آيا قرار است به خاطر افسردگي درمان دارويي دريافت كنيد؟
شايد مشاور يا روانپزشك شما دارو درماني را براي شما در نظر بگيرد و شما بر اساس آنچه كه شنيده ايده و يا تجارب دوستان و اعضاي خانواده در شگفت باشيد كه چگونه داروها مي توانند برايتان مفيد باشند. اين بروشور جهت پاسخگويي به بسياري از سئوالات مكرر در مورد ضد افسردگي ها تهيه شده است. ما اميدواريم كه اين بروشور نقطه شروع خوبي براي بحث هاي كامل تر وعميق تر با مشاور و يا روان پزشك شما در مورد داروهاي ضد افسردگي باشد. اگر بخواهيد اطلاعات بيشتري در مورد دارو درماني بدست آوريد، با يك روان پزشك مشاوره كنيد. روانپزشك يك متخصص در طب است كه در مورد تشخيص و درمان مشكلات عاطفي و رواني آموزش ديده است. روانپزشك به طور ويژه براي درمان دارويي افسردگي آموزش مي بيند.
افسردگي قابل درمان است
سوال هاي اصلي درباره ضد افسردگي ها
1) نشانه هايي از افسردگي كه درمان آنها مستلزم مصرف داروست، كدامند؟
اغلب ما در مواردي دلسرد يا غمگين مي شويم. اين بروشور درباره نوع متفاوتي از افسردگي تهيه شده است. اگر شما اين نوع افسردگي را داشته باشيد احساس غم، تحريك پذيري و افسردگي در طول روز و براي چند هفته يا ماه را تجربه خواهيد كرد. افراد يا فعاليتهايي كه معمولاً براي شما لذت بخش بودند، ديگر اينگونه نخواهند بود. شايد ادامه درس و كلاس را متوقف و در تمام مدت احساس خستگي بكنيد. اشتهاي شما افزايش يا كاهش مي يابد و وزنتان اضافه يا كم مي گردد. بي خوابي دو روزه، خواب در تمام روز يا ميل به "ماندن در رختخواب" در مواردي براي همه ما پيش مي آيد. اما اگر مشكلات براي چند هفته اتفاق بيافتند نشان دهنده يك مشكل جدي خواهند بود.
اگر شما افسرده هستيد در تمركز يا تصميم گيري مشكل خواهيد داشت. دوستان شما در مورد حساسيت زياد از حد يا گريه فراوانتان با شما صحبت مي كنند، وقتي در حال افسردگي قرار داريد، احساس درماندگي و نااميدي حالتي معمول براي شما خواهد بود وگويي در يك سالن تاريك گير افتاده و قادر به خروج از آن نيستيد. ديگران ممكن است متوجه عدم علاقه شما به انجام مسئوليت ها يا رسيدگي به ظاهر شخصي تان شوند. ممكن است در مورد مرگ و حتي خودكشي به اندازه زيادي فكر كرده باشيد. اينها علايم افسردگي شديد هستند.
نشانه هاي افسردگي
· خلق افسرده و غمگين
· تغيير در اشتها
· افكار خودكشي
· مشكلات خواب
· فقدان تمركز
2) آيا افسردگي نشان دهنده "ضعف" شخصي است؟
افسردگي يكي از نگراني هاي شايع دانشجويي است كه به مراكز مشاوره دانشجويي مراجعه مي كنند. افسردگي نشانه ضعف شخصي نيست. آبراهام لينكلن، ملكه ويكتوريا و وينستون چرچيل فقط نمونه هايي از افراد سرشناس تاريخ هستند كه دچار افسردگي بوده اند. افسردگي وضعيتي نيست كه با خواست يا آرزوي شما، از بين برود. افراد دچار افسردگي نبايد فقط از خود انتظار بهبودي داشته باشند. بدون درمان، علايم افسردگي تداوم يافته و يا حتي بدتر مي گردد. با شروع درمان شما در عرض 3 تا 6 هفته بهبودي معني داري را تجربه خواهيد كرد. شما تنها نيستيد. بسياري از دانشجويان دانشگاه افسردگي را تجربه مي كنند.
3) آيا بدون دارو نمي توانم احساس بهتري داشته باشم؟
آيا ساير افراد (مبتلا به افسردگي) نمي توانند بدون مصرف دارو بهبودي پيدا كنند؟
در نهايت، حتي بدون درمان نيز عده اي احساس بهبودي مي كنند. متاسفانه "اين احساس بهبودي" فقط يكي دو سال طول مي كشد و در صورت عدم درمان افسردگي ممكن است بدتر شده و در توانايي شما در مطالعه، كار و لذت بردن از روابط ايجاد اختلال كند. وقتي خطر خودكشي در بين باشد افسردگي مي تواند به يك بيماري تهديد كنندة زندگي تبديل شود. داروها هيچ چيز را "تثبيت" نمي كنند. ولي به بهبود خلق و كاركرد شما كمك مي كنند طوري كه بتوانيد شروع به كار با ساير مشكلات بنماييد.
4) چگونه يك داروي ضد افسردگي اثر خود را اعمال مي كند؟
افسردگي نوعي بيماري است كه در آن عوامل مختلفي از قبيل ژنتيك، تغييرات شيميايي در بدن و حوادث خارجي مي توانند نقش مهمي داشته باشند. تحقيقات نشان مي دهند كه افسردگي مي تواند با تغييرات در كاركرد شيميايي مغزـ يعني ناقلهاي عصبي ـ در ارتباط باشد، تحقيقات فعلي بر روي نظامهاي سروتونين، نوراپي نفرين و دوپامين متمركز شده اند. عوامل ژنتيك معين و تغييرات در هورمونهاي بدن نيز در بعضي از وضعيتهاي افسردگي داراي نقش هستند. تغييرات زيست شناختي پيچيده فوق مي تواند تغييراتي عميق در خلق و رفتار شما داشته باشد. فرض مي شود كه ضد افسردگي ها عدم تعادل شيميايي موجود در بيماري هاي افسردگي را اصلاح مي كنند.
5) آزمايش خوني براي افسردگي وجود دارد؟
تشخيص افسردگي مبتني بر مجموعه اي از علايم و نشانه هاي شاخص است كه حالت خلقي شما و الگوهاي تفكر و سلامتي جسماني را تحت تاثير قرار مي دهند. تا به امروز، آزمايش خوني كه بتواند تشخيص افسردگي را تاييد يا رد كند، وجود ندارد.
6) چه زماني بايد از قرصهاي ضد افسردگي استفاده كنم؟
شما و درمانگر متخصص تان بعد از شروع دارو درماني جهت ارزيابي تغييرات و يا عوارض دارو ونيز ارزيابي چگونگي اثر دارو بر شما، همديگر را به طور منظم ملاقات خواهيد كرد. بطور مشخص داروهاي ضد افسردگي براي مدت 8 الي 12 ماه و حتي بيشتر بايد مصرف شوند. اگر چه به هنگام احساس بهبود تمايل به قطع درمان وجود دارد ولي تداوم درمان تا زماني كه پزشكتان متقاعد به درمان افسردگي گردد، اهميت فراوان دارد. قطع زودرس داروها موجب برگشت نشانه هاي اوليه خواهد شد. ممكن است از شما خواسته شود كه بصورت تدريجي داروها را كاهش دهيد.قطع تدريجي به ويژه در مورد بعضي از داروها به بدن شما اجازه سازگار شدن را مي دهد.
7)اگر مصرف داروها را قطع كنم آيا افسردگي دوباره عود خواهد كرد؟
در اغلب موارد، افسردگي يك بيماري است كه توسط داروها و مشاوره به خوبي درمان مي شود. اما در صورت قطع درمان احتمال برگشت دوباره افسردگي وجود دارد. تداوم دارو يا روان درماني تا مدت زمان پيشنهادشده، توسط متخصصين اين احتمال را به حداقل مي رساند. در موارد بسيار كمي، متاسفانه بعد از كامل شدن دورة درمان باز هم عود مي كند. شناخت علايم يك دوره جديد افسردگي و اقدام به موقع براي درمان در اين رابطه بسيار مهم هستند.
8)آيا اين داروها اعتياد آورند؟ آيا احساس افزايش نيرو خواهم داشت؟
داروهاي امروزي براي درمان افسردگي اعتياد آور نيستند. اعتياد دارويي به مصرف مقادير بيشتر دارو به صورت فزاينده اشاره دارد. گر چه بعضي از داروهاي مورد استفاده در درمان اشكال نامعمول افسردگي مي توانند كيفيت اعتياد آور داشته باشند، اما آنها داروهاي استاندارد ضد افسردگي نيستند و بنابراين موضوع اين بروشور نمي باشند. گر چه ضد افسردگي ها اعتياد آور نيستند ولي شايد بعضي از نشانه ها را تجربه كنيد كه در نتيجه آن اين احساس به شما دست بدهد كه نكند به دارو وابسته مي شويد.
در آغاز درمان، داروهاي ضد افسردگي مي توانند احساس غير معمولي از انرژي، به ويژه در مقايسه با حالت قبلي در شما ايجاد كنند. مانند هر نوع داروي ديگر، ضدافسردگي ها نيز عوارض جانبي بالقوه را دارا هستند. احساس وابستگي يا مسموميت نشان دهنده واكنش غير معمول به داروها، تعامل دارويي ديگر با الكل يا ساير عوارض جانبي ناخواسته مي باشد. همچنين، بعضي از بيماران افسرده ـ شيدا در پاسخ به اين داروها ممكن است حالت ناخواسته نشئه را تجربه كنند. اگر اين مشكلات را تجربه مي كنيد سريعاً با روان پزشك تماس بگيريد.
ضد افسردگي ها اعتياد آور نيستند
9) آيا داروها شخصيت مرا تغيير مي دهند؟
دارو كليت شخصي، ويژگي هاي شخصيتي منحصر به فرد يا پيشامدهاي زندگي شما را تغيير نمي دهند. هدف درمان با ضد افسردگي ها فراهم كردن شرايط براي ايجاد تغييرات مثبت در حالت خلقي و الگوهاي فكري شماست. داروهاي ضد افسردگي به مردم كمك مي كنند تا تمام هيجان هاي انساني را بدون احساس فشار و سختي، تجربه نمايند. گر چه اين تغييرات مثبت شبيه تغييرات شخصيتي هستند، اما در واقع آنها نشان مي دهند كه شما در حال بدست آوردن توانايي واكنش به مردم وموقعيتها به شيوة غير افسرده وار هستيد. در مواردي داروهاي ضد افسردگي عوارض جانبي موقتي را سبب مي شوند كه شبيه به تغييرات منفي شخصيت مي باشند. بطور ويژه حساسيت عاطفي يا تنشي را كه قبل از شروع دارو درماني داشتيد، ممكن است احساس نكنيد. در مواردي كه اين حالت ايجاد شده و شما را مشوش مي سازند، در طرح آن با مشاور يا روانپزشك خود تعلل نكنيد جهت آموزش در مورد عوارض جانبي اين داروها به سوال 12 اين بروشور توجه كنيد.
10) قبل از تجويز دارو، دكتر چه چيزي ممكن است از من بخواهد؟
اولين گام طرح نشانه هاي افسردگي با روان پزشك است. روان پزشك ممكن است همان سوالاتي را كه متخصصين قبلي (مثلاً مشاور) از شما پرسيده بود، دوباره بپرسد. گر چه اين تكرار براي شما ممكن است ناكام كننده تلقي شود ولي در ذهن داشته باشيد كه پزشك شما اين سوالات را جهت شناخت كامل نشانه ها، سابقه طبي، داورهاي قبلي و احتمال مصرف مواد يا الكل مجدداً تكرار مي كند. مطرح كردن موضوع حاملگي و يا روش هاي كنترل (پيشگيري از حاملگي) نيز حائز اهميت است زيرا داروها ممكن است براي جنين يا نوزاد خطرناك باشد. از آنجا كه بعضي از داروها به مانند ساير وضعيتهاي طبي مي توانند علايم افسردگي ايجاد كنند، ممكن است جهت ارزيابي جسمي كامل و تستهاي آزمايشگاهي به يك پزشك ديگر نيز ارجاع داده شويد.
11) چگونه پزشك دارو(ها)ي خاصي را براي تجويز انتخاب مي كند؟
در حال حاضر حدود 20 داروي ضد افسردگي براي درمان افسردگي وجود دارد. ضد افسردگي ها عموماً بر اساس خواص شيميايي و چگونگي كاركردشان طبقه بندي مي گردند. داروهايي كه پزشك شما ممكن است تجويز كند، عبارتند از: بازدارنده هاي اختصاصي جذب مجدد سروتونين (SSRI)، ضد افسردگي هاي سه حلقوي (TCA) يا بازدارنده هاي مونوآمين اكسيداز (MAOI) . بعضي از متخصصين ممكن است از داروهايي كه در 10ـ15 سال اخير ساخته شده و به نام داروهاي نسل جديد مشهور هستند و يا داروهايي كه از سي سال پيشتر وجود دارند و به نام داروهاي نسل قديم مشهورند، استفاده نمايند. به مانند اندازه كفش، هر دارويي نيز براي هر كسي مناسب نيست، دارويي كه براي دوست شما موثر بوده ممكن است در مورد شما موثر نباشد.
روان پزشك اثرات معكوس و زيان آور داروها را مد نظر دارد. هدف درمان از بين بردن افسردگي با حداقل عوارض دارويي است. متاسفانه دارويي كه هيچ مشكل يا خطر بالقوه نداشته باشد، تا به امروز وجود ندارد. عوارض جانبي اين داروها خفيف بوده و با گذشت زمان كاهش مي يابند. تحقيقات امروز متمركز بر داروهاي انتخابي ويژه اي است كه كمترين عوارض جانبي را داشته باشند. لازم است كه با پزشك در مورد نگراني هايتان درباره داروها و عوارض جانبي شان صحبت نماييد.
12)عوارض جانبي احتمالي داروهاي ضد افسردگي كدامند؟
ضد افسردگي ها درماني نسبتاً سالم هستند. به مانند اغلب داروها، ضد افسردگي ها نيز ممكن است عوارض جانبي خفيف و معمولاً گذرايي در بعضي از افراد داشته باشند. در اغلب موارد عوارض جانبي خفيف، قابل كنترل بوده و با گذشت زمان ناپديد مي شوند. عوارض جانبي معمول عبارتند از: تهوع، اسهال و يبوست، گيجي، خواب آلودگي، عصبيت، تغييرات خواب، خشكي دهان، سردرد و تيرگي بينايي. بعضي از اشخاص در علائق يا رفتارهاي جنسي خود تغييراتي را تجربه مي كنند. گرچه مشكلات و عوارض شديد خيلي نادر هستند، اما ممكن است در مواردي ديده شوند.
پزشك يا داروساز، شما را از عوارض جانبي بالقوه داروها آگاه مي كند. در جلساتي كه جهت پيگيري با پزشك خود خواهيد داشت، او در مورد پاسختان به داروها خواهد پرسيد و از نظر عوارض مشكل زا شما را بررسي خواهد نمود. عوارض جانبي غير معمول يا عوارضي كه در توانايي كار يا تحصيلتان ايجاد تداخل مي كنند را بايد بلافاصله به پزشكتان گزارش دهيد تا در صورت لزوم تغييرات لازم در داروها داده شود. اكثر عوارض جانبي برگشت پذير بوده و بعد از قطع درمان به تدريج از بين مي روند.
13) چقدر طول مي كشد تا داروها بتوانند به من كمك كنند؟ چطور مي توانم از موثر بودن داروها آگاه شوم؟
همه ضد افسردگي ها مدت زماني را جهت تاثير درماني لازم دارند. اگر احساس بهبود (سريع)
نمي كنيد، دلسرد نشويد. اثر درماني بعد از 2 تا 4 هفته از شروع برنامه درمان ظاهر مي گردد. گر چه عده اي حتي زودتر نيز احساس بهبودي مي كنند. دوستان و اعضاي خانواده ممكن است بعد از شروع درمان، آثار بهبود را در شما ملاحظه نمايند. وقتي دارو درماني اثر خود را اعمال مي كند، شما توانايي فزاينده اي را براي انجام كارها احساس كرده و به شيوه "بهنجار" از زندگي لذت مي بريد. اگر به دارو پاسخ درماني ندهيد پزشك ممكن است مقدار دارو را تغيير داده و يا داروهايي جديد تجويز كند.
هر شخص پاسخ منحصر به فردي به داروها مي دهد. درمان افسردگي يك فرايند پيش رونده است و بسته به چگونگي تاثير دارو بر شما، پزشك جريان درمان شما را مورد بازبيني قرار داده و آن را براي شما به دقت تنظيم خواهد كرد.
هر شخص پاسخ منحصر به فردي به داروها مي دهد
14) آيا مي توانم در كنار ضد افسردگي ها داروهاي ديگر نيز مصرف كنم؟
يك سوال بسيار مهم! در مواردي كه ضد افسردگي ها به همراه ساير داروها مصرف مي شوند، احتمال عوارض جانبي يا تداخل دارويي افزايش مي يابد. به ويژه در مورد داروهاي آلرژي، مشاوره با پزشك تجويز كننده دارو بسيار حائز اهميت است. هر دارويي كه همزمان مصرف مي كنيد حتي مصرف ويتامينها وداروهاي گياهي را نيز به پزشك بگوييد.
15) آيا داروهاي ضد افسردگي با قرص هاي ضد بارداري تداخل مي كنند؟
شواهدي در كاهش اثر داروهاي ضد بارداري در نتيجه مصرف ضد افسردگي ها وجود ندارد. به هر حال به مانند ساير داروها در صورت باردار بودن اين داروها مي توانند براي جنين خطرناك باشند.
16) آيا مواد "طبيعي" وجود دارند كه بتوانم براي درمان افسردگي بكار ببرم؟
در نزد مردم شايعاتي در مورد وجود تركيبات گياهي ضد افسردگي وجود دارد. متاسفانه هنوز مطالعات كافي در مورد اثر بخش بودن اين تركيبات به ويژه در مقايسه با داروهاي ضد افسردگي استاندارد براي اشكال مشخص افسردگي باليني وجود ندارد. علاوه بر اين، تركيبات داروهاي ضد افسردگي سنتي با تركيبات گياهي امروزه پيشنهاد نمي شود و اگر شما در مورد پيشرفتهاي اخير در زمينه تركيبات گياهي كنجكاو هستيد، قبل از "خود درماني" حتماً با روانپزشك خود مشورت كنيد.
17) قيمت داروهاي ضد افسردگي چقدر است؟
گر چه پرداخت قيمت داروها براي بعضي از دانشجويان مشكل است اما قيمت درمان نكردن افسردگي نيز بالاست. شما وقت و پول قابل ملاحظه اي را صرف رسيدن به دانشگاه كرده ايد. توانايي شما در كارهاي تحصيلي، روابط و شغل به شدت توسط افسردگي درمان نشده تحت تاثير قرار مي گيرد. خوشبختانه بسياري از اين داروها تحت پوشش خدمات بيمه قرار دارند. در مورادي نيز دفاتر مشاوره در تهيه اين قرص ها به شما كمك لازم را خواهند كرد.
18) اگر مصرف قرص ها بر اساس جدول زماني را فراموش كنم چه مي شود؟
اين از مواردي است كه بايد با پزشك خود در ميان بگذاريد. در اغلب موارد، اگر مقدار دارو را فراموش كرده ايد، در نوبت بعدي دو برابر مصر نكنيد. با جدول زماني قبلي مصرف را ادامه دهيد و سعي كنيد كه فراموشي تكرار نشود. اگر چندين بار مقادير مشخص شده دارو را فراموش كنيد ممكن است دچار مشكلاتي از قبيل سر درد و تهوع گرديد. به ويژه اگر مصرف دارو را در اغلب موارد فراموش كنيد، بهبود شما مدت زمان طولاني تري طول خواهد كشيد.
19) به دوستان و خانواده ام چه بگويم؟
اغلب كساني كه از شما مراقبت مي كنند از تغييرات خلقي و سطح انرژي شما نيز آگاهي داشته و در آن موارد نگراني هايي دارند. ممكن است آنها از اين بابت كه شما كمك لازم را دريافت كرده ايد، خيالشان راحت گردد. از آنجا كه افسردگي مي تواند در شما احساس خستگي و درماندگي ايجاد كند، دريافت حمايت ديگران در اين دوران بسيار مهم است. به هر حال، بسياري از مردم هيچگاه افسردگي را بطور جدي تجربه نكرده اند و بنابراين نمي توانند بفهمند كه آن چقدر ناتوان كننده است. آنها قصد آسيب به شما را ندارند ولي ممكن است چيزهايي بگويند يا كارهايي بكنند كه نتيجه آن آسيب رساندن به شما از جانب آنان و نيز حمايت مناسبتر كمك خواهند كرد.
20) در كنار مصرف داروها آيا به مشاوره هم نيازمندم؟
براي اغلب اشخاص، تركيب دارو درماني با روان درماني موثر ترين شيوه درمان است. گر چه داروها به بهبود نشانه هاي افسردگي كمك مي كنند، آنها نمي توانند حوادث، افكار يا رفتارهايي را كه موجب مشكلاتي براي شما شده اند، تغيير دهند. حتي قبل از شروع افسردگي نيز شما با مسايل خانوادگي درگير بوديد كه احساس شما درباره خود و روابطتان را تحت تاثير قرار مي دادند. روان درماني به شما كمك مي كند تا اين نگراني ها را كشف و حل و فصل نماييد. براي بهبود احساس ارزشمندي، مهارتهاي ارتباطي و راهبردهاي كنترل حوادث فشار زا ممكن است روان درماني فردي يا گروهي به شما پيشنهاد شود غذاي خوب، با كيفيت خوب و ورزش نيز عوامل مهمي در بهبود هستند سريعتر تا حد امكان، به همه پيشنهاد هاي مشاور روان پزشك خود عمل كنيد.
تركيب دارو با روان درماني موثرترين شيوه درمان افسردگي است
ما اينجا جهت كمك به شما آماده ايم:
دفاتر مشاوره دانشگاهها به دانشجويان كمك مي كنند تا با چالش هاي زندگي دانشجويي به شكل موثر برخورد كنند.
ترجمه: مجيد محمود عليلو,كارشناس دفتر مركزي مشاوره وزارت علوم, تحقيقات و فناوري و همكار مركز مشاوره دانشگاه تهران
ناتواني روان پزشكي به چه معني است ؟
بيماري رواني اصطلاحي گسترده براي توصيف تعداد زيادي از بيماريهاي روان پزشكي است كه توانايي تفكر ، احساس و رفتار شخص جهت عملكرد مناسب در تكاليف روزمره زندگي را مختل مينمايند.
بسياري از بيماريهاي رواني در اواخر نوجواني يا اوايل بزرگسالي يعني مقارن با زمان ورود به دانشگاه شروع ميگردند. بعضي از مردم فقط يك دوره واحد بيماري رواني را تجربه ميكنند، در حالي كه عدهاي ديگر ممكن است نشانههاي پيشروندهاي راتجربه نمايند. بسياري از بيماريهاي رواني حالت دورهاي داشته و امروز اغلب آنها درمان پذير هستند.
تخمين زده ميشود (20 درصد ) مردم در دورهاي از زندگي خود بيماري رواني را تحربه كنند. افراد داراي بيماري رواني ميتوانند زندگي با كيفتي داشته باشند.
چه چيز بيماري رواني نيست
دوره هايي در زندگي وجود دارد كه در آن هر شخصي ممكن است احساسهاي غير قابل كنترل ترس، فشار، افسردگي ، اضطراب و يا از دستدادن كنترل را داشته باشد. اين دورهها به شدت پريشان كننده هستند، اما آنها معادل بيماري رواني محسوب نميشوند.
در بعضي موارد گفته ميشود كه بيماري رواني همان ناتواني هوشي است. اين اصلا درست نيست . گرچه ممكن است بيماري رواني و ناتواني هوشي همزمان وجود داشته باشند، اما هيچ ارتباطي بين اين دو وجود ندارد.
ناتواني رواني چيست ؟
اصطلاحهاي ناتواني رواني و بيماري گاهي به جاي همديگر بكارميروند. بطور دقيق، اصطلاحهاي بيماري رواني به وجود يك اختلال واقعي اشاره ميكند، در حالي كه اصطلاح ناتواني رواني به تجارب مختل ناشي از بيماري رواني اشاره دارد.
هركسي كه بيماري رواني دارد لزوما ناتواني رواني ندارد،بسياري از مردم بعد از بهبود از يك دورة بيماري براي زماني طولاني از سلامت كامل درزندگي خود لذت ميبرند . ناتواني رواني به ندرت دائمي است و سطوح ناتواني هم اغلب در حال نوسان است (بهبود پذير است) .
شاخصهاي بيماري رواني / يا ناتواني رواني
گرچه هر بيماري رواني نشانههاي خاص خود را دارد، اما علايمي وجود دارد كه بر اساس آنها ميتوان متوجه "وجود اشكال "شد. اين علايم عبارت هستند از :
· كناره گيري از ديگران
· تغيير سريع در وزن
· پرخاشگري
· هذيانها ( باورهاي غلط )
· اشكال در تمركز
· غمگيني و دلتنگي
· فقدان علاقه ( لذت نبردن )
· رفتار بزرگ منشانه
· تحريك پذيري
· نگراني و بيقراري
· رفتار نامناسب
دانشجوياني كه تحت درمان رواني پزشكي هستند،ممكن است مقادير زيادي از داروهاي روانگردان را مصرف نمايند . همة داروها اثرات جانبي دارند، عوارض داروهاي روانپزشكي به صورت كاهش تمركز، خواب آلودگي ، تيرگي بينايي، سفتي عضلاني ، لرزش و خشكي دهان ميباشد. در اغلب موارد نشانههاي قابل مشاهده ناتواني رواني نتيجه درمان است نه خود بيماري .
در اين نوشته به خاطر پرهيز از تاثيرسوء واژه بيماري بر عملكرد دانشجويان ، ترجيح ميدهيم كه از اصطلاح ناتواني رواني استفاده كنيم .
بهداشت ( سلامت ) رواني
سلامت رواني چيزي بيش از فقدان بيماري رواني است.اغلب مردم از اهميت حفظ سلامت جسماني خودآگاهند و از روشهايي همچون ورزش منظم، تغذيه مناسب و آزمايشهاي طبي مرتب براي كسب اطمينان از سلامتي خود استفاده ميكنند . اما تعداد كمي از مردم به اهميت حفظ بهداشت رواني خود واقف هستند.همه در زندگي فشار رواني را تجربه ميكنند و ميزان معيني از آن براي انگيزش مفيد است ، اما سطوح فشار رواني بايد به دقت مورد بازبيني واقع شود. فشار رواني بايد به دقت مورد بازبيني واقع شود. فشار رواني ميتواند مشكلات جسماني ( از قبيل فشار خون بالا،سردرد ، گردن درد ،خستگي ) توليد كند و ممكن است سرآغازي براي ناتواني رواني در بعضي از مردم باشد.دانشجويان ،بويژه در مواقع امتحان و كادر دانشگاه به هنگام فشار كاري شديد ممكن است استعداد ويژهاي براي فشار رواني داشته باشند.
معيارهايي براي كسب اطمينان از سلامت رواني وجود دارند،بعضي از اين معيارها عبارتند از :
· تغذيه مناسب داشته باشيد
· بطور منظم ورزش كنيد
· در حد توانتان كار كنيد
· با ديگران معاشرت داشته باشيد
· روشهاي ابراز وجود را ياد گرفته و بكارببنديد
· به اندازه كافي بخوابيد
· بطور منظم بخنديد
· اجازه ندهيد مشكلات شما را در برگيرد
· روشهاي آرامش بخشي را فراگرفته و بكار ببنديد
· براي تفريحات وقت در نظر بگيريد
حفظ بهداشت رواني مسئوليت شخصي هر كسي است !
ترجمة:مجيد محمود عليلو
همه مي دانيم خشم چيست و آن را احساس كرده ايم: چه زماني كه يك ناراحتي گذراست و چه هنگامي كه عصبانيت تمام عيار است. خشم يكي از عواطف كاملاً معمولي و اغلب سالم است. اما هنگامي كه از كنترل خارج شود و چهره اي مخرب به خود گيرد مشكلاتي را در محيط كار، روابط خصوصي و كيفيت كلي زندگي شما به وجود مي آورد. اين مطلب به شما كمك مي كند خشم را بهتر درك و مديريت و كنترل كنيد.
خشم چيست؟
فطرت خشم
براساس تعريف دكتر چارلز اسپيلبرگر روانشناسي كه متخصص مطالعه خشم است: «خشم حالتي عاطفي است كه از نظر شدت از تحريك ملايم تا عصبانيت شديد تغيير مي كند.» مانند ساير عواطف همراه با تغييرات فيزيولوژيكي و زيست شناختي است. وقتي عصباني مي شويد ضربان قلب و فشار خون شما بالا مي رود و نيز سطوح هورمون هاي مربوط به انرژي مانند آدرنالين و نورآدرنالين افزايش مي يابد. علت خشم مي تواند هم رخدادهاي بيروني و هم دروني باشد؛ شما مي توانيد از دست شخص بخصوصي عصباني باشيد (يك همكار يا رئيس) يا يك رويداد (يك گره ترافيكي، يك پرواز لغو شده) يا خشم شما مي تواند به دليل نگراني و تشويش در باره مسايل شخصي تان باشد. خاطره رخدادهاي دردناك و خشم آور نيز مي تواند احساس هاي عصبانيت را برانگيزد.
بيان خشم
راه غريزي و طبيعي بيان خشم پاسخ دادن تهاجمي است. خشم يك پاسخ تطبيقي به تهديدهاست و الهام بخش احساس ها و رفتارهاي قوي و اغلب تهاجمي است كه به ما اجازه مي دهد در صورت مورد حمله قرار گرفتن بجنگيم و از خود دفاع كنيم. بنابر اين مي توان گفت يك مقدار عصبانيت براي زنده ماندن ما لازم است. از سوي ديگر، ما به طور فيزيكي نمي توانيم به هر شخص يا شئ اي كه ما را ناراحت مي كند حمله كنيم و ضربه بزنيم؛ قوانين، هنجارهاي اجتماعي و عقل سليم براي ميدان عمل خشم ما حد و حدودي مي گذارد. مردم طيفي از فرآيندهاي خودآگاه و ناخودآگاه را براي دست و پنجه نرم كردن با احساس هاي خشم شان بكار مي برند. سه رويكرد مهم در مواجهه با خشم عبارتند از: بيان كردن، سركوب كردن و آرام كردن. بيان احساس هاي خشم شما به صورت تأكيدي- و نه تهاجمي- سالم ترين راه بيان عصبانيت است. براي انجام آن، بايد بياموزيد چگونه مي توانيد روشن كنيد نيازهاي شما كدام است و چگونه برطرف مي شوند، بدون اين كه به ديگران آسيبي برسد. بيان يك موضوع با تأكيد ،به معناي فشار آوردن يا درخواست شديد نيست؛ بلكه به معناي محترم شمردن خود و ديگران است. خشم را مي توان سركوب كرده و سپس آن را تبديل يا جهت آن را تغيير داد. اين زماني است كه به اصطلاح خشم را «توي خود مي ريزيد»، ديگر به آن فكر نمي كنيد و روي چيزي مثبت تمركز مي كنيد. هدف اين است كه خشم خود را سركوب كرده يا جلوي آن را بگيريد و آن را به رفتاري سازنده تر تبديل كنيد. خطر چنين پاسخي اين است كه اگر اجازه بيان خارجي به آن داده نشود، خشم به درون شما متوجه مي شود. خشم متوجه شده به درون ممكن است سبب فشار خون بالا، يا افسردگي شود.
خشم بيان نشده مي تواند مسايل ديگري ايجاد كند. براي مثال مي تواند منجر به بيان بيمارگونه خشم مانند رفتار انفعالي- تهاجمي شود. (اين گونه رفتار مانند «تلافي كردن» غيرمستقيم سر كسي است كه موضوع به وي مربوط نمي شود و از رويارويي مستقيم دوري مي شود). رفتار انفعالي- تهاجمي همچنين مي توان به شخصيتي كه به نظر مي رسد به طور دايم عيب جو و متخاصم است منجر شود. كساني كه دايماً ديگران را تحقير مي كنند، از همه چيز ايراد مي گيرند و تفسيرهاي عيب جويانه مي نمايند، هنوز نياموخته اند كه چطور خشم خود را به طور سازنده بيان كنند. تعجبي نيست كه آنان كمتر روابط موفقيت آميزي با ديگران دارند.
و سرانجام شما مي توانيد درون خود را آرام سازيد. اين به معناي آن است كه نه فقط رفتار خارجي خود را كنترل مي كنيد، بلكه حتي واكنش هاي دروني خود را نيز كنترل مي نماييد و گام هايي در جهت پايين آوردن ضربان قلب برمي داريد، خود را آرام مي سازيد و مي گذاريد احساس ها فروكش كنند. همان طور كه دكتر اسپيلبرگر اشاره مي كند: «زماني كه هيچ كدام از اين روش ها كارساز نباشند، آن وقت كسي يا چيزي آسيب خواهد ديد.»
مديريت خشم
هدف مديريت خشم كاهش احساس عصبانيت و برانگيختگي فيزيولوژيكي است كه خشم باعث مي شود. شما نمي توانيد از دست مردم يا چيزهايي كه شما را عصباني مي كنند رهايي يافته يا از آنها دوري كنيد؛ شما نمي توانيد آنها را تغيير دهيد، اما مي توانيد بياموزيد كه واكنش هاي خود را كنترل كنيد.
آيا خيلي عصباني هستيد؟
آزمايش هاي فيزيولوژيكي اي وجود دارد كه شدت احساس هاي خشم را اندازه گيري مي كند، اينكه تا چه حد مستعد و آماده خشم هستيد و به چه اندازه مي توانيد آن را كنترل كنيد. اگر شما هنگام عصبانيت طوري عمل مي كنيد كه به نظر مي رسد خارج از كنترل و ترسناك است، شما احتمالاً نياز به كمك داريد تا راه هاي بهتري براي دست و پنجه نرم كردن با اين احساس بيابيد.
آيا خوب است كه به اصطلاح «همه چيز
را بيرون بريزيم»؟
روانشناسان مي گويند اين يك اسطوره خطرناك است. برخي افراد از اين نظريه به عنوان مجوزي براي آزار و آسيب ديگران سوءاستفاده مي كنند. پژوهشگران دريافته اند از «خشم منفجر شدن» در واقع عصبانيت و تهاجم را بيشتر مي كند و هيچ گونه فرصتي به شما يا طرف نمي دهد كه مسئله را حل كنيد. از همه چيز بهتر اين است روشن كنيد چه چيزي عصبانيت شما را آغاز مي كند و سپس راهبردها و استراتژي هايي را در پيش گيريد كه نمي گذارد شما به دره خشم پرتاب شويد.
استراحت كامل
ابزارهاي استراحت ساده و مطلق، مانند تنفس عميق و تصاوير آرامش دهنده، مي توانند احساس هاي خشم را آرام سازند. كتاب هايي وجود دارند كه مي توانند به شما روش هاي استراحت كامل را بياموزند، وقتي شما اين روش ها را آموختيد، در هر وضعيتي مي توانيد از آنها استفاده كنيد. اگر شما همسري داريد كه مانند شما عصباني است، احتمالاً فكر خوبي است كه هر دوي شما اين روش ها را بياموزيد.
گام هاي ساده اي كه مي توانيد برداريد:
- نفس عميقي بكشيد، به طوري كه تصور كنيد نفس شما از «ته دل» برمي آيد.
- به طور آهسته عبارتي آرام بخش مانند «استراحت»، يا «سخت نگير» در حالي كه نفس عميق مي كشيد پيش خود تكرار كنيد.
- از تصاوير استفاده كنيد؛ پيش خود يك تجربه آرام بخش را يا از حافظه يا از تخيل تصور كنيد.
- تمرين هاي يوگا به شرط اين كه تنش نداشته باشند مي توانند به عضلات شما استراحت داده و شما را آرام تر كنند. اين روش ها را روزانه تمرين كنيد. بياموزيد كه هنگام بروز يك وضعيت پرتنش آنها را به طور خودكار بكار بريد.
بازسازي ساختار قوه درك
به طور ساده اين عبارت به معناي تغيير مسير فكر است. افراد عصباني تمايل دارند ناسزا بگويند، فحش بدهند،يا طوري سخن بگويند كه بازتابي از افكار دروني آنهاست. وقتي شما عصباني هستيد، در تفكر شما غلو زياد مي شود و بيش از حد نمايشي مي شويد. سعي كنيد اين افكار را با تفكري منطقي تر جايگزين كنيد. براي مثال، به جاي اين كه به خودتان بگوييد: «آه، چقدر بد است، وحشتناك است، همه چيز از بين رفت» به خود بگويد:«من از آن ناراحت شده ام، اما دنيا كه به آخر نرسيده، عصباني شدن به هر حال نمي تواند آن را درست كند.»
مراقب واژه هايي مانند «هرگز» يا «هميشه» هنگام صحبت درباره خودتان يا ديگران باشيد. «اين ماشين هيچ وقت كار نمي كند»، يا «شما هميشه چيزهايي را فراموش مي كنيد» نه تنها غيردقيق نيستند، آنها به شما اين احساس را مي دهند كه خشم تان توجيه دارد و هيچ راهي براي حل مسئله نيست. آنها در ضمن مردم را نسبت به شما بيگانه و تحقير مي كنند، مردمي كه در غير اين صورت مايل هستند با شما روي حل مسئله كار كنند. به ياد آوريد كه عصباني شدن چيزي را درست نمي كند و اجازه نمي دهد شما احساس بهتري داشته باشيد، بلكه برعكس ممكن است احساس شما را بدتر كند.
منطق، خشم را شكست مي دهد، زيرا خشم، حتي وقتي توجيه داشته باشد، مي تواند به سرعت غيرمنطقي شود. بنابر اين از منطق سرد و سخت در مورد خود بهره بگيريد. به خود تلقين كنيد كه دنيا «نمي خواهد خدمت شما برسد»! و شما با يك ناهمواري زندگي روزانه روبه رو هستيد. هر زمان كه خشم به اصطلاح «روز شما را سياه مي كند»، اين تلقين را به خود بنماييد. اين به شما كمك خواهد كرد تا ديدگاه متعادل تري به زندگي پيدا كنيد. افراد عصباني تمايل دارند چيزهايي را بخواهند: انصاف، درك و فهم طرف، توافق و تمايل به انجام كارها به روشي كه مي پسندند.
هركسي اين چيزها را مي خواهد و همه ما ناراحت و نااميد مي شويم اگر آنها را به دست نياوريم، اما آدم هاي عصباني «بدجوري» آنها را مي طلبند، و وقتي خواهش آنها رد شود، نوميدي آنان تبديل به خشم مي شود. به عنوان بخشي از بازسازي ساختار قوه درك، افراد عصباني نياز دارند كه از طبيعت «مطالبه كن» خود آگاه شوند و انتظارات خود را به آرزوها ترجمه كنند. به عبارت ديگر، گفتن چيزي را «دوست دارم» سالم تر از گفتن چيزي را «مطالبه مي كنم» يا «بايد داشته باشم» است. وقتي شما قادر نيستيد چيزي را كه مي خواهيد به دست آوريد، واكنش هاي عادي را تجربه خواهيد كرد- عاجز شدن، نوميدي، ناراحتي- اما نه عصبانيت. برخي افراد عصباني از خشم خود به عنوان راهي براي دوري جستن از احساس ناراحتي استفاده مي كنند، اما اين بدان معنا نيست كه ناراحتي شان از بين مي رود.
مسئله حل كردن
گاهي اوقات، خشم و عجز ما به سبب مسايل خيلي واقعي و اجتناب ناپذير زندگي است. تمام عصبانيت ها بي خودي نيست، و اغلب واكنشي سالم و طبيعي به اين مشكلات هستند. يك باور فرهنگي وجود دارد كه هر مسئله اي راه حلي دارد، وقتي دريابيم كه هميشه اين طور نيست به عجز ما افزوده مي شود. بهترين طرز فكر و گرايش اين است كه حتماً روي پيدا كردن راه حل تأكيد نكنيم، بلكه تمركز ما روي چگونه دست و پنجه نرم كردن و رويارويي با مسئله باشد. برنامه اي بريزيد و پيشرفت خود را در آن ارزيابي كنيد. تصميم بگيريد بالاترين سعي خود را بكنيد، اما در ضمن اگر جواب فوراً در نيامد خود را مجازات نكنيد. اگر رويكرد شما به مسئله با بهترين احساس ها و كوشش ها بوده ،بطور جدي سعي كنيد كه سربه سر با مشكل برخورد كنيد، احتمالاً شما صبر و شكيبايي خود را از دست نمي دهيد و به دره تفكر «همه يا هيچ» سقوط نمي كنيد، حتي اگر مسئله فوراً حل نشود.
ارتباطات بهتر
افراد خشمگين تمايل به نتيجه گيري عجولانه دارند، يا بر آن اساس عمل مي كنند، اما برخي از آن نتيجه گيري هاي بسيار غلط از آب در مي آيد. نخستين كاري كه بايد كرد اگر در يك بحث داغ هستيد اين است كه آهسته تر برويد و روي واكنش هاي خود بيشتر فكر كنيد. نخستين چيزي را كه به فكرتان مي رسد نگوييد، بلكه آهسته تر پيش برويد و به دقت درباره چيزي كه مي خواهيد بگوييد فكر كنيد. درعين حال، به دقت آنچه را كه طرف مقابل مي گويد گوش بدهيد و پيش از جواب دادن به خود فرصت بدهيد.
در ضمن، گوش بسپاريد به چيزي كه در پشت خشم پنهان شده است. براي مثال، شما يك مقدار آزادي عمل و فضاي شخصي مي خواهيد و طرف شما تماس و نزديكي بيشتر را طالب است. اگر او شروع به انتقاد از فعاليت هاي شما مي كند، آن طور پاسخ ندهيد كه طرف تان را يك زندانبان و مأمور نشان دهد.
طبيعي است اگر از شما انتقاد شد، حالت دفاعي به خود بگيريد، اما حمله نكنيد و تهاجمي نباشيد. گوش بسپاريد به آنچه در وراي واژه هاست: به اين پيام توجه كنيد كه ممكن است به اين شخص توجه نشده و بدون عشق مانده است. احتمالاً مي طلبد كه شما با صبر فراوان سئوالات زيادي بكنيد، و فضايي براي نفس كشيدن فراهم كنيد، اما نگذاريد خشم شما - يا خشم طرف شما - بحث را از كنترل خارج كند. خونسردي شما، مي تواند ازاينكه وضعيت فاجعه بار شود، جلوگيري كند.
تغيير محيط شما
گاهي اوقات محيط اطراف ماست كه دليل تحريك و خشم ما مي شود. مسائل و مسئوليت ها مي تواند روي شما سنگيني كرده و احساس خشم نسبت به «دامي» كه به نظر مي آيد در آن گرفتار آمده ايد، بدهد و ممكن است به نظر برسد كه تمام افراد و چيزهاي اطراف شما اين دام را تشكيل مي دهند. به خودتان فرجه بدهيد و خستگي در كنيد. اطمينان يابيد طي روز، به ويژه زماني كه خيلي تنش زاست، «وقتي خصوصي» به خود اختصاص دهيد.يك مثال خوب، مادري است كه كار مي كند و قانون وي اين است كه وقتي به خانه مي رسد براي ۱۵ دقيقه «هيچكس نبايد با وي حرف بزند مگر اينكه خانه آتش گرفته باشد»، پس از اين مدت كوتاه ساكت، وي بيشتر آماده است كه تقاضاهاي بچه ها را بدون منفجر شدن سرآنها برآورده كند.
برخي راهنمايي هاي ديگر براي آرامش
اعصاب شما
زمان بندي: اگر شما و همسرتان تمايل داريد هر شب كه راجع به موضوعات خانوادگي صحبت مي كنيد، كار را به جرو بحث بكشانيد - شايد خسته هستيد، يا توجه تان به جاي ديگر جلب شده، شايد هم عادت است - سعي كنيد زمان صحبت كردن درباره موضوعات مهم را تغيير دهيد تا كار به جروبحث نكشد.
دوري جستن: اگر اتاق به هم ريخته فرزندتان شما را خشمگين مي كند هر بار كه از جلويش رد مي شويد، در را ببنديد. خودتان را مجبور به نگريستن به چيزي كه خشمگين تان مي كند، ننماييد. نگوييد: «خب، بچه من بايد اتاقش را تميز كند طوري كه من عصباني نشوم!» نكته اين نيست، بلكه اين است كه خود را آرام نگه داريد.
يافتن گزينه هاي ديگر: اگر مسير سركار رفتن روزانه شما را عصباني مي كند براي خود طرحي ديگر بدهيد - ياد بگيريد از مسير ديگري برويد، مسيري كه كمتر شلوغ و بيشتر داراي مناظري باشد - يا اگر ممكن است با اتوبوس يا وسائل ديگر برويد.
فراموش نكنيد شما نمي توانيد خشم را حذف كنيد، واگر هم مي توانستيد كار خوبي نبود. به رغم همه سعي شما، رخدادهايي خواهد بود كه شما را عصباني خواهد كرد؛ و برخي اوقات خشم توجيه پذير است. زندگي پر از عجز، درد، از دست دادن كسي يا چيزي، و اعمال پيش بيني ناپذير ديگران است.
شما نمي توانيد آن را تغيير دهيد، اما مي توانيد چگونگي تأثير اين رخدادها بر خود را تغيير دهيد. كنترل پاسخ هاي عصبي مي تواند در دراز مدت براي شما بهتر باشد.
نکته : قانون اساسي اتحاديه اروپا روانشناسي مديريت خشم
ورود به دنياى ذهن و خلاقيت، در حقيقت نگاهى به اوجگاه هنرنمايى خداوند، در موجودى به نام انسان است. خداوند حكيم در خلقت انسان، هنرهايى رقم زده است كه گاه توسط پزشكان و گاه توسط كاوشگران روان و هنرمندان، كشف و عرضه و مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است.
دنياى ذهن از اين مقولههاست؛ قابل رؤيت نيست؛ ولى قابل توصيف، تحليل و شناسايى است و دنياى علم و كاروان انديشه بشرى، بعد از ايجاد رشتههاى متعدد و متنوع، به آن دست يازيده كه يكى از اين عوالم و دانشهاى جديد، دنياى روانشناسى است. سعى شده است تا در اين مقاله، به اين بحث پرداخته شود.
1
واژههايى مانند معمارى، مهندسى، ساختن، برآوردن، بنيان، ساخت، توسعه و رشد، نشان از حركت، بالندگى و تحول مثبت مىباشند و آن گاه كه از طبيعت و جزئيات زمينى فراتر برويم، به معمارى و مهندسى ذهن و روان مىرسيم.
دكتر طوسى1 مىگويد: «هر انسانى معمار ذهن خويش است؛ مصالح موجود است؛ همت و حركت فرد، عامل مهندسى و بارآورى ذهن است».
2
هندسه ذهنى افراد با هم متفاوت است؛ بعضى شكلى سهل و ساده دارند و به اين جهت، از آرايههاى قوى و لايههاى متعدد ذهنى بىبهرهاند و برخى فيلترها و پيچيدگىهاى زيادى در ذهن دارند. از اين رو، ذهنى تحليلگر و قوى دارند. روانشناسان، دوستى و ارتباط با افراد داراى ذهن هندسى، فعال، تحليلگر و البته اميدوار و بالنده را توصيه مىكنند.
3
هويت اجتماعى بسيارى از انسانها در ارتباط با ديگران و تأثيرپذيرى از ذهنهاى پيرامونى شكل مىگيرد. روانشناسى به نام «تاجفل» مىنويسد: «وقتى آدمها در گروه قرار مىگيرند، دست به همانندسازى مىزنند و از اين ارتباط، تأثيرات ذهنى مىپذيرند و اگر با اذهان پويا و مثبت در ارتباط باشند، صاحب خودانگاره مثبت مىشوند».
4
يكى از راهكارهاى مهمى كه دانشمندان در شناخت افراد داراى ذهن عالى نشان مىدهند، شناخت دو چيز است كه ما نيز براى اين كه اين افراد را بشناسيم، لازم است كه اين دو ويژگى را به خوبى بشناسيم؛ روانشناسان، اين دو ويژگى افراد داراى ذهنى عالى را «قدرت تفكر» و «قدرت حل مسئله» مىدانند.2
5
از طرفى نبايد فراموش كنيم كه دو استوانه يا دو ستون اصلى سلامت فكر، بُعد نظر، قدرت تحليل و اساساً مهندسى ذهن را اين دو تشكيل مىدهند كه امروزه به اين دو قدرت و توان، «هوش» گفته مىشود.
6
نكته ديگرى كه در مهندسى ذهن مطرح است، اين است كه يك فرد با ذهنى ساده يا كمتجربه، در ارتباطات مداوم با ذهنهاى خلاق، اصطلاحاً موتورهاى خاموشش روشن مىشوند.3
7
يك نكته جالب ديگر اين كه ما براى شناخت و فراشناخت خويش، مىتوانيم دست به بررسى خويش بزنيم و رابطهاى را كشف كنيم كه نشان مىدهد هوش يا قواى ذهنى، در چه وضعيت كيفى در ما وجود دارد. در برخى مطالعات، به رابطه بين هوش و سرعت پردازش اطلاعات نيز اشاره شده است. محور اصلى اين مطالعات نيز زمان واكنش بوده است. «ورنون» در سال 2000م. بر اساس اين مطالعات، نتيجه مىگيرد كه سرعت پردازش اطلاعات، يكى از جنبههاى مهم هوش است.
8
نبايد فراموش كنيم كه هوش يك توانايى عمومى است كه خود به چند توانايى تقسيم مىشوند. بر اين اساس، نبايد در قضاوت خود نسبت به خويشتن يا ديگران دچار اشتباه شويم. برخى جنبهها در برخى افراد متفاوتتر، قوىتر يا ضعيفترند.
نظريه هوش هشتگانه گاردنر
9
فرض كنيد يك نفر مهارتهاى موسيقيايى بالايى دارد؛ ولى در رياضى يا زبان انگليسى عملكرد خوبى ندارد؛ لودويك فون بتهوون، آهنگساز مشهور، چنين آدمى بود. آيا بتهوون از لحاظ قواى ذهنى و هوش، آدمى كمهوش يا داراى ذهنى سطحى بوده است؟ هرگز! بلكه وى در برخى موارد، با هوشتر و در برخى موارد، كم استعدادتر يا شايد بىاستعداد باشد؛ ولى علاقه، حضور كمرنگى داشته باشد.
10
اين نكته مهمى است كه گاهى فرد در موارد متعدد و مختلفى، داراى استعدادهاى نهفته، دستنخورده، زنده، ولى ثابت و غيرمتحول و به طور كلى استعدادهاى ايستا و متوقف باشد و ظهور نيافتن آنها، دليل عدم آنها يا خلاء آنها نيست؛ بلكه ناشى از عدم توجه به آنها يا به حركت در نياوردن آنهاست.
به راستى چرا برخى استعدادهاى نهفته ما به حركت درنمىآيند؟
11
شايد يكى از دلايل مهم توقف استعدادهاى نهفته، تعدد مشغلهها يا توجه بيش از حد به برخى جنبهها و پر كردن اوقات و داشتن علايق و مشغوليتها در ظرف زمان است؛ چون زمان، فرصت محدودى است كه در فعاليتهاى مختلف توزيع و تقسيم مىشود.
12
يكى از دلايل ديگر، عدم وجود يك محرك يا عامل رغبتساز ذهنى، محيطى، درونى، اجتماعى، فرهنگى، ارتقايى و تشويقگر يا حتى كاشف اين حالت يا استعداد در وجود ماست.
13
آدمهاى خوششانس، از جهت قواى ذهنى و تكنولوژى فكر يا بارآورى هوش و استعدادهاى خويش، سه دستهاند؛
1. آدمهاى خود كاشف: آدمهايى كه لذت كشف خود را از طريق تأمل در خويش، مطالعه خويش و يادداشت عادتها و روحيات خويش بررسى مىكنند و حتى با مطالعات منابع ارزشمند، به ارجمندىهاى خود پى مىبرند و متوجه مىشوند كه يادگيرىشان سريع است؛ قدرت تحليل دارند؛ خوب مسائل را مىفهمند و سرعت استدلال دارند يا برعكس.
14
2. آدمهاى كشف شونده: اين نوع آدمها شايد داراى استعدادها و توانمندىهاى زيادى هم باشند؛ اما خود متوجه نمىشوند يا اين كه خود را مانند بسيارى از افراد ديگر (عادى) تلقى مىكنند؛ اما در يك شرايط خاص يا كنترل شده، توسط ديگران كشف مىشوند. اغلب استعدادهاى هنرى، دانشگاهى، علمى، تخصصى، جسمى، مهارتى، ذهنى، خلاقيتها و سينمايى، اين گونه كشف مىشوند.
15
3. كشف محيطى: افرادى كه برخى محيطها آنها را كشف مىكنند؛ يعنى اين كه برخى محيطها آبستن شرايطى است كه اگر فرد در آن محيط قرار گيرد، هم براى خودش و هم در نزد ديگران شناخته مىشود.
تفاوت كشف محيطى با دو كشف قبلى اين است كه در دو مورد قبل، فرد شناخت شخصى (خودشناسى) مستقل انجام مىدهد و در ديگرى، فرد توسط فرد پيرامونى شناخته مىشود؛ اما در كشف محيطى، با شرايط يا فرصتهايى كه در اختيار فرد گذاشته مىشود، علاوه بر ديگران، خود او متوجه اين ظهور، خلاقيت يا قدرت ذهنى و هوشى و استعداد خود مىشود.
16
گر چه نبايد فراموش كنيم كه پيرامون ما و در خود ما استعدادهاى بستهبندى شده و راكد فراوانى بايگانى است و كسى يا حتى خود ما اين كمد حجيم و سنگين توانايىها را به علل مختلف باز و به آن توجه نكرده و چه بسا آنها را نابود كرده است.
فرصت تأمل در خويش،
قرار گرفتن در فرصتهاى محيطى
و اجازه به افراد فرهيخته، جهت نقد و بررسى ما، يا نصايح صادقانه،
سه راهكار مهم ظهور استعدادها و قواى ذهنى و فكرى و توانايىهاست.
پىنوشت:
1. محمد على طوسى، سياستگذارى در نظامهاى آموزشى، دوره دكترا، علوم و تحقيقات، تهران 1379، ص 18.
.c2003 ,7th ed ,Context Psychology .John w ,Santrock .2
3. نادرقلى قورچيان، برنامهريزى پيشرفته، دوره دكترا، علوم و تحقيقات، تهران 1378، ص 12.
نکته : مهندسي ذهن خلاقيت تفكر روانشناسي
منطق كشف يا روانشناسي پژوهش(1)
نويسنده: تامس. اس. كوهن
اشاره
كوهن در اين مقاله نقاط اختلاف نظر و اشتراك خود را با پوپر توضيح ميدهد. هر دو بر نقش تاريخ تاكيد دارند و پيشرفت علم را انباشت نميدانند و علم را فرايندي انقلابي تلقي ميكنند. نقد پوزيتيويسم كلاسيك هم از نقاط اشتراك نظر آنها است. كوهن همچنين به پارهاي از اختلاف نظرهايش با پوپر هم اشاره ميكند و ديدگاه او را به نقد ميكشد. اين مقاله مقايسه تطبيقي جالبي را ميان اين دو ديدگاه فراهم ميآورد.
* * *
هدف من در اين نوشتار آن است كه ديدگاه پيشرفت علمي را، كه طرح كلي آن را به اجمال در كتابم، ساختار انقلابهاب علمي، مطرح كردهام، از نزديك با ديدگاههاي معروفتر رهبر فكريمان، سر كارل پوپر (Sir. Karl Popper) مقايسه كنم. بهطور معمول بايد از چنين مسئوليتي دوري كنم، زيرا من هم مانند سر كارل دربارة مفيد بودن اينگونه مناقشات خوشبين نيستم. گذشته از اين، از مدتها پيش، كارش را بهخاطر اينكه پاسخ منتقدان عصر حاضر را به راحتي ميدهد، ستودهام. در عين حال، متقاعد شدم كه بايد اين كار در اين مجال انجام شود. حتي دو سال و نيم پيش از چاپ كتابم، كشف مشخصههاي خاص و اغلب حيرتآور رابطة ميان ديدگاه خود را با ديدگاه ايشان آغاز كردهام. اين رابطه و واكنشهاي متفاوتي كه با آن مواجه شدم، نشان ميدهد مقايسة منظم اين دو ميتواند روشنگري خاصي را ايجاد كند. اجازه دهيد بگويم چرا به گمانم اين امر ميتواند رخ دهد.
تقريباً در همة مواقع وقتي بهروشني در مسائل واحدي تحقيق ميكنم، ديدگاه سركارل و ديدگاه من دربارة علم تا حدودي به هم شباهت دارد. بهجاي اينكه نگران ساختار منطقي دستاوردهاي پژوهش علمي باشيم، هر دو دغدغة فرايند پويايي را داريم كه به اقتضاي آن معرفت علمي به وجود ميآيد. با توجه به اين نگراني، ما هر دو بر حقايق و نيز روح حيات علمي و عملي، بهعنوان دادهها و اطلاعات معتبر تأكيد كرده و براي يافتن اينگونه دادههاي موثق، اغلب به تاريخ رجوع ميكنيم.
از اين مجموعه دادههاي مشترك، نتايج مشابه زيادي بهدست ميآوريم. هر دوي ما اين ديدگاه را كه علم به وسيلة انباشت پيشرفت ميكند، رد ميكنيم؛ و به جاي آن بر فرايند انقلابي بودن [علم] تأكيد ميكنيم، كه در آن يك نظرية قديميتر رد شده و نظريهاي جديد و مغاير، جايگزين آن ميشود؛ ما هر دو بر نقشي كه ناكامي تصادفي نظرية قديميتر در چنين فرايندي براي پاسخگويي به چالشهايي كه از سوي منطق، تجربه يا مشاهده مطرح ميشود، تأكيد ميكنيم.
سرانجام سركارل و من در مخالفت با شاخصترين تزهاي پوزيتيويسم كلاسيك با يكديگر وحدت داريم. هر دو، براي مثال، بر درگيري عميق و اجتنابناپذير مشاهدة علمي با نظرية علمي تأكيد ميكنيم؛ به همين ترتيب، اقداماتي كه براي ايجاد هرگونه بيان مشاهدهاي بيطرف انجام ميشود، شك داريم؛ و هر دو تأكيد ميكنيم هدف دانشمندان ميتواند بهمعناي دقيق كلمه ابداع نظريههايي باشد كه پديدههاي قابل مشاهده را تبيين كند و چنين كاري را با معيار اشياي عيني و واقعي (real objects)، به هر معنايي كه عيني ميتواند داشته باشد، انجام دهد.
هرچند اين فهرست، موضوعات مورد توافق سركارل و مرا تماماً بيان نميكند، ولي به اندازة كافي گسترده بوده است كه ما را به طور يكسان در حداقل جايگاهي از فلاسفة معاصر قرار دهد. احتمالاً به همين دليل است كه طرفداران سركارل دلسوزترين مخاطبان فلسفي را بهطور منظم تشكيل ميدهند كه همواره از آنها سپاسگزارم. قدرشناسي من خالصانه است. همان توافقي كه دلسوزي اين گروه را برميانگيزد، اغلب موجب ازبين رفتن علاقة ايشان ميشود. ظاهراً طرفداران سركارل ميتوانند قسمت عمدهاي از كتابم را بهعنوان فصولي از آخرين بازنگري كتاب سركارل (و از نظر برخي، بازنگري بنيادي كتاب وي)، منطق اكتشاف علمي، بخوانند. يكي از همين طرفداران ميپرسد، ديدگاهي از علم را كه طرح كلي آن در كتابم ساختار انقلابهاي علمي ارائه كردهام، براي مدت زيادي معرفت مشترك بهشمار نميرفته است. شخص دومي از طرفداران، با خيرخواهي بيشتري، نوآوري مرا دليلي بر اين امر ميداند كه كشف امور واقع يك نوع دورة زندگي دارد، درست مثل چيزي كه در نوآوريم از نظريهها مطرح ميشود. با وجود اين، ديگر طرفداران، از اين كتاب ابراز رضايت ميكنند، امّا به نسبت تنها دو موضوع ثانوي را كه اختلاف نظرم با سركارل دربارة آنها تقريباً روشن است، مورد بحث قرار ميدهند.
يعني تأييد و اهميتي كه من بر پايبندي به سنّت و نيز نارضايتياي كه من از آثار ضمني اصطلاح "ابطال" (falsification)، دارم. همة اين طرفداران به اجمال كتاب مرا با ديد كاملاً خاصي خواندهاند و روش ديگري نيز براي خواندن آن ميتواند وجود داشته باشد. مطالعه با چنين ديدهايي غلط نيست ـ توافق من با سركارل جوهري و واقعي است ـ امّا خوانندگاني كه بيرون از حلقة پوپري قرار دارند، تقريباً همواره از تشخيص وجود چنين توافقي ناتوان بودهاند. همين خوانندگان هستند كه بيشتر اوقات (البته نه ضرورتاً با دلسوزي) موضوعات ظاهراً اصلي و مهم مرا تشخيص ميدهند. [بنابراين]، نتيجه ميگيرم تغيير صوري در تركيب (gestalt switch)، خوانندگان مرا به دو يا چند گروه تقسيم ميكند.
آنچه كه يكي از اين خوانندگان بهعنوان شباهت قابل ملاحظهاي [ميان ديدگاه سركارل و من] ميبيند، امري است كه عملاً براي ديگران غيرمحسوس است. علاقه به فهم اينكه چگونه اين امر ممكن است، موجب شد تا مقايسة حاضر ميان ديدگاه خود و ديدگاه سركارل را بهعمل آورم.
بههرحال، اين مقايسه نبايد صرفاً، از كنار هم قرار گرفتن جزءبهجزء تشكيل شود. آنچه درخور توجه است، حوزهاي حاشيهاي نيست كه درصدد بيتوجهي به آن باشيم، بلكه حوزة محوري و مهمي است كه بهنظر ميرسد در آن توافق داريم. سركارل و من قطعاً خواهان اطلاعات واحدي هستيم؛ در همين مقاله، تا حد زيادي خط فكري يكساني ميان ما ديده ميشود؛ وقتي دربارة اين خطوط فكري و اطلاعات يا دادهها از ما سؤال ميشود؛ اغلب در عمل پاسخهاي واحد يا حداقل پاسخهايي ميدهيم كه بهنظر ميرسد در [اعمال) تجزيه و تحليل بهشيوة پرسش و پاسخ، بهنحو اجتنابناپذيري مشابه هستند. با وجود اين، نظير تجاربي كه در بالا ذكر شد، مرا متقاعد ميكند، وقتي هريك دربارة امر واحدي سخن ميگوييم، اغلب اغراض كاملاً متفاوتي داشته باشيم. در عين حال كه خطوط فكري يكسان و مشابهاند ولي تصاويري كه از آنها بهدست ميآيد، ميتوانند متفاوت باشند.
به همين دليل، جدايي ما از يكديگر را تغيير صوري در تركيب و نه يك اختلاف نظر ميخوانم. به همين خاطر است كه در مورد بهترين شيوة بررسي اين جدايي، بيدرنگ متحيّر و كنجكاو ميشوم. چگونه امكان دارد سركارل را متقاعد كنم، هرچه را دربارة پيشرفت علمي ميدانم، او نيز ميداند و جايي دربارهاش سخن گفته است. چيزي كه او اردك ميخواند، ميتواند مانند خرگوش ديده شود. چگونه ميتوانم چيزي را كه از منظر خود به آن تمايل دارم، به او نشان دهم؟ حال آنكه، از قبل آموخته است، هر چيزي را كه بتوان به آن اشاره كرد، از منظر خود بنگرد.
در اين صورت، تغيير استراتژي لازم است و آنچه در پي ميآيد خود چنين تغييري را نشان ميدهد. با مطالعة مجرّد تعدادي از كتب و مقالات اصلي سركارل، باز هم با مجموعه عبارتهايي تكراري مواجه شدم كه، هرچند آنها را فهميده و كاملاً مخالفشان نيستم، ولي هرگز نتوانستم آنها را در همان مواضع بهكار برم. بيترديد، منظور از آنها استعارههايي است كه بهطور لفظي در مواضعي بهكار ميروند كه سركارل جاي ديگر در موردشان توصيفهاي غيرمنتظرهاي ميآورد. با وجود اين، [بهكارگيري] چنين استعارههايي براي اهداف كنوني، كه بهوضوح تأثير نامطلوبي بر من دارد، ميتواند ثابت كند كه از توصيفهاي ساده و آسان مفيدتر است. البته ممكن است آنها بر تفاوتهاي بافتي يك متن كه بيانهاي ادبي دقيقي را دربردارند، دلالت كنند.
در اين صورت، چنين شيوة بياني نميتواند كاركرد خطوط فكري مندرج در يك مقاله را دارا باشد. بلكه كاركردي هم چون گوش خرگوش، شالگردن و يا نشاني بر گردن را خواهد داشت كه فرد وقتي ميخواهد تغيير ديد خود به يك نمودار صوري را به دوستش بياموزد آنها را از هم جدا كرده [و سپس] بررسي ميكند. اين حداقل انتظاري است كه از چنين اموري دارم. چهار نمونه از شيوههاي متفاوت بيان بهخاطر دارم كه آنها را به ترتيب بررسي ميكنم.
(I)
از ميان بنياديترين موضوعاتي كه من و سركارل بر آنها توافق داريم، تأكيد ما، بر اين موضوع قرار گرفته است كه هرگونه تحليل در مورد پيشرفت و تحوّل معرفت علمي، بايد روشي را كه علم در عمل بهكار بسته است، مهم قلمداد كند. در اين صورت، تعدادي از تعميمهاي تكراري وي، مرا شگفتزده ميكند.
يكي از اين تعميمها، جملات آغازين فصل نخست كتاب منطق اكتشاف علمي است. به بيان سركارل، "يك دانشمند، خواه نظريهپرداز، خواه آزمايشگر، گزاره يا مجموعهاي از گزارهها را مطرح ميكند و آنها را مرحله به مرحله ميآزمايد. وي خصوصاً در حوزة علوم تجربي، فرضيهها يا مجموعهاي نظاميافته از فرضيهها را پايهريزي كرده و آنها را از طريق مشاهده و آزمون در معرض تجربه قرار ميدهد. اين عبارت از هر لحاظ تكراري است، امّا در كاربرد، سه مسئله را نشان ميدهد. ناكامي چنين عبارتي در تعيين اين موضوع كه كداميك از اين دو نوع "گزاره" (statement) يا "نظريه" (theory)، بايد آزمون شوند، مبهم است.
درست است كه چنين ابهامي با رجوع به ساير متون آثار سركارل رفع ميشود ولي تعميمهاي بهدست آمده از آن، بهلحاظ تاريخي نادرست هستند. علاوه بر اين، چنين اشتباهي مهم بهنظر ميرسد، زيرا توصيف در قالب مبهم فاقد آن ويژگي علمي است كه بيشتر علوم را از ساير پژوهشهاي خلّاق متمايز ميكند.
نوعي "گزاره" يا "فرضيه" (hypothesis) وجود دارد كه دانشمندان بارها آن را مورد آزمون دقيق قرار دادهاند. گزارههايي را دربارة بهترين حدسهاي يك فرد بهخاطر دارم كه شيوة درست برقراري ارتباط ميان موضوع تحقيقش و مواد معرفت علميِ پذيرفتهشده را بيان ميكند. براي مثال، ممكن است وي حدس بزند يك مجهول شيميايي خاص حاوي نمكِ يك زمين كمياب است، يا اينكه چاقي موشهاي آزمايشگاهياش، ناشي از عنصري مشخص در رژيم غذاييشان باشد، و يا اينكه نمودار طبيعي تازه كشفشدة ستارگان ممكن است ناشي از افت شديد هستهاي فهميده شود. در هر مورد، مراحل بعدي تحقيقاش، امتحان يا آزمون دقيق اين حدسها يا فرضيهها در نظر گرفته ميشود. اگر اين حدسها يا فرضيهها، به اندازه كافي آزمونهاي بسيار دشوار را پشت سر بگذارند، اين دانشمند كشفي را صورت داده يا دستكم معمّايي را كه مطرح شده حل كرده است.
در غير اين صورت، وي يا بايد معمّا را بهكلّي رها كند، يا بايد بكوشد به كمك فرضيههايي ديگر آن را حل كند. بسياري از موضوعات تحقيق، و نه همة آنها، اينگونه هستند. چنين آزمونهايي بخش استانداردِ چيزي هستند كه آنرا در جاي ديگر، "علم يا پژوهش متعارف" (normal science or normal research) خواندهام، اقدامي كه بخش اعظم كاري كه در علوم پايه انجام ميشود را تبيين ميكند. هرچند، اين آزمونها، بهمعناي متداول، منتهي به نظرية رايج نميشود. برعكس، وقتي دانشمندي به يك تعداد موضوعات تحقيقي ميپردازد، بايد نظرية رايج را بهعنوان قواعد كارياش، مبنا قرار دهد. هدف وي ترجيحاً حل معمايي است كه ديگران از عهدة حل آن برنيامدهاند و از نظرية رايج انتظار ميرود آن معمّا را توضيح داده و تبيين كند كه ميتوان با تكيه بر هوش كافي، آن را حل كرد.
البته پژوهشگرِ چنين حوزهاي، اغلب بايد راه حلهاي حدسي را كه بهواسطة خلاقيّت خود براي معمّا ارائه و پيشنهاد ميكند، آزمايش كند؛ امّا تنها حدس شخصياش آزمون ميشود. اگر در اين آزمون ناكام شود، تنها توان خودش و نه مواد علم رايج زير سؤال ميرود. بهطور خلاصه، اگرچه آزمونها در علم متعارف بارها انجام ميشوند، ولي آنها [اساساً] آزمونهايي خاص هستند. زيرا در تحليل نهايي، اين خود دانشمند است كه مورد آزمايش قرار ميگيرد و نه نظرية رايج.
به هر حال، اين آزمون از نوع آزمونهايي نيست كه سركارل در نظر دارد. او بيش از همه نگران روشهايي است كه علم از طريق آنها رشد ميكند و اطمينان دارد كه "رشد" (growth) اساساً نه با انباشت، بلكه با شكست انقلابي يك نظرية پذيرفتهشده و جايگزيني آن با يك نظرية بهتر، محقّق ميشود. (استنتاج رشد از "شكست متوالي"، خود يك امر عجيب و نامتعارف زبانشناختي (a linguistic oddity) است كه علت وجودياش را هرچه بيشتر جلو برويم، بيشتر ميتوانيم دريابيم).
با فرض اين ديدگاه، آزمونهايي كه سر كارل بر آنها تأكيد دارد آزمونهايي هستند كه بهمنظور كشف حدود و ثغور نظرية پذيرفتهشده و قرار دادن نظرية رايج در معرض بيشترين فشار انجام ميگيرد. ازجمله مثالهاي مورد علاقه وي، كه جملگي در نتيجة خود تكاندهنده و مخرّباند، [ميتوان] آزمايشهاي لاوازيه (Lavaisier) بر روي اكسيده شدن، شتاب ماهگرفتگي و خورشيدگرفتگي سال 1919 و آزمايشهاي اخير بر روي حفظ توليد مثل ، را ذكر كرد.
البته، تمام اين آزمايشها، آزمايشهايي كلاسيك هستند، ولي سركارل در استفاده از آنها براي توصيف فعاليّت علمي، يك موضوع بسيار مهم را دربارة آنها ناديده ميگيرد. اينگونه رويدادها در [روند] پيشرفت و تحوّل علمي بسيار نادر هستند. وقتي آنها بهوقوع ميپيوندند، يا عموماً بهواسطة بحران قبلي در حوزة مربوطه (آزمايشهاي لاوازيه، لي Lee و يانگ (Yang بهوجود ميآيند و يا بهواسطة وجود نظريهاي حاصل ميشوند كه با معيارهاي كنوني تحقيق (نسبيّت عام اينشتين رقابت ميكنند. به هر حال، اين امور ابعاد يا دلايل چيزي است كه در جاي ديگر "پژوهش برجسته و خاص" خواندهام، كاري كه در آن دانشمندان بسياري از ويژگيهاي مورد تأكيد سركارل را نشان ميدهد، ولي حداقل در گذشته تنها بهطور ادواري و تحت شرايط كاملاً خاص در هر تخصص علمي مطرح شده است.
پس معتقدم كه سركارل، كار علمي محض را با معيارهايي توصيف كرده است كه تنها به اجزاي انقلابي و موقّتش مربوط ميشود. تأكيد وي طبيعي و متداول است:
شاهكارهاي كپرنيك (Copernicus) يا اينشتين (Einstein) خواندنيتر از شاهكارهاي براهه (Brahe) يا لورنتز (Lorentz)، است. سركارل اولين كسي نيست كه آنچه را علم متعارف ميخوانم با كاري اساساً پيشپاافتاده اشتباه ميگيرد. با وجود اين، اگر پژوهش را صرفاً از حيث تحولاتي نگاه كنيم كه ايجاد ميكند، [در اين صورت] احتمالاً نه علم و نه پيشرفت و تحول معرفت را ميتوان فهميد. بهطور مثال، هرچند آزمون معتقدات اصلي تنها در [قلمروي] علم برجسته و خاص رخ ميدهد، امّا اين علم متعارف است كه هم موضوعات آزمون و هم شيوة آزمون آنها را نشان ميدهد. افزون بر اين، بهمنظور اجراي متعارف و نه برجسته و خاص علم است كه متخصصان آموزش داده ميشوند، با وجود اين، موفقيّت آنها در نشان دادن و جايگزين كردن نظريههايي كه كار متعارف به آنها وابسته است، امري عجيب است كه بايد تبيين شود. سرانجام، ديدگاه اصلي من در حال حاضر اين است كه نگاهي دقيقتر به كار علمي نشان ميدهد اين عمل متعارف و نه برجسته و خاص است كه بيشتر اوقات علم را تقريباً از ساير كارها متمايز ميكند، علم متعارفي كه نوع آزمون سركارل در مورد آن تحقّق پيدا نميكند. اگر معيار تمايزي وجود داشته باشد (كه بهنظر من نبايد بهدنبال يك معيار مشخص و تعيينكننده بود)، ميتواند تنها در آن بخش از علم باشد كه سركارل ناديده ميگيرد.
سركارل در يكي از مقالههاي خاطرهانگيز خود، در جستجوي خاستگاه و سنّت بحث انتقادي است كه براي فلاسفة يوناني ميان تالس (Thales) و افلاطون (Plato) و تنها شيوة عملي گسترش معرفت ما است"، فلاسفهاي كه، بهنظر وي، بحث انتقادي (critical discussion) را هم بين مدارس و هم در داخل آنها رواج دادند. توصيفي كه وي از گفتمان پيش از سقراط اضافه ميكند، بسيار بجا و مناسب است، امّا آنچه توصيف شده، هيچ شباهتي به علم ندارد.
در عوض اين توصيف، سنّت [بيان] دعاوي، دعاوي متقابل و مناقشهها دربارة اصولي است كه احتمالاً به جز دوران قرون وسطا، از آنپس مشخصة فلسفه و بيشتر علوم اجتماعي بوده است. قبلاً اين شيوه بحث بهوسيلة رياضيات، ستارهشناسي، آمار، و بخشهاي هندسي نورشناسيِ دوران يونانيمآبي (Hellenistic period) در جهت حل معمّا كنار گذاشته شده بود. از آن پس تا بهحال ساير علومي كه به طرز روزافزوني بر شمارشان افزوده ميشود، همين تحوّل را پشت سر گذاردهاند. به بيان ديگر، برخلاف ديدگاه سركارل، اين درست كنار گذاردن سنّت بحث انتقادي است كه گذار از علم را [به علم ديگر] مشخص ميكند. وقتي حوزهاي از علم آن تحوّل را پشت سر گذاشت، بحث انتقادي تنها هنگام بحران، دوباره مطرح ميشود؛ يعني زمانيكه بنيانهاي اين حوزه از علم دوباره متزلزل ميشود. دانشمندان تنها وقتي همانند فلاسفه عمل ميكنند كه بايد از ميان نظريههاي رقيب يكي را انتخاب كنند.
فكر ميكنم به همين دليل توصيف برجستة سركارل از دلايل انتخاب يكي از نظامهاي مابعدالطبيعهاي، تا اين حد به تبيين انتخاب يكي از نظريههاي علمي من شباهت دارد. پس از اين سعي خواهم كرد بهطور خلاصه نشان دهم، آزمون در هيچيك از اين گزينهها نميتواند نقش كاملاً تعيينكنندهاي داشته باشد.
به هر حال، دليل خوبي وجود دارد كه چرا آزمون ظاهراً چنين نقش تعيينكنندهاي ندارد، و در بررسي اين دليل [معلوم ميشود] چرا اردك سركارل بالاخره ميتواند به خرگوش من تبديل شود. هيچ فعاليتي در جهت حل معمّا نميتواند تحقّق پيدا كند، مگر آنكه كساني كه به اين كار مبادرت ميورزند معيار واحدي داشته باشند كه براي آنها و نسبت به زماني كه در آن به سر ميبرند، مشخص ميكند چه موقع يك معمّا حل شده است. همين معيار ضرورتاً ناتواني دستيابي به راهحل معمّا را نيز مشخص ميكند و هركس نظريهاي را انتخاب كند ميتواند اين ناتواني را، ناتواني يك نظريه در پشت سر گذاردن يك آزمون تلقّي كند.
همانطور كه قبلاً تأكيد كردهام معمولاً ناتواني مذكور اينگونه تلقّي نميشود. تنها كسي كه به حل معمّا ميپردازد مقصّر شناخته ميشود، نه ابزارهاي وي ولي عقيدة اين عده تحت شرايط خاصي تغيير ميكند كه بحراني در حوزة تخصّصي بهوجود آمده است (براي مثال در نتيجة شكست فاحش يا مكرّر برجستهترين متخصّصان آن حوزه). شكستي كه قبلاً به اشخاص مربوط بوده ميتواند بعدها شكست يك نظرية تحت آزمايش بهنظر رسد. حال، پرهيز از چنين آزموني به دليل اينكه از همان معمّا ناشي ميشود و درنتيجه معيار لايتغيّر حل معمّا را در خود دارد، نسبت به آزمونهايي كه در چارچوب سنّتي كه شيوه متعارف آن بحث انتقادي و نه حل معما (puzzle solving) است، هم دشوارتر و هم سختتر است.
بنابراين، به تعبيري، سختي معيار آزمون (test-criteria) تنها يك روي سكهاي است كه روي ديگرش سنّت حل معما است. به همين خاطر است كه معيار تمايز سركارل و معيار من تا اندازة زيادي با هم سازگاري دارند هرچند، اين سازگاري تنها در نتايج معيارهاي ما وجود دارد، فرآيند بهكارگيري آنها بسيار متفاوت است و ابعاد گوناگوني از فعاليّتي را كه اين قضاوت ـ علم يا غير علم ـ در مورد آن صورت ميگيرد متمايز ميكند. با بررسي موارد غامضي چون تحليل روانشناختي يا تاريخنگاري ماركسيستي، كه سركارل در مورد هريك از آنها معياري را درنظر گرفته و به ما ميگويد، من [نيز با وي] هم عقيدهام كه نميتوان در اين صورت آنها را بهمعناي دقيق كلمه "علم" خواند. امّا من از راهي به اين نتيجه ميرسم كه بسيار مطمئن و مستقيمتر از راه وي است. مثالي اجمالي ميتواند نشان دهد از بين دو معيار آزمون و حل معمّا، معيار دوم هم ابهام كمتري دارد و هم بنياديتر است.
براي اجتناب از مناقشههاي بيربط دوران حاضر، ترجيح ميدهم بهجاي پرداختن به چيزي مثل تحليل روانشناختي، طالعبيني را مورد توجه قرار دهم. طالعبيني (astrology) مثالي است كه سركارل بارها از آن بهعنوان "شبه علم" (pseudo-science) ياد ميكند. وي ميگويد: "آنها [= طالعبينان] با ارائه تفاسير و پيشگوييهاي بسيار مبهم قادر بودند ابطال يا ردّ نظريه و پيشگوييهايي را كه دقيقتر بوده است، توجيه كنند. آنها بهمنظور رهايي از ابطال، آزمونپذيري نظريه (testability of the theory) را از بين ميبرند. اين تعميمها دستخوش روح كار طالعبينانه (astrological enterprise) هستند. امّا همانطور كه به هر حال ميبايد جدّي گرفته شوند، [چنين تعميمهايي] اگر قرار باشد معيار تمييزي ارائه دهند، نميتوان آنها را تصديق كرد.
تاريخ طالعبيني زماني كه از نظر فكري نيز معتبر بود، طي قرنها پيشبينيهاي زيادي را بهثبت رساند كه بهطور قطع ابطال شدند. حتي معتقدترين و تندترين طرفداران طالعبيني نيز در تكرار چنين ناكاميهايي ترديد نداشتند. طالعبيني را به دليل قالبي كه پيشبينيهايش در آن ارائه ميشود، نميتوان از علوم جدا كرد.
افزون بر اين، طالعبيني را نميتوان به دليل شيوهاي كه مبادرتكنندگان به آن، ناكامي را توضيح ميدادند، از علوم جدا كرد. براي مثال، طالعبينان خاطرنشان ميكنند كه برخلاف پيشبينيهاي كلي دربارة مثلاً، اميال فردي يا بلاياي طبيعي، پيشبيني آيندة فرد كاري بس دشوار است و نيازمند بيشترين مهارت و حساسيّت دربارة خطاهاي جزئي اطلاعات مربوط است. هيئت ستارگان و هشت سياره، دائماً در حال تغيير بود؛ جدولهاي ستارهشناسي كه معمولاً اين هيئت را در روز تولّد فرد تخمين ميزدند، بسيار ناقص بودند؛ افراد اندكي لحظة تولّد خود را، بهدقت لازم ميدانستند.
پس جاي تعجّب نيست كه اين پيشبينيها اغلب ابطال شدهاند. تنها پس از اينكه طالعبيني خود از اعتبار افتاد، اين بحثها مصادره به مطلوب (question-begging) بهنظر ميآمد. امروز وقتي براي مثال ناكاميهاي پزشكي و هواشناسي را تبيين ميكنيم، نظير چنين استدلالهايي را، بهطور مرتّب بهكار ميبريم. آنها در مواقع گرفتاري نيز در علوم دقيقهاي چون رشتههاي فيزيك، شيمي و ستارهشناسي بهكار ميروند. تبيين طالعبين از ناكامي بههيچ وجه غيرعلمي نبود.
با اين همه، طالعبيني علم نبود، بلكه يك فن، يعني يكي از هنرهاي عملي بود كه شباهتهاي نزديكي با مهندسي، هواشناسي و پزشكي داشت، رشتههايي كه تا بيش از يك قرن پيش بهكار ميرفت. فكر ميكنم طالعبيني بهويژه با پزشكي قديميتر و روانشناسي تحليلي معاصر شباهتهاي تنگاتنگي دارد. در هريك از اين رشتهها نظرية مشترك بهتنهايي براي اثبات اعتبار اين نظام و نيز ارائة دليلي منطقي براي قواعد فني مختلف حاكم بر عمل [در اين رشته] كافي بود.
اين قواعد كاربردشان را در گذشته ثابت كردهاند، امّا كسي كه به كار در اين رشتهها اشتغال داشت، آنها را براي جلوگيري از ناكامي دوباره كافي نميدانست. نظريهاي مبسوطتر و قواعدي منسجمتر لازم بود، امّا بيمعنا بود كه يك نظام معتبر و شديداً مورد نياز را نسبت به سنّتي با موفقيّت محدود كنار بگذاريم صرفاً به اين دليل كه اين امور مورد نياز هنوز فراهم نشدهاند. هرچند، بدون آنها طالعبين و پزشك هيچكدام قادر به پژوهش نميباشند. گرچه آنها قواعدي براي عمل در اختيار داشتند، ولي هيچ معمّايي براي حل كردن و درنتيجه هيچ علمي براي بهكار بستن نداشتند.
شرايط ستارهشناسي را با طالعبيني مقايسه كنيد. اگر پيشبيني يك ستارهشناس با شكست مواجه شود و محاسباتش درست باشد، ميتواند اميدوار به فراهم آوردن شرايط درست باشد. شايد دادهها و اطلاعات نادرست بودهاند: مشاهدههاي قبلي را ميتوان دوباره بررسي كرد و ارزيابيهاي تازهاي بهعمل آورد. كارهايي كه انبوهي از معمّاهاي قابل محاسبه و مفيد را مطرح ميكند. و شايد نظريه احتياج به تعديل داشته باشد يا بهوسيلة استفادة درست از [مسئلة] دايرهاي كه مركزش روي محيط دايرة ديگر است، گريز از مركز، برابركنندهها و...، يا بهوسيلة اصلاحات اساسيتر فن ستارهشناسي. براي بيش از يك هزاره اينها معمّاهاي نظري و رياضي بودند كه علاوه بر معمّاهاي مفيد مشابه خودشان، سنّت پژوهش ستارهشناسي حول محور آنها شكل گرفته است. طالعبين برخلاف ستارهشناس با چنين معمّاهايي روبرو نبود. وقوع ناكاميها را ميتوان تبيين كرد.
امّا ناكاميهاي خاص باعث پديد آمدن معمّاهاي پژوهش نميشدند، زيرا هيچ فردي هرقدر كه ماهر باشد نميتواند با يك تلاش سازنده براي اصلاح سنت طالعبيني از آنها استفاده كند. ريشههاي بسيار زيادي ميتواند براي مشكل وجود داشته باشد كه بيشتر آنها خارج از [حيطة] آگاهي، كنترل و مسئوليّت طالعبين قرار دارند. ناكاميهاي فردي به همان نسبت قابل تعليم نبودند و ماية توانايي پيشگو در نظر همكاران حرفهايشان نميشدند. با اينكه اغلب، افراد واحدي، از قبيل بطلميوس (Ptolemy)، كپلر (Kepler) و تيكو براهه (Tycho Brahe) به ستارهشناسي و طالعبيني اشتغال داشتند ولي در برابر سنّت حلّ معمّايي ستارهشناسي هيچ بديلي از طالعبيني وجود نداشت و طالعبيني بدون وجود معمّاها، يعني توانايي زير سؤال بردن و بعد اثبات مهارت شخص خاصي كه به طالعبيني اشتغال دارد، نميتواند علم باشد، حتّي اگر ستارگان نيز بهواقع تقدير و سرنوشت بشر را مقرّر كنند.
بهطور خلاصه، گرچه طالعبينان پيشگوييهاي آزمونپذيري بهدست ميدادند و تصديق ميكردند كه گاهي اين پيشگوييها غلط از آب درميآيد، ولي آنها به فعاليّتهاي گوناگوني دست نميزدند كه بهطور متعارف مشخّصة تمام علوم شناخته شده بود، [ضمن اينكه] قادر به اين كار نبودند. سركارل بهدرستي طالعبيني را از علوم جدا ميكند، امّا تأكيد بيش از حد وي بر تحولات اتّفاقي علم مانع از آن ميشود كه قطعيترين دليل انجام چنين كاري را ببيند.
اين حقيقت، بهنوبة خود ميتواند نكتة عجيب ديگري را در مورد تاريخنگاري سركارل تبيين كند. گرچه وي بارها نقش آزمونها را در جايگزيني نظريههاي علمي مورد تأكيد قرار ميدهد، ولي علاوه بر اين، ملزم است اذعان كند كه بسياري از نظريهها، مثل [نظرية] بطلميوسي، قبل از آنكه بهواقع آزمون شوند، جايگزين شدند. دستكم در برخي موارد، آزمونها براي تحولاتي كه به پيشرفت علم منجر ميشوند، لازم نيستند. امّا چنين امري در مورد معمّاها صدق نميكند.
سركارل ميگويد نظريههايي كه قبل از جايگزينيشان مورد آزمون قرار نميگرفتند، درصورتي كه به اندازة كافي دست از تأييد سنّت حل معمايي برميداشتند، هيچكدام عوض نميشدند. وضعيت ستارهشناسي در اوايل قرن شانزدهم ناگوار بود. با وجود اين، بيشتر ستارهشناسان احساس ميكردند كه اصلاحات عادي در يك مدل اساساً بطلميوسي وضعيت را بهبود ميبخشد. به اين معنا، اين نظريه در يك آزمون شكست نخورده بود. امّا ستارهشناسان اندكي، از جمله كوپرنيك (Copernicus) قائل بودند كه اين اشكالها به خود رويكرد بطلميوسي بازميگردد و به برداشتهاي خاصي كه از اين نظريه ارائه شده، رجوع نميكند و نتايج چنين عقيدهاي قبل از اين ثبت شده است. چنين وضعيّتي متعارف است. يك سنّت حل معمّا با آزمون يا بدون آن ميتواند راه را براي جايگزيني خودش فراهم كند. اتكا بر آزمون بهعنوان مشخصة يك علم بهمعناي ناديده گرفتن كار اغلب دانشمندان و نيز بيتوجهي به شاخصترين ويژگي كار آنها است.
نکته : علم پوزیتیویسم پوپر پیشرفت علمی معرفت علمی
منطق كشف يا روانشناسي پژوهش(2)
نويسنده: تامس. اس. كوهن
با پيشينهاي كه از اظهارات قبلي بهدست آمد ميتوان دليل و نتايج يكي ديگر از شيوههاي بيان مورد علاقة سركارل را بيدرنگ دريافت. كتاب حدسها و ابطالها با اين جمله آغاز ميشود: "مقالات و سخنرانيهايي كه در اين كتاب مندرج است، صورتهاي متفاوتي از يك تم واحد (simple theme) هستند، يعني اين تز كه ميتوان از خطاها آموخت" اين تأكيد به خود سركارل تعلّق دارد؛ اين تز به اثري بازميگردد كه وي پيشتر به رشتة تحرير درآورده است؛ امّا اگر خود تز را بهتنهايي تصوّر كنيم، تزي قابل قبول است؛ جدا كردن و تصحيح كردن خطاها، فنّي اساسي در آموزش كودكان بهشمار ميرود.
فن بيان سركارل ريشه در تجارب روزمره دارد. با وجود اين، در مضاميني كه وي در آنها از ضرورت معمول كمك ميگيرد، ظاهراً كاربردهايش بهنحو تعيينكنندهاي نادرست است. اطمينان ندارم خطايي مرتكب شده باشم كه حداقل بتوان از آن چيزي آموخت.
لازم نيست با مسائل عميقتر فلسفي كه بهوسيلة خطاها مطرح ميشوند خود را درگير كنيم تا ببينيم در حال حاضر مسئلة مورد بحث كدام است. خطا است كه سه را با سه جمع كنيم و عدد پنج بهدست آوريم يا از گزارة "هر انساني فاني است"، گزارة "تمام فانيها انساناند" را استنتاج كنيم. به دلايل مختلف، خطا است بگوييم "آن پسر خواهرم است" يا اينكه وجود يك ميدان الكترونيكي قوي را اعلام كنيم و حال آنكه كنترل آزمايش آن را رد كند. قاعدتاً هنوز انواع ديگري از خطاها وجود دارند، ولي تمام خطاهاي معمولي احتمالاً در ويژگي زير مشتركاند: خطا در يك زمان و مكان خاص و بهوسيلة يك فرد خاص انجام ميشود.
آن فرد در پيروي از قاعدة ثابتشدهاي در منطق، يا زبان و يا روابط ميان يكي از اين دو با جهان تجربي ناكام مانده است. او ممكن است در شناخت نتايج يك انتخاب خاص در ميان شقوقي كه اين قواعد در اختيار او قرار ميدهد، ناكام شده باشد. اين فرد تنها ميتواند به اين دليل از خطايش بياموزد كه گروهي كه كارش شامل اين قاعده ميشود بتواند ناكامي فرد را در بهكارگيري آنها جدا كند. بهطور خلاصه، انواع خطاها كه ضرورت سركارل در مورد آنها بهوضوح هرچه تمامتر بهكار ميرود [ناشي از] ناكامي فهم يا شناخت فرد در فعاليّتي هستند كه قواعد از پيش تعيينشدهاي بر آن حاكم است. چنين خطاهايي در علوم، بيشتر اوقات و شايد گاهي اوقات در مسير پژوهش متعارف حل معمّا پيش ميآيد.
هرچند مطلب مذكور در جايي كه سركارل بهدنبال خطاها ميگردد نيست، زيرا تصوّر وي از علم حتّي وجود پژوهش متعارف را تحتالشعاع قرار ميدهد. در عوض، او وقايع برجسته يا انقلابي را در پيشرفت و تحوّل علمي [مؤثر] ميبيند. خطاهايي كه وي به آنها اشاره ميكند، عموماً اموري كاربردي نبوده بلكه نظريههاي علمي منسوخي چون هيئت بطلميوسي، نظريه اصل فلوژيستون يا ديناميك نيوتني هستند و به همين قياس، "آموختن از خطاها" وقتي تحقّق ميپذيرد كه يك جامعة علمي يكي از نظريهها را رد كرده و نظرية ديگري را جايگزين آن كند. اگر بلافاصله به نظر نميرسد كه اين موضوع كاربردهاي مختلفي دارد، عمدتاً به اين دليل است كه براي ميراث استقراگرايان جالب است كه همة ما [اعتقاد به آموختن از خطاها داشته باشيم].
با اعتقاد به اينكه نظريههاي معتبر بهوسيلة استقرا درست از حقايق حاصل ميشوند، استقراگرا بايد بپذيرد كه نظرية نامعتبر نيز ناشي از استقرا نادرست است. دستكم به كلّي وي حاضر است كه به اين پرسشها پاسخ دهد: در دستيابي به نظريهاي مثل هيئت بطلميوسي چه خطايي رخ داده، چه قانوني، چه وقت و توسط چه كسي نقض شده است؟ براي كسي كه اين پرسشها فقط نزد او معنا دارند، شيوة بيان سركارل مسئلهاي ندارد.
ولي نه من و نه سركارل هيچكدام استقراگرا نيستيم. باور نداريم كه قانوني براي استقرا نظريههاي درست از حقايق، وجود داشته باشد يا حتّي قائل نيستيم كه نظريهها، خواه درست يا نادرست، اساساً استقراپذير باشند. برعكس، آنها را فرضهايي تخيّلي ميدانيم كه در نوشتههايمان براي كاربرد در طبيعت ابداع ميكنيم. هرچند گفتهايم اين فرضها قادر به مخالفت با معمّاهايي هستند كه از پس حل آنها برنيامدهاند و عموماً نيز با آنها مخالفت كردهاند، ولي علاوه بر اين، اذعان داريم كه اين مخالفتهاي مشكلساز گاهي پس از ابداع و پذيرش يك نظريه اتفاق افتادهاند. پس، از نظر ما هيچ خطايي در رسيدن به هيئت بطلميوسي اتّفاق نميافتد و بنابراين، دشوار است كه بفهمم مقصود سركارل از اينكه اين نظام، يا هر نظرية منسوخ ديگري را خطا ميخواند چيست.
حداكثر چيزي كه بتوان گفت اين است كه نظريهاي كه قبلاً خطا بهشمار نميرفته، يا [بهواقع] درخور خطا بوده يا يكي از دانشمندان، بهخطا نظريهاي را براي مدّت زماني طولاني رها نكرده است، و حتي اين شيوههاي بيان هم كه از ميان آنها اوّلي بسيار آزارهنده است، مفهوم خطايي را كه معروفيّت بيشتري دارد، نميرساند. اينها خطاهاي معمولي هستند كه ستارهشناس بطلميوسي (يا كوپرنيكي) شايد بهواسطة مشاهده، محاسبه يا تحليل دادهها و اطلاعات، در چارچوب نظام ستارهشناختي خود مرتكب ميشود. يعني آنها خطاهايي هستند كه ميتوان از نظام اوليه آنها را جدا كرد و بلافاصله اصلاح نمود، درحاليكه نظام اوليه را نيز حفظ ميكنيم. برعكس، به تعبير سركارل، خطا تمام نظام را تحت تأثير قرار ميدهد و تنها با جايگزيني كليّت آن قابل اصلاح است. هيچيك از شيوههاي بيان و شباهتهاي [فكري] ما نميتواند اختلافهاي مبنايي ما را بپوشاند و نيز قادر به پوشاندن اين حقيقت نيست كه چنين نظامي قبل از تأثيرگذاري خطا بر آن، نظامي نبوده است كه اكنون معرفت مستدل و مطمئن ميخوانيم.
به احتمال فراوان بتوان معناي "خطا" را از منظر سركارل حفظ كرد، ولي براي انجام موفقيتآميز چنين كاري لازم است جلوي آثار جانبي و يقيني و هنوز متداول آن را بگيريم. اصطلاح "خطا" همچون "آزمون" از علم متعارف برگرفته شده است و كاربرد آن در اين علم بهلحاظ منطقي روشن و واضح است. اين اصطلاح در علم متعارف براي رويدادهاي انقلابي بهكار رفته و كاربردش در بهترين حالت مشكلساز است. تغيير عقيدهاي [كه از اصطلاح "آزمون" به "خطا" صورت پذيرفت] اين برداشت متداول را بهوجود آورده و حداقل تقويت ميكند كه ميتوان همة نظريهها را با همان معيارهايي مورد ارزيابي قرار داد كه در ارزيابي كاربردهاي پژوهشي نظرية خود بهكار ميبريم. از اين پس كشف معيارهاي قابل كاربرد به نياز اولية بسياري از افراد تبديل ميشود.
اينكه سركارل نيز بايد جز و اين افراد باشد، امري است بعيد و دور از ذهن، زيرا اين تحقيق با بديعترين و مفيدترين هستة مركزي فلسفة علم او مخالفت دارد. با وجود اين، پس از [مطالعة] كتاب منطق اكتشاف علمي نتوانستم فهم بيشتري از آثار روششناختي وي پيدا كنم. حال بايد بگويم، سركارل با وجود ردّ و انكارهاي خود، دائماً بهدنبال ارزيابي شيوههايي است كه ميتواند براي نظريههايي در فنون مطمئن و بيچونوچرا بهكار رود، فنوني كه فرد بهوسيلة آنها "خطاهاي" علم حساب، علم منطق يا علم اندازهگيري را شناسايي ميكند. ميترسم وي بهدنبال خيال خامي باشد كه از همان پيوستگي علم متعارف و خاص نشأت ميگيرد كه آزمونهاي ظاهراً بسيار مبنايي ويژة علوم را تشكيل ميدهد.
(III)
سركارل در منطق اكتشاف علمي عدم تقارن تعميم و نفي آن را در ارتباطشان با دليل تجربي مورد تأكيد قرار ميدهد. نميتوان نشان داد يك نظرية علمي كاربرد موفقيّتآميزي در همة مصاديق ممكنش داشته باشد، ولي عدم موفقيّت آن را در موارد خاص ميتوان نشان داد. تأكيد بر اين بديهيات منطقي و آثار جانبياش براي من گامي به جلو بهنظر ميرسد كه از آن بازگشتي نيست. همين عدم تقارن نقشي اساسي در كتاب ساختار انقلابهاي علمي ايفا ميكند. ناتواني يك نظريه در ارائة قواعدي كه معمّاهاي قابل حل را مشخص ميكند، در اين كتاب منشا بحرانهاي تخصصي بهشمار ميرود كه اغلب منجر به جايگزيني نظريه ميشود. ديدگاه من بسيار به ديدگاه سركارل نزديك است، شايد من هم ديدگاه خود را از آنچه پيرامون اثر وي شنيدهام، اخذ كردهام.
سركارل آنچه را كه در زمان شكست كاربرد نافرجام يك نظريه اتفاق ميافتد، "ابطال" يا "رد" ميخواند؛ اين گفتهها نخستين مجموعه از عبارتهاي مربوط به [اين موضوع] است كه بهنحوي عجيب مرا تحت تأثير قرار ميدهد. [اصطلاحات] "ابطال" و "ردّ" هر دو متضاد "اثبات"هستند. آنها هر دو اساساً از منطق و رياضيات اخذ شدهاند؛ زنجيرههاي استدلال كه اين دو اصطلاح در مورد آنها بهكار ميرود "به چيز مطلوبي" (Q.E.D) پايان ميپذيرد كه "لازم است اثبات شود"؛ استفاده از اين اصطلاحات توانايي جلب رضايت هريك از اعضاي جامعة تخصصي مربوط را دربردارد. هرچند، احتياجي نيست به هيچيك از اين مخاطبان بگوييم، جايي كه يك نظرية كلي يا حتّي يك قانون علمي در معرض خطر است، استدلالها بهندرت مطمئن و بيچونوچرا هستند.
همة تجربيّات را ميتوان يا از حيث ارتباطشان و يا از حيث دقتّشان مورد ترديد قرار داد. همة نظريهها را ميتوان بهوسيلة سازگاريهاي موقت (ad hoc adjustments) و مختلف اصلاح كرد بدون آنكه در خطوط اصلي آنها تغييري ايجاد كنيم. افزون بر اين، دانستن اين موضوع مهم است كه [روند رشد علم] بايد نيز اينگونه باشد، زيرا معرفت علمي غالباً با مورد ترديد قرار دادن مشاهدهها و سازگاري نظريهها رشد ميكند. ترديدها و سازگاريها معيارهاي [مطلوب] براي تحقيق متعارف در علم تجربي هستند و سازگاريها نيز نقش برجستهاي در رياضيات غيرصوري ايفا ميكنند. تحليل زيبايي كه دكتر لاكاتوش (Dr. Lakatos از پاسخهاي موجّه به ابطالهاي رياضي ارائه ميكند گوياترين استدلالهايي را كه در برابر موضع ابطالگرايانة محض (naïve falsificationist position) ميشناسم، فراهم ميكند.
البته سركارل يك ابطالگراي محض نيست. او درست هر چيزي را كه گفته شده است، ميداند و از ابتداي كارش آن را مورد تأكيد قرار داده است. براي مثال، وي در اوايل كتاب منطق اكتشاف علمي ميگويد:
"در حقيقت هيچ دليل مخالف قاطعي نميتوان عليه يك نظريه ارائه كرد؛ زيرا همواره ممكن است بگوييم نتايج تجربي معتبر نيستند يا تفاوتهايي كه ادّعا ميشود بين نتايج تجربي و نظريه وجود دارد، تنها تفاوتهايي ظاهرياند و با افزايش شناخت از ميان ميروند". عبارتهايي از اين قبيل، يك شباهت ديگر را بين ديدگاه سركارل از علم و ديدگاه نشان ميدهد، ولي چيزي كه از آنها ميفهميم هنوز ميتواند تفاوت بيشتري داشته باشد.
بهنظر من، آنها هم به لحاظ دليل و هم به لحاظ منشأ، بنيادي هستند. برعكس، از نظر سركارل آنها اصلاحاتي ضروري هستند كه انسجام ديدگاه اصلي او را تهديد ميكنند. درحاليكه وي دليل مخالف قطعي را ردّ ميكند، هيچ جايگزيني براي آن ارائه نميدهد و رابطهاي كه وي بهكار ميگيرد، نوعي از منطق ابطالگرايي را باقي ميگذارد. بهنظر من، اگرچه سركارل يك ابطالگراي محض نيست، ولي به حق ميتوان اين عنوان را بر وي نهاد.
اگر تنها نگراني او تمييز دادن بود، مسائلي كه در اثر عدم ارائه دلايل مخالف قطعي مطرح ميشد، كمتر دشوار و شايد قابل اغماض بود. تمييز دادن ميتواند بهوسيلة يك معيار صرفاً نحوي حاصل شود. پس ديدگاه سركارل احتمالاً و شايد درحقيقت، اين باشد كه يك نظريه تنها و تنها وقتي علمي است كه گزارههاي مشاهدهاي ـ بهويژه سلب گزارههاي وجودشناختي محض ـ را بتوان بهلحاظ منطقي از آن [نظريه] و احتمالاً همراه گزارههاي پسزمينهاي آن استنتاج كرد.
بدينسان، مشكلات تعيين اين [پرسش] كه آيا نتيجة يك علم آزمايشگاهي خاص مدعّاي يك گزارة مشاهدهاي خاص را توجيه ميكند يا نه، امري خارج از موضوع است (كه اين موضوع را به اجمال بررسي خواهم كرد). شايد مشكلات مهمي از قبيل تعيين اين [پرسش] كه آيا يك گزارة مشاهدهايي استنتاجشده از برداشت تقريبي (يعني بهلحاظ رياضي كنترلپذير) يك نظريه، بايد نتايج خود آن نظريه قلمداد شود يا نه، نيز به همين صورت قابل اغماض باشد. با وجود اين، مبناي انجام اين كار چندان معلوم نيست. چنين مسائلي به علم نحو (syntactics) مربوط نميشود، بلكه به كاربردشناسي (pragmatics) يا معناشناسي (semantics) زبان تعلّق دارند كه اين نظريه در ظرف آن شكل گرفته است. بنابراين، آنها هيچ نقشي در تعيين جايگاه و منزلت علمي آن [نظريه] ندارند. يك نظريه وقتي علمي است كه تنها بهوسيلة يك گزارة مشاهدهاي و نه حقيقي ابطالپذير باشد. رابطة ميان گزارهها، برخلاف رابطة ميان يك گزاره و يك مشاهده ميتواند دليل مخالف قطعي متداول در منطق و رياضيات باشد.
به دلايلي كه قبلاً ذكر شد و بيدرنگ در ادامه نيز به جزئيات آنها خواهيم پرداخت، ترديد دارم كه نظريههاي علمي بدون تغيير تعيينكنندهاي بتواند در قالبي بهوجود آيند كه داوريهاي نحوي محض را كه اين برداشت از معيار سركارل ايجاب ميكند، جايز بشمارند. حتي اگر آنها قادر به اين كار باشند، ولي اين نظريههاي بازسازيشده، تنها مبنايي را براي معيار تمييز دادن او فراهم ميكند و نه منطق معرفت كه چنين ارتباط نزديكي با آن دارد.
به هرحال دومي [= منطق معرفت] دائميترين دغدغة سركارل بوده و تصوّري كاملاً دقيق از آن داشته است. او مينويسد، "منطق معرفت... تنها بر پژوهيدن روشهايي مبتني است كه در برخي آزمونهاي نظاميافته بهكار ميرود؛ هر ايدة جديدي نيز براي اينكه بهطور جدّي پذيرفته شود، بايد در معرض اين آزمونها قرار گيرد."
قواعدي از اين دست و همراه با آنها كار منطقي محضي كه در بالا توصيف شد، ديگر معناي نحوي صرف نخواهند داشت. آنها هم به پژوهشگر معرفتشناس و هم به دانشمند پژوهندهاي نياز دارند كه بتواند عبارتهاي مأخوذ از يك نظريه را، نهتنها با ساير عبارتها بلكه با مشاهدهها و تجربههاي حقيقي مرتبط سازد. در چنين سياق عبارتي است كه اصطلاح "ابطال" از نظر سركارل بهكار ميرود، امّا وي در مورد نحوة بهكارگيري آن سكوت ميكند. آيا ابطال چيزي جز يك دليل مخالف قطعي است؟ تحت چه شرايطي، منطق معرفت، دانشمند را ملزم ميكند تا نظرية قبلاً پذيرفتهشدهاي را كه با خود تجربه و نه عبارتهايي دربارة آن مواجه ميشود، كنار بگذارد؟ تا وقتي چنين پرسشهايي روشن نشود، نميتوان فهميد آنچه سركارل به ما ارائه ميكند اصولاً يك منطق معرفت است.
در خاتمة اين مقاله خواهم گفت كه هر قدر هم گفتههاي وي ارزشمند باشد، ولي بهكلّي چيزي غير از منطق معرفت است. سركارل بهجاي يك منطق، يك ايدئولوژي ارائه كرده است؛ و بهجاي قواعد روششناختي، اصولي مربوط به شيوة كار بهدست داده است.
امّا بيان اين نتيجه را بايد پس از نگاهي نهايي و عميقتر به منشأ مشكلات تصوّر سركارل از ابطال مطرح كنيم. همانطور كه قبلاً گفتهام، پيشفرض تصوّر سركارل از ابطال اين است كه يك نظريه در قالبي ريخته ميشود يا ميتواند در قالبي جديد ريخته شود كه به دانشمندان اجازه دهد تا هر رويداد قابل تصوّري را يا تأئيدكننده يا ابطالكننده و يا نامربوط به نظريه دستهبندي كنند. اگر يك نظريه بخواهد ابطالپذير باشد، بديهي است چنين چيزي براي آن ضرورت دارد:
همين پيشفرض، حتي در معيار واقعنمايي (verisimilitude) كه اخيراً از سوي سركارل مطرح شده، نمايانتر و برجستهتر است. چنين معياري مستلزم آن است كه ابتدا دستهاي از تمام نتايج منطقي نظريه را فراهم كنيم و سپس از ميان آنها تمام انواع نتايج درست و نادرست را با كمك معرفت پسزمينهاي انتخاب كنيم. اگر معيار واقعنمايي بخواهد به يك روش انتخاب نظريه تبديل شود، بايد دستكم چنين كاري را انجام دهيم. هرچند، هيچيك از اين امور را نميتوان به انجام رساند، مگر آنكه نظريه را به لحاظ منطقي كاملاً تبيين كرده و اصطلاحاتي كه اين نظريه بهوسيلة آنها به طبيعت نسبت داده ميشود، به اندازة كافي تعريف كنيم تا قابليّت اطلاق آن را به هر مورد ممكني مشخص كنيم. با وجود اين، هيچ نظرية علمي اين مقتضيّات جدّي را عملاً برآورده نميكند و بسياري استدلال كردهاند كه اگر هر نظرية علمي در پژوهش اينگونه عمل ميكرد، ثمربخش نبود.
خود من، در جاي ديگر اصطلاح "پارادايم" را معرفي كردهام تا تأكيد كنم پژوهش علمي مبتني بر نمونههاي عينياي است كه اَشكال ديگر خلأهاي موجود در تعيين محتوا و كاربرد نظريههاي علمي را ازبين ميبرد. استدلالهاي مربوط را ميتوان در اينجا دوباره مطرح كرد. يك مثال اجمالي، در اين خصوص حتّي ميتواند مفيد باشد، هرچند بهطور موقت شيوة بحث مرا تغيير ميدهد.
مثال من در قالب خلاصهاي مدوّن از يك معرفت علمي اوليه ارائه ميشود. اين معرفت درباره قوها و تشخيص ويژگيهاي فعلي مربوط به آن است كه سه پرسش دربارة آن مطرح خواهم كرد:
(الف) تا چه اندازه ميتوان قوها را بدون معرفي تعميمهاي آشكاري چون "تمام قوها سفيد هستند"، شناخت؟، (ب) اين تعميمها تحت چه شرايطي و با چه نتايجي ارزش افزوده شدن به چيزي را دارند كه بدون آنها قوها شناخته ميشدند؟ وقتي آنها مطرح ميشوند، تحت چه شرايطي ردّ ميشوند؟ هدف من از طرح چنين پرسشهايي اين است كه نشان دهم قالبي از معرفت متقن ميتوان داشت كه منطق، هرچند ابزاري مهم و نهايتاً ضروري در پژوهش علمي است، بهسختي در مورد آن ميتواند بهكار رود. در عين حال خواهم گفت كه بيان مفصّل منطقي، فينفسه معتبر نيست، ولي تنها وقتي و تا اندازهاي بايد پذيرفته شود كه شرايط ايجاب كند.
تصوّر كنيد ده پرنده را به شما نشان ميدهند كه وقتي آنها را بهخاطر ميآوريد، بهطور حتم تشخيص ميدهيد قو هستند؛ تصوّر كنيد شناخت مشابهي از اردكها، غازها، كبوترها، قمريها، پرندگان دريايي و غيره داشتهايد؛ و اينكه ميدانيد هريك از اين گونهها، تيرهاي طبيعي را تشكيل ميدهند. تيرهاي طبيعي كه شما قبلاً بهعنوان يك گروه قابل مشاهده از موجودات مشابه ميشناختيد، بهقدر كافي مهم و متمايز هستند كه قابليّت عنواني عام را داشته باشند. بهبيان دقيقتر، اعضاي يك تيرة طبيعي نسبت به تيرههاي ديگر شباهت بيشتري با يكديگر دارند، هرچند در اينجا اين مفهوم را سادهتر از حد مورد نياز مطرح كردهام.
تاكنون تجربة نسلها تأييد كرده است كه تمام اعيان قابل مشاهده به اين يا آن تيرة طبيعي قابل تقسيماند؛ يعني ثابت شده است تمام مردم دنيا همواره (هرچند نه براي اولين و آخرينبار) ميتوانند از حيث ادراكي به دستههاي جداگانه تقسيم شوند [همة ما] باور داريم كه در فضاهاي ادراكي بين اين دستهبنديها به هيچوجه موجود ديگري وجود ندارد.
امّا، آنچه با عرضه كردن قو به پارادايمها ميآموزيد، شباهت بسياز زيادي به چيزي دارد كه كودكان در ابتدا دربارة سگ و گربه، ميز و صندلي، مادر و پدر ميآموزند. البته دامنه و محتواي دقيق آن غيرقابل تشخيص است، با وجود اين، معرفتي متقن است. آنچه از مشاهده بهدست ميآيد ميتواند با مشاهدة بيشتر سست شود و در عين حال مبنايي را براي عمل عقلاني فراهم كند. اگر پرندهاي را مشاهده كنيد كه شباهت زيادي با قوهايي كه قبلاً ميشناختيد داشته باشد، ممكن است بهطور منطقي گمان كنيد همان غذايي را نياز دارد كه قوهاي ديگر ميخورند و با آن پرورش مييابند.
اگر قوها يك تيرة طبيعي باشند اصولاً نبايد هيچ پرندهاي كه در نگاه اوّل شباهت زيادي با آنها دارد، در آشنايي دقيقتر، ويژگيهاي متفاوتي را نشان دهد. البته ممكن است اطلاعات نادرستي دربارة يكپارچگي طبيعي تيرة قو به شما داده باشند. چنين اطلاعات نادرستي را ميتوان از طريق تجربه تشخيص داد. براي مثال، با يافتن تعدادي از حيوانات (توجه داشت باشيد كه بيش از يك حيوان مورد نياز است) كه ويژگيهايش تفاوتهاي غيرقابل ملاحظة قوها و غازها را ندارند. هرچند قبل از تحقّق چنين امري اطلاعات زيادي در مورد قوها پيدا خواهيد كرد، ولي هنوز در مورد دانستههايتان و ماهيت واقعي قو روي همرفته اطمينان نداريد.
اكنون فرض كنيد تمام قوهايي كه درواقع مشاهده كردهايد، سفيد هستند. آيا بايد اين تعميم را پذيرفت كه، "تمام قوها سفيد هستند؟" با پذيرش چنين تعميمي، دانستههايتان قدري تغيير خواهد كرد؛ اين تغيير تنها وقتي مفيد خواهد بود كه به فرض محال پرندة سفيدي را مشاهده كنيد كه از جهتي ديگر به قو شباهت داشته باشد؛ با تحقّق چنين تغييري، احتمال اين خطر كه غيرطبيعي بودن تيرة قو سرانجام به اثبات رسد، افزايش خواهد يافت.
در چنين شرايطي احتمال دارد از تعميم دادن خودداري كنيد؛ مگر اينكه دلايل خاصي براي اين كار وجود داشته باشد. براي مثال، شايد لازم باشد قوها را براي كساني كه مستقيماً در معرض پارادايمها نبودهاند، توصيف كنيد. بدون احتياطي فوق بشري از سوي شما و خوانندگانتان اين توصيف تأثير يك تعميم را خواهد داشت.
ردگانشناس (taxonomist) اغلب با چنين مسئلهاي مواجه است يا شايد پرندههاي خاكستري [رنگي] يافته باشيد كه از جهتي ديگر به قوها شباهت دارند، ولي غذاي متفاوتي ميخورند و از طبعي ناخوشايند برخوردارند. در اين صورت، ممكن است براي جلوگيري از يك خطاي رفتاري دست به تعميم بزنيد. يا ممكن است دليل نظريتري براي مفيد دانستن اين تعميم داشته باشيد.
براي مثال، شايد مشاهده كردهايد كه اعضاي ساير تيرههاي طبيعي همرنگ هستند. مشخص شدن اين حقيقت بهگونهاي كه امكان كاربرد فنون منطقي مستدل را براي دانستههايتان فراهم كند، ميتواند شما را قادر سازد بهطور كلي در مورد رنگ حيواني يا توليد مثل حيواني چيزهاي بيشتري بياموزيد.
حال اگر پس از انجام اين تعميم با پرندة سياهي مواجه شويد كه از جهتي به قو شباهت دارد، چه خواهيد كرد؟ به عقيدة من، تقريباً همين كارها را انجام خواهيد داد، گويا قبلاً هيچ الزامي به اين تعميم نداشتهايد. اين پرنده را، از بيرون و درصورت امكان از درون، بهدقّت بررسي كنيد تا به ساير ويژگيهايي كه اين نمونه را از پارادايمهايتان متمايز ميكنند، دست يابيد. اگر براي اين عقيده كه رنگ مشخصة تيرههاي طبيعي است، دلايل نظري داشته باشيد يا خود را عميقاً درگير اين تعميم كرده باشيد، [در اين صورت] بررسي شما بهخصوص طولاني و دقيق خواهد بود. به احتمال فراوان اين بررسي ساير نمونهها را نشان خواهد داد و شما كشف تيرة طبيعي جديدي را اعلام خواهيد كرد. يا ممكن است موفق بر يافتن چنين نمونههايي نشويد، در اين صورت ميتوانيد پيدا شدن يك قوي سياه را اعلام كنيد. هرچند مشاهده نميتواند شما را به اين نتيجه كاذب ملزم كند، [ولي] اگر از عهدة چنين كاري برآيد، در مواردي شكست خواهيد خورد. تأملات نظري ميتواند نشان دهد رنگ به تنهايي براي تمييز يك تيرة طبيعي كافي است: چون اين پرنده سياه است، قو نيست. ممكن است اين موضوع را تا هنگام كشف و بررسي ساير نمونهها بهراحتي به تعويق اندازيد.
تنها وقتي به لحاظ منطقي مجبوريد تعميمتان را ابطال كنيد كه قبلاً خود را به تعريفي دقيق از "قو" ملزم كرده باشيد، تعريفي كه بتوان اطلاق آن [= عنوان "قو"] را بر هر نمونة قابل تصوّري تصريح كرد. [حال] چرا بايد چنين تعريفي ارائه كنيد؟ [درحاليكه] اين تعريف داراي كاركرد شناختي نيست و شما را در معرض خطرات بزرگي قرار ميدهد. هرچند، خطرها اغلب ارزشمند و مفيدند ولي اگر بگوييم شناخت خيلي از افراد بهواسطة خطرات بوده، بيپروايي نابجايي كردهايم.
به عقيدة من، هرچند معرفت علمي مبسوطتر و بسيار پيچيدهتر است ولي معرفتي از اين دست است. در كنار انبوه تعميمهاي نظري، كتابها و معلّماني كه اين معرفت از آنها كسب ميشود، مثالهايي عيني را نشان ميدهند. هم كتابها و هم معلّمان حاملان اصلي معرفت هستند، ولي پيكويكياني (Pickwichian) است كه بهدنبال معياري روششناختي باشيم كه فرض ميكند دانشمند ميتواند از قبل تشخيص دهد كداميك از نمونههاي قابل تصوّر با اين نظريه سازگار است و كداميك آن را ابطال ميكند.
معيارهاي آشكار و ضمني كه وي در اختيار دارد تنها در مواردي براي پاسخ به پرسش مزبور كافي هستند كه يا بهوضوح با نظريه مطابقت كنند و يا بهوضوح ارتباطي با آن نداشته باشند. اينها مواردي هستند كه او انتظار دارد و معرفتش به آنها اختصاص دارد. در رويارويي با امور غيرمنتظره، همواره تحقيق بيشتري انجام ميدهد تا از قبل نظريهاش را درست در حوزههايي كه مسئلهساز بوده است، تفصيل كند. بنابراين، وي ميتواند نظرية خود را به دليلي قانعكننده و بهنفع نظريهاي ديگر، ردّ كند. ولي هيچ معيار منطقي صرفي نميتواند نتيجهاي را كه وي بايد بگيرد، تبيين كند.
نکته : علم پوزیتیویسم پوپر پیشرفت علمی معرفت علمی
منطق كشف يا روانشناسي پژوهش(3)
نويسنده: تامس. اس. كوهن
(IV)
تقريباً تمام مباحثي كه تا بهحال مطرح شد، حول موضوعي واحد ميچرخد. معيارهايي كه دانشمندان بهوسيلة آنها اعتبار تفصيل يا كاربردي از نظرية حاضر را تعيين ميكنند، بهخوديخود براي انتخاب ميان نظريههاي رقيب كافي نيست. سركارل با تعميم ويژگيهاي برگزيدة يك پژوهش روزمره به رويدادهاي انقلابي تصادفي كه پيشرفت علمي، بهوضوح هرچه تمامتر در آنها محقّق ميشود و از آن پس بياعتنايي كامل به كارهاي پيش پا افتاده، دچار اشتباه شده است.
بهويژه خطاي وي آنجا است كه درصدد برميآيد مسئلة انتخاب نظريه در طول انقلابها را بهوسيلة معيارهاي منطقياي حل كند كه تنها زماني بهطور كامل قابل استفادهاند كه بتوان قبلاً نظريهاي را پيشفرض گرفت. اين [موضوع] بخش اعظم تز من در مقالة حاضر است و اگر پرسشهاي مطرحشده را بيپاسخ ميگذاردم، ميتوانست تز كلّي آن نيز باشد. چگونه دانشمندان از ميان نظريههاي رقيب، يك نظريه را انتخاب ميكنند؟ چگونه بايد نحوة پيشرفت علم را دريافت؟
حال بگذاريد صريحاً مشكل بهوجود آمده را بهسرعت حل كنم. چيزهاي زيادي دربارة اين پرسشها وجود دارد كه هنوز آنها را نفهميدهام و نبايد وانمود كنم آنها را فهميدهام. ولي معتقدم ميدانم از چه طرقي بايد به دنبال پاسخ اين پرسشها بود و با كوششي بيدريغ تصميم دارم چنين مسيري را به اجمال روشن كنم. اواخر اين مسير نيز بار ديگر با مجموعهاي از عبارتهاي خاص سركارل برخورد خواهيم كرد.
ابتدا بايد پرسيد كه چه چيزي هنوز محتاج تبيين است. اينكه دانشمندان حقيقت را دربارة طبيعت كشف ميكنند يا همواره به حقيقت نزديكتر ميشوند. [روشن است].
همانگونه كه يكي از منتقدانم ميگويد تنها وقتي ميتوان پيشرفت بهسمت حقيقت را دريافت كه دستيابي به حقيقت را در نتيجة عمل دانشمندان تعريف كنيم. برعكس، بايد تبيين كرد چرا علم ـ يعني مطمئنترين معرفت مستدل ـ آنطور كه تا به حال ديدهايم، پيشرفت ميكند و در ابتدا بايد روشن كرد كه درحقيقت چگونه پيشرفت ميكند.
با كمال تعجّب، هنوز چيز زيادي در مورد پاسخ به اين پرسش توصيفي نميدانيم. اين مهم هنوز نياز به پژوهشهاي تجربي فراوان و عميقي دارد. بديهي است نظريههاي علمي دستهبنديشده، به مرور زمان بيشتر و بيشتر تفصيل داده ميشوند. طي چنين فرآيندي، نظريهها در تعداد فزايندهاي از موضوعات و به دقت هر چه بيشتر، با طبيعت سازگاري پيدا ميكنند. علاوه بر اين، با گذشت زمان، تعداد حوزههاي موضوعي كه رويكرد حل معما را ميتوان در مورد آنها بهكار برد، آشكارا افزايش مييابد. تخصصهاي علمي تا حدّي به دليل گسترش مرزهاي علم و تا حدّي بهدليل شاخهشاخه شدن رشتههاي علمي كنوني، پيوسته رو به ازدياد است.
به هر حال، تعميمهاي نظري سرآغازي بيش نميباشد. براي مثال، هنوز در مورد گذشتن و رها كردن برخي امور از سوي دستهاي از دانشمندان براي نيل به دستاوردهاي دائمي يك نظرية جديد تقريباً چيزي نميدانيم. برداشت شخصي من نيز چيزي بيش از اين نيست كه يك جامعة علمي وقتي نظريهاي جديد را ميپذيرد كه اين نظريه همه يا تقريباً همة معمّاهاي كمّي و عددي مطرح شده بهوسيلة نظرية قبلي را حل كند، در غير اين صورت جامعة علمي اين نظريه را هرگز نميپذيرد يا بهندرت آن را قبول ميكند.
از سوي ديگر، آنها [براي پذيرش يك نظرية جديد] گاهي توان تبييني خود را، هرچند به اكراه بهكار ميبرند، گاهي از كنار مسائل حلشدة قبلي ميگذرند و گاهي آن نظريه را در مجموع، غيرعلمي اعلام ميكنند. با رجوع به حوزههاي ديگر، [خواهيم ديد] در مورد تحولات تاريخي وحدت علوم چيز زيادي نميدانيم. بهرغم موفقيتهاي چشمگير گاه و بيگاه، ارتباط فرامرزي ميان تخصصهاي علمي [هر روز] بدتر و بدتر ميشود. آيا تعداد ديدگاههاي مانعهًْ الجمعي كه بهوسيلة جوامع روزافزون متخصّصان بهكار ميرود، با گذشت زمان رشد مييابد؟ وحدت علوم بهوضوح نزد دانشمندان ارزشمند است، ولي چرا به آن بيتوجهند؟ علاوه بر اين، وقتي بخش اعظم معرفت علمي با گذشت زمان آشكارا گسترش مييابد، در مورد اين بياعتنايي چه ميتوان گفت؟ مسائلي كه طي سيسال گذشته حل شده است، يك قرن پيش بهعنوان مسائلي كه به آنها پاسخ داده نشده، مطرح نبودند. معرفت علمي مربوط به هر دوره، در عمل همه چيزهايي را كه بايد بدانيم، بهطور كامل مورد بحث قرار ميدهد، درحاليكه معمّاهاي قابلمشاهده [در طول تحقيق] را در افقي از معرفت موجود پديد ميآورد. آيا امكان ندارد، يا حتّي محتمل نيست كه آنچه دانشمندان معاصر بايد در مورد جهان بدانند، كمتر از دانستههاي دانشمندان قرن نوزدهم در مورد جهانشان باشد؟ بايد بهخاطر داشت، نظريههاي علمي صرفاً به طبيعت اينجا و آنجا مرتبط است. آيا ابهامهاي اين نقاط اتصّال چهبسا اكنون وسيعتر و حتي بيشتر از قبل نيست؟
تا وقتي نتوانستيم به پرسشهاي بيشتري از اين قبيل پاسخ دهيم، مقصود از پيشرفت علمي را كاملاً نخواهيم فهميد و درنتيجه نميتوانيم كاملاً به تبيين آن اميدوار باشيم. از سوي ديگر، پاسخ به اين پرسشها تا حد زيادي تبيين مورد نياز را فراهم ميكند. اين دو، تقريباً با يكديگر بهدست ميآيند.
تا به حال، حتماً معلوم شده است كه تبيين، در تحليل نهايي بايد روانشناختي و جامعهشناختي باشد. يعني تبيين بايد توصيف يك نظام ارزشي و يك ايدئولوژي، توأم با تحليل نهادهايي باشد كه اين نظام در آنها ساري و جاري است. با شناخت ارزش مورد نظر دانشمندان ميتوان اميدوار به فهم اين بود كه در شرايط خاص منازعه چه مسائلي را ميپذيرند و چه چيزهايي را انتخاب ميكنند. ترديد دارم بتوان پاسخ ديگري يافت.
اينكه چنين پاسخي چه قالبي خواهد گرفت قطعاً موضوع ديگري است. در اين زمينه نيز منظور من از كنترل اهداف حوزة موضوعيام [بحث ديگري است]. امّا علاوه بر اين، برخي تعميمهاي نمونه اشكال پاسخهايي را كه بايد جستجو كنيم توضيح ميدهد. هدف اصلي يك دانشمند حل معمّايي است كه به سختي تصوّر شده يا بهسختي قابل فهم است. موفقيّت او در چنين تلاشي با تأييد ساير اعضاي گروه تخصّصياش و تنها با تأييد آنها، ارزش مييابد. مزيّت عملي راه حل وي در بهترين حالت ارزشي ثانوي دارد و تأييد اعضاي خارج از گروه تخصصي ارزشي منفي داشته يا اساساً بيارزش است اين ارزشها كه تأثير فراواني در تعيين شكل علم متعارف دارند، بهويژه وقتي اهميّت مييابند كه بايد از ميان نظريهها يكي را انتخاب كنيم.
كسي كه بهعنوان يك حلكنندة معمّا آموزش ديده است مايل است راهحلهاي قبلي بهدست آمده توسط گروهش را هرچه بيشتر حفظ كند و تعداد معمّاهاي قابل حل را نيز افزايش دهد. امّا حتي اين ارزشها دائماً با يكديگر تضاد پيدا ميكنند و افراد ديگري وجود دارند كه مسئلة انتخاب [نظريه] را دشوارتر ميسازند. تنها در اين رابطه است كه بررسي اموري كه دانشمندان از آن دست ميكشند، بيشتري اهميّت را پيدا ميكند. بساطت، دقّت و سازگاري با نظريههاي مورد استفاده در ساير تخصصها، همه ارزشهاي مهمي براي دانشمندان هستند، ولي همة آنها موجب انتخاب واحدي نخواهد شد و بهنحو واحدي بهكار نخواهند رفت. در اين صورت، ارزش فوقالعادة اتّفاق نظر گروهي نيز اهميّت خواهد داشت و موجب ميشود اين گروه موارد برخورد را به حداقل برسانند و دربارة مجموعة واحدي از قوانين حل معمّا، حتّي به قيمت شاخهشاخه شدن تخصّص [مورد نظر] يا حذف عضوي كه پيش از اين مفيد بوده، سريعاً دوباره اتّفاق نظر پيدا كنند.
اعتقاد ندارم اينها پاسخهايي درست به مسئلة پيشرفت علمي هستند، بلكه آنها تنها انواع پاسخهايي هستند كه بايد به دنبالشان باشيم. آيا ميتوان اميدوار بود كه سركارل مقصود مرا از كاري كه بايد انجام شود، بپذيرد؟ بعضي اوقات گمان ميكنم نميپذيرد، زيرا بهنظر ميرسد مجموعه عبارتهايي كه در اثر وي تكرار شدهاند، او را از چنين مقصودي بازميدارد:
او بارها و بارها، "روانشناسي معرفت" را بهعنوان "امري ذهني" ردّ كرده و تأكيد ميكند كه دغدغة خاطر او درعوض "امري عيني"، يا همان "منطق معرفت" است. عنوان اصليترين كتاب وي در حوزة [مشترك] ما، منطق اكتشاف علمي است. در همين كتاب است كه وي با قاطعيّت تمام تأكيد ميكند دغدغهاش انگيزههاي منطقي براي معرفت است و نه انگيزههاي روانشناختي افراد تا همين اواخر، بر اين گمان بودم كه چنين برداشتي از مسئله، بايد مانع آن نوع راهحلّي باشد كه از آن دفاع نمودهام.
ولي اكنون [به اين موضوع] يقين كمتري دارم، زيرا اثر سركارل جنبة ديگري دارد كه كاملاً با ابعاد قبلياش سازگار نيست. دغدغة آشكار سركارل، آنجا كه "روانشناسي معرفت" را ردّ كرده است، اين است كه صرفاً ارتباط روششناختي منبع الهام يك فرد يا فهم يك فرد از قطعيّت را انكار كند. تا اين اندازه نميتوانم با او موافق باشم. با اين حال، انكار عناصر عادي كه طبيعت و آموزش در ساخت روانشناختي عضو معتبر يك گروه علمي بهوجود ميآورد، به جاي انكار ويژگيهاي روانشناختي يك فرد گام بلندي است [البته] نبايد يكي را بهخاطر ديگري فراموش كرد. و اين [موضوعي] است كه بهنظر ميرسد سركارل گاهي اوقات بدان اذعان دارد.
گرچه وي تأكيد ميكند كه موضوع نوشتارش منطق معرفت است، [ولي] نقش اساسي در روششناختي او را عبارتهايي ايفا ميكند كه تنها ميتوان آنها را حمل بر تلاشهايي كرد كه براي القاي ضرورتهاي اخلاقي در عضو گروه علمي انجام ميشود.
سركارل ميگويد: "فرض كنيد آگاهانه وظيفة خود دانستهايم كه در صورت امكان و تا جايي كه امكان دارد (هرچند نبايد فكر كرد چنين امكاني حتماً وجود دارد) به كمك قوانين و نظريههاي تبيينكننده، در جهان ناشناختة خود زندگي كنيم، خود را تا جايي كه ميتوانيم با آن سازگار كنيم... و آن را تبيين كنيم.
اگر چنين چيزي را وظيفة خود دانستهايم، در اين صورت هيچ روش معقولتري از... روش حدس و ابطال؛ براي ارائة متهورانة نظريهها، سختكوشي براي اثبات نادرستي آنها؛ و پذيرش آزمايشي آنها، در صورت شكست تلاشهاي انتقادي، وجود ندارد. به اعتقاد من، بدون فهم قوّت كامل ضرورتهايي از اين دست كه بهطور تصنّعي بهوجود ميآيند و بهطور حرفهاي مطرح ميشوند، موفقيّت علم را نخواهيم فهميد. چنين اصول اوليه و ارزشهاي نهادينهشده و مبسوطتري (و تا اندازهاي متفاوت) ميتوانند نتيجة انتخاب [نظريهها] را تبيين كنند، نتيجهاي كه بهتنهايي بهوسيلة منطق و تجربه قابل تعيين نيست. پس اين حقيقت كه عبارتهايي از اين دست، بخش قابل ملاحظهاي از اثر سركارل را اشغال ميكنند، دليل ديگري بر تشابه ديدگاههاي ما است.
فكر ميكنم اينكه وي منظور اين عبارتها را هرگز ضرورتهاي اجتماعي ـ روانشناختي قلمداد نميكند، دليل ديگري بر تغيير صوري در تركيب باشد كه عميقاً ما را از هم متمايز ميكند.
. اين مقاله ابتدا به درخواست پي. اي. شيلپ (P.A. Schilpp) براي كتاب در دست انتشارش بهنام فلسفة كارل ار. پوپر آمده است، تا توسط شركت انتشاراتي اوپن كورت، لاساله، I11 بهچاپ رسد. مقالة حاضر اولبار براي كتاب پروفسور دشيلپ و ناشران درخواست شده بود قبل از آنكه در كتاب ايشان منتشر شود اجازه دادند در اين مقاله در بخشي از گزارش گردهمايي بهچاپ برسد. از ايشان درخصوص اين اجازه سپاسگزارم.
پی نوشتها:
*. اين نوشتار ترجمة مقالة زير است:
Kuhn, Thomas (1995). "The Logic of Discovery or the Psychology of Research", in: Criticism and the Growth of Knowledge, Musgrate (eds).
. براي مبحث بعدي، كتابهاي (1959)، (1963) و (1957) كارل پوپر را مطالعه كردهام و گاهي نيز به متن اصلي كتابهاي سال (1935) و (1945) وي رجوع كردهام. كتاب سال (1962) من تبيين مبسوطتري از بسياري موضوعات مورد بحث ارائه ميكند.
. گرچه هيچيك از آثار سركارل را قبل از چاپ كتاب 1959 وي كه ترجمة انگليسي كتاب (1935)، (زماني كه فقط پيشنويس كتابم آماده بود) ايشان است، نخوانده بودم، ولي بارها شماري از ايدههاي اصلي وي مورد بحث وي را شنيده بودم. خصوصاً، شنيده بودم كه وي برخي از آنها را بهعنوان سخنراني ويليام جيمز (William James) در هاروارد، در بهار سال 1950، به بحث گذارده است. اين اوضاع و احوال به من اجاره نميدهد صريحاً دين فكري خود را به سركارل بيان كنم با وجود اين، چنين ديني بايد برعهدة من باشد.
. در جاي ديگر، بهجاي واژة نظريه (theory) از واژة "پارادايم" (paradigm) براي نشان دادن چيزي كه در طول تحولات و انقلابهاي علمي رد شده و جايگزين ميشود، استفاده ميكنم. دلايل تغيير چنين واژهاي در ادامه روشن خواهد شود.
. تأكيد بر حوزة ديگري از توافق كه دربارة آن بدفهمي زيادي وجود داشته است، ميتواند تفاوتهاي واقعي و مفروض ديدگاههاي سركارل و مرا بيش از پيش روشن كند. ما، هر دو تأكيد ميكنيم كه پايبندي به سنّت، نقشي اساسي در تحول و پيشرفت علمي دارد. وي بهعنوان مثال، گفته است "بهلحاظ كمي و كيفي، از هر نظر كه بگوييم، مهمترين منبع معرفت ـ صرفنظر از معرفت ذاتي ـ سنّت است" (پوپر، 1963، ص 27) حتي علاوه بر اين مطلب، سركارل در اوايل 1948 گفت: فكر نميكنم هرگز بتوانيم از بند سنّتها رها شويم. آنچه آزادي خوانده ميشود، درحقيقت تحولي است از يك سنّت به سنّت ديگر (پوپر، (1963)، ص 122).
. مقصود از گشتالت يا تغيير صوري در تركيب، تشكيل و تركيب چند عامل يا پديدة فيزيكي و حياتي و روانشناسي براي انجام كار واحد و معيني است بهطوريكه اجزاي آن خواص مختصة خود را از دست داده جزوي از كل شوند، طرح و يا شكلي كه از اين تركيب بهدست ميآيد نيز گشتالت خوانده ميشود. (نقل به مضمون، آريانپور، فرهنگ كامل انگليسي به فارسي، انتشارات اميركبير، چاپ پنجم، 1370، جلد دوم، ص 1935)، [م].
. پوپر، (1956)، ص 27.
. براي بحث مبسوطتر درخصوص علم متعارف و فعاليّتي كه پژوهشگران براي انجام آن آموزش ميبينند، مقايسه كنيد با (1962)، صص، 42 ـ 23، 142 ـ 135. يادآوري اين موضوع مهم است كه وقتي دانشمند را كسي ميخوانم كه معما را حل ميكند ولي سركارل (براي مثال در كتاب (1963) صص، 67 و 222) وي را كسي ميخواند كه مسئله را حل ميكند، تشابه اصطلاحات ما، شكل يك اختلاف بنيادي را به خود ميگيرد. سركارل ميگويد: "بايد اذعان كرد، انتظارات و بر اين اساس نظريههاي ما ميتواند، به لحاظ تاريخي حتّي بر مسائلمان مقدّم باشد. با اين حال، علم تنها با مسئله آغاز ميشود. بروز مسائل خصوصاً وقتي پيش ميآيد كه اميد خود را در رسيدن به انتظارات از دست بدهيم، يا چنين مسائلي وقتي رخ ميدهد كه نظريهها ما را با دشواريها و تناقضهايي مواجه سازند". من واژة "معمّا" (puzzle) را بهكار ميبرم تا تأكيد كنم دشواريهايي كه عموماً حتي بهترين دانشمندان با آن مواجه ميشوند، مثل معماهاي جدول كلمات متقاطع يا شطرنج، تنها مهارت او را به چالش ميكشد. اوست كه با مشكل مواجه است، نه نظرية رايج. ديدگاه من تقريباً با ديدگاه سركارل مغاير است.
. براي آگاهي بهتر از سخنان نافذ پوپر در اينباره مقايسه كنيد با پوپر (1963)، صص 129، 215 و 221.
. براي مثال مقايسه كنيد با پوپر (1963)، ص 220.
. براي تحقيق بيشتر درباره اكسيده شدن نگاه كنيد به گرلاس (Guerlac) (1961)، براي درك پيشينة آزمايشهاي مربوط به حفظ توليد مثل نيز نگاه كنيد به هافنر (Hafner) و پرسوود (Presswood) (1965).
. اين ديدگاه نهايتاً در كتابم (1962)، صص. 97 ـ 52 مورد بحث قرار گرفته است.
. پوپر، (1963)، فصل 5، خصوصاً بنگريد صص، 152 ـ 148.
. هرچند بعدها بهدنبال معيار تمايزي نبودم ولي بالاخره اين مطالب را در كتاب (1962)، صص، 22 ـ 10 و 90 ـ 87، مورد بحث قرار دادهام.
. مقايسه كنيد با پوپر (1963)، صص، 300 ـ 192، (1962) صص، 158 ـ 143.
. پوپر، (1963)، ص 34.
. فهرست كتاب (1963) پوپر داراي هشت زيرفصل تحت عنوان كلي "طالعبيني به منزلة نوعي شبهعلم" است.
. پوپر، (1963)، ص 37.
. براي مثال نگاه كنيد به سارنديك (Thorndike)، [58 ـ 1923]، 5، صص، 225 و صفحات؛ 6، 71، 101 و 114.
. براي توضيح بيشتر دربارة اين ناكاميها رجوع كنيد به، همان، 1، صص 11 و 514 ff؛ 4، 368؛ 5، 279.
. يك تبيين هوشمندانه از برخي دلايل عدم اعتبار طالعبيني در كتاب استالمن (Stahlman)، (1956) ارائه شده است. براي توضيح بيشتر دربارة داوري قبلي طالعبيني نگاه كنيد به سارنديك (1955).
. مقايسه كنيد با كتاب (1962) من، صص، 76 ـ 66.
. اين دستورالعمل نشان ميدهد كه معيار تمييز سركارل را ميتوان با بازگويي مختصري كه كاملاً با مقصود آشكار وي مطابق است، كنار گذاشت. براي اينكه رشتهاي علم خوانده شود بايد نتايج آن بهطور منطقي از قضاياي مشترك قابل استنتاج باشد. از اين منظر ميتوان جلوي طالعبين را، نه به خاطر آزمونناپذيري پيشگوييهايش بلكه صرفاً بهدليل كليترين و آزمونناپذيرترين پيشگوييهايي كه از يك نظرية پذيرفته شده ميتوان استنتاج كرد، گرفت. زيرا هر رشتهاي كه اين شرط را برآورده كند ميتواند سنّت حل معمّا را نيز تأييد كند. واضح است كه اين عقيده مفيد است. چيزي نمانده است كه شرط كافي علم بودن يك رشته را بدست آوريم. امّا چنين شرطي در اين صورت، حداقل حتّي يك شرط كاملاً كافي نيست و بهطور قطع شرطي لازم نيز نميباشد. براي مثال، نقشهبرداري و دريانوردي را بهعنوان علم ميپذيرد، ولي علم ردگانشناسي (taxonomy)، زمينشناسي تاريخي و نظرية تكامل را رد ميكند. نتايج يك علم هم ميتواند دقيق باشد و هم ميتواند الزامي و ضروري باشد، بيآنكه از طريق منطق از مقدمات پذيرفتهشده كاملاً قابل استنتاج باشد. مقايسه كنيد با كتاب (1962) من، صص، 51 ـ 35 و نيز بحث بخش سوم [اين مقاله] كه در ادامه ميآيد.
. اين بهمعناي آن نيست كه طالعبينان يكديگر را نقد نميكنند. برعكس، آنها مثل كساني كه به فلسفه و برخي علوم اجتماعي اشتغال دارند، به مكاتب گوناگوني وابسته بودند و گاهي اوقات بين آنها منازعة سختي درميگرفت. امّا اين منازعهها عموماً حول محور بياعتباري نظرية خاصي كه بهوسيلة هريك از اين مكاتب بهكار ميرفت، صورت ميگرفت. ناكامي پيشبينيهاي فردي نقش زيادي نداشت. مقايسه كنيد با ثارنديك، [58 ـ 1923]، 5، ص 233.
. مقايسه كنيد با پوپر، [1963]، ص 246.
. مقايسه كنيد با كتابم (1962)، صص، 87 ـ 77.
. اين عبارت از مقدمة كتاب پوپر (1963) ص، 8 نقل شده است كه وي آن را به سال 1962 نوشته است. پيش از اين، سركارل "آموختن از خطاها" را با "آموختن به روش آزمون و خطا" يكي دانسته بود. (1963، ص 216) و صورتبندي آزمون و خطا دستكم به سال 1937 بازميگردد (1963، ص 212) كه بهواقع، قبل از آن [= آموختن از خطاها] ارائه شده است. بيشتر آنچه ذيلاً دربارة تصوّر سركارل از "mistake" گفته ميشود دربارة تصوّر از "error" نيز صدق ميكند.
. پوپر (1963)، صص. 215 و 220. سركارل در اين صفحات دربارة طرح كلي تز خود اين توضيح را ميدهد كه علم بهواسطة انقلابها رشد ميكند. او در اين كار هرگز واژة "خطا" را بهمعناي يك نظرية علمي منسوخ در نظر نميگيرد، زيرا از قرار معلوم شمّ تاريخي قويّ او مانع از چنين خطاي تاريخي فاحشي ميشود. با وجود اين، خطاهاي تاريخي در شيوة بيان سركارل امري است مهمّ كه قطعاً بارها دلايل اختلافهاي بنياديتر ما را نشان ميدهد. هيچ راهي وجود ندارد كه مثلاً نخستين پاراگراف از مقدمة سركارل (1963، ص، 7، يعني "آموختن از خطاها"؛ به "كوششهاي غالباً خطاي ما براي حل مسائل"؛ "آزمونهايي كه ما را در كشف خطاهايمان كمك ميكنند") را با اين ديدگاه سازگار كنيم كه (1962، ص 215) "رشد معرفت علمي... مبتني است بر سقوط مكرّر نظريههاي علمي و جايگزيني آنها بهوسيلة نظريههاي بهتر و رضايتبخشتر"، مگر اينكه نظريههاي منسوخ خطا باشند.
. كتاب منطق اكتشاف علمي با عنوان انگليسي (The Logic of Scientific Discovery) ابتدا با عنوان (Logik der Forschung) توسط پوپر در وين بهچاپ رسيده است.
. لاكاتوش، [64 ـ 1963].
. پوپر، (1959)، ص 50.
. با اينكه نظرم مدتي متفاوت است، ولي تشخيص نيازم به رويارويي با اين موضوع را مديون نقدهاي سي. جي. همپل (C. G. Hempel) هستم. وي تفسير نادرست كساني كه سركارل را يك ابطالگراي محض و نه نسبي ميخوانند، نقد ميكند. نگاه كنيد به پوپر (1965)، ص 45. همچنين به پروفسور همپل بهخاطر نقد جامع و خردمندانة پيشنويس اين مقاله مديون هستم.
. كاربردشناسي، شعبهاي از علم علائم و ارقام فلسفي است كه دربارة روابط بين اشيا و اصطلاحات زباني و طرز استعمال آنها بحث ميكند. (آريانپور، فرهنگ كامل انگليسي به فارسي، جلد چهارم، ص 4212)، [م].
. پوپر، (1959)، صص، 53 . f.
. پوپر، (1963) صص، 225 ـ 223. همچنين به پاورقي آخر اين مقاله توجه كنيد كه در آنجا "مقايسة سركارل ميان واقعنمايي نسبي دو نظريه" بر عدم وجود "تحولات انقلابي در معرفت پسزمينهاي ما" مبتني است؛ فرضي كه وي هيچجا مطرح نميكند و بهسختي با تصور وي از تحول علمي ناشي از انقلابها مطابقت دارد.
. برايث وايت (Braithwaite) (1953)، صص، 87 ـ 50، بهويژه ص 76، نيز كتابم (1962)، صص، 101 ـ 97.
. توجه داشته باشيد كه شباهت ميان اعضاي يك تيرة طبيعي در اينجا يك رابطة آموختني است و ميتواند غيرآموختني نيز باشد. به اين ضربالمثل قديمي فكر كنيد، "همة چينيها براي يك غربي شبيه هم بهنظر ميرسند". اين مثال، بهسادگي هرچه تمامتر، چيزي را كه در اين باره ميخواستم بگويم را بيان ميكند. پيرامون سلسله مراتب تيرههاي طبيعي كه داراي روابط مشابه بين تيرههاي سطوح بالاتر هستند، بايد بحث جامعتري اختصاص داد.
. پرسش زير دليل ديگري بر غيرطبيعي بودن تعاريفي از اين قبيل بدست ميدهد. آيا "سفيدي" بايد در زمرة مشخصههايي باشد كه قوها را تعريف ميكنند؟ در اين صورت، تعميم "تمام قوها سفيد هستند"، از تجربه ايمن است. ولي اگر "سفيدي" جزو اين تعريف نباشد، پس [تعريف مورد نظر] بايد داراي مشخصّة ديگري باشد كه "سفيدي" احتمالاً جايگزين آن شده است. تصميمگيري در مورد اينكه كدام ويژگيها بايد جزو يك تعريف باشند و كداميك بايد براي بيان قوانين كلي قابل استفاده باشند، اغلب اختياري است و در عمل به زحمت انجام ميشد. معرفت معمولاً به اين طريق تفصيل داده نميشود.
. چنين نقصي در تعاريف اغلب "بافت آزاد" (open texture) يا "ابهام معنا"، (vageness of meaning) خوانده ميشود، ولي اينگونه عبارتها بهطور قطع بهنظر نامربوط ميرسند. شايد اين تعاريف ناقص باشند، ولي معاني آنها روشن است و معاني به همين نحو عمل ميكنند.
. ساموئل پيكويك، شخصيتي ساده و سخاوتمند در رمان نوشتههاي پيكويك (Pickwick Papers) اثر چارلز ديكنز [م].
. هاوكينس (Hawkins)، (1963).
. مقايسه كنيد با كوهن، (1968).
. مقايسه كنيد با كوهن، (1962)، صص، 108 ـ 102.
. مقايسه كنيد با كتابم (1962)، صص 169 ـ 161.
. پوپر. (1959)، صص، 62 ـ 31 F. 46؛ و (1963)، ص 52.
. پوپر (1963)، ص 51، اين عبارت در متن اصلي [نويسنده] ايتاليك بوده است.
منابع و مآخذ
Braithwaite. (1953). Scientific Explanation.
Guerlac. (1967). Havoisier-The Grucial Year.
Hafner and Presswood (1965). Strang Interference and Weak Interactions. Science, 149, PP. 503-10.
Hawkins. (1963). Review of Kuhn's "Structure of Scientific Revolutions", American Journal of Physics, 31.
Hempel. (1965). Aspects of Scientific Explanation, 1965.
Lakatos. (1963-4). "Proofs and Refutations", The British Journal for the Philosophy of Science, 14. PP. 1-25, 221-43, 296-342.
Kuhn. (1967). "The Function of Measurement in Modern Physical Science",
Kuhn. (1962). The Structure of Scientific Revolutions, 1962.
Popper. (1935). Logik der Forschung, 1935.
Popper. (1945). The Open Society and Its Enemies, 2 vols. 1945.
Popper. (1957). The Poverty of Historicism.
Popper. (1959). Logic of Scientific Discovery.
Popper. (1963). Conjectures and Refutations.
Stahlman. (1956). "Astrology in Colonial
Thorndike. (1923-58). A History of Magic and Experimental Science, 8 vols. 1923-58.
Thorndike. (1955). "The
نکته : علم پوزیتیویسم پوپر پیشرفت علمی معرفت علمی
كتاب سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
مقدمه
يکي از مسائل مهم در روانشناسي، بحث شخصيت و نظريههاي مربوط به آن است. به جرأت ميتوان گفت آنچه مطالعات پراکنده روانشناسي را انجام ميبخشد، تفسير اين يافتهها و مطالعات در قالب يک نظريهي منسجمي است که بتواند رفتار انسان را در تمامي ابعاد شخصيتي توجيه و تبيين نمايد.
شخصيت از واژه لاتين پرسونا (persona) گرفته شده و به نقابي اشاره دارد که هنرپيشهها در نمايش به صورت خود ميزدند. پي بردن به اينکه چگونه پرسونا به ظاهر بيروني اشاره دارد، يعني چهره علني که به اطرافيانمان نشان ميدهيم، آسان است. بنابراين، بر اساس ريشهي اين کلمه ممکن است نتيجه بگيريم که شخصيت به ويژگيهاي بيروني و قابل مشاهدهي فرد اشاره دارد، جنبههايي که ديگران ميتوانند آنها را ببينند پس شخصيت فرد در قالب تأثيري که بر ديگران ميگذارد يعني آنچه که به نظر ميرسد باشد، تعريف ميشود. تعريفي از شخصيت در يکي از واژههاي استاندارد با اين استدلال موافق است. اين تعريف ميگويد: شخصيت جنبهي آشکار منش فرد است به گونهاي که بر ديگران تأثير ميگذارد ولي مطمئناً هنگامي که واژه شخصيت به کار برده ميشود منظور همين نيست. مقصود در نظر داشتن بسياري از ويژگيهاي فرد است، کليت يا مجموعهاي از ويژگيهاي مختلف که از ويژگيهاي جسماني و سطحي فراتر ميرود. اين واژه تعداد زيادي از ويژگيهاي ذهني، اجتماعي و هيجاني را نيز در بر ميگيرد. ويژگيهايي که ممکن است بتوانيم به طور مستقيم ببينيم، که هر شخص امکان دارد آنها را از ديگران مخفي نگه دارد.(1)
بررسي تعاريف ارائه شده از مفهوم شخصيت نزد روانشناسان نشان ميدهد که تعريف شخصيت مانند بسياري از مفاهيم روانشناسي بر اساس بينش فلسفي و جهان شناختي دانشمندان مختلف صورت ميپذيرد. به عبارت ديگر روانشناسان شخصيت، هنگامي که حاصل مطالعات و تفکرات و يافتههاي خويش را در باب شخصيت گردآوري و خلاصه ميکنند،آن را در تعريفي فلسفي ارائه ميدهند. از اينرو، جاي آن دارد که پيش از پرداختن به روانشناسي شخصيت محمد رضا پهلوي، ديدگاه اسلام را دربارهي شخصيت به اختصار معرفي کنيم.
«قل کل يعمل علي شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدي سبيلا».(2) بگو هر کسي بر شاکله خويش عمل ميکند و خداي شما به کسي که راهش از هدايت بيشتري برخوردار است، داناتر است. قرآن کريم در اين آيه، عمل انسان را مبتني بر چيزي ميداند که آن را «شاکله» مينامد. به عبارت ديگر منشأ اعمال آدمي شاکله اوست، با توجه به مفهوم شخصيت در روانشناسي ميتوان به طور اجمال شاکله را معادل مفهوم شخصيت در روانشناسي گرفت. به عبارت ديگر، هنگامي که ما تلاش ميکنيم مفهوم شاکله را روشن نمائيم، در واقع ميکوشيم مفهوم شخصيت از ديدگاه اسلام را تبيين کنيم. اکله داراي معاني زير است: 1) نيت؛ 2) خلقوخوي؛ 3) حاجت و نياز؛ 4) مذهب و طريق؛ 5) هيئت و ساخت. ز آنجا که تمامي موارد فوق، زيربناي رفتارهاي انسان قرار ميگيرند، ميتوان گفت که شاکله بر تمامي معاني فوق تطبيق ميکند. به عبارت ديگر شاکله عبارت است ار مجموعهي نيات، خلق و خوي، حاجات، طرق و هيئت رواني انسان.
محيط ديکتاتوري و کودکي محمدرضا
محمدرضا پهلوي در سال 1298 خورشيدي به دنيا آمد. مادر او تاجالملوک همسر دوم رضاخان بود؛ خانوادهاي از مهاجرين که پس از انقلاب بلشويکي روسيه از آذربايجان به ايران آمدند. رضاخان از اين زن چهار فررند داشت: شمس، محمدرضا و اشرف (دوقلو) و عليرضا.
محمدرضا دوران کودکي را در فضايي که ديکتاتوري بر آن حاکم بود،گذراند. اين مسئله، عامل مهمي در شکلگيري شخصيت او بود. خانوادهاي که تابع اصول ديکتاتوري است معمولاً رشد کودکان را محدود ميسازد. در اين خانواده، يک نفر حاکم بر اعمال و رفتار ديگران است. در چنين خانوادهاي فقط ديکتاتور تصميم ميگيرد، هدف تعيين ميکند، راه نشان ميدهد، وظيفه افراد را مشخص ميسازد، امور زندگي را ترتيب ميدهد. همه بايد مطابق دلخواه ميل او رفتار کنند. او فقط، حق اظهار نظر دارد و دستور او بدون چون و چرا بايد از طرف ديگران به معرض اجرا درآيد. برنامهي کار افراد را ديکتاتور معين ميکند و در کوچکترين عملي که ديگران انجام ميدهند، دخالت مينمايد. تنها ديکتاتور از استقلال برخوردار است. ارزش کار ديگران به وسيله ديکتاتور تعيين ميشود. آنچه را که او خوب دانست خوب است و آنچه به نظر او بد جلوه کرد، بد تلقي ميشود. ديکتاتور در کارهاي خصوصي اعضا خانواده دخالت ميکند، او ميتواند از ديگران انتقاد کند، ولي آنچه خود او انجام ميدهد بدون چون و چرا بايد مورد تأييد ديگران واقع شود. مصالح خانواده و اعضا آن را فقط او تشخيص ميدهد و ديگران بايد نظر او را در اين مورد قبول کنند.(3) در محيط ديکتاتوري ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد. شخصيت و تمايلات و احتياجات کودک به هيچ وجه مورد توجه نيست. احتياجات اساسي کودک در خانوادهاي که وضع ديکتاتوري برقرار است، تأمين نميشود. از محبت خبري نيست. فرزند، مانند ديگران در مقابل ديکتاتور شخصيتي ندارد و به عنوان يک عضو قابل احترام با او رفتار نميشود. کودک در چنين خانوادهاي احساس امنيت نميکند و وضع او هميشه متزلزل است. هدف از انجام کارها را نميداند و جرئت نميکند دليل آنها را بپرسد. نظم و انضباط به وضعي زننده و غير قابل تحمل در خانه رسوخ دارد . اجراي تمايلات ديکتاتوري و پيروي از دستورات او حافظ نظم و انظباط در خانه است. کودک حق ندارد در امور مربوط به خود نيز تصميم بگيرد.
کودکاني که در محيط ديکتاتوري پرورش مييابند، در ظاهر حالت تسليم و اطاعت از خود نشان ميدهند، ولي در واقع دچار هيجان و اضطراب هستند. اين کودکان اغلب در مقابل ديگران حالت خصومت و دشمني به خود ميگيرند. به کودکاني هم سن يا کوچکتر از خود آزار ميرسانند. معمولاً چون افکار و عقايد خاصي را بدون چون و چرا پذيرفتهاند، افرادي متعصب بار ميآيند. از به سر بردن با ديگران عاجز هستند. در زمينه عاطفي و اجتماعي رشد کافي ندارند. در کارهاي گروهي نميتوانند شرکت کنند و اغلب متزلزل و ضعيفالنفس هستند.(4) اگر روابط افراد خانواده موافق با اصول دمکراسي باشد و عقل و منطق حاکم بر روابط افراد باشد، کودکان کمتر دچار ترس ميشوند. اما در وضعي که پدر به صورت ديکتاتور، امور خانه را اداره ميکند، احتياجات اساسي_رواني کودکان مثل احتياج به محبت، احتياج به رشد شخصيت اجتماعي، احتياج به ابراز عقايد و نظرات خود تأمين نميگردد و در اين وضع عوامل و موجبات ترس فراوان ميشود و کودکان عمر خود را با ناراحتي و اضطراب به سر ميبرند.(5) بزرگ شدن در محيط ديکتاتوري، تأثيرات مختلفي بر محمدرضا نهاد. ميتوان گفت يکي از اين تأثيرات، ايجاد عقده احساس کهتري در او بود. وي به منظور نفي احساس کهتري خود در برابر ديگران به جستجوي برتريطلبي بر ميآيد و اين رفتار را به شکلهاي مختلف از خود بروز ميدهد. يکي از اشکال دفاعي او در برابر احساس کهتري در کودکي، آزار و اذيت همسالان خود در مدرسه بود. چنانچه فردوست در خاطرات خود ميگويد :«محمدرضا در طي دوره شش ساله دبستان نظام در کلاس، به خصوص به شاگردان خيلي ظلم ميکرد. به خصوص بعضيها را خيلي آزار ميداد و هر روز نوبت يک نفر بود که آزار ببينند.»(6)
روحيات محمدرضا بعدها در اين خصوص تشديد شد و الگوي تربيتي رضاخان باعث شد که او نسبت به زيردست، خشن و بيرحم باشد و به بالادست کاملاً تمکين نمايد. چنانچه نسبت به انگليس و آمريکا در تمام سلطنتش چنين بود. رضاخان در سال 1305 رسماً تاجگذاري کرد. محمدرضا در اين زمان هفت ساله بود که رسماً به وليعهدي برگزيده شد. اين انتخاب تحولي سرنوشتساز در زندگي او پديد آورد. رضاشاه دستور داد بالافاصله محمدرضا را از مادر و خواهرانش جدا کنند و در کاخي جداگانه به تعليم و تربيت او بپردازند. رضاشاه با اين استدلال که وليعهد بايد در فضايي مردانه تربيت شود، خانهي مادري را جاي مناسبي براي تربيت او نميديد. يکي از تجربههاي فراموش نشدني عقدهزا براي محمدرضا، همين فلج رواني يعني ضربه عاطفي ناشي از دور ماندن از محيط خانوادگي در سن خردسالي است. او در آن دوران نميتوانست دلايل عيني طرد خود را بفهمد. از يکي از احتياجات اساسي رواني محروم مانده بود و همين امر باعث شد که اغلب سرد و خشک، و نسبت به ديگران بيمهر و کمتر مقيد به اصول و قوانين اخلاقي باشد. خودش گفته است، من تا زمان وليعهدي با مادر و برادران و خواهران خود زندگي ميکردم ولي بعد از تاجگذاري به دستور پدرم از آنها جدا شدم و پدرم دستور داد که تحت تربيت خاصي_که آن را تربيت مردانه ميناميد- قرار گيرم. رضاشاه اجازه نداد محمدرضا در دوران کودکي واقعاً کودک باشد. تصور ميکرد که با زور ميتوان يک کودک را بالغ کرد. بعد از فارغالتحصيلي محمدرضا از مدرسهي ابتدايي، رضاشاه تصميم گرفت او را براي ادامهي تحصيل به خارج از کشور بفرستد و سرانجام محمدرضا را هنگامي که هنوز دوازده ساله نشده بود، به سوئيس فرستاد. او که يکبار ديگر در هفت سالگي از محيط خانوادگي و محبت مادري به اجبار دور شده بود، اين بار ميبايست محروميتي ديگر را تحمل نمايد. اين عقده محروميت، يک حساسيت فوقالعاده نسبت به کمبود محبت با تجليات عاطفي در او به وجود آورده بود و شايد براي تلافي همين عقده طردشدگي بود که به طور عنان گسيخته به تغذيه کردن مادي اطرافيان خود در مدرسهي سوئيسي ميپردازد. آنها را در ساعات تفريح و شبها به اتاقش دعوت ميکند و از آنها پذيرايي مفصل به عمل ميآورد. محمدرضا که بعداً قدرت و امکانات وسيعي پيدا کرد از ثروت اين ملت براي تسکين حالت بيمارگونه خود خرجهاي فراواني کرد.
به نظر ميرسد برنامهي اعزام محمدرضا به سوئيس براي تحصيل از سوي انگليسيها براي آشنا ساختن محمدرضا با فرهنگ غرب طراحي شد. آنها، با قرار دادن ارنست پرون در کنار شاه، فرهنگ غرب را از طريق داستان و شعر در ذهن او تزريق کردند. محمدرضا از شرايط سخت و محدودي که رضاخان در رأس آن بوده است به سوئيس، محيطي باز با فرهنگ غربي وارد ميشود. هر چند دکتر نفيسي نقش رضاخان را در سوئيس و در مدرسه لهروزه براي محمدرضا بازي ميکند، اما محمدرضا موفق ميشود طعم زندگي غربي را به دور از خشونت پدر بچشد. نکتهي قابل تأمل اينکه محمدرضا زمينهي ذهني کاملاً منفعلي در مقابل فرهنگ غرب پيدا ميکند و نميتواند در آينده، تحليل دقيقي از فرهنگ غرب داشته باشد. شاه تا آخر عمر از موهبت درک و شناخت امري وراي کميت و ماديات محروم ماند و گويي يکي از دردناکترين و مصيبتبارترين مسائل براي او، درک معنويات بود. شاه تا آخر نگرشي«کمي و حجمي» نسبت به محيط خود داشت. تکيه بيش از حد به غرب و جلب نظر آمريکا به هر قيمت براي حمايت از خود، خريد سلاحهاي بيش از حد از غرب، برپايي مراسم و جشنها، بذل و بخششهاي فراوان همگي ناشي از چنين نگرشي در شاه بود. افرادي که محمدرضا را در سوئيس همراهي ميکردند، عبارت بودند از: عليرضا برادر او، حسين فردوست، مهرپور تيمورتاش و دکتر مؤدبالدوله نفيسي (که به عنوان پيشکار وليعهد انتخاب شده بود) و مستشارالملک به عنوان معلم فارسي وليعهد.(7) در سوئيس اين افراد همگي ابتدا، موقتاً به يک مدرسه معمولي به نام «اکل نوول دوشي» در شهر لوزان رفتند. وليعهد و عليرضا در منزل يک پروفسور سوئيسي به نام «مرسيه» پانسيون شدند. ولي حسين فردوست و مهرپور تيمورتاش به طور شبانهروزي در همان مدرسه ساکن بودند.(8) در سال تحصيلي بعد، محمدرضا، عليرضا، حسين فردوست و مهرپور تيمورتاش به مدرسه شبانهروزي لهروزه منتقل شدند.(9) در مدرسه قبلي محمدرضا هميشه با بچهها دعوا ميکرد. علت اصلي اين دعواها اين بود که او ميخواست خود را به عنوان وليعهد مطرح کند. سوئيسيها هم او را مسخره ميکردند و کار به زد و خورد ميکشيد. همين رفتار نشان ميدهد محمدرضا تغيير مکان، زمان و محيط را متوجه نشده بود. در مدرسه جديد رويهي محمدرضا عوض ميشود و با تعدادي از شاگردان که اغلب نيز بزرگتر از او بودند مناسبات دوستانه برقرار ميکند. آنها را در ساعات تفريح و شبها به اتاقش دعوت ميکرد و از آنها پذيرايي مفصلي به عمل ميآورد. مساله جالب توجه اينکه محمدرضا هيچگاه محصلين هم سن و يا کوچکتر از خود را دعوت نميکرد و کليه کساني که در ميهمانيهاي او شرکت ميکردند، از او بزرگتر بودند. در صحبت کردن با آنها هميشه تلاش ميکرد تا خودش را به سطح آنها بکشد و چون آنها بلندقدتر بودند و نميخواست در کنارشان کوتاه جلوه کند، گاهي روي پنجهي پا بلند ميشد. اين حرکت در او ماندگار شد و بعدها که به سلطنت رسيد، در فيلمها ديده ميشد که با ژست خاصي روي پنجه بلند ميشود و پاشنه پا را بالا ميآورد.(10)
محمدرضا به لحاظ فعاليتهاي ذهني در مرحله کمي و نابالغي باقي مانده و از قدرت استدلال محروم بود. فردوست ميگويد: در مدرسه يک محصل مصري بود که زور و بازويي داشت و مشتزن خوبي بود و دنبال حريف ميگشت. بعضي وقتها که دختري در اتاق بود، وليعهد ميخواست براي دخترک خودنمايي کند؛ از اينرو، براي مصري شاخ و شانه ميکشيد که حريفت منم. ناگهان به جان هم ميافتادند و طوري يکديگر را ميزدند که براي پانسمان به بهداري انتقال مييافتند و هر روز همين بساط بود و فرداي آن روز تا محمدرضا پيدا ميشد، بچهها سر وصدا ميکردند که «برنده مصري است» او هم مجدداً ميپريد و مشت ميخورد.(11)
گفته فردوست اين نکته هم را ثابت ميکند که محمدرضا هيجاني و سطحي بوده است. هيجان و سطحينگري ناشي از نابالغي و کمينگري فرد است. خودنمايي و خودشيفتگي محمدرضا که با ديدن يک دختر در اتاق او را به حرکاتي وا ميداشته که مضحکهي عدهاي دانشآموز شود، خود بيانگر نابالغي اوست. نکتهي ديگري که بسيار حائز اهميت است و گريبان محمدرضا را تا آخر عمر رها نساخت، احساس ناامني شديدي بود که بايد آن را ناشي از خشونت و تحقيرهاي رضاخان بدانيم. رضاخان حتي در سوئيس از مواظبت افراطي محمدرضا دست برنداشت و سايه رعب و وحشت خود را از طريق «دکتر نفيسي» در سوئيس ادامه داد. نفيسي که تمام رفتار و حالات محمدرضا را زير نظر داشت، کوچکترين خطاي او را به رضاخان گزارش ميکرد. از جمله احتياجات اساسي_رواني افراد، احتياج به امنيت است. امنيت در جهات مختلف زندگي براي تمام افراد بشر امري حياتي و ضروري است. امنيت در زمينه اقتصادي، سياسي، اجتماعي و عقيدتي، عامل مؤثري در بهداشت رواني افراد ميباشد. وقتي روابط اعضا يک خانواده به صورت ديکتاتوري باشد و پدر يا مادر در تمام کارها حق اظهار نظر و دخالت را داشته باشند و ديگران بدون چون و چرا موظف به اجراي دستور وي باشند؛ در چنين خانوادهاي کودک دائماً در حال ترس و وحشت به سر ميبرد و دچار تشويش و اضطراب ميباشد.(12) احساس ناامني شديدي که ناشي از خشونت و تحقيرهاي رضاخان بود، گريبان محمدرضا را تا به آخر رها نساخت و باعث شده بود که او قدرت تجريد و تعميم را از دست بدهد. روحيه او تا آخر عمر کمي و شکلي باقي ماند و هيچ نيروي اراده، قدرت و صلابت از او بروز نکرد. قدرت خلاقيت و ذهني تحليگر که از مشخصات يک رهبر جامعه است در او وجود نداشت.
شناختشناسي علمي ميگويد: سن پايين و کودکانه در مراحل اوليه ايفاء حجم را در ذهن بازسازي ميکند و برداشت کودک از محيط صرفاً شکلي بوده و قدرت تجزيه و تحليل ندارد. تشديد حالات روحي بيمار از نوروز به پسيکوتيک يا جنون پيشرفته به دليل درگيري مدام با شرايط و مناسبات اجتماعي ميباشد. علت اين امر در اين است که بيمار روحي نميتواند تحليل صحيحي از شرايط متغير محيط و مناسبات اجتماعي خود داشته باشد. به سبب درگيري پياپي، ذهن خسته شده و ساختار هوشي دچار آسيب عميقي ميشود و مورد ديگر اين است که چون فرد بيمار توانايي استدلال ندارد و جنبههاي تقليدي در او بسيار رشد ميکند، اين تقليد به دو صورت حاصل ميشود: يا از طرف مقابل که معيار تقليد از اوست محبت ميبيند و يا خشونت و ترس و جذبه بيش از حد. فردريک ژاکوبي ميگويد: محمدرضا انتظار داشت که ما او را وليعهد ايران ببينيم و در مقابل او سر خم کنيم. اين مطلب حاکي از آن است که ذهن محمدرضا قدرت تجريد و تعميم پيدا نکرده و يا از ابتداييترين شکل تجزيه و تحليل غافل مانده است و نبايد به اشتباه اينگونه تصور نشود که او چون در ايران شکلي از مناسبات را تجربه کرده بود، در مدرسه سوئيسي هم ميخواست که آن رفتار براي او تکرار شود. نکته مهم در اين مسأله آنجاست که محمدرضا تغيير مکان، زمان و محيط را متوجه نميشد. محمدرضا از همان دروان نوجواني ميکوشيد که او را در سطح بالايي بپذيرند و هر جا حضور پيدا ميکند، مطرح باشد. به همين سبب باج دادن به اطرافيان به اشکال مختلف در تمام طول سلطنتش ادامه داشت. او از اينکه مورد انتقاد يا تحقير قرار گيرد، به شدت ميهراسيد. چون فاقد استقلال شخصي بود و ارزيابي صحيحي از خود نداشت، اظهارنظر اطرافيان به شدت در او تأثير ميکرد. محمدرضا بعداً که قدرت و امکانات وسيعي پيدا کرد از ثروت اين ملت براي تسکين حالت بيمارگونه خود خرجهاي فراواني کرد. خودشيفتگي و عقده خود بزرگبيني که ناشي از خشونت و تحقير رضاخان بود در جشنهاي دو هزار و پانصد ساله نمود پيدا کرد و بودجههاي کلاني صرف آن شد تا شاه را در منطقه و سطح جهان مطرح سازد. آمريکا نيز به اين حالت شاه دامن ميزد. شاه، مبالغ زيادي به روزنامهها و مجلات خارجي باج ميداد تا در وصف او بنويسند و انتقادي از حکومت او به عمل نياورند.
شکلگيري استعدادهاي شاه
فردوست در مورد استعداد شاه چنين مينويسد:
محمدرضا در رياضيات بسيار ضعيف بود، اصولاً حوصله فکر کردن نداشت. او از همان کودکي اهل تفکر عميق و همه جانبه نبود. زود خسته ميشد و بيشتر علاقه داشت پيشنهادات را بپذيرد. چون قبول پيشنهاد زحمتي نداشت.(13) گفته فردوست نشان ميدهد که محمدرضا ابزار تفکر را به دست نياورده بود و اين ناشي از همان عامل خشونت و فشارهاي روحي رضاخان بر محمدرضا بود. اصولاً هنگامي که قدرت استدلال در فرد ضعيف باشد او بيشتر تمايل به مسائل کمي دارد. همان طور که قبلاً اشاره شد شرايط محيطي و تربيتي فرد را از ذهنيت کمي به کيفي و از تخيل به استدلال سوق ميدهد. محمدرضا در مرحله کمي باقي ماند و بيشتر سعي ميکرد خود را در اين مراحل نشان دهد. به همين دليل به ورزش روي آورد آن هم نه براي سلامت و تناسب اندام، بلکه براي بالا بردن قدرت جسمي خود. محمدرضا با اين نگرش، نابالغي خود را به اثبات ميرساند. کسي که قرار است در آينده کشوري را اداره کند بيشتر در ظواهر و اشکال باقي مانده بود. چنين نگرشي در 37 سال سلطنت او به چشم ميخورد. همچنين علم در خاطرات خود آورده است: «شاه از هر چه مطالعه است متنفر است.»(14)
از مهمترين علائم آسيبپذيري ساختارهاي هوشي اين است که بيمار قدرت تجريد و تعميم را از دست ميدهد و اضطراب و ناامني وجود او را فراميگيرد و نابالغ ميماند. هر يک از مراحل ساختارهاي هوشي به فرد کمک ميکند تا از جنبههاي تخيلي به منطق روي آورد و قدرت استدلال را در او زنده کند. داد و ستد ساختارهاي هوشي از مراحل پائين به بالا و نتيجهگيري از سوي مرحله نهايي هوشي باعث ميشود که فرد بتواند قدرت تجريد و تعميم را از طريق برداشتهاي خود از محيط داشته باشد. اما هنگامي که فردي در شرايط تربيتي سخت و خشن قرار ميگيرد تخيل در او در قدرت اوليهي خود باقي ميماند و به بلوغ مورد نظر نميرسد. انواع مختلفي از ناهنجاريهاي رواني، مانند خود بزرگبيني و تخيل افراطي، ترس، اضطراب، ناامني شديد، اختلالات جنسي، سوء تغذيه و افراط و تفريط در خواب، حالاتي است که فرد دچار آن ميشود. شرايط تربيتي و محيطي نقش بسيار زيادي در طي کردن مراحل هوشي در جهت درست يا غلط آن ايفا ميکند.
در روانشناسي، تفکيکي که بين شخصيتهاي فعال و منفعل انجام شده است مشخص ميکند که تيپهاي روحي منفعل به دليل شرايط نامساعد تربيتي، خصوصاً دوران کودکي به آينهاي تبديل ميشوند که انعکاس محيط را دارند و قدرت دخل و تصرف و تغيير اوضاع را ندارند.
شخص منفعل توانايي آن را ندارد که هيچگونه تغييري در محيط زندگي خود پديد آورد و صرفاً يک مقلد و دنباله رو چشم و گوش بسته باقي ميماند. اما شخص فعال نسبت به هر پديدهاي و عامل مسلط بيروني عکسالعملي نشان ميدهد. او سعي فراوان ميکند تا محيط را تغيير دهد و بر آن مسلط شود. شخصيت شاه يک تيپ منفعل بود و به همين دليل سوئيس براي او محيطي دلچسب جلوه ميکرد، چون زيبايي آنجا انعکاسي آينهوار در ذهن محمدرضا داشت. بالاخره در سال 1315 شمسي پس از 5 سال تحصيلي در سوئيس محمدرضا شاه به ايران بازگشت و وارد دانشکده افسري شد و بعد از مدت خيلي کوتاه به وي درجه سرواني اعطاء کردند. محمدرضا بعد از مدتي ارنست پرون مستخدم مدرسهاش در سوئيس را به ايران آورد و عليرغم مخالفت رضاخان با حضورش در ايران و دوستياش با محمدرضا، دوستي خود را با وي حفظ کرد. در سال 1317 محمدرضا با فوزيه خواهر ملک فاروق ازدواج کرد.(15) اما پس از چند سال از او جدا شد و ازدواجهاي رسمي بعدي وي با ثريا اسفندياري و فرح ديبا بود.
به هر حال، بعد از وقايع شهريور 1320 محمدرضا پهلوي به عنوان شاه جديد بر مسند سلطنت تکيه ميزند و تا اواخر سال 1357 به مدت 37 سال حکومت ايران در دست وي بود. در طول اين 37 سال نظام حکومتي ايران و تمام تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي کشور تحت تأثير سياستهاي وي بود که آن سياستها نيز زير سايه سنگين شخصيت محمدرضا قرار داشت.
بسياري از پژوهشگران و روانشناساني که درباره حکومت پهلوي و شخص محمدرضا به تحقيق پرداختهاند، وي را داراي اختلال شخصيت دانستهاند. در اين نوشتار، به اختصار به برخي از ويژگيها و آفات شخصيتي وي اشاره ميشود.
تملق دوستي شاه
تملق دوستي شاه يکي از صفاتي بود که در بسياري از مواقع، نوکران و اطرافيان و حتي شخصيتهاي خارجي از آن سود ميبردند، تا به اهداف خود نزديک شوند. اين نقطه ضعف شاه چنان شديد بود که بر هيچ يک از اطرافيانش پوشيده نبود. علم که يکي از نزديکترين افراد به شاه بود، در کتاب خود آورده است که يک روز از شاه پرسيدم آيا اجازه ميدهند نخستوزير و وزير خارجه را رسماً توبيخ کنم، «چون در محضر اعليحضرت به هيچ وجه ادب و احترام لازم را به جا نميآوردند». شاه با اين خواستهي علم مخالفت ميکند و به علم ميگويد «اين نوع اداي احترام همان اندازه بد است که زيادهروي در جهت مخالفش. آخرين باري که در پاريس بوديم، اردشير همين کار را کرد و يکي از خبرنگاران فرانسوي از من پرسيد شاه ايران به عنوان رهبري اصلاحطلب و دموکرات شناخته شده، آن وقت چگونه ميتواند تحمل کند که يکي از وزرايش در مقابل او اين چنين زانو بزند و به خاک بيفتد.» شاه اصلاً از اين حرف خوشش نميآيد و به علم ميگويد «حق بود به او ميگفتي که اردشير رعايت سنتهاي ملي مملکت را ميکند.»(16)
در رابطه با اين ماجرا همان چيزي را ميتوان گفت که علم در آن لحظه با خود گفت: «باور نکردني است که تا چه حد تملق و چاپلوسي ميتواند حتي باهوشترين آدمها را هم کور کند».به گفتهي فريدون هويدا، شاه دو تن از رؤساي جمهور آمريکا را مستوجب انتقاد ميدانست: (17) «فرانکلين روزولت» که در سفرش به ايران در سال 1943 شاه را مجبور کرد به ديدارش برود و ديگري «جان کندي» براي آنکه، هيچگاه شاه را به عنوان يک شخصيت مهم توصيف نکرده بود. ر کتاب خاطرات پرويز راجي آمده است: «در ضيافت شام که به افتخار 62 سالگي "هارولد ويلسون" نخستوزير سابق انگليس، توسط "جرج وايدن فلد" ترتيب يافته بود، شرکت کردم... ويلسون گفت: يکبار در ملاقات با محمدرضا، او را به عنوان يکي از بزرگترين رهبران دنيا توصيف کردم و شاه از اين تملق من خيلي خوشش آمده بود...»(18) پرويز راجي در کتاب خود از قول مصطفي فاتح نقل ميکند: در ميان مشاوران شاه، از همه مطلعتر، تواناتر وموذيتر، هويداست و بايد گفت که هويدا بيش ار هر کسي ديگر در ايجاد علاقهي روزافزون شاه به تملق و چاپلوسي و نيز، دور ساختن او از توجه به واقعيات مقصر است.(19) نظر شخصي راجي نسبت به شاه نيز در کتابش گفته شده است. او ميگويد: کارنامهي شاه آکنده است از: اتخاذ سياستهاي اقتصادي فاجعهانگيز، اشتباهات فراوان دراولويت دادن به مسائل غيرضروري، غرور و تفرعن در امور نظامي، عشق مفرط به سلاحهاي آتشين و پرنده، عطش سيريناپذير به شنيدن تملق و چاپلوسي، بياحساسي کامل نسبت به احساسات مردم کشور، سخنرانيهاي پر از گزافهگويي ممتد...(20) به اين خصلت تملق دوستي شاه به طور روشن و واضح در متن يک تلگراف سفارت آمريکا در تهران که به وزرات امور خارجه ايالات متحده فرستاده شده بود، اشاره شده است.
سران همه کشورها، افرادي تنها هستند. ليکن شاه از بيشتر آنان تنهاتر است. وي به خاطر ثبات و امنيت و پيشرفت کشور بار بسيار سنگيني را شخصاً بر دوش ميکشد. مشاورانش نه در کابينه و نه در بيرون از آن، به وي درست خدمت نميکنند و اين تا حدودي بدين سبب است که فطرتاً به جاهطلبيهاي ديگران بدگمان است و همچنين بدين جهت که فاقد همکاران واقعاً صالح است. حتي کساني که حائز صلاحيتند بدان تمايل دارند که آراء منفي به وي اظهار نکنند و از آن سنت ديرين ايراني پيروي کنند که بايد به شاه چيزي بگويند که ميپندارند خوش دارد بشنود و اين غالباً به صورت تملقگويي گزاف در ميآيد که شاه به گونهي حيرتانگيزي نسبت به آن حساس است. وي مردي است پرنخوت و پيرامونيانش اين را ميدانند.(21) ز مهمترين ضعفهاي شخصتي شاه، حس حسادت بود. هويدا در کتاب خود آورده است که «شاه هرگز چشم نداشت کسي را ببيند که مورد توجه مردم قرار دارد. محبوبيت مصدق و موقعيت او در ملي کردن نفت ايران، شاه را واقعاً به خشم آورده بود. نيز در مورد حسنعلي منصور هم در بعضي محافل شنيده شد که قتل او آنقدرها سبب ناراحتي شاه را فراهم نکرد. چون رفتار و گفتار او توانسته بود خيليها را به طرف منصور جلب کند.»(22)
هويدا در اين کتاب همچنين بيان ميکند که: «علي اميني به علت آنکه با گروههاي مختلف سياسي در داخل و خارج از کشور آمد و رفت داشت مورد بغض و حسادت شاه قرار گرفت. بعداً هم که در سال 1967 شايعه به قدرت رسيدن دوباره اميني در تهران فراگير[شد]، من اين مسأله را در يکي از ملاقاتهايم به اطلاع شاه رساندم، ولي او با بياعتنايي شانهاي بالا انداخت و گفت: «اميني يک سياستمدار واقعي نيست. چون موقعي که او را به نخستوزيري منصوب کردم اولين حرفش به مردم اعلام ورشکستگي مملکت بود. در حالي که يک سياستمدار نبايد حرفي بزند که بيهوده مردم را مضطرب کند...» و بعدها با ترشرويي اضافه کرد: «بدتر از همه اينکه، موقع ديدارم از آمريکا، هر جا مي رسيدم اول از همه حال و احوال نخستوزير را از من ميپرسيدند و رفتارشان به هر صورتي بود که گويي اصلاً مرا به حساب نميآورند...»(23)
همچنين هويدا معتقد است در زمان رژيم شاه، ايران تنها کشوري بود که به جاي وزارت دفاع، وزارت جنگ داشت و مصدق در دوران نخستوزيري خود اين نام را انتخاب کرده بود و شاه هم نميتوانست نام انتخابي مصدق را بپذيرد و اين هم يکي ديگر نشانههاي بغض شاه نسبت به مصدق بود. رسنجاني يکي ديگر از افرادي بود که شاه با برکناري او نشان داد محبوبيت و موفقيت ديگران موجب شادماني او نميشود.(24) حسن ارسنجاني که برنامه اصلاحات ارضي را شروع کرده و محبوبيتي به دست آورده بود، توسط شاه برکنار شد. اميراسدالله علم دراين باره چنين ميگويد: حسن ارسنجاني مردي با قدرت، سرسخت و مطلع بود. در سنين بيست سالگي دستيار قوام نخستوزير بود. اميني او را به مقام وزارت کشاورزي ارتقاء داد. من نيز وقتي نخستوزير بودم او را در اين سمت ايفا کردم. او قبلاً برنامه اصلاحات ارضي را شروع کرده بود و در حالي که اين طرح در دست اجرا بود، به هيچ گونه جرح و تعديلي در آن تن در نميداد. علاوه بر همهي اينها او دوست صميمي من بود. تنها نقطهي ضعف او اين بود که اعتقاد داشت هر چه ميگويد صحيح است و هر چه براي خودش مناسب است براي ديگران هم بايد خوب باشد. تا مدتي محسنات او به عنوان يک خدمتگزار مردم به معايبش ميچربيد ولي در اين اواخر خودش را قهرمان اصلاحات ارضي ميپنداشت و به علت مخالفت با سياست رسمي دولت مسائلي ايجاد کرده بود. شاه دستور برکناري او را صادر کرد ولي بعد او را به سفارت رم فرستاد. ارسنجاني در زمان دولت منصور به تهران احضار شد و به رغم کوششهاي من رفته رفته از چشم شاه افتاد.(25) س حسادت شاه تا بدان حد پیش رفته بود که حتی گاهی در مورد بعضی اقدامات همسرش نیز حسودی میکرد. « در سال 1973 شهبانو طی نطقی که از رادیو تلویزیون هم پخش شد از متملیقین و چاپلوسان انتقاد کرد و لزوم برقراری آزادی بیان را خاطر نشان ساخت. ولی بلافاصله پس از آن شاه امیرعباس هویدا را احضار میکند و به او دستور میدهد که به شهبانو بگوید« دیگر نباید از این حرفها بزند» و امیرعباس هویدا قبل از هر اقدامی برادرش فریدون را در جریان میگذارد و از او میپرسد تو میگویی چه کار کنم؟ چطور میتوانم به خودم اجازهی دخالت در کارهای این دو را بدهم؟ ... شاه چون خودش جرأت کاری را ندارد، موقعی که میبیند کسی دیگر توانسته است همان کار را انجام بدهد ناراحت میشود...»(26)
پرویز راجی سفیر شاه در دربار باکینگهام در کتاب خود در خصوص علت برکناری ارتشبد فریدون جم(شوهر اول شمس پهلوی) از زبان خود فریدون چنین نقل میکند: یک روز ژنرال زاتیس فرمانده مثتشاران آمریکایی در ایران با لبخندی به من گفت که:« امروز بوسه مرگ را نثارت کردم. موقعی که مفهوم این جمله را از او پرسیدم، جواب داد:« در ملاقاتی که با شاه داشتم به او گفتم جم از بهترین ژنرالها در ارتش ایران است.»(27) یمسار جم با حالتی غمزده ادامه داد:« از آن روز به بعد اوضاع دگرگون شد و به صورتی درآمد که دست به هر کاری میزدم به بن بست میرسیدم...» جم صحبتهایش را با این عبارت به پایان برد که«... وفاداری من به شاهنشاه جای چون و چرا ندارد و همواره خود را مرهون الطاف شاهنشاه میدانم ولی هرگز موفق به یافتن پاسخی به این سئوال نشدم که واقعاً چه خطایی از من سر زده است.»(28) شاپور بختیار نیز با صراحت در مورد محمدرضا پهلوی چنین میگوید: ... نمیتوانست بپذیرد که کس دیگری هوش بیشتر، آراستگی بیشتر، قدرت بدنی بیشتر، جذبه بیشتر یا ثروتی بیشتر از او داشته باشد، میخواست خود از همه بابت برتر از همه باشد و در نتیجه در اطراف خود فقط آدمهای تنگمایه و فاسد را گردآورده بود...(29)
همچنین باز به صراحت بیان میکند: ... سواد و فرهنگ دیگران باعث تنگی او میشد. به درجهای که به کسانی که به ملاقاتش میرفتند توصیه میشد، اگر به زبان فرانسه با او حرف میزنند، عمداً چند غلط دستوری در حرف بگنجانند که حسادت او تحریک نشود. با گذشت زمان، تحمل هیچگونه برتری دیگران را نداشت.(30) سادت شاه به بعضی از افراد مثل امینی آن قدر آشکار بود که آمریکاییها و انگلیسیها نیز متوجه آن شده بودند. باری روبین، در کتاب جنگ قدرتها در ایران، چنین میگوید:« ... نقش حساس امینی در مذاکرات نفت و شهرت و موقعیتی که در جریان این مذاکرات در محافل بینالمللی به دست آورد برای شاه خوشآیند نبود. شاه در وجود او یک قواالسلطنه تازه و رقیب بالقوهای برای قدرت خود میدید و به همین جهت وقتی زیر پای زاهدی را جارو کرد، امینی را هم از صحنه سیاست داخلی ایران بیرون انداخت و او را به عنوان سفیر ایران در آمریکا به واشنگتن فرستاد. فعالیتهای امینی در آمریکا و شهرتی که با چند نطق و مصاحبه در آمریکا به دست آورده بود، نگرانیهای تازهای برای شاه به وجود آورد و به همین جهت پیش از پایان مأموریتش در آمریکا به تهران احضار گردید».(31) اه در دو دههی آخر سلطنتش همهی کسانی را که احتمال داشت برای خود پشتوانهای از وجههی مردمی دست و پا کنند، از روی برنامه، از قدرت کنار ساخت. جولیوس هلمز، سفیر ایالات متحده معتقد بود:« سران همهی کشورها، افرادی تنها هستند، لیکن شاه از بیشتر آنها تنهاتر است...»(32)
نکته : محمدرضا پهلوي محيط ديكتاتوري كودكي شاه استعدادها تملق دوستي روانشناسي شاه
منبع: كتاب سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
شاه و اعتقادات مذهبی
در این بخش، با تحلیل اعتقادات مذهبی شاه، میکوشیم تا دوگانگی او را در گرایش به مذهب و ضدیت با دین نشان دهیم. این مسئله را از دو جهت میتوان بررسی نمود؛ ابتدا نوع مذهبی که شاه به آن اعتقاد داشت و سپس تشریح رؤیاها و ضد و نقیض گوییهای او که مدعی بود در خواب امامان را زیارت کرده است.
شاه دوگانگی شخصیت داشت و این موضوع بر تمام اعتقادات مذهبی او سایه افکنده بود. حالات روحی شاه را میتوان به آن ضربالمثل معروف شتر مرغ تشبیه کرد که هرگاه قصد بستن بار بر پشت او را داشتند، میگفت من مرغم و وقتی میگفتند تخم بگذار! میگفت من شتر هستم. هنگامی که تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد، معتقد بود که شاه ایران است و تاریخ او، تاریخ شاهنشاهی است و هنگامی که به مسافرت میرفت، روحانی دربار او را از زیر قرآن عبور میداد و یا معتقد بود از الهامات مذهبی و حمایت ائمه برخوردار است.
اسداالله علم در کتاب خاطراتش مینویسد که در روز هفتم آبان سال 1350 به خدمت شاه میرود. در لابلای گفتگوهایی که آن روز شاه و علم با هم داشتند شاه به علم میگوید: امروز روز شهادت حضرت علی(ع) است و به طوری که میبینی کراوات سیاه بستهام نه فقط به منظور رعایت ظواهر امر، بلکه به دلیل ایمان عمیقی که به خداوند و امامانش دارم، بسیار احساس تسکین دهندهای است، هر چند که نمیتوانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟(33)
آیا شاه یک فرد لامذهب بود؟ و برای فریب تودههای مردم در روز عاشورا روی صندلی در مسجد مینشست و یا لباس احرام میپوشید و به زیارت کعبه میرفت و یا در حرم مطهر امام رضا(ع) حاضر میشد و زیارت میکرد؟ و اگر مذهبی بوده و مردم را فریب نمیداد، چرا بیمحابا مشروب میخورد و با زنان بیشمار ارتباط داشت و خانوادهاش غرق در فساد بودند؟
خشونت و اعمال زور در خانوادهی پهلوی از سوی رضاخان و درگیری و روابط و مناسبات بدوی مابین رضاخان و تاجالملوک، اعتقادات مذهبی و ضدیت با مذهب در میان فرزندان رضاخان از تاجالملوک را به دو دسته میتوان تقسیم کرد: گرایش اعتقادی و عکس آن در میدان غرایز باقی ماند و مذهب غریزی و ضدیت با مذهب نیز به شکل کاملاً بدوی نمایان شد. چنانچه اشرف و علیرضا ضد مذهب و محمدرضا و شمس مذهبی از نوع بدوی آن شدند.
دین بدوی صرفاً هنگامی ظهور پیدا میکند و فرد به آن متوسل میشود که موجودیت فردی او به خطر افتاده باشد. چنانچه شاه در بیماری حصبه و یا در حین سقوط از روی اسب به آن روی میآورد. هر چند به لحاظ علمی، از رویاهای شاه میتوان این گونه استنباط کرد که عمق ناامنی او را بروز میداده، آن هم رد موارد حساس و پرمخاطره که فرد یا ناخودآگاه فرد آن را میسازد؛ خود دوستی و خود محوری شاه را باید ناشی از دین بدوی او دانست.
تفوت بین برداشت بدوی و برداشت فطری و الهی از دین در این است که دین بدوی فردی، منفی و مخرب است در حالی که دین فطری و الهی، سازنده، آرامبخش، پویا و انسانی میباشد. اشتباه بزرگ اندیشمندان غربی به خصوص، بعد از دوره رنسانس، یکسان گرفتن دین بدوی و دین الهی بوده است. فرد به دو صورت در جهت منفی و مثبت زیر ساخت اعتقادات خود را تکمیل میکند. جنبه مثبت، حقیقتجو، کمالجو، و خداگراست و بین ثابتها و متغیرها رابطه منطقی برقرار میکند. اما جنبه منفی، بدوی، خودمحور، کینهتوز، بیتفاوت به مردم، ناامن و مضطرب است. چون موضوع بحث ما جنبه منفی سیستمسازی ذهن است، پس بیشتر به آن میپردازیم. مذهب بدوی فرد را نسبت به اعتقاداتش برپایه ترس و اضطراب به پیش میبرد و انسان را به سوی دوگانگی سوق میدهد و هنگام تهدید و ترس بلافاصله به مذهب متوسل میشود و در مواقع امن کاملاً نسبت به آن بیتفاوت و حتی بر ضد آن عمل میکند. نظیر قبایل وحشی و بدوی هنگامی که رعد و برق میزد و تهدیدهای طبیعی شروع میشد، بلافاصله با قربانی کردن سعی در خوابانیدن آن تهدیدات داشتند. مذهب بدوی کینهورز و در مسیر ضد عشقورزی عمل میکند. اعتقادات مذهبی محمدرضا به دلیل اضطراب و شرایط ناامن محیطی و تربیتی در دوران سلطنت در چارچوب غرایز باقی ماند و هیچگاه از این حیطه خارج نشد. به همین دلیل دوگانگی باقی ماند.
مذهب بدوی زمان و مکان خاصی را نمیشناسد و رشد و نمو خود را در شرایط نامناسب و خشونت و اختناق و اضطراب جستجو میکند. حال چه آن فرد شاه باشد و در کاخ زندگی کند و در مجالس و محافل شاهانه تاج بر سر بگذارد و در مهمانیهایش افرادی چون رؤسای کشورهای خارجی شرکت داشته باشند و یا فرد در دورافتادهترین قبایل وحشی زندگی کند. البته ظواهر متفاوت است؛ اما ریشه آن یکسان میباشد و آن دوگانگی اعتقاد مذهبی اوست که مدام بین قبول و انکار، کشاکش شدید دارد.
از مهمترین مشخصات مذهب بدوی، خودپرستی و فردی بودن است و مطلقاً آن را تعمیم نمیدهد و اوج این نگرش بدوی مذهب در شمس پهلوی که بعدها مسیحی شد، نمود پیدا کرد. شمس آگاهانه یا ناآگاهانه میدانست آن مذهبی که به غرایض او پاسخ میدهد و پناهگاهی برای ناامنی و ترس و اضطراب اوست، مسیحیت است. در مقابل محمدرضا و شمس، باید اشرف و علیرضا را ماتریالیست بدوی نامید که هر دو بیرحم و بیعاطفه، عاری از وجدان، فاسد و دنیاگرا و قسیالقلب بودند.
باید به این نکته اشاره کرد که تقدیر بدوی و ماتریالیست بدوی هر دو در خودمحوری و خودپرستی یکسان هستند. علیرغم تفاوت ظاهری، هر دو از یک چشمه سیراب میشوند، آن هم ناخودآگاهی که ویرانگر و مخرب است. فردی که دارای دین بدوی میباشد، فقط برای حفظ خود و موجودیت فردی خود، تبعیت محض از مذهب میکند، اما به محض اینکه موجودیت فردی او از این خطر مصون گشت، به همان نسبت از دین بدوی دور میشود. از نوشتار زیر که در واقع بخشی از خاطرات شاه است میتوان به برخی از اعتقادات مذهبی محمدرضا پی برد:
کمی بعد از تاجگذاری پدرم دچار حصبه شدم و جند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنجش شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت، پا به دائره عوالم روحانی خاصی گذاشتم که تا امروز آن را افشا نکردهام.
در یکی از شبهاي بحرانی کسالتم مولای متقیان علی علیهالسلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت.
در آن موقع با اینکه بیش از هفت سال نداشتم با خود میاندیشیدم که بین آن رؤیا و بهبود سریع من ممکن است ارتباطی نباشد. ولی در همان سال، دو واقعهی دیگر برای من رخ دادکه در حیات معنوی من تأثیری عمیق برجای نهاد.
در دوران کودکی تقریباً هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود، که یکی از نقاط منزه و خوش آب و هوای دامنه البرز است، میرفتیم. برای رسیدن به آن محل، ناچار بودیم که راه پر پیچ و خم و سراشیب را پیاده و با اسب طی کنیم.
در یکی از این سفرها که من جلو زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت، نشسته بودم ناگهان پای اسب لغزیده و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من که سبکتر بودم با سر به شدت برروی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم، همراهان من از اینکه هیچگونه صدمهای ندیده بودم، فوقالعاده تعجب میکردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فروافتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتی که این حادثه روی داد، پدرم حضور نداشت ولی هنگامی که ماجرا را برای او نقل کردم، حکایت مرا جدی نگرفت و من نیز با توجه به روحیهی وی نخواستم با او به جدل برخیزم ولی هنوز خود هرگز کوچکترین تردیدی در واقعیت امر رؤیت حضرت عباس ابن علی نداشتم. سومین واقعهای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچهای که با سنگ مفروش بود قدم میزدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهرهی ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هالهای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسیبن مریسم میسازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سئوال کردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد:« چه کسی را دیدم؟ اینجا کسی نیست!» اما من این قدر به اصالت و حقیقت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخورده من کوچکترین تأثیری در اعتقاد من نداشت. امروز که این ماجرا را بیان میکنم، شاید بعضی افراد، خصوصاً غربیها تصور کنند که من خیالبافی میکنم، یا آنچه دیدهام، یک حالت ساده روانی بوده است. ولی باید به خاطر داشت که ایمان به عالم روح و تجلیاتی که به حساب ماده در نمیآید، از خصایص مردم مشرق زمین است و چنانکه بعدها دریافتم، بسیاری از مردم باختر نیز همین ایمان و اعتقاد را دارند. وانگهی، من در آن موقع هیچگونه دلیلی برای جعل این موضوع و بیان آن برای مربی خود نداشتم و امروز نیز انتفاعی از لاف زدن در این قبیل مسائل نمیبرم و جز عدهی معدودی از نزدیکان من، کسی تاکنون از این جریان مستحضر نبوده است و حتی پدرم که همیشه خود را به او بسیار نزدیک و صمیمی میدانستم، هرگز از این موضوع کوچکترین اطلاعی پیدا نکرد. پس از این واقعه، با وجود اینکه به بیماریهای سخت از قبیل سیاهسرفه، دیفتری و چند مرض شدید دیگر مبتلا شدم، هرگز مکاشفه دیگری برای من پیش نیامد. چنانکه در هشت سالگی مبتلا به بیماری جان فرسای مالاریا شدم و با نبودن وسایل مداوای امروزی، از این بیماری به سختی نجات یافتم ولی در طی هیچیک از این بیماریها، رؤیایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم...»(34)
شاه پس از انتشار کتاب مزبور در یک سخنرانی دیگری که در قم داشت یک بار دیگر ماجرای سقوط از اسب را تعریف کرد. شاه برای اینکه بتواند به این دروغ، جنبهی واقعیت بدهد؛ میگوید وقتی ماجرا را برای پدرم گفتم، او حرف مرا جدی نگرفت. شاه میخواست با گفتن این جمله ثابت کند که دروغ نمیگوید.
شاه این مطالب را در جاهای مختلف تعریف کرده است. اگر خوب دقت کنیم تناقض بین حرفهای او آشکار است. مثلاً در مصاحبه با اوریانا فالاچی، خبرنگار معروف ایتالیایی این مطالب را به شرح زیر تکرار میکند که در مقایسه با آنچه در کتاب مأموریتی برای وطنم بیان کرده، تفاوتها و تناقضات آشکاری دارد.
شاهنشاه:« من تعجب میکنم که شما در بارهی آن (الهام از پیغمبران) چیزی نمیدانید. هر کسی از خواب نما شدنهای من خبر دارد. من حتی آن را در شرح حال خود نوشتهام. من در کودکی دوبار خوابنما شدم. اولی وقتی که پنج ساله بودم و دومی وقتی که شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. کسی که بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد...»(35)
شاه در این مصاحبه سفر به امامزاده داود و سقوط از اسب را این گونه تعریف میکند:
برای من حادثهای پیش آمد. من روی صخرهای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره[حایل] کرد. میدانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را به رأیالعین دیدم. نه در رؤیا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم میشوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم... هیچکس دیگری نمیتوانست او را ببیند غیر از من. چون ... متأسفم که شما آن را درک نمیکنید.(36)
شاه در کتاب مأموریت برای وطنم گفته بود که اولین بار حضرت علی را در خواب دیده، در حالی که در این مصاحبه میگوید اولین دفعه امام آخر را در خواب دیده است.
همچنین در آن کتاب گفته بود که هنگام سقوط از اسب حضرت ابوالفضل او را نجات داد، در حالی که در این مصاحبه ذکر میکند که امام زمان(عج) در هنگام سقوط از اسب به کمک او میآید. آیا از دید شاه حضرت ابوالفضل همان امام زمان بود؟
محمدرضا در ادامه سخنانش در این مصاحبه گفته بود:
حقیقت این است که من از طرف خدا برگزیده شدهام تا مأموریتی را انجام دهم...
یکی دیگر از تناقض گوییهای شاه در این مصاحبه وقتی است که اوریانا فالاچی سئوال میكند آیا فقط این خوابها را فقط وقتی بچه بودید، میدیدید یا وقتی که بزرگ هم شدید از آن خوابها میدیدید؟ شاه در پاسخ به این سئوال جواب میدهد:«به شما گفتم که فقط در دوران کودکی. در دوران بزرگی هرگز ندیدم. فقط خوابهایی یک سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت سال – هشت سال یکبار. من در پانزده سالگی دوبار از این خوابها داشتم!«
وقتی اوریانا فالاچی میپرسد «چه خوابهایی؟» شاه در پاسخ میگوید:«خوابهایی که اساس آن بر رازهای باطنی من است. خوابهای مذهبی.»(37)
محمدرضا در شرح حال خود نوشته بود« پس از این واقعه (در شش سالگی) با وجود آنکه به بیماری سخت از قبیل سیاه سرفه، ... مبتلا شدم، هرگز مکاشفهی دیگری برای من پیش نیامد... رؤیایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم». محمدرضا در این کتاب کلمهی هرگز را بکار میبرد. حتی در مصاحبه با اوریانا میگوید: «در کودکی، در دوران بزرگی هرگز ندیدم...» اما در همانجا بلافاصله با گفتن این جمله که« فقط خوابهایی هر یک سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت – هشت سال یکبار. من در 15 سالگی دوبار از این خوابها داشتم...». حرف اول خود را نقض میکند.
محمدرضا در همین مصاحبه، غریزه را با خدا اشتباه میگیرد و چنین میگوید:
... من به طور پیوسته احساس پیش از وقوع دارم و آن درست به اندازهی غریزهام قوی است.حتی آن روز که آنها مرا از شش پایی(6قدمی) هدف گلوله قرار دادند، این غریزهام بود که نجاتم داد. چون وقتی آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من به طور غریزی به یک نوع چرخش دورانی به دور خود مبادرت کردم و در یک لحظه قبل از آنکه او قلب مرا هدف قرار دهد، خود را به کناری کشیدم و گلوله به شانهام اصابت کرد. یک معجزه... فقط کار یک معجزه بود که مرا نجات داد... شما باید به معجزه اعتقاد داشته باشید. براثر یک معجزه که توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم. من میبینم که شما دیر باور هستید.(38)
در این بخش از سخنانش ابتدا محمدرضا میگوید:« این غریزهام بود که نجاتم داد» و در آخر میگوید:« براثر یک معجزه که توسط خدا و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم». از مقایسه این دو جمله با یکدیگر، چه میتوان گفت؟ آیا در نظر محمدرضا غریزه و خدا یکسان بودند؟
حال اگر فرض را بر این بگذاریم که محمدرضا چنین خوابهایی را نیز دیده است! باز هم اثرات محیطی و روحی در آن خوابها یقیناً تأثیرگذار بوده که نیاز به تفسیر دارد.
اصولاً خوابهایی که یک فرد میبیند صحیحترین و منعکس کنندهترین واقعیتهای درونی او میباشد. چون فرد به زبان رؤیا و تجزیه و تحلیل رؤیا آگاهی ندارد آن را بازگو میکند و در جهت نفع شخصی خود از آن بهرهبرداری میکند. در حالیکه اضطراب ناشی از روابط اجتماعی و بازتاب آن در رؤیا به زبان دیگر و کاملاً پیچیده فرد را دچار برداشت مثبت از خوابهای خود میکند. البته نمیخواهیم بگوئیم که همهی افراد هر نوع خوابی که میبینند ناشی از اضطراب و ناامنی آنان است چون ما دربارهی ناخوداگاه و دوگانگی شخصیت بحث میکنیم که مهمترین علائم و نگرش بیمارگونه یک فرد میباشد. بر همین اساس ملاک تجزیه و تحلیل رؤیای شاه بر علم اسطوره شناسی متمرکز است.
رؤیاهایی که شاه در کتاب پاسخ به تاریخ از آنها یاد میکند صرفاً به این دلیل است که خود را مذهبی و پایبند به اسلام نشان دهد. در حالی که تفسیر رؤیاهای شاه نشان میدهد که او نه تنها به اسلام اعتقاد نداشته است بلکه رویکرد او به اسلام و بهره بردن از اشکال آن به دلیل به خطر افتادن موجودیت فردی او میباشد.
زمان خواب دیدن بسیار با اهمیت است. شاه میگوید در کودکی خواب دیدم. محمدرضا دوران کودکی رعب و وحشت از پدرش داشت و رضا شاه نیز در شیوه تربیت و برای ساختن روحیهی محمدرضا، سراسر سختی و خشونت بود و القاي ترس را برای ایجاد نظم در محمدرضا بالا میبرد.
در عکسی که از فرزندان رضاخان با خانم ارفع، در دوران کودکی محمدرضا وجود دارد، محمدرضا و علیرضا لباس نظامی برتن دارند که این خود بیان کننده نگرش رضاخان به محمدرضا میباشد. شیوهی تربیتی رضاخان اضطراب و ناامنی شدیدی در محمدرضا ایجاد کرده بود. چون محمدرضا در هنگام دیدن خواب مذکور هنوز در دوران کودکی و به دور از مسائل سیاسی به سر میبرده است؛ به طور طبیعی بالاترین قدرت را پدرش، رضاشاه میدانسته و به دلیل رعب و وحشت از او در خواب به حالتی مضطرب و بیمارگونه احساس کودکی خود را صادقانه بروز میدهد. او قطعاً شنیده بود که بالاتر از قدرت رضاخان باید قدرت مافوق طبیعی امامان باشد. به همین دلیل در شکل کاملاً تصویری از حضرت علی را میبیند که با یک دست جامی به او میدهد که معنی آن حمایت از اوست و در دست دیگر شمشیری است که او برای محافظت از خود در مقابل خشونت رضاخان طلب میکند.
خواب محمدرضا نه تنها ریشه مذهبی ندارد، بلکه به دلیل ناامنی شدید و ترس از شرایط موجود بوده است. حتی رویایی که محمدرضا در ماجرای افتادن از اسب تعریف میکند نیز ریشه در تهدید موجودیت فردی او دارد.
رفتار رضاخان با محمدرضا به گونهای بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت میکرده و با خشونت از تکرار اشتباه منعاش میساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباههای کودک، او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس میکند به صورتی که کودک دیگر نمیداند چه کاری اشتباه و چه کاری درست است.
محمدرضا هنگام خطر همیشه کسانی را میدیده است که قدرت مافوق داشته باشند. چون هیچگاه در صادقانهترین حالات بیانی خود به پدرش اعتقاد نداشت؛ به همین دلیل، هنگام سقوط از اسب شمایل حضرت عباس را میبیند.
دین بدوی محمدرضا که بر اثر تجربه اسلامی و بهرهبری از سنتهای اسلامی، تنها در شکل بروز میکند، باعث فریب محمدرضا شد. به طوری که تصور میکرد امامان او را تأیید میکنند و در مواقع خطر به کمک او میایند.
فرح پهلوی در مصاحبهای به مناسبت سالروز سقوط رژیم پهلوی خطاب به مجری رادیو24 ساعته لسآنجلس دربارهی مذهب شاه و اعتقادات مذهبی او چنین گفته است:« شاه اعتقادات مذهبی نداشتند و به خصوص در این سالهای آخر حکومتشان مرتباً مورد مدح و چاپلوسی قرار میگرفتندو به شدت بیدین شده بودند و حتی بدشان نمیآمد که توصیه امیرعباس هویدا را به کار بببندند(هویدا از شاه خواسته بود تا رسمیت دین اسلام را لغو و به بهاییان اجازه فعالیت گسترده بدهد) اما از مردم به شدت میترسیدند و وحشت داشتند که مردم علیه ايشان دست به شورش بزنند. به همین خاطر از هویدا خواستند تا دولت در خفا وسیله رشد بهاییان را فراهم کند...»(39)
انحراف جنسی شاه
منحرف جنسی، شخصی است كه یا گرفتار اختلالات و ناراحتیهای عصبی است و یا تحت تأثیر بدآموزیهای محیط قرار گرفته و بدون اینکه هدف توالد و تناسل داشته باشد، به اعمالی دست میزند که یک نوع عمل جنسی به شمار میرود، ولی عملی معمول و متداول و مشروع نیست و این عمل برای او جنبه عادت پیدا کرده و لذتی که از این عمل برمیگیرد، برای او بیش از عمل عادی جنسی است.
بر اساس عقیدهی« پیکاتریست»ها، انحرافات جنسی عبارت است از اعمال و رفتار غیرعادی و ناهنجاری که افراد منحرف جنسی برای ارضای میل خود مرتکب میشوند و این اعمال مبادی و ریشههای روانی است.(40)
به طور کلی، هر فردی تاحدی به«نارسيزیسم» مبتلا است. ولی انحراف«نارسیزیسم» در شخصیتهای غیرعادی به مقدار فوقالعاده زیادتری نسبت به اشخاص عادی وجود دارد و «شخصیتهی غیرعادی سعی میکنند نقایص فکری خود را با توسل به نارسیزیسم حل کنند. یعنی چون این اشخاص دارای ضعف اراده و خیالبافی هستند که نمیتواند در زندگی اجتماعی تحقق پیدا کند، لذا سعی میکنند با ارزش فوقالعاده و اقرار آمیزی که جهت خود قائل میشوند، تسکینی برای ناراحتیهای روانی و افکار خود پیدا کنند و در نتیجه اخلاقیات این افراد ضعیف و میل و اشتهای کاذب و گمراه کننده جنسی آنها تشدید و تقویت میشود. محمدرضا از مشکلات جنسی زجر میکشید. فردوست در کتاب خاطرات خود به این مسئله اشاره کرده، میگوید دکتر نفیسی(پیشکار محمدرضا در سوئیس) کلفتی داشت که این کلفت دختری داشت که توجه محمدرضا را به خودش جلب کرده بود و قالباً به من میگفت چقدر دلم میخواهد او را بقل کنم! محمدرضا همیشه به من میگفت که این مسئله برایم عقده شده است.(41)
بنابر نقل قول فردوست در مدرسه له روزه، حدود چهل نفر کلفت کار میکردند. یکی از آنها که از همه زیباتر و جذابتر بوده توجه محمدرضا را جلب میکند که با کمک پرون موفق میشود او را به اتاق خود بیاورد. ارتباط جنسی محمدرضا با آن دختر سرانجام به آنجا کشید که دخترک خود ادعا میکند که آبستن شده است. محمدرضا در برخورد با این مشکل فردوست را به کمک میطلبد چون نمیخواهد پدرش یا نفیسی از این ماجرا خبردار شوند. فردوست نیز پیشنهاد میکند که مشکل را با پول حل کند. البته فردوست میگوید:« معتقد نبودم چنین مسئلهای باشد چون مسلماً برای آن دختر همخوابگی مسئلهای نبود و روشن بود که اگر علت خاصی نداشت میتوانست جلوگیری کند و در ادامه میگوید از آن دختر خواسته است که خود مسئله را حل کند و دخترک نیز میگوید«اگر مدیر بفهمد مرا اخراج میکند و بیکار میمانم و دوم اینکه باید کورتاژ کنم» و ادعا میکند که 500 فرانک پول لازم دارد که این پول در آن موقع پول زیادی بوده است. حقوق ماهیانه دخترک شاید 150 فرانك بیشتر نبوده است و محمدرضا سرانجام این پول را برای او فراهم میکند.»(42) این در حالی است که محمدرضا پهلوی پس از فرار از ایران مینویسد تا سال 1926 در سوئیس به تحصیل ادامه دادم، بدون آنکه یک لحظه از توجه به آداب و سنن ملی و مذهبی خودمان غافل باشم.
پس از بازگشت محمدرضا از سوئیس به تهران، آن دسته از درباریان و خانوادههای مرتبط با دربار و سران ارتش و دولتیها و وزرا که دختری زیبا و در سن ازدواج داشتند به سودای اتصال با پهلوی دختر خود را در سر راه محمدرضا قرار میدادند و امیدوار بودند محمدرضا دختر آنها را بپسندد و زمینهی ازدواج آنها فراهم گردد. اما محمدرضا که درس خود را در سوئیس از بر کرده بود و تجربهی سوءاستفادهی جنسی از زنان و دختران سوئیسی را پشت سر داشت، به این دختران بیچاره ناخنک میزند و پس از مدتی آنها را از خود میراند. محمدرضا گاهی اوقات در سوءاستفاده از دختران و زنان درباریان و اطرافیان، ارنست پرون را هم شریک میکرد به طوری که« گیتی» از اقوام رفیعالملک که به سودای همسری ولیعهد فریب خورده بود، از ارنست پرون حامله شد و چون ارنست پرون مورد حمایت محمدرضا بود، هیچکس به او اعتراض نکرد. خانم قابلهای به نام «عفت مسعودی» را به کاخ آوردند که با ابتدایی ترین وسایل، دست به کورتاز زد. گیتی از فرط درد چنان فریاد میکشید که همهی مستخدمین در پشت پنجره اتاقش جمع شده و برایش دعا میکردند. چند روز بعد هم که کمی حالش بهتر شد، تاجالملوک او را از کاخ بیرون کرد.
بعد از ماجرای گیتی، رضاشاه، فیروزه را برای محمدرضا دست و پا میکند که حکایت این رسوایی را نیز حسین فردوست در صفحه 205 کتاب خاطرات خود آورده است.(43)
او در رابطه با آشنایی محمدرضا و فیروزه مینویسد که: قبلاً از طرف اندرون با عمه فیروزه صحبت شد و پس از موافقت او قرار شد من بروم فیروزه را بیاورم. من به مطب عمه فیروزه در خیابان لاله زار رفتم و فیروزه پس از دو ساعت آرایش آماده شد، او را نزد محمدرضا آوردم خیلی زود آشنا شدند و از آن پس فیروزه در عمارت زندگی میکرد. ارتباط محمدرضا با فیروزه تا ازدواج با فوزیه ادامه داشت.
ارتشبد حسین فردوست، در ادامهی خاطرات خود از زنی به نام دیوسالار نام میبرد ولی به چگونگی آشنایی او با محمدرضا شاه اشاره نمیکند. محمدرضا پس از آشنایی با این زن یک روز فردوست را صدا میکند و خطاب به او میگوید« هرچه فیروزه در کاخ دارد برداريد و به خانهی خودش ببرید». فیروزه از این موضوع غمگین میشود و خواهش کرد از ایران برود و محمدرضا نیز موافقت کرد که چندین قطعه جواهرات گرانبها و دویست هزار تومان پول نقد و مجموعاً پانصد هزار تومان به او بدهند که فیروزه به ایتالیا برود. حسین فردوست در کتاب خاطرات خود باز از ارتباط شاه با زنی دیگر به نام گیتی خطیر نام میبرد و میگوید: گیتی از فامیل خود شاه بوده است. ارتباط با گیتی در زمان ازدواج با فرح پایان مییابد و شاه او را با حدود یک میلیون تومان پول نقد و همین حدود جواهرات راهی رم میکند.
یکی دیگر از افتضاحات جنسی شاه ارتباط او با پرستار و مربی دخترش «لیلا» بود که اخبار این افتضاح جنسی به مطبوعات اروپا کشیده شد. این پرستار، دختر یک سیاست مدار سوئیسی به نام«روژه بون ون» بود. مطبوعات سوئیس پس از اطلاع از این ماجرا سیاست مدار سوئیسی را که به خاطر پول، دخترش را در بغل شاه انداخته بود هرزه لغب دادند و مردم سوئیس نیز او را فردی خودفروخته نامیدند تا جایی که یکبار وقتی«بون ون» در دانشگاه زوریخ سوئیس سخنرانی میکرد دانشجویان با پرتاب گوجه فرنگی به سوی او فریاد زدند:« مزدور پهلوی برو حقوقت را از فاسق دخترت(شاه ایران) بگیر.»(44)
محمدرضا در فاصله طلاق ثریا تا ازدواج با فرح، نهایت فساد را انجام داد. از آنجا که میدانست اطرافیانش آرزوی وصلت با او را دارند به دختران آنها ناخنک میزد و حتی به نزدیکترین دوستان و محارم خود نیز رحم نکرد.
بنا به نوشتههای ارتشبد حسین فردوست، امیر اسدالله علم و خانم فریده دیبا و ثریا اسفندیاری و عدهای دیگر از رجال کشوری و لشکری دوران پهلوی، محمدرضا مدتی با دختران اسدالله علم، حسین علاء و ساعد سپری کرد!
در سال 1338 که سمیرا طارق رقاص معروف لبنانی در رامسر برنامهای اجرا میکرد، خانواده پهلوی از آن برنامهی رقص دیدن کردند و بدین ترتیب سمیرا طارق نیز به دربار راه یافت و سمیرا طارق شبها را با شاه میگذراند و روزها مجلس رقص دائر میکرد. عکسهای این رقاصه و شاه در اوایل انقلاب در مجلات مختلفی نظیر گزارش روز، سپید و سیاه، و اطلاعات هفتگی منتشر شده است. ارتشبد حسین فردوست اظهار کرده است:"... در مسافرت به آمریکا ، در نیویورک من دو نفر را به محمدرضا معرفی کردم. یکی گریس کلی بودکه در آن زمان آرتیست تئاتر بود و بارها با او ملاقات کرد. محمدرضا به او (گریس کلی) یک سری جواهرات به ارزش یک ملیون دلار داد. این زن بعد پرنسس موناکو شد. نفر دوم یک دختر آمریکایی 19 ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. محمد رضا مرا فرستاد او را آوردم و چند بار با محمدرضا ملاقات کرد و به او نیز یک سری جواهرات داد که حدود یک میلیون دلار ارزش داشت ...»(45)
با مطالعهی منابعی که از روابط جنسی محمدرضا پرده بر میدارند، در مییابیم که به طور مشخص، سه نفر از دختران و زنانی که با وی در ارتباط بودهاند به طور ناخواسته و به اجبار سقط جنین کردهاند.
شاه در طول حیات خود با زنان زیادی ارتباط نا مشروع داشته، نام این زنان و چگونگی آشنایی آنها با شاه و شرح ارتباط آنها به طور مختصر یا مفصل در برخی منابع آمده که از آن جمله است: گیتی رفیع، فیروزه، دیوسالار، گیتی خطیر، پروین غفاری، طلا، آذر صنیع، دختر اسدالله علم، دختر حسین علاء، دختر ساعد، سمیرا طارق، ماریا اشنايدر، آنژ، روژه بون ون، روت استیونس، مارگارت، برنا الگی، برژیت باردو، گریس کلی، جینا لولو بریجیدا، الکه زومر، جنیفر اونیل.
به طور کلی شاه ضعف زیادی در برابر زنان داشت. در فساد اخلاقی حد و مرزی نمیشناخت و اصول اخلاقی را رعایت نمیکرد. در میان زنانی که به کاخ شاه رفت و آمد میکردند همه تیپ زن دیده میشد. از "ماریا اشنايدر" ستاره نوجوان فیلمهای بیپروای جنسی گرفته تا دختر صاحب سینمای ایران که یک ارمنی بود.
یکی از روانشناسهای بنام فرانسوی که جزو پزشکان خانوادگی پهلوی بود در مقالهای که در روزنامه معروف فرانسوی لوموند انتشار یافت علت گرایش شدید شاه به نزدیکی با زنان مختلف را کمبود محبت در دوران کودکی او میداند و مینویسد:"رضاشاه با روحیه قلدری و دیکتاتوری که داشت محمدرضا را در کودکی از خانواده دور کرد و توسط مربیان خشن فرانسوی و آلمانی در سوئیس بزرگ شد و مجموعهی این وقایع در رفتار و آیندهی او اثر مخربی برجای کذاشت. او بعدها کوشید کمبود محبت نهادینه شده در جسم و جان خود را ضمن معاشرتهای افراطی با زنان گوناگون جبران نماید.»(46) این در حالی است که تاجالملوک، مادر محمدرضا شاه، ضمن بیان خاطراتش از هوسبازیهای فرزندش دفاع کرده و ضمت تأیید وجود روابط میان شاه و طلا آورده است:« این حق پسرم بود که همسر و معشوقه را توأمان داشته باشد، اگر انسان شاه باشد و نتواند از پادشاهی خود لذت ببرد پس چه فرقی با یک رعیت ساده دارد.»(47)
نکته : محمدرضا پهلوي شاه اعتقادات مذهبي انحراف جنسي
| |
|
|
|
|
استفان كاوي را همه مي شناسند، خصوصا رهبران و مديران موفق جهان. او مؤسس و مدير كانون رهبري كاوي است، با بيش از 700 مشاور زبده و سرشناس. كتاب هاي پرفروشي در زمينة رهبري و مديريت تأليف كرده و مشاور بيش از 500 سازمان رسمي و بين المللي از جمله آي . بي. ام است. رهبري مبتني بر اصول ، شعاري است كه به اسم او و كانون رهبري اش ثبت شده. دكتر استفان آر. كاوي سرسختانه اعتقاد دارد كه: پند بزرگي در اين جملة لائوتسه هست كه: اگر به شخصي يك ماهي بدهيد، خوراك يك روزش را تأمين كرده ايد؛ اما اگر ماهي گيري را به او ياد بدهيد، خوراك تمام عمرش را تأمين كرده ايد.
۱
آلبرت اينشتين مي گفت: آن چه در مغزتان مي گذرد، جهانتان را مي آفريند. استفان كاوي احتمالا با الهام از همين جملة آلبرت اينشتين، مي گويد: اگر مي خواهيد در زندگي و روابط شخصي تان، تغييرات جزئي و كوچكي به وجود بياوريد، به گرايش ها و رفتارتان توجه كنيد. اما اگر دلتان مي خواهد گام هاي كوانتومي برداريد و تغييرات اساسي در زندگي تان ايجاد كنيد، بايد نگرش ها و برداشت هايتان را عوض كنيد. برداشت هاي ما، چه درست و چه نادرست، منشأ گرايش ها و رفتارهاي ما و در نتيجه، منشأ روابط ما با ديگران است.
حتي در دنياي علم نيز هر پيشرفت بزرگي، با گسستن از شيوة قديم تفكر و پيوستن به يك نگرش يا برداشت تازه به وجود آمده است. مثلا در فيزيك اينشتين، گسستن از فيزيك نيوتن مشهود است. در زندگي همة ما، نگرش يا برداشت، مانند نقشه اي است كه راه را نشانمان مي دهد. آلبرت اينشتين راست مي گفت: ما براي حل يك مشكل اساسي، نمي توانيم ـ و نبايد ـ از همان سطحي نگاه كنيم كه آن مشكل در همان سطح به وجود آمده است.
۲
استفان كاوي، حرف هاي بالا را با يك مثال خوب و واقعي، ملموس تر مي كند:
صبح يك روز تعطيل در نيويورك سوار اتوبوس شدم. تقريبا يك سوم اتوبوس پر شده بود. بيشتر مردم آرام نشسته بودند و يا سرشان به چيزي گرم بود. بعضي ها روزنامه مي خواندند، بعضي ها چشمان شان را بسته بودند و استراحت مي كردند و بعضي ديگر هم از پنجره به بيرون نگاه مي كردند و در افكار خودشان غرق بودند. خلاصه، فضايي سرشار از آرامش و سكوتي دل پذير برقرار بود. تا اين كه ناگهان مرد ميانسالي با بچه هايش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاي داخلي اتوبوس تغيير كرد. بچه هايش داد و بيداد راه انداختند و مدام به طرف همديگر چيز پرت مي كردند. يكي از بچه ها با صداي بلند گريه مي كرد و يكي ديگر، روزنامه را از دست اين و آن مي كشيد و خلاصه اعصاب همگي مان توي اتوبوس خُرد شده بود. اما پدر آن بچه ها كه دقيقا در صندلي جلويي من نشسته بود، اصلا به روي خودش نمي آورد و غرق در افكار خودش، داشت به بيرون از پنجره نگاه مي كرد.
بالاخره صبرم لبريز شد و زبان به اعتراض باز كردم كه: آقاي محترم! بچه هايتان واقعا دارند همه را آزار مي دهند. شما نمي خواهيد جلويشان را بگيريد؟ مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقي دارد مي افتد، كمي خودش را روي صندلي جابه جا كرد و با صداي لرزاني به من گفت: بله، حق با شماست. واقعا متأسفم. راستش ما داريم از بيمارستاني برمي گرديم كه همسرم، مادر همين بچه ها، نيم ساعت پيش در آن جا مُرده است. من واقعا گيجم. نمي دانم بايد به اين بچه ها چه بگويم. نمي دانم خودم بايد چه كار كنم و... و بغضش تركيد و اشكش سرازير شد.
استفان كاوي بلافاصله پس از نقل اين خاطره مي پرسد: صادقانه بگوييد آيا اكنون اين وضعيت را به طرز متفاوتي نمي بينيد؟ چرا اين طور است؟ آيا دليلي به جز اين دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ و خودش ادامه مي دهد كه: راستش من خودم هم بلافاصله نگرش ام عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعا مرا ببخشيد. نمي دانستم. يعني همين نيم ساعت پيش، همسرتان درگذشته است؟ آيا كمكي از دست من ساخته است؟ و... بله، من تا همين چند لحظه پيش داشتم خودم را به زور ساكت مي كردم و ناراحت بودم كه چطور اين مرد مي تواند تا اين حد بي ملاحظه باشد و نسبت به آزار و اذيت بچه هايش تا اين حد بي اعتنا باشد. اما ناگهان با تغيير نگرش ام، همه چيز عوض شد و من از صميم قلب مي خواستم كه هر كمكي از دستم ساخته است، انجام بدهم.
۳
استفان كاوي، نتيجه گيري اش از داستان بالا را در اين چند خط خلاصه مي كند:
حقيقت اين است كه به محض تغيير برداشت، همه چيز ناگهان عوض مي شود. كليد يا راه حل هر مسأله اي اين است كه شيشه هاي عينكي را كه به چشم داريم، چند بار عوض كنيم. شايد هر از گاه لازم باشد كه رنگ آن ها را تغيير بدهيم و در واقع، برداشت يا نقش خودمان را عوض كنيم تا بتوانيم هر وضعيتي را از ديدگاه تازه اي ببينيم و تفسير كنيم. آن چه اهميت دارد، خود واقعه نيست، بلكه تعبير و تفسير ما از واقعه است كه به آن، معنا و مفهوم مي دهد. دكتر كاوي با اين حرف هايش آدم را به ياد آن بيت زيباي مولانا مي اندازد كه:
پيش چشمت داشتي شيشه ي كبود
لاجرم عالم، كبودت مي نمود
دنياي اغلب آدم ها به رنگ همان شيشه اي است كه در مقابل چشمان شان گرفته اند و دنيا را از پشت آن مي بينند.
۴
استفان كاوي اعتقاد دارد كه آدم هاي مؤثر، هميشه و در تمام لحظات زندگي شان سعي مي كنند به نقطة تعادل بين توليد (ProductionياP) و قابليت توليد ( Production Capability ياPC ) برسند. يعني چه؟ توضيح مي دهد:
داستان مرغ تخم طلا را شنيده ايد؟ مي گويند دهقان فقيري بوده است كه يك روز وقتي دست در لانة مرغش مي كند، مي بيند كه مرغش تخم طلا كرده است. تخم طلا را به بازار مي برد و به قيمت مناسبي مي فروشد. فردا و پس فردا هم اين قصه تكرار مي شود. هر روز، يك تخم طلا. او كم كم از همين راه، ثرو تمند مي شود. اما هر چه ثروتش بيشتر مي شود، حرص و طمعش هم بيشتر مي شود. تا اين كه بالاخره يك روز تصميم مي گيرد شكم مرغش را پاره كند تا تمام آن تخم هاي طلا را يك جا صاحب شود و ديگر مجبور نباشد براي به دست آوردن هر تخم طلا، يك روز صبر كند. شكم مرغ را پاره مي كند و مي بيند كه اي واي، داخلش خالي است و او ديگر هيچ راهي براي رسيدن به تخم هاي طلا ندارد.
دكتر كاوي معتقد است دهقان فقيرِ اين داستان براي رسيدن به P بيشتر، PC را از بين برده، يعني تعادل بين P و PC را به هم زده است. اما آدم هاي مؤثر، هيچ وقت چنين كاري نمي كنند. او پس از ذكر اين داستان بلافاصله مي پرسد: چند نفر از ما آن قدر از يكي از لوازم زندگي مان غافل شده ايم كه يك روز به هنگام استفاده از آن ناگهان فهميده ايم ديگر قابل استفاده نيست؟ چند نفر از ما آن قدر در مراقبت از اتومبيل مان غفلت كرده ايم كه ماشين مان به خرج افتاده و اعصاب مان را به هم ريخته است؟ آدم هاي غيرمؤثر آن قدر در مراقبت از مرغشان غفلت مي كنند كه يك روز ناگهان مي فهمند ديگر هيچ تخم طلايي در كار نيست. مرغ ما ممكن است لوازم شخصي مان باشد، كامپيوترمان، اتومبيل مان، كارمندان مان و گهگاه حتي خودمان. حفظ تعادل ميان P يا نتيجة دلخواه و PC يا مراقبت از آن مرغ، يكي از جوهره هاي مؤثر بودن است.
|
|
استفان كاوي حرف هاي بالا را نيز با يك مثال خوب و واقعي، ملموس تر مي كند:
رستوراني را مي شناسم كه سوپ فوق العاده اي داشت. هر روز از نيم ساعت مانده به ظهر، چنان از مشتري پُر مي شد كه مردم توي خيابان، پشت در رستوران صف مي كشيدند. بعد از مدتي، اين رستوران به شخص ديگري فروخته شد و مدير جديد رستوران، تمام توجه اش را به تخم هاي طلا معطوف كرد. او تصميم گرفت سوپ هاي مخصوص آن رستوران را كم مايه تر تهيه كند تا از اين راه، ميزان سود رستوران را بيشتر كند. كم كم مشتري هاي آن رستوران پراكنده شدند و اعتمادشان سلب شد و كسب و كار آن رستوران از رونق افتاد.
مدير جديد رستوران با تمام توانش سعي كرد كه به ضرب تبليغات و يا هر ترفند ديگري، مشتري هاي از دست رفته اش را برگرداند، اما نتوانست. ديگر دير شده بود. او اصول اعتماد و وفاداري به مشتري را ناديده گرفته بود و اعتماد مشتري ها از دست رفته بود. مدير جديد از PC يا قابليت توليد غافل شده بود و ديگر مرغي وجود نداشت تا تخم طلا توليد كند.
كاوي پس از نقل اين ماجرا مي پرسد: حالا متوجه مي شويد كه نگرش و برداشت آدم هاي مؤثر، تا چه اندازه برخلاف اصلاح هاي سريع و راه حل هاي فوري و آني است؟ آيا توجه كرده ايد كه اصل حفظ قابليت توليد تا چه اندازه معطوف به نگرش ها و روش مندي هاي درازمدت است؟ اين نگرش، يكي از نگرش هاي اساسي مؤثر بودن است.
۶
استفان كاوي معتقد است كه كندوكاو در كتاب ها، مقالات و سخنراني هايي كه طي 200 سال گذشته در زمينة موفقيت ارائه شده، نشان مي دهد توصيه هاي بيشتر محققان، مربوط به منش موفقيت آميز بوده است. در حالي كه محققان در 50 سال اخير، توجه بيشتري به نگرش موفقيت آميز داشته اند. او معتقد است تمام آدم هاي مؤثر توانسته اند 7 عادت را در خودشان دروني كنند تا زندگي پربار و مؤثري داشته باشند. ما در اين نوبت فقط به سرفصل اين 7 مورد اشاره مي كنيم و تفصيل اين موارد را به نوبت هاي آتي واگذار مي كنيم:
۱ـ عامل بودن
۲ـ شروع از پايان
۳ـ اولويت بندي دقيق
۴ـ انديشيدن با ذهنيت برنده/ برنده (در مقابل برنده/ بازنده)
۵ـ گوش كردن، پيش و بيش از حرف زدن
۶ـ توليد سينرژي (انرژي گروهي)
۷ـ بازسازي خويشتن
این یک تست وانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده.

نویسنده: استفان بيگز
مترجم: کامبیز پارتازیان
مسلماً فناوريهاي ارتباطي همچون اينترنت قادرند مرزهاي جغرافيايي را برداشته و تمايزات ميان آنچه فرهنگهاي سنتي خوانده ميشود را از ميان ببرند.بنابراين،اين فرهنگها و افراد موجود در آنها چه معنايي دارند؟معناي روانشناسي خود چيست؟در اين مقاله برآنم تا معاني روانشناختي اين شبكه را به مثابه بافتی فرهنگي بررسي كنم همچنين به اين سؤال هم پاسخ خواهم گفت كه آيا اينترنت مفهوم مستقل و فردي خود را تقويت ميكند؟اين مقاله كوششي است در جهت دستهبندي برخي آرایي كه خود مقدمهاياند براي مطالعه تجربي رابطه بين خودآگاهي،فرهنگ و كاربرد اينترنت.در ابتدا نگاهي گذرا داريم به وضعيت استفاده از اينترنت و آنچه روانشناسان تاكنون در باب تأثير [آن] بر افراد بيان كردهاند.هسته اصلي اين پژوهش برخاسته از يك رويكرد فرهنگي به روانشناسي است كه ميكوشد تا تجربه انسان و مفهوم خود را درارتباط با فرهنگ كه براي بررسي فرهنگ اينترنت وتأثير آن بركاربرانش ضروري است،بافتي كند.
زندگي آنلاين
بنابر آمار 66ميليون آمریكايي در سال 1998 آنلاين بودند،اين رقم در سال 1999 ،83 ميليون(3) و اكنون بيش از نيمي از جمعيت ايالات متحده آنلاين هستند.(4) مردم آمريكا در كل درخصوص استفاده از اينترنت و افزايش دسترسي به آن نظر مساعدي دارند(خوشبيناند).(5)ما شاهد اشتياقي مهار ناشدني به اينترنت هستيم.طبق نظرسنجي اخير موسسه گالوپ(6) مردم برخي امور خود از جمله كسب اطلاعات(95% كاربران)،ايميل (89%كاربران)،چت (21% كاربران) و خريد (45% كاربران) را به صورت آنلاين انجام ميدهند. شايد مهمترين نكته اين باشد كه بيش از نيمي از آمريكاييها در خانه خود به اينترنت و ايميل دسترسي دارند.(7)
به رغم دغدغه هاي اخير در خصوص ايمني آنلاين،انگيزه مردم از استفاده از اينترنت براي مقاصد تجاري همچنان مشخص نيست.نظرسنجيهاي اخير نشان ميدهد كه مردم درخصوص كامپيوتر و اينترنت نظر بسيار مساعدي دارند. از ميان كساني كه از اينترنت استفاده ميكنند،72% از كاربران آمريكايي معتقدند كه اين وسيله زندگي آنها را بهبود بخشيده است.(8) در نظرسنجي مشتركي كه توسط راديو سراسري ملي،بنياد خانواده كايزر(9) و مدرسه دولتي كندي دانشگاه هاروارد انجام شد،نتايج تقريباً يكسان بود.(10) جاي تعجب نيست كه اين نظرسنجي نشان داد كه کودکان در قياس با والدين خود نسبت به اينترنت خوشبينترند.اما اين نتايج با دغهدغههاي مربوط به تأثير شخصي فناوري بر روابط اجتماعي و زمان كمتري را با خانواده سپري كردن تناسب دارد.
محققان اخيراً سرگرم بررسي اين مسأله هستند كه چگونه رشد استفاده از فناوري اطلاعات،بر افراد و جامعه در سطح گستردهتر تأثير ميگذارد.
استفاده از اينترنت و انزواي اجتماعي
مطالعات اخير مسایلي را درخصوص تأثيرات منفي بالقوه رسانههاي جديد پديد آورده است.
دانشمندان علوم اجتماعي هر روز بيش از پیش درخصوص تأثيرات شناختي و عاطفي شبكه بر كاربراني بحث ميكنند كه توجه ويژه آنها به پتانسيل موجود در ارتباطات نوشتاري اينترنت به مثابه ابزاري در جهت ايجاد ارتباطات اجتماعي است.خاصه در ميان روانشناسان، مجموعهاي از اسناد در حال شكلگيري است كه به برخي تناقضات شگفتانگيز و قابل توجهي اشاره دارند.در ظاهر امر،به نظر ميرسد فناوري،روابط اجتماعي را تقويت ميكند در عين حال روان شناسان در پي اثبات خلاف اين قضيه در مورد كاربران هستند.روانشانسان دانشگاه كارنگي ملون در اين خصوص پژوهش مفصلی را انجام دادهاند.(اين پژوهش را هنرمندان (بازيگران) برجسته رسانههاي جديد به لحاظ مالي بسيار حمايت كردند).(11)محققان(12) نحوه تأثير ارتباطات بر متغيرهاي سازگاري اجتماعي را بررسي كردهاند.آنچه يافتند عبارت بود از رابطه ای به ظاهر متناقص ميان افزايش ارتباطات و افزايش انزواي اجتماعي.اينترنت افزايش بالقوهاي در شماري از روابط اجتماعي ايجاد ميكند در عين حال،در بسياري از موارد،آن روابط به نحو آشكاري باروابط آفلاين افرادمتفاوت است.افرادآنلاين تمايل دارند بهترين چهره را از خود عرضه كنند تا در واقع خود ايدهآل خود را عرضه كنند. (13) اين مسأله تفاوتي با آنچه ما در دنياي آفلاين انجام ميدهيم ندارد اما فضاي ساختگي ارتباط آنلاين، بسياري از اطلاعات موجود در ارتباط آفلاين را از ميان ميبرد. بسياري ازكاربران شبكه تنهابمنظور اينكه دريابندشخصي كه آنها بطور آنلاين او را ميشناسند،دقيقاً همان شخصي نيست كه بطور آفلاين در نظر دارند،ارتباطات آنلاين خود را افزايش ميدهند.(14)من در اينجا قصد بزرگ كردن داستانهاي مردان 50 سالهاي كه خود را به شكل دخترهاي نوجوان درميآورند ندارم،اما در مصاحبهاي كه با مردم داشتم،اغلب آنها معتقد بودند در بيان هويت خود صادقاند و احساس ميكنند كه مخاطب آنها نيز در اينترنت صادق است.آنها همچنين ابراز می نمودند که چگونه در ارتباط حضوري با افراد،تقريباً با عكسي مواجه نشدند كه برايشان بيگانه باشد.(15) برخي جايگاههاي ارتباط آنلاين،بحثهاي خارج از موضوعات تعريف شده در فهرست ايميل،تابلوي اعلانات يا اتاق چت را تشويق ميكنند.نكته جالب اينكه سندي بياعتبار ميگويدهمجنس بازان زن و مرد در انتقال روابط از آنلاين به آفلاين موفقترند.(16)از ديگر فاكتورهاي مؤثر آنست كه گفتمان آنلاين در قياس با ارتباط آف لاين آهستهتر و زمانبرتر است.بنابراين يكي ديگر از شرايط، شرايطي است كه افراد در آن،زمان را به طور آفلاين و دور از شبكه سر ميكنند و كمتر به ارتباطات اجتماعي آنلاين ميپردازند.
پژوهش دانشگاه كارنگن ملون نشان ميدهد زمانيكه صرف ارتباط اجتماعي رودررو ميشود، بر سازگاري، انزوا و رفتار اجتماعي تأثير ميگذارد(17) و اين يافتهها در شرايط ديگر نيز عيناً اجرا شدهاند.شركتكنندگان پژوهش دانشگاه استنفورد نشان دادند كه آنها زماني را كه صرف ارتباطات آنلاين ميكنند به قيمت از دست دادن زمان براي ساير فعاليتهاي اجتماعي است.(18)پژوهشي كه به طور مستقيم به رابطه بين استفاده از اينترنت و انزواي اجتماعي پرداخته بود نشان داد كه بين تعداد ساعاتي كه صرف اعتبار آنلاين؛ انزواي اجتماعي و عاطفي ميشود رابطه آشكاري وجود دارد.(19) در پژوهشي كه اخيراً در مورد 1300 دانشجو در 8 مؤسسه انجام گرفته است، 10% از شركتكنندگان در اين پژوهش،از اينترنت براي سنجش ميزان تأثير آن در مطالعاتشان استفاده كردند.(20) اين يافتهها واكنشهايي را در پي داشته است.در عين حال،تنها در جاهايي كه كانالهاي ارتباطي آفلاين و نيز آفلاين وجود داشتهاند،نتايج متضاد بدست آمده است.به عنوان مثال در اثر اخيري از پروژه اينترنتي پيو،(21) مشخص شد كه زنان،اينترنت را فرصتي براي گسترش ارتباطات اجتماعي نهادينه شده،ارتباط با دوستان و خانواده دانستهاند ومعتقد بودند كه اينترنت سبب ميشود احساس وابستگي و تعلق بيشتري كنند و اين وسيله به لحاظ عاطفي آنها را تقويت ميكند.بنابر پژوهشهاي روانشناختي انجام شده درخصوص تأثير رسانههاي جديد بر جامعه، پيشكشيدن كابوس اعتياد به اينترنت يا بحث درباره ي اينكه آيا كامپيوترها اذهان ما را مختل مي كنند،بيهوده است.آنچه از همه جالبتوجهتر است، عدم موفقيت در بافتي كردن تجربه فردي كاربر اينترنت در يك بافت اجتماعي وسيعتر است.اينگونه مطالعات صرفاً بر متغيرهاي شخصيت تأكيد دارند و به بافت فرهنگي تجربه انساني كاري ندارند.مطمئناً بسياري خواهند گفت كه اين بررسيها خارج از حوزه روانشناختي است.اما سنتی ديرپا در روانشناسي وجود دارد تحت عنوان روانشاسي فرهنگي و ميان فرهنگي كه ويلهم وونت،(22) پدر روانشناسي مدرن ـ اگر نگوييم مؤسس آن ـ دست كم پيش قراول آن بود.(23)
فرهنگ و روانشناسي: خودآگاهي
چشمانداز ميان فرهنگي سنتي در روانشناسي،درحمايت از ارزشهاي فرد محور در مقابل ارزشهاي خانوادگي و ملي به نحوه ي تفاوت غرب فردگرا و شرق جمعگرا اشاره ميكند.در عين حال،اين چشمانداز،ميكروسكوپي انسانشناختي در دست نميگيرد تا ببيند كه بسياري از ارزشهاي جمعگرا در غرب نيز ارزش محسوب ميشوند(نظير ميهندوستي) و غربيها همچنان پايبند قوانين قشربندي اجتماعي ـ اقتصادي هستند.به عنوان مثال،آمريكاييها ممكنست از موفقيت آزادي سخن بگويند اما آزادي،در بطن شرايطي از قوانين و لوازم «فرهنگي شده» يا «اشتراكي شده»اي است كه اين گروه آن را تأييد كردهاند. تمايزات عمدتاً ناشي از مسایل مربوط به ارجاعات بين فردگراها وجمعگراها است اما به اعتقاد من اينها در واقع،بيشتر پديدههاي زباني و معناشناختياند تا پديده هاي خارجي و عيني.به عنوان مثال،اثر تكراري ترينديز،ام سي كاسكر،و هوي(24) حاكي از تقابل میان دانشجويان آمريكاي شمالي و چيني دارد.در اين اثر دانشجويان آمريكايي عمدتاً توصيفهاي شخصياي را برميگزينند كه اصطلاح محور هستند(و منعكس كنده ويژگيهاي شخصياند تا اهداف گروهي).يك دانشجوي آمريكاي شمالي ممكنست اين جمله را بگويدكه«من باهوش هستم»اما ميتوان گفت كه او نيز (همانند جمعگرايان) طرفدار اهداف يا استانداردهاي گروهي و جمعي است.در واقع،او درحال يكي شدن بافرهنگ گستردهترافراد باهوش وجايگزين كردن خود(مذكريا مؤنث) با ساختار آن گروه است.تا دهه 1990 زماني كه روانشناسان تفاوت فرهنگي را بررسي ميكردند،بر اساس هويتهاي فردگرا و جمعگرا و جوامع ميانديشيدند و شايد چنين تفكري درخصوص رشتههاي ديگر نيز وجود داشته باشد.روانشناسان فرهنگي، مقارن با تغيير در روابط بين شرق و غرب،به انحاء مختلف به تفاوتها توجه بيشتري كردند و متغيرهاي معنادارتر را در ارتباط با فرهنگ و هويت، مدنظر قرار دادند. خاصه،ماركوس و كيتاياما(25) وسينگليز(26) چارچوبي نظري (مفهومي) تهيه كردند كه خودآگاهي فردي يا به عبارت دقيقتر خودشناسي را در ارتباط با هويت فرهنگي بررسي ميكرد.آنها اين ساختار را به دو متغير تقسيم كردند:متغيرهاي مستقل و غيرمستقل و ابراز نمودند كه اين متغيرها دو به دو ناسازگار يا قائم نيستند بلكه در شخص به صورت رشتههايي،با هم همزيستي دارند و توسط عوامل (تعيينكنندههايي) فرهنگي تقويت ياسركوب ميشوند.(27)خودآگاهي مستقل، واحد و ثابت است كه تأكيد بر تواناييها، افكار، احساسات دروني و توجه به منحصربه فرد بودن و تقويت، اهداف شخصي آن را تعديل ميكند.خودآگاهي وابسته به هم،انعطافپذير و متغير است كه بر نقش و روابط مردم و جايگزيني مناسب افراد تأكيد ميكند.امتياز استفاده از خودآگاهي به مثابه مدلي براي توصيف فرد در ارتباط با جامعه آن است كه خودآگاهي درجات مختلف مفاهيم مستقل و وابسته به هم را در ارتباط با فرهنگ توضيح ميدهد.جاي تعجب نيست كه یکایک اين متغيرها بامفاهيم سنتيتر فردگرايي و جمعگرايي كاملاً در ارتباطند.(28) درعين حال، خودآگاهي ياخودشناسي تاحد زيادي تحت تأثيرمرزها وساختارهاي فرهنگي نظير جغرافيا قرار ميگيرد: به عنوان مثال فرهنگهاي جمعگرا و روستايي،به هم وابستهتر هستند(29) تا فرهنگهاي به اصطلاح فردگراي شهري.(30)
نظر به همپوشاني بالقوه ميان متغيرهاي مستقل و وابسته به هم،به عنوان مثال ميتوان ملاحظه كرد كه چگونه جوانب فرهنگي جمعگرا را ميتوان در جوامع فردگرا يافت.افراد واقع در فرهنگهاي غربي،عمدتاً خودآگاهيهايي دارند كه در تمام شرايط ثابتاند يا دست كم افرادي كه از پيش زمينه ای فردگرايانه برخوردارند خود را چنين ميپندارند.افراد فرهنگهاي جمعگرا بر شباهتهاي مشترك خود با يك گروه قابل تشخيص،تأكيد دارنداما اين مسأله را شايد بتوان درخصوص غربيها نيز عنوان نمود.من بين آنچه آْن را ارزش ميخوانيم و آنچه واقعيت است تمايز قائل ميشوم.به اعتقاد من ميان اين دو فاصله و تمايز وجود دارد.توضيح اينكه، فرهنگ ممكنست بمعناي هر اجتماعي باشدكه خصيصه ای وحدتبخش داشته باشد: ديني (مسيحي يا يهودي)، جغرافيايي (آسيايي يا آفريقايي)، موقتي(31)، پزشكي (افرادي كه با ايدز ياسرطان دست و پنجه نرم ميكنند)،رواني (خبرن،اسكيزوفرني)،شخصيتي (افراد شبزندهدار،افراد سحرخيز،افراد درونگرا و برون گرا) يا حتي موقتي باشد- مثلاً ممكنست من براي مدتي به فرهنگ كساني درآيم كه از روزگار بدی برخوردارند.من در تمام فرهنگها خود را در حال ساختن خودآگاهي خود مييابم.امكان دارد كه بخواهم در تمام شرايط و قلمروهاي مختلف وجودم ثابت بماند،اما اين مسأله در عمل تجربهام را از خودم محدود ميكند.نظر به مثالهايي كه زده شد ميتوان دريافت كه انسان بخشي از فرهنگهاي بسياري است و امكان ندارد كه با يكي صرفاً،يكسان گردد.انجام چنين كاري تمريني است براي محدود كردن خودآگاهي. (32) اما احتمالاً ممكن است فرهنگي براي افرادي كه به لحاظ فرهنگي محدود هستند وجود داشته باشد.ساخت خودآگاهي از همان آغاز، انبوهي از آثار علمي را در حوزه فرهنگ،هويت و كاركرد اقتباسي پديد آورده است.كراس و مدسان(33) در بررسي تفاوتهاي جنسي دريافتند كه مردان درك مستقلتري نسبت به خود دارند.حال آنكه زنان از خودآگاهيهاي به هم وابستهتري برخوردارند.جالب آنكه به نظر ميرسد خودآگاهي نه تنها تحت تأثير جنس يا سياست قرار ميگيرد بلكه موقعيت اقتصادي ـ اجتماعي نيز ميتواند آن را تغيير دهد.در فرهنگهای وابسته به هم،آنها كه ازموقعيت اقتصادي ـ اجتماعي بالاتري برخوردارند،بيشتر ميل به انفرادي كردن جايگاه خود در آن فرهنگ داشته اند.(34) سن و سال نيز ظاهراً تأثير مشابهي دارد.دست كم درجوامع آسيايي،هرچه افرادمسنتر باشند خودآگاهي آنها نيز مستقلتر است.(35) شواهد نشان ميدهد كه خودآگاهي مستقل با رقابت درارتباط است.(36)بعلاوه مشكلات روانشناختي نظير افسردگي ظاهراًهنگامي بروز ميكنندكه خودآگاهي فرد با ساختارهاي عمده اجتماعي كه فرد در آنها زندگي و كار ميكند سازگار نباشد،(37) اين همان چيزي است كه به لحاظ گفتاري به شوك فرهنگي معروف است و سرانجام درخصوص رسانهها تمايل شخصي به تبليغات نيز تا اندازهاي تحت تأثير خودآگاهي است.به عنوان مثال، تبليغاتي كه پيوستگي يا اشتراك رانشان ميدهند،عمدتاً براي افراد بهم وابستهاند حال آنكه تبليغاتي كه ازرفتار خودمختارانه حمايت ميكنند به افراد مستقل تعلق دارند.با اين همه، به رغم اين عمق كار، در ادبيات روانشناسي هيچ چيز وجود ندارد كه نشانگر رابطه خودآگاهي با هر رسانه ديگر،خاصه رسانههاي جديد باشد.
اينترنت به مثابه فرهنگ
مشخص نيست كه اينترنت بر روانشناسي خود چه تأثيري خواهد گذاشت خاصه از آن رو كه اين وسيله روز به روز جهانيتر شده، راه خود را در درون فرهنگهاي روستايي و سنتي به هم وابسته باز ميكند.ميتوان توصيفي افراطي در خصوص ديدگاههاي به هم وابسته از خود در ارتباط با جامعه ارایه نمود.به نظر ميرسد كه اينترنت به جوانب فرهنگهاي مختلف(فردگرا و جمعگرا) امكان ميدهد تا دريكديگر نفوذ كنند.نظر به ميليونها كاربر شبكه و علایق مختلف آنها،اينترنت چه فرهنگي را ميسازد؟آيا اينترنت فرهنگی عمدتاً فردگراست يا جمعگرا؟ آيا اينترنت فضاهاي شخصي را در زندگي شهري كوچك ايجاد ميكند يا گمنامي زندگي شهرنشيني را تقويت ميكند؟ يا اينترنت محلي است كه خلوت ندارد تا افراد در آن بتوانند به حياط پشتي خود نظر افكنده و هر كس در آن وظيفه خود را بداند يا محلي دوستانهتر باشد كه همه اسم یکدیگر را بدانند؟ آيا فضاي مجازي، محلی دوستانه است؟ آيا ما واقعاً راجع به دهكده جهاني يا نوعي جنگل شهري صحبت ميكنيم؟نظر به خودآگاهي، بررسي اينكه آيا ما خاصه در تعيين وابستگيهاي سالم بومشناختي در ارتباط با وابستگيهايي كه آسيب شناختي يا عمل غير عادي هستند، هر ارزشي را به يك فرهنگ و نه فرهنگهاي ديگر نسبت ميدهيم،دشوار است.من به عنوان يك انترن باليني معتقدم كه آن ارزش،به وابستگيهايي منسوب ميشود كه رضايت بخش و به لحاظ عاطفي تقويتكننده هستند و به لحاظ شناختي،وابستگيهايي هستند كه رشد را افزايش ميدهند.بنابراين،وابستگيهاي كامپيوتري، در فرهنگي شبكه چگونهاند؟شبكه ظاهراً مجالي است كه در آن وابستگيهاي بي شمارند يا دست كم بيش از زندگي عادي هستند.اما آيا ميتوان گفت كه اين وابستگيها رشد را تقويت ميكنند؟الن آلمن(38) در مقاله كوتاهي در نشريه هارپر به نيكي جوهر اين مسایل را يافته است. او با چند جنبه اساسي رسانههاي جديد مواجه ميشود و بسيار هوشمندانه ميگويد اينترنتي كه روز به روز تجاري ميشود به يك خودشيفتگي بسيار بچهگانه،و يك خودپرستي، متمايل ميشود.او حسن تعبيرهاي رسانههاي جديد را توصيف ميكند: "كامپيوتر من،ياهوي من". رسانه ها سبكي از شخصيت و وجود را به ما تحميل مي كنند. براي مثال من در منزل كامپيوترم را با همسرم شريك مي شوم و هر دوي ما بلافاصله با يك نرمافزار و صور آنلايني مواجه ميشويم كه ما را مجبور ميكند كه خودمان را به صورت فردي درآوريم، معرفيمان از خودمان در دنياي كامپيوتر مانند جزيره جدا شده ميشود. جفت بودن يا گروهي بودن در دنياي آنلاين بسيار دشوار است.آيا تاكنون سعي كردهايد با دوست خود يا شخص ديگري در شبكه سير كنيد؟كاربر اينترنت با اين وسيله ميتواند تجربهاش را بگونهاي بسازد كه با ساير رسانهها مثل تلويزيون،راديو و چاپ بسيار متفاوت است.سايتهاي پورتال، راديونت، پيشنويس تقسيم فايلها بين كاربران و سرويسهاي خبري رايج،روند خريد را فردي كردهاند(39) اين ابزار و صدها ابزار ديگر تجربه ای بسيار فردي شده را به افراد ارایه ميكنند.همه اين ابزار آلات شخصيكننده راه افراط را پيمودهاند و من فكر ميكنم آنها به نوعي از بينش فردگرايي منتهي می شوند كه چنانچه مورد توجه قرار نگيرد،روابط اجتماعي و مهمتر مسووليت اجتماعي را كاهش ميدهد.اينترنت تجربهاي مجازي را صرفنظر از فرهنگ زندگي آفلاين در اختيار ما مينهد: خريد،سفر و كار، همگي در خانه انجام ميشود،حتي مي توانيد درمان شناس خود را نيز در خانه بينيد.اين امر به قول آلمن،"غايت به حاشيه راندن هستي است".عجيب آنكه،برخي ترسيدهاندكه فناوريهاي اطلاعات ممكنست فضاي شهري را متروكه كند،(40) هرچند اين روند ممكن است بيشتر جايگزين حومه شهر شود.كن گرگن(41) سال گذشته در كنفرانس «فناوري و هويت» كه در دانشگاه كرنل برگزار شد،درخصوص پديده سيلوهاي ايدئولوژيكي كه در اينترنت بوجود آمده است سخن گفت كه اين سيلوها به افراد منزوي فرصتي ميدهند تا زبان و آراء مشترك بيابند و آراءشان را حتي بدون كمك فرهنگهاي ديگر تثبيت كنند.مسلماً،اين امر بسته به اينكه آيا شمابراي ديدگاههاي افراد ديگر گروه ارزش قایل هستيد ياخير،ميتواند هم خوب وهم بد باشد.
اما آنچه شبكه تاكنون فراهم نكرده،فضاهاي عمومي مجازياي است،مانند فضاهاي عمومي زندگي آفلاين،كه ما در آن مجبور ميشويم با كساني كه ديدگاههاي متفاوت دارند صحبت كنيم.اندرو شاپيرو(42) مدير نهاد سياستگزاري اينترنتي آسپن نيز مسأله شخصيسازي را مورد بررسي قرار داده است.او ميگويد"تمايل به شخصيسازي بسيار است.اما... سفارشي كردن كامل زندگي،ارتباط جوامع محلي را كه بسياري از آنها پيشتر به نحو تأسفباري ضعيف شدهاند،ضعيف ميكند".اين بدان معنا نيست كه زندگي همراه با شبكه فرصتي براي تجربيات مشترك فراهم نميكند،بلكه بايد پرسيد كه اين وسيله چه مواقعي با زندگي بومي كاربر پيوند ميخورد و خاصه اينكه جوامع آنلاين ديرپا و يكپارچه(به هم پيوسته)،جوامعي هستند كه اعضاي آنها درابتدا يكديگر را درفضاي آفلاين ملاقات كردهاند و تقريباً روابط نزديكي در زندگي با هم داشتهاند.نظر به تأثيرات بالقوه شخصيسازي و بينش فردگرايي،آيا وب را ميتوان فرهنگی متحد شده در نظر گرفت يا آيا ميتوان آن را مجموعهاي از وابستگيهاي يك بعدي توصيف نمود؟من بعنوان يك محقق مايلم بدانم كه آيا افراد ميتوانند با زندگي همراه با شبكه خود را تطبيق دهند و همچنان در زندگي آف لاين نيز مؤثر و كارآمد باشند؟خودآگاهي،انعطافپذير است و ميتوان آن را در اولويت قرار داد يا توصيف نمود،(43) بنابراين به نظر ميرسد كه اين مسأله امكان پذير است.نيز امكان دارد كه ما به منظور عمل كردن در جهانی سيمي نيازمند دو فرهنگيتر شدن باشيم(هم فرهنگ مستقل و هم به هم وابسته).در اختيار داشتن هر دوي اين فرهنگها ظاهراً براي برقراري ارتباط وعمل كردن در فضایي چندفرهنگي ضروري است.(44) تازمانيكه درخصوص اين سؤالها تحقيق شود،همه،صرفاً بحرانسازند.همانگونه كه درآغاز مقاله گفتم،اين تأملات ابزاري براي طبقهبندي افكارم با هدف انجام تحقيقي تجربي درخصوص اين پديدهها بوده اند.بدين منظورتصميم گرفتهام پژوهشي درخصوص خودآگاهي آغاز كنم و تأثيرات موقعيت جغرافيايي،وسعت و بعد جامعه و زبان را در آن (خودآگاهي) و ارتباط آن با استفاده از اينترنت و انزواي اجتماعي را بررسي كنم.
نتیجه گیری
نيل پستمن(45) درسخنراني خود درجلسه افتتاحيه انجمن محيط زيست ورسانه از ماخواست تا اخلاق را در رابطه با فناوري وشيوههاي برقراري ارتباط درنظر بگيريم.بعنوان بخشي از اين درخواست،به ما يادآوري شد كه بررسي كنيم كه چگونه فناوري،كاربرد خود را شكل ميدهد.يعني چگونه هر نوع فناوري روش استفاده از آن را ديكته ميكند؟
اين همان نكتهاي است كه مرا از نظام روانشناسي به اكولوژي رسانهها برد و البته از طريق مطالعه آثار انديشمنداني چون والتر آنگ،ايليش و ساندرز و مارشال ام سي لوهان.(46) به اعتقاد من ما نه تنها بايد اين پديدهها را بررسي كنيم بلكه بايد عمل كنيم و من نميتوانم فوراً يك نسخه تجويز كنم ـ اين مسایل پيچيدهاند و مطالعه بيشتري را ميطلبند،اما دست كم ميتوانيم درباره نحوه ايجاد يك رسانه جديد،يك رسانه مدني و نه صرفاً يك رسانه شخصي بينديشيم.
نکته : دهكده جهاني اينترنت فرهنگ خودآگاهي شناخت زندگي آنلاين روانشناسي
مروري بر ديدگاه هاي چند تن از روانشناسان غربي در روانشناسي دين
نويسنده: عباس رحيمي نژاد
منبع: www.porsojoo.com
اشاره:
در مقالة حاضر ديدگاه نظريهپردازاني كه در زمينة روانشناسي دين نظرية خاصي را به طور مستقل ارائه كردهاند مورد توجه قرار گرفته است. ابتدا نظريه ويليام جيمز (1901) پيرامون تجربيات ديني كه به صورت گزارشهاي افراد مختلف ارائه شده مطرح و نهايتاً نظرية ناهشيار به عنوان منبعي براي تجربيات جذبه، عرفان، اشراق و هرگونه تجربياتي كه نوعي ارزش معنوي دارد ارائه شده است. سپس نظرية گوردون آلپورت (1950) در خصوص جهتگيري مذهبي دروني و بيروني و تفاوتهاي هريك با ديگري مطرح شده است. در ادامه نظريه اريكسن (1968) در خصوص ايمان به عنوان يك نياز حياتي انسان بزرگسال كه تحول يافتة ظرفيت اعتماد كودك به جهان و مادر است مورد بررسي قرار گرفته است. مفهوم ديگري كه از سوي اريكسن مطرح شده «هويت» و «بحران هويت» است. اين مفاهيم كه در بحث شكلگيري شخصيت فرد مطرح ميشود با دينداري
ارتباط پيدا كرده است. همين ارتباط باعث شده است تا برخي از روانشناسان مانند جيمز مارشيا (1980) و آدامز (1989) گرايش به دين را به عنوان بخشي از هويت فرد در نظر بگيرند. در خاتمه نظريه فولر و لوين (1980) كاملاً توضيح داده شده است. طبق اين نظريه ايمان طي شش مرحله تكامل مييابد. اين مراحل از كودكي و نوجواني آغاز شده و تا ميانسالي تحول مييابد.
علم روانشناسي طي يك قرن گذشته نسبت به پديدة مذهب موضعگيريهاي بسيار متفاوتي داشته است. اگر چه ويليام جيمز و استانليهال به عنوان متقدمين روانشناسي در آمريكا نسبت به مطالعة دين توجه خاصي داشتند اما روند مطالعات روانشناسي در غرب و خصوصاً آمريكا حاكي از عدم توسعة رغبتهاي متقدمين توسط متاخرين است. ويليام جيمز (1902) در كتاب گونههاي تجربة ديني خود كه شامل بيست سخنراني وي است به بررسي انواع تجربيات ديني پرداخته است. وي ضمن استناد به تجربيات شخصي افراد در حالات جذبه، خلسه و احساس حضور نزد پروردگار به مسئله وحدت وجود كه از مباحث اساسي در فلسفه و عرفان است توجه ميكند (ويليام جيمز() 1356 صفحة 109). دامنة مطالعات ويليام جيمز در زمينة تجربيات ديني از كشور آمريكا فراتر رفته و فرهنگ شرق را نيز در بر ميگيرد. اين بررسيها شامل سرگذشت غزالي و اشاره به اشعار شبستري در گلشن راز نيز ميشود. حاصل اين مطالعات منجر به ارائه يك فرضية اساسي در زمينه روانشناسي دين ميشود (ويليام جيمز() 1356 صفحه 110). طبق اين فرضيه،محتواي ناهشيار صرفاً شامل خاطرات ناقص، تداعي معاني عجيب و غريب و مانند آن نيست. بلكه قسمت ناهشيار شخصيت انسان ميتواند منبع و سرچشمه بسياري از شاهكارها و آثار نبوغ باشد. جيمز ميگويد:
«به هنگامي كه مسئله تصوف، عرفان، دعا و نيايش را مورد مطالعه قرار داده بوديم ملاحظه كرديم كه در زندگي مذهبي نقش عمده را فيضنهايي كه از قسمت ناهشيار ما ميرسد بازي ميكنند. بنابراين من فرضيه خود را اينطور قرار ميدهم: اين حقيقت برتر كه ما در تجربيات ديني با آن ارتباط پيدا ميكنيم، بيرون از حدود وجود فردي ما هرچه ميخواهد باشد، درون حدود وجود ما، دنبالة ضمير ناهشيار ما از اوست. وقتي كه ما به اين نحو پاية فرضية خود را بر روي امري كه مورد قبول دانشمندان روانشناس است قرار ميدهيم، با علوم امروزي تماس خود را حفظ كردهايم؛ حال آنكه علماي علم كلام چنين تماسي را ندارند» (ويليام جيمز() 1356 صفحه 197).
استانلي هال به عنوان اولين رئيس انجمن روانشناسي آمريكا(APA) نيز به عنوان يكي از پيشكسوتان روانشناسي در آمريكا به بررسي دين علاقمند بود و نشريهاي را در زمينة روانشناسي دين تاسيس كرد كه تا سال 1915 چاپ ميشد. مقالات چاپ شده در اين نشريه عمدتاً به آموزشهاي اخلاقي و مذهبي كودكان و نوجوانان مربوط ميشد (استانلي هال 1891 به نقل از ريچارد.اِل . گورساچ() 1988). همانطور كه در ابتداي مقاله ذكر شد روانشناسان موضعگيريهاي متفاوتي نسبت به بررسي دين در حوزة علم روانشناسي داشتهاند. آنچه كه در اين مقاله بيشتر به آن توجه ميشود ذكر نظرياتي است كه مذهب را به عنوان يك موضوع مستقل و حائز اهميت مورد توجه قرار داده و دربارة آن نظريهپردازي كردهاند. و نه كساني كه دربارة انسان نظريهپردازي كردهاند و دين را نيز مانند ساير موضوعات مشمول همان نظريه كلي خود دانستهاند. همانطور كه در ابتداي مقاله اشاره شد روانشناسان موضعگيرهاي متفاوتي نسبت به بررسي دين در حوزة علم روانشناسي داشتهاند. از ميان بينانگذاران مكاتب مختلف در روانشناسي زيگموند فرويد با پديدة ديني، برخوردي كاملاً منفي داشته و به صورتهاي مختلف كوشيده است تا اصالت دين را ناديده بگيرد. از سوي ديگر بنيانگذار رفتاري نگري جان واتسن (1925) نيز با توجه به اينكه موضوع علم روانشناسي را «رفتار» قابل مشاهده و اندازهگيري اعلام ميكند و با هرگونه روشهاي بررسي درون نگرانه مخالفت ميكند و براي بررسي اعتقادات مذهبي مجالي باقي نميگذارد (ال.بي.براون () 1987 صفحه 98).
ريچارد گورساچ (1988) كه به بررسي تاريخچة روانشناسي دين پرداخته است معتقد است كه از دهة 1930 تا 1960 در زمينه روانشناسي دين مطالعه مهمي انجام نشده است. البته گوردون آلپورت از سال 1950 در زمينة روانشناسي دين كتاب فرد و دينش را تاليف كرد كه بايستي حركت او را در اين زمينه حائز اهميت دانست. هنر آلپورت اين بود كه به عنوان يك روانشناس اجتماعي با ارائه نظرية جهتگيري دروني و بيروني نسبت به دين در انسان توانست مطالعات روانشناسي اجتماعي در زمينة تعصبات نژادي را با در نظر گرفتن جهتگيري مذهبي فرد مورد مطالعه قرار دهد (اِل.بي، براون() 1987 صفحه 98). تقسيمبندي آلپورت در خصوص جهتگيري مذهبي فرد توانسته است توجه زيادي را طي ساليان اخير به خود معطوف دارد و در مطالعاتي كه عامل مذهب مورد توجه روانشناسان باشد به عنوان يك نظريه كارآمد مورد استفاده قرار گيرد. آلپورت بر حسب جهتگيري ديني افراد، آنها را با دو جهتگيري ديني دروني و بيروني تقسيمبندي كرد. از نظر آلپورت افراد مذهبي با جهتگيري دروني ضمن دروني سازي ارزشهاي ديني، مذهب را به مثابه هدف در نظر ميگيرند. در حاليكه افراد با جهتگيري بيروني، دين را صرفاً وسيلهاي براي نيل به اهداف ديگر در نظر ميگيرند (آلپورت و راس 1967 به نقل از اِ ي فولتون() 1997). اخيراً نظريه آلپورت در زمينه جهتگيري ديني بيروني به دو مقولة اجتماعي و شخصي بسط يافته است. طبق اين تقسيمبندي افراد داراي جهتگيري ديني بيروني اجتماعي از مذهب جهت نيل به اهدف اجتماعي سود ميجويند، در حاليكه در جهتگيري مذهبي بيروني شخصي افراد از مذهب جهت كسب امنيت فردي استفاده ميكنند (گورساچ و مك فرسون 1989، كرك پاتريك 1989 به نقل از اِ ي فولتون() 1997).
يكي ديگر از روانشناساني كه در زمينة روانشناسي دين نظريهاي راهگشا مطرح كرده است اريك اريكسن است. اريكسن كه يك نو فرويدي است نسبت به دين موضعگيري مثبتي دارد. وي معتقد است بين نهادهاي اجتماعي به وجود آمده در طول تاريخ زندگي انسان و نيازهاي روانشناختي او ارتباط وجود دارد. به نظر اريكسن دين به عنوان يك نهاد اجتماعي در طول تاريخ در خدمت ارضأ «اعتماد اساسي» بشر بوده است. اريكسن بر خلاف فرويد دين را به عنوان بازگشت به دورة كودكي ندانسته و آن را براي تامين نياز اعتماد اساسي بشر ضروري ميداند (اريك. اريكسن() 1968 صفحه 106).اريكسن اولين مرحلة تحول «من» را به عنوان «اعتماد» در برابر «عدم اعتماد» ناميده و معتقد است كه كودك در اولين مرحله از تحول شخصيت خود به تدريج جهان خارج و مادر را به عنوان پديدهاي قابل اعتماد درك ميكند. وي معتقد است «اعتماد» در دوران كودكي پايه ظرفيت «ايمان» در بزرگسالي را فراهم ميكند. ايمان به عنوان يك نياز حياتي، انسان را به سوي پذيرش دين سوق ميدهد (اريك. اريكسن() 1968 صفحه 106). مفهوم ديگري توسط اريك اريكسن مطرح شده است كه با دين ارتباط پيدا ميكند. اين مفهوم عبارتست از «هويت» و «بحران هويت». مفهوم هويت كه توسط اريكسن مطرح شد از سوي جيمزمارشيا در يك الگوي چهار وضيعتي هويت توسعه يافت. اين چهار وضعيت عبارتند از: هويت يافتگي، بحران زدگي، دنبالهروي و آشفتگي. هريك از چهار وضعيت هويتي تعريف شده از سوي مارشيا در تجديد نظرهاي بعدي با توجه به دو بعد عقيدتي و بين شخصي تفكيك شد (گرو توند و همكاران 1982 و آدامز و همكاران 1982 به نقل از اِي. فولتن() 1997). براساس اين تقسيمبندي آدامز و همكارانش به ارائه يك پرسشنامه جهت سنجش وضعيت هويت فرد تحت عنوان «سنجش عيني وضعيت هويت من توسعه يافته» كه به صورت مخفف باEOM - EIS مشخص شده است اقدام كردند (آدامز()و همكاران 1989). البته هنوز پژوهشهاي انجام شده در زمينة رابطة دين و هويت بسيار اندك است و بدون پژوهشهاي كافي نميتوان به دقت ارتباط اين دو مقوله را با يكديگر دقيقاً مشخص نمود (اِي. فولتن() 1997). عليرغم پژوهشهاي اندك در اين زمينه با توجه به اينكه آدامز 1989 دين را در كنار شغل، سياست و فلسفة زندگي به عنوان يك عنصر عقيدتي در پرسشنامهEOM-EIS وارد كرده است، خود نشان دهندة ورود دين به عنوان يك سازة روانشناختي در حيطة روانشناسي تحول شخصيت حائز اهميت است.
پيشرفتهاي بدست آمده در حوزة تحول قضاوت اخلاقي و نيز مسلح شدن روانشناسي به روش بررسي تحولي مفاهيم و سازههاي روانشناختي به مطالعات روانشناسي دين نيز كمك شاياني كرده است. فولر و لوين 1980 (به نقل از وايتزمن لورنس()1994) در زمينة بررسي ايمان به ارائه نظريهاي تحولي شامل شش مرحله پرداختهاند. اين نظريه كه از برخي جهات به نظرية قضاوت اخلاقي كلبرگ شباهت دارد، ميتواند در مطالعة ارتباط دين با متغيرهاي ديگر با توجه به مراحل مختلف ايمان و سطحبندي افراد در مراحل مختلف آن كمك شاياني نمايد. از نظر فولر ولوين (1980) (به نقل از وايتزمن و لورنس() 1994 صفحه 119) ايمان مذهبي براي افراد در سنين مختلف داراي ساختار متفاوتي است. اين دو نظريهپرداز ساختار ايمان را مجموعهاي از باورها ميدانند كه در هر مرحله تعيين كنندة چگونگي عمليات ذهني در استدلال يا قضاوت دربارة موضوعات مورد توجه در حيطة دين است. به طور خلاصه شش مرحلة ايمان از نظر فولر ولوين (1980) به ترتيب زير است:
مرحله اول - ايمان شهودي - فرافكني: در اين مرحله ايمان بيانگر ابراز آرزوهاي كودك است. كودكان در سن 3 تا 7 سالگي داراي جهتگيري خيالبافانه و تقليدي هستند، ولي محتواي فكر آنها داراي الگوهاي نسبتاً سيال است. در مرحلة اول فولر همانند مرحلة اول قضاوت اخلاقي كلبرگ كودك كاملاً خود ميان بين بوده و در عين حال در خصوص تابوهاي موجود در جامعه نسبت به برخي از اعمال كاملاً آگاهي دارد.
مرحله دوم - ايمان اسطورهاي - سطحي: كودك در اين مرحله به دروني كردن داستانها، اعتقادات و جنبههاي مختلف مربوط به فرهنگ جامعه ميپردازد. اعتقادات و قواعد اخلاقي در اين مرحله كاملاً عيني و سطحي هستند. اين مرحله با گسترش و تصريح شكلگيري شخصيت كودك تحت تأثير ويژگيهاي شخصيتي ديگران همراه است.
مرحله سوم - ايمان تركيبي - قراردادي: در مرحلة سوم نوجوان نسبت به ديدگاهها و باورهاي موجود در خارج از خانواده آگاهي مييابد. بنابراين در اين مقطع ايمان مذهبي در خدمت تدارك جهت يابي منسجم از دنياي متنوع و پيچيده بوده، ديدگاههاي معارض با يكديگر را در يك چارچوب كلي با يكديگر تركيب كرده وحدت ميبخشد. مرحله سوم اصولاً در نوجواني آغاز ميشود و به اوج خود ميرسد و در عين حال براي بسياري از بزرگسالان به عنوان يك تعادل جويي دائمي تلقي شده از اين مرحله فراتر نميروند. در مرحلة سوم اگر چه شخص داراي يك «ايدئولوژي» است كه شامل مجموعهاي از باورها و ارزشهاي بيش و كم باثبات است، اما اين ايدئولوژي را به عنوان يك واقعيت مستقل مورد بررسي و آزمايش قرار نميدهد.
مرحله چهارم - ايمان وابسته به طرز تفكر فرديت يافته: مرحلة چهارم شامل دروني كردن باورهاي فرد است. انتقال از مرحلة سوم به چهارم بسيار حائز اهميت است. چون با اين انتقال نوجوان و يا بزرگسال بايد مسئوليت پذيرش هرگونه سبك زندگي، ارزشها و تعهدات عملي نسبت به آنها را به عهده گيرد.
مرحله پنجم - بازنگري در ايمان تثبيت شده: در مرحله پنجم عليرغم تثبيت اعتقادات فرد كه طي مراحل قبل شكل گرفته است، شاهد بروز يك بحران در اعتقادات شخص هستيم. اين ترديد و بازنگري نسبت به اعتقادات در فواصل نيمه عمر انسان رخ ميدهد. فولر و لوين با استفاده از مفاهيم روان تحليلگري مرحلة پنجم را مورد تجربه و تحليل قرار ميدهند. بنابر نظر آنها در اين مرحله اطمينان نسبت به ارزشها توسط فشارهاي حاصل از سركوبي بخش هشيار شخصيت در دوران اوليه زندگي زير سؤال و يا مورد بيتوجهي قرار ميگيرد. اين نظريهپردازان از به گوش رسيدن پيامهاي مربوط به جنبههاي عميق «خود» سخن ميگويند. اين پيامها شامل بازشناسي انتقادي بخش ناهشيار اجتماعي انسان است. محتواي ديني پيامها عبارتند از: اسطورهها، تصاوير آرماني و تعصبهايي كه با توجه به تربيت ناشي از طبقات اجتماعي خاص، سنتهاي مذهبي و گروههاي قومي بخصوص عميقاً در «سيستم خود» فرد رسوخ كرده است.
مرحله ششم - ايمان جهاني: همانطور كه در مرحله ششم قضاوت اخلاقي كلبرگ مطرح شده است، مرحله ششم از تحول ايمان نيز از جهت وقوع بسيار اندك است. كساني كه مرحلة ششم ايماني جهاني را تجربه كردهاند، احساس رابطة نزديك و صميمانه بين خود و جهان پيرامون خود را گزارش كردهاند. تجارب مطرح شده در مرحلة ششم تحول ايمان مبني بر احساس رابطة نزديك بين فرد و جهان پيرامون را در نظرية فولر تحت عنوان تجربة اوج در افراد خود شكوفا و نيز در توصيفات تجارب ديني مطرح شده توسط ويليام جيمز (1901) در كتاب گونههاي تجارب ديني وجه تشابه بسيار زيادي ديده ميشود. اگر چه نظريه فولر و لوين به عنوان پايه و مبنايي نظري امكان پژوهشهاي سازمان يافتهتري را فراهم ميكند ولي هنوز جمعبنديهاي روشن در زمينة روانشناسي دين نيازمند پژوهشهاي متعددي است. پيشرفتهاي بدست آمده در حوزة روانشناسي دين ضرورت انجام پژوهشهاي طولي و استفاده از روشهاي تجربي را از نظر برخي از روانشناسان مانند گورساچ (1988) ( به نقل از راتيزمن و لاورنس() 1994 صفحه 120) محرز كرده است.
در اين مقاله ديدگاه چند تن از روانشناسان غربي در زمينة روانشناسي دين به طور مختصر مطرح شد. علت انتخاب نظرية اين روانشناسان در مقالة حاضر و طرح ديدگاه آنان، علاقة آنها به دين و مطالعة آن با نوعي گرايش مثبت آنها به دين بوده است. البته ممكن است نظريات روانشناسان ديگري را نيز بتوان به اين مجموعه اضافه كرد. چون بررسي كامل ديدگاه همة روانشناسان در زمينة روانشناسي دين نيازمند نقد و بررسي مباني جهانبيني و اعتقادات هريك از روانشناسان نسبت به دين است، بنابراين ضروري به نظر ميرسد تا ديدگاه روانشناساني كه با استفاده از روانشناسي، دين را به عنوان يك متغير خنثي مانند ساير متغيرها در نظر ميگيرند و يا حتي آن را به عنوان يك ارزش منفي در نظر ميگيرند جداگانه مورد بحث و بررسي قرار گيرد
ايرنا: پروفسور لويتسينگر بوهلبر از موسسه زيگموند فرويد در فرانكفورت آلمان در تشريح ديدگاههاي علمي كنوني درباره علل بيماري افسردگي در جوامع بشري گفت : براساس آخرين ديدگاههاي علمي ، توارث و محيط زيست در پيدايش افسردگي تاثير بسيار جدي دارند.
اين روانشناس آلماني در گفت وگو با خبرنگار ايرنا در برلين افزود: تحقيقات جديد نشان مي دهد كه علاوه بر ارثي بودن افسردگي در افراد، تجربيات اجتماعي ، عوامل محيط زيست و شرايط و وضعيتي كه فرد در حال حاضر در آن زندگي مي كند نيز در بروز افسردگي دخالت جدي دارد.
بوهلبر كه استاد روانشناسي در رشته علوم تربيتي و انساني دانشگاه كاسل آلمان نيز هست، با بيان اين كه شرايط اجتماعي از جمله بروز جنگ ، نقش ويژه اي در تشديد بيماريهاي رواني و افسردگي دارد، افزود: نداشتن اميد و نشاط نسبت به آينده و نامعلوم بودن شرايط زندگي نيز سهم مهمي در بروز افسردگي دارد.
وي كه تحقيقات بسياري در موسسه زيگموند فرويد در بخش روانشناسي انجام داده ، افزود: اين ناامني ها مي توانند از سوي ديگر آثار شديدي بر روي موقعيت رواني و روحي فرد و خانواده وي داشته باشند.
بوهلبر در مورد ديدگاه پروفسور براون متخصص عصب شناسي از دانشگاه ماده بورگ آلمان كه معتقد است نبود يك توازن بين دو عنصر زروتومين و دوپامين در بدن باعث ناراحتي هاي رواني مي شود گفت : مشخص است كه افرادي كه از يك افسردگي شديد رنج مي برند توازن عصبي - فيزيولوژيكي آنها نيز درهم ريخته است .
عضو مؤسسه زيگموند فرويد افزود: نتيجه يك تحقيق بزرگترين موسسه تحقيقي براي روانشناسي در آمريكا موسوم به ان . آي . ام . اچ درباره افسردگي نشان مي دهد كه بدن ۲۰ تا ۳۰ درصد از بيماران اصلا در برابر داروها واكنش از خود نشان نمي دهند.
وي با بيان اين كه اين تحقيقات نشان مي دهد كه چنانچه افسردگي صرفا يك مشكل عصبي - بيولوژيكي باشد داروها بايد براي كليه انسان ها تاثير مساوي و مشابه داشته باشند افزود: اما تحقيقات علمي جديد نشان مي دهد كه اينگونه نيست .
بوهلبر گفت : ما هم اكنون به همراه كارشناسان و پژوهشگران ژنتيك در حال تدوين و انتشار يك كتاب هستيم و اين پژوهشگران معتقدند كه علت افسردگي صرفا ژنتيكي و توارثي نيست و اين بيماري بيشتر تابع عامل هاي محيطي است .
اين متخصص آلماني درباره امكان درمان افسردگي و موثرترين روش درمان اين بيماري گفت : تجربه من به عنوان يك پزشك روانشناس و پژوهشگر اين است كه در مرتبه نخست اين انسان ها هستند كه احساس مي كنند به چه چيزي نياز دارند.
وي با اظهار اين كه انسان هايي وجود دارند كه با دارو بهبود مي يابند و به اثر دارو معتقد بوده و واكنش خوبي نيز نسبت به دارو دارند تاكيد كرد: اما افرادي نيز هستند كه داروي ضدافسردگي را به عنوان يك عنصر شيميايي مي بينند كه به آن معتاد هستند و اين احساس مي تواند بيماري و درجه افسردگي آنها را تشديد كند.
بوهلبر گفت : در مساله افسردگي بايد هنگام درمان ، نظريات و خواسته هاي شخص بيمار نيز مورد نظر و مشورت جدي قرار گيرد و محيط اجتماعي وي نيز مدنظر قرار داده شود.
اين كارشناس آلماني درباره افسردگي در قشر جوان گفت : جواني يك دوره رشد خطرناك است كه كليه بيماري هاي رواني در اين دوره اولين اوج خود را تجربه مي كنند و جامعه بويژه خانواده ها بايد تدابير دقيقي عليه بروز افسردگي در اين قشر اتخاذ كنند.
بوهلبر با توصيه به بهبود ساختارهايي در مدرسه كه باعث منزوي نمودن افراد افسرده مي شود افزود: براي افرادي كه از بيماري افسردگي رنج مي برند مهم است كه از سوي ديگران مورد قبول و پذيرش قرار گيرند بنابراين جذب اين افراد در كلاس هاي درسي كه از تعداد كمتري عضو برخوردار است بسيار كمك كننده خواهد بود.
اين روانشناس به رابطه افسردگي و توسل به خشونت اشاره كرد و گفت : اكثر اشكال خشونت كه از سوي پسران جوان اتفاق مي افتد در اوقات فراغتي است كه از يك سازماندهي مثبت از سوي جامعه برخوردار نيست در حاليكه اين امر بايد بسيار جدي گرفته شود.
بوهلبر كه عضو اتحاديه روانشناسي آلمان (د. پ . فا) نيز است ، افزود: بايد ساختارهاي اوقات فراغت براي قشر جوان تشكيل و تقويت شود زيرا كه اين امر براي پيشگيري از ابتلاء به افسردگي از اهميت زيادي برخوردار است .
عضو موسسه زيگموند فرويد با پاسخ مثبت به اين كه روش درمان جوانان افسرده با بزرگسالان متفاوت است گفت : در كليه جهت هاي درماني براي جوانان مدل هاي ويژه اي وجود دارد.
اين پرفسور آلماني افزود: از آنجا كه جوانان به ويژه براي درمان افسردگي خود خجالت مي كشند به عنوان نمونه يكي از مشهورترين مراكز درماني در لندن اين امكان را به جوانان داده بود كه آنها در هر زمان و در هر كجا كه تمايل داشتند و زمان را مناسب مي ديدند مورد معالجه و درمان قرارگيرند.
نکته : افسردگی توارث محیط زیست روانشناسی
گفت و گو با كيومرث اشتريان
اشاره:
دكتر كيومرث اشتريان در سال 1342 در كرمانشاه متولد شد. او پس از اتمام دوران تحصيلات دبيرستاني خود به دانشگاه تهران راه يافت و در سال 1367 ليسانس خود را در رشته علوم سياسي اخذ كرد. وي براي ادامه تحصيل به كانادا رفت و درجه دكتراي خود را در زمينه علوم سياسي )سياستگذاري عمومي( در سال 1377 از دانشگاه لاوال كانادا دريافت كرد. دكتر اشتريان پژوهشهاي بسياري در مورد علوم سياستگذاري انجام داده است و تاليفاتي نيز در اين زمينه به سه زبان فارسي، انگليسي و فرانسه به چاپ رسانيده است. تاكنون از وي چند جلد كتاب و بيش از چندين مقاله و ترجمه به چاپ رسيده است كه از جمله ميتوان به «روش سياستگذاري فرهنگي»، «تاملي نظري بر سياستگذاري جنگي ايران»، «حفرههاي تاريك تصميمگيري و ديوان سالاري دولتي»، «شهرهاي آسيايي در قرن 21 (ترجمه)»، «مقدمهيي بر روشهاي سياستگذاري عمومي )ترجمه(» و «سياستگذاري رسانهيي» اشاره كرد. وي ترجمه كتاب «عصر تروريسم» را زير چاپ دارد.
دكتر اشتريان هم اينك عضو هيات علمي دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران و نيز رييس دانشكده خبر خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران است. وي همچنين مدتي سمت مدير كل پژوهش خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران و نيز مديريت راديو كرمانشاه را عهدهدار بوده است. با وي گفتوگويي در زمينه «قدرت، رسانهها و ملت» انجام دادهايم كه از نظرتان ميگذرد.
●با توجه به اينكه اگر بخواهيم به جايگاه حرفه روزنامهنگاري در يك جامعه بينديشيم ناگزيريم به دو رابطه توجه كنيم: 1رابطه قدرت (دولت) و مطبوعات 2 رابطه دولت و ملت. به نظر جنابعالي در حال حاضر در ايران چه كنش و واكنشي بين قدرت و مطبوعات وجود دارد؟
بحث رابطه قدرت و مطبوعات در ايران چيزي دور از آن چيزي كه در سطح جهان ميگذرد، نيست و تا حدود زيادي متاثر از آن وضعيتي است كه در جهان وجود دارد. من در دو سطح متفاوت بحث رابطه قدرت را با رسانهها مطرح ميكنم. در يك چشمانداز )الان ديگر ميتوانيم اسمش را بگذاريم سنتي( رسانهها در واقع قدرتنگار بودند و به بازتاب و باز توليد آن چيزي مبادرت ميورزيدند كه قدرت سياسي ميخواسته است )خود آگاه يا ناخودآگاه( و تحت تاثير پارادايم قدرت قرار ميگرفتند. شما در عرصه سياست و روابط بينالملل پارادايمي داريد به نام قدرت و اين قدرت سياسي هست كه حاكم بلامنازع است (خواسته يا ناخواسته). ديرزماني بوده كه رسانهها تحت تاثير قدرت سياسي قرار داشتند و قدرت سياسي آنچه را كه به نفع استحكام و ثبات خودش بوده مطرح ميكرده و يك نوع گفتمان توليد ميكرده و از طريق آن گفتمان يك سلطهيي را در جامعه ايجاد ميكرده است.
●اين دوره تا چه تاريخي ادامه داشت؟
تاريخ دقيقي را نميتوان در اين جور مواقع ذكر كرد. بخاطر اينكه زمان در واقع سيال است. شايد اين حالت يعني قدرتنگاري روزنامهنگاران در منطقهيي از دنيا تا ده سال پيش بوده باشد و در منطقه ديگري هنوز هم ادامه داشته باشد. به همين خاطر براي اين جور تحولات نميشود يك تاريخ قطعي را مشخص كرد. مرزهاي زماني در اين جور قضايا مرزهاي مخدوش و مبهمي هستند. به هر حال ديرزماني بوده كه قدرت سياسي يك خواسته را در قالب مصاحبه خبري، اخبار و... اعلام ميكرده يا خواستهيي را سانسور ميكرده و در واقع آن گفتمان خودش را در جامعه جا ميانداخته است. گفتمان مسلط قدرت از بالا به پايين و از طريق دولتها شكل ميگرفته است و حتي در وضعيت فعلي هم در بعضي موارد مشاهده ميكنيد باوجود گسترش و سلطه اينترنت در كشورهايي مثل امريكا باز از آن سلطه گفتمان قدرت هم استفاده ميشود. اينطور نيست كه براي هميشه اين قضيه را پايان يافته تلقي كنيم. براي مثلا امريكا وقتي ميخواهد به جايي لشكركشي كند، نخستين كاري كه ميكند اين است كه از رسانههاي قدرتمند خودش استفاده مي كند و از آنها ميخواهد كه بيايند اين حركت را در جهان بازتاب دهند. به هر حال قدرتهاي سياسي از طر
يق وضع عبارات و اصطلاحاتي مثل تروريسم، منافع ملي، توليد تسليحات هستهيي و... در واقع نوعي سلطه گفتماني را در جامعه راه مياندازند تا بتوانند از طريق اين سلطه گفتماني يك سري سياستهاي شفاف را پيش ببرند.
●آيا روزنامهنگاري در ايران كنوني در امتداد همين مدل قرار دارد؟
اين مدل يعني رئاليسم رسانهيي در خيلي از جاها وجود دارد ولي در حال شكستهشدن است و الان عرض ميكنم كه چرا در حال شكستهشدن است. وقتي كه يك گفتمان قدرتمدار باشد طبيعتا دستگاه رسانهيي قدرتمداري را هم به وجود ميآورد. اين دستگاه فكري ممكن است در بين مسوولان و دولتمردان باشد و ممكن است در بين خبرنگاران و روزنامهنگاران هم حتي باشد يعني روزنامهنگاري كه فقط علاقهمند به قدرت هست، فقط علاقهمند به اين است كه چه چيزي از قدرت سياسي ساطع ميشود و فقط به دنبال آن ميرود. ما به چنين خبرنگاري ميگوييم خبرنگار قدرت مدار. خبرنگاري كه هنوز ذهنيتش قدرتمدار است و به دنبال اين است كه قدرت سياسي چه كاري ميكند. صبح كه از خواب بيدار ميشود فقط به دنبال اين است كه فلان وزير، فلان رييس جمهور، وزير امور خارجه يا نماينده مجلس و... چه گفت و چه كار كرد.
●تا هماهنگ با آنها حركت كند؟
نه ضرورتاص هماهنگ. يعني در ذهنش جا افتاده است كه خبرنگاري يعني انتقال ارزشهاي قدرت. يعني انتقال اخبار قدرت سياسي. چنين خبرنگار و يا روزنامهنگاري و در نتيجه چنين نوع فعاليت رسانهيي هم معطوف به قدرت است.
●پس گفتمان انتقادي در اينجا چه جايگاهي دارد؟ و آيا اصلا جايگاهي دارد؟
گفتمان انتقادي اگر هم جايگاهي داشته باشد فقط معطوف به قدرت سياسي و بعضي از رجال و شخصيتهاي سياسي است. يعني ذهن خبرنگار از آن لايه فراتر نميرود. مثلا نميرود سراغ ساختهاي اجتماعي، فرهنگي و يا ساختهاي كلان روابط بينالملل. به عبارت ديگر از كشف عرصههاي جديد خبري در زندگي اجتماعي و فرهنگي و حتي اقتصادي كه خارج از حوزه قدرت عمومي باشد، عاجز است. ذهن خبرنگار تا آن افق نميرود يعني فقط جلو چشم خودش را ميبيند و فقط همينها را ميبيند. به عنوان مثال وقتي كه يك شخصيت سياسي از طريق دفتر روابط عمومياش به خبرنگاران اعلام ميكند كه ما فردا مصاحبه مطبوعاتي داريم همه رسانهها آنجا ميآيند. اين شخصيت سياسي يك مقدمه يا خلاصهيي را مطرح ميكند. مقدمهيي را كه ميخواهد با آن وارد بحث شود. خبرنگاران هم از آن مقدمه و اخباري كه كمو بيش مطرح است )اخبار سياسي كه كم و بيش مطرح است( استفاده ميكنند و شروع ميكنند به گفتوگو با آن شخصيت سياسي. در اينجا ظاهر قضيه اين است كه آن شخصيت سياسي در معرض افكار عمومي قرار دارد. در واقع اينطور نيست. آن شخصيت سياسي ابتكار عمل را در دست دارد.
●منظورتان اين است كه قدرت را در دست داريد؟
ابتكار عمل را به لحاظ طرح موضوعات در دست دارد. وقتي در يك فضايي عمل ميكنيد كه همه، گفتمانشان قدرت محور است معمولا اينطور است ولي اگر همانجا شما بياييد و يك بحث، موضوع و يا حوزه جديدي را مطرح كنيد و آن حوزه جديد ضرورتا در دستور كار دولت قرار نگرفته باشد شما در واقع ابتكار عمل را به دست ميگيريد. روزنامهها را نگاه كنيد. مثلا من روزنامههاي ديروز را كه نگاه ميكردم تقريبا همه آنها يك خبر خاص را در يك حوزه خاص داشتند نقل ميكردند. فقط يكي از روزنامهها رفته بود و در يك حوزه ديگري كار كرده بود.
●آيا به نظر شما اينكار خوب است؟
بحث من سر خوب بودن يا نبودن نيست. ميخواهم بگويم كه اين روزنامهيي كه رفته بود و يك موضوع خاص را بزرگ كرده بود و به آن اهميت داده بود اين در واقع از قدرت فاصله گرفته بود. اين روزنامه ديگر قدرت مدار نيست و از حيطه قدرت كنار كشيده است. مثلاص در جلسه شوراي امنيت ملي و يا هر جلسه حكومتي ديگر، رييس جمهور، وزير امور خارجه و يا... هر يك مسالهيي را طرح ميكنند. همه اينها با هم از آن جلسه بيرون ميآيند و در ذهنشان يك مسالهيي يا چند مساله خاص برايشان مهم است. هر كدام كه مصاحبه ميكند همان مسالهيي را كه در آن جلسه مطرح بوده بيان ميكند. حالا يك خبرنگاري بيايد و مساله جديدي را مطرح كند. مثلا فرض كنيد بيايد و يك مقوله آموزش و پرورش را جلو بكشد و راجع به بعد اجتماعي آموزش و پرورش مسائل تربيتي كه در جامعه وجود دارد و يا مسالهيي كه مورد علاقه جوانان است بنويسد. اينجا استقلال عمل در دست اين خبرنگار است. ولي اگر همين خبرنگار در درون همان گفتمان قدرت عمل كند و قدرت مدار باشد افق ذهنيش فراتر از آن چيزي كه در دعواهاي سياسي وجود دارد، نميرود. مثلاص در مجلس شوراي اسلامي بين جناحها دعوايي ميشود خبرنگاري كه قدرت مدار است فقط همين را ميبيند و فكر ميكند تمام مسائل سياسي جامعه همينها است و حال آنكه اي بسا دهها مساله بسيار مهمتر از اين مقولهيي كه مورد بحث اين آقايان قرار گرفته است وجود داشته باشد و هم خبرنگار و هم آن اشخاص سياسي از آن غفلت كرده باشند. براي خبرنگاري كه قدرت محور است و در همان پارادايم رئاليستي قدرت عمل ميكند فقط همين مهم است و اصلاص ذهنش نميكشد كه سراغ حوزههاي ديگر برود. ما به اين ميگوييم پارادايم قدرت محوري كه به عرصه رسانهها در بسياري از كشورها و از جمله در ايران حاكم است. البته توجه داشته باشيد وقتي ميگويم پارادايم قدرت فقط منظورم مقامات رسمي نيستند بلكه اين پارادايم حتي اپوزيسيون برانداز را هم در بر ميگيردأ يعني همه آن كساني كه درگير منازعه قدرتند.
●آيا وضعيتي را كه توضيح داديد در مورد روزنامهنگاران ايران هم صدق ميكند؟
همين طور است. در مورد ايران هم صدق ميكند در مورد خيلي از كشورهاي ديگر هم صدق ميكند. شما بخش عظيمي از خبرنگاران را ميتوانيد بيابيد كه در درون پارادايم رئاليستي قدرت عمل ميكنند و از همان واژگان قدرت سياسي استفاده ميكنند. يعني در چارچوب همان نظام گفتماني كه قدرت سياسي به وجود آورده عمل ميكنند. شايد پيچيدهترين و قويترين نوع سلطهها در جوامع، همين نظام سلطه گفتماني است . گفتمان يعني يك نيروي اجتماعي، يك جو، يك فضاي فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي. در اين فضا وقتي كه كسي بتواند بر آن جامعه فضايي را تحميل كند، قدرت اين فضاي تحميلي بسيار بيشتر از فضاي تحميلي است كه توسط زندان و سرنيزه به وجود ميآيد.
●آقاي دكتر فرموديد كه اكثر خبرنگاران طبق پارادايم رئاليستي قدرت عمل ميكنند به نظر حضرتعالي چه عوامل و
فاكتورهايي در اين عمل دخيل هستند؟
فعلاص بحث من در سطح توصيف وضع موجود است. اينكه چه دلايلي باعث چنين وضعيتي ميشود طبيعتاص متغيرهاي زيادي در آن دخيل است. يكي از عوامل اساسي آن اين است كه خبرنگاران آنقدر درگير اشتغالات حرفهيي خودشان هستند كه معمولاص فرصت مطالعات عميقتر و جديتر را ندارند و در نتيجه بخشي از خبرنگاران )تاكيد ميكنم كه فقط بخشي از خبرنگاران( براحتي تحت تاثير اين سلطه گفتماني قدرت قرار ميگيرند. عامل ديگر بخاطر اين است كه صاحبان و مالكان روزنامهها بيشتر در تعامل با قدرت سياسي هستند و بخشي از آن سلطه گفتماني از طريق همين صاحبان روزنامهها به خبرنگاران تحميل ميشود. يعني اينطور نيست كه خبرنگار خودش مستقل باشد. خبرنگار هميشه تحت تاثير دو فاكتور قرار ميگيرد: 1 جو و فضاي گفتماني جامعه 2 سيستم ديوانسالاري. مثلاص در ايران به لحاظ ساخت سياسي اقتصادي ديوان سالاري آن مالكان روزنامهها خودشان درگير آن فضاي قدرت هستند. درگير مبارزه قدرتمند و خيلي به سختي ميتوانند خود را از آن سلطه گفتماني قدرت بيرون بكشند چرا كه حتي اپوزيسيون بر انداز هم درگير مبارزه قدرت است. برخي از آنها حتي حوادث را (كه يكي از مصاديق گفتمان غير قدرت مدار است) به
درون گفتمان قدرت ميكشانند و آن را ناخواسته تاويل ميكنند.
●چرا صاحبان روزنامهها بيشتر درگير فضاي قدرت هستند؟
چون آنها بيشتر با قدرت سياسي در تعامل هستند حالا آن قدرت سياسي ميخواهد قوه قضاييه باشد يا قوه مجريه و مقننه و يا كل ساخت حكومت، يعني آقاي الياس حضرتي بيشتر در تعامل با هيات و قدرت حاكمه در كشور است و چون اين تعامل بيشتر است در نتيجه بيشتر از آن فضاي گفتماني تاثير ميپذيرد و در نتيجه آن گفتمان را ناخواسته به شما منتقل ميكند.
●شما ارزش گذاري نميكنيد؟
نه، من ارزش گذاري نميكنم. بحث من سر اين نيست كه اين فضاي گفتماني حق است يا ناحق. بد است يا خوب است. من فقط اين وضعيت را توصيف ميكنم و معني آن اين نيست كه اين بد است يا خوب است. ما در واقع به نوعي داريم كار يك پزشك را ميكنيم كه دارد كالبد شكافي ميكند و ميگويد اين چيزها در اين كالبد وجود دارد و بعد كس ديگري و يا همان پزشك در مرحله ديگري ميتواند بگويد اين خوب است و يا آن بد است. اين نتيجه مثبت دارد و آن نتيجه منفي دارد.
من وضعيت كشورها و از جمله ايران را توصيف ميكنم. شما در كشور امريكا ميبينيد كه اين وضعيت خيلي پيچيدهتر اعمال ميشود. در بسياري از روزنامهها و مطبوعات امريكا راجع به صهيونيسم نميتوانيد حرفي بزنيد. شايد هم اگر حرفي بزنيد شما را بطور مستقيم تحت تعقيب قرار ندهند ولي شما در آن فضاي سلطه گفتماني هستيد كه شما را به گونهيي غير مستقيم و گاه مستقيم تحت فشار ميگذارد در رسانههاي امريكايي نه تنها راجع به صهيونيسم بلكه راجع به يهوديها نيز نميتوانيد به راحتي حرف بزنيد چرا كه اين سلطه گفتماني ايجاد شده است. اين وضعيت در خيلي از كشورهاي ديگر هم وجود دارد. در ايران نيز به شكل ديگري وجود دارد.
نكته اساسي و جوهري كه ميخواهم بگويم اين است كه در تعامل با قدرت، خبرنگار هم تحت تاثير آن سلطه گفتماني است حتي در انتقاد. يعني وقتي يك خبرنگار از قدرت هم انتقاد ميكند يك حوزههاي خاصي را انتقاد ميكند و نه كليت اين فضاي گفتماني را. يعني انتقادي كه خبرنگار ميكند بازهم اين انتقادش در آن فضاي گفتماني قدرت شكل ميگيرد و به عبارتي ديگر رهيافت انتقادي او يك رهيافت انتقادي جزء گرا است و نه كل گرا و معطوف به قدرت و يك بعد خاصي از سياست. مثلا معطوف به يك سري از دعواهاي جناحي.
●در شرايط به وجود آمدهأ يعني قدرت محوري روزنامه نگاران به نظر حضرتعالي سهم قدرت و نيز سهم روزنامه نگاران در ايجاد اين محيط چقدر است؟
سهم قدرت بيشتر است. اصلا همه حرف من اين است كه سهم قدرت بيشتر است. چون براي خبرنگاران يك فضا، جو و زمين بازي درست كرده است كه هر كسي كه وارد آن زمين بازي ميشود طبيعتا بايد قواعد بازي را هم بپذيرد. آن قواعد هم قواعدي است كه خيلي وقتها ناخودآگاه و از طريق آن سلطه گفتماني قدرت، خبرنگاراني كه در گير نام و نان و امنيت هستند را تحت تاثير قرار ميدهد. تاكيد ميكنم يكي از مسائل مهم اين است كه خود خبرنگاران در خيلي از كشورهاي دنيا در واقع يك رهيافت سطحي نسبت به مسائل اجتماعيشان دارند. اصلا ژورناليسم در خيلي از جاها به سطحي بودن و سطحي نگري مشهور است. البته اين به معني توهين نيست. يك خبرنگار جوان 23 24 سالهيي را در نظر بگيريد كه اتفاقا بسيار باهوش هم هست ولي با هوش بودنش به معني اين نيست كه حتما عميق هم هست. خيلي خبرنگاران جواني هم در كشورمان داريم كه واقعا قوي، عميق و جهت دهنده عمل كردند. نميخواهم اسم ببرم. در حال حاضر نيز در همين روزنامهها دارند فعاليت ميكنند و شايد اين صحبت ها را كه من ميكنم معلوم باشد كه راجع به چه كساني حرف ميزنم. ولي بخش زيادي از خبرنگارها را هم داريم كه فقط در آن سطحهاي ابتدايي و اوليه باقي ميمانندأ نه مطالعات عميق جامعه شناختي دارند و نه مطالعات عميق سياسي و حتي در بعضي موارد كاري به اطلاعات سطحي و ابتدايي هم ندارند.
در نتيجه يك خبرنگار جوان و يا پيري كه خام هست )فرقي نميكند جوان يا پير. بعضيها پير هستند ولي خاماند( چون فاقد دانش و ابزارهاي لازم است طبيعتا بلافاصله در فضاي گفتمان قدرت، اسير ميشوند و در آن فضا عمل ميكنند.
●آقاي دكتر به نظر جنابعالي چه نوع دولتي، دولت آرماني براي روزنامه نگاران است؟ و چه نوع رابطهيي بين اين دو رابطهايدهآل ميتواند باشد؟
من واقعا قصد ندارم در اينجا يك مدل آرماني ارايه بدهم. شايد بهترين مدل آرماني مدلي باشد كه در آن در تعامل بين جامعه و قدرتهاي مختلفي كه در سطح جامعه وجود دارند و نيز در تعامل بين اين قدرتها يك نظمي به وجود بيايد. حالا نميخواهم بگويم نظم خود به خودي كه «هيك» تحت عنوان نظم حسي مطرح ميكند و يا حتي آن چيزي كه كارل پوپر مطرح ميكند. من نميخواهم دقيقا آنها را بگويم ولي به هر حال بايد به صورت طبيعي بين قدرتهاي مختلف اجتماعي و سياسي تعاملي وجود داشته باشد و در اين تعامل اگر از ابزارهايي مثل آزادي، عدم استبداد، عقل و منطق استفاده بشود احتمالا ميتواند سازنده باشد و به يك جامعه «آرماني» منجر شود. آن چيزي كه ميتوانم روي آن تاكيد بكنم، اين است كه در تعامل بين قدرت و رسانهها بايد از ابزارها و فضاهايي استفاده شود كه سالم باشد يعني از استبداد، خودرايي، ترجيح افراطي منافع شخصي، بيمنطقي، كم سوادي و عوام زدگي فارغ باشند و اگر از همه اينها فارغ باشند ميتوانيم به جامعه خوبي برسيم.
نکته : رئاليسم خبري روزنامه نگاري رسانه مطبوعات



اشاره:
جرم شناسى دانشى است كه نزديك به يك قرن از عمر آن مى گذرد. با اين وجود هنوز تحولات جديدى در اين حوزه رخ مى دهد و از اين رو به دامنه ها و ابعاد آن افزوده مى شود. هدف اين شاخه از علم حقوق مطالعه علمى بر روى پديده مجرمانه است. روان شناسى و به طور اخص روانكاوى نيز روشى نوين و كاملاً علمى است كه براساس پاره اى از نظريات وسيله اى كارآمد براى يافتن ريشه ها و دلايل رفتار مجرمانه به شمار مى رود و اين نوشتار مطالعه اى است در جهت تبيين رابطه آن با دانش جرم شناسى.
جرم شناسى (Criminology) پديده اى اجتماعى به نام «جرم» را مورد مطالعه قرار مى دهد. اين مطالعه را به دو حالت مى توان انجام داد. بررسى مجرم و بررسى خود جرم. در حالت اول جرم شناس از روش هاى زيست شناسى و روانكاوى استفاده مى كند. مثلاً شخص مجرم را به منظور امتحان پزشكى مورد معاينه و آزمايش قرار مى دهد. سوابق او را بررسى كرده و تحقيق مى كند كه مجرم ممكن است تحت تاثير چه عواملى قرار گرفته باشد و در برابر كدام يك از نقايص جسمى يا اخلاقى ممكن است مقاومت كند. اين نوع نگرش به طور كلى در نتيجه ظهور مكتب تحققى (Positivism) حقوق جزا به وجود آمده است. اين مكتب كه براساس اصل برداشت علمى از جرم و جرم شناسى بنا شده، بر اين فرض استوار است كه اختلاف و تمايزى بين شخص طبيعى (Normal) و منحرف (Devious) وجود دارد و در عين حال اين مكتب در پى آن است كه معيارهاى ويژه اى كه باعث پيدايش رفتار انحرافى يا مجرمانه مى شود را مورد مطالعه قرار بدهد. براساس يكى از مبانى مكتب تحققى رفتارى كه توسط فرد انجام مى شود، از پيش تعيين شده است. بدين معنا كه در واقع فعاليت و رفتار اشخاص به وسيله عوامل و نيروهاى خارج از كنترل فرد شكل داده مى شود. پس رفتار فرد نشانگر تاثير عوامل خاص بر روى شخص است، زيرا امكان دارد اين عوامل خارجى در واقعيت امر در عوامل زيست شناختى، روان شناختى يا اجتماعى ريشه داشته باشد. در واقع مكتب تحققى بيشتر معطوف به معالجه، درمان و شناخت مجرمان است تا اينكه بخواهد به وسيله مجازات با آنان برخورد كند. اساس مكتب تحققى در دو مرحله رشد و توسعه به هم پيوسته كه در نيمه دوم قرن نوزدهم رخ داده اند يك رشته از تحقيقات علمى به دنبال اثبات دلالت نظريات بيولوژيكى براى رفتار مجرمانه بودند و ديگرى رشته اى از تحقيقات علمى بود كه بر روى عوامل روان شناختى مرتبط با عمل مجرمانه تاكيد مى كرد. در واقع آمارهاى جنايى حاكى از افزايش مستمر بزهكارى و رشد شديد و وحشتناك تكرار جرم بود كه به چنين فعاليت هايى دامن زد و نظام كلاسيك حقوق كيفرى را به لحاظ كاركردى نامطلوب ارزيابى كرد. در همين برهه زمانى بود كه گروه كوچكى از متفكران ايتاليايى شكل گرفتند و بر آن شدند كه به شكل موثرترى با جرم مبارزه كنند. اعضاى اين گروه عبارت بودند از سزار لمبروزو، انريكو فرى و رافائل گاروفالو. اين سه مكتب تحققى را در ۱۸۸۰ بنيان نهادند و به ايجاد «آرشيوهاى روانپزشكى و انسان شناختى جنايى» پرداختند.
نگرش زيست شناختى در آغاز توسط لمبروزو آفريننده نظريه معروف به جانى بالفطره (Born Criminal) است كه بر مبناى آن فرد تبديل به يك فرد مجرم نمى شود بلكه مجرم متولد مى شود. اين نظريه در مقابل رويكرد اثبات گرايى روان شناختى قرار مى گرفت كه طبق آن جرم به عنوان نتيجه و حاصل مسائل بيولوژيكى كه به واسطه علل خارجى به وجود آمده اند (مثلاً جنگ) يا عوامل روانى داخلى (مثلاً بيمارى هاى روانى) رخ مى دهد. در واقع شخص تبديل به فرد مجرم مى شود و مجرم به دنيا نمى آيد و وظيفه نظام عدالت كيفرى اين است كه به علل اصلى به وجودآورنده جرم پى ببرد و تدابيرى مناسب براى معالجه و درمان عمل پيدا كند.
بعدها لمبروزو با اينكه به اصول و مبانى جبرگرايى بيولوژيكى خودش معتقد باقى ماند ولى تا حدى ديدگاه خود را تغيير داده و متحول كرد. براى نمونه او الگوى خاصى از مجرمان را مطرح كرد كه آنها را به گروه هاى «مجرمان داراى اختلال عصبى»، «مجرمان داراى اختلال روانى»، «مجرمان اتفاقى» و نظاير آن تقسيم مى كرد. مكتب پوزيتيويستى روان شناختى در انگلستان و از درون خود موسسات و نهادهاى حقوق كيفرى ظهور پيدا كرد.
پزشكان و روان شناسانى كه در چارچوب حقوقى _ پزشكى با يكديگر همكارى داشتند و همچنين افرادى كه مدت طولانى از حيات كارى خودشان را با زندانيان سپرى كرده بودند، در طبقه بندى و تشخيص مجرمان بسيار پيچيده تر و به نوعى كامل تر عمل مى كردند. آنان به عنوان يك پزشك يا حقوقدان كه در درون تشكيلات نظام قضايى فعاليت مى كردند با تعداد وسيعى از سوژه ها تماس پياپى داشتند. آنان پى بردند كه تفاوت هاى بنيادى بين فرد فرد مجرمان وجود دارد. علاوه بر اين تعداد زيادى از مجرمان هستند كه به نظر مى رسد به هيچ وجه مسئوليتى در قبال اعمالى كه مرتكب شده اند، ندارند. گزاره ما اين است: «اگر در مورد مجرمان اينگونه فرض شود كه بيمار هستند، بهترين راه حل مقابله با جرم، پيدا كردن شيوه اى براى درمان آنها خواهد بود.» چنين نظريه اى توسط پزشكانى كه با سربازان بازگشته از جبهه هاى جنگ جهانى اول مصاحبه مى كردند، دوباره مطرح شد. اكثر اين سربازان به واسطه گلوله توپ و خمپاره دچار ضربه روحى و معلوليت جسمانى و تمايلات بيمارگونه اى شده بودند كه دامنه اش از بيمارى هاى روانى گرفته تا به بيمارى هاى ضداجتماعى گسترده بود.اين بود كه تئورى هاى روان شناختى اهميت يافتند و راه را براى ورود روانكاوى باز كردند.
نکته : جرم شناسي روانكاوي فرويد روانشناسي حقوق جبرگرايي
ورود به دنياى ذهن و خلاقيت، در حقيقت نگاهى به اوجگاه هنرنمايى خداوند، در موجودى به نام انسان است. خداوند حكيم در خلقت انسان، هنرهايى رقم زده است كه گاه توسط پزشكان و گاه توسط كاوشگران روان و هنرمندان، كشف و عرضه و مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است.
دنياى ذهن از اين مقولههاست؛ قابل رؤيت نيست؛ ولى قابل توصيف، تحليل و شناسايى است و دنياى علم و كاروان انديشه بشرى، بعد از ايجاد رشتههاى متعدد و متنوع، به آن دست يازيده كه يكى از اين عوالم و دانشهاى جديد، دنياى روانشناسى است. سعى شده است تا در اين مقاله، به اين بحث پرداخته شود.
هوش و قواى ذهنى از هوش كلامى شروع مىشود و تا هوش طبيعى گسترش مىيابد.
فردى به نام گاردنر (1683 تا 2002م.) مطالعات وسيعى بر روى هوش انجام داد و ديگران نيز روى نظريه او كار كردهاند.
او معتقد به وجود هشت نوع هوش است كه در ذيل با اين هشت هوش و حتى مشاغلى كه اين هوشها در آنها نقطه قوت است (نه قطعيت و حتميت) آشنا مىشويم.
1. هوش و مهارتهاى كلامى
اين هوش و قواى ذهنى، شامل توانايى تفكر كلامى و استفاده از زبان براى بيان منظورهاست؛
يعنى افرادى كه بتوانند از كلام، در گستره وسيعى، جهت تبيين مقاصد و استدلالات خود استفاده نمايند. كلام، تراوشات ذهنى را به اصوات تبديل مىكند و بسيارى از متكلمان هم زيبا مىگويند؛ هم زيبا مىنويسند و هم زيبا تحليل مىكنند.
19
از صدرالدين شيرازى (فيلسوف متأخر اسلامى) سؤال شد كه تفاوت پيامبران و فيلسوفان چيست؟
او جواب داد «پيامبر آن كسى است كه با كشتى وحى، انسانها را از يك طرف اقيانوس ناآرام زندگى و حيات، به طرف ديگر مىبرد و فيلسوف و دانشمند تلاش دارد تا به واسطه نيرو و قواى ذهنى و فكرى خود مردم را تنها از يك طرف ساحل به طرف ديگر ساحل برساند».1
افراد نمونه اول در مشاغل مختلفى مانند: مؤلفان، روزنامهنگاران، سخنوران، مبلغان دينى، سخنرانان پرشور و حتى مدرسان و استادان موفق در ارتباط كلامى وجود دارند.
گاهى حتى در بين كم سوادان پيرامون ما نيز چنين افرادى يافت مىشوند كه قدرت كلامى فوق العادهاى دارند.
2. هوش و مهارت رياضى
اين گونه افراد، داراى قدرت و توانايى انجام عمليات رياضىاند. اين مهارت به استدلال و درك روابط عددى و منطق اعداد، اشكال، فضاى هندسى و رياضى ذهنى منتهى مىشود.
دقت، سرعت، دركهاى فراشناختى و استدلال هندسى و رياضى در اين افراد بسيار بالاست.
مشاغل مورد توجه و يا مناسب اين افراد، عبارتند از: مهندسى، حسابدارى، دانشمندى و نظريهپردازى.
3. هوش و مهارت فضايى
افرادى كه داراى مهارت فضايىاند، كسانى هستند كه توانايى تفكر سه بعدى را دارند. از اين رو به خوبى در تحصيل موقعيت يا شرايط فيزيكى و فضايى، پشت تركيبها را مىبينند. مشاغلى مورد توجه يا مناسب اين افراد، عبارتند از: معمارى، نقاشى، ملوانى و....
4. هوش و مهارت بدنى - جنبشى
اين افراد داراى روحيه جنبشى و عدم سكون و تحرك زياد و دستكارى اشيا و ابزار و محيط فيزيكى پيرامون خود مىباشند و اصطلاحاً با ابزار و وسايل فيزيكى پيرامون مأنوس مىباشند و داراى تبحر جسمىاند.
مشاغل مورد علاقه و مناسب اين افراد عبارتند از: جراحى، صنعت گرى، هنرهاى زيبا و تئاترهاى پرتحرك و ورزش.
5. هوش موسيقيايى
اين دسته از افراد نسبت به اصوات و صداها و زير و بم بودن آهنگها حساس هستند. ريتم و تن صداها را مىشناسند و دقت فوق العادهاى در تشخيص صداهاى مختلط دارند.
مشاغل و حرفههاى گرايشى يا مورد علاقه اين افراد، عبارتند از: آهنگ سازى، موسيقى، نكتهسنجى و نقادى.
6. هوش و مهارت ميان فردى
اين رشته از افراد، توانايى بالايى در درك ديگران، تيپشناسى، قرائت ذهن از حالات و سكنات افراد و ايجاد ارتباط و تعامل مثبت و مؤثر با ديگران را دارند و حتى در زندگى خصوصى و زناشويى موفق ظاهر مىشوند و در تربيت عاطفى فرزندان نيز موفق مىباشند.
مشاغل گرايشى يا مورد علاقه اين افراد، عبارتند از: معلمى، روانشناسى، روانكاوى، بهداشت روانى، مشاوره و....
7. هوش و مهارت درون فردى
اين مهارت در افرادى است كه توانايى فهم خود را دارند؛ يعنى اهل غور و تفحّص در خويش هستند و بيشتر جستوجو گر درون خويشند.
مشاغل مورد علاقه و يا توصيه شده به اين افراد، عبارتند از: الهيات، روانشناسى و انسانشناسى.
8. هوش و مهارت طبيعى
توانايى مشاهده الگوهاى طبيعت، فهم نظامهاى طبيعى و مصنوعى ساخته انسان و غور در طبيعت بىجان و جاندار، ويژگىهاى اين گونه افراد است.
مشاغل و علايق اين گونه افراد، عبارتند از: كشاورزى، گياهشناسى، بوشناسى، نقاشى چشماندازها و هر نوع كار مربوط به طبيعت.
نبايد فراموش كنيم كه بسيارى از افراد از تمامى هوشهاى هشت گانه و قواى ذهنى بهره دارند؛ اما گاهى بعضى افراد در برخى هوشها قوىتر و در برخى ضعيفترند و نبايد فراموش كنيم كه اغلب افراد تركيبى از اين هوشهاى چندگانهاند.
نكته ديگر اين كه داشتن استعداد و هوش يا قواى ذهنى در اين نوع خاص، باعث گرايش به كارهاى مشابه، موازى يا جايگزين نيز مىشود.
بسيارى از افرادى كه به معمارى گرايش داشتهاند و داراى هوش فضايىاند، گاهى به هنر و خصوصاً سينما و فيلم سازى كشيده مىشوند كه اين تفكرى چند بعدى است و دقيقاً با مهارت و هوش فضايى هماهنگى دارد. در جامعه ما نيز اين افراد زيادند. شهيد آوينى، داود ميرباقرى و... نمونههايى از اين افرادند.
مهارتهاى طبيعى، آخرين اضافات گاردنر به نظريه هوشهاى متعدد است. گرى لارسون، كاريكاتوريست مشهور، مهارتهاى طبيعى بىنظيرى دارد. لارسون در دوران كودكىاش علاقه وافرى به علم و طبيعت داشت؛ ولى به جاى آن كه به دنبال اين رشته برود، علاقهاش را در كاريكاتورهايش بروز داد و جالب اين كه گواه مهارتهاى طبيعى لارسون اين است كه زيست شناسان نام برخى از گونههاى جانورى را از كاريكاتورهاى او گرفتهاند.
نكته حائز اهميت اين است كه گر چه او فعاليت جايگزينى را انتخاب كرد، اما ذوق تخصصى او باعث خلق آثار مىشد كه گرايش به هوش او داشت و استفاده كنندگان از آثارش نيز بيانگر اين موضوع مىباشند.
گاردنر معتقد است كه آرامش، مطالعه آثار ارزشمند و منطقى، فلسفى، ادبى، بالنده و دورى از آثار مخرب و تعديل لذتها، ظهور و بروز اين قواى ذهنى، استعدادها و هوشها را دو چندان مىكند.
همچنين طى تحقيقات گاردنر صدمه مغزى، به اين هوشها آسيب مىرساند. هر يك از اين هوشها، مستلزم وجود مهارتهاى شناختى خاصى هستند و هر يك در آدمهاى سرآمد و عقب ماندگان ذهنى يا مبتلايان به گوشهگيرى، برجسته مىشوند.
اخيراً در آموزشهاى مدرسهاى و دانشگاهى به نظريه گاردنر توجه شده و برنامه آموزشى و آزمايش طرح طيف مهارتها و توانمندىهاى ذهنى با اين ايده شروع مىشود كه هر دانشآموزى در يك يا چند حوزه، توانمندى بالايى دارد.
آيا آدمها هوش عمومى و قواى ذهنى متفاوتى دارند؟
چارلز اسپيرمن معتقد بود كه آدمها داراى هوش عمومى2 و هوشهاى اختصاصى3 مىباشند؛ اما نظريه هوشهاى هشتگانه گاردنر اين مسئله را عميقتر مطرح ساخت و به طور كلى اختلاف نظر در مورد وجود يا عدم وجود برخى جنبههاى هوش عمومى وجود دارد و اختلاف نظر در مورد ماهيت هوشهاى اختصاصى نيز ادامه دارد.
يكى از ويژگىهاى عمده تعدد يا عميق بودن هوش و قواى ذهنى افراد، ظهور خلاقيت4 است.
خلاق بودن چيست؟ خلاقيت، نوين، متفاوت و حتى غيرمعمول فكر كردن و رسيدن به راههاى نامتعارف است.
نبايد فراموش كنيم كه هوش و خلاقيت، يكى نيستند؛ از اين جهت، بسيارى آدمهاى باهوش گاهى چيزهايى توليد يا عرضه مىكنند كه لزوماً نوين نيستند. همچنين گاهى آدمهاى بسيار خلاق به حرف جمع گوش نمىكنند؛ ولى آدمهاى بسيار باهوش، اغلب دنبال خشنود كردن جمع هستند.
آدمهاى خلاق، اغلب متفكران واگرا هستند. در تفكر واگرا، فرد براى يك سؤال، جوابهاى زيادى توليد مىكند. اگر بخواهيم قضيه هوش و خلاقيت را بيشتر باز كنيم، بايد بگوييم كه خلاقيت زاييده هوش است و اين قاعده حاصل مىشود كه اكثر خلاقها باهوشند؛ ولى اكثر باهوشها خلاق نمىباشند.
«مىتوان گفت كه شرط خلاقيت، هوش است و يا يكى از نشانههاى خلاقيت، هوش بالاست».
به زبان سادهتر، ردپا و نشانه وجود هوش، ظهور خلاقيت است.
از اين رو، گاهى هوش بالا هست، ولى خلاقيت ظاهر نمىشود و گاهى با ظهور خلاقيت، مىتوان هوش بالا را نتيجه گرفت.
مراحل خلاقيت ذهنى5
صاحبنظران، خلاقيت را غالباً يك فرايند پنج مرحلهاى مىدانند كه عبارتند از:
1. آمادگى؛ وقتى غرق مسئله يا موضوع مورد علاقهتان مىشويد و كنجكاوى شما تحريك مىشود، به سادگى از كنار مسئله رد نمىشويد.
2. پرورش؛ ايدههايى به ذهنتان خطور مىكند و در اين مرحله، گاهى بين امور، رابطهاى نامعمولى پيدا مىكنيد.
3. بينش؛ اين همان مرحله «آها» است؛ لحظهاى كه فرد به ارتباط مراحل پى مىبرد و مسئله حل مىشود؛ يعنى تمام قطعات پازل كنار هم چيده مىشود.
4. ارزيابى؛ حالا بايد تصميم بگيريد كه كداميك از ايدههايتان باارزش است و ارزش دنبال كردن را دارد.
5. بسط؛ اين، آخرين مرحله خلاقيت و غالباً طولانىترين و سختترين مرحله آن است؛ يعنى بايد بتوان آن را تعميم داد.
اديسون (مخترع مشهور) مىگويد:
خلاقيت يك درصد فكر بكر است و 99 درصد زحمت؛ يعنى خلاقيت گاهى تا يك درصد كافى است؛ ولى براى رسيدن به مرحله ارزيابى، بسط، گسترش و تعميم، 99 درصد زحمت لازم است.
ميهالى، يكى از متخصصين معروف مىگويد: پنج مرحله ساختار ذهنى و مهندسى ذهن در مسئله خلاقيت، به خوبى مطرح شده، اما هميشه آدمهاى خلاق، اين مراحل را با همين ترتيب طى نمىكنند.
به طور مثال، گاهى يك شكل يا نهايت يك محصول را فرد خلاق در ذهن مىبيند و حالا به پرورش ايدههايش مىپردازد.
در معماران خلاق، اين ايده جارى است.
خصوصيات متفكران خلاق
متفكران خلاق چه خصوصيتهايى دارند؟ «پركينز»6 چهار خصوصيت براى اين افراد خلاق است كه عبارتند از:
الف) تفكر انعطافپذير و شيطنتآميز
متفكران خلاق، انعطافپذيرند و با مسائل بازى مىكنند. نكتهاى كه تناقض برانگيز است، اين است كه خلاقيت اگر چه سخت و دشوار است، ولى اگر آن را آسان بگيريم، آسان مىشود و به تعبيرى، شوخى، چرخهاى خلاقيت را روان مىكند؛ البته منظور از شوخى در اين جا، انعطاف روحى و تخيل است.
ب) انگيزش درونى
آدمهاى خلاق، معمولاً از خلق كردن، لذت مىبرند و به نمره، پول و حتى راضى كردن ديگران خيلى اهميت نمىدهند؛ بلكه هميشه به دنبال خلق اين هشتند. بنابراين، آدمهاى خلاق، بيشتر انگيزش درونى دارند و نه انگيزش بيرونى.
ج) خطر پذيرى و ريسك
خطرپذيرى يا بىمبالاتى و بىتوجهى و قهرمانبازى متفاوت است.
آدمهاى خلاق، درصدى از خطر و ريسك را قبول مىكنند و از اين جهت اشتباه هم مىكنند؛ البته اين، نشانه مهارت كم آنها نيست؛ بلكه نشان مىدهد كه ايدههاى بيشترى دارند و امكانات بيشترى را در نظر مىگيرند. برخى از ايدههاى آنها جواب مىدهد و برخى ديگر با شكست مواجه مىشود.
پبلو پيكاسو، نقاش اسپانيايى قرن 12، بيش از بيست هزار نقاشى كشيد؛ ولى تمام آنها شاهكار نشدند. متفكران خلاق، با عدم موفقيتهاى خود كنار مىآيند و از شكست عبرت مىگيرند.
د) ارزيابى عينى كار7
بر خلاف اين تصور قالبى كه آدمهاى خلاق، خود محور و ذهن گرا هستند، اكثر متفكران خلاق سعى مىكنند از كارشان ارزيابى عينى داشته باشند. آنها براى قضاوتهاى فوق ملاكهايى دارند و به قضاوت آدمهاى قابل اعتماد و محترم بها مىدهند و به اين ترتيب، مىفهمند كه آيا با تفكر خلاقانه بيشتر مىتوان كارشان را بهبود بخشيد يا نه.
سه توصيه براى آدمهاى خلاق
1. خود را دست كم نگيريد و بر محور مهندسى ذهن خلاق خود تأمل بيشترى كنيد.
2. برنامه و زمانبندى داشته باشيد؛ عمر كوتاه است و فرصتها اندك و شما ممتاز.
همه آدمها رگههايى از خلاقيت دارند و يقيناً شما نيز در برخى زمينههاى مورد اشاره اين مقاله، خلاقانه ظاهر شده يا خلاقيتى بروز دادهايد. اگر مىخواهيد به ابعاد خلاقيت و مهندسى ذهن خود واقف شويد، اين نوشتهها را دوباره بخوانيد.
نتيجه
طى چهل منزل به بحث مهندسى ذهن و مقوله خلاقيت پرداختيم و سعى كرديم اين مبحث را با الگوها، روشها، به زندگى خلاقانه گره بزنيم.
مخاطب ما جوان است و جوان يعنى جهان؛ جهانى از توان.
از شما جوان خلاق و جوياى نام، انتظار مىرود كه روى مطالب تأمل داشته باشيد. شايد از بين مطالب همين چهل منزل، به نكات ظريفى از خلاقيت خويش دست يابيد. قبلاً نيز در اين سلسله مقالات كه چند ساله شده است، گفتهام كه «لذت كشف خويش را تجربه كنيد». شايد شما آدم خوش فكر، خلاق و مستعدى باشيد؛ ولى درنيافتهايد و به لذت كشف تواناى بى پايان خود نرسيدهايد.
تجربه كنيد كه به امتحانش مىارزد.
پىنوشت:
1. عبدالجواد فلاطورى، پيامبران و فيلسوفان، ترجمه مهدى كندانى، همشهرى، 1384، ص 9.
General .2
Spicial .3
Creativity .4
5. جان دبليو سانتراك، زمينه روانشناسى، ترجمه مهرداد فيروز بخت، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران 1383.
6. Perkins ,K.A Marcus, (2001) Cognitive - behavioral therapy to reduce weight conserns improves
Journal of consulting and clinical . psychology.69-pp. 604-613.
7. جان، ديليوسانتراك، زمينه روانشناسى، ترجمه مهرداد فيروز بخت، مؤسسه خدمات فرهنگى رسا، تهران 1383.
نکته : مهندسي ذهن خلاقيت هوش روانشناسي
نظريه سلسله مراتب نيازهاى مزلو
مزلو، سلسله مراتبى از پنج نياز فطرى را پيش كشيد كه رفتار انسان را برانگيخته و هدايت مى كنند. به ديگر سخن، به نظر او، در همه انسانها گرايشى فطرى براى تحقق خود هست. انگيزه آدمى، نيازهاى مشترك و فطرى است كه در سلسله مراتبى از نيرومندترين تا ضعيف ترين نياز، قرار مى گيرد. اين نيازها به طور خلاصه به قرار زير هستند:
۱) نيازهاى جسمانى يا تنكرد شناختى (فيزيولوژيك): يعنى نياز به آب، غذا، هوا، خواب و رابطه جنسى كه ارضاى شان براى بقا اساسى است. ۲) نيازهاى ايمنى: يعنى نياز به امنيت، ثبات، حمايت، نظم و رهايى از ترس و اضطراب. ۳) نيازهاى تعلق پذيرى و عشق: يعنى نياز به برقرارى رابطه اى نزديك به يك دوست، عاشق، يا همسر و يا نياز به برقرارى روابط اجتماعى در محدوده يك گروه اجتماعى. ۴) نياز احترام: يعنى نياز به عزت نفس و ارزش قائل شدن براى خود و نياز به احترامى كه ديگران آن را براى ما فراهم مى كنند مثل: شهرت يا موقعيت اجتماعى. ۵) نياز خود شكوفايى: اين نياز كه بالاترين نياز در سلسله مراتب مزلو است مشتمل است بر نياز به حداكثر تحقق و رضايت خاطر از استعدادها و امكانات و توانايى هاى انسان. مى توان سلسله مراتب نيازهاى مزلو را چون نردبانى پنداشت كه بايد پيش از رفتن به پله دوم پاى خود را روى پله اول و پيش از پله سوم، روى پله دوم گذاشت، الى آخر. از اين رو، پايين ترين و نيرومندترين نياز، بايد پيش از بروز نياز طبقه دوم برآورده شده باشد و سلسله مراتب به همين ترتيب پيش برود تا پنجمين يا نيرومندترين نياز، يعنى تحقق خود پديدار شود. بدين ترتيب، شرط اوليه دست يافتن به تحقق خود، ارضاى چهار نيازى است كه در سطوح پايين تر اين سلسله مراتب قرار گرفته اند. به ديگر سخن، تحقق خود (خودشكوفايى) عالى ترين سطح سلسله مراتب مزلو است، اما مرتبه اى است كه او احساس مى كرد كه معدودى از انسان ها، براساس شالوده اى استوار، به آن رسيده و در آن متمكن شده اند. با توجه به اينكه در الگوى مزلو، هر مرحله به مرحله قبلى وابسته است، هر فرد بايد در هر مرحله جديد از زندگى خود، تا اندازه اى اين نيازها را از نو ارزيابى كند(۴).
ويژگى هاى خواستاران تحقق خود (خودشكوفايى)
پژوهش مزلو درباره افرادى كه از نظر هيجانى بسيار سالم بودند، پايه نظريه شخصيت او را تشكيل داد. به باور او، هرچند تعداد افراد خودشكوفا بسيار اندك است - يك درصد جمعيت يا كمتر - اما مى توان ويژگى هاى مشتركى را در آنها يافت. از اين قرار:
۱) ادراك صحيح واقعيت: خواستاران تحقق خود، از موضوعات و اشخاص دنياى پيرامونشان شناختى آفاقى و عينى دارند، بدون اينكه پيش داورى ها يا پيش پندارى ها باعث سوگيرى آنها شود. مزلو اين ادراك را شناخت هستى (being cognition) خوانده است.
۲) پذيرش كلى طبيعت، ديگران و خويشتن: خواستاران تحقق خود، بدون اينكه احساس گناه كنند نقاط قوت و ضعف خويش را بدون شكوه و نگرانى مى پذيرند و چون طبيعت خويش را به خوبى مى پذيرند، ناگزير از تحريف يا وارونه ساختن خويش نيستند.
۳- خودانگيختگى، سادگى و طبيعى بودن: خواستاران تحقق خود، به شيوه اى بى تعصب و بدون تظاهر رفتار مى كنند و به ندرت احساس ها يا هيجان هاى خود را مخفى مى كنند يا براى خوشامد جامعه نقش بازى مى كنند. به ديگر سخن، آنها زندگى اصيل (authentic life) دارند.
۴- توجه به مسائل بيرون از خويشتن: خواستاران تحقق خود نسبت به كار، آرمان يا هدفشان احساس تعهد مى كنند. اين حس تعهد، شرط لازم تحقق خود است.
۵- نياز به خلوت و استقلال: خواستاران تحقق خود، بدون آثار زيانبخش، نياز شديدى به خلوت گزينى و تنهايى دارند. آنها برخلاف روان نژندها براى كسب رضايت به ديگران متكى نيستند و از لحاظ عاطفى به ديگران وابستگى ندارند و از اين رو خلوت و تنهايى را ترجيح مى دهند.
۶- كنش مستقل: خواستاران تحقق خود كنش مستقل از محيط و اجتماع دارند و استقلال شديدشان، آنها را در برابر بحرانها و محروميت ها مقاوم و آسيب ناپذير مى سازد.
۷- تازگى مداوم تجربه هاى زندگى: خواستاران تحقق خود، توانايى آن را دارند كه دنياى خود را با تازگى و شگفتى مداوم درك و تجربه كنند.
۸- نوع دوستى: خواستاران تحقق خود، نسبت به همه انسان ها عميقاً احساس همدلى و همدردى دارند. مزلو براى توضيح اين معنى، مفهوم علاقه اجتماعى آلفرد آدلر (۱۹۳۷-۱۸۷۰ م) را اختيار كرد. اگرچه اين افراد از رفتار احمقانه، حقير يا ظالمانه ديگران افسرده يا خشمگين شوند، اما زود مى فهمند و مى بخشند.
۹- روابط ميان فردى عميق: خواستاران تحقق خود، هر چند شمار دوستانشان اندك است اما بيش از كسانى كه از سلامت روانى متوسطى بهره منداند مى توانند با ديگران روابط محكم ترى داشته باشند.
۱۰- ساختار خوى مردمگرا: خواستاران تحقق خود در برابر همه انسان ها، شكيبا و پذيرنده اند و تعصب نژادى، دينى يا سياسى بروز نمى دهند.
۱۱- تمايز ميان هدف و وسيله: خواستاران تحقق خود، آشكارا وسيله را از هدف تميز مى دهند. براى آنها اهداف و مقاصد مهم تر از وسايل دستيابى به آنهاست.
۱۲- حس طنز مهربانانه: طنز خواستاران تحقق خود، برخلاف طنز افرادى كه از سلامت روان كمترى برخوردارند، طنزى فيلسوفانه است.
۱۳- خلاقيت و آفرينندگى: خواستاران خود افرادى اصيل، مبتكر و مبدع اند.
۱۴- مقاومت در برابر فرهنگ پذيرى: خواستاران تحقق خود، چون مستقل و خودكفا هستند در برابر هرگونه فشار اجتماعى و فرهنگى كه ممكن است آنها را وادارد تا به شيوه هاى خاصى فكر و رفتار كنند مقاومت مى نمايند(۵).
۱۵- دست آخر، يكى از مهم ترين ويژگى هاى خواستاران تحقق خود، داشتن تجارت اوج است. خواستاران تحقق خود، گاه وجد و سرور و حيرتى عميق و چيره گر نظير تجربه هاى ژرف دينى را تجربه مى كنند. خود (self)، از اين تجارب اوج، استعلا مى يابد و شخص احساس قدرت و اعتماد به نفس و قاطعيتى مى كند كه گويى چيزى نيست كه نتواند انجام دهد. به علاوه ابعاد شور و هيجان هر فعاليتى به اوج عظمت خود مى رسد. در واقع به عقيده مزلو، اوج خودشكوفايى، تجربه اوج است. تجربه اوج، تجربه اى است كه وقتى انسان در مقام يك انسان به تعالى خالص مى رسد، آن را احساس مى كند شايد هم مى شناسد و بدان معرفت پيدا مى كند. ما آگاهى و معرفتى به چگونگى دست يافتن به تجربه اوج نداريم. اين تجربه به دنبال رابطه ساده فرد با فرد يا روش ويژه اى پديد نمى آيد؛ تنها چيزى كه مى دانيم اين است كه اين تجربه به نحوى به دست مى آيد ،درست مثل رنگين كمانى كه يك لحظه پديد مى آيد و لحظه اى ديگر ناپديد مى شود، بدون آنكه فراموش گردد. انسان به نوعى بيش از آنكه تلاش كند، مى كوشد وضعيت يا حالتى از آگاهى را حفظ كند كه نمى تواند دوامى داشته باشد، مگر اينكه به ياد داشته باشد كه اين آگاهى پذيرش كامل اين وضعيت را به همراه دارد. تجربه اوج، پيدا كردن اين قدرت دراكه است كه آنچه بايد باشد در حال حاضر به نحوى موجود است ؛ به عبارتى ديگر ، نيازى نيست كه در آرزوى آن باشيم يا به خاطر آن زير فشار قرار بگيريم. تجربه اوج چيزهايى راجع به انسان به آدمى نشان مى دهد و همچنين دنيايى را به آدمى مى نماياند كه عبارت از همان تجربه است. همين فرايند، محور اصلى ارزش و اصل تعيين كننده سلسله مراتب و اهميت معانى اصطلاحات مى شود.
ادامه دارد
پى نوشت ها:
۱- شولتز، دوان وسيدنى آلن، نظريه هاى شخصيت، ترجمه يحيى سيدمحمدى، ص۳۳۴ و ۳۳۶.
۲- شولتز، دوان، روانشناسى كمال، ترجمه گيتى خوشدل، ص۸۹
۳- Maslow.Abraham. Religions,values.and peak experiences.pp.xvi
۴- نظريه هاى شخصيت، ص۳۴۱ ، ،۳۴۴ ،۳۴۵ روانشناسى كمال ص،۹۱ص،۹۲ص۹۳.
۵ - همان صص ۳۵۱ ، ۳۵۲ ، ۳۵۲ و صص ۱۱۵-۱۰۳
نکته : روانشناسی انسان¬گرا خودشکوفایی انسان منطق
۵) تجارب اوج همچون يك لحظه تأييد و توجيه خويشتن احساس مى شود كه [همين امر] با ارزش واقعى اش در پيوند است. تجربه اوج، همچون تجربه اى فوق العاده ارزشمند _ حتى تنها تجربه ارزشمند _ چنان تجربه بزرگى است، كه گاهى اوقات حتى تلاش براى موجه ساختن آن، به ارزش و اعتبارش لطمه مى زند.درواقع امر، برخى ازانسان ها اين تجربه را چنان تجربه سترگ و متعالى اى مى يابند، كه نه تنها خودش، بلكه حتى خود زندگى را موجه مى سازد.تجربه اوج ممكن است با وقوع گاه و بى گاهش به زندگى ارزش اعطاكند. تجاربى ازاين دست، به خود زندگى معنا مى بخشند. و [براى شخص صاحب تجربه] اثبات مى كند كه زندگى ارزش [زيستن] دارد. به بيان سلبى، من گمان مى كنم كه چنين تجاربى به پيشگيرى از خودكشى يارى مى رسانند.
۶) درك و شناخت اين تجارب، به مثابه تجاربى غايى و نه تجاربى ابزارى، نكته ديگرى را مطرح مى كند. تجربه اوج، براى شخص صاحب تجربه اثبات مى كند كه غاياتى در جهان هست و چيزها يا امور و يا تجاربى هستند كه فى نفسه ارزشمنداند. اين امر، فى نفسه ابطال اين گزاره است كه زندگى و حيات فاقد معنا است. به ديگر سخن، تجارب اوج بخشى از تعريف كاركردى اين عبارت است كه: «زندگى ارزشمند است» يا «زندگى بامعنا است».
۷) در تجارب اوج نوعى سردرگمى بسيار شاخص در زمان و مكان و يا حتى فقدان آگاهى از زمان و مكان، دركار است. به بيان ايجابى، اين امر به مانند تجربه جهان شمولى و سرمديت است. اين نوع از بودن در لازمان و لامكان با وضوح تمام در تقابل با تجربه عادى و متعارف است.ممكن است شخصى كه در حال تجربه اوج است، يك روز را به گونه اى احساس كند كه گويى چند لحظه بوده و يا همچنين در يك لحظه چنان عميق بزيد كه گويى يك روز يا يكسال و يا حتى يك زمان ابدى بوده است.همچنين ممكن است آگاهى اش به بودن درمكانى خاص را ازدست بنهد.
۸) درتجارب اوج، جهان فقط زيبا، خير، دلخواه و ارزشمند و... ديده مى شود و هرگز به مثابه امرى شر يا ناخوشايند به تجربه درنمى آيد.جهان خوشايند و مورد پذيرش [صاحب تجربه اوج] است.
در قياس با تفكر دينى، مهمتر از همه اين است كه صاحبان تجربه اوج به نحوى خود را با شر سازگار مى كنند. شخص صاحب تجربه اوج، شر را به تمامى در جاى مناسب خود و به عنوان امرى اجتناب ناپذير و ضرورى و از اين رو معقول، ادراك مى كند، پذيرا مى شود و در نظر مى آورد. درتجارب اوج، نه تنها جهان خوشايند و زيبا به نظاره درمى آيد، بلكه اين همان چيزى است كه من برآن انگشت تأكيد مى نهم. امور نامطلوب زندگى، درعوض پذيرش در برخى مواقع، جمعاً و به تمامى پذيرفته و تحمل مى شوند. گويى تجارب اوج انسان ها را با وجود شر دراين جهان سازگارمى كند.
۹) البته، اين طريقى ديگر براى «خداگونه» شدن است. خدايانى كه مى توانند در انديشه تمام هستى باشند و آن را احاطه كنند و بنابراين، كسى كه اين را مى فهمد، بايد تمامت هستى را خير و عادلانه ببيند و نيز بايد شر را ماحصل دريافت يا بينش محدود يا خودخواهانه [انسان] بداند. اگر ما مى توانيم به اين معنا خداگونه شويم، پس به خاطر فهمى عام هرگز ملامت يا نكوهش يا دلسرد نخواهيم شد. تنها هيجانات احتمالى، شفقت، احسان، مهربانى خواهد بود و شايد حزن يا شعف.
۱۰) شايد مهمترين يافته من كشف چيزى باشد كه آن را ارزش هاى هستى (B-values) يا ارزشهاى حقيقى هستى مى نامم. وقتى كه اين سؤال را مى پرسم: «چگونه در تجارب اوج هستى را به گونه هاى مختلف مى نگرند؟» صدها پاسخى كه مى شنوم به فهرست نمونه اى خلاصه مى شود از خصايصى كه اگرچه تا حد زيادى با يكديگر همپوشى دارند، وليكن هنوز مى توان آنها را به طور مستقل، موضوع تحقيق دانست. آنچه در اين زمينه براى ما مهم است اين است كه اين فهرست خصايص توصيف شده جهان، همان چيزى است كه آدميان در خلال اعصار، ارزشهاى ازلى يا ارزشهاى معنوى يا ارزشهاى متعالى و يا ارزش هاى دينى اش نام نهاده اند. معناى اين مطلب اين است كه واقعيت ها و ارزشها به هيچ روى از يكديگر متفاوت نيستند و در برخى شرايط درهم مى آميزند. بيشترينه اديان، صريحاً يا تلويحاً برخى روابط يا حتى همپوشى يا تركيب واقعيت ها و ارزشها را مورد تأييد قرار داده اند. براى مثال، انسان نه تنها واقعيت دارد، بلكه مقدس نيز هست و جهان نيز نه تنها واقعيت است بلكه مقدس هم هست.
۱۱) در تجارب اوج، شناخت هستى، شناختى انفعالى و پذيرنده است و ادراكى متواضع است. [صاحب] اين شناخت بيشتر آماده شنيدن و قادر به گوش دادن است.
۱۲) در تجارب اوج، هيجاناتى از قبيل خوف و حيرت، حرمت و خشوع، تسليم و حتى پرستش، اغلب پيش از شكوه و بزرگى اين تجربه گزارش مى شوند. تجربه اوج مى تواند چنان حيرت آور باشد كه با تجربه مرگ، يعنى تجربه مشتاقانه و شادمانه مرگ، برابرى كند. اين، نوعى از آشتى با مرگ و پذيرش آن است. عالمان علوم تجربى (scientists) هرگز «مرگ مطلوب» را يك مسأله علمى تلقى نكرده اند اما ما در اين تجارب نوعى همانندى كشف كرده ايم با آنچه نگرش دينى به مرگ مى دانيم، يعنى تواضع يا متانت پيش از مرگ، اشتياق به پذيرش آن و حتى احياناً نوعى شادمانى همراه با آن.
۱۳) در تجارب اوج، دوگانگى ها، تضادها و تعارضات زندگى رو به اين سو دارند كه استعلا بيابند يا مرتفع شوند. بدين معنى كه تمايلى هست به سمت درك وحدت و يكپارچگى عالم. شخص خودش به يكپارچگى، انسجام و وحدت، بركنار از دوگانگى، تعارض و تضاد، گرايش دارد.
۱۴) در تجارب اوج، تمايلى هست هرچند گذرا و ناپايدار، به وانهادن ترس، اضطراب كمرويى (inhibition)، مقاومت و كنترل، تحير، تشويش، تعلل و تعادل. بايد گفت كه ترس عميق از تلاشى، ديوانگى (insanity) و مرگ براى لحظه اى ناپديد مى شود. مى توان گفت كه شايد در اين لحظات ترس از ميان مى رود.
۱۵) گاهى اوقات، تجارب اوج بر شخص تأثيرات مستقيم يا تأثيرات جنبى(= رد حسى = aftereffect) مى گذارند. گاهى اين تأثيرات چنان عميق و شديد است كه يادآور كيش گردانى مبنايى است كه پس از تغيير شخص براى هميشه مى پايد. كمترين تأثيرات را مى توان تأثيرات شفابخش و درمانى نام نهاد. اين تأثيرات را مى توان از خيلى زياد تا خيلى كم و ياحتى كاملاً خنثى مرتب كرد.
۱۶) من تجارب اوج را به استعاره اى شبيه مى كنم كه در آن شخص به گلگشت فردوس مى رود و آن را شخصاً توصيف مى كند و سپس به زمين بازمى گردد. اين همانند اين است كه يك معناى طبيعت گروانه به تصور بهشت بدهيم. البته، اين كاملاً متفاوت است از تصور بهشت همچون جايى كه آدمى پس از زندگى برروى اين زمين در آن پا مى گذارد. تصور بهشت كه از دل تجارب اوج برمى آيد چيزى است كه همه وقت وجود دارد و در نزديكى ما است و هميشه مى توانيم ، ولو براى لحظاتى اندك، به آن وارد شويم.
۱۷) در تجارب اوج، شخص گرايش دارد به حركت در جهت يك هويت كامل يا بى نظير بودن، يا رفتار خاص يا خويشتن حقيقى و تبديل شدن به يك شخص حقيقى تر.
۱۸) شخص به هنگام تجربه اوج، نسبت به ديگر مواقع مسؤوليت، فعاليت، خودمختارى، آزادى و اختيار بيشترى احساس مى كند.
۱۹) همچنين بر من معلوم گشته كه دقيقاً آن اشخاصى كه هويتى آزاد و استوار دارند كسانى هستند كه بيشترين قابليت را دارند براى استعلا جستن از «من» (ego) يا «خود» (self) و تبديل شدن به انسانهايى فداكار و از خود گذشته.
۲۰) صاحب تجربه اوج (The peak_experiencer)عاشق تر وپذيرنده تر و بردبارتر است و از همين روى، خودانگيخته تر، شريف تر و پاك تر است.
۲۱) صاحب تجربه اوج تا حد كمترى به شىء يا موضوع يا چيزى از جهان، كه تحت قوانين فيزيكى عالم زندگى مى كند تبديل مى شود و در عوض مى توان گفت كه بيشتر يك روان (psych) يا يك شخص مى شود كه تابع قوانين روانشناختى (psychological law) است. خاصه آن قوانين كه آدميان «زندگى متعالى» اش ناميده اند.
۲۲) از آنجا كه صاحب تجربه اوج انگيزه كمترى دارد، بدين معنى كه به بى عملى، بى نيازى و بى آرزويى نزديكتر است.(۱۰) در چنين لحظاتى [يعنى در تجارب اوج] كمتر خويشتن را مى جويد. (به خاطر داشته باشيم كه طبق تلقى صاحب تجربه اوج خداوند به طور كلى هيچگونه نياز يا خواسته و نقصان يا كمبودى ندارد و خود همه چيز را برآورده مى كند. به اين معنا، انسانى كه انگيزه كمترى دارد [يعنى رفتارش ناانگيخته تر است] به خدا بيشتر شبيه است و به عبارت ديگر، بيشتر «خداگونه» است.)
۲۳) افراد به هنگام تجربه اوج و پس از آن، مشخصاً احساس مى كنند كه خوش اقبال، كامياب و مورد لطف و عنايت [خداوند] هستند. واكنش متداول به اين امر اين است: «من مستحق اين نيستم». نتيجه و پيامد متداول هم در دينداران سپاسگزارى از خداوند است و در ديگران، سپاسگزارى از تقدير يا طبيعت يا طالع نيك و اقبال مساعد است. جالب اين است كه در بافت و زمينه حاضر، اين امر مى تواند به عبادت، شكرگزارى، ستايش عاشقانه و عمل نذر و قربانى و عكس العمل هاى ديگرى كه به سهولت بسيار با ساختار اديان رسمى مطابق مى شوند، راه برد. ما در اين بافت و زمينه، به احساس سپاسگزارى يا عشق عام به همه كس و همه چيز، كه موجب پديد آمدن سائقى (impulse) مى شود كه ما را به انجام عملى كه به نفع جهان است وامى دارد و نيز موجب بروز اشتياق به جبران نيكى ها و حتى احساس تكليف و از خودگذشتگى مى شود، خو گرفته ايم.
۲۴) صاحبان تجربه اوج، و نيز خواستاران تحقق خود، گرايش به اين دارند كه دوگانگى (dichotomy) يا تضاد ميان فروتنى و كبر را مرتفع كنند. چنين كسانى دوگانگى ميان فروتنى و كبر را از رهگذر ادغام آنها در يك واحد درهم بافته فوق عادى صرف مرتفع مى كنند، يعنى با عزت نفس (به يك معناى خاص) و فروتنى (به يك معناى خاص).
۲۵) آنچه كه «آگاهى وحدت بخش» ناميده مى شود اغلب در تجارب اوج رخ مى دهد، يعنى معنايى از مقدس بودن كه در (in) و از طريق (through) نمونه اى خاص از لحظه اى«بودن»، «دنيوى بودن» و «جهانى بودن» به طور اجمالى به چشم مى خورد.
پى نوشت ها:
۱۰- اين جمله بدين معنى است كه خواستاران تحقق خود تكاپو نمى كنند، بلكه تكامل مى يابند. مزلو مى نويسد: «عالى ترين انگيزه بى انگيزه بودن و بى تكاپو بودن است.» نك: شولتز، روانشناسى كمال، ص۹۶.
نکته : تجربیات اوج روانشناسی انسان تفکر دینی
|
در اشتياق امر قدسى
|
بوركهارت درباره رويكرد علمى انسان جديد مى نويسد: « انسان عصر ما طورى زندگى مى كند و چنان رفتار و كردارى دارد كه گويى عمل و ساز وكار عادى و متعارف جارى در طبيعت چيزى است كه وى در برابر آنها مصون و محفوظ است. او عملاً نه به ژرفناها و مغاك هاى دنياى ستارگان و نه به نيروهاى دهشتناك نهفته در هر ذره ماده مى انديشد. او آسمان بالاى سر خود را با خورشيد و ستارگانش مى بيند مثل هر كودكى كه آن را مى بيند اما به يادآوردن تئورى هاى نجومى مانع از آن مى شود كه نشانه ها و آيات الهى (divine signs) را در آنها بازشناسد. آسمان در نظر او ديگر جلوه طبيعى روحى (The spirit) كه در جهان تجلى و نورافشانى مى كند نيست. [اين نوع خاص] معرفت علمى جانشين اين نگرش «خام» - و در عين حال عميق - شده است اما نه به عنوان يك آگاهى جديد نسبت به نظم و نظام كيهانى عظيم تر كه انسان جزيى از آن است بلكه به صورت يك امر بيگانه، يك آشفتگى و بى نظمى مدام در برابر مغاك ها و ورطه هايى كه هيچ وجه اشتراكى با او ندارند. زيرا در اين وضعيت، چيزى مايه يادآورى اين قضيه به او نمى شود كه كل اين عالم در درون اوست البته نه در وجود منفرد او بلكه در روح يا عقل شهودى (intellect) كه نهفته در اوست چيزى كه هم از او و هم از كل عالم پديدارى (phenomenal) عظيم تر است.»
ظاهراً معرفى بخش منتقدانه آثار وانديشه هاى بوركهارت بيش از اندازه، در اين گفتار گسترش يافته است مع الوصف بايد افزود كه جنبه نقادانه آثار و انديشه هاى بوركهارت به اين حوزه ها محدود نمى شود. از باب نمونه بايد به اين نكته اشاره كرد كه در مورد نظريه تكامل (يا تحولى) داروين، روانشناسى جديد (از جمله روانشناسى فرويد و حتى يونگ) و باز ديدگاههاى فروكاهنده در نظريه هاى علمى و نيز متألهانى مانند تيار دشاردن ( (Teilhard de chardin و همچنين پاره اى قلمروها و موضوعات و شخصيت هاى ديگر نقد و نظرهاى كوتاه و بلندى به دست داده است. اكنون به بيان ديدگاههاى ايجابى تر وى مى پردازيم:
كيمياگرى جان: همانطور كه مى توان انتظارداشت بوركهارت براى علم يا صنعت كيميا و كيمياگرى قديم ارزش و اهميت رمزى بسيار قايل بود. دراين باره در كتاب آينه خرد مى نويسد: «جسم را روح ساختن و از روح، جسم ساختن: اين بيان فشرده و لب لباب كيمياگرى (alchemy) است.خود طلا كه در ظاهر، ثمره كار را جلوه گر مى سازد به صورت جسمى تيره و تار كه نورانى و درخشان گشته يا نورى كه تبلور يافته و به شكل جامد درآمده است روى مى نمايد. [...] اين تبديل و دگرگونى روح به جسم و جسم به روح را كم و بيش مى توان به صورت مستقيم و آشكار در هرروش و سير و سلوك معنوى پيداكرد. هرچند، علم كيمياگرى اين موضوع را اصل اساسى خود قرارداده است.
بوركهارت دراين باره توضيحات مفصل مى دهد كه به سبب پيچيدگى آنها و تنگى اين مجال نمى توان به آنها اشاره كرد. بوركهارت درجايى ديگر، دركتاب كيمياگرى: علم كيهان، علم روح به مقام معنوى شامخى كه «زرگرى» در دوران قديم داشته است توجه مى دهد. از باب نمونه مى نويسد: «در برخى از قبايل آفريقايى زرگرى و كار با طلا تا به امروز يك هنر مقدس (sacred art) محسوب شده است.»
بوركهارت پس از بيان اين نكته و درتأييد نظر خود به زندگينامه خود نوشت يك سنگالى) camara laye, LشEnfant noir (paris,1953 اشاره مى كند و به نقل قطعه اى از آن مى پردازد. ازجمله اين عبارت: «هنرمندى كه با طلا كارمى كند پيش از هرچيز بايد خودش را پاك و مطهر سازد، بايد از سرتا پا خودش را بشويد و طى كار، از آميزش جنسى بپرهيزد.»
هنر قدسى در اديان جهان: بوركهارت دركتاب هنرمقدس در شرق و غرب مى نويسد: «... همه اين وجوه بنيادين هنر قدسى _ به نحوى از انحا و به نسبت هاى مختلف _ در هر يك از پنج دين بزرگى كه از آنها نامبرده شد [آيين هندو، مسيحيت، آيين بودا، آيين دائو يا تائو و اسلام] حضور دارد زيرا هريك از آنها اساساً برخوردار از حقيقت و فضل الهى است.
از همين رو هريك از آنها در اصل اين توانايى را دارد كه هرصورت ممكن معنويت را جلوه گر سازد. مع الوصف از آنجا كه هردين، بالضروره تحت يك ديدگاه و منظر خاص _ كه «اقتصاد» معنوى آن را تعيين مى كند _ قرار دارد، آثار هنرى اش كه ضرورتاً به صورت جمعى است و نه فردى، با سبك ويژه خود اين ديدگاه و منظر و نيز اين «اقتصاد» معنوى را منعكس مى سازد.
به علاوه، صورت (form) بنابر ماهيتى كه دارد، قادر نيست چيزى را بدون طرد چيزى ديگر بيان كند چون صورت، چيزى را كه بيان مى كند محدود مى سازد و بدين ترتيب ساير بيان ها و جلوه گرسازيهاى ممكن صورت يا الگوى مثالى كلى خودش (universal archetype) را طرد مى كند. اين قانون طبيعتاً درهر سطحى از تجليات صورى (formal) صادق است و منحصر به هنر نمى شود. از اين رو، تجليات و وحى هاى الهى متعدد _كه اديان مختلف برپايه آنها شكل گرفته اند _ نيز وقتى بر حسب نماى صورى شان موردتوجه قرارگيرند خصلت انحصارى دارند و يكديگر را طرد مى كنند. اما آنها در ذات و گوهر الهى شان كه واحد و يگانه است چنين خصلتى ندارند. دراينجا نيز همانندى ميان «هنر الهى» و هنر انسانى آشكار مى شود. هيچ هنر مقدسى وجودندارد كه مبتنى بر وجهى از متافيزيك (مابعدالطبيعه) نباشد. علم مابعدالطبيعه خودش بى حد است. به اين شرط كه متعلق (object) آن نامحدود باشد.»
بوركهارت پس از بحثى كوتاه دراين باب، به مطالعه آثار رنه گنون (۱۸۸۶-۱۹۵۱) و فريتيوف شوآن (۱۹۰۷-۱۹۹۸) توجه و ارجاع مى دهد.
زندگى معنوى در اسلام: بوركهارت در آثار متعدد خويش به تفصيل درباره انواع هنرهاى قدسى و اديانى چون آيين هندو، آيين بودا، آيين تائو، مسيحيت و اسلام و جز اينها سخن گفته است. ذهن وحدت طلب و گوهرياب او پيوسته در تلاش و تكاپو براى رسيدن به آنچه وى از آن به ريشه ها و بنيان هاى مشترك تعبير مى كرد بود. درعين حال كه لاجرم تفاوت ها را هم از ياد نمى برد. گوشه اى از نظرات وى درباره گستره و گوهر عرفان اسلامى دراينجا ذكر مى گردد: «... عرفان اسلامى بيانگر اين معناست كه شهادت به وحدانيت و يگانگى خداوند و پايبندى به توحيد نبايد فقط بر زبان جارى شود و نه حتى فقط در ذهن باشد. بلكه بايد فراتر از همه تأملات و احساسات، گواهى كامل و بى واسطه اى باشد كه سراسر وجود آدمى را فرامى گيرد. اين، چيزى غير از معرفت به پروردگار نيست.
اما خدا را تنها در صورتى مى توان شناخت كه نفس (ego) آدمى كه به صورت غريزى خود را يك مركز قائم به خويش (Self-Sufficient center) و خود بسنده مى انگارد _ يعنى يك نوع «الوهيت» علاوه بر ذات الهى پروردگار _ در برابر وجود لايتناهى خداوند ازميان برخيزد و محو گردد، مطابق با اين كلام: هيچ خدايى جز الله وجود ندارد (لااله الا الله). اين به اين معنى نيست كه ذات ناميرنده و جاودانى روح بايد نيست و نابود شود. آنچه بايد از ميان برخيزد جوهر روانى شبكه مانند است كه از انفعالات و خواسته ها و خيال هاى نفسانى ساخته شده و آگاهى را محدود به سطح ظواهر و پديده هاى زودگذر مى كند. وقتى اين «حجاب» خودخواهى و انانيت از روى روح (spirit) يا خردشهودى - كه قوه فوق فردى در كسب معرفت مستقيم است - به كنار رود اشيا و امور همانگونه كه واقعاً هستند به ديده مى آيند. خداوند در حضور فراگيرش در نظر مى آيد و مخلوقات نيز در مقام امكان محض كه در درون خويش حامل وجود الهى اند.»
بوركهارت سپس اين قول يكى از عرفاى اسلامى را نقل مى كند كه «عارف مسلمان حيات و هستى خود را همچون ذره غبارى مى بيند كه پرتو خورشيد آن را قابل رؤيت كرده است: نه واقعى و نه غيرواقعى.» آنچه ذكر شد از كتاب فاس، شهر اسلام است. بوركهارت در بخش ديگرى از اين كتاب و در ادامه مطالب يادشده توضيح مى دهد كه چون هدف طريقت عرفانى فرارفتن از نفس و خواسته هاى نفسانى است نمى توان بدون برخوردار شدن از فضل و توفيق (grace) الهى به آن وصول يافت. به علاوه، بدون كمك و دستگيرى استاد معنوى [بوركهارت خود در اين مورد از معادل هاى شيخ و مرشد استفاده مى كند] كه مراحل سير و سلوك راطى كرده است و بدون تأثير و تصرفى كه در سالك مى كند نمى توان در طريق معنوى به سرمنزل مقصود رسيد. بوركهارت از اينجا نتيجه مى گيرد كه عرفان اسلامى تكيه بر جريان يا سنت معنوى ناگسسته اى دارد كه سر رشته و سلسله جنبان آن حضرت محمد (ص) است.
به عشق مى گردد خورشيد و هر ستاره اى؛ كمدى الهى:
سنت معنوى و دينى غرب از جمله حوزه هاى پژوهشى و تحقيقاتى بوركهارت است. او در بخشى از كتاب آينه خرد به تحليل و رمزگشايى كمدى الهى دانته (۱۲۶۵ - ۱۳۲۱. م) مى پردازد. فى المثل در قطعه اى از كتاب چنين مى نويسد: «در نزد دانته شرافت اصلى و شأن اصيل انسان اساساً در موهبت خرد شهودى (Intellect) نهفته است كه مقصود از آن نه صرفاً عقل عادى و عرفى (reason) يا قوه تفكر بلكه آن نورى است كه عقل عادى و درواقع كل نفس (soul) را با سرچشمه الهى همه علوم و معرفت ها مرتبط مى سازد. از همين روست كه دانته راجع به نفرين شدگان و اهل عذاب (damned) مى گويد كه آنان موهبت خرد (Intellect) را از كف داده اند (دوزخ، سوم، ۱۸). و اين به اين معنا نيست كه آنها نمى توانند فكر كنند چون روا مى دارد كه درميان خودشان به استدلال بپردازند. آنچه آنان فاقد آن هستند و دسترسى به آن براى هميشه از آنها سلب شده است، قابليت و توانايى شناخت خدا و شناخت پيداكردن نسبت به خودشان و جهان در ارتباط با خدا است. جايگاه اين شناخت در قلب است، در مركز وجود آدمى، جايى كه محبت و معرفت با هم جمع و مأنوس اند. [...] در انسان راستين همه قوا و نيروهاى ديگر نفس معطوف به مركز وجود هستند: «من مانند مركز دايره هستم كه هر نقطه محيطش به طور يكسان وابسته به آن است.» [...] وقتى دانته مى گويد كه اهل عذاب و نفرين موهبت خردشهودى را از كف داده اند مقصودش آن است كه در وضعيت آنان، اراده كاملاً از مركز وجودشان دور شده و به راه ديگرى رفته است. [...] معرفت به حقايق ازلى و ابدى به صورت بالقوه در روح يا عقل شهودى حضور دارد اما فعليت يافتن و جلوه گر شدن آن ارتباط مستقيم با اراده (Will) دارد، ارتباطى منفى اگر كه نفس به گناه افتد و ارتباطى مثبت اگر كه نفس بر گناه غلبه كند و در آن غوطه ور نشود...»
بوركهارت در اينجا بحث مهم تأثير گناه بر معرفت را مطرح مى كند كه ديگر فرصتى براى پرداختن به آن وجود ندارد. او در كتابى ديگر به نام مقدمه اى بر اصول نظرى تصوف همين موضوع يعنى تأليف ميان عشق و عقل را در نزد صوفيان و عارفان مسلمان مورد تحليل و بررسى قرار مى دهد. متأسفانه فرصتى براى پرداختن به اين موضوع هم در اينجا وجود ندارد اما از آنجا كه كتاب مذكور به فارسى ترجمه و منتشر شده است مى توان به آن رجوع كرد.
شطرنج عالم هستى: بوركهارت در بحثى جالب توجه در كتاب آينه خرد شهودى (Mirror of the Intellect) كه در اين گفتار به اختصار از آن به آينه خرد ياد شده است اين نكته را مطرح مى سازد كه ارتباط و نسبت ميان اراده انسان و مشيت الهى يا ميان تدبير و تقدير به روشنى در بازى شطرنج نمادينه شده است.
«آلفونسوس خردمند (Alphonsus the wise) در كتابى كه راجع به شطرنج نوشته است نقل مى كند كه چگونه پادشاه هند آرزو داشت بداند كه آيا جهان از عقل و خرد فرمانبردارى مى كند يا از صدفه و اتفاق. دو تن از مشاوران حكيم وى دو پاسخ متضاد دادند. اولى كه به نقش عقل قائل بود شطرنج را مثال زد كه در آن قواعد عقلى بر تصادف و اتفاق سيطره دارد درحالى كه دومى بازى نرد و تاس انداختن را به عنوان مثال مطرح كرد كه رمز تقدير محتوم است. مسعودى هم مى نويسد كه بالهيت پادشاه - كه گفته اند بازى شطرنج را تنظيم كرد و رسميت بخشيد - آن را بر بازى نرد كه شانس و اتفاق بر آن حاكم است ترجيح داد چون در اولى [يعنى شطرنج] عقل و هوش هميشه بر جهل و نادانى رجحان و برترى دارد.
در هر مرحله بازى، بازى كننده آزاد است كه انتخابهاى مختلف بكند اما هر حركت مجموعه اى از نتايج ناگزير را در پى دارد طورى كه ضرورت (necessity) به طور فزاينده اى انتخاب آزاد را محدود مى كند. پايان بازى نيز نه ثمره كارگزاف و بى قاعده بلكه حاصل قوانين محكم است. در اينجاست كه ما ارتباط ميان اراده و تقدير و نيز ميان آزادى و معرفت را درمى يابيم. [...] اين «هنر شاهانه» بر عالم هستى - ظاهراً و باطناً - و مطابق با قوانين و سنن خاص اش، حاكم است. [...] روح، حقيقت است. انسان به واسطه حقيقت، آزاد است. او بيرون از حقيقت اسير تقدير است. اين است تعليم بازى شطرنج...»
بوركهارت در اين بحث كه ما مجبور شديم آن را به كوتاهى هر چه تمام تر بيان كنيم و از قوه خيال و انديشه خوانندگان مدد بگيريم مى كوشد در پديده اى كه اكنون تقريباً به طور كامل از آن راززدايى شده است نه از اهميت شطرنج بلكه از عمق و غناى حكمت كهن شرق سخن بگويد كه رمزپردازى همواره در آن نقش اساسى داشته است...
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم
د لم تنگ است و بي يادت
در اين غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من
تو را هرگز نمي رانم
فرهنگ معين، جلد چهارم، ذيل مدخل نقد
محمد كياسالار
وقتي مي خواهيد خوب انتقاد كنيد...
انتقاد اگرچه در ذهن اغلبمان منفي و ناخوشايند است، اما اگر به درستي انجام شود، واقعا خوب و مثبت است. با انتقاد كردن به شيوة صحيح، مي توانيد رفتار بقية آدم ها را تا حدودي تغيير دهيد و تحت كنترل خودتان درآوريد. اگر مي خواهيد انتقادتان سازنده باشد، بهتر است 16 نكتة زير را رعايت كنيد:
خودتان را خسته نكنيد
قبل از اين كه شروع كنيد به انتقاد كردن، اول مطمئن شويد كه آن چه مي خواهيد مورد انتقاد قرار بدهيد، واقعا غلط بوده و مستحق انتقاد است. بعدش مطمئن شويد رفتار آن شخصي را كه مي خواهيد مورد انتقاد قرار بدهيد، درست ارزيابي كرده ايد. اگر طرف مقابل را خوب مي شناسيد و مطمئن ايد كه انتقادهايتان هيچ تأثيري روي او نخواهد داشت، از خير انتقاد بگذريد و خودتان را خسته نكنيد. اگر مطمئن ايد كه طرف مقابل، توان تغيير دادن آن خصوصيتي را كه مورد انتقاد شماست ندارد، باز هم معقول نيست از او انتقاد كنيد.
بزنيد به هدف
دقيقا به هدف بزنيد و بگوييد كه مشخصا كدام قسمت از رفتار يا گفتار طرف مقابل تان مورد انتقاد شماست و انتظارش را نداشته ايد مثلا. منظورتان را البته در لفافه هم مي توانيد بفهمانيد. اما اگر اين كار را به دقت انجام ندهيد، ممكن است تمام تلاشتان به باد برود. در پايان انتقاد بايد مطمئن شويد كه طرف مقابل تان دقيقا فهميده است دليل و انگيزة اصلي انتقاد شما از او چيست. اين نكتة مهمي است.
تا ضرورت ندارد، نگوييد
اگر از يك نفر، زياد انتقاد كنيد، قصد و هدفي كه در پشت انتقادتان داريد گم مي شود و تأثير حرف هايتان كم. اگر به طرف مقابل تان زمان كافي براي اصلاح رفتار و گفتارش ندهيد، باز هم احتمال رنجش او از شما زياد است. فقط وقتي لب به انتقاد باز كنيد كه فكر مي كنيد ضرورت دارد. اگر در طرف مقابل تان رفتارهاي زيادي وجود دارد كه مورد انتقاد شماست، بهتر است هر دفعه اي كه مي خواهيد از او انتقاد كنيد، بيشتر از يك مورد را براي مطرح كردن انتخاب نكنيد.
هميشه و هرگز را فراموش كنيد
از كلماتي مثل هميشه و هرگز براي توصيف رفتارهاي منفي ديگران استفاده نكنيد. مثلا نگوييد: تو هميشه با صداي بلند مي خندي يا تو هيچ وقت به حرف من دقت نمي كني و... اين كلمات، شخصيت آدم ها را فرو مي برد به لاك دفاعي و اين حس به آن ها دست مي دهد كه شما متمركز شده ايد روي نقاط ضعفشان و چشمتان را به نقاط قوتشان بسته ايد. بعضي اوقات و معمولا و امثالهم خيلي مؤثرترند از هميشه و هرگز و امثالهم.
شوخي را با انتقاد مخلوط نكنيد
اگر چه شايد بامزه به نظر برسد كه به هنگام انتقاد كردن از اين و آن، حرف هايتان را با شوخي مخلوط كنيد، اما بيشتر آدم ها آن را اين طور تعبير مي كنند كه داريد آن ها را مسخره مي كنيد. در چنين شرايطي هم طبيعتا ديگر نمي شود به انتقادتان بگوييد انتقاد سازنده.
از مقايسه كردن بپرهيزيد
اگر مزاياي رفتاري و گفتاري يك نفر ديگر را به رخ طرف مقابل تان بكشيد معمولا تأثير انتقادتان معكوس مي شود. از هر گونه مقايسه اي كه منجر به تحقير فرد انتقادشونده مي شود، پرهيز كنيد. اين كار، سازندگي انتقادتان را مخدوش مي كند. اما مقايسه هايي كه طرف مقابل تان در آن ها دست بالا را خواهد داشت، مطلوب اند و حسن نيت شما را به فرد انتقادشونده منتقل مي كنند.
توي جمع انتقاد نكنيد
انتقاد از يك نفر در ميان جمع، معمولا منجر به ايجاد حس حقارت ـ و دست كم حس شرمندگي ـ در فردي مي شود كه از او انتقاد مي كنيد. چنين انتقادهايي در بيشتر مواقع، موجب رنجش خاطر مي شوند و نتيجة مطلوبي در پي ندارند. اما انتقادهايي كه در خلوت انجام مي شوند، گوياي حسن نيت انتقاد كننده اند و بار سازندگي شان بيشتر است.
به موقع بگوييد
شايد بهترين موقع براي انتقاد كردن، مدت كوتاهي پس از ارتكاب همان عملي باشد كه مي خواهيد از آن انتقاد كنيد. البته تا آن جا كه در توانتان هست، بايد سعي كنيد زمينه را براي يك گفت وگوي خصوصي در خلوت و بحث بي طرف با فرد انتقادشونده فراهم كنيد.
مثبت شروع كنيد
هر آدمي دوست دارد كه نقاط مثبتش هم ديده شود و مورد تحسين قرار بگيرد. به همين دليل، بهتر است پيش از شروع كردن به انتقاد، و تذكر دادن نقاط ضعف، از يك يا چند نقطه قوت در فرد انتقاد شونده ياد كنيد و پس از اشاره به اين ويژگي هاي مثبت، بگوييد كه در او يك نقطه ضعف هم مي بينيد كه اگر بهبود پيدا كند، نقاط مثبتش را پررنگ تر خواهد كرد. در پايان انتقاد هم دوباره به خوبي هاي او اشاره اي كنيد تا حس مثبتش، او را به تغيير و بازسازي آن نقطه ضعف، ترغيب كند.
ويران نكنيد، بسازيد
من مطمئن ام كه تو خيلي بهتر از اين ها مي تواني انجام وظيفه كني چون... من مطمئن ام كه مي توانم توي اين قضيه روي تو حساب كنم چون... گفتن چنين جملاتي باعث مي شود اعتماد به نفس طرف مقابل تان افزايش پيدا كند و حس كند كه شما دلتان مي خواهد او از وضعيتي كه دارد، به وضعيت بهتري دست پيدا كند. اما اگر لحن و كلماتي كه براي انتقاد كردن انتخاب مي كنيد، نامناسب باشد؛ طرف مقابل تان حس مي كند كه شما مي خواهيد او را زمين بزنيد و به اين ترتيب، تأثير حرف ها و انتقاداتتان به حداقل مي رسد.
عصباني نشويد
تا وقتي خودتان نخواهيد، هيچ كس نمي تواند شما را آن قدر عصباني كند كه كنترل تان را از دست بدهيد. هميشه وقتي در برخورد با ديگران عصبانيت به خرج مي دهيد، پيشتر و بيشتر از آن كه به طرف مقابل تان آسيب بزنيد، به خودتان آسيب مي رسانيد. عصبانيت نمي گذارد حرف هايتان منصفانه شنيده شود. وقتي انتقاد مي كنيد، اجازه ندهيد احساسات شخصي تان مزاحم تأثير حرف هايتان شود.
غيرمستقيم اشاره كنيد
به صراحت و مستقيما شروع به انتقاد و سرزنش نكنيد. سعي كنيد با طرح سؤالاتي هدفدار، شخص را وادار كنيد تا مسير بحث را به همان سمتي كه شما مي خواهيد، بكشاند و آن وقت حرفتان را شروع كنيد. توانايي ها و هوش و استعداد طرف مقابل تان را به خاطر كاري كه اشتباه انجام داده و حالا مورد انتقاد شماست، يكباره زير سؤال نبريد.
بگذاريد از خودش دفاع كند
با چند سؤال هدفدار و غيرمستقيم، سعي كنيد او را در وضعيتي قرار بدهيد كه خودش همة حرف ها را بزند. او با اين كار، مي تواند از خودش دفاع كند و لااقل آن مسأله اي را كه مورد انتقاد شماست، از زاويه ديد خودش برايتان تعريف كند. به اين ترتيب، شايد در تصميم شما براي انتقاد كردن، تجديدنظري به وجود بيايد. وقتي شما و طرف مقابل تان با هم به نتيجة مشتركي برسيد، احتمال اين كه در پايان بحث بتوانيد به نتيجة دلخواه تان برسيد بيشتر مي شود.
موضوع را روشن كنيد
تا آن جا كه برايتان مقدور است، خودتان را در شرايط طرف مقابل قرار بدهيد و سعي كنيد موضوع را از چشم او ببينيد و شرايط اش را درك كنيد. در ميان گفتارهاي انتقادآميزتان هم بهتر است هر از گاه به اين موضوع اشاره كنيد كه مثلا اگر من جاي تو بودم يا اگر من توي اين موقعيت قرار مي گرفتم... و بعدش هم نظر او را دربارة پيشنهادتان جويا شويد.
اشتباهاتتان را قبول كنيد
وقتي در لابه لاي حرف هايتان به اشتباهات خودتان هم اشاره اي مي كنيد و آن ها را مي پذيريد، طرف مقابل تان هم راحت تر مي تواند اشتباهات خودش را قبول كند. اگر مقدور است، بدون اين كه اسمي از شخص يا اشتباه اش به ميان بياوريد (به ويژه در ميان جمع) مشكل را به صورت غيرمستقيم و به نحوي مطرح كنيد كه فقط شما و طرف مقابل تان از موضوع سر در بياوريد. اين شيوه در خيلي از موارد جواب مي دهد.
گاهي تنبيه كنيد
اگر شما مدير يك مجموعه ايد و يكي از زيردستانتان خطايي مي كند كه بايد مورد انتقاد قرار بگيرد، يكي از بهترين راه ها براي انتقاد از او و تنبيه كردنش اين است كه اول، اشتباه اش را به او تذكر بدهيد و بعد، از خود او بخواهيد كه تنبيهي براي خودش در نظر بگيرد. در بيشتر موارد، تنبيهي كه آن شخص براي خودش در نظر مي گيرد، بيشتر و سنگين تر از آن چيزي است كه شما در ذهنتان براي او در نظر گرفته بوديد. اما اگر آن چه او گفت، خيلي كمتر از آن چيزي بود كه شما در ذهن داشتيد، تعارف را بگذاريد كنار: متأسفانه اين تنبيه از آن تنبيهي كه من براي شما در نظر گرفته ام خيلي سبك تر است. به نظر من عادلانه ترين تنبيه براي اين كار شما اين است كه...
وقتي از شما بد انتقاد مي كنند...
هيچ آدم عاقلي نبايد از انتقادهاي خوب و سازنده فرار كند، اما همة انتقادها خوب نيستند. با انتقادهاي بد چه كار كنيم؟ به هر حال، همه مان هر از گاهي مجبوريم با چنين انتقادهايي هم مواجه شويم. اجازه ندهيد چنين انتقادهايي شما را به هم بريزد. در مواجهه با چنين انتقادهايي از 5 توصية زير غافل نشويد:
پاسخ هايتان را كوتاه كنيد
فارغ از لحن و كلماتي كه در انتقاد عليه شما به كار گرفته مي شود، يك بار سعي كنيد به حقايق حرف طرف مقابل تان بينديشيد و آن را ارزيابي كنيد. انصاف بدهيد. واقعا آيا هيچ رگه اي از حقيقت در آن حرف ها پيدا نمي شود؟ اگر انتقادها تا اين حد مغرضانه است و شما هم مجبوريد جوابي به آن انتقادها بدهيد، بهتر است به حداقل ممكن اكتفا كنيد: ممنون... بسيار خب... دربارة آن فكر مي كنم... اطلاع چنداني در اين مورد ندارم... حالم چندان مساعد نيست...
دنبال مثبت بگرديد
در طول مدتي كه دارند از شما انتقاد مي كنند، آرام و خوشخو باشيد. اعصابتان را بي جهت به هم نريزيد. اگر يك انتقاد را ويرانگر ارزيابي كنيد، احتمالا سخت تر مي توانيد با آن كنار بياييد. اين طبيعي است. سعي كنيد هر چه مي گويند، بر اين مبنا بگذاريد كه ممكن است جنبه هاي سازنده اي هم داشته باشد. در مقابل انتقادهاي ويرانگر، هيچ لزومي ندارد كه در لاك دفاعي فرو برويد. زمان، كار خودش را مي كند. همه نابينا نيستند.
اشتباهاتتان را بپذيريد
اشتباهي را كه مرتكب شده ايد، بپذيريد، اما لزومي ندارد كه احساس گناه كنيد. بابت اشتباه تان صادقانه عذرخواهي كنيد و بگوييد كه حاضريد هر چه از دستتان برمي آيد، براي جبران اشتباه خودتان و بهتر شدن اوضاع انجام بدهيد و واقعا هم اين كار را بكنيد. عذرخواهي هاي نمايشي و عجيب و غريب فقط خودتان را شرمنده تر مي كند و طرف مقابل تان را ناراحت. يك اقرار مختصر زباني و جبران در عمل، خيلي بهتر است.
ابهامات ذهني تان را رفع كنيد
به انتقادي كه عليه تان مطرح مي شود، خوب گوش كنيد و درباره اش فكر كنيد. آيا موضوع انتقاد را درست فهميده ايد؟ اگر پاسختان منفي است، حتما ابهامات ذهني تان را رفع كنيد. مثلا اگر كسي به شما مي گويد كه از اخلاقتان خوشش نمي آيد، بپرسيد و بفهميد كه دقيقا نسبت به كدام قسمت از رفتارتان معترض است. از طرف مقابل تان بخواهيد كه در انتقادش صريح باشد تا شما حرفش را دقيقا درك كنيد و در اصلاح خودتان بكوشيد. تا وقتي حرف هاي انتقادآميز را به درستي درك نكرده ايد، دربارة آن حرف ها هيچ قضاوتي در ذهنتان نكنيد.
از لاك دفاعي خارج شويد
اگر هميشه در لاك دفاعي فرو برويد، از انتقادات سازنده هم بهره اي نخواهيد برد. هيچ وقت در شرايطي كه از شما انتقاد مي شود، به شخص انتقادكننده پرخاش نكنيد. بگذاريد حرفش را بزند. يادتان باشد كه حتي در مغرضانه ترين انتقادها هم ممكن است رگه هايي از حقيقت وجود داشته باشد و شايد در ميان چنين انتقاداتي هم وسيله اي پيدا بشود كه شما را به بهتر شدن، نزديك تر كند.
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن ! در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است تقیه درد خود زیبا ترین نمایش ایمان است به محبت حلاوتی می بخشد که سخت شیرین است دکتر علی شریعتی
به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان
مهربانا ، سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني

نويسنده: كارل گوستاو يونگ (1)
منبع: ماهنامه سياحت غرب/ مركز پژوهشهاي اسلامي صدا و سيما/ سال چهارم/ شماره سيو هشتم/ شهريور 1385
چكيده:
انسان مدرن دركنار جهان قرار دارد، نسبت به گذشته و تاريخ احساس بينيازي ميكند و خود را درنقطه اوج وكمال ميبيند. از نگاه او، گذشته متروك است و همين غرور فريبنده باعث شده است كه انسان مدرن از دين و اعتقادات فاصله بگيرد و به آرمانهايي چون توسعه تكنولوژي، دموكراسي اجتماعي و تضمين منافع اقتصادي دل ببندد. اما وقوع تحولاتي چون احساس پوچي از درون و بروز جنگ جهاني در بيرون باعث شد تا اين انسان در يك وضعيت عدم اطمينان فروبيفتد. راه برون رفت از اين وضعيت، به اعتقاد نويسنده، توجه دوباره انسان به ارزشهاي ديني است. البته نه آن دين مادي شده انسان مدرن، بلكه ديني كه منشا الهامات و فيوضات الهي باشد.
انساني كه وي را مدرن ميخوانيم- يعني انساني كه نسبت به زمان حاضر بلاواسطه آگاه است- به هيچوجه انسان معتدلي نيست. او بيشتر مثل انساني ميماند كه روي قلهاي ايستاده است و خود را كاملاً جداي از جهان ميداند و در جايي قرار دارد كه آينده بيپايان پيش روي او است و بالاي سرش آسمانها هستند؛ و در پايين، همة بشريت با تاريخي با همه ابهامات دوران باستان قرار دارد.
انسان مدرن در تنهايي خود درمييابد كه شيوههاي زندگي سنتي، براي او خستهكننده است. از منظر تاريخي هم ارزشها و تلاشهاي عوالم پيشين ديگر نفعي به حال وي ندارند. بنابراين، او تبديل به فردي «غير تاريخي» در عميقترين مفهوم خود شده است و خودش را از توده انسانها كه تماماً در هالهاي از سنتها ميزيند، دور ميكند. در حقيقت، او تنها موقعي سراسر مدرن است كه كاملاً دركنار دنيا قرار گيرد و همة آن چيزهايي كه متروك شدهاند، در پشت سر وي قرار گيرند و اعتراف ميكند كه در مقابلش هم يك وضعيت تهي و خنثي قرار دارد؛ وضعيتي كه در آن امكان رشد چيزي وجود ندارد. جملات وي ممكن است انديشيده ادا شوند، ولي بيمحتوا هستند وتا ابتذال صرف تنزل مييابند.
اين ديگر يك امر مسلّم است كه گروه بيشماري از مردم به ارزشها پشت كرده و مراحل مختلف توسعه را از سر ميگذرانند و به گسترش آن نوع كار ويژههايي ميپردازند كه خودشان آن را نمايندگي ميكنند و بالاخره اينكه، به خودشان «حال» مدرن بودن را ميدهند. اين مردم نهايتاً تبديل به انسان حقيقتاً مدرن كه از انسانيت به در آمده است ميشوند؛ روحي كه تهي بودنش حاصل تنهايي ناخواسته انسان مدرن است و همين باعث بياعتباري او ميشود.
انصاف اين است كه مدرنيته ورشكستگي خود را داوطلبانه اقرار نمايد. «غير تاريخي» بودن، يك گناه پرومتهاي است و در اين مفهوم، انسان مدرن در گناه زيست ميكند. پذيرش بار گناه، سطح بالاتري از خودآگاهي را ميطلبد.
ميتوان به اين خيال بيهوده دل بست كه ما در اوج و قله تاريخ بشريت هستيم و در مرحله تكميلي و پاياني قرون بيشمار قرار داريم. بايد بدانيم، اين چيزي بيش از اقرار به تكبري كه ما نسبت به بيمحتوا بودن خود داريم، نيست؛ علاوه بر آن، ما نسبت به اميدها و انتظارات اعصار گذشته نااميد هستيم. به حدود دويست سال فاصله گرفتن از آرمانهاي مسيحي فكر كنيد. ما در عوض اعتقاد به بازگشت مسيح و هزاره آسماني، شاهد جنگهاي بيشمار هستيم.
حقيقت اين است كه ما به خاطر چنين تحولاتي، بايد دوباره تواضع را در خود پرورش دهيم. ما بايد بدانيم كه هرچند اين موضوع حقيقت دارد كه انسان مدرن اكنون در اوج قرار گرفته است، اما او هم فردا پشت سر گذاشته خواهد شد؛ او در واقع در پايان يك عصر قديمي توسعهخواهي قرار ميگيرد. انسان مدرن بدترين يأس قابل تصور را در اميد بستن به نوع بشريت دارد و از اين امر هم آگاه است. او ديده است كه علوم و تكنولوژي و سازماندهي چهقدر مفيد هستند و در همان حال، ديده است كه آنها چهقدر ميتوانند فاجعهآميز باشند. علاوه بر آن، او ديده است، دولتهاي موجه كه تماماً به سوي صلح گام برداشتهاند، در اصل «در زمان صلح خود را براي جنگ آماده ميكردهاند». وقتي ميگويم، انسان مدرن از يك چنين پيامد تقريباً مهلكي در رنج است، از منظر روانشناختي اغراق نميگويم و نتيجه آنكه، انسان مدرن در درون يك وضعيت عدم اطمينان فرو افتاده است.
روميها با همة اصول مكانيكي و حقايق پزشكي آشنا بودند، حقايقي كه بر پايه آنها توانستند موتور بخار نيز بسازند، اما همة اين دستاوردها از نگاه انسان آن زمان به مثابه اسباببازي بودند و هيچ ضرورت فوري ديده نميشد كه توسعه بيابند.
من دارم ايمانم را به امكان سازماندهي عقلاني جهان از دست ميدهم و ايمان به روياي ديرينه هزاره كه در آن صلح و وفاق حاكم خواهد شد، در من ضعيفتر شده است. شكاكيت انسان مدرن نسبت به همه اين موضوعات باعث دلسردي وي در شور و هواخواهي سياسي و اصلاح جهان شده است.
انسان قرون وسطي
جهان براي انسان قرون وسطي كاملاً متفاوت بود. براي وي زمين به طور جاوداني ثابت بود و در مركز عالم قرار داشت و اين عالم به همراه خورشيد به دور آن ميچرخيدند و خورشيد مشتاقانه گرمايش را به زمين ارزاني ميكرد. انسانها همه فرزندان خدا بودن و تحت توجهات عاشقانه باري تعالي قرار داشتند، خدايي كه آنها را براي بركت جاوداني آماده ميكرد؛ و همه دقيقاً ميدانستند كه چه بايد بكنند و به منظور صعود از اين دنياي فاني و رسيدن به يك جهان فناناپذير و وجود برخوردار، با ديگر انسانها، چهطور بايد رفتار كنند. چنين زيستني به نظر ميرسد كه ديگر براي ما و حتي در رؤياهايمان هم وجود ندارد. علم طبيعي خيلي پيش، اين حجاب و پرده دوست داشتني را تكهپاره كرده است. آن دوره به دوران كودكي انسان شباهت داشت، انساني كه پدرش را بيچون و چرا، جذابترين و قويترين فرد روي زمين ميدانست.
انسان مدرن تمام اطمينان خاطر ماوراءالطبيعي خود را نسبت به برادر قرون وسطايياش از دست داده است و به جاي آن، آرمانهاي امنيت مادي، رفاه همگاني و انسانگرايي را ايجاد كرده است. اما اتكاء به آن، خوشبيني فوق العادهاي را ميطلبد و ميتوان اعتراف كرد كه اين آرمانها ديگر چنگي به دل نميزنند. حتي امنيت مادي هم از دست رفته است. زيرا انسان مدرن اكنون دريافته است كه هر قدمي به سمت «توسعه» مادي، تنها به واهمه از يك فاجعة عجيبتر ميافزايد. رو شدن تصاوير بيشتر از مدرنيته، به تصورات خوفناك بيشتر دامن ميزند. ما در مورد اقدامات دفاعي شهرها در مقابل حملات با گاز سمي و اقدامات متقابل در «آخرين تمرين نظامي»، چه تصوراتي ميتوانيم داشته باشيم. ما تنها ميتوانيم- يك بار ديگر براساس اصل «در زمان صلح، آماده شدن براي جنگ» - حدس بزنيم كه چنين حملاتي طراحي و آماده شدهاند. انسان ميخواهد كاري انجام دهد، ولي انباشت مخرب ماديگريي در ذاتش و شرّي كه درون وي وجود دارد، باعث ميشود كه او به اين زوديها نتواند در مقابل قرار گرفتن اين مصائب در مسير تقديرش مقاومت كند. اين كاملاً پذيرفته شده است كه اگر فقط تعداد كافي از انسانها با هم و همعقيده باشند، ميتوانند سلاحهاي آتشين را از خود دور كنند.
علم حتي مأمن باطني انسان را هم تخريب كرده است. جايي كه زماني سايبان و پناهگاه بوده است، تبديل به مكان وحشت شده است.
رشد سريع علاقه به «روانشناسي» در چند دهة اخير، بيترديد نشان ميدهد كه انسان مدرن تا حدود زيادي توجهش را از امور مادي به روندهاي دروني خاص خودش معطوف كرده است.
چنين گرايشي در زمان حاضر به علم روانشناسي، نشانه اين است كه انسان چيزي را از زندگي رواني و باطني خود انتظار دارد كه نميتواند آن را از دنياي بيروني دريافت كند: وظيفهاي كه اديان ما بدون شك بايد بدان بپردازند.
انسان مدرن هنوز هم به گونهاي توسط تجليات ناخود آگاه ذهن مجذوب ميشود؛ ما بايد اين حقيت را بپذيريم. به هر حال، فهم اين موضوع براي ما سخت است كه برخي از چيزهايي كه در دوران قبل دور انداخته شدهاند، به يكباره بايد توجهمان را به خود جلب كنند؛ و اينكه نفع همگاني در اين مسايل وجود دارد، حقيقتي است كه نميتوان آن را انكار كرد. اهانت انسان مدرن به تلمذ از نيكيها، نميتواند هميشگي باشد. من فكر نميكنم كه علاقه موجود به روانشناسي به عنوان يك علم امري عادي باشد، بلكه اين امر به علاقه وسيعتر به همه انواع پديدههاي روحي، مثل اعتقاد به ارواح، طالعبيني، خداشناسي و غيره مرتبط است. جهان چنين پديدهاي را از پايان قرن هجدهم تاكنون نديده است. ما تنها ميتوانيم آن را با شكوفايي و رشد معنوي قرنهاي نخست و دوم پس از ميلاد مسيح مقايسه كنيم.
منبع:
فصلي از كتاب Modern Man in Search of a Soul
پينوشت:
1- Carl Gustav ung، روانشناس مشهور سوئيسي و پايه گذار مكتب روانشناسي تحليلي.
روانشناسي اجتماعي به بررسي و مطالعه تارهاي مرئي و نامرئي بر تنيده از كوچكترين تا بزرگترين كنشها و واكنشهاي افراد و نهادهاي اجتماعي در تعامل و همزيستي با يكديگر ميپردازد. به بيان ديگر به بررسي پديدهيي ميپردازد كه موجوديت خود را از رفتار ريز و درشت تك تك افراد جامعه با خود يا با نهادها و عوامل پيراموني خود ميگيرد. همان كه از آن به روح كلي حاكم بر جامعه و خرد جمعي جوامع نيز نام برده ميشود. اين روح كلي حاكم بر جامعه يا خرد جمعي در مراحل متفاوت هم زاييده اجتماع متبوع خود است و هم به نوبه خود شكل دهنده و سمت دهنده مولفههاي اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و ... هر يك از جوامع است. خرد جمعي عبارت است از آيينه تمام نماي جوامع براي انعكاس نمودهايي از حيات جمعي هر يك از آنها كه بنابه خاصيت ذاتي خود در زير انبوهي از ساز و كارهاي مربوط به نمودهاي ظاهري حيات جمعي مدفون و مستور ميمانند و بدون تامل و مشاهدات تفكر برانگيز قابل رويت نيستند. خرد جمعي هر ملتي به دليل سهيم بودن همه افراد اجتماع چه افراد حال حاضر و چه آناني كه به تاريخ ملتها پيوستهاند بهترين معيار قضاوت بيروني جهت مشاهده نوع تعامل افراد هر ملت با يكديگر و با نهادها و عوامل پيراموني آنهاست و نيز بهترين ابزار جهت سنجش ميزان برخورداري هر يك از جوامع از ارزشهايي چون خردورزي، عدالت اجتماعي، اعتماد و احساس مسووليت به يكديگر، عواطف انساني و ... است و باز در همان راستا خرد جمعي ميتواند به عنوان بهترين گواه در جهت اؤبات نمود ارزشهاي فوق در جامعه و استقرار ضد ارزشهايي چون پشت كردن به عقلانيت، ظلم و ستم اجتماعي، عدم اعتماد و عدم احساس مسووليت به يكديگر و نفي عواطف انساني باشد. روح كلي حاكم بر جامعه و خرد جمعي همواره در معرض تهديد آفتهاي برخاسته از جوامع و لغزشهاي سرزده از افراد جامعه قرار داد كه اگر ميزان اين لغزشها و آفتها از حجمي خاص فراتر رود به تيرگي و گمراهي يكسره خرد جمعي خواهد انجاميد تا آنجا كه ديگر نه تنها اين روح كلي و خرد اجتماعي براي افراد جامعه و نسلهاي آتي راهگشا و محافظت كننده نخواهد بود بلكه در سوق دادن تمدن و جامعهيي كه خرد جمعي خود را به تيرگي و اضمحلال سوق دادهاند به پرتگاه نابودي و سقوط درنگ نخواهد كرد. فرجام شومي كه هيچ يك از افراد جامعه، چه فقير و چه غني، چه مقصر و چه ظاهرا بيگناه، راه گريزي از آن نخواهند يافت. خرد جمعي امروز ايران با آفتها و لغزشهاي كلاني مواجه است. حاكميت روح سودجويي و دلالي، بيتفاوتي نسبت به سرنوشت همنوعان، مرگ شايسته سالاري و تقسيم پستها و امتيازات طبق الگوي قبيلهيي، بروز جامعه طبقاتي و رشد روزافزون آن،تبعيض ،فساد و .. از جمله آفتهاي هولناكي هستند كه وجود يكي از آنها جهت اضمحلال خرد جمعي هر يك از جوامع كفايت ميكند. واقعيت اين است كه در پروسه هولناك اضمحلال خرد جمعي يك جامعه هيچ شخصيت و نهادي مسوؤول و مقصر مستقيم نميتواند باشد. همچنان كه هيچيك از افراد و نهادها نيز در حاشيه امنيت بيگناهي و دوري از تقصير قرار نميگيرند. خرد جمعي ايرانيان از ديرباز شكوفا،راهگشا و پرمايه بوده است تا آنجايي كه در مقاطعي از تاريخ جهان به عنوان پرشكوهترين و با عظمتترين حيات معنوي رخ نموده است. آيا هماينك ميتوان مدعي شد ما و خرد جمعيمان وارث مكتب باشكوه عرفان اصيل و انسانساز ايراني اسلامي و سلسله عياران،فتيان و ديگر اسطورههاي جوانمردي و پرهيز از حيات حيواني و مادي هستيم?آيا هماينك ماييم وارث فردوسي و حافظ و سعدي و مولانا و عطار و اميركبير و ... و حيات معنوي شكل داده شده توسط آنها? آيا اين همه سودجويي حرص و آز،فريبكاري و روح غارت و چپاول را از آنها به ارث بردهايم? مگر ميتوان واقعيتها را ناديده انگاشت?امروز ايران و ايراني در چه مسيري طي طريق ميكنند?موجري كه پس از پايان مدت اجاره از مستاجر ميخواهد كه مبلغ وديعه يا اجاره ماهيانه را دوبرابر كند يا ملك اجارهيي را تخليه كند(2) به عنوان تنها يك مثال از هزاران مورد اجحاف و ستم به همنوع ،درصدد توليد و باز توليد چه نوعي از خرد جمعي است? افسوس كه نه شكل و محتواي اين نوشتار اجازه ذكر جزييات موارد مشخا را ميدهد نه حوصله و وقت خوانندگان عزيز اين امكان را فراهم ميكند كه بر جزييات پرداخته شود. از آنجا كه خوانندگان گرامي خود با مراجعه به صفحات «جامعه» و «حوادث»همين روزنامه و يا ديگر روزنامههاي كموبيش مردمي كاملاص در جريان انحراف بهوجود آمده در مسير خرد جمعي متعالي ايرانيان پيش از ما قرار دارند.
پس شرح اين هجران و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت ديگر
پينوشتها:
1 اين مطلب از آقاي عليرضا قلي (والا)در كتاب جامعهشناسي نخبهكشي اخذ شده است.
2 اين مطلب از صفحه سيزدهم همين روزنامه در شماره 313 اخذ شده است.
نکته : روانشناسي اجتماعي ايرانيا

شناسنامه کتاب
عنوان کتاب: انتخابهای هوشمندانه؛ یک راهنمای کاربردی برای تصمیمگیری بهتر
ترجمه: مهندس سیاوش ملکیفر
ویرایش و بومیسازی مثالها: مهندس عقیل ملکیفر
پدیدآورنده: اندیشکده صنعت و فنآوری (آصف)
ناشر زبان اصلی: دانشکده مدیریت هاروارد
ناشر: موسسه فرهنگی انتشارات کرانه علم
طرح جلد: رضا فردوسی
حروفچین و کتابآرا: مهدی ملکیفر
شمارگان : 2000 جلد
تعداد صفحات: 223
لیتوگرافی: آران
چاپ و صحافی: عمران
قیمت: 35000 ریال
شابک: 2-3-94337-964
«باد و آب»، چه نام زيبايى براى طراحى نشاط و آرامش در خانه! فنگ شويى، هنر چيدمان محيط براى ايجاد تعادل و هماهنگى بهتر ميان انرژى هايى است كه ما را احاطه كرده اند: مثبت و منفى، گرم و سرد، يين و يانگ. اما براى برقرارى اين تعادل ابداً نيازى به چوب جادوى چينى نداريد و نه نيازى به كيفى پر از پول! با به كارگيرى اصول فنگ شويى انرژى هاى مثبت خود و محيط را به جريان اندازيد و نظمى همراه با احساس خوشبختى، سلامتى و آسودگى ايجاد كنيد.
• فنگ شويى در دو كلمه
فنگ شويى كه در لغت به معنى «باد و آب» است يعنى برقرارى تعادل ميان انرژى هايى كه در اطراف ما وجود دارند، چه در خانه و چه در محيط كار. كاربرد فنگ شويى در چين باستان به بيش از ۳ هزار سال پيش برمى گردد. چينيان عقيده داشتند انسان ها عميقاً از سوى نيروهاى اطرافشان تحت تاثير قرار مى گيرند و بر اين باور بودند كه مكان زندگى و نحوه چيدن اشياى خانه بر كيفيت زندگى و احساس شادى يا ناكامى تاثير بسزايى دارد. بنابر اين اصول فنگ شويى را در زندگى خود نه تنها در خانه بلكه براى كاميابى در روابط كارى، ساختمان سازى، شهرسازى و... به كار مى بردند.اين قواعد كه در طول زمان بارها و بارها تجربه شده اند هنوز به خوبى با زندگى هاى پرتلاطم و خانه هاى مدرن ما مطابقت دارد، زيرا واضح است كه خانه تركيبى از آجر و سيمان نيست بلكه هر ساختمان انرژى هاى خاص خود را داراست و با امواج گوناگون (مغناطيسى، الكتريكى و...) مرتبط است كه بالطبع هركدام تاثير ويژه اى بر روى ساكنان آن خانه دارند. بنابراين از نظر فنگ شويى، هر مكان، هر رنگ و هر وسيله طبيعى يا مصنوعى مى تواند در برقرارى تعادل ميان انسان ها و محيط سهيم باشد. آينه اى كه در جاى مناسب نصب شده، يك آكواريوم يا آب نماى كوچك كه آب به آرامى در آن جريان داشته باشد يا يك گياه پربرگ اغلب براى احياى دوباره يك مكان و منظم ساختن انرژى محيط نقش بزرگى ايفا مى كنند. در اين نوشتار به طور مختصر به بررسى فنگ شويى مى پردازيم و در شماره هاى بعدى به تشريح موارد ذكر شده خواهيم پرداخت. احتمالاً شما درمى يابيد روشى كه در تزئين خانه به كار مى برديد بر مبناى اصول فنگ شويى بوده است و در اين مدت به طور ناخودآگاه در هماهنگى با محيط تان بوده ايد، در اين صورت آنچه نياز داريد چند اصلاح كوچك در گوشه و كنار خانه است.
•يك نكته مهم
در ابتدا لازم به ذكر است كه فنگ شويى يك مذهب نيست (حتى اگر ريشه در تائوئيسم داشته باشد) بلكه مجموعه اى از تئورى ها و تكنيك هايى است كه ثمره مشاهدات چندهزارساله است.همچنين نبايد فنگ شويى را پيروى از خرافات و موهوم پرستى هاى چين باستان دانست.آميختن فنگ شويى با آيين ها و موهوم پرستى ها مثل مقايسه كردن و يكى دانستن كاراته، كونگ فو و يا هر هنر رزمى با يك مذهب است...آنچه فنگ شويى از آن سخن مى گويد چيزى نيست مگر ايجاد هماهنگى و تعادل ميان انرژى هاى محيط. براى درك بهتر، فنگ شويى را بيشتر مى توان به طب سنتى يا طب سوزنى تشبيه كرد كه به جاى اصلاح بدن به اصلاح خانه و محيط مى پردازد.اصول فنگ شويى قواعد و طرح هاى مشخصى است كه ما در اينجا مى خواهيم به كمك آنها دكوراسيون داخلى، رنگ ها و... را ساماندهى كرده و خانه را به مكان سلامتى جسم و روح تبديل سازيم. از نظر فنگ شويى در هيچ موردى لازم نيست و حتى خواسته نشده كه از آيين و مقدسات خاصى تبعيت شود. بنابراين مطالب مندرج در برخى سايت ها و كتاب هاى عاميانه (و حتى ادعاى بعضى از اين افراد مبنى بر تخصص در زمينه فنگ شويى) ابداً با فنگ شويى رسمى و معتبر يكى نيست. براى مثال در كتاب عاميانه اى نوشته شده بود: «۹ ماهى در يك آكواريوم كه ۸تاى آنها قرمز و يكى سياه باشند، شانس مى آورد. اگر يكى از ماهى ها بميرد، علامت بسيار خوبى است چون بدشانسى و تقدير بد را از خانه دور خواهد كرد.» و يا «اگر در مدتى كه به مسافرت مى رويد چند جارو پشت در خانه بگذاريد، دزدان را فرارى مى هد اما در بقيه مدت سال اگر جارو پشت در باشد، مانع مى شود كه دوستانتان به خانه شما بيايند!» و... اين قبيل حرف هاى بى پايه به هيچ وجه ارتباطى با اصول صحيح و موثق فنگ شويى ندارند.در اينجا شايد پرسش ديگرى مطرح شود كه آيا مى توان قواعد فنگ شويى را با ملزومات دكورهاى معاصر وفق داد؟ پاسخ مثبت است. فنگ شويى به خوبى مى تواند با لوازم تركيبى معاصر تطبيق يابد. اتفاقاً برعكس، ممكن است در خانه اى صددرصد روستايى و سنتى كه اثاثيه آن بد چيده شده باشند، هيچ گونه سازگارى با قواعد فنگ شويى مشاهده نشود.كاربرد فنگ شويى با تحولات دنياى مدرن كاملاً سازگار است و حتى با حضور رايانه ها و لوازم الكتريكى پيشرفته در منزل ادغام مى شود.
• انرژى «چى»
از نظر فنگ شويى پنج عنصر بنيادى وجود دارد: چوب، آتش، زمين، آهن، آب، كه با ايجاد تعادل ميان اين پنج عنصر مى توان نظم لازم براى تغيير انرژى يك مكان را ايجاد كرد. بايد به اين نكته توجه داشت كه نظم بد يا خوب وجود ندارد بلكه مسئله اصلى ايجاد توازن و فضاى مناسب است. كاربرد مناسب و بجا از اين عناصر پنج گانه به ما امكان مى دهد از انرژى مثبت بهره ببريم و مانع نشر انرژى هاى منفى و مخرب شويم.انرژى حياتى مكان ها، «چى» كه در همه جا جريان دارد شكل هاى مختلف زندگى را هماهنگ مى كند. «چى» بايد آزادانه جريان يابد، نه خيلى سريع و نه خيلى آرام، تا بتواند در كم كردن استرس و بهتر كردن كيفيت زندگى شخصى و اجتماعى سهيم باشد.در فرهنگ چينى ها «چى» نيروى زندگى است كه هندى ها آن را «پرانا»، يونانيان قديم «پنوما»، ژاپنى ها «كى» و ژرمن ها «ادم» مى ناميدند.
از «چى» مى توان به عنوان انرژى مثبت نام برد. هنگامى كه انرژى مثبت درست و صحيح جريان نيابد، در بعضى مكان ها راكد مى ماند يا هنگامى كه ناگهان نابود يا به اصطلاح «دشارژه» شود نشاط و آسودگى نيز از بين مى رود.انرژى سالم و بدون نقص بايد بتواند به خوبى سيلان يابد. معمولاً افرادى كه درهم برهمى هاى زيادى در خانه شان دارند، مى گويند كه انرژى كافى براى شروع كار و يا به پايان رساندن كارشان ندارند و دائماً خسته هستند.هنگامى كه خانه را پالايش مى كنيد و خرده ريزهاى اضافى را كم كرده يا بيرون مى ريزيد، در واقع يك توده عظيم انرژى را در بدن آزاد مى سازيد. به همين ميزان داشتن يك خانه نامنظم، همان تاثيرات منفى را روى ميدان انرژى شما اعمال خواهد كرد. اگر خانه خود را تميز كنيد اما نسبت به زواياى پنهان در گوشه و كنار، زير تختخواب ها، بالاى كمدها و... بى توجه باشيد هميشه نواحى راكد ملال آور در ميدان انرژى شما وجود خواهد داشت. شايد توجه كرده باشيد كه بسيارى از زنان باردار قبل از وضع حمل، شديداً نسبت به پاك و تميز كردن خانه هايشان احساس تمايل و نياز پيدا مى كنند تا فضا را براى كودك تازه رسيده شان پالايش كنند. اين يك واكنش طبيعى و غريزى است؛ يا در موسم بهار اكثريت مردم دنيا در هنگام خانه تكانى بهاره به يك تجديد انرژى دست پيدا مى كنند. تصور كنيد چنانچه خانه تان را پيوسته در اين حالت نگه داريد چه مقدار عظيمى از نيروى «چى» و انرژى حياتى را به تحرك واداشته ايد.در مورد امواج نيز بايد بدانيم كه امواج گوناگون در همه جا جارى هستند: يك جريان آب، يك سفره زيرزمينى راكد، يك جاده طولانى، يك ستون بزرگ و... از جمله اجزايى هستند كه مى توانند انرژى هاى مكان را مختل كنند. حتى از نظر فنگ شويى ساختن خانه بر روى گسل زلزله در بعضى موارد بيمارى هاى مهم را توسعه مى دهد. پس بسيار بجاست كه با به كارگيرى اصول فنگ شويى در اصلاح اين معايب بكوشيم و حتى با جابه جا كردن يك وسيله كوچك براى تغيير مسير امواج، به نتايج شگفت انگيزى دست يابيم.
• راهكارهاى فنگ شويى
به دنبال درك فنگ شويى لازم است براى به وجود آوردن امواج و انرژى هاى مفيد در منزل كارهايى را انجام دهيم يا از انجام بعضى كارها خوددارى كنيم. در فنگ شويى براى تصحيح بعضى كاستى ها، راهكارهاى بنيادى وجود دارد و بهتر است زمانى كه وضعيت ها هماهنگ نيستند و مانع سيال بودن و آرامش «چى» مى شوند، آنها را به كار بريم. اين راهكارها هم در خانه و هم در بيرون از خانه مى توانند مورد استفاده قرار گيرند و مهم ترين آنها عبارتند از:
۱- اشياى درخشان يا انعكاسى
الف- آينه ها
آينه ها «آسپيرين فنگ شويى» لقب گرفته اند. آينه ها در داخل خانه به خصوص در محل هاى كوچك و باريك و براى بهتر كردن جريان «چى»، بزرگ نمايى فضا و درخشندگى بسيار مفيد هستند. در خارج از خانه از آينه ها براى منحرف كردن «چى» تهديدكننده خانه استفاده مى شود و هم براى بازتاباندن يك منظره زيبا به طرف داخل مانند يك فضاى گلكارى شده يا سطحى از آب كه آينه مى تواند «چى» مثبت را از آن منظره زيبا جذب كند.
ب- گوى كريستال كوچك
كريستال ها خاصيت فعال كردن انرژى را دارند. همچنين از گوى كريستال مى توان در مهار ساختن انرژى در راهروهاى بسيار باريك يا كند كردن زاويه تند ديوارها استفاده كرد.
۲- نور و روشنايى
نور نماينده خورشيد است و كاربرد آن در فنگ شويى بسيار موثر است. نورپردازى در هر مكان ورق زرينى است كه پخش انرژى «چى»را در داخل خانه پربارتر مى كند.
در خارج از خانه نيز با كمك نورپردازى مناسب مى توان «تكه جا مانده» يك خانه را كه مثلاً به شكل «L» ساخته شده اصلاح كرد.
۳_ استفاده از صدا: زنگ ها، زنگوله هاى بادى و...
صداى ملايم زنگوله هاى بادى اين توان را دارند كه جريان حركت «چى» را نرم و ملايم سازند. از بادآويزهاى صدادار بيشتر در مكان هايى كه انرژى زود از بين مى رود مانند راهروهاى طولانى، اتاق هاى بسياربلند و... استفاده مى شود.
۴- موجودات زنده
الف- گل ها و گياهان
آيا هنگامى كه وارد اتاقى پرگل مى شويد از زيبايى سرشار و عطر شادى بخش آنها به وجد نمى آييد... مخصوصاً هنگامى كه به خوبى شكفته شده باشند.فنگ شويى براى توانايى هاى گياهان اهميت زيادى قائل است. گل ها وگياهان نماينده طبيعت هستند و مظهر رشد و نمو و زندگى. گياهان علاوه بر كمك به انتشار صحيح «چى»، خود توليدكننده اين انرژى فعال هستند به شرطى كه از آنها خوب نگهدارى شود، هميشه سبز و تازه باشند، آب تميز و روشن داشته باشند.براى از بين رفتن و حل مشكلات عدم توازن و هماهنگى، گياهان را در مقابل زواياى تند، اتاق هاى خالى يا فضاهاى خالى گوشه و كنار خانه قرار دهيد. گياهان سبز براى خنثى كردن جريان هاى انرژى منفى برخاسته از اشياى نوك تيز بسيار مفيد هستند و بنابر شكل خود تاثيرات متفاوتى را اعمال مى كنند. برگ هاى گرد و نرم و انبوه جريان هاى منفى را كاهش مى دهند درحالى كه انواع برگ هاى نوك تيز يا خاردار برعكس عمل مى كنند. بنابراين بهتر است گونه هاى كاكتوسيان را از خانه دوركرد. فقط يك استثنا وجود دارد: كنار دستگاه تلويزيون، كاكتوس ها امواج الكترو مغناطيسى را جذب مى كنند. روى لبه پنجره ها نيز جاى مناسبى براى اين گياه است. كلاً هرچه گياهان پربارتر باشند، فنگ شويى بهتر اجرا مى شود. در عوض، گل هاى خشك مفيد نيستند، به ويژه وقتى به آشيانه گرد و خاك مبدل شوند.
ب- ماهى، آكواريوم...
ماهى ها نماينده كوچكتر منبع حياتى دريا و آب هستند. يك آكواريوم تميز با يك پمپ كوچك يا فواره انرژى مثبت را سخاوتمندانه به جريان مى اندازد.
۵- رنگ ها
استفاده از انرژى رنگ ها يكى از عناصر اصلى فنگ شويى است چرا كه رنگ ها امواجى را منتشر مى كنند و بر اشخاص تاثير «الكترو- مثبت» يا «الكترو- منفى» مى گذارند يعنى تاثيرى قطعاً مثبت يا قطعاً منفى. همچنين آشنايى با روانشناسى رنگ ها (و نه سمبل و نماد رنگ ها) در اين زمينه قابل توجه است. روانشناسى رنگ ها با بررسى واكنش هاى افراد در برابر امواج منتشره از هر رنگ اين امكان را مى دهد كه به اصلاح رفتارى شخصيت كاربران رنگ ها دست يابيم. انتخاب عاقلانه و منطقى از مواد و لوازم دكورى بر پايه روانشناسى رنگ ها نتايج شگفت انگيزى به دنبال دارد.
۶- گلاب، عود و...
پاشيدن گلاب، سوزاندن عود و دود كردن اسپند تاثير بسزايى در انتشار امواج مثبت و از بين بردن انرژى هاى منفى دارد.
• فنگ شويى در بخش هاى داخلى خانه
ورودى: در اين مكان است كه افراد و انرژى ها داخل و خارج مى شوند؛ بنابراين مهم است كه ورودى، روشن، جذاب و پذيرا باشد تا از داخل شدن به چنين خانه اى احساس رضايت كنيم. توجه ويژه به ورودى اصلى هر مجتمع مسكونى الزامى است. ورودى، انبار نيست. محل نگهدارى جارو و زمين شور، گاراژ دوچرخه و موتور و محل نگهدارى ترشى و سركه هم نيست. ايده آل تر است كه در مكان ورودى آپارتمان، يك فرش نرم پهن گردد همراه با نور ملايم و هر آنچه در نگاه، دلپذير و خوشايند باشد. درصورت امكان يك كنسول و گلدان زيبايى بر روى آن وسيله مناسبى خواهد بود.
- هيچ آينه اى نبايد روبه روى در ورودى باشد چون اثر بازتابى آن، «چى» مثبت را كه داخل خانه شما شده بود، بازپس مى فرستد.
آشپزخانه: از قرار دادن اجاق گاز در كنار ظرفشويى خوددارى كنيد. اگر گياهان را ميان اجاق گاز و ظرفشويى قرار دهيد به ايجاد تعادل ميان آب و آتش كمك خواهد كرد. آشپزخانه بايد روشن، تميز و خشك باشد و تهويه هوا به طور مرتب در آن انجام گيرد. بى نظمى زياد مترادف ركود است. فضاى خود را ساماندهى كنيد و همه جا را تميز و مرتب نگه داريد. هر روز پنجره ها را براى ايجاد دوباره انرژى طبيعى «چى» باز كنيد. قرار دادن سبدهاى ميوه و گلدان هاى پر از گل به برانگيختن انرژى مثبت در آشپزخانه كمك مى كند.
سالن: براى ايجاد ارتباط بهتر و افزودن روحيه خوش مشربى، مبل ها را به صورت حلقه اى، چهارگوش يا هشت ضلعى بچينيد. از جاى دادن صندلى ها پشت به پنجره يا درها خوددارى كنيد. فرش ها راحتى و آسايش بيشترى را تضمين مى كنند در مقايسه با موكت ها كه ركود بالقوه اى در انرژى توليد شده آنها وجود دارد. براى جلوگيرى از توقف انرژى «چى»، يك گياه در گوشه قفسه ها يا عسلى ها قرار دهيد. يك آتش واقعى، بهترين انرژى ممكن است اما اگر شومينه نداريد از شمع استفاده كنيد. فانوس ها و چراغ لامپ هاى روغنى نيز براى ايجاد انرژى مثبت آتشى مفيد هستند. سعى كنيد در صورت امكان از مبل هاى نرم و گرد (براى كمك به تمدد اعصاب و ريلكسيشن) استفاده كنيد. فاصله لازم ميان تلويزيون و مبل و صندلى ها را رعايت كنيد چون مى تواند بر انرژى «چى» تاثير منفى داشته باشد.
اتاق خواب: براى پرهيز از ركود انرژى، فضاى زير تخت ها را انباشته نكنيد. در شب براى اينكه «چى» به نرمى جريان يابد و براى آرام كردن سرعت عبور «چى» از پنجره ها، پرده ها را بكشيد تا خواب آرام و نيروبخشى داشته باشيد. از خوابيدن روبه روى تلويزيون يا يك آينه خوددارى كنيد.
توصيه: هنگامى كه از آنها استفاده نمى كنيد به خصوص در شب روى آنها را بپوشانيد. از قرار دادن رايانه در اتاق خواب خوددارى كنيد؛ مگر اينكه خاموش باشد و كاملاً از پريز بيرون آورده شود... البته باز هم! از گذاردن تعداد زيادى كتاب در اتاق خواب خوددارى كنيد. از نظر فنگ شويى آنها ذهن و روان را در خواب به كار مى گيرند.
حمام: حمام بايد هميشه تميز، خشك و داراى هواى تازه و تهويه شده باشد. نصب چند آينه در حمام، اما نه روبه روى هم، مفيد است. درب حمام و توالت بايد هميشه بسته باشد وگرنه كل انرژى مثبتى كه ايجاد كرده ايد در اثر كشش راه آب به هدر مى رود.
اتاق كار: از نصب آينه خوددارى كنيد زيرا اتاق كار بايد مكان تمركز باشد. هنگام كار، پشت به در يا پنجره ننشينيد. از گذاردن پرونده ها به مدت طولانى بر روى ميز و انبار كردن پرونده هاى معلق در قفسه هاى پشت سر يا بالاى سر خوددارى كنيد. درصورت امكان بهتر است ميز كار، چوبى با رنگ روشن باشد تا با نشاط آرامش سازگارتر باشد. از گياهان براى جذب امواج ساطع از دستگاه هاى الكتريكى استفاده نماييد. .
توضيح مترجم: اريش فروم (Erich Fromm) ، از برجسته ترين نمايندگان مکتب روانشناسي هومانيستي است. وي در سال 1900 در شهر فرانکفورت/ ماين آلمان متولد شد. در سال 1927 تحصيلات خود را در رشتة روانکاوي دانشگاه برلين به پايان رسانيد. بين سالهاي 1929 تا 1932 به عنوان استاد روانشناسي در دانشکدة علوم اجتماعي فرانکفورت تدريس کرد و در سال 1934 يعني يک سال پس از به قدرت رسيدن نازيها در آلمان، راهي آمريکا شد. او در اين کشور، در دانشگاههاي معتبر نيويورک، کلمبيا و کلرادو به عنوان استاد روانشناسي به تدريس پرداخت. فروم تلاش نمود مکتب روانکاوي زيگموند فرويد را سنجشگرانه مورد ارزشيابي قرار دهد و آن را گسترش بخشد. او خود را متوجه پرسشهاي اجتماعي و فرهنگي ـ فلسفي روانشناسي اعماق نمود و بويژه تلاش ورزيد پيش شرطهاي روانشناسانه براي ساختارهاي اجتماعي را مورد پژوهش قرار دهد. اريش فروم تحولات سياسي و اجتماعي زادگاه خويش را در زمان تسلط هيولاي فاشيسم به دقت زير نظر داشت و رساله ها و جستارهاي موشکافانه اي در تحليل روانشناسي توده اي فاشيسم به نگارش درآورد. اکثر آثار بزرگ فروم براي نخستين بار به زبان انگليسي در آمريکا منتشر و سپس به زبانهاي ديگر ترجمه شد: از آن ميان مي توان به «روانکاوي و دين»، «روانشناسي و فرهنگ»، «زبانهاي فراموش شده»، «رسالت فرويد»، «بوديسم و روانکاوي»، «جزميات مسيحي» و «کالبد شکافي تخريب گرايي انسان» اشاره نمود. فروم در سال 1980 در تسين چشم از جهان فروبست .
>اريش فروم در جستاري که ترجمة آن در زير از نظر خوانندگان مي گذرد، به تحليل و بررسي موشکافانة نقش اقتدارگرايي در جامعه مي پردازد. او در اين نوشته، با تکيه بر ديدگاه کانتي از فلسفة روشنگري، به تفکيک ميان انسان اين عصر به مثابه ذات خردگرايي که خود را از نابالغي معنوي رها مي سازد و خطر کرده و مسئوليت آزادي خويشتن را پذيرا مي شود و انسان نابالغي که کماکان به گردن مرجع اقتدار ديگري مي آويزد تا مسئوليت تصميم گيري مستقل را نداشته باشد، دست مي زند. فروم با دقت علل رواني اين نابالغي را مورد بحث قرار مي دهد و بر خلاف تصور عمومي نشان مي دهد که ميان شخصيت اقتدارگراي فعال و کنشگر يا به تعبير خود او مرجع اقتدار دگرآزار (ساديست) و شخصيت اقتدارگراي منفعل و کنش پذير يا خودآزار (مازوخيست) عليرغم تفاوت ظاهري، پيوند تنگاتنگي وجود دارد. فروم خاطر نشان مي سازد که هر دو گونة شخصيت اقتدارگرا داراي خصوصيات مشترکي هستند که همانا عدم بلوغ معنوي و هراس عميق دروني است. او در عين حال تفاوت ميان اقتدارگرايي خردگرايانه و خردگريزانه را به روشني تصوير مي کند. ديدگاههاي اريش فروم، براي ما که در ميهن خود با بدترين اشکال اقتدارگرايي خردگريز روبرو هستيم و تازه در آغاز کشمکش براي پايان دادن به «نابالغي معنوي خودکرده» به سر مي بريم، حاوي نکات آموزندة بسياري است .
منظورمان از «شخصيت اقتدارگرا» چيست؟ معمولا" تضادي به چشم مي خورد ميان انساني که مي خواهد ديگران را تحت سلطه، کنترل و سرکوب قرار دهد و انسان نوع ديگر که تمايل دارد مطيع و فرمانبر و مورد تحقير باشد. گاهي اوقات اگر بخواهيم از اصطلاحات زيباتر استفاده کنيم، از «رهبر» و «پيرو» نيز سخن به ميان مي آوريم. طبيعتا" هر اندازه هم از بسياري جهات تفاوتي ميان فرمانروايان و فرمانبران وجود داشته باشد، هر دو نوع و يا به عبارت ديگر، هر دو صورت شخصيت اقتدارگرا، در واقعيت پيوند تنگاتنگي با هم دارند .
آنچه که در وهلة نخست و عميقا" در آنها مشترک است، يعني در واقع آنچه که ذات شخصيت اقتدارگرا را مي سازد، گونه اي ناتواني است: ناتواني در اتکاء بر خود و مستقل بودن و يا به عبارت ديگر، ناتواني در تحمل آزادي .
نقطة مقابل شخصيت اقتدارگرا، انسان بالغ است: انساني که نبايد به ديگري بياويزد، چرا که جهان، انسان و اشياء را به گونه اي فعال دريافت مي کند و مي فهمد. اين به چه معناست؟ کودک هنوز بايد به ديگري بياويزد. در شکم مادر، او از نظر جسماني با مادر يکي است. پس از زايش، براي ماههاي زياد و از بعضي جهات سالها، از نظر رواني، بخشي از مادر باقي مي ماند. او بدون کمک مادري قادر به ادامة حيات نيست. اما کودک رشد مي کند و تکامل مي يابد. او مي آموزد راه برود، سخن بگويد و خود را بيشتر و بيشتر در جهان جهت يابي کند، جهاني که از آن اوست. کودک داراي دو نوع فعاليت است که جزو تجهيزات و امکانات انسان محسوب مي شود و او مي تواند آنها را تکامل بخشد: عشق و خرد .
عشق، پيوستگي و يگانگي با جهان، به شرط حفظ استقلال و يکپارچگي خويشتن است. انساني که مهر مي ورزد، با جهان پيوسته است؛ او هراس ندارد، چرا که جهان خانة اوست. او مي تواند خود را فراموش کند، درست به اين دليل که از خود مطمئن است .
عشق، شناختن جهان در تجربة حسي است. اما شناخت ديگري نيز وجود دارد: فهميدن در انديشه. چنين فهميدني، خرد است که از هوش متفاوت مي باشد. هوش، کاربرد انديشه براي دستيابي به اهداف معين عملي است. هنگامي که شامپانزه موزي را در مقابل قفس مي بيند و نمي تواند آن را با تک تک چوبدستي هايي که در قفس وجود دارد به دست آورد و به اين منظور چوبدستي ها را به هم وصل مي کند تا به مقصود برسد، از خود هوش نشان مي دهد. اين هوش حيوان است، همان هوش دست آموز کننده اي که آن را نزد انسانها فهم مي ناميم. اما خرد چيز ديگري است. خرد آنچنان فعاليت فکري است که تلاش مي کند از سطح اشياء به عمق و هستة آنها نفوذ کند، تا دريابد که واقعا" در وراي اشياء چه چيز نهفته است، چه نيروها و کششهايي هستند که خود قابل رؤيت نيستند و پديدارهاي ظاهري را متأثر و متعيّن مي سازند. هنگامي که انسان از خرد خود استفاده مي کند، نامطمئن و هراس زده نيست. او از طريق خرد، در انديشة خود با جهان پيوند دارد، همانگونه که از طريق عشق، در احساس خود با جهان در پيوند است .
من اين توصيف انسان بالغ، يعني انسان مهر ورزنده و خردمند را از آن جهت ارائه نمودم، تا روشن تر بتوانم به تبيين ذات شخصيت اقتدارگرا بپردازم. شخصيت اقتدارگرا به بلوغ نرسيده است؛ او نه مي تواند دوست داشته باشد و نه از خرد خود استفاده کند. پيامد آن اينست که او عميقا" تنها و مهجور مي باشد، يعني هراسي ژرف بر او مستولي است. او بايد به احساس پيوندي دست يابد که براي آن نيازمند عشق و خرد نباشد. و او اين احساس پيوند را در رابطه اي همزيستانه (symbiotisch) مي يابد، در رابطة خود را با ديگران يکي احساس کردن، اما وحدتي نه برپاية حفظ فرديت خود، که برپاية ذوب شدن در ديگري به هنگام نابودي يکپارچگي شخصيت خود. شخصيت اقتدارگرا، به انسان ديگري نياز دارد تا در او ذوب شود، چرا که به تنهايي قادر به تحمل انزوا و هراس خود نيست .
در اينجاست که به مرز مشترک دو صورت مختلف شخصيت اقتدارگرا، يعني فرمانروا و فرمانبر مي رسيم. اينک بايد خود را متوجة بحث در مورد تفاوتهاي ميان اين دو کنيم .
شخصيت اقتدارگراي کنش پذير، يا اگر بشود گفت، شخصيت خود آزار (مازوخيستي) که تمايل به مطيع شدن دارد، ولو ناآگاهانه در پي اين هدف است که خود را به بخشي از واحدي بزرگتر تبديل کند و به آويزه و بخش کوچکي هر اندازه خُرد از انسان «بزرگ»، از نهاد «بزرگ»، از ايدة «بزرگ» تبديل گردد. ممکن است اين انسان، نهاد و ايده واقعا" هم با اهميت و يا قدرتمند باشد و شايد هم به طور ساده در باور شخص، هيولاي بادشده اي جلوه کند؛ چيزي که ضروريست اينست که اين شخص معتقد باشد که رهبر، حزب، دولت و يا ايدة «او» قدرتمند و برجسته است و اينکه خود او هنگامي نيرومند و بزرگ است که بخشي از اين «بزرگ» باشد. تناقض در اين شکل شخصيت اقتدارگراي کنش پذير، در آن است که شخص خود را کوچک مي کند تا ـ به عنوان بخشي از بزرگ ـ بزرگ باشد. شخص مي خواهد فرمانبري کند، براي اينکه ضروري نباشد تصميم بگيرد و مسئوليت بپذيرد. چنين انسان وابسته و خودآزاري، اغلب در اعماق وجود خود هراس و اکثرا" به طور ناخودآگاه احساسي از حقارت، ناتواني و تنهايي دارد. درست به همين دليل به دنبال «رهبر» و قدرت بزرگ است تا از طريق سهيم شدن در آن، در امنيت باشد و بر احساس حقارت خود چيره گردد. او آگاهانه باور دارد که رهبر، حزب، دولت و يا هر چيز ديگر او، به طور عيني معجزه آسا، عادل و پرقدرت است. او ناخودآگاه، ضعف و ناتواني خود را احساس مي کند و به رهبر نياز دارد تا بتواند بر اين احساس چيره گردد. اين انسان خودآزار و فرمانبر که از آزادي مي هراسد و از ترس آن به پرستش بت ها پناه مي برد، انساني است که نظامهاي اقتدارگراي نازيسم و استالينيسم بر شانه هاي او استوارند .
دشوارتر از شخصيت اقتدارگراي کنش پذير و خودآزار، فهميدن شخصيت اقتدارگراي کنشگر و دگرآزار (ساديستي) است. او در نظر هواداران خود مطمئن و قدرتمند جلوه مي کند، اما درست مانند شخصيت خودآزار، هراس زده و مهجور است. در حالي که خودآزار خود را نيرومند احساس مي کند، چون بخش کوچکي از يک چيز بزرگ است، دگرآزار خود را نيرومند احساس مي کند، چون ديگران و در صورت امکان بسياري را در خود پذيرا شده و به اصطلاح آنان را بلعيده است. شخصيت اقتدارگراي دگرآزار، همانگونه وابسته به فرمانبران خود است که شخصيت اقتدارگراي خودآزار به فرمانروايان. اما اين تصوير فريبنده است. مادامي که رهبر صاحب قدرت است، در نظر خود و ديگران قدرتمند جلوه گر مي شود. اما ناتواني و عدم اطمينان ژرف او هنگامي آشکار مي گردد که قدرت خود را از دست داده باشد، وقتي که ديگر نتواند ديگران را ببلعد و مجبور گردد به خود متکي باشد .
هنگامي که من از دگرآزاري (ساديسم) به مثابه نمود فعال شخصيت اقتدارگرا سخن مي گويم، بايد چنين چيزي نزد بسياري از خوانندگان شگفتي ايجاد کند، چرا که انسان معمولا" از ساديسم، تمايل به آزاردهي و ايجاد درد را مي فهمد. اما در واقع، اين امر در ساديسم تعيين کننده نيست. اشکال مختلف ساديسم را که مي توانيم مشاهده کنيم، ريشه در اين رانش دارد که انسان ديگري را کاملا" تحت کنترل قرار دهد؛ او را به آلتي ناتوان در مقابل ارادة ما تبديل کند، اراده اي که بايد بر اومسلط گردد و به طور نامحدود و طبق صلاحديد خود، صاحب اختيار او باشد. تحقير و برده کردن انسان ديگر، تنها وسيله هايي در خدمت اين هدف اند و راديکال ترين وسيله اين است که قرباني را متحمل زجر کنيم؛ چرا که قدرتي بالاتر از اين وجود ندارد که انسان ديگري را آزار دهيم و وادار به تحمل درد کنيم، بدون اينکه بتواند از خود دفاع کند .
همانگونه که متذکر شدم، نوع ساديستي، فريب دهنده است. او خود را در ظاهر نيرومند نشان مي دهد، در حالي که او نيز نامطمئن و مانند خودآزار (مازوخيست)، به معناي عميقا" انساني ضعيف است. او به فرمانبران خود به همان اندازه نيازمند است که آنان به او؛ تنها تفاوت در اين پندار باطل نهفته است که فرمانرواي وابستگان و پيروان، مستقل است. اما در واقع اين دو نيازمند و مکمل يکديگرند .
اين واقعيت که هر دو صورت شخصيت اقتدارگرا، به يک واقعيت مشترک، يعني تمايل همزيستانه بازمي گردند، براي ما فهم پذير مي کند که چرا انسان در بسياري از شخصيتهاي اقتدارگرا، هم با اجزاي ساديستي و هم مازوخيستي روبرو مي گردد؛ زيرا معمولا" فقط مصداقها متفاوتند. همة ما جبّار خانگي را مي شناسيم که با همسر و فرزندان رفتاري ساديستي دارد، اما در اداره و مقابل رييس خود، کارمندي مطيع است. يا اگر بخواهيم نمونة شناخته شده تري را برگزينيم، مي توانيم هيتلر را در نظر بگيريم. او مفتون اين احساس دروني بود که بر همه، يعني مردم آلمان و سرانجام جهان فرمانروايي کند و آنان را به آلت ناتوان ارادة خود تبديل سازد. و درست همين انسان، عميقا" وابسته بود؛ وابستة تشويق توده ها، وابستة تأييد و تحسين مشاوران خود و وابستة آن چيزي که خود قدرت بالاتر طبيعت، تاريخ و سرنوشت مي ناميد. او از فرمولبنديهاي شبه مذهبي استفاده مي کرد تا اين ايده ها را به زبان آورد، براي مثال هنگامي که مي گفت: «آسمان از مردم برتر است، چرا که خوشبختانه مردم را مي توان فريفت ولي آسمان را نه». اما قدرتي که هيتلر را بيش از تاريخ، خدا و سرنوشت تحت تأثير قرار مي داد، طبيعت است. بر خلاف گرايش چهارصد سال گذشته براي تسلط بر طبيعت، هيتلر تأکيد مي ورزيد که انسان مي تواند بر انسان تسلط يابد، اما هرگز نمي تواند و نبايد بر طبيعت مسلط گردد. ما در هيتلر، امتزاج خاص گرايشهاي ساديستي و مازوخيستي شخصيت اقتدارگرا را مي يابيم: طبيعت قدرت بزرگي است که بايد مطيع آن باشيم، اما موجودات زنده به وجود آمده اند تا تحت سيطرة ما باشند .
اما ما نمي توانيم موضوع شخصيت اقتدارگرا را به پايان بريم، بدون اينکه دربارة مسأله اي که سرچشمة انبوهي از سوء دريافتهاست، سخن گفته باشيم. اگر به رسميت شناختن اقتدار، مازوخيسم و اِعمال اقتدار، ساديسم معني مي دهد، آيا اين به اين معناست که همة مراجع اقتدار داراي مضموني آسيب شناسانه (pathologisch) هستند؟ چنين پرسشي، تفاوتي مهم را ناديده مي گيرد و آن تفاوت ميان اقتدار خردگرا و اقتدار خردگريز است. اقتدار خردگرايانه، پذيرش اقتدار برپاية ارزيابي سنجشگرانة صلاحيت و شايستگي است. وقتي دانش آموزي اقتدار آموزگار را مبني بر اينکه بيشتر از او مي داند مي پذيرد، اين به معناي ارزيابي عاقلانه اي از شايستگي اوست. درست همانند آنکه من به عنوان مسافر يک کشتي، اقتدار ناخداي آن را مي پذيرم که در صورت بروز خطر، دستورات درست و ضروري را صادر خواهد کرد. اقتدار خردگرايانه بر پاية از کار افتادن خرد و نقد من استوار نيست، بلکه آن دو را پيش شرط مي انگارد. اين رويکردي نيست که مرا کوچک و مرجع اقتدار را بزرگ کند، بلکه اجازه مي دهد اقتدار برتري يابد، در آنجا و تا زماني که شايستگي آن را دارد .
اقتدار خردگريز، از چنين چيزي به طور بنيادين متفاوت است. او متکي بر انقياد احساسي شخص من نسبت به انساني ديگر است: من بر اين باورم که او حق دارد، نه به اين دليل که او به طور عيني داراي شايستگي است و يا اينکه من از روي عقل شايستگي او را مي پذيرم. در رابطه با اقتدار خردگريز، انقيادي مازوخيستي وجود دارد، به اين صورت که من خود را کوچک و اقتدار را بزرگ مي کنم. من بايد او را بزرگ کنم تا به عنوان جزيي از او، خود نيز بتوانم بزرگ باشم. اقتدار خردگرا داراي اين تمايل است که خود را تعالي بخشد، چرا که من هر چه بيشتر درک کنم و بياموزم، فاصلة خود را با مرجع اقتدار کم تر مي کنم. اقتدار خردگريز داراي اين تمايل است که خود را پست تر و زمان وابستگي خود را طولاني تر کند. من هر چقدر طولاني تر و بيشتر وابسته باشم، ضعيف تر مي شوم و اين ضرورت افزايش مي يابد که به مرجع اقتدار بياويزم و مطيع او باشم .
بزرگترين جنبشهاي ديکتاتوري عصر ما، برپاية اقتدار خردگريز استوار بوده (و هستند). تخته پرش آنها، احساس ضعف فرد مطيع، هراس او و تحسينش براي «رهبر» بوده است. اما تمام فرهنگهاي بزرگ و بارآور، بر بنيان وجود اقتدار خردگرا استوار بوده اند: بر شانة انسانهايي که لايق بوده اند وظايفي را که به آنان محول شده، از نظر معنوي و اجتماعي به انجام رسانند و از اين رو نيازي نداشته اند، به شيفتگي خردگريزانة ديگران متوسل شوند .
اما پيش از آنکه اين بحث را به پايان برم، مايلم تأکيد کنم که هدف انسان بايد اين باشد که به مرجع اقتدار خود تبديل گردد؛ يعني اينکه در مسائل اخلاقي داراي وجدان، در مسائل فکري داراي اعتقاد و در مسائل احساسي داراي صداقت باشد. اما انسان تنها زماني مي تواند صاحب اين اقتدار دروني گردد که به اندازة کافي بالغ باشد تا جهان را با خرد و عشق دريابد. رشد دادن اين ويژگيها، شالودة اقتدار sشخصي و از طريق آن، بنياني براي دمکراسي سياسي است .
نکته : آريش فروم-روانشناسي-هومانيستي-اقتدارگرا-فاشيسم-بوديسم-فرهنگ-مسيحيت- ساديست
فرهنگى كه جهتى عمدتاً مادى گرايانه و پيشرفت جويانه دارد، تأكيد بسيار بر امورى چون پول و ثروت و جاه و مقام و قدرت و عافيت طلبى و نظاير آنها مى كند و غالباً امور معنوى و درون گرايانه و متعالى را ناديده مى گيرد. كم مايگى و سطحى بودن اين نوع طرز فكر سودجويانه شايع به گسترش حركتهاى مخالف كه توأم با تعلق خاطر به پرورش ابعاد فردى است، دامن زده است.
از همين روست كه مى توان ديد در جوامع «پيشرفته» اى كه چنين اوصافى دارند، حركتهاى بسيارى براى «خودشكوفايى» به وقوع مى پيوندند، حركتها و روحيه هايى از قبيل علاقه مندى به كتابهاى موسوم به Self-help (خوديارى يا كمك به خويشتن)، روانشناسى عامه پسند، برنامه هاى مربوط به رشد و پرورش تندرستى و شايستگى هاى فردى، فنون مراقبه، معنويت كل گرايانه و بسيارى راههاى درمان گرايانه و شفابخش ديگر، كم مايگى و سطحى بودن فرهنگ مادى و خلأيى كه به لحاظ معنوى و اخلاقى پديد مى آورد تا حدودى وجود اين حركتها را توجيه مى كند و موجب مى شود كه نتوان كاملاً نفى شان كرد. با اين حال در اين حركتها بيش از اندازه بر فرديت و فردگرايى تأكيد مى شود و در آنها گرايش به چيزهاى باب روز و مد شده و استفاده سطحى از سنت هاى دينى به چشم مى خورد.
در اين ميان رهيافت ها و نگرشهاى منسجمى هم وجود دارد كه مى كوشند راههاى سودمند و جامعى براى شكوفايى شخصى افراد به دست دهند. يكى از انديشه ورانى كه در اين مسير تلاش كرده است، برنارد لونرگان است كه يكى از بزرگان الهيات كاتوليك در قرن بيستم محسوب مى شود. لونرگان در سال ۱۹۰۴ در كانادا به دنيا آمد. در مدرسه ژزوئيت ها (يسوعيان) در مونترال تحصيل كرد و بعدها، در ۱۹۲۲ وارد يكى از انجمنهاى مسيحى شد. از ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۰ در انگلستان فلسفه خواند و به دنبال آن سه سال در مونترال به تدريس پرداخت. پس از رسيدن به مقام كشيشى در سال ۱۹۳۶ مطالعات و پژوهش هايش در الهيات را در سطح دكترا در دانشگاه گرگورين روم آغاز كرد كه تا سال ۱۹۴۰ ادامه يافت. طى ۱۳ سال بعدى به تدريس الهيات در كانادا اشتغال داشت و پس از آن نيز به دانشگاه گرگورين پيوست و مدت ۱۲ سال به عنوان استاد الهيات تدريس كرد. در ۱۹۵۷ كتاب مهمش به نام «بصيرت: پژوهشى در شناخت انسان» را منتشر كرد كه به تفصيل به بحث درباره روند كسب معرفت مى پرداخت. اين اثر باعث شهرت علمى اش شد و موقعيت او را در كار تحقيق الهياتى تثبيت كرد و علاوه بر اينها به انتخابش به عنوان يكى از مشاوران متخصص شوراى دوم واتيكان كه در زمان خود اهميت فوق العاده اى در عرصه آيين كاتوليك داشت، كمك كرد. لونرگان در سال ۱۹۸۴ درگذشت.
لونرگان در سالهاى پايانى عمر به رغم بيمارى اش كتاب معروف ديگرى به نام «روش در الهيات» (۱۹۷۲) منتشر كرد كه نگرشى منسجم و قاعده مند به مقولات الهيات به دست مى داد. لونرگان در عين حال كه در دوران زندگى اش هرگز به شهرت عمومى بسيار نرسيد، در حلقه هاى متألهان و محققان دينى تأثير گذاشت. ديويد تريسى كه خود از متألهان معروف معاصر است، ضمن اشاره به كارهاى بين رشته اى او مى گويد لونرگان بزرگترين متأله كاتوليك است كه تاكنون آمريكاى شمالى پديد آورده است.
چهار اصل: در هر حال لونرگان براى روش و روش شناسى اهميت زياد قائل بود و اعتقاد داشت كه بايد به شكلى روشمند تجربه هايمان را مورد توجه قرار دهيم و با نظر و توجه به راههاى كسب معرفت، الگوهاى دخيل در رشد و گسترش انسانى را باز شناسيم. لونرگان چهار اصل عام يا چهار «قاعده استعلايى» براى هدايت افكار و اعمال پيش مى نهد: شخص ۱ـ به مدد جست و جوى مدام در تجربه هاى خويش، پيوسته بايد هوشيار و بيدار باشد، ۲ـ بايد به تأمل در تجربه هاى خود بپردازد و از آنها بصيرت و بينش كسب كند، ۳ـ بايد خردورزى كند و با توجه به شواهد به داورى درباره اعتبار بصيرت هاى حاصل از تجربيات خود بپردازد، ۴- و بالاخره اينكه بايد بر پايه بصيرت هاى معتبر و محك خورده خويش عمل كند و مسؤوليت اعمال خود را بپذيرد. لونرگان خاطرنشان مى كند كه ميان اين چهار اصل ارتباط و تعاملى پويا وجود دارد و شخص با به كار بستن درست اين چهار اصل استعلايى در مورد تجربه هاى واقعى خويش، از نگرش هاى سطحى و پراكنده نسبت به خودسازى و شكوفايى شخصى مى پرهيزد.
نوگروى: در زمانى كه كتاب «روش در الهيات» در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، لونرگان به شكل گسترده اى از مفهوم نوگروى براى شرح و تفسير همه جنبه هاى سير و تحول انسان استفاده مى كرد.
نوگروى (Conversion) معادل هاى ديگرى هم دارد، از جمله ايمان آوردن به چيزى يا نوكيشى و تغيير مذهب. تصور متعارف راجع به آن، اين معنى را در بر دارد كه شخص در يك مواجهه شخصى با خداوند از زندگى گناه آلود خويش كناره بگيرد و به قلمرو مشخصاً دينى قدم بگذارد، چيزى كه يكباره اتفاق مى افتد و براى مدتى مديد يا براى هميشه استمرار و ثبات دارد. اما لونرگان تصورى عامتر از نوگروى در نظر دارد. او بيشتر آن را به صورت آغاز و چرخشى نو به تصور در مى آورد كه به رشد و شكوفايى مستمر در ابعاد عقلى و اخلاقى و دينى زندگى مى انجامد.
اين تفسير و طرز تلقى نسبت به نوگروى و «تازه كردن ايمان» كه يك فرايند و روند مستمر است، ريشه در جنبه هاى گوناگون انسان شناسى فلسفى لونرگان دارد. به ديد او انسان موجودى است كه پيش از هر چيز مى كوشد از محدوديت ها و وجود ساده خويش فراتر رود (Self-transcendent) و به معرفت بيشتر، ارزش هاى اخلاقى والاتر و عشق و محبت عميق تر دست يابد.
به علاوه، لونرگان وجود انسان را تركيبى از بعدهاى عاطفى و عقلانى و دينى مى داند. نوگروى و تحول فرارونده مى تواند اساساًدر هر يك از اين ابعاد رخ دهد، اما از آنجا كه اين ابعاد پيوند درونى با يكديگر دارند و در خودآگاهى واحد انسان به وحدت مى رسند و جزايرى جدا از هم نيستند، شخص فقط در صورت ايجاد نوگروى و تحول مثبت در همه اين بعدها است كه مى تواند به يك زندگى كاملاً اصيل و پرمعنى برسد. بنا بر عقيده لونرگان انسان موجودى است كه واجد ابعاد فردى و اجتماعى است و در جوامع و نهادهاى گوناگون فعاليت مى كند. از همين جا اين نتيجه به دست مى آيد كه نوگروى كه امرى بسيار شخصى است تماماًخصوصى و غيراجتماعى نيست. نوگروى بصيرت هايى پديد مى آورد كه مى توان آنها را به ديگران منتقل ساخت چيزى كه زمينه عمل مشترك را فراهم مى كند. از باب مثال شخص ممكن است به ديگران بپيوندد تا براى رسيدن به عدالت اجتماعى فعاليت كند.
لونرگان غالباً تأكيد مى كرد كه روش او را كه مبتنى بر چهار اصل ياد شده است نبايد كوركورانه دنبال كرد. به عقيده او اگر اين روش به درستى عمل شود به رشد برخوردهاى خلاقانه با مسائل زندگى يارى مى رساند. جيمز بكيك كه نوشته او درباره لونرگان منبع اصلى گفتار حاضر است با الهام از انديشه هاى لونرگان به بحث درباره چهار نوع نوگروى مى پردازد. بنابراين آنچه در پى مى آيد روايتى است كه برپايه مفهوم نوگروى در نظام فكرى لونرگان به دست داده شده است. اهميت اين روايت در آن است كه ناظر به يكى از مفاهيم اساسى در انديشه لونرگان يعنى نوگروى است: سخن راجع به چهار نوع نوگروى است: عاطفى، عقلى، اخلاقى و دينى.
۱- نوگروى عاطفى: عواطف و احساسات به شخصيت آدمى و روابطش با ديگران لطافت و گرمى مى بخشد و باعث مى شود كه فرد بتواند با جديت بيشترى تصميم هاى خود را اتخاذ كند ودست به عمل بزند. از سوى ديگر اگر عواطف واحساسات به درستى به كار گرفته نشوند مى توانند مخرب باشند. در هر حال بايد ميان عواطف مثبت و عواطف منفى تمايز نهاد. اين امر با توجه به وجوه ديگر نوگروى ميسر است.
۲- نوگروى عقلى: بنابر انديشه لونرگان، در فرهنگى كه ميان نوع عقل گرايى تنگ نظرانه و احساسات گرايى سهل گيرانه در نوسان است نوگروى و تحول عقلى امرى دشوار اما حياتى است، چيزى فراتر از اصالت علم و تأكيد انحصارى بر روش هاى تجربى و نيز فراتر از احساسات گرايى و رمانتيسيسم كه احساسات وشهود درونى را بر صدر مى نشاند و عقل و منطق را به گوشه اى مى نهد.
جست وجوى حكمت مستلزم نقد همه صور خردستيزى است از جمله نقد جريان هايى كه مى كوشند منزلت الهيات (و به طور كلى علوم عقلى دينى) را در ميان دينداران عادى فروكاهند و آن را امرى يكسره زائد و بيهوده بنمايانند و نيز نقد جريان هاى موسوم به خودسازى و خودشكوفايى كه چنانكه گفته شد بيشتر متكى بر فردگرايى اند و براى عقل و استدلال منطقى ارزشى قائل نيستند. يكى از وجوه مهم خردورزى توانايى تشخيص محدوديت هاى بصيرت ها و نگرش هاى فرد است. اين كار باعث مى شود كه فرد افكار خود را يكسره بر اريكه مطلق نگرى ننشاند و براى ديگران نيز سهمى از شناخت حقيقى قائل باشد و اين در واقع خود نوعى وسعت ديد به فرد مى بخشد.
۳- نوگروى اخلاقى: رشد و شكوفايى شخصيت اصيل همچنين نيازمند نوگروى اخلاقى است، انتخاب خير و نيكى و فضيلت حتى وقتى كه با لذت و منفعت و رضايت شخصى در تعارض باشد چنين تصميمى به اين معناست كه فرد مى كوشد بر پايه اين اصل استعلايى رفتار كند: پذيرش مسؤوليت. فرد نوگرونده اخلاقى رفتار خود را منحصر به قانون گرايى نمى كند چيزى كه كاملاً بيرونى است و شايد عمدتاً مبتنى بر ترس از عواقب رعايت نكردن آن. اتخاذ اين شيوه به يك اخلاق حداقلى و فارغ دلانه (و به اصطلاح «بى دردسر») مى انجامد.
۴- نوگروى دينى: نوگروى دينى در مركز سير و سلوك فرد قرار دارد: تلاش شخص براى نيل به كمال و پرورش شخصى، براى رسيدن به حكمت و براى زيستن بر طبق آرمان هاى راستين همواره با محدوديت و ناكامى هايى روبروست. از اين رو انگيزه دائم براى تعالى فردى، شخص را با مسأله ارزش مطلق و معناى نهايى زندگى روبرو مى سازد. از طريق نوگروى و تحول مثبت دينى فرد به اين عقيده مى رسد كه زندگى به رغم همه مشكلات وموانع وناكامى هايى كه گرداگردش را گرفته معنى و هدف دارد. او در مى يابد كه در پس همه اين حوادث «وجودى غايى» هست كه بدو توجه دارد گرچه شناخت پذير نيست. سير و سلوكى كه بدين ترتيب تحقق مى يابد او را از خود محورى به رازى نزديك مى كند كه در واقع در عمق و كانون هستى او دست اندركار است.
نکته : برنارد لونرگان روانشناسي خود شكوفايي نوگرايي انسان شناسي
|
تولد زندگي نيست، تولد فقط امکان ميدهد که زنده باشيم.
اگر از اين امکان به خوبي بهره نجويم فقط در ملامت مي جنبيم و در اضطراب مي لوليم و ثقل خود را بر دوش مي کشيم، رقصي در پا نخواهيم داشت و در دل ترانه ای نداريم . |
خانم راحله فروغی از چهره های سرشناس در علم روانشناسی چنين ميگويد؛
عشق واكنشي آموختني و احساسي فراگرفتني است. يعني هر آدمي عشق را با توجه به آموخته ها، باورها و محدوديتهايش مي شناسد و تجربه مي كند. همگي انسانها با عشق يكسان برخورد نمي كنند اما همه بر اين باورند كه اگر دوست داشتن شدت يابد به مرحله عشق مي رسند.
«اگر آدمي واقعاً و صميمانه كسي را دوست داشته باشد حتماً همه مردم دنيا و زندگي را دوست مي دارد. اگر من بتوانم به كسي بگويم تو را دوست دارم» بايد توانايي اين را هم داشته باشم كه بگويم من در وجود تو همه كس را دوست دارم، با تو همه دنيا را دوست دارم، در وجود تو حتي خودم را دوست دارم.» اريك فروم
اين فكركه كسي در اين دنيا تو را دوست ندارد، باعث مي شود از خودت بدت بيايد. ولي وقتي عاشق شدي و معشوق با تو همراه شد آن وقت اعتماد به نفست بيشتر مي شود. در نتيجه خود را هم بيشتر دوست خواهي داشت، زيرا دريافته اي آنقدر خوب هستي كه كسي عاشقت شود.
«عشق يك نعمت بزرگ است كه به انسان هديه شده»
پترارك
در اين نوشته روي صحبت با آن دسته از خانم هايي است كه ميل دارند به قلب شوهرشان راه يابند، اما شيوه اش را به درستي نمي دانند. راههاي ساده و عملي زير به ظاهر پيش پا افتاده و بي اهميتند، اما تجربه هاي نگارنده حاكي از آن است كه بيشترين اختلافهاي خانواده ها در همين نكات به ظاهر جزيي ريشه دارد:
۱- با شوهري كه از سر كار مي آيد چه رفتاري داريد؟
الف - چه بايد كرد؟
۱- سلام و احوالپرسي معمول منتها با خوشرويي و گفتن خسته نباشيد.
۲- گرفتن كيف،كت و بسته هاي خريداري شده
۳- دادن خبرهاي خوش
۴- آرام كردن فرزندان و هر يك را به كاري مشغول كردن.
۵- سريع آماده كردن ميز غذا يا چيدن سفره.
۶- پرس و جو از اوضاع كاري روز و فرصت دادن به مرد تا حرفهايش را بزند.
و خلاصه به هر طريق مي توانيد احساس خوب خود را از ورود شوهر به منزل ابراز كنيد.
«تبسم خرجي ندارد ولي سود بسياري دارد.»
ديل كارنگي
ب- و اما چه نبايد كرد؟
۱- بي اعتنايي و سرد رفتار كردن.
۲- درخواست انجام كاري پيش از غذا خوردن.
۳- گله و شكايت از بچه ها و يا شكوه و شكايت از كارهاي روزانه.
۴- درخواست پول يا بيان ساير توقعاتي كه احتمالاً براي مرد مشكل آفرين است.
شايد بگوييد اين موارد پيش پا افتاده است، اما خواهش مي كنم صادقانه پاسخ دهيد، آيا با وجود آگاهي از اين موارد جزيي به آنها عمل مي كنيد يا فقط گاهي يكي- دو تايي را اجرا مي كنيد؟
۲- اگر شوهر شما دير به منزل آمد با او چه رفتاري داريد؟
يكي از عمده ترين اختلافهاي زوجين دير آمدن مرد به خانه است. طبيعي است هيچ مردي حق ندارد بدون دليل موجه دير به خانه برود. اما خانم ها هم نبايد در صورت دير آمدن مرد به منزل، جنجال به پا كنند. خانم ابتدا بايد علت واقعي را پيدا كند تا از روي حدسيات و افكار منفي خود واكنشي نشان ندهد كه رابطه را پر از خشونت و مشاجره كند.
زن بايد علت دير آمدن را سؤال كند وگرنه مرد فكر مي كند اين موضوع براي زن بي اهميت است، اما زن بايد سؤال خود را با لحني آرام مطرح كند، آن هم پس از اين كه شوهر شام خورد و كمي استراحت كرد. زن بايد او را متوجه كند به خاطر نگران بودن چنين پرسشي كرده است. با اين برخورد شوهر مجبور مي شود با حوصله و به نرمي دليل دير آمدنش را توضيح دهد.
اما اگر زن لحن تند و غيردوستانه اي داشته باشد مرد احساس مي كند مورد بازخواست قرار گرفته است، از طرفي هم خسته و گرسنه است بنابراين ممكن است حتي با لحن زننده اي بگويد به تو مربوط نيست و يا سكوت كند.
مردي مي گفت «شغلم طوري است كه اكثراً نمي توانم سر ساعت به منزل برسم، هر چند همسرم از اين وضعيت با خبر است اما تا مي رسم غرولند مي كند. من هم ديگر به اين رفتارش عادت كرده ام و ديگر تلاشي براي سر وقت رسيدن نمي كنم. از اين كه فكر مي كنم او به من ظنين است عصبانيتم دو برابر مي شود.»
البته بهتر است مرد در اين صورت تلفني به خانم خبر دهد، اما به او حق بدهيد كه شايد گاهي تلفن دم دست او نيست. برخي از مردها هم مي گويند اگر هر بار به او تلفن كنيم عادت مي كند، آن وقت اگر يك بار نتوانيم زنگ بزنيم بيشتر نگران مي شود.
اما از اينها گذشته، كمي هم بايد مسأله را از ديد خانم ها بررسي كنيم. بيشتر زنان مايلند ساعت دقيق آمدن همسرشان را بدانند. منظور آنها بازخواست يا كنجكاوي نيست بلكه مي خواهند ناهار يا شام را طوري آماده كنند كه به محض ورود او غذا را بكشند. حالا شما خود را به جاي همسري بگذاريد كه نمي داند كي پلو را دم كند تا نسوزد، كي خورشت را بار بگذارد كه به موقع حاضر شود، به بچه ها غذا بدهد يا نه و خلاصه دهها مورد ديگر كه به سليقه شخصي زنان مربوط مي شود. اگر شوهر دير كند تمام نقشه هاي همسرش را به هم مي ريزد. در حالي كه وقت شناسي حداقل احترامي است كه مي توانيم به زحمت هاي روزانه شان بگذاريم. از ياد نبريم نهايت آرزوي هر زن فراهم كردن شرايط آسايش و راحتي براي شوهرش است. قبول كنيم كه يكي دوساعت را در نگراني و اضطراب به سر برده ونمي تواند خوشامدگوي خوبي به هنگام ورود شوهرش باشد.
در اينجا بايد به زنان خوب و دوستدار شوهر توصيه اي بكنم. شما كه دوست نداريد به تنهايي غذا بخوريد و حتماً بايد شوهر كنارتان باشد لازم است به نكته اي ظريف توجه كنيد. اگر مايليد او هر چه زودتر وضع مالي اش را بهبود بخشد و خواسته هايتان را برآورده سازد، بايد خود را براي اين گونه دير آمدن ها آماده كنيد. زيرا هميشه چنين فرصت كاري خوبي براي همسرتان مهيا نيست. در چنين مواقعي بايد براي خود سرگرمي سالمي پيدا كنيد تا هم شوهرتان آسوده خاطر به كارهايش برسد و هم شما هنري بياموزيد، يا تخصصي پيدا كنيد. زنان موقعيت شناس، شغل شوهر را دست كم نمي گيرند، زيرا موفقيت مرد بازده اقتصادي خوبي خواهد داشت و رفاه خانواده بيشتر مي شود. در ثاني رضايت خاطري كه از اين بابت به مرد دست مي دهد تأثير مطلوبي بر روابط زناشويي مي گذارد. مردي كه از كارش راضي است به نسبت مردان ديگر در خانه خوش اخلاق تر است و در برابر ناملايمات صبوري بيشتري نشان مي دهد. البته زنان در صورتي بايد چنين فرصتي به شوهر خود بدهند كه مدت آن كوتاه باشد وگرنه شوهر بايد در برنامه كاري خود تجديدنظر كند، زيرا زندگي فقط كار و ماديات نيست.
۳- با سكوت شوهر خود چه برخوردي داشته باشيد؟
بيشتر خانم ها از سكوت شوهر در خانه سراسيمه و نگران مي شوند، نشاط خود را از دست مي دهند و اين سكوت را به خود نسبت مي دهند و پيش خود فكر مي كنند دوباره از چه دلخور است كه حرف نمي زند.آيا ممكن است ديگر مرا دوست نداشته باشد؟ اين حق خانم ها است كه از مسائل شوهر خود مطلع باشند. يك زن دوست دارد شوهرش تمام اسرارش را با همسر در ميان بگذارد، تا هم احساس غريبه بودن نكند و هم اين كه دوست دارد سنگ صبور شوهر خود باشد تا شايد بتواند كمكي كند. اما بايد به اين مورد هم توجه كنند كه بيشتر شوهرها مايل نيستند مشغله هاي فكري شان را با همسر خود در ميان بگذارند چون مي ترسند او را دچار نگراني و اضطراب كنند. به علاوه چون مطمئن هستند از عهده حل مشكل برمي آيند فكر مي كنند تا آن وقت نبايد به همسرشان چيزي بگويند. گرچه نمي شود اين رفتار را صددرصد تأييد كرد اما آنها با حسن نيت چنين مي كنند. همسرتان فقط مي خواهد شما ناراحت نشويد. مردي كه تمام مشكلات كاري خود را با همسرش در ميان بگذارد در واقع بخشي از بار آن را به دوش او منتقل مي كند. به جاي اينكه از شوهرتان انتظار داشته باشيد تمامي افكار و اسرارش را با شما در ميان بگذارد به او فرصت دهيد تا تنها بماند. در ضمن شرايط آرامش او را مهيا كنيد و تا مي توانيد مهرباني كنيد. اين رفتار باعث مي شود شوهرتان در كمال آسايش به مشكلش بينديشد و براي حل آن اقدام كند. در چنين خانه اي است كه مرد مي تواند تمام غصه هايش را فراموش كند.
«هر وقت وارد منزل مي شوم تمامي غصه ها و ملالت هاي خود را فراموش مي كنم.» بورك
۴- مواظب حسادت های شوهرتان باشيد.
براي حسن تفاهم با شوهرتان بايد بدانيد كه او چه روحيه اي دارد. انتظار داريد از همكار مردتان تمجيد كنيد و شوهرتان برنياشوبد؟ اگر مي خواهيد هميشه در قلب شوهرتان جاي داشته باشيد هيچ گاه بيش از حد از مردي نزد او تعريف نكنيد. هيچوقت چيزهايي را كه از ديگران ياد مي گيريد با آب و تاب پيش او بازگو نكنيد. از كجا مي دانيد به غرور شوهرتان برنخورده است. بعضي از مردها گاهي حسادت خود را پنهان مي كنند و قدرت ابراز آن را ندارند، آنوقت دچار دردي دروني مي شوند كه پيامدهاي آن خوشايند نيست. شما بايد متوجه اين خصيصه مردها باشيد. از سوي ديگر شوهرتان با حسادت خود به طور غيرمستقيم به شما نشان داده است چقدر دوست تان دارد.
۵- غرغر كردن چاره كار نيست:
در بيشتر مواقع حرفهايي كه شما خانم ها مي زنيد درست و منطقي است، اما در زمان و نحوه بيان مطلب اشكال است. اگر نتيجه كاري خوب بود مي توان تكرارش كرد، اما اگر حاصل منفي بود بايد شيوه ديگري در پيش گرفت. با سرزنش، غرولند، بداخلاقي و رنجورنمايي فقط مرد را فراري مي دهيد. خانه محل آسايش و آرامش همسر شماست. اگر دائم خطاهاي او يا مشكلات خود را به رخش بكشيد عاقبت مي گريزد و به جايي پناه مي برد تا كه از اين مزاحمت به دور باشد. (البته اين مطلب به معني تأييد اين رفتار مرد نيست). رگ خواب شوهرتان را به دست آوريد آنوقت همه چيز درست مي شود. با گوشه و كنايه حرف زدن و زخم زبان را از صحبت هاي خود حذف كنيد. به مردان عاشق نيز توصيه اي مي كنم:براي اينكه روح زن را شاداب و با نشاط سازيد بايد بخشي از اوقات فراغت خود را فقط به او اختصاص دهيد. يك زن نياز به توجه و نياز به احساس امنيت دارد. از ياد نبريم زنها از طريق محبت و عشق ورزي بهتر و راحت تر با ما كنار مي آيند تا با اهداي قطعه جواهر. بياييد به همسرتان اجازه دهيد گاهي خودش را براي شما لوس كند. مگر مردان گاهي خود را لوس نمي كنند و متوقع نيستند نازشان را بكشند؟!
گاهي پيش آمده كه زن با رنجورنمايي يا نق زدن مي كوشد محبت شوهرش را جلب كند. در چنين موقعيتي شوهر آگاه و دانا، زن را درك مي كند و هرگز او را مجبور به اعتراف نمي كند كه هدفش چيز ديگري است.
«گاهي دست نوازش، كنار او نشستن و صحبتي صميمانه، معجزه مي كند.»
افسوس كه ما خودخواهانه به ندرت چنين مي كنيم. زنان گاهي فقط نياز به گوش شنوا دارند. با گفتن و گله كردن و گاهي از چيزي شكايت كردن روحشان را سبك مي كنند. مرد خوب همواره اين فرصت را به همسرش مي دهد. به حرفهاي او گوش بدهيد او را تأييد كنيد. اين عمل را نه به صورت مكانيكي بلكه از روي رغبت و با تمام وجود و به خاطر دل او انجام دهيد.
«در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شدن، بيش از نياز به نان است.»
۶- وقتي زن رنجيده مي شود چه مي كند؟
- به شوهرش بي احترامي مي كند و دانسته يا ندانسته او را نزد ديگران تحقير مي كند.
- هيچ يك از كارهاي اشتباه خويش را نمي بيند و منطق و انصافش را نسبت به شوهر از دست مي دهد.
- به خواسته هاي شوهر ترتيب اثر نمي دهد و ناخودآگاه سعي مي كند او را عصباني كند.
- به حسودان و معاندان ميدان مي دهد تا از شوهرش انتقاد كنند.
- با كوچكترين چيزي جنجال به پا مي كند، خانه را به خوبي اداره نمي كند، با مهمانها بدرفتاري مي كند و...
و با اين شرايط روحي زن، فضاي خانه متشنج و زندگي در آن براي همگان سخت مي شود.
و اما راه چاره چيست؟ حتي زوجهايي كه عاشق يكديگر هستند گاهي در برخورد با يكديگر دچار رنجش مي شوند، زيرا بطور طبيعي وقتي كسي را دوست داريم از او توقعاتي داريم و گاهي از او بيش از ديگران توقع داريم، هنگامي كه انتظاراتمان برآورده نمي شود مي رنجيم. البته رنجش امري طبيعي است اما بايد مراقب باشيم هرگز و تحت هيچ شرايطي رنجش خود را از همسر پوشيده نداريم، زيرا:
«رنجش هاي كوچك همچون طاعون، عشق را نابود مي كند.» (لئو.اف. بوسكاليا)
رنجش هاي كوچك در روحمان انباشته مي شود و سرانجام به آستانه انفجار مي رسيم. در اين مرحله است كه جرقه اي مي تواند آتش خشم بي پايان ما را شعله ور كند. داد و فرياد راه مي اندازيم، بد و بيراه مي گوييم، ناله و شيون سر مي دهيم و ارتباط را خراب مي كنيم. در اينجا قصد داريم شما را با دو فن مهم آشنا كنيم:
۱- فن گفت وگو:
اوايل ازدواج همه كوتاه مي آيند، اغماض مي كنند، از ياد مي برند، مي بخشند و زود آشتي مي كنند. اما پس از مدتي هيچ يك كوتاه نمي آيند، اغماض نمي كنند، از ياد نمي برند و نمي بخشند. همه چيز از زير ذره بين رد مي شود، زود مي رنجند و مي رنجانند. بعد هم مي گويند چرا من براي آشتي پيشقدم شوم. متأسفانه اين روند به مرحله اي مي رسد كه زوج نتيجه مي گيرند حرف زدن فايده اي ندارد. «او كه اصلاً به حرفم گوش نمي دهد، تا حالا چند بار امتحان كرده ام، او خودخواه است و حرف، حرف خودش است.»
ممكن است شما با هم صحبت نكنيد اما زندگي مشترك همچنان ادامه دارد. ناگزير براي شناخت طرف مقابل و خواسته هاي او به حدس و گمان متوسل مي شويد و مشخص است كه اين شناخت نمي تواند دروني و عميق باشد.
همسر رنجيده مي كوشد حقانيتش را ثابت كند. معتقد است رفتاري به دور از عدالت با او شده. اگر آنها قدمي براي رفع رنجش خود برندارند مدام بر ميزان آن افزوده مي شود و كار به قهر مي كشد. در تمامي مراحل فوق هم صحبت شدن مي توانست درهاي آشتي را بگشايد. گاه خجالت باعث مي شود براي رفع دلخوري قدم پيش نگذاريم. گاه از واقعيت فرار مي كنيم و مشكل را رها مي سازيم، گاهي هم مايليم ديگران را شبيه خود كنيم.
اما بايد دست از خودخواهي برداريم. بايد بپذيريم يك رابطه مورد پسند بر حس احترام به عقيده و گفتار طرف مقابل استوار است.
«پيش از ازدواج چشم ها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي آنها را روي هم بگذاريد.»
( فرانكلين )
بايد همسرمان را همان طور كه هست قبول كنيم. براي اينكه به خواسته هاي منطقي مان توجه كند بايد به خواسته اش احترام بگذاريم. بايد به شيوه پسنديده اي با او حرف بزنيم. اگر با او حرف نزنيم از كجا بداند كه ما چه خواسته اي داريم. آنها كه معتقدند از گفت وگو نتيجه اي نمي گيرند بايد بدانند با شيوه حرف زدن، آشنايي كافي ندارند.
وقتي با همسر خود درددل كرديم و كدورتها رفع شد آنگاه به اين نكته پي مي بريم كه:
«آنچه استحقاق نگراني و تشويش را داشته باشد، هرگز وجود ندارد.»
( پلاتو )
۲- فن رفع دلخوری:
در زندگي زناشويي دلخوري ها، شكايات و مشاجره ها فراوان است، اگر چنين نباشد بايد نگران بود زيرا به يقين رابطه زوج به سردي مي گرايد، نسبت به همسر بي اعتنا شده و ديگر هم را دوست ندارند زيرا از يكديگر نمي رنجند. هر گفت وگويي شيوه اي دارد كه اگر به همه نكاتش توجه شود پاياني خوش خواهد داشت. اكنون راههاي گله گذاري خوب را شرح مي دهم تا بتوانيد اين مرحله حساس را درست طي كنيد:
- پيش از صحبت سعي كنيد خود را جاي همسرتان بگذاريد. با اين كار بهتر به مشكلات او پي مي بريد.
- پيش از صحبت با همسر، هرگز موضوع را با ديگران مطرح نكنيد، زيرا ممكن است گفته هايتان را به او تحويل دهند و او را عليه شما بشورانند.
- در ابتداي صحبت تأكيد كنيد قصد شما از مطرح كردن رنجش، رفع سوءتفاهم است. زيرا قهرهاي طولاني و جدال بيهوده بوده و راه به جايي نمي برد.
- سعي كنيد از نكات مثبت كارهاي اخير او يا آنچه از او پسنديده ايد ذكري به ميان آوريد تا فضاي مذاكره صميمي شود.
- تأكيد كنيد ممكن است مقصر اين ماجرا خودتان باشيد. بنابراين محض رفع دلخوري اقدام به صحبت كرده ايد.اگر تقصيري داشته ايد حتماً آن را به زبان آوريد و از همسرتان پوزش بخواهيد. اين كارتان جو گفت وگو را بهبود مي بخشد و همسرتان فكر نمي كند محاكمه اي در كار است. در ضمن او نيز آماده پذيرفتن اشتباهاتش مي شود.
- ضمن حل مسائل سعي كنيد حرفهايتان را با زخم زبان، كنايه، تحقير و تمسخر بيان نكنيد. زيرا وضع از آنچه هست بدتر مي شود.
- هرگز همسرتان را با ديگران مقايسه نكنيد و مزاياي آنها را به رخش نكشيد. اگر مي خواهيد مقايسه اي در كار باشد سعي كنيد او را با خودش، يعني خطاي احتمالي اش را با رفتار خوب خودش در موقعيتي ديگر مقايسه كنيد.
- از دلخوريها و رنجش هاي كوچك شروع كنيد و از گذشته هاي دور ياد نكنيد. پس از رفع دلخوري او را وادار نكنيد به گناهش اعتراف كند و از شما عذر بخواهد. اين امر غرورش را مي كشد و جري اش خواهد كرد.
- از يكدندگي بپرهيزيد و لجبازي نكنيد. اگر موردي در آن جلسه حل نشد، گفت وگو را به بعد موكول كنيد.
- هنگام گفت وگو اگر همسرتان خواست حرفي بزند مانعش نشويد و سراپا گوش باشيد. فرصت دهيد تا اظهار نظر كند. با اين رفتارتان ثابت مي كنيد او نيز داراي حق و حقوقي است. از طرفي همسر شما با حرف زدن تخليه رواني مي شود. وقتي گفته هايش تمام شد آرامش و راحتي زيادي احساس خواهد كرد و پيش خود خواهد گفت: «من هم حرفم را زدم» به اين ترتيب امكان آشتي و رسيدن به تفاهم فراهم مي شود.
- به هر شكل كه مي توانيد رفع دلخوري را جشن بگيريد- با هديه دادن شاخه گلي يا هر چيز جزيي مورد نياز طرف مقابل- خانم مي تواند كيك يا شيريني بپزد، آقا مي تواند دعوت به عصرانه يا شامي در بيرون از منزل كند و...
هميشه به ياد داشته باشيد كه آشتي هاي اجباري كه در آن هيچ كدام از طرفين در خود تغييري نمي دهند بنياني سست دارد.
«بعد از يك سال زندگي زناشويي ديگر زن و مرد به فكر زيبايي صورت هم نمي افتند و برعكس فقط متوجه خلق و خو و رفتار يكديگر مي شوند.» (ساموئل اسمايلز)
۷- مراقب حساسيت هاي شوهرتان باشيد
براي همسر خود ارزش و احترام قائل باشيد، سخنش را قطع نكنيد. اگر در محفل ها احترام لازم را به او نگذاريد نبايد انتظار داشته باشيد ديگران برايش ارزش قائل شوند. هم


