدم معدومي قائم به قيام ظهوري انسان است. بعد مي‌گويد اگر «دو دو تا مي‌شود چهار تا» به اعتبار من چنين است و اگر بگوييم دو دو تا شش تا باز معتبر به اعتبار ماست. پيشينيان مي‌گفته‌اند اينها ملاك مي‌خواهد، ملاكش چيست؟ پاسخ مي‌دادند ملاك دو دو تا چهار تا «مطابقت با واقع» است و ملاكش «نفس الامر» است يعني «عقل». مانند خواجه نصير و ديگران و بعد مي‌گفتند اين «نفس الامر» خود واقعيتي است. ملاك واقعيت چيست؟ چون حكم مي‌كنم سيگار در دست من است ملاكش چيست. جواب مي‌دهد مطابقت با واقع، اما اين واقع ملاكش چيست؟ «نفس‌الامر» است. پس بازگشت احكام را مي‌بردند به نفس‌الامر و خدا و عقل و حتي بعضي نفس‌الامر را اعم گرفته‌اند و ثابت و بعضي منكر شده‌اند. اما اينكه ملاك اشياء معتبر به اعتبار وجود انسان است، يعني نفس اماره است، اين عبارت از اگزيستانسياليسم سارتر است و يادم نمي‌رود يك جواني مي‌گفت دكتر جليلي كه مقاله در باب ترانساندانس نوشته، يك بار آمد و گفت: «به نام خدا و به نام اگزيستانسياليسم». اينكه امروز دنيا دنياي اگزيستانسياليسم است. من اگزيستانسياليسم، تو اگزيستانسياليسم، شما اگزيستانسياليسم و براي اينكه ما ندانسته اگزيستانسياليسم هستيم: همه‌ي ما در واقع اگزيستانسياليسم هستيم و اينها مي‌گويند حقيقت يعني مطابقت با واقع اشياء كه رجوعش به نفس اماره است و معتبر به اعتبار وجود شماست. يعني بنده اعتقاد پيدا مي‌كنم كه خدا هست و حقيقت دارد. ماركسيست اعتقاد پيدا مي‌كند كه خدا نيست و حقيقت ندارد. يك دوره‌اي هم در تاريخ اعتقاد پيدا مي‌كنند خدا نيست و حقيقت ندارد. پس همه بازگشتش به يقين ماست.

در اينجا من واقعاً نمي‌خواهم اسم هيديگر را ببرم، او در «شرح آراء نيچه» عميق و راسخ في‌المعني در علم است، نه علم به معني علم ما و علم رايج، در اينجا مسأله خودبنيادي را به يك معني ديگر طرح مي‌كند. اين نظر دكارت كه حقيقت تابع قطعيت و يقين ماست، اصلاً حتي از سوفسطاييان هم نيست. هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده، به نظر من هنوز حقيقت را كه تابع من و شما نمي‌گيرد و اينكه حقيقت تابع يقين ماست حتي در سوفسطاييان نيست و هنوز سوفسطايي خودبنياد نبوده است. به نظر من هنوز پروتاگوراس و غيره كه حقيقت را تابع من و شما مي‌گيرند در موقعي بوده‌اند كه وجود فيزيكي خارج از خودش را نمي‌توانسته‌اند انكار كنند. اين دوره جديد است كه همه چيز بازگشتش به نفس اماره است، با تفكر دكارت همه چيز از بين مي‌رود.

 

علم‌اليقين، عین­الیقین حق‌اليقين و شهود شاعرانه و عرفاني

حالا مسأله اقسام علم، كه سه قسم است: حق‌اليقين، علم‌اليقين و عين‌اليقين. در دوره‌ي جديد همه اين علوم حتي متافيزيك جديد هم وقتي مي‌رود به بحث در اعيان اشياء، بازگشتش به يقين نفساني است و علم‌اليقين حصولي. حالا بگوييد حق‌اليقين چه مي‌شود؟ نفس اماره مطلق مي‌شود، يعني اگر ژان پل سارتر ميستيك را قبول نكرده، باز صد رحمت به او نسبت به برگسون و عرفاي جديد و ميستيك‌هاي ناسوتزده‌ي جديد و ميستيك‌هاي دهري برگسون زده.

حالا توجه كنيد. قرار شد شما برسيد به مقام يقين حقيقي. اين دل‌آگاهي كه بنده قبلاً گفتم نيست. آگاهي را كه مي‌گوييم در آن مي‌رويم به معني اجمالي، در خودآگاهي مي‌رويم به بحث اعيان اشياء، در دل‌آگاهي مي‌رويم به حقيقت حضوري عالم و آن وقتي است كه مولانا مي‌گويد:

عجز از ادراك ماهيت عمو          حالت عامه بود مطلق مگو

زانكه ماهيات و سر سرشان          پيش چشم كاملان باشد عيان

در يك وقت، مرتبه‌اي است كه مي‌رويد به سرسر ماهيات، كه آن حق‌اليقين است و گاهي اين سرسر به معني عارفانه به معني پريروزي و پس‌فردايي است و يك وقت مي‌رويم به ماهيت و سرسرشان به معني متافيزيك قرون وسطي و يك بار مي‌آييد به ماهيات و سرسرشان به معني متافيزيك جديد. اين سرسر ماهيات جديد مي‌شود نفس اماره فردي و جمعي، وقتي كه مي‌خواهيد پير و ميستيك بشويد. بنده مي‌خواهم براي نمونه‌ي «جمع ميان نفس اماره‌ها» مثالي بزنم:

مقاله‌اي در روزنامه بامداد يا صبح آزادگان خواندم، در يك صفحه مقاله‌اي توسط شخصي به نام آتشي نوشته شده بود، اين مقاله آمده و واقعاً نيما يوشيج را ولي عصرش كرده است. ولايتي كه نيما يوشيج دارد طرح كرده و اين ولايت با ولايت اصول پايه فرقي ندارد و گفته كه تاريخ نسخ شد و نيما يوشيج فلسفه مي‌دانست و شعر ساخت و بدين نحو «ولي عصر» مي‌شود. در ضمن آنكه بيان اين مطالب مي‌كند و ستايش‌ها كرده، آمده به يك متفكر معاصر استشهاد كرده همان آقايي كه نامش را سه چيز گذاشتم و تكرار مي‌كنم و چون حق با من است حالا اين قطعيت نفس اماره است يا نه، كه خود معتقدم نه. به اين جماعت گفتم خفيف‌العقل و ضعيف‌النفس و اضافه مي‌كنم سر سپرده‌ي يهوديت و ماسونيت و صهيونيت. استشهاد به هم مي‌كنند، اينها سر و ته يك كرباسند، بله «بِلَ بيل بِلَ چقندر». كسي كه بيايد و بگويد شاملو گفته من اهل يقين و معني هستم و هنر شاملو را به معني و حساب حقيقت بگذارد، چنين است. اين اگزيستانسياليسم شاملو است، خودش هم اگزيستانسياليسم است، به يك معني تازه‌ي اگزيستانسياليسم.

ببينيد مسائل اين جور است، وقتي كه اصالت با نفس اماره بود، دروغ و كذب همواره هستند، ندانسته دروغ مي‌گويد و شاعر مي‌شود. شعر در مرتبه‌اي است كه مي‌رسد به يك مرتبه‌اي كه انتوئيسيون برگسون در آن تحقق پيدا مي‌كند و مهمل انتوئيسيون برگسون را اشاره كرده‌ام. انتوئيسيون در ضمن كلمه انديشمندان به قول صادق هديات مي‌آيد و بعد مي‌رود به كلمه‌اي كه به كشف و شهود است، حضور است. حضوري كه در دوره‌ي جديد آمد چه حضوري است؟ حضور عبارت است از اينكه نفس اماره اتحاد پيدا مي‌كند:

گر در دل تو گل گذرد گل باشي           گر عاشق بي‌وفا و بي‌قرار باشي

حال اگر در اين فرش شيطان تو هر چه بگذرد گل باشي و يا اينكه برويم بگوييم دل را برداريد و چيز ديگري جايش بگذاريد. اينها در دلشان هر چه بگذرد، اين دلي كه فرش شيطان شده، اين دلي كه ديو مطلق جايش را گرفته است: ديو چو بيرون رود فرشته درآيد، اين مي‌شود شعر، شعر به معني شاعران نوپرداز. درست‌تر بگويم و همواره از مجاز بروم به حقيقت، به حقيقت شاعران نودرا. شعر اينها درايش اهريمني است، در اينها پايان تاريخ است. حالا آن آقا آمده شعر نودرايي كرده و آن آتشي به اين استشهاد كرده است، اينها سروته يك كرباسند. شما نگاه كنيد، اگر بخواهيد معني وقت و تاريخ جديدزدگي و اهريمن نه به معني اوستايي لفظ بل به معني قرآني لفظ كه حجاب حق است و شيطان، بنگريد و توجه پيدا كنيد. آن شعر نيما يوشيج است كه مي‌گويد اي حافظ باورم نيست كه تو خدا را مي‌خواهي و من بر آن عاشقم كه رونده است. اهواء نفس من خواهان گرگ‌پويي و تندپويي است. نفس مطمئنه حافظ رفت، آن زمان پريروزي و پس‌فردايي كه مي گويد فلك را سقف بشكافيم و مي‌گويد عهد و پيمان فلك را نيست چندان استوار، عهد با پيمانه بنديم شرط با ساغر كنيم، رفت. عهد با نفس اماره بندم، عهد با رونده و دونده و چرنده بندم!! ببينيد، بعداً گفته است.

«فلسفه» مد آن روز بود و در آن روز يك برگسوني شنيده بودند، برگسون ساده است، رفته بود يك جايي حركت جوهري را شنيده بود، به من گفت. اما اينها نبوده، حوالت آمده بود سراغش، مسابقه بود. يكي از شاگردانش شعري ساخته بود و يك غزل كه مي‌رود و مي‌رود. بنده قدري درنگ كردم، گفتم كجا مي‌روي؟ چي مي‌رود؟ اين مسابقه مي‌رود و مي‌رود چيست؟

 

صيرورت و سمساراي هندو

هندوها كمال را گذر از سمسارا و سمساره مي‌دانند كه ما به حركت جوهري تعبير مي‌كنيم، در هند اين گذر مقامات و سير و سلوك است. خودشان هم مي‌گويند، آن اسفار در معقول است و اين اسفار سير معنوي و سير و سلوك‌ كه انسان از اين صيرورت و سمسارا و تجدد دائم نجات پيدا مي‌كند و مي‌رود به زمان باقي و خدا، اين مطلبي است كه هندوها به آن نظر دارند و در تصوف ما نيز مطرح است و آنچه را كه گفته شده اين است: «برويم و از صيرورت نجات پيدا كنيم». صيرورت و مسأله آن با هراكليتوس شروع مي‌شود و فلك وقتي با نفس متحد شد، حركت جوهري با فلك اتحاد پيدا مي‌كند. فلك سمبل دهر است و سمبل صيرورت. دقت كنيد در ادبيات ما كه همواره دهر نكوهي آمده است، اشاره به دهري است كه عين حركت است. آن دهري كه زمان و حركت در آن يكي است و برگسون تصريح دارد كه زمان و حركت يكي است و عين هم‌اند و زمان حركت دهري فلكي است. اي حافظ خدا خواسته كه تو از فلك گذشته‌اي و به فلك مي‌گويي برو گمشو. آنچه در عصر حاضر اصالت دارد فلك خودبنياد است، كه مي‌رود و مي‌رود و من عاشق آنم كه رونده است و اين مسابقه‌اي كه بر سر صدرالدين شيرازي هست، حساب او جداست از آنچه كه بعد از مشروطه مي‌آيد.

 

هانري كربن، نيما يوشيج، داريوش آشوري و فلك‌زدگي يهودي و ماسوني

بعداً با هانري كربن است كه فلك به سراغ صدرالدين شيرازي مي‌آيد. به شما بگويم كه آدم مؤثقي مي‌گفت، او داراي لژ فراماسونري بود. اينها با همان اشخاصي كه در باب سياست مقاله نوشته‌اند هم‌سنخ‌اند و سر و ته يك كرباسند. يكي مانند نيما يوشيج است كه نمي‌داند يهوديت چه بلايي بر سرش آورده است. بعضي‌ها بودند كه وقتي مي‌خواستند سرسپرده برادري بشوند رسماً خرقه مي‌پوشيدند به رسم خانقاه، البته در خرابات اين رسم نيست. حالا دقت كنيد يك عده را نيز به ظاهر ممنوع‌القلم كرده‌اند كه دروغ محض است، مانند داريوش آشوري، كه اين شخص اصطلاحاتي نظير زبان اشارت و زبان عبارت يا عقل مشترك و عقل هدايت را مي‌گرفت و مسخ مي‌كرد. اين نه از آن سبب است كه بخل در كار باشد، بلكه اينها خدمتگزاران صهيونيت‌ و يهوديت و ماسونيت بودند. مانند امثال هانري كربن و اين انجمن شاهنشاهي فلسفه و تقدير هانري كربن توسط دربار و نشر كتاب‌هاي ناصرخسرو از سوي انجمن‌هاي فرهنگي ايران و فرانسه. شما بايد به تدريج برويد و ببينيد آمريكا و انگليس و ديگران چه بلايي بر سر ما آورده‌اند، اين چه ارضاي شهوات نفس اماره بوده است؟ جهان امروز ديگر جهان نفس اماره است و آخرين مرحله احكام نفس اماره اعم از احكام انشايي و دستوري و تكويني و دانشكده حقوق لائيك به سر آمده است. يكي از خصوصيات يهودي‌ها اين است كه ديگر نمي‌توانند از موسويت دفاع كنند و مي‌روند به عقل لائيك يعني عقل همج رعايي.

البته دسته‌اي هستند كه بر همه اينها شرافت دارند، مثل «مارسل اوبر» كه استادي يهودي است. او اقلاً آمده درس به موسويت و علم كلام مي‌دهد و از اصول دين موسويت دفاع مي‌كند. اين آدم نسبت به گورويچ، نسبت به فلاسفه و نسبت به اين جامعه‌شناسان و روانشناسان صد مرتبه شرافت دارد؛ فلاسفه و جامعه‌شناسان و روانشناساني كه دفاع از عقل لائيك صرف مي‌كنند و اسمي از دين و خدا نمي‌برند و من خواهش مي‌كنم اگر در آثار گورويچ اسم خدا را ديديد به من خبر دهيد.

 

علوم انساني

الان بعضي‌ها مي‌خواهند به نام علم‌ اسلام، علمي درست كنند، بايد در اين باره فكر كرد. در روزنامه‌اي خواندم كه گفته‌اند علوم انساني علمي، علوم انساني علمي يعني چه؟ تفسير ندارد. علوم انساني اساساً اباطيل نفس اماره است. اگر علم باشد آن هم علوم رياضي و طبيعي است، كه آن هم در دست علوم انساني است و نفس اماره است و در دست سياستمداران افتاده است. يك آدمي زحمت مي‌كشد فيزيكدان مي‌شود و آن وقت علوم انساني او را به خدمت مي‌گيرد. گرچه بعضي از عالمان علوم انساني در جهت حق هستند ولي به حق نرسيدند، گرفتار باطل‌اند، مثل سارتر كه اگزيستانس را طرح مي‌كند و ترانساندانس را و مي‌گويد ذات انسان متعالي است يعني خداست و در عين حال هم آدم است. او يكي از اصولي را كه مي برد «باريتعالي» است، آن هم با خرد پتياره كه خرد آخرالزمان است. تكرار مي‌كنم زمان امروز زمان بحران پتياره خرد و هميستار پتياره خرد است. با اين منطق درايي‌ها و ديالكتيك‌هاي درايشي فاقد ذكر و فكر و اين منطق‌ها را بگيريد بياييد تا پوپر. حالا يكي از اين منطق‌درايان منطق‌نشناس كه همواره به پوپر يهودي چسبيده، برود اين مسائل را با منطق درايي پوپر و دوركيم يهودي و برگسون يهودي و گورويچ يهودي جمع كند، چه اشكالي دارد؟

 

قرب فرايض و قرب نوافل

اما اينها ديگر نمي‌توانند، چرا؟ چون مسأله تعالي مطرح است. براي اينكه اين حوالت شده كه امام خميني اكنون از قرب نوافل به قرب فرايض برود ـ البته بنده اين را نمي‌خواهم دل‌آگاهانه بلكه خودآگاهانه، با يك تعهدي بگويم و بگويد «مارميت اذ رميت و لكن الله رمي». امام چندين بار اين را به زبان آوردند و اين در مرتبه قرب فرايض است كه قبلاً به آن اشاره كرده‌ام و آنچه در باب قرب فرايض و قرب نوافل بگويم كم است، تا اينكه از شر قرب فرايض و قرب نوافل دوره‌ي جديد خلاص شويم. گفتم هر دوره‌اي را قرب فرايض و نوافلي است. برگسون مي‌رود به قرب فرايض جديد. قرب فرايض چيست؟ وقتي همه چيز آيينه مي‌شود و من خود را در آن مي‌بينم، قرب من قرب نوافل خواهد بود و در آنجا قرب فرايض است كه من آیينه مي‌شوم و همه چيز را در خود مي‌بينم و در دوره‌ي جديد آنچه را آدمي در خود مي‌بيند نفس اماره است، به نام انتوئيسيون و در اينجا نفس اماره خدا مي‌شود. در دوره جديد قرب فرايض قربي است كه در آن خدا مي‌رود و نفس اماره جايش را مي‌گيرد و در كنارش قرب نوافلي است كه عبارت است از علم حصولي كه جاي علم حصولي قديم را مي‌گيرد. در قرب نوافل عده‌اي گفته‌اند ما مختاريم و بحث جبر و اختيار كرده‌اند و حق اين است كه گفته‌اند ما كاسب فعليم؛ و قرب نوافل عبارت از اين است كه انسان كسب و كار مي‌كند و معني‌اش اين است كه ما در عدم هستيم مثل آيينه‌اي كه نور در آن مي‌افتد و مي‌سوزاند، من كه مي‌سوزانم واسطه‌ام و واسطه‌ي عدمي هستم و اين را مي‌گويند کاسب فعل و اگر بگويم اين من هستم كه سوزاندم خطاست. در حقيقت اين آتش است و نور خورشيد كه مي‌سوزاند و آينه واسطه است. اما معتزله آن حرف‌هايي را كه اشاعره مي‌زنند عكسش را مي‌گويند. در مسأله جبر و اختيار يك مرتبه است كه شما مي‌رويد به قرب فرايض «مارميت اذ رميت و لكن الله رمي» كه اصلاً در اين مرتبه‌ي قرب فرايض من كاسب فعل هم نيستم، تا چه رسد كه اخلاق افعال باشم. همه اوست تا به جايي كه خود را هيچ گيريم و يك وقت است كه در روز ما كسب مي‌كنيم، در اين مرتبه‌ي كسب ما كاسبيم. معتزله مي‌گفتند كه خدا مارا مفوض قرار داده و در فعل‌مان و ما فاعل فعليم، خويشكاريم و خويشكاري مي‌رود به كلام مجوس قدريه، به مجوس مي‌رود، «القدريه مجوس امتي» و اين قدريه بازگشتش به امپرياليسم است. همه‌ي ما خويشكاريم و اين خويشكاري مطلق عبارت از اعتزال است، در اين خويشكاري اعتزال خودبنياد حوالت چهارصد سال تاريخ است و خلاقيت. خلاقيت به اين معني كه ما مي‌گوييم صوفيه رد كرده‌اند و مولانا كه چيز ديگري است و اشعري هم به يك معني و تنها اعتزال است كه آن را قبول كرده‌اند و آن هم نه به اين معني كه فقط انسان خلاق است و اگر خدايي هم بگويد ديگر چيزي نيست، مثل خداي برگسون.

ملاحظه كنيد در مملكت ما كه از خلاقيت صحبت مي‌شود از نوع اعتزال است، كه همان امپرياليسم است و آن هم خودبنيادانه. كجا مي‌توانيد خلاقيت را پيدا كنيد، در اصول پايه(2) در امامت اصول پايه و هر يك از ما خلاقيم و هر يك از ما خداييم. حوالت اين است همه‌ي ما اماميم ولي حالا كه اين ائمه كه همه ما قرار است آن شويم، يك نفر است و آن رياست جمهوري است. توجه كنيد به اصول دين، اگر توجه به اصول دين داشته باشيد، بنده مي‌گويم كه برنامه اينجوري است كه تدين در رأس است و بقيه در طول آن و در اصول پايه [بني‌صدر] دين و تدين در عرض ساير امور است، دقت كنيد.

خانه از پاي‌بست ويران است         خواجه در بند نقش ايوان است

دردها را دينداري درمان مي‌كند، دردها را درويشي درمان مي‌كند.

 

خلاقيت و درويشي و خداگونگي و تخلق به اخلاق الله

درويشي اصيل نه مسابقه در ارزشيابي و ارزيابي و خلاقيت ابعاد است و اينكه انسان سه بعد دارد، خلاقيت، آزادي و خداگونگي و خدا رفت، نه اينكه اينها مقصر باشند غربزدگي است. بنده غربزدگي بعضي اشخاص را اميدوارم عارضي باشد و تا آنجا كه ارتباط با امام خميني دارند اصلاح شوند. اين كتاب‌ها را كه مي‌خوانند خراب مي‌شوند. الله ناس است يعني خدا و الله انسان اگزيستانسياليسم است، يعني «اگزيستانسياليسم اتان اومانيسم» است. بعد اين مطلبي كه درباره‌ي تأدب به آداب الله گفته‌اند براي من بوي مسيحيت مي‌دهد.

چند بار گفته‌اند و تأدب به آداب الله همان تأدب به آداب غيبي است ولي آخر خداگونگي چگونه با خطبه‌ي توحيد علي‌ابن‌ابيطالب جور درمي‌آيد. خدا متعالي است، آخر خدا كه اخلاق ندارد كه شما به اخلاق او تأدب پيدا كنيد. در قرآني كه آداب الله نيامده است، مي‌گويند روايت است و حال اين روايت را مي‌توان تفسير كرد نه به اين صورت كه به قانون اساسي برود. تخلق به اخلاق علي‌ابن‌ابيطالب صحيح است. علي‌ابن‌ابيطالب كه خدا نيست و اصلاً پيغمبر اسلام كه كلمه نيست، موسي كليم‌الله است و عيسي كلمه‌الله. اما در اسلام پيغمبر اسلام كه كلمه‌الله نيست، آيا ما كلام الله‌ايم؟ نه، كلا‌م‌الله كلام‌الله است. آنكه مي‌گويد در آغاز كلمه بود و كلمه خدا بود با عيسي صحيح است!! يك قدم به جلو!! در آغاز كلمه الله بود، در آغاز كلام الله پريروز و پس‌فردا بود. اين صحيح است و كلام پريروز و پس‌فردا كه بشر نبود. بشر بشر است. بشر سياه‌رو است، فقر انسان عدم اوست. «الفقر فخري» گفته‌ي پيامبر اسلام است.

«سياهرويي كه در دو عالم جدا هرگز نشد». انسان سياهروست، چگونه خدا مي‌شود؟! خدا كه گونه ندارد، وضعي ندارد، چگونه انسان خداگونه بشود. حالا خداگونه چيست؟ پشتش اگزيستانسياليسم است ندانسته؛ اين حوالت است. جهان دارد به توحيد مي‌رود و دارد توجه پيدا مي‌شود و از آنجا تعالي مطرح مي‌شود. بنده عنواني انتخاب كرده بودم در باب گفته‌هاي گذشته و تعالي كه عبارت است از تعالي از باطل به حق و تداني از حق به باطل يعني غربزدگي خودبنياد و بنيادانديش. بنابراين غربزدگي را دو قسمت مي‌كنم. يكي غربزدگي يوناني است و يكي غربزدگي جديد است كه خودبنياد است و امروز عده‌اي مي‌آيند قرون وسطي را با دوره‌ي جديد جمع كنند و شناخت شناسي بنويسند. دوره‌ي گذشته‌ كه رفته و در دوره‌ي جديد كه هر آنچه كانت در باب شناسايي گفته خودبنياد است و خدا در آن نيست، بعد مي‌آيد مقايسه مي‌كند. زمينه مهياست و من حيث لا يشعر، شناسايي جديد كه بازگشتش به همان يقين دكارتي است به سراغش مي‌آيد و خدا نكند كه ساده هم باشد، آن وقت در تعارضات او(3) با آقاي خامنه‌اي است كه مي‌گويد من اصلاً اهل حال نيستم و اهل قال‌ام! و همه به من مي‌گويند منطقي هستي! اصولاً اينها كه منطقي شدند حال به سراغ‌شان نمي‌آيد، بلكه عواطف و انفعالات نفس چرا؟ و شناخت‌شناسي ساده‌انگارانه درست مي‌كنند كه در آن اصول عقايد برود و اصول پايه بيايد، اصلاً اگر كسي اهل درد بود همه را به يك چوب نمي‌راند. من اعتقادم به اين است كه واقع‌بيني آخرين مرحله‌ي پايان تاريخ است، ولي در عين حال خوشحالم كه در غرب و حتي در روسيه رنسانس دين است و انشاءالله بازگشت به يونان و غرب نباشد، بنده دعا مي‌كنم، اول خودم را كه پروردگارا هر روز بيشتر اين نامه اعمال زشت ما را برملا كن تا قدري از شر ديگران و نفس اماره ديگران رها شويم.

 

پي‌نوشت‌:

1ـ نام يكي از نوشته‌هاي بني‌صدر اولين رئيس جمهور ايران كه آثارش پر بود از اين اصطلاحات بي‌پايه.

2ـ اشاره به تئوري اصول پايه بني‌صدر.

3ـ اشاره به شيخ علي تهراني.



نکته : مددپور ديدار فرهي فرويد روانكاوي نفس اماره برگسوني علم اليقين حق اليقين عرفان شاعرانه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 8:17 PM  توسط   | 

خلاصه سخنرانی شب 23 ماه رمضان,حسینیه ارشاد

هر گزاره دینی، چه اعتقادی، چه اخلاقی، چه فقهی، دلیل می خواهد. این دلیل می تواند عقلی یا نقلی باشد، دلیل نقلی شامل آیات قرآن کریم و احادیث معتبر منقول از رسول اکرم (ص) و ائمه هدی (ع) می شود.

از آنجا که در روایات منقول از پیامبر(ص) و بالاخص در احادیث بجامانده از اهل بیت(ع) مسائل دینی با شرح و تفصیل و جزئیات بیشتری آمده است.بتدریج روایات منقول از ائمه طاهرین(ع) به منبع اصلی اندیشه اسلامی شیعی تبدیل شده است.تا آنجا که اکثر مسائل اختصاصی شیعه چه در حوزه اصول معارف و چه در حوزه فروع فقهی مستندی جز از روایات اهل بیت(ع) ندارد.

1. مرحله اول بحث:

علمای شیعه از آغاز نسبت به تمیز روایات معتبر که استنادشان به ائمه هدی(ع) قابل اثبات است از روایات غیر معتبر توجه داشتند.علم رجال و درایه عهده دار شناخت احادیث صحیح از احادیث ضعیف بوده است. هر چند معنای حدیث صحیح بتدریج دچار تحول شد و در قرن هفتم توسط سید بن طاووس و علامه حلی انضباط بیشتری یافت.

اعتبار یک روایت منقول از پیامبر (ص) یا ائمه(ع) در درجه اول به عدم مخالفت با قرآن کریم بستگی دارد و در مرحله دوم به اینکه بر سبیل تقیه صادر نشده باشد بلکه حاوی مراد جدی گوینده باشد، و در مرحله سوم سازگار با سنت قطعیه پیامبر(ص) باشد و با لاخره توسط افراد موثق و راستگو و قابل اعتماد نقل شده باشد.

ثقة الاسلام کلینی پس از بیست سال تلاش مداوم از میان سیصد هزار روایت منقول از ائمه(ع) تنها شانرده هزار روایت(یعنی حدود5% ) را به نظر خود معتبر تشخیص داد و کتاب با ارزش "کافی" را تدوین کرد. کلینی به تأسی از اهل بیت(ع) کتاب خود را با بحث "عقل" آغاز کرد و با فضیلت دانش ادامه داد. در میان کتب اربعه ،کافی تنها کتابی است که روایات اصول عقاید را نیز در بر دارد.

علیرغم دقت فراوان کلینی،بنا بر ارزیابی علامه محمد باقر مجلسی در "مرآت العقول" نزدیک 70% روایات منقول در کافی به لحاظ سندی ضعیف،مرسل ومجهول در یک کلام فاقد اعتبارند.از 1016 روایت کتاب الحجه کافی (یعنی بخشی از کافی که روایات مربوط به نبوت و بالاخص امامت را گردآوری کرده است) تنها 280 روایت، صحیح یا موثق یا حسن محسوب می شوند و به زبان دیگر حدود %73 روایات کتاب الحجه کافی به لحاظ سندی و با ضوابط علم رجال و درایه (با ارزیابی علامه مجلسی) فاقد اعتبارند.

بسیاری از مباحث اعتقادی بویژه در حوزه فضایل فرابشری ائمه(ع) از قبیل علم لدنی ایشان مستندی جز روایات ندارد که قوی ترین این مستندات روایی در اصول کافی آمده است و از کتب مشابه از قبیل بصائر الدرجات صفار قمی یا محاسن برقی به مراتب معتبرتر است.اما این روایات منقول در کافی از اعتبار کافی برخوردار نیستند،به عنوان یک نمونه در اصول کافی بابی است به عنوان اینکه ائمه هر زمان که بخواهند بدانند می دانند (إن الائمة إذا شاؤوا أن یعلموا علموا) در این باب کلینی 3 روایت نقل کرده است که یکی ضعیف و دو تای دیگر مجهول است،یعنی هر سه فاقد اعتبارند.

نتیجه مرحله اول بحث : با ضوابط علم رجال و درایه (بر اساس حدیث شناسی شیعه از قرن 7 به بعد) تنها به احادیثی به عنوان مستند مسائل دینی می توان اتکا کرد که صحیح یا موثق محسوب شوند،و روایات ضعیف یا مجهول یا مرسل هرگز نمی تواند به عنوان مستند موجه یک مسئله دینی پذیرفته شود.

2. مرحله دوم بحث:

در میان احادیث موجود،احادیثی است که توسط یک تشکیلات بی تقوا و دغل باز جعل شده و به ائمه(ع) نسبت داده شده است.این تشکیلات منحرف که به نام "غلات" شناخته شده اند احادیثی را ساخته و در میان اصول(دفاتر دست نوشته راویان) به بهانه استنساخ و رونویسی جاسازی کرده اند. اینگونه احادیث ساختگی بر خلاف احادیث ساختگی مرحله پیشین تنها متنشان جعلی نیست، سندشان نیز جعلی است. مهمترین سازندگان این احادیث جعلی مضاعف (جعل متن و جعل سند) ابوالخطاب و مغیرة بن سعید بوده اند. امام صادق(ع) برای نخستین بار توطئه این حدیث سازان حرفه ای را برملا کرد. این احادیث نوعا در فضایل غیر بشری ائمه بوده است. با مبارزه بی امان ائمه(ع) با غلات نسبتهای الوهی و ربوبی این احادیث از میان احادیث شیعه پاکسازی شد.اما بخش اعظم این فضایل توسط "مفوَضه" به سرکردگی مفضل بن عمر و بعد از او محمد بن سنان به نحوی بازسازی شد و با حدیث ساختگی "ما را از مرتبه ربوبیت پائین بکشید، سپس در فضایل ما هر چه می خواهید بگویید" که در حکم چک سفید امضای نقل فضایل بدون مستند است اوج گرفت.

اینگونه احادیث مجعول در فضایل فوق بشری ائمه با ضوابط مألوف علم رجال و درایه قابل شناسایی نیستند و به نسخه شناسی اصول اولیه و مهمتر از آن تنها با متن شناسی و عرضه محتوای آن به قرآن و سنت قطعیه پیامبر(ص) از روایات معتبر قابل شناسی هستند.

نتیجه مرحله دوم بحث: در روایات فضائل فرا بشری ائمه که حتی با سند صحیح و معتبر نقل شده اند، می باید بشدت احتیاط کرد که از سنخ جعلیات مغیرة بن سعید و ابوالخطاب نباشند. به عبارت دیگر در اینگونه روایات اصل بر عدم اعتبار روایت است مگر خلاف آن ثابت شود. حال آنکه در روایات فقهی یا روایات اعتقادی در حوزه توحید و نبوت چنین احتیاطی لازم نیست،چرا که اینگونه جعلیات مختص به روایات امامت بالاخص در حیطه فضائل فوق بشری است که توسط غلات و مفوضه حدیث سازی شده و به ائمه هدی(ع) نسبت داده شده است. این جعلیات آنچنان حرفه ای انجام شده که امر بر عالم بصیری همچون یونس بن عبدالرحمن صحابه طراز اول امام رضا(ع) نیز مشتبه شده است.

3. مرحله سوم بحث:

مطالبی که توسط خبر واحد اثبات می شوند، بیش از افاده ظن و گمان چیزی بدست نمی دهند.ظن حاصل از خبر واحد موثق بنا بر سیره عقلا در مسائل عملی (فقهی) حجت است.اما در امور مهم از قبیل اصول دین و مسائل اعتقادی ظن کافی نیست و علم قطعی یا یقین لازم است. لذا اصول دین و مسائل اعتقادی را نمی توان با خبر واحد(ولو صحیح یا موثق) اثبات کرد، بلکه مستند مسائل اعتقادی یا اصول دین یا عقل قطعی است یا دلیل نفلی قطعی یعنی آیات قرآن کریم یا روایات متواتر که در دلالت نص و صریح باشند. لذا اخبار واحد هرگز نمی توانند یک مسئله اعتقادی یا اصلی از اصول دین را اثبات نمایند.

اگر جزئیات اعتقادی را از یقین و علم قطعی به امر تعبدی تنزل دادیم، در این صورت تعبدیات در حوزه اعتقادی دیگر واجب الاعفقاد نیستند (از قبیل جزئیات معاد و آخرت) بلکه اگر علم آن برای کسی اتفاق افتاد اعتقادش واجب می شود.

نتیجه مرحله سوم بحث : مسائل اعتقادی از جمله فضایل فرابشری ائمه هدی(ع) را با خبر واحد ظنی نمی توان اثبات کرد. مستند قطعی از قبیل آیه یا روایات متواتر نص یا دلیل عقلی نیاز دارد.

نتیجه بحث:

1) فضایل فرابشری ائمه(ع) مستندی جز روایات ندارد.

2) اکثراین روایات به لحاظ سندی فاقد اعتبارند(بیش از 70%).

3) در روایاتی که به لحاظ سندی معتبرند، با توجه به دسیسه غلات و مفوضه در جعل احادیث متعدد در فضائل فرابشری ائمه(ع) اصل برعدم صدور اینگونه روایات است مگر خلاف آن اثبات شود.

4) اساسا در اصول دین و مسائل اعتقادی،علم قطعی و یقین لازم است و با خبر واحد ظنی نمی توان اصلی از اصول دین و مسئله ای از مسائل اعتقادی را اثبات کرد.

5) اگر فضائل فرابشری ائمه(ع) تعبدی محسوب شدند،در این صورت علاوه بر اینکه این تعبد محتاج دلیل معتبر است، امر تعبدی در حوزه اعتقادی نمی تواند واجب الاعتقاد باشد، بلکه اگر علم آن برای کسی اتفاق افتاد، اعتقادش لازم میشود.

6) برای شناخت ابعاد وجودی ائمه هدی(ع) نمی توان از چهارچوب کلی قرآن کریم و سنت قطعیه پیامبر(ص) و روایات قطعیه الصدور از خود ائمه(ع) و ضوابط عقل قطعی پا فراتر نهاد.

والحمدلله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 6:58 PM  توسط   | 

 

 

 

شاره:

بنده در باب مسأله انتخابات چيزي نمي‌گويم و آن را به نون و قلم اعلي و نون و قلم اسفل وامي‌گذاريم. در باب نون و قلم اعلي و اسفل، در آخر و اگر كساني ميل داشتند در خارج و حاشيه در باب انتخابات گفت‌وگو مي‌كنم. حال اگر در ضمن مطلب اشاره شد، اين ديگر مسأله به سوق طبيعي بوده است. يك روزنامه‌اي الان در دستم است، لوموند. مطلبي اينجا است كه مي‌خواهم با آن شروع بكنم، چون ديدم ذهنم رفت به اينجا، حالا زياد در آن نمي‌مانم تا به مطالب ديگر هم برسم كه در نظر گرفته بودم.

 

كليساي مصلاي فرويدي پاريس، روانكاوي

عنوان مقاله كليساي مصلاي فرويدي پاريس است. اسم اين را گذاشته‌اند مصلاي فرويدي پاريس. از آنجا كه اگسليس با صدا در دادن هم‌معني است و يا به عبارتي مي‌توان گفت مسجد فرويدي پاريس، گزارشي داده‌اند به نام مسجد فرويدي پاريس.

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما           چيست ياران طريقت بعد از اين تقدير ما

آن هم مسجد فرويد يك مسجد پرستش نفس اماره است.

 

روانشناسي

يك آقايي است به نام «لاكان» در فرانسه، او از اعلام جان‌شناسي و علماي نفس به اصطلاح روانشناسان و روانكاوان است، به اصطلاحي شهرت جهاني دارد و كتاب‌هاي متعددي نوشته است در باب لاكان هم كتابي نوشته‌اند كه به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده است. اين آقاي لاكان كتابي نوشته است كه به زبان‌هاي ديگر ترجمه شده است، او خودش مؤسس يك حوزه‌اي است و مؤسسه و مدرسه و مكتبي (به اصطلاح نادرست) نادرست نيست، غربزده است، در فرانسه تشكيلاتي دارد و روابطي بين‌المللي. اين آقا سنش هفتاد سال است. او رسماً اين حوزه را تعطيل كرد و منحل و خلاصه اين را گفت كه من عمري كار و تخصص در زمينه و پژوهش روانشناسي داشته‌ام و به اصطلاح در جهان غرب به عنوان روانكاو و روانشناس طراز اول شناخته شده بودم، حال توبه كرده‌ام و بايد بگويم كه دريافتم در روانشناسي اثري از معني و معنويت و تهذيب نفس كه تعبير به «پرفيكاسيون» Purification شده است در آن نيست. كلمه «پرفيكاسيون» را به تهذيب و تزكيه تعبير كرده‌ام ولي تحت‌اللفظي آن مي‌شود تبرير. در عربي «دپر» مي‌شود «ابرار و بر» و خود «پر» بازگشتش به پيس Peace است. پي‌لول و پي لام مي‌شود پاك. فارسي «پر» مي‌شود پاكان و پاك فارسي، كلمه ابرار مي‌شود پاكان.

لاكان مي گويد اين روانشناسي‌ اثري از پاكي ندارد. ذاتش در اين است، كه بنده حالا تفسير مي‌كنم به اينكه انسان را به ناپاكي آلوده كند، بنابراين بنگاه ننگين خودم را منحل كرده‌ام. پيداست كه لاكان در آخر كلام اين حرف را زده و در اروپا و آمريكا و جهان دنباله پيدا كرده است، به استثناي اينجا. بگذريم از اينكه بنده در اينجا حرف مي‌زنم و در حاشيه‌ام و حرف‌هايم اثري ندارد و خبري نيست و فعلاً بايد پاكان را بگزينيم، عرض كردم ممكن است اين مطالب در عرايضم بيايد، بنابراين بنده در حاشيه‌ام. توجه كنيد كه علاوه بر اين لاكان كه سابقاً بنده متوجه و در جريان بودم آثارش معروف است، از جمله چند كتاب در باب آثارش نوشته‌اند و بنده هم چند كتاب از او دارم و در كتاب‌هايش مسأله امروز را كه عبارت است از اينكه تعالي در روانشناسي نيست مطرح است؛ تعالي از تداني، تعالي از باطل به حق، برخلاف سير چهارصد سال تاريخ كه تداني از حق به باطل است و اين تداني از حق به باطل مخصوصاً در علوم انساني كه تماميت پيدا كرده با فقدان ذكر و فكر، با آن قوم بي‌خبر از مرگ، آن قومي كه در كلام‌الله مجيد به «الذله و المسكنه» از آن ياد شده، يعني يهوديان نه موسويان، تا آنجايي كه هنوز از موسويت حقيقي انحراف پيدا نكرده‌اند و بالاخره از دين حنيف ابراهيم عليه‌السلام به آن معني كه در كلام‌الله مجيد آمده است. در بحراني كه در «جان‌شناسي» امروز پديد آمده، جان‌شناسي درست است، نه روانشناسي و اينها كه بي‌خبر از همه چيزند، آن را ترجمه كرده‌اند به روانشناسي، كه مي‌شود پروماتولوژي نه پسيكولوژي، من مي‌گويم جان‌شناسي. اينجا بحث لفظ نيست، اينجا بحث بر سر كلمه است و توجه به آن و سرانجام «كلمه الله» كه از ياد رفته است. در باب بحران جان‌شناسي در عصر حاضر زياد سخن رفته است.

 

جامعه‌شناسي

همين نظر در باب جامعه‌شناسي نيز وجود دارد، با كتاب‌هايي كه مرتباً دارد نوشته مي‌شود، با رد و تخطئه جامعه‌شناسي و بحراني كه هر روز بيشتر دارد سراغ جامعه‌شناسي غرب مي‌آيد. يكي از جامعه‌شناسان طراز اول غرب كه مرد، سال‌هاي قبل كتابي نوشته كه تمام جامعه‌شناسي و جان‌شناسي آمريكا را به باد تحقير و مسخره و تخطئه گرفته كه سوروكين معروف روسي‌الاصل است ولي يهودي نيست و آن هم از اعلام جامعه‌شناسي است. كتاب‌هايي كه نوشته از جمله در زمينه‌ي تاريخ جامعه‌شناسي است. در اواخر عمرش همكاران و شاگردان جوانش را جمع مي‌كند و مي‌گويد بياييد با تمام روش‌هايي كه مي‌دانيد و در جامعه‌شناسي به كار مي‌رود، يك پژوهشي به عمل آوريم، به پژوهشگري بپردازيم و ببينيم كه در اين جامعه‌شناسي مقام و منزلت مهر و محبت و دوستي چيست؟ شروع مي‌كنند به پژوهش و نتيجه هيچ است و جامعه‌شناسي بالنتيجه جايي است كه دانسته و ندانسته به جاي مهر، كين و كين‌توزي دارد تبليغ مي‌شود و حوزه‌ها و مكتب‌ها با اين همه درايش ضدرحماني، پايان تاريخ شيطاني را بيان مي‌كنند، آن هم به اضلال يهودي‌ها. حال بنگريد وضعيت را در روانشناسي كه به دست يهوديان افتاده و به مملكت ما آمده و ما از حق تداني پيدا كرده‌ايم و به معني تداني ترقي پيدا كرده‌ايم و هر چه زودتر و سريع‌تر به سوي باطل. اصلاً اينها نمي‌دانستند كه روانشناسي چيست. همين طور كسي كه امروز خودآگاهي نسبت به جامعه‌شناسي داشته باشد نداريم. مسلم و مطمئناً سير جهان طوري است كه تداني و تعالي و طرح اين دو مسأله مي‌آيد به سراغش، چنانچه در غرب آمده به سراغشان و هر روز بيشتر و بيشتر متوجه مي‌شوند.

 

جامعه‌شناسي در ايران و هويت نفس اماره احسان نراقي

درست در همان وقتي كه جامعه‌شناسي بي‌معني شده بود ترجمه‌هاي عجيب و غريب شروع شد، براي بنده كتابي به دستم داده شد، از جانب شخصي كه وادارش كرده بودند اين چهار تا مقاله را به هم وصل كند، براي اينكه غربي بلد بوده، مثلاً 4 كلمه و بعد فهميده بودم كه يكي داده بود دستش. يك شخصي بيرون از خودش و اصلاً نراقي پادوي دربار بود و گفته بودند كه يك چيزي بنويسيد و جمع و جور كنيد و به دست او بدهيد و كاري ندارد كه درست يا غلط است و سپس به دست يكي بدهيد و او تصحيح كند و خلاصه همچون كتابي به دست بنده افتاد به نام «سير تكوين جامعه‌شناسي». اگر يادم آمد اباطيل او را مطرح مي‌كنم، اصلاً او برايم كسي نيست كه طرحش كنم. بنده با يك سري اصطلاحات سروته‌اش را بند آوردم كه اقلاً از ابتذالش كمتر شود. بعد هم كتاب ديگري آن هم چند مقاله بود و فراموش نمي‌كنم كه به كسي داده بود تا به هم بچسباند به نام «آنچه خود داشت». همه مجبور بودند، آن زمان زور بود، مي‌ترسيدند. يك جوان محصل موظف بود كه حرف‌هايي را از جاهاي مختلف جمع كند و بعد اين مهملات را به بنده دادند تا در آن دستكاري كنم. او اصلاً نمي‌فهميد و ديدم اصلاً اين مطالب به هم ربطي ندارد. خطش هم خراب بود. يكي درباره مشروطه بود و يك سخنراني درباره هانري كربن، كسي كه از الفباي حكمت هيچ نمي‌دانست و مطالب آن را بهم چسبانده بود و اين را برايش ترجمه كرده بودند. حالا نمي‌دانم به چه زباني او هانري كربن را كه صهيونيسم بزرگش كرده بود به ايران آورد و بعد دو مرتبه با دعوت دكتر نصر آمد، بنده مي‌دانستم و آنها را مي‌شناختم. به هر حال مجبور بودم مطالب را هم سر به سر بياورم و بايد از خداوند پوزش بخواهم كه اينها را دستكاري كردم و حالا مي‌گويند تئوريسين شاه، آن شاه ننگين بود. او يك پادوي پست بيشتر نبود و من مي‌دانم كه پادوي ديگري هم بود، آدم خوبي هم بود، ابله بود. گفته‌اند ابلهان جايشان در بهشت است. حالا كدام بهشت؟ دو بهشت است، يكي بهشتي كه پشت سر انسان است و آدم از آن رانده شده است و اين را مي‌گويند در قوس بهشت ممتنع كه محال است به آن برويم و بهشتي ديگر كه به آن مي‌گويند بهشت امكاني. آن بهشتي كه در آينده انسان وارد آن مي‌شود. اين بهشت با آن بهشتي كه انسان پس پسكي دراش مي‌رود متفاوت است، يعني اين ممتنع است. يعني اين حيوان است و اين اصلاً كسي است كه سير انساني نكرده. حالا من بهشت ابلهان را كه مي‌گويم مقصودم بهشت فرا روي انسان نيست. بهشتي است كه انسان پس پسكي مي‌رود و ترقي معكوس است تا نطفه در رحم مادرش و سلب انسانيت از او. اين بهشت را مي‌گويم بهشت ابلهان، نه آن بهشتي كه قرآن به مردم وعده مي‌دهد. مسأله را اين طور تفسير مي‌كنم.

نراقي پيش من مي‌آمد با عالي‌ترين غزل‌هاي حافظ، هويتي ساخته بود يعني «هويت عليين»، كمال نفس اماره. اشاره كردم و در همان كتاب نوشته‌ام كه هويت اصيل انسان ترانس سوبژكتيو و ابژكتيو است، كه به «شخص» تعبير كرده‌ام. حالا اگر بخوانيد، اين هويت را متوجه مي‌شويد. او همه را مثل خودش دعوت كرده بود به اينكه انسان بيافتد در هويت مطلق نفس اماره و لجنزار نفس اماره و حالا اين لجنزار را پخش كرده بود به غزل حافظ به نام «آنچه خود داشت» گفتم آخر اي مرد اين تعبير جامعه‌شناسي را بفهم. امروزه را مي‌گويند روزگار مصرف، روزگار اسراف و تبذير به تعبير من. آخر همه را داري مصرف مي‌كني، مدتي است مرا با مصرف كردنت كشتي. براي اينكه او را مي‌شناختم، گفتم بيا و توهين به غزل حافظ نكن به گوشش نرفت اسم كتاب را گذاشت «آنچه خود داشت». اي آقا

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد          آنچه خود داشت زبيگانه تمنا مي‌كرد

همه را ببريد به دربار. هويت مطلق نراقي عبارت است از اشراف لگوري و اين شاه بي‌حيثيت‌تر از بي‌حيثيت، بنگريد حوالت تاريخي نيست‌انگاري را. اين حوالت يهودي‌زده، ماسوني‌زده و صهيوني‌زده گذشته چه بود؟

 

كيفيت زندگي و عرفاني برگسوني

كتاب چاپ شد، حالا چه كارهايي كرد. او يك مسائلي را از برگسون يهودي شنيده بود و تداني از هر چه پست‌تر و حلول و اتحاد هر چه ننگين‌تر كه از برگسون آمده است. با زمان كيفي كه درست كرده بود و زمان كمي. اي آقا من درباره مقولات نوشتم و گفتم كه وجود خدا و زمان باقي متعالي از مقولاتند. حالا ما بياييم از كم به كيف برويم. وزارت كيف درست كرده بودند و اين آمده بود در مؤسسه برنامه‌ريزي وزارت علوم و بعد آمدند سميناري تشكيل دادند به معني كيفيت زندگي، در اين كيفيت زندگي فرح پهلوي هم شركت داشت، تا ببيند كيفيت زندگي چطور است!! كيفيت زندگي چيست. همان دفعه مسخره كردم، مي‌داني ترياك چه بويي مي‌دهد؟ بوي نسيم بهشتي!! مي‌خواهي مردم را كيفور بكني؟ اين چه ميستيك فيكاسیوني است كه بر اثر جاه‌طلبي منحط نفس اماره مي‌خواهي جوانان را به طرف دربار ببري. بنده اولين بار رفته بودم تلويزيون با هم صحبت كرديم، كه بارها گفته بود، چرا نمي‌گذارند حرف بزند. اولين بار كيفي را مطرح كردم، بعد چه شد فوراً مقالات را پس زدند.

كلام قرآني يدالله مع الجماعه يعني دست قهر خدا همراه مردم است. مردم بي‌حيثيت، فرد منتشرند. بعد دويد به سوي آنهايي كه معبودش بودند با مقدمه‌اي كه خودش درست كرده بود، چون من آبروي كيفيت را برده بودم (راجع به كيفيت زندگي) و من آن زمان به زبان اشارت سخن مي‌گفتم و امروز مي‌گويم به حقيقت آن روزي كه من غربزدگي را مطرح كرده‌ام تا توانسته‌ام مبارزه كرده‌ام با اين حلول و اتحاد، در راه سير از باطل به حق، در مقام خودآگاهي با آن تواضعي‌ كه به خرج مي‌دادم. اينها گناهي ندارند، كيفيت زندگي اينها را زده است، نوارهاي من در روزنامه‌ رستاخيز موجود است. حتي آنها كه مي‌فهميدم سرسپرده بودند، مانند آن مقاله‌اي كه سرفراز در مدح من نوشته بود كه بالاخره حقيقتي در جهان موجود است و وجود دارد. درباره‌ي من كم گفته بود و مرا با فروغي هم سنخ مي‌دانست.

بنده اين مقدمه را در باب جامعه‌شناسي گفتم تا متوجه باشيد. گفتم امروز عصري است كه روزگار پست و دهري است. دهري كه در عرب نكوهيده‌اند و ببينيد كه ابوالعلاء معري چقدر نكوهيده دهر را و ما دهر نكوهي به معني برگسوني لفظ را هر قدر بپردازيم كم است. اين زمان فلكي وقتي به نهايت مي‌رسد اسمش را مي‌گذراند «ميستيك» و من شرمم مي‌آيد كه بر اين عرفان برگسون نام ميستيك بگذارم، كه هيچ ربطي به تصوف ندارد، اين ميستيك درايي است. اصلاً اين ميستيك كه اينها مي‌گويند پرستش نفس اماره است. اتحاد با نفس اماره است.

وقت شريف آدمي كه در برگسون نيست. شما منازل السائرين را بخوانيد و مراحل سير به حق را كه آخرين مراحل خوف، مرحله هيبت است يعني ترس‌آگاهي يعني خوف اجلال كه در اين مرحله انس به حق پيدا مي‌شود، اما در اين برگسون جز فلسفه درايي چيزي نيست. اثري از اين مراتب در كتاب‌هاي او نيست متافيزيك درايي آخرالزمان فاقد ذكر و فكر خودبنياد پتياره خرد. در كتاب‌هاي او هيچ خبري از ادب سبحان الهي و ترس‌آگاهي و از منازلي كه انسان بايد سير كند خبري نيست. بافت و يافت نفس اماره است كه آن زمان من ترجمه كرده بودم به «داده‌هاي بي‌واسطه نفس»، وجدان غربي نفس اماره است. كونسيانس يعني نفس اماره كه فعلاً مي‌گوييم شعور و وجدان اجتماعي و عمومي و همگاني كه فعلاً بازآمده است. يك دفعه مي‌گويد شعور اجتماعي و يك بار مي‌گويد وجدان اجتماعي يك دفعه مي‌گويد وجدان و مسأله وجدان دوركيم و ترجمه نفس اماره اجتماعي و همين نفس اماره فردي است كه وقتي كمال پيدا مي‌كند مي‌شود «كونسيانس سوسيال» دوركيم يا گورويچ، كه خودش افتاده است به طور مطلق در نفس اماره‌ي جامعه‌شناسانه­‌ي غربي و حالا مي‌گويد آقايان شما را به وجدان‌تان به من رأي بدهيد. حالا برگسون همواره مي‌گويد وجدان اجتماعي و وجدان و شعور. اي آقا اين علم يعني نفس. ديده‌ايد كه گاهي نمي‌شود كونسيانس را به شعور ترجمه كنيم و مجبوريم به نفس تعبير كنيم و به اصطلاحي داده‌هاي بي‌واسطه نفس را مي‌توان علم حضوري نفس و معلومات حضوري نفس اماره ناميد. كمال انسان در ميستيك برگسوني اين است كه ما با نفس اماره متحد شويم و معلومات نفس اماره حصولي برود و حضوري بيايد، دو تا خرد موجود است و وجود دارد، يكي عقلي كه حصولي است و ديگر عقلي كه حضوري است. يكي عقلي كه كمي است و ديگري عقلي كه كيفي است، آن را مي‌گويد عقل شهودي يا انتوئيسيون.

حالا متعلق اين عقل كيفي چيست؟ زمان فلكي. زمان دو تاست يكي كمي و ديگري كيفي، يك زمان كمي متعلق عقل كمي معمولي و علمي است و يك زمان كيفي است كه متعلق عقل كيفي و شهود است و مي‌گويد انسان بايد بي‌واسطه با اين زمان فلكي اتحاد پيدا كند و با اين زمان فلكي يكي بشود و اين يعني ميستيك برگسوني و حالا چطور شده كه عرفان ما رفت و اين همه مطالب ساده‌اي كه در كتب ما آمده رفت، سير و سلوك رفت و برگسون آمد، عرفان را فسخ كرد. از يك طرف گورويچ و عقل ممسوخ و پتياره خرد علمي به علم جامعه‌شناسي ننگين گورويچ و از طرف ديگر انتوئيسيون برگسون آمد، گاهي صادق هدايت با انتوئيسيون كلماتي ركيك به كار مي‌برد. در نگرش آخر آقاي برگسون زده، در آخر تاريخ به چه مي‌نگرد، مردم را به چه دعوت مي‌كند. «الذين كذبوا بايات الله سنستدرجهم من حيث لايعلمون» (و آنان كه تكذيب كردند آيت‌هاي ما را به آهستگي ناگهان گيريمشان از آنجا كه ندانند).

سال‌هاي درازي است كه قوم يهود دروغ گفته است و در پايان تاريخ نيز اين قوم بايد دروغ بگويد و بدآموزي دانسته و ندانسته من حيث لا يشعر انجام دهد. ساليان درازي بود در اين مملكت كه قرآن و سنت نبوي و ولوي رفته و اين كتاب‌هاي ترجمه جايشان را گرفته و با اين كتاب‌ها قرآن تفسير مي‌شود و واقعاً اگر انسان قدري از اسلام اثر داشته باشد، بايد به ترس و لرز بيافتد. عادت كرده‌ايم، تنها برگسون نيست، از اين حرف‌ها زياد است. شناخت‌شناسي مد امروز معرفت قديم را فراموش كرده است، از هر چي، از سر ساده‌انگاري و بعد بچه‌ها آمده‌اند ترجمه كرده‌اند «شناسايي». آقا من بايد به ديگران بياموزم. برويد دنبال دين خودتان، برو آقا خلوت بكن، درس بخوان، جلد دوم شناخت چيست، اگر يك چشم تو را از فلسفه كور كرده و شده و ذكر و فكر را فراموش كرده‌اي و حالا شناخت شناسي قرآن كو و روايات كو كه حالا تعبير بكني شناخت‌شناسي. بنگر آخرالزمان را با اين شناخت‌شناسي (الشيء اذ جاوز حده عكس ضده) شي كه از حدش تجاوز كرد به ضدش تبديل مي‌شود. در اين دنياي ظلمت‌زده، كه خداي جمهوري اسلامي دارد به سراغ ما مي‌آيد اينها پس‌زده خواهند شد. بحران جامعه‌شناسي و در باب جامعه‌شناسي در غرب عجيب است و همواره به مسأله تعالي بيشتر توجه مي‌شود، حال اينكه در تفكر به معني سير از باطل به سوي حق در مملكت ما وارونه مي‌شود:

تفكر رفتن از باطل سوي حق           بجز و اندر بديدن كل مطلق

 

ادوار تاريخي و اسم غربي و تفكر دكارتي و زمان كيفي برگسوني

در هر دوره از ادوار تاريخي حقيقتي و واقعيتي هست، آن حقي كه در صدر تاريخ جديد يعني دوره‌ي رنسانس به سراغ غرب مي‌آيد و خدا خواسته است، آن حق، حق اجلال و اسم اضلال است. اسم آخرين بي‌لطفي الهي و تحقق آن در تفكر دكارتي عين وارونه تفكر اديان است. اين تفكر غير از تفكري است كه از قرآن آمده، به معني حضوري لفظ، يا اين تفكر به معني حصولي لفظ در نظر ابن‌عربي. ولي اين تفكر ابن عربي خودبنياد نيست، در نظر او تفكر حضوري يك مرتبه‌ي بالايي است. تفكر جديد غربي رفتن از حق به باطل است، چهارصد سال تاريخ غرب سراسر باطل است. بحران ابليسي و شيطاني، بطلان و باطل يعني همين. باطل يعني به جايي منتهي شده است كه اين زمان اهريمني مطلق شده است. اين زمان آخرالزمان برگسوني، دهر برگسوني. باز به زمان انيشتين صد رحمت، اين باز بد نيست، زماني است كه با آن اندازه مي‌گيرند. حالا شما بياييد از زمان كمي به زمان كيفي اشرف لگوري برويد و جمعيت درست كنيد به نام كيفيت زندگي، اي آقا آن كميت بهتر است از كيفيت زندگي اشرف لگوري و بعد هم «آنچه خود داشت».

ببينيد چطور مطالب با هم ارتباط پيدا مي‌كند، از حوالت تاريخي چگونه به هم مدد مي‌رسانند. امداد غيبي عين بي‌لطفي خداست. الان تكرار كنم در غرب از آخر تاريخ ترقي‌خواهي و پروقوه خبر است. معني اين همين است كه آقا حالا برويم جلو در تداني از حقيقت پريروز و پس‌فردا به باطل، كه اسمش را حق مي‌گذاريم و از طرفي تداني پيدا كنيم از باطل به حق حصولي گورويچ، كه عين تداني از حق به باطل است و باز تداني پيدا بكنيم به باطل حضوري برگسوني.

 

پايان تاريخ، مطبوعات و تاريخ‌نگاري ادبيات

آقا پايان تاريخ است و اين باطل ديگر نمي‌تواند در جهان امروز دوام بياورد، بشر از اين باطل به ستوه آمده است و همواره مطبوعات غرب دارند توجه پيدا مي‌كنند. آقا سراسر تاريخ غرب باطل است، بايد به تعالي بازگشت. تعالي به سراغ ما آمده است به رهبري امام خميني، البته بايد مدتي طول بكشد و غربي هم تغيير پيدا بكند و تعالي از باطل به حق به سراغ همه بشر بيايد، بر قدم امام غايب به معني انتظار آماده‌گر و تفكر آماده‌گر و بعد امام حاضر و اين مسير است.

با اين افشاگري‌ها و باز سوگند به نفس اماره‌ام، قسم كه مي‌دانستم اين مسأله را، كه مطبوعات مانند اطلاعات بصير امپراطوري انگلستان است، روزنامه‌ها دو دسته بودند يك دسته آمريكايي و يك دسته ماسوني انگليسي با مقاله‌نويسي‌هايي امثال محيط طباطبايي، به نام تاريخ، آخر هر دوره‌اي از تاريخ وقت ديگري دارد. اينكه امروز سرتاپا وقت اسلام رفته و يك وقت بي‌وقتي و فاقد ذكر و فكر به عنوان مورخ جاي آن را گرفته، كسي كه 20 سال است كه مرزهاي دانش را در دست دارد!! اين مفتي اعظم و عالي دهر به هر پاسخي جواب مي‌دهد و از هر دوره به نام مورخ!! كدام مورخ؟ اي آقا در تاريخ هر روزه حوالت وحدت دارد. وقتي به مملكت ما غربزدگي آمد، تمام تاريخ ما عوض شد. اسم و فعل و حرف تاريخ قديم، وقت قديم و هر چه متعلق به قديم بود رفت. تاريخ ادبيات توسط براون نوشته، ترجمه و مطلق شد. در خلال براون، شما بايد گذشته را نگاه كنيد. دانشكده ادبيات شروع شد. تاريخ و حوالت را بنگريد، تاريخ و وقت‌انگاري و نگاري با مجله كاوه شروع مي‌شود و بعد در آخرين مرحله تاريخ تقي‌زاده آمد. حالا تنداتند با وقت غربي كه عين فلك است، حوادث گذشته را تفسير مي‌كند. حوادث گذشته نامتناهي ذات انسان بر حسب حوالتي كه دارد به گذشته‌اش مراجعه و انتخاب مي‌كند. مطالبي مانند اينكه تاريخ ادبيات ايران با حنظله بادغيسي آغاز و افتتاح مي‌شود. حالا تاريخ با تقي‌زاده از راه فراماسونري و ميرزا محمدخان قزويني نوشته مي‌شود. حالا بباف و بباف. نه اينكه اينها جاهل باشند، غرب‌زده‌تشان، تاريخ غرب آمد، بايد تمام تاريخ ايران اسلامش برود تمام گذشته‌اش برود و اسلام مطلقاً با فراماسونري و يهودي منتشر شود. بعد توجه كنيد كتب منتشر مي‌شود و مي‌روند سراغ ناصر خسرو كه يادگار تقي‌زاده و وكيل درجه يك دادگستري آقا نصرالله تقوي است. در ميان تاريخ ادبيات ناصر خسرو را با زبان فراماسون انتخاب مي‌كنند و بعد اولين بار ناصر خسرو با مينوي و تقي‌زاده و نصرالله تقوي مطرح مي‌شود. چرا؟ براي اينكه ناصر خسرو اسماعيلي است. تاريخ تفسير مي‌شود.

 

تاريخ نگاري صدر مشروطه

مدارس ما كتب ما، همه دو چيز دارند، ادبيات غربزده و يهودي‌زده و ماسوني‌زده، ادبيات يك طرف و تاريخ يك طرف. شما نمي‌دانيد تقي‌زاده چگونه به طور مرتب پرستش يهودي مي‌كرد، تا اينكه بعد از اين دو (ماسونيت و يهوديت) صهيونيت آمد.

حريف مجلس ما خود هميشه دل مي‌برد

علي‌الخصوص كه پيرايه‌اي بر او بستند

كه باز هم تكامل پيدا كرد و پيرايه‌اي بر او بستند، علي‌الخصوص كه صهيونيت آمد. در اين آخرين مرحله صورت و وقت يكي است، وقت اهريمني آخر تاريخ. بنده فراموش نمي‌كنم، يكي از اين وقت‌زده‌هاي جديد كه سرسپرده‌ اينهاست يك بار به او تلفن كردم، اين شعر را خواندم، گفت اجازه بدهم يادداشت كند:

عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار            عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم

دوباره ديدم باز برداشته حرف‌هاي مرا با عهد و پيمان فلك محكم و مطلق كرده است و حالا دو دفعه جمله مرا دزديد. او نمي‌دزدد، نفس اماره اوست كه مي‌دزدد. همان ائتوئيسيون برگسون است كه مي‌دزدد. آخر خرد برگسوني است كه مي‌دزدد. حوالت چنين است. عرض كردم برگسون انتوئيسيون را در مقابل عقل كمي مي‌گيرد. اي آقا خود غربي‌ها متوجه شده‌اند. حال آنكه در كتاب‌هاي غربي‌ها برگسون محلي از اعراب ندارد. غالباً اگر آخر كتاب‌ها را نگاه كنيد از او استناد نكرده‌اند اسمش نيز نيامده است. انتوئيسيون او به «اخلاقيت و معنويت» ترجمه شده است و براي مسلم شدن عرض كردم. اين انتوئيسيون همان عقل مطبوع است و اسنو خرد است كه مطلق مي‌شود و خرد كيفي، تعالي يكسره مي‌رود، برگسون انسان است من مي‌دانم در تمام آثارش اسمي و اثري از تعالي نيست و حتي اسمي از ترانساندانتال، براي اينكه بدبخت پسيكولوژيست است او در اولين دفعه اصالت وقت نفسانيات نفس اماره را طرح كرده است و از طرف ديگر رولوسيون و تطور داروين است كه بعد مي‌رود به تفسير مسخره و انتيك و ارگانيسم و حلول فاقد ذكر و فكر اسپنسر و بيولوژي هم كه آمده به اين معني است. اينها را با هم مخلوط مي‌كند به اين معني زيست‌شناسي. اولوسيون به معني مخصوصاً اسپنسري لفظ است كه مي‌آيد و اينها را به اصطلاح حركت جوهري بازمي‌گرداند نه به معني ملاصدرايي لفظ، بلكه معني حلولي به آن مي‌دهد و اين مي‌شود اولوسيون يعني «تطور خلاق» كه برگسون مي‌گويد. در اين دووره و ديرند duree برگسوني فلك اصالت دارد. اين فلك با جسم يكي شده و حركت جوهري پيدا مي‌كند، كه به آن كيفيت مي‌گويد، حتي در ماركسيست‌ها مسأله انقلاب كميت به كيفيت مطرح شده است. اين حركات پايه‌اش بر «ديناميسم» است، بنده در جواني آن را تعبير كردم به «چالاكي» و حال مي‌گويم «گرگ‌پويي».

فلك و آنچه كه برگسون به نام ديرند و دووره طرح مي‌كند، همان دهر فلكي است كه اين همه نكوهش شده است. همان دهري كه به سراغ اسلام مي‌آيد و با اسلام دعوايش مي‌شود. همين طبيعت است و گفته‌اند طبايع، كه به نام دهريه معروفند و متأسفانه ميرداماد هم دهر را به معني قريب به معني زمان باقي استعمال مي‌كند كه بايد دقت كرد. گرچه در حديثي آمده است كه سب به دهر نكنيد كه دهر خداي تعالي است، به يك معني درست است، ولي نه دهر برگسون كه عكس اين دهر است. شما اشعاري كه در باب دهر و فلك آمده يادتان رفته، حافظ در جايي مي‌گويد:

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم                فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد                من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم

يكي از عقل مي‌لافد يكي طامات مي‌بافد                 بيا كاين داوري‌ها را به پيش داور اندازيم

بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه                 كه از پاي خمت يكسر به حوض كوثر اندازيم

اين غم، غم امروزي است، غم جان خودپرستانه است، نه آن غمي كه به شما گفتم، شما را به غم روشن مي‌سپارم، كه اگر آمد غم جانان، خودكامگي و خودپرستي و خودپرستي جمعي و فردي برود و غم روشن بيايد. من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم. بنياد، بنياد فلكي است. جاي ديگري مي‌گويد فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم. آقا بياييد اگر ساقي‌نامه بخوانيد، بنده هم با پيري دست مي‌افشاندم و پاي مي‌كوبيدم به سبك مولوي. بخوان، بيا تا اين فلك برگسوني را سقف بشكافيم با عشق و محبت، طرحي نو دراندازيم و اين آمدن با تصميمات مجدانه حاصل نمي‌شود، اين معلومات نمي‌خواهد. يك لطفي از خدا مي‌خواهد كه همه چنين كاري انجام دهند، حتي اگر اين شعر را نخوانند و اگر بخواهيم اين فلك آخرالزمان را اين فلك برگسوني را و اين فلك گورويچ‌زده را و اين فلك گوته‌ها را سقف بشكافيم، اين با مبارزه‌اي امروزي و معمولي حاصل نمي‌شود. اين فقط با ياري خدا ممكن است و با تغيير اسمي كه مظهرش هستيم، از اينجا اين بحران‌هاي امروزي همگاني مي‌شود و مبارزه بر عليه وضعيت موجود به سراغ ما آمده و در غرب مثالش را زدم كه عبارت بودم از لاكان و سوروكين در جان‌شناسي و جامعه‌شناسي و اين نشان دهنده سير از باطل به سوي حق است. البته در تئوريي كه سوروكين بعدها طرح مي‌كند «تعالي» درش نيست و قدم در اين عالم بحراني گذاشته،  اما وقتي مي‌خواهد تا به دين برود، فقط فهميده كه در آنها تعالي نيست. جامعه‌شناسان و روانشناسان زيادي هستند كه هر روز بيشتر براي تعالي از باطل به سوي حق، يعني گذشت از اين حوالت تاريخي چهار صد ساله تاريخ غرب، كه خودشان در ذيلش هستند قلم مي‌زنند. چون اين مسأله‌ جدي در غرب است، اميداورم سراغ ما بيايد.

مقاله ديگري كه در لوموند نوشته شده رنسانس رليژيون در روسيه است. يك آقاي عزيزي مي‌گفت در متن روسيه يك نوزايش دين به وجود آمده است، تا جايي كه روسيه مي‌رود آن شعارهاي سابق يعني دين ترياك بشر است را ترك كند و اگر بخواهند تجديد حيات كنند بايد اين اشعار را وارونه كنند: يعني بي‌ديني ترياك بشر است، در عصر حاضر بي‌خدايي ترياك است. به حق اگر انسان توجه كند اين عادت است و ترياك شده. همراه آن بي‌ديني، تندپويي و گرگ‌پويي است. آن درويشي رفته است، آن درويشي كه اصل ذات انسان و فقر ذاتي او است. اين بدان معني نيست كه زير بار ظلم و جور برود. ظهور تولايي علي‌ابن‌ابيطالب درويشي پيغمبر اسلام است. مراد من از درويشي اين است. آنهايي كه با اين درويشي از اخلاقيت‌هاي خودبنياد يهودي كارتيه لاتاني مي‌روند به «حال»، در آن «حالي» كه انسان با آن در مقابل ظلم و جور و ظلمت و ظلم و جور بي‌طرف و بي‌تفاوت نباشد. در مقابل اين ظلم و جور حالي حقيقي به او دست مي‌دهد، اين حال عين مبارزه است و جهاد، جهاد با جهاد است. در جلسه قبل گفتم تاريخ چهارصد سال جديد جهاد با جهاد نفس است با وقت‌يابي جديد و جهاد جديد و آن زمان فلكي مطلق است يعني دووره و ديرند برگسون، دهر دنيوي برگسون كه عين جهاد با جهاد نفس مطمئنه است و دفاع از نفس اماره. جان‌شناسي و جامعه‌شناسي جديد اين طور است و يكي از مسائلي كه بدون ذكر و فكر اينها را با هم جمع كرده است اصول پايه بني‌صدر است.

 

اصول پايه(1) در كلام

خواهش مي‌كنم اصول پايه را نگاه كنيد. كتاب‌هاي ساده كلامي را نگاه كنيد. از هر يك از كلام‌ها فارسي هم هست، اصول دين پنج تا است. كتاب‌هاي متعددي نوشته شده است. اگر سني هستيد برداريد اصول دين را نگاه كنيد. هزار سال است كه كتاب‌هاي متعددي در باب اصول دين و اصول عقايد نوشته شده و همين طور بياييد تا شرح عقايد نسفي و شرح مواقف و امثال آنها. حال اگر دقت داشتيد كتاب‌هايي هم در دگماتيسم و تئولوژي نوشته‌اند. اگر زبان عربي مي‌دانيد نگاه كنيد، اگر اثري از اصول پايه در آنها يافتيد، بنده سرم را مي‌دهم. چرا بايد اينطوري رفت به تاريخ؟ حال كسي بيايد بشود روشنفكر و اهل ديالكتيك، خوب مقصر نيستند، ندانسته اسير ظلمت فلك‌اند نبايد كين‌توزي كرد. چنانچه فلك را سقف شكافتن مستلزم كنار نهادن كين‌توزي است. اين بشر بايد از عهد فلكي بگذرد و برود به عهد الست و پيمان قديم. حال آنكه اكنون رفته به توسعه علوم اجتماعي و بعد برود به كارتيه لاتان و جامعه‌شناسي فرانسه و اصول دين جديدي براي اسلام بياورد به اسم اصول پايه. توجه كنيد اصول پايه چيست؟ كسي كه اصلاً از معارف غرب و معقول و منقول اسلام و قرون وسطي بي‌خبر است اصول پايه مي‌سازد.

حوالت چنين آمده كسي كه از معقول و منقول به معني ديني لفظ بي‌خبر است به اينجا برسد. زمانه چنين بوده و بدآموزي‌هاي تاريخ‌انگارانه خودبنيادانه و ادبيات و حزب توده و بعد مؤسسه علوم اجتماعي و بعد هم كارتيه لاتان و چهار تا كتاب جامعه‌شناسي. بعد بيايد اصول پايه بياورد و بر اساس اين اصول ائمه درست كند و با اين اصول تفسير وارثين كند. ائمه در نظر او عبارتند از پيشاهنگان و اين پيشاهنگان بايد آزاد باشند. سانسور نبايد در كار باشد و اصلاً چرا بايد روزنامه خائن را بيخود تعطيل كرد؟!



نکته : مددپور ديدار فرهي فرويد روانكاوي نفس اماره برگسوني علم اليقين حق اليقين عرفان شاعرانه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 8:18 PM  توسط   | 

 
 
 
 
 ميان انسان و شرافت رشته باريكي وجود دارد و اسم آن قول است.  
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 7:27 PM  توسط   | 

 آه ... خدای خوب من ...
 من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم
 و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم
 شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند
 و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
 با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت  وسوسه انگیز می چکد
 آه ... خدا ی عزیز ...
 من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
 گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
 نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
 اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
 آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من ...
 شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم !
 من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
 من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
 نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم
 شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته
 می خندد و ناگهان رهایم می کند
 و من سرگردان در پلشتی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام
 باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...
 و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...
 خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟
 نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟
 نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
 می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام  (
ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )
 بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم
 زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال ...
 آه ... خدای شاد و زیبای من
 من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
 از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها ...
 مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
 شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
 من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
 بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم
 آه خدای معطر و قوی من ...
 آه ... خدای دوست داشتنی من ...

--------------------------------------------------------------------------------------------

شب قدر!    د

و تا صبح بر این شب سلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیله القدر

و ما ادریک ما لیله القدر؟

لیله القدر خیر من الف شهر

تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر

سلام هی حتی مطلع الفجر

 

ما آن را فرود آوردیم در شب قدر

و چه میدانی شب قدر چیست؟

شب قدر از هزار ماه برتر است

فرشتگان و آن روح در این شب فرود می آیند باذن پروردگارشان از هر سو

سلام بر این شب تا آن گاه که چشمه خورشید ناگهان می شکافد

 

 تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و

نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «تولد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده‌ي يك نجات! همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است. شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي‌كند. اين شب از هزار ماه برتر است، اين شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي! و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چند شبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنان‌ كه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه‌اي، بوته‌ي خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سرد و بي‌معني مي‌گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌ آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام! كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را به ناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اين شب سلام

------------ --------- --------- -----

با استنباط از مقاله شب قدر در کتاب خود سازی انقلابی

به قلم معلم شهید دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 0:7 AM  توسط   | 

 


 

وجود يك شخصيت سالم در جامعه پُرتنش و استرس‏زاى امروزى از ديدگاه بسيارى از افراد، افسانه‏اى و غير واقعى جلوه مى‏كند؛ امّا آنچه مسلّم است، وجود «شخصيت سالم» واقعيتى انكار ناپذير است و شادابى، نشاط، لذّت بردن از زندگى و هدفمندى در آن، مستلزم داشتن شخصيت سالم است.

كسب شخصيت سالم - كه آرزوى بسيارى از افراد جامعه است -، چندان دور از دسترس نيست و به نظر مى‏رسد كه مى‏توان از طريق آشنايى، معيارهاى سلامت روانى و تطابق آن با ويژگى‏هاى شخصى، تعامل مثبت با افراد و محيط پيرامونى و اجراى اصول صحيح و راستين معنوى در زندگى به گونه‏اى عملى به آسيب شناسى پرداخت و عوامل آسيب رسان به شخصيت سالم را شناسايى كرد و با اصلاح و زدودن همه جوانب منفى احتمالى، در كسب شخصيتى سالم كوشش نمود.

در واقع بايد اقرار كرد كه سلامت روانى و جسمانى، خواست همه انسان‏هاست و آرزوى داشتن شخصيت سالم، گامى به سوى رشد و تعالى معنوى نيز محسوب مى‏گردد.

 

نخستين گام

«شخصيت سالم» حاصل خيالپردازى يك رمان‏نويس يا توهّمات يك انسان رؤيايى نيست؛ بلكه رؤيايى است كه به راحتى در قالب واقعيت مى‏گنجد و به بالندگى و سازندگى در زندگى كمك بسيار مى‏كند. نخستين گام و در واقع، طليعه تحقّق يك شخصيت سالم، اراده و خواست فرد است و شخص، كافى است كه تصميم بگيرد و به آن عمل كند. در اين زمينه، روان شناسان و صاحب‏نظران متعددى از جمله: گوردون آلپورت، اريك فِروم، آبراهام مَزلو، وين‏داير، كارل راجرز و بسيارى ديگر، به بحث و ارائه ديدگاه‏هاى نو پرداخته‏اند و برخى از آنها توانسته‏اند با ترسيم الگويى صحيح از يك شخصيت سالم، به بسيارى از ابعاد وجودى اين انسانِ با ثبات و با اراده پى ببرند.

 

روان‏شناسان، چه مى‏گويند؟

در روان‏شناسى معاصر، براى شخصيت سالم، ويژگى‏هاى مثبت و پايدارى مطرح است كه مرور اين گونه ويژگى‏ها، خود به تقويت اراده، معنويت و بهره‏گيرى از روش صحيح چگونه زيستن، كمك شايانى مى‏كند. يك شخصيت سالم از بزرگ‏ترين خصوصيت خود يعنى »خلّاقيت« استفاده فراوان مى‏برد و توانايى خاصى در خلاقيت دارد و تنها در يك جهت و يك بعد، سير نمى‏كند؛ بلكه در همه جنبه‏هاى زندگى و ابعاد آن، هنر نمايى مى‏كند.

او را نمى‏توان در يك رديف شغلى، سطح مادى، فرهنگى، و محدوده جغرافيايى محدود كرد؛ زيرا او داراى خصوصياتى است كه با آنچه كه عوام به آنها دل بسته‏اند يا در آنها دغدغه دارند، متفاوت است.

او از زندگى راضى است و همه چيز زندگى را دوست دارد، ويژگى‏هاى ظاهرى(فيزيكى)خويش را كاملاً پذيرفته و با آنها به خوبى كنار آمده است، دنيا را بدون ظواهرش پذيرفته و از گردش روزگار، نهايت لذت را مى‏برد، رخوت و خستگى در او جاى ندارد، هم از كار و هم از تفريح، لذّت مى‏برد و به همين خاطر از كار، خسته نمى‏شود. او با ناملايمات زندگى برخوردى مناسب و ملايم دارد و همواره به اين‏گونه ناملايمات به چشم تجربه مى‏نگرد و از آنها چشم اندازى مثبت در آينده ترسيم مى‏كند.

يك شخصيت سالم، همواره آگاهانه و معقول عمل مى‏كند، از قيد و بندهاى گذشته، آزاد است، كارهاى عادى و روزمره را به گوشه‏اى كنار مى‏زند و در كند و كاو تجربه‏هاى تازه است. با نگاهى معقول و منطقى به آينده و با در نظر گرفتن اين واقعيت كه در »حال« زندگى مى‏كند، به پيش مى‏رود. او در اطراف خود، حصارى زيبا ساخته كه از ذهن او حراست مى‏كند و در واقع، نگهبان ورودى ذهن اوست و به هر فكرى اجازه ورود نمى‏دهد مگر اين كه توسط اين حصار، پالايش شود. او بيشتر گوش مى‏كند، سبك و سنگين مى‏كند، اسير هيجانات زودگذر نمى‏شود و با لبخندى ملايم و آرام با بسيارى از قضايا برخورد مى‏كند و به همين دلايل، به سادگى در دام احساسات و هيجانات منفى خود اسير نمى‏شود.

 

هفت معيار

گوردون آلپورت، يكى از نخستين روان‏شناسانى بود كه توجه خويش را به »شخصيت سالم« معطوف داشت و در اين زمينه، حرف زيادى براى گفتن داشته است. از ديدگاه آلبورت: گسترش مفهوم »خود«، برقرارى ارتباط صميمانه با ديگران، رسيدن به امنيت عاطفى، داشتن ادراك واقع بينانه، شناخت مهارت‏ها و وظايف خود، عينيّت بخشيدن به »خود« و و فلسفه يگانه سازى، هفت معيار شخصيت سالم به شمار مى‏روند.

يك شخصيت سالم با وجود اين كه ارتباطى بسيار صميمانه با ديگران دارد و نسبت به خانواده و اطرافيانش مهرورزانه و عاشقانه برخورد مى‏كند، امّا به استقلال خود در روابطش بسيار بسيار بها مى‏دهد و سعى مى‏كند كه خلوت و تنهايى اختيارى و آگاهانه خود را نيز پيوسته حفظ كند؛ زيرا او براى دنياى درون خود، اهميت بسيارى قائل است و به محافظت هوشيارانه از دنياى زيباى درون خويش مى‏پردازد.

او به گونه‏اى با وابستگى‏ها مخالف است و عقيده دارد كه وابستگى، وى را از خلاقيت و خود شكوفايى باز مى‏دارد. او هرگز به دنبال جلب تحسين و تمجيد ديگران نيست و البته اين بدان معنا نيست كه آثار مثبت تشويق را در نظر نگيرد؛ امّا هرگز به كارى كه نوعى خودنمايى و خريد تحسين ديگران باشد، دست نمى‏زند.

 

تأثير محيط

با همه اين تفاسير نبايد تأثير اجتماع و فرهنگ رايج در آن را در فرايند تكامل شخصيت سالم ناديده گرفت. جامعه ناسالم در ميان اعضاى خود، دشمنى، بدگمانى، بى‏اعتمادى و ده‏ها خصلت نامطلوب به وجود مى‏آورد كه مانع از رشد بسيارى از افراد جامعه مى‏شود.

مَزلو، روان‏شناس انسان‏گرا، معتقد است كه »شخص سالم« در حال خود شكوفايى يا تحقّق بخشيدن ذات خود است و شخصى است كه شايستگىِ بودن و شدن را داراست. او بارها به بررسى خصوصيات و ويژگى‏هاى شخصيت سالم مى‏پرداخته است.

داشتن درك درست از واقعيت، توانايى گسترش روابط صميمانه، خلاقيت و نيز برخوردارى از رفتار اخلاقى مبتنى بر اصول معنوى، ويژگى‏هاى ديگرى است كه مَزلو از آنها به عنوان مؤلّفه‏ها يا عناصر سازنده شخصيت سالم، ياد مى‏كند.

مزلو، همچنين معتقد است افرادى كه خواستار »خودْ شكوفايى« هستند، پيش از آن، نيازهاى سطوح پايين‏ترشان (يعنى نيازهاى جسمانى، ايمنى، تعلّق، محبّت و احترام) را برآورده ساخته‏اند، دچار بيمارى‏هاى روانى نيستند و زمينه فعليت بخشيدن توانايى‏ها و قابليت‏هايشان را فراهم آورده‏اند و به بلوغ و سلامت روان دست يافته‏اند. او ويژگى ديگر افراد خود شكوفا را داشتن ادراك صحيح از واقعيت‏هاى موجود و شناخت عينى اشخاص پيرامون خود )به همان گونه كه هستند( مى‏داند.

يكى ديگر از خصوصيات مورد بحث شخصيت سالم در جامعه امروزى - كه درست در مقابل ويژگى‏هاى شخصيت ناسالم قرار دارد - بى‏تكلّف بودن و بى‏ريايى است. او خود را بيش از آنچه كه هست، بزرگ نمى‏كند و به قول امروزى: »خود را گم نمى‏كند«. او در انسان‏ها تفاوت‏هاى ظاهرى را نمى‏بيند و از اظهار نظر و انفعال در مورد آنچه كه براى وى مسلّم نشده است، اجتناب مى‏ورزد؛ در حالى كه شخصيت‏هاى ناسالم، جهان را با قالب‏هاى ذهنى خويش ادراك مى‏كنند و هميشه درصددند تا آن را با اجبار فراوان، به همان شكل ترس‏ها، نيازها و ارزش‏هاى خود درآورند.

يكى ديگر از خصوصيات قابل توجه «شخصيت سالم» وجود شور و شوق و عشق فراوان است كه باعث مى‏شود تا او را همواره سرحال و پر انرژى نشان دهد. او به دفع احساسات مخرّب مى‏پردازد و جاى آنها را با احساسات مثبت پر مى‏كند. او واقع بين است و مردم را همان گونه كه هستند مى‏پذيرد و هرگز از جامعه، تصويرى رؤيا گونه نمى‏سازد ناهنگام مواجهه با واقعيت، با احساس حسرت، دلسردى و نفرت مواجه شود. او همواره با تعقّل، عشق مى‏ورزد و در واقع، عاشقى عاقل است.

 

منابع

1 . آناتومى جامعه، فرامرز رفيع‏پور، تهران: شركت سهامى انتشار، 1378.

2 . «تصويرى از شخصيت سالم»، وين داير، ترجمه: گيتى حسنى، ماه‏نامه موفقيت، ش11.

3 . «رمز شادابى و آرامش: بررسى شناخت و كسب شخصيت سالم در زندگى»، فاطمه حقيقت‏جو، روزنامه ايران، 81/5/23.

4 . «شخصيت سالم»، احمد على هوشيارزاده، ماه‏نامه اروند، سال سوم، ش11.

5 . «شخصيت سالم: واقعيت يا خيال»، وين داير، ترجمه: محمد رضا آل‏ياسين، روزنامه همشهرى، 80/4/28 .

 

 

 

 



نکته : شخصيت سالم روانشناسي جامعه محيط "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 7:48 PM  توسط   | 

 

از طغيان عشق شنيده بودم و قدرت معجزه آساي عشق را مي دانستم، اما چيزي كه در آن شب مهم بود، اين بود كه وجود من، روح شده بود و روح من آتشفشان كرده بود. مي خواست همچون نور از زمين خاكي جدا شود و به كهكشان پرواز كند... شب قدر من، شبي كه سلول هاي وجودم در آتش عشق، تغيير ماهيت داده بود و من چيزي جز عشق گويا نبودم. دل من، كعبة عالم شده بود، مي سوخت، نور مي داد و وحي الهي بر آن نازل مي شد و مقدس ترين پرستشگاه خدا شده بود. امواج خروشان عشق از آن سرچشمه مي گرفت و به همة اطراف منتشر مي شد. از برخورد احساسات رقيق و لطيف با كوه هاي غم و صحراهاي تنهايي و آتش عشق، طوفان هاي سهمگين به وجود مي آمد كه همة وجود مرا تا صحراي عدم به ديار نيستي مي كشانيد و مرا از زندان هستي آزاد مي كرد. اي كاش مي توانستم همة خاطرات الهام بخش اين شب قدر را به ياد آورم. افسوس كه شيرازة فكر و طغيان احساس و آتشفشان روح من، آن قدر سريع و سوزان پيش مي رفت كه هيچ چيز قادر به ضبط آن نبود... نوري بود كه در آن شب مقدس بر قلبم تابيد، بر زبانم جاري شد و به صورت اشك، بر رخسارم چكيد. من همة زندگي خود را به يك شب قدر نمي فروشم و به خاطر شب هاي قدر زنده ام. و تعالاي شب قدر، عبادت من، كمال من و هدف حيات من است

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 4:3 PM  توسط   | 


 


 

اصل سنخيت در عرفان و همانندسازي در روان شناسي

اصل سنخيت يك شاخه فرعي از مبحث پيچيده وحدت وجود محسوب مي شود. در فلسفه اين اصل، در باب علم حضوري معنا پيدا مي كند. يعني اگر بين مدرك و مدرك سنخيت وجود داشته باشد. امر ادراك صورت مي پذيرد. و چون در علم حضوري اتحاد بين عالم و معلوم و علم و جود دارد، اين سنخيت پايه و اساس هر نوع علم حضوري است. در عرفان نيز عامل تجاذب و گرايش به وجودي غير از خود، نتيجه سنخيت و هم جنس بودن ( نه به معناي مذكر و مونث ) مي باشد. مولوي در دفتر چهارم حكايتي بيان ميكند كه كودكي روي پشت بام بر لب ناودان مي خزد و خطر سقوط او همه را خصوصاَ مادر وي را مضطرب و نگران مي سازد. مادر كودك براي چاره جويي سراسيمه به حضور علي )ع( مي شتابد. حضرت مي فرمايد، كودكي بياورند تا با سنخيتي كه بين آن دو وجود دارد، كودك از ناودان فاصله بگيرد و با آمدن به نزد هم جنس خود از خطر سقوط رهايي  يابد:

گفت طفلي را برآور هم به بام                                  

تا ببيند جنس خود را آن غلام

سوي جنس آيد سبك زآن ناودان                            

جنس بر جنس است عاشق جاودان

(مثنوي/ 4/ 65- 2664)

 

دريافت مولوي از اين داستان اين است كه تا تجانس و سنخيت روحي نباشد، گرايش و تجاذب بين افراد وجود نخواهد داشت:

ز آن بود جنس بشر پيغمبران                                   

تا به جنسيت رهند از ناودان

پس بشر فرمود خود را مثلكم                                   

تا به جنس آييد و كم گرديد گم

زانكه جنسيت عجايب جاذبي است               

جاذبش جنس است هر جا طالبي است

(مثنوي/ 4/ 71-2669)

 

در فيه مافيه مردم را به آب تيره تشبيه مي كند كه بعضي با ديدن پيامبران چون آب زلال، به اصل و ذات پا ك خود پي مي برند و با آن آب در آميزند و بر عكس كساني كه فاقد اين معرفت هستند، از ايشان فاصله گرفته بناي سركشي و نا سازگاري  مي نهند. " پس انبيا و اوليا مذكران باشند او را از حالت پيشين نه آنك در جوهر او چيزي نو نهند. اكنون هر آب تيره كه آن آب بزرگ را شناخت كه من از اويم و از آن ويم، در آميخت و اين آب تيره كه آن آب را نشناخت و او را غير خود ديد و غير جنس ديد پناه به رنگها و تيرگيها گرفت تا با بحر نياميزد و از آميزش بحر دورتر شود چنانك فرمود: " فماتعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف(13)"

انبيا چون جنس روح اند و ملك                            

مرملك را جذب كردند از فلك

(مثنوي/ 4/ 2679)

باز آن جانها كه جنس انبياست                             

سوي ايشان كش كشان چون سايه ها

(مثنوي/ 4/ 2702)

 

بر اساس اين حديث پيامبر اكرم )ص( " الارواح جنودمجنده فماتعارف منهاائتلف و ما تناكر منهااختلف"

هماهنگي و تفاهم فكري و روحي پايه و اساس الفت و انس با ديگران مي باشد. يونگ اين موضوع را به انيما يا آنيموس درون  شخصيت هر فرد منسوب مي نمايد. زيرا كه " هر مردي در درون خود تصويري ابدي از زن به همراه دارد؛ البته نه تصويري از اين يا آن زن خاص؛ بلكه تصويري از زن مطلق اين تصوير، اساساً ناآگاهانه است؛ يك عامل موروثي است از اصل نخستين كه بر روي دستگاه زنده جسم آلي مرد حك شده، نقش مهرخورده يا كهن الگو يانه اي از كليه تجربياتي است كه اجداد ما از جنس مونث داشته اند، يا به عبارت ديگرمجموعه اي از كليه تاثيراتي است كهتا كنون توسط زنان ايجاد شده است از آنجايي كه اين تصاوير در ذهن ناخودآگاه وجود دارد هميشه به گونه اي ناخودآگاه در شخص محبوب ما  متجلي مي شود و اين يكي از دلايل عمده احساسات شديد ما در جذب شدن يا بيزاري از شخص به خصوصي است كه يك دفعه و خود به خود صورت مي گيرد. "طبعاً طبق نظر يونگ تصوير شخص محبوب زن با آنيموس دروني او مطابقت پيدا ميكند. صوفيه بر اين باورند "حركت و ميل هر ذره به طرف جنس خود و اصل خود است. انسان عبارت از چيزي است كه دوست مي دارد. صفات محبوب و معشوق حقيقي يعني خدا به دست آر تا در او محو شوي و او شوي. اين اصل كه انسان عبارت از چيزي است كه دوست دارد بسيار شبيه است به گفته اوغوسطينوس قديس كه گفته است:انسان اگر سنگي را دوست داشته باشد در حكم سنگ و اگر انساني را دوست داشته باشد در حكم انسان و اگر خدا را دوست داشته باشد جرات نمي كنم بگويم چه خواهد شد، زيرا اگر بگويم خدا خواهد شد، ممكن است مرا سنگسار كنند.

خوب خوبي را كند جذب اين بدان     

طيبات للطيبين بر روي بخوان

(مثنوي /2/80)

ناريان مر ناريان را جاذبند                    

نوريان مر نوريان را طالب اند.

(همان/83)

 

اگر چه اصل سنخيت روحي جزئي از معناي فلسفي و پيچيده وحدت وجود در عرفان نظري است( همانگونه كه قبلاً ذكرشد، محور و قطب بنيادي هستي" انسان كامل " بزرگترين تجلي گاه  حق است كه بر اساس آيه " و نفخت فيه من روحي" مصداق اين سنخيت با حق مي باشد ولي همانندسازي  ناشي از اتحاد روحي در روان شناسي به صورت نازل تر و تلويحاً جزئي از آن معناي گسترده را در بر مي گيرد. چنانچه آبراهام مزلو مي گويد: " اتحاد از طريق مهرورزي نوعي تعالي است، مثلاً محبت نسبت به كودك خود يا نسبت به دوست محبوب خود. اين يعني "ناخود خواه" يعني استقلال از خود خود خواه. مفهوم ضمني آن نيز دايره وسيع تري از همانند سازي است، يعني همانند سازي با افرادي هر چه بيشتر تا نزديك شدن به حد همانند سازي با همه انسان ها. اين را مي توان به منزله خود هر چه فراگير تر نيز تعبير كرد. (14))فرد خود شكوفا از نظر وي كسي است كه به وحدت و انسجام دروني نايل آمده، كمتر با خود سر جنگ دارد. اصطلاك دروني كمتري دارد و توانايي بيشتري براي يگانه شدن با جهان دارد. به عنوان مثال عشاق با يكي شدن با هم به سمت وحدانيت پيش مي روند، خلق كننده با آنچه خلق مي كند يكي مي شود و يا مادر با كودكش احساس يكي شدن دارد و فرد نوعي تعالي از" خود" و رفتن به فرا سو و فوق خود را احساس مي كند(15). آبراهام مزلو به اتحاد مدرك و مدرك در ادراك افراد خود شكوفا اذعان  مي كند. از نظر وي ادراك چنين افرادي بر پايه شي مداري است نه خود مداري. به اين معنا كه مثلاً در تجربه زيبايي شناختي يا تجربه عاشقانه چنان فرد مجذوب و شيفته(شي يا محبوب) مي گردد كه خود ناپديد مي شود. و برخي از نويسندگان در حوزه هاي زيبايي شناختي، عرفان/ محبت مادري و عشق تا آن حد پيش رفته اند كه مي گويند كه در تجربه اوج مي توانيم حتي از همانند سازي مدرك و مدرك يعني نوعي هم جوشي دو وجود مستقل به صورت يك كل تازه و بزرگتر، و نوعي وحدت مجموعه واحد فرا دست سخن به ميان آوريم. (16)در همانند سازي يا طالب خود را جزئي از مطلوب مي بيند و يا بالقوه استعداد همانند شدن با او را دارد كه به سمت او كشش پيدا ميكند:

ذوق جنس از جنس خود باشد يقين                       

ذوق جوز از كل خود باشد ببين

يا مگر آن قابل جنسي بود                                 

چون بدو پيوست، جنس او شود

(مثنوي/1/90-889)

 

همانندسازي كل يه جنبه هايي از عشق نوع دوستانه است. (17)

در توجيه اصل " همانندسازي " به عنوان يك مكانيسم مثبت بايد گفت:" مكانيسمي كه ما عينيت دادن يا همانند ساختن نام مي گذاريم، از بر افكند جدايي ندارد. من براي آنكه از كشاكش رواني برهد، خود را بر من برتر يا عوامل خارجي منطبق مي سازد، يعني خصوصيات آنها را جذب مي كند تا همانند آنها شود و از شر تضاد خلاصي جويد اين مكانيسم يكي از عوامل عمده رشد انسانيت است. (18) در واقع فردي كه تمايل به همانندسازي دارد. تصويري از من آرماني خود را در الگو مشاهده مي كند و احساس سنخيت با او چنان جذبه و كشش روحي ايجاد مي نمايد كه نيل به خود ايده آل و خالي از عيب و نقص را بر او هموار مي گرداند. و قطعاً هر چه عظمت مطلوب يا معشوق گسترده تر باشد، قدرت و ارزش وجودي طالب نيز افزون تر خواهد شد. نگارنده براين باور است كه اصل سنخيت در عرفان با اصل همانندسازي در روان شناسي از اين جهت بسيار به هم نزديك و شبيه هستند كه انگيزه افراد در جذب هم جنس شدن و همانند سازي با او، كمال جويي است و عشق ابزار و سرمايه اصلي اين مكانيسم رفتاري مثبت مي باشد. در تفكر عطار عشق تفاوت ها را از بين برده , پاكي از اوصاف بشري و محو شدن در هستي معشوق را به ارمغان مي آورد.

چون ز عين عشق گردي دردناك                            

پاك گردي پاك از اوصاف پاك

چون نماند در ره عشقت صفات                              

ذات معشوقت دهد بي تو حيات

(مصيبت نامه/ص 344)

 

در باور مولوي نيز دل باختن به عشق حق و بي اعتنايي به عقل مصلحت انديش، عاشق را مستوجب پاداشي چند برابر مي نمايد و بي ترديد عشق ذوالجلال كه سرچشمه همه زيبايي ها است، راه خدا گونه شدن را بر انسان مي گشايد:

چون ببازي عقل در عشق صمد                                

عشر امثالت دهد يا هفتصد

(مثنوي/ 5/3236)

اصل صد يوسف جمال ذوالجلال                           

اي كم از زن شو فداي آن جمال

(همان/3239)

 ويليام چيتيك (williamchitick) مولوي شناس معروف آمريكا (1966) پايه و اساس اين تجاذب و سنخيت را عدل الهي مي داند زيرا عدل الهي ايجاب مي كند كه هر چيزي در جاي مناسب خود قرار بگيرد و لذا هر جنسي جنس خود را جذب مي كند(19).

 

خود شكوفايي در عرفان و روان شناسي

يكي از اصول بنيادين عرفان نظري شناخت " انسان كامل " و خصايل و فضايلي كه او را شايسته تبعيت و پيروي كرده است، مي باشد. به لحاظ اينكه او تجليگاه اسما جلال و جمال الهي و بهترين نمونه عيني از حق تعالي است. اگر چه در عرفان از چشم انداز و افق بالاتري به هستي و به انسان مي نگرند و در اين نگرش بر مبناي تفكرات متافيزيكي، انسان قداست بي نظيري پيدا مي كند كه شايد فرسنگها از تصوير يك فرد خود شكوفا در روان شناسي  فاصله داشته باشد؛ ولي بعضي از اين ويژگيها كه در عرفان نظري براي انسان كامل و در روان شناسي براي فرد خود شكوفا ابراز مي گردد، تا حدودي معادل هستند. از بين روان شناسان آبراهام مزلو بيش از سايرين به جنبه هاي مثبت وجود آدمي عنايت دارد او مهم ترين مسأله را ساختن " انسان شايسته " خود تكامل دهنده، مسئول و كاملاً روشن و با فراست مي داند و او را انسان والا و خود شكوفا مي نامد. و بر اين باور است كه هيچ اصلاحات اجتماعي و قوانين اساسي عالي مثمر ثمر نخواهد بود مگر آنكه افراد به حد كافي سالم, تكامل يافته ,توانمند، شايسته، و نيكخواه باشند تا آن اصلاحات و قوانين را درك كرده و به آنها جامه عمل بپوشانند. (20)آبراهام مزلو بيش از همه روان شناسان به نقش اجتماع در باروري و رشد فرد و كاهش بيماريهاي روحي و رواني تأكيد مي ورزد. او نيز همچون افلاطون و فارابي مدينه فاضله را مهد پرورش انسان شايسته و كامل مي داند. به نظر وي دستاوردهاي زيست شناختي و تكنولوژيكي بايد در اختيار افراد شايسته قرار بگيرد و گرنه بي ثمر يا خطرناك خواهند بود. (21)تعريفي كه آبراهام مزلو از انسان خود شكوفا ميكند بسيار مشابه آن ادراك و دريافتي است كه مي توان از " انسان كامل" در عرفان اسلامي به دست آورد. وي انسان خود شكوفا را جامع اضداد و حاوي صفات نا سازگار مي داند مي گويد:"ما از طريق مطالعاتمان د ر مورد افراد سالم دريافته ايم كه هر انساني هم شاعر است و هم مهندس، هم عقلاني و هم غير عقلاني، هم كودك و هم بزرگسال، هم مذكر است و هم مونث، هم در عالم روان و هم در جهان طبيعت است. و نيز آگاهي پيدا كرده ايم كه صرفاً عقلاني بودن يا حساس بودن كافي نيست و انسان كمال يافته كسي است كه به طور همزمان همه اين ويژگي ها را در خود جمع نمايد. و صحيح نيست كه به جنبه ناخودآگاه فطرت آدمي همچون فرويد بر چسب بيمار بزنيم و آن را شرارت آميز بدانيم. (22)"بيشتر تمدنها و آيين ها انساني را كه در برگيرنده همه جهان باشد چه به صورت نمادين و چه حقيقي عيني، باور دارند. يونگ بيان مي دارد در تمدن غربي انسان غول آساي در برگيرنده جهان به صورت حضرت آدم يا اولين انسان نمادين شده است. روح حضرت آدم، روح تمامي انسانهايي را كه بايد به دنيا بيايند در خود  داشت و در پارس دوران باستان نخستين انسان، كيومرث نيز موجودي غول پيكر تصور شده است. در مشرق زمين و همينطور در برخي محافل عرفاني غرب متوجه شدند انسان غول آساي در برگيرنده جهان بيشتر يك  نمايه در درون روان است تا حقيقتي عيني. بر مبناي سنت هندوها انسان غول آساي دربرگيرنده جهان در درون فرد و آن هم تنها در بخش جاويدان درون وي زندگي مي كند. و به مانند يك منجي فرد را به بيرون از دنياي آفرينش و رنج هايش رهنمون مي شود. (23) "اگر چه بيشتر تمدن ها و آيين ها اين انسان آرماني را چه به صورت نمادين و چه حقيقتي عيني باور دارند؛ ولي همچون بسياري از حقايق گاه مورد غفلت و فراموشي قرار گرفته است. باور چنين انساني ققط حقيقتي بالقوه در روان آدمي نمي باشد ؛ زيرا در طول تاريخ پيامبران و اوليا اين حقيقت راعينيت بخشيده اند. و در عرفان حتي ساير انسانها نيز به استناد آيه " و نفخت فيه من روحي"(حجر / 29) قابليت و استعداد خداگونه شدن در اثر ممارست و رياضت دارند.

تو مگو ما  را بدان شه، بار نيست                         

با كريمان كارها دشوار نيست

(مثنوي/ 1/ 221)

 

آرمان انسان كامل يا عالم اكبر در عرفان تجلي همان انسان غول آساي دربرگيرنده جهان اساطير است كه يونگ منشا و خاستگاه آن را ضمير ناخوادآگاه مي داند.

پس به صورت عالم اصغر تويي                               

پس به معني عالم اكبر تويي

(مثنوي/ 4/ 521)

 

از نظر عطار نيز انسان كامل از نظر صوري كوچكتر از دو عالم ولي از نظر معنوي به جهت اينكه همه اسما  و حقايق در او تجلي يافته است، عالم اكبر مي باشد.

فوق ايشان است درصورت دوعالم درنظر     

ليكن ايشان درصفت ازهردوعالم برترند

عالم صغري به صورت عالم كبري به اصل       

اصغرندازصورت وازراه معني اكبرند

(ديوان عطار/ ص241)

 

راه يافتن به ميخانه وحدت كه از آمال شاعران عارف مسلكي چون عطار ومولوي است، بيش از هر چيز مستلزم نيل به وحدت دروني مي باشد كه هدف نهايي فرايندروان كاوي است. وزمينه ساز همانند سازي در روان شناسي، يكي از اصول بنيادين عرفان نظري يعني سنخيت روحي ورواني مي باشد. ودر نهايت الگوي «انسان خود شكوفا »در روان شناسي انسان گرا، گوشه ي چشمي به تحقق آرمان «انسان كامل » در عرفان

نظري است كه به سبب سنخيت روحي با حق به مقام وحدت دست يازيده است.

 

پي نوشت:

1 – ر. ك روان كاوي و دين، اريك فروم، ص 52-50

2 – همان، ص 94

3 – يونگ، خدايان، انسان مدرن، آنتونيو مورونو، ترجمه داريوش مهرجويي، ص 232

4 – همان، ص 232

5 – ر. ك همان، ص 142-141

6 – اصول روان شناسي، نرمال ل. ترجمه ساعتچي، ص 576

7 – ر. ك به سوي روان شناسي بودن، آبراهام مزلو، ترجمه احمد رضواني، ص 58

8 – همان، ص 194-95

9 – نظريه هاي مشاوره در روان درماني، شفيع آبادي –ناصري، ص 188 و ص 93-192

10 – شرح اصلاحات تصوف، صادق گوهرين، ص 125

11 – شرح گلشن راز لاهيجي، ص 292-93

12 – شرح مثنوي كريم زماني، دفتر اول ص 60

13 – فيه مافيه، ص34-33

14 – افق هاي والاتر فطرت  نص 355

15 – به سوي روان شناسي بودن، ص 125

16 – ر. ك به سوي روان شناسي بودن، ص 98

17 –ANN HIGGINS-D ALESSANDRO _ works of love conferecne paper presenters abstract _ www. Metanexu. net/conference 2003 / abstracts biosohtme

18 – فرويديسم با اشاراتي به ادبيات و عرفان، امير حسين آريان پور، ابن سينا، چاپ اول، 1330, ص 198

19 – راه عرفاني عشق، ويليام چيتيك، ترجمه شهاب الدين عباسي، نشر پيكان، چاپ اول، 1382، ص 111

20 – ر. ك افق هاي والاتر فطرت انسان، ص 41

21 – همان، ص 43

22 – همان، ص 133

23 - انسان و سمبل هايش، صث 303-302

 

فهرست منابع ومآخذ

1-آريان پور امير حسين، فرويديسم با اشاراؼbr>
نکته : روانشناسي عرفان نظري وحدت وجود همانند سازي خودشكوفايي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 11:20 PM  توسط   | 

 

 


پيش درآمد

در بررسي و مطالعه ي تطبيقي مباحث عرفاني و روان شناختي، مطلق انگاري، جزم انديشي وحكم به اين هماني كاري بس نادرست ودور از خردورزي است. زيرا اولاًرويكرد متافيزيكي عرفان به دليل خدا محوري بيش از روان شناختي بر پايه ي انسان محوري است. ثانياً روان شناختي به عنوان يك علم - آن هم به معناي تجربي كه نتايج خود را بر پايه ي مشاهده و آزمايش عرضه مي كند- تلقي مي گردد؛ هر چند كه اخيراً منتقداني بر اين شيوه ي معرفتي خرده گرفته اند. درحا ليكه عرفان يك نوع شناخت و بصيرت به مراتب فراتر از علوم تجربي است كه اين تفاوت ها، امر مقايسه و تطبيق را تا حدودي دشوار مي كند.

با اين وجود همانندي هاي نظري و عملي بين اصول فكري بنيادي و شيوه ها و روش هاي رسيدن به هدف و از همه مهم تراهتمام هر دو به شناخت زواياي دروني انسان و تلاش در جهت رشد، پو يايي و خود شكوفايي او، اين دو قلمرو را به هم نزديك مي گرداند. و ما را بر آن مي دارد كه اذعان كنيم يا روان شناسان از ايده ها و افكار عرفا آگاهي داشته اند و يا طبق اصل توارد نا خود آگاه به شناخت ها و برداشت ها ي مشتركي نايل آمده اند.

از بين روان شناسان شاهد اين مدعا، كارل گوستاو يونگ، اريك فروم و آبراهام مزلو چهره هاي درخشاني دارند. خصوصاً عنايت و اهتمام آبراهام مزلو به خود شكو فايي «انسان سالم» كه تقريباً همسو با نظريه «انسان كامل » در عرفان نظري است، درخور تحسين مي باشد.

اين جستار به طرح مباحثي مي پردازد كه زمينه هاي فكري روان شناسان و عرفا را در قلمرو عرفان نظري –هرچند يك موضوع صرفاً فلسفي است – تبيين مي نمايد.

بنياد فكري عرفان نظري شناخت ذات، اسماء و مظاهر حق است و اينكه هر چيزي دراين عالم تجلي اسماء او و قايم به ذات اوست. از اين رو بعد از طرح مباحثي پيرامون تبيين مقام الوهيت، به معرفي انسان و فضايل و برتري هاي او نسبت به ساير موجودات به طور اعم و در موضوع «انسان كامل» وجوه برجستگي هاي او نسبت به ساير انسان ها به طور اخص مي پردازد. زيرا او به لحاظ پيچيد گي هاي وجودي و آموختن اسماء الله، بيش از ساير پديده ها آشكار كننده ذات او و شايسته خلافت اوست. در وادي عرفان نظري كساني از جمله عزيزالدين نسفي، ابن عربي وشيخ محمود شبستري به تبيين وجوه شخصيتي «انسان كامل» اهتمام ورزيده اند. و باز تاب انديشه هاي پيچيده فلسفي ايشان را به وضوح مي توان در اشعار شاعراني چون عطار و مولوي جستجو نمود. از مهمترين دستمايه هاي فكري اين دو شاعر برجسته در قلمرو عرفان نظري كه قابل تطبيق با مباحث روان شناختي است، وحدت وجود، اصل سنخيت و همانند سازي وخود شكوفايي مي باشد.

 

وحدت وجود در عرفان و روان شناسي

وحدت وجود يك مبحث عميق و پيچيده فلسفي است كه به حيطه ي عرفان، اخلاق، روانشناسي و ساير علوم نيز به نوعي تعميم پيدا مي كند. در فلسفه”‎‎‏ وحدت وجود و عالم موجود “ طيف عظيمي از اجزاي عالم غيب و شهادت را در بر مي گيرد. در قلمرو روان شناسي وحدت فرد با خود يا وحدت ضمير هشيار و  نا هشيار، در وادي اخلاق وحدت و سازگاري فرد با همنوعان خود در فلسفه وحدت فرد با پديده هاي عالم هستي و در حيطه عرفان در سطحي عالي تر و متناهي تر وحدت انسان كمال يافته با عالم ملكوت و توسعاً وحدت  او با حق، (كه خميرمايه اصلي تمام وحدت هاي مذكور است) همه، ابعاد گوناگون وحدت به شمار مي روند.

اريك فروم در باب ارتباط دين و روان كاوي، اتفاق نظر اين دو را در ايجاد وحدت باور دارد. وي دين هاي الهي و بشري را به دو گروه خودكامه و نوع خواهانه تقسيم مي نمايد: دين هاي خودكامه بر مبناي ضعف و عجز انسان و حاكميت يك قدرت مافوق بر سرنوشت انسان و جزم انديشي است؛ ولي دين هاي نوع خواهانه  بر مبناي توانايي و قدرت انسان بر ايجاد همبستگي و وحدت بين خود و كل هستي از طر يق تفكر و عشق ورزيدن مي باشد. بودائيسم، تائوئيسم، انديشه و مكتب سقراط و اسپينوزا و برخي روندهاي مذهبي اديان يهود و مسيح به ويژه عرفان و صوفيگري را نمونه هايي از دين نوع خواهانه مي داند. (1)

به عقيده وي روان كاوي به عنوان وسيله مداواي روح يك كاركرد كاملاً ديني دارد؛ چرا كه ماهيت اصلي همه افكار نوع خواهانه پيامبران و فلاسفه با وجود اختلافات عظيم، شناخت حقيقت و عشق ورزيدن است. (2)

و اساساً يكي از اهداف كلي عرفان و روان شناسي، رسيدن به وحدت دروني و موفقيت در ايجاد وحدت با عالم خارج از وجود خود است. يونگ  بر اين باور است كه " ريشه واقعي روان نژندي در تضاد و گسستگي  شخصيت مي باشد و اين تضاد از دو چيز بر مي خيزد: يكي نگرش و برخورد آگاهانه و ديگري نگرش و برخوردي ناآگاهانه كه گاه ضد يكديگر عمل مي كنند. روا ن نژندي شكافي دروني است؛ حالتي است كه در آن انسان با خود در جنگ است انسان، دو نيمه شدن  شخصيت و عدم يكپارچگي و يگانگي است. (3)"

وي در توضيح پيشينه اين روان نژندي مي گويد:"با رجعت به آموزه گناه آغازين، قبل از هبوط، تمام پاره هاي انسان در وحدت كامل بودند؛ عقل تابع خداوند بود، نيروهاي پست تر تابع عقل و جسم تابع روح، اين هماهنگي و حالات آرماني را كه معمولاً به نام " عدل آغازين" (original justice) مي شناسند، انسان به سبب گناه آغازين از دست داد، و لذا وحدت و يكپارچگي اش اينك، آنچنانكه قبل از هبوط بود، كامل و بي عيب نيست. (4) "

يونگ  سرپيچي از عقل و اراده الهي را ريشه تمام بي نظمي هاي روحي مي داند كه طبعاً خداباوري در انديشه او حكم به بازگشت به عدل آغازين يعني تبعيت انسان از عقل و اراده الهي ميكند  تا مجدداً وحدت دروني برقرار گردد.

تعبير و تفسيري كه يونگ و آبراهام مزلو از وحدت و پيوستگي دروني مي كنند، بي ارتباط با وحدت دروني  شخصيت رشد يافته انسان كامل در عرفان نيست.

به عقيده يونگ رشد  شخصيت در گرو دو عامل مي باشد:

1-تفرد (هويت خود را يافتن) از ديدگاه فلسفي طريقتي است كه در آن انسان كامل تحول يافته و به وجود مي آيد. هر انساني در تماميت تفكيك نشده يعني مسائل و مطالب از يكديگر تميز و تشخيص داده نشده، زندگي را آغاز مي كند و به تدريج در مسير رشد و شكوفايي قدرت تفكيك، تميز، توازن و اتحاد كامل را مي يابد.

2- مرحله توحيد و پيوستگي جنبه هاي متضاد  شخصيت با يكديگر است كه به گفته يونگ توسط كنش متعالي انجام مي گيرد. تفرد تحقق بخشيدن و شكوفايي تمام جنبه هاي  شخصيت است و كنش متعالي زمينه وحدت و يگانگي آنها را فراهم مي سازد. (5)

نقطه مقابل اين حالت در روان شناسي، از هم پاشيدگي رواني است. "بسياري از اختلالات پسيكونوروتيك به وسيله خصوصيتي كه به آن "از هم پاشيدگي " گفته مي شود، مشخص مي شوند. و حالتي است كه در آن فعاليت هاي خاصي با  شخصيت كامل فرد يگانگي و وحدت ندارند(6). "

آبراهام مزلو همسو با يونگ انسان را يك كل لايتجزي مي بيند. خصوصاً كسي كه به مرحله شكوفايي رسيده از نظر او جامع صفات متضاد است  بهتر از ديگران مي تواند تضادها و دوگانگي را دريابد. او منطق ارسطويي را كه توانايي درك تضادها را از بين مي برد به افراد رشد نيافته تر تخصيص مي دهد، و مي گويد: " افراد كمتر رشد يافته در جهان ارسطويي زندگي مي كنند كه در آن طبقات و مفاهيم مرزهاي دقيقي دارند و ناسازگار و ناموافقند مانند مونث-مذكر، خودخواه – متواضع، بزرگسال –كودك… در منطق ارسطويي الف همان الف است و هر چيز ديگري غير از الف محسوب مي شود و هرگز جفتها با هم تلاقي نمي كنند. اما افراد خود شكوفا مي بينند كه الف و غير الف در هم نفوذ مي كنند و يكي هستند و اينكه هر فردي در آن واحد همه خوب است و هم بد و هم مذكر و هم مونث، هم بزرگ است و هم كودك، … (7)" وي در زمينه جامع اضداد بودن انسان رشد يافته مي گويد:" حتي كامل ترين انسان هاي ما نيز از حالت اساسي انسان از به طور همزمان مخلوق بودن و خداگونه بودن، قوي و ضعيف بودن، محدود و نامحدود بودن، … معاف نيستند… او يكي از اهداف درست درمان را حركت از دو شعبه كردن و مجزا كردن به سمت وحدت بخشيدن به تضادهاي به ظاهر آشتي ناپذيري مي داند(8). "

فردريك پرز نيز چون آبراهام مزلو انسان را به منزله يك ارگانيزم  و يك كل مي نگرد كه براي رهايي از تنشهاي خود و نيل به تعادل و سلامت رواني تمايل به ظهور كليت خود دارد و بر اساس روان شناسي گشتاستي هدف درمان ايجاد وحدت در خود مي باشد(9).

اين انديشه در عرفان نيز به نوعي متعالي تر مطرح مي شود. با اين تفاوت كه عرفا اين وحدت نگري را نه تنها در كل وجود آدمي، بلكه در افق وسيع تري و در كل آفرينش مشاهده مي كنند كه تمام هستي براي نيل به تعادل و وحدت حركت مي كنند. ولي اين موضوع در مبحث انسان كامل از يكسو به ولايت تكويني او و وحدت فعل او با فعل خداوند واز سوي ديگر به جامعيت وحاوي اضداد بودن خود او مربوط مي  شود.

نظر به اينكه انسان كامل نسخه حق است – چنانكه رسول(ص) به آن اشاره فرمود:" خلق الله آدم علي صوره الرحمن(10) " و مانند او حي و عليم و قادر، … مي باشد. اولاً وحدت او با حق در مقام اسماء و صفات است نه ذات، ثانياً اين وحدت نسبي است نه مطلق. ولي به هر صورت به عنوان يك فردي كه در راس قله كمال و فضيلت قرار گرفته است، وجودي سرشار از سكونت خاطر، نشاط، بهجت وتعادل روحي و رواني مي باشد.

عطار نسبت خدا و هستي را نسبت سايه و نور مي داند كه فر و حضور و نور آن ذات بر هر ذره از عالم مي تابد:

زهي فر و حضور و نور آن ذات                            

كه بر هر ذره مي تابد ز ذرات

وجود جمله ظل حضرت تست                     

همه آثار صنع و قدرت تست

(اسرارنامه، ص 3)

 

گاه انسان را به ذره اي تشبيه مي كند كه در مقابل آفتاب حق، محلي از تجلي و ظهور ندارد. و اصل همان آفتاب حق است كه با ظهور خود، ذره را محو و فاني مي كند. او نه تنها انسان، بلكه همه جهان را در مقابل او ذره اي مختصري مي بيند:

چو خورشيد جمالت جلوه گرشد                           

چو ذره هر دو عالم مختصر شد

( ديوان، ص 198)

 

همانگونه كه مولوي مي گويد:

همچو آن يك نور خورشيد سما                        

صد بود نسبت به صحن خانه ها

ليك يك باشد همه انوارشان                            

چون كه برگيري تو ديوار از ميان

(مثنوي/ 4 /17-416)

 

به نظر عطار كسي كه با چشم توحيدي به عالم نگاه نمي كند، دو بين و احول است:

يكي خوان و يكي خواه و يكي جوي                     

يكي بين و يكي دان و يكي گوي

يكيست اين جمله، چه آخر چه اول                    

ولي بيننده را چشم است احول

(اسرارنامه- ص 2)

 

مولوي نيز مي گويد:

آنكه دو گفت و سه گفت و بيش از اين                        

متفق باشند در واحد يقين

احولي چون دفع شد، يكسان شوند                

دو سه گو يان هم، يكي گو يان شوند

(مثنوي/ 2/ 12- 311)

 

معناي بلند فلسفي وعارفانه " وحدت وجود" در عرفان در اصل همان ظهور كثرات در قالب اسماء و صفات از سرچشمه توحيد است كه مولوي اين معنا را در زيباترين تمثيل خود بيان كرده است:

منبسط بوديم و يك جوهر همه                           

بي سر و بي پا بديم آن سر همه

يك گهر بوديم همچون آفتاب                          

بي گره بوديم و، صافي همچو آب

چون به صورت آمد آن نور سره                           

شد عدد چون سايه هاي كنگره

كنگره ويران كنيد از منجنيق                               

تا رود فرق از ميان اين فريق

(مثنوي/ 1/ 89- 686)

 

ولي در رابطه با انسان كامل و در دايره ولايت تكويني او به معناي وحدت فعل او با فعل خداوند بر مبناي جامعيت و حاوي اضداد بودن اوست.

همانگونه كه قبلاً ذكر شد، آبراهام مزلو نيز ويژگي بارز انسان رشد يافته را جامعيت اضداد يا به طور همزمان داراي صفات متفاوت بودن ( مثل مخلوق و خداگونه بودن، ضعيف و قوي بودن، …) بيان مي نمايد. به يك تعبير عالي تر جامعيت صفات در عرفان، جمع بين كفر و ايمان ( يا اسماء جلال و جمال) است كه اين مضمون در غزليات عطار به وفور مشهود است.

البته كفر و ايمان به تعبير شارح گلشن راز همان اسماء جلال و جمال الهي است و جمع بين اين دو را اينگونه بيان مي كند:

" عارف در مقام جمع الجمع يعني در بقاء بعد الفناء كامل، مظهر جميع اسماء و صفات متقابل است. (11) "

نور ايمان از بياض روي اوست                       

ظلمت كفر از سر يك موي اوست

(ديوان عطار، ص 78)

روي تو و موي تو كايت دينست و كفر      

رهبر عطار گشت رهزن عطار شد.

(همان، ص 197 )

 

و با توجه به اينكه در شعر عطار رخ مظهر ايمان و زلف مظهر كفر مي باشد؛ و همواره مجموعه زلف و رخ باعث زيبايي يار مي باشد؛ بنابراين در انديشه عرفاني خود انسان كامل را مظهر صفات جمال و جلال الهي يا صفات لطف و قهر (جامع اضداد) مي داند.

همچنين مولوي كه ني را رمزي براي انسان كامل مي داند، متصف به صفات متضاد او مي كند كه مي گويد:

همچو ني زهري و ترياقي كه ديد؟                

همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد؟

(مثنوي/ 1/ 12)

 

"همانطور كه حضرت حق با صفت قهر و لطف موصوف شده، انسان كامل نيز به صفت قهر و لطف متصف است. انسان كامل زهر است نسبت به اهل فسق و ارباب فجور، و پادزهر است نسبت به اهل صلاح و اصحاب معرفت(12). "

در قلمرو ولايت تكويني انسان كامل، از آنجا كه او پرتوي از نور حق و تجلي اسماء اوست، تصرف اودراين عالم وآنچه ازوي سرمي زند همه بااراده الهي انجام مي پذيرد. همانگونه كه قرآن خطاب به پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:

" و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمي …" ( انفال/17)

وقتي تير مي انداختي به حقيقت تو نبودي كه تير مي انداختي، بلكه خداوند تير انداخت…

اين جنبه از وحدت وجود، همواره شبهه حلول را در اذهان بعضي ايجاد كرده است كه شاعران عارف و انديشمندي چون شيخ محمود شبستري، عطار و مولوي به رفع اين شبهه مبادرت ورزيده اند.

عطار حلول و اتحاد را به هيچ وجه نمي پذيرد ولي استغراق يا فناي در حق را كه مستلزم نفي خود است، باور دارد:

حلول و اتحاد اينجا حرام است                                  

و ليكن كار استغراق عامست

(اسرارنامه/ص/94)

اينجا حلول كفر بود اتحاد هم                           

ليكن وحدتست ليك  به تكرار آمده

يك صانعست و صنع هزاران  هزار بيش                  

جمله ز نقد علم نمودار آمده

اين را مثال هست به عينه يك آفتاب                    

كز عكس او دو كون پر انوار آمده

(ديوان عطار/ ص 818)

 

شبستري اعتقاد به حلول و اتحاد را به آن معنا كه حق در يك  انسان نفوذ كندو با آن يكي شود، نوعي دوگانگي و عين ضلالت و گمراهي مي داند:

حلول و اتحاد اينجا حرام است                         

كه در وحدت دوئي عين ضلال است

 

مولوي اناالحق گفتن منصور را به معناي هوالحق يعني اثبات حق و نفي خود مي داند و حلول و اتحاد را رد مي كند:

اين انا هو بود در سر، اي فضول

ز اتحاد نور، نه از راه حلول

( مثنوي/5/2038)

 

از اين رو انسان كامل اولاً  با وجود صفات متضاد، در ايجاد سازگاري بين اين صفات و رسيدن به يك وحدت دروني موفق شده است؛ ثانياً در ايجاد وحدت  با هستي و به نوعي وحدت  با حق – نه به معناي حلول و اتحاد؛ بلكه به معناي خداگونه شدن و با صفات لايتناهي او به هستي نگريستن-دست يافته است.



نکته : روانشناسي عرفان نظري وحدت وجود همانند سازي خودشكوفايي

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 8:21 PM  توسط   | 

 

 

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو

 

بزرگواري 

 

پس اي خدا
 
 هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به
 
 
مقصد برساند ؟
 
 تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،
 
 
گذشت تو 
 
 
عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام
 
 
محتاج توام
 
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 0:22 AM  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 8:24 PM  توسط   | 

 

تا بحال عاشق شده اید؟ احساس کردهاید که خوشبخت ترین و شاد ترین
 
 انسان روی زمین و تنها عاشق واقعی دنیا هستید؟ هیجان جسمی و روحی
 
 
 عشق فراموش شدنی نیست. ولی به قول ادگار آلن پو نویسنده آمریکایی
 
 هیچ هیجان شدیدی نمی تواند ماندگار باشد. بدن توان تحمل این همه
 
 هیجان را ندارد. عشق هیجانی هم به همان صورت نمی ماند و تغییر حالت
 
 می دهد.
 
 

اگر همه چیز برای دلدادگان به خوبی پیش برود و عشق به وصال بینجامد،
 
 به تدریج عشق تند تغییر ماهیت میدهد و پس از وصلت به ثبات و اعتماد
 
 تبدیل می شود که البته اصلا هیجان و از خودبیخودی اولیه را ندارد.

در حقیقت تجربه عشق یک روند شیمیایی است شامل سه پله بارز:
 

  1-
شهوت
 

  2-
عشق رمانتیک
 

  3-
وصال
 
 

هر سه مرحله زیست شناسی توسط هورمونهای انسان کنترل می شوند و
 
 در راستای یک هدف قرار دارند: تولید مثل.

شهوت ما را به شکار جنس مخالف می کشاند؛ عشق رمانتیک گزینه های
 
 ما را محدود و نیروی مارا بر یک نفر متمرکز می کند و پیوند ما را وا می
 
 دارد کنار گزینه خود آنقدر بمانیم تا تولید مثل کنیم و فرزندان خودمان را
 
 بزرگ کنیم و با این حیله طبیعت بقای نسل مارا تضمین می کند.
 

این فیلمنامه سه مرحله ای به کارگردانی هورمونهای بدن به تصویر کشیده
 
 می شود. هورمون اصلی عشق دوپامین (Dopamine) نام دارد. دو
 
هورمون دوپامین و نوراپی نفرین (Norepinephrine) هورمونهایی
 
 هستند که در مواجهه با ناشناخته ها در بدن ترشح میشوند. در مراحل
 
 اولیه عشقهای رمانتیک میزان این دو هورمون تا حدی بالا میرود که نیاز
 
 به خورد و خوراک را از دست می دهیم. فرانسوی ها این مرحله را ضربه
 
 آذرخش و انگلیسی ها بیماری عشق می نامند.
 
 
 
 

دکتر هلن فیشر محقق انسان شناس دانشگاه راتگرز این مرحله را دقیقاً
 
 همچون اعتیاد می داند و می گوید از نظربیولوژیکی تاثیر دختر همسایه
 
 روی بدن دقیقا مثل تاثیر کوکایین و سایر مواد مخدراست. عشق رومانتیک
 
 یک جور ویار است. توازن شیمیایی بدن به هم می ریزد و تنها چیزی که
 
 آن را تا حدی باز می گرداند دیدار معشوق است و در این جاست که امید و
 
 اشتیاق و ازخود بیخودی و یا خشم و سر خوردگی را تجربه می کنیم.

در نهایت هیجان دوپامین فروکش می کند و هورمونهای وصلت یعنی واسو
 
 پرسین (Vasopressin) و اکسی توسین (Oxytocin) وارد عمل
 
 می شوند.(نقش دیگر هورمون اکسی توسین تسهیل کننده زایمان درزنان
 
 
 است) اینها هورمونهایی هستند که ما را به وصال و پیوند دراز مدت وا می
 
 
 
 
 دارند. این هورمونها که بیشتر پس از نزدیکی جنسی ترشح می شوند
 
 باعث ماندن زن و مرد در کنارهم برای بزرگ کردن فرزند هستند. گرما و
 
 ملایمت این دو هورمون قابل مقایسه با هیجان و پرواز حاصل از
 
 هورمونهای اولیه نیست؛ خصوصا اکسی توسین که دوپامین و نوراپی
 
 نفرین را سرکوب می کند. به همین دلیل به زن و شوهرهایی که مدتی را
 
 کنار هم گذرانده اند پیشنهاد می شود برای تحریک دوباره این هورمونها و
 
 بازیابی هیجان اولیه دنبال تجارب و ماجراهای جدید باشند تا دوباره
 
 تحریک شوند و دوپامین در بدنشان ترشح شود. تحقیقات نشان داده است
 
 که زوجهایی که با هم در زندگی به دنبال ماجراها و تجربیات هیجان انگیز
 
 می روند رضایت و عشق بیشتری دارند تا زوجهایی که دچار روزمرگی می
 
 شوند
 
.
+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 7:43 PM  توسط   | 


اشاره:

عرفات براي اسرائيل دشمني منحصربه فرد بود. وي توانست موضوع آوارگان فلسطيني را به يك مسئله مهم بين المللي تبديل كند. تل آويو ناچار بود در خلال چند دهه با عرفات دست و پنجه نرم كند. از آنجا كه وي مهمترين دشمن اسرائيل به شمار مي رفت، شناسايي دقيق وي از اهميت بسياري براي اسرائيلي ها برخوردار بود. به همين سبب بود كه چندين كتاب، به دست افراد مختلف درباره شخصيت عرفات نوشته شده است.

مطلبي كه از پي مي آيد، خلاصه گزارش مفصل در باره تحليل الگوهاي رفتاري و سياستهاي عرفات با روش روانشناختي و راهبردي است. اين گزارش در مؤسسه سياست بين الملل در امور ضد تروريسم در اسرائيل و به دست شائول كيمهي، شموئل ايون و جرولد پست تهيه شده است. گزارش يادشده مدتي پيش منتشر شد، يعني زماني كه عرفات در قيد حيات بود. از اين رو، مفروض اين متن آن است كه عرفات زنده است. به رغم برخي پيش داوري هاي غرض ورزانه، اين گزارش، حاوي ملاحظات تأمل برانگيزي درباره اين شخصيت تأثيرگذار در انقلاب فلسطين است.

عرفات نياز شديدي به آن دارد كه احساس كند هر لحظه بر اوضاع تسلط دارد و اين كه اوست كه رخدادها را هدايت مي كند. اين نيازها به اشكال مختلف بروز مي كند:

- وي متعصبانه حق خود را براي زدن حرف آخر در تمام تحولات سياسي حفظ مي كند (حتي زماني كه نمايندگان وي در اموري با اسرائيلي ها موافقت مي كنند).

- سعي مي كند تمام جزئيات ريز حكومت فلسطيني را در كنترل داشته باشد، حتي جزئي ترين مسائل حاشيه اي مانند بازرسي علائم عبور و مرور خودروها در غزه.

- مي كوشد در مصاحبه ها ابتكار عمل را در دست داشته باشد و وقتي پرسشهاي ناخوشايند از او مي شود، با پرسش ديگري جواب مي دهد يا موضوع را عوض مي كند تا سمت و سوي مصاحبه را در دست داشته باشد.

- وي تنها كسي است كه جدول كار روزانه خود را معين مي كند و همه بايد خود را با برنامه كاري فوق العاده اش تطبيق دهند.

- يكي از معروفترين نمونه هاي نياز برآورده نشدني عرفات براي زدن حرف آخر، نخستين حضورش در مجمع عمومي سازمان ملل در روز ۱۳ نوامبر ۱۹۷۴ است كه از او خواستند هفت تيرش را نبندد. وي كه ناچار بود اين محدوديت را بپذيرد، با غلاف خالي در برابر مجمع سخنراني كرد.

در كنار نياز شديد وي به تسلط، عرفات واكنشهاي آني و تمايل به فوران خشم دارد. اين ويژگي از جمله در فورانهاي غيرقابل پيش بيني خشم در برخورد با همتايان خود در گفتگو بروز مي كند. گاه اين خشم ناشي از اين احساس است كه ديگران اقتدارش را خدشه دار مي كنند يا به وي احترام نمي گذارند. گاه اين حالت در مواقع دشواري بروز مي كند كه عرفات احساس مي كند در تنگنا قرار گرفته است. اما مواقعي وجود داشته است كه خشم بدون دليل بروز كرده و ممكن است عصبانيت وي در اين مواقع از شدت افسردگي باشد. به نظر مي رسد با پير شدن عرفات، اين قبيل واكنشهاي وي بيشتر شده است. در اين مواقع، فرياد مي كشد، داد مي زند، درخواست مي كند و به درون خودش مي رود و ديگران را كاملاً ناديده مي گيرد. در اين حالات، وي تمايل دارد مواضع غيرواقع بينانه بگيرد، اغراق كند، تهديد كند و خود را قرباني يا تهديد شده معرفي كند.

گزارش شده است كه دريك مورد حالات خشمناك وي، عرفات يكي از زيردستان خود را چند روز زنداني كرد. اما به طور كلي عرفات پس از مدت كوتاهي آرام مي گيرد و حتي درباره خشم خود عذرخواهي مي كند. كساني كه با او ديدار كرده اند، احوال متغيرش را توصيف كرده اند _ با فراز و فرود، عصبي و بدبين بود. چشمانش بي قرار به حركت درمي آيد يا علائم افسردگي عميق را از خود نشان مي دهد. در حالات ديگر، عرفات دچار سرخوشي است، يعني وقتي سرشار از نشاط است و شادماني عجيبي دارد و از رويدادها لذت مي برد. در اين مواقع خوشبين است و عموماً خوش قلب. عرفات مردي عمل گرا است كه دائماً به تحريك نياز دارد. آلن هارت در كتاب خود به نام «عرفات: تروريست يا باني صلح» مي نويسد تمام كساني كه با او ديدار كردند، فعاليتهاي عرفات را اينگونه توصيف مي كنند: چشمانش دائماً به اين طرف و آن طرف مي چرخد، بدنش مي جنبد، دستهايش حركات بي معنايي دارد و زانوهايش مي پرد. به نظر مي رسد نتواند مدت طولاني استراحت يا تفريح كند، مگر در مواقع كوتاه. وي در مصاحبه اي گفت هروقت كار زيادي ندارد انجام بدهد، بي قرار، كسل يا افسرده مي شود. مي گويند از دوران جواني بسيار فعال بود. خواهر بزرگترش در مصاحبه اي گفت: «از لحظه اي كه از رحم خارج شد، وي رهبر بچه هاي محله بود. آنان را گروه، گروه وبا آنان تمرينهاي نظامي مي كرد. چوبي به دست داشت و هركس را كه از او فرمان نمي برد، مي زد» . شايد بتوان به زبان تخصصي عرفات را بچه اي بيش فعال توصيف كرد. اين بيش فعالي را مي توان هنوز در وجود عرفات ديد كه به رغم سن بالا، ساعتها كار مي كند، برنامه كاري روزانه سختي دارد، نمي تواند استراحت كند، سفرهاي طولاني به دور دنيا دارد و بي وقفه حرف مي زند.

 

استقلال به هر بهايي

عرفات اقتدار ديگران را نمي پذيرد. درباره استقلال خود بيمناك و بسيار حساس است. اين ضعف ظاهراً از سنين خردسالي در وي ايجاد و در تمام طول عمر در وي ماندگار شد. رفتار خاص وي در حفظ استقلال خويش به خصوص در عرصه سياسي قابل مشاهده است. بسياري، اين حالت را وسواس در مورد استقلال از كشورهاي عرب مي خوانند. هيچ موضعي را در مقابل مواضع خود تحمل نمي كند و بايد احساس كند كسي بالاتر يا حتي در سطح او نيست. يك نمونه روشن، رابطه عرفات با ساير رهبران حكومت فلسطيني است. مثلاً او عشراوي را تحقير كرد. اين امر زماني رخ داد كه معلوم شد عشراوي درباره روش كار وي ملاحظاتي دارد. اين صفت نه فقط در رفتارهاي روزانه بلكه در امور مستمر وي ديده مي شود. اين حس حفظ استقلال گاه حالتي بچه گانه به خود مي گيرد. همسر وي مي گويد جورابهايش را خودش درست مي كند و حتي دكمه لباسهايش را خودش مي دوزد. يك بار كه همسرش خواست اين كار را برايش انجام دهد، عرفات پاسخ داد: به هيچ وجه. عادت كرده است در تمام عمر اين كارها را خودش انجام دهد.

 

نماد انقلاب فلسطين

عرفات خود را نماد انقلاب فلسطين مي داند. افراد پيرامون وي نيز چنين نظري دارند. درك عرفات از خود به عنوان يك نماد انقلاب به چند شكل بروز مي كند، به خصوص ظاهرش. هر جزيي از آن نمادين است. صورت نتراشيده، چفيه بر سر، لباس نظامي و هفت تير. وقتي در مصاحبه هاي مختلف از او درباره ظاهرش مي پرسند، از پاسخگويي شخصي مي پرهيزد و همواره پاسخي از جنس سياسي _ ايدئولوژيك مي دهد. مثلاً مي گويد نمي خواهد وقتي را كه مي تواند به ملت فلسطين اختصاص دهد، صرف ريش تراشيدن كند يا به سبك زندگي چريكي، مدعي است شرايط زندگي اش اجازه تجملاتي همچون ريش تراشي را به وي نمي دهد. در پاسخ به پرسشي در اين باره كه وي چرا لباس نظامي مي پوشد، گفت: «فراموش نكنيد من فرمانده كل نيروهاي فلسطيني هستم. نمي توان پوستم را عوض كنم. من آفتاب پرست نيستم. من به ريگان گفتم اگر كشوري به من بدهيد، حاضرم كت و شلوار بپوشم و پاپيون بزنم». وي توجه زيادي به لباس نظامي يعني نماد روحيه جمعي فلسطيني، به هفت تيرش (نماد مبارزه نظامي) و به چفيه روي سرش مي كند (كه نقشه فلسطين را تداعي مي كند). وي مراقب است به هنگام حضور در گردهمايي هاي بين المللي، لباسش را عوض نكند و به اين شكل به جهانيان و مردم خود نشان مي دهد وي در مبارزه مستمر براي انقلاب فلسطين است.

 

اراده و ثبات قدم، توانايي براي بقا

يكي از ويژگي هاي برجسته عرفات اراده و ثبات قدم اوست. عرفات تسليم نمي شود، حتي وقتي كه در موقعيتي نوميدانه قرار بگيرد. در سراسر زندگي پرتلاطم خود، وفادارانه به اهداف بلندمدت خود پايبند مانده است. وي ققنوس وار از ميان شكستهاي سياسي و نظامي خردكننده برخاسته است. در سپتامبر ۱۹۷۰ كه ملك حسين او را از اردن اخراج كرد، ضربه شديدي خورد. پس از آن با نيروهايش به لبنان نقل مكان كرد و شبه دولت خود را در بخشهايي از لبنان تشكيل داد. در سال ۱۹۸۲ پس از اخراج از لبنان، مقر جديد خود را در تونس قرار داد. سپس در سال ۱۹۸۳ با شورش داخلي روبرو شد كه از جانب سوريها حمايت مي شد (شورش ابوموسي). در سال ۱۹۹۱ در جريان جنگ خليج فارس از صدام حسين حمايت كرد، كاري كه باعث شد شيخ نشين هاي عرب و عربستان سعودي حمايت اقتصادي از او را قطع كنند. وي ازتمام اين شكستها _ البته اينها فقط مهمترين آنها بود _ كه مي توانست دوره سياسي خيلي از دولتمردان را پايان دهد، جان سالم به در برد و به صحنه برگشت و آماده تجديدمبارزه شد.

عرفات به وضوح نه فقط از اراده سترگي برخوردار است، بلكه توانايي حيرت آوري براي تجديدحيات، حفظ ايمان و اميد بدون نااميدي، صبوري بي پايان، ايجاد اميد و ايمان در ميان مردم فلسطين و نيز رهبري ارشد، و مانور براي مقابله با نيازهاي متغير دارد. اين صفات، اين توانايي را به وي داده است كه به رغم وجود مخالفان و منتقدان، جايگاه خود را در رأس سلسله مراتب فلسطينيان حفظ كند. به علاوه مايل است براي تحقق اهداف خود، فداكاري كند. مثلاً در اولين سفرش به اردن پس از قتل عام صبرا و شتيلا در جمع هزاران نفر در مقر ساف در اردن گفت:« ما ۵ هزار نفر را در صبرا و شتيلا از دست داده ايم و حاضريم ۵۰ هزار نفر ديگر را براي آزادي ميهن خود فدا كنيم.» عرفات بر ايثار تأكيد و از آن به عنوان راهي براي تحقق هدف فلسطينيان تجليل مي كند. گاه ادعا مي كند فداكاريهايي كه تا به حال كرده اند، آنان را ملزم مي كند با اراده، مبارزه را ادامه دهند تا رنج و محنتهاي گذشته بيهوده نباشد. وي تمام فلسطينيان از جمله بچه ها را مبارزان بالقوه مي داند. كلام وي اين برداشت را به انسان مي دهد كه هدف، تمام وسايل ممكن را توجيه مي كند يا هيچ چاره ديگري وجود ندارد. به اين صفات بايد دو الگوي رفتاري برجسته ديگر را افزود؛ نخست، عرفات مي كوشد شكستهاي نظامي و سياسي را نزد مردم فلسطين به پيروزي بدل كند و گاه در اين راه موفق مي شود. يك نمونه از اوايل دوران فعاليت وي« اقدام كرامه »است كه آن را به عنوان نخستين پيروزي تاريخي اعراب عليه اسرائيل توصيف كرد. به عبارت ديگر، عرفات در تبديل شكستها به افسانه پيروزيهاي بي سابقه موفق است. مردم فلسطين مشتاقانه اين افسانه ها را مي پذيرند. دوم، عرفات جسارت شخصي دارد. حتي به هنگام شكست، نيروهايش را تنها نمي گذارد بلكه در كنارشان مي ماند و از فرار سرباز مي زند. اين امر در محاصره بيروت رخ داد و نيز به هنگام ورود به طرابلس كه سوريها او را از طريق دريا محاصره كردند.

عرفات توانايي بقاي بالايي از خود نشان مي دهد، هم از نظر جسمي و هم از نظر سياسي. از سوءقصدهاي بسياري (به گفته خودش چهل مورد) و نيز حادثه، نبرد و تلاش مخالفان براي بركناري اش جان سالم به در برده است. وي توانايي خوبي براي شناسايي تهديدها، تطبيق خود با تغييرات محيط و واكنش نشان دادن سريع به تحولات دارد. اين ويژگي ها به او كمك مي كند از خطرات تهديدكننده جانش بگريزد. درباره فرار وي از موقعيتهاي خطرناك افسانه ها در ميان مردم فلسطين نقل مي شود. حلقه مشترك در اين داستانها حس ششم عرفات است كه باعث مي شود وي در آخرين لحظه، خانه اي را كه قرار است منفجر شود، ترك كند، مسيرش را در لحظه آخر تغيير دهد و جاي خود را عوض كند. بقاي عرفات در بحبوحه اين خطرات باعث شده است تا فلسطينيان وي را تجلي افسانه«گربه اي با ۹ جان » توصيف كنند كه دشمن نمي تواند بر او غلبه كند.

 

سبك رهبري

تصميم گيري - عرفات در رأس هرم تصميم گيري قرار دارد. وي تنها منبع اقتدار است و در هر موردي (كوچك و بزرگ ) تصميم مي گيرد. روشن است اين سبك سلسله مراتبي است كه در آن اطلاعات به صورت عمودي (از بالا به پايين) جريان دارد نه افقي. عرفات، حكم نهايي در سازمان است. اين الگو حتي پس از پيمان اسلو و انتقال به سرزمينهاي فلسطيني در وي باقي مانده است. عرفات با ديگران مشورت مي كند اما تصميم گيري در موضوعهاي واقعاً مهم را براي خود محفوظ مي دارد. به علاوه به نظر مي رسد بسياري از مشاوران وي توصيه هايي مي كنند كه با ديدگاه هاي خود عرفات سازگار است. نهادهاي رسمي ساف، مانند كميته اجرايي و شوراي مركزي برخي از تصميم هاي مهمي را كه عرفات اتخاذ مي كند، تأييد مي كنند. به نظر مي رسد در بيشتر موارد عرفات فقط وقتي تصميم هاي خود را براي مذاكره در اين محافل مطرح مي كند كه از پشتيباني سايرين مطمئن باشد. كارشناساني كه موضوع فرايند سياسي را در ساف پيگيري مي كنند، معتقدند عرفات مي تواند با تأثيرگذاري بر سايرين، نظر اكثر نمايندگان را جلب كند. در ساير موارد، عرفات تصميمها را بدون برگزاري نشست ساير نهادها اتخاذ مي كند. در اين مورد، برخي چهره هاي ساف از وي انتقاد كرده اند. مثلاً در يك مقطع حنان عشراوي و فيصل حسيني تهديد به استعفا از مناصب خود كردند. آنان اميدوار بودند با اين كار، عرفات را متقاعد كنند در جامعه دمكراتيك تصميمها بدون مشورت اتخاذ نمي شود. رهبران غزه نيز از رفتار عرفات در مقام رهبر انتقاد كرده اند و مدعي هستند وي به تنهايي تصميم مي گيرد، كسي را در اين فرايند شريك نمي كند و همچنان رفتار رهبر يك سازمان مخفي را نشان مي دهد نه رئيس يك حكومت. آنان از خواست عرفات از اعضاي دولت خود براي حضور در ساعت دو بعد از نيمه شب نام مي برند، درخواستي كه كسي جرأت مخالفت با آن را ندارد.

تمركز قدرت عرفات در سه سمت رسمي وي مشهود است. رئيس حكومت فلسطين، رئيس ساف و رئيس تشكيلات ملي فلسطين. اين امر نشان دهنده تمركز فوق العاده است. يك دولت اقتدارگرا، مانند دولت بسياري كشورهاي عرب بدون دست برداشتن از توهم دمكراسي.

تأسيس نظام دوگانه و سه گانه دولت _ يك ويژگي  ديگر سبك حكومت عرفات تأسيس نظامهاي چندگانه موازي است. مثلاً علاوه بر سلسله مراتب موجود فرماندهي نظامي، عرفات يك همتاي غيرنظامي براي آن درست كرد كه در عمل به وزارت كشور حكومت فلسطيني پاسخگو بود، يعني سمتي كه دراختيار عرفات بود.

به همين شكل، عرفات اجزاي ساختاري تشكيلات فلسطيني، شوراي انتخابي و وزارتخانه ها را دور مي زند. اين روش، اختيار انحصاري را در دست وي قرار مي دهد، هرچند كه توهم حكومت دمكراتيك را دارد.

دينداري _ در سراسر عمر، عرفات ايمان مذهبي از خود نشان داده است. وي از دين براي رويارويي با پرسش درباره تقدير استفاده مي كند (تقدير من را خدا معين مي كند نه انسان) در سراسر زندگي خودرا فردي متدين اعلام كرده است. در دوره جواني در قاهره به فعاليتهاي اخوان المسلمين پيوست و در همين باره بود كه در سال ۱۹۵۴ بازداشت شد. به نظر مي رسد اين ارتباط به خاطر افراط گرايي مذهبي نبود بلكه ناشي از نگرش منفي وي درباره نهادهاي عرب بود كه فلسطينيان را رها كرده بودند. عرفات نوعاً از دين براي مقاصد سياسي استفاده مي كند. وي به تكرار، اهميت مكانهاي مقدس را در بيت المقدس يادآور مي شود و رؤياي خود را تكرار مي كند:«به زودي به قدس بازمي گرديم و در مساجد آن نماز جهاد به جا خواهيم آورد » تا جهان اسلام را به نفع خود بسيج كند. با اين حال مي توانيم تصور كنيم اصرار وي بر حاكميت فلسطينيان بر مكانهاي مقدس اسلامي در بيت المقدس علاوه بر انگيزه هاي سياسي، از انگيزه هاي مذهبي شخصي وي نيز سرچشمه مي گيرد.

 

خلاصه ويژگي هاي شخصي عرفات

بدبيني بسيار از جمله به ياران نزديك، بي اعتمادي به وفاداري افراد نزديك به خود، نبخشيدن كساني كه فكر مي كند به وي بدي كرده اند، نبود ثبات عاطفي كه به صورت سرخوشي شديد و اندوهگيني شديد بروز مي كند، فقدان حس كنترل خشم و تمايل به فوران غضب، حس خودبزرگ بيني و اهميت و اين انتظار كه سايران بايد او را بي همتا و برتر از ديگران بدانند، حساسيت اغراق آميز به انتقاد، مطالبه تحسين از اطرافيان و حس توسعه يافته « من شايسته هستم » در روابط تصنعي با ساير افراد.

به غير از اين، وي داراي خصلت ديگري است كه آن را شخصيت تك بعدي مي گويند. اين حالت تك بعدي ناشي از دلمشغولي صرف به مسئله فلسطين است كه به صورت ابزار تنگ نظري در مورد موضوعهايي مانند فرايندهاي تاريخي، اقتصاد سياسي، فرايندهاي جهاني، فرآيندهاي جامعه شناختي، برنامه ريزي بلندمدت و غيره بروز مي كند. به عبارت ديگر، عرفات فاقد پايگاه اطلاعاتي گسترده مبتني بر تحصيل، مطالعه و آشنايي با فرهنگها، ملل و افراد مختلف است. در عين حال، كمبود دانش را حس نمي كند و خود را شايسته تر و مناسبتر از سايران مي داند.

 

تحليل راهبردي عرفات

در اين بخش، ويژگي هاي راهبردي عرفات ارائه خواهد شد. اجزاي راهبرد وي نتيجه مستقيم شخصيت او، شرايط محيطي و بازيگران موجود است. از آنجا كه عرفات خود را مصروف امور ملي فلسطين كرده است، راهبرد وي معطوف به دو هدف اصلي است: حفظ جايگاه شخصي در مقام رهبر فلسطينيان و دستيابي به راه حل مشكل فلسطين.

بازيگران يا عوامل درگير با عرفات عبارتند از: در اسرائيل، دولت اسرائيل، عناصري از جناح مخالف، افكار عمومي اسرائيل؛ در عرصه بين المللي، آمريكا، كشورهاي عرب، اروپا، روسيه، سازمان ملل، ساير كشورها و افكار عمومي جهانيان؛ در عرصه اعراب، زمامداران كشورهاي عرب (به خصوص مصر و اردن) و افكار عمومي اعراب، در عرصه داخلي ياران نزديك وي در مناصب قدرت، سازمانهاي مخالف و همه مردم فلسطين چه در قلمرو تحت كنترل وي و چه در ميان فلسطينيان مهاجر (در لبنان، سوريه، اردن، كشورهاي خليج فارس و...)

۱- آيا عرفات استراتژيست است يا رهبري كه براساس غريزه عمل مي كند؟

پرسش ابتدايي در مورد راهبرد عرفات اين است كه آيا وي در مقام يك استراتژيست عمل مي كند يا در مقام رهبري كه براساس غريزه و عاطفه به رخدادها واكنش نشان مي دهد. نتيجه اين مطالعه آن است كه عرفات از تمام ويژگي هاي تفكر راهبردي و برنامه ريزي درازمدت استفاده مي كند، يعني تعريف يك نگاه به آينده و تعيين اهداف روشن، شناسايي بازيگران، بهره برداري از تمام ابزارهاي ممكن به منظور تحقق اين اهداف، انتخاب اقدامات (شامل شناسايي مزاياي نسبي خود) و غيره.

عرفات توانسته است از رهگذر راهبردي كه اتخاذ كرده است و وجود برخي شرايط محيطي خاص (مانند تمايل اسرائيل براي گفت و گو با او) در دهه گذشته دستاوردهاي چشمگيري داشته باشد.

وي كه زماني رهبر سازماني بود كه مطرود جهانيان بود، اكنون به رهبري محبوب در سراسر جهان بدل شده است. وي كه زماني يك تروريست بين المللي بود (مثلاً وقتي ورزشكاران اسرائيلي در سپتامبر ۱۹۷۲ در المپيك مونيخ كشته شدندو كشتار در كشتي اكيله لائورو در اكتبر ۱۹۸۵ و...) به دريافت كننده جايزه صلح نوبل بدل شد. پس از گذر از نقطه مذاكره با اسرائيل بر سر«خودمختاري فقط براي جمعيت» (بدون مالكيت بر زمين) به اوج كمپ ديويد دو رسيد، يعني اسرائيل و آمريكا به وي پيشنهاد تأسيس دولت فلسطيني را در ۹۵ درصد اراضي اشغالي به پايتختي بيت المقدس شرقي دادند. در عين حال، ممكن است اقدام عرفات در رد كردن پيشنهاد اسرائيل و نيز كمك به وي به آغاز انتفاضه الاقصي، بزرگترين فرصت از دست رفته باشد، چون معلوم نيست در سالهاي آينده كشور فلسطين براساس شرايط بهتري از كمپ ديويد دو تأسيس شود.

از سوي ديگر كساني هستند كه معتقدند عرفات استراتژيست نيست يا گاه مسيري را برمي گزيند كه مستلزم تفكر عميق نيست. آنان مي گويند در عرصه سياسي، ويژگي مديريت عرفات، بداهه پردازي شديد و نگاه كوتاه مدت به آينده است.

 

گزاره هاي اساسي راهبرد عرفات

الف _ وجود اهداف راهبردي روشن كه فلسطينيان درصدد تحقق آن هستند _ تأسيس كشور فلسطين در چارچوب مرزهاي ژوئن ۱۹۶۷ به پايتختي بيت المقدس و يافتن راه حلي براي آوارگان _ ثابت بوده است _ عرفات همواره و روشن اين اهداف را براي خود و محيط خود تعيين كرده است. _وضوح اهداف عرفات چراغ راه اوست. به عنوان يك قاعده كلي، عرفات از هر چيزي كه به پيشبرد آرمان تأسيس كشور مستقل فلسطيني كمك كند (آن هم به شكلي كه عرفات متصور است) حمايت مي كند و با هر چيزي كه آن را تهديد كند، مخالفت مي كند.

- به رغم وضوح هدف تأسيس كشور فلسطيني، عرفات به سختي مي تواند درباره شروط پايان نبرد با اسرائيل كه هدف تمام زندگي وي بوده است، تصميم بگيرد.

ب _ اختلاف وسيع بين قدرت نظامي و سياسي اسرائيل و قدرت نظامي و سياسي فلسطينيان همواره يك عامل ثابت بوده و نوع انتخابهاي راهبردي عرفات را مشخص كرده است.

پ _ زمان به نفع فلسطينيان است. به رغم قدرت سياسي و نظامي امروز اسرائيل، عرفات نقاط ضعف اسرائيل را كه به نفع فلسطينيان عمل مي كند، شناسايي كرده است. نخستين عامل، جمعيت است. ميزان افزايش عادي جمعيت فلسطينيان دو برابر اسرائيليهاست. ضعف دوم، حساسيت شديد جامعه اسرائيل به تلفات جاني است. سومين ضعف، ماهيت متفرق و جدا شده جامعه اسرائيل است. عرفات معتقد است در طول زمان شكافهاي عظيمي در جدار زره اسرائيل ايجاد خواهد شد و در نتيجه آنچه فلسطينيان به آن نياز دارند، فقط صبوري است.

 

ويژگي هاي راهبرد عرفات

الف _ در عرصه مذاكرات سياسي با اسرائيل

۱ -عرفات درباره موضوعات اساسي مذاكره، وضعيت دائم مرزها، حق بازگشت آوارگان، حاكميت بر بيت المقدس و... _ خطوط قرمزي براي خود معين و همواره در طول سالها آن را رعايت كرده است.

۲- عرفات تمايل دارد كشمكش را به زمين بازي خود منتقل كند. تجزيه و تحليل فرايند تاريخي كه به موافقت نامه اسلو انجاميد، نشان مي دهد اين اسرائيل نبود كه عرفات را به اسلو كشاند بلكه عرفات اسرائيل را به آنجا كشاند.

۳- عرفات كارزار را براساس الزامات راهبردي خود از عرصه سياسي به عرصه نظامي كشاند.

۴- به هنگام مذاكره، عرفات روي خط باريكي راه مي رود و گاه از آن مي گذرد.

۵- عرفات ملاحظاتي را كه در خلال مذاكرات به اسرائيل وعده داد، بازيافت مي كند.

۶- مي كوشد در مذاكرات از موقعيت ضعيفش به عنوان عاملي نيروبخش استفاده كند.

۷- عرفات هميشه مجرايي را براي مطالبات بيشتر اسرائيل باز مي گذارد.

۸- عرفات از انجام دادن اقداماتي كه ممكن است دستاوردهايش را در سر ميز مذاكره به خطر بياندازد، كوتاهي نمي كند.

۹- عرفات با جدايي اقتصادي از اسرائيل در چارچوب موافقت نامه موردنظر، مخالف است.

 

ب- درباره كاربرد زور عليه اسرائيل

۱- عرفات مي كوشد هر دو طرف را حفظ كند.

۲- عرفات انتفاضه را سلاحي براي زير فشار قرار دادن اسرائيل مي داند تا موقعيت خود را در مذاكرات بهبود بخشد. وي انتفاضه را ابزاري براي خروج يك جانبه اسرائيل بدون موافقتنامه مي داند.

پ _ درباره افكار عمومي جهانيان و اسرائيلي ها

۱- عرفات مي كوشد افكار عمومي را در جهان براي كمك به خود بسيج كند.

۲- عرفات مي كوشد از طريق فعاليتهاي تأثيرگذار بر افكار عمومي اسرائيلي ها، بر فرايند تصميم سازي در اسرائيل تأثير بگذارد.

۳- عرفات جدالها و اختلافهاي موجود در جامعه اسرائيل را نشانه روشن ضعف آن مي داند و مي كوشد از آن براي منفعت خود استفاده كند.

 

ث _ درباره كشورهاي خارجي

۱- عرفات با آگاهي از قدرت آمريكا و نفوذ آن بر اسرائيل و كشورهاي عرب، با آمريكا همكاري مي كند اما مي كوشد دخالت آن را محدود كند.

۲- عرفات مي كوشد مناقشه اسرائيل _ فلسطين را به مسئله اي بين المللي بدل كند.

۳- در چارچوب تلاش براي جذب نيرو، عرفات مي كوشد كشورهاي عرب را در منازعه با اسرائيل درگير كند.

ج _ راهبرد عرفات در عرصه فلسطين

۱- عرفات نيرويي را كه خيابانهاي فلسطين بر وي اعمال مي كند، در نظر مي گيرد.

۲- عرفات از سياست تفرقه بيانداز و حكومت كن در ميان افراد خود استفاده مي كند.

۳- عرفات كاري مي كند كه افراد نزديك به وي منتفع شوند.

۴- عرفات از رويارويي مستقيم با مخالفان مي پرهيزد.



نکته : ياسر عرفات فلسطين اسرائيل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385ساعت 8:39 PM  توسط   | 

 

توجه به انسان و شناسايي مسئله اي وي است كه از قديم الايام مورد توجه مذاهب و مكاتب و فرهنگ هاي گوناگون بوده است و كمتر سيستم فكري و فلسفي را مي توان سراغ گرفت كه به گونه اي به شناسايي انسان نپرداخته باشد . از مكاتب و مذاهب هند گرفته تا فلسفه يونان و روم ، از تفكرات انديشمندان قرون وسطاي مسيحي گرفته تا انديشه هاي اصيل اسلامي ، از رنسانس گرفته توا عصر حاضر ، همواره شناسايي انسان و توجه به ابعاد وجودي وي مورد نظر بوده است .

 

اين مقوله در دو بخش قابل بررسي و تعمق است ، نخست چيستي انسان ، شامل بررسي صفات و انگيزه هاي وجودي او و دوم « چه بايد شدن انسان » شامل ويژگي هاي انسان ايده آل ، كامل و آرماني .

 

به نظر مي رسد بحث از ديدگاه اول يعني شناسايي ابعاد وجودي انسان در قلمرو دانش روان شناسي است و وظيفه روان شناسان است كه به كاوش در اعماق وجود انسان پرداخته تا شايستگي هاي او را آشكار سازند . و ديدگاه دوم يعني بحث از با بستگي ها و نه با يستگي‌ها وظيفه اخلاق است . اما در متون مختلف شاهد هستيم كه در دوران گذشته متفكران اين دو بعد را با يكديگر مطرح مي ساختند و در مكاتب وآيين هاي قديم به كمتر آيين و يا مكتبي بر مي‌خوريم كه بطور منظم ميان اين دو بعد فرقي قايل شده باشد .

 

بنابراين انسان شناسي را نمي توان صرفاً بر عهده روان شناسان دانست چه ، در شناسايي ابعاد وجودي انسان آيين ها و مكاتب گذشته نيز مي توانند كمك مؤثري نموده در شناخت اصول ثابت امكانات و استعدادهاي وجودي انديشمندان را ياري دهد . ( نصري ، 1371 ) .

 

در اين مقاله صرفناً به ديدگاه روان شناسان به انسان كامل مطرح مي گردد امّا لازم است قبل از شروع بحث توضيح مختصري دربارة ريشه گرايش به انسان كامل در هر دو ديدگاه ارائه نماييم :

 

ريشه گرايش به انسان كامل در پاسخ به اين سوال بايد گفت اولاً ميل به كمال امري ذاتي است كه فردرابه جستجوي انسان برين مي كشاند.  ثانياً دوري از نقص و حقارت و پرهيز از ضعف و زبوني از نيازهاي اساسي آدمي است ، بنابراين ميل به كمال و پرهيز از ضعف آدمي را بر آن داشته تا درجستجوي الگويي براي رفتار ،كردار و حتي انديشه خويش بر آيد . انسان روزگار ما بر اثر خود باختگي و ماشين زدگي بيش از گذشته در معرض از دست دادن اصالت خود مي باشد ،

لذا گرايش به كمال بيش از پيش در او ديده مي شود ( نصري ، 1371).

 

ديدگاه روان شناسي

در ميان روان شناسان شايد آلپورت ( 1967-1897 ) نخستين فردي است كه با نگاه خوشبينانه به انسان ( بر خلاف فرويد كه رفتار آدمي را متاثر از سائق ها و كشمش هاي ناآگاه مي دانست ) مي نگرد . او متاثراز خانواده اي مذهبي كه در محيط امن و سرشار از محبت او را تشويق به يافتن پاسخهاي مذهبي براي مسايل و پرسشهاي زندگي كرده بودند ، تصوير مثبت خوشايند و اميد بخش را از انسان ارائه مي دهد . به عقيده آلپورت انسان بالغ و رشد يافته اسير جراحتهاي دوران كودكي نيست اوازقيدوبنداجبارهاي گذشته آزاداست وراهنماي او در زندگي زمان حال،هدفها وانتظارهايي است كه از آينده دارد ( خوشدل ، 1369) .

 

 

تاكيد آلپورت بر خود بودن و پرورش خويشتن ( development ot the proprium )

 

تشخيص هويت خود ( self. Identity  ) ، احترام به خود ( self _ estecm )گسترش خود

 

 ( self _ extension  ) به معناي آغاز توانايي شخص براي گسترش وسيع خود و

 

 فراگرفتن مفاهيم مجرد ، ارزشها و اعتقادات و تلاش اختصاصي ( propriate striving  )

 

 براي داشتن هدفهاي تعيين كننده نشان دهنده آن است كه انسان كامل در ديدگاه آلپورت

 

 شخصي است كه خود و محيطش را مي شناسد ، توانايي برقراري ارتباط صميمانه با

 

 خودو ديگران را دارد در مقابل موانع آن را تحمل نموده تسليم ناكامي نمي شود ،

 

 واقعيت را همان گونه كه هست مي پذيرد ، به كار و غرق شدن در آن براي رسيدن به

 

 سطحي از شايستگي صميمانه ، مشتاقانه و متعهدانه مي نگرد و انگيزه اش هدفها و

 

برنامه هاي دراز مدت است ( خوشدل ، 1369).

 

راجرز ديگر روان شناس انسان گرا معتقد است انسان با كنش كامل ، فردي است كه

 

 بتواند احساسات و گرايشهاي خود را آزادانه تجربه نمايد ، طبيعتش را بشناسد و هيچ

 

 يك از جنبه هاي شخصيتش بسته و پوشيده نباشد . او براي كسب هر تجربه اي آماده است

 

با هر تجربه تازه اي پيوسته تحول و تكامل مي يابد و از تحريف و تدافع در هر تجربه به

 

تازه پرهيز مي كند . انساني انطباق پذير كه ناگريز به دستكاري و دخالت در تجربه هايش