تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 
چرا دروغ مي گوييم؟ چرا به دروغ گويي عادت مي كنيم؟ چگونه مي توانيم اين عادت را كنار بگذاريم؟
 
براي دروغ نگفتن بايد ياد بگيريم الگوهاي فرار از حقيقت را كه در ذهن مان شكل گرفته از بين ببريم

تقريبا همه دروغ مي گويند، اما دروغ داريم تا دروغ. جان هالند راست مي گويد دروغ داريم تا دروغ: دروغ شاخ دار، دروغ مصلحت آميز، دروغ كودكانه و... اما دروغ هاي بي خطر يا كم خطري هم هست كه همة ما در زندگي روزمره مان زياد گفته يا شنيده ايم. در زمانه اي كه مي شود به كمك انواع روش هاي ارتباطي، ياد بگيريم كه صادق باشيم و با يكديگر با احترام رفتار كنيم، چرا به دروغ گويي عادت كرده ايم و چگونه مي توانيم از شر اين عادت مزاحم، خلاص شويم؟ روان شناسان به اين پرسش ها، پاسخ هاي علمي و دقيقي مي دهند.

۱ دروغ گوهاي مرضي
فرايند دروغ گويي از سن 4 تا 5 سالگي آغاز مي شود، يعني همان زماني كه كودك، نسبت به استفاده از زبان، آگاهي پيدا مي كند. البته دروغ كودكان، معمولا بي ضرر و صرفا به قصد رهايي از مخمصه يا رسيدن به آن چيزي است كه دوست دارند داشته باشند. اما در ميان بزرگسالان، اگر دروغ هاي مصلحتي را كنار بگذاريم، به اشخاصي برمي خوريم كه خيلي زياد و در مسائل كوچك و بزرگ، دروغ مي گويند. روان شناسان به اين افراد مي گويند: دروغ گوهاي مرضي.
دروغ گوهاي مرضي، دروغ مي گويند تا در خيال خودشان از حريمشان محافظت كنند، دوست داشتني و موجه به نظر برسند، به منافع مادي يا اجتماعي بيشتري دست پيدا كنند و يا اين كه از مجازات فرار كنند. البته در بيشتر مواقع، آن هايي كه از چنين افرادي دروغ مي شنوند، خودشان تا درجاتي متوجه اند كه فرد مقابل شان دارد دروغ مي گويد و چه بسا كه دلشان هم براي آن فرد بسوزد كه چرا چنين ذهن بيماري دارد.
دستة ديگري از دروغ گوها هستند كه حساب شده، عامدانه و براي كسب منافع شخصي، دروغ مي گويند و اين كار را هم زياد و به صورت حرفه اي انجام مي دهند. روان شناسان، اين افراد را جزو شخصيت هاي ضداجتماعي طبقه بندي مي كنند. اين گروه معمولا زياد سر و كارشان به پليس، دادگاه و زندان مي افتد. دروغ گويي معمولا با گذشت زمان، بدتر و بدتر مي شود. چرا كه اصل بر اين است كه وقتي آدم يك دروغ مي گويد، بعدها ناچار مي شود كه براي رفع و رجوع آن دروغ، دروغ هاي بيشتري بگويد.

۲ تمرين حقيقت
چرا؟ اصلا چرا دروغ مي گوييم؟ روان شناسان، برخي از مهم ترين دلايلي را كه باعث مي شود دروغ بگوييم، اين گونه فهرست مي كنند:
مي خواهيم از درگيري پرهيز كنيم.
نمي خواهيم باعث خشم يا صدمة كسي بشويم.
نمي خواهيم احساسات كسي را جريحه دار كنيم.
مي خواهيم كسي را تخريب يا روحيه اش را تضعيف كنيم.
مي خواهيم احترام و تحسين ديگران را جلب كنيم.
دوست داريم به قدرت بيشتري برسيم.
نمي خواهيم با حقيقت تلخي دربارة خودمان مواجه شويم.
دوست نداريم به اشتباهات مان اعتراف كنيم.
مي خواهيم فعلا روي قضيه اي را بپوشانيم، به اين اميد كه شايد بعدا اوضاع، بهتر شود.
جالب اين كه خيلي از مواقع، ممكن است نيت شخص دروغ گو هم خيرخواهانه باشد، هر چند كه دروغ گويي در اكثر مواقع، ريشه در خود شخص و خودخواهي شخص دروغ گو دارد.
اما سؤال مهم تر، اين است كه آيا مي توانيم با يادگيري و تمرين مهارت هاي ويژه اي، خودمان را مقيد كنيم كه هميشه و تحت هر شرايطي، حقيقت را بگوييم و از دروغ گويي خودداري كنيم؟ پاسخ روان شناسان، اين است كه بله، اين كار در بيشتر مواقع امكان پذير است، اما به تمرين و ممارست نياز دارد. بايد ياد بگيريم الگوهاي فرار از حقيقت را كه در ذهنمان شكل گرفته، كم كم از بين  ببريم تا بتوانيم نوعي رابطة سالم و احترام آميز را با مخاطبان مان سر و شكل بدهيم.
 
3 تغيير ذهنيت
با فرض اين كه شخص دروغ گو از نظر رواني دچار مشكل حادي نيست، روان شناسان مي گويند كه دروغ گو به خاطر فقدان مهارت، دست به نوعي انتخاب اشتباه مي زند و از بين راست و دروغ، دروغ را انتخاب مي كند تا به زعم خودش، شرايط را به نحو مؤثري مديريت كرده باشد. دروغ گويي هاي بي خطر يا كم خطر نيز در بيشتر موارد، صرفا ريشه در يك تنبلي ذهني دارد و به شكل يك عادت غلط در روح و روان شخص دروغ گو رسوخ مي كند.
روان شناسان اعتقاد دارند براي كسي كه به دروغ گويي عادت كرده، بهتر اين است كه اول از همه، ذهنيت (mindset) خودش را تغيير بدهد تا بتواند راست گويي مهارتي (skillful honesty) را بياموزد و به كار ببندد.

۴ تصميم عجولانه، ممنوع
چه چيزي باعث مي شود ما به اين فكر بيفتيم كه دروغ  گفتن، بهترين راه حل در وضعيت موجود است؟ چه ترسي در پشت اين انتخاب اشتباه، پنهان شده است؟ ترس از اين كه اشتباه كرده باشيم؟ ترس از اين كه ديگران از ما خوششان نيايد؟ ترس از اين كه قادر نباشيم حقيقت را در قالبي محترمانه، قابل پذيرش و قابل تحمل عرضه كنيم؟
چرا فكر مي كنيم كه دروغ در شرايط خاصي مي تواند نتيجة خوبي به همراه داشته باشد؟ و...
سؤالات بالا را به دقت بررسي كنيد و دربارة پاسخ هايتان عادلانه قضاوت كنيد. وقتي انگيزه هاي دروغ گويي تان معلوم شد، بهتر مي توانيد خودتان را مجهز كنيد تا اگر دوباره سر و كلة ميل به دروغ گويي پيدا شد، آن را از سر راه برداريد.
اما قبل از اين كه بخواهيد كاري بكنيد يا عكس العملي از خودتان نشان بدهيد، تمام گزينه هاي احتمالي را بررسي كنيد. دروغ گويي در خيلي از موارد، نتيجة تصميم گيري هاي عجولانه و عاري از تدبير است. وقتي متوجه شديد كه داريد دروغ سر هم مي كنيد، مكث كوتاهي بكنيد و از مخاطب  خودتان اجازه بخواهيد تا بار ديگر، سؤال او و شرايط و موضوع مورد بحث را بررسي كنيد. شايد زمان، اين اجازه را به تان بدهد كه سر و ساماني به افكار تان ببخشيد. در همين زمان مي توانيد در كنار بررسي مسأله، نيت و انگيزة خود تان را نيز ارزيابي كنيد.ذهنتان را متوجه شخص يا جملة قصاري كنيد كه شما را به راست گويي دعوت مي كند. چه بهتر كه پيشاپيش، مجموعه اي از اين نوع جملات سودمند و پرمغز فراهم كرده باشيد يا پيشاپيش، فهرستي از كساني را كه دوستشان داريد و مورد احترام تان هستند، گردآورده باشيد. صادقانه از خودتان بپرسيد كه در شرايط كاملا واقع بينانه، اگر راستش را بگوييم، بدترين اتفاقي كه ممكن است بيفتد، چيست؟

۵ درك طرف مقابل
تصور كنيد شما باعث شده ايد موقعيتي متفاوت از آن چه كه بايد، به وجود بيايد و فرض كنيد كه شما مسبب اين وضع نابهنجار بوده ايد. اگر فكر مي كنيد كه شايد با بحث بتوانيد به يك درك متقابل برسيد و تلخي حاصل از ابراز حقيقت را بگيريد، بهتر است از اين نوع عبارات و جملات استفاده كنيد:
شايد اين حرفي كه مي خواهم بزنم، درست نباشد، اما لطفا صبور باشيد...
برداشت من اين است كه... آيا شما هم چنين برداشتي داريد؟
مي دانم كه شايد اشتباه كرده باشم، اما مي خواهم شما هم بدانيد كه...
سعي كنيد حتما نشان بدهيد كه احساس طرف مقابل را درك مي كنيد. مثلا ابتدا بگوييد: من درك مي كنم كه تو عصباني هستي و... و سپس نظر خودتان و در صورت امكان، راه  حل هاي پيشنهادي تان را ارائه دهيد. سعي كنيد احساستان را به نوعي در كلام، لحن و رفتار خودتان به مخاطب منتقل كنيد: من هم از اين كه فلان كار، رأس زمان مقرر تمام نمي شود، واقعا ناراحتم. شما مي توانيد اين ناراحتي را در صدا و چهرة من ببينيد... سپس توضيح بدهيد كه قصدتان اين نبوده و سريع نتيجه گيري كنيد كه: الان مي خواهم در حضور شما برنامه اي تنظيم كنم كه هر چه سريع تر، كار تكميل شود. و دقيقا مشخص كنيد كه كدام بخش از گفته هايتان واقعيت است و كدام بخش، تصورات و نظرات شماست. اگر اين كار را نكنيد، ممكن است كم  كم به سراغ جعل واقعيت و نهايتا سراغ دروغ گويي برويد.

چند روش براي دروغ نگفتن
حقيقت وظيفه شماست!
مسدود كردن آن دسته از مسيرهاي ذهني كه منجر به دروغ گويي مي شود، نياز به تمرين دارد. وقتي شخصي با يك موقعيت خطير و پراسترس مواجه مي شود، ممكن است در يك آن، دوباره به سراغ روش هاي آشناي قديمي براي دروغ گويي برود. روان شناسان توصيه مي كنند با به خاطر سپردن 6 نكتة زير، مي توانيم از مهارت راست گويي كه در وجود همگي مان هست،  بهره مند شويم. آن ها به ما مي گويند:
۱ـ خونسردي خود را حفظ كنيد. وقتي كه خونسرد باشيد و تمركز حواس داشته باشيد، خيلي راحت تر و بهتر مي توانيد از مهارت هاي خودتان استفاده كنيد.
۲ـ  وقتي حقيقت را مي گوييد، ممكن است بعضي ها عكس العمل منفي از خودشان نشان بدهند. البته شايد هم دليل موجهي براي اين ابراز خشم و ناراحتي وجود داشته باشد. مثلا شايد اين حقيقت، نشان دهنده بدقولي شما در اجراي يك قرارداد باشد. اما به هر حال بايد بياموزيد كه اين وظيفة شماست كه مانند يك آدم بالغ و مسؤوليت پذير، در لحظات خشم و ناراحتي مخاطب تان هم در كنار او حضور داشته باشيد. روان شناسان بر اين باورند كه گاهي اوقات، ضعف و خطايي كه در وجود ديگران مي بينيم، ناشي از رويكرد اشتباهي است كه ما خودمان انتخاب كرده ايم. در واقع، اين زاوية ديد خودمان است كه ايراد دارد. شايد از يك زاوية ديگر هم بشود به هر چيزي نگاه كرد. اين مي تواند اولين قدم باشد براي اين كه به مهارت هاي بيشتر برسيد، چرا كه هيچ كس نمي تواند چيزي كه وجودش را باور ندارد، بهبود ببخشد.
۳ـ برنامه ريزي داشته باشيد. مديريت زمان، يكي از كليدي ترين عناصر لازم براي رسيدن به آسودگي خاطر است. وقتي كه مي دانيد چه تعهداتي داريد و چه زماني بايد آن ها را انجام دهيد، بهتر مي توانيد براي آن برنامه ريزي كنيد. اين طوري، كمتر ممكن است در شرايطي گير كنيد كه در آينده مجبور به دروغ گويي  شويد.
۴ـ  از عذرخواهي نترسيد. تا حالا چند بار مجبور به دروغ گويي شده ايد فقط به اين خاطر كه نخواسته ايد عذرخواهي كنيد؟ وقتي اشتباهي مرتكب شديد، نفس عميقي بكشيد، اشتباه را بپذيريد و بابت عمل يا رفتار اشتباه تان عذرخواهي كنيد. عذرخواهي نه تنها احساس گناه و استرس را از شما دور مي كند، بلكه باعث مي شود آسيب ها و خسارت هاي احتمالي تان نيز جبران شود. به علاوه، اعتراف به اشتباه و عذرخواهي كردن، دو نشانة مهم از شخصيت قوي و روحية بالاست.
۵ـ يك منبع الهام بخش براي خودتان فراهم كنيد. تاريخ پر است از انسان هاي بزرگ و سخنان پرمغزي كه هر كدام مي تواند به ما انگيزه اي قوي بدهد. براي اين كه مهارت هاي راست گويي خودتان را هر از چند گاهي تقويت كنيد، به زندگي اين افراد و سخنان باارزششان دقت كنيد. ممكن است بدون تجديد قواي اينچنيني، باز هم فيلتان ياد هندوستان كند و...
۶ـ بر روي آن چه بيش از هر چيز ديگري برايتان اهميت دارد، تمركز كنيد. حواس خودتان را متمركز كنيد بر روي رفتاري كه دوست داريد و تصوير ايده آلي كه از خودتان و در ذه ن خودتان ساخته ايد. اين تصوير مي تواند شما را در ادامة راه هدايت كند و باعث  شود انگيزة بيشتري براي حفظ مهارت هاي راست گويي و استفاده از آن ها داشته باشيد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:59 PM  توسط   | 

 
 
تحليل روان شناسانه عصبانيت و تكنيك هاي غلبه بر آن
 
 
خشم ريشه در ترس و درماندگي دارد وقتي ارزش ها، توقعات استانداردها و يا اهدافمان به خطر مي افتد عصباني مي شويم
... به خودمان مي آييم و مي بينيم كه اي بابا، دير شده، كار از كار گذشته. به خودمان لعنت مي فرستيم و مي گوييم كه اين آخرين بار است و اين عبرتي مي شود براي دفعة بعدمان. اما نمي شود... دوباره به خودمان مي آييم و مي بينيم كه اي بابا، دير شده... بودا مي گويد: خشمگين شدن، مانند اين است كه زغال گداخته اي در دست بگيري و بخواهي آن را به سمت ديگران پرتاب كني. در حالي كه متوجه نيستي، خودت زودتر و بيشتر از ديگران مي سوزي. شما از عصبانيت، تجربه اي غير از اين داريد؟

۱
يك نفر به تان توهين مي كند: احمق، بي شعور،... و شما عصباني مي شويد. نشسته ايد پشت ماشين و داريد راه  خودتان را مي رويد، اما رانندة  ديگري، راهتان را مي  بُرد و عصباني تان مي كند. كسي به دوستتان حمله مي كند يا به او ناسزا مي گويد و شما نمي توانيد عصبانيت تان را مهار كنيد. يك روز صبح كه مي آييد سرِ كارتان، خبردار مي شويد كه اضافه حقوقتان را بي جهت قطع كرده اند و شما عصباني مي شويد.
چرا؟ واقعا در اين موارد، چه چيزي عصباني تان مي كند؟ چهار موقعيت  بالا، چه عنصر مشتركي دارند كه شما را از كوره  در مي برند؟ روان شناسان مي گويند عامل زمينه ساز عصبانيت، هيچ چيزي نيست به جز اين كه آدم احساس مي كند كنترلش بر روي يكي از ارزش ها يا استانداردهايش از دست  رفته است.
يك بار ديگر، مثال هاي قبلي را به خاطر بياوريد: غرور، وقت شناسي، علاقة قلبي و پول، چيزهايي بودند كه در مثال هاي بالا با تهديد روبه رو شدند و اعصا بتان را به هم ريختند. هميشه همين طور است. بيشترِ آدم ها وقتي احساس مي كنند شايد به چيزي كه برايشان مهم است نرسند، خشمگين مي شوند.
۲
معمولا هنگام عصبانيت فكر مي كنيم كه خودمان مي دانيم چه كسي يا چه چيزي باعث بروز مشكل شده و معمولا در اين مواقع، كسي يا چيزي هست كه خشممان را بر سرش آوار كنيم: شخصي كه ازمان انتقاد كرده، راننده اي كه راهمان را بريده، رئيس يا كارمند زيردستمان و گه گاه حتي خودمان. معمولا در اين مواقع، خيال مي كنيم كه با آوار كردن خشممان بر سر اين و آن، مي توانيم موانع را از پيش پاي  خودمان برداريم و به اهداف دلخواه مان برسيم. البته شايد گه گاه، چنين اتفاقي هم بيفتد. مثلا شايد در يك درگيري فيزيكي، خشم به مان انرژي بدهد تا بهتر از خودمان دفاع كنيم. اما در بيشتر مواقع، اين طور نيست. عصبانيت به طور معمول باعث مي شود كه قدرت قضاوت و استدلال مان تحليل برود و استرس مضاعفي در وجودمان توليد شود. اين ثابت شده است كه خشم و عصبانيتِ طولاني مدت، هر چقدر هم كه مختصر و خفيف باشد، يكي از علل اصلي بيماري هاي قلبي عروقي و يكي از عمده ترين دلايل حملات قلبي است.
۳
روان شناسان مي گويند خشم نشان مي دهد كه ما از نظر ذهني و رواني، قادر نبوده ايم با يك موقعيت خاص، كنار بياييم و يا نتوانسته ايم برايش چاره و راه حلي پيدا كنيم. روان شناسان بر اين باورند كه آن دسته از آدم هايي كه زياد و بيش از حد، عصباني مي شوند، يكي از اين دو مورد درباره شان صدق مي كند: يا يك سِري مشكلات زمينه اي و قديمي دارند كه هنوز موفق به حل آن ها نشده اند و نتوانسته اند هضمشان كنند؛ يا اين كه ـ به غلط ـ عادت كرده اند در برخورد با وضعيت هاي نامطلوب، از روش هاي سازگاري هيجاني استفاده  كنند كه البته روش هاي نابالغ و غيرمؤثري به حساب مي آيند.
روان شناسان مي گويند خشم، ريشه در ترس و درماندگي دارد. وقتي ارزش ها، توقعات، استانداردها و يا اهدافمان به خطر مي افتد، اين احساس در ما به وجود مي آيد كه اوضاع دارد از دستمان خارج مي شود و ترس و آزردگي ناشي از اين احساس، عصباني مان مي كند. طبيعي است كه آدم هاي هميشه عصباني، اين ترس و درماندگي را در مورد خودشان باور ندارند، چرا كه آن را يك نقطه ضعف به حساب مي آورند. اما روان شناسي خشم، در صحت اين ادعا هيچ ترديدي ندارد.
۴
روان شناسان در زمينة خشم و عصبانيت و تكنيك هاي غلبه بر آن، توجه  ما را به 9 مورد جلب مي كنند:
۱. يكي از مهم ترين قدم هايي كه براي مهار خشم مي توان برداشت، اين است كه علت عصبانيت  را به دقت شناسايي كنيد. خيلي از افرادي كه دچار عصبانيت هاي مزمن و طولاني مدت هستند، نمي توانند قاطعانه علت عصبانيت شان را شناسايي كنند. وقتي دقيقا تعيين مي كنيد كه از چه چيزي عصباني هستيد، در واقع، داريد خود تان را آماده مي كنيد تا با آن مقابله كنيد.
۲. احتمالا يكي از اهداف آدم هاي عصباني، اين است كه توجه ديگران را به خود جلب كنند. شايد فرد عصباني، پيش خودش اين طور فكر كند كه جلب توجهات منفي ديگران، بهتر از اين است كه اصلا هيچ توجهي به آدم نشود. اگر اين احساس در وجودتان هست كه كسي دوستتان ندارد يا اين كه كسي به شما احساس نياز پيدا نمي كند، اين ممكن است يكي از علل ريشه اي عصبانيت تان باشد.
۳. اين واقعيت را بپذيريد كه خيلي چيزها در اين دنيا از كنترل شما خارج است و اصلا دست شما نيست. اگر قرار باشد با وسواس فراوان سعي كنيد تا در همه حال، خانواده و دوستان و به طور كلي، اوضاع و احوال را در اختيار خودتان داشته باشيد، حسابي به هم مي ريزيد و خستگي و عصبانيت تان پاياني نخواهد داشت.
۴.شـــايــــد عصبانيت تان ناشي از اين باشد كه توانايي بخشيدن ديگران را نداريد. اگر هرگز نتوانسته ايد كسي را كه آزارتان داده است ببخشيد، در دام دردناكي گرفتار آمده ايد كه سرانجام، شما را از بين مي برد. بخشيدن را تمرين كنيد.
۵. خيلي از افراد عصباني و خشمگين، از خودشان تنفر دارند. نفرت از خود، يكي از راه هايي است كه آدم به طور ناخودآگاه براي كنترل احساسات خودش به كار مي برد. شايد لازم باشد كه كم كم ياد بگيريد چطور با استفاده از مهارت ها و راه هاي جديد، احساسات تان را به شكلي مثبت كنترل كنيد.
۶. شايد عصبانيت تان ناشي از كارهايي است كه اعضاي خانواده، بستگان و يا دوستانتان در گذشته انجام داده اند. به اين نوع عصبانيت، مي گويند: خشمِ باقي مانده يا خشمِ تخليه نشده . راه هايي هست كه مي توان اين نوع خشم را ريشه يابي كرد. اما خب، شايد كمي وقتتان را بگيرد. بعد از اين كه علت اين عصبانيت را شناسايي كرديد، بايد كم كم سعي كنيد كساني را كه در گذشته موجب آزارتان شده اند، ببخشيد.
۷. گاهي اوقات، خشم و عصبيت، ممكن است يك علت جسماني و پزشكي داشته باشد. اگر به چنين چيزي مشكوك ايد و علائم ديگري نيز داريد، بد نيست سري به پزشك بزنيد. شايد تمام اين ها حاصل به هم خوردن تعادلات شيميايي و هورموني بدنتان باشد.
۸. اگر چه ديگران ممكن است شما را تحريك كنند، اما اين يك واقعيت است كه هيچ كس قادر نيست بدون ميل و ارادة شما، شما را عصباني كند. آدم ها اين توانايي را دارند كه پاسخشان به شرايط گوناگون و محيط اطراف را تحت اختيار و كنترل خودشان داشته باشد.
۱۰. اگر شما يا يكي از اعضاي خانواده تان دائم عصباني مي شويد، احتمالا به تنهايي در اين آتش نمي سوزيد و ديگران را نيز در اين سوختن، شريك مي كنيد. پس بهتر است در قبال اين مشكلِ ديگران نيز بي تفاوت نباشيد و سعي كنيد زمينه هاي عصبانيت ديگران را شناسايي كنيد و به آن ها كمك كنيد تا به نحوي، مشكل مزمن خود را حل كنند. اين كار به رفع مشكل خودتان نيز كمك خواهد كرد.
 
يكي از روش هايي كه روان شناسان براي كمك به افراد عصباني ارائه مي كنند، طرح سؤالات هدفدار است. آن ها در طي جلسات مشاوره اي و درست سرِ بزنگاه، يك سؤال كليدي مطرح مي كنند و از شما مي خواهند تا آن سؤال را بارها و بارها در خلوتتان تكرار كنيد و پاسخ دقيقي برايش بيابيد.
تمرين كنيد. خودتان را در مقام درمان گر قرار بدهيد. سؤالات زير را در دلتان بخوانيد و بعد از خواندن هر سؤال، نفس عميقي بكشيد، كمي مكث كنيد و پاسخ دقيقي براي سؤال مورد نظر پيدا كنيد و بعدش برويد سراغ سؤال بعدي. اين سؤالات به تان كمك  مي كند تا به آن چه باعث عصبانيت و ناراحتي تان شده، از زاوية تازه اي نگاه كنيد. البته ممكن است همة اين سؤالات به كارتان نيايد. شايد فقط يكي از سؤالات به شما مربوط باشد. پس اگر احساس كرديد بعضي پرسش ها براي شما خيلي بي ربط و عجيب است، برويد سراغ سؤالات بعدي. اين پرسش ها را بايد آن قدر تكرار كنيد تا در ذهنتان خانه كند:
۱. شما از اين موقعيتي كه پيش آمده، چه چيزي ياد گرفته ايد كه ممكن است يك روز ديگر و در يك موقعيت ديگر به دردتان بخورد؟
۲. ماهيت اين موقعيتي كه ناراحت تان كرده، چيست؟ چه تهديدي در آن هست كه باعث مي شود از كوره در برويد؟ هدفتان چه بوده كه مورد تهديد قرار گرفته؟ چطور مي توانيد آن هدفتان را تأمين كنيد؟
۳. در حال حاضر، چه چيزي شما را اين قدر به هم ريخته است؟ آيا اين امكان وجود ندارد كه شما دستي دستي خودتان را عصباني كرده باشيد و هيچ دليل موجهي براي خشمتان نداشته باشيد؟
۴. سال آينده همين موقع، چه نگاهي به اين مشكل خواهيد داشت؟ سال هاي سال بعد چه؟ باز هم اوضاع، اين قدر نگران كننده و ترسناك است؟ يعني ارزش اين همه حرص و جوش را دارد؟
۵. چه فرضيه هايي را در رابطه با اين اتفاق در ذهن خودتان مرور مي كنيد؟ اين اتفاق، شما را ياد چه اتفاقات و موقعيت هاي مشابهي مي اندازد؟ آيا مي توانيد موقعيت هاي مشابهي را به خاطر بياوريد كه كمي آرامتان كند؟
۶. آيا به روي ديگر سكة اين وضعيت فكر كرده ايد؟ شايد اگر به روي ديگر اين سكه نگاه كنيد، كمي آرام تر شويد، نه؟
۷. الان و در همين لحظه، چه چيز اميدواركننده  و لذت بخشي در زندگي تان وجود دارد؟
۸. به كسي كه خيلي قبولش داريد فكر كنيد، به كسي كه خيلي خوب، خشم خودش را كنترل مي كند. اگر اين شخص در وضعيت فعلي شما گرفتار مي شد، احتمالا چه عكس العملي از خودش نشان مي داد؟ احتمالا او چه كار مي كرد تا درست تصميم بگيرد و منطقي رفتار كند؟
۹. اگر يكي از دوستانتان در وضعيت فعلي گرفتار مي شد، شما به او چه مي گفتيد تا او را آرام كنيد؟
۱۰. اگر اين وضعيت به شديدترين و بدترين حالت خود برسد، چه مي شود؟ حد نهايت كار چيست؟ و اگر كار تا آن حد وخيم شود، چه چيزهايي هنوز در زندگي تان وجود دارد كه شما مي توانيد از آن لذت ببريد؟
۱۱. الان چه كار مي توانيد بكنيد تا احتمال وخامت اوضاع، كمتر شود؟ چه كار مي توانيد بكنيد تا ريسك كار، كمي پايين تر بيايد؟
۱۲. آيا عصباني شده ايد تا حواس خودتان را از خطرات احتمالي پرت كنيد؟ بهتر نيست كمي روي مشكل متمركز شويد و بي آن كه خودتان را گول بزنيد، به همة جوانب قضيه فكر كنيد؟
۱۳. آيا عصباني شده ايد تا به خودتان روحيه و انرژي بدهيد؟ اگر اين طور است، چه كارهاي ديگري را مي شود سراغ گرفت كه بتواند روحيه تان را بالا ببرد؟
۱۴. چقدر برايتان مهم است كه ديگران درباره تان چه فكري بكنند؟ آيا بايد كمتر به ديگران اهميت بدهيد يا بيشتر؟
۱۵. آيا داريد توي ذهن خودتان، جريان دعوا و مرافعة احتمالي تان را مرور مي كنيد؟ آيا نمي توانيد اين افكار را بيرون بريزيد و خودتان را در اين لحظه از زندگي رها سازيد؟
۱۶. الان در اين وضعيت ناخوشايند، چه چيزهايي داريد كه شايد در ديگر لحظات خوشايند زندگي تان نداشته باشيد؟
۱۷. قبلا چه كارهاي سودمندي براي آرام كردن خودتان انجام مي داده ايد؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:59 PM  توسط   | 

       آيا قرار است به خاطر افسردگي درمان دارويي دريافت كنيد؟

شايد مشاور يا روانپزشك شما دارو درماني را براي شما در نظر بگيرد و شما بر اساس آنچه كه شنيده ايده و يا تجارب دوستان و اعضاي خانواده در شگفت باشيد كه چگونه داروها مي توانند برايتان مفيد باشند. اين بروشور جهت پاسخگويي به بسياري از سئوالات مكرر در مورد ضد افسردگي ها تهيه شده است. ما اميدواريم كه اين بروشور نقطه شروع خوبي براي بحث هاي كامل تر وعميق تر با مشاور و يا روان پزشك شما در مورد داروهاي ضد افسردگي باشد. اگر بخواهيد اطلاعات بيشتري در مورد دارو درماني بدست آوريد، با يك روان پزشك مشاوره كنيد. روانپزشك يك متخصص در طب است كه در مورد تشخيص و درمان مشكلات عاطفي و رواني آموزش ديده است. روانپزشك به طور ويژه براي درمان دارويي افسردگي آموزش مي بيند.

افسردگي قابل درمان است

سوال هاي اصلي درباره ضد افسردگي ها

1)   نشانه هايي از افسردگي كه درمان آنها مستلزم مصرف داروست، كدامند؟

اغلب ما در مواردي دلسرد يا غمگين مي شويم. اين بروشور درباره نوع متفاوتي از افسردگي تهيه شده است. اگر شما اين نوع افسردگي را داشته باشيد احساس غم، تحريك پذيري و افسردگي در طول روز و براي  چند هفته يا ماه را تجربه خواهيد كرد. افراد يا فعاليتهايي كه معمولاً براي شما لذت بخش بودند، ديگر اينگونه نخواهند بود. شايد ادامه درس و كلاس را متوقف و در تمام مدت احساس خستگي بكنيد. اشتهاي شما افزايش يا كاهش مي يابد و وزنتان اضافه يا كم مي گردد. بي خوابي دو روزه، خواب در تمام روز يا ميل به "ماندن در رختخواب" در مواردي براي همه ما پيش مي آيد. اما اگر مشكلات براي چند هفته اتفاق بيافتند نشان دهنده يك مشكل جدي خواهند بود.

اگر شما افسرده هستيد در تمركز يا تصميم گيري مشكل خواهيد داشت. دوستان شما در مورد حساسيت زياد از حد يا گريه فراوانتان با شما صحبت مي كنند، وقتي در حال افسردگي قرار داريد، احساس درماندگي و نااميدي حالتي معمول براي شما خواهد بود وگويي در يك سالن تاريك گير افتاده و قادر به خروج از آن نيستيد. ديگران ممكن است متوجه عدم علاقه شما به انجام مسئوليت ها يا رسيدگي به ظاهر شخصي تان شوند. ممكن است در مورد مرگ و حتي خودكشي به اندازه زيادي فكر كرده باشيد. اينها علايم افسردگي شديد هستند.

نشانه هاي افسردگي

·                   خلق افسرده و غمگين

·                   تغيير در اشتها

·                   افكار خودكشي

·                   مشكلات خواب

·                   فقدان تمركز

 2)   آيا افسردگي نشان دهنده "ضعف" شخصي است؟

افسردگي يكي از نگراني هاي شايع دانشجويي است كه به مراكز مشاوره دانشجويي مراجعه مي كنند. افسردگي نشانه ضعف شخصي نيست. آبراهام لينكلن، ملكه ويكتوريا و وينستون چرچيل فقط       نمونه هايي از افراد سرشناس تاريخ هستند كه دچار افسردگي بوده اند. افسردگي وضعيتي نيست كه با خواست يا آرزوي شما، از بين برود. افراد دچار افسردگي نبايد فقط از خود انتظار بهبودي داشته باشند. بدون درمان، علايم افسردگي تداوم يافته و يا حتي بدتر مي گردد. با شروع درمان شما در عرض 3 تا 6 هفته بهبودي معني داري را تجربه خواهيد كرد. شما تنها نيستيد. بسياري از دانشجويان دانشگاه افسردگي را تجربه مي كنند.

3)    آيا بدون دارو نمي توانم احساس بهتري داشته باشم؟

 آيا ساير افراد (مبتلا به افسردگي) نمي توانند بدون مصرف دارو بهبودي پيدا كنند؟

در نهايت، حتي بدون درمان نيز عده اي احساس بهبودي مي كنند. متاسفانه "اين احساس بهبودي" فقط يكي دو سال طول مي كشد و در صورت عدم درمان افسردگي ممكن است بدتر شده و در توانايي شما در مطالعه، كار و لذت بردن از روابط ايجاد اختلال كند. وقتي خطر خودكشي در بين باشد افسردگي مي تواند به يك بيماري تهديد كنندة زندگي تبديل شود. داروها هيچ چيز را "تثبيت" نمي كنند. ولي به بهبود خلق و كاركرد شما كمك مي كنند طوري كه بتوانيد شروع به كار با ساير مشكلات بنماييد.

 4)   چگونه يك داروي ضد افسردگي اثر خود را اعمال مي كند؟

افسردگي نوعي بيماري است كه در آن عوامل مختلفي از قبيل ژنتيك، تغييرات شيميايي در بدن و حوادث خارجي مي توانند نقش مهمي داشته باشند. تحقيقات نشان مي دهند كه افسردگي مي تواند با تغييرات در كاركرد شيميايي مغزـ يعني ناقلهاي عصبي ـ در ارتباط باشد، تحقيقات فعلي بر روي نظامهاي سروتونين، نوراپي نفرين و دوپامين متمركز شده اند. عوامل ژنتيك معين و تغييرات در هورمونهاي بدن نيز در بعضي از وضعيتهاي افسردگي داراي نقش هستند. تغييرات زيست شناختي پيچيده فوق مي تواند تغييراتي عميق در خلق و رفتار شما داشته باشد. فرض مي شود كه ضد افسردگي ها  عدم تعادل شيميايي موجود در بيماري هاي افسردگي را اصلاح مي كنند.

5)   آزمايش خوني براي افسردگي وجود دارد؟

تشخيص افسردگي مبتني بر مجموعه اي از علايم و نشانه هاي شاخص است كه حالت خلقي شما و الگوهاي تفكر و سلامتي جسماني را تحت تاثير قرار مي دهند. تا به امروز، آزمايش خوني كه بتواند تشخيص افسردگي را تاييد يا رد كند، وجود ندارد.

6)   چه زماني بايد از قرصهاي ضد افسردگي استفاده كنم؟

شما و درمانگر متخصص تان بعد از شروع دارو درماني جهت ارزيابي تغييرات و يا عوارض دارو ونيز ارزيابي چگونگي اثر دارو بر شما، همديگر را به طور منظم ملاقات خواهيد كرد. بطور مشخص داروهاي ضد افسردگي براي مدت 8 الي 12 ماه و حتي بيشتر بايد مصرف شوند. اگر چه به هنگام احساس بهبود تمايل به قطع درمان وجود دارد ولي تداوم درمان تا زماني كه پزشكتان متقاعد به درمان افسردگي گردد، اهميت فراوان دارد. قطع زودرس داروها موجب برگشت نشانه هاي اوليه خواهد شد. ممكن است از شما خواسته شود كه بصورت تدريجي داروها را كاهش دهيد.قطع تدريجي به ويژه در مورد بعضي از داروها به بدن شما اجازه سازگار شدن را مي دهد.

7)اگر مصرف داروها را قطع كنم آيا افسردگي دوباره عود خواهد كرد؟

در اغلب موارد، افسردگي يك بيماري است كه توسط داروها و مشاوره به خوبي درمان مي شود. اما در صورت قطع درمان احتمال برگشت دوباره افسردگي وجود دارد. تداوم دارو يا روان درماني تا مدت زمان پيشنهادشده، توسط متخصصين اين احتمال را به حداقل مي رساند. در موارد بسيار كمي، متاسفانه بعد از كامل شدن دورة درمان باز هم عود مي كند. شناخت علايم يك دوره جديد افسردگي و اقدام به موقع براي درمان در اين رابطه بسيار مهم هستند.

8)آيا اين داروها اعتياد آورند؟ آيا احساس افزايش نيرو خواهم داشت؟

داروهاي امروزي براي درمان افسردگي اعتياد آور نيستند. اعتياد دارويي به مصرف مقادير بيشتر دارو به صورت فزاينده اشاره دارد. گر چه بعضي از داروهاي مورد استفاده در درمان اشكال نامعمول افسردگي مي توانند كيفيت اعتياد آور داشته باشند، اما آنها داروهاي استاندارد ضد افسردگي نيستند و بنابراين موضوع اين بروشور نمي باشند. گر چه ضد افسردگي ها اعتياد آور نيستند ولي شايد بعضي از نشانه ها را تجربه كنيد كه در نتيجه آن اين احساس به شما دست بدهد كه نكند به دارو وابسته مي شويد.

در آغاز درمان، داروهاي ضد افسردگي مي توانند احساس غير معمولي از انرژي، به ويژه در مقايسه با حالت قبلي در شما ايجاد كنند. مانند هر نوع داروي ديگر، ضدافسردگي ها نيز عوارض جانبي بالقوه را دارا هستند. احساس وابستگي يا مسموميت نشان دهنده واكنش غير معمول به داروها، تعامل دارويي ديگر با الكل يا ساير عوارض جانبي ناخواسته مي باشد. همچنين، بعضي از بيماران افسرده ـ شيدا در پاسخ به اين داروها ممكن است حالت ناخواسته نشئه را تجربه كنند. اگر اين مشكلات را تجربه مي كنيد سريعاً با روان پزشك تماس بگيريد.

ضد افسردگي ها اعتياد آور نيستند

9)   آيا داروها شخصيت مرا تغيير مي دهند؟

دارو كليت شخصي، ويژگي هاي شخصيتي منحصر به فرد يا پيشامدهاي زندگي شما را تغيير نمي دهند. هدف درمان با ضد افسردگي ها فراهم كردن شرايط براي ايجاد تغييرات مثبت در حالت خلقي و الگوهاي فكري شماست. داروهاي ضد افسردگي به مردم كمك مي كنند تا تمام هيجان هاي انساني را بدون احساس فشار و سختي، تجربه نمايند. گر چه اين تغييرات مثبت شبيه تغييرات شخصيتي هستند، اما در واقع آنها نشان مي دهند كه شما در حال بدست آوردن توانايي واكنش به مردم وموقعيتها به شيوة غير افسرده وار هستيد. در مواردي داروهاي ضد افسردگي عوارض جانبي موقتي را سبب مي شوند كه شبيه به تغييرات منفي شخصيت مي باشند. بطور ويژه حساسيت عاطفي يا تنشي را كه قبل از شروع دارو درماني داشتيد، ممكن است احساس نكنيد. در مواردي كه اين حالت ايجاد شده و شما را مشوش مي سازند، در طرح آن با مشاور يا روانپزشك خود تعلل نكنيد جهت آموزش در مورد عوارض جانبي اين داروها به سوال 12 اين بروشور توجه كنيد.

 10)  قبل از تجويز دارو، دكتر چه چيزي ممكن است از من بخواهد؟

اولين گام طرح نشانه هاي افسردگي با روان پزشك است. روان پزشك ممكن است همان سوالاتي را كه متخصصين قبلي (مثلاً مشاور) از شما پرسيده بود، دوباره بپرسد. گر چه اين تكرار براي شما ممكن است ناكام كننده تلقي شود ولي در ذهن داشته باشيد كه پزشك شما اين سوالات را جهت شناخت كامل نشانه ها، سابقه طبي، داورهاي قبلي و احتمال مصرف مواد يا الكل مجدداً تكرار مي كند. مطرح كردن موضوع حاملگي  و يا روش هاي كنترل (پيشگيري از حاملگي) نيز حائز اهميت است زيرا داروها ممكن است براي جنين يا نوزاد خطرناك باشد. از آنجا كه بعضي از داروها به مانند ساير وضعيتهاي طبي مي توانند علايم افسردگي ايجاد كنند، ممكن است جهت ارزيابي جسمي كامل و تستهاي آزمايشگاهي به يك پزشك ديگر نيز ارجاع داده شويد.

 11) چگونه پزشك دارو(ها)ي خاصي را براي تجويز انتخاب مي كند؟

در حال حاضر حدود 20 داروي ضد افسردگي براي درمان افسردگي وجود دارد. ضد افسردگي ها عموماً بر اساس خواص شيميايي و چگونگي كاركردشان طبقه بندي مي گردند. داروهايي كه پزشك شما ممكن است تجويز كند، عبارتند از: بازدارنده هاي اختصاصي جذب مجدد سروتونين (SSRI)، ضد افسردگي هاي سه حلقوي (TCA) يا بازدارنده هاي مونوآمين اكسيداز (MAOI) . بعضي از متخصصين ممكن است از داروهايي كه در 10ـ15 سال اخير ساخته شده و به نام داروهاي نسل جديد مشهور هستند و يا داروهايي كه از سي سال پيشتر وجود دارند و به نام داروهاي نسل قديم مشهورند، استفاده نمايند. به مانند اندازه كفش، هر دارويي نيز براي هر كسي مناسب نيست، دارويي كه براي دوست شما موثر بوده ممكن است در مورد شما موثر نباشد.

روان پزشك اثرات معكوس و زيان آور داروها را مد نظر دارد. هدف درمان از بين بردن افسردگي با حداقل عوارض دارويي است. متاسفانه دارويي كه هيچ مشكل يا خطر بالقوه نداشته باشد، تا به امروز وجود ندارد. عوارض جانبي اين داروها خفيف بوده و با گذشت زمان كاهش مي يابند. تحقيقات امروز متمركز بر داروهاي انتخابي ويژه اي است كه كمترين عوارض جانبي را داشته باشند. لازم است كه با پزشك در مورد نگراني هايتان درباره داروها و عوارض جانبي شان صحبت نماييد.

12)عوارض جانبي احتمالي داروهاي ضد افسردگي كدامند؟

ضد افسردگي ها درماني نسبتاً سالم هستند. به مانند اغلب داروها، ضد افسردگي ها نيز ممكن است عوارض جانبي خفيف و معمولاً گذرايي در بعضي از افراد داشته باشند. در اغلب موارد عوارض جانبي خفيف، قابل كنترل بوده و با گذشت زمان ناپديد مي شوند. عوارض جانبي معمول عبارتند از: تهوع، اسهال و يبوست، گيجي، خواب آلودگي، عصبيت، تغييرات خواب، خشكي دهان، سردرد و تيرگي بينايي. بعضي از اشخاص در علائق يا رفتارهاي جنسي خود تغييراتي را تجربه مي كنند. گرچه مشكلات و عوارض شديد خيلي نادر هستند، اما ممكن است در مواردي ديده شوند.

پزشك يا داروساز، شما را از عوارض جانبي بالقوه داروها آگاه مي كند. در جلساتي كه جهت پيگيري با پزشك خود خواهيد داشت، او در مورد پاسختان به داروها خواهد پرسيد و از نظر عوارض مشكل زا شما را بررسي خواهد نمود. عوارض جانبي غير معمول يا عوارضي كه در توانايي كار يا تحصيلتان ايجاد تداخل مي كنند را بايد بلافاصله به پزشكتان گزارش دهيد تا در صورت لزوم تغييرات لازم در داروها داده شود. اكثر عوارض جانبي برگشت پذير بوده و بعد از قطع درمان به تدريج از بين مي روند.

13) چقدر طول مي كشد تا داروها بتوانند به من كمك كنند؟ چطور مي توانم از موثر بودن داروها آگاه شوم؟

همه ضد افسردگي ها مدت زماني را جهت تاثير درماني لازم دارند. اگر احساس بهبود (سريع)
 نمي كنيد، دلسرد نشويد. اثر درماني بعد از 2 تا 4 هفته از شروع برنامه درمان ظاهر مي گردد. گر چه عده اي حتي زودتر نيز احساس بهبودي مي كنند. دوستان و اعضاي خانواده ممكن است بعد از شروع درمان، آثار بهبود را در شما ملاحظه نمايند. وقتي دارو درماني اثر خود را اعمال مي كند، شما توانايي فزاينده اي را براي انجام كارها احساس كرده و به شيوه "بهنجار" از زندگي لذت مي بريد. اگر به دارو پاسخ درماني ندهيد پزشك ممكن است مقدار دارو را تغيير داده و يا داروهايي جديد تجويز كند.

هر شخص پاسخ منحصر به فردي به داروها مي دهد. درمان افسردگي يك فرايند پيش رونده است و بسته به چگونگي تاثير دارو بر شما، پزشك جريان درمان شما را مورد بازبيني قرار داده و آن را براي شما به دقت تنظيم خواهد كرد.

هر شخص پاسخ منحصر به فردي به داروها مي دهد

14) آيا مي توانم در كنار ضد افسردگي ها داروهاي ديگر نيز مصرف كنم؟

يك سوال بسيار مهم! در مواردي كه ضد افسردگي ها به همراه ساير داروها مصرف مي شوند، احتمال عوارض جانبي يا تداخل دارويي افزايش مي يابد. به ويژه در مورد داروهاي آلرژي، مشاوره با پزشك تجويز كننده دارو بسيار حائز اهميت است. هر دارويي كه همزمان مصرف مي كنيد حتي مصرف ويتامينها  وداروهاي گياهي را نيز به پزشك بگوييد.

15) آيا داروهاي ضد افسردگي با قرص هاي ضد بارداري تداخل مي كنند؟

شواهدي در كاهش اثر داروهاي ضد بارداري در نتيجه مصرف  ضد افسردگي ها وجود ندارد. به هر حال به مانند ساير داروها در صورت باردار بودن اين داروها مي توانند براي جنين خطرناك باشند.

16) آيا مواد "طبيعي" وجود دارند كه بتوانم براي درمان افسردگي بكار ببرم؟

در نزد مردم شايعاتي در مورد وجود تركيبات گياهي ضد افسردگي وجود دارد. متاسفانه هنوز مطالعات كافي در مورد اثر بخش بودن اين تركيبات به ويژه در مقايسه با داروهاي ضد افسردگي استاندارد براي اشكال مشخص افسردگي باليني وجود ندارد. علاوه بر اين، تركيبات داروهاي ضد افسردگي سنتي با تركيبات گياهي امروزه پيشنهاد نمي شود و اگر شما در مورد پيشرفتهاي اخير در زمينه تركيبات گياهي كنجكاو هستيد، قبل از "خود درماني" حتماً با روانپزشك خود مشورت كنيد.

17) قيمت داروهاي ضد افسردگي چقدر است؟

گر چه پرداخت قيمت داروها براي بعضي از دانشجويان مشكل است اما قيمت درمان نكردن افسردگي نيز بالاست. شما وقت و پول قابل ملاحظه اي را صرف رسيدن به دانشگاه كرده ايد. توانايي شما در كارهاي تحصيلي، روابط و شغل به شدت توسط افسردگي درمان نشده تحت تاثير قرار مي گيرد. خوشبختانه بسياري از اين داروها تحت پوشش خدمات بيمه قرار دارند. در مورادي نيز دفاتر مشاوره در تهيه اين قرص ها به شما كمك لازم را خواهند كرد.

18)    اگر مصرف قرص ها بر اساس جدول زماني را فراموش كنم چه مي شود؟

اين از مواردي است كه بايد با پزشك خود در ميان بگذاريد. در اغلب موارد، اگر مقدار دارو را فراموش كرده ايد، در نوبت بعدي دو برابر مصر نكنيد. با جدول زماني قبلي مصرف را ادامه دهيد و سعي كنيد كه فراموشي تكرار نشود. اگر چندين بار مقادير مشخص شده دارو را فراموش كنيد ممكن است دچار مشكلاتي از قبيل سر درد و تهوع گرديد. به ويژه اگر مصرف دارو را در اغلب موارد فراموش كنيد، بهبود شما مدت زمان طولاني تري طول خواهد كشيد.

19)    به دوستان و خانواده ام چه بگويم؟

اغلب كساني كه از شما مراقبت مي كنند از تغييرات خلقي و سطح انرژي شما نيز آگاهي داشته و در آن موارد نگراني هايي دارند. ممكن است آنها از اين بابت كه شما كمك لازم را دريافت كرده ايد، خيالشان راحت گردد. از آنجا كه افسردگي مي تواند در شما احساس خستگي و درماندگي ايجاد كند، دريافت حمايت ديگران در اين دوران بسيار مهم است. به هر حال، بسياري از مردم هيچگاه افسردگي را بطور جدي تجربه نكرده اند و بنابراين نمي توانند بفهمند كه آن چقدر ناتوان كننده است. آنها قصد آسيب به شما را ندارند ولي ممكن است چيزهايي بگويند يا كارهايي بكنند كه نتيجه آن آسيب رساندن به شما از جانب آنان و نيز حمايت مناسبتر كمك خواهند كرد.

20)    در كنار مصرف داروها آيا به مشاوره هم نيازمندم؟

براي اغلب اشخاص، تركيب دارو درماني با روان درماني موثر ترين شيوه درمان است. گر چه داروها به بهبود نشانه هاي افسردگي كمك مي كنند، آنها نمي توانند حوادث، افكار يا رفتارهايي را كه موجب مشكلاتي براي شما شده اند، تغيير دهند. حتي قبل از شروع افسردگي نيز شما با مسايل خانوادگي درگير بوديد كه احساس شما درباره خود و روابطتان را تحت تاثير قرار مي دادند. روان درماني به شما كمك مي كند تا اين نگراني ها را كشف و حل و فصل نماييد. براي بهبود احساس ارزشمندي، مهارتهاي ارتباطي و راهبردهاي كنترل حوادث فشار زا ممكن است روان درماني فردي يا گروهي به شما پيشنهاد شود غذاي خوب، با كيفيت خوب و ورزش نيز عوامل مهمي در بهبود هستند سريعتر تا حد امكان، به همه پيشنهاد هاي مشاور روان پزشك خود عمل كنيد.

تركيب دارو با روان درماني موثرترين شيوه درمان افسردگي است

ما اينجا جهت كمك به شما آماده ايم:

دفاتر مشاوره دانشگاهها به دانشجويان كمك مي كنند تا با چالش هاي زندگي دانشجويي به شكل موثر برخورد كنند.

 ترجمه: مجيد محمود عليلو,كارشناس دفتر مركزي مشاوره وزارت علوم, تحقيقات و فناوري و همكار مركز مشاوره دانشگاه تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:25 PM  توسط   | 

ناتواني روان پزشكي به چه معني است ؟

  بيماري رواني اصطلاحي گسترده براي توصيف تعداد زيادي از بيماريهاي روان پزشكي است كه توانايي تفكر ، احساس و رفتار شخص جهت عملكرد مناسب در تكاليف روزمره زندگي را مختل مي‌نمايند.

بسياري از بيماريهاي رواني در اواخر نوجواني يا اوايل بزرگسالي يعني مقارن با زمان ورود به دانشگاه شروع مي‌گردند. بعضي از مردم فقط يك دوره واحد بيماري رواني را تجربه مي‌كنند، در حالي كه عده‌اي ديگر ممكن است نشانه‌هاي پيشرونده‌اي راتجربه نمايند. بسياري از بيماريهاي رواني حالت دوره‌اي داشته و امروز اغلب آنها درمان پذير هستند.

تخمين زده مي‌شود (20 درصد ) مردم در دوره‌اي از زندگي خود بيماري رواني را تحربه كنند. افراد داراي بيماري رواني مي‌توانند زندگي با كيفتي داشته باشند.

 چه چيز بيماري رواني نيست

دوره هايي در زندگي وجود دارد كه در آن هر شخصي ممكن است احساسهاي غير قابل كنترل ترس،  فشار، ‌افسردگي ، اضطراب و يا از دست‌دادن كنترل را داشته باشد. اين دوره‌ها به شدت پريشان كننده هستند، اما آنها معادل بيماري رواني محسوب نمي‌شوند.

در بعضي موارد گفته مي‌شود كه بيماري رواني همان ناتواني هوشي است. اين اصلا درست نيست . گرچه ممكن است بيماري رواني و ناتواني هوشي همزمان وجود داشته باشند، اما هيچ ارتباطي بين اين دو وجود ندارد.

 ناتواني رواني چيست ؟

اصطلاحهاي ناتواني رواني و بيماري گاهي به جاي همديگر بكارمي‌روند. بطور دقيق، اصطلاحهاي بيماري رواني به وجود يك اختلال واقعي اشاره مي‌كند، در حالي كه اصطلاح ناتواني رواني به تجارب مختل ناشي از بيماري رواني اشاره دارد.

هركسي كه بيماري رواني دارد لزوما ناتواني رواني ندارد،بسياري از مردم بعد از بهبود از يك دورة بيماري براي زماني طولاني از سلامت كامل درزندگي خود لذت مي‌برند . ناتواني رواني به ندرت دائمي است و سطوح ناتواني هم اغلب در حال نوسان است  (بهبود پذير است) .

 شاخص‌هاي بيماري رواني / يا ناتواني رواني

گرچه هر بيماري رواني نشانه‌هاي خاص خود را دارد، اما علايمي وجود دارد كه بر اساس آنها مي‌توان متوجه "وجود اشكال "شد. اين علايم عبارت هستند از :

        ·          كناره گيري از ديگران

        ·          تغيير سريع در وزن

        ·          پرخاشگري

        ·          هذيانها ( باورهاي غلط )

        ·          اشكال در تمركز

        ·          غمگيني و دلتنگي

        ·          فقدان علاقه ( لذت نبردن )

        ·          رفتار بزرگ منشانه

        ·          تحريك پذيري

        ·          نگراني و بيقراري

        ·          رفتار نامناسب

دانشجوياني كه تحت درمان رواني پزشكي هستند،ممكن است مقادير زيادي از داروهاي روان‌گردان را مصرف نمايند . همة داروها  اثرات جانبي دارند، عوارض داروهاي روانپزشكي به صورت كاهش تمركز، خواب آلودگي ، تيرگي بينايي، سفتي عضلاني ، لرزش و خشكي دهان مي‌باشد. در اغلب موارد نشانه‌هاي قابل مشاهده ناتواني رواني نتيجه درمان است نه خود بيماري .

در اين نوشته به خاطر پرهيز از تاثيرسوء واژه بيماري بر عملكرد دانشجويان ، ترجيح مي‌دهيم كه از اصطلاح ناتواني رواني استفاده كنيم .

 بهداشت ( سلامت ) رواني

سلامت رواني چيزي بيش از فقدان بيماري رواني است.اغلب مردم از اهميت حفظ سلامت جسماني خودآگاهند و از روشهايي همچون ورزش منظم، تغذيه مناسب و آزمايشهاي طبي مرتب براي كسب اطمينان از سلامتي خود استفاده مي‌كنند . اما تعداد كمي از مردم به اهميت حفظ بهداشت رواني خود واقف هستند.همه در زندگي فشار رواني را تجربه مي‌كنند و ميزان معيني از آن براي انگيزش مفيد است ، اما سطوح فشار رواني بايد به دقت مورد بازبيني واقع شود.  فشار رواني بايد به دقت مورد بازبيني واقع شود. فشار رواني مي‌تواند مشكلات جسماني ( از قبيل فشار خون بالا،سردرد ، گردن درد ،خستگي ) توليد كند و ممكن است سرآغازي براي ناتواني رواني در بعضي از مردم باشد.دانشجويان ،بويژه در مواقع امتحان و كادر دانشگاه به هنگام فشار كاري شديد ممكن است استعداد ويژه‌اي براي فشار رواني داشته باشند.

معيارهايي براي كسب اطمينان از سلامت رواني وجود دارند،بعضي از اين معيارها عبارتند از :

        ·          تغذيه مناسب داشته باشيد

        ·          بطور منظم ورزش كنيد

        ·          در حد توانتان كار كنيد

        ·          با ديگران معاشرت داشته باشيد

        ·          روشهاي ابراز وجود را ياد گرفته و بكارببنديد

        ·          به اندازه كافي بخوابيد

        ·          بطور منظم بخنديد

        ·          اجازه ندهيد مشكلات شما را در برگيرد

        ·          روشهاي آرامش بخشي را فراگرفته و بكار ببنديد

        ·          براي تفريحات وقت در نظر بگيريد

حفظ بهداشت رواني مسئوليت شخصي هر كسي است !

ترجمة‌:مجيد محمود عليلو

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:24 PM  توسط   | 

 
61- راي يكديگر هديه فرستيد تا محبت ها زياد شود .
62 - فاداري نشانه صفا و محبت است .
63 - شرط مصاحبت و دوستي ، كم كردن مخالفت است .
64 - محبت ديده را كور و گوش را  كر مي سازد .
65 - بكوشيد هر روز بيش از روز ديگر شكاف هاي موجود ميان ديگران و خود را به پيوند دوستي و الفت مبدل سازيد .
66 - شما مي توانيد با اطرافيان خود بر اساس وجوه مشتركي كه دارند پيوند دوستي برقرار كنيد .
67 - نگذار اختلافي كوچك با يك دوست ، به دوستي عميقت با او لطمه بزند.
68 - قبل از همه خود را دوست داشته باشيد تا بتوانيد محبت خود را به ديگران اشاعه دهيد چون از چيزي كه نداريد نمي توانيد ايثار كنيد .
69 - با برقراري صميميت و دوستي ، دنياي بزرگتري براي خود مي سازيد . شما در كنار هم رشد مي كنيد و شكوفا مي شويد ولي هرگز در هم مستهلك نمي گرديد .
70 - ابراز مهر و دوستي كار آساني است ، اين در واقع ما هستيم كه مشكل و پيچيده مي باشيم.
71 - اگر دو ماه مجذوب ديگران باشيد ، دوستان بيشتري به دست خواهيد آورد تا اين كه دو سال بكوشيد ديگران را مجذوب خود كنيد
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:15 PM  توسط   | 

بدبختي دنيا اين است که اشخاص نادان و کم هوش اعتماد عجيبي به خود دارند و اشخاص دانا و باهوش در شک و ترديد به سر مي برند.
 
براي دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند.
 
توفيق زندگي هر كس تابع ميزان شهامت اوست.
 
وقتی که بجز عشق چیزی برایمان باقی نمانده باشد، برای نخستین بار آگاه میشویم که فقط عشق کافی است
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:9 PM  توسط   | 

بدبختي دنيا اين است که اشخاص نادان و کم هوش اعتماد عجيبي به خود دارند و اشخاص دانا و باهوش در شک و ترديد به سر مي برند.
 
براي دشمنانت، کوره را آنقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند.
 
توفيق زندگي هر كس تابع ميزان شهامت اوست.
 
وقتی که بجز عشق چیزی برایمان باقی نمانده باشد، برای نخستین بار آگاه میشویم که فقط عشق کافی است
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:8 PM  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:4 PM  توسط   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:2 PM  توسط   | 

همه مي دانيم خشم چيست و آن را احساس كرده ايم: چه زماني كه يك ناراحتي گذراست و چه هنگامي كه عصبانيت تمام عيار است. خشم يكي از عواطف كاملاً معمولي و اغلب سالم است. اما هنگامي كه از كنترل خارج شود و چهره اي مخرب به خود گيرد مشكلاتي را در محيط كار، روابط خصوصي و كيفيت كلي زندگي شما به وجود مي آورد. اين مطلب به شما كمك مي كند خشم را بهتر درك و مديريت و كنترل كنيد.

 

خشم چيست؟

 

فطرت خشم

براساس تعريف دكتر چارلز اسپيلبرگر روانشناسي كه متخصص مطالعه خشم است: «خشم حالتي عاطفي است كه از نظر شدت از تحريك ملايم تا عصبانيت شديد تغيير مي كند.» مانند ساير عواطف همراه با تغييرات فيزيولوژيكي و زيست شناختي است. وقتي عصباني مي شويد ضربان قلب و فشار خون شما بالا مي رود و نيز سطوح هورمون هاي مربوط به انرژي مانند آدرنالين و نورآدرنالين افزايش مي يابد. علت خشم مي تواند هم رخدادهاي بيروني و هم دروني باشد؛ شما مي توانيد از دست شخص بخصوصي عصباني باشيد (يك همكار يا رئيس) يا يك رويداد (يك گره ترافيكي، يك پرواز لغو شده) يا خشم شما مي تواند به دليل نگراني و تشويش در باره مسايل شخصي تان باشد. خاطره رخدادهاي دردناك و خشم آور نيز مي تواند احساس هاي عصبانيت را برانگيزد.

 

بيان خشم

راه غريزي و طبيعي بيان خشم پاسخ دادن تهاجمي است. خشم يك پاسخ تطبيقي به تهديدهاست و الهام بخش احساس ها و رفتارهاي قوي و اغلب تهاجمي است كه به ما اجازه مي دهد در صورت مورد حمله قرار گرفتن بجنگيم و از خود دفاع كنيم. بنابر اين مي توان گفت يك مقدار عصبانيت براي زنده ماندن ما لازم است. از سوي ديگر، ما به طور فيزيكي نمي توانيم به هر شخص يا شئ اي كه ما را ناراحت مي كند حمله كنيم و ضربه بزنيم؛ قوانين، هنجارهاي اجتماعي و عقل سليم براي ميدان عمل خشم ما حد و حدودي مي گذارد. مردم طيفي از فرآيندهاي خودآگاه و ناخودآگاه را براي دست و پنجه نرم كردن با احساس هاي خشم شان بكار مي برند. سه رويكرد مهم در مواجهه با خشم عبارتند از: بيان كردن، سركوب كردن و آرام كردن. بيان احساس هاي خشم شما به صورت تأكيدي- و نه تهاجمي- سالم ترين راه بيان عصبانيت است. براي انجام آن، بايد بياموزيد چگونه مي توانيد روشن كنيد نيازهاي شما كدام است و چگونه برطرف مي شوند، بدون اين كه به ديگران آسيبي برسد. بيان يك موضوع با تأكيد ،به معناي فشار آوردن يا درخواست شديد نيست؛ بلكه به معناي محترم شمردن خود و ديگران است. خشم را مي توان سركوب كرده و سپس آن را تبديل يا جهت آن را تغيير داد. اين زماني است كه به اصطلاح خشم را «توي خود مي ريزيد»، ديگر به آن فكر نمي كنيد و روي چيزي مثبت تمركز مي كنيد. هدف اين است كه خشم خود را سركوب كرده يا جلوي آن را بگيريد و آن را به رفتاري سازنده تر تبديل كنيد. خطر چنين پاسخي اين است كه اگر اجازه بيان خارجي به آن داده نشود، خشم به درون شما متوجه مي شود. خشم متوجه شده به درون ممكن است سبب فشار خون بالا، يا افسردگي شود.

خشم بيان نشده مي تواند مسايل ديگري ايجاد كند. براي مثال مي تواند منجر به بيان بيمارگونه خشم مانند رفتار انفعالي- تهاجمي شود. (اين گونه رفتار مانند «تلافي كردن» غيرمستقيم سر كسي است كه موضوع به وي مربوط نمي شود و از رويارويي مستقيم دوري مي شود). رفتار انفعالي- تهاجمي همچنين مي توان به شخصيتي كه به نظر مي رسد به طور دايم عيب جو و متخاصم است منجر شود. كساني كه دايماً ديگران را تحقير مي كنند، از همه چيز ايراد مي گيرند و تفسيرهاي عيب جويانه مي نمايند، هنوز نياموخته اند كه چطور خشم خود را به طور سازنده بيان كنند. تعجبي نيست كه آنان كمتر روابط موفقيت آميزي با ديگران دارند.

و سرانجام شما مي توانيد درون خود را آرام سازيد. اين به معناي آن است كه نه فقط رفتار خارجي خود را كنترل مي كنيد، بلكه حتي واكنش هاي دروني خود را نيز كنترل مي نماييد و گام هايي در جهت پايين آوردن ضربان قلب برمي داريد، خود را آرام مي سازيد و مي گذاريد احساس ها فروكش كنند. همان طور كه دكتر اسپيلبرگر اشاره مي كند: «زماني كه هيچ كدام از اين روش ها كارساز نباشند، آن وقت كسي يا چيزي آسيب خواهد ديد.»

 

مديريت خشم

هدف مديريت خشم كاهش احساس عصبانيت و برانگيختگي فيزيولوژيكي است كه خشم باعث مي شود. شما نمي توانيد از دست مردم يا چيزهايي كه شما را عصباني مي كنند رهايي يافته يا از آنها دوري كنيد؛ شما نمي توانيد آنها را تغيير دهيد، اما مي توانيد بياموزيد كه واكنش هاي خود را كنترل كنيد.

 

آيا خيلي عصباني هستيد؟

آزمايش هاي فيزيولوژيكي اي وجود دارد كه شدت احساس هاي خشم را اندازه گيري مي كند، اينكه تا چه حد مستعد و آماده خشم هستيد و به چه اندازه مي توانيد آن را كنترل كنيد. اگر شما هنگام عصبانيت طوري عمل مي كنيد كه به نظر مي رسد خارج از كنترل و ترسناك است، شما احتمالاً نياز به كمك داريد تا راه هاي بهتري براي دست و پنجه نرم كردن با اين احساس بيابيد.

 

آيا خوب است كه به اصطلاح «همه چيز

را بيرون بريزيم»؟

روانشناسان مي گويند اين يك اسطوره خطرناك است. برخي افراد از اين نظريه به عنوان مجوزي براي آزار و آسيب ديگران سوءاستفاده مي كنند. پژوهشگران دريافته اند از «خشم منفجر شدن» در واقع عصبانيت و تهاجم را بيشتر مي كند و هيچ گونه فرصتي به شما يا طرف نمي دهد كه مسئله  را حل كنيد. از همه چيز بهتر اين است روشن كنيد چه چيزي عصبانيت شما را آغاز مي كند و سپس راهبردها و استراتژي هايي را در پيش گيريد كه نمي گذارد شما به دره خشم پرتاب شويد.

 

استراحت كامل

ابزارهاي استراحت ساده و مطلق، مانند تنفس عميق و تصاوير آرامش دهنده، مي توانند احساس هاي خشم را آرام سازند. كتاب هايي وجود دارند كه مي توانند به شما روش هاي استراحت كامل را بياموزند، وقتي شما اين روش ها را آموختيد، در هر وضعيتي مي توانيد از آنها استفاده كنيد. اگر شما همسري داريد كه مانند شما عصباني است، احتمالاً فكر خوبي است كه هر دوي شما اين روش ها را بياموزيد.

 

گام هاي ساده اي كه مي توانيد برداريد:

- نفس عميقي بكشيد، به طوري كه تصور كنيد نفس شما از «ته دل» برمي آيد.

- به طور آهسته عبارتي آرام بخش مانند «استراحت»، يا «سخت نگير» در حالي كه نفس عميق مي كشيد پيش خود تكرار كنيد.

- از تصاوير استفاده كنيد؛ پيش خود يك تجربه آرام بخش را يا از حافظه يا از تخيل تصور كنيد.

- تمرين هاي يوگا به شرط اين كه تنش نداشته باشند مي توانند به عضلات شما استراحت داده و شما را آرام تر كنند. اين روش ها را روزانه تمرين كنيد. بياموزيد كه هنگام بروز يك وضعيت پرتنش آنها را به طور خودكار بكار بريد.

 

بازسازي ساختار قوه درك

به طور ساده اين عبارت به معناي تغيير مسير فكر است. افراد عصباني تمايل دارند ناسزا بگويند، فحش بدهند،يا طوري سخن بگويند كه بازتابي از افكار دروني آنهاست. وقتي شما عصباني هستيد، در تفكر شما غلو زياد مي شود و بيش از حد نمايشي مي شويد. سعي كنيد اين افكار را با تفكري منطقي تر جايگزين كنيد. براي مثال، به جاي اين كه به خودتان بگوييد: «آه، چقدر بد است، وحشتناك است، همه چيز از بين رفت» به خود بگويد:«من از آن ناراحت شده ام، اما دنيا كه به آخر نرسيده، عصباني شدن به هر حال نمي تواند آن را درست كند.»

مراقب واژه هايي مانند «هرگز» يا «هميشه» هنگام صحبت درباره خودتان يا ديگران باشيد. «اين ماشين هيچ وقت كار نمي كند»، يا «شما هميشه چيزهايي را فراموش مي كنيد» نه تنها غيردقيق نيستند، آنها به شما اين احساس را مي دهند كه خشم تان توجيه دارد و هيچ راهي براي حل مسئله  نيست. آنها در ضمن مردم را نسبت به شما بيگانه و تحقير مي كنند، مردمي كه در غير اين صورت مايل هستند با شما روي حل مسئله  كار  كنند. به ياد آوريد كه عصباني شدن چيزي را درست نمي كند و اجازه نمي دهد شما احساس بهتري داشته باشيد، بلكه برعكس ممكن است احساس شما را بدتر كند.

منطق، خشم را شكست مي دهد، زيرا خشم، حتي وقتي توجيه داشته باشد، مي تواند به سرعت غيرمنطقي شود. بنابر اين از منطق سرد و سخت در مورد خود بهره بگيريد. به خود تلقين كنيد كه دنيا «نمي خواهد خدمت شما برسد»! و شما با يك ناهمواري زندگي روزانه روبه رو هستيد. هر زمان كه خشم به اصطلاح «روز شما را سياه مي كند»، اين تلقين را به خود بنماييد. اين به شما كمك خواهد كرد تا ديدگاه متعادل تري به زندگي پيدا كنيد. افراد عصباني تمايل دارند چيزهايي را بخواهند: انصاف، درك و فهم طرف، توافق و تمايل به انجام كارها به روشي كه مي پسندند.

هركسي اين چيزها را مي خواهد و همه ما ناراحت و نااميد مي شويم اگر آنها را به دست نياوريم، اما آدم هاي عصباني «بدجوري» آنها را مي طلبند، و وقتي خواهش آنها رد شود، نوميدي آنان تبديل به خشم مي شود. به عنوان بخشي از بازسازي ساختار قوه درك، افراد عصباني نياز دارند كه از طبيعت «مطالبه كن» خود آگاه شوند و انتظارات خود را به آرزوها ترجمه كنند. به عبارت ديگر، گفتن چيزي را «دوست دارم» سالم تر از گفتن چيزي را «مطالبه مي كنم» يا «بايد داشته باشم» است. وقتي شما قادر نيستيد چيزي را كه مي خواهيد به دست آوريد، واكنش هاي عادي را تجربه خواهيد كرد- عاجز شدن، نوميدي، ناراحتي- اما نه عصبانيت. برخي افراد عصباني از خشم خود به عنوان راهي براي دوري جستن از احساس ناراحتي استفاده مي كنند، اما اين بدان معنا نيست كه ناراحتي شان از بين مي رود.

 

مسئله  حل كردن

گاهي اوقات، خشم و عجز ما به سبب مسايل خيلي واقعي و اجتناب ناپذير زندگي است. تمام عصبانيت ها بي خودي نيست، و اغلب واكنشي سالم و طبيعي به اين مشكلات هستند. يك باور فرهنگي وجود دارد كه هر مسئله  اي راه حلي دارد، وقتي دريابيم كه هميشه اين طور نيست به عجز ما افزوده مي شود. بهترين طرز فكر و گرايش اين است كه حتماً روي پيدا كردن راه حل تأكيد نكنيم، بلكه تمركز ما روي چگونه دست و پنجه نرم كردن و رويارويي با مسئله  باشد. برنامه اي بريزيد و پيشرفت خود را در آن ارزيابي كنيد. تصميم بگيريد بالاترين سعي خود را بكنيد، اما در ضمن اگر جواب فوراً در نيامد خود را مجازات نكنيد. اگر رويكرد شما به مسئله  با بهترين احساس ها و كوشش ها بوده ،بطور جدي سعي كنيد كه سربه سر با مشكل برخورد كنيد، احتمالاً شما صبر و شكيبايي خود را از دست نمي دهيد و به دره تفكر «همه يا هيچ» سقوط نمي كنيد، حتي اگر مسئله فوراً حل نشود.

 

ارتباطات بهتر

افراد خشمگين تمايل به نتيجه گيري عجولانه دارند، يا بر آن اساس عمل مي كنند، اما برخي از آن نتيجه گيري هاي بسيار غلط از آب در مي آيد. نخستين كاري كه بايد كرد اگر در يك بحث داغ هستيد اين است كه آهسته تر برويد و روي واكنش هاي خود بيشتر فكر كنيد. نخستين چيزي را كه به فكرتان مي رسد نگوييد، بلكه آهسته تر پيش برويد و به دقت درباره چيزي كه مي خواهيد بگوييد فكر كنيد. درعين حال، به دقت آنچه را كه طرف مقابل مي گويد گوش بدهيد و پيش از جواب دادن به خود فرصت بدهيد.

در ضمن، گوش بسپاريد به چيزي كه در پشت خشم پنهان شده است. براي مثال، شما يك مقدار آزادي عمل و فضاي شخصي مي خواهيد و طرف شما تماس و نزديكي بيشتر را طالب است. اگر او شروع به انتقاد از فعاليت هاي شما مي كند، آن طور پاسخ ندهيد كه طرف تان را يك زندانبان و مأمور نشان دهد.

طبيعي است اگر از شما انتقاد شد، حالت دفاعي به خود بگيريد، اما حمله نكنيد و تهاجمي نباشيد. گوش بسپاريد به آنچه در وراي واژه هاست: به اين پيام توجه كنيد كه ممكن است به اين شخص توجه نشده و بدون عشق مانده است. احتمالاً مي طلبد كه شما با صبر فراوان سئوالات زيادي بكنيد، و فضايي براي نفس كشيدن فراهم كنيد، اما نگذاريد خشم شما - يا خشم طرف شما - بحث را از كنترل خارج كند. خونسردي شما، مي تواند ازاينكه وضعيت فاجعه بار شود، جلوگيري كند.

 

تغيير محيط شما

گاهي اوقات محيط اطراف ماست كه دليل تحريك و خشم ما مي شود. مسائل و مسئوليت ها مي تواند روي شما سنگيني كرده و احساس خشم نسبت به «دامي» كه به نظر مي آيد در آن گرفتار آمده ايد، بدهد و ممكن است به نظر برسد كه تمام افراد و چيزهاي اطراف شما اين دام را تشكيل مي دهند. به خودتان فرجه بدهيد و خستگي در كنيد. اطمينان يابيد طي روز، به ويژه زماني كه خيلي تنش زاست، «وقتي خصوصي» به خود اختصاص دهيد.يك مثال خوب، مادري است كه كار مي كند و قانون وي اين است كه وقتي به خانه مي رسد براي ۱۵ دقيقه «هيچكس نبايد با وي حرف بزند مگر اينكه خانه آتش گرفته باشد»، پس از اين مدت كوتاه ساكت، وي بيشتر آماده است كه تقاضاهاي بچه ها را بدون منفجر شدن سرآنها برآورده كند.

برخي راهنمايي هاي ديگر براي آرامش

 

اعصاب شما

زمان بندي: اگر شما و همسرتان تمايل داريد هر شب كه راجع به موضوعات خانوادگي صحبت مي كنيد، كار را به جرو بحث بكشانيد - شايد خسته هستيد، يا توجه تان به جاي ديگر جلب شده، شايد هم عادت است - سعي كنيد زمان صحبت كردن درباره موضوعات مهم را تغيير دهيد تا كار به جروبحث نكشد.

دوري جستن: اگر اتاق به هم ريخته فرزندتان شما را خشمگين مي كند هر بار كه از جلويش رد مي شويد، در را ببنديد. خودتان را مجبور به نگريستن به چيزي كه خشمگين تان مي كند، ننماييد. نگوييد: «خب، بچه من بايد اتاقش را تميز كند طوري كه من عصباني نشوم!» نكته اين نيست، بلكه اين است كه خود را آرام نگه داريد.

يافتن گزينه هاي ديگر: اگر مسير سركار رفتن روزانه شما را عصباني مي كند براي خود طرحي ديگر بدهيد - ياد بگيريد از مسير ديگري برويد، مسيري كه كمتر شلوغ و بيشتر داراي مناظري باشد - يا اگر ممكن است با اتوبوس يا وسائل ديگر برويد.

فراموش نكنيد شما نمي توانيد خشم را حذف كنيد، واگر هم مي توانستيد كار خوبي نبود. به رغم همه سعي شما، رخدادهايي خواهد بود كه شما را عصباني خواهد كرد؛ و برخي اوقات خشم توجيه پذير است. زندگي پر از عجز، درد، از دست دادن كسي يا چيزي، و اعمال پيش بيني ناپذير ديگران است.

شما نمي توانيد آن را تغيير دهيد، اما مي توانيد چگونگي تأثير اين رخدادها بر خود را تغيير دهيد. كنترل پاسخ هاي عصبي مي تواند در دراز مدت براي شما بهتر باشد.



نکته : قانون اساسي اتحاديه اروپا روانشناسي مديريت خشم
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 9:6 PM  توسط   | 



ورود به دنياى ذهن و خلاقيت، در حقيقت نگاهى به اوجگاه هنرنمايى خداوند، در موجودى به نام انسان است. خداوند حكيم در خلقت انسان، هنرهايى رقم زده است كه گاه توسط پزشكان و گاه توسط كاوش‏گران روان و هنرمندان، كشف و عرضه و مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است.

دنياى ذهن از اين مقوله‏هاست؛ قابل رؤيت نيست؛ ولى قابل توصيف، تحليل و شناسايى است و دنياى علم و كاروان انديشه بشرى، بعد از ايجاد رشته‏هاى متعدد و متنوع، به آن دست يازيده كه يكى از اين عوالم و دانش‏هاى جديد، دنياى روان‏شناسى است. سعى شده است تا در اين مقاله، به اين بحث پرداخته شود.

1

واژه‏هايى مانند معمارى، مهندسى، ساختن، برآوردن، بنيان، ساخت، توسعه و رشد، نشان از حركت، بالندگى و تحول مثبت مى‏باشند و آن گاه كه از طبيعت و جزئيات زمينى فراتر برويم، به معمارى و مهندسى ذهن و روان مى‏رسيم.

دكتر طوسى‏1 مى‏گويد: «هر انسانى معمار ذهن خويش است؛ مصالح موجود است؛ همت و حركت فرد، عامل مهندسى و بارآورى ذهن است».

2

هندسه ذهنى افراد با هم متفاوت است؛ بعضى شكلى سهل و ساده دارند و به اين جهت، از آرايه‏هاى قوى و لايه‏هاى متعدد ذهنى بى‏بهره‏اند و برخى فيلترها و پيچيدگى‏هاى زيادى در ذهن دارند. از اين رو، ذهنى تحليل‏گر و قوى دارند. روان‏شناسان، دوستى و ارتباط با افراد داراى ذهن هندسى، فعال، تحليل‏گر و البته اميدوار و بالنده را توصيه مى‏كنند.

3

هويت اجتماعى بسيارى از انسان‏ها در ارتباط با ديگران و تأثيرپذيرى از ذهن‏هاى پيرامونى شكل مى‏گيرد. روان‏شناسى به نام «تاجفل» مى‏نويسد: «وقتى آدم‏ها در گروه قرار مى‏گيرند، دست به همانندسازى مى‏زنند و از اين ارتباط، تأثيرات ذهنى مى‏پذيرند و اگر با اذهان پويا و مثبت در ارتباط باشند، صاحب خودانگاره مثبت مى‏شوند».

4

يكى از راهكارهاى مهمى كه دانشمندان در شناخت افراد داراى ذهن عالى نشان مى‏دهند، شناخت دو چيز است كه ما نيز براى اين كه اين افراد را بشناسيم، لازم است كه اين دو ويژگى را به خوبى بشناسيم؛ روان‏شناسان، اين دو ويژگى افراد داراى ذهنى عالى را «قدرت تفكر» و «قدرت حل مسئله» مى‏دانند.2

5

از طرفى نبايد فراموش كنيم كه دو استوانه يا دو ستون اصلى سلامت فكر، بُعد نظر، قدرت تحليل و اساساً مهندسى ذهن را اين دو تشكيل مى‏دهند كه امروزه به اين دو قدرت و توان، «هوش» گفته مى‏شود.

6

نكته ديگرى كه در مهندسى ذهن مطرح است، اين است كه يك فرد با ذهنى ساده يا كم‏تجربه، در ارتباطات مداوم با ذهن‏هاى خلاق، اصطلاحاً موتورهاى خاموشش روشن مى‏شوند.3

7

يك نكته جالب ديگر اين كه ما براى شناخت و فراشناخت خويش، مى‏توانيم دست به بررسى خويش بزنيم و رابطه‏اى را كشف كنيم كه نشان مى‏دهد هوش يا قواى ذهنى، در چه وضعيت كيفى در ما وجود دارد. در برخى مطالعات، به رابطه بين هوش و سرعت پردازش اطلاعات نيز اشاره شده است. محور اصلى اين مطالعات نيز زمان واكنش بوده است. «ورنون» در سال 2000م. بر اساس اين مطالعات، نتيجه مى‏گيرد كه سرعت پردازش اطلاعات، يكى از جنبه‏هاى مهم هوش است.

8

نبايد فراموش كنيم كه هوش يك توانايى عمومى است كه خود به چند توانايى تقسيم مى‏شوند. بر اين اساس، نبايد در قضاوت خود نسبت به خويشتن يا ديگران دچار اشتباه شويم. برخى جنبه‏ها در برخى افراد متفاوت‏تر، قوى‏تر يا ضعيف‏ترند.

نظريه هوش هشت‏گانه گاردنر

9

فرض كنيد يك نفر مهارت‏هاى موسيقيايى بالايى دارد؛ ولى در رياضى يا زبان انگليسى عملكرد خوبى ندارد؛ لودويك فون بتهوون، آهنگ‏ساز مشهور، چنين آدمى بود. آيا بتهوون از لحاظ قواى ذهنى و هوش، آدمى كم‏هوش يا داراى ذهنى سطحى بوده است؟ هرگز! بلكه وى در برخى موارد، با هوش‏تر و در برخى موارد، كم استعدادتر يا شايد بى‏استعداد باشد؛ ولى علاقه، حضور كم‏رنگى داشته باشد.

10

اين نكته مهمى است كه گاهى فرد در موارد متعدد و مختلفى، داراى استعدادهاى نهفته، دست‏نخورده، زنده، ولى ثابت و غيرمتحول و به طور كلى استعدادهاى ايستا و متوقف باشد و ظهور نيافتن آنها، دليل عدم آنها يا خلاء آنها نيست؛ بلكه ناشى از عدم توجه به آنها يا به حركت در نياوردن آنهاست.

به راستى چرا برخى استعدادهاى نهفته ما به حركت درنمى‏آيند؟

11

شايد يكى از دلايل مهم توقف استعدادهاى نهفته، تعدد مشغله‏ها يا توجه بيش از حد به برخى جنبه‏ها و پر كردن اوقات و داشتن علايق و مشغوليت‏ها در ظرف زمان است؛ چون زمان، فرصت محدودى است كه در فعاليت‏هاى مختلف توزيع و تقسيم مى‏شود.

12

يكى از دلايل ديگر، عدم وجود يك محرك يا عامل رغبت‏ساز ذهنى، محيطى، درونى، اجتماعى، فرهنگى، ارتقايى و تشويق‏گر يا حتى كاشف اين حالت يا استعداد در وجود ماست.

13

آدم‏هاى خوش‏شانس، از جهت قواى ذهنى و تكنولوژى فكر يا بارآورى هوش و استعدادهاى خويش، سه دسته‏اند؛

1. آدم‏هاى خود كاشف: آدم‏هايى كه لذت كشف خود را از طريق تأمل در خويش، مطالعه خويش و يادداشت عادت‏ها و روحيات خويش بررسى مى‏كنند و حتى با مطالعات منابع ارزشمند، به ارجمندى‏هاى خود پى مى‏برند و متوجه مى‏شوند كه يادگيرى‏شان سريع است؛ قدرت تحليل دارند؛ خوب مسائل را مى‏فهمند و سرعت استدلال دارند يا برعكس.

14

2. آدم‏هاى كشف شونده: اين نوع آدم‏ها شايد داراى استعدادها و توانمندى‏هاى زيادى هم باشند؛ اما خود متوجه نمى‏شوند يا اين كه خود را مانند بسيارى از افراد ديگر (عادى) تلقى مى‏كنند؛ اما در يك شرايط خاص يا كنترل شده، توسط ديگران كشف مى‏شوند. اغلب استعدادهاى هنرى، دانشگاهى، علمى، تخصصى، جسمى، مهارتى، ذهنى، خلاقيت‏ها و سينمايى، اين گونه كشف مى‏شوند.

15

3. كشف محيطى: افرادى كه برخى محيطها آنها را كشف مى‏كنند؛ يعنى اين كه برخى محيطها آبستن شرايطى است كه اگر فرد در آن محيط قرار گيرد، هم براى خودش و هم در نزد ديگران شناخته مى‏شود.

تفاوت كشف محيطى با دو كشف قبلى اين است كه در دو مورد قبل، فرد شناخت شخصى (خودشناسى) مستقل انجام مى‏دهد و در ديگرى، فرد توسط فرد پيرامونى شناخته مى‏شود؛ اما در كشف محيطى، با شرايط يا فرصت‏هايى كه در اختيار فرد گذاشته مى‏شود، علاوه بر ديگران، خود او متوجه اين ظهور، خلاقيت يا قدرت ذهنى و هوشى و استعداد خود مى‏شود.

16

گر چه نبايد فراموش كنيم كه پيرامون ما و در خود ما استعدادهاى بسته‏بندى شده و راكد فراوانى بايگانى است و كسى يا حتى خود ما اين كمد حجيم و سنگين توانايى‏ها را به علل مختلف باز و به آن توجه نكرده و چه بسا آنها را نابود كرده است.

فرصت تأمل در خويش،

قرار گرفتن در فرصت‏هاى محيطى‏

و اجازه به افراد فرهيخته، جهت نقد و بررسى ما، يا نصايح صادقانه،

سه راهكار مهم ظهور استعدادها و قواى ذهنى و فكرى و توانايى‏هاست.

 

پى‏نوشت:‏

1. محمد على طوسى، سياست‏گذارى در نظام‏هاى آموزشى، دوره دكترا، علوم و تحقيقات، تهران 1379، ص 18.

.c2003 ,7th ed ,Context Psychology .John w ,Santrock .2

3. نادرقلى قورچيان، برنامه‏ريزى پيشرفته، دوره دكترا، علوم و تحقيقات، تهران 1378، ص 12.



نکته : مهندسي ذهن خلاقيت تفكر روانشناسي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 8:23 PM  توسط   | 

 

منطق كشف يا روانشناسي پژوهش(1)

نويسنده: تامس. اس. كوهن

 


 

اشاره

كوهن در اين مقاله نقاط اختلاف نظر و اشتراك خود را با پوپر توضيح مي‌دهد. هر دو بر نقش تاريخ تاكيد دارند و پيشرفت علم را انباشت نمي‌دانند و علم را فرايندي انقلابي تلقي مي‌كنند. نقد پوزيتيويسم كلاسيك هم از نقاط اشتراك نظر آنها است. كوهن همچنين به پاره‌اي از اختلاف نظرهايش با پوپر هم اشاره مي‌كند و ديدگاه او را به نقد مي‌كشد. اين مقاله مقايسه تطبيقي جالبي را ميان اين دو ديدگاه فراهم مي‌آورد.

* * *

هدف من در اين نوشتار آن است كه ديدگاه پيشرفت علمي را، كه طرح كلي آن را به اجمال در كتابم، ساختار انقلاب‌هاب علمي، مطرح كرده‌ام، از نزديك با ديدگاه‌هاي معروف‌تر رهبر فكريمان، سر كارل پوپر (Sir. Karl Popper) مقايسه كنم. به‌طور معمول بايد از چنين مسئوليتي دوري كنم، زيرا من هم مانند سر كارل دربارة مفيد بودن اين‌گونه مناقشات خوش‌بين نيستم. گذشته از اين، از مدت‌ها پيش، كارش را به‌خاطر اينكه پاسخ منتقدان عصر حاضر را به‌ راحتي مي‌دهد،‌ ستوده‌ام. در عين حال، متقاعد شدم كه بايد اين كار در اين مجال انجام شود. حتي دو سال و نيم پيش از چاپ كتابم، كشف مشخصه‌هاي خاص و‌ اغلب حيرت‌آور رابطة ميان ديدگاه خود را با ديدگاه ايشان آغاز كرده‌ام. اين رابطه و واكنش‌هاي متفاوتي كه با آن مواجه شدم، نشان مي‌دهد مقايسة منظم اين دو مي‌تواند روشنگري خاصي را ايجاد كند. اجازه دهيد بگويم چرا به گمانم اين امر مي‌تواند رخ دهد.

تقريباً در همة مواقع وقتي به‌روشني در مسائل واحدي تحقيق مي‌كنم، ديدگاه سركارل و ديدگاه من دربارة علم تا حدودي به هم شباهت دارد. به‌جاي اينكه نگران ساختار منطقي دستاوردهاي پژوهش علمي باشيم، هر دو دغدغة فرايند پويايي را داريم كه به اقتضاي آن معرفت علمي به‌ وجود مي‌آيد. با توجه به اين نگراني،‌ ما هر دو بر حقايق و نيز روح حيات علمي و عملي، به‌عنوان داده‌ها و اطلاعات معتبر تأكيد كرده و براي يافتن اين‌گونه داده‌هاي موثق، اغلب به تاريخ رجوع مي‌كنيم.

از اين مجموعه داده‌هاي مشترك، نتايج مشابه زيادي به‌دست مي‌آوريم. هر دوي ما اين ديدگاه را كه علم به‌ وسيلة انباشت پيشرفت مي‌كند، رد مي‌كنيم؛ و به جاي آن بر فرايند انقلابي بودن [علم] تأكيد مي‌كنيم، كه در آن يك نظرية قديمي‌تر رد شده و نظريه‌اي جديد و مغاير، جايگزين آن مي‌شود؛ ما هر دو بر نقشي كه ناكامي تصادفي نظرية قديمي‌تر در چنين فرايندي براي پاسخ‌گويي به چالش‌هايي كه از سوي منطق، تجربه يا مشاهده مطرح مي‌شود، تأكيد مي‌كنيم.

سرانجام سركارل و من در مخالفت با شاخص‌ترين تزهاي پوزيتيويسم كلاسيك با يكديگر وحدت داريم. هر دو، براي مثال، بر درگيري عميق و اجتناب‌ناپذير مشاهدة علمي با نظرية علمي تأكيد مي‌كنيم؛ به همين ترتيب، اقداماتي كه براي ايجاد هرگونه بيان مشاهده‌اي بي‌طرف انجام مي‌شود، شك داريم؛ و هر دو تأكيد مي‌كنيم هدف دانشمندان مي‌تواند به‌معناي دقيق كلمه ابداع نظريه‌هايي باشد كه پديده‌هاي قابل مشاهده را تبيين ‌كند و چنين كاري را با معيار اشياي عيني و واقعي (real objects)، به هر معنايي كه عيني مي‌تواند داشته باشد، انجام دهد.

هرچند اين فهرست، موضوعات مورد توافق سركارل و مرا تماماً بيان نمي‌كند، ولي به اندازة كافي گسترده بوده است كه ما را به‌ طور يكسان در حداقل جايگاهي از فلاسفة معاصر قرار دهد. احتمالاً به همين دليل است كه طرفداران سركارل دلسوزترين مخاطبان فلسفي را به‌طور منظم تشكيل مي‌دهند كه همواره از آنها سپاسگزارم. قدرشناسي من خالصانه است. همان توافقي كه دلسوزي اين گروه را برمي‌انگيزد، اغلب موجب ازبين رفتن علاقة ايشان مي‌شود. ظاهراً طرفداران سركارل مي‌توانند قسمت عمده‌اي از كتابم را به‌عنوان فصولي از آخرين بازنگري كتاب سركارل (و از نظر برخي، بازنگري بنيادي كتاب وي)، منطق اكتشاف علمي، بخوانند. يكي از همين طرفداران مي‌پرسد، ديدگاهي از علم را كه طرح كلي آن در كتابم ساختار انقلاب‌هاي علمي ارائه كرده‌ام، براي مدت زيادي معرفت مشترك به‌شمار نمي‌رفته است. شخص دومي از طرفداران، با خيرخواهي بيشتري، نوآوري مرا دليلي بر اين امر مي‌داند كه كشف امور واقع يك نوع دورة زندگي دارد، درست مثل چيزي كه در نوآوريم از نظريه‌ها مطرح مي‌شود. با وجود اين، ديگر طرفداران، از اين كتاب ابراز رضايت مي‌كنند، امّا به نسبت تنها دو موضوع ثانوي را كه اختلاف نظرم با سركارل دربارة آنها تقريباً روشن است، مورد بحث قرار مي‌دهند.

يعني تأييد و اهميتي كه من بر پاي‌بندي به سنّت و نيز نارضايتي‌اي كه من از آثار ضمني اصطلاح "ابطال" (falsification)، دارم. همة اين طرفداران به اجمال كتاب مرا با ديد كاملاً خاصي خوانده‌اند و روش ديگري نيز براي خواندن آن مي‌تواند وجود داشته باشد. مطالعه با چنين ديدهايي غلط نيست ـ توافق من با سركارل جوهري و واقعي است ـ امّا خوانندگاني كه بيرون از حلقة پوپري قرار دارند، تقريباً همواره از تشخيص وجود چنين توافقي ناتوان بوده‌اند. همين خوانندگان هستند كه بيشتر اوقات (البته نه ضرورتاً با دلسوزي) موضوعات ظاهراً اصلي و مهم مرا تشخيص مي‌دهند. [بنابراين]، نتيجه مي‌گيرم تغيير صوري در تركيب (gestalt switch)، خوانندگان مرا به دو يا چند گروه تقسيم مي‌كند.

آنچه كه يكي از اين خوانندگان به‌عنوان شباهت قابل ملاحظه‌اي [ميان ديدگاه سركارل و من] مي‌بيند، امري است كه عملاً براي ديگران غيرمحسوس است. علاقه به فهم اينكه چگونه اين امر ممكن است، موجب شد تا مقايسة حاضر ميان ديدگاه خود و ديدگاه سركارل را به‌عمل آورم.

به‌هرحال، اين مقايسه نبايد صرفاً، از كنار هم قرار گرفتن جزءبه‌جزء تشكيل شود. آنچه درخور توجه است، حوزه‌اي حاشيه‌اي نيست كه درصدد بي‌توجهي به آن باشيم، بلكه حوزة محوري و مهمي است كه به‌نظر مي‌رسد در آن توافق داريم. سركارل و من قطعاً خواهان اطلاعات واحدي هستيم؛ در همين مقاله، تا حد زيادي خط فكري يكساني ميان ما ديده مي‌شود؛ وقتي دربارة اين خطوط فكري و اطلاعات يا داده‌ها از ما سؤال مي‌شود؛ اغلب در عمل پاسخ‌هاي واحد يا حداقل پاسخ‌هايي مي‌دهيم كه به‌نظر مي‌رسد در [اعمال) تجزيه و تحليل به‌شيوة پرسش و پاسخ، به‌نحو اجتناب‌ناپذيري مشابه هستند. با وجود اين، نظير تجاربي كه در بالا ذكر شد، مرا متقاعد مي‌كند، وقتي هريك دربارة امر واحدي سخن مي‌گوييم، اغلب اغراض كاملاً متفاوتي داشته باشيم. در عين حال كه خطوط فكري يكسان و مشابه‌اند ولي تصاويري كه از آنها به‌دست مي‌آيد، مي‌توانند متفاوت باشند.

به همين دليل، جدايي ما از يكديگر را تغيير صوري در تركيب و نه يك اختلاف نظر مي‌خوانم. به همين خاطر است كه در مورد بهترين شيوة بررسي اين جدايي، بي‌درنگ متحيّر و كنجكاو مي‌شوم. چگونه امكان دارد سركارل را متقاعد كنم، هرچه را دربارة پيشرفت علمي مي‌دانم، او نيز مي‌داند و جايي درباره‌اش سخن گفته است. چيزي كه او اردك مي‌خواند، مي‌تواند مانند خرگوش ديده شود. چگونه مي‌توانم چيزي را كه از منظر خود به آن تمايل دارم، به او نشان دهم؟ حال آنكه، از قبل آموخته است، هر چيزي را كه بتوان به آن اشاره كرد، از منظر خود بنگرد.

در اين صورت، تغيير استراتژي لازم است و آنچه در پي مي‌آيد خود چنين تغييري را نشان مي‌دهد. با مطالعة مجرّد تعدادي از كتب و مقالات اصلي سركارل، باز هم با مجموعه عبارت‌هايي تكراري مواجه شدم كه، هرچند آنها را فهميده و كاملاً مخالفشان نيستم، ولي هرگز نتوانستم آنها را در همان مواضع به‌كار برم. بي‌ترديد، منظور از آنها استعاره‌هايي است كه به‌طور لفظي در مواضعي به‌كار مي‌روند كه سركارل جاي ديگر در موردشان توصيف‌هاي غيرمنتظره‌اي مي‌آورد. با وجود اين، [به‌كارگيري] چنين استعاره‌هايي براي اهداف كنوني، كه به‌وضوح تأثير نامطلوبي بر من دارد، مي‌تواند ثابت كند كه از توصيف‌هاي ساده و آسان مفيدتر است. البته ممكن است آنها بر تفاوت‌هاي بافتي يك متن كه بيان‌هاي ادبي دقيقي را دربردارند، دلالت كنند.

در اين صورت، چنين شيوة بياني نمي‌تواند كاركرد خطوط فكري مندرج در يك مقاله را دارا باشد. بلكه كاركردي هم چون گوش خرگوش، شال‌گردن و يا نشاني بر گردن را خواهد داشت كه فرد وقتي مي‌خواهد تغيير ديد خود به يك نمودار صوري را به دوستش بياموزد آنها را از هم جدا كرده [و سپس] بررسي مي‌كند. اين حداقل انتظاري است كه از چنين اموري دارم. چهار نمونه از شيوه‌هاي متفاوت بيان به‌خاطر دارم كه آنها را به ترتيب بررسي مي‌كنم.

 

(I)

از ميان بنيادي‌ترين موضوعاتي كه من و سركارل بر آنها توافق داريم، تأكيد ما، بر اين موضوع قرار گرفته است كه هرگونه تحليل در مورد پيشرفت و تحوّل معرفت علمي، بايد روشي را كه علم در عمل به‌كار بسته است، مهم قلمداد كند. در اين صورت، تعدادي از تعميم‌هاي تكراري وي، مرا شگفت‌زده مي‌كند.

يكي از اين تعميم‌ها، جملات آغازين فصل نخست كتاب منطق اكتشاف علمي است. به بيان سركارل، "يك دانشمند، خواه نظريه‌پرداز، خواه آزمايشگر، گزاره يا مجموعه‌اي از گزاره‌ها را مطرح مي‌كند و آنها را مرحله به مرحله مي‌آزمايد. وي خصوصاً در حوزة علوم تجربي، فرضيه‌ها يا مجموعه‌اي نظام‌يافته از فرضيه‌ها را پايه‌ريزي كرده و آنها را از طريق مشاهده و آزمون در معرض تجربه قرار مي‌دهد. اين عبارت از هر لحاظ تكراري است، امّا در كاربرد، سه مسئله را نشان مي‌دهد. ناكامي چنين عبارتي در تعيين اين موضوع كه كدام‌يك از اين دو نوع "گزاره" (statement) يا "نظريه" (theory)، بايد آزمون شوند، مبهم است.

درست است كه چنين ابهامي با رجوع به ساير متون آثار سركارل رفع مي‌شود ولي تعميم‌هاي به‌دست آمده از آن، به‌لحاظ تاريخي نادرست هستند. علاوه بر اين، چنين اشتباهي مهم به‌نظر مي‌رسد، زيرا توصيف در قالب مبهم فاقد آن ويژگي علمي است كه بيشتر علوم را از ساير پژوهش‌هاي خلّاق متمايز مي‌كند.

نوعي "گزاره" يا "فرضيه" (hypothesis) وجود دارد كه دانشمندان بارها آن را مورد آزمون دقيق قرار داده‌اند. گزاره‌هايي را دربارة بهترين حدس‌هاي يك فرد به‌خاطر دارم كه شيوة درست برقراري ارتباط ميان موضوع تحقيقش و مواد معرفت علميِ پذيرفته‌شده را بيان مي‌كند. براي مثال،‌ ممكن است وي حدس بزند يك مجهول شيميايي خاص حاوي نمكِ يك زمين كمياب است، يا اينكه چاقي موش‌هاي آزمايشگاهي‌اش، ناشي از عنصري مشخص در رژيم غذايي‌شان باشد، و يا اينكه نمودار طبيعي تازه كشف‌شدة ستارگان ممكن است ناشي از افت شديد هسته‌اي فهميده شود. در هر مورد، مراحل بعدي تحقيق‌اش، امتحان يا آزمون دقيق اين حدس‌ها يا فرضيه‌ها در نظر گرفته مي‌شود. اگر اين حدس‌ها يا فرضيه‌ها، به اندازه كافي آزمون‌هاي بسيار دشوار را پشت سر بگذارند، اين دانشمند كشفي را صورت داده يا دست‌كم معمّايي را كه مطرح شده حل كرده است.

در غير اين صورت، وي يا بايد معمّا را به‌كلّي رها كند، يا بايد بكوشد به كمك‌ فرضيه‌هايي ديگر آن را حل كند. بسياري از موضوعات تحقيق، و نه همة آنها، اين‌گونه هستند. چنين آزمون‌هايي بخش استانداردِ چيزي هستند كه آن‌را در جاي ديگر، "علم يا پژوهش متعارف" (normal science or normal research) خوانده‌‌ام، اقدامي كه بخش اعظم كاري كه در علوم پايه انجام مي‌شود را تبيين مي‌كند. هرچند، اين آزمون‌ها، به‌معناي متداول، منتهي به نظرية رايج نمي‌شود. برعكس، وقتي دانشمندي به يك تعداد موضوعات تحقيقي مي‌پردازد، بايد نظرية رايج را به‌عنوان قواعد كاري‌اش، مبنا قرار دهد. هدف وي ترجيحاً حل معمايي است كه ديگران از عهدة حل آن برنيامده‌اند و از نظرية رايج انتظار مي‌رود آن معمّا را توضيح داده و تبيين كند كه مي‌توان با تكيه بر هوش كافي، آن را حل كرد.

البته پژوهشگرِ چنين حوزه‌اي، اغلب بايد راه حل‌هاي حدسي را كه به‌واسطة خلاقيّت خود براي معمّا ارائه و پيشنهاد مي‌كند، آزمايش كند؛ امّا تنها حدس شخصي‌اش آزمون مي‌شود. اگر در اين آزمون ناكام شود، تنها توان خودش و نه مواد علم رايج زير سؤال مي‌رود. به‌طور خلاصه، اگرچه آزمون‌ها در علم متعارف بارها انجام مي‌شوند، ولي آنها [اساساً] آزمون‌هايي خاص هستند. زيرا در تحليل‌ نهايي، اين خود دانشمند است كه مورد آزمايش قرار مي‌گيرد و نه نظرية رايج.

به هر حال، اين آزمون از نوع آزمون‌هايي نيست كه سركارل در نظر دارد. او بيش از همه نگران روش‌هايي است كه علم از طريق آنها رشد مي‌كند و اطمينان دارد كه "رشد" (growth) اساساً نه با انباشت، بلكه با شكست انقلابي يك نظرية پذيرفته‌شده و جايگزيني آن با يك نظرية بهتر، محقّق مي‌شود. (استنتاج رشد از "شكست متوالي"، خود يك امر عجيب و نامتعارف زبان‌شناختي (a linguistic oddity) است كه علت وجودي‌اش را هرچه بيشتر جلو برويم، بيشتر مي‌توانيم دريابيم).

با فرض اين ديدگاه،‌ آزمون‌هايي كه سر كارل بر آنها تأكيد دارد آزمون‌هايي هستند كه به‌منظور كشف حدود و ثغور نظرية پذيرفته‌شده و قرار دادن نظرية رايج در معرض بيشترين فشار انجام مي‌گيرد. ازجمله مثال‌هاي مورد علاقه وي، كه جملگي در نتيجة خود تكان‌دهنده و مخرّب‌اند، [مي‌توان] آزمايش‌هاي لاوازيه (Lavaisier) بر روي اكسيده شدن، شتاب ماه‌گرفتگي و خورشيدگرفتگي سال 1919 و آزمايش‌هاي اخير بر روي حفظ توليد مثل ، را ذكر كرد.

البته، تمام اين آزمايش‌ها، آزمايش‌هايي كلاسيك هستند، ولي سركارل در استفاده از آنها براي توصيف فعاليّت علمي، يك موضوع بسيار مهم را دربارة آنها ناديده مي‌گيرد. اين‌گونه رويدادها در [روند] پيشرفت و تحوّل علمي بسيار نادر هستند. وقتي آنها به‌وقوع مي‌پيوندند، يا عموماً به‌واسطة بحران قبلي در حوزة مربوطه (آزمايش‌هاي لاوازيه، لي Lee و يانگ (Yang به‌وجود مي‌آيند و يا به‌واسطة وجود نظريه‌اي حاصل مي‌شوند كه با معيارهاي كنوني تحقيق (نسبيّت عام اينشتين رقابت مي‌كنند. به هر حال، اين امور ابعاد يا دلايل چيزي است كه در جاي ديگر "پژوهش برجسته و خاص" خوانده‌ام، كاري كه در آن دانشمندان بسياري از ويژگي‌هاي مورد تأكيد سركارل را نشان مي‌دهد، ولي حداقل در گذشته تنها به‌طور ادواري و تحت شرايط كاملاً خاص در هر تخصص علمي مطرح شده است.

پس معتقدم كه سركارل، كار علمي محض را با معيارهايي توصيف كرده است كه تنها به اجزاي انقلابي و موقّتش مربوط مي‌شود. تأكيد وي طبيعي و متداول است:

شاهكارهاي كپرنيك (Copernicus) يا اينشتين (Einstein) خواندني‌تر از شاهكارهاي براهه (Brahe) يا لورنتز (Lorentz)، است. سركارل اولين كسي نيست كه آنچه را علم متعارف مي‌خوانم با كاري اساساً پيش‌پاافتاده اشتباه مي‌گيرد. با وجود اين، اگر پژوهش را صرفاً از حيث تحولاتي نگاه كنيم كه ايجاد مي‌كند، [در اين صورت] احتمالاً نه علم و نه پيشرفت و تحول معرفت را مي‌توان فهميد. به‌طور مثال، هرچند آزمون معتقدات اصلي تنها در [قلمروي] علم برجسته و خاص رخ مي‌دهد، امّا اين علم متعارف است كه هم موضوعات آزمون و هم شيوة آزمون آنها را نشان مي‌دهد. افزون بر اين، به‌منظور اجراي متعارف و نه برجسته و خاص علم است كه متخصصان آموزش داده مي‌شوند، با وجود اين، موفقيّت آنها در نشان دادن و جايگزين كردن نظريه‌هايي كه كار متعارف به آنها وابسته است، امري عجيب است كه بايد تبيين شود. سرانجام، ديدگاه اصلي من در حال حاضر اين است كه نگاهي دقيق‌تر به كار علمي نشان مي‌دهد اين عمل متعارف و نه برجسته و خاص است كه بيشتر اوقات علم را تقريباً از ساير كارها متمايز مي‌كند، علم متعارفي كه نوع آزمون سركارل در مورد آن تحقّق پيدا نمي‌كند. اگر معيار تمايزي وجود داشته باشد (كه به‌نظر من نبايد به‌دنبال يك معيار مشخص و تعيين‌كننده بود)، مي‌تواند تنها در آن بخش از علم باشد كه سركارل ناديده مي‌گيرد.

سركارل در يكي از مقاله‌هاي خاطره‌انگيز خود، در جستجوي خاستگاه و سنّت بحث انتقادي است كه براي فلاسفة يوناني ميان تالس (Thales) و افلاطون (Plato) و تنها شيوة عملي گسترش معرفت ما است"، فلاسفه‌اي كه، به‌نظر وي، بحث انتقادي (critical discussion) را هم بين مدارس و هم در داخل آنها رواج دادند. توصيفي كه وي از گفتمان پيش از سقراط اضافه مي‌كند، بسيار بجا و مناسب است، امّا آنچه توصيف شده، هيچ شباهتي به علم ندارد.

در عوض اين توصيف،‌ سنّت [بيان] دعاوي، دعاوي متقابل و مناقشه‌ها دربارة اصولي است كه احتمالاً به جز دوران قرون وسطا، از آن‌پس مشخصة فلسفه و بيشتر علوم اجتماعي بوده است. قبلاً اين شيوه بحث به‌وسيلة رياضيات، ستاره‌شناسي، آمار، و بخش‌هاي هندسي نورشناسيِ دوران يوناني‌مآبي (Hellenistic period) در جهت حل معمّا كنار گذاشته شده بود. از آن پس تا به‌حال ساير علومي كه به طرز روزافزوني بر شمارشان افزوده مي‌شود، همين تحوّل را پشت سر گذارده‌اند. به بيان ديگر، برخلاف ديدگاه سركارل، اين درست كنار گذاردن سنّت بحث انتقادي است كه گذار از علم را [به علم ديگر] مشخص مي‌كند. وقتي حوزه‌اي از علم آن تحوّل را پشت سر گذاشت، بحث انتقادي تنها هنگام بحران، دوباره مطرح مي‌شود؛ يعني زماني‌كه بنيان‌هاي اين حوزه از علم دوباره متزلزل مي‌شود. دانشمندان تنها وقتي همانند فلاسفه عمل مي‌كنند كه بايد از ميان نظريه‌هاي رقيب يكي را انتخاب كنند.

فكر مي‌كنم به همين دليل توصيف برجستة سركارل از دلايل انتخاب يكي از نظام‌هاي مابعدالطبيعه‌اي، تا اين حد به تبيين انتخاب يكي از نظريه‌هاي علمي من شباهت دارد. پس از اين سعي خواهم كرد به‌طور خلاصه نشان دهم، آزمون در هيچ‌يك از اين گزينه‌ها نمي‌تواند نقش كاملاً تعيين‌كننده‌اي داشته باشد.

به هر حال، دليل خوبي وجود دارد كه چرا آزمون ظاهراً چنين نقش تعيين‌كننده‌اي ندارد، و در بررسي اين دليل [معلوم مي‌شود] چرا اردك سركارل بالاخره مي‌تواند به خرگوش من تبديل شود. هيچ فعاليتي در جهت حل معمّا نمي‌تواند تحقّق پيدا كند،‌ مگر آنكه كساني كه به اين كار مبادرت مي‌ورزند معيار واحدي داشته باشند كه براي آنها و نسبت به زماني كه در آن به سر مي‌برند، مشخص مي‌كند چه موقع يك معمّا حل شده است. همين معيار ضرورتاً ناتواني دستيابي به راه‌حل معمّا را نيز مشخص مي‌كند و هركس نظريه‌اي را انتخاب كند مي‌تواند اين ناتواني را، ناتواني يك نظريه در پشت سر گذاردن يك آزمون تلقّي كند.

همان‌طور كه قبلاً تأكيد كرده‌ام معمولاً ناتواني مذكور اين‌گونه تلقّي نمي‌شود. تنها كسي كه به حل معمّا مي‌پردازد مقصّر شناخته مي‌شود، نه ابزارهاي وي ولي عقيدة اين عده تحت شرايط خاصي تغيير مي‌كند كه بحراني در حوزة تخصّصي به‌وجود آمده است (براي مثال در نتيجة شكست فاحش يا مكرّر برجسته‌ترين متخصّصان آن حوزه). شكستي كه قبلاً به اشخاص مربوط بوده مي‌تواند بعدها شكست يك نظرية تحت آزمايش به‌نظر رسد. حال، پرهيز از چنين آزموني به دليل اينكه از همان معمّا ناشي مي‌شود و درنتيجه معيار لايتغيّر حل معمّا را در خود دارد، نسبت به آزمون‌هايي كه در چارچوب سنّتي كه شيوه متعارف آن بحث انتقادي و نه حل معما (puzzle solving) است، هم دشوارتر و هم سخت‌تر است.

بنابراين، به تعبيري، سختي معيار آزمون (test-criteria) تنها يك روي سكه‌اي است كه روي ديگرش سنّت حل معما است. به همين خاطر است كه معيار تمايز سركارل و معيار من تا اندازة زيادي با هم سازگاري دارند هرچند، اين سازگاري تنها در نتايج معيارهاي ما وجود دارد، فرآيند به‌كارگيري آنها بسيار متفاوت است و ابعاد گوناگوني از فعاليّتي را كه اين قضاوت ـ علم يا غير علم ـ در مورد آن صورت مي‌گيرد متمايز مي‌كند. با بررسي موارد غامضي چون تحليل روان‌شناختي يا تاريخ‌نگاري ماركسيستي، كه سركارل در مورد هريك از آنها معياري را درنظر گرفته و به ما مي‌گويد، من [نيز با وي] هم عقيده‌ام كه نمي‌توان در اين صورت آنها را به‌معناي دقيق كلمه "علم" خواند. امّا من از راهي به اين نتيجه مي‌رسم كه بسيار مطمئن و مستقيم‌تر از راه وي است. مثالي اجمالي مي‌تواند نشان دهد از بين دو معيار آزمون و حل معمّا، معيار دوم هم ابهام كمتري دارد و هم بنيادي‌تر است.

براي اجتناب از مناقشه‌هاي بي‌ربط دوران حاضر، ترجيح مي‌دهم به‌جاي پرداختن به چيزي مثل تحليل روانشناختي، طالع‌بيني را مورد توجه قرار دهم. طالع‌بيني (astrology) مثالي است كه سركارل بارها از آن به‌عنوان "شبه علم" (pseudo-science) ياد مي‌كند. وي مي‌گويد: "آنها [= طالع‌بينان] با ارائه تفاسير و پيش‌گويي‌هاي بسيار مبهم قادر بودند ابطال يا ردّ نظريه و پيش‌گويي‌هايي را كه دقيق‌تر بوده است، توجيه كنند. آنها به‌منظور رهايي از ابطال، آزمون‌پذيري نظريه (testability of the theory) را از بين مي‌برند. اين تعميم‌ها دستخوش روح كار طالع‌بينانه (astrological enterprise) هستند. امّا همان‌طور كه به هر حال مي‌بايد جدّي گرفته شوند، [چنين تعميم‌هايي] اگر قرار باشد معيار تمييزي ارائه دهند، نمي‌توان آنها را تصديق كرد.

تاريخ طالع‌بيني زماني كه از نظر فكري نيز معتبر بود، طي قرن‌ها پيش‌بيني‌هاي زيادي را به‌ثبت رساند كه به‌طور قطع ابطال شدند. حتي معتقدترين و تندترين طرفداران طالع‌بيني نيز در تكرار چنين ناكامي‌هايي ترديد نداشتند. طالع‌بيني را به دليل قالبي كه پيش‌بيني‌هايش در آن ارائه مي‌شود، نمي‌توان از علوم جدا كرد.

افزون بر اين، طالع‌بيني را نمي‌توان به دليل شيوه‌اي كه مبادرت‌كنندگان به آن، ناكامي را توضيح مي‌دادند، از علوم جدا كرد. براي مثال، طالع‌بينان خاطرنشان مي‌كنند كه برخلاف پيش‌بيني‌هاي كلي دربارة‌ مثلاً، اميال فردي يا بلاياي طبيعي، پيش‌بيني آيندة فرد كاري بس دشوار است و نيازمند بيشترين مهارت و حساسيّت دربارة خطاهاي جزئي اطلاعات مربوط است. هيئت ستارگان و هشت سياره، دائماً در حال تغيير بود؛ جدول‌هاي ستاره‌شناسي كه معمولاً اين هيئت را در روز تولّد فرد تخمين مي‌زدند، بسيار ناقص بودند؛ افراد اندكي لحظة تولّد خود را، به‌دقت لازم مي‌دانستند.

پس جاي تعجّب نيست كه اين پيش‌بيني‌‌ها اغلب ابطال شده‌اند. تنها پس از اينكه طالع‌بيني خود از اعتبار افتاد، اين بحث‌ها مصادره به مطلوب (question-begging) به‌نظر مي‌آمد. امروز وقتي براي مثال ناكامي‌هاي پزشكي و هواشناسي را تبيين مي‌كنيم، نظير چنين استدلال‌هايي را، به‌طور مرتّب به‌كار مي‌بريم. آنها در مواقع گرفتاري نيز در علوم دقيقه‌اي چون رشته‌هاي فيزيك، شيمي و ستاره‌شناسي به‌كار مي‌روند. تبيين طالع‌بين از ناكامي به‌هيچ وجه غيرعلمي نبود.

با اين همه، طالع‌بيني علم نبود، بلكه يك فن، يعني يكي از هنرهاي عملي بود كه شباهت‌هاي نزديكي با مهندسي، هواشناسي و پزشكي داشت، رشته‌هايي كه تا بيش از يك قرن پيش به‌كار مي‌رفت. فكر مي‌كنم طالع‌بيني به‌ويژه با پزشكي قديمي‌تر و روان‌شناسي تحليلي معاصر شباهت‌هاي تنگاتنگي دارد. در هريك از اين رشته‌ها نظرية مشترك به‌تنهايي براي اثبات اعتبار اين نظام و نيز ارائة دليلي منطقي براي قواعد فني مختلف حاكم بر عمل [در اين رشته] كافي بود.

اين قواعد كاربردشان را در گذشته ثابت كرده‌اند، امّا كسي كه به‌ كار در اين رشته‌ها اشتغال داشت، آنها را براي جلوگيري از ناكامي دوباره كافي نمي‌دانست. نظريه‌اي مبسوط‌تر و قواعدي منسجم‌تر لازم بود، امّا بي‌معنا بود كه يك نظام معتبر و شديداً مورد نياز را نسبت به سنّتي با موفقيّت محدود كنار بگذاريم صرفاً به اين دليل كه اين امور مورد نياز هنوز فراهم نشده‌اند. هرچند، بدون آنها طالع‌بين و پزشك هيچ‌كدام قادر به پژوهش نمي‌باشند. گرچه آنها قواعدي براي عمل در اختيار داشتند، ولي هيچ معمّايي براي حل كردن و درنتيجه هيچ علمي براي به‌كار بستن نداشتند.

شرايط ستاره‌شناسي را با طالع‌بيني مقايسه كنيد. اگر پيش‌بيني يك ستاره‌شناس با شكست مواجه شود و محاسباتش درست باشد، مي‌تواند اميدوار به فراهم آوردن شرايط درست باشد. شايد داده‌ها و اطلاعات نادرست بوده‌‌اند: مشاهده‌هاي قبلي را مي‌توان دوباره بررسي كرد و ارزيابي‌هاي تازه‌اي به‌عمل آورد. كارهايي كه انبوهي از معمّاهاي قابل محاسبه و مفيد را مطرح مي‌كند. و شايد نظريه احتياج به تعديل داشته باشد يا به‌وسيلة استفادة درست از [مسئلة] دايره‌اي كه مركزش روي محيط دايرة ديگر است، گريز از مركز، برابركننده‌ها و...، يا به‌‌وسيلة اصلاحات اساسي‌تر فن ستاره‌شناسي. براي بيش از يك هزاره اينها معمّاهاي نظري و رياضي بودند كه علاوه بر معمّاهاي مفيد مشابه خودشان، سنّت پژوهش ستاره‌شناسي حول محور آنها شكل گرفته است. طالع‌بين برخلاف ستاره‌شناس با چنين معمّاهايي روبرو نبود. وقوع ناكامي‌ها را مي‌توان تبيين كرد.

امّا ناكامي‌هاي خاص باعث پديد آمدن معمّاهاي پژوهش نمي‌شدند، زيرا هيچ فردي هرقدر كه ماهر باشد نمي‌تواند با يك تلاش سازنده براي اصلاح سنت طالع‌بيني از آنها استفاده كند. ريشه‌هاي بسيار زيادي مي‌تواند براي مشكل وجود داشته باشد كه بيشتر آنها خارج از [حيطة] آگاهي، كنترل و مسئوليّت طالع‌بين قرار دارند. ناكامي‌هاي فردي به همان نسبت قابل تعليم نبودند و ماية توانايي پيشگو در نظر همكاران حرفه‌اي‌شان نمي‌شدند. با اينكه اغلب، افراد واحدي، از قبيل بطلميوس (Ptolemy)، كپلر (Kepler) و تيكو براهه (Tycho Brahe) به ستاره‌شناسي و طالع‌بيني اشتغال داشتند ولي در برابر سنّت حلّ معمّايي ستاره‌شناسي هيچ بديلي از طالع‌بيني وجود نداشت و طالع‌بيني بدون وجود معمّاها، يعني توانايي زير سؤال بردن و بعد اثبات مهارت شخص خاصي كه به طالع‌بيني اشتغال دارد، نمي‌تواند علم باشد، حتّي اگر ستارگان نيز به‌واقع تقدير و سرنوشت بشر را مقرّر كنند.

به‌طور خلاصه، گرچه طالع‌بينان پيش‌گويي‌هاي آزمون‌پذيري به‌دست مي‌دادند و تصديق مي‌كردند كه گاهي اين پيش‌گويي‌ها غلط از آب درمي‌آيد، ولي آنها به فعاليّت‌هاي گوناگوني دست نمي‌زدند كه به‌طور متعارف مشخّصة تمام علوم شناخته شده بود، [ضمن اينكه] قادر به اين كار نبودند. سركارل به‌درستي طالع‌بيني را از علوم جدا مي‌كند، امّا تأكيد بيش از حد وي بر تحولات اتّفاقي علم مانع از آن مي‌شود كه قطعي‌ترين دليل انجام چنين كاري را ببيند.

اين حقيقت، به‌نوبة خود مي‌تواند نكتة عجيب ديگري را در مورد تاريخ‌نگاري سركارل تبيين كند. گرچه وي بارها نقش آزمون‌ها را در جايگزيني نظريه‌هاي علمي مورد تأكيد قرار مي‌دهد، ولي علاوه بر اين، ملزم است اذعان كند كه بسياري از نظريه‌ها، مثل [نظرية] بطلميوسي، قبل از آنكه به‌واقع آزمون شوند، جايگزين شدند. دست‌كم در برخي موارد، آزمون‌ها براي تحولاتي كه به پيشرفت علم منجر مي‌شوند، لازم نيستند. امّا چنين امري در مورد معمّاها صدق نمي‌كند.

سركارل مي‌گويد نظريه‌هايي كه قبل از جايگزيني‌شان مورد آزمون قرار نمي‌گرفتند، درصورتي كه به اندازة كافي دست از تأييد سنّت حل معمايي برمي‌داشتند، هيچ‌كدام عوض نمي‌شدند. وضعيت ستاره‌شناسي در اوايل قرن شانزدهم ناگوار بود. با وجود اين، بيشتر ستاره‌شناسان احساس مي‌كردند كه اصلاحات عادي در يك مدل اساساً بطلميوسي وضعيت را بهبود مي‌‌بخشد. به اين معنا، اين نظريه در يك آزمون شكست نخورده بود. امّا ستاره‌شناسان اندكي، از جمله كوپرنيك (Copernicus) قائل بودند كه اين اشكال‌ها به خود رويكرد بطلميوسي بازمي‌گردد و به برداشت‌هاي خاصي كه از اين نظريه ارائه شده، رجوع نمي‌كند و نتايج چنين عقيده‌اي قبل از اين ثبت شده است. چنين وضعيّتي متعارف است. يك سنّت حل معمّا با آزمون يا بدون آن مي‌تواند راه را براي جايگزيني خودش فراهم كند. اتكا بر آزمون به‌عنوان مشخصة يك علم به‌معناي ناديده گرفتن كار اغلب دانشمندان و نيز بي‌توجهي به شاخص‌ترين ويژگي كار آنها است.

 



نکته : علم پوزیتیویسم پوپر پیشرفت علمی معرفت علمی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 8:9 PM  توسط   | 

 

منطق كشف يا روانشناسي پژوهش(2)

نويسنده: تامس. اس. كوهن

(II)

با پيشينه‌اي كه از اظهارات قبلي به‌دست آمد مي‌توان دليل و نتايج يكي ديگر از شيوه‌هاي بيان مورد علاقة سركارل را بي‌درنگ دريافت. كتاب حدس‌ها و ابطال‌ها با اين جمله آغاز مي‌شود: "مقالات و سخنراني‌هايي كه در اين كتاب مندرج است، صورت‌هاي متفاوتي از يك تم واحد (simple theme) هستند، يعني اين تز كه مي‌توان از خطا‌ها آموخت" اين تأكيد به خود سركارل تعلّق دارد؛ اين تز به اثري بازمي‌گردد كه وي پيش‌تر به رشتة تحرير درآورده است؛ امّا اگر خود تز را به‌تنهايي تصوّر كنيم، تزي قابل قبول است؛ جدا كردن و تصحيح كردن خطاها، فنّي اساسي در آموزش كودكان به‌شمار مي‌‌رود.

فن بيان سركارل ريشه در تجارب روزمره دارد. با وجود اين، در مضاميني كه وي در آنها از ضرورت معمول كمك مي‌گيرد،‌ ظاهراً كاربردهايش به‌نحو تعيين‌كننده‌اي نادرست است. اطمينان ندارم خطايي مرتكب شده باشم كه حداقل بتوان از آن چيزي آموخت.

لازم نيست با مسائل عميق‌تر فلسفي كه به‌وسيلة خطاها مطرح مي‌شوند خود را درگير كنيم تا ببينيم در حال حاضر مسئلة مورد بحث كدام است. خطا است كه سه را با سه جمع كنيم و عدد پنج به‌دست آوريم يا از گزارة "هر انساني فاني است"، گزارة "تمام فاني‌ها انسان‌اند" را استنتاج كنيم. به دلايل مختلف، خطا است بگوييم "آن پسر خواهرم است" يا اينكه وجود يك ميدان الكترونيكي قوي را اعلام كنيم و حال آنكه كنترل آزمايش آن را رد كند. قاعدتاً هنوز انواع ديگري از خطاها وجود دارند، ولي تمام خطاهاي معمولي احتمالاً در ويژگي زير مشترك‌اند: خطا در يك زمان و مكان خاص و به‌وسيلة يك فرد خاص انجام مي‌شود.

آن فرد در پيروي از قاعدة ثابت‌شده‌اي در منطق، يا زبان و يا روابط ميان يكي از اين دو با جهان تجربي ناكام مانده است. او ممكن است در شناخت نتايج يك انتخاب خاص در ميان شقوقي كه اين قواعد در اختيار او قرار مي‌دهد، ناكام شده باشد. اين فرد تنها مي‌‌تواند به اين دليل از خطايش بياموزد كه گروهي كه كارش شامل اين قاعده مي‌شود بتواند ناكامي فرد را در به‌كارگيري آنها جدا كند. به‌طور خلاصه، انواع خطاها كه ضرورت سركارل در مورد آنها به‌وضوح هرچه تمام‌تر به‌كار مي‌رود [ناشي از] ناكامي فهم يا شناخت فرد در فعاليّتي هستند كه قواعد از پيش تعيين‌شده‌اي بر آن حاكم است. چنين خطاهايي در علوم، بيشتر اوقات و شايد گاهي اوقات در مسير پژوهش متعارف حل معمّا پيش مي‌آيد.

هرچند مطلب مذكور در جايي كه سركارل به‌دنبال خطاها مي‌گردد نيست، زيرا تصوّر وي از علم حتّي وجود پژوهش متعارف را تحت‌‌الشعاع قرار مي‌دهد. در عوض، او وقايع برجسته يا انقلابي را در پيشرفت و تحوّل علمي [مؤثر] مي‌بيند. خطاهايي كه وي به آنها اشاره مي‌كند، عموماً اموري كاربردي نبوده بلكه نظريه‌هاي علمي منسوخي چون هيئت بطلميوسي، نظريه اصل فلوژيستون يا ديناميك نيوتني هستند و به همين قياس، "آموختن از خطاها" وقتي تحقّق مي‌پذيرد كه يك جامعة علمي يكي از نظريه‌ها را رد كرده و نظرية ديگري را جايگزين آن كند. اگر بلافاصله به نظر نمي‌رسد كه اين موضوع كاربردهاي مختلفي دارد، عمدتاً به اين دليل است كه براي ميراث استقراگرايان جالب است كه همة ما [اعتقاد به آموختن از خطاها داشته باشيم].

با اعتقاد به اينكه نظريه‌هاي معتبر به‌وسيلة استقرا درست از حقايق حاصل مي‌شوند، استقراگرا بايد بپذيرد كه نظرية نامعتبر نيز ناشي از استقرا نادرست است. دست‌كم به‌ كلّي وي حاضر است كه به اين پرسش‌ها پاسخ دهد: در دستيابي به نظريه‌اي مثل هيئت بطلميوسي چه خطايي رخ داده، چه قانوني، چه وقت و توسط چه كسي نقض شده است؟ براي كسي كه اين پرسش‌ها فقط نزد او معنا دارند، شيوة بيان سركارل مسئله‌اي ندارد.

ولي نه من و نه سركارل هيچ‌كدام استقراگرا نيستيم. باور نداريم كه قانوني براي استقرا نظريه‌هاي درست از حقايق، وجود داشته باشد يا حتّي قائل نيستيم كه نظريه‌ها، خواه درست يا نادرست، اساساً استقراپذير باشند. برعكس، آنها را فرض‌هايي تخيّلي مي‌دانيم كه در نوشته‌هايمان براي كاربرد در طبيعت ابداع مي‌كنيم. هرچند گفته‌ايم اين فرض‌ها قادر به مخالفت با معمّاهايي هستند كه از پس حل آنها برنيامده‌اند و عموماً نيز با آنها مخالفت كرده‌اند، ولي علاوه بر اين، اذعان داريم كه اين مخالفت‌هاي مشكل‌ساز گاهي پس از ابداع و پذيرش يك نظريه اتفاق افتاده‌اند. پس، از نظر ما هيچ خطايي در رسيدن به هيئت بطلميوسي اتّفاق نمي‌افتد و بنابراين، دشوار است كه بفهمم مقصود سركارل از اينكه اين نظام، يا هر نظرية منسوخ ديگري را خطا مي‌خواند چيست.

حداكثر چيزي كه بتوان گفت اين است كه نظريه‌اي كه قبلاً خطا به‌شمار نمي‌رفته، يا [به‌واقع] درخور خطا بوده يا يكي از دانشمندان، به‌خطا نظريه‌اي را براي مدّت زماني طولاني رها نكرده است، و حتي اين شيوه‌هاي بيان هم كه از ميان آنها اوّلي بسيار آزارهنده است، مفهوم خطايي را كه معروفيّت بيشتري دارد، نمي‌رساند. اينها خطاهاي معمولي هستند كه ستاره‌شناس بطلميوسي (يا كوپرنيكي) شايد به‌واسطة مشاهده، محاسبه يا تحليل داده‌‌ها و اطلاعات، در چارچوب نظام ستاره‌شناختي خود مرتكب مي‌شود. يعني آنها خطاهايي هستند كه مي‌توان از نظام اوليه آنها را جدا كرد و بلافاصله اصلاح نمود، درحالي‌كه نظام اوليه را نيز حفظ مي‌كنيم. برعكس، به تعبير سركارل، خطا تمام نظام را تحت تأثير قرار مي‌دهد و تنها با جايگزيني كليّت آن قابل اصلاح است. هيچ‌يك از شيوه‌هاي بيان و شباهت‌هاي [فكري] ما نمي‌تواند اختلاف‌هاي مبنايي ما را بپوشاند و نيز قادر به پوشاندن اين حقيقت نيست كه چنين نظامي قبل از تأثيرگذاري خطا بر آن، نظامي نبوده است كه اكنون معرفت مستدل و مطمئن مي‌خوانيم.

به احتمال فراوان بتوان معناي "خطا" را از منظر سركارل حفظ كرد، ولي براي انجام موفقيت‌آميز چنين كاري لازم است جلوي آثار جانبي و يقيني و هنوز متداول آن را بگيريم. اصطلاح "خطا" همچون "آزمون" از علم متعارف برگرفته شده است و كاربرد آن در اين علم به‌لحاظ منطقي روشن و واضح است. اين اصطلاح در علم متعارف براي رويدادهاي انقلابي به‌كار رفته و كاربردش در بهترين حالت مشكل‌ساز است. تغيير عقيده‌اي [كه از اصطلاح "آزمون" به "خطا" صورت پذيرفت] اين برداشت متداول را به‌وجود آورده و حداقل تقويت مي‌كند كه مي‌توان همة نظريه‌ها را با همان معيارهايي مورد ارزيابي قرار داد كه در ارزيابي كاربردهاي پژوهشي نظرية خود به‌كار مي‌بريم. از اين پس كشف معيارهاي قابل كاربرد به نياز اولية بسياري از افراد تبديل مي‌شود.

اينكه سركارل نيز بايد جز و اين افراد باشد، امري است بعيد و دور از ذهن، زيرا اين تحقيق با بديع‌ترين و مفيدترين هستة مركزي فلسفة علم او مخالفت دارد. با وجود اين، پس از [مطالعة] كتاب منطق اكتشاف علمي نتوانستم فهم بيشتري از آثار روش‌شناختي وي پيدا كنم. حال بايد بگويم، سركارل با وجود ردّ و انكارهاي خود، دائماً به‌دنبال ارزيابي شيوه‌هايي است كه مي‌تواند براي نظريه‌هايي در فنون مطمئن و بي‌چون‌وچرا به‌كار رود، فنوني كه فرد به‌وسيلة آنها "خطاهاي" علم حساب، علم منطق يا علم اندازه‌گيري را شناسايي مي‌كند. مي‌ترسم وي به‌دنبال خيال خامي باشد كه از همان پيوستگي علم متعارف و خاص نشأت مي‌گيرد كه آزمون‌هاي ظاهراً بسيار مبنايي ويژة علوم را تشكيل مي‌دهد.

 

(III)

سركارل در منطق اكتشاف علمي عدم تقارن تعميم و نفي آن را در ارتباطشان با دليل تجربي مورد تأكيد قرار مي‌دهد. نمي‌توان نشان داد يك نظرية علمي كاربرد موفقيّت‌آميزي در همة‌ مصاديق ممكنش داشته باشد، ولي عدم موفقيّت آن را در موارد خاص مي‌توان نشان داد. تأكيد بر اين بديهيات منطقي و آثار جانبي‌اش براي من گامي به جلو به‌نظر مي‌رسد كه از آن بازگشتي نيست. همين عدم تقارن نقشي اساسي در كتاب ساختار انقلاب‌هاي علمي ايفا مي‌كند. ناتواني يك نظريه در ارائة قواعدي كه معمّاهاي قابل حل را مشخص مي‌كند، در اين كتاب منشا بحران‌هاي تخصصي به‌شمار مي‌رود كه اغلب منجر به جايگزيني نظريه مي‌شود. ديدگاه من بسيار به ديدگاه سركارل نزديك است، شايد من هم ديدگاه خود را از آنچه پيرامون اثر وي شنيده‌ام، اخذ كرده‌ام.

سركارل آنچه را كه در زمان شكست كاربرد نافرجام يك نظريه اتفاق مي‌افتد، "ابطال" يا "رد" مي‌خواند؛ اين گفته‌ها نخستين مجموعه از عبارت‌هاي مربوط به [اين موضوع] است كه به‌نحوي عجيب مرا تحت تأثير قرار مي‌دهد. [اصطلاحات] "ابطال" و "ردّ" هر دو متضاد "اثبات"هستند. آنها هر دو اساساً از منطق و رياضيات اخذ شده‌اند؛ زنجيره‌هاي استدلال كه اين دو اصطلاح در مورد آنها به‌كار مي‌رود "به چيز مطلوبي" (Q.E.D) پايان مي‌پذيرد كه "لازم است اثبات شود"؛ استفاده از اين اصطلاحات توانايي جلب رضايت هريك از اعضاي جامعة تخصصي مربوط را دربردارد. هرچند، احتياجي نيست به هيچ‌يك از اين مخاطبان بگوييم، جايي كه يك نظرية كلي يا حتّي يك قانون علمي در معرض خطر است، استدلال‌ها به‌ندرت مطمئن و بي‌چون‌وچرا هستند.

همة تجربيّات را مي‌توان يا از حيث ارتباطشان و يا از حيث دقتّشان مورد ترديد قرار داد. همة نظريه‌ها را مي‌توان به‌وسيلة سازگاري‌هاي موقت (ad hoc adjustments) و مختلف اصلاح كرد بدون آنكه در خطوط اصلي آنها تغييري ايجاد كنيم. افزون بر اين، دانستن اين موضوع مهم است كه [روند رشد علم] بايد نيز اين‌گونه باشد، زيرا معرفت علمي غالباً با مورد ترديد قرار دادن مشاهده‌‌ها و سازگاري نظريه‌ها رشد مي‌كند. ترديدها و سازگاري‌ها معيارهاي [مطلوب] براي تحقيق متعارف در علم تجربي هستند و سازگاري‌ها نيز نقش برجسته‌اي در رياضيات غيرصوري ايفا مي‌كنند. تحليل زيبايي كه دكتر لاكاتوش (Dr. Lakatos از پاسخ‌هاي موجّه به ابطال‌هاي رياضي ارائه مي‌كند گوياترين استدلال‌هايي را كه در برابر موضع ابطال‌گرايانة محض (naïve falsificationist position) مي‌شناسم، فراهم مي‌كند.

البته سركارل يك ابطال‌گراي محض نيست. او درست هر چيزي را كه گفته شده است، مي‌داند و از ابتداي كارش آن را مورد تأكيد قرار داده است. براي مثال، وي در اوايل كتاب منطق اكتشاف علمي مي‌گويد:

"در حقيقت هيچ دليل مخالف قاطعي نمي‌توان عليه يك نظريه ارائه كرد؛ زيرا همواره ممكن است بگوييم نتايج تجربي معتبر نيستند يا تفاوت‌هايي كه ادّعا مي‌شود بين نتايج تجربي و نظريه وجود دارد، تنها تفاوت‌هايي ظاهري‌اند و با افزايش شناخت از ميان مي‌روند". عبارت‌هايي از اين قبيل، يك شباهت ديگر را بين ديدگاه سركارل از علم و ديدگاه نشان مي‌دهد، ولي چيزي كه از آنها مي‌فهميم هنوز مي‌تواند تفاوت بيشتري داشته باشد.

به‌نظر من، آنها هم به لحاظ دليل و هم به لحاظ منشأ، بنيادي هستند. برعكس، از نظر سركارل آنها اصلاحاتي ضروري هستند كه انسجام ديدگاه اصلي او را تهديد مي‌كنند. درحالي‌كه وي دليل مخالف قطعي را ردّ مي‌كند، هيچ جايگزيني براي آن ارائه نمي‌دهد و رابطه‌اي كه وي به‌كار مي‌گيرد، نوعي از منطق ابطال‌گرايي را باقي مي‌گذارد. به‌نظر من، اگرچه سركارل يك ابطال‌گراي محض نيست، ولي به حق مي‌توان اين عنوان را بر وي نهاد.

اگر تنها نگراني او تمييز دادن بود، مسائلي كه در اثر عدم ارائه دلايل مخالف قطعي مطرح مي‌شد، كمتر دشوار و شايد قابل اغماض بود. تمييز دادن مي‌تواند به‌وسيلة يك معيار صرفاً نحوي حاصل شود. پس ديدگاه سركارل احتمالاً و شايد درحقيقت، اين باشد كه يك نظريه تنها و تنها وقتي علمي است كه گزاره‌هاي مشاهده‌اي ـ به‌ويژه سلب گزاره‌هاي وجودشناختي محض ـ را بتوان به‌لحاظ منطقي از آن [نظريه] و احتمالاً همراه گزاره‌هاي پس‌زمينه‌اي آن استنتاج كرد.

بدين‌سان، مشكلات تعيين اين [پرسش] كه آيا نتيجة يك علم آزمايشگاهي خاص مدعّاي يك گزارة مشاهده‌اي خاص را توجيه مي‌كند يا نه، امري خارج از موضوع است (كه اين موضوع را به اجمال بررسي خواهم كرد). شايد مشكلات مهمي از قبيل تعيين اين [پرسش] كه آيا يك گزارة مشاهده‌ايي استنتاج‌شده از برداشت تقريبي (يعني به‌لحاظ رياضي كنترل‌پذير) يك نظريه، بايد نتايج خود آن نظريه قلمداد شود يا نه، نيز به همين صورت قابل اغماض باشد. با وجود اين، مبناي انجام اين كار چندان معلوم نيست. چنين مسائلي به علم نحو (syntactics) مربوط نمي‌شود،‌ بلكه به كاربردشناسي (pragmatics) يا معناشناسي (semantics) زبان تعلّق دارند كه اين نظريه در ظرف آن شكل گرفته است. بنابراين، آنها هيچ نقشي در تعيين جايگاه و منزلت علمي آن [نظريه] ندارند. يك نظريه وقتي علمي است كه تنها به‌وسيلة يك گزارة مشاهده‌اي و نه حقيقي ابطال‌پذير باشد. رابطة ميان گزاره‌ها، برخلاف رابطة ميان يك گزاره و يك مشاهده مي‌تواند دليل مخالف قطعي متداول در منطق و رياضيات باشد.

به دلايلي كه قبلاً ذكر شد و بي‌درنگ در ادامه نيز به جزئيات آنها خواهيم پرداخت، ترديد دارم كه نظريه‌هاي علمي بدون تغيير تعيين‌كننده‌اي بتواند در قالبي به‌وجود آيند كه داوري‌هاي نحوي محض را كه اين برداشت از معيار سركارل ايجاب مي‌كند، جايز بشمارند. حتي اگر آنها قادر به اين كار باشند، ولي اين نظريه‌هاي بازسازي‌شده، تنها مبنايي را براي معيار تمييز دادن او فراهم مي‌كند و نه منطق معرفت كه چنين ارتباط نزديكي با آن دارد.

به هرحال دومي [= منطق معرفت] دائمي‌ترين دغدغة سركارل بوده و تصوّري كاملاً دقيق از آن داشته است. او مي‌نويسد، "منطق معرفت... تنها بر پژوهيدن روش‌هايي مبتني است كه در برخي آزمون‌هاي نظام‌يافته به‌كار مي‌رود؛ هر ايدة جديدي نيز براي اينكه به‌طور جدّي پذيرفته شود، بايد در معرض اين آزمون‌ها قرار گيرد."

قواعدي از اين دست و همراه با آنها كار منطقي محضي كه در بالا توصيف شد، ديگر معناي نحوي صرف نخواهند داشت. آنها هم به پژوهشگر معرفت‌شناس و هم به دانشمند پژوهنده‌اي نياز دارند كه بتواند عبارت‌هاي مأخوذ از يك نظريه را، نه‌تنها با ساير عبارت‌ها بلكه با مشاهده‌ها و تجربه‌هاي حقيقي مرتبط سازد. در چنين سياق عبارتي است كه اصطلاح "ابطال" از نظر سركارل به‌كار مي‌رود، امّا وي در مورد نحوة به‌كارگيري آن سكوت مي‌كند. آيا ابطال‌ چيزي جز يك دليل مخالف قطعي است؟‌ تحت چه شرايطي، منطق معرفت، دانشمند را ملزم مي‌كند تا نظرية قبلاً پذيرفته‌شده‌اي را كه با خود تجربه و نه عبارت‌هايي دربارة آن مواجه مي‌شود، كنار بگذارد؟ تا وقتي چنين پرسش‌هايي روشن نشود، نمي‌توان فهميد آنچه سركارل به ما ارائه مي‌كند اصولاً يك منطق معرفت است.

در خاتمة اين مقاله خواهم گفت كه هر قدر هم گفته‌هاي وي ارزشمند باشد، ولي به‌كلّي چيزي غير از منطق معرفت است. سركارل به‌جاي يك منطق، يك ايدئولوژي ارائه كرده است؛ و به‌جاي قواعد روش‌شناختي، اصولي مربوط به شيوة كار به‌دست داده است.

امّا بيان اين نتيجه را بايد پس از نگاهي نهايي و عميق‌تر به منشأ مشكلات تصوّر سركارل از ابطال مطرح كنيم. همان‌طور كه قبلاً گفته‌ام، پيش‌فرض تصوّر سركارل از ابطال اين است كه يك نظريه در قالبي ريخته مي‌شود يا مي‌تواند در قالبي جديد ريخته شود كه به دانشمندان اجازه دهد تا هر رويداد قابل تصوّري را يا تأئيد‌كننده يا ابطال‌كننده و يا نامربوط به نظريه دسته‌بندي كنند. اگر يك نظريه بخواهد ابطال‌پذير باشد، بديهي است چنين چيزي براي آن ضرورت دارد:

همين پيش‌فرض، حتي در معيار واقع‌نمايي (verisimilitude) كه اخيراً از سوي سركارل مطرح شده، نمايان‌تر و برجسته‌تر است. چنين معياري مستلزم آن است كه ابتدا دسته‌اي از تمام نتايج منطقي نظريه را فراهم كنيم و سپس از ميان آنها تمام انواع نتايج درست و نادرست را با كمك معرفت پس‌زمينه‌اي انتخاب كنيم. اگر معيار واقع‌نمايي بخواهد به يك روش انتخاب نظريه تبديل شود، بايد دست‌كم چنين كاري را انجام دهيم. هرچند، هيچ‌يك از اين امور را نمي‌توان به انجام رساند، مگر آنكه نظريه را به لحاظ منطقي كاملاً تبيين كرده و اصطلاحاتي كه اين نظريه به‌وسيلة آنها به طبيعت نسبت داده مي‌شود، به اندازة كافي تعريف كنيم تا قابليّت اطلاق آن را به هر مورد ممكني مشخص كنيم. با وجود اين، هيچ نظرية علمي اين مقتضيّات جدّي را عملاً برآورده نمي‌كند و بسياري استدلال كرده‌اند كه اگر هر نظرية علمي در پژوهش اين‌گونه عمل مي‌كرد، ثمربخش نبود.

خود من،‌ در جاي ديگر اصطلاح "پارادايم" را معرفي كرده‌ام تا تأكيد كنم پژوهش علمي مبتني بر نمونه‌هاي عيني‌‌اي است كه اَشكال ديگر خلأهاي موجود در تعيين محتوا و كاربرد نظريه‌هاي علمي را ازبين مي‌برد. استدلال‌هاي مربوط را مي‌توان در اينجا دوباره مطرح كرد. يك مثال اجمالي، در اين خصوص حتّي مي‌تواند مفيد باشد، هرچند به‌طور موقت شيوة بحث مرا تغيير مي‌دهد.

مثال من در قالب خلاصه‌اي مدوّن از يك معرفت علمي اوليه ارائه مي‌شود. اين معرفت درباره قوها و تشخيص ويژگي‌هاي فعلي مربوط به آن است كه سه پرسش دربارة آن مطرح خواهم كرد:

(الف) تا چه اندازه مي‌توان قوها را بدون معرفي تعميم‌هاي آشكاري چون "تمام قوها سفيد هستند"، شناخت؟، (ب) اين تعميم‌ها تحت چه شرايطي و با چه نتايجي ارزش افزوده شدن به چيزي را دارند كه بدون آنها قوها شناخته مي‌شدند؟ وقتي آنها مطرح مي‌شوند، تحت چه شرايطي ردّ مي‌شوند؟ هدف من از طرح چنين پرسش‌هايي اين است كه نشان دهم قالبي از معرفت متقن مي‌توان داشت كه منطق، هرچند ابزاري مهم و نهايتاً ضروري در پژوهش علمي است، به‌سختي در مورد آن مي‌تواند به‌كار رود. در عين حال خواهم گفت كه بيان مفصّل منطقي، في‌نفسه معتبر نيست، ولي تنها وقتي و تا اندازه‌اي بايد پذيرفته شود كه شرايط ايجاب كند.

تصوّر كنيد ده پرنده را به شما نشان مي‌دهند كه وقتي آنها را به‌خاطر مي‌آوريد، به‌طور حتم تشخيص مي‌دهيد قو هستند؛ تصوّر كنيد شناخت مشابهي از اردك‌ها، غازها، كبوترها، قمري‌ها،‌ پرندگان دريايي و غيره داشته‌ايد؛ و اينكه مي‌دانيد هريك از اين گونه‌ها، تيره‌اي طبيعي را تشكيل مي‌دهند. تيره‌اي طبيعي كه شما قبلاً به‌عنوان يك گروه قابل مشاهده از موجودات مشابه مي‌شناختيد، به‌قدر كافي مهم و متمايز هستند كه قابليّت عنواني عام را داشته باشند. به‌بيان دقيق‌تر، اعضاي يك تيرة طبيعي نسبت به تيره‌هاي ديگر شباهت بيشتري با يكديگر دارند، هرچند در اينجا اين مفهوم را ساده‌تر از حد مورد نياز مطرح كرده‌ام.

تاكنون تجربة نسل‌ها تأييد كرده است كه تمام اعيان قابل مشاهده به اين يا آن تيرة طبيعي قابل تقسيم‌اند؛ يعني ثابت شده است تمام مردم دنيا همواره (هرچند نه براي اولين و آخرين‌بار) مي‌توانند از حيث ادراكي به دسته‌هاي جداگانه تقسيم شوند [همة ما] باور داريم كه در فضاهاي ادراكي بين اين دسته‌بندي‌ها به هيچ‌وجه موجود ديگري وجود ندارد.

امّا، آنچه با عرضه‌ كردن قو به پارادايم‌ها مي‌آموزيد، شباهت بسياز زيادي به چيزي دارد كه كودكان در ابتدا دربارة سگ و گربه، ميز و صندلي، مادر و پدر مي‌آموزند. البته دامنه و محتواي دقيق آن غيرقابل تشخيص است، با وجود اين، معرفتي متقن است. آنچه از مشاهده به‌دست مي‌آيد مي‌تواند با مشاهدة بيشتر سست شود و در عين حال مبنايي را براي عمل عقلاني فراهم كند. اگر پرنده‌اي را مشاهده كنيد كه شباهت زيادي با قوهايي كه قبلاً مي‌شناختيد داشته باشد، ممكن است به‌طور منطقي گمان كنيد همان غذايي را نياز دارد كه قوهاي ديگر مي‌خورند و با آن پرورش مي‌يابند.

اگر قوها يك تيرة طبيعي باشند اصولاً نبايد هيچ پرنده‌اي كه در نگاه اوّل شباهت زيادي با آنها دارد، در آشنايي دقيق‌تر، ويژگي‌هاي متفاوتي را نشان دهد. البته ممكن است اطلاعات نادرستي دربارة يكپارچگي طبيعي تيرة قو به شما داده باشند. چنين اطلاعات نادرستي را مي‌توان از طريق تجربه تشخيص داد. براي مثال، با يافتن تعدادي از حيوانات (توجه داشت باشيد كه بيش از يك حيوان مورد نياز است) كه ويژگي‌هايش تفاوت‌هاي غيرقابل ملاحظة قوها و غازها را ندارند. هرچند قبل از تحقّق چنين امري اطلاعات زيادي در مورد قوها پيدا خواهيد كرد، ولي هنوز در مورد دانسته‌هايتان و ماهيت واقعي قو روي هم‌رفته اطمينان نداريد.

اكنون فرض كنيد تمام قوهايي كه درواقع مشاهده كرده‌ايد، سفيد هستند. آيا بايد اين تعميم را پذيرفت كه، "تمام قوها سفيد هستند؟" با پذيرش چنين تعميمي، دانسته‌هايتان قدري تغيير خواهد كرد؛ اين تغيير تنها وقتي مفيد خواهد بود كه به فرض محال پرندة سفيدي را مشاهده كنيد كه از جهتي ديگر به قو شباهت داشته باشد؛ با تحقّق چنين تغييري، احتمال اين خطر كه غيرطبيعي بودن تيرة قو سرانجام به اثبات رسد، افزايش خواهد يافت.

در چنين شرايطي احتمال دارد از تعميم دادن خودداري كنيد؛ مگر اينكه دلايل خاصي براي اين كار وجود داشته باشد. براي مثال، شايد لازم باشد قوها را براي كساني كه مستقيماً در معرض پارادايم‌ها نبوده‌‌اند، توصيف كنيد. بدون احتياطي فوق بشري از سوي شما و‌ خوانندگانتان اين توصيف تأثير يك تعميم را خواهد داشت.

ردگان‌شناس (taxonomist) اغلب با چنين مسئله‌اي مواجه است يا شايد پرنده‌هاي خاكستري [رنگي] يافته باشيد كه از جهتي ديگر به قوها شباهت دارند، ولي غذاي متفاوتي مي‌خورند و از طبعي ناخوشايند برخوردارند. در اين صورت، ممكن است براي جلوگيري از يك خطاي رفتاري دست به تعميم بزنيد. يا ممكن است دليل نظري‌تري براي مفيد دانستن اين تعميم داشته باشيد.

براي مثال، شايد مشاهده كرده‌ايد كه اعضاي ساير تيره‌هاي طبيعي همرنگ هستند. مشخص شدن اين حقيقت به‌‌گونه‌اي كه امكان كاربرد فنون منطقي مستدل را براي دانسته‌هايتان فراهم كند، مي‌تواند شما را قادر سازد به‌طور كلي در مورد رنگ حيواني يا توليد مثل حيواني چيزهاي بيشتري بياموزيد.

حال اگر پس از انجام اين تعميم با پرندة سياهي مواجه شويد كه از جهتي به قو شباهت دارد، چه خواهيد كرد؟ به عقيدة من، تقريباً همين كارها را انجام خواهيد داد، گويا قبلاً هيچ الزامي به اين تعميم نداشته‌ايد. اين پرنده را، از بيرون و درصورت امكان از درون، به‌دقّت بررسي كنيد تا به ساير ويژگي‌هايي كه اين نمونه را از پارادايم‌هايتان متمايز مي‌كنند، دست يابيد. اگر براي اين عقيده كه رنگ مشخصة تيره‌هاي طبيعي است، دلايل نظري داشته باشيد يا خود را عميقاً درگير اين تعميم كرده باشيد، [در اين صورت] بررسي شما به‌خصوص طولاني و دقيق خواهد بود. به احتمال فراوان اين بررسي ساير نمونه‌ها را نشان خواهد داد و شما كشف تيرة طبيعي جديدي را اعلام خواهيد كرد. يا ممكن است موفق بر يافتن چنين نمونه‌هايي نشويد، در اين صورت مي‌توانيد پيدا شدن يك قوي سياه را اعلام كنيد. هرچند مشاهده نمي‌تواند شما را به اين نتيجه كاذب ملزم كند، [ولي] اگر از عهدة چنين كاري برآيد، در مواردي شكست خواهيد خورد. تأملات نظري مي‌تواند نشان دهد رنگ به تنهايي براي تمييز يك تيرة طبيعي كافي است: چون اين پرنده سياه است، قو نيست. ممكن است اين موضوع را تا هنگام كشف و بررسي ساير نمونه‌ها به‌راحتي به تعويق اندازيد.

تنها وقتي به لحاظ منطقي مجبوريد تعميم‌تان را ابطال كنيد كه قبلاً خود را به تعريفي دقيق از "قو" ملزم كرده باشيد، تعريفي كه بتوان اطلاق آن [= عنوان "قو"] را بر هر نمونة قابل تصوّري تصريح كرد. [حال] چرا بايد چنين تعريفي ارائه كنيد؟ [درحالي‌كه] اين تعريف داراي كاركرد شناختي نيست و شما را در معرض خطرات بزرگي قرار مي‌دهد. هرچند، خطرها اغلب ارزشمند و مفيدند ولي اگر بگوييم شناخت خيلي از افراد به‌واسطة خطرات بوده، بي‌پروايي نابجايي كرده‌ايم.

به عقيدة من، هرچند معرفت علمي مبسوط‌تر و بسيار پيچيده‌تر است ولي معرفتي از اين دست است. در كنار انبوه تعميم‌هاي نظري، كتاب‌ها و معلّماني كه اين معرفت از آنها كسب مي‌شود، مثال‌هايي عيني را نشان مي‌دهند. هم كتاب‌ها و هم معلّمان حاملان اصلي معرفت هستند، ولي پيك‌ويكياني (Pickwichian) است كه به‌دنبال معياري روش‌شناختي باشيم كه فرض مي‌كند دانشمند مي‌تواند از قبل تشخيص دهد كدام‌يك از نمونه‌هاي قابل تصوّر با اين نظريه سازگار است و كدام‌يك آن را ابطال مي‌كند.

معيارهاي آشكار و ضمني كه وي در اختيار دارد تنها در مواردي براي پاسخ به پرسش مزبور كافي هستند كه يا به‌وضوح با نظريه مطابقت كنند و يا به‌وضوح ارتباطي با آن نداشته باشند. اينها مواردي هستند كه او انتظار دارد و معرفتش به آنها اختصاص دارد. در رويارويي با امور غيرمنتظره، همواره تحقيق بيشتري انجام مي‌دهد تا از قبل نظريه‌اش را درست در حوزه‌هايي كه مسئله‌ساز بوده است، تفصيل كند. بنابراين، وي مي‌تواند نظرية خود را به دليلي قانع‌كننده و به‌نفع نظريه‌اي ديگر، ردّ كند. ولي هيچ معيار منطقي صرفي نمي‌تواند نتيجه‌اي را كه وي بايد بگيرد، تبيين كند.

 



نکته : علم پوزیتیویسم پوپر پیشرفت علمی معرفت علمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 8:8 PM  توسط   | 

 

منطق كشف يا روانشناسي پژوهش(3)

نويسنده: تامس. اس. كوهن

 


 

(IV)

تقريباً تمام مباحثي كه تا به‌حال مطرح شد، حول موضوعي واحد مي‌چرخد. معيارهايي كه دانشمندان به‌وسيلة آنها اعتبار تفصيل يا كاربردي از نظرية حاضر را تعيين مي‌كنند، به‌خودي‌خود براي انتخاب ميان نظريه‌هاي رقيب كافي نيست. سركارل با تعميم ويژگي‌هاي برگزيدة يك پژوهش روزمره به رويدادهاي انقلابي تصادفي كه پيشرفت علمي، به‌وضوح هرچه تمام‌تر در آنها محقّق مي‌شود و از آن پس بي‌اعتنايي كامل به كارهاي پيش پا افتاده، دچار اشتباه شده است.

به‌ويژه خطاي وي آنجا است كه درصدد برمي‌آيد مسئلة انتخاب نظريه در طول انقلاب‌ها را به‌وسيلة معيارهاي منطقي‌اي حل كند كه تنها زماني به‌طور كامل قابل استفاده‌اند كه بتوان قبلاً نظريه‌اي را پيش‌فرض گرفت. اين [موضوع] بخش اعظم تز من در مقالة حاضر است و اگر پرسش‌هاي مطرح‌شده را بي‌پاسخ مي‌گذاردم، مي‌توانست تز كلّي آن نيز باشد. چگونه دانشمندان از ميان نظريه‌هاي رقيب، يك نظريه را انتخاب مي‌كنند؟ چگونه بايد نحوة پيشرفت علم را دريافت؟

حال بگذاريد صريحاً مشكل به‌وجود آمده را به‌سرعت حل كنم. چيزهاي زيادي دربارة اين پرسش‌ها وجود دارد كه هنوز آنها را نفهميده‌ام و نبايد وانمود كنم آنها را فهميده‌ام. ولي معتقدم مي‌دانم از چه طرقي بايد به دنبال پاسخ اين پرسش‌ها بود و با كوششي بي‌دريغ تصميم دارم چنين مسيري را به اجمال روشن كنم. اواخر اين مسير نيز بار ديگر با مجموعه‌اي از عبارت‌هاي خاص سركارل برخورد خواهيم كرد.

ابتدا بايد پرسيد كه چه چيزي هنوز محتاج تبيين است. اينكه دانشمندان حقيقت را دربارة طبيعت كشف مي‌كنند يا همواره به حقيقت نزديك‌تر مي‌شوند. [روشن است].

همان‌گونه كه يكي از منتقدانم مي‌گويد تنها وقتي مي‌توان پيشرفت به‌سمت حقيقت را دريافت كه دستيابي به حقيقت را در نتيجة عمل دانشمندان تعريف كنيم. برعكس، بايد تبيين كرد چرا علم ـ يعني مطمئن‌ترين معرفت مستدل ـ آن‌طور كه تا به حال ديده‌ايم، پيشرفت مي‌كند و در ابتدا بايد روشن كرد كه درحقيقت چگونه پيشرفت مي‌كند.

با كمال تعجّب، هنوز چيز زيادي در مورد پاسخ به اين پرسش توصيفي نمي‌دانيم. اين مهم هنوز نياز به پژوهش‌هاي تجربي فراوان و عميقي دارد. بديهي است نظريه‌هاي علمي دسته‌بندي‌شده، به مرور زمان بيشتر و بيشتر تفصيل داده مي‌شوند. طي چنين فرآيندي، نظريه‌ها در تعداد فزاينده‌اي از موضوعات و به دقت هر چه بيشتر، با طبيعت سازگاري پيدا مي‌كنند. علاوه بر اين، با گذشت زمان، تعداد حوزه‌هاي موضوعي كه رويكرد حل معما را مي‌توان در مورد آنها به‌كار برد، آشكارا افزايش مي‌يابد. تخصص‌هاي علمي تا حدّي به دليل گسترش مرزهاي علم و تا حدّي به‌دليل شاخه‌شاخه شدن رشته‌هاي علمي كنوني، پيوسته رو به ازدياد است.

به هر حال، تعميم‌هاي نظري سرآغازي بيش نمي‌باشد. براي مثال، هنوز در مورد گذشتن و رها كردن برخي امور از سوي دسته‌اي از دانشمندان براي نيل به دستاوردهاي دائمي يك نظرية جديد تقريباً چيزي نمي‌دانيم. برداشت شخصي من نيز چيزي بيش از اين نيست كه يك جامعة علمي وقتي نظريه‌اي جديد را مي‌پذيرد كه اين نظريه همه يا تقريباً همة معمّاهاي كمّي و عددي مطرح شده به‌وسيلة نظرية قبلي را حل كند، در غير اين صورت جامعة علمي اين نظريه را هرگز نمي‌پذيرد يا به‌ندرت آن را قبول مي‌كند.

از سوي ديگر، آنها [براي پذيرش يك نظرية جديد] گاهي توان تبييني خود را، هرچند به اكراه به‌كار مي‌برند، گاهي از كنار مسائل حل‌شدة قبلي مي‌گذرند و گاهي آن نظريه را در مجموع، غيرعلمي اعلام مي‌كنند. با رجوع به حوزه‌هاي ديگر، [خواهيم ديد] در مورد تحولات تاريخي وحدت علوم چيز زيادي نمي‌دانيم. به‌رغم موفقيت‌هاي چشمگير گاه و بيگاه،‌ ارتباط فرامرزي ميان تخصص‌هاي علمي [هر روز] بدتر و بدتر مي‌شود. آيا تعداد ديدگاه‌هاي مانعهًْ الجمعي كه به‌وسيلة جوامع روزافزون متخصّصان به‌كار مي‌رود، با گذشت زمان رشد مي‌يابد؟ وحدت علوم به‌وضوح نزد دانشمندان ارزشمند است، ولي چرا به آن بي‌توجهند؟ علاوه بر اين، وقتي بخش اعظم معرفت علمي با گذشت زمان آشكارا گسترش مي‌يابد، در مورد اين بي‌اعتنايي چه مي‌توان گفت؟ مسائلي كه طي سي‌سال گذشته حل شده است، يك قرن پيش به‌عنوان مسائلي كه به آنها پاسخ داده نشده، مطرح نبودند. معرفت علمي مربوط به هر دوره، در عمل همه چيزهايي را كه بايد بدانيم، به‌طور كامل مورد بحث قرار مي‌دهد، درحالي‌كه معمّاهاي قابل‌مشاهده [در طول تحقيق] را در افقي از معرفت موجود پديد مي‌آورد. آيا امكان ندارد، يا حتّي محتمل نيست كه آنچه دانشمندان معاصر بايد در مورد جهان بدانند، كمتر از دانسته‌هاي دانشمندان قرن نوزدهم در مورد جهانشان باشد؟ بايد به‌خاطر داشت، نظريه‌هاي علمي صرفاً به طبيعت اينجا و آنجا مرتبط است. آيا ابهام‌هاي اين نقاط اتصّال چه‌بسا اكنون وسيع‌تر و حتي بيشتر از قبل نيست؟

تا وقتي نتوانستيم به پرسش‌هاي بيشتري از اين قبيل پاسخ دهيم، مقصود از پيشرفت علمي را كاملاً نخواهيم فهميد و درنتيجه نمي‌توانيم كاملاً به تبيين آن اميدوار باشيم. از سوي ديگر، پاسخ به اين پرسش‌ها تا حد زيادي تبيين مورد نياز را فراهم مي‌كند. اين دو، تقريباً با يكديگر به‌دست مي‌آيند.

تا به حال، حتماً معلوم شده است كه تبيين، در تحليل نهايي بايد روان‌شناختي و جامعه‌شناختي باشد. يعني تبيين بايد توصيف يك نظام ارزشي و يك ايدئولوژي، توأم با تحليل نهادهايي باشد كه اين نظام در آنها ساري و جاري است. با شناخت ارزش مورد نظر دانشمندان مي‌توان اميدوار به فهم اين بود كه در شرايط خاص منازعه چه مسائلي را مي‌پذيرند و چه چيزهايي را انتخاب مي‌كنند. ترديد دارم بتوان پاسخ ديگري يافت.

اينكه چنين پاسخي چه قالبي خواهد گرفت قطعاً موضوع ديگري است. در اين زمينه نيز منظور من از كنترل اهداف حوزة موضوعي‌ام [بحث ديگري است]. امّا علاوه بر اين، برخي تعميم‌هاي نمونه اشكال پاسخ‌هايي را كه بايد جستجو كنيم توضيح مي‌دهد. هدف اصلي يك دانشمند حل معمّايي است كه به سختي تصوّر شده يا به‌سختي قابل فهم است. موفقيّت او در چنين تلاشي با تأييد ساير اعضاي گروه تخصّصي‌اش و تنها با تأييد آنها، ارزش مي‌يابد. مزيّت عملي راه حل وي در بهترين حالت ارزشي ثانوي دارد و تأييد اعضاي خارج از گروه تخصصي ارزشي منفي داشته يا اساساً بي‌ارزش است اين ارزش‌ها كه تأثير فراواني در تعيين شكل علم متعارف دارند، به‌ويژه وقتي اهميّت مي‌يابند كه بايد از ميان نظريه‌ها يكي را انتخاب كنيم.

كسي كه به‌عنوان يك حل‌كنندة معمّا آموزش ديده است مايل است راه‌حل‌هاي قبلي به‌دست آمده توسط گروهش را هرچه بيشتر حفظ كند و تعداد معمّاهاي قابل حل را نيز افزايش دهد. امّا حتي اين ارزش‌ها دائماً با يكديگر تضاد پيدا مي‌كنند و افراد ديگري وجود دارند كه مسئلة انتخاب [نظريه] را دشوارتر مي‌سازند. تنها در اين رابطه است كه بررسي اموري كه دانشمندان از آن دست مي‌كشند، بيشتري اهميّت را پيدا مي‌كند. بساطت، دقّت و سازگاري با نظريه‌هاي مورد استفاده در ساير تخصص‌ها، همه ارزش‌هاي مهمي براي دانشمندان هستند، ولي همة آنها موجب انتخاب واحدي نخواهد شد و به‌نحو واحدي به‌كار نخواهند رفت. در اين صورت، ارزش فوق‌‌العادة اتّفاق نظر گروهي نيز اهميّت خواهد داشت و موجب مي‌شود اين گروه موارد برخورد را به حداقل برسانند و دربارة مجموعة واحدي از قوانين حل معمّا، حتّي به قيمت شاخه‌شاخه شدن تخصّص [مورد نظر] يا حذف عضوي كه پيش از اين مفيد بوده،‌ سريعاً دوباره اتّفاق نظر پيدا كنند.

اعتقاد ندارم اينها پاسخ‌هايي درست به مسئلة پيشرفت علمي هستند، بلكه آنها تنها انواع پاسخ‌هايي هستند كه بايد به دنبالشان باشيم. آيا مي‌توان اميدوار بود كه سركارل مقصود مرا از كاري كه بايد انجام شود، بپذيرد؟ بعضي اوقات گمان مي‌كنم نمي‌پذيرد، زيرا به‌نظر مي‌رسد مجموعه عبارت‌هايي كه در اثر وي تكرار شده‌اند، او را از چنين مقصودي بازمي‌دارد:

او بارها و بارها، "روان‌شناسي معرفت" را به‌عنوان "امري ذهني" ردّ كرده و تأكيد مي‌كند كه دغدغة خاطر او درعوض "امري عيني"، يا همان "منطق معرفت" است. عنوان اصلي‌ترين كتاب وي در حوزة [مشترك] ما، منطق اكتشاف علمي است. در همين كتاب است كه وي با قاطعيّت تمام تأكيد مي‌كند دغدغه‌اش انگيزه‌هاي منطقي براي معرفت است و نه انگيزه‌هاي روان‌شناختي افراد تا همين اواخر، بر اين گمان بودم كه چنين برداشتي از مسئله، بايد مانع آن نوع راه‌حلّي باشد كه از آن دفاع نموده‌ام.

ولي اكنون [به اين موضوع] يقين كمتري دارم، زيرا اثر سركارل جنبة ديگري دارد كه كاملاً با ابعاد قبلي‌اش سازگار نيست. دغدغة آشكار سركارل، آنجا كه "روان‌شناسي معرفت" را ردّ كرده است، اين است كه صرفاً ارتباط روش‌شناختي منبع الهام يك فرد يا فهم يك فرد از قطعيّت را انكار كند. تا اين اندازه نمي‌توانم با او موافق باشم. با اين حال،‌ انكار عناصر عادي كه طبيعت و آموزش در ساخت روان‌شناختي عضو معتبر يك گروه علمي به‌وجود مي‌آورد، به‌ جاي انكار ويژگي‌هاي روان‌شناختي يك فرد گام بلندي است [البته] نبايد يكي را به‌خاطر ديگري فراموش كرد. و اين [موضوعي] است كه به‌نظر مي‌رسد سركارل گاهي اوقات بدان اذعان دارد.

گرچه وي تأكيد مي‌كند كه موضوع نوشتارش منطق معرفت است، [ولي] نقش اساسي در روش‌شناختي او را عبارت‌هايي ايفا مي‌كند كه تنها مي‌توان آنها را حمل بر تلاش‌هايي كرد كه براي القاي ضرورت‌هاي اخلاقي در عضو گروه علمي انجام مي‌شود.

سركارل مي‌گويد: "فرض كنيد آگاهانه وظيفة خود دانسته‌ايم كه در صورت امكان و تا جايي كه امكان دارد (هرچند نبايد فكر كرد چنين امكاني حتماً وجود دارد) به كمك قوانين و نظريه‌هاي تبيين‌كننده، در جهان ناشناختة خود زندگي كنيم، خود را تا جايي كه مي‌توانيم با آن سازگار كنيم... و آن را تبيين كنيم.

اگر چنين چيزي را وظيفة خود دانسته‌ايم، در اين صورت هيچ روش معقول‌تري از... روش حدس و ابطال؛ براي ارائة متهورانة نظريه‌ها، سخت‌كوشي براي اثبات نادرستي آنها؛ و پذيرش آزمايشي آنها، در صورت شكست تلاش‌هاي انتقادي، وجود ندارد. به اعتقاد من، بدون فهم قوّت كامل ضرورت‌هايي از اين دست كه به‌طور تصنّعي به‌وجود مي‌آيند و به‌طور حرفه‌اي مطرح مي‌شوند، موفقيّت علم را نخواهيم فهميد. چنين اصول اوليه و ارزش‌هاي نهادينه‌شده و مبسوط‌تري (و تا اندازه‌اي متفاوت) مي‌توانند نتيجة انتخاب [نظريه‌ها] را تبيين كنند،‌ نتيجه‌اي كه به‌تنهايي به‌وسيلة منطق و تجربه قابل تعيين نيست. پس اين حقيقت كه عبارت‌هايي از اين دست، بخش قابل ملاحظه‌اي از اثر سركارل را اشغال مي‌كنند، دليل ديگري بر تشابه ديدگاه‌هاي ما است.

فكر مي‌كنم اينكه وي منظور اين عبارت‌ها را هرگز ضرورت‌هاي اجتماعي ـ روان‌شناختي قلمداد نمي‌كند، دليل ديگري بر تغيير صوري در تركيب باشد كه عميقاً ما را از هم متمايز مي‌كند.

. اين مقاله ابتدا به درخواست پي. اي. شيلپ (P.A. Schilpp) براي كتاب در دست انتشارش به‌نام فلسفة كارل ار. پوپر آمده است، تا توسط شركت انتشاراتي اوپن كورت، لاساله، I11 به‌چاپ رسد. مقالة حاضر اول‌بار براي كتاب پروفسور دشيلپ و ناشران درخواست شده بود قبل از آنكه در كتاب ايشان منتشر شود اجازه دادند در اين مقاله در بخشي از گزارش گردهمايي به‌چاپ برسد. از ايشان درخصوص اين اجازه سپاسگزارم.

 

 

پی نوشت­ها:

*. اين نوشتار ترجمة‌ مقالة زير است:

Kuhn, Thomas (1995). "The Logic of Discovery or the Psychology of Research", in: Criticism and the Growth of Knowledge, Musgrate (eds). London: Cambridge University Press.

. براي مبحث بعدي، كتاب‌هاي (1959)، (1963) و (1957) كارل پوپر را مطالعه كرده‌ام و گاهي نيز به متن اصلي كتاب‌هاي سال (1935) و (1945) وي رجوع كرده‌ام. كتاب سال (1962) من تبيين مبسوط‌تري از بسياري موضوعات مورد بحث ارائه مي‌كند.

. گرچه هيچ‌يك از آثار سركارل را قبل از چاپ كتاب 1959 وي كه ترجمة انگليسي كتاب (1935)، (زماني كه فقط پيش‌نويس كتابم آماده بود) ايشان است، نخوانده بودم، ولي بارها شماري از ايده‌هاي اصلي وي مورد بحث وي را شنيده بودم. خصوصاً،‌ شنيده بودم كه وي برخي از آنها را به‌عنوان سخنراني ويليام جيمز (William James) در هاروارد، در بهار سال 1950،‌ به بحث گذارده است. اين اوضاع و احوال به من اجاره نمي‌دهد صريحاً دين فكري خود را به سركارل بيان كنم با وجود اين، چنين ديني بايد برعهدة من باشد.

. در جاي ديگر، به‌جاي واژة نظريه (theory) از واژة "پارادايم" (paradigm) براي نشان دادن چيزي كه در طول تحولات و انقلاب‌هاي علمي رد شده و جايگزين مي‌شود، استفاده مي‌كنم. دلايل تغيير چنين واژه‌اي در ادامه روشن خواهد شود.

. تأكيد بر حوزة‌ ديگري از توافق كه دربارة آن بدفهمي زيادي وجود داشته است، مي‌تواند تفاوت‌هاي واقعي و مفروض ديدگاه‌هاي سركارل و مرا بيش از پيش روشن كند. ما، هر دو تأكيد مي‌كنيم كه پاي‌بندي به سنّت، نقشي اساسي در تحول و پيشرفت علمي دارد. وي به‌عنوان مثال، گفته است "به‌لحاظ كمي و كيفي، از هر نظر كه بگوييم، مهم‌ترين منبع معرفت ـ صرف‌نظر از معرفت ذاتي ـ سنّت است" (پوپر، 1963، ص 27) حتي علاوه بر اين مطلب، سركارل در اوايل 1948 گفت: فكر نمي‌كنم هرگز بتوانيم از بند سنّت‌ها رها شويم. آنچه آزادي خوانده مي‌شود،‌ درحقيقت تحولي است از يك سنّت به سنّت ديگر (پوپر، (1963)، ص 122).

. مقصود از گشتالت يا تغيير صوري در تركيب، تشكيل و تركيب چند عامل يا پديدة فيزيكي و حياتي و روان‌شناسي براي انجام كار واحد و معيني است به‌طوري‌كه اجزاي آن خواص مختصة خود را از دست داده جزوي از كل شوند، طرح و يا شكلي كه از اين تركيب به‌دست مي‌آيد نيز گشتالت خوانده مي‌شود. (نقل به مضمون، آريان‌پور، فرهنگ كامل انگليسي به فارسي، انتشارات اميركبير، چاپ پنجم، 1370،‌ جلد دوم، ص 1935)، [م].

. پوپر، (1956)، ص 27.

. براي بحث مبسوط‌تر درخصوص علم متعارف و فعاليّتي كه پژوهشگران براي انجام آن آموزش مي‌بينند، مقايسه كنيد با (1962)، ص‌ص، 42 ـ 23، 142 ـ 135. يادآوري اين موضوع مهم است كه وقتي دانشمند را كسي مي‌خوانم كه معما را حل مي‌كند ولي سركارل (براي مثال در كتاب (1963) ص‌ص، 67 و 222) وي را كسي مي‌خواند كه مسئله را حل مي‌كند، تشابه اصطلاحات ما، شكل يك اختلاف بنيادي را به خود مي‌گيرد. سركارل مي‌گويد: "بايد اذعان كرد، انتظارات و بر اين اساس نظريه‌هاي ما مي‌تواند، به لحاظ تاريخي حتّي بر مسائلمان مقدّم باشد. با اين حال، علم تنها با مسئله آغاز مي‌شود. بروز مسائل خصوصاً وقتي پيش مي‌آيد كه اميد خود را در رسيدن به انتظارات از دست بدهيم، يا چنين مسائلي وقتي رخ مي‌دهد كه نظريه‌ها ما را با دشواري‌ها و تناقض‌هايي مواجه سازند". من واژة "معمّا" (puzzle) را به‌كار مي‌برم تا تأكيد كنم دشواري‌هايي كه عموماً حتي بهترين دانشمندان با آن مواجه مي‌شوند، مثل معماهاي جدول كلمات متقاطع يا شطرنج، تنها مهارت او را به چالش مي‌كشد. اوست كه با مشكل مواجه است، نه نظرية رايج. ديدگاه من تقريباً با ديدگاه سركارل مغاير است.

. براي آگاهي بهتر از سخنان نافذ پوپر در اين‌باره مقايسه كنيد با پوپر (1963)، ص‌ص 129، 215 و 221.

. براي مثال مقايسه كنيد با پوپر (1963)، ص 220.

. براي تحقيق بيشتر درباره اكسيده شدن نگاه كنيد به گرلاس (Guerlac) (1961)، براي درك پيشينة آزمايش‌هاي مربوط به حفظ توليد مثل نيز نگاه كنيد به هافنر (Hafner) و پرس‌وود (Presswood) (1965).

. اين ديدگاه نهايتاً در كتابم (1962)، ص‌ص. 97 ـ 52 مورد بحث قرار گرفته است.

. پوپر، (1963)، فصل 5، خصوصاً بنگريد ص‌ص، 152 ـ 148.

. هرچند بعدها به‌دنبال معيار تمايزي نبودم ولي بالاخره اين مطالب را در كتاب (1962)، ص‌ص، 22 ـ 10 و 90 ـ 87، مورد بحث قرار داده‌ام.

. مقايسه كنيد با پوپر (1963)، ص‌ص، 300 ـ 192، (1962) ص‌ص، 158 ـ 143.

. پوپر، (1963)، ص 34.

. فهرست كتاب (1963) پوپر داراي هشت زيرفصل تحت عنوان كلي "طالع‌بيني به منزلة نوعي شبه‌علم" است.

. پوپر، (1963)، ص 37.

. براي مثال نگاه كنيد به سارنديك (Thorndike)، [58 ـ 1923]، 5، ص‌ص، 225 و صفحات؛‌ 6، 71، 101 و 114.

. براي توضيح بيشتر دربارة‌ اين ناكامي‌ها رجوع كنيد به، همان، 1، ص‌ص 11 و 514 ff؛ 4، 368؛ 5، 279.

. يك تبيين هوشمندانه از برخي دلايل عدم اعتبار طالع‌بيني در كتاب استالمن (Stahlman)، (1956) ارائه شده است. براي توضيح بيشتر دربارة داوري قبلي طالع‌بيني نگاه كنيد به سارنديك (1955).

. مقايسه كنيد با كتاب (1962) من، ص‌ص، 76 ـ 66.

. اين دستورالعمل نشان مي‌دهد كه معيار تمييز سركارل را مي‌توان با بازگويي مختصري كه كاملاً با مقصود آشكار وي مطابق است، كنار گذاشت. براي اينكه رشته‌اي علم خوانده شود بايد نتايج آن به‌طور منطقي از قضاياي مشترك قابل استنتاج باشد. از اين منظر مي‌توان جلوي طالع‌بين را، نه به خاطر آزمون‌ناپذيري پيش‌گويي‌هايش بلكه صرفاً به‌دليل كلي‌ترين و آزمون‌ناپذيرترين پيش‌گويي‌هايي كه از يك نظرية پذيرفته شده مي‌توان استنتاج كرد، گرفت. زيرا هر رشته‌اي كه اين شرط را برآورده كند مي‌تواند سنّت حل معمّا را نيز تأييد كند. واضح است كه اين عقيده مفيد است. چيزي نمانده است كه شرط كافي علم بودن يك رشته را بدست آوريم. امّا چنين شرطي در اين صورت، حداقل حتّي يك شرط كاملاً كافي نيست و به‌طور قطع شرطي لازم نيز نمي‌باشد. براي مثال، نقشه‌برداري و دريانوردي را به‌عنوان علم مي‌پذيرد، ولي علم ردگان‌شناسي (taxonomy)، زمين‌شناسي تاريخي و نظرية تكامل را رد مي‌كند. نتايج يك علم هم مي‌تواند دقيق باشد و هم مي‌تواند الزامي و ضروري باشد، بي‌آنكه از طريق منطق از مقدمات پذيرفته‌شده كاملاً قابل استنتاج باشد. مقايسه كنيد با كتاب (1962) من، ص‌ص، 51 ـ 35 و نيز بحث بخش سوم [اين مقاله] كه در ادامه مي‌آيد.

. اين به‌‌معناي آن نيست كه طالع‌بينان يكديگر را نقد نمي‌كنند. برعكس، آنها مثل كساني كه به فلسفه و برخي علوم اجتماعي اشتغال دارند، به مكاتب گوناگوني وابسته بودند و گاهي اوقات بين آنها منازعة سختي درمي‌گرفت. امّا اين منازعه‌ها عموماً حول محور بي‌اعتباري نظرية خاصي كه به‌وسيلة هريك از اين مكاتب به‌كار مي‌رفت، صورت مي‌گرفت. ناكامي پيش‌بيني‌هاي فردي نقش زيادي نداشت. مقايسه كنيد با ثارنديك، [58 ـ 1923]،‌ 5، ص 233.

. مقايسه كنيد با پوپر، [1963]، ص 246.

. مقايسه كنيد با كتابم (1962)، ص‌ص، 87 ـ 77.

. اين عبارت از مقدمة كتاب پوپر (1963) ص، 8 نقل شده است كه وي آن را به سال 1962 نوشته است. پيش از اين، سركارل "آموختن از خطاها" را با "آموختن به روش آزمون و خطا" يكي دانسته بود. (1963، ص 216) و صورت‌بندي آزمون و خطا دست‌كم به سال 1937 بازمي‌گردد (1963، ص 212) كه به‌واقع، قبل از آن [= آموختن از خطاها] ارائه شده است. بيشتر آنچه ذيلاً دربارة تصوّر سركارل از "mistake" گفته مي‌شود دربارة تصوّر از "error" نيز صدق مي‌كند.

. پوپر (1963)، ص‌ص. 215 و 220. سركارل در اين صفحات دربارة طرح كلي تز خود اين توضيح را مي‌دهد كه علم به‌واسطة انقلاب‌ها رشد مي‌كند. او در اين كار هرگز واژة "خطا" را به‌معناي يك نظرية علمي منسوخ در نظر نمي‌گيرد، زيرا از قرار معلوم شمّ تاريخي قويّ او مانع از چنين خطاي تاريخي فاحشي مي‌شود. با وجود اين، خطاهاي تاريخي در شيوة بيان سركارل امري است مهمّ كه قطعاً بارها دلايل اختلاف‌هاي بنيادي‌تر ما را نشان مي‌دهد. هيچ راهي وجود ندارد كه مثلاً نخستين پاراگراف از مقدمة سركارل (1963، ص، 7، يعني "آموختن از خطاها"؛ به "كوشش‌هاي غالباً خطاي ما براي حل مسائل"؛ "آزمون‌هايي كه ما را در كشف خطاهايمان كمك مي‌كنند") را با اين ديدگاه سازگار كنيم كه (1962، ص 215) "رشد معرفت علمي... مبتني است بر سقوط مكرّر نظريه‌هاي علمي و جايگزيني آنها به‌وسيلة نظريه‌هاي بهتر و رضايت‌بخش‌تر"، مگر اينكه نظريه‌هاي منسوخ خطا باشند.

. كتاب منطق اكتشاف علمي با عنوان انگليسي (The Logic of Scientific Discovery) ابتدا با عنوان (Logik der Forschung) توسط پوپر در وين به‌چاپ رسيده است.

. لاكاتوش، [64 ـ 1963].

. پوپر، (1959)، ص 50.

. با اينكه نظرم مدتي متفاوت است، ولي تشخيص نيازم به رويارويي با اين موضوع را مديون نقدهاي سي. جي. همپل (C. G. Hempel) هستم. وي تفسير نادرست كساني كه سركارل را يك ابطال‌گراي محض و نه نسبي مي‌خوانند، نقد مي‌كند. نگاه كنيد به پوپر (1965)، ص 45. همچنين به پروفسور همپل به‌خاطر نقد جامع و خردمندانة پيش‌نويس اين مقاله مديون هستم.

. كاربردشناسي، شعبه‌اي از علم علائم و ارقام فلسفي است كه دربارة روابط بين اشيا و اصطلاحات زباني و طرز استعمال آنها بحث مي‌كند. (آريان‌پور، فرهنگ كامل انگليسي به فارسي، جلد چهارم، ص 4212)، [م].

. پوپر، (1959)، ص‌ص، 53 . f.

. پوپر، (1963) ص‌ص، 225 ـ 223. همچنين به پاورقي آخر اين مقاله توجه كنيد كه در آنجا "مقايسة سركارل ميان واقع‌نمايي نسبي دو نظريه" بر عدم وجود "تحولات انقلابي در معرفت پس‌زمينه‌اي ما" مبتني است؛ فرضي كه وي هيچ‌جا مطرح نمي‌كند و به‌سختي با تصور وي از تحول علمي ناشي از انقلاب‌ها مطابقت دارد.

. برايث وايت (Braithwaite) (1953)،‌ ص‌ص، 87 ـ 50، به‌ويژه ص 76، نيز كتابم (1962)،‌ ص‌ص، 101 ـ 97.

. توجه داشته باشيد كه شباهت ميان اعضاي يك تيرة طبيعي در اينجا يك رابطة آموختني است و مي‌تواند غيرآموختني نيز باشد. به اين ضرب‌المثل قديمي فكر كنيد، "همة چيني‌ها براي يك غربي شبيه هم به‌نظر مي‌رسند". اين مثال، به‌سادگي هرچه تمام‌تر، چيزي را كه در اين باره مي‌خواستم بگويم را بيان مي‌كند. پيرامون سلسله مراتب تيره‌هاي طبيعي كه داراي روابط مشابه بين تيره‌هاي سطوح بالاتر هستند، بايد بحث جامع‌تري اختصاص داد.

. پرسش زير دليل ديگري بر غيرطبيعي بودن تعاريفي از اين قبيل بدست مي‌دهد. آيا "سفيدي" بايد در زمرة مشخصه‌هايي باشد كه قوها را تعريف مي‌كنند؟ در اين صورت، تعميم "تمام قوها سفيد هستند"، از تجربه ايمن است. ولي اگر "سفيدي" جزو اين تعريف نباشد، پس [تعريف مورد نظر] بايد داراي مشخصّة ديگري باشد كه "سفيدي" احتمالاً جايگزين آن شده است. تصميم‌گيري در مورد اينكه كدام ويژگي‌ها بايد جزو يك تعريف باشند و كدام‌يك بايد براي بيان قوانين كلي قابل استفاده باشند، اغلب اختياري است و در عمل به زحمت انجام مي‌شد. معرفت معمولاً به اين طريق تفصيل داده نمي‌شود.

. چنين نقصي در تعاريف اغلب "بافت آزاد" (open texture) يا "ابهام معنا"، (vageness of meaning) خوانده مي‌شود، ولي اين‌گونه عبارت‌ها به‌طور قطع به‌نظر نامربوط مي‌رسند. شايد اين تعاريف ناقص باشند، ولي معاني آنها روشن است و معاني به همين نحو عمل مي‌كنند.

. ساموئل پيك‌ويك، شخصيتي ساده و سخاوتمند در رمان نوشته‌هاي پيك‌ويك (Pickwick Papers) اثر چارلز ديكنز [م].

. هاوكينس (Hawkins)، (1963).

. مقايسه كنيد با كوهن، (1968).

. مقايسه كنيد با كوهن، (1962)، ص‌ص، 108 ـ 102.

. مقايسه كنيد با كتابم (1962)، ص‌ص 169 ـ 161.

. پوپر. (1959)، ص‌ص، 62 ـ 31 F. 46؛ و (1963)، ص 52.

. پوپر (1963)، ص 51،‌ اين عبارت در متن اصلي [نويسنده] ايتاليك بوده است.

 

منابع و مآخذ

Braithwaite. (1953). Scientific Explanation.

Guerlac. (1967). Havoisier-The Grucial Year.

Hafner and Presswood (1965). Strang Interference and Weak Interactions. Science, 149, PP. 503-10.

Hawkins. (1963). Review of Kuhn's "Structure of Scientific Revolutions", American Journal of Physics, 31.

Hempel. (1965). Aspects of Scientific Explanation, 1965.

Lakatos. (1963-4). "Proofs and Refutations", The British Journal for the Philosophy of Science, 14. PP. 1-25, 221-43, 296-342.

Kuhn. (1967). "The Function of Measurement in Modern Physical Science", Isis, 52, PP. 161-93.

Kuhn. (1962). The Structure of Scientific Revolutions, 1962.

Popper. (1935). Logik der Forschung, 1935.

Popper. (1945). The Open Society and Its Enemies, 2 vols. 1945.

Popper. (1957). The Poverty of Historicism.

Popper. (1959). Logic of Scientific Discovery.

Popper. (1963). Conjectures and Refutations.

Stahlman. (1956). "Astrology in Colonial America: An Extended Query", William and Mary Quarterly, 13, PP. 557-63.

Thorndike. (1923-58). A History of Magic and Experimental Science, 8 vols. 1923-58.

Thorndike. (1955). "The True Place of Astrology in the History of Science", Isis, 46,



نکته : علم پوزیتیویسم پوپر پیشرفت علمی معرفت علمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 8:4 PM  توسط   | 

 

كتاب سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

مقدمه

يکي از مسائل مهم در روانشناسي، بحث شخصيت و نظريه‌هاي مربوط به آن است. به جرأت مي‌توان گفت آنچه مطالعات پراکنده روانشناسي را انجام مي‌بخشد، تفسير اين يافته‌ها و مطالعات در قالب يک نظريه‌ي منسجمي است که بتواند رفتار انسان را در تمامي ابعاد شخصيتي توجيه و تبيين نمايد.

شخصيت از واژه لاتين پرسونا (persona) گرفته شده و به نقابي اشاره دارد که هنرپيشه‌ها در نمايش به صورت خود مي‌زدند. پي بردن به اينکه چگونه پرسونا به ظاهر بيروني اشاره دارد، يعني چهره علني که به اطرافيانمان نشان مي‌دهيم، آسان است. بنابراين، بر اساس ريشه‌ي اين کلمه ممکن است نتيجه بگيريم که شخصيت به ويژگيهاي بيروني و قابل مشاهده‌ي فرد اشاره دارد، جنبه‌هايي که ديگران مي‌توانند آنها را ببينند پس شخصيت فرد در قالب تأثيري که بر ديگران مي‌گذارد يعني آنچه که به نظر مي‌رسد باشد، تعريف مي‌شود. تعريفي از شخصيت در يکي از واژه‌هاي استاندارد با اين استدلال موافق است. اين تعريف مي‌گويد: شخصيت جنبه‌ي آشکار منش فرد است به گونه‌اي که بر ديگران تأثير مي‌گذارد ولي مطمئناً هنگامي که واژه شخصيت به کار برده مي‌شود منظور همين نيست. مقصود در نظر داشتن بسياري از ويژگيهاي فرد است، کليت يا مجموعه‌اي از ويژگيهاي مختلف که از ويژگيهاي جسماني و سطحي فراتر مي‌رود. اين واژه تعداد زيادي از ويژگيهاي ذهني، اجتماعي و هيجاني را نيز در بر مي‌گيرد. ويژگيهايي که ممکن است بتوانيم به طور مستقيم ببينيم، که هر شخص امکان دارد آنها را از ديگران مخفي نگه دارد.(1)

بررسي تعاريف ارائه شده از مفهوم شخصيت نزد روانشناسان نشان مي‌دهد که تعريف شخصيت مانند بسياري از مفاهيم روانشناسي بر اساس بينش فلسفي و جهان شناختي دانشمندان مختلف صورت مي‌پذيرد. به عبارت ديگر روانشناسان شخصيت، هنگامي که حاصل مطالعات و تفکرات و يافته‌هاي خويش را در باب شخصيت گردآوري و خلاصه مي‌کنند،‌آن را در تعريفي فلسفي ارائه مي‌دهند. از اينرو، جاي آن دارد که پيش از پرداختن به روانشناسي شخصيت محمد رضا پهلوي، ديدگاه اسلام را درباره‌ي شخصيت به اختصار معرفي کنيم.

«قل کل يعمل علي شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدي سبيلا».(2) بگو هر کسي بر شاکله خويش عمل مي‌کند و خداي شما به کسي که راهش از هدايت بيشتري برخوردار است، داناتر است. قرآن کريم در اين آيه، عمل انسان را مبتني بر چيزي مي‌داند که آن را «شاکله» مي‌نامد. به عبارت ديگر منشأ اعمال آدمي شاکله اوست، با توجه به مفهوم شخصيت در روانشناسي مي‌توان به طور اجمال شاکله را معادل مفهوم شخصيت در روانشناسي گرفت. به عبارت ديگر، هنگامي که ما تلاش مي‌کنيم مفهوم شاکله را روشن نمائيم، در واقع مي‌کوشيم مفهوم شخصيت از ديدگاه اسلام را تبيين کنيم. اکله داراي معاني زير است: 1) نيت؛ 2) خلق‌وخوي؛ 3) حاجت و نياز؛ 4) مذهب و طريق؛ 5) هيئت و ساخت. ز آنجا که تمامي موارد فوق، زيربناي رفتارهاي انسان قرار مي‌گيرند، مي‌توان گفت که شاکله بر تمامي معاني فوق تطبيق مي‌کند. به عبارت ديگر شاکله عبارت است ار مجموعه‌ي نيات، خلق و خوي، حاجات، طرق و هيئت رواني انسان.

 

محيط ديکتاتوري و کودکي محمدرضا

محمدرضا پهلوي در سال 1298 خورشيدي به دنيا آمد. مادر او تاج‌الملوک همسر دوم رضاخان بود؛ خانواده‌اي از مهاجرين که پس از انقلاب بلشويکي روسيه از آذربايجان به ايران آمدند. رضاخان از اين زن چهار فررند داشت: شمس، محمدرضا و اشرف (دوقلو) و عليرضا.

محمدرضا دوران کودکي را در فضايي که ديکتاتوري بر آن حاکم بود،‌گذراند. اين مسئله، عامل مهمي در شکل‌گيري شخصيت او بود. خانواده‌اي که تابع اصول ديکتاتوري است معمولاً رشد کودکان را محدود مي‌سازد. در اين خانواده، يک نفر حاکم بر اعمال و رفتار ديگران است. در چنين خانواده‌اي فقط ديکتاتور تصميم مي‌گيرد، هدف تعيين مي‌کند، راه نشان مي‌دهد، وظيفه افراد را مشخص مي‌سازد، امور زندگي را ترتيب مي‌دهد. همه بايد مطابق دلخواه ميل او رفتار کنند. او فقط، حق اظهار نظر دارد و دستور او بدون چون و چرا بايد از طرف ديگران به معرض اجرا درآيد. برنامه‌ي کار افراد را ديکتاتور معين مي‌کند و در کوچکترين عملي که ديگران انجام مي‌دهند، دخالت مي‌نمايد. تنها ديکتاتور از استقلال برخوردار است. ارزش کار ديگران به وسيله ديکتاتور تعيين مي‌شود. آنچه را که او خوب دانست خوب است و آنچه به نظر او بد جلوه کرد، ‌بد تلقي مي‌شود. ديکتاتور در کارهاي خصوصي اعضا خانواده دخالت مي‌کند، او مي‌تواند از ديگران انتقاد کند، ولي آنچه خود او انجام مي‌دهد بدون چون و چرا بايد مورد تأييد ديگران واقع شود. مصالح خانواده و اعضا آن را فقط او تشخيص مي‌دهد و ديگران بايد نظر او را در اين مورد قبول کنند.(3) در محيط ديکتاتوري ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد. شخصيت و تمايلات و احتياجات کودک به هيچ وجه مورد توجه نيست. احتياجات اساسي کودک در خانواده‌اي که وضع ديکتاتوري برقرار است، تأمين نمي‌شود. از محبت خبري نيست. فرزند، مانند ديگران در مقابل ديکتاتور شخصيتي ندارد و به عنوان يک عضو قابل احترام با او رفتار نمي‌شود. کودک در چنين خانواده‌اي احساس امنيت نمي‌کند و وضع او هميشه متزلزل است. هدف از انجام کارها را نمي‌داند و جرئت نمي‌کند دليل آنها را بپرسد. نظم و انضباط به وضعي زننده و غير قابل تحمل در خانه رسوخ دارد . اجراي تمايلات ديکتاتوري و پيروي از دستورات او حافظ نظم و انظباط در خانه است. کودک حق ندارد در امور مربوط به خود نيز تصميم بگيرد.

کودکاني که در محيط ديکتاتوري پرورش مي‌يابند، در ظاهر حالت تسليم و اطاعت از خود نشان مي‌دهند، ولي در واقع دچار هيجان و اضطراب هستند. اين کودکان اغلب در مقابل ديگران حالت خصومت و دشمني به خود مي‌گيرند. به کودکاني هم سن يا کوچکتر از خود آزار مي‌رسانند. معمولاً چون افکار و عقايد خاصي را بدون چون و چرا پذيرفته‌اند، افرادي متعصب بار مي‌آيند. از به سر بردن با ديگران عاجز هستند. در زمينه عاطفي و اجتماعي رشد کافي ندارند. در کارهاي گروهي نمي‌توانند شرکت کنند و اغلب متزلزل و ضعيف‌النفس هستند.(4) اگر روابط افراد خانواده موافق با اصول دمکراسي باشد و عقل و منطق حاکم بر روابط افراد باشد، کودکان کمتر دچار ترس مي‌شوند. اما در وضعي که پدر به صورت ديکتاتور، امور خانه را اداره مي‌کند، احتياجات اساسي_رواني کودکان مثل احتياج به محبت، احتياج به رشد شخصيت اجتماعي، احتياج به ابراز عقايد و نظرات خود تأمين نمي‌گردد و در اين وضع عوامل و موجبات ترس فراوان مي‌شود و کودکان عمر خود را با ناراحتي و اضطراب به سر مي‌برند.(5) بزرگ شدن در محيط ديکتاتوري، تأثيرات مختلفي بر محمدرضا نهاد. مي‌توان گفت يکي از اين تأثيرات، ايجاد عقده احساس کهتري در او بود. وي به منظور نفي احساس کهتري خود در برابر ديگران به جستجوي برتري‌طلبي بر مي‌آيد و اين رفتار را به شکلهاي مختلف از خود بروز مي‌دهد. يکي از اشکال دفاعي او در برابر احساس کهتري در کودکي، آزار و اذيت همسالان خود در مدرسه بود. چنانچه فردوست در خاطرات خود مي‌گويد :«محمدرضا در طي دوره شش ساله دبستان نظام در کلاس، به خصوص به شاگردان خيلي ظلم مي‌کرد. به خصوص بعضي‌ها را خيلي آزار مي‌داد و هر روز نوبت يک نفر بود که آزار ببينند.»(6)

روحيات محمدرضا بعدها در اين خصوص تشديد شد و الگوي تربيتي رضاخان باعث شد که او نسبت به زيردست، خشن و بي‌رحم باشد و به بالادست کاملاً تمکين نمايد. چنانچه نسبت به انگليس و آمريکا در تمام سلطنتش چنين بود. رضاخان در سال 1305 رسماً تاجگذاري کرد. محمدرضا در اين زمان هفت ساله بود که رسماً به وليعهدي برگزيده شد. اين انتخاب تحولي سرنوشت‌ساز در زندگي او پديد آورد. رضاشاه دستور داد بالافاصله محمدرضا را از مادر و خواهرانش جدا کنند و در کاخي جداگانه به تعليم و تربيت او بپردازند. رضاشاه با اين استدلال که وليعهد بايد در فضايي مردانه تربيت شود، خانه‌ي مادري را جاي مناسبي براي تربيت او نمي‌ديد. يکي از تجربه‌هاي فراموش نشدني عقده‌زا براي محمدرضا، همين فلج رواني يعني ضربه عاطفي ناشي از دور ماندن از محيط خانوادگي در سن خردسالي است. او در آن دوران نمي‌توانست دلايل عيني طرد خود را بفهمد. از يکي از احتياجات اساسي رواني محروم مانده بود و همين امر باعث شد که اغلب سرد و خشک، و نسبت به ديگران بي‌مهر و کمتر مقيد به اصول و قوانين اخلاقي باشد. خودش گفته است، من تا زمان وليعهدي با مادر و برادران و خواهران خود زندگي مي‌کردم ولي بعد از تاجگذاري به دستور پدرم از آنها جدا شدم و پدرم دستور داد که تحت تربيت خاصي_که آن را تربيت مردانه مي‌ناميد- قرار گيرم. رضاشاه اجازه نداد محمدرضا در دوران کودکي واقعاً کودک باشد. تصور مي‌کرد که با زور مي‌توان يک کودک را بالغ کرد. بعد از فارغ‌التحصيلي محمدرضا از مدرسه‌ي ابتدايي، رضاشاه تصميم گرفت او را براي ادامه‌ي تحصيل به خارج از کشور بفرستد و سرانجام محمدرضا را هنگامي که هنوز دوازده ساله نشده بود، به سوئيس فرستاد. او که يکبار ديگر در هفت سالگي از محيط خانوادگي و محبت مادري به اجبار دور شده بود، اين بار مي‌بايست محروميتي ديگر را تحمل نمايد. اين عقده محروميت، يک حساسيت فوق‌العاده نسبت به کمبود محبت با تجليات عاطفي در او به وجود آورده بود و شايد براي تلافي همين عقده طردشدگي بود که به طور عنان گسيخته به تغذيه کردن مادي اطرافيان خود در مدرسه‌ي سوئيسي مي‌پردازد. آنها را در ساعات تفريح و شبها به اتاقش دعوت مي‌کند و از آنها پذيرايي مفصل به عمل مي‌آورد. محمدرضا که بعداً قدرت و امکانات وسيعي پيدا کرد از ثروت اين ملت براي تسکين حالت بيمارگونه خود خرجهاي فراواني کرد.

به نظر مي‌رسد برنامه‌ي اعزام محمدرضا به سوئيس براي تحصيل از سوي انگليسي‌ها براي آشنا ساختن محمدرضا با فرهنگ غرب طراحي شد. آنها، با قرار دادن ارنست پرون در کنار شاه، فرهنگ غرب را از طريق داستان و شعر در ذهن او تزريق کردند. محمدرضا از شرايط سخت و محدودي که رضاخان در رأس آن بوده است به سوئيس، محيطي باز با فرهنگ غربي وارد مي‌شود. هر چند دکتر نفيسي نقش رضاخان را در سوئيس و در مدرسه له‌روزه براي محمدرضا بازي مي‌کند، اما محمدرضا موفق مي‌شود طعم زندگي غربي را به دور از خشونت پدر بچشد. نکته‌ي قابل تأمل اين‌که محمدرضا زمينه‌ي ذهني کاملاً منفعلي در مقابل فرهنگ غرب پيدا مي‌کند و نمي‌تواند در آينده، تحليل دقيقي از فرهنگ غرب داشته باشد. شاه تا آخر عمر از موهبت درک و شناخت امري وراي کميت و ماديات محروم ماند و گويي يکي از دردناک‌ترين و مصيبت‌بارترين مسائل براي او، ‌درک معنويات بود. شاه تا آخر نگرشي«کمي و حجمي» نسبت به محيط خود داشت. تکيه بيش از حد به غرب و جلب نظر آمريکا به هر قيمت براي حمايت از خود، خريد سلاحهاي بيش از حد از غرب، برپايي مراسم و جشنها، بذل و بخششهاي فراوان همگي ناشي از چنين نگرشي در شاه بود. افرادي که محمدرضا را در سوئيس همراهي مي‌کردند، عبارت بودند از: عليرضا برادر او، حسين فردوست، مهرپور تيمورتاش و دکتر مؤدب‌الدوله نفيسي (که به عنوان پيشکار وليعهد انتخاب شده بود) و مستشارالملک به عنوان معلم فارسي وليعهد.(7) در سوئيس اين افراد همگي ابتدا، موقتاً به يک مدرسه معمولي به نام «اکل نوول دوشي» در شهر لوزان رفتند. وليعهد و عليرضا در منزل يک پروفسور سوئيسي به نام «مرسيه» پانسيون شدند. ولي حسين فردوست و مهرپور تيمورتاش به طور شبانه‌روزي در همان مدرسه ساکن بودند.(8) در سال تحصيلي بعد، محمدرضا، عليرضا، حسين فردوست و مهرپور تيمورتاش به مدرسه شبانه‌روزي له‌روزه منتقل شدند.(9) در مدرسه قبلي محمدرضا هميشه با بچه‌ها دعوا مي‌کرد. علت اصلي اين دعواها اين بود که او مي‌خواست خود را به عنوان وليعهد مطرح کند. سوئيسي‌ها هم او را مسخره مي‌کردند و کار به زد و خورد مي‌کشيد. همين رفتار نشان مي‌دهد محمدرضا تغيير مکان، زمان و محيط را متوجه نشده بود. در مدرسه جديد رويه‌ي محمدرضا عوض مي‌شود و با تعدادي از شاگردان که اغلب نيز بزرگتر از او بودند مناسبات دوستانه برقرار مي‌کند. آنها را در ساعات تفريح و شبها به اتاقش دعوت مي‌کرد و از آنها پذيرايي مفصلي به عمل مي‌آورد. مساله جالب توجه اينکه محمدرضا هيچگاه محصلين هم سن و يا کوچکتر از خود را دعوت نمي‌کرد و کليه کساني که در ميهمانيهاي او شرکت مي‌کردند، از او بزرگتر بودند. در صحبت کردن با آنها هميشه تلاش مي‌کرد تا خودش را به سطح آنها بکشد و چون آنها بلندقدتر بودند و نمي‌خواست در کنارشان کوتاه جلوه کند، گاهي روي پنجه‌ي پا بلند مي‌شد. اين حرکت در او ماندگار شد و بعدها که به سلطنت رسيد، در فيلم‌ها ديده مي‌شد که با ژست خاصي روي پنجه بلند مي‌شود و پاشنه پا را بالا مي‌آورد.(10)

محمدرضا به لحاظ فعاليتهاي ذهني در مرحله کمي و نابالغي باقي مانده و از قدرت استدلال محروم بود. فردوست مي‌گويد: در مدرسه يک محصل مصري بود که زور و بازويي داشت و مشت‌زن خوبي بود و دنبال حريف مي‌گشت. بعضي وقتها که دختري در اتاق بود، وليعهد مي‌خواست براي دخترک خودنمايي کند؛ از اينرو، براي مصري شاخ و شانه مي‌کشيد که حريفت منم. ناگهان به جان هم مي‌افتادند و طوري يکديگر را مي‌زدند که براي پانسمان به بهداري انتقال مي‌يافتند و هر روز همين بساط بود و فرداي آن روز تا محمدرضا پيدا مي‌شد، بچه‌ها سر وصدا مي‌کردند که «برنده مصري است» او هم مجدداً مي‌پريد و مشت مي‌خورد.(11)

گفته فردوست اين نکته هم را ثابت مي‌کند که محمدرضا هيجاني و سطحي بوده است. هيجان و سطحي‌نگري ناشي از نابالغي و کمي‌نگري فرد است. خودنمايي و خودشيفتگي محمدرضا که با ديدن يک دختر در اتاق او را به حرکاتي وا مي‌داشته که مضحکه‌ي عده‌اي دانش‌آموز شود، خود بيانگر نابالغي اوست. نکته‌ي ديگري که بسيار حائز اهميت است و گريبان محمدرضا را تا آخر عمر رها نساخت، احساس ناامني شديدي بود که بايد آن را ناشي از خشونت و تحقيرهاي رضاخان بدانيم. رضاخان حتي در سوئيس از مواظبت افراطي محمدرضا دست برنداشت و سايه رعب و وحشت خود را از طريق «دکتر نفيسي» در سوئيس ادامه داد. نفيسي که تمام رفتار و حالات محمدرضا را زير نظر داشت، کوچکترين خطاي او را به رضاخان گزارش مي‌کرد. از جمله احتياجات اساسي_رواني افراد، احتياج به امنيت است. امنيت در جهات مختلف زندگي براي تمام افراد بشر امري حياتي و ضروري است. امنيت در زمينه اقتصادي، سياسي، اجتماعي و عقيدتي، عامل مؤثري در بهداشت رواني افراد مي‌باشد. وقتي روابط اعضا يک خانواده به صورت ديکتاتوري باشد و پدر يا مادر در تمام کارها حق اظهار نظر و دخالت را داشته باشند و ديگران بدون چون و چرا موظف به اجراي دستور وي باشند؛ در چنين خانواده‌اي کودک دائماً در حال ترس و وحشت به سر مي‌برد و دچار تشويش و اضطراب مي‌باشد.(12) احساس ناامني شديدي که ناشي از خشونت و تحقيرهاي رضاخان بود، گريبان محمدرضا را تا به آخر رها نساخت و باعث شده بود که او قدرت تجريد و تعميم را از دست بدهد. روحيه او تا آخر عمر کمي و شکلي باقي ماند و هيچ نيروي اراده، قدرت و صلابت از او بروز نکرد. قدرت خلاقيت و ذهني تحليگر که از مشخصات يک رهبر جامعه است در او وجود نداشت.

شناخت‌شناسي علمي مي‌گويد: سن پايين و کودکانه در مراحل اوليه ايفاء حجم را در ذهن بازسازي مي‌کند و برداشت کودک از محيط صرفاً شکلي بوده و قدرت تجزيه و تحليل ندارد. تشديد حالات روحي بيمار از نوروز به پسيکوتيک يا جنون پيشرفته به دليل درگيري مدام با شرايط و مناسبات اجتماعي مي‌باشد. علت اين امر در اين است که بيمار روحي نمي‌تواند تحليل صحيحي از شرايط متغير محيط و مناسبات اجتماعي خود داشته باشد. به سبب درگيري پياپي، ذهن خسته شده و ساختار هوشي دچار آسيب عميقي مي‌شود و مورد ديگر اين است که چون فرد بيمار توانايي استدلال ندارد و جنبه‌هاي تقليدي در او بسيار رشد مي‌کند، اين تقليد به دو صورت حاصل مي‌شود: يا از طرف مقابل که معيار تقليد از اوست محبت مي‌بيند و يا خشونت و ترس و جذبه بيش از حد. فردريک ژاکوبي مي‌گويد: محمدرضا انتظار داشت که ما او را وليعهد ايران ببينيم و در مقابل او سر خم کنيم. اين مطلب حاکي از آن است که ذهن محمدرضا قدرت تجريد و تعميم پيدا نکرده و يا از ابتدايي‌ترين شکل تجزيه و تحليل غافل مانده است و نبايد به اشتباه اين‌گونه تصور نشود که او چون در ايران شکلي از مناسبات را تجربه کرده بود، در مدرسه سوئيسي هم مي‌خواست که آن رفتار براي او تکرار شود. نکته مهم در اين مسأله آنجاست که محمدرضا تغيير مکان، زمان و محيط را متوجه نمي‌شد. محمدرضا از همان دروان نوجواني مي‌کوشيد که او را در سطح بالايي بپذيرند و هر جا حضور پيدا مي‌کند، مطرح باشد. به همين سبب باج دادن به اطرافيان به اشکال مختلف در تمام طول سلطنتش ادامه داشت. او از اينکه مورد انتقاد يا تحقير قرار گيرد، به شدت مي‌هراسيد. چون فاقد استقلال شخصي بود و ارزيابي صحيحي از خود نداشت، اظهارنظر اطرافيان به شدت در او تأثير مي‌کرد. محمدرضا بعداً که قدرت و امکانات وسيعي پيدا کرد از ثروت اين ملت براي تسکين حالت بيمارگونه خود خرجهاي فراواني کرد. خودشيفتگي و عقده خود بزرگ‌بيني که ناشي از خشونت و تحقير رضاخان بود در جشنهاي دو هزار و پانصد ساله نمود پيدا کرد و بودجه‌هاي کلاني صرف آن شد تا شاه را در منطقه و سطح جهان مطرح سازد. آمريکا نيز به اين حالت شاه دامن مي‌زد. شاه، مبالغ زيادي به روزنامه‌ها و مجلات خارجي باج مي‌داد تا در وصف او بنويسند و انتقادي از حکومت او به عمل نياورند.

 

شکل‌گيري استعدادهاي شاه

فردوست در مورد استعداد شاه چنين مي‌نويسد:

محمدرضا در رياضيات بسيار ضعيف بود، اصولاً حوصله فکر کردن نداشت. او از همان کودکي اهل تفکر عميق و همه جانبه نبود. زود خسته مي‌شد و بيشتر علاقه داشت پيشنهادات را بپذيرد. چون قبول پيشنهاد زحمتي نداشت.(13) گفته فردوست نشان مي‌دهد که محمدرضا ابزار تفکر را به دست نياورده بود و اين ناشي از همان عامل خشونت و فشارهاي روحي رضاخان بر محمدرضا بود. اصولاً هنگامي که قدرت استدلال در فرد ضعيف باشد او بيشتر تمايل به مسائل کمي دارد. همان طور که قبلاً اشاره شد شرايط محيطي و تربيتي فرد را از ذهنيت کمي به کيفي و از تخيل به استدلال سوق مي‌دهد. محمدرضا در مرحله کمي باقي ماند و بيشتر سعي مي‌کرد خود را در اين مراحل نشان دهد. به همين دليل به ورزش روي آورد آن هم نه براي سلامت و تناسب اندام، بلکه براي بالا بردن قدرت جسمي خود. محمدرضا با اين نگرش، نابالغي خود را به اثبات مي‌رساند. کسي که قرار است در آينده کشوري را اداره کند بيشتر در ظواهر و اشکال باقي مانده بود. چنين نگرشي در 37 سال سلطنت او به چشم مي‌خورد. همچنين علم در خاطرات خود آورده است: «شاه از هر چه مطالعه است متنفر است.»(14)

از مهم‌ترين علائم آسيب‌پذيري ساختارهاي هوشي اين است که بيمار قدرت تجريد و تعميم را از دست مي‌دهد و اضطراب و ناامني وجود او را فرامي‌گيرد و نابالغ مي‌ماند. هر يک از مراحل ساختارهاي هوشي به فرد کمک مي‌کند تا از جنبه‌هاي تخيلي به منطق روي آورد و قدرت استدلال را در او زنده کند. داد و ستد ساختارهاي هوشي از مراحل پائين به بالا و نتيجه‌گيري از سوي مرحله نهايي هوشي باعث مي‌شود که فرد بتواند قدرت تجريد و تعميم را از طريق برداشتهاي خود از محيط داشته باشد. اما هنگامي که فردي در شرايط تربيتي سخت و خشن قرار مي‌گيرد تخيل در او در قدرت اوليه‌ي خود باقي مي‌ماند و به بلوغ مورد نظر نمي‌رسد. انواع مختلفي از ناهنجاريهاي رواني، مانند خود بزرگ‌بيني و تخيل افراطي، ترس، اضطراب، ناامني شديد، اختلالات جنسي، سوء تغذيه و افراط و تفريط در خواب، حالاتي است که فرد دچار آن مي‌شود. شرايط تربيتي و محيطي نقش بسيار زيادي در طي کردن مراحل هوشي در جهت درست يا غلط آن ايفا مي‌کند.

در روانشناسي، تفکيکي که بين شخصيتهاي فعال و منفعل انجام شده است مشخص مي‌کند که تيپهاي روحي منفعل به دليل شرايط نامساعد تربيتي، خصوصاً دوران کودکي به آينه‌اي تبديل مي‌شوند که انعکاس محيط را دارند و قدرت دخل و تصرف و تغيير اوضاع را ندارند.

شخص منفعل توانايي آن را ندارد که هيچگونه تغييري در محيط زندگي خود پديد آورد و صرفاً يک مقلد و دنباله رو چشم و گوش بسته باقي مي‌ماند. اما شخص فعال نسبت به هر پديده‌اي و عامل مسلط بيروني عکس‌العملي نشان مي‌دهد. او سعي فراوان مي‌کند تا محيط را تغيير دهد و بر آن مسلط شود. شخصيت شاه يک تيپ منفعل بود و به همين دليل سوئيس براي او محيطي دلچسب جلوه مي‌کرد، چون زيبايي آنجا انعکاسي آينه‌وار در ذهن محمدرضا داشت. بالاخره در سال 1315 شمسي پس از 5 سال تحصيلي در سوئيس محمدرضا شاه به ايران بازگشت و وارد دانشکده افسري شد و بعد از مدت خيلي کوتاه به وي درجه سرواني اعطاء کردند. محمدرضا بعد از مدتي ارنست پرون مستخدم مدرسه‌اش در سوئيس را به ايران آورد و علي‌رغم مخالفت رضاخان با حضورش در ايران و دوستي‌اش با محمدرضا، دوستي خود را با وي حفظ کرد. در سال 1317 محمدرضا با فوزيه خواهر ملک فاروق ازدواج کرد.(15) اما پس از چند سال از او جدا شد و ازدواجهاي رسمي بعدي وي با ثريا اسفندياري و فرح ديبا بود.

به هر حال، بعد از وقايع شهريور 1320 محمدرضا پهلوي به عنوان شاه جديد بر مسند سلطنت تکيه مي‌زند و تا اواخر سال 1357 به مدت 37 سال حکومت ايران در دست وي بود. در طول اين 37 سال نظام حکومتي ايران و تمام تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي کشور تحت تأثير سياستهاي وي بود که آن سياستها نيز زير سايه سنگين شخصيت محمدرضا قرار داشت.

بسياري از پژوهشگران و روانشناساني که درباره حکومت پهلوي و شخص محمدرضا به تحقيق پرداخته‌اند، وي را داراي اختلال شخصيت دانسته‌اند. در اين نوشتار، به اختصار به برخي از ويژگيها و آفات شخصيتي وي اشاره مي‌شود.

 

تملق دوستي شاه

تملق دوستي شاه يکي از صفاتي بود که در بسياري از مواقع، نوکران و اطرافيان و حتي شخصيتهاي خارجي از آن سود مي‌بردند، تا به اهداف خود نزديک شوند. اين نقطه ضعف شاه چنان شديد بود که بر هيچ يک از اطرافيانش پوشيده نبود. علم که يکي از نزديکترين افراد به شاه بود، در کتاب خود آورده است که يک  روز از شاه پرسيدم آيا اجازه مي‌دهند نخست‌وزير و وزير خارجه را رسماً توبيخ کنم، «چون در محضر اعليحضرت به هيچ وجه ادب و احترام لازم را به جا نمي‌آوردند». شاه با اين خواسته‌ي علم مخالفت مي‌کند و به علم مي‌گويد «اين نوع اداي احترام همان اندازه بد است که زياده‌روي در جهت مخالفش. آخرين باري که در پاريس بوديم، اردشير همين کار را کرد و يکي از خبرنگاران فرانسوي از من پرسيد شاه ايران به عنوان رهبري اصلاح‌طلب و دموکرات شناخته شده، آن وقت چگونه مي‌تواند تحمل کند که يکي از وزرايش در مقابل او اين چنين زانو بزند و به خاک بيفتد.» شاه اصلاً از اين حرف خوشش نمي‌آيد و به علم مي‌گويد «حق بود به او مي‌گفتي که اردشير رعايت سنتهاي ملي مملکت را مي‌کند.»(16)

در رابطه با اين ماجرا همان چيزي را مي‌توان گفت که علم در آن لحظه با خود گفت: «باور نکردني است که تا چه حد تملق و چاپلوسي مي‌تواند حتي باهوشترين آدمها را هم کور کند».به گفته‌ي فريدون هويدا، شاه دو تن از ر‌ؤساي جمهور آمريکا را مستوجب انتقاد مي‌دانست: (17) «فرانکلين روزولت» که در سفرش به ايران در سال 1943 شاه را مجبور کرد به ديدارش برود و ديگري «جان کندي» براي آنکه، هيچگاه شاه را به عنوان يک شخصيت مهم توصيف نکرده بود. ر کتاب خاطرات پرويز راجي آمده است: «در ضيافت شام که به افتخار 62 سالگي "هارولد ويلسون" نخست‌وزير سابق انگليس، توسط "جرج وايدن فلد" ترتيب يافته بود، شرکت کردم... ويلسون گفت: يکبار در ملاقات با محمدرضا، او را به عنوان يکي از بزرگترين رهبران دنيا توصيف کردم و شاه از اين تملق من خيلي خوشش آمده بود...»(18) پرويز راجي در کتاب خود از قول مصطفي فاتح نقل مي‌کند: در ميان مشاوران شاه، از همه مطلع‌تر، تواناتر وموذي‌تر، هويداست و بايد گفت که هويدا بيش ار هر کسي ديگر در ايجاد علاقه‌ي روزافزون شاه به تملق و چاپلوسي و نيز، دور ساختن او از توجه به واقعيات مقصر است.(19) نظر شخصي راجي نسبت به شاه نيز در کتابش گفته شده است. او مي‌گويد: کارنامه‌ي شاه آکنده است از: اتخاذ سياستهاي اقتصادي فاجعه‌انگيز، اشتباهات فراوان دراولويت دادن به مسائل غيرضروري، غرور و تفرعن در امور نظامي، عشق مفرط به سلاحهاي آتشين و پرنده، عطش سيري‌ناپذير به شنيدن تملق و چاپلوسي، بي‌احساسي کامل نسبت به احساسات مردم کشور، سخنرانيهاي پر از گزافه‌گويي ممتد...(20) به اين خصلت تملق دوستي شاه به طور روشن و واضح در متن يک تلگراف سفارت آمريکا در تهران که به وزرات امور خارجه ايالات متحده فرستاده شده بود، اشاره شده است.

سران همه کشورها، افرادي تنها هستند. ليکن شاه از بيشتر آنان تنهاتر است. وي به خاطر ثبات و امنيت و پيشرفت کشور بار بسيار سنگيني را شخصاً بر دوش مي‌کشد. مشاورانش نه در کابينه و نه در بيرون از آن، به وي درست خدمت نمي‌کنند و اين تا حدودي بدين سبب است که فطرتاً به جاه‌طلبي‌هاي ديگران بدگمان است و همچنين بدين جهت که فاقد همکاران واقعاً صالح است. حتي کساني که حائز صلاحيتند بدان تمايل دارند که آراء منفي به وي اظهار نکنند و از آن سنت ديرين ايراني پيروي کنند که بايد به شاه چيزي بگويند که مي‌پندارند خوش دارد بشنود و اين غالباً به صورت تملق‌گويي گزاف در مي‌آيد که شاه به گونه‌ي حيرت‌انگيزي نسبت به آن حساس است. وي مردي است پرنخوت و پيرامونيانش اين را مي‌دانند.(21) ز مهم‌ترين ضعفهاي شخصتي شاه، حس حسادت بود. هويدا در کتاب خود آورده است که «شاه هرگز چشم نداشت کسي را ببيند که مورد توجه مردم قرار دارد. محبوبيت مصدق و موقعيت او در ملي کردن نفت ايران، شاه را واقعاً به خشم آورده بود. نيز در مورد حسنعلي منصور هم در بعضي محافل شنيده شد که قتل او آنقدرها سبب ناراحتي شاه را فراهم نکرد. چون رفتار و گفتار او توانسته بود خيليها را به طرف منصور جلب کند.»(22)

هويدا در اين کتاب همچنين بيان مي‌کند که: «علي اميني به علت آنکه با گروههاي مختلف سياسي در داخل و خارج از کشور آمد و رفت داشت مورد بغض و حسادت شاه قرار گرفت. بعداً هم که در سال 1967 شايعه به قدرت رسيدن دوباره اميني در تهران فراگير[شد]، من اين مسأله را در يکي از ملاقاتهايم به اطلاع شاه رساندم، ولي او با بي‌اعتنايي شانه‌اي بالا انداخت  و گفت: «اميني يک سياستمدار واقعي نيست. چون موقعي که او را به نخست‌وزيري منصوب کردم اولين حرفش به مردم اعلام ورشکستگي مملکت بود. در حالي که يک سياستمدار نبايد حرفي بزند که بيهوده مردم را مضطرب کند...» و بعدها با ترشرويي اضافه کرد: «بدتر از همه اينکه، موقع ديدارم از آمريکا، هر جا مي رسيدم اول از همه حال و احوال نخست‌وزير را از من مي‌پرسيدند و رفتارشان به هر صورتي بود که گويي اصلاً مرا به حساب نمي‌آورند...»(23)

همچنين هويدا معتقد است در زمان رژيم شاه، ايران تنها کشوري بود که به جاي وزارت دفاع، وزارت جنگ داشت و مصدق در دوران نخست‌وزيري خود اين نام را انتخاب کرده بود و شاه هم نمي‌توانست نام انتخابي مصدق را بپذيرد و اين هم يکي ديگر نشانه‌هاي بغض شاه نسبت به مصدق بود. رسنجاني يکي ديگر از افرادي بود که شاه با برکناري او نشان داد محبوبيت و موفقيت ديگران موجب شادماني او نمي‌شود.(24) حسن ارسنجاني که برنامه اصلاحات ارضي را شروع کرده و محبوبيتي به دست آورده بود، توسط شاه برکنار شد. اميراسدالله علم دراين باره چنين مي‌گويد: حسن ارسنجاني مردي با قدرت، سرسخت و مطلع بود. در سنين بيست سالگي دستيار قوام نخست‌وزير بود. اميني او را به مقام وزارت کشاورزي ارتقاء داد. من نيز وقتي نخست‌وزير بودم او را در اين سمت ايفا کردم. او قبلاً برنامه اصلاحات ارضي را شروع کرده بود و در حالي که اين طرح در دست اجرا بود، به هيچ گونه جرح و تعديلي در آن تن در نمي‌داد. علاوه بر همه‌ي اينها او دوست صميمي من بود. تنها نقطه‌ي ضعف او اين بود که اعتقاد داشت هر چه مي‌گويد صحيح است و هر چه براي خودش مناسب است براي ديگران هم بايد خوب باشد. تا مدتي محسنات او به عنوان يک خدمتگزار مردم به معايبش مي‌چربيد ولي در اين اواخر خودش را قهرمان اصلاحات ارضي مي‌پنداشت و به علت مخالفت با سياست رسمي دولت مسائلي ايجاد کرده بود. شاه دستور برکناري او را صادر کرد ولي بعد او را به سفارت رم فرستاد. ارسنجاني در زمان دولت منصور به تهران احضار شد و به رغم کوششهاي من رفته رفته از چشم شاه افتاد.(25) س حسادت شاه تا بدان حد پیش رفته بود که حتی گاهی در مورد بعضی اقدامات همسرش نیز حسودی می‌کرد. « در سال 1973 شهبانو طی نطقی که از رادیو تلویزیون هم پخش شد از متملیقین و چاپلوسان انتقاد کرد و لزوم برقراری آزادی بیان را خاطر نشان ساخت. ولی بلافاصله پس از آن شاه امیرعباس هویدا را احضار می‌کند و به او دستور می‌دهد که به شهبانو بگوید« دیگر نباید از این حرفها بزند» و امیرعباس هویدا قبل از هر اقدامی برادرش فریدون را در جریان می‌گذارد و از او می‌پرسد تو می‌گویی چه کار کنم؟ چطور می‌توانم به خودم اجازه‌ی دخالت در کارهای این دو را بدهم؟ ... شاه چون خودش جرأت کاری را ندارد، موقعی که می‌بیند کسی دیگر توانسته است همان کار را انجام بدهد ناراحت می‌شود...»(26)

پرویز راجی سفیر شاه در دربار باکینگهام در کتاب خود در خصوص علت برکناری ارتشبد فریدون جم(شوهر اول شمس پهلوی) از زبان خود فریدون چنین نقل می‌کند: یک روز ژنرال زاتیس فرمانده مثتشاران آمریکایی در ایران با لبخندی به من گفت که:« امروز بوسه مرگ را نثارت کردم. موقعی که مفهوم این جمله را از او پرسیدم، جواب داد:« در ملاقاتی که با شاه داشتم به او گفتم جم از بهترین ژنرال‌ها در ارتش ایران است.»(27) یمسار جم با حالتی غمزده ادامه داد:« از آن روز به بعد اوضاع دگرگون شد و به صورتی درآمد که دست به هر کاری می‌زدم به بن بست می‌رسیدم...» جم صحبتهایش را با این عبارت به پایان برد که«... وفاداری من به شاهنشاه جای چون و چرا ندارد و همواره خود را مرهون الطاف شاهنشاه می‌دانم ولی هرگز موفق به یافتن پاسخی به این سئوال نشدم که واقعاً چه خطایی از من سر زده است.»(28) شاپور بختیار نیز با صراحت در مورد محمدرضا پهلوی چنین می‌گوید: ... نمی‌توانست بپذیرد که کس دیگری هوش بیشتر، آراستگی بیشتر، قدرت بدنی بیشتر، جذبه بیشتر یا ثروتی بیشتر از او داشته باشد، می‌خواست خود از همه بابت برتر از همه باشد و در نتیجه در اطراف خود فقط آدمهای تنگ‌مایه و فاسد را گردآورده بود...(29)

همچنین باز به صراحت بیان می‌کند: ... سواد و فرهنگ دیگران باعث تنگی او می‌شد. به درجه‌ای که به کسانی که به ملاقاتش می‌رفتند توصیه می‌شد، اگر به زبان فرانسه با او حرف می‌زنند، عمداً چند غلط دستوری در حرف بگنجانند که حسادت او تحریک نشود. با گذشت زمان، تحمل هیچگونه برتری دیگران را نداشت.(30) سادت شاه به بعضی از افراد مثل امینی آن قدر آشکار بود که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نیز متوجه آن شده بودند. باری روبین، در کتاب جنگ قدرتها در ایران، چنین می‌گوید:« ... نقش حساس امینی در مذاکرات نفت و شهرت و موقعیتی که در جریان این مذاکرات در محافل بین‌المللی به دست آورد برای شاه خوش‌آیند نبود. شاه در وجود او یک قوا‌السلطنه تازه و رقیب بالقوه‌ای برای قدرت خود می‌دید و به همین جهت وقتی زیر پای زاهدی را جارو کرد، امینی را هم از صحنه سیاست داخلی ایران بیرون انداخت و او را به عنوان سفیر ایران در آمریکا به واشنگتن فرستاد. فعالیتهای امینی در آمریکا و شهرتی که با چند نطق و مصاحبه در آمریکا به دست آورده بود، نگرانیهای تازه‌ای برای شاه به وجود آورد و به همین جهت پیش از پایان مأموریتش در آمریکا به تهران احضار گردید».(31) اه در دو دهه‌ی آخر سلطنتش همه‌ی کسانی را که احتمال داشت برای خود پشتوانه‌ای از وجهه‌ی مردمی دست و پا کنند، از روی برنامه، از قدرت کنار ساخت. جولیوس هلمز، سفیر ایالات متحده معتقد بود:« سران همه‌ی کشورها، افرادی تنها هستند، لیکن شاه از بیشتر آنها تنهاتر است...»(32)

 



نکته : محمدرضا پهلوي محيط ديكتاتوري كودكي شاه استعدادها تملق دوستي روانشناسي شاه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 7:59 PM  توسط   | 

 

منبع: كتاب سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

 

شاه و اعتقادات مذهبی

در این بخش، با تحلیل اعتقادات مذهبی شاه، می‌کوشیم تا دوگانگی او را در گرایش به مذهب و ضدیت با دین نشان دهیم. این مسئله را از دو جهت می‌توان بررسی نمود؛ ابتدا نوع مذهبی که شاه به آن اعتقاد داشت و سپس تشریح رؤیاها و ضد و نقیض گوییهای او که مدعی بود در خواب امامان را زیارت کرده است.

شاه دوگانگی شخصیت داشت و این موضوع بر تمام اعتقادات مذهبی او سایه افکنده بود. حالات روحی شاه را می‌توان به آن ضرب‌المثل معروف شتر مرغ تشبیه کرد که هرگاه قصد بستن بار بر پشت او را داشتند، می‌گفت من مرغم و وقتی می‌گفتند تخم بگذار! می‌گفت من شتر هستم. هنگامی که تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد، معتقد بود که شاه ایران است و تاریخ او، تاریخ شاهنشاهی است و هنگامی که به مسافرت می‌رفت، روحانی دربار او را از زیر قرآن عبور می‌داد و یا معتقد بود از الهامات مذهبی و حمایت ائمه برخوردار است.

اسداالله علم در کتاب خاطراتش می‌نویسد که در روز هفتم آبان سال 1350 به خدمت شاه می‌رود. در لابلای گفتگوهایی که آن روز شاه و علم با هم داشتند شاه به علم می‌گوید: امروز روز شهادت حضرت علی(ع) است و به طوری که می‌بینی کراوات سیاه بسته‌ام نه فقط به منظور رعایت ظواهر امر، بلکه به دلیل ایمان عمیقی که به خداوند و امامانش دارم، بسیار احساس تسکین دهنده‌ای است، هر چند که نمی‌توانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟(33)

آیا شاه یک فرد لامذهب بود؟ و برای فریب توده‌های مردم در روز عاشورا روی صندلی در مسجد می‌نشست و یا لباس احرام می‌پوشید و به زیارت کعبه می‌رفت و یا در حرم مطهر امام رضا(ع) حاضر می‌شد و زیارت می‌کرد؟ و اگر مذهبی بوده و مردم را فریب نمی‌داد، چرا بی‌محابا مشروب می‌خورد و با زنان بیشمار ارتباط داشت و خانواده‌اش غرق در فساد بودند؟

خشونت و اعمال زور در خانواده‌ی پهلوی از سوی رضاخان و درگیری و روابط و مناسبات بدوی مابین رضاخان و تاج‌الملوک، اعتقادات مذهبی و ضدیت با مذهب در میان فرزندان رضاخان از تاج‌الملوک را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: گرایش اعتقادی و عکس آن در میدان غرایز باقی ماند و مذهب غریزی و ضدیت با مذهب نیز به شکل کاملاً بدوی نمایان شد. چنانچه اشرف و علی‌رضا ضد مذهب و محمدرضا و شمس مذهبی از نوع بدوی آن شدند.

دین بدوی صرفاً هنگامی ظهور پیدا می‌کند و فرد به آن متوسل می‌شود که موجودیت فردی او به خطر افتاده باشد. چنانچه شاه در بیماری حصبه و یا در حین سقوط از روی اسب به آن روی می‌آورد. هر چند به لحاظ علمی، از رویاهای شاه می‌توان این گونه استنباط کرد که عمق ناامنی او را بروز می‌داده، آن هم رد موارد حساس و پرمخاطره که فرد یا ناخودآگاه فرد آن را می‌سازد؛ خود دوستی و خود محوری شاه را باید ناشی از دین بدوی او دانست.

تفوت بین برداشت بدوی و برداشت فطری و الهی از دین در این است که دین بدوی فردی، منفی و مخرب است در حالی که دین فطری و الهی، سازنده، آرامبخش، پویا و انسانی می‌باشد. اشتباه بزرگ اندیشمندان غربی به خصوص، بعد از دوره رنسانس، یکسان گرفتن دین بدوی و دین الهی بوده است. فرد به دو صورت در جهت منفی و مثبت زیر ساخت اعتقادات خود را تکمیل می‌کند. جنبه مثبت، حقیقت‌جو، کمال‌جو، و خداگراست و بین ثابتها و متغیرها رابطه منطقی برقرار می‌کند. اما جنبه منفی، بدوی، خودمحور، کینه‌توز، بی‌تفاوت به مردم، ناامن و مضطرب است. چون موضوع بحث ما جنبه منفی سیستم‌سازی ذهن است، پس بیشتر به آن می‌پردازیم. مذهب بدوی فرد را نسبت به اعتقاداتش برپایه ترس و اضطراب به پیش می‌برد و انسان را به سوی دوگانگی سوق می‌دهد و هنگام تهدید و ترس بلافاصله به مذهب متوسل می‌شود و در مواقع امن کاملاً نسبت به آن بی‌تفاوت و حتی بر ضد آن عمل می‌کند. نظیر قبایل وحشی و بدوی هنگامی که رعد و برق می‌زد و تهدیدهای طبیعی شروع می‌شد، بلافاصله با قربانی کردن سعی در خوابانیدن آن تهدیدات داشتند. مذهب بدوی کینه‌ورز و در مسیر ضد عشق‌ورزی عمل می‌کند. اعتقادات مذهبی محمدرضا به دلیل اضطراب و شرایط ناامن محیطی و تربیتی در دوران سلطنت در چارچوب غرایز باقی ماند و هیچگاه از این حیطه خارج نشد. به همین دلیل دوگانگی باقی ماند.

مذهب بدوی زمان و مکان خاصی را نمی‌شناسد و رشد و نمو خود را در شرایط نامناسب و خشونت و اختناق و اضطراب جستجو می‌کند. حال چه آن فرد شاه باشد و در کاخ زندگی کند و در مجالس و محافل شاهانه تاج بر سر بگذارد و در مهمانی‌هایش افرادی چون رؤسای کشورهای خارجی شرکت داشته باشند و یا فرد در دورافتاده‌ترین قبایل وحشی زندگی کند. البته ظواهر متفاوت است؛ اما ریشه آن یکسان می‌باشد و آن دوگانگی اعتقاد مذهبی اوست که مدام بین قبول و انکار، کشاکش شدید دارد.

از مهم‌ترین مشخصات مذهب بدوی، خودپرستی و فردی بودن است و مطلقاً آن را تعمیم نمی‌دهد و اوج این نگرش بدوی مذهب  در شمس پهلوی که بعدها مسیحی شد، نمود پیدا کرد. شمس آگاهانه یا ناآگاهانه می‌دانست آن مذهبی که به غرایض او پاسخ می‌دهد و پناهگاهی برای ناامنی و ترس و اضطراب اوست، مسیحیت است. در مقابل محمدرضا و شمس، باید اشرف و علیرضا را ماتریالیست بدوی نامید که هر دو بی‌رحم و بی‌عاطفه، عاری از وجدان، فاسد و دنیاگرا و قسی‌القلب بودند.

باید به این نکته اشاره کرد که تقدیر بدوی و ماتریالیست بدوی هر دو در خودمحوری و خودپرستی یکسان هستند. علی‌رغم تفاوت ظاهری، هر دو از یک چشمه سیراب می‌شوند، آن هم ناخودآگاهی که ویرانگر و مخرب است. فردی که دارای دین بدوی می‌باشد، فقط برای حفظ خود و موجودیت فردی خود، تبعیت محض از مذهب می‌کند، اما به محض اینکه موجودیت فردی او از این خطر مصون گشت، به همان نسبت از دین بدوی دور می‌شود. از نوشتار زیر که در واقع بخشی از خاطرات شاه است می‌توان به برخی از اعتقادات مذهبی محمدرضا پی برد:

کمی بعد از تاجگذاری پدرم دچار حصبه شدم و جند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنجش شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت، پا به دائره  عوالم روحانی خاصی گذاشتم که تا امروز آن را افشا نکرده‌ام.

در یکی از شبهاي بحرانی کسالتم مولای متقیان علی علیه‌السلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت.

در آن موقع با اینکه بیش از هفت سال نداشتم با خود می‌اندیشیدم که بین آن رؤیا و بهبود سریع من ممکن است ارتباطی نباشد. ولی در همان سال، دو واقعه‌ی دیگر برای من رخ دادکه در حیات معنوی من تأثیری عمیق برجای نهاد.

در دوران کودکی تقریباً هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود، که یکی از نقاط منزه و خوش آب و هوای دامنه البرز است، می‌رفتیم. برای رسیدن به آن محل، ناچار بودیم که راه پر پیچ و خم و سراشیب را پیاده و با اسب طی کنیم.

در یکی از این سفرها که من جلو زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت، نشسته بودم ناگهان پای اسب لغزیده و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من که سبکتر بودم با سر به شدت برروی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم، همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می‌کردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فروافتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتی که این حادثه روی داد، پدرم حضور نداشت ولی هنگامی که ماجرا را برای او نقل کردم، حکایت مرا جدی نگرفت و من نیز با توجه به روحیه‌ی وی نخواستم با او به جدل برخیزم ولی هنوز خود هرگز کوچکترین تردیدی در واقعیت امر رؤیت حضرت عباس ابن علی نداشتم. سومین واقعه‌ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه‌ای که با سنگ مفروش بود قدم می‌زدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره‌ی ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی‌بن مریسم می‌سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سئوال کردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد:« چه کسی را دیدم؟ اینجا کسی نیست!» اما من این قدر به اصالت و حقیقت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخورده من کوچکترین تأثیری در اعتقاد من نداشت. امروز که این ماجرا را بیان می‌کنم، شاید بعضی افراد، خصوصاً غربیها تصور کنند که من خیالبافی می‌کنم، یا آنچه دیده‌ام، یک حالت ساده روانی بوده است. ولی باید به خاطر داشت که ایمان به عالم روح و تجلیاتی که به حساب ماده در نمی‌آید، از خصایص مردم مشرق زمین است و چنانکه بعدها دریافتم، بسیاری از مردم باختر نیز همین ایمان و اعتقاد را دارند. وانگهی، من در آن موقع هیچگونه دلیلی برای جعل این موضوع و بیان آن برای مربی خود نداشتم و امروز نیز انتفاعی از لاف زدن در این قبیل مسائل نمی‌برم و جز عده‌ی معدودی از نزدیکان من، کسی تاکنون از این جریان مستحضر نبوده است و حتی پدرم که همیشه خود را به او بسیار نزدیک و صمیمی می‌دانستم، هرگز از این موضوع کوچکترین اطلاعی پیدا نکرد. پس از این واقعه، با وجود اینکه به بیماریهای سخت از قبیل سیاه‌سرفه، دیفتری و چند مرض شدید دیگر مبتلا شدم، هرگز مکاشفه دیگری برای من پیش نیامد. چنانکه در هشت سالگی مبتلا به بیماری جان فرسای مالاریا شدم و با نبودن وسایل مداوای امروزی، از این بیماری به سختی نجات یافتم ولی در طی هیچیک از این بیماریها، رؤیایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم...»(34)

 شاه پس از انتشار کتاب مزبور در یک سخنرانی دیگری که در قم داشت یک بار دیگر ماجرای سقوط از اسب را تعریف کرد. شاه برای اینکه بتواند به این دروغ، جنبه‌ی واقعیت بدهد؛ می‌گوید وقتی ماجرا را برای پدرم گفتم، او حرف مرا جدی نگرفت. شاه می‌خواست با گفتن این جمله ثابت کند که دروغ نمی‌گوید.

شاه این مطالب را در جاهای مختلف تعریف کرده است. اگر خوب دقت کنیم تناقض بین حرفهای او آشکار است. مثلاً در مصاحبه با اوریانا فالاچی، خبرنگار معروف ایتالیایی این مطالب را به شرح زیر تکرار می‌کند که در مقایسه با آنچه در کتاب مأموریتی برای وطنم بیان کرده، تفاوتها و تناقضات آشکاری دارد.

شاهنشاه:« من تعجب می‌کنم که شما در باره‌ی آن (الهام از پیغمبران) چیزی نمی‌دانید. هر کسی از خواب نما شدنهای من خبر دارد. من حتی آن را در شرح حال خود نوشته‌ام. من در کودکی دوبار خواب‌نما شدم. اولی وقتی که پنج ساله بودم و دومی وقتی که شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. کسی که بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد...»(35)

شاه در این مصاحبه سفر به امامزاده داود و سقوط از اسب را این گونه تعریف می‌کند:

برای من حادثه‌ای پیش آمد. من روی صخره‌ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره[حایل] کرد. می‌دانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را به رأی‌العین دیدم. نه در رؤیا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم می‌شوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم... هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست او را ببیند غیر از من. چون ... متأسفم که شما آن را درک نمی‌کنید.(36)

شاه در کتاب مأموریت برای وطنم گفته بود که اولین بار حضرت علی را در خواب دیده، در حالی که در این مصاحبه می‌گوید اولین دفعه امام آخر را در خواب دیده است.

همچنین در آن کتاب گفته بود که هنگام سقوط از اسب حضرت ابوالفضل او را نجات داد، در حالی که در این مصاحبه ذکر می‌کند که امام زمان(عج) در هنگام سقوط از اسب به کمک او می‌آید. آیا از دید شاه حضرت ابوالفضل همان امام زمان بود؟

محمدرضا در ادامه سخنانش در این مصاحبه گفته بود:

حقیقت این است که من از طرف خدا برگزیده شده‌ام تا مأموریتی را انجام دهم...

یکی دیگر از تناقض گوییهای شاه در این مصاحبه وقتی است که اوریانا فالاچی سئوال می‌كند آیا فقط این خوابها را فقط وقتی بچه بودید، می‌دیدید یا وقتی که بزرگ هم شدید از آن خوابها می‌دیدید؟ شاه در پاسخ به این سئوال جواب می‌دهد:«به شما گفتم که فقط در دوران کودکی. در دوران بزرگی هرگز ندیدم. فقط خوابهایی یک سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت سال – هشت سال یکبار. من در پانزده سالگی دوبار از این خوابها داشتم!«

وقتی اوریانا فالاچی می‌پرسد «چه خوابهایی؟» شاه در پاسخ می‌گوید:«خوابهایی که اساس آن بر رازهای باطنی من است. خوابهای مذهبی.»(37)

محمدرضا در شرح حال خود نوشته بود« پس از این واقعه (در شش سالگی) با وجود آنکه به بیماری سخت از قبیل سیاه سرفه، ... مبتلا شدم، هرگز مکاشفه‌ی دیگری برای من پیش نیامد... رؤیایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم». محمدرضا در این کتاب کلمه‌ی هرگز را بکار می‌برد. حتی در مصاحبه با اوریانا می‌گوید: «در کودکی، در دوران بزرگی هرگز ندیدم...» اما در همانجا بلافاصله با گفتن این جمله که« فقط خوابهایی هر یک سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت – هشت سال یکبار. من در 15 سالگی دوبار از این خوابها داشتم...». حرف اول خود را نقض می‌کند.

محمدرضا در همین مصاحبه، غریزه را با خدا اشتباه می‌گیرد و چنین می‌گوید:

... من به طور پیوسته احساس پیش از وقوع دارم و آن درست به اندازه‌ی غریزه‌ام قوی است.حتی آن روز که آنها مرا از شش پایی(6قدمی) هدف گلوله قرار دادند، این غریزه‌ام بود که نجاتم داد. چون وقتی آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من به طور غریزی به یک نوع چرخش دورانی به دور خود مبادرت کردم و در یک لحظه قبل از آنکه او قلب مرا هدف قرار دهد، خود را به کناری کشیدم و گلوله به شانه‌ام اصابت کرد. یک معجزه... فقط کار یک معجزه بود که مرا نجات داد... شما باید به معجزه اعتقاد داشته باشید. براثر یک معجزه که توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم. من می‌بینم که شما دیر باور هستید.(38)

در این بخش از سخنانش ابتدا محمدرضا می‌گوید:« این غریزه‌ام بود که نجاتم داد» و در آخر می‌گوید:« براثر یک معجزه که توسط خدا و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم». از مقایسه این دو جمله با یکدیگر، چه می‌توان گفت؟ آیا در نظر محمدرضا غریزه و خدا یکسان بودند؟

حال اگر فرض را بر این بگذاریم که محمدرضا چنین خوابهایی را نیز دیده است! باز هم اثرات محیطی و روحی در آن خوابها یقیناً تأثیرگذار بوده که نیاز به تفسیر دارد.

اصولاً خوابهایی که یک فرد می‌بیند صحیح‌ترین و منعکس کننده‌ترین واقعیتهای درونی او می‌باشد. چون فرد به زبان رؤیا و تجزیه و تحلیل رؤیا آگاهی ندارد آن را بازگو می‌کند و در جهت نفع شخصی خود از آن بهره‌برداری می‌کند. در حالیکه اضطراب ناشی از روابط اجتماعی و بازتاب آن در رؤیا به زبان دیگر و کاملاً پیچیده فرد را دچار برداشت مثبت از خوابهای خود می‌کند. البته نمی‌خواهیم بگوئیم که همه‌ی افراد هر نوع خوابی که می‌بینند ناشی از اضطراب و ناامنی آنان است چون ما درباره‌ی ناخوداگاه و دوگانگی شخصیت بحث می‌کنیم که مهمترین علائم و نگرش بیمارگونه یک فرد می‌باشد. بر همین اساس ملاک تجزیه و تحلیل رؤیای شاه بر علم اسطوره شناسی متمرکز است.

رؤیاهایی که شاه در کتاب پاسخ به تاریخ از آنها یاد می‌کند صرفاً به این دلیل است که خود را مذهبی و پای‌بند به اسلام نشان دهد. در حالی که تفسیر رؤیاهای شاه نشان می‌دهد که او نه تنها به اسلام اعتقاد نداشته است بلکه رویکرد او به اسلام و بهره بردن از اشکال آن به دلیل به خطر افتادن موجودیت فردی او می‌باشد.

زمان خواب دیدن بسیار با اهمیت است. شاه می‌گوید در کودکی خواب دیدم. محمدرضا دوران کودکی رعب و وحشت از پدرش داشت و رضا شاه نیز در شیوه تربیت و برای ساختن روحیه‌ی محمدرضا، سراسر سختی و خشونت بود و القاي ترس را برای ایجاد نظم در محمدرضا بالا می‌برد.

در عکسی که از فرزندان رضاخان با خانم ارفع، در دوران کودکی محمدرضا وجود دارد، محمدرضا و علیرضا لباس نظامی برتن دارند که این خود بیان کننده نگرش رضاخان به محمدرضا می‌باشد. شیوه‌ی تربیتی رضاخان اضطراب و ناامنی شدیدی در محمدرضا ایجاد کرده بود. چون محمدرضا در هنگام دیدن خواب مذکور هنوز در دوران کودکی و به دور از مسائل سیاسی به سر می‌برده است؛ به طور طبیعی بالاترین قدرت را پدرش، رضاشاه می‌دانسته و به دلیل رعب و وحشت از او در خواب به حالتی مضطرب و بیمارگونه احساس کودکی خود را صادقانه بروز می‌دهد. او قطعاً شنیده بود که بالاتر از قدرت رضاخان باید قدرت مافوق طبیعی امامان باشد. به همین دلیل در شکل کاملاً تصویری از حضرت علی را می‌بیند که با یک دست جامی به او می‌دهد که معنی آن حمایت از اوست و در دست دیگر شمشیری است که او برای محافظت از خود در مقابل خشونت رضاخان طلب می‌کند.

خواب محمدرضا نه تنها ریشه مذهبی ندارد، بلکه به دلیل ناامنی شدید و ترس از شرایط موجود بوده است. حتی رویایی که محمدرضا در ماجرای افتادن از اسب تعریف می‌کند نیز ریشه در تهدید موجودیت فردی او دارد.

رفتار رضاخان با محمدرضا به گونه‌ای بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت می‌کرده و با خشونت از تکرار اشتباه منع‌اش می‌ساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباههای کودک، او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس می‌کند به صورتی که کودک دیگر نمی‌داند چه کاری اشتباه و چه کاری درست است.

محمدرضا هنگام خطر همیشه کسانی را می‌دیده است که قدرت مافوق داشته باشند. چون هیچگاه در صادقانه‌ترین حالات بیانی خود به پدرش اعتقاد نداشت؛ به همین دلیل، هنگام سقوط از اسب شمایل حضرت عباس را می‌بیند.

دین بدوی محمدرضا که بر اثر تجربه اسلامی و بهره‌بری از سنتهای اسلامی، تنها در شکل بروز می‌کند، باعث فریب محمدرضا شد. به طوری که تصور می‌کرد امامان او را تأیید می‌کنند و در مواقع خطر به کمک او می‌ایند.

فرح پهلوی در مصاحبه‌ای به مناسبت سالروز سقوط رژیم پهلوی خطاب به مجری رادیو24 ساعته لس‌آنجلس درباره‌ی مذهب شاه و اعتقادات مذهبی او چنین گفته است:« شاه اعتقادات مذهبی نداشتند و به خصوص در این سالهای آخر حکومتشان مرتباً مورد مدح و چاپلوسی قرار می‌گرفتندو  به شدت بی‌دین شده بودند و حتی بدشان نمی‌آمد که توصیه امیرعباس هویدا را به کار بببندند(هویدا از شاه خواسته بود تا رسمیت دین اسلام را لغو و به بهاییان اجازه فعالیت گسترده بدهد) اما از مردم به شدت می‌ترسیدند و وحشت داشتند که مردم علیه ايشان دست به شورش بزنند. به همین خاطر از هویدا خواستند تا دولت در خفا وسیله رشد بهاییان را فراهم کند...»(39)

 

انحراف جنسی شاه

 منحرف جنسی، شخصی است كه یا گرفتار اختلالات و ناراحتی‌های عصبی است و یا تحت تأثیر بدآموزی‌های محیط قرار گرفته و بدون اینکه هدف توالد و تناسل داشته باشد، به اعمالی دست می‌زند که یک نوع عمل جنسی به شمار می‌رود، ولی عملی معمول و متداول و مشروع نیست و این عمل برای او جنبه عادت پیدا کرده و لذتی که از این عمل برمی‌گیرد، برای او بیش از عمل عادی جنسی است.

بر اساس عقیده‌ی« پیکاتریست»ها، انحرافات جنسی عبارت است از اعمال و رفتار غیرعادی و ناهنجاری که افراد منحرف جنسی برای ارضای میل خود مرتکب می‌شوند و این اعمال مبادی و ریشه‌های روانی است.(40)

به طور کلی، هر فردی تاحدی به«نارسيزیسم» مبتلا است. ولی انحراف«نارسیزیسم» در شخصیت‌های غیرعادی به مقدار فوق‌العاده زیادتری نسبت به اشخاص عادی وجود دارد و «شخصیت‌هی غیرعادی سعی می‌کنند نقایص فکری خود را با توسل به نارسیزیسم حل کنند. یعنی چون این اشخاص دارای ضعف اراده و خیالبافی هستند که نمی‌تواند در زندگی اجتماعی تحقق پیدا کند، لذا سعی می‌کنند با ارزش فوق‌العاده و اقرار آمیزی که جهت خود قائل می‌شوند، تسکینی برای ناراحتی‌های روانی و افکار خود پیدا کنند و در نتیجه اخلاقیات این افراد ضعیف و میل و اشتهای کاذب و گمراه کننده جنسی آنها تشدید و تقویت می‌شود. محمدرضا از مشکلات جنسی زجر می‌کشید. فردوست در کتاب خاطرات خود به این مسئله اشاره کرده، می‌گوید دکتر نفیسی(پیشکار محمدرضا در سوئیس) کلفتی داشت که این کلفت دختری داشت که توجه محمدرضا را به خودش جلب کرده بود و قالباً به من می‌گفت چقدر دلم می‌خواهد او را بقل کنم! محمدرضا همیشه به من می‌گفت که این مسئله برایم عقده شده است.(41)

بنابر نقل قول فردوست در مدرسه له روزه، حدود چهل نفر کلفت کار می‌کردند. یکی از آنها که از همه زیباتر و جذابتر بوده توجه محمدرضا را جلب می‌کند که با کمک پرون موفق می‌شود او را به اتاق خود بیاورد. ارتباط جنسی محمدرضا با آن دختر سرانجام به آنجا کشید که دخترک خود ادعا می‌کند که آبستن شده است. محمدرضا در برخورد با این مشکل فردوست را به کمک می‌طلبد چون نمی‌خواهد پدرش یا نفیسی از این ماجرا خبردار شوند. فردوست نیز پیشنهاد می‌کند که مشکل را با پول حل کند. البته فردوست می‌گوید:« معتقد نبودم چنین مسئله‌ای باشد چون مسلماً برای آن دختر همخوابگی مسئله‌ای نبود و روشن بود که اگر علت خاصی نداشت می‌توانست جلوگیری کند و در ادامه می‌گوید از آن دختر خواسته است که خود مسئله را حل کند و دخترک نیز می‌گوید«اگر مدیر بفهمد مرا اخراج می‌کند و بیکار می‌مانم و دوم اینکه باید کورتاژ کنم» و ادعا می‌کند که 500 فرانک پول لازم دارد که این پول در آن موقع پول زیادی بوده است. حقوق ماهیانه دخترک شاید 150 فرانك بیشتر نبوده است و محمدرضا سرانجام این پول را برای او فراهم می‌کند.»(42) این در حالی است که محمدرضا پهلوی پس از فرار از ایران می‌نویسد تا سال 1926 در سوئیس به تحصیل ادامه دادم، بدون آنکه یک لحظه از توجه به آداب و سنن ملی و مذهبی خودمان غافل باشم.

پس از بازگشت محمدرضا از سوئیس به تهران، آن دسته از درباریان و خانواده‌های مرتبط با دربار و سران ارتش و دولتی‌ها و وزرا که دختری زیبا و در سن ازدواج داشتند به سودای اتصال با پهلوی دختر خود را در سر راه محمدرضا قرار می‌دادند و امیدوار بودند محمدرضا دختر آنها را بپسندد و زمینه‌ی ازدواج آنها فراهم گردد. اما محمدرضا که درس خود را در سوئیس از بر کرده بود و تجربه‌ی سوءا‌ستفاده‌ی جنسی از زنان و دختران سوئیسی را پشت سر داشت، به این دختران بیچاره ناخنک می‌زند و پس از مدتی آنها را از خود می‌راند. محمدرضا گاهی اوقات در سوءاستفاده از دختران و زنان درباریان و اطرافیان، ارنست پرون را هم شریک می‌کرد به طوری که« گیتی» از اقوام رفیع‌الملک که به سودای همسری ولیعهد فریب خورده بود، از ارنست پرون حامله شد و چون ارنست پرون مورد حمایت محمدرضا بود، هیچکس به او اعتراض نکرد. خانم قابله‌ای به نام «عفت مسعودی» را به کاخ آوردند که با ابتدایی ترین وسایل، دست به کورتاز زد. گیتی از فرط درد چنان فریاد می‌کشید که همه‌ی مستخدمین در پشت پنجره اتاقش جمع شده و برایش دعا می‌کردند. چند روز بعد هم که کمی حالش بهتر شد، تاج‌الملوک او را از کاخ بیرون کرد.

بعد از ماجرای گیتی، رضاشاه، فیروزه را برای محمدرضا دست و پا می‌کند که حکایت این رسوایی را نیز حسین فردوست در صفحه 205 کتاب خاطرات خود آورده است.(43)

او در رابطه با آشنایی محمدرضا و فیروزه می‌نویسد که: قبلاً از طرف اندرون با عمه فیروزه صحبت شد و پس از موافقت او قرار شد من بروم فیروزه را بیاورم. من به مطب عمه فیروزه در خیابان لاله زار رفتم و فیروزه پس از دو ساعت آرایش آماده شد، او را نزد محمدرضا آوردم خیلی زود آشنا شدند و از آن پس فیروزه در عمارت زندگی می‌کرد. ارتباط محمدرضا با فیروزه تا ازدواج با فوزیه ادامه داشت.

ارتشبد حسین فردوست، در ادامه‌ی خاطرات خود از زنی به نام دیوسالار نام می‌برد ولی به چگونگی آشنایی او با محمدرضا شاه اشاره نمی‌کند. محمدرضا پس از آشنایی با این زن یک روز فردوست را صدا می‌کند و خطاب به او می‌گوید« هرچه فیروزه در کاخ دارد برداريد و به خانه‌ی خودش ببرید». فیروزه از این موضوع غمگین می‌شود و خواهش کرد از ایران برود و محمدرضا نیز موافقت کرد که چندین قطعه جواهرات گرانبها و دویست هزار تومان پول نقد و مجموعاً پانصد هزار تومان به او بدهند که فیروزه به ایتالیا برود. حسین فردوست در کتاب خاطرات خود باز از ارتباط شاه با زنی دیگر به نام گیتی خطیر نام می‌برد و می‌گوید: گیتی از فامیل خود شاه بوده است. ارتباط با گیتی در زمان ازدواج با فرح پایان می‌یابد و شاه او را با حدود یک میلیون تومان پول نقد و همین حدود جواهرات راهی رم می‌کند.

یکی دیگر از افتضاحات جنسی شاه ارتباط او با پرستار و مربی دخترش «لیلا» بود که اخبار این افتضاح جنسی به مطبوعات اروپا کشیده شد. این پرستار، دختر یک سیاست مدار سوئیسی به نام«روژه بون ون» بود. مطبوعات سوئیس پس از اطلاع از این ماجرا سیاست مدار سوئیسی را که به خاطر پول، دخترش را در بغل شاه انداخته بود هرزه لغب دادند و مردم سوئیس نیز او را فردی خودفروخته نامیدند تا جایی که یکبار وقتی«بون ون» در دانشگاه زوریخ سوئیس سخنرانی می‌کرد دانشجویان با پرتاب گوجه فرنگی به سوی او فریاد زدند:« مزدور پهلوی برو حقوقت را از فاسق دخترت(شاه ایران) بگیر.»(44)

محمدرضا در فاصله طلاق ثریا تا ازدواج با فرح، نهایت فساد را انجام داد. از آنجا که می‌دانست اطرافیانش آرزوی وصلت با او را دارند به دختران آنها ناخنک می‌زد و حتی به نزدیکترین دوستان و محارم خود نیز رحم نکرد.

بنا به نوشته‌های ارتشبد حسین فردوست، امیر اسدالله علم و خانم فریده دیبا و ثریا اسفندیاری و عده‌ای دیگر از رجال کشوری و لشکری دوران پهلوی، محمدرضا مدتی با دختران اسدالله علم، حسین علاء و ساعد سپری کرد!

در سال 1338 که سمیرا طارق رقاص معروف لبنانی در رامسر برنامه‌ای اجرا می‌کرد، خانواده پهلوی از آن برنامه‌ی رقص دیدن کردند و بدین ترتیب سمیرا طارق نیز به دربار راه یافت و سمیرا طارق شبها را با شاه می‌گذراند و روزها مجلس رقص دائر می‌کرد. عکسهای این رقاصه و شاه در اوایل انقلاب در مجلات مختلفی نظیر گزارش روز، سپید و سیاه، و اطلاعات هفتگی منتشر شده است. ارتشبد حسین فردوست اظهار کرده است:"... در مسافرت به آمریکا ، در نیویورک من دو نفر را به محمدرضا معرفی کردم. یکی گریس کلی بودکه در آن زمان آرتیست تئاتر بود و بارها با او ملاقات کرد. محمدرضا به او (گریس کلی) یک سری جواهرات به ارزش یک ملیون دلار داد. این زن بعد پرنسس موناکو شد. نفر دوم یک دختر آمریکایی 19 ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. محمد رضا مرا فرستاد او را آوردم و چند بار با محمدرضا ملاقات کرد و به او نیز یک سری جواهرات داد که حدود یک میلیون دلار ارزش داشت ...»(45)

با مطالعه‌ی منابعی که از روابط جنسی محمدرضا پرده بر می‌دارند، در می‌یابیم که به طور مشخص، سه نفر از دختران و زنانی که با وی در ارتباط بوده‌اند به طور ناخواسته و به اجبار سقط جنین کرده‌اند.

شاه در طول حیات خود با زنان زیادی ارتباط نا مشروع داشته، نام این زنان و چگونگی آشنایی آنها با شاه و شرح ارتباط آنها به طور مختصر یا مفصل در برخی منابع آمده که از آن جمله است: گیتی رفیع، فیروزه، دیوسالار، گیتی خطیر، پروین غفاری، طلا، آذر صنیع، دختر اسدالله علم، دختر حسین علاء، دختر ساعد، سمیرا طارق، ماریا اشنايدر، آنژ، روژه بون ون، روت استیونس، مارگارت، برنا الگی، برژیت باردو، گریس کلی، جینا لولو بریجیدا، الکه زومر، جنیفر اونیل.

به طور کلی شاه ضعف زیادی در برابر زنان داشت. در فساد اخلاقی حد و مرزی نمی‌شناخت و اصول اخلاقی را رعایت نمی‌کرد. در میان زنانی که به کاخ شاه رفت و آمد می‌کردند همه تیپ زن دیده می‌شد. از "ماریا اشنايدر" ستاره نوجوان فیلمهای بی‌پروای جنسی گرفته تا دختر صاحب سینمای ایران که یک ارمنی بود.

یکی از روانشناسهای بنام فرانسوی که جزو پزشکان خانوادگی پهلوی بود در مقاله‌ای که در روزنامه معروف فرانسوی لوموند انتشار یافت علت گرایش شدید شاه به نزدیکی با زنان مختلف را کمبود محبت در دوران کودکی او می‌داند و می‌نویسد:"رضاشاه با روحیه قلدری و دیکتاتوری که داشت محمدرضا را در کودکی از خانواده دور کرد و توسط مربیان خشن فرانسوی و آلمانی در سوئیس بزرگ شد و مجموعه‌ی این وقایع در رفتار و آینده‌ی او اثر مخربی برجای کذاشت. او بعدها کوشید کمبود محبت نهادینه شده در جسم و جان خود را ضمن معاشرتهای افراطی با زنان گوناگون جبران نماید.»(46) این در حالی است که تاج‌الملوک، مادر محمدرضا شاه، ضمن بیان خاطراتش از هوس‌بازیهای فرزندش دفاع کرده و ضمت تأیید وجود روابط میان شاه و طلا آورده است:« این حق پسرم بود که همسر و معشوقه را توأمان داشته باشد، اگر انسان شاه باشد و نتواند از پادشاهی خود لذت ببرد پس چه فرقی با یک رعیت ساده دارد.»(47)

 



نکته : محمدرضا پهلوي شاه اعتقادات مذهبي انحراف جنسي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 7:58 PM  توسط   | 


منبع: كتاب سقوط، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

 

خود شیفتگی شاه

یکی از امراض روانی شاه نارسیزیسم بود. در روانشناسی،«نارسیزیسم» به خویشتن پرستی و عشق بی اندازه به شخص خود و ظاهر وجود خود، عکس و اسم خود و جهانگیر شدن شهرت خود تعبیر گردیده است. یک «نارسیس» یعنی شخص مبتلا به این مرض، تا سرحد جنون عاشق و مفتون خود است. چنان عاشقی که اگر یک روز در همه جا و نزد همه کس از دهاء و نبوغ  او صحبت نشود، عکسش با آب و تاب در جراید منعکس نگردد، در رادیوها و تلویزیونها تصویرش جلوه‌گر نباشد، درملاءعام مورد تکریم و ستایش قرار نگیرد، از وجاهت، صباحت نظر، نیک سرشتی، دهاء و نبوغ اعمال و رفتارهای قهرمانانه و فوق بشری او در هر محفل و مجمعی مذاکره به عمل نیاید، دستخوش تب و بیماری می‌گردد و چه بسا که اگر شدت مرض در او زیاد باشد به بستری گشت و دق‌مرگ شدن و فنایش منجر گردد. درمان چنین مریضی این است که تعریف و تملق بشنود و ستایش و تکریم ببیند. چنین شخصی اگر از شدت بیماری مشرف به مرگ هم باشد به محض اینکه به دروغ به او بگویند که مردم از عشق روی او در بزرگترین تب و تاب به سر می‌برند و همیشه شیفته و فریفته او می‌باشند، بهبود یافته از بستر برمی‌خیزد. غذای روح و جسم یک نارسیس تملق است و چاپلوسی، حتی اگر بداند که این تملق و چاپلوسی و تمجید و تحسین از روی ریا و تظاهر است. یک نارسیس تشنه این است که مردم به او عشق بورزند و علاقه نشان دهند. یک نارسیس اگر زن باشد آرزو دارد که همه مردان دنیا عاشقش باشند. چنین زنی فوق‌العاده شهوانی و مرد طلب می‌شود و دایم آینه به دست دارد و چهره‌ی خود را در آن می‌نگرد و هرگاه کسی جرأت کرده و او را نازیبا بنامد با تمام وجود خود با او دشمن می‌شود. نارسیس اگر مرد باشد یعنی مردنما باشد، عاشق تملق گویی، تکریم، تعظیم، کرنش و مجیز گویی دیگران می‌گردد. حاضر است همه‌ی هستی و ثروت خود را فدا کند به شرط اینکه مصاحبان او، او را برتر از همه، مهم‌تر و با شخصیت‌تر از همه، لایقتر از همه و خردمندتر از همه بشناسند و نزد دیگران و حتی عالمیان او را چنین معرفی نمایند. حس تظاهر و خودنمایی یک نارسیس بی‌نهایت است.

نارسیسم یک بیماری وحشتناک و در عین حال نفرت انگیز روانی است. بدیهی است جوانان یا مردان قابل ترحمی که به این بیماری گرفتارند صفات ذاتی یک مرد یعنی جوانمردی، گذشت، بزرگواری و تحمل سختی‌ها و شداید را که لازمه‌ی مرد بودن است از دست می‌هند.

مرد مبتلا به این بیماری، روسپی سرشت می‌گردد. به مفهوم دیگر مخنث و مفعول می‌شود و مردباره، حسود، کنجکاو و بی‌صفت، کینه‌توز، ظاهرساز، چغلی کن، مفتن و خبرچین و ریاکار و مزور از آب درمی‌آید. همچنین تودار و هزارچهره و آب زیرکاه و در عین حال همچنان که زنها علاقمند به داشتن یک تکیه‌گاه بوده و دوست دارند که در پناه یک مرد یعنی موجودی قویتر از خود به سر برند نارسیس نیز همیشه سعی می‌کند که در زندگی سیاسی و اجتماعی خویش پشت و پناهی برای خود جستجو نماید و در زیر سایه قدرت برتر و نیرومندتری قدم بردارد. می‌توان گفت محمدرضا شاه یک نارسیس با تمام مختصات شرم‌آور آن بود.(48)

حسین فردوست از اولین دیدارش با محمدرضا و خاطرات دوره‌ی دبستان خود چنین می‌نویسد:

... زنگ تفریح زده شد. ولیعهد اولین نفری بود که از کلاس خارج شد! دستش را روی قلاب کمربند گذاشته بود و تکبرآمیز حرکت می‌کرد، تا ما بفهمیم که ولیعهد اوست. ما سه نفر بودیم که پهلوی هم ایستاده بودیم. سنمان حدود 6 تا 8 سال بود. ولیعهد دو سال از من کوچکتر بود. به آن دو نفر نگاهی کرد، خوشش نیامد، ولی به من نزدیک شد. نگاه عمیقی به من کرد و پرسید: پدرت کیست؟ شغلش چیست و از این قبیل صحبت‌ها...(49)

سؤالاتی که محمدرضا در سن کودکی از حسین فردوست می‌پرسد فقط می‌تواند نشان دهنده این باشد که مربیانش به او اینگونه تفهیم کرده بودند که او از لحاظ خانوادگی با بقیه فرق دارد و تافته‌ای جدا بافته است. نتایج این طرز تربیت در بزرگسالی محمدرضا به خوبی نمایان است. محمدرضا دچار تثبیت بیماری برتری طلبی و خودشیفتگی بود و این حالت با او یکسان شده و خود را جداً مأمور می‌دانست. اما نمی‌دانست مأموریت او نه از طرف خدا بلکه از طرف ناخودآگاه و منش بیمارگونه‌اش بوده است.

ثریا همسر دوم شاه در خاطره‌ای که از ورودش به تهران در 7 اکتبر 1950 بیان می کند گفته است که آن شب شاه لباس مورد علاقه خود، یعنی« یونیفورم نیروی هوایی ایران را پوشیده بود». او در خاطراتش بارها گفته که شاه هواپیما و پرواز را دوست داشت و می‌خواست که از طریق پرواز و رانندگی با اتومبیلهای اسپورت خود را شجاع‌تر و بی‌پرواتر از آنچه که واقعاً بود، نشان دهد.(50)

همچنین از خاطره‌ای که خود شاه، از دوران کودکی‌اش تعریف می‌کند می‌توان دریافت که او شیفته ارتفاع بوده است. او در کتاب مأموریت برای وطنم این چنین نوشته است:« دیگر از خاطرات نخستین دوران کودکی من قیافه مردانه و قامت بلند پدر است که در آن هنگام وزیر جنگ بود...»(51)

این توجه به قامت، به ویژه به قامت خودش مسئله‌ای بود که همیشه محمدرضا در سراسر زندگی به آن می‌اندیشیده و می‌توان گفت از کوتاهی قد خود رنج می‌برد.

گفته می‌شود شاه همیشه کفشهای پاشنه بلند می‌پوشیده تا قدش را کمی بلند نشان دهد و اگر به عکسهایی که در آن شاه و فرح با هم هستند نگاه کنیم می‌بینیم شاه در هیچ عکسی به گونه‌ای در کنار فرح قرار نگرفته که قد فرح را بلندتر از شاه نشان دهد. در تمام عکسها یا یکی از آنها نشسته، و یا شاه در جایی قرار می‌گرفته که قد فرح بلندتر نشان داده نشود.

محیط زندگی شاه این فرصت را برایش فراهم آورده بود که نیازهای روانشناختی خود را به لحاظ اجتماعی جبران کند. شاه بودن برای محمدرضا پهلوی به لحاظ خودشیفتگی ارضاء کننده بود و این خود شیفتگی در طول سالهای حکومت او به طور ثابت و مداوم رشد می‌کرد.

جلب ستایش دیگران هدف اصلی انسان خودشیفته است. ولی خودشیفتگی همیشه با تکبر همراه است که این تکبر در فرد با نوعی « احساس قدرت و آسیب‌پذیری» همراه است و همین احساسها منجر می‌شود که افراد خودشیفته فکر کنند که همواره نوعی حمایت الهی همراه آنان است.(52) این صفات تکبر و تحقیر، اعتقاد به حمایتی فوق انسانی و تلاش مداوم برای ویژه بودن در چشم دیگران، برای فرد خود شیفته فقط یک نقاب است. همان طور که از یک نظریه روانکاوی انتظار می‌رود، در آن هر چیزی متضمن عکس خود نیز هست که نوعی احساس عمیق دون مرتبگی یا بی‌کفایتی را می‌پوشاند. این احساس بی‌کفایتی در « انفعال، ملایمت، نیاز به محبت و وابستگی، آرزوی اعتماد و ترس از بی‌یاوری و لذا عدم اعتماد» بازتاب پیدا می‌کند و همانطور که قبلاً نیز در توصیف شخص خود شیفته گفتیم، چهره عمومی شخص، چهره یک مرد است که قدرتی خیره‌کننده دارد با این حال همه آنهایی که او را ستایش می‌کنند نیز به ندرت با قدرشناسی او مواجه می‌شوند. آنها بیشتر در معرض تحقیر قرار می گیرند و هر از چندگاهی، کل این احساس از خودی که به دیگران(و خود شخص) القا شده است از هم می‌گسلد و فرد منفعل و وابسته می‌شود.

محمدرضا در سالهای آخر حکومتش تلاش زیادی کرد تا خود را فرمانروایی دانا و قدرتمند نشان دهد. یونیفورمهای او و مدالها و نشانهایش، عکسهای فراوان او که همه جا وجود داشت، برگزاری مراسم باشکوه متعدد و اظهارات اقتدارطلبانه و متعدد او در زمینه کلیه جنبه‌های زندگی ایرانیان، جملگی اجزائی از ارئه چنین تصویری بود.

اما بررسی دقیق عکسها و تصاویر شاه در دهه 1970 چرخشی آشکار و زیرکانه را در ادمه‌ی این تصویرها نشان می‌دهد. در سالهای اول این دهه، به هیئت فرمانروایی خشک و غالباً اخموی ملتش نشان داده می‌شد که اغلب اونیفرم کامل خود را همراه با یراقها، نوارها و مدالهای جواهر نشان می‌پوشید. تنها چیزی که در مورد تصوير او می‌توان گفت آن است که با توجه به اثر زخم کوچکی که بر لب بالای خود داشت و یادگاری از اقدام برای قتل او در سال 1949م(1327ه –ش) بود رویهم رفته چهره‌ای نادلچسب به نظر می‌رسید. با گذشت سالها، تصویر شاه به هیئتی دیگر ارائه شد. گویا ترین تصویر ارائه شده از شاه از سال 1975 (1354) به بعد تقریباً نشان دهنده نوعی جنون بولهوسی بود. وی در مقابل زمینه‌ای ایستاده بود که فقط ابرها و آسمان را نشان می‌داد. شاید شاه به این دلیل ایستاده تصویر شده بود که بر رابطه‌ی ویژه او با اولوهیت تأکید شود. اما او روی سطح خاصی نایستاده بود. چنان که گویی قادر است در میان آسمانها شناور گردد. برای آنکه برقراری رابطه جدیدی را با مردمش در ذهنها القاء کند. یونیفرم نظامی، جای خود را به یک لباس شخصی «معقول» داده بود. شاه در حالی تصویر شده بود که لبخند می‌زد و دست خود را با حرکتی دوستانه بالا برده بود. فرمانروای خشن جای خود را به یک عموی مهربان داده بود.(53)

دگرگونی عظیمی که با گذشت زمان در وضع ظاهر، حرکات و خلق و خوی شاه به وجود آمد واقعاً شگفت‌آور بود. این حداقل توصیفی است که برای چنان استحاله‌ای می‌توان ارائه داد. چنانکه مصاحبه کنندگان با شاه به طور مکرر یادآور شده‌اند شخصیت خودآگاه، ملایم، محبوب، نرمگفتار و مهربانی که در اوایل دهه 1960 آشکارا از تبادل فکر و نظر با مخالفان خود لذت می‌برد؛ در اواسط دهه 70 به فرمانروایی جزمی، غیرقابل نفوذ، عصبی،نابردبار، متوقع، متمایل به رفتاری آمرانه تبدیل شده بود. او دوست داشت به طور روزانه گزارش‌هایی پیرامون همه جنبه‌های فعالیت دولت و دستگاه اداری دریافت دارد.

غالباً برای متحقق ساختن هدف‌های خود تصمیمات غیرقابل تغییری می‌گرفت. وی مخالفت‌های داخلی را به این عنوان که با منافع عالیه کشور در مغایرت است تقبيح می‌کرد و نادیده می‌انگاشت. این استحاله عظیم که در نتیجه آن یک قدرت نامطمئن و متزلزل که به یک پیشوای عالی مبدل شد در سخنان خود شاه انعکاس داشت. در اوایل دهه 1940 در نامه‌ای به پدر خود در تبعید نوشت: «من و همکارانم در حال متحول ساختن یکپارچه سیاست خارجی و داخلی کشور هستیم». اما در اواسط دهه 1970 شاه چنین لحنی برای خود اختیار کرده بود: «من کابینه امینی را مجبور به گذراندن لایحه‌ای اصلاحات ارضی کردم، من شورای وزیرانم را وادار کردم تا قانون اصلاحات ارضی را اصلاح کند، من به زنان ایرانی حقوق کامل اعطاء کردم. من سپاه دانش را به عنوان مشعل دار یک جهاد ملی اعلام کردم. من تصمیم گرفتم که دستگاه قضایی را با انقلاب سفید هماهنگ کنم. من تصمیم به خرد کردن فئودالیسم صنعتی گرفتم. به حزب رستاخیز قدرت بی‌نهایت دادم.» او به موضوع گیری دولت ایران در مسائل مختلف به عنوان سیاستی مهم اشاره می‌کرد. کسانی که زمانی همکار او شمرده می‌شدند به آدمهای من یا کارکنان من تبدیل شدند.(54)

در ماجرای برکناری ارتشبد جم به خوبی می‌توان به خود بزرگ بینی شاه پی برد.

جم یک روز در جمع فرماندهان نظامی موقع صحبت راجع به نارضایتی شاه از بعضی واحدهای ارتش خطاب به آنها می‌گوید من نه تنها شاه را فرمانده خود می‌دانم، بلکه به او به عنوان برادر خود عشق می ورزم...« بعد از این ماجرا اسدالله علم در ملاقاتی که با جم داشته به او می‌گوید، شاه از این بی‌مبالاتی و اینکه شاه را برادر خود دانسته‌ای شدیداًً ناخشنود است.

همچنین علم به او می‌گوید: چنانکه قصد استعفا دارد شاه با تقاضایش موافقت خواهد کرد. چند روز بعد هم، اردشیر زاهدی به منزل جم تلفن می‌کند و می‌گوید شاه میل دارد او را به عنوان سفیر ایران در فرانسه و یا هرجای دیگری که خودش بخواهد منصوب کند.

خود جم می‌گوید که من هرگز موفق نشدم برای این سوال پاسخی پیدا کنم که واقعاً چه خطایی از من سرزده بود.(55)

خود بزرگ‌بینی شاه باعث شده بود که نتواند این مسئله را که فردی دیگر همسنگ او باشد و او را برادر خطاب کند تحمل نماید و همین باعث شد تا برای فروکش کردن خشم و ناراحتی خود از این ماجرا جم را برکنار سازد.

فریدون هویدا، در کتاب سقوط شاه می‌نویسد:

توهمات عظمت گرایانه شاه به قدری او را از حقایق دورساخته بود که حتی سازمان«سیا» نیز ضمن گزارش محرمانه‌ای در سال 1976 (1355) شاه را به عنوان مردی که خطرات ناشی از عقده‌ی خودبزرگ‌بینی او را تهدید می‌کند، توصیف کرده بود.

و در ادامه آورده است که سرعت رشد عقده خودبزرگ‌بینی شاه، او را به جایی کشانده بود که گاه افکاری سخیف را به صورت بسیار جدی بیان می‌داشت از جمله باید اشاره کرد که او یکبار برای ضعیف و ناچیز نشان دادن نیروهای مخالف خود طی مصاحبه‌ای که با نشریه‌ی «اخبارآمریکا و گزارش های جهان» (22مارس 1976) داشت درباره‌ی آنها گفت:« علت عمده ناراحتی و آشوبگری مخالفان من این است که دسترسی به وسایل تبلیغاتی ندارند...».(56)

علم در کتاب خاطرات خود مطلبی را نقل کرده است که عقده خودبزرگ بینی شاه در آن نیز بسیار روشن است.

در 19 تیر 1355 سفیر جدید انگلیس در منزلش با علم درباره ایران و مطبوعات صحبت می‌کند که علم در این زمینه می‌نویسد:« سفیر انگلیس تعریف کرد که یکبار در مأموریش در پاریس از طرف وزارت خارجه به او دستور داده شده بود که مطالعه‌ای در مورد شخصیت دوگل به عمل آورد. او معتقد است که دوگل از بسیاری جهات به شاه شبیه بود. ژنرال دوگل اعلام کرده بود که او فرانسه است و شاه هم درست همین گونه درباره ایران می‌اندیشد. من کاملاً با او موافق بودم و به عنوان مثال، مورد کاخ کیش را شرح دادم وقتی سند کاخ کیش را به شاه تقدیم کردم و آنر ا به نام او نامگذاری کردم آنها را به صورتم پرت کرد و گفت چرا می‌خواهی مرا صاحب یک زمین ناقابل بکنی. بی آنکه بخواهم ادعای مالکیت خصوصی قطعه زمینی را بکنم تمام این مملکت به من تعلق دارد. همه چیز در اختیار یک رهبر قدرتمند است و اما در مورد قدرت خودم، سند و این قبیل اوراق بی اهمیت چیزی برمن نمی افزاید.(57)

معمولترین وسیله دفاعی افراد خودشیفته، فخرفروشی است. فردخود شیفته به واسطه عقده حقارت فخرفروشی می‌کند و بدین وسیله تصور می‌نماید از ناتوانی خویش جلوگیری می‌کند و به دیگران می‌فهماند که نباید او را دست کم بگیرند.

علم تلگرافی را از اردشیر زاهدی به شاه می‌دهد که گزارشی بود از مقاله‌ای كه در واشنگتن پست چاپ شده بود. در این مقاله، اظهار نظرهای مختلف شخصیتهای مهم آمریکایی درباره ایران، گردآوری و ارائه شده بود. شاه به علم می‌گوید از او بپرسید چرا اینقدر به نوشته مطبوعات اهمیت می‌دهید. این مطالب چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما کوچکترین تفاوتی در نحوه اجرای سیاسیت ما نمی‌گذارد. فکر می‌کنید چه کسی ایران را به موقعیت شکوهمند فعلی‌اش رسانده؟ روزنامه‌نگاران خارجی یا خود من.(58)

در دوازدهم خرداد سال 1352 ه – ش اسدالله علم برای تقدیم جزئیات سفر قریب‌الوقوع شاه و همسرش به حضور شاه می‌رود. شاه اسامی چند نفر از کسانی را که به عنوان ملتزمین رکاب پیشنهاد شده بودند، حذف می‌کند؛ از جمله امیر متقی، معاون اسدالله علم. علم به شاه اشاره می‌کند که امیر متقی تقریباً کلیه افراد مهم را در دولت و مطبوعات فرانسه می‌شناسد و ذکر می‌کند که حضور او در این سفر امتیاز محسوب می‌شود. ولی شاه در پاسخ علم می‌گوید:« این امتیازت دیگر به درد من نمی‌خورد. من دیگر آنقدر در دنیا مهم هستم که در فرانسه هم مثل همه جای دیگر پوشش خبری خوبی داشته باشم.»(59) در یکی دیگر از گفتگوهایی که علم با شاه داشته، می‌توان از سخنان شاه، خودبزرگ‌بینی‌اش را درک کرد. شاه طی گفتگویش با علم می‌گوید:«... مردم ایران امروز عاشق من هستند و هرگز به من پشت نخواهند کرد.»(60) غرور و خودبزرگ‌بینی شاه در مراسم تاجگذاری او نیز آشکار است. به جای آنکه توسط نماینده‌ای از سوی مردم تاج برسر خود بگذارد، خود تاج را برداشت و بر سر نهاد در حالی که با این کار حداقل می‌توانست به صورتی سمبلیک نشان دهد که علاوه بر مقام موروثی، منتخب ملت نیز هست.(61)

عدم تعادل و خود پسندی شاه او را به عظمت طلبی و همراه آن تکبر و تحقیر سوق داد. در سال1973 م (1352 ه.ش)، شاه حکومت خود را به عنوان تمدن بزرگ معرفی می‌گند.(62) درسال 1974 م (1353ه.ش) در مصاحبه با نیویورک تایمز گفت: «در ایران آنچه به حساب می‌آید، یک واژه جادویی است و این واژه شاه است».(63)

وجه دیگری از عظمت طلبی شاه هنگامی خود را آشکار ساخت که در سال 1976م برابر با سال 1355ه.ش، به مناسبت پنجاهمین سالگرد بنیان گذاری سلسله پهلوی تقويم ایرانیان را رسماً تغییر داد.(64) سال 1355 ه.ش به یکباره به 2535 شاهنشاهی تبدیل شد. در سالهای اوج عظمت پهلوی، شاه اصطلاح جدید فرماندهی را بکاربرد و خود را فرمانده نامید:

« من به عنوان فرمانده این پادشاهی جاودانی با تاریخ ایران پیمان می‌بندم که این عصر طلایی نو به پیروزي کامل خواهد رسید و هیچ قدرتی در روی زمین قادر نخواهد بود در مقابل پیوند آهنین میان شاه و ملت بایستد.»(65)

 

عوامل تقویت روانی شاه

حال این سوال مطرح می‌شود که شاه با وجود این ویژگی‌ها، چگونه توانست 37 سال بر ایران حکومت کند و خود را به عنوان شاه حفظ نماید. البته عوامل زیادی را می‌توان در این راستا نام برد ولی مهمترین آنها چهار عامل کلیدی است که در ذیل به طور مختصر بررسی می‌شود.

کلیه دستگاه‌های حکومت شاه از جمله: ارتش، علائم ونشان‌ها و مراسم و جشن‌ها از نمادهای قدرت حکومت پهلوی بود و همه در خدمت جلب ستایش و تحسین مردم ایران قرار داشت. شاه به ستایش و حمایت مردم ایران شدیداً احتياج داشت تا جرأت و قدرت روانی لازم را برای ادامه حکومت به دست آورد و این عوامل باعث می‌شد شاه محبوبیت خود را باور کند و تقویت روانی بشود.

شاه از منبع دیگری که تقویت روانی می‌شد گروهی معدود از دوستان و نزدیکان شخصی‌اش بود که با آنها پیوند عاطفی شدیدی برقرار کرده بود به طوری که می‌توان این پیوندها را پیوندهای روانی و روحی دانست.

سه نفر از مهمترین آنها به ترتیب ذیل بودند: ارنست پرون، امیر اسدالله علم و خواهرش اشرف.

1 – ارنست پرون، فرزند باغبان دبیرستان له‌روزه در سوئیس بود که محمدرضا در آنجا تحصیل می‌کرد و در سال 1315 به ایران آمد و تا اواسط دهه 1950 میلادی در کاخ شاه زندگی می‌کرد.

2 – اسدالله علم، دوست دوران کودکی و نخست وزیر و وزیر دربار پهلوی بود.

3 – اشرف پهلوی، خواهر دوقلویش که به شاه وابستگی زیادی داشت.

البته افراد دیگری هم بودند که شاه به آنها اعتماد داشت ولی با هیچکدام به اندازه سه نفر فوق‌الذکر پیوند عاطفی نداشت. در طول 37 سال سلطنت شاه، درهم آمیختگی روانی میان وی و افراد مذکور به او نوعی قدرت و اعتماد به نفس می‌داد.

سومین منبع تقویت روانی شاه، اعتقادش به حمایت الهی از خودش بود. وی در تمام طول سلطنت خود اعتقاد به حمایت خداوند از خود را حفظ کرد. بر این باور بود که برای انجام یک مأموریت الهی برگزیده شده است و چهارمین منبع تقویت روانی شاه، پیوندهای روانشناختی شخصی و سیاسی با آمریکا بود. از آنجا که شاه در طول سلطنتش با هشت رئیس جمهور آمریکا مراوده و ملاقات داشته خود را مورد حمایت نیرومندترین دولت جهان می‌دانست.

این چهار عامل که به طور مداوم شاه را تقویت روانی می‌کرد باعث شده بود که شاه بتواند شخصیت ضعیف و وابسته خودش را حفظ نماید. البته شاه در جهت تکمیل این چهار عامل از همانندسازی با پدرش نیز استفاده می‌کرد.

در بحبحه اوج گیری انقلاب اسلامی که بیشتر از هر وقت دیگری به تقویت عوامل نامبرده نیاز داشت تا بتواند خودش را حفظ کند، هیچکدام از چهار عامل تقویت کننده مذکور نمی‌توانستند اثر گذار باشند.

در طول دهه 1350 حمایت و تحسین مردم ایران به تدریج کاهش یافت به طوری که در سال 57 به روشنی آشکار شد که تمام مردم ایران خواستار برکناری شخص او و نظام سلطنتی پهلوی هستند. سه نفری که به عنوان مثلث تقویت روانی شاه از آنها نامبرده شد، برای مشاوره و نیرودادن به شاه نبودند. ارنست پرون سالها قبل در سوئیس مرده بود. اسدالله علم نیز در سال 1356 حدود یکسال قبل از انقلاب اسلامی بر اثر سرطان خون درگذشت. اشرف نیز به دلیل دردسرهایی که پدید آورده بود در خارج از ایران بود و شاه ارتباط خود را با او قطع کرده بود و به همین دلیل امکان بهره بردن از آنها برای شاه میسر نبود.

همچنین اعتقاد شاه به حمایت الهی از خود نیز پس از اطلاع از مبتلا شدن به سرطان از بین رفته بود. هنگامی که اسدالله علم جفت روانی شاه درگذشت و مردم ایران نیز علیه او اقدام کردند باورش به حمایت الهی بطور کامل از بین رفت.

بعلاوه، در آن مقطع آمریکا نیز نتوانست حمایت روانی لازم را که منظور شاه بود، به عمل آورد. هنگامی که چهار عامل تقویت و حمایت روانی شاه از بین رفتند، تعادل فکری، روانی شاه نیز گسسته شد و فروپاشی رژیم پهلوی آهنگ شتابانی به خود گرفت و با فشار بیشتر مردم که تبدیل به انقلابی پرشور علیه او و نظام سلطنتی شده بود مقاومت خود را به طور کامل از دست داد. به تدریج، ضعف شخصتی‌اش آشکار شد و جرأت انجام هر اقدامی از او گرفته شد. بدین ترتیب با اختلال در تصمیم گیری شاه که به صورت فردی حکومت می‌کرد اختلال در سایر سازمان‌ها و مراکز اداری نیز به وجود آمد و در نهایت به سقوط حکومت پهلوی انجامید. به اختصار می‌توان گفت، آنچه شاه انجام داده بود، و نیز تمامی آن کارهایی که نتوانست انجام دهد، او را به سراشیب سقوط بدرقه کرد.

 

پاورقی‌ها:

* پژوهشگر مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

1 – شولتز، دوان؛ و، شولتز، سیدنی آلن؛ نظریه های شخصیت، ترجمه یحیی سید محمدی، موسسه نشر ویرایش،ص 13.

2 – قرآن کریم، سوره اسرا: آیه84.

3 – شریعتمداری، علی؛ روانشناسی تربیتی, چاپ ششم، 1364، انتشارات مشعل، اصفهان، ص216.

4 – همان، ص219.

5 – همان، ص 101.

6 – فردوست، حسین؛ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی؛ موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص33.

7 - همان، ص 36

8 - همان، ص 39

9 - همان، ص 41

10 - همان، ص 42-43

11 - همان، ص 40

12 – شریعتمداری، علی؛ روانشناسی تربیتی؛ ص 259

13 – فردوست، حسین؛ همان، ص 32

14 – علم، امیر اسدالله؛ گفتگوهای خصوصی من با شاه، طرح نو، ج1، ص 71.

15 - فردوست، حسین؛ همان، صص 54-60.

16 - علم، امیر اسدالله؛ همان، ج1، 222-223

17 – هویدا، فریدون؛ سقوط شاه، انتشارات اطلاعات، 1373، صص 140-141

18 – راجی، پرویز، خدمتگذار تخت طاووس، ترجمه ح.ا. مهران، انتشارات اطلاعات، ص 61.

19 - همان، ص 124

20 – لوئیس، ولیام؛ و، لدین، مایکل؛ هزیمت یا شکست آمریکا، ترجمه احمد سمیعی گیلانی، ص44

21 - لوئیس، ولیام، همان، ص44

22 – هویدا، فریدون، همان، ص 141

23 - همان، ص 140

24 - همان، ص141

25 – علم، امیراسدالله؛ همان، ص 107

26 – هویدا، فریدون؛ همان، ص 141

27 – همان.

28 – راجی، پرویز، همان، ص110

29 – بختیار، شاپور، یکرنگی، ترجمه مهشید امیر شاهی، نشرنو، صص114-115

30 - همان، ص58

31 – روبین، باری؛ جنگ قدرتها در ایران، ترجمه محمود مشرقی، انتشارات آشتیانی

32 – لوئیس، ویلیام؛ و، لدین، مایکل، همان، صص 33-34

33- علم، امیر اسدالله، همان، ج1، ص391

34 – پهلوی، محمدرضا؛ مأموریت برای وطنم، ج6، صص87-89

35 – فالاچی، اوریانا؛ مصاحبه با تاریخ سازان جهان، انتشارات جاویدان، ج2 ، ص292

36 – همان

37 - همان، ص293

38 - همان، صص 293-294

39 – رادیو 24 ساعته لس آنجلس، 21/11/1378 و هفته نامه پنجشنبه، سال سوم، شماره 95، ص11

40 – انصاری، مسعود؛ روانشناسی جرائم و انحرافات جنسی، انتشارات اشراقی، تهران، 1352، ص 41

41- فردوست حسین؛ همان، ص48

42 - همان، صص 49 و 50

43- من و فرح پهلوی، ج2 ، ص863؛ و ، خاطرات مریم معتضدالملک معروف به مریم مشهدی،ص22