تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"



تو آن هستی
تات توام سی
لا انا و لا انت هو
یوگا یک اسطوره باستانی نمی باشد و چنین ادعائی هم ندارد. بلكه میراث ارزشمندی ست که به موازات تکامل بشری کامل گردیده است و این تکامل به سمت نظم و خالص شدن جهت دارد.
مارکوپولو(1254-1324میلادی) جهانگرد معروف ونیزی در سفرنامه خود درباره یوگا این چنین نوشته: درمیان بومیان اینجا گروهی هستندکه به دستور دین خود زندگی می کنند كه به نام " چوغی" خوانده مي شوند آنان از برای خشنودی پروردگارخود یک زندگی سخت را در پیش گرفته اند. از سر تا پا برهنه هستند. هیچ جای تن خود را نمی پوشانند و گویند در این برهنگی شرمی نباشد زیرا این چنین به دنیا آمدیم و گویند اگر کسی به گناهان شهوانی فکر نمی کند نباید از برهنگی خود شرمگین باشد. آنان گاو را می ستایند. استخوانهای گاوها را می سوزانند و از خاکستر آن مرهمی سازند و با آن چندین جای تن را با آئین خاصی نشان می گذارند و اگر به یکی از دوستان خود برخورد کنند، از همان خاکستر میان پیشانی او نشانی می گذارند. آنان هیچیک از آفریدگان را از زندگی بی بهره نکنند حتی نه مگس، نه کک و نه شپش را و ایمان دارند که آنها نيز جان و روانی دارند و نباید آزرده شوند. معتقدندکه نباید از گوشت حیوانی به عنوان غذا استفاده کردکه گناهی سهمگین است. از خوردن سبزیهای تازه و یا ریشه گیاهان خودداری می کنند. مگر آنکه خشک شوند زیرا از برای آنان نیز جانی قائلند.  در هنگام غذا قاشق و بشقاب به کار نمی برند و خورشت خود را روی برگهای بزرگ می گذارند. از یک زندگی دیرپا برخوردارند و به دليل اين میانه روی و بی آلایشی عمر طولاني دارند. آنگاه که از این گیتی درگذرند، پیکرشان را بسوزانند تا کالبدشان کرمها را نپروراند.
 ابن بطوطه (طنجه مراکش703الی799) نیزدر سفرنامه خود چندین بار از جوکیان هند یاد می کند.. خود او سالها در هند زندگی کرد. او در جایی می نویسد یک جوکی می تواند ماهها بدون غذا و آب زنده بماند و می تواند در گوری در زیر خاک به سر برد و ماهها بدون آب و غدا زنده بماند. روی آن گور را پوشانده، سوراخی بر روی زمین می گشایند تا هوا درآن راه یابد. شنیدم بعضی از آنها سراسر یک سال را در گور به سر می برند. جوکیها دانه هایی می سازند که هر یک از آن دانه ها، آنان را برای چندین روز یا چندین ماه از آب و غذا بی نیاز می سازد. آنها از عالم غیب خبر می دهند. پادشاه هند آنان را گرامی می دارد و همنشینشان است. با گیاه بسازند و گوشت نخورند. آنچه از کردارشان پیداست این است که بر ریاضت خو گرفته اند و نیازی به جهان و زینتهای آن ندارند. برخی از آنان به قدری قوی هستند که به یک نگاه می توانند کسی را بمیرانند. ابن بطوطه در جایی دیگر می نویسد: روزی نزد پادشاه دو جوکی دیدم که تن خود را در پارچه ای پوشانده و موهای سر خودرا تراشیده بودند. پادشاه ازآنها خواست که کارهای شگفت انگیز خود را به من نیز نشان دهند. یکی از آن دو ناگهان به هوا برخاست و همچنان نشسته در بالای سر من قرار گرفت. بیم و هر اس ناشی از دیدن این عمل مرا در بیهوشی فرو برد. پادشاه دستور داد از دارویی که پیش وی بود به من بخورانند. پس از چندی که به خود آمدم، دیدم که آن جوکی همچنان در بالای سر من،  در هوا نشسته است. پادشاه به من گفت بیم آن دارم که تو با دیدن اینگونه چیزها دیوانه شوی وگرنه کارهای بزرگتری از این جوکیان بر می آید. آهوی افسانه ای که مشک در ناف داشته،  برای پیدا کردن سرچشمه بویی که در خود داشت تمام دنیا را جستجو کرد. این مفهوم به شکلی دیگر بر سر در معبد دلف حک شده است که "خود را بشناس تا خدا را بشناسی."
 فیزیک نیوتنی به ما می آموزد که تعاریفی از دنیای خودمان ارائه دهیم که قابلیت اثبات شدن را داشته باشد. اما در تجربیات درونی و معنوی با چنین تعاریفی برخورد نخواهیم کرد.
 یک تجربه درونی صرفا شخصی می باشد، پس به دنبال تجربیاتی که نقل شده است نباشید. بدون شک شباهتهایی در اینگونه تجربیات به چشم می خورد که با ذهنیات تجربه کننده ارتباط دارد. توضیحی منطقی برای یک سیر درونی وجود ندارد، چیزی ست که باید احساس شود.
در فیزیک مدرن اصلی وجود دارد به نام اصل متمم که می توان آن را اینگونه تفسیر کرد: امکان دارد دو نظردر مورد یک چیز وجود داشته باشد که متقابلا با هم متناقض باشند و در عین حال هر دو نقطه نظر به طور مساوی صحیح. این اصل می گوید که برای دست یابی به کامل ترین نوع فهم یک پدیده باید ما آن را از نقطه نظرهای متفاوت در نظر بگیریم و هر نقطه نظر می تواند به خودی خود قسمتی از حقیقت را بیان کند. شاید این نوع نگرش بتواند عاملی از برای تحریک ما در جهت یک تجربه درونی باشد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 9:32 PM  توسط   | 

 

 

حق حاکميت بر کالبد خويش

به باور من هر گونه مبارزه و تلاش برای گسترش و استقرار دمکراسی و نيز نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، در گرو، و از راه آسيب شناسی و بازسازی حق حاکميت و تسلط آدمی بر بدن خويش است. به عبارت روشن تر آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ی ناگزير آزادی سياسی اند، البته و صد البته آزادی جنسی نيز همانند آزادی در پهنه ی اقتصاد هم ضروری است و هم نيازمند نوعی دخالت و نظارت دمکراتيک اجتماعی.

در واقع بايد کليدی ترين و اساسی ترين سوال منتهی به دمکراسی را يک گام عقب تر ببريم.

چرا دمکراسی؟ زيرا اصلی ترين و موجه ترين فردی که می تواند برای سعادت و سرنوشت خويش تصيم بگيرد، خود فرد است.

به عبارت ديگر دمکراسی می گويد: آدمی اصلی ترين فرد و موجه ترين فرد برای تصميم گيری در مورد اصلی ترين مساله ی زندگی يعنی "چگونگی توزيع قدرت" است، از اين روست که اعلاميه ی جهانی حقوق بشر، اين حق روشن و کليدی را در تارک رواق بلند بنای خود قرار داده است.

اگر دمکراسی يعنی من هستم، اگر دمکراسی يعنی من بايد بر سرنوشت خويش حاکم باشم و اگر دمکراسی يعنی حقوق بشر حق من است، صد البته دمکراسی يعنی من مناسب ترين فرد برای تصميم گيری در مورد خصوصی ترين مسايل خويش هستم!

چگونه ممکن است به کسی که شايستگی تصميم گيری در مورد پوشش خويش را نداده اند، حق تصميم گيری در سرنوشت سازترين مسايل سياسی، فرهنگی و اجتماعی را داد؟ چگونه ممکن است، کسی که شايستگی تصميم گيری در مورد روابط شخصی خويش را ندارد، بخواهد و بتواند در مساله ی توزيع قدرت و آزادی، مشارکت داشته باشد؟ چگونه ممکن است از کسی که "حاکم بر کالبد" خويش نيست، بخواهيم حاکم بر کالبد جامعه ی خويش باشد؟

"حق حاکميت بر خويش" کليدی ترين حقی است که در اعلاميه ی جهانی حقوق بشر به چشم می خورد. حقوقی چون: آزادی بيان، آزادی عقيده، آزادی انتخاب نظام سياسی و ... ترجمان ديگر اين حقند.

به باور من راز مخالفت سنتی برخی از اسلام گراها با حقوق بشر از همين نکته برمی خيزد. به عبارت ديگر، اسلام گراها با هرچه بتوانند آشتی کنند، با "حق حاکميت آدمی بر خويش" نمی توانند آشتی کنند. اگر در ادبيات اسلام گراها با گزاره ها و آموزه هايی روبرو می شويم که مخالف اين برداشت است، نبايد در اين نتيجه گيری ترديد کنيم، زيرا به دلايلی که خواهم آورد، اين نکته خود از عمق "خود ستيزی" اسلام گراها آب می خورد!

اسلام گراها به هر فرقه و گروهی که متعلق باشند، در نهانی ترين تمايلات خود "خود ستيزند" و به ناچار به دريافت های خود بی اعتماد. اين بی اعتمادی و خودناباوری است که به صورت نفی خود يا عقل ستيزی در تاريخ اسلام بيش از هر چيز ديگر به چشم می خورد. عجيب نيست اگر برای مثال پهنه ی تفکر شيعی که می بايست اعتزالی و اصولی باشد در عمل در چمبره ی شيوخ اشعری مسلک و اخباری کيش باشد. اين وارونگی جلوه ی غالب تاريخ اسلام گراهای شيعی است که از خودستيزی و مازوخويسم آب می خورد و به همين دليل ساده، همه ی آموزه های موافق با حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش در ادبيات اسلامی، در دستان اسلام گراهای خود ستيزی که برای ورز دادن کلمه ها، واژه ها، عبارت ها و آموزه ها و تبديل کردن آن ها به ضد خود ورزيده هستند، به راحتی و به آسودگی می تواند فراموش شود.

اسلام گراها تا بيرون از قدرتند از آزادی، برابری و عدالت ستايش می کنند، اما وقتی بر توسن قدرت چيره می شوند، با بکار انداختن سازوکارهای ورز کلمه ها، عبارت ها، آموزه ها و تاريخ ها، اسلام های آزادی کش را که با روحيه ی خود ستيز آنان موافقت بيشتری دارد، غالب می کنند. محروميت از تاريخ و بی تاريخ بودن (۱۲) ، فقدان تاريخ انديشه، توسعه نايافتگی زبان(۱۳) ، چيره گی تمايلات خودستيزانه و مرگ پرست و فقر فلسفه و انديشه از دلايل اصلی توفيق آنان است.

حق حاکميت بر خويش، چهارچوب اصلی و پيش نياز جدی قراردادگرايی و قرارداد گرايی اصلی ترين بستر بسط و گسترش دمکراسی است. آزادی و برابری، بيش و پيش از هر اصل و برهانی جان مايه ی حق حاکميت آدمی بر کالبد و سرنوشت خويشند. آن چه جوامع مختلف انسانی را و نيز دوره های تاريخی مختلف را از يکديگر جدا می کند، در واقع چگونگی کم وکيف درک آدميان از اين حق و نيز سازو کارهای اعمال آن است (۱۴) .


مثالی در چگونگی نقض ظريف حق حاکميت بر کالبد خويش

در زمانه ی افول مذاهب و اديان بزرگ، ظريف ترين و در همان حال پيچيده ترين و جديدترين توجيه برای نقض حاکميت فرد بر کالبد خويش را برخی از کيش ها و جريان های معنوی و منادی ايمان - که در واقع چهره های لاغر شده ی همان مذاهبند – به عهده گرفته اند، که تلاش می کنند، راه را برای اسب تروای خشونت – هرچند در دوزهای اندک- باز کنند. می گويم در دوزهای اندک، زيرا به نظر می رسد، بانيان اين انگاره ها از سرشت و ديناميزم خود پيش رونده ی خشونت، بی اطلاع اند و بر همين اساس بر واژه ی اندک تاکيد ويژه ای می گذارند.

نمونه ی اين پادانديشه، در گفتمان معاصر، "خشونت عشق" است که جناب ملکيان آن را بازيابی و احيا کرده است (۱۵) . وی در استدلال اين تجويز، ابتدا به روانشناسی (بدون ذکر مرجع) استناد می کند و خشونت را بر دو نوع تقسيم می کند: خشونت عشق و خشونت نفرت.

در ادامه توضيح می دهد:

اول: غايت زندگی آدمی آرامش و شادی است و جامعه ای مطلوب تر است که توليد و توزيع شادی در آن، آسان تر و در دسترس تر باشد.

دوم: برای رسيدن به يک جامعه ی مطلوب، بايد آهسته آهسته، نوعی عشق ناخودگرايانه و فعالانه را نسبت به هم نوعانمان در درون خودمان بپرورانيم.

سوم: عشق ناخودگرايانه و فعالانه نسبت به هم نوعان، محتاج فداکاری و صرف نظر کردن از اميالی هم چون خواهش ثروت، قدرت، مقام، شهرت، محبوبيت و حتی علم است.

چهارم: بدين ترتيب وقتی عاشق انسان های ديگريم، زندگی برای ما خشن می شود (هم به واسطه ی فداکاری هايی که می کنيم و هم به واسطه ی ان که در برخی از پهنه ها کاری از ما ساخته نيست). اين نوع از خشونت، خشونت معطوف به عاشق است.

پنجم: اگر انسانی، انسان آرمانی باشد (همه ی اطلاعات لازم برای تصميم گيری را داشته باشد)، آنگاه، خوش آيندهای او مصلحت ناميده می شود. چنين انسانی می تواند، در شرايطی (عاشق يقين آفاقی و نه انفسی داشته باشد، يعنی اطلاعات او برآمده از تحقيقات متولوژيک باشد. و در شرايطی خشونت بورزد که رغبت يا عدم رغبت فرد برای انجام کار تاثيری در نتيجه کار نداشته باشد) ديگران را به انجام کارهايی که خويش صلاح می داند وابدارد. اين نوع از خشونت، خشونت معطوف به معشوق است.

چه راه طولانی و عجيبی پيموده می شود برای نقض حاکميت فرد بر کالبد خويش. اين همه صغرا کبرا برای آن بود که جناب ملکيان - که از دستگاه متافيزيک دين، تعبدی بودن، قدسی بودن و غيرعقلانی بودن آن ها شکايت ها دارد و تلاش می کند در پروژه ی "عقلانيت و معنويت" از تاريخ عبور کند، تقدس زدايی کند و به عقلانيت برسد و سکولاريزم، اومانيسم و برابری طلبی را پرورش دهد(۱۶) – همان کاری را بکند که اديان آشکارا می کنند! البته با اين تفاوت اندک و قابل اغماض. اديان و مذاهب خشونت دينی را لازم و مقدس می دانند، زيرا فرمان آن از سوی دانای کل صادر شده است، در حالی که "خشونت عشق" بايد تحمل شود، زيرا، فرمان آن به وسيله ی انسانی آرمانی صادر شده است!

چه دعوت آشکاری به کيش گرايی و جادو گری مدرن!

با همه ی احترامی که برای ملکيان قايلم نمی توانم، تعجب عميق خود را از ادای اين گزاره ها عجيب و غريب نشان ندهم.

اول: آموزه های مورد استناد به شدت پارادکسيکال و باطل نمايند. برای مثال، اگر غايت زندگی رسيدن به شادی، آرامش و اميد بيشتر باشد، عشق - ناخودگرايانه و فعالانه - آن گونه که ملکيان توصيف می کند، نمی تواند آدميان را به شادی، آرامش و اميد رهنمون گردد. و می گذريم از اين که در واقع، عشق هيچ گاه ناخودگرا نمی تواند باشد. تفکيک خشونت معطوف به عاشق با مازوخيسم در فرهنگ ايرانی به قيمت غيبت طولانی دانش انتقادی روانکاوی ممکن شده است.

دوم: توجيه خشونت معطوف به معشوق و تفکيک آن از ساديسم ناباورانه تر و عجيب تر است. زيرا، مبنای آن، دو پيش فرض دست نايافتنی و نيز، دو شرط ناشدنی است. گام نخست در توجيه خشونت معطوف به معشوق، پيش فرض تحقق انسان آرمانی و دانش يعقينی است، که هيچ يک در پرتو شناخت شناسی جديد قابل دفاع نيستند. نه انسان آرمانی وجود دارد، و نه دانش می تواند يقينی باشد! رويای دست يافتن به يقين آفاقی در برخی از انتخاب های زندگی، اگرچه به مدد دستاوردهای علمی و انفجار اطلاعات، ممکن به نظر می رسد، اما در واقع، تحليل های دقيق شناخت شناسانه، روش شناسانه و متکی بر تاريخ انديشه، به روشنی نشان می دهد که از اين دريای خروشان، آنتروپيک و پر جزرو مد، هرچه بتوان صيد کرد، مرواريد يقين نمی توان صيد کرد. علم با همه ی دبدبه و کب کبه ای که دارد، محصول حدس ها و ابطال های ماست. هر آموزه، گزاره و دستاورد انسانی ای در بهترين حالت، انگاره ای بيش نيست. تاريخ دانش تاريخ تنازع انگاره هاست.

همه ی هم بشر، در اين دريای خروشان، نه به چنگ آوردن يقين و صيد ايمان که رها کردن يقين ها و ايمان هاست. دانش حتی در پهنه ی آفاقی خود، آن چنان سيال و گريزپاست، که هر اميدی را برای يافتن يک مبدا محور مختصات ابدی به ياس می کشاند. اين که بنای دانش خود را کجا قرار دهيم؟ يک انتخاب است، که در پهنه های مختلف، گفتمان های مختلف و پارادايم های مختلف و جمع های مختلف، متفاوت خواهد بود. در اين معنا، دانستن، هم چون گفت و گويی بی پايان است.

و نيز تصور کنيد در زمانه ی انفجار اطلاعات، در جهان عارضی، در جامعه ی مجازی و در سيطره ی عدم قطعيت، انسان آرمانی ملکيان چه محلی از اعراب خواهد داشت؟

اما خشونت معطوف به معشوق دو شرط ناشدنی نيز دارد، زيرا، مرجع داوری هميشه خود عاشق است، يعنی عاشق است که بايد - در مورد يقين آفاقی و نيز شرايط تاثير خشونت - داوری کند! با اين شرايط، نبايد از خود بپرسيم، خب، چه چيز تغيير کرده است؟ بخش عظيمی از خشونتی که در طول تاريخ بر آدميان رفته است، به وسيله ی کسانی انجام شده است، که هم خود را انسان آرمانی می دانسته اند، و هم خشونت خويش را برآمده از عشق می دانستند. شايد دلايل اصلی همه گيری خشونت (هم در اعمال آن و هم در پذيرشش) را بتوان در سويه های پنهان همين پاداندشه جستجو کرد.

تجويز خشونت برآمده از عشق، تجويز نقض حق حاکميت آدميان بر خويش، حتی اگر نه به دو شرط، که به هزار شرط مقيد گردد، نمی تواند به توليد و توزيع بيشتر آرامش، شادی و اميد بينجامد.

اگر طالب دولت مدرنيم، اگر طالب توسعه ايم، اگر دمکراسی و حقوق بشر می خواهيم، بايد بی هيچ اما و اگری از اساسی ترين و اصلی ترين حق خود، يعی، حق حاکميت بر کالبد خويش صيانت کنيم و نگذاريم هيچ کس و به هيچ قيمتی اين حق را از ما بستاند.


آسيب شناسی سکس

آسيب شناسی و سروسامان بخشيدن به مساله ی سکس، چنانچه بخواهد از چمبره ی عوام زدگی و باتلاق عادت و سنت دور شود و بر مدار خرد و فرزانگی درآيد، تا حد بسياری مربوط و مرهون شناسايی و به رسميت شناختن پهنه های مختلف مطالعه ی پديده ی سکس خواهد بود. پهنه های مختلفی که نه تنها از پهنه های ديگر دانش و جامعه متمايزند، که هر يک به تنهايی مهم، مستقل و موثرند.

اين پهنه ها به اختصار عبارتند از:

سکس و زيست شناسی
سکس و روانشناسی
سکس و روانکاوی
سکس و جامعه شناسی
سکس (سکسولوژی)
سکس و اخلاق
سکس و دين
سکس و تاريخ
نشانه شناسی سکس
سکس و تجارت
سکس و آموزش
اقتصاد سکس
سکس و خانواده
سکس و حقوق
آسيب شناسی سکس (سکس سياه)
سکس و سياست
و ...

گستردگی پهنه های مختلف پديده ی سکس و نيز مباحث پيرامونی آن ها، هر گونه تلاش علمی فلسفی صادقانه برای نظريه پردازی و تنوير اين پديده را تا حد بسياری با مشکل روبرو می کند. و نبايد فراموش کرد که اين مشکلات، تنها مشکلات شناخت شناسانه يا روش شناسانه نيستند، بلکه و به طور عمده اين مشکلات به پهنه ی مطالعات فرهنگی، دين شناسی، جامعه شناسی و سياست مربوط می گردند، که گاهی، حتا هر گونه گفت و گو و مطالعه در مورد سکس را غير ممکن می کنند.

چه بپسنديم و چه نپسنديم، واقعيت آن است که مساله ی سکس و ناهنجاری های آن در جامعه ی ايرانی به شدت با آزادی و حقوق بشر گره خورده اند. اما آنچه اين دو را به هم پيوند داده است، تنها واقعيت های غيرقابل انکار خارجی يا تحليل های دقيق کارشناسانه نيست، بلکه ايديولوژی غيرانسانی ايست که خرج خود را از سکس و ناهنجاری های آن می گيرد. ايديولوژی ای که هم بستر سکس سياه را فراهم می آورد، وهم با اشاره رندانه به آن ها، برای ادامه ی راه، سوخت گيری می کند. بدون تاسيس و تدوين يک گفتمان انسانی، سالم و شکوفا از سکس، عبور از ورطه ی سکس سياه و در افتادن با ايديولوژی بانی آن ممکن نخواهد بود.

برای مثال، حجاب يکی از اصلی ترين انگاره های سنتی – دينی اسلام گراهاست که هم از انگاره های سکسی آن ها آب می خورد و هم به طور مداوم انگاره های سکسی آنان را سيراب می کند. بدون رمز گشايی پديده ی حجاب در پهنه های مختلف دانش، هم چون تاريخ، دين شناسی، روانکاوی، نشانه شناسی و ... در افتادن با انگاره های سکسی اسلام گراها سخت و کم نتيجه خواهد بود. حجاب – فارغ از ريشه و انديشه های مربوط به آن – به زبان نشانه شناسانه نوعی نشانه است. حجاب "شکل" ويژ ای از پوشش است و به "معنای" ای خاص (صاحب اين پوشش مذهبی است) اشاره دارد. در اين سطح، انتخاب نشانه ی حجاب دلبخواهی، عرفی، آزادانه و مومنانه است. اما حجاب در کشورهايی که نهاد دين و نهاد دولت در هم آميخته است (ايران)، در کشورهايی که به نوعی از دکان دو دهنه ی دين تغذيه می شوند و برای تراشيدن مشروعيت کاذب به نهادهای دينی و ژشت های مذهبی وابسته اند (ايران، عربستان) و در جريان های بنياد گرای اسلامی چندين دلالت اسطوره ای تازه نيز يافته است که رمزگشايی آن و اسطوره زدايی از آن لازم است. اين نشانه، در اين جوامع و جريان ها، در دستگاه اسطوره شناسی رولان بارت (۱۷) در واقع در مرتبه ی دوم زنجيره ی نشانه شناسی قرار گرفته است و از نوعی دلالت اسطوره ای خبر می دهد. اين دلالت های اسطوره ای می توانند اين گونه باشند: کشورهايی که در آن ها رعايت هنجارهای حجاب قانونی و اجباری است، اسلاميند. رعايت هنجارهای حجاب، به طرفداری از حکومت مذهبی و جريان های بنياد گرا دلالت دارد و ...

دلالت اسطوره ای حجاب، برای مثال به جمهوری اسلامی ايران، اين امکان را می دهد که هم از حجاب به عنوان امری ضروری، بديهی و طبيعی دفاع کند (برشی از تاريخ را به مدد ايديولوژی به جای طبيعت و واقعيت جا بزند) و هم حجاب را به پرچم طرفداری از اسلام و جمهوری اسلامی تبديل کند.

دلالت اسطوره ای حجاب، از يک طرف به مخالفان اين کشورها و جريان ها امکان می دهد که از عبور کردن از حجاب به عنوان ابزاری برای مخالفت مسالمت آميز با آنان سود ببرند، و از طرف ديگر به اين کشورها و جريان های تمامت خواه نيز اين امکان را می دهد که با بالا بردن هزينه ی بی حجابی، به صورت قانونی (اجباری کردن هنجارهای حجاب) و غير قانونی (از طريق گروهای فشار) ظاهر جامعه را به گونه ای بيارايند که بر اسلامی بودن و نيز مشروع بودن مستبد دلالت داشته باشد. دلالت اسطوره ای حجاب، طرفداران آن را وا می دارد تا از حجاب به عنوان يک انتخاب به حجاب به عنوان يک ضرورت برسند و اين چنين است که رعايت حجاب و اسطوره سازی از آن يا ديگر هنجارهای سکسی، در اين کشورها و جريان ها به گونه ای آشکار انعطاف ناپذير، غيرقابل نقد و غيرقابل تغيير است و با تهديد و ترور پيوند خورده است (۱۸) .

سکس به لحاظ ديگری نيز در جامعه ی ما با ايديولوژی پيوند خورده است و دانش نشانه شناسی می تواند با تحليل های خود آن را اشکار کند. ايديولوژی حاکم بر پهنه ی سکس تلاش می کند باورها، رفتارها و هنجارهای سکسی را نه به عنوان پديده هايی تاريخ مند، قابل نقد و تغييرپذير، که به عنوان واقعيت هايی طبيعی و تغييرناپذير جابزند.

آن چه مهم است اين که، بدون بررسی موشکافانه ی اين مباحث و ايجاد يک گفتمان علمی و فلسفی غنی، قابل اعتنا و موثر امکان عبور از گردنه ی پر پيچ و خم و صعب العبور سکس ممکن نخواهد بود و نبايد فراموش کرد، کسانی که به هر دليل از درآمدن به اين آوردگاه پرهيز می کنند، يا از نشستن در کنار اين دريچه برای گفت و شنود، احتراز می ورزند، بيش از ديگران به خانه تکانی ذهنی و فکری محتاجند.

فارغ از عملکرد دولت ها و جريان های اسلامی، بسياری از گرايش های ضد سکس و لفاظی های سکس هراسانه، از سنت نخبه گرايی و برج عاج نشينی آب می خورد، زيرا، نخبه سالاری و مخاطبين کالاهای فرهنگی آن، آشکارا در مواضع ضد مردم سالارانه ی خود، به توليد و توزيع انبوه آزادی، حق انتخاب، لذت و کالاهای مصرفی انتقاد می کنند. مقايسه کنيد گرايشات اين سنت فکری را در برابر توليد و توزيع انبوه موسيقی پاپ، تلويزيون، ويديو، ماهواره، اتومبيل، کتاب و حتی روزنامه. اينان از اين که تکنولوژی و سبک زندگی مدرن توده های مردم را نيز در لذت بردن از پديده هايی که به باور شان ويژه ی گروه های برجسته و خاص است، سهيم کرده است، به شدت هراسناکند. مخالفت اينان در بسياری از موارد با پديده های مدرن، ترجمان مخالفت آنان با حق حاکميت بر کالبد خويش، برابری و دمکراسی است. زيرا دمکراسی تنها پاسخ شناخته شده ی مناسب برای اين سوال است که: چگونه می توان آزادی و حق انتخاب را به نفع عموم مردم به حداکثر رساند، بدون آن که به آزادی و حق انتخاب ديگران خدشه ای وارد شود؟ (۱۹)


موضع گيری اسلام گراها

در پهنه ی انديشه، اصلی ترين گزينه مربوط به سکس به اين پرسش بر می گردد که: آيا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد و سرنوشت خويش را دارد؟ يا نه؟ يا به عبارت ديگر: آيا آدمی صلاحيت حاکميت بر سرنوشت خويش را دارد يا نه؟

اين دست سوال ها، فارغ از آن که چه موضع گيری در برابر پديده های چون دين، اخلاق، علم و سکس داشته باشيم با معنا و پرسيدنی اند. زيرا، هم چنان که تاريخ انديشه نشان داده است، هرنتيجه ای که در اين پهنه ها حاصل شود، نتيجه ای شخصی و فردی است و نمی تواند به اجبار و اکراه به ديکران تحميل گردد. گاهی زيستن و مفاهمه در برش مشترکی از تاريخ انديشه، گذشتن از اسطوره ی وحدت (۱۸) و رسيدن به خصلت شخصی، تاريخی، فردی و دمکراتيک داستان دانش را - هم چون گفت و گويی بی پايان - سخت و دست نايافتنی می کند، اما چه باک، شهرزاد قصه گوی تاريخ به هزار زبان بر اين معنا اشاره دارد.

تا آن جا که به ما و جامعه ی ما مربوط می گردد، به باور من، غالب اسلام گراها در مواجهه با اين سوال، اگرچه در ابتدا به راحتی خواهند گفت: آری، اما در انتهايی ترين پاسخ خود به ناچار خواهند گفت نه! آدمی حق حاکميت بر سرنوشت خود را ندارد! آدمی بر کالبد خويش مسلط نيست!.

اين در حالی است که در مقدمه ی قانون اساسی جمهوری اسلامی به صراحت می خوانيم: "حاکميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت خويش حاکم ساخته است ..." . اسلام گراها به سرعت به ما خواهند گفت: آدمی بر سرنوشت خويش حاکم است، اما در چهارچوب اسلام، و از همين روست که در جای جای قانون اساسی جمهوری اسلامی اين قيد به انحای مختلف ذکر شده است.

مطابق با اين برداشت در هر نظامی، انسان ها می توانند بر سرنوشت خويس حاکم باشند، زيرا کافی است بتوانيم تصور کنيم که قلمرو اين حاکميت، چهارچوب فکری، فرهنگی يا سياسی حاکم (مستبد) است و نه بيشتر. در اين صورت سوال اول را بايد بازسازی کنيم: قلمرو تسلط آدمی بر بدن خويش، يا قلمرو حاکميت آدمی بر سرنوشت خويش در اسلام چه اندازه است؟ برای شنيدن پاسخ اسلام گراها بايد در دو سطح نظر و عمل، گوش های خود را تيز کنيم.

الف) در سطح نظر با طيفی روبرو هستيم که در يک طرف آن اسلام گراهای سنتی قرار دارند که به آسانی و به گونه ای تکان دهنده خواهند گفت: اندازه ی اين قلمرو صفر است. آنان استدلال خواهند کرد که خداوند از آن رو که دانا و رحيم است تکليف آدمی را در هر زمينه ای روشن کرده است، بنابر اين، جايی برای ترک تازی آدمی باقی نمی ماند. هر مساله ای حکمی دارد و آدميان می توانند با مراجعه به مراجع تقليد، که کارشان کشف اين احکام از منابع فقهی است حکم آن مساله را دريابند. در اين خوانش از دين، برای مثال هيچ گونه مساله ی سکسی بی پاسخی در جامعه وجود ندارد، ناهنجاری سکسی، رفتاری است در حوزه ی سکس، که با قوايد فقهی ناخوانا باشد و همه ی ناهنجاريهای سکسی از عدم کاربست قوايد فقهی ريشه می گيرند. در سر ديگر طيف اسلام گراهای مدرند، که برآنند نشان دهند هر چه عقلانيت جديد و دانش بشری حکم کند دين بدان گردن می گذارد و بايد بگذارد. اين ادعای سهمگين و تکان دهنده آن چنان در تاريخ اسلام غريب و ناخواناست که بسياری از اسلام گراها و منتقدان آن را جدی نگرفته اند. با اين وجود بايد اذعان کرد که خوانشی اين گونه از اسلام، اگرچه از نظر تاريخی ناموجه و کم مايه است، اما به لحاظ نظری و در پارادايم پلوراليزم معرفت شناختی و دين تاريخی، قابل توجيه و قابل قبول است. اين اسلام گراها - حداقل در پهنه ی نظر- می بايست قلمرو حاکميت آدمی بر سرنوشت خويش، و نيز حق تسلط وی را بر بدن خويش، مطلق تلقی و تصور کنند. در اين خوانش از دين، برای مثال در پهنه ی سکس مسايل و هنجارهای سکس مشترک و جهان شمولند و حل و فصل آن ها منوط به تلاش آدميان در درک سويه های پنهان آن می باشد. بومی گرايی صادقانه ای که در آثار برخی از اين انديشمندان به چشم می خورد، نبايد با بومی گرايی ابزارانگارنه ی برخی از جريان های خرد ستيزر، ضد تجدد و زن ستيز به يک چوب رانده شود.

ب) در عمل اما اسلام گراها اشتراک های بيشتری دارند و اسلام گراهای مدرن نيز به واسطه ی گرايشات پاک دامنانه ی شديدی که دارند، جرات نزديک شدن به پهنه ی سکس را به خود نداده اند و عرصه را برای سنت گراها به کلی خالی کرده اند.

چنانچه پيشتر آمد، اصلی ترين گزينه مربوط به سکس به اين پرسش بر می گردد که: آيا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد خويش را دارد يا نه؟ يا به عبارت ديگر: آيا آدمی صلاحيت حاکميت بر سرنوشت خويش را دارد يا نه؟

آری گفتن به اين پرسش، به معنای آن خواهد بود، که جامعه می بايست در مداری دمکراتيک حق تصميم گيری در روابط انسانی و سکسی را برای شهروندان خود به رسميت بشناسد، و برای مثال به آزادی جنسی و آزادی سقط جنين گردن بگذارد. وقتی سوال شفاف پرسيده شود، غالب اسلام گراها، شفاف و يک صدا خواهد گفت: نه!


اسطوره زدايی از سکس

در بررسی مساله ی سکس، نبايد فراموش کرد که سکس يک مساله ی جهانی است، با ابعادی کاملن جهانی. با اين تفاوت، که در مناطق توسعه يافته، پهنه ی سکس در گستره ای مستقل گشوده بر هرگونه مطالعه، تحقيق، گفت و گو و آمار زير کنترل، مديريت و سامان دهی است، درحالی که در مناطق کمتر توسعه ی يافته جهان، اين مشکل زير نفوذ و تاثير ساير پهنه ها از هر گونه مطالعه، تحقيق، آمار و مديريت مستقل بی بهره است و همه چيز در تب و تاب تابوها قرار دارد و کسی را يارای نزديک شدن به آن نيست.

محروميت از تاريخ، فقر مطالعه و فقرانديشه در پهنه ی سکس و دخالت ساير پهنه ها (مثل پهنه ی قدرت، مذهب، اقتصاد و ...) قانون عرضه و تقاضا را در پهنه ی سکس به شدت مخدوش می کند و به گسترش سکس سياه می انجامد. برای روشن شدن اين مطلب، کافی است بتوانيم منحنی های توزيع نرمال رانه های سکسی را در جوامع مختلف با هم مقايسه کنيم. اين مقايسه ها به روشنی نشان می دهد که در جوامع توسعه نايافته، ناهنجاری های سکسی (در اشکال متفاوت) فراوانترند. از اين منظر، رقت بار ترين اشکال سکس سياه را در جوامعی همچون کوبا، چين، برخی از کشورهای آسيای شرقی، کشورهای حاشيه ی خليج فارس، ايران، افغانستان و ... بايد ديد. با اين تفاوت که در کشورهای نخست، ناهنجاری ها آشکار و عريانند، در حالی که در کشورهای دسته ی دوم همه چيز در زير پوست شهر قرار دارد. به ويژه وقتی اين کشورها ايديولوژيک باشند و سرنوشت خود را به نحوی، به سرنوشت انگاره های از سکس گره زده باشند.

گذشتن از اين وضعيت رقت بار در ايران، بيش و پيش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هايی است که بر اين پهنه مستوليند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمايه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ايديولوژی حاکم بر مناسبات سکس در ايران برآنست که تاريخ را به جای واقعيت و طبيعت بنشاند و با صرف هزينه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم بپذيرند مناسبات تبعيض آميز، غيرانسانی و تحميلی حاکم بر اين پهنه کاملن بديهی و طبيعی است.

اسطوره های مستولی بر پهنه ی سکس بر دو گونه اند: اسطوره های عام و اسطوره های ويژه. اسطوره های عام در و بر پهنه ی سکس هم موثرند، درحالی که اسطوره های ويژه، ويژه ی پهنه ی سکسند.

مهمترين اسطوره ی عام در ايران امروز که بر پهنه ی سکس هم تاثير غيرقابل اغماضی دارد، اسطوره ای است برآمده از ايديولوژی ای که تلاش دارد باورها، رفتارها و هنجارهای موجود را نه به عنوان پديده هايی تاريخمند، قابل نقد و تغييرپذير، که به عنوان واقعيت هايی طبيعی، تغييرناپذير و بديهی جابزند. برای پرده برداری از اين اطلاعات مخدوش لازم است به بازی ظريقی که اديان و ايديولوژی ها با تاريخ می کنند پی ببريم.

گزاره های دينی و ايديولوژيک با همه ی دک و پزی که ممکن است برای خود به هم بزنند، در نهانی ترين و نهايی ترين استدلال های خود گزاره هايی برآمده از تاريخند و معنای خويش را از تاريخ می ستانند. اما تاريخ با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد (هم چون ديگر پهنه های دانش بشری و حتی بيشتر) دانشی ظنی و تاريخمند است. از اين رو تاريخ، اگر چه نيای مشترک و بزرگ اديان و ايديولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعيت بافته اند، نمی تواند پدر ايدآل، قابل قبول و رضايت بخشی به حساب آيد. بنابراين فرزندان دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و تصوير پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصوير می کنند و تاريخ را بازسازی می کنند.

تاريخ، دانشی به شدت ظنی است. جستجوی قطعيت در پهنه ديروزها، چونان جستجوی آب در برهوت است. دستاوردهای تاريخی (از جمله نشانه ها، زبان ها، خرافه ها، جادوها، اسطوره ها، اديان، ارزش ها و دانش ها) هرچه که باشند و از هر کجا آمده باشند، برآمده از زبانند و در زنجيره ای از نشانه های زبان شناسانه که به غايت نرم و انعطاف پذيرند، بازنمايی می شوند. از اين چشم انداز، گزاره های تاريخی از جمله گزاره های دينی و ايديولوژيک به شدت فقير و تهی اند. اما سوال اين جاست که چه چيزی اين دک و پز را برای آن ها فراهم آورده است؟ بازسازی تاريخ يا بازيافت تاريخ.

اديان و ايديولوژی ها در نهايت هنرمندی و غفلت، شرايط موجود يا مطلوب خود را به مرتبه ی واقعيت بديهی و انکارناپذير و طبيعی برمی کشانند و تاريخ را از روی آن بازسازی می کنند. اين بازی با تاريخ و بازسازی تاريخ – که در خوانش های بنياد گرا از دين به اوج خود می رسد - آن چنان آرام و بطيی پيش می رود، که مخاطبين، کمتر جرات می کنند در بداهت و واقعيت آن شک برند (۲۰) . برای مثال به پديده ی حجاب نگاه کنيد. بسياری از اسلام گراها وقتی از حجاب و ضرورت آن صحبت می کنند، گويی از واقعيتی صحبت می کنند که در برابر آن ها حی و حاضر است و البته دست يافتن به پيامدهای آن نيز احتياج به هيچ پژوهش و مطالعه ای ندارد. آن چنان از حجاب صحبت می کنند که گويی زنان را در محضر حضرت محمد(ص) به صورت حی و حاضر می بينند و پوشش آن ها را ملاحظه می کنند. آن چنان از حجاب صحبت می کنند که گويی حضرت محمد در گوش آن ها نجوا کرده است، حجاب يعنی اين. و ما گاهی فراموش می کنيم که پديده ی حجاب، پديده ای تاريخی است و اگر بخواهد خود را به تاريخ صدر اسلام پيوند بزند، با چه مشکلات عظيم شناخت شناسانه و روش شناسانه ای بايد دست و پنجه نرم کند. تصويری که اسلام گراها از پديده ی حجاب ارايه می دهند، آن چنان شفاف و دقيق است که گاهی ما فراموش می کنيم اين تصوير از دل تاريخی برآمده است که نزديک ترين روايت کتبی از آن، حدود چند قرن با آن فاصله دارد. گاهی ما فراموش می کنيم که چنين تصويری حتا اگر خود را به قرآن نسبت دهد، از متنی برآمده است، که حداقل در مقام دلالت ظنی است (۲۱) .

دستاورد مطالعات تاريخی و حتی فقهی مربوط به پديده ی حجاب، چنانچه با معيارهای شناخته شده ی مطالعه ی يک متن همراه گردد، آن چنان اندک، رقيق و متکثر است که به هيچ روی نمی تواند با الگوهايی که اسلام گراهای بنيادگرا ارايه می دهند، هماهنگی و همسويی داشته باشد. بنياد گراها بدون توجه به اين دستاوردهای اندک، با جابه جايی که در شرايط موجود و واقعيت انجام می دهند، می توانند تصويری از حجاب ارايه دهند، که انعطاف ناپذير و حيثيتی است و جای هيچگونه اما و اگری را برای هيچکس نمی گذارد.

اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در اين معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دين است که به باور من در نهايت بيش از همه به زيان دين خواهد بود و از اين منظر، مومنان بايد در صف نخست مبارزه با چنين اقداماتی باشند و از دين، هم چون گفت و گويی بی پايان دفاع کنند.

اسلام گراهای بنياد گرا يا اصول گرا، خود را طالب بازگشت به گذشته ی تاريخی اسلام، يا به تعبير دقيق تر، طالبان بازگشت به سنت سلف پيامبران قلمداد می کند. اين اتوبيوگرافی البته آلوده به اسطوره ای است که شرح آن آمد. بنياد گرايان در پهنه ی شناخت شناسی به طور ساده لوحانه ای مطلق انگارند. محروميت از تاريخ، فقرتاريخی و فقر انديشه اين امکان را به آن ها می دهد، که بتوانند از تاريخ انديشه بگذرند و محدويت های دريافت های آدمی و داوری اش را بر آن ها (فارغ از منابع معرفتی که در گرداوری دانش بر می گزينند) نديده بگيرند. اينان در برکه ی کوچک اطلاعات مخدوشی که فراهم آورده اند، با ملات ايديولوژی، تاريخی را گرته برداری و بازيافت می کنند، که بعد، از کشف آن ذوق زده می شوند و برهرچه ديگری است می شورند. در اين چشم انداز، بنيادگرايی بازگشت به آغاز تاريخ، يا تاريخ آغاز اديان نيست، بلکه بنيادگرايی بازگشت به جهان اسطوره است يا بازگشت اسطوره است. وهمين تاريخ اسطوره ای است که ملات و مناط بنيادگرايی دينی را فراهم می آورد. و تنها اسطوره است که می تواند با اين لجاجت و سبعيت، در زير بيرق شکل های کهنه به جنگ جهان مدرن، زندگی نو و شکل های جديد برخيزد.

اسطوره ها اما به گونه ی ويژه نيز بر پهنه ی سکس تاثيرگذارند. برای مثال می توان به اسطوره های بکارت، غيرت، ناموس، خانواده و ... اشاره داشت. گاهی ادبيات مذهبی تلاش می کند هر آنچه را که مذهب، حلال يا حرام اعلام کرده است با نتايج مادی و پی آمدهايی پيوند بزند، که در هيچ تحقيق خردپسند يا مستقلی تاييد نشده اند. مومنان از اين طريق تلاش می کنند مخاطبين خود را تخدير کنند و هرگونه امکان شکی را از آنان بستانند. برای مثال می توان به اين اسطوره ها اشاره کرد: آدم های مذهبی کمتر دچار اختلالات روانی اند. آدم های مذهبی زندگی خانوادگی موفق تری دارند. آزادی جنسی به آزارهای جنسی و تباهی نسل بشر می رسد. حجاب محدوديت نيست. حجاب برای زنان امنيت می آورد. انحراف های جنسی و سکس سياه کمتر در آدم های مذهبی ديده می شود و ...

اگر کسی جرات کند و در يک مطالعه ی آماری عکس قضيه را نشان دهد، طرفی نمی بندد. زيرا اسطوره ها، ايديولوژی ها و اطلاعات مخدوش به داد بنيادگراها می رسند و آن ها خيلی ساده و راحت به شما می گويند: آنان مذهبی و مومن نبوده اند! جمله ی معروف منصوب به سيد جمال الدين اسدآبادی که در توصيف اروپا در مقايسه با کشورهای اسلامی آورده است، اوج استفاده ی خلاقانه از اين تکنيک را نشان می دهد. وی می گويد: اينجا (اروپا) اسلام هست، اما مسلمان نيست، اما آنجا (کشورهای اسلامی) مسلمان هست، اما اسلام نيست. و کسی از خود نمی پرسد: مگر فراتر از تک تک مسلمانان و تاريخ شان، چيزی به نام اسلام وجود دارد؟ (۲۲)

و نيز بنيادگراها ی مدرن (که تلاش می کنند خود را اصلاح طلب نشان دهند) وقتی در دام نقدهای درون دينی يا برون دينی جدی به دام می افتند، خيلی راحت به شما خواهند گفت اصلن مذهب اين نيست! زيرا بنياد گرايی با آن که خود را به تاريخ گره می زند، اما هيچ اعتنايی به تاريخ ندارد و هيچ احترامی به تاريخ نمی ورزد. ورد اينان اسلام ذاتی است که در برابر اسلام تاريخی قرار می دهند. (۲۳)

بنيادگرايان از دل تاريخ اسطوره ای که بازيافته اند، به جنگ سبک های تازه زندگی و شکل های مدرن حيات دست می زنند و به اين دليل ساده، بنيادگرايان هيچ گاه نمی توانند در دراز مدت، به انگاره های وحدت بخش و انسجام آفرين برسند و هميشه در حال جدال و شقه شقه شدند. زيرا بنيادگرايی و اعتياد به تخدير اسطوره با تحميل شکل های ثابت و راکد به قامت تاريخ و زندگی به فاصله ها دامن می زند. بنيادگرايی از اين منظر، صدای فاصله هاست.

بنياد گراها تا آن جا که از صندوق های رای هم آوايی و هم صدايی با خود را بشنود، می توانند با دمکراسی و انتخابات کنار بيايند، اما اگر دمکراسی و انتخابات بخواهد خود را با حقوق بشر و حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش همراه و بيمه کند، بنيادگرايان برنمی تابند و از خير دمکراسی و انتخابات می گذرند.

در اين چشم انداز، توسعه، استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، بيش و پيش از هرچيز در گرو اسطوره زدايی از تاريخ فاربی و فرهنگ ايرامی (ايرانی – اسلامی) است و صد البته اسطوره زدايی از پهنه ی سکس در ايران ضرورتی دوچندان دارد.

[بازگشت به بخش نخست مقاله]

پاورقی:
۱. ر. ک. به: "دفاع از حقوق زنان دفاع از دمکراسی است."، "سندرم استبداد ايرانی و سرطان اضطراب جنسی"، "سکس و خانواده"، "درنکوهش سکس وحشی" و "دمکراسی و خانواده" از همين قلم.
۲. ر. ک. به: "جهانی شدن، تفاوت ها و حقوق بشر" از همين قلم.
۳. در اين معنا تحديد قلمرو امر مقدس و زوال دين در دو سطح انجام می گيرد.
الف) در سطح نهادی، که فرآيند عرفی شدن نمود آنست و در نتيجه جامعه، دين را به عنوان محور اجتماع پس می زند.
ب) در سطح فرهنگی، که فرآيند دنيايی شدن نمود آنست و در نتيجه جامعه، به انکار معانی دينی دست می يازد.
۴. پهنه های مختلف دانش، علاوه بر آن که برای خود حظی از حقانيت قايلند، خود را مستقل می دانند. البته اين بدان معنا نيست که اين پهنه ها از پيشرفت ها و دستاوردهای ديگر پهنه ها بی نيازند يا نسبت به آن ها التفاتی ندارند، بلکه اين بدان معنا ست که هيچ پهنه ای از دانش نمی تواند خود را متولی و قيم پهنه ی ديگر تلقی کند و از آن رو انديشمندان و محققان آن پهنه را به پيروی از خود بخواند. ارتباط بين پهنه های مختاف دانش چند سويه و آزادانه است و در شرايط موجود به علت اهميت روز افزون برخی از اين ارتباطات، آرام آرام شاهد تولد پهنه های از دانش هستيم که خود را "مطالعات بين رشته ای" تعريف می کنند. ادعاهايی هم چون اسلامی کردن برخی از دانش ها، چنانچه به معنای قرار گرفتن دانش های دينی در نقش برارد بزرگ تر، تلقی شود، با جان مايه ی شناخت شناسی جديد مغايرت دارد. هرچند دانش دينی نيز می تواند مانند ساير منابع معرفتی بکار انديسمندان بيايد اما دانش دينی هيچ گاه نمی تواند و نبايد خود را در جايگاه داوری پهنه های مختلف دانش بنشاند.
۵. ر. ک. به : "در نکوهش سکس وحسی" از همين قلم.
۶. برای مثال در جامعه ی دينی ما سکس، "همچون سکس برای لذت" بردن کلبی مسلکانه از بدن خويش و ديگری همواره در سيطره ی فرآيند توليد مثل بوده است تا آن جا که حرمت از بين بردن عمدی مايع منی از مسلمات فقه شيعی تلقی شده است. شکست جريان های اصيل فقهی در مقابله با انگاره ی کنترل مواليد - که از ضرورت های جهان مدرن است - را نبايد فقط شکست يک خوانش سنتی از دين در برابر يک خوانش مدرن تلقی کرد، بلکه مساله اصلی غلبه ی انگاره ی سکس "همچون سکس برای لذت بردن" است که با تمام هيبت خود طلوع کرده است و از اين چشم انداز، بسياری از آن چه در جامعه ی امروز ايران ناهنجاری های سکسی قلمداد می شود، چهره ديگری از از اين انگاره است که بايد آرام آرام به استقبال و مديريت آن شتافت! اصداهايی که از برخی از کانون های مدرن تر فقهی در توجيه مواردی از سقط جنين به نيت کنترل جمعيت به گوش می رسد نمونه هايی از اين دستند.
۷. تبديل کردن صف بندی های اوليه اجتماعی به نهايی ترين و نهانی ترين شکل خود، اين مزيت شگرف و شگفت را دارد که می تواند ارزيابی واقع بينانه از صف بند ی های اجتماعی را ممکن کند. برای مثال در صف بندی مشروطه خواهی و مشروعه خواهی، با به دار آويختن شيخ فضل الله بايد کفگير مشروعه خواهان به ته ديگ می خورد، اما ادامه ی داستان نشان داد، که کار مشروعه خواهان نه تنها به آخر نرسيد، که يک سال بعد با تصويب متمم قانون اساسی مشروطه، مشروعه خواهی به قوی ترين شکل ممکن خود را آشکار کرد. داستان انقلاب اسلامی تعبير رويای مشروعه خواهی است که با تصويب قانون اساسی جمهوری اسلامی به سقف خواست های خود می چسبد. اين فاصله ی يکصد ساله را به هيچ روی نمی توانستيم در دوگانه ی مشروطه خواهی - مشروعه خواهی ببينيم، اما در دو گانه ی طرفداری از دولت مدرن - طرفداری از دولت پيشا مدرن اين فاصله به راحتی قابل ارزيابی و رصد است. ارزيابی سپاه سياه استبداد در دوگانه ی دوم، واقع بينانه تر انجام می گيرد تا در دو گانه نخست. زيرا بسياری که در ابتدای کار و به اشتباه در صف مشروطه خواهی قرار داشتند، با نزديک شدن به محل اصلی نزاع ، ترجيح می دهند جای خود را عوض کنند. داستان چرايی اين جا به جايی و فرجام مشروطه خواهی را می توانيد در "ملی کردن قدرت و ملی کردن قانون" از همين قلم بخوانيد.
۸. انگاره ی "جامعه ی همگن" انگاره ای بود برآمده از فقه، که اختلاط زنان را با مردان حرام می دانست و بر اين اساس،تلاش داشت،با طراحی سازو کارهای مناسب اجتماعی،از اختلاط زنان و مردان در مواردی که ضروری نيست جلوگيری کند. از اقدامات بر آمده از اين انگاره می توان به جدايی جايگاه زنان و مردان در اتوبوس ها و مينی بوس ها (البته اين اقدام که سال ها در قم ادامه داشت در مورد مينی بوس ها به نتيجه نرسيد) جدايی زنان از مردان در دانشگاه ها (که گاهی با کشيدن پرده در وسط کلاس ها انجام می گرفت)، جدايی مدارس دخترانه از پسرانه، تاسيس دانشگاه ها تک جنسی (که البته برخی از آن ها مانند دانشگاه فاطميه با شکست روبرو شدند)، تخصيص برخی از رشته های دانشگاهی و دبيرستانی به يک جنس خاص، تلاش پارلمانی برای تفکيک سيستم درمانی به دو سيستم زنانه و مردانه، بسته شدن بسياری از ورزشگاه ها به روی زنان و ... اشاره کرد، که اگر با توفيق همراه می شد، چه بسا می توانست تاسيس شهرهای همگن را نيز در دستور کار مخالفان اختلاط زنان با مردان قرار دهد.
۹. نمونه تازه ی اين فرار به جلو، فيلم محمد رضا معتمدی است با عنوان " ديوانه ای از قفس پريد"، که ديدن آن هم جالب و تکان دهنده است و هم نگران کننده و غمبار. جالب و تکان دهنده است، زيرا کارگردان، به روشنی سويه پنهان بسياری از تباهی های ساری در رگ های جامعه ی بيمار ايران را سکس می داند و با محور قرار دادن زنی به نام يلدا بر طولانی بودن اين تاريکی اشاره ای آشکار دارد. اما اين فيلم نگران کننده و غمبار نيز هست، زيرا به روشنی نشان می دهد که اصول گراهای صادق از عملکرد رياکارانه ی نمايندگان و رهبران خود در پهنه ی قدرت به شدت نااميدند و برای حفظ شرافت و باورهای خود راهی جز انتهار نمی بينند. يک هزار چهارصد سال پيش بنا به خوانشی از تاريخ اسلام، برخی از اعراب شبه جزيره، برای رهايی از کابوس بی آبرويی و حفظ ناموس خود به زنده به گور کردن دختران خود اقدام می کردند، يک هزار چهارصد سال بعد اخلاف آن ها، در نااميدی کامل از دستيابی به مدينه ی فاضله ی خود، و در رهايی از هراس دانستن به زنده به گور کردن زنانگی خود اقدام می کنند.
۱۰. فاجعه ای که مديريت سنتی سکس بر جوانان آوار کرده است آن چنان دژخيمانه، عميق، گسترده و غيرانسانی است که يک برآورد دم دستی از آن می تواند هر ايرانی منصفی را با وحشت و درد همراه کند.
الف) يکی از تظاهرات طبيعی ثانويه ی جنسی، "خودارضايی" است، که به طور گسترده ای به ويژه در جنس مذکر وجود دارد. اين رفتار جنسی که هيچ گونه ضرر جسمانی ای برای آن مطرح نشده است، به ويژه در نوجوانان و جوانان مجرد و محروم از روابط جنسی سالم به وفور ديده می شود. جوانان ايرانی به ويژه جوانان مذهبی يا متولد در خانواده های مذهبی، از قربانيان مستقيم و مظلوم يکی از سياست های غلط جنسی - که با ايجاد چرخه ای معيوب زمينه ی روان پريشی ها يا روان نژندی های نگران کننده ای فراهم می آورد- در اين پهنه اند. اين جوانان از طرفی به واسطه ی رانه های جنسی بيولوژيک، و از طرف ديگر به واسطه ی تفکيک و جداسازی جنسی جامعه به شدت تحريک پذيرند. اما در عين حال زمينه و بستر سالمی برای تخليه ی هيجان های سکسی به کلی
۱۱. فاجعه ای که مسعود ده نمکی با عنوان فقر و فحشا از پديده تن فروشی در ايران امروز به تصوير می کشد، نمونه ی بارزی است از تاکتيک فرار به جلو که زن ستيزان همواره از آن استفاده می کنند. فقر و فحشا چيزی نيست که در پس آسيب شناسی ساده انگارانه و سناريوی بازی گوشانه ی وی فراموش شود و ما به عنوان انسان هايی که در اين زمانه و در اين پهنه از خاک زيسته ايم بتوانيم آسوده از کنارش بگذريم.
الف) آسيب شناسی ساده انگارانه است، زيرا، اول: ده نمکی تصور نمی کند، مخاطبينش ممکن است از خود بپرسند: سهم مسعود و دوستانش - که در بسياری از بگير و ببندهای سکسی دخالت داشته اند - در اين فاجعه چقدر است؟ يا چه ميزان از اين فاجعه سهم اين خوانش از دين است که سکس، حجاب، نوع پوشش، چگونگی اختلاط آدميان مناسب ترين ميزان الحراره ی سنجش اسلامی بودن يک جامعه است؟ خوانشی که از فيلم ده نمکی تراوش می شود. دوم: ده نمکی تصور نمی کند، ممکن است مخاطبينش از خود بپرسند: سهم قدرت و صاحبان آن در اين فاجعه چقدر است؟ يا بهره ای که صاحبان قدرت از اين فاجعه می برند چقدر است؟ و در کجاست؟ و چرا گسترش سکس سياه مثل گسترش بازار سياه به گسترس استبداد کمک می کند. سوم: ده نمکی از خود نمی پرسد، اگر در واقع فقر (آن طور که ده نمکی می خواهد القا کند، و نسل ما آموخته است، هر چه را کسانی چون ده نمکی بخواهند القا کنند، مشکوک است، زيرا آن ها به جبهه ی استبداد متعلقند و جبهه ی استبداد هميشه در اين خاک مشکوک بوده است) عامل فحشا است (يعنی سرويس دهندگان سکس فقير هستند و از سر فقر به اين کار تن داده اند) ، خب اين گزاره و فيلم در مورد سرويس گيرندگان سکس چه قضاوتی دارد؟ و نيز مسعود فکر نمی کند، مخاطبينش از او بپرسند سهم او و همفکرانش در اين فاجعه اقتصادی که بخش بزرگی از ايرانيان را به زير خطا فقر برده است، چقدر است و ...
ب) سناريوی فقر و فحشا بازيگوشانه نيز هست، مثل بازيگوشی های مرگ باری که شکنجه گران هنگام اعتراف های جنسی به آن تن می دهند. اعتراف های جنسی اگرچه برای قربانيان بسيار دردآور و جانسوز است، اما برای شکنجه گر، اعتراف گير و آمرانش بسيار لذت بخش و خشنود کننده است و از همين روست که با وسواسی بيمارگونه تلاش می شود هيچ نکته و حرکتی از قلم نيفتد.
۱۲. ر. ک. به: "ايران در حاشيه، توسعه نايافتگی و پاسخ های ايرانی" از همين قلم.
۱۳. ر. ک. به: "در پرگويی ما ايرانی ها، فرهنگ فاربی و مشکل زبان" از همين قلم.
۱۴. برای مثال در "جوامع طبيعی" درک آدميان از "حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خويش" بسيار محدود، غريزی و ابتدايی است و سازوکار اعمال آن در چهارچوب و پيرو الزامات نهاد خانواده و قبيله و ديگر نهاد های ابتدايی است. در "جوامع سياسی" حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خويش تا حد بسياری در چهارچوب و پيرو خواست "لوياتان" است و هيچ خواست و حقی فراتر از اراده ی لوياتان قابل تحمل نيست. در فرايند توزيع آزادی و قدرت، کم کم فضاهای خالی از قدرت شکل می گيرد و جامعه سياسی آرام آرام به "جامعه ی مدنی" تبديل می شود. جامعه ی مدنی در بستری از گفتمان های متکثر و متقاطع مانند اومانيسم، ايندويجوآليزم، سکولاريسم، سکسواليزم و ... زمينه های شکل گرفتن "حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خود" را در قالب عنواينی چون قراردادگرايی، دمکراسی و حقوق بشر تثبيت می کند. اوج و پيک اين فرآيند در "جامعه ی مجازی" در راه است، که با ساختارشکنی می رود که به "فراسوی نيک و بد" گام بگذارد و با پروتکل هايی چون "خودفرمانفرمايی" به عنوان الگوهای "روانشناسی کمال" مطلوب همه چيز را برای حاکميت بلامنازع حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش فراهم اورد.
۱۵. ملکيان، مصطفی، معنويت : گوهر اديان (۱)، از کتاب سنت و سکولاريسم، ا. صراط. و نيز ملکيان، مصطفی، مجله ی مدرسه، ويژه نامه عشق، ش۳، خشونت عشق.
۱۶. ملکيان در چمبره ی دستاوردهای دنيای مدرن، از الهيات، متافيزيک، خدای کهن و بشر کامل و غير طبيعی می گريزدو تلاش دارد به معنا برسد. معنايی که در لفافه ای از اخلاقيات و ذهن گرايی عاطفی پيچيده شده است. معنويت برای وی دينی اخلاقی و زيبايی شناسانه و لاجرم رقيق و تهی است. آن چه پرسيدنی است، کجايی و چرايی ايستگاهی است که وی در آن پياده شده است.
۱۷. ر. ک. به: بارت، رولان، اسطوره در زمان حاضر، ارغنون، ش ۱۹، ترجمه ی يوسف اباذری.
۱۸. در اين چشم انداز به نظر می رسد سرنوشت جمهوری اسلامی و جريان های بنيادگرای اسلامی با سرنوشت پديده ی حجاب گره خورده است و اين راز هزينه های هنگفتی است که جمهوری اسلامی در داخل و خارج صرف پيشبرد اسطوره ی حجاب می کند.
۱۹. ر. ک. به: ريچاردز، بری، جامعه ی بزرگ اتومبيل، فصلنامه ی ارغنون، ش. ۲۰.
۲۰. پاننبرگ در الهيات تاريخی خود، اگرچه تلاش می کند دين را به تاريخ که موذی ترين و مخرب ترين دشمن اديان است، پيوند بزند، اما حاصل کار او به روشنی نشان می دهد که اين پيوند به قيمت وارد کردن شاخص های شناخت شناسيک و روش شناسيک در دل مطالعات تاريخی است. در واقع پانبرگ با بازگشت به صدر تاريخ مسيحيت، تاريخ اسطوره ای را وا می نهد و از همين روست که دستگاه الهيات او هم چون نيايش، بسيار رقيق و انعطاف پذير است.
۲۱. ر. ک. به: "در کمند عقلانيت"، از همين قلم.
۲۲. ر. ک. به: "اسطوره وحدت" از همين قلم.
۲۳. ر. ک. به: "در دفاع از دين تاريخی".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 7:33 PM  توسط   | 

 

 

 

 

در انداختن گفتمانی پويا، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت و جايگاه شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت...آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ناگزير آزادی سياسی اند


 

خلاصه

اصلی ترين پيش نياز دولت مدرن، تمايزيافتگی و خودبسندگی نهادهای آن است که در جامعه شناسی به سکولاريسم شهرت يافته است. موتور توسعه، وقتی در يک جامعه روشن می شود که پهنه های مختلف، استقلال يکديگر را به رسميت بشناسند و از دخالت در کار يکديگر و به عهده گرفتن "نقش برادر بزرگ تر" دست بشويند، از اين منظر، دولت مدرن پذيرش مفهوم شهروندی که آدميان را برابر و آزاد می داند و می خواهد به نهانی ترين شکل خود برمی گردد.

سکس و دمکراسی دو ميوه ی ممنوعه ای هستند که با وجود جاذبه های خيره کنند، به واسطه ی حضور قدرت مند انسان شناسی ها و روانشناسی های اسطوره ای، به پر هزينه ترين تعارض های روانی و اجتماعی ما تعلق دارند. اگر گفت و گوی جدی از سکس بسيار پرهزينه است و مخالفان بالقوه ی فراوانی را می تراشد، شايد از آن روست که دانش های انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ايرانی پا نگرفته اند و کسی نمی تواند به مخالفان هشدار دهد: پمپاژ سکس و محدويت های سکسی در ايران، دو روی يک سکه اند و لفاظی های ضد سکس گسترده شايد واکنش وراونه ی عدم ارضای مناسب تمايلات جنسی گسترده باشد. از اين رو، در انداختن گفتمانی پويا، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت و جايگاه شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت. مطالعه ی تاريخ معاصر نشان می دهد که هر گونه مبارزه و تلاش برای گسترش و استقرار دمکراسی و نيز نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، در گرو آسيب شناسی و بازسازی حق حاکميت و تسلط آدمی بر بدن خويش است. به عبارت روشن تر آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ی ناگزير آزادی سياسی اند.
گذشتن از اين وضعيت رقت بار، بيش و پيش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هايی است که بر اين پهنه مستوليند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمايه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ايديولوژی حاکم برآن است که برشی از تاريخ را به جای واقعيت و طبيعت بنشاند و با صرف هزينه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم بپذيرند مناسبات تبعيض آميز، غيرانسانی و تحميلی حاکم، بديهی و طبيعی اند.

گزاره های دينی و ايديولوژيک با همه ی دک و پزی که ممکن است برای خود به هم بزنند، در نهانی ترين و نهايی ترين استدلال های خود گزاره هايی برآمده از تاريخند و معنای خويش را از تاريخ می ستانند. اما تاريخ با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد، دانشی ظنی و تاريخمند است. از اين رو تاريخ، اگر چه نيای مشترک و بزرگ اديان و ايديولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعيت بافته اند، نمی تواند پدر ايدآل، قابل قبول و رضايت بخشی به حساب آيد. بنابراين فرزندان دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و تصوير پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصوير می کنند و تاريخ را بازسازی می کنند.

اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در اين معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دين است که به باور من در نهايت بيش از همه به زيان دين خواهد بود و از اين منظر، مومنان بايد در صف نخست مبارزه با چنين اقداماتی باشند و از دين، هم چون گفت و گويی بی پايان دفاع کنند.

سکس و دمکراسی
مقدمه

بی شک عنوان سکس و دمکراسی، عنوان اغوا کننده و عجيب و غريبی است. ملاحظه ی آماری تعداد بازديد کنندگان اين مقاله، می تواند جان مايه ی کلاف سر در گمی را نشان دهد که نويسنده سر پيدا کردن آن را دارد. سکس و دمکراسی از اين نظر که در جامعه ی ايرانی هم پر طرفدارند و هم ممنوع، خيلی شبيه به يکديگرند. اين دو ميوه ی ممنوعه، با وجود جاذبه های خيره کننده ای که دارند، به واسطه ی حضور قدرت مند انسان شناسی ها و روانشناسی های کمال کج و موج، به پر هزينه ترين تعارض های روانی و اجتماعی ما تعلق دارند؛ با اين تفاوت آشکار و ظاهری، که اولی در پهنه ی نظر مظلوم است و دومی در پهنه ی عمل.

می گويم "ظاهری"، زيرا بر اين اعتقادم که پهنه ی نظر و عمل در امتداد و ادامه ی يکديگرند. و اين به اين معنا است که فقر رفتارهای دمکراتيک در پهنه ی آرمان، استراتژی و تاکتيک در جامعه ايرانی بازتاب فقر انديشه ی دمکراتيک و درک از مناسبات دمکراتيک در ايران است؛ يا ناهنجاری های سکس در ايران را می توان به روشنی بازتاب ناهجاری های سکسی در پهنه ی انديشه و فقر گفتمان مربوط به سکس در ايران قلمداد کرد.

کافی است برای مثال بسامد اين دو کليد واژه و واژه های اقماری آن ها - در نوشته ها و گفته های جريان های مختلف فکری، فرهنگی، سياسی و اجتماعی يکصد سال اخير ايران – را مقايسه کنيد با هر کليد واژه ی ديگر. با آن که استفاده از از اين واژه ها به گونه های مختلف در نوشته های وطنی به طور چشم گيری بالاست، اما در همان حال، يافتن متن هايی قابل دفاع و نيز گزارشاتی قابل اعتنا، سخت مشکل و غيرممکن به نظر می رسد. اگر ايرانی ها عادت کرده اند در طول سال ها، کمتر از سکس به صورت جدی صحبت کنند و گفتمان سکس را به حاشيه ی (و حالا ديگر متن) طنز و هزل تبعيد کنند، می تواند جلوه ی ديگری از محدويت ها و ممنوعيت هايی باشد که از پهنه ی تحقيق، مطالعه و آمار به پهنه ی سکس تحميل می شود. و نيز اگر گفت و گوی جدی از سکس در جامعه ی ايرانی می تواند بسيار پرهزينه باشد و مخالفان بالقوه ی فراوانی را بتراشد، شايد از آن روست که دانش های به شدت انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ايرانی پا نگرفته است و نمی تواند به مخالفان گفت و گو از سکس هشدار دهد: لفاظی های ضد سکس و سکس هراسی شايد واکنش وراونه ی عدم ارضای مناسب تمايلات جنسی باشد، يا پمپاژ سکس و محدويت های سکسی، دو روی يک سکه اند و از اسطوره سازی در پهنه ی سکس آب می خورند. من همچنان که در نوشته های ديگر مطرح نموده ام (۱) ، بر اين باورم که باز کردن باب گفت و گو، تحقيق و مطالعه پيرامون سکس و در انداختن گفتمانی جدی، پويا، غنی، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت به فراخنای تجدد و پيشرفت است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت.

سکس و توسعه

به نظر می رسد، هسته ی اصلی دعواهای سياسی - فرهنگی يکصد سال اخير ايران را بايد در مساله ی "زن" و مسايل مستقيم يا غير مستقيم مربوط به آن جستجو کرد. از اين رو می توان تاريخ سياسی ايران را تاريخ تلاش برای آزادی زنان خوانش کرد. نمی خواهم ادعا کنم سکس علت همه چيز است، اما با اين وجود نمی توان از حضور اين همه شاهد، که با صدايی بلند، حضور رانه های سکس را در بسياری از مناقشات سياسی و فرهنگی فرياد می کنند بی تفاوت گذشت. نمی توان از رابطه ی سکس و قدرت در تاريخ معاصر ايران، که جا ن های پاک بسياری را خوراک ماشين ترور جنسی کرده است به راحتی عبور کرد!

يک صد سال پس از مشروطه، صف بندی مشروطه خواهی – مشروعه خواهی (اصلاح طلبی – محافظه کاری) آرام آرام به نهايی ترين و نهانی ترين وضعيت خود نزديک می شود و کم کم جای خود را به صف بندی طرفداری از دولت مدرن – طرف داری از دولت پيشا مدرن (جبهه ی دمکراسی خواهی – جبهه ی استبداد) می دهد. دولت مدرن، پيش نيازها و پيش شرط های فراوانی دارد، که در اين جا فرصت پرداختن به همه ی آن ها نيست. يکی از اصلی ترين و اساسی ترين پيش نيازها و در همان حال نمودهای دولت مدرن، تمايزيافتگی و خودبسندگی زير سيستم های، هر سيستم اجتماعی است، که به طور کامل در انگاره ی سيستم ها به آن پرداخته می شود (۲) . تفکيک، تمايز و خود بسندگی در انگاره ی سيستم ها معادل خوانشی از سکولاريسم در پهنه ی جامعه شناسی سياسی است. و بدان معنا خواهد بود که در مسير توسعه، فرآيند اندام زايی آرام آرام جامعه (سيستم) را به پهنه های مختلف (زيرسيستم ها) تقسيم می کند. اين پهنه های مختلف، آرام آرام در جهت انجام اعمالی خاص، ويژه و متمايز می گردند. يکی از ويژگی های اين تمايز، تفکيک کارکرد اندام ها و پهنه های مختلف است و معنايش اين است که پهنه های مختلف اجتماعی (زيرسيستم ها يا اندام ها)، کارکردهای ويژه ای دارند و برای انجام آن کار خود بسنده اند. در اين انگاره به خوبی توضيح داده می شود، که دخالت يک پهنه (برای مثال پهنه ی قدرت) در پهنه ی ديگر (برای مثال پهنه ی هنر) نه تنها مفيد نيست، بلکه به علت ايجاد تنازع کارکردی، به مختل شدن عملکرد کل سيستم می انجامد. از اين رو، از اين نوع دخالت ها، که از ويژگی های جوامع توسعه نايافته به حساب می آيد، د ر فرآيند توسعه و جوامع توسعه يافته به شدت پرهيز می شود. "دولت کوچک"، بازار آزاد، تجارت آزاد، حريم خصوصی، جدايی نهاد دين از نهاد قدرت، نظارت دولتی به جای دخالت دولتی و ... اشکال متنوع اين ايده اند (۳) .

تا آن جا که به بحث پيش رو مربوط می گردد، دخالت پهنه ی دين در پهنه ی قدرت و نيز دخالت پهنه ی قدرت در پهنه ی اخلاق، حريم خصوصی و سکس، در طول يکصد سال اخير، که جامعه ايرانی به سمت توسعه و ترقی خيز برداشته است، يکی از نمودها و نيز دلايل ناکامی ملت ايران در پيشبرد مطالبات اصلاح طلبانه ی خود است. معنای ديگر اين جمله می تواند اين باشد: موتور توسعه وقتی در يک جامعه روشن می شود، که پهنه های مختلف آن جامعه - فارغ از آن که چه ميزان برای خود ادعای حقانيت دارند – استقلال يکديگر را به رسميت بشناسند و از دخالت در کار يکديگر بپرهيزند و به قول ارول از "نقش برادر بزرگ تر" دست بشويند. در دنيای کوچک و پخ شده ی هزاره ی سوم و در عصر اطلاعات و ارتباطات، که نيم عمر اطلاعات به کسری از ثانيه تبديل کرده است، ديگر به هيچ روی قابل قبول نيست که برای مثال، صاحبان قدرت برای هنرمندان، هنرمندان برای انديشمندان، فقها برای حقوق دان ها، حقوق دان ها برای فقها، نهاد دين برای نهاد قدرت، نهاد قدرت برای نهاد دين و ... تعيين تکليف کنند (۴)

ادعای من در "سکس و دمکراسی" آنست که دمکراسی نه تنها، تنها راه حل شناخته شده ی قابل قبول، برای عبور مسالمت آميز از تنازع قدرت، در جامعه ايرانی است، که تنها راه حل عبور از بحران های متعددی است که بر پهنه ی سکس در ايران حاکم است.

تنها بايد نيم نگاهی به زير جلد شهر بيندازيم! تا از انبوه توليد سياهی، حقارت و نفرت دچار وحشت شويم. در چرايی اين حجم عظيم سکس وحشی (۵) که به تار پود اجتماع ما تنيده شده است دلايل و عوامل متعددی قابل طرح است، اما اين همه ما را بی نياز از آن نمی کند که انگشت اتهام خود را به طرف متهم رديف اول اشاره نرويم. به باور من، دخالت نهاد دين در نهاد قدرت و پيامد آن، دخالت پهنه ی قدرت در پهنه ی سکس ،به ريشه ای ترين آسيب شناسی سکس وحشی، در ايران اشاره می کند، که هم يکی از عومل توسعه نايافتگی است و هم نمود توسعه نايافتگی. آن چه در تاريخ معاصر ايران - به علت درهم تنيدگی نهاد دين و نهاد دولت - هزينه ی راهبردهای وارونه ی سکسی شده است و می شود، کم از ميلياردها دلار پول نفتی ای نيست که از جيب ملت ايران به جيب استبداد و استعمار سرازير شده است. اين که سرنوشت دلارهای نفتی و نيز داستان آن چه که زير پوست شهر، گرد سکس می گذرد به تاريکی می رسد و خودآگاه جمعی ما درک مناسبی از آن ندارد، بی حکمت نيست؛ چه، ريشه های درهم و قطور استبداد، استعباد و استعمار از تاريکی برمی آيد و جز تاريکی نمی زايد. اگر ما به واقع طالب توسعه، استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشريم، کافی است پنجره ها را باز کنيم و کنار هر پنجره شمعی بيفروزيم.

سکس و اخلاق

پا نگرفتن دانش روانکاوی در فرهنگ ما، به واسطه ی جان مايه ی انتقادی آن، يکی از دلايل آشکار هرج و مرج اخلاقی ای است، که جامعه ی ما را در خود گرفته. برای مثال در پهنه ی سکس، که به صورت بيمار گونه ای به اخلاق گره خورده است، نمی توان روشن کرد که چه اندازه از گرايشات ضد سکس جامعه – فارغ از درست يا غلط بودن شان – از گره های ناخودآگاه مردم در ارضای جنسی خود آب می خورد و چه مقدار از نگرانی های اخلاقی و انسانی آنان. بر خلاف اسطوره های رايج، به قول بری ريچاردز "فرهنگ، يک دستاورد متعالی انسانی نيست که درست مقابل سرشت حيوانی انسان تلقی شود، بلکه فرهنگ، عبارتست از فرآيند مبارزه ی دايم و تاثير متقابل نيازهای بدوی و ممانعت های اجتماعی". و تازه نبايد فراموش کرد که ارزش های فرهنگی و اجتماعی به عنوان دستاوردهای متعالی انسانی در جامعه ای محترمند که آدمی و خواست هايش در آن محترم باشد.

با اين وجود بايد از خود بپرسيم، تاکيد غيرعادی و رياکارانه ای که بر هنجارهای سکسی و اخلاق سکسی- در جامعه ای مثل ايران، که به شدت از نظر اخلاقی سقوط کرده است - می رود، ناشی از چيست؟ چيست آن سندرمی که آشکارا در برابر هرگونه تغييری مقاومت می ورزد؟ و بسياری از گروهای انسانی، حتی آن هايی که از مرزهای دينی و عقيدتی عبور کرده اند و قربانيان ايديولوژی حاکم بر پهنه سکس شده اند را به صف مقاومت در برابر تغيير می کشاند؟

چرا در فرهنگی که آدمی و حقوق اش جايگاه مناسبی ندارد، رعايت هنجارهای سکسی - حداقل در پهنه ی نظر _ به عنوان صف مقدم مقاومت در برابر هجوم به انسانيت و اخلاق ترجمه شده است؟

سکس در جامعه ايرانی هم به شدت از پهنه ی اخلاق آسيب می بيند و هم به آن آسيب می رساند. آسيب می بيند، زيرا اخلاق در فرهنگ فاربی (فارسی – عربی) آکنده از مفاهيم دينی - عرفانی خود ستيز و معطوف به بقا، به شدت سنتی، ريا کارانه و محافظه کارانه است. چنين چيدمانی، علاوه بر آن که نمی تواند خودبسندگی و تمايز خود را از پهنه ی دين و قدرت اعلام و محافظت نمايد، امکان توسعه و اصلاح بازخوردی خود را نيز از دست می دهد. در چنين فضايی اخلاق - به عنوان يکی از منابع اصلی وجدان فردی و اجتماعی – آرام آرام اتوريته و نفوذ خود را از دست می دهد. فروپاشی روايت های کلان اخلاقی را – فارغ از پشتوانه هايش، که می تواند، دين، عقل يا علم باشد – اگرچه می بايست به واسطه ی ظهور اتيک های پست مدرن به جشن نشست، اما داستان افول اخلاق در جامعه ايرانی، داستان ديگری است که از خاکستر آن به هيچ روی، اميد برخاستن ققنوسی نمی رود. افول اخلاق در جامعه ايرانی، افول انسانيت است. افول اخلاق در جامعه ايرانی افول جذابيت ها و برانگيزانندگی های روانسناسی ها و انسان شناسی های کمالی است که سترونند و در سنگينی سکوت و سکون و سانسور به حاکميت بلامنازع خود ادامه می دهند. افول اخلاق در فرهنگ فاربی، افول انسانيت است در منجلابی که در پهنه سکس به نام نامی انسان و در حمايت از وی برپا شده است.

شايد لازم باشد بی هيچ شرمندگی ای اعتراف کنيم، که ما هم، مثل همه ی انسان ها به سکس نيازمنديم و فرهنگ ما که به شدت در چمبره ی سنت اسير است، کالاهای لازم و مناسب برای عرضه به اين نيازها را ندارد! ما در گستره ای از رانه های جنسی طبيعی که غير طبيعی خوانده شده اند، شناوريم و به همين لحاظ، بايد در برابر کشش هايی که طبيعيند، اما به غلط غير طبيعی خوانده شداند، مقاومت کنيم و با انسانيت خود مبارزه کنيم. اين راهبرد غلط جنسی ما را، هم در گستره ی درون به بند کشيده و در برابر تمايلات انسانی خود آسيب پذير ساخته است و هم در گستره بيرون، که ماشين ترور جنسی را به طور دايمی روشن نگاه داشته و آزادی را از ما ستانده است. اين نگاه تحقيرآميز و غيرانسانی به سکس و نيازهای سکسی آدميان، آن چنان در تا رو پود فرهنگ ما تنيده شده است که با خروارها حرافی و مقدس نمايی پاک نمی شود. سهم بسياری از تعارض های فرهنگی - اجتماعی خودمان نظير تعارض بين نسل ها را بايد در پهنه ی سکس دنبال کرد.

ارزش های اخلاقی و راهبردهای سکسی در اين جامعه ی درحال سقوط هم از آن رو که برآمده از ارزش های معطوف به بقايند و هم از آن رو که به ارزش های معطوف به بقا ختم می شوند، می توانند هم چون سد محکمی در برابر هر خيزشی به سمت دمکراسی و حاکميت انسان ها بر سرنوشت خويش مقاومت کنند. به ويژه، آن که اين ارزش ها در سطح نظر تغيير چهره داده اند و به واسطه ی فرآيند پيش رونده ی قدسی شدن، برآنند که که خود را هم چون ارزش های الهی و ابدی به نمايش بگذارند.

راهبردهای سنتی حاکم بر پهنه ی سکس در ايران - به واسطه ی چيرگی بی چون چرای نقد قياسی (سنت) و غيبت طولانی نقد ترکيبی (قياسی – استقرايی) - نه تنها به گريز روزافزون مخاطبين از هنجارهای سکسی می انجامد، که با شکسته شدن قبح هنجار شکنی، تمام بايدها و نبايدهای اخلاقی را در می نوردد.

لازم به يادآوری است که منظور از سکس تنها ارتباط جنسی ميان آدميان نيست. گفتمان جنسيت يا سکسواليته به پهنه ی بسيار گسترده ای باز می گردد؛ دوران کودکی (پيرامون بدن کودک، تربيت جنسی کودک، رابطه ای که کودک با اطرافيان خود - از والدين گرفته تا مربی، پزشک، رسانه های ارتباط جمعی و به ويژه آن چه امروز به عنوان E-sex در پهنه ی جهان مجازی قابل طرح است – دارد) سکس زنان، روش های محدود سازی زاد و ولد و ... همگی به پهنه ی سکس اشاره دارند (۶).

سکس و تاريخ

رويکرد مطالعه ی تاريخ معاصر ايران با محوريت تحولات فکری و عملی مربوط پهنه ی سکس هم اهميت فراوان دارد، هم بسيار پرمخاطره است. اهميت دارد، زيرا استقرار دمکراسی در ايران، بدون نهادينه شدن حقوق زنان يا ممکن نيست، يا بسيار پرهزينه خواهد بود و صد البته، نهادينه شدن حقوق زنان نيز بدون حل و فصل مسايل مربوط به سکس در ايران شدنی نخواهد بود. اما وارد شدن به اين پهنه، پرمخاطره و نگران کننده نيز هست، زيرا توسن گفت و گوهای پردامنه ی داخلی و نيز همه ی چالش ها ريز و درشت سياسی و فرهنگی ما را به پهنه ای می کشاند که در آن - به طور سنتی و هميشگی - مزيت نسبی با سنت گرايان و جريان های زن ستيز بوده است. در آمدن به گستره سکس در ايران، هم چون راه رفتن در يک زمين مين گذاری شده است، که با امکان و انتظار انفجار گره خورده است. از اين رو غلطيدن به ورطه ی محافظه کاری کمترين خطری است که محققان اين پهنه را تهديد و تحديد می کند. عجيب نيست اگر فتيله ی همه ی چراغ هايی که برای زنان، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر روشن شده است، به هنگام گام گذاشتن به وادی ناايمن گفت و گو از "زن"، "آزادی زن"، "سکس" و "آزادی جنسی" پايين بيايد. به همين دليل ساده است که زن ستيزان ترجيح می هند هرگونه گفت و گويی از توسعه، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر به زن و بحث شيرين سکس ختم شود.

به علاوه نبايد فراموش کرد که ارزيابی اصلی از سپاه سياه استبداد می بايست در اين آوردگاه انجام بگيرد، چه، بسيارند کسانی که خود را – به واسطه ی گفتمان غالب روزگار- در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر قرار داده اند، اما وقتی به پهنه سکس وارد می شوند، خيلی راحت به خيل سپاه استبداد بپيوندند (۷) . تاريخ يکصد سال اخير ايران – به جز چند استثنا - به گونه ای آشکار نشان می دهد که وقتی چالش های اجتماعی و سياسی به پهنه ی زن و سکس کشيده می شود، همه چيز برای زن ستيزان ختم به خير می شود و اين راز اشتياق وافر جريان های واپس گرا و زن ستيز به سکس و مباحث اقماری آن است. البته با اين توضيح مختصر که:

اول: تعلق خاطر زن ستيزان به پهنه ی گفت و گو از سکس، حاشيه ای و ابزارانگارانه است. حاشيه ای است، زيرا آنان به فراصت در يافته اند که هرگونه گفت و گوی جدی از سکس، می تواند به نتايج نامطلوبی برای زن ستيزان و از دست رفتن حوزه ی نفوذشان بينجامد و به همين خاطر تلاش بسيار دارند که همه چيز در پهنه ی سکس دست نخورده و در حد تابو باقی بماند. و به همين دليل، عصاره ی گفت و گوهای آن ها از سکس، پس از ستايش از خانواده و نقش زن در آن، از چند جمله ی قالبی سلبی فراتر نمی رود. زن ستيزان در پهنه ی تجويز و گفت و گوهای ايجابی، از چهارچوب های به ظاهر فقهی همراه با دار و درفش، که می تواند بازتاب کج و معوج عرف زمان های گذشته باشد، فراتر نمی روند و به اين لحاظ، اين گفتمان به شدت ايستا، گذشته گرا، غير انسانی و تبعيض آميز است.

گفت و گو از سکس برای آنان ابزار نيز هست، زيرا زن ستيزان از فقر انديشه در پهنه ی سکس، اصلی ترين ماشين ترور خود را ساخته اند و از اين نظر به جرات می توان گفت که ماشين ترور جنسی، دوشا دوش ماشين ترور عقيدتی، پرکارترين سازو کارسپاه سياه استبداد در طول يک صد سال اخير ايران بوده است.

برای روشن شدن مطلب، کافی است به يک مورد تازه اشاره ای کوتاه داشته باشم.

با آن که ايران در پرونده ی هسته ای در شرايط بسيار نگران کننده ی "بودن يا نبودن" قرار گرفته و برای انتخاب بين "بد و بدتر" به شدت تحت فشار است، اما هم رهبران ايران، هم دولت ايران، هم نمايندگان پارلمان و هم همه ی تريبون هايی همسو با آن ها، بخش عمده ای از هم خود را برای سامان بخشيدن به مساله ی حجاب و ... به ميدان آورده اند و هر روز بر نگرانی های خود و جامعه در اين زمينه می افزايند!

دوم: به باور من با توجه به نتايج نهايی، نهانی و نيز زمينه های علت شناختی زن ستيزی، زن ستيزی عنوان دقيقی برای آن نيست، چه، زن ستيزی يا هر گونه رفتار غير انسانی ديگر بر عليه ديگر گروه های انسانی به لحاظ پويايی (ديناميسم) ذاتی پيش رونده ای که دارد، می تواند به زودی و به راحتی به ديگر گروها وساحت های انسانی نيز سرايت کند، يا حداقل نتايج آن می تواند ديگر گروه ها و ساحت های انسانی را به شدت زير تاثير خود قرار دهد. به عبارت ديگر، زن ستيزی جلوه ی ديگری از انسان ستيزی است که ريشه در تباهی و فقر انديشه دارد. با اين وجود انتخاب عنوان زن ستيز برای گروه های سنتی، محافظه کار و ارتجايی، در پهنه ی مسايل زنان و آزادی، به صورت واکنشی و از آن روست که اين گروها به شدت علاقه مندند خود را از حاميان اصلی زنان جا بزنند. ترجيع بند ادبيات آن ها حفظ کيان خانواده و شرافت زنان است. فقر انديشه، يا دغل کاری آنان وقتی در برابر آفتاب قرار می گيرد، که با همه جاروجنجال ها و هزينه های مادی، اجتماعی، اخلاقی، دينی و تاريخی ای که صرف پروژه های خود می کنند، حاضر نيستند، پاسخ گوی اقدامات و مديريت خودکامه ی خود در پهنه ی سکس باشند؛ و به اين لحاظ، از هرگونه شفاف سازی، مطالعه، آمار و گفت و گويی که امکان نقد عملکرد آنان را در اين پهنه ها فراهم آورد می گريزند.

برای مثال اين گروها حدود سه دهه است که همه ی امکانات کشور را در راستای آرمان های خيالی خود در پهنه ی سکس هزينه می کنند (و حتی تا مرزهای طرح انگاره ی شهرهای همگن (۸) هم پيش رفتند)، اما با اين وجود هيچگونه امکان عملی برای منتقدان يا حتی طرفداران خود نگذاشته اند که بشود عملکرد و نتايج رفتار آنان را ارزيابی يا اصلاح کرد. به تعبير دقيق کلمه عملکرد آنان به غايت ابتدايی، غيرمسوولانه، غيرمديريتی و غيرانسانی است. سرکوب، سانسور، فقدان شفافيت، فقدان پاسخگويی و فقدان مديريت بازخوردی هميشه امکان کمدی تکرار را برای آنان فراهم آورده است و به همين دليل است که پس از سه دهه، هنوز بدون ارزيابی آنچه انجام شده است، زن ستيزان می توانند بر طبل های پوشالی خود بکوبند و جان های شيفته را آشفته کنند. زن ستيزان که خود ام المسايل ناهنجاری های سکسی و رواج سکس سياه در ايرانند، با رفتن انگشت اشاره به برخی از نتايج رفتار خود، به جامعه هشدار می دهند که چه نشسته ايد (۹) ، فاجعه در راه است و بايد کاری کرد! زن ستيزان در سرکوب، سکوت و سانسور به اقدامات خود ادامه می دهند و در حلقه ای معيوب، فاجعه را تکميل می کنند (۱۰).

با اين برآورد، ممکن است کسی بپرسد: خب، حکمت اين عنوان، يعنی سکس و دمکراسی در چيست؟

به باور من پاسخ در چند استثنايی است که در سال های اخير روی داده است.

الف) در جريان حماسه ی دوم خرداد، جريان های زن ستيز در تيراژی ميليونی از مجله ی "يالثارات الحسين" گفت و گوهای انتخاباتی را به پهنه زن و سکس کشيدند. و تلاش بسيار کردند نشان دهند که حضور خاتمی در کله ی شاکله ی سياسی کشور، می تواند به رواج فحشا و بی بند وباری و تاراج ناموس مردم بينجامد. اما اين معرکه گيری بر خلاف هميشه، انتخابات را برای زن ستيزان ختم به خير نکرد!

ب) در دوره ی نهم انتخابات رياست جمهوری، نه تنها مهره های چشم گير زن ستيز سپاه استبداد، ادبيات متفاوتی از سلف خود در دوم خرداد را به نمايش گذاشتند، که حتی در نشان دادن نرخ بالای رواداری و تساهل خود در نمايش مظاهر بی غيرتی – به قول خودشان- به مسابقه برخواستند.

اين دو واقعه و وقايعی از اين دست، نشان می دهد که جهانی شدن و زيستن در دهکده ی جهانی، آرام آرام پيامدهای ميمون خود را آشکار می کند. از همين رو، به باور من پهنه ای که تا کنون پهنه ی دلخواه زن ستيزان برای هماوردی با رقبای خود بود، به آسيب پذيرترين آورددگاه آنان تبديل شده است. به بيانی ديگر هم از آن رو که مساله زن و سکس ام المسايل ايران است و بدون مکالمه و مفاهمه ی شفاف و عميق در پيرامون آن نمی توان از گذشته ی تيره و تار خود به آينده ای روشن و اميد آفرين گام نهاد، و هم از آن رو که اين پهنه، اگر به درستی و با ظرافت درک، تحليل و مديريت گردد می تواند ابزارهايی بديع و شگفت انگيز برای توفيق در خدمت جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر قرار دهد، زمان گام نهادن جدی و پرتوان به اين گردنه ی جانکاه فرارسيده است.

و نبايد فراموش کنيم که گريز انديشمندان از وارد شدن به پهنه سکس به اين معنا نخواهد بود که روند امور در اين پهنه ها دست نخورده باقی خواهد ماند. آن چه در عمل شاهد آنيم تغييرات شگرف و سريع در اين پهنه هاست. رفتارهای تازه، هنجارهای تازه، خورده فرهنگ های تازه، فضاهای تازه، صداهای تازه و باورهای تازه همه و همه در راهند تا آن جا که يک ژورناليست غربی به ظرافت از اين پديده ی در راه، به عنوان "انقلاب ريملی در ايران" ياد کرده است. انديشمندان و روشنفکران - به ويژه آنان که دل مشغول داستان استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشر در ايرانند- بايد بيش و پيش از گروه يا دسته ای به تغييرات و تحولات در پهنه ی سکس حساس باشند و پيش از آن که "خورشيد گونه ای" غافله ی جوان و جوانان غافله ی ما را به بی راهه بکشاند با صدايی بلند بگويند: "خورشيدشان کجاست".

داستان "سکس و دمکراسی" را برای من اسطوره های جمهوری اسلامی کليد زدند. داستان سکس و دمکراسی برای من از زمانی شروع شد که به عنوان يک ايرانی مسلمان و از خانواده ای مذهبی و انقلابی به دبيرستان های جمهوری اسلامی پا گذاشتم و در حالی که فجايع دهه ی ۶۰ يکی پس از ديگری در حال وقوع بود و کشتار دهشتناک سال ۶۷ در راه، در کلاس "تاريخ معاصر ايران" که به قلم زن ستيزان جمهوری اسلامی روايت می شد، می آموختم: دليل اصلی شکست انقلاب مشروطه ی ايران، روشنفکران غرب زده ای بودند که به روحانيت پشت کرده و با شعار آزادی و جمهوری بر آن بودند که ناموس ما را به باد دهند.

پذيرفتن و نوشيدن اين گزاره، برای يک نوجوان ايرانی که در کوران تعصب ها و تعارض های جنسی زيست می کرد، خيلی بديهی بود: خدا گفته است حجاب واجب است. حجاب برتر يعنی چادر. پس همه کسانی که در برابر چگونگی و چرايی حجاب انگشت پرسش گر نهاده اند، بی غيرت، بی دين و ... می باشند. و به من يادآوری کردند گره اصلی داستان در پهنه ی سکس گذاشته شده است، و هرگونه تلاشی برای توسعه بدون باز کردن اين گره، نافرجام خواهد بود.

اما داستان به همين جا ختم نشد. ما شاهد آن بوديم و هستيم که: سه دهه تلاش برای پالايش جنسی جامعه ، تاثيری به وضوح منفی بر اخلاق جنسی جامعه نهاد. بسياری از کسانی که خود، معلم اخلاق جنسی بودند، چون به خلوت رسيدند آن کار ديگر کردند. رواج سکس وحشی و نيز رواج روابط خارج از هنجارهای قانونی و دينی، روز به روز بيشتر و بدتر از ديروز شد. پديده های سکسی جديد و هراس انگيزی در جامعه پيدا شد که در جوامع غربی کم نظيرند (مثل مزاحمت های خيابانی، خفاش های شب و بيجه ها). دختران ايرانی در کشورهای حاشيه خليج فارس به حراج گذاشته شدند. سن شروع به تن فروشی به رقم تکان دهنده ی ۱۰ – ۱۲ سال نزول کرد. ۶ ميليون معتاد متولد شدند که به گونه ای مستقيم يا غير مستقيم به ناهنجاری های سکسی مربوط می گردند. ما به تجربه دريافتيم راهبردهای جنسی سنتی (آنچه مبلغان هنجارهای سکسی سنتی، در قالب ادبيات رياکارانه و فانتزی ای چون "غرب زدگی" و "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی" مطرح می کردند) علاوه بر آن که نمی توانست پاسخ گوی مسايل متعدد و ناگزير جديد باشد، آدمی را به دشمن خويش تبديل می کند و در طوفانی از مازوخويسم، احساس حقارت آدميان را شعله ور می کند و بر خود فرمان فرمايی که می بايست آرمان هر پروژ ه ی انسانی باشد، خط بطلان می کشد. آموزه های جنسی سنت که از پدرسالاری، مردسالاری و فقر فاحش انديشه ريشه می گيرد، در پوششی از باورهای مذهبی کم مايه و گاهی بی پايه، هرگونه تلاش برای بهبود وضعيت زنان را اقيم و ابتر گذاشته است، تا جايی که طرح بعضی از مواد قانون مدنی کنونی ايران را در سطح جهان شرم آور و رقت انگيز ساخته است. هزاران کودک ايرانی در سنين کودکی و در چهارچوب های قانونی به ازدواج های دهشتناک مجبور می شوند و ميليون ها جوان در بهترين ساليان عمرخويش و در زايا ترين برهه های زندگی خويش در ماليخوليايی از نياز، درد و توهم در دشمنی و دژخيمی خويش به سرمی برند (۱۱) !

ساده نيست ديگری را به مرگ محکوم کردن، ساده نيست قطره قطره چشيدن مرگ را در ديگری مزمزه کردن، ساده نيست فرمان کشتن ديگری را اجرا کردن، ساده نيست با مرگ و جنايت رفاقت کردن و ...

اما برای کسانی که سال ها در دشمنی خويش زيسته اند، با خويش مهربانی را تجربه نکرده اند، با نيازهای خود صادقانه و شجاعانه خلوت نکرده اند، مرگ را ستوده اند و از زندگی به بهانه ی رياکارانه ی پاک دامنی گذشته اند و مرگ خويس را قطره قطره به نظاره نشسته اند، فرمان مرگ ديگری را دادن و به انتظار مرگ ديگری رفتن و در مرگ ديگری پايکوبی و دست افشانی کردن، چندان عجيب نيست! اينان انسان های حقيری هستند که در مرگ ديگری، پايان زندگی نکبت بار خويش را به انتظار نشسته اند.

زن ستيزی در فرهنگ سنتی تلنبار شده از عناصر اصلی مرگ پرستی، چهره ديگری از دشمنی با خود است، چهره ديگری از خود کشی گروهی است.


زن ستيزی و توسعه نايافتگی

زن سيتزان ايرانی را به دو دسته عمده می توان تقسيم کرد:

۱- زن ستيزان آگاه به زن ستيزی خود: اينان کم شمارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود که زن ستيزی آنان، ترجمان موقعيت آنان در جنگ قدرت است. به عبارت ديگر همه کسانی که نسبتشان به جريان های زن ستيزی باز می گردد و به نوعی از اين نسبت و فرصت در دستيابی به قدرت، ثروت يا يرخوردارهای ديگر بهره می برند و به همين دليل با زن ستيزان همراهی می کنند و در برابر آنان سکوت می کنند به اين دسته تعلق دارند. اين گروه به زير گروه های کوچک تر قابل تقسيم اند. برخی از رهبران سياسی و نيز برخی از رهبران مذهبی و نويسندگان و هنرمندان به اين گرو تعلق دارند.

۲- زن ستيزان ناآگاه به زن ستيزی خود: اينان بسيارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود، که به ظاهر، حتا دغدغه ی خدمت به زنان و جامعه را در سر می پرورانند. کسانی که به علت آسيب های شناختی، تبليغات مذهبی سطحی و رسمی، فشار اجتماعی و نيز مشکلات روانی – جنسی ای که در ارتباط با جنس مقابل يا چگونگی اتفا نيازهای جنسی خود تجربه کرده اند، به درجاتی از مازوخيسم و ساديسم مبتلايند.

به عبارت ديگر، به نظر می رسد، زن ستيزی گروه نخست دليل دارد و زن ستيزی گروه دوم علت. گروه نخست، به وقت نياز، با انگشت گذاشتن بر حساسيت های جنسی گروه دوم، همواره از آنان در منازعه ی قدرت - به عنوان سربازان بی مزد و مواجب – استفاده برده و با دميدن بر نگرانی های ناموسی شان، گفتمان آزادی، دمکراسی و حقوق بشر را در بزنگاه های سياسی به هراس از آزادی، هراس از دمکراسی و نيز هراس از حقوق بشر تبديل کرده و از رسيدن اين ميوه های ميمون جلوگيری کرده اند. استفاده ی وافری که اينان از اين ابزار چندکاره می برند، آن چنان برايشان شيرين و مرقون به صرفه است، که با تمهيدات مختلف از هرگونه تلاش کارشناسانه و علمی برای باز شدن اين کلاف سر در گم ممانعت به عمل می آورند.

برخی از زن ستيزان گروه دوم - که به علت فشار گريزناپذير گفتمان غالب زمانه، يعنی دمکراسی و حقوق بشر- که به ناچار در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشرخواهی قرار گرفته اند، ممکن است استدلال کنند، که طرح چنين گفت و گوهايی نقض غرض است و به سپاه سياه استبداد فرصت می دهد فضا را مشوه و از آب گل الود ماهی بگيرد. در پاسخ بايد گفت:

اول: چگونه می توان تصور کرد، جامعه ای که برای شهربندان خود حتی در شخصی ترين انتخاب های خود آزادی عمل قايل نيست، بخواهد و بتواند به آنان برای حضور و مشارکت در عرصه های سرنوشت ساز سياسی و فرهنگی آزادی بدهد؟ چگونه می توان تصور کرد که جامعه ای به شهربندان خود حتی حق تسلط بر بدن خويش را ندهد، اما در همان حال آنان را حاکمان جامعه بداند؟ چگونه ممکن است جامعه ای به شهربندان خود حق جستجو و انتخاب زندگی سعادتمندانه را - آن چنان که خود می فهمد، می خواهد و می تواند – ندهد و در همان حال آنان را حاکم بر شرنوشت خويش و شهروند تلقی کند؟

وقتی دفاع از حق حضور زنان در ورزشگاه ها برای ديدن مسابقات ورزشی تا اين اندازه پرهزينه و دست نايافتنی است، نبايد حضور زنان را در پای صندوق های رای، جدی گرفت و اصلن، نبايد صندوق های رای را جدی گرفت.

نمايش انتخابات و رقابت در کشورهايی مثل ايران در واقع ادامه ی مستقيم اعمال اراده ی مستبد است و چنانچه وی اين نمايش مسخره را نپسندد می تواند آن را نيز تعطيل کند.

دوم: عدم شفاف سازی و فقدان نوعی مديريت مسوولانه و پاسخ گو در پهنه ی سکس، علاوه بر آن که گروهی از دهشتناک ترين رفتارهای مغاير با استانداردهای حقوق بشر در ايران را ماندگار می کند، هميشه اين امکان را به سپاه سياه استبداد می دهد که با پمپاژ مشکلات اين پهنه به پهنه های ديگر، مردم را متقاعد کند که اعطای دمکراسی را به لقای آن ببخشند. به عبارت ديگر، ادعای مصلحت در نزديک نشدن به پهنه ی سکس، در شرايط کنونی هم از هراس از آزادی آب می خورد و هم به هراس از آزادی می انجامد.

 

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 7:31 PM  توسط   | 

 
 
 
موانع تفكر خلاق يا حقيقي اند يا كاذب هركدام از اين دو گروه نيز به زير گروه هاي كوچك تري تقسيم مي شود
 

۱ـ توماس اديسون وقتي لامپ ملتهب اش را اختراع كرد، از هر چيزي كه به فكرش رسيد استفاده كرد تا بتواند يك فيلامان بي  عيب  و  نقص براي اين لامپ بسازد: وقتي حدود 500 ايده را امتحان كردم و نتيجه نگرفتم، يكي از دوستانم به من گفت: تو از اين تلاشي كه كردي، چه عايدت شده؟ به او گفتم: من لااقل۵۰۰ ايده را شناخته ام كه در اين موردِ به خصوص، جواب نمي دهند و ديگر لازم نيست خودم يا كس ديگري روي آن ها وقت بگذارد. اين نگاه، نگاه يك آدم خلاق است.
۲ـ تاريخ را ورق بزنيد! چه كسي را پيدا مي كنيد كه به پيشرفت تمدن بشري، كمك چشمگيري كرده باشد و مورد ريشخند يا آزار و اذيت اين و آن قرار نگرفته باشد؟ از تاريخ اديان شروع كنيد. كدام پيامبر را سراغ داريد كه با اين تيرگي ها و دشواري ها دست و پنجه نرم نكرده باشد؟ در تاريخ علم و فلسفه هم نمونه هايي از اين دست، فراوان اند. داستان گاليله نمونة خوبي است.
۳ـ هواپيما را چه كساني اختراع كردند؟ مهندسان هوافضا؟ نه. برادران رايت (مخترعان هواپيما) تعميركار دوچرخه بودند. چرا راه دور برويم؟ همين خودكاري كه با آن مي نويسيم، مگر محصول خلاقيت كيست؟ طرح اولية اين خودكار، متعلق به يك كارگر چاپخانه بود به اسم لاديزلائو بايرو كه اصلا تحصيلات آكادميك نداشت. كپسول آتش نشاني را جورج مانباي ابداع كرد كه
يك درجه دار نظامي بود. از جي دابليوگارت و جان پي هالند به عنوان متحول كنندگان طراحي زيردريايي ها ياد مي كنند كه اولي، كشيش يك كليسا در انگلستان بود و دومي، مدير يك دبيرستان در ايرلند. ماشين پنبه پاك كني را هم يك وكيل به نام الي ويتني اختراع كرد و... تاريخ به ما مي گويد بيشتر خلاقيت هاي فردي (و نه گروهي)، بيرون از حوزة تخصصي و تحصيلات افراد خلاق اتفاق افتاده و مي افتد و...

موانع تفكر خلاق
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 6:43 PM  توسط   | 

 

 

وقتی يه قناری كوچيك توی قفس داری،هر روز با ديدن پرهای زرد قشنگش و با شنيدن صدای دلنشينش،دلت پرواز ميكنه،آرامش ميگيره...يه كم كه بگذره،كم كم بهش عادت ميكنی.به اينكه هر روز صداش رو بشنوی،هر روز قشنگيش رو ببينی.......اما يه روز ميرسه كه ميبينی حست عوض شده،يه رنگ و بوی ديگه گرفته.احساس ميكنی بدون اون نمی تونی زندگی كنی...با خودت فكر ميكنی كه اگه در قفس باز بمونه و اون بره،دل تو هم باهاش ميره و تو بدون دل ميميری....ميخوای فقط مال خودت باشه.حتی نميخوای ديگران از صداش لذت ببرن،چون ميترسی از دستش بدی.....
اون وقته كه فكر ميكنی عاشق شدی....عشق....همون كلمه ملكوتی و رويايی،همون حس قشنگ كه هميشه دوست داشتی بهش برسی...و حالا كه به دستش آوردی،ميخوای هرجور شده،با چنگ و دندون،اونو حفظ كنی...حتی به قيمت زندونی كردنش توی قفس!!!....(اما اين عشق نيست)
زمانی عاشقی،زمانی ميتونی ادعا كنی عشقت واقعيه كه رهاش كنی...در قفس رو باز كنی و بذاری پرنده قشنگت پرواز كنه...آزاد آزاد...بذاری اونقدر بره كه تو انتهای آسمون ببينيش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه،برميگرده.و اون وقته كه عشق شكوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختی....
اما اگه برنگشت........بسپاريش دست خدا....بذاری اينقدر پرواز كنه تا به اون جايی كه ميخواد برسه.به همون جايی كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه.
و تو.................درسته كه ديگه مال تو نيست و برای تو آواز نمی خونه...درسته كه تحمل نبودن و نداشتنش خيلی سخته...اما اگه اون راضی و خوشحاله،تو هم بايد از خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی.و باز هم براش آرزوهای زيبا داشته باشی....
اگه تونستی اين كار رو بكنی،تونستی به يه احساس خدايی برسی،تونستی حتی وقتی تركت كرد،بازم اين حس قشنگ رو توی دلت حفظ كنی و عشقت رو بهش ابراز كنی.........اون وقته كه ميتونی ادعا كنی عاشقی و به عشقت افتخار كنی...(سرخ رو باشی از اين عشق و سرافراز بمونی )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:39 PM  توسط   | 

Hosted by Tinypic.com

 

Hosted by Tinypic.com

 

در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت

زيرا بايد هستي وجود  مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد

و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها

 و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت

و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت

و عکس بالا تنها عکسي کوچک و واقعي از خود خداوند است

به عبارت بهتر عکس بالا فقط يک عکس 3در4 است

 

برای ديدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنيد .کهکشانهائي که در آنها ساير آفريده های  او در آنها ادامه زندگي مي دهند

و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود

نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود

زيرا هستي انتهائي دارد

و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت

نوشته

مهدی محمدی دهقاني

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:37 PM  توسط   | 

 مردان آفريننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان .

رومن رولان


2.     جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .

مارک تواين


3.     آزادی متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است .

اسپنسر


4.     هر کس مرتکب اشتباهی شده ، اکتشافی هم نکرده است .

گاليله


5.     با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهی با تو رفتار شود .

براون


6.  نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .

گوته


7.     عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد .

؟


8.     لبخند، حتی زمانيکه بر لبان يک مرده می نشيند ، بازهم  زيباست .

کريستيان بوبن


9.     نامه ، خاص ترين ياد بودی است که شخص از خود بجا می گذارد .

؟


10. نيکی و سود خويش را در زيان ديگران مخواه .

زرتشت


11.  من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .

کترينگ


12.  برای آنکه عمر طولانی باشد ، بايد آهسته زندگی کنيم .

سيسرون


13. به گونه ای زندگی کنيد که وقتی فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شويد .

جکسون براون


14. هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند .

گوته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:35 PM  توسط   | 

 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!

 

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.

 

 

 

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:32 PM  توسط   | 

 
 
 

عرفان چيست؟ عرفان معجوني شگفت انگيز از مكتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهریان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و  حتي نكاتي از آئين زرتشت را مي توان يافت.

از كلمه ي عرفان «ميستيك» يا «ميستيسيزم» يا «گنوسيسم» كه به معني «مرموز، پنهاني، مخفي» است و به فارسي «عرفان» ترجمه شده، به طور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، كه امكان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديك (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح «شهود» و «تجربه باطن» و «حال» ناميده مي شود جايز و ممكن الحصول مي شمارد.

انديشمندان نوع انسان به دو دسته منقسم مي شوند: دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درك مي شود به ذات خود قائم است و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر مجموعه اي از معاني ذهني است كه به ذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه كه يكي را پيروان مكتب «اصالت ماده» و ديگري را پيروان مكتب «اصالت تصور» ناميده اند، سرتاسر تاريخ فكر بشري را اشغال كرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، كوششهاي فراواني صورت گرفته است كه از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه مياني را گزيده اند. بدين معني كه به ادراكات حواس كه جهان آگاهي عملي از آن تكوين مي يابد اقرار مي كنند و آن را قوه ي تصويرگر فكر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل كه در ماوراء مدركات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتی است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند كه بيشتر مورد توجه دينداراني است كه مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يكسو و موهبتهاي علم كه از تجربه ي حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق كنند.

البته اين بدان معني نيست كه صوفيه پيرو مكتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس، وجودي مطلق ارزاني مي دارند؛ بلكه اذعان دارند كه  اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوك آدم ضروري است. زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي كند و سلوك خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند، و به طوري كه «كانت» در «متناقضات» خود مي گويد، اين كوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها مي خواهند پيروانشان از راه مشاهده ي باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق تجربه هاي معمولي حاصل كند، و به درك آن حقايق متعالي نائل آيد.

به هر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رؤيت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلكه به اعمالي متوسل مي شود كه آنها را فوق فرائض ديني مي شمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلكه مي كوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هرچه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است كه از هر لذت ديگر فراتر است.

اين نكته نيز قابل اشاره است كه اين لذت نتيجه اي است كه عارف بدون آنكه براي نيل به آن سعي كرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي كه همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است. بديهي است اين اتحاد، درعرفان اقوام مختلف جهان به صورتهاي متفاوت بيان شده است كه مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد. (6)

 

خالص ترين آثار صوفيه:

آثار صوفيه مانند الرعايه محاسبي (165-243ه)، التعرف كلابادي (متوفي 380ه.) قوت القلوب مكي (متوفي 386ه)، صد ميدان و منازل السائرين خواجه عبدالله انصاري (396-481ه.ق)، احياء علوم الدين امام محمد غزالي، جلد چهارم (450-505ه)، فتوحات مكيه ابن عربي (560-638ه.)، عوارف المعارف سهروردي (539-632)، و تأليفات فراوان ديگر به آيات قرآني و احاديث رسول و اقوال بزرگان مزين است و در آنها به ندرت به معارف غير اسلامي اشاره مي رود. (7) بنابراين اين آثار را مي توان از جمله خالص ترين آنها بشمار آورد.

 

مكاتب تصوف:

مفهوم توحيد در تصوف اسلامي مراحل سه گانه زير را پيموده است:

1- لااله الا الله به معني لا معبود الا الله. اقتدا به كتاب و سنت و عبادت خدا و صفاي قلب (مكتب زهد)

2- لا فاعل الا الله، اقتدا به كتاب و معرفت و استقصا (مكتب كشف و معرفت)

3- لا موجود الا الله، اقتدا به كتاب و سنت و محبت به خدا و فناي در او (مكتب وحدت وجود).

 

1- مكتب زهد:

بزرگان اين مكتب عبارتند ازك حسن بصري (متوفي 110 ه.) ابراهيم ادهم، ابوهاشم صوفي (متوفي 179ه.)، رابعه عدويه (135-185)

 

2- مكتب كشف و معرفت:

اساس عرفاني اين مكتب موضوع «ان الله خلق الانسان علي صورته» است. امام محمد غزالي چهره بارز اين مكتب است. غزالي در موضوع اتحاد و حلول با عقيده حلاج (مقتول 309ه.) به مخالفت برمي خيزد و تجلي خالق را در وجود مخلوق همانند پيدايش عكس ماه در آب مي شمارد نه آنچنانكه الوهيت در ممكن الوجود (خدا در انسان) حلول كند و هر دو يكي شود و بانگ «أنا الله» (حلاج) و «ليس في الجبه غير الله» (شيخ ابوسعيد ابي الخير) برآورد. حلاج و بايزيد (متوفي 261 يا 264ه.) و غزالي از سران اين مكتب به شمار مي روند.

 

3- مكتب وحدت وجود:

به زعم پيروان اين مكتب ماده به خودي خود وجود ندارد و هستي آن موكول به وجود نيروي غير مادي خداوند است چنانكه وجود رنگ به وجود نور بستگي دارد. نيروي الهي در كل هستي ساري و جاري است و بدين تعبير خدا در همه چيز هست و در واقع همه هستي است. در اين مكتب، علم داراي سه مرحله است: علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين.

وتقوي نيز بر سه قسم است: تقواي عامه (به زبان)، تقواي خاصه (به اركان)، تقواي خاص الخاص (به دل). و ايمان بر سه نوع است: ايمان به تقليد، ايمان به استدلال و فهم، و ايمان به معرفت و شهود.

همچنانكه صورت جهان، قابل فنا و محكوم به نيستي است تمام عقايد و مذاهب هم مشمول زوال و عدمند، تعصب نسبت به نمودهاي مختلف و عقايد متفاوت از خامي است و حقيقت يكي است. محي الدين عربي در اين باره مي گويد:

لقد صار قلبي قابلاً كل صوره

فمَر عيً لغزلان و دير لرهبان

و بيت لأوتان و كعبه طائف

والواح توراه و مصحف قرآن

ادين بدين الحب انّي توجهت

ركائبه فالحب ديني و ايماني

 

كه ابن عربي و جلال الدين مولوي (متوفي 672) از بزرگان اين مكتبند. (8)

در قرن هفتم تصوف علاوه بر دو اصل مهم وجد و حال كه اساس اعتقادي صوفيان گذشته بود جنبه علمي نيز پيدا كرد و كتب و رسالات متعددي چون منهاج السالكين، اصطلاحات الصوفيه، آداب السلوك، آداب المريدين شيخ نجم الدين كبري، مرصاد العباد من المبدأ الي المعاد نجم الدين دایه (متوفي 654ه.) فكوك و مفتاح الغيب از صدرالدين محمد قونري (متوفي 673ه.)، لمعات عراقي (متوفي 688ه.)، قصائد عرفاني ابن فارض (576-632ه.)، آثار عطار و مولانا، كتاب عبهرالعاشقين و شرح شطحيات روزبهان بقلي نسوي شيرازي، المعارف محمد بلخي (پدر مولانا 628ه.)، فتوحات مکیه و فصوص الحکم ابن عربی، عوارف المعارف سهروردی (مدیریت 632 ه) و سخنان حلاج، عين القضاه همداني و... تأليف شد. (9)

اهم متصوفه قرن هشتم عبارتند از: عزالدين محمود كاشاني (735ه.)، صفي الدين اردبيلي (735ه.)، كمال الدين عبدالرزاق كاشاني (736ه.)، ابوالمكارم علاءالدوله سمناني (736ه.)، اوحدالدين حسين مراغه اي (738ه.)، قطب الدين ابوالفضل جامي نيشابوري (740ه.)، جلال الدين محمد باكالنجار، جلال الدين محمود زاهد هروي، امير سيد علي همداني، زين الدين ابوبكر تايبادي، بهاءالدين محمد بخاري نقشبند، ظهيرالدين خلوتي، خواجه علاءالدين عطار نجاري، شمس الدين محمد مغربي تبريزي.

دو شاخه اصلي تصوف در اين قرن يكي اهل توحيد (ميانه روها) و ديگري وحدت وجودي ها (افراطیان) مي باشند، كه امام محمد غزالي هم مشرب ميانه روها و ابن عربي هم مشرب وحدت وجودي هاست. (10)

از آنجا كه غالب مخاصمات و منازعات در دنيا بر سر حالت «رشك» و «غيرت» پيدا شده و مي شود؛ پيغمبران و حكما براي تخفيف دادن به اين آلام نفساني، يعني از ميان بردن اسباب و جهات رشك و غيرت يا حسد و طمع، كه حد افراط آن است آمده و كتاب ها آورده اند و قوانين و اصول مقرر كرده و دستورهاي اخلاقي داده اند، و براي هر فردي حقوقي قائل شده اند تا از تجاوزات افراد و يا احساسات و عدم رضايت افراد ديگر ممانعت به عمل آوردند.

جمعي از حكما طريق «تربيت منفي» را پيش گرفتند و از اين راه مي خواستند از آلام مذكور جلوگيري نمايند، و مقصودشان آن بود كه براي خود و فقراء، تسليت و دلخوشي به وجود بياورند، كه با سعادت و دلِ خوش دنيا را بگذرانند.

اين جماعت چون دريافتند كه با ايجاد حدود و ثغور حقوقي و اخلاقي، نه مي توانند از بي عدالتي و طمع افراد متعدي ممانعت كنند و نه مي توانند از غيرت و رشك و حس محروميت افراد مظلوم، يا بي دست و پا بكاهند، تربيت منفي را به وجود آوردند.

تربيت منفي، یعني ايجاد حس گذشت و بي اعتنايي به دنيا و مال و جاه و زر، كه اصل منازعات و توليد رشك و غيرت و آلام زجر دهنده در بشر است كه به سبب اين حس گذشت، انسان از سر آنچه مايه و اصل غيرت و حسد است بگذرد و در عين حال شادان و مسرور و سعادتمند باشد.

از اين نوع تربيت، در دين برهمايي به واسطه ي طبقه بندي مردم، و در دين بودايي به واسطه فلسفه اصلي خود دين ـ كه حيات را عبارت از رنج و الم مي شمارد و بناي زندگي را لازم الانهدام مي داند ـ در قديم وجود داشته است و در دين مسيح نيز تعليماتي از اين تربيت پيداست و در مذهب ماني (ثنويه) كه تعاليم آن از بودایی و زرتشتی و مسیحیت گرفته شده است، این تعلیم از همه برجسته تر و نمودارتر ذكر شده و براي طبقه برگزيدگان امت، يعني صديقين (سنديكها) كه معلمين و پيشوايان دين هستند، داشتن زن و خانه و سرمايه و لباس زيادتر از يك دست و حتي اقامت در يك محل به طور دائم يا طولاني مدت، ممنوع بوده است، ولي ساير طبقات امت از اين ترك و تجريد معاف بوده اند.

در اسلام نيز با آنكه ديني سياسي و اجتماعي است، باز تربيت منفي از ابتدا وجود داشته است. مي گويند پيغمبر (ص) زيادتر از چند بز و شتر شيرده كه غذاي خانواده او را مي داده اند و اثاثيه محدود و يك دست اسلحه و يك مركوب هيچ نداشته است و مي گفته است: من فقيرم و به فقر افتخار مي كنم (الفقر فخري).

باز مي گويند چند نفر از دوستان او را «اصحاب صفه» مي گفتند. اين اشخاص در غرفه اي از غرفه هاي مسجد ـ كه خانه محمد (ص) هم همانجا بود ـ منزل داشته و فقير بوده اند و هميشه با هم و غالباً با پيشواي خود مي زيسته اند؛ و اينها پاكترين و با ايمان ترين ياران رسول محسوب مي شدند و شماره آنان را به اختلاف از شش تا نه روايت كرده اند.

علي (ع) و عمَر، هميشه و حتي بعد از فتوحات بزرگ عرب كه سوريه و مصر و ايران به تصرف آنها آمده بود، به همين طريق يعني تحت اصول تربيت منفي و ترك دنيا و «زهد» زندگي مي كردند و غذاي آنها در زمان خلافت، نان و پياز، يا نان و سركه، يا نان خشك و نمك بوده است. (11)

علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران  اين است كه ايرانيان در نتيجه ي قرن ها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را كرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيباشناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و در هنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيكرتراشي و موسيقي و هنرهاي دستي اعم از فلزسازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد كمال رسيده بودند. تضييقات و محدوديت هايي كه پس از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني كه ذوقيات را در چند قرن از نياكان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پي مسلك و طريقه اي مي گشت كه اين قيدها را در هم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره به دست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فكري بود، به همين جهت از آغاز، متصوفه ي ايران سماع و موسيقي و رقص را كه ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح مي دانستند، بلكه در برخي از فرق تصوف، آنها را نوعي عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز، كتابها و رسايل به موضوع مباح بودن سماع پرداختند.

حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در «احياء علوم الدين» و «كيمياي سعادت» در مباح بودن آن بحث كرده اند.

يكي از نخستين وسائلي كه صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار كردند از راه شعر و شاعري بود كه موضوع بحث يكي از فصول تاريخ نهضت هاي فكري ايرانيان است.

نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران كه شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند. ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني كه شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.

توجه خاصي كه بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصاً مقيد بودند كه تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا كنند مي رساند كه خواست اكثريت مردم ايران و كساني كه به زبان تازي كاملاً آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند كه به زبان عوام مقصود خود را ادا كنند. (12)

 

* سيدرضا موسوي:

عضو هيئت علمي دانشگاه تربيت معلم آذربايجان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:28 PM  توسط   | 

One Day

* ~ *  ~ *  ~ * ~ *

 

One day

The fields will be green

And one day

The skies will be blue

And one day

The rivers will be bright silver ribbons

Running round the hills

Quiet hills

 

 

You`ll see

 

One day

The rains will be soft

And one day

The winds will be sweet

Oh sweeter than springtime

And the whisper of lilac, apple, pine and pear

Will fill the air

 

 

 

And one day

A child full of wonder

Won`t fear the dark sound of thunder

No dreams of danger

When a soldier is a stranger

from a distant time

Distant world

 

  

On the morning

You stand

With tomorrow

Safe in your hand

That will be the day

 

One day 

To me and the peoples who needs love and moral support.

To me and the peoples who in trouble who needs advise and shoulder to cry on.

Not criticise or being humilated because our silly and stupid mistakes.

Hope society gave a second chance for peoples like us.....

 

 

May ALLAH  guide us to the right path...amin

 

 

May ALLAH bless us all...amin

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:27 PM  توسط   | 

 

هرگز در خشم دست به عمل نزن .

 

به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره .

 

چيزهاي كم اهميت رو تشخيص بده و آنها را ناديده بگير .

 

وضع و حالت خوبي داشته باش.هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو .

 

مواظب سرعتت باش .

 

بگذار ديگران در چه مورد ايستادگي ميكني و در چه مورد ايستادگي نخواهي كرد .

 

حال و هواي بچگي رو رها نكن .

 

پيش از يافتن شغل تازه از شغلت استعفا نكن .

 

مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانكي شان .

 

مثل پر شورترين و مثبت ترين كسي شو كه ميشناسي .

 

عاشق پيشه باش .

 

بهترين دوست همسرت باش .

 

وقتت رو تلف ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته نكن از آن درس بگير و بگذر .

 

به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است همواره خود را رها كن و آسوده باش .

 

گوشت قرمز كم بخور .

 

به طرز ارضاء نشدني كنجكاو باش و از كلمه چرا زياد استفاده كن .

 

وقتي از تو تعريف ميكنند بك متشكر صميمانه بهترين پاسخ است .

 

به كسي غبطه نخور .

 

اجازه نده تلفن مزاحم لحظات همه بشود .

 

كاري را انتخاب كن كه با ارزشهاي تو هماهنگ باشد .

 

هرگز در هنگام گرسنگي به خريد مواد غذايي نرو چرا كه اضافه بر احتياج خريد خواهي كرد .

 

هر كاري از دستت بر ميآيد براي كارفرمايت انجام بده .

 

براي همه موجودات زنده احترام قائل باش .

 

بازنده خوبي باش .

 

از هر چه داري استفاده كن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:21 PM  توسط   | 

1.     چاپلوسی  هم گوينده و هم شنونده را فاسد می کند .

ديل کارنگی

 

2.     معنی حيات را در زيبايی و قدرت اراده بايد جستجو کرد .

ماکسيم گورکی

 

 

3.     مرگ پايان کبوتر نيست ، اما برای بعضی ها ، مرگشان زودتر از مردن فرا می رسد .

بوبن

 

 

4.     زندگی بيهوده مرگ زودرس است .

؟

 

 

5.  اگر ترا همانگونه که هستی بپذیرم ، بدتر خواهی شد . اگر با تو جوری رفتار کنم که گویی همانی هستی که لایق آنی ، همان خواهی شد .

گوته

 

 

6.     رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است .

اسمايلز

 

 

7.     ارزش اخلاقی ، بسته به تعداد وظايفی است که انسان انجام می دهد .

مترلينگ

 

 

8.     شجاع باشيد ، حتی اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد . کسی متوجه تفاوت آن نخواهد شد .

براون

 

 

9.  زندگی خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافی برای آنکه کار لذتبخش شود . ثروت کافی برای برآوردن نیازهاست ، قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن بر آنها . حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آنها. شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کاری خوب . نیکو کاری کافی برای آنکه چیزی به همسایه ات برسد . عشق کافی برای برانگیختن ات به اینکه به حال دیگران مفید باشی . ایمان کافی برای آنکه ترسها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کند .

گوته

 

 

10.  وظيفه چيزی است که از ديگران انتظار انجامش را داريم .

اسکاروايلد

 

 

11. انسان در همان لحظه که تصميم می گيرد آزاد باشد ، آزاد است .

ولتر

 

 

12.  عصاره همه مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند .

مارلو

 

 

13. امکانپذير است يک ميليون حقيقت را در مغز انباشت ، ولی هنوز بيسواد بود .

آلک بورن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:16 PM  توسط   | 


تست محبوبيت


بـراى آن كـه بـدانـيـد مـيـزان مـحـبـوبيت شما بين دوستان و خانواده چقدر است به سئوالات زير پـاسـخ دهـيـد. سپس جواب خود را (بله ـ خير) با پاسخ ‌هاى صحيح تست كه به توسط يكى از اساتيد روانشناس دانشگاه ارائه شده تطبيق نماييد.
بـراى هـر پـاسـخ صحيح يك امتياز منظور كنيد، هر قدر پاسخ ‌هاى شما بيشتر منطبق با پاسخ ‌هاى صحيح ذيل باشد، بيشتر مورد قبول ديگران هستند. از امتياز 17 به بالا خوب و كمتر از آن نامطلوب است؛ كه بايد در اين صورت در رفتار خود با ديگران تجديد نظر نماييد.

1ـ آيا ايده و يا عقيده خود را در هر مورد آزادانه و بدون انديشه، بيان مى كنيد؟
2ـ آيا نسبت به سه دوست بسيار نزديك خود، احساس برترى نمى كنيد؟
3ـ آيا دوست داريد به تنهايى غذا بخوريد؟
4ـ آيا به اين قبيل تست علاقه مند هستيد؟
5ـ آيا مايليد هميشه درباره آرزوها ـ ناكام ها و گرفتاريهاى خود صحبت كنيد؟
6ـ آيا داستان ها و وقايع مربوط به قتل و جنايت روزنامه ها را پيش از بقيه مطالعه مى كنيد؟
7ـ آيا اغلب وام (قرض ) مى گيريد؟
8ـ آيا از جمله افرادى هستيد كه دوست دارند در هر معامله اى دانگ (سهم ) خود رابپردازند؟
9ـ آيا وقتى از اتفاق و پيشامدى صحبت مى كنيد جزئيات واقعه را شرح مى دهيد؟
10ـ آيـا از سـر گـرمـى و يـا بـرنـامـه هـاى شـادى كـه در آن هـا مـجـبـور هـسـتـيـد پول بپردازيد خوشتان مى آيد؟
11ـ آيا به رُك گويى و يا روراستى خود مى باليد؟
12ـ آيا وقتى با كسى وعده ملاقات داريد، او را منتظر مى گذاريد؟
13ـ آيا واقعا به غير از كودكان خود، بچه هاى ديگران را نيز دوست داريد؟
14ـ آيا از تمسخر ديگران خوشتان مى آيد؟
15ـ آيا عشق آدم هاى ميان سال، را مسخره مى دانيد؟
16ـ آيا تعداد كسانى كه از آن ها متنفريد، بيش از هفت نفر هستند؟
17ـ آيا كينه ديگران را به دل مى گيريد؟
18ـ آيا در گفت و گوهايتان از كلماتى نظير ((بى اندازه )) ((بسيار بد)) و ((به طور وحشتناك )) استفاده مى كنيد؟
19ـ آيـا كـسـانـى را كـه در امـر كـتـاب خـوانـى ورزش يـا بـعـضـى مسائل دينى با شما هم عقيده نيستند احمق و نادان مى پنداريد؟
20ـ آيا به همان اندازه كه قولتان را ناديده مى گيريد به قولتان پاى بنديد؟(در اين مورد خاص دو بار فكر كنيد.)
21ـ آيا از افراد خانواده دوستان و همكاران، رو در رو انتقاد مى كنيد؟
22ـ آيا موقعى كه كارها بر وفق مراد نيست، افسرده شده و روحيه خود را از دست مى دهيد؟
23ـ آيـا بـه طور كلى از موفقيت دوستان خود البته موقعى كه شما در آن موفقيت سهمى نداريد خوشحال مى شويد؟
24ـ آيا شما نيز به شايعات جالب ، دامن مى زنيد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:15 PM  توسط   | 

 

1-   شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر كنيد . كسي متوجه آن نخواهد شد .

جكسون براون


 

2-   هميشه لبخند بزن ، اينكار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش آن بي نهايت است .

برائن


 

3-   اگر مي دانستند تاكنون چند بارحرفهاي ديگران را بد فهميده اند ، هيچكس در جمع اين همه پرحرفي نميكرد .

گوته


 

4-   ما روح خود را به زندان افكنده ايم . اين فقط تن ماست كه آزاد است .

كريستيان بوبن


 

5-   زندگي مثل دوچرخه سواري است ، اگر انسان حركت نكند تعادلش را از دست ميدهد .

انيشتين


 

6-   خدا اشك را آفريد تا آتش درون را خاموش كند .

آلماني


 

7-   هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر مي رسد .

توماس كارلايل


 

8-   از زندگي خود لذت ببريد ، بدون انكه آن را بازندگي ديگران مقايسه كنيد .

كندورسه


 

9-   محترم بودن نتيجه يك عمر لياقت اندوختن است .

مادام دامبر


 

10-وقتي همدردي پيدا شد درد سبك تر مي شود .

نفيسي


 

11- اشخاصيكه نمي توانندديگران راببخشند ، پلهائي را كه بايد از آن عبور كنند را خراب مي كنند .

اسپنسر


 

12- عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد .

بوبن


13- از استثنائات است كه كسي را به خاطر آنچه كه هست دوست بدارند ، اكثر آدمها چيزي را كه

      ديگران دوست دارندكه خودبه آنهاامانت ميدهند،خودشان را،تفسير و برداشت خودشان را از او.

گوته

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:14 PM  توسط   | 

 

 

اگر خدا هست پس .....؟

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی  و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت:

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

“آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

 مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:5 PM  توسط   | 

 

 

هر چی خاطره تلخ داری بریز توی یه جعبه. عطر قدیمیت رو هم بذار توش. درش رو محکم ببند و جعبه رو به گوشه تاریکی از ذهنت ببر.

یه عطر جدید بخر. برو حمام و خودت رو بشور. لباس های تمیزت رو هم بپوش. عطر جدیدت رو هم اونقدر بزن تا خوب حسش کنی، هم خودت و هم دیگران. برو رو پشت بوم خونتون. به آسمون نگاه کن: آبیه، بزرگه، مثل یه سقف همیشه بالای سرته. با چند تا تیکه ابر سفید خوشگل و یه خورشید که می درخشه و دنیا رو برات روشن می کنه.

حالا به روبروت نگاه کن: یه دشت بزرگ پر از ساختمون، پر از آدمای جورواجور، پر از چراغ های سبز و قرمز و سراشیبی و سربالایی های زیادی که گاهی اوقات مسیر زندگیتو آسون تر می کنند و گاهی هم مشکلاتی جلوی پات می ذارن که نفستو بند میاره . آینده ات درست مثل روبروته، نمی دونی قراره چه اتفاقی  برات بیفته؟

یه نفس عمیق بکش، امروز یه بوی تازه میدی. انگار که خودت نیستی. با بوی تازه هیچ خاطره ای نداری، مثل یه صفحه ی سفید ، آماده ای برای نوشته های تازه و برای تجربه های جدید. بذار زندگی و سرنوشت روی صفحه ی سفیدت بنویسه. برای خوب و بدش غصه نخور. اصلا غمی نداره، چون می تونی بسپاریش به خدا. حتی یه کتاب شیرین هم توش پر از صفحه های تلخه. پس شاد باش و از اون چه می خواد توی یک سال برات اتفاق بیفته ، لذت ببر !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:5 PM  توسط   | 

تواضع بيجا آخرين حد تکبر است .

لابروير


2.     هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است .

هلندی


3.     آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند .

گوته


4.     در دعوا اولين مشت را بزن و محکم هم بزن .

جکسون براون


5.     فقط به ندای کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ......

کريستيان بوبن


6.     سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست .

رنان


7.     با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی .

ژرژهربرت


8.     با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد .

زنون


9.     برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد .

پلوتارک


10. هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده .

براون


11. اميد با مرگ هم به گور نمی رود .

شيلر


12.  مرور زمان به خودی خود بسياری از نگرانی ها را از بين می برد .

ديل کارنگی


13. هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است .

گوته


14. همه زيبايی های بی پيرايه ازعشق سرچشمه می گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه می گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پيرايه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها .

بوبن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:2 PM  توسط   | 

اوشو

 

       فرد خلاق باورهاي زيادي را يدك نمي كشد؛ در حقيقت هيچ باوري را يد ك نمي كشد؛ او فقط حامل تجربه هاي خويش است. و زيبايي تجربه اين است كه در آن هميشه باز است؛ زيرا هميشه امكان كاوش بيشتر وجود دارد. باور هميشه بسته است ؛ به يك نقطه كامل مي رسد. باور هميشه به آخر رسيده ، ولي تجربه هرگز به اتمام نرسيده و همواره ناتمام است. در حالي كه داري زندگي مي كني ، تجربه هاي تو چطور مي تواند به آخر برسند ؟ تجربه تو همواره در حال رشد و تغيير وحركت است ؛ به عبارتي ، مدام از شناخته به ناشناخته و از ناپيدا به عيان در حركت است. و به خاطر داشته باش كه تجربه از زيبايي برخوردار است ، و اين از ناتمام بودن آن نشأت مي گيرد. بزرگترين غزل ها بعضاً ناتمام اند. برخي از بزرگ ترين كتاب هاي دنيا ، همان هايي هستند كه ناتمام رها شده اند. برخي از بزرگ ترين آثار هنري آنهايي هستند كه هنوز به اتمام نرسيده اند. « ناتمام » خودش از زيبايي خاصي برخوردار است.

       « پادشاهي براي آموختن باغباني به نزد استاد ذني رفت. استاد او را به مدت سه سال آموزش داد. پادشاه باغي بسيار زيبا و هزاران باغبان در خدمت داشت و هرآنچه استاد به او مي آموخت در باغش پياده مي كرد. پس از سه سال كه باغ از هر لحاظ آماده شد؛ پادشاه از استاد دعوت كرد تا از باغ ديدن كند. او در عين حال بسيار نگران بود؛ چراكه استاد ، استادي جدي و سختگير بود ... « آيا اواز زحمات من قدرداني خواهد كرد ؟ » اين در حكم نوعي امتحان بود ؛ ... « آيا خواهد گفت : آري ، تو مرا درك كرده اي!» ...

       همه تمهيدات به كار بسته شده بود. باغ به شكلي بسيار زيبا كامل بود و به هيچ وجه كم و كسر نداشت. درست همان موقع كه همه چيز تكميل شد ، پادشاه استاد را به ديدن باغ دعوت كرد. اما استاد از همان آغاز پكر شد و هر بار كه از اين سمت باغ به آن سمت می رفت قيافه جدي تري به خود مي گرفت. پادشاه به شدت ترسيد. هرگز او را چنين جدي نديده بود. پرسيد : « چرا آنقدر نارحت و غمگين به نظر مي آييد ؟ آيا اشكال بزرگي در كار است ؟» و بارها و بارها استاد سر تكان داد و زير لب زمزمه كرد :«نه». پادشاه پرسيد :« موضوع چيست قربان ؟ چه اشكالي وجود دارد ؟ چرا به من نمي گوييد ؟ چقدر جدي و ناراحت شده ايد و مدام سر تكان مي دهيد. چرا ؟ چه اشتباهي رخ داده است ؟ من كه اشكالي نمي بينم. خودتان اينها را به من آموختيد و من همان دستورات را مو به مو در اين باغ پياده كرده ام.»

       استاد گفت :« چنان تمام وكمال است كه مرده. اين باغ بسيار تكميل است. دليل نچ نچ كردن و سرتكان دادنم هم همين است. پس برگ هاي خشكيده و مرده كجا هستند ؟ حتي يك برگ زرد و خشكيده هم نمي بينم !‌‌ »

       همه برگ هاي خشك جمع آوري كرده بودند. بر روي زمين و بر شاخه های درختان هيچ برگ خشكي يافت نمي شد. دريغ از يك برگ خشك و زرد شده ! « آن برگ ها كجا هستند؟!»

       پادشاه گفت :« به باغبان هايم دستور داده ام همه را جمع آوري كنند ، كه تا آنجا كه مقدور است همه چيز بي نقص باشد.»

       و استاد گفت :« به همين خاطر ملال آور و ساختگي به نظر مي آيد. طبيعتي كه به خدا تعلق دارد، هرگز هيچ چيزش تكميل نيست.» استاد با شتاب از باغ بيرون رفت و خود را به تل برگ هاي خشك رساند و سطلي را پر از برگ هاي خشك كرد و آن ها را به دست باد سپرد ... و باد آنها را برداشت و به بازي گرفت ...

       و برگ ها همراه باد بر سطح زمين غلتيدند. استاد به وجد آمد و گفت :« نگاه كن! چقدر زنده به نظر مي آيد !» وهمراه با برگ هاي خشك ، ترانه اي به گوش رسيد ؛ موسيقي برگ هاي خشك به نوازندگي باد ! اكنون باغ را زمزمه اي پر كرده بود ، و بي اين زمزمه چه يكنواخت و خسته كننده مي نمود! درست مثل گورستان. و آن خاموشي، زنده نبود.»

       من شيفته اين داستانم. استاد گفت :« بيش از حد تكميل بودن. اشكال كار اينجاست ! »

       چند شب پيش خانمي مي گفت دارد يك رمان مي نويسد و سخت آشفته است كه چطور آن را تمام كند. داستان به جايي رسيده بود كه مي شد تمامش كرد، اما اين امكان هم وجود داشت كه آن را كش داد؛ هنوز كامل نبود. به او گفتم : « تمامش كن! در حالي كه نيمه كاره است ، تمامش كن!  آن وقت هاله اي  از رمز و راز آن را احاطه خواهد كرد؛ همان نا تمام بودن ... » و به او گفتم : « اگر شخصيت اصلي تو هنوز خواهان انجام كاري است ، بگذار سانياسن ( sannyasin ) شود، يك جستجو گر . آنگاه چيزها از حد ظرفيت تو فراترند. بعد ظرفيت تو به انتها مي رسد و هنوز همه چيز به رشد و گسترش خود ادامه مي دهد».

       داستاني كه بيش از حد تكميل است نمي تواند زيبا باشد ، چون بيش از حد مرده است. تجربه همواره باز مي ماند. به عبارتي ناتمام است. باور هميشه كامل است و تمام. براي تجربه ، همين باز بودن و گشودگي كيفيت ارزشمند به حساب مي آيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 3:40 AM  توسط   | 

 
 
 
دانش آموزان يا دانشجوياني كه با درس خواندن و امتحان دادن مشكل دارند مشكلشان لااقل در 6 سطح قابل  بررسي است
محمد كياسالار
به قول سريال هاي قديمي، مروري بر آن چه گذشت: بحث امتحان را از ضرورت برنامه ريزي شروع كرديم و رسيديم به نحوة تنظيم يك برنامة درسي. بعدش از مطالعه حرف زديم و گفتيم خوب درس خواندن يعني چه. توصيه هاي شب امتحان را هم يكي يكي ورق زديم و رسيديم به بحث تغذيه در فصل امتحان. ـ و اينك آخر حرفمان:
بد امتحان دادن از بد درس خواندن مي آيد. البته معمولا، نه هميشه. با اين حساب، اگر از خوب درس خواندن حرف بزنيم، بخش بزرگي از خوب امتحان دادن را هم در لابه لاي حرف هايمان گفته ايم. در يك تقسيم بندي كلي، مي شود گفت تمام دانش آموزان يا دانشجوياني كه با درس خواندن و امتحان دادن، مشكل دارند، مشكلشان لااقل در 6 سطح زير قابل بررسي است. به بيان ديگر، يك دانش آموز يا دانشجو غالبا مي تواند مشكلات درسي يا امتحاني اش را در يكي از 6 سطح زير بگنجاند:

 
مشكل سطح۱
موضوع يا متن درس آن قدر برايم سخت است كه نمي فهمم اش

توصيه هاي سطح 1
۱ـ گروهي درس بخوانيد يا لااقل دو نفره، با يك دوست يا همكلاسي ديگر. اين طوري مي توانيد با هم بحث كنيد، از هم سؤال كنيد، اشكالاتتان را از همديگر بپرسيد يا حتي از هم امتحان بگيريد.
۲ـ قبل از شروع به مطالعة يك مبحث جديد، زمان كوتاهي را به دوره و مرور مطالب قبلي همان درس اختصاص بدهيد تا هم آموخته هاي قبلي تان دوره شود، هم ذهنتان براي مطالب درسي جديد آماده تر شود.
۳ـ به كتاب و جزوة خودتان اكتفا نكنيد. از دوستان ديگرتان سؤال كنيد، شايد آن ها كتاب يا جزوة آسان فهم تري سراغ داشته باشند.
۴ـ اگر نمي خواهيد وقت ساير همكلاسي ها را بگيريد، مي توانيد خارج از كلاس درس با استادتان صحبت كنيد و اشكالاتتان را از او بپرسيد يا از او بخواهيد راهنمايي تان كند درسش را چطور بخوانيد.
۵ـ توي درسي كه با خواندنش مشكل داريد، از روش SQR3 استفاده كنيد:
Survey (پيش خواني. يك مطالعة اجمالي يا خواندن روزنامه وار مطالب پيش از مطالعة اصلي. يعني فقط يك نگاه به عناوين اصلي و احيانا خلاصة انتهايي، براي آشنا شدن با كليت موضوع مورد مطالعه)
Question (وقتي با كليت موضوع آشنا شديد، كمي به آن فكر كنيد تا پرسش هايي در ذهنتان ايجاد شود)
Read (حالا شروع كنيد به خواندن؛ به اين منظور كه هم مطلب را بفهميد، هم جواب سؤال هايي را كه به ذهنتان آمده بود، پيدا كنيد)
Recall (وقتي خواندنتان تمام شد، بدون اين كه به كتاب نگاه كنيد، سعي كنيد به سؤال هاي  ذهنتان جواب بدهيد و ساختار كلي متن را يك بار ديگر در ذهنتان مجسم كنيد)
Review (پس از مرور و تجسم كليت مطالب، يك خلاصة اجمالي از آن چه خوانده ايد و درك كرده ايد، با زبان و كلمات خودتان بنويسيد)
۶ـ اصلا بنا را بر اين نگذاريد كه خيلي سريع به تمام مباحث مورد مطالعه، مسلط شويد. در ازاي هر يك ساعتي كه در كلاس به تان درس مي دهند، لااقل بايد دو ساعت مطالعه كنيد و البته در بيشتر درس ها، به ازاي هر يك ساعت تدريس استاد، به بيش از دو ساعت مطالعه احتياج داريد.
۷ـ قرار نيست همة درس ها را با يك سرعت بخوانيد. يك درس عمومي مانند ادبيات را طبيعي است كه سريع تر مي شود خواند، تا يك درسي مثل فيزيك، شيمي، بيوشيمي و امثالهم.
۸ـ وقتي داريد درس مي خوانيد، هميشه يك كاغذ و قلم كنارتان باشد تا نكات مهم را يادداشت كنيد. اين كار به افزايش تمركزتان هم كمك مي كند.
۹ـ هيچ وقت بيشتر از نيم ساعت تا چهل دقيقه به صورت پيوسته و لاينقطع مطالعه نكنيد. يك استراحت 10 تا 15 دقيقه اي در فواصل درس خواندنتان ضرورت دارد، وگرنه راندمان مطالعه تان مي آيد پايين.
 
مشكل سطح۲
جزوه نويسي را خوب بلد نيستم و شب امتحان دست  نوشته هايم به دردم نمي خورند

توصيه هاي سطح دوم
۱ـ اگر مي خواهيد سر كلاس  جزوه هاي خوب و به دردبخور بنويسيد، بهترين راهش اين است كه روز قبل از كلاس، يك نگاه اجمالي به درس فردايتان بيندازيد.
۲ـ براي خودتان نشانه ها و خلاصه نويسي هاي خاصي تعريف كنيد و توي دست نوشته هايتان از آن ها استفاده كنيد. مثلا + به جاي افزايش، ـ به جاي كاهش، ش به جاي شايع ترين ، غ به جاي غلط و...
۳ـ وقتي جزوه  مي نويسيد، فاصله گذاري بين سطرها را خوب رعايت كنيد تا اگر در نوبت هاي بعدي مطالعه تان خواستيد چيزي را توي آن دست نوشته ها كم و زياد كنيد، دستتان باز باشد.
۴ـ نرويد ته كلاس. هر چه به استادتان نزديك تر بنشينيد، راحت تر مي توانيد يادداشت هايتان را تنظيم كنيد. به قول رابرت دابليو هلفر، مشاور آموزشي: اگر سر كلاس، پنجاه نفر جلوتر از شما نشسته  باشند، لااقل 50 دليل براي عدم تمركز و به هم ريختگي نظم جزوه  هايتان خواهيد داشت.
۵ـ اگر خودتان را عادت بدهيد كه همان روزي كه دست نوشته هايتان را تهيه مي كنيد، بازنويسي و مرتب شان هم بكنيد، كمك بزرگي به فهم خودتان از مطلب درسي خواهيد كرد، و همچنين به نمرة امتحان تان.
۶ـ مضمون را بنويسيد، نه كلمات استاد را. اين طوري مجبور مي شويد به آن چه در كلاس گفته مي شود، بيشتر و بهتر توجه كنيد. ضمنا از كلمات و عبارات خودتان براي يادداشت استفاده كنيد، نه لزوما از كلمات و عبارات استاد.
۷ـ در جزوه نويسي اصلا لزومي ندارد حرف هاي استاد را كلمه به كلمه يادداشت كنيد. اگر درس را پيش خواني كرده باشيد، مي دانيد كه كدام يك از حرف هاي استاد توي كتاب هست و كدامش نيست. آن هايي كه توي كتاب هست، نوشتنش ضرورت ندارد. ضمنا بيشتر اساتيد عادت دارند خودشان مطالبي را كه توي كتاب نيست، جداگانه به دانشجويانشان گوشزد كنند براي يادداشت.
۸ـ آن چه را كه نمي شنويد يا از نوشتنش جا مي مانيد، رها كنيد براي وقت ديگري كه بتوانيد برگرديد و جايش را پر كنيد. لزومي ندارد همان موقع از همكلاسي يا بغل دستي تان سؤال كنيد، وگرنه از فهم ادامة حرف ها باز مي مانيد.
۹ـ منظم بنويسيد. تاريخ بزنيد و مبحث را مشخص كنيد. اين طوري رغبتتان براي خواندن دست نوشته ها بيشتر مي شود.
 
مشكل سطح۳
حافظه ام ضعيف است و هر چه مي خوانم يادم مي رود

توصيه هاي سطح سوم
۱ـ اولين فاز فراموشي توي همان 24 ساعت اولي كه از شنيدن يا خواندن مطالب گذشته، مي آيد سراغتان. با اين حساب، تا از دست نوشته هايتان يك روز نگذشته، بايد يك نگاه اجمالي به آن ها بيندازيد.
۲ـ اگر از يك دوست يا همكلاسي تان بخواهيد كه توي همان 24 ساعت اول، سؤال پيچ تان كند تا اين طوري مطالب درسي را با هم مرور كنيد، آن چه خوانده ايد، به خوبي در حافظه تان تثبيت مي شود.
۳ـ هيچ مطلب درسي را پيوسته و لاينقطع و بيشتر از 30 تا 45 دقيقه نخوانيد. يك استراحت 5 تا 10 دقيقه اي به خودتان بدهيد و دوباره برگرديد سر درس خواندن.
۴ـ وقتي يك مطلب را مي خوانيد، سعي كنيد با كلمات و عبارات خودتان آن را تكرار كنيد و به ذهن بسپاريد.
۵ـ بين مطالبي كه مي خوانيد، پل هاي ارتباطي برقرار كنيد. يعني جزئيات مطلب را به كليات مرتبط كنيد و قسمت هاي پراكنده را هم به همديگر.
۶ـ مطالب درسي سنگين را پشت سر هم نخوانيد. بين دو درس سنگين، وقتي را به خواندن يك درس سبك تر و آسان فهم تر اختصاص بدهيد.
۷ـ كيفيت البته به جاي خودش، اما كميت مطالعه واقعا مهم است. تكرار معجزه مي كند. بيشتر بخوانيد تا بيشتر در ذهنتان بماند و بهتر ياد بگيريد.
 
مشكل سطح۴
اصلا حوصله يا انگيزه اي براي درس خواندن ندارم

توصيه هاي سطح چهارم
۱ـ در برنامة هر روزتان، اوقات خاصي را اختصاص بدهيد به مطالعه؛ و آن قدر روي اين كار اصرار كنيد تا كاملا شرطي شويد و هر روز در آن اوقات خاص به ياد درس و درس خواندن بيفتيد. راهش يك برنامه ريزي درسي است. يك برنامة هفتگي. براي خودتان برنامه اي بنويسيد كه همه چيز در آن لحاظ شده باشد. دو هفته پيش، دربارة خصوصيات چنين برنامه و برنامه ريزي اي با هم حرف زديم. تكرارش نكنيم ديگر.
۲ـ خودتان را به مبارزه دعوت كنيد. يعني چه؟ يعني به خودتان تعهد بدهيد كه تا اين كار را تمام نكنيد، سراغ كار ديگري نمي رويد. تا اين درس را نخوانيد، به دوستتان تلفن نمي زنيد. اين مبارزه طلبي به تان انگيزه مي دهد و كمكتان مي كند كه آن قورباغة لعنتي را قورت بدهيد. خوانده ايد قورباغه برايان تريسي را. مگر نه؟
۳ـ با يك استاد، يك مشاور، يك همكلاسي يا هر كسي كه قبولش داريد، حرف بزنيد تا انگيزه تان تقويت شود و هدفتان را واضح تر ببينيد تا سريع تر و قوي تر به دنبالش برويد.
 
مشكل سطح 5
حواسم  پرت است و موقع درس خواندن تمركز ندارم

توصيه هاي سطح پنجم
۱ـ يك كاغذ و قلم كنارتان باشد تا هر وقت ذهنتان از درس به سراغ موضوع ديگري رفت، بلافاصله آن موضوع را روي كاغذ يادداشت كنيد. بعدش پروندة آن موضوع را موقتا ببنديد و مطالعه را از سر بگيريد. اگر دوباره همان مشكل اتفاق افتاد، دوباره به همان ترتيب عمل كنيد. وقتي درس خواندنتان تمام شد، سراغ كاغذتان برويد و آن موضوعات جانبي. به آن ها فكر كنيد و اگر لازم شد، كاري در رابطه با آن ها انجام بدهيد تا خيالتان راحت شود و با خيال آسوده برگرديد سر درستان. به مرور زمان، تعداد مواردي كه روي آن كاغذ يادداشت خواهيد كرد، كمتر و كمتر خواهد شد.
۲ـ عوامل حواس پرتي را به حداقل برسانيد. صداي موزيك را قطع كنيد. راديو و تلويزيون را خاموش كنيد و شرايطي براي مكان مطالعه تان به وجود بياوريد كه فقط و فقط ذهنتان روي درس متمركز شود.
۳ـ وقتي موضوع مورد مطالعه سخت است، تمركز كردن مشكل تر مي شود. پس رجوع كنيد به توصيه هاي سطح اول.
۴ـ خودتان را متعهد كنيد در مدت زماني كه قرار است طبق برنامه تان درس بخوانيد، هيچ كار ديگري جز درس خواندن انجام ندهيد. مثلاجواب تلفن را ندهيد. اگر قرار است توي همان ساعت مطالعه، ميان وعده اي بخوريد، آن ميان وعده را پيش از شروع مطالعه، آماده كنيد و بگذاريد كنار دستتان تا ديگر بهانه اي براي بيرون رفتن و فاصله گرفتن از محيط درس و مطالعه نداشته باشيد.
 
مشكل سطح۶
خوب درس مي خوانم اما امتحان ام خوب نمي  شود

توصيه هاي سطح ششم
۱ـ قرار نيست هيچ كسي در شب امتحان معجزه كند. بايد خودتان را از مدت ها قبل، براي امتحان آماده كنيد؛ نه شب امتحان. اگر شش روز متوالي، روزي يك ساعت درس بخوانيد، خيلي بهتر و بيشتر از كسي كه فقط شش ساعت در شب امتحان مطالعه مي كند، مطالب را در حافظة بلندمدت تان نگه خواهيد داشت.
۲ـ با دوستانتان بنشينيد و سؤال هاي امتحان را حدس بزنيد. از همديگر سؤال بپرسيد و از خودتان امتحان بگيريد.
۳ـ سؤال ها را به دقت بخوانيد و خوب بفهميدشان. دقت كنيد كه صورت سؤال دقيقا چه چيزي را از شما سؤال كرده است.
۴ـ حواستان به وقت باشد. ضمنا با خودتان لج نكنيد. سؤالي كه جوابش را بلد نيستيد يا جواب دادنش برايتان وقتگير است، علامت بزنيد و ازش بگذريد تا در پايان اگر وقتي مانده بود، برگرديد و جواب بدهيد.
۵ـ قبل از اين كه شروع كنيد به نوشتن جواب هر سؤال، يك  مرتبه كليت آن جوابي را كه مي خواهيد روي كاغذ بياوريد، به ذهن بياوريد و بعدش شروع كنيد به نوشتن. ضمنا خوانا و تميز بنويسيد تا ذهن مصحح را نسبت به برگه تان خراب نكنيد.
 
 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 3:34 AM  توسط   | 

 

رفتارها - سعيد بي‌نياز:


جرأت‌ورزی یکی از مهم‌‌‌ترین مهارت‌های زندگی است که به افزایش اعتماد به نفس خودمان و جلب احترام دیگران منجر می‌شود.

خیلی از آدم‌ها در رويارويي با مشکلات زندگي ناتوان‌اند و در مقابل، عدة ديگري مي‌توانند از اين مشکلات به آسانی عبور کنند و به کساني تبديل شوند که ما به آن‌ها مي‌گوييم آدم‌هاي موفق.

روان‌شناسان با بررسي زندگی همين آدم‌ها به فرايندهاي مشابهی دست پيدا کردند تحت عنوان «راهبردهاي مقابله‌اي» و مشاهده کردند که اين راهبردها يک ويژگي مهم دارند:

مي‌شود آن‌ها را آموزش داد. پس از این کشف، روان‌شناسان در کارگاه‌هاي عمومي، مراکز مشاوره و روان درماني، مدارس و حتی ادارات دولتي آموزش‌هايي را رواج دادند که نام‌هاي متفاوتي داشت: مهارت‌هاي مقابله‌اي، مهارت‌هاي انطباقي و يا مهارت‌هاي مقابله با تغييرات زندگي؛ که اين آخري توي ايران  خلاصه شده و تبديل شده است به «مهارت‌هاي زندگي».


يکي از جذاب‌ترين و کاراترين مهارت‌هاي مقابله‌اي، جرأت‌ورزي است. جرأت‌ورزي ترجمة کلمة انگليسي Assertiveness است. متأسفانه اين کلمه در زبان فارسي و در کتاب‌هاي مختلف، به شکل‌هاي مختلفی آمده است: جرأت‌ورزي، جرأت‌مندي، ابراز وجود، قاطعيت و... بعضي‌ها هم خودشان را راحت کرده‌اند و گفته‌اند: «مهارت نه گفتن». به نظر مي‌رسد جرأت‌ورزي، بهتر ابعاد اين مهارت را منتقل می‌کند.

جرأت‌ورزي توانايي ابراز خود و احقاق حقوق خود بدون تجاوز به حقوق ديگران است. عمل به شيوة جرأت‌ورزانه به شما اجازه مي‌دهد تا اعتماد به نفس را در خود حس كنيد و موجب برانگيختن حس احترام دوستان و آشنايان شوید.

جرأت‌مندي امكان دستيابي به روابط صادقانه را افزايش مي‌دهد و به شما كمك مي‌كند تا دربارة خودتان احساس بهتري داشته باشيد و بر موقعيت‌هاي روزمره، تسلط بيشتري پیدا کنید. جرأت‌ورزي رابطة تنگاتنگي دارد با حقوقي که ما به‌عنوان يک فرد براي خودمان در نظر مي‌گيريم. فرد جرأت‌ورز دربارة خودش به حقوق زير باور دارد:

 من حق دارم زندگي خودم را خودم هدايت کنم، هدف‌ها و آرزوهایم را خودم مشخص و آن‌ها را اولويت‌بندي کنم.

 من حق دارم كه ارزش‌ها، باورها و عواطف خاص خودم را داشته باشم و حق دارم به خاطر اين ارزش‌ها، باورها و عواطف به خودم احترام بگذارم.


 من حق دارم به ديگران بگويم دوست دارم با من چگونه رفتار شود.

 من حق دارم بگويم «نه»، «من نمي‌دانم»، «من نمي‌فهمم» يا حتي «من اهميت نمي‌دهم» و البته حق دارم قبل از ابراز آن‌ها زماني براي فکر کردن در موردشان داشته باشم.

 من حق دارم از ديگران درخواست اطلاعات يا كمك کنم بدون اين كه به خاطر نيازهاي خود دستخوش احساسات منفي شوم.

 من حق دارم افکارم را تغيير دهم، اشتباه کنم و گاه غيرمنطقي عمل کنم و البته پيامدهاي آن عمل را كاملا مي‌پذيرم.

 من حق دارم خودم را دوست بدارم، هر چند مي‌دانم كامل نيستم و گاهي كارها را پايين‌تر از حد توانايي كامل خود انجام مي‌دهم.

 من حق دارم روابط مثبت و رضايت‌بخش برقرار کنم. روابطي كه در آن احساس آرامش کنم و آزادم صادقانه احساسم را بيان کنم و حق دارم روابط خود را اگر نيازهايم را برآورده نسازد، تغيير يا خاتمه دهم.

 من حق دارم زندگي خود را به هر شيو‌ه‌اي كه خودم مي‌خواهم تغيير و تحول دهم.

 من حق دارم مسؤول مشکلات ديگران نباشم.

 من حق دارم انتخاب‌هاي خاص خودم را داشته باشم و دليلي براي توجيه همة آن‌ها به ديگران وجود ندارد.

جرأ‌ت‌ها و آدم‌ها

با کمي آسان‌گيري مي‌توانيم بگوييم آدم‌ها در مورد ابراز حقوقشان در روابط اجتماعي چهار دسته‌اند:

1 ـ منفعل:  اين آدم‌ها معمولا سبک ارتباطي منفعلانه‌اي دارند. اگر بخواهيم کلمة صريح‌تري به جاي صفت اين افراد بگذاريم «بي‌جرأت» بهترين گزينه است. ما در ظاهر اين افراد را فروتن، صبور، از خود گذشته و مهربان مي‌بينيم اما آن‌ها به خاطر اين که به ديگران اجازه مي‌دهند به راحتي حقوق و احساساتشان را ناديده بگيرند، هميشه در درون خود ناراحت‌اند و با خودشان کلنجار مي‌روند.

آن‌ها يا به حقوق خود مطلع نيستند، يا آن‌ها را باور ندارند و يا با وجود اطلاع و باور به حقوق خود، بلد نيستند جرأت‌ورزانه عمل کنند. اين افراد صدايي آرام و لرزان دارند، حرف خودشان را به‌راحتي پس مي‌گيرند و مکررا عذرخواهي مي‌کنند.

اين آدم‌ها براي دل ديگران زندگي مي‌کنند. البته منفعل بودن راه راحتي است. مسلما ما وقتي جرأت‌ورز باشيم بيشتر بايد با کج‌فهمي‌ها، انتقادها و اخم‌هاي اطرافيان روبه‌رو شويم و اين کار آساني نيست.

2 ـ پرخاشگر: آن‌قدر اين آدم‌هاي دور و بر ما زيادند که شايد نيازي به توضيح اين سبک ارتباطي نباشد. اين افراد جرأت‌مندي را با خشونت اشتباه گرفته‌اند. آن‌ها حقوق خود را به قيمت ناديده گرفتن حقوق ديگران به دست مي‌آورند.

پرخاشگر‌ها با منفعل‌ها يک زوج مکمل ناعادلانه را تشکيل مي‌دهند. متأسفانه در فيلم‌هاي خشونت‌آميز  قهرمانان پرخاشگر اما موفق به شدت تبليغ مي‌شوند. آن‌ها جوري حرف مي‌زنند که ديگران احساس حقارت، گناه، اندوه و ناداني مي‌کنند. آن‌ها با صداي بلند صحبت مي‌کنند، طعنه  و کنايه مي‌زنند، رفتار شما را مکررا با «تو بايد...» و «تونبايد...»

ارزش‌گذاري مي‌نمايند، شما را دلسرد مي‌کنند، به شما برچسب مي‌زنند و هميشه مليت‌ها و جنس مخالف و ديگران را تحقير مي‌کنند.

3 ـ پرخاشگر منفعل: اين دسته جالب‌ترين و البته غيرقابل تحمل‌ترين سبک ارتباطي را دارند. اين افراد به دلايل مختلف ممکن است احساس خشم يا خصومت نسبت به ديگران را تجربه کنند، اما نه توانايي بيان آن را دارند و نه مي‌توانند اين احساس‌ها را تحمل کنند.

آن‌ها شيوه‌اي غيرمستقيم و انحرافي را براي خالي کردن خشم خود برمي‌گزينند. لج کردن، کم کاري، با استفاده از هيجان‌هاي تأثيرگذار (مثلا گريه يا قهر) باج‌گيري کردن و جابه‌جا کردن خشم به اشيا مثلا پنچر کردن ماشين از شيوه‌هاي شيطنت‌آميزي است که اين افراد به کار مي‌برند.

بعضي مي‌گويند اين سبک تا حدي ناخودآگاه و خودکار به کار برده مي‌شود. البته وقتي اين کارها تکرار شوند و نتيجه ‌بخش باشند بعيد هم نيست که اتوماتيک شوند. 

کارمندي که کار ده دقيقه‌اي شما را به خاطر احساس خشم از ارباب رجوع‌هاي ديگر يا رئيس توي دوساعت انجام مي‌دهد، نمونة يک فرد پرخاشگر منفعل است.

4 ـ جرأت‌ورز: همان‌طور که گفتيم جرأت‌ورزي، توانايي ابراز خود و احقاق حقوق خود بدون تجاوز به حقوق ديگران است. افراد جرأت‌ورز بدون اين که پرخاشگري کنند و يا از راه‌هاي غيرمستقيم ابراز هيجان‌ها استفاده کنند به حقوق خودشان دست مي‌يابند.

آن‌ها افکار و احساسات خودشان را خود انگيخته و صريح بيان مي‌کنند. اين آدم‌ها در عين حال افرادي مورداعتماد، پذيرا و شنونده نيز هستند. آن‌ها اگر با شما مخالف باشند بدون اين‌که بي‌احترامي‌ کنند نظرشان را مي‌گويند.

 

 

جرأت‌ورزي به چه درد مي‌خورد؟

حتما بارها اتفاق افتاده است که توي موقعيتي قرار بگيريد که از شما درخواستي شود که با آن موافق نيستيد. دوستي شما را براي تجارت شبکه‌اي پرزنت مي‌کند، کسي از شما مي‌خواهد الکل يا موادمخدر مصرف کنيد و يا فردي از جنس مخالف از شما تقاضاي ازدواج مي‌کند.

جرأت‌ورزي به شما کمک مي‌کند که معقولانه اين تقاضاها را رد کنيد. علاوه بر این جرأت‌ورزي در موقعيت‌هاي زير هم به دردتان مي‌خورد:

ـ تقاضاي معقول از ديگران
ـ برخورد درست با مخالفت ديگران
ـ جلوگيري از تعارضات پرخاشگرانة غیرضروری
ـ اعلام موضع خود در تصميم‌هاي جمعي

جرأت‌ورزی در سه حرکت

برای ورود به دنیای آدم‌های جرأت‌ورز لااقل باید از سه مرحلة زیر عبور کنید:

پيش از اعلام موضع

1 ـ ابتدا از موضع خود مطمئن شويد، يعني مشخص كنيد كه مي‌خواهيد بگوييد بله يا خير. اگر مطمئن نيستيد، بگوييد كه براي پاسخ دادن بايد كمي فكر كنيد. به شخص مقابل بگوييد كه بداند چه زماني پاسخ خواهيد گفت.

2 ـ اگر شما كاملا متوجه نشده‌ايد كه فرد مقابل از شما چه تقاضايي دارد، از او توضيح روشني بخواهيد.

اعلام موضع با جمله سه بخشي

اين مرحله در واقع مهم‌ترين تکنيک جرأت‌ورزي را در برمي‌گيرد. قبل از توضيح اين تکنيک بايد بياموزيم که هر ارتباط کلامي با يک سري رفتار‌هاي بدني همراه است. اين رفتار‌هاي بدني که به زبان بدن معروف‌اند داراي معناهاي فرهنگي خاص خود هستند.

در رفتار‌هاي جرأت‌ورزانه بدن بايد راست باشد. سر بالا نگه داشته شود، رابطة چشمي مستقيم برقرار شود و در مجموع در صدا و رفتار فرد، قاطعيت و اطمينان موج بزند.

فرض کنيد دوستي مي‌خواهد واکمن‌تان را قرض بگيرد. قاطعانه‌ترين و در عين حال محترمانه‌ترين جمله‌اي که مي‌توانيد بگوييد از سه بخش تشکيل شده است:

1 ـ بخش همدلانه يا بازخورد مثبت: اين بخش که با کلمة «من» شروع مي‌شود فضا را دوستانه مي‌کند و از پرخاشگرانه بودن جمله‌تان جلوگيري مي‌کند. همچنين طرف مقابل معمولا مي‌فهمد که شما علت درخواست و مشکل او را درک کرده‌ايد: «من مي‌دونم که تو واکمن من رو لازم داري...»

2 ـ بخش استدلالي: در اين بخش دليل يا دلايل تصميم خودمان را اعلام مي‌کنيم. اين دلايل بايد تا حد ممکن کوتاه، واضح و روشن باشند. يادتان باشد آوردن دليل اضافي به ضرر خودتان تمام مي‌شود: «اما چون تصميم گرفتم واکمنم رو به کسي قرض ندهم/ يا/ چون در طول روز به واکمنم احتياج پيدا مي‌کنم...»

3 ـ بخش قاطع اعلام تصميم: خيلي‌ها به اين بخش نمي‌رسند و به همين خاطر جملة ناتمام‌شان موجب مي‌شود طرف مقابل سوءاستفاده کند و سکوت در اين بخش را دليل بر رضايت بگيرد. در اين بخش ما تصميممان را بدون تعارف اعلام مي‌کنيم: «واکمنم رو به‌ات نمي‌‌دم.»

کلا به اين نوع جمله‌هاي سه بخشي «رد قاطعانه» يا «جرأت‌ورزي قوي» گفته مي‌شود. اگر طرف مقابل درخواست را تکرار کرد ما دقيقا همين جمله را بي‌کم و کاست تکرار مي‌کنيم.

سعي کنيد در اين مرحله علاوه بر زبان بدن قاطعانه مخصوصا در بخش اول، جملة زبان بدنتان دوستانه باشد. معمولا افراد منطقي با يک يا دو بار شنيدن اين جملة سه بخشي قانع مي‌شوند و گرنه مجبوريد تکنيک‌هاي مرحله سوم را به کار ببريد.

 اعلام موضع در شرايط خاص

 اگر طرف خيلي سمج بود مي‌توانيد از تکنيک‌هاي خاص استفاده کنيد:

1 ـ سي‌دي خش‌دار: در اين تکنيک که به آن «صفحة خط افتاده» هم مي‌گويند ما دقيقا مثل يک سي‌دي آسيب ديده مرتب يک جمله را بي‌کم و زياد تکرار مي‌کنيم.

اين جمله در ابتدا همان بخش دوم و سوم مرحله قبل است و بعد مي‌توانيد فقط به بخش آخر اکتفا کنيد. يادتان باشد که شما هيچ چيزي نمي‌شنويد. شما يک سي‌دي خش‌دار هستيد که هيچ استدلالي را نمي‌شنويد. زبان بدن شما بايد قاطعانه و بدون تغيير  باشد.

شما اگر جاي طرف مقابل باشيد، از اين همه تکرار خسته نمي‌شويد؟ خب، هدف ما هم همين است.

2 ـ قاطعيت پيش‌رونده: شما مي‌توانيد از يک جملة سه بخشي محترمانه شروع کنيد و در صورت ادامه، مرتب زبان بدن و لحن و محتواي جمله‌تان را قاطعانه‌تر کنيد و اگر جواب نداد محيط را ترک کنيد. اين تکنيک برای ایستادگی در مقابل دعوت به سیگار و مشروب و موادمخدر توصیه می‌شود. به اين روش جرأت‌مندي فزاينده هم گفته مي‌شود.

3 ـ خلع سلاح: همان‌طور که گفتيم افراد پرخاشگر با برچسب زدن و جريحه‌دار کردن احساساتتان مي‌خواهند به هدفشان برسند. شما بعد از به کار بردن جملة سه بخشي در مقابل اين افراد معمولا مي‌شنويد: «خيلي خودخواهي».

بهترين راه در مقابل اين افراد اين است که بگوييد «اگه اين کار خودخواهيه آره من خودخواه‌ام» و او سلاحش را از دست داده است! البته يادتان باشد حتما مطمئن باشيد طرف مي‌خواهد سوءاستفاده کند.

4 ـ خود را به خنگي زدن: اين تکنيک در مقابل انتقادهاي زياده از حد کاربرد دارد. در مقابل اين موقعيت خود را به خنگي بزنيد. مثلا اگر کسي به نحوة کار کردن شما ايرادي غير منطقي گرفت و گفت «تو کار خودتو بلد نيستي» مي‌توانيد زبان بدن ساده‌لوحانه به خودتان بگيريد، يک لبخند احمقانه بزنيد و بگوييد: «آره اتفاقا خودمم فکر مي‌کنم کارمو بلد نيستم!»

5 ـ عوض کردن موضوع صحبت: وقتي شما با چند بار گفتن جملة سه بخشي نتيجه نگرفته‌ايد موضوع صحبت را عوض کنيد.

 

 

مهارت‌هاي زندگي ايراني

يکي از آشنایان 20 ساله‌ام از وقتي که کلاس دوم ابتدايي بوده، یعنی از وقتی که فقط 8سال داشته، مجبور شد به خاطر ادامة تحصيل پدرش به استراليا برود و تا دوم دبيرستان آن‌جا بماند.

چند روز پيش وقتي در مورد همين مهارت با او حرف مي‌زدم گفت اتفاقا ما توي کلاس سوم ابتدايي درسي به نام مهارت نه گفتن داشتيم .

دوست من يادش آمد که معلمش (با توجه به فرهنگ استراليا) مثال تعارف مشروب توسط برادر را برايشان زده و از آن‌ها خواسته بگويند در اين موقعيت چه کار مي‌کنند؟ با يک حساب سر انگشتي مي‌شود فهميد که در سال 1995 در استراليا در مقطع ابتدايي لااقل يک درس را به مهارت‌هاي مقابله‌اي اختصاص داده‌اند.

در ايران اين کار خيلي ديرتر و با کارگاه‌هاي مرکز مشاورة وزارت علوم شروع شد. جزوه‌هاي انصافا خوبي که مرکز مشاورة مرکزي وزارت علوم و دانشگاه تهران چاپ کردند و هنوز هم مي‌کنند قابل تقدير است و در نوشتن اين مطلب هم از آن جزوه‌ها استفادة فراوانی برده شده است، اما جا دارد که ما چنین جريانی را آسيب‌شناسي کنيم.

ما هنوز از سنين بالاتر شروع مي‌کنيم. اما واقعیت این است که کودکي که اين مهارت‌ها را در مقطع ابتدايي بياموزد در نوجواني و جواني راحت‌تر با قضايا کنار مي‌آيد.

ضمن اين‌که الگوهاي غلط رفتاري در او شکل نمي‌گيرد تا تغيير دادنش در مقاطع بالاتر اين‌قدر سخت باشد... و بحث هميشگي اين‌که اين‌جا ايران است. بايد تحقيقاتي انجام شود تا بفهميم کدام تکنيک‌ها با توجه به شرايط فرهنگي ما بهتر جواب مي‌دهد و اين که آيا نيازي به بومي کردن آن‌ها هست يا نه؟

پايان‌نامه‌هايي که در مورد اين مهارت‌ها نوشته شده‌اند، همه و همه از افزايش سلامت روان بعد از ياد گرفتن اين مهارت‌ها حکايت دارند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:55 PM  توسط   | 

 

(نسبت پیشرفت وجمعیت)

برگرفته از خبرگزاری دولتی موج

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:54 PM  توسط   | 

 

 

راي ماشين‌بازي و گشت و گذار و چرخ زدن‌هاي درون شهري، هيچ كجاي دنيا به پاي خيابان ولي‌عصر، راسته ميدان ونك نمي‌رسد.

 البته به جز خيابان جردن. تمام عشق ماشين‌ها، تمام آن‌ها كه مدعي دست فرمان خوب و رانندگي شوماخري هستند و تمام آن‌ها كه براي كلاس گذاشتن و تفريح و زبانمان لال كارهاي مشابه‌تر، مي‌خواهند سري توي سرها در بياورند، از پر و پا قرص‌هاي اين خيابان‌هاي معروف هستند.

از بزك كردن ماشين‌ها و از تيپ‌زدن‌هاي افراطي و مدل‌هاي جديد و ماشين‌هاي مدل بالاي جردن و ولي‌عصر و بالاي ونك كه بگذريم، مي‌رسيم به بالا و پايين رفتن ماشين‌ها توي آن راسته‌ها، بعد از ساعات اوليه شب. درست همان ساعاتي كه سر شبِ لوطي‌هاي تهران است، ماشين‌هايي در دو خيابان بزرگ تهران بالا و پايين مي‌روند و با خيابان‌ها صفا مي‌كنند.

 اين همه دنگ و فنگ، اين همه بالا و پايين رفتن، اين همه ويراژ دادن، فكر مي‌كنيد به چه قيمتي تمام مي‌شود؟براي آن‌ها كه كارشان شده بعد از درس و مشق و دانشگاه و كار و خستگي روزانه، بالا و پايين رفتن از خيابان‌هاي با كلاس شمال شهر، كه هيچ! ولي براي آن‌هايي كه كمي به فكر خودشان و كمي بيشتر به فكر نسل آينده هستند، قضيه شكل مهم‌تري به خود مي‌گيرد.

 شايد بگوييد نه، ولي...آخر هفته نيست، يكي از روزهاي وسط هفته است؛ سه‌شنبه. خيابان گاندي از شمال به جنوب، ترافيك سنگيني دارد. ساعت 10:20 شب و ترافيكي به آن سنگيني، آن هم در خياباني كه خيابان اصلي شهر نيست، جزو جاذبه‌هاي شهر ماست. زانتياي سفيد كه از ترافيك خسته شده، ناگهان نعره مي‌كشد، راه را مي‌شكافد و از گاندي مي‌پيچد توي خيابان فرزان، تا ميان‌بر بزند.

 چهار دختر جوان، سرنشينان هميشگي زانتيا، همراه با يك قطعه موسيقي پيچيده در فضاي دربسته ماشين، ضرب و ريتم گرفته‌اند. انتهاي فرزان كه مي‌رسد به خيابان ولي‌عصر، دوباره ترافيك بي سر و سامان شروع مي‌شود و سرعت ماشين‌ها كم مي‌شود. اما دخترهاي جوان، همچنان ريتم گرفته‌اند.

مهسا راننده زانتيا كار هميشگي‌اش بالا و پايين رفتن از خيابان ولي‌عصر است و تفريح و گشت‌وگذار و به گفته خودش فر خوردن توي خيابان‌هاي اين شهر بي در و پيكر. مهسا و هيچ يك از سه دوستش اصلا به فكر هزينه‌هايي كه صرف خريد سوخت براي ماشين خود مي‌كنند نيستند؛ حتي اگر مجبور باشند براي هر بار پر كردن باك ماشينشان چيزي حدود 5 تا 7 هزار تومان هزينه كنند.

 مهسا كه سال‌هاست اوقات فراغت خود را به اين شكل سپري مي‌كند، درباره ميزان مصرف سوخت ماشينش مي‌گويد: «پيش از اين‌كه زانتيا بخرم، پژو سوار مي‌شدم. پژوي 405، خرج بنزينش بسيار بالاتر از زانتيا است. البته ميزان مصرف بنزين بستگي دارد به اين‌كه در روز چه مقدار راه بروم و به كدام مسير! مسلما اگر مسير، يك مسير ترافيك‌خور باشد، بنزين بيشتري مصرف مي‌شود، اما ما جايي را نداريم جز خيابان ولي‌عصر، حد فاصل ونك – پارك‌وي و يا ونك -تجريش!»

 مهسا تاكنون ميزان مصرف ماشين‌هاي مختلف را تجربه كرده است و معتقد است كه زانتيا، نصف تمام ماشين‌هايي كه تاكنون سوار شده‌است، بنزين مصرف مي كند و برايش به صرفه‌تر است. او كه هر شب مسير ونك تا تجريش را چيزي حدود 6 الي 7 بار گز مي‌كند، اصلا به حياتي بودن سوخت ماشينش اعتقادي ندارد:

«به من چه؟ چرا فقط من بايد رعايت مصرف سوخت را بكنم. اين همه آدم در روز، بنزين مصرف مي‌كنند و اصلا هم به فكر اين نيستند كه ممكن است يك روز كارشان به گدايي بكشد و مجبور باشند براي يك قطره بنزين، دستشان را جلوي غريبه‌ها دراز كنند، آن وقت، من يكي بايد به فكر باشم؟»

با يك حساب سرانگشتي، مهسا و دوستانش اگر حداقل روزي 100 كيلومتر توي خيابان‌هاي تهران چرخ بزنند و در هر 100 كيلومتر، 10 ليتر بنزين مصرف كنند، مصرف بنزين‌شان در هفته مي‌شود چيزي حدود 70 الي 80 ليتر. به عبارت ديگر، مهسا و دوستانش در ماه، 320 = 4 × 80 ليتر بنزين مصرف مي‌كنند. معادل توماني آن هم مي‌شود 25 هزار و 600 تومان تا 30 هزار تومان. اين كمترين هزينه‌اي است كه آن‌ها براي تفريح مي‌توانند بپردازند. سينما هم مي‌رفتند، بيشتر از اين خرجشان مي‌شد.

روزبه و آستينا‌ي منحصر به‌فردش

اتومبيل مشكي رنگ با سرعت بسيار زياد از تمام ماشين‌هاي در حال حركت به سمت شمال خيابان ولي‌عصر، لايي مي‌كشد. روزبه راننده تنها ماشين مدل آستينا است و ديگر همه ماشين بازهاي حرفه‌اي راسته ولي‌عصر، او و ماشينش را مي‌شناسند.

او معتقد است بنزين ليتري 80 تومان، پدر ماشينش را در مي‌آورد: «من ترجيح مي‌دهم از بنزين سوپر استفاده كنم. ليتري 110 تومان مي‌دهم و ماشينم را كمتر به تعميرگاه مي‌برم. هر بار كه باك ماشينم را پر مي‌كنم، چيزي حدود شش هفت هزار تومان بابت آن مايه مي‌دهم كه اگر معمولي بزنم كمتر مي‌شود؛ 5 هزار تومان.»

مصرف ماشين روزبه به دليل انژكتوري بودنش پايين است. او از وضعيت بنزين مصرفي ماشينش راضي است و مي‌گويد: «بسته به ترافيك، صدي 10تا، صدي 12 تا بنزين مصرف مي‌كند. اين ماشين و امثال آن، بنزين را پودري مصرف مي‌كنند و به خورد موتور مي‌دهند. به همين دليل هم، مصرفشان پايين است. ماشين‌هاي انژكتوري به درد همين مي‌خورند كه بنزين كمي مصرف مي‌كنند و هزينه كمتري بابت بنزين صرفشان مي‌شود.»

روزبه با آستيناي منحصر به فردش كمي بيشتر از بقيه به فكر هدر رفتن سرمايه ملي است: «با وجودي كه ماشينم مصرف سوخت بالايي ندارد، ولي سعي مي‌كنم زياد با آن راه نروم. البته نمي‌شود اين كار را كرد. به هر حال، دوستانم فقط دو روز آخر هفته را تعطيل هستند. توي اين دو روز اگر به شمال نرويم، جايي براي تفريح نداريم. البته به جز خيابان‌هاي تهران.»

بچه مايه‌دارهاي بي‌حوصله    

محمد علي، صاحب يك ب‌ام‌و630 است. او خوراكش بالا و پايين رفتن توي خيابان‌هاي تهران است. بي‌آن‌كه هدفي داشته باشد. محمد علي به گفته دوستانش از آن بچه مايه‌دارهايي است كه از بيكاري و بي‌حوصلگي، عصرها كار و تفريحش ماشين بازي است. خودش مي‌گويد: «روزانه حدود هفتاد هشتاد كيلومتر با ماشين مي‌گرديم. هدف مشخصي نداريم. فقط در خيابان، بالا و پايين مي‌كنيم تا دوستان قديمي‌مان را پيدا كنيم و ديداري تازه كنيم و يا به شكل خوش‌بينانه‌تر، دوستان تازه‌تري پيدا كنيم.»

او هم مثل خيلي‌هاي ديگر حالي‌اش نيست كه بنزين مملكت با چه جان‌كندني تأمين مي‌شود و بالاخره به زودي، روزي فرا مي‌رسد كه بنزين جزو تجملاتي‌ترين مايحتاج بشري شود؛ «فكر نكنيد هدر رفتن انرژي سوخت برايم مهم نيست، ولي كاري‌‌اش نمي‌شود كرد. شما هم به فكر نسل آينده نباشيد. نسل آينده خودش فكري به حال سوخت مورد نياز خودش مي‌كند. بنزين را كه نمي‌خورند، مصرف مي‌شود، همين!»

روزي نيم باك

بابك متال از بچه‌هاي معروف ولي‌عصر است. خودش مي‌گويد: «تمام بر و بچ اين‌جا و آن‌جا و همه‌جاي تهران كه اهل ماشين بازي‌اند، بابك متال را مي‌شناسند.» بابك يك 206 دارد كه با رنگ قرمزش بدجوري در شهر توي چشم است. او عشق اسپرت كردن دارد و ماشينش را آن‌قدر اسپرت كرده كه هر جاي تهران گم بشود، به راحتي پيدايش مي‌كند. او روزانه نيم باك مصرف مي‌كند.

ماشين انژكتوري‌اش كم مصرف است، اما ميزان سوخت مصرفي ماشين و هدر رفتن انرژي مملكت، تنها چيزي است كه براي بابك بي‌اهميت است: «اين همه خرج كرده‌ام كه ماشين را بخوابانم كنج خانه؟! نه، هيچ گربه‌اي محض رضاي خدا موش نمي‌گيرد. من هم براي خانه‌ام ماشينم را بزك نكرده‌ام. حالا به جهنم كه روزي 20ليتر هم بنزين هدر مي‌رود. فكر مي‌كنيد چقدر مي‌شود؟ 20 ليتر به ازاي هر ليتر 80تومان، مي‌شود 1600 تومان! 1600 تومان پولي است كه بخواهم به خاطرش توي خانه بنشينم؟»

دست آخر هم قبل از آن‌كه پدال گاز را فشار بدهد و به قول خودش بگازد و همه ماشين‌ها را بگيرد، مي‌گويد: «بابا بي‌خيال! توي ايران تا دلت بخواهد از اين سوخت‌ها هست. بنزين نشود، فداي سرت، يك سوخت ديگر! اين‌جوري كه نمي‌ماند!»

حالا با اين اوصاف، شما خودتان حساب كنيد اگر روزانه فقط صد دستگاه اتومبيل، صرفا براي گردش‌هاي اين‌چنيني به خيابان ولي‌عصر (دقت كنيد فقط ولي‌عصر) بيايند، چقدر سوخت و انرژي مملكت هدر مي‌رود. صد دستگاه اتومبيل داريم، به ازاي هر دستگاه بر فرض مثال اگر ميانگين، 10 ليتر بنزين مصرف شود، روزانه هزار ليتر بنزين دود مي‌شود مي‌رود توي چشم من و شما. حالا هزار ليتر بنزين را اگر به صورت ميانگين، نصف سوپر و نصف معمولي در نظر بگيريم، هزينه آن مي‌شود مبلغي حدود 950 هزار تا يك ميليون تومان در روز!

بگرد تا بگرديم

ساعت 12 شب است و به عبارتي 24. سيندرلاهاي خيابان ولي‌عصر بايد سر ساعت خانه باشند. براي همين، خيابان تقريبا از وجود سيندرلاها خالي است. شاهزاده‌ها اما با بنز سي‌ ال كا، فورد، لامبورگيني، فراري و... هنوز كفش طلايي به دست به دنبال صاحب كفش مي‌گردند، بي‌آن‌كه بدانند پدر مملكت درآمده تا بنزين امروز ماشين‌هاي آن‌ها تهيه شود. عمق فاجعه هم اين‌جا است كه آن‌ها پدران نسل آينده مملكت هستند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:52 PM  توسط   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:49 PM  توسط   | 

 
 
 
 

دوستي مانند يك بازي است كه مهره هاي آن دائم در حال برخوردن هستند. در بهترين حالت آن دو نفر مانند چراغ مه شكن هستند و راه يكديگر را روشن مي كنند. همچنين نقاط ضعف هم را آشكارمي كنند كه موجب رشد دوطرف و پايداري علاقه مي شود اما اين تعادل را چگونه مي توان حفظ كرد؟ خيلي ساده و با رعايت قواعد بازي مي توان اين كار را انجام داد. مهمترين قواعد دوست داشتن به قرار زير است:

1ـ خود را دوست بداريد
كسي كه اعتماد كافي به خود ندارد نمي تواند از احساسات طرف مقابل به درستي قدرشناسي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد: دست از كار كردن مانند سيندرلا برداريد. اين در صورتي است كه خود را به درستي ارزيابي نكرده ايد. برنامه خود را تغيير دهيد. شعارتان اين باشد، بهترين چيزها براي خودم! براي خود چيز تازه اي بخريد، به سينما برويد. كسي كه باخودخواهي به برآورده كردن خواسته هاو اهداف خود بينديشد، نتيجه عكس آن را مي گيرد. علاقه به خود در اثر ارتباط عاطفي و روحي با همسر انسان به دست مي آيد، نه درحل كردن مشكلات به تنهايي.

2ـ مسئوليت خود را برعهده بگيريد
هركس طراح خوشبختي خود است. به اين ترتيب موفق مي شويد؛ اگر فكر مي كنيد خوشبختي در دوستي خود به خود به وجود مي آيد، در اشتباه هستيد. علاقه هم مانند يك غذاي لذيد بايد درست شود. فعال شويد! دوستي ايده آل محصولي از عقايد، اهداف و همكاري است. بايد سؤال زير را براي خود مطرح و آن را حل كنيد، آيا اصلاً به زندگي زناشويي علاقه اي داريد؟ همسر شما بايد داراي چه ويژگيهايي باشد؟ در كجا مي توانيد او را بيابيد؟ و هنگامي كه او را يافتيد بايد بين واقعيت و تصورات خود تعادلي برقرار كنيد.

3ـ به خود وقت بدهيد
زن و شوهر بايد با صرف وقت و صبر زياد، نخهاي زندگي خود را به هم گره بزنند، به اين ترتيب موفق مي شويد: زندگي زناشويي خود را خانه اي ببينيد كه بايد آن را بسازيد و عشق يكي از مصالح اصلي آن است. براي اينكه ساختمان محكم ساخته شود، بايد پايه هاي محكمي براي آن بريزيد. شما بايد براي كشيدن نقشه و پياده كردن آن درساختن اين خانه آرامش و زمان زيادي صرف كنيد. اين موضوع در مورد ارتباط دو نفر هم صدق مي كند.
اگر شما براي رسيدن به علاقه اي عميق، عجله به خرج دهيد، در خاتمه چيزي به دست خواهيد آورد كه فقط شبيه يك ارتباط است. اما معلوم نيست كه اين ارتباط در مواقع بحراني هم دوام پيدا كند، بنابراين دربيان نظرات خود و پذيرفتن نيازهاي طرف مقابل رك باشيد.

4ـ بر ترسهاي خود غلبه كنيد
آيا گمان مي كنيد كه رشد، تكامل و سرزندگي در درازمدت جايي در زندگي زناشويي شما نخواهد داشت؟ دوستي واقعي، ردوبدل كردن دائمي افكار است. به اين ترتيب موفق مي شويد ليستي از مسائل مهم تهيه كنيد. ترسهاي خود را بشناسيد. شما در كجا جلو خود و همسر خود را مي گيريد و مانع پيشرفت رابطه مي شويد؟ چه چيزي موجب رنجيدگي شما مي شود؟ در چه مواردي مي توانيد با گذشت باشيد؟ باهمسر خود صحبت كنيد كه چگونه مي توان با موانعي كه در ارتباط شما وجود دارد، مبارزه كرد؟

5ـ از كلمات صحيح استفاده كنيد
لحن صحبت دريك ارتباط زناشويي نقش مهمي دارد. پس از سپري شدن دوران اوليه زندگي، بايد با همسر خود گفتگوهاي زيادي داشته باشيد تا بتوانيد يكديگر را بهتر درك كنيد. به اين ترتيب موفق مي شويد، هنگام صحبت با همسر خود توجه داشته باشيد كه زمان ومكان صحيحي را انتخاب كرده ايد. نبايد با طعنه يا خشونت صحبت كرد. احساسات خود را هنگام گفتگوهاي منطقي زياد به بازي نگيريد. از گله كردن بپرهيزيد. به يك توافق برسيد. تشويق وتحسين در زندگيهاي موفق نقش بسيار مهمي برعهده دارند. براي هر انتقاد بايد 5 نكته مثبت را هم در نظر بگيريد.
6ـ رفتاري قاطع و در عين حال منصفانه داشته باشيد
آيا شما در بن بستي قرار داريد ونمي دانيد چگونه بايد از آن خارج شويد؟ همواره در زندگي زناشويي وضعيتهايي وجود دارند كه با توافق دوطرفه، هيچكس احساس مغبون شدن نمي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد. اولين قدم قبول داشتن همسر است. بعد بايد نتيجه مورد نظر خود را تعيين كنيد. همواره در تمام مسائل توافقي وجود دارد كه هر دوطرف را راضي كند.

7ـ در تغييرات با يكديگر همكاري كنيد
هيچ چيز ثابت نيست. درزندگي زناشويي تغييرات غيرقابل اجتناب هستند. تغيير شغل، تولد فرزند و غيره مسائلي هستندكه زن و شوهر بايد با هم بر آن غلبه كنند.
به اين ترتيب موفق مي شويد: انعطاف پذيري علاوه بر اينكه يكي از پايه هاي مهم زندگي است، يكي از مهمترين خصوصيات افرادي است كه برخورد بهتري در حل مشكلات دارند. پذيرفتن تغييرات با انعطاف پذيري يعني وداع با چيزهايي كه در گذشته وجود داشته است. تغييرات همواره موجب تغيير روند بازي مي شوند. حال بايد رفتاري جديد در پيش گرفت. تغييرات سه مرحله دارند. 1ـ هنوز همه چيز آشناست وهركس مي داند چه بايد بكند. 2ـ چيزهاي آشنا شروع به از بين رفتن مي كند و حال بايد فعال بود. 3ـ هر يك ازافراد خانواده در چارچوب تغيير موردنظر خود را تطبيق مي دهد.

8ـ جمع بندي رابطه
همانطور كه اتومبيل خود را نزد تعميركار مي بريد، بايد از رابطه خود هم مراقبت به عمل آوريد. كنترل دائمي ارتباط موجب حل راحت تر مشكلات و اختلافات احتمالي مي شود.
به اين ترتيب موفق مي شويد، هر روز كاملاً آگاهانه براي همسر خود وقت بگذاريد. از او بپرسيد كه روز خود را چگونه گذرانده است و به چه فكر مي كند. ارتباط مانند يك باغچه است، بايد از آن مراقبت كرد، در غير اين صورت پژمرده مي شود.

9ـ ارتباط خود را تازه و شاداب نگه داريد
راز داشتن ارتباط خوب و درازمدت اين است كه دائم به آن رسيدگي كرد.
به اين ترتيب موفق مي شويد، گاهي اوقات او را به طرز مطبوعي غافلگير كنيد. به پيك نيك برويد، تا جايي كه امكان دارد با هم بخنديد. اتفاقاتي را به خاطر بياوريدكه هردو در آنها نقش داشته ايد. در برخي موارد موضوعات كوچك را همواره رعايت كنيد. بعضي از اين مسائل هميشه ثابت مانند لنگري هستندكه كشتي احساسات را در درياي توفان نگه مي دارند و شما را به آرامش مي رسانند.

10ـ آرامش خود را حفظ كنيد
بايد كاملاً آگاهانه قواعدي را رعايت كنيد، زيرا زماني مي رسد كه شما به زندگي روزمره خود بازمي گرديد.
به اين ترتيب موفق مي شويد: هنر بزرگي است كه هويت همسر خود را بپذيريد وبه آن احترام بگذاريد و درعين حال خود را هم فراموش نكنيد به ايده آل هاي خودوفادار بمانيد و ارتباط خود را با دوستانتان قطع نكنيد. حتماً بايد به كار خود ادامه دهيد و علايق خود را فراموش نكنيد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:47 PM  توسط   | 

 
بهترین  مبارزه آن است که حریف از تو قوی تر باشد
بهترین
شوخی ان است که بدون تحقیر و تمسخر دیگران باعث شادی جمع شود
بهترین
نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی
بهترین
بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد
بهترین
همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفربودن
بهترین
ایینه وجدان توست آگاه و بیدار باش
بهترین
شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشد
بهترین
گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی
بهترین
ایده ها  را همیشه احساس تو به تو هدیه میدهد نه عقل تو
بهترین
راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن است ازحاشیه بپرهیز
بهترین
فرارآن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی
بهترین
عمل آن است که بدی را به نیکی جواب دهی
بهترین
مامن شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری
بهترین
نعمت بدون هیچ قید و شرطی سلامتی است و دل خوش
بهترین
راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهی نه با زبان
بهترین
جست و جو کنکاش در وجود خودت است
بهترین
قدردانی آن است که در آن افراط نباشد
بهترین
بزرگواری آن است که هر گز از بالا به کسی نگاه نکنی مگر آن که بخواهی او را از زمین بلند کنی
بهترین
طرز فکر آن است که به دیگران بر اساس خصوصیات شخصیتی شان امتیاز بدهی نه براساس ظاهر و ثروت شان
و
بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.
 
 
                  هیچ مال و ثروتی در جهان به اندازه نام نیک جاودانه نیست.   پوشکین
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:47 PM  توسط   | 

 
 
--- او در مورد تعالیم خویش می گفت:  پیام و رسالت من، ترویج آیین و مکتب و فلسفه ی خاصی نیست. پیام من نوعی کیمیا است، راه و روشی است جهت دگرگونی معنوی آدمی.
 
زندگی  
زندگی چیزی است غیرممکن; نبایستی باشد، ولی هست. بودن ما، درختان، پرندگان، اینها همه معجزه است. واقعا معجزه است، برای اینکه کل کائنات بی جان است. میلیونها و میلیونها ستاره و میلیونها و میلیونها منظومه ی شمسی همگی فاقد حیات هستند. فقط بر روی زمین، این سیاره ی ناچیز- که در مقایسه با         کائنات ذره ای غبار بیش نیست - حیات و زندگی به وجود آمده است. زمین خوش اقبال ترین مکان در کل هستی است; چرا که در آن پرنده ها می خوانند، درختان رشد می کنند و شکوفه می دهند، انسانها عشق می ورزند، آواز می خوانند، می رقصند. واقعا اتفاقی غیرقابل باور رخ داده است
راز رابطه
رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي آنها بستگي دارد .موقعي كه دو نفر تازه آشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي آشنايي فقط قشر خارجي بدن آنها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه آنها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم آاشنا ميشوند كه ما آن را عشق ميناميم ( عشق واقع)
ولي وقتي رابطه سطحي باشد ما آن را آشنايي ميناميم كه فقط دو قشرخارجي همديگر را لمس ميكنند و ما گاهي آن را به غلط عشق ميناميم كه اشتباه محض است.
آشنايي عشق نيست و عشق بسيار نادر است . اگر بخواهيم شخصي را در مركزش ملاقات كنيم اول بايد خودمان تغير اساسي كنيم .بايد پستي ها و بلندي هاي بسياري را بگذرانيم .اگر بخواهيم كسي را در درونش ملاقات كنيم بايد اول بگذاريم آن شخص هم به درون ما وارد شود . ما بايد حساس آسيب پذير و باز باشيم كه توام با خطر است . اجازه ورود كسي به درون ما يك قمار محسوب شده و خطرناك است . چون هرگز نميدانيم كه آن شخص با ما چكار خواهد كرد با اين اجازه ورود به مركزما تمام رازهاي درونمان فاش ميشود . و ديگر نميدانيم كه آن شخص با اين رازها چه خواهد كرد . به خاطر همين مطلب است كه ترس در وجودمان سر بر ميدارد و د ر نتيجه خود را باز نخواهيم كرد .
از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر آشنا شده و آنها فكر ميكنند كه اين آشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است .
بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند
.
به امید آنکه همه دوستش داریم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:45 PM  توسط   | 

درسهای قبلی:

15 - به طبیعت بازگردیم و برای بودن با طبیعت وقت بگذاریم. با اندیشیدن به زیبایی های طبیعت از این باور که تعلقات مادی لازمه احساس کمال هستند، رها می شویم.  

14 - خود را از ایده "هر چه بیشتر بهتر " رها کنیم. ایده ای که ما را به شدت درگیر دنیای فیزیکی می کند و آرامش را جایگزین آن کنیم که " بیشتر" در آن بی معناست.     

13 - آنچه به آن فکر می کنیم گسترش می یابد. بنابر این می توانیم دنیای درون مان را به نفع یا بر علیه خود به خدمت بگیریم. پس با خلق تصاویری از شادکامی و سعادت خود و مشاهده روز به روز این تصاویر آنها را در جهان مادی خود به واقعیت برسانیم.  

12 - دلیل آمدن ما بی شک این اشیایی که به دور خود جمع کرده ایم نیست. آنچه در آخرین لحظه از خود می پرسیم این است که چقدر به ایده های خود و به آنها که در مسیر زندگیمان قرار گرفته اند پرداخته ایم   

11- کوله بار مادی خود را از همین امروز سبکتر کنیم. تا انرژی کمتری از ما بگیرد. تا از اسارت آن رها تر شویم. تا بی دغدغه ای دیگران را در آن سهیم کنیم. تا آرام تر شویم.

10- خشم و رنجش موجب پریشانی است و ارتباط و مصاحبت موجب آرامش. خشم خود را از دیگران در مصاحبت با آنها مطرح کنیم

9- ذهن خود را از همه ناممکن ها رها کنیم و به خود فرصت بدهیم تا به سبک خود با خدا ارتباط برقرار کنیم. تردیدها مان را درباره آنچه معجزه می دانیم دوباره بررسی کنیم و ذهنی باز و بی قضاوت را جایگزین تردیدهامان کنیم.

8- دشمنی ها را از افکارمان بیرون کنیم. شعور جاری در ما در همه انسانها جاریست. وقتی همه به هم متصلیم یک تلنگر هم بسیار درد آور است چه رسد به تنفر و دشمنی.

7- شادمانی را وقتی برای خود می خواهیم از ما می گریزد و وقتی برای دیگران می خواهیم خودمان هم پیدایش می کنیم.

6- خود را ببخشیم. اشتباهات گذشته مان را درس های تعالی ببینیم و خود را از اتهامات گذشته رها کنیم. آزاد باشیم.

5- آرام باشیم، سکوت و مدیتیشن را تجربه کنیم و به خدا گوش کنیم تا راه حل مشکلات مان را بیابیم؛ مشکلات خانوادگی، مالی، جسمی و درونی.

4- انرژی درونی مان را از زیبایی هایی بگیریم که ما را در بر گرفته اند. این جریان انرژی منشا قدرت و بردباری ما می شود.

3- از آنجا که همه اشیا جهان دارای شعورند هیچ چیز اتفاقی نیست و هرچیزی پیامی برای ما آورده است که نباید بدان بی توجه باشیم.

2- به درون خود توجه کنیم بپرسیم چه هستیم و دلیل بودن مان در این جهان چیست.  

1- بدانیم که همه اشیا در اطراف ما دارای شعورند و ما می توانیم با این شعور مقدس ارتباط برقرار کنیم.

این نوشته ها را از کتاب 101 راه برای تغییر زندگی اثر دکتر وین دایر می فرستم.

هر روز یک درس. بخوانیم و تا پایان روز با خود زمزمه کنیم. به امید اتفاق های خوب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:44 PM  توسط   | 

 

 

 

در عصر ارتباطات ، « انزوا»  پذيرفتني نيست و زندگي بي رابطه مرگ روح است.

عرش الهي ، مرکز بي نهايت شماره اي اتصال با آفريده هاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان مي تواند با اين مرکز ، گفتگو کند. بي آنکه خطي روي خطي بيفتد.

خدا در مرکز ملکوتي دعا ، هر لحظه اماده دريافت پيام « نياز»  است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت ، کد تماس با خداست که در عدد «17 – 24434 » خلاصه مي شود.

کسي که روزي پنج بار با او تکلم مي کند ، از تنهائي در مي آيد ، کليم خدا مي شود و احساس بي پناهي نمي کند.

خدا که آن سوي خط تماس است ، دوست دارد در خوشي ها هم سراغ از او بگيريم ، نه فقط وقتي که گرفتار مي شويم و به دردسر مي افتيم. بي معرفتي است که وقتي « مضطر»  مي شويم از اورژانس « دعا» استمداد کنيم و انتظار کمک فوري داشته باشيم.

او هميشه گوش به زنگ ماست . مائيم که گاهي حوصله حرف زدن با او را نداريم. يا تماس و دعوت او را بي جواب مي گذاريم. شيطان سعي مي کند در جبهه معنوي ، رابطه ما با خدا را قيچي کند ، يا روي خط نيايش

« پارازيت ريا» بيندازد. مکالمه ما با مرکز ، نبايد قطع و وصل شود ، يا صدايش خش خش داشته باشد.

بايد « ديش » رحمت گير را بر بام بلند نيايش نصب کنيم و دريافت کننده دل را روي طول موج « اجابت » تنظيم کنيم ، تا صداي استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر « امن يجيب » که رمز اجابت است نتوانست خط ما را باخدا مرتبط سازد ، بايد ديد کدام گناه و غفلت موجب قطع تماس شده است ؟ گاهي قساوت دل و غذاهاي حرام و دوستان بد ، در سيستم ارتباطي ما با خدا اختلال ايجاد مي کنند و خطوط تماس را مي پوسانند و صدايمان به خدا نمي رسد.

براي وصل مجدد خط ، هم پرداخت هزينه لازم است و هم تعهد.

هزينه اش ، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است ، تعهدش هم آن است که قول بدهيم از حلم صبر و ستاريت خدا سوء استفاده نکنيم ، والا هميشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطيم.

گاهي تنها يک « يا رب » خالصانه ، يک آه برخاسته از دل ، يک قطره اشک ندامت ، يک دل شکسته و يک توسل بي ريا ، ما را به خدا وصل مي کند.

پيش شماره ارتباط با خدا ، حمد و ثناء و صلوات است . اگر محبت و معرفت « اهل بيت » را داشته باشيم « آل محمد»  به ما خط مي دهند ، آنگاه مي توانيم  يا چهارده خط مستقيم با خدا مرتبط شويم .« ولايت » تلفن همراه ما براي تماس با شبکه ملکوتي خداست.

حيف است که در جهل ارتباطات ، با خدا و رسول  و اهل بيت ، رابطه نداشته باشيم.

نقل از وبلاگ حاج آقا محدثی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 9:41 PM  توسط   | 

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.

فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."

 

شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

 

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.

 

فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 9:38 PM  توسط   | 

 

آسیب شناسی ازدواج!


نويسنده : محمد نيک انديش

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 9:34 PM  توسط   | 

 

سال هااست که نوآوری در روانشناسی در کنار اندیشه های فروید و انقلابی را که او آغاز کرده بود به باروری های علمی بسیار رسانیده است. ‬دیگر جهان علمی روانشناسی امروز، به فقط دو غریزه و محور اصلی و زیر بنایی اندیشه و رفتار آدمی باور ندارد.

روانش شاد‮ «فروید» ‬را می گویم که در عصر خود، انقلابی ترین اندیشه های زیر بنایی روانشناسی را به
جهانیان ارائه داد. ‬گرچه فرضیه های او با روشهای علمی قابل سنجش نبود ،اما کاستی در ابراز سنجش
نتوانست از اهمیت اندیشه انقلابی او بکاهد. ‬او نخست عنوان کرد که فقط یک انگیزه،یکغریزه،و یک
نیروی روانی در آدمی وجود دارد. ‬آنهم‮ ‬غریزه و یا نیروی جنسی است. ‬او عنوان کرد که در جهان ما آنچه
می گذرد ناخود آگاه است‮: ‬از نظر او ناخودآگاه یعنی کشش های ابتدایی واپس زده ایکه بوسیله سیستم های دفاعی کنترل می شوند. ‬او بعدها غریزه مرگ را به آنچه پیش از آن باور داشت افزود. ‬به عقیده فروید
،غریزه جنسی از لحظه تولد وجود دارد و در نقاط مختلف بدن آدمی در گردش است؛ از دهان به مقعد و سپس به اعضاء جنسی منتقل می شود و هر انتقالی با رشد و پرورش عقلانی آدمی در ارتباط است. ‬عشق کودک به سرپرستی است که در جنس مقابل قرار دارد ،یعنی کشش پسر به مادر و دختر به پدر است و از این جا عقده« اودیپوس» Oedipus Complex به وجود می آید. ‬اینکه آدمی چگونه با این تمایل ممنوع، آنهم بگونه ای ناخودآگاه سازگار شود و آنرا آشکار سازد و یا واپس بزند، زیر بنای شخصیت او را تشکیل می دهد. ‬اما این اندیشه با همه ی گسترش که در میان دست اندرکاران روان آدمی پیدا کرد، این شکوه را به همراه آورد که بنابراین فرضیه : ‬ما زندانی تمایلات خود هستیم و تشکل شخصیت ما از کودکی تا بزرگسالی فقط به میزانی بسیار محدود در‮ «آگاه»‬ماست؛و این که ما از اعمال خود بیخبریم، جهت هایی را که در زندگی انتخاب می کنیم، با فشار از سوی ناخودآگاه است واینکه آنچه را که واپس زده ایم بینانگزار عصبیت ماست و تا زمانی که ما نتوانیم آنچه را که در ذهن ناخودآگاه داریم با روش های تعبیر خواب و گفتار‮«روان درمانی» ‬به آگاه خود بیاوریم، این کشمکش همواره وجود دارد؛چون بعضی از کشش  های درونی ما آسیب رسان و خشمگینانه مهار شده اند، بهتر است که سرپوش بیمهاری را آرام آرام برداریم.‬به عقیده فروید بعضی از تمایلات سرکوب شده از نظر اجتماعی تاحدی پذیرفته شده اند. بنا براین بهتر است که با روان درمانی،آدمی به شادی و لذت های زندگی به گونه ای دست یابد که غرائز ویران ساز توانایی آسیب رسانی بهاو را نیابند...

سال هااست که نوآوری در روانشناسی در کنار اندیشه های فروید و انقلابی را که او آغاز کرده بود به
باروری های علمی بسیار رسانیده است. ‬دیگر جهان علمی روانشناسی امروز، به فقط دو غریزه و محور
اصلی و زیر بنایی اندیشه و رفتار آدمی باور ندارد.‬ اما پس از گذشت چیزی نزدیک به یک قرن می بینیم که در جهان کشورهایی وجود دارند که همه ی هم وغم خود را بر ارضا یا بازداشت و عقوبتغریزه جنسی
استوار کرده اند...‬

به این تلفن از ایران که دیروز دریافت داشته ام توجه بفرمایید. «با دختر جوانم برای خرید لباس رفته بودیم که ناگهان یورش ماموران به مغازه ها ما را بر جای میخکوب کرد. ‬مرا با دخترم به اتهام بدحجابی به داخل
اتومبیلی که یک مامور مسلح در آن نشسته بود کشیدند. زنی که از سایرین خشمگین تر به نظر می رسید و چهره ای بسیار نازیبا داشت، با مشت محکم بر سرم کوبید و گفت خجالت نمی  کشی با این موهای پریشان برادران را در خیابان ها تحریک می  کنی؟‮ ‬گفتم این روسری به عمد پایین نیامده است، ولی او با توهین های بسیار زننده من و دخترم را به گریه انداخت. ‬در همین احوال راننده اتومبیل با آن چنان ولعی به من و دخترم نگاه می کرد که ما هردو سر بزیر افکندیم که چشمانی آنچنان ناپاک و حریص به ما اشاره ی غیر خلاقی نداشته باشد.‬

در راه چند بار کتک خوردیم که چرا مردان را اغوا می کنیم؟ که چراچهره ی ما بوی عطر میدهد؟...‬بالاخره
به مقصد رسیدیم و من با شوهرم تلفنی صحبت کردم و شرح ماجرا را دادم. ‬شوهرم سراسیمه به محل
بازداشت ما آمد. ‬دردسر ندهم، چند میلیون پرداخت کرد تا توانست ما را از شلاق و مجازات های بعدی رهایی بخشد. ‬آقایی که با ته ریش جو و گندمی، مرتب به زمین و زمان ناسزا می گفت و با تسبیح کهربایی اش بازی می کرد پس از دریافت پول گفت: ‬همه ی این اقدامات برای جلوگیری از فساد است. ‬وقتی زن مرد را تحریک کند خدای نکرده ممکن است این مرد به ساحت پاک آن زن تجاور کند...‬زن باید نجابت اش را حفظ کند. ‬زن باید مظهر تقوی و اخلاق باشد...‬‮ ‬و بعد لباس های زیری را که خرید بودم از پاکت بیرون آورد و گفت خانم ،خجالت دارد شما شرم نمی کنید که این زیر جامه های غیر اخلاقی را می پوشید؟...‬بعد، آن ها را یکی یکی به طور دقیق معاینه کرد و گفت: ‬خانم حیا کنید این کجای آدم را می  پوشاند؟ من گریه می کردم، دخترم با چشمان اشک آلود دستمالی بر بینی داشت تا خود را از بوی نا مطبوع عرقی که از همه سو به مشام می رسید حفظ کند. ‬ما خطابه را شنیدیم و زیر جامه ها را به‮ «آقا»‬بخشیدیم و با هزار بار سپاسگزاری و قول این که از آن پس زن نجیبی باشیم به خانه برگشتیم. ‬در آنروز شوهرم قهرمانی بود که با صرف عایدات چند ماهه اش، زن و دخترش را از شلاق خوردن نجابت داده بود و...»

دشواری در این است که دولتمردان ما ،مردم را در سطح کاربرد ابتدایی ترین غرائز حیوانی ثابت تصور می کنند و به انسان بودن آن  ها اعتنا ندارند که به عقیده آنان غریزه حیوانی نیاز به مهار کردن از سوی قدرت های مطلقه دارد. ‬آن ها از فرضیه های فروید فقط این را آموخته اند که تنها انگیزه ای که در آدمی وجود
دارد غریزه جنسی است، بنابراین موی و روی و رفتار همه و همه‮ «جنسی» ‬است و برای مهار کردن این
غریزه باید بر آن سرپوش نهاد. ‬ موی و روی زن را پوشاند تا‮ «انسان»‬عزیزی دست از پا خطا نکند. ‬این
بحث فروید که بشر با نیازهای بی مهار به جهان پا می گذارد، برای دولتمردان ما وحی مُنزل شده است.‮ ‬ولی فروید می گوید این غریزه در برخورد با جامعه راه تعادل می جوید و در واقع جوان تولد یافته، آرام آرام
تربیت می شود،انسان می شود.‬ متاسفانه هنگامی که ما زن را بی اختیار و مرد را حیوانی تربیت نشده تصور کنیم. آنوقت به جای اجتماعی کردن و تربیت کردن آدمی، به محو ارزش های انسانی می پردازیم. ‬این است که می گویند پوشش سر برای کنترل غریزه است و هنگامی که سر بی پوشش بماند، مرد در دیدار موی سر و زن در برابر تمایل مرد بی طاقت می شود. ‬زن ضعیف است و توانایی مقاومت کردن ندارد و نمی تواند‮ «نه»‬بگوید. ‬زن وسیله ای تسلیم شدنی برای ارضاء غرایز مرد است. ‬به همین دلیل، خود کامگانی که برای اعمال و رفتار خود مرزی نمی شناسند غریزه را در مرد گواهی می کنند، ولی به زن مسئولیت کنترل آنرا می دهند.‬ یعنی اگر مرد بی طاقت شد، زن را باید تنبیه کرد. ‬اگر زنی عاشق شد، اوست که باید مجازات شود، زیرا هرچه هست زیر سر اوست. ‬مرد فقط دیده است، ولی آن زن است که اغوا کرده است. ‬شاید زمینه ی چنین استدلال بیمار گونه ایست که می خواهند زن را در خانه محبوس کنند؛ مگر فروید نگفته است که ما زندان تمایلات خویشیم؟بنابراین به جای آموزش درست و جهت دادن به غرایز و راه یابی  های هوشمندانه برای ارضاء نیازها، آنانکه به خود کامگی اعتقاد دارند،انسان را زندانی می کنند و روسری را پرده دارغریزه می شمارند تا فساد درونی را با پوشش بیرونی دلپذیر سازند.‬

از سوی دیگر، روانشناس، امروز در برابر چنین اندیشه هایی به «مرد»‬هم دلسوزی بسیار دارد.‬‮ ‬به نظر می رسد که دولتمردان ما ظاهرا به مرد سالاری توجه بسیار داشته اند، ولی از اینکه مرد را تا این اندازه حقیر بشمارند و به چنین درجه ای در برابر غرائز خود زبون و وامانده تصور کنند، براستی دور از انصاف است.‬‮ ‬
در واقع آنان به مرد می گویند تو اختیار و قدرت تحمل در برابر نیازهای خود را نداری و از خویشتن داری
بی بهره ای. به همین واسطه، ما زن را از چشم تو پنهان نگاه می داریم. ‬او را می پوشانیم که تو او را
نبینی،حتی زیر جامه های آنان را که در قفسه های مغازه ها پنهان است، ضبط می کنیم تا تو که همواره با خیال زن زندگی می کنی، از تجاور کردن به زن مصون بمانی. ‬بانویی که از ایران تلفن می کرد می گفت آن آقای ته ریش دار به او می گفت:«...‬ما همه ی این کارها را می کنیم که شما با احترام باقی بمانید. شما این کارها را می کنید که مردها به شما تجاوز می کنند! ‬اگر به شما تجاوز کنند ،گناه شما چند برابر است و...»


آیا این همه بی حرمتی به مقام والای انسانی، چه زن و چه مرد،چگونه توجیه می شود؟ سال ها از ارائه فرضیه  های فروید گذشته است. ‬انسان اجتماعی امروز به جهان هستی نگرش مثبت دارد و از کوته اندیش های هزاره های پیش خود را رها می سازد؛ و من با خود می اندیشم اگر مرد، چه در رهبری خانواده و یا گروه،به هر استدالالی، آنقدر فرومایه و از آموزش به بهره باشد که نتواند غرائز خود را کنترل کند، پس چگونه می تواند ادعای رهبری جامعه ای را داشته باشد و غرائز خود را و ضعف خود را باور نکند؟


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 12:6 PM  توسط   | 





نويسنده: دكتر سيد محسن فاطمي

از ويژگي هاي جامعه بسته كه بر عدم تعقل و تـفكر صحيح در سيستم چنين جامعه‎يي گواهي مي دهد، انفعال محض و تقليد كوركورانه است. در تمام سطوح جامعه‎ي بسته، ويژگي فوق مطرح است و در كليه‎ي روابط مي‎توان به نحوي نمودي از آن را يافت. در سيستم تربيتي و آموزشي جامعه‎ي بسته، اصل بر اين است كه معلم هر چه مي گويد صحيح است و دانش‎پژوهان هنگام حضور در كلاس در حالت انفعال كامل قرار گرفته و تنها خود را در جذب آن چه (معلم) مي‎گويد مي‎نمايند، بدون اين كه پرسشي يا شكي نسبت به آن چه گفته مي‎شود، صورت گيرد. در خانوداه نيز، فرزندان به تبعيت كوركورانه از ساختار ذهني والدين خود مي‎پردازند و آن چه والدينشان از گذشتگان خود به عنوان آموخته‎هاي خود به ارث برده‎اند را پذيرفته و از آن تبعيت مي كنند. روحيه‎ي موجود در چنين جامعه‎يي روحيه‎ي پذيرش وانفعال است. تحليل و ارزيابي كه افراد در جامعه بسته گاهي به آن توسل مي جويند سطحي و كم عمق بوده، مضافاً اين كه مواد مستحكم منطقي كه با استناد به آن ارزيابي‎ها صورت گيرد، بسيار نادر يا موجود نيست. در جامعه‎ي بسته، انفعال محض ابعاد بسيار وسيعي پيدا مي‎كند. بسياري از قضاياي علمي مكشوفه و قوانين در جامعه‎ي بسته بدون ارزيابي عميق مورد پذيرش قرار گيرند، بي آن كه آن‎گونه كه بايد شناخته شده و مورد بحث و تحليل قرار گيرند. كافي است فشار تبليغاتي در مورد نفي يا اثبات موضوعي زياد باشد، پس از مدتي، نفي يا اثبات موضوع در اذهان آن چنان محقق مي گردد كه با آن قاطعيت در مورد اثبات وجود خويش سخن نمي گويند!
يكي از دلايل عمده‎ي عدم ابتكار و عدم خلاقيت در افراد، وجود روحيه‎ي انفعال محض و پذيرش بي چون و چرا است. همه‎ي آن ها كه در طول تاريخ كاري كرده‎اند، خلاقيتي از خود نشان داده‎اند و ابتكاري داشته‎اند، از ذهني پرسشگر، شكاك و جستجوگر در عمق قضايا بهره‎مند بوده‎اند. به يقين نمي‎توان مبتكري را سراغ داشت كه حداقل در زمينه‎ي خود از شك، پرسش و عدم پذيرش محض بدون نتيجه‎گيري منطقي برخوردار نبوده باشد.
جامعه‎ي بسته كه نمونه‎ي روشني از تعطيل تعقل و تفكر منطقي است، به روش‎هاي‌ گوناگون زمينه را براي تحقق همه جانبه انفعال محض و پذيرش بي چون و چرا مهيا مي‎سازد، چه، در غير اين صورت اگرذهن ها بارور گردند و شك و پرسش سرنوشت ساز در اذهان جرقه زند، ديگر سيستم جامعه‎ي بسته امكان دوام و پايداري نخواهد داشت. به همين جهت بايد به صورت گوناگون زمينه‎ها براي مشغول داشتن ذهن به غير معقولات و منحرف شدن ذهن از آن چه در بطن سيستم بسته است آماده شود تا عموم به طور مستقيم و غير مستقيم آنچه بر آنان گفته مي‎شود را بپذيرند و چرايي براي خود مطرح نسازند.
سيستم بسته براي آن كه حتي الامكان از برخورد منطقي اذهان با مسائل جلوگيري نمايد و شك و سئوال را از ذهن آن‎ها حذف نمايد، روش‎هاي مختلفي را مورد نظر قرار مي‎دهد.
گاه با عطف مسئله به منبعي مؤثق، قصد آن دارد كه خود مسئله را به جهت مرتبط بودن با آن منبع، صحيح و درست جلوه دهد. اين مغالطه در بعد فردي نيز مشهود است. مثلأ در خانواده، هنگامي كه يكي از فرزندان در مقابل عمل نادرست برادر يا خواهرش اعتراض مي‎كند و چرا را مطرح مي سازد، فرزند ديگرمي گويد، پدر اين طور گفته يا مادر اين گونه سفارش كرده است.
روش ديگر فشار تبليغاتي است. تبليغات سنگين و پر طمطراق مي‎تواند مثبت يا منفي بودن امري را براي اذهان تا بدان جا برساند كه اذهان ساده انگار، حتي در نزد خود در مورد آن چه گفته مي شود شك نمي كنند. در واقع مهم‎ترين نقش در جهت تحميق عموم و سوق دادن آن‎ها به قبول بي چون و چرا به وسيله‎ي تبليغات است.
دستگاه‎هاي سمعي و بصري، روزنامه‎ها و مجلات وقتي روي يك مسئله متمركز شده و به اثبات يا نفي به طور مكرر مي‎پردازند، مهم‎ترين منبع براي دادن اطلاعات و ايجاد ساختار ذهني نسبت به امور براي عموم قلمداد مي‎شوند.
بنابراين، تبليغات همراه با تكرار عاملي بسيار مؤثر و موفق براي حذف يا اضافه نمودن امري در ذهن است.
تبليغات تا بدان جا عمل مي‎كند كه نوع شك، نحوه‎ي تحليل، طرز پرسش، شكل ارزيابي مسئله را خود به عموم منتقل مي كند و پر واضح است كه در اين حالت، عوام به چه نحو به ارزيابي اموراقدام مي كنند.
از ويژگي‎ها و خصوصيات جامعه بسته كه به نحو چشم‎گير و بازي مشهود است، ويژگي تحقير و كوچك شمردن ديگران است. از كانون خانواده به عنوان كانون كوچك از جامعه گرفته تا اجتماعات و كانون‎هاي بزرگ‎تر هم‎چون سازمان‎هاي اداري، ويژگي فوق در رفتارها موجود مي‎باشد . در خانواده‎ي كودك يكي از قربانيان اين پديده است و به انحناء گوناگون تحقير مي‎شود. بي‎اعتنايي به او، بي‎احترامي نسبت به سخن و رفتارش، عدم مستقل تلقي كردن او و تجلي آن در نمودهاي عيني، نشانه‎هايي از تحقير كودك را هويدا مي سازد. زن نيز در مرحله دوم، هدف اين تحقيرها قرار مي‎گيرد . صورتي كه حتي استقلال اسمي خود را از دست داده به اسم ضعيفه، اهل خانه و يا خانم آقاي… طرح مي‎گردد. خود مرد نيز به صور ديگر در اجتماع مورد تحقير و كوچك انگاري واقع مي‎شود‎. در يك سازمان اداري نحوه‎ي برخورد و رفتار رئيس با معاون و معاون با ساير مسئولان زير دست، سيري را ايجاد مي‎كند كه زورگويي‎، تحقير شمردن ديگران اساس آن مي باشد. حتي برخورد دانشمندان و انديشمندان چنين جامعه‎يي براساس اين گمان استوار است كه با نفي و تحقير ديگري مي‎توان تشخص يافت . به همين جهت در جامعه‎ي بسته تحقيق‎هاي دسته جمعي همه جانبه و منطقي بسيار كم ديده شده و انزوا‎، گوشه‎گيري و عدم هم‎زباني در ميان دانشمندان جامعه نيز مشهود است . حاكميت پديده‎ي فوق در جامعه، از سويي خود كم بيني را به همراه مي‎آورد. كودكان كه بارها مورد تحقير و كوچك شمردن قرار گرفته‎اند در عمل‎، اعتماد به نفس را از دست داده‎اند و ابتكار و اتكاء به خود را از ياد مي‎برند. به علت فشار تحقير، برطرف شدن محيط تحقيرآميز و وجود حتي مقدار كمي آزادي، حركات و اعمال ناهماهنگ يا به تعبير ديگر افراط در سيستم رفتاري را به همراه مي‎آورد و تحقير شده‎ها با قدم گذاشتن به محيطي كه نه تنها علائم و نشانه‎هاي تحقير در آن موجود نيست بلكه آزادي و قدرت عمل نيز در آن مطرح است، سر از پا نمي شناسند. از آن جهت كه روحيه‎ي جامعه بسته نيز روحيه‎ي پذيرش بي چون و چرا و عدم برخورد منطقي و معقولانه با قضاياست، لذا برنامه‎هاي تربيتي جامعه بسته نيز بر همان محور حركت نموده و با فراهم نساختن محيطي كه تعقل در آن اصل باشد، اذهان را از انديشيدن صحيح و خلاقيت بازمي‎دارند. تحقيرهاي ايجاد شده در جامعه بسته از آن جهت كه با تلقين هاي متعدد و مكرر همراه است، گاه چنان مؤثر مي‎شود كه افراد هويت حقيقي خود را نيز به دست فراموشي سپرده و تسليم محض و بي‎چون و چراي دستگاه‎هاي تبليغاتي مي‎گردند تا بلكه بتوانند من هم هستم را به اثبات برسانند. به همين جهت در جامعه‎ي بسته الگو‎گيري از دستگاه‎هاي تبليغاتي‎، اساس انتخاب‎ها و گزينش‎ها را تشكيل مي‎دهد و استقلال در گزينش همراه با تعقل، به صفر نزديك مي‎گردد. در جامعه‎ي بسته عمداً بعضي جهت تحقير انتخاب مي‎گردند تا با فشار بيش از حد بر روي عموم خستگي و زدگي آنها، ميزان انزجار و دوري از آن عامل يا عوامل در نزد افراد به سطح بسيار بالايي برسد، ازسوي ديگر عواملي كه درست نقطه مقابل عوامل تحقير كننده هستند باز بر اساس سياست گردانندگان جامعه‎ي بسته در صحنه وارد مي گردند و عرصه هجوم خسته شد‎گان تحقير شده‎يي قرار مي‎گيرند كه آرزوي آن را بارها نموده‎اند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 12:52 PM  توسط   | 

این مطلب را از سایت blog 1971 برداشته ام .خود سایت انصافا جالب است و عکسها و نکات بسیار خواندنی دارد.چون کلی بچه های ریاضی اینجا سر میزنند ازشون خواهش دارم که برای ما بچه هایی که از مکتبخونه وارد دانشگاه شدیم این مطلب را به زبان ساده بگویند تا به اسم شریفشون در سایت بگذاریم.در ضمن اگر کسی درباره ارتباط ریاضی با انشان شناسی و روانشناسی چیزی به ذهنش میرسد لطفا از من دریغ نکند.

***************************************************************************

ریاضی علم عجیبی هست خیلی از مطالب علوم دیگر را می توان به زبان ریاضی بیان کرد ولی مطالب مختص ریاضی در اکثر مواقع قابل بیان به زبانهای علوم دیگر نیست! یادم هست اولین بار سر کلاس فیزیک 2 برای اثبات نحوه توزیع بار برروی یک کره، استاد از فرمولهای عجیب غریب ریاضی (انتگرال سه گانه) استفاده کرد و برای اثبات، دوسه باری تخته سیاه را پاک و پر کرد، در صورتی که همین مطلب در کلاسهای رشته فیزیک خیلی ساده و فقط با دوسه کلمه ثابت می شد.
خوب شاید با خود فکر کنید ریاضی و فیزیک بشدت به هم وابسته هستند و اثبات یک خاصیت فیزیکی با فرمولهای ریاضی خیلی موضوع عجیبی نیست خوب تا حدی حق با شماست ولی نظرتان درمورد استفاده از انتگرال فوریه برای تبدیل یک عکس رنگی به سیاه و سفید چیست! آیا می دانید اکثر قابلیتهایی که در نرم افزارهای پردازش تصویر نظیر فتوشاپ می بینید براساس فرمولهای ریاضی کار می کنند!
اگر رشته دبیرستانی شما ریاضی بوده باشد و یا در دانشگاه ریاضی خوانده باشید مطمئنا با ماتریس آشنایی دارید، می دانید در اکثر قسمتهای نرم افزارهای طراحی برای جابجایی و تغییر شکل دادن اجسام از ماتریسی به نام ماتریس تبدیل استفاده می شود! به نظرم ریاضی نحوه فکر انسان رو بشدت تحت تاثیر قرار می دهد خود من با آنکه شغلم در زمینه نرم افزار هست ولی بشدت خودم را وابسته به ریاضی می دانم فکر می کنم ریاضی هایی که در دانشگاه گذراندم ( که الان بیش از نام از اکثرشان چیزی به خاطر نمی آورم، توپولوژی، آنالیز، جبر، جبر خطی و .....) موجب شده نحوه فکرم در زمینه کارم بشدت منطق گرا بشود.
دامنه فعالیت ریاضی تنها محدود به علوم تجربی نیست ریاضی حتی در علوم انسانی هم کاربرد دارد! بله ریاضی در علوم انسانی هم رخنه کرده است.
با ریاضی می شود روحیات و رفتار انسانها را با یک فرمول بیان کرد که با تغییر چند پارامتر در فرمول میتوان نوسنات روحی انسانهای مختلف را بصورت اعداد و ارقام نشان داد. نوسانات روحی انسانهای نرمال یک نمودار سینوسی میرا شکل است که در اوایل زندگی که در حال تجربه هستیم دامنه نوسانات آن زیاد است ولی به مرور زمان که بر تجربیاتمان افزوده می شود از دامنه تغییرات آن کاسته شده و حالت میرا بخود می گیرد!
اگر رشته های ریاضی و یا فنی مهندسی در دانشگاه خوانده باشید مطمئنا می دانید که فرمول نمودار سینوسی میرا بصورت زیر است :


هرچه سرعت میرا شدن نمودار کسی بیشتر باشد نشانه از هوش و استعداد وی دارد. ولی نمودار همه یک شکل نیست بعضی ها آنقدر سرعت میرایی نمودار آنها کند است که گویی یک نمودار سینوسی معمولی ست این انسانها درتمام زندگی در حال آزمودن، آزموده های خود هستند! این انسانها معمولا قدرت تفکر ندارند!



 


ولی از این انسانها سیه روز تر آنهایی هستند که نمودار زندگی آنها برعکس شده است! این انسانها نمودارشان با پیشرفت زمان دامنه تغییراتش بیشتر می شود. این افراد افرادی هستند که تمامی عمر به خودشان دورغ می گویند، ولی به مرور زمان شروع به طغیان می کنند و در زمانی که انسانهای معمولی دارند به آرامش میرسند تازه شروع به تجربه می کنند، در بهترین حالت، ممکن است نمودارشان بعد از یک بالا و پایین رفتن شروع به افول(عفول!؟) کند!


در جامعه امروز ما خیلی از انسانها اینجور شده اند، انسانهایی که قبل از اینکه خودشان را بشناسند به مرحله خداشناسی می رسند! تا حالا به رفتار اکثر این روحانیون! و انسانهای مقدس ماب (معاب!؟) توجه کرده اید، در زمانی که جوان هستند از رفتار و چهره هایشان اطرافیانشان احساس آرامش می کنند ولی هرچه بر سنشان افزوده می شود و کمبودهای داخلیشان شروع به طغیان می کنند روزبه روز از آرامش آنها کاسته می شود و در نماد بیرونی تهوع آور و غیر قابل تحمل تر می شوند، در صورتی که انسانهای معمولی روز به روز آرامشان بیشتر و بیشتر می شود.
تا به حال دقت کرده اید که چرا اکثر پیرمردها و پیرزنها دوست داشتی و دلنشین هستند؟ اینها افرادی هستند که از مرحله بالا و پایین های زندگی گذشتند و دارند در منطقه آرام نمودار زنگی بسر می برند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 9:52 AM  توسط   | 

 

 

در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايره‌ی انسانيت کنار می‌گذارد و هدفِ اعلام‌شده‌اش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تک‌تکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشته‌ی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست


 

چاپ نخست در مجله‌ی "مدرسه"، چاپ تهران، شماره‌ی ۳، خرداد ۱۳۸۵

«پيش آمده است، پس باز هم ممکن است پيش آيد.
ممکن است در هر جايی پيش آيد.
اين سخن جانمايه‌ی آن چيزی است که بايد گفت.»

پريمو لِوی[۱]


يکی از هدفهای اصلیِ از آغاز اعلام‌شده‌ی ايدئولوژی و سياستِ عملیِ رژيمِ آلمان نازی نابودیِ يهوديان بوده است. به زبانِ فارسی نمی‌توان حتّا به تعداد انگشتانِ يک دست کتابهايی يافت، که به تفصيل و با جديتِ علمی اين سياستِ ايدئولوژيک را بررسی کرده باشند. اگر فقط همين نکته‌ی ساده را معيار قرار دهيم، از اين موضوع بايد تعجب کنيم و آن را به حسابِ چيزی جز جسارت بگذاريم که در ايران عده‌ای بدون سابقه‌ای در پژوهش در علوم انسانی به ناگهان متخصصِ هولوکاست شده‌اند، تمام پژوهشهای تاريخی در اين زمينه را باطل اعلام کرده‌اند و فقط آن عده‌‌‌ی معدودی را مورخِ راستين در اين زمينه می‌دانند که وظيفه‌ی خود را خريدنِ آبرو برای نازيسم قرار داده‌اند. اين که در کشوری دولتمردان، درس‌نخوانده و فقط با اتکا به مقامشان استادِ تاريخ، استادِ اقتصاد، استادِ فيزيکِ اتمی، استادِ فلسفه، استادِ زيبايی‌شناسی و ادبيات و ديگر علوم و فنون شوند و از پشتِ ميزِ خطابه‌ی قدرت در اين زمينه‌ها حکم صادر کنند، هم چيزهايی در موردِ خود آنان به نمايش می‌گذارد و هم بی‌ارجیِ نهادِ دانش و دانشگاه و جايگاهِ دانشجو و دانشور را در آن ديار عيان می‌کند. اظهارِ نظرهای آنچنانی در موردِ هولوکاست اما به چيزی جز جسارتِ علمی نياز دارد. اگر موضوع فقط بحثی با ظاهری علمی بود، می‌شد آن را جدی نگرفت، چنان که بسياری از اظهار نظرهای ديگر را بنا به عادت يا از سرِ ملاحظاتی جدی نمی‌گيريم و اين البته باعثِ سوءتفاهم‌هايی اساسی در سمتِ مقابل شده است. موضوعِ هولوکاست تنها از زاويه‌ی بازنمايی و تفسيرِ عمق وابعادِ فاجعه موضوعِ بحثی علمی در زمينه‌ی تاريخ‌پژوهی است. اين که هولوکاست رخ داده يا نداده و اگر رخ داده چه ابعادی داشته است، قابل مقايسه نيست با موضوعهايی که هر چه هم ناگوار باشند، باز عادی هستند: عادی از اين نظر که در آنها معمولاً با دشمنی و ستيزی مواجه هستيم که نتيجه‌اش غلبه‌ی اين گروه بر آن گروه است و ستمی که بر اثر چپاولگری است يا امتيازخواهی. در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايره‌ی انسانيت کنار می‌گذارد و هدفِ اعلام‌شده‌اش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تک‌تکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشته‌ی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست. با اين کار هم واقعيتی انکار می‌شود که جايگاهِ بی‌نظيری در تاريخ دارد و انکارِ آن ناديده گرفتنِ گسل در انسانيت است و چشم بستن بر امکانِ تکرارِ آن است، و هم در افتادن با ايده‌هايی است که طرح شده‌اند تا آن فاجعه بی‌واکنشِ انسانی نماند. به نظر می‌رسد که منکرانِ ايرانی بيشتر با اين ايده‌ها مشکل داشته باشند.


هولوکاست و منابع اطلاع از آن

هولوکاست[۲] واژه‌ای است يونانی به معنای همه‌سوزانی، قربانی کردنِ همگان در آتش. به عربی آن را "مُحرَقة" می‌گويند. اين عنوان اشاره‌ به فاجعه‌ای بزرگ دارد، نه فاجعه‌ای در ميان فاجعه‌های ديگر تاريخ، بلکه مصيبتی بی‌همتا، باپيشينه اما به لحاظِ وسعت و شدت و نيتِ برانگيزاننده‌ی آن بی‌پيشينه. اين فاجعه کشتارِ شش ميليون يهودی به دستِ رژيمِ نژادپرستِ تماميت‌گرای آلمانِ نازی به رهبریِ آدولف هيتلر است. کسانِ بسيار ديگری نيز همراه با يهوديان به قتل رسيدند: کمونيست‌ها و سوسيال‌دموکرات‌ها، کاتوليک‌ها، کولی‌ها، همجنس‌گرايان، معلولان و آدميانی از هر آن گروه که نازيها به دليلِ سياسی دشمن يا به دليلِ نژادی پستشان می‌شمردند.




در موردِ هولوکاست از اين منابعِ دستِ اول خبر داريم: گزارشهای نجات‌يافتگان از اردوگاههای مرگ که نزديک به ۵۰ هزار نفر بوده‌اند، گزارشهای ديگر بازماندگان که شاملِ مخفی‌شدگان و شناسايی‌نشدگان و وادارشدگان به کارِ برده‌وار در کارخانه‌ها و مزرعه‌ها می‌شوند، هزاران سندِ مکتوبی که رژيم فرصت از بين بردنشان را نيافت، انبوهی از جسدهای به جا مانده در اردوگاهها در لحظه‌ی گشودنِ درهايشان به توسطِ متفقين و گورهای دسته‌جمعی‌ای که بعداً پيدا شدند، بناها و آثاری که از کشتارگاهها و مکانيسم‌های کشتار به جا مانده‌اند، هزاران آلمانی که شاهدِ جنايتها بوده‌اند و از جمله در برخی از شهرها بلافاصله پس از گشودنِ دروازه‌های اردوگاهها متفقين آنان را وادار به تماشای جنايتگاه‌ها کرده‌اند تا خود به چشم خويش ببينند از چه رژيمی پشتيبانی کرده‌اند، گزارشهای نگهبانان و کارگزارانِ اردوگاهها و زندانها، خاطراتِ گروهی از سران و مقامهای حزب و دولت نازی، و سرانجام اعترافهای کسانی که به دليلِ جنايتهايشان پس از شکستِ رژيم به زندان افتاده و دادگاهی شدند از جمله در نورنبرگ[۳]. هيچ جنايتی در طولِ تاريخ همانندِ هولوکاست با دقت و ريزبينی بررسی نشده است. هولوکاست را نه يک گروهِ شوريده‌سر، بلکه يک دستگاهِ ديوانیِ عظيم پيش برده است، دستگاهی که همه چيز را با دقت وامی‌رسيده و با حوصله ثبت می‌کرده است. نازی‌ها به آدم‌کشی در اردوگاههای مرگ شکلِ صنعتی داده و آوشويتس و کشتارگاههايی نظير آن را همانندِ يک کارخانه‌ی عظيم ساز‌مان داده بودند که درون‌داد و برون‌دادش و خرج و دخلش بايد کاملاً مشخص باشند و در هر موردِ مربوط به آن بتوان حسابرسی کرد.[۴] اگر فقط به سندهايی که به امضای کارگزاران رژيم است بسنده کنيم، باز فاجعه‌ای در برابرمان شکل می‌گيرد که در طولِ تاريخِ بشريت بی‌سابقه است.

نازی‌ها در آستانه‌ی سقوط تلاش کردند، اسناد و آثارِ آدمکشی‌های خود را از بين ببرند. با وجودِ اين، شواهدِ به جا مانده فراوان‌اند و جای هيچ ابهامی باقی نمی‌گذارند. اسنادِ به دست‌آمده با دقت حفظ شده‌اند. مکتوبها در آرشيوهای مختلفی گردآوری شده‌اند و در دسترس همگان قرار دارند.[۵] هزاران جلد کتاب وجود دارند که سندِ دستِ اول اند، چون دربرگيرنده‌ی خاطره‌ها و ديده‌ها و شنيده‌هايند. هنوز هم کسانی از شاهدانِ فاجعه زنده‌اند و بسيارند آنانی که ماجرا را از زبانِ نزديکترين خويشاوندان و دوستان خود شنيده‌اند. هزاران تحقيقِ تاريخی در موردِ هولوکاست انجام گرفته است. گروهِ بزرگی از مورخانِ کاردان، در موردِ هولوکاست پژوهيده‌اند، چه بسا نه سالی چند و در حد رساله‌ای يا کتابهايی چند، بلکه با کاری عمری. در ميانِ اينان بسيارند کسانی که به دليلِ دانش و وجدانِ کاری و تيربينیِ‌ِ‌شان نام‌آور شده‌ و اينک از افتخارهای رشته‌ی تاريخ‌ اند.


زمينه‌ی فاجعه

هولوکاوست اوجِ کينه‌ورزی به يهوديان است.[۶] زمينه‌سازِ آن يهودستيزیِ شکل‌گرفته در طولِ تاريخ است. يهودستيزی پديده‌ای است که به طورِ مشخص از سالِ ۷۰ ميلادی آغاز می‌شود که سالِ ويران شدنِ معبدِ دوم[۷] به دست رُمی‌ها و آغازِ آوارگیِ بزرگِ يهوديان است. يهوديان را می‌آزارند، به‌عنوانِ آواره و کسانی که آيينی خاص دارند و در حفظِ آن می‌کوشند. با پا گرفتنِ مسيحيت، که در ابتدا فرقه‌ای يهودی بود، جنبه‌ی دينیِ يهودآزاری تقويت می‌شود. دينهای همخانواده انگيزه و نيروی ويژه‌ای برای ستيزيدن با هم دارند، زيرا حساسيتِ مطلق‌بينان در درجه‌ی نخست روی آن چيزی است که مشابهِ "حقيقتِ" مطلق آنان است. "حقيقتِ" نزديک به "حقيقتِ" مطلق، چونان تهديدی به نسبی شدنِ آن ادراک می‌شود. دينهای پسين خود را مفسرِ راستينِ دينهای پيشين می‌دانند. يهودیِ خوب از نظرِ مسيحیِ راست‌آيين کسی است که مسيحی شده باشد و به همين‌سان از نظرِ مسلمانِ سخت‌کيش يهوديان و مسيحيانی که درکِ درستی از دينِ خود داشته باشند، طبعاً بايد به اسلام گرويده باشند. بر اين اساس گرويدن از دينِ پسين به دينِ پيشين را سخت خلافِ طبع و منطقِ گسترشِ حقيقتِ الهی می‌دانند.[۸] مسيحيت "آغازِ" خود را "پايانِ" يهوديت می‌دانست. اين تعريف از خويش متزلزل می‌شد، آنگاه که می‌ديدند يهوديت پايان نيافته است و عده‌ای بر "عهد عتيق" وفادار مانده‌اند و حاضر به بستنِ "عهد جديد" نيستند. متعصبان بودش‌يابیِ "پايان" را در "پايان دادن" می‌ديدند و طبيعی است که مرامِ پايان دادن به نابود کردن راه می‌برد. دورانِ سده‌های ميانی بويژه در مرحله‌ی پسينِ آن شاهدِ نمونه‌های فراوانی يهودآزاری از سوی مسيحيان است. برای آزار دادنِ يهوديان به آنان اتهامهايی می‌زدند که بعدها در مناطقِ مسلمان‌نشين هم به گوش می‌رسند: از همه رايجتر اين که يهوديان برای انجامِ برخی مراسم مذهبی خود کودکان را می‌ربايند، آنان را قربانی می‌کنند و خونشان را با آرد درآميخته و بر اين گونه فطير مقدس خويش را می‌پزند. يهوديان اجازه نداشتند در هر محله‌ای ساکن شوند و هر شغلی را که خواستند پيشه کنند و ای بسا موظف می‌شدند نشانه‌ای در پوشش داشته باشند که از مردمان ديگر متمايز باشند. اين نشانه را در ايران يهودانه می‌گفتند که معمولاً پارچه‌ای زردرنگ بوده که بر لباس دوخته می‌شده. در قرنِ شانزدهم در شهرِ ونيز برای نخستين بار يهوديان مجبور به زندگی در "گتو" يعنی محله‌ای مخصوص شدند. اين شيوه‌ی تبعيض به تدريج در شهرهای مختلف اروپايی رواج يافت. انقلابِ کبيرِ فرانسه و بازتابِ آن در اروپا آغازِ پايان دادن به اين تحميل بود.



 


آزارِ يهوديان در سده‌های ميانه انگيزه‌ی دينی داشته است. بيشترين آزارهايی که يهوديان ديده‌اند در سرزمينهای مسيحی بوده است.[۹] لشکريانِ صليبی پيش از آن که به فلسطين برسند و به نبرد با مسلمانان پردازند، سر راهِ خود يهودکشی می‌کرده‌اند. پايانِ قرونِ وسطا با اوج‌گيریِ تعصبهای دينی در برخی مناطق همراه است. در اسپانيا و پرتغال يهودآزاری‌ای راه می‌افتد که تا آن هنگام همانند نداشته است.

پايانِ دورانِ تعصبهای دينی پايانِ يهودآزاری نيست. در عصرِ جديد يهودآزاریِ برخاسته از تفاوت در هويتِ دينی تعديل می‌شود، اما تأثير گذاریِ آن به شکلِ مستقيم يا با عوض کردنِ چهره ادامه می‌يابد. ضمنِ استمرارِ جنبه‌ی دينی، آزار يهوديان بُعدِ تازه‌ای می‌يابد. يهودستيزی، "ملی" می‌شود. يهودستيزیِ ملی احساسی است برخاسته از هويت‌مندیِ ملی در برابرِ کسانی که اينک جرمشان را اين می‌دانند که هيچ احساس ملی‌ای ندارند و دلبسته نيستند به جايی که در آن زندگی می‌کنند. ملت‌پرستان در کشورهای مختلفِ اروپا يهوديان را به الحادِ مطلق در کيشِ ملی متهم می‌کردند. از نظرِ ملت‌پرستِ يهودستيز دشمنِ خارجیِ معمولی بر يهودی شرف دارد، زيرا به آب و خاکِ خود وابسته است و چون سرزمينش تصرف شود يا زير فشار قرار گيرد، او را می‌توان با تحمليهايی وادار به ايفای نقشهای تعريف‌شده‌ای کرد و خطرناکی‌اش را زدود؛ يهودی را ولی هيچ کار نمی‌توان کرد، چون او وطنی ندارد، بر سر هيچ پيمانی نمی‌ماند، با هيچ کس از ته دل دوستی نمی‌کند و به خاطرِ منافعش ممکن است با دشمنِ موطنِ فعلی‌اش ساخت و پاخت کند.

هويت با مرزکشی تعيين می‌شود؛ "ما" در برابر "آنان" قرار می‌گيرد. "آنان" همواره آن سوی مرزِ ملی قرار ندارند، ممکن است در ميان "ما" زندگی کنند. يهوديان از جمله‌ی اين "آنان" اند. پيشتر در موردِ آنان تبعيض روا داشته شده و در نتيجه زمينه فراهم است که "آنان"ی تلقی شوند ايستاده در برابر "ما". هر چه "ما" در هويت‌يابی بيشتر دچارِ مشکل باشد، اين خطر بيشتر بالا می‌گيرد که درگيریِ خود را با "آنان" تشديد کند. آن ضعف از طريقِ اين شدت پوشانده می‌شود. ملتهای دچارِ تأخير در ملت شدن و فاقدِ سنت‌مندیِ اجتماعی در روشنگری و سياستِ مدنی، اين مشکل را دارند و آلمان يکی از آن ملتهاست.[۱۰]

عارضه‌های سرمايه‌داری و مشکلهای گذار به آن نيز چه بسا به وجودِ "آنان"ی برگردانده می‌شد که پيشتر متهم شده‌اند که "مال‌اندوز" و "رباخوار" و "استثمارگر" اند. کليشه‌سازی در موردِ يهوديان چنان مکانيسمِ خودکارِ بی‌انديشه‌ای داشت — و دارد — که اگر يکی از آنان ثروتی داشت و به درستی يا به نادرستی متهم می‌شد که بهره‌کش است، اين صفت چنان گسترش داده می‌شد — و می‌شود — که کلِ يهوديان را در برگيرد. بلانکيستها چپِ افراطی بودند، اما همزمان يهودستيز نيز بودند و پساتر بخشی از آنان فاشيست از کار درآمدند. فوريه و پرودون نيز که با مدرنيت و سرمايه‌داری‌ای که آن را مظهرِ دورانِ مدرن می‌پنداشتند، مخالف بودند و اين مخالفت را در در قالبِ يک بديلِ سوسياليستیِ رمانتيک عرضه می‌کردند، يهودستيزهای سرسختی بودند، زيرا روحِ سرمايه‌داری را روحِ يهودی می‌دانستند.



 

يهوديان هم متهم می‌شدند که باعث و بانیِ سرمايه‌داری اند و هم به آنان می‌بستند که جنبشِ کمونيستی را به راه انداخته‌اند تا مالکيتِ فردی را از ميان بردارند و از اين راه جهان را مالِ خود کنند.[۱۱] ليبراليسم، فردگرايیِ مدرن، انقلابی‌‌گریِ آغازشده با انقلابِ کبيرِ فرانسه، جمهوری‌خواهی، مشروطه‌خواهی و هر چيزِ ممکنِ ديگر و اگر لازم می‌شد ضدِ آن را به يهوديت نسبت می‌دادند. پس از جنگِ جهانیِ اول شايع کردند که کلِ جنگ توطئه‌ی يهود برای سروری بر جهان بوده است. در همين هنگام است که سندی که پليسِ تزاری آن را در آغازِ قرن جعل کرده است، با شمارگانی درشت به زبانهای مختلف چاپ و پخش می‌شود. اين سند «پروتُکُل‌های دانشورانِ يهود» نام دارد که ادعا می‌شد و می‌شود که بازگوکننده‌ی نقشه‌های سرانِ قوم يهود برای سلطه بر جهان است. اين سندِ ساختگی هنوز هم يکی از مهمترين نوشته‌ها برای تحريکِ عوام است.[۱۲]

تماميتِ يهودستيزی توضيح‌پذير از راهِ نژادپرستی نيست. در اين مورد سه دليلِ عمده می‌توان عرضه کرد: ۱. يهودستيزی کهن‌سال‌تر از نظريه‌های نژادپرستانه‌ است. ۲. در همه جا يهودستيزی از راه ايدئولوژیِ نژادی موجه نمی‌شود. ۳. نژادپرستان معمولاً نژادِ پست را ضعيف و بی‌قدرت می‌دانند، اما يهودستيزان به يهوديان قدرتی نسبت می‌هند که می‌رود بر جهان مسلط شود. نازی‌ها ولی برای نابود کردنِ يهوديان هم از ايدئولوژیِ نژادی بهره می‌گرفتند و بر اين پايه يهوديان را پست و بی‌ارزش می‌دانستند، و هم آنان را بسی قوی و توطئه‌گر گمان می‌کردند. تناقضی را که رخ می‌نمود، اين گونه توجيه می‌کردند که يهوديان به خاطرِ پست بودنِ نژادشان، ناتوان از زندگی و کارِ شرافتمندانه‌اند و فقط بلد اند توطئه کنند. از نظرِ آنان اين يهوديان بودند که هم از سمتِ شرق و هم سمتِ غرب به مقابله با آلمانِ هيتلری برخاسته بودند. در زمانی که مديريتِ جنگ ايجاب می‌کرد امکان‌هايی چون راه‌آهن به تمامی در خدمتِ تدارکاتِ نظامی قرار گيرد، از بخشِ بزرگی از آنها برای سازماندهی و انجامِ انتقالِ يهوديان به اردوگاههای مرگ استفاده می‌کردند. اگر هيتلر پيروز می‌شد و زمانی می‌شنيد در سرزمينی دور يک تن يهودی زندگی می‌کند، حاضر بود لشکری بزرگ به آن ديار گسيل کند و تمامی آن سرزمين را به خاک و خون کشد، تا آن آخرين يهودی را از بين ببرد. در يهودستيزیِ مدرنِ آلمانی ستيز با يهوديان با مفهومها و گزاره‌هايی توضيح داده می‌شود که در اصل از پزشکی و بهداشت آمده‌اند: يهودی در کلامِ هيتلر مدام به باسيل و ميکروب و آلودگی و موجودهای ناقلِ بيماری تشبيه می‌شود. پيشوا مدامِ خواهانِ پاک‌سازی است و هشدار می‌دهد که اين خطر وجود دارد که آلودگی تکثير شود.



در همه جا به اين جنونِ "بهداشت" برنمی‌خوريم، اما جنونِ "توطئه‌ی جهانی يهوديان" فراگير است. خودِ هيتلر تجسمِ کامل باورِ جنون‌آميز به اين توطئه است. در کشوری مثل ژاپن نيز که اکثرِ مردمانش نمی‌دانند يهوديت يعنی چه و در عمرشان يک نفر يهودی نديده‌اند، افرادی را می‌بينيم که دچارِ اين هيستِری شده‌اند. از قرار معلوم اين گونه جنونها مسری هستند. در قرنِ نوزدهم و آغازِ قرن بيستم اين ايده در اروپا شکل می‌گيرد و از آنجا به ديگر سرزمينها سرايت می‌کند که يهودی سرچشمه‌ی نهانِ همه‌ی آن جنبشها و حرکتها و بحرانهای پيش‌بينی‌نشدنی و مهارنشدنی‌ای است که عصرِ جديد را هراسناک می‌کند. آنچه نظامِ توليدِ کالايی را هراسناک کرده است، نه طبيعتِ آشکار آن در قالبِ انبوهِ کالاهای مصرفی است که هر يک نام و نشان و افسونِ مشخصی دارند، بلکه آن طبيعتِ ثانويه‌ی پنهان است که به مثابهِ حوزه‌ی ارزش، قانونهای عمل‌کننده در پسِ نمايشِ ظاهریِ کالاها را تعيين می‌کند. تقابلِ مشخص و انتزاعی در بطنِ نظامِ سرمايه‌داری زمينه‌سازِ طيفی از ايدئولوژی‌ها می‌شود. از جمله‌ی آنهاست ايدئولوژی‌ای که مشخص را می‌پرستد، ولی انتزاعی را متعلق به حوزه‌ای اهريمنی می‌داند. اين ايدئولوژی در کالاپرستی‌اش مدرن است، اما رمانتيسيسمی ضدِ مدرن را تبليغ می‌کند که شر را فقط در "پول" می‌بيند. اين ايدئولوژی وجودِ اجتماعی کالا را می‌پوشاند و پول را نه به مثابه نمودِ جنبه‌ی ارزشیِ کالا، بلکه به مثابه‌ی شاخصِ حوزه‌ای انتزاعی در نظر می‌گيرد که در مقابلِ حوزه‌ی مشخصِ توليد و مصرف قرار گرفته است و در آن اختلال می‌کند.[۱۳] يک کارکردِ ايدئولوژی تبديلِ انتزاعی به مشخص است. مشخصِ مشخص همواره افراد و گروهها و گروهبندی‌های سياسی از جمله دولتها هستند. در ايدئولوژیِ نازيسم آن مشخصی که قدرتِ حوزه‌ی انتزاعیِ بحران‌انگيز را در دست دارد، يهودی است، انسانِ يهودی، نژادِ يهود، و گروهها، حزبها و دولتهايی که آلتِ دستِ يهود پنداشته می‌شوند.



.


توضيح و توجيه

در موردِ زمينه‌های بروزِ هولوکاست می‌توان بسيار نوشت. می‌توان مجموعه‌ای از عاملهای دينی و غيرِ دينی، کهن و جديد، فکری و اجتماعی، و اقتصادی و سياسی را برشمرد که هولوکاست را باعث شدند. با اين کار می‌توان نشان داد که طبيعی بود حادثه‌ها چه جهتی بيابند، اما نمی‌توان بر اين مبنا همه چيز را توضيح‌پذير پنداشت. عنصری وجود دارد که از فهمِ انسانی فراتر می‌رود، عنصری که در جريانِ پويش عاملها و ترکيبِ فاجعه‌آميز آنها ايجاد شده و با هيچ تحليلی نمی‌توان بدان رسيد. تحليل پاسخگو نيست، چون فاجعه نتيجه‌ی ترکيب است و ترکيب را نمی‌توان بازسازی کرد، جون بايد خود را در متن آن قرار داد و دريافت پيش‌برندگانِ فاجعه چگونه از آن معجونِ نکبت‌بار برای پيشبردِ کار نيرو گرفتند، و نمی‌توان خود را به قصدِ فهم به جای پيش‌برندگانِ فاجعه گذاشت، چون در اين صورت هم‌احساسی و به ناگزير همدلی و همفکری‌ای لازم می‌شود که در تصورِ انسانی با پرورشِ اخلاقیِ متعارف نمی‌گنجد. حادثه‌های معمولی را می‌توان فهميد، بی آنکه با مشکلِ اتهام به همدلی مواجه شد. جهان، تاريخ و بودشی غيرِ اخلاقی دارد و ستم و قتل و غارت در منطقِ آن می‌گنجند. می‌فهميم چرا فلان کس بهمان کس را کشت، می‌توانيم زمينه‌های آن را توضيح دهيم و با اين توضيح آن را موجه يا غيرموجه بدانيم. توضيح هميشه به ارزيابی از نظرِ موجه بودن منجر می‌شود. ولی فاجعه‌هايی وجود دارند که پيشاپيش اين ارزيابی را برنمی‌تابند و از اين نظر در مسيرِ توضيحی که بخواهد به پرسشِ توجيه راه يابد، قرار نمی‌گيرند. هولوکاست چنين فاجعه‌ای است.[۱۴] هولوکاست فاجعه‌ی فاجعه‌هاست چون فشرده‌ی مجموعه‌ای از رذالتهای پيشامدرن و مدرن است، دامنه‌ و عمقی بی‌سابقه دارد و مشخصه‌‌اش اين است که در آن گروهی از انسانها به خاطرِ نفسِ بودنشان محکوم به نابودی شدند، به خاطرِ نفس بودن، نه چگونه بودنی، که ممکن بود با تغيير در آن و با تسليم شدن به خواستی از سوی گروهِ کينه‌ورز از خطرِ نابودی رهايی يابند. قتلِ عامِ ارمنی‌ها يه دستِ ترکها فاجعه‌ای بزرگ است، ترکها اما ارمنی‌ها را از دم تيغ نمی‌گذراندند، اگر ارمنی‌ها به خواسته‌های آنان تسليمِ مطلق می‌شدند. در موردِ هولاکوست موضعِ دينی و فکری و سياسیِ يهوديان مطرح نبوده است. يهودی اگر مسيحی می‌شد و به عضويتِ حزبِ نازی هم درمی‌آمد، باز مشمولِ فرمانِ قتل بود. در هولوکاست ما با گسستی در جنسِ انسانی مواجه هستيم، نوعی از بشر می‌خواهد نوعی ديگر را از ميان ببرد، بی‌توجه به اين که آحادِ آن چه فکر می‌کنند، چه مليتی دارند، در چه سنی اند، در چه حالی‌اند. هولوکاست گسست در انسانيت است.[۱۵] از اين نظر موضوعی است مربوط به کلِ انسانيت. اين خطر، بروز کرده است و باز ممکن است بروز کند.



 


باز بودن باب پژوهش

با وجودِ کنکاشهای فراوان از زاويه‌های گوناگون، هنوز بابِ پژوهش در موردِ هولوکاست باز است، نه فقط در زمينه‌ی تفسيرِ داده‌ها، که کاری است هميشگی و هيچ نسلی و دورانی بی‌نياز از پرداختن به آن نخواهد بود، بلکه در زمينه‌ی کشفِ داده‌های تازه و پردازشِ دقيقترِ داده‌های پيشين. بحث ميانِ کاردانانِ علومِ انسانی در موردِ هولوکاست همواره گرم بوده است. در عرصه‌ی بحث ميان آنانی که حيثيتِ برشناخته‌ی علمی دارند، در دانشگاههای معتبر تدريس می‌کنند و مقاله‌هايشان در نشريه‌های معتبر و کتابهايشان توسطِ انتشاراتی‌های معتبر چاپ می‌شوند، هيچ سخنی از انکارِ واقعيتِ هولوکاست در ميان نيست. بحثها عمدتاً می‌روند بر سرِ تعيينِ وزنِ حادثه، ديدگاه يا فرد و گروهی خاص در آن توازنی که فاجعه‌زا شد و رخدادها را در مسيرِ شناخته‌شده‌ی‌شان انداخت. تفسيرِ کلِ فاجعه از ابتدا موضوعِ اختلاف بوده است. به‌عنوانِ نمونه در بحثی که در نيمه‌ی دومِ دهه‌ی ۱۹۸۰ در آلمان بالا گرفت و زيرِ عنوانِ مشخصِ چالشِ مورخان شهرت يافت، موضوع اين بود که هولوکاست را بايد بر چه زمينه‌ای نشاند، آيا بايستی آن را حادثه‌ای يگانه ديد و ضمنِ توجه به پيشينه‌ی آن ذاتش را کنشِ مطلق دانست، يا آن که بايد آن را در ارتباط با رخدادهای ديگر گذاشت و آن را به‌عنوانِ واکنش ديد. بحث را ارنست نولته[۱۶] مورخِ آلمانی برانگيخت با طرحِ اين نظر که هولوکاست واکنشی بوده است از سرِ وحشت به فاجعه‌‌ای ديگر با انگيزه‌ی تماميت‌خواهِ مشابهی که در اردوگاههای استالينی تجسم يافته بوده است. سخنِ نولته از دلِ راستِ آلمان برمی‌آمد. نخستين واکنشِ پربازتاب در مقابلِ آن از آنِ يورگن هابرماس بود که راستگرايان را متهم به رفعِ بلا کرد از طريقِ تلاشی که به خرج می‌دادند که هولوکاست را واکنش بنمايند و صرفاً پاسخی بدانند به آفتی که به پندارِ آنان از آسيا می‌آمد و در آن خِطّه پيشتر فاجعه‌آفرين شده بود. همه‌ی کسانی که بر اين محور پيش رفتند، بر مسؤوليتِ تاريخیِ ملت آلمان تأکيد می‌کردند و اين که واکنشی جلوه دادنِ جنايتهای هيتلر مقدمه‌ای است بر انداختنِ مسؤوليت بر دوشِ ديگران. در استدلالهای آنان تأکيد بر بی‌همتايیِ هولوکاست جای برجسته‌ای داشت. راستگرايان در عوض به نمونه‌های ديگری از نسل‌کشی اشاره می‌کردند، مثلا به نمونه‌ی قتلِ عامِ[۱۷] ارمنيان به دستِ ترکان. چپ در تلاشِ راستگرايان برای آوردنِ نمونه‌های مشابه عادی، جلوه دادنِ فاجعه را می‌ديد.[۱۸] نمونه‌ی ديگرِ از اين بحثها بحثی است که کتابِ دانيل گُلدهاگن، سياست‌پژوهِ تاريخ‌نگارِ آمريکايی در پايانِ دهه‌ی ۱۹۹۰ برانگيخت. کتابِ گلدهاگن، کارگزارانِ اراده‌مند هيتلر[۱۹] نام دارد و نويسنده در آن می‌کوشد ثابت کند که کارگزارانِ رژيم آدمهای بی‌اراده‌ای نبوده‌اند که فقط دستورِ بالا را اجرا کنند؛ آنها از خود مايه می‌گذاشته و با ميل و علاقه "جهودکُشی" می‌کرده‌اند. گلدهاگن برای اثباتِ نظرِ خود يک گردان از پليسهای هامبورگ را که در لهستانِ اشغال‌شده مستقر شده بودند، برمی‌رسد و با استناد به نامه‌هايی که اعضای آن برای خانواده‌هايشان ‌فرستاده‌اند، روحيه‌ی کاریِ آنان را بازمی‌نمايد. به نظرِ گلدهاگن هولوکاستی را که نازيسم برانگيخت، با يهودستيزیِ عمومیِ رايج در اروپا نمی‌توان توضيح داد؛ آلمانی‌ها يهودستيزیِ خاص خود را داشته‌اند و با جديتی که خاص خود آنهاست، اين ستيز را پی گرفته و به حدِ آدم‌کشیِ صنعتی‌شده رسانده‌اند. در برابرِ گلدهاگن استدلال شده است که يهودستيزیِ آلمانی تفاوتی ذاتی با يهودستيزیِ رايج در اروپا از سده‌های ميانه ندارد و جديت در آدم‌کشی را هم در آلمانی‌ها می‌توان ديد و هم در همدستانِ آلمانی‌ها از مليتهای ديگر در منطقه‌های اشغال‌شده. به نظر منتقدان ريشه‌ی فاجعه‌ی آلمانی را بايد در پويشی يافت که عاملهای فاجعه‌انگيز در آلمان در موقعيتی خاص يافتند. موضوعِ ديگری که کتابِ گلدهاگن آن را به بحثِ همگانی تبديل کرد، موضوعِ تقصيرِ همگانی بود. در موردِ اين موضوع حتا پيش از سقوطِ نازيها بحث آغاز شده است. بحث بر سر اين است که آيا رواست در هنگامِ داوری درباره‌ی هولوکاست کلِ يک ملت را مسؤول و مقصر دانست.[۲۰]



 


در اين مدتی که از سقوطِ نازيها می‌گذرد، نيازِ سياسی و فرهنگی به چيرگی بر گذشته[۲۱] باعث شده است که در آلمان بحث در موردِ گذشته هيچگاه قطع نشود. در اين کشور بر خلافِ ژاپن، که متحدِ آلمان در جنگِ جهانیِ دوم بود و فاجعه‌های بزرگی در آسيا برانگيخت، خطِ فراموش کردنِ گذشته‌ها غالب نشد و فرهنگِ ياد‌آوری[۲۲]‌ای پرورانده شد که احترامِ جهانی را برانگيخت. يکی از ستونهای استوارسازِ دموکراسیِ جديدِ آلمانی اين فرهنگ است.


انکار

يادآوری در برابرِ دو گرايش می‌نشيند: يکی فراموشی و ديگری انکار. تا دو دهه پس از پايانِ جنگ گرايش به فراموشی در آلمان بسيار قوی بود. کمتر کسی مسؤوليت می‌پذيرفت و کمتر کسی پيشقدم می‌شد تا تصويرهای گذشته را در برابرِ چشمِ همگان بازبگشايد. اکثريت می‌گفتند: نمی‌دانستيم، نبوديم، نقشی نداشتيم، نديديم، نشنيدم؛ "اصلاً به ما چه مربط؟" با جنبشِ دانشجويی ۶۸ و خيزشِ فرزندان عليهِ پدران و مادران، پرده‌ی فراموشی دريده شد.[۲۳] دانشجويان رو به نسل گذشته کردند و گفتند: شما مسؤول بوده‌ايد، حتا در اين که اگر به راستی نديده‌ و نشنيده باشيد. اين دوران، دورانِ رويکرد به انديشمندانِ انتقادگر است. در آن نسلِ تازه‌ای از انديشمندان پروريده شدند که به استوارگردیِ انديشه‌ی انتقادیِ آزاديخواه نه تنها در آلمان بلکه در کلِ جهان ياری رساندند. انديشمندی چون يورگن هابرماس پروريده‌ی اين دوران است. فکرِ او فرآورده‌ی فرهنگِ يادآوری و پيشبرنده‌ی آن است.



 


در اين پهنه حاشاگران نيز حضور دارند. در اينجا طبعاً ديوارِ حاشا بلند است، چون طبعِِ قضيه می‌طلبد بلند باشد. انکارِ حادثه‌ای که اين همه شاهد داشته است، نشان می‌دهد که جهانِ مشترکِ انسانی تا چه حد شکننده است. می‌توان دو قسمتش کرد و گفت آن قسمت دروغ است و اين قسمت راست. وقتی بنا بر انکار باشد، ديگر هيچ استدلالی کارگر نيست. استدلال در اين حوزه‌ها معمولاً برای شکسته‌بندی کردنِ جهانِ مشترک است. آن را از بيخ و بن نمی‌پذيرد هر آن کسی که نفسِ اشتراک را نمی‌پذيرد. منکران نفعی در انکار دارند. در آلمان نيز مثلِ بقيه‌ی جهان منکرانِ نامدار همان مجرمانِ نامدار ‌اند.[۲۴] در جاهای ديگر انگيزه‌ی نسلِ اولِ منکران اشتراکِ نظر و در موردهايی اشتراکِ عملی بود که با نازی‌ها در يهودستيزی داشتند. گروههای نئونازی، يعنی آنهايی که بر آن اند از نو نظامِ نازی‌ها را برقرار کنند، آن جايی که بنا را بر انکار می‌گذارند، پا در جای پای منکرانِ نخستين نهاده و حرفهای آنان را تکرار می‌کنند. آنان اما معمولاً افتخار کردن بر گذشته‌ی هيتلری‌ را بر انکارِ آن گذشته ترجيح می‌دهند. اکثريتِ اعضای گروههای نئونازی را جوانانی تشکيل می‌دهند که دارای کمترين آگاهی از گذشته هستند. به آنان ايدئولوژی‌ای تزريق می‌شود که جانمايه‌ی آن ستايش از نفرت و خشونت است. آنان می‌آموزند که از خارجيان، رنگين‌پوستان و گروههای دموکرات و چپ نفرت داشته باشند. در اروپا خشونت و نفرتِ آنان در درجه‌ی نخست روکرده به کسانی است که از آسيا و آفريقا آمده‌اند. مسلمانان به طورِ ويژه موردِ نفرتِ اين گروهها هستند. آن کسانی که به مسجدهای مسلمانان حمله می‌برند، همانی‌اند که متعرضِ گورستان‌ها و مکانهای عبادی و اجتماعیِ يهوديان می‌شوند.



.


خوراکِ فکریِ کادرهای رهبری‌کننده‌ی اين جريانها را افزون بر نوشته‌های رهبرانِ نسلِ اولِ فاشيسم، مجموعه‌ای از نوشته‌ها در قالبِ مقاله و کتاب تشکيل می‌دهد که برخی از آنها به بيانِ تاريخ می‌پردازند. تاريخ‌نويسیِ نئونازی‌ها معمولاً شرحِ عظمتِ دستگاهِ هيتلر و توانِ نظامی آن است. جريانِ اصلیِ راستِ متمايل به فاشيسم اما بيشتر طالبِ نوشته‌هايی است که گذشته را پاک بنمايند و برای مشکلهای سياسی و اجتماعیِ جهانِ معاصر راه‌حلهايی در مسيرِ فاشيستی پيش بنهند که چندان از طبعِ روز دور نباشند. در ميانِ اين نوشته‌ها آثاری وجود دارند که زيرِ عنوانِ تاريخ‌نويسیِ انکارِ هولوکاست دسته‌‌بندی می‌شوند. نويسندگانِ قريب به اتفاقِ آنها کسانی‌اند که در تاريخ تحصيلِ دانشگاهی نداشته و در مجمع‌های علمی فاقدِ نام به‌عنوانِ مورخ هستند. معدود تحصيل‌کرده‌ای که در ميان اين گروه به چشم می‌خورند، با انگيزه‌های مختلفی به انکارِ جنايتِ بزرگ رو آورده‌اند. نفسِ انکار شهرت‌آور است و در محفلهايی که انکار را می‌پسندند، منکر را دارای نام و شخصيت می‌کند. انکار طبعاً کاسبی نيز هست.

گروهی از منکران خود را "تجديدِ نظر طلب" می‌نامند. ادعای بازنگرش‌گری برای دادنِ ظاهری علمی به مشیِ انکار و توجيه است. به تک‌تکِ ايرادهای به اصطلاح "بازنگرش"‌گرِ آنان پاسخ داده شده[۲۵]، با وجودِ اين، انکار ادامه دارد، چون دعوا بر سر حقيقت نيست و چون بر سر حقيقت نيست، نمی‌توان آن را با دليل و شاهد حل کرد.



.


جنبه‌ی نخست انکار

برای انکار بخشِ بزرگی از واقعيت را ناديده می‌گيرند و سپس ترکيبی در برابر می‌گذارند از حقيقتهای پيش‌ِ‌پاافتاده، نيمه‌حقيقت‌ها و انبوهی دروغ. منطقِ ساده‌ی بداهت می‌گويد که هزاران تن شهادت داده‌اند، اثرهای جنايت فراوان‌فراوان به‌جا مانده‌اند و کوهی از پرونده پيش و پسِ فاجعه را مستند کرده‌اند، پس بايستی پذيرفت وجودِ اين زخمی را که بر جانِ جهان دهان گشوده است. بحث با کسانی که اين منطقِ ساده را نمی‌پذيرند، بی‌فايده است. برای آنان نفسِ جنايت مهم نيست، مهم نتيجه‌گيری‌هايی است که اينک می‌شود و آنان نمی‌خواهند اين نتيجه‌ها را بپذيرند. از حادثه طبعاً می‌توان برداشتهای مختلفی داشت[۲۶] و با تفسيرِ آن به نتيجه‌های مختلفی رسيد. نتيجه‌گيری‌ها در يک چارچوبِ عمومیِ پذيرفتنی قرار می‌گيرند، اگر به انکارِ نفسِ موضوع راه نبرند و با اراده‌ای به مخالفت برنخيزند که می‌خواهد مانعِ تکرارِ فاجعه شود.



۱

انکار دو جنبه دارد: جنبه‌ای از آن به نفسِ موضوع مربوط می‌شود و جنبه‌ی ديگر به آگاهی و اراده‌ای که در برخورد با موضوع برای ممانعت از تکرار آن شکل گرفته است. جنبه‌ی نخستِ انکار، ناديده گرفتنِ فاجعه‌ای است که نه فقط گسستی تمدنی، بلکه گسستی در انسانيت است. آنسان که پيشتر گفته شد منظور از گسست در انسانيت شکافی در جنسِ انسان است، از اين راه که نوعی از انسان خواسته است نوعی ديگر را به طورِ کامل از پهنه‌ی گيتی بزدايد. اين گسست از يک کينه‌توزیِ معمول و مرسوم در تاريخ برنخاسته است. آن را مجموعه‌ای از پيشداوری‌ها، فکرهای پليد، حسادت‌ها، دژخيمی‌ها، جاه‌طلبی‌ها و — فراموش نکنيم — حرصِ چنگ انداختن بر مال و منالِ قربانيان[۲۷] برانگيخته است، اما واکاستنی به اين مجموعه نيست. انکارِ آن محروم کردنِ جهانيان از ادراکِ آن پويشی از ترکيبِ عاملهای فاجعه‌‌انگيز است که می‌تواند از بحرانهای سياسی، خشونت، از خشونتهای گسترده گسست‌های تمدنی و از گسست‌های تمدنی گسست در انسانيت بسازد. نازی‌ها به کودکانِ خردسالی که روانه‌ی اتاقِ گازشان کرده‌اند، کينه‌ی مشخصِ شخصی نداشتند. فکر می‌کردند که آنان نبايد زنده بمانند، چون زنده‌ماندنشان زنده‌ماندنِ ذهنهايی است که به ياد می‌آورند، به ياد می‌آورند انسانهايی، حادثه‌هايی و گذشته‌‌هايی را. انکارِ هولوکاست نيز به نحوی تکان‌دهنده مخالفت با يادآوری است. بايستی گفت، آن هم با وحشت، که جنسِ هر دو نوع مخالفت يکی است. آگاهی بر اين امر بايد هشداری باشد در اين مورد که فاجعه می‌تواند تکرار شود. جريانی از آن، جريانِ مخالفت با يادآوری، هم اکنون ادامه دارد. اين جريان هيچ‌گاه از جاری بودن بازنايستاده است.



 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 9:10 AM  توسط   | 

 

 

این که چرا دو نفر همدیگر را دوست دارند "یک جواب" ندارد. بلکه جواب های مختلفی دارد. یک مجموعه است. در حقیقت رابطه ی عشقی با شکل گرفتنش، شوری در فرد ایجاد می کند. شوری که باعث می شود دیگر نتوانیم آن را تنها به یک احساس نوستالژی و یا بازیابی رابطه گذشته خلاصه کنیم

عشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.

 

معشوق انعکاسی از عاشق

جستجوی فردی که انعکاسی از ما باشد از شایع ترین تئوری هایی است که به عنوان دلیل انتخاب معشوق بیان می شود. به این مفهوم که در فرد مقابل چیزی که در خودمان نیز وجود دارد، ما را به طرف او جذب می کند. در حقیقت در این نوع عشق انسان در جستجوی "منی دیگر" است. منی که بتواند تصویر مرا چون آیینه در خود انعکاس دهد. منی که برایم آشناست و برایم امنیت به همراه می آورد.

گاهی نیز در جستجوی آیینه ای هستیم که "من ایده آل " را به ما باز گرداند. اگر به عنوان مثال "سخت کوش بودن" جزو ایده آل های ما باشد، اینکه بتوانیم عشق فردی سخت کوش را به خود معطوف کنیم، برایمان تائیدی است از تصویری که می خواهیم از خودمان داشته باشیم.

در حقیقت، ما در این نوع عشق، در جستجوی نگاهی هستیم که ما را در آن تصویری که دوست داریم از خودداشته باشیم تائید کند.هر چه تردید در صحت این تصویراز خود بیشتر باشد، حضور این دیگری به عنوان عاملی اطمینان بخش برای ما حیاتی تر می شود.

البته باید گفت در اغلب عشق ها، به میزانی این بعد به چشم می خورد. هر فردی در رابطه با معشوق تا حدی در جستجوی بازسازی نگاهی است که از خود دارد. نگاه تائید کننده ی دیگری برای ما نمودی است که چقدر با"ایده آل هامان"منطبق هستیم. ولی زمانی که عشق تنها به این جنبه خلاصه شود، می تواند نمودی از شخصیت شکننده فرد عاشق باشد که بدون نگاه مثبت معشوق تمام روانش متزلزل می شود.

یکی دیگر از مشخصاتی که این عشق دارد،ایده آلیزه کردن فرد معشوق است. زیرا که شخص برای اینکه بتواند دیگری را بعنوان آیینه ای که تصویرش را به او باز می گرداند مورد تائید قرار دهد،باید از او در ذهنش شخص "معتبری" بسازد.

معشوق به عنوان موجودی مکمل

در این عشق تفاوت های فرد است که ایجاد کننده ی این احساس کشش بین دو نفر می شود. در اینجا دیگر شخص در جستجوی همتای خود نیست، بلکه در جستجوی کسی است که جایگزین یک سری فقدان های وجودی اش شود. به عنوان مثال فرد منزوی عاشق فردی بسیار اجتماعی می شود.عامل اصلی این کشش یافتن ابعادی است که فرد در خود نمی تواند ایجاد کند. به گفته ی روانشناسان در بسیاری موارد این تفاوت نه تنها می تواند با زمان جذابیتش را از دست بدهد، بلکه بصورت عامل اختلاف طرفین بروز کند. یعنی جنبه هایی که در اول ارتباط عامل اصلی انتخاب فرد بوده اند، به مرور زمان برای فرد عاشق به صورت ضعف هایی غیر قابل تحمل در می آیند تا جایی که می توانند جدایی دو فرد را باعث شوند. به عنوان مثال در نمونه ی بالا اجتماعی بودن فرد به "سبک بودن" یا "فضا گیر بودن" تعبیر شود.

می توان گفت در نوع اول عشق( جستجوی فرد مشابه خود) نیز سیر رابطه می تواند به همین جا ختم شود. یعنی با مرور زمان شخص مقابل انعکاسی می شود از ضعف هایی که فرد درخود تحمل دیدنشان را ندارد و به این صورت عشق کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. زیرا فرد از حضور مداوم کسی که او را پی در پی به یاد ضعف های خودش می اندازد احساس راحتی نمی کند.

برخلاف چیزی که می توانیم تصور کنیم، این دو نوع گرایش( کشش به فرد مشابه و یا متفاوت ) می توانند به طور هم زمان در یک فرد وجود داشته باشد. در حقیقت روان انسان به دلیل پیچیدگی که دارد، قادر است در خود تناقضات بسیاری را جا بدهد. در روانشناسی احساسات متناقض، حضور یکدیگر را همیشه نفی نمی کنند.سیاه و سفید می توانند هم زمان با هم وجود داشته باشند و همین تناقضات هستند که دینامیک روانی ما را باعث می شوند.

روانشناسان معتقدند یک سری از دلایل انتخاب عشقی از ناخود آگاه و بخش دیگرش آگاهانه می باشد.

به عقیده "وینچ" ، ما در خیلی مواقع در بخش "خود آگاه ذهن مان" برای انتخاب در جستجوی شباهت های فرد مقابل هستیم."ارزش ها و علائق مشترک"در این انتخاب نقش بازی می کنند. در صورتی که بخش"مکمل" عشق را تا حدود زیادی "ساختار شخصیت" افراد و نیاز های عاطفی و عمیق و در خیلی موارد ناخود آگاه شان عامل می شوند. اساس این نظر وینچ عقاید فروید در این زمینه است. در حقیقت فروید در کتاب "مقدمه ای بر نارسیسیسم" ، عنوان می کند که در تجربیات بالینی اش مشاهده نموده است که افراد خود شیفته گرایش زیادی به انتخاب اشخاص وابسته و مطیع دارند.

در حقیقت وینچ در کاری تحقیقی، می خواست صحت و سقم این گفته ی فروید را به محک آزمایش بگذارد. او با استفاده از متدهای آماری(آنالیز فاکتوریل) به بررسی گروهی از زوج ها پرداخت. وی در تحقیقاتش نشان داد که مردهای خود مرکز و خود شیفته، گرایش به انتخاب زنانی دارند که تصویری منفی از خود دارند و مدام در حال ملامت خود هستند. در حالی که زنان خود شیفته و خود محور بیشتر مردان مضطرب و تشنه حمایت را انتخاب می کنند.

محققین دیگری مثل شوتز و ویلی نیز در تحقیقات بعدی به نتایجی مشابه رسیدند. به عقیده شوتز عاملی که در انتخاب های عاشقانه موثر است این است که کاراکترهایی که در رفتار فرد بروز می کند، با نیازهای درونی و ناخودآگاه فرد مقابل منطبق و هماهنگ باشد (و بالعکس).

بی تردید چون شخصیت انسان ها بعدهای متفاوت و پیچیده ای دارد، می توانیم تصور کنیم که در بعدهای مختلف افراد نقش هاي مختلفي را بعهده داشته باشند.
در خیلی زوج ها، اگر این احساس عشق ایجاد می شود بخاطر این است که مکمل بودنشان در زمینه های گوناگون با عوض شدن نقش ها همراه است.

مثال زیر ما را به درک این مطلب یاری می دهد:
آقایی دوست دارد در زندگی روزمره و اجتماعی، کنترل همه چیز را در دست او باشد. این تمایل با انتظاراتی که همسر این شخص از او دارد، منطبق است. ولی در زمینه ی جنسی زن است که دوست دارد نقش فعال داشته باشد و همه چیز را هدایت کند. این رفتار بسیار مورد علاقه مرد می باشد. زیرا او ترجیح می دهد که موقع نزدیکی منفعل بماند. در این زوج مشاهده می کنیم که بعد مکمل بودن وجود دارد، ولی در زمینه های مختلف رل ها تغییر می کند. اگر در این زوج عشق ادامه پیدا می کند بخاطر این است که زمینه هایی که در آن مکمل هستند با هم منطبق می باشند.

شباهت بدون مکمل بودن

شباهت زیاد ساختار روانی، می تواند مانع دوام رابطه عاطفی باشد. به عنوان نمونه، اگر در طرفین، نیاز به کنترل و هدایت دیگری در همه ی زمینه ها به یک شدت وجود داشته باشد، احتمال این که بین این دو فرد نزدیکی عاشقانه دوام پیدا کند کم است. در این شرایط حتی اگر کششی هم بین دو فرد ایجاد شود، بعد از پایان فاز " ایده آل کردن دیگری " و با شروع زندگی واقعی، با هم وارد یک" بازی قدرت " خواهند شد که در آن هر کدام سعی می کند قانون خود را به دیگری تحمیل کند. یا به عنوان مثال اگردرهر دو طرفین این نیاز وجود داشته باشد که دیگری برایش رل "حمایت مادرانه " را ایفا کند و خود نتواند این رل را برای او بازی کند، باز هم امکان تداوم رابطه ی عاطفی کاهش خواهد یافت. در چنین رابطه ای، هر دو احساس محرومیت می کنند. زیرا نه چیزی که انتظار دارند بر آورده می شود و نه خود می توانند به نیاز دیگری پاسخ گو باشند.

مکمل کامل بدون شباهت

در اینجا برای درک این نوع رابطه، مثال زیر را عنوان می کنیم:
رابطه ای را فرض کنید که در آن یکی از طرفین ( مثلا زن ) احتیاج مداوم به انتقاد کردن و کوچک کردن دیگری دارد و طرف مقابل در نقشي که دارد کاملا احساس رضایت می کند . زیرا نقشي است که از کودکی به او اهدا شده است و با گذشت زمان، رل "قربانی بودن" برایش نقش حیاتی پیدا کرده است. زمانی که تحقیر می شود، می تواند به دیگران از اخلاق و بر خورد زنش شکایت کند و با دادن رل قربانی به خود، دلسوزی دیگران را برانگیزد.

این رابطه، رابطه ایست که شانس ادامه اش زیاد است . زیرا هر کدام از طرفین به گونه ای به دیگری نیاز دارد. در حقیقت این "دیگری" به او یاری می دهد که سناریو ارتباطی مورد نیازش را به اجرا در بیاورد. یعنی تا زمانی که طرفین قبول کنند به بازی نقششان ادامه بدهند، این رابطه ادامه پیدا خواهد کرد. ولی همین که یکی از دو طرف به دلایلی ( مثلا به دنبال یک روان درمانی ) تصمیم به تغییر نقشش بگیرد، زوج متزلزل خواهد شد.

تاثیر نیازها و ترس های انسان ها در پیدایی و تداوم عشق

نکته ی اساسی و مهمی که در روابط انسان ها و خصوصا در رابطه ی یک زوج باید در نظر گرفته شود، نه تنها احتیاج ها و نیازهایی است که افراد بیان می کنند، بلکه نیازهایی است که ریشه در ناخودآگاه فرد دارد. این نیازها نقش اساسی در در رابطه ها بازی می کنند.

از نظر شوتز، دو فاکتور اساسی در ناخودآگاه تعیین کننده ی نزدیک شدن یا عدم نزدیک شدن دو فرد به هم می باشند: این دو عامل "ترس های اساسی" و" احتیاجات ریشه ای "افراد هستند.

به عقیده ی او اگر احتیاجات ریشه ای فرد ترس های اساسی دیگری را بیدار کند، احتمال اینکه بین این دو نزدیکی عاطفی دوام پیدا کند کم است.
زوجی را در نظر بگیرید که مرد در آن ترس شدیدی از کنترل شدن و محبوس شدن توسط دیگران دارد. ترس از این که دیگران به فضای خصوصی او تجاوز کنند.او نیاز شدیدی به تنها یی و مستقل بودن دارد. تعریفی هم که از زوج دارد نیز بر اساس همین نیاز و ترس است.

در همین زوج، در زن ترس زیادی از اینکه دیگران او را رها کنند و به حال خودش بگذارند، وجود دارد.تنها یی برای او برابر است با از دست دادن محبت دیگران.او احتیاج دارد که دیگران مدام او را احاطه کنند و بدینسان به او احساس امنیت بدهند. به خاطر همین احتیاج دارد که همسرش مدام به او توجه کند و دوستانش را دائم به خانه دعوت کند. اونیاز همسرش به داشتن فضای شخصی را، به دلخور بودن او تعبیر می کند. متقابلا مرد نیاز همسرش به توجه را نشانی از سعی او در کنترل و تسلط بر او تلقی می کند. در اینجا مشاهده می کنیم که در این زوج، نیاز یکی با ترس دیگری تلاقی پیدا کرده است. این تلاقی باعث می شود که احساس نزدیکی این دو از بین برود و با زمان از هم فاصله بگیرند و یا باهم درگیر شوند .

برای اینکه بین دو فرد نزدیکی عاطفی پدید و تداوم یابد، باید بین نیازها و ترس های درونی این دو هماهنگی وجود داشته باشد. منظور این نیست که این نیازها و ترس ها عین هم باشند بلکه به این مفهوم است که به میزانی با هم شباهت داشته باشند و با هم در تناقض قرار نگیرند.

جستجوی ترمیم رابطه های گدشته

وقتی دو نفر با هم در معرض آشنایی قرار می گیرند، دستگاه روانی هیچ کدامشان بکر و دست نخورده نیست. بلکه تمام تجربیات مثبت و منفی که در زندگی داشته اند ساختار روانی آن ها را فرم داده است. سرخورده گی ها، تجربیات دردناک و جراحات ترمیم نیافته، جزوی از این تجربیات هستند. گذشته افراد یکی از عواملی است که در چگونگی انتخاب و برقراری رابطه های عاطفی تاثیر می گذارد. در حقیقت، ما با برقراری رابطه های عاطفی جدید، درمواردی سعی در بازیابی و بازسازی رابطه هایی هستیم که در گذشته به نوعی در ما جراحاتی بر جای گذاشته اند. این جراحت ها گاهی به زمانی دور باز می گردند و چنانکه فروید هم اشاره می کند حتی می توانند به کمبود هایی که در رابطه با والدینمان داشته ایم مربوط باشند. در حقیقت هر رابطه جدید، برای ما به گونه ای تلاشی است برای اینکه بتوانیم دوباره آن رابطه را تجربه و به نوعی ترمیم کنیم. یکی از دلایل این که مشاهده می کنیم بسیاری از اشخاص خود را در رابطه ای شبیه به روابط قبلی شان قرار می دهند، این است که سیستم روانی به این شکل سعی دارد به نوعی با دوباره زندگی کردن آن رابطه جراحت روانی بر جا مانده را ترمیم بخشد وبدین گونه باعث پاک شدن بخش دردناک و جایگزینی آن با "تجربه رضایت روانی" شود.

این جستجوی" تصویری از رابطه های عاطفی گذشته"، تا حدی عادی است ولی زمانی مشکل ایجاد می کند که در فرد اضطراب های شدید که ناشی از "ترس از دست دادن است"بیدار کند.این اضطراب می تواند تاثیر زیادی بر کیفیت رابطه بگذارد و از عمیق شدن آن جلوگیری کند. زیرا ما دیگر فرد مقابل را آنچنان که هست، با تمام ضعف ها و قوت هایش، نمی بینیم. بلکه او برایمان تبدیل به ابزاری می شود که توسط آن، رابطه های گذشته مان را بیدار و زندگی کنیم.
عامل دیگری که در انتخاب های عشقی ما تاثیر میگذارد به " تاریچه ی خانواده ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده ایم" بر می گردد. در حقیقت " مکانیسم های روابط خانوادگی" به نوعی به ما منتقل می شود و به عنوان عاملی می تواند تعیین کننده اعمال و انتخاب های ما باشد.

ما برای اینکه بتوانیم رابطه ای عاطفی سالم برقرار کنیم، در بعضی موارد لازم است که این مکانیسم های روانی را بشناسیم و به این ترتیب بتوانیم از این دایره های بسته ای که رابطه های گذشته و تاریچه خانوادگی مان به ما تحمیل کرده اند خارج شویم.

تمام نکات دکر شده نباید ما را از در تعریفمان از عشق محدود کند. درست است که تجربه عشقی می تواند تمام فاکتورهای یاد شده را در بر داشته باشد، اما بیش از هر چیز یک تجربه ی فردی است و به همان اندازه که هر فرد متفاوت است این تجربه نیز تجربه ای منحصر به فرد خواهد ماند. تجربه ای که فرد را با تمام وحدانیتش در بر می گیرد. یک قرن پیش مونتاین خیلی خوب این جنبه ی عشق را بیان می کند:
"اگر مرا مجبور کنید که بگویم چرا او را دوست داشته ام تنها یک پاسخ دارم:زیرا او، او بود و من، من بودم".

این که چرا دو نفر همدیگر را دوست دارند "یک جواب" ندارد. بلکه جواب های مختلفی دارد. یک مجموعه است. در حقیقت رابطه ی عشقی با شکل گرفتنش، شوری در فرد ایجاد می کند . شوری که باعث می شود دیگر نتوانیم آن را تنها به یک احساس نوستالژی و یا بازیابی رابطه گذشته خلاصه کنیم. تجربه ی عشقی تجربه ایست که نه تنها گذشته فرد را در بر می گیرد، بلکه به نوعی بخاطر منحصر فرد بودنش فرد را از خودش و تجربیاتش فراتر می برد و او را وارد یک تجربه ی جدید می کند.

مژگان کاهن (روانشناس)
mojgankahen44@yahoo.fr

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 4:14 PM  توسط   | 








نويسنده: جنيس آبراهامز اسپرينگ



برداشت مردان و زنان از رابطه‎ي نامشروع همسرشان با هم متفاوت است و همين تفاوت به نوبه‎ي خود واكنش‎هاي عاطفي مربوطه را تحت‎الشعاع قرار مي‎دهد. مهم آن است كه از كل‎‎گويي بيش از حد بپرهيزيم. چيزي كه در مورد عده‎اي صادق است، ممكن است شامل حال عده‎اي ديگر نباشد. اما شواهد حاكي از آن است كه اكثر مردم لااقل به طور نسبي به روش‎هاي جنس وابسته از خود واكنش نشان مي‎دهند. آگاهي نسبت به اين اجبارهاي زيست شناختي و فرهنگي، سواي عدم دقت يا تغيير‎پذيري آن‎ها، واكنش شما را نسبت به رابطه‎ي نامشروع توجيه كرده باعث مي‎شود كمتر احساس حماقت و تنهايي كنيد. به علاوه، كمك مي‎كند تا همسرتان بهتر شما را درك كند.
در كل، زن‎ها بيشتر سعي دارند رابطه‎ي زناشويي خود را از نو ترميم كرده آن را زنده نگه دارند؛ در حالي كه مردها تمايل به خاتمه‎ي آن داشته و به دنبال جانشين مي‎گردند. زن‎ها بيشتر به افسردگي روي مي‎آورند و بر سر و روي خود مي‎زنند و به جان خود مي‎افتند؛ در حالي كه مردها با گرايش به عصبانيت بيشتر مايلند ـ حتي در رؤيا هم كه شده ـ به طور بيرحمانه‎اي به ديگران بپرند و خشم و عصبانيت خود را سر آن‎ها خالي كنند. زن‎ها رابطه‎ي نامشروع همسرشان را بيشتر به بي‎لياقتي خود و مردها به عدم كفايت جنسي خود نسبت مي‎دهند. زن‎ها در مورد اهميت رابطه‎ي پنهاني همسرشان مبالغه مي‎كنند و بهبودي وضع روحي آن‎ها مدت بيشتري طول مي‎كشد؛ در حالي كه مردها رنج روحي خود را به مقولات جداگانه‎اي دسته‎بندي كرده خيلي زود عنان زندگي خود را به دست مي‎گيرند.

تفاوت شماره‎ي يك: زن‎ها سعي دارند رابطه‎ي زناشويي خود را حفظ كنند؛ مردها راه خود را كج كرده متواري مي‎شوند.
زن‎ها: «شايد بتوانيم حلش كنيم.»
مردها: «بي‎خودي به خودت زحمش برگشتن نده!»
وقتي همسر زخم خورده يك زن است، احتمال بيشتري وجود دارد كه در جهت حفظ رابطه‎ي زناشويي خود تلاش كند. ـ تا اندازه‎اي به اين دليل كه فرهنگ به او آموخته است ديگران را خرسند و خود را محروم سازد. يك مرد به اين گرايش دارد كه از دست رفته‎ها را از ذهنش حذف كرده و به دنبال جانشين بگردد ـ جانشيني كه بتواند عشق و توجهي كه خود را لايق آن احساس مي‎كند، نثارش كند. نوعاً، زن‎ها وقتي مرزهاي عاطفي خود را مورد تجاوز مي‎بينند، خود را سركوب كرده زبان به دندان مي‎گيرند يا احساسات خود را مخفي مي‎كنند. آن‎ها كه به خاطر حفظ هماهنگي ظاهري تحت فشار قرار دارند، غالباً خود اصيل و نداي دروني خود را كه فرياد برمي‎آورد: «خواسته‎ي من بيشتر از اين‎هاست» خفه مي‎كنند. اجتماع ما اين پيام را ابلاغ مي‎كند كه وظيفه‎ي زن ـ و ملاك ارزشمند بودن او از ديد خودش ـ آن است كه پيوندهاي خود را با ديگران حفظ كند. در يك مطالعه‎ي جالب وقتي از دختران حدوداً هشت ساله سؤال شد: «احساستان درباره‎ي بدرفتاري پسرها با شما چيست؟» خيلي خوب مي‎دانستند كه خشمگين مي‎شدند و صراحتاً حرف دلشان را مي‎زدند، اما وقتي همين سؤال براي همين دختران در سن دوازده‎سالگي مطرح شد، جواب دادند: «نمي‎دانم» انبوهي از پژوهش‎هاي مستند و موفق نشان مي‎دهد كه هم چنان با بالا رفتن سن، بسياري از زنان وقتي ناحقي يا بدرفتاري مي‎بينند، كمتر به شم خود اعتماد مي‎كنند. اگر به عنوان يك زن نتوانيد تصديق كنيد كه خيانت پدر يا مادر به زندگي زناشويي گريبانگيرتان شده و دارد به شما هم لطمه مي‎زند، اگر از اين پرهيز داريد كه با صراحت و قدرت احساسات منفي خود را بيان كنيد، چون بودن در كنار همسر را ترجيح مي‎دهيد، اگر از خط و نشان كشيدن و نسق گرفتن مي‎ترسيد، مي‎توان گفت خوب تربيت شده‎ايد.
دليل ديگري كه بسياري از زنان به دنبال حفظ روابط خود ـ حتي روابط به افتضاح كشيده و درب و داغان خود ـ هستند، اين است كه به زعم آنان تنها امكاني كه پيش رو دارند، زندگي در تنهايي است؛ چيزي كه خيلي هم از آن وحشت دارند. در مطالعه‎ي مشهوري كه با همكاري دانشگاه‎هاي هاروارد و يل در سال‎هاي 1986 در زمينه‎ي ازدواج صورت گرفت، بنت، بلوم و كاريگ با اعلام اينكه مردان مجرد، زنان را در حالتي از وحشت فرو بردند. با اين همه، سوزان فلادي بعدها در سال 1991 خاطر نشان كرد كه هر چند اين آمار بي‎اندازه مبالغه‎آميز است، اما آن‎ها حالتي از هول به ازدواج ايجاد كردند كه تا به امروز به قوت خود باقي است؛ به طوري كه زنان بر اين باورند كه شانس ازدواج پس از سن چهل‎سالگي صفر است.
زنان مطلقه بيش از مردان مطلقه از نظر اقتصادي در تنگنا قرار مي‎گيرند؛ تا حدي به اين دليل كه آنان در پرورش بچه‎هاي خردسال خود مسئوليت بيشتري قبول مي‎كنند و تا حدي به اين خاطر كه شوهر سابق آن‎ها احتمالاً بيشتر به پرداخت عوارض اتومبيل بها مي‎دهد تا به اجراي تعهدات حمايت از فرزند خود. زنان مطلقه هم، مثل همه‎ي زنان، بيشتر به اشغال پست‎هاي سطح پايين گرايش داشته در مقايسه با مردان همكار حقوق كمتري دريافت مي‎كنند. همين دلايل واقع‎بينانه به تنهايي براي توجيه اصرار زنان بر حفظ زندگي زناشويي فعلي‎شان كافي است.
مردها ـ كه عرفاً از نظر مالي تأمين بوده و بيشتر از اين بابت خاطر جمعند كه همسر ديگري اختيار مي‎كنند ـ به احتمال كمتري همسر به انحراف كشيده شده‎ي خود را تحويل مي‎گيرند و از آن جا كه كمتر اتفاق مي‎افتد خود را بر حسب موفقيت يك رابطه تعريف كنند، غالباً اين احساس را دارند كه در صورت به هم خوردن اين رابطه چيزي از دست نمي‎دهند. زنان بيشتر دندان روي جگر مي‎گذارند و سوختن و ساختن را ترجيح مي‎دهند، در حالي كه مردها فرار را بر قرار ترجيح مي‎دهند و در واقع با از ياد بردن و محو كردن منبع آلام روحي خود، بر ضايعه‎ي خيانت همسر فايق مي‎آيند.

تفاوت شماره‎ي دو: زن‎ها زانوي غم به بغل مي‎گيرند و مردها خونشان به جوش مي‎آيد.
زن‎ها: «من در مهم‎ترين رابطه‎ي موجود در زندگي‎ام شكست خوردم.»
مردها: «اگر دستم به معشوق زنم برسد، مي‎كشمش.»
واكنش زن‎ها نسبت به رو شدن خيانت همسرشان اين است كه معمولاً بر سروكله خودشان مي‎زنند، در حالي كه مردها عصباني مي‎شوند و بيشتر مايلند حساب رقيب را برسند ـ حتي در ذهن خودشان هم كه شده ـ مسببين رنج روحي خود را گوشمالي دهند.
طبق آمار به دست آمده توسط گروه ضربت ملي اتحاديه روان‎شناسي آمريكا زن‎ها به نسبت دو برابر مردان دچار افسردگي باليني مي‎شوند. به اين دليل كه اولاً زن‎ها بيشتر مايلند نوك تيز انتقاد را به جاي ديگران به سمت خود متوجه كنند؛ ثانياً، زن‎ها بيشتر خود را بر حسب ارتباطشان با ديگران تعريف مي‎كنند و ارزشمند بودن خود را با دوست داشته شدن برابر مي‎گيرند. وقتي رابطه‎اي به روغن‎سوزي مي‎افتد يا ناكام مي‎ماند، يك زن به احتمال بيشتري به افسردگي روي آورده خود را تحقير شده احساس مي‎كند و اين نه فقط به خاطر از دست دادن شوهر، كه به خاطر از دست دادن خويش است.
اگر شما يك مرد باشيد، بر عكس به احتمال بيشتري خشم خود را متوجه همسرتان يا معشوق او مي‎كنيد. مردان پرخاشجو غالباً مجبورند جلوي رفتارهاي خشونت‎آميز خود را بگيرند؛ اما حتي تيپ‎هاي كنش‎پذير و درون‌گرا هم در رؤياهاي بيداري خود به «دشمن» حمله‎ور مي‎شوند. به هر حال همين خشم به شما اجازه مي‎دهد خود را قدرتمند و در كنترل احساس كنيد و از احساس‎هاي پريشان كننده‎اي چون شرمساري و خود ترديدي دوري بجوييد. بعضي از شما به جاي رويارويي با اين حقيقت دردناك كه دليل به انحراف كشيده شدن همسرتان ناخشنودي شديد او نسبت به شما بوده است، ترجيح مي‎دهيد همسرتان را قرباني سوء استفاده‎ي معشوقي خودخواه بدانيد.

تفاوت شماره‎ي سه: زنان به عنوان «همسفر راه و شريك زندگي» و مردان به عنوان «معشوق» احساس بي‎كفايتي مي‎كنند.
زن‎ها: «من به اندازه‎ي كافي خوشايند نيستم. نمي‎توانم شوهرم را خرسند كنم.»
مردها: «آلت تناسلي من زيادي كوچك / بزرگ است. زيادي لفتش مي‎دهم يا زيادي تند مي‎روم. نمي‎توانم زنم را ارضا كنم.»
ديويد باس در مطالعات خود به اين نتيجه رسيد كه زن‎ها بيشتر از درگيري عاطفي شوهرشان با زنان ديگر و مردها بيشتر از درگيري جنسي زن خود با ديگران دچار تشويش خاطر مي‎شوند. او با قرار دادن چند الكترود بر روي سر مردها و زن‎ها متوجه شد كه وقتي مردها زن خود را در حال آميزش جنسي با مردان ديگري تصور كردند، به تعريق افتادند و بلافاصله ضربان قلبشان بالا رفت. وقتي آن‎ها زن خود را در بند عشقي افلاطوني با مرد ديگري تصور كردند، آرام‎تر شدند، ولي كاملاً به سطح عادي خود برنگشتند. پاسخ زن‎ها بر عكس بود: وقتي بي‎وفايي عاطفي همسرشان را مجسم كردند، علائم زجر فيزيولوژيك آن‎ها شديدتر از زماني بود كه آن‎ها را در حالت خيانت جنسي مجسم كرده بودند.
شماي زن احتمالاً خيانت شوهرتان را به وجود عيب يا كمبود خود به عنوان يك انسان ـ و نه صرفاً به كارآيي ضعيف و نامطلوب خود در رختخواب ـ نسبت مي‎دهيد. احتمالاً فكر مي‎كنيد همسرتان نه فقط براي شهوتراني، كه براي «عشق» به زن ديگري رو آورده است و كشش و جذابيت آن زن چيزي فراتر از جذابيت ظاهري بوده است. در نتيجه ممكن است حتي بيشتر از شوهرتان آن رابطه را بزرگ جلوه دهيد. وقتي شوهرتان با پافشاري مي‎گويد: «من هرگز زن ديگري را جز تو دوست نداشتم، من هيچ وقت نخواستم پيوند زناشويي‎مان را از هم بپاشم و اين رابطه‎ي لعنتي هيچ ارزشي برايم نداشت»، اين حرف به اين راحتي‎ها به خرجتان نمي‎رود و يك خروار وقت صرف مي‎كنيد تا موضوع را درك كرده به حرف‎هايش اعتماد كنيد، اما شايد بدتان نيايدكه او را راستگو بدانيد.
شماي مرد فكر مي‎كنيد زنتان براي شهوتراني به شما خيانت كرده است؛ تصوري كه باعث مي‎شود خود را مسدود و از نظر جنسي بي‎كفايت قلمداد كنيد و احتمالاً نسبت به همسرتان يا معشوقش خشونت به خرج دهيد. مردها بيشتر مايلند از مقولات غير جنسي روابط خود (از قبيل مصاحبت و صميميت و …) كه بيش از هر چيزي مورد توجه همسرشان است ـ چشم بپوشند و زياد آن‎ها را جدي نگيرند. اگر مي‎خواهيد زندگي زناشويي‎تان را از مهلكه نجات دهيد، بايد از همسرتان بپرسيد در رابطه‎اي كه با او داريد، چه كمبودي حس مي‎كند، گمشده‎اش چيست و دقيقاً از دست شما چه كار برمي‎آيد كه احساس كند دوستش داريد و قدرش را مي‎دانيد.

تفاوت شماره‎ي چهار: زن‎ها دائماً در ذهنشان با موضوع كلنجار مي‎روند و مردها سر خود را به چيز ديگري گرم مي‎كنند.
زن‎ها: «نمي‎توانم به معشوقه‎اش فكر نكنم.»
مردها: «هيچ خوش ندارم درباره‎ي رابطه‎ي نامشروع او فكر كنم.»
از آن جا كه برداشت زن از خودش با موفقيت او در صميمي‎ترين روابطش پيوندي بسيار نزديك دارد، او بيش از يك مرد به وسواس‎هاي فكري درباره‎ي رابطه‎ي نامشروع همسرش رو آورده و به احتمال بيشتري بر روي فريبكاري و نيرنگ‎بازي همسرش انگشت مي‎گذارد و در اين راه تا سر حد حذف هر موضوع ديگري تا حد نبوغ پيش مي‎رود. در اين فرآيند، او از دست دروغ‎هاي شوهرش بيشتر عصباني مي‎شود و براي مدت طولاني‎تري بدگمان باقي مي‎ماند. او با مرور فعالانه‎ي جزئيات رابطه‎ي خيانت بار همسرش، مرتباً روي زخم او مي‎كند و جوّ بي‎اعتمادي را زنده نگه مي‎دارد.
مردها، بر عكس، به جاي نشخوار ذهني درباره‎ي خيانت همسرشان، وقت بيشتري را صرف درگيري در فعاليت‎هاي جسماني مي‎‎كنند تا خود را مسلط و ورزيده احساس نمايند. ظاهراً مردها بهتر مي‎توانند ناراحتي خود را حلاجي كرده و ـ اغلب با اختيار كردن جانشيني براي همسر خيانتكار خود ـ گليم خود را از آب بيرون بكشند.
آيا اين تفاوت‎هاي جنسي واقعاً بر نحوه‎ي واكنش شما در برابر رابطه‎ي غير مجاز همسرتان تأثير دارد؟ آيا مثلاً شما مردها مي‎توانيد به اندازه‎ي زن‎ها احساس افسردگي كنيد و خود را به باد انتقاد بگيريد؟ يا آيا شما زن‎ها مي‎توانيد مثل مردها مدام ذهنتان را با كارآيي جنسي خود مشغول كنيد؟
در پژوهش‎هاي جاري، الگوهاي مختص به جنس شناسايي گرديده‎اند، اما اين بدان معنا نيست كه اين الگوها كاملاً اختصاصي‎اند؛ در واقع گاه عكس قضيه صادق است. چه، زنان خيانت ديده‎اي كه خشم خود را با چنگ و دندان به نمايش بگذارند كم نيستند. اوري پيد وقتي در دو هزار و اندي سال پيش از اين، داستان مديا را ـ زني طرد شده كه براي انتقامجويي از خيانت شوهرش، خون فرزندان خود و معشوق شوهرش را ريخت ـ قلم مي‎زد، به اين موضوع واقف بود. زمان را 2400 سال به جلو بكشيد.
به همين نحو، در مورد پاسخ يك مرد خيانت ديده هم خيلي نامعقول و بي‎معناست اگر بگوييم هيچ به خيانت همسرش فكر نمي‎كند و هيچ اقدامي براي بازگرداندن همسرش انجام نمي‎دهد. هيچ پاسخ منفردي متعلق به يك جنس نيست؛ تفاوت‎هاي جنسي مطرح شده در اين قسمت صرفاً به منظور كمك به شما و همسرتان بوده است تا در اين لحظات دشوار و غير قابل تحمل بتوانيد دورنماي كامل‎تري نسبت به رفتارهاي يكديگر داشته باشيد. شما چه زن باشيد چه مرد، صدمات پيچيده و عميقي را متحمل شده‎ايد.
به قول امرسون، موفقيت در اين است كه بتوانيد ضايعه‎ي خيانت همسرتان را از سر بگذرانيد و از آن جان سالم به در ببريد. البته تا جايي اقدام تا همين حد كافي است، اما حالا وقت آن است كه پا را از اين حد فراتر گذاشته شفا پيدا كنيد. در شروع اين فرآيند، شما همسر زخم خورده، لازم است به خود بقبولانيد كه پاسخ عاطفي اوليه، يعني پاسخ افراطي،‌ خود محروم كننده و از روي استيصال شما كاملاً طبيعي و قابل درك بوده است و يا حداقل با توجه به امكانات و همين طور شدت و وسعت لطمه‎ي روحي شما بهترين پاسخي بود كه در آن لحظه از دستتان برمي‎آمد. لازم است براي از دست دادن هويت اصيلتان خود را ببخشيد و از درون به بازسازي خود بپردازيد. بعلاوه، براي استحكام بخشيدن دوباره به رابطه با همسرتان، لازم است با پاسخ او نسبت به رابطه‎ي نامشروع، بدون توجه به ميزان تفاوت آن با پاسخ خودتان، كنار بياييد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 1:1 PM  توسط   | 

 

 

قسمت ۴ مقاله خانم کاهن/ روانشناس ایرانی/ بلژیک طرح مقالات در این سایت لزوما به معنای تایید آنها نیست بلکه هدف ارائه دیدگاههای مختلف و فراهم آوردن بستر تضارب اندیشه میباشد تجربیات جنسی افراد در پرسشنامه ما یك سری از سوالات، مربوط به تجربه جنسی خود فرد می شد. هدف ما از مطرح كردن این بخش سوالات بررسی تاثیر تفاوت فرهنگی و همینطور تاثیر مهاجرت بر روی تجربیات جنسی افراد می باشد. در پاسخ به سوال "آیا قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته‏اید؟" در می یابیم كه 100% مردها و 86% زنان بلژیكی قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته‏اند. در مورد “ایرانیان ایران” باید گفت اکثریت قریب به اتفاق زنان ایرانی (80% ) پاسخشان به این سوال منفی است در صورتی كه 55% مردان ایرانی طبق گفته خودشان پیش از ازدواج تجربه جنسی داشته‏اند .

(نمودار1) نمودار 1 - آیا قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته‏اید؟

 این رقم در مورد مردهای ایرانی بلژیك افزایش می یابد (90% ). در حالی كه بیش از 60% زنان ایرانی بلژیك پیش از ازدواج تجربه جنسی نداشته‏اند. (البته لازم به تذكر است كه بیشتر این ازدواج ها در ایران صورت گرفته‏ اند.)

 (نمودار2) نمودار 2 - آیا قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته‏اید؟

در گروه “ایرانیان بلژیك” هم همین تفاوت را مشاهده می كنیم: اگر 70% زنان ایرانی بلژیك تنها با یك نفر رابطه داشته‏اند، اکثریت قریب به اتفاق مردان ایرانی بلژیك با بیش از سه نفر در طول زندگی شان ارتباط برقرار كرده‏اند (95% ). در پاسخ به سوال : "به هنگام اولین رابطه جنسی، احساستان به طرف مقابل چگونه بود؟ "نیز باز تفاوت های عمده‏ای بین سه گروه به چشم می خورد. در گروه ایرانیان ایران، حدود 40% از زنان و مردان در هنگام اولین رابطه جنسی هیچ احساسی به طرف مقابل نداشته‏اند. (مسئله ای كه احتمالا ریشه‏اش در ازدواج های بدون شناخت و نیز رابطه با زنان روسپی به عنوان اولین تجربه جنسی - برای مردان - می باشد). این در حالی است كه اکثریت قریب به اتفاق بلژیكی ها (95%) اعلام می كنند كه طرف مقابلشان را دوست داشته‏اند.

 (نمودار 4 و 5) نمودار 4 - به هنگام اولین رابطه جنسی، احساستان به طرف مقابل چگونه بود؟

 نمودار 5 - به هنگام اولین رابطه جنسی، احساستان به طرف مقابل چگونه بود؟

 پاسخ مردهای ایرانی بلژیك به مردان ایران شبیه است. بیش از نیمی از آن ها اظهار می دارند كه در هنگام اولین رابطه جنسی احساسی به هم بسترشان نداشته‏اند. در صورتی كه اکثریت زنان ایرانی بلژیك اعلام می كنند كه به طرف مقابلشان علاقه داشته‏اند (90%). در جواب به سوال: "كدام یك از شما دو نفر بیشتر مشتاق رابطه جنسی بود؟" باز هم مشاهده می كنیم اکثر بلژیكی ها پاسخ "هر دو" را برمی گزینند. (70% زنان و 80% مردان) در صورتی كه در گروه ایرانیان ایران مشاهده می كنیم بیشترین افراد، مرد را به عنوان فرد مشتاق تر به رابطه جنسی اعلام می كنند. (به عبارتی مردها پاسخ "من" و زن ها پاسخ "او" را برگزیده‏اند.) باز هم در این جا ”ایرانیان بلژیك” بین در گروه قرار می گیرند. (حدود 50% پاسخ "هر دو" را برگزیده‏اند ولی حدود 40% هم معتقدند اشتیاق بیشتر از جانب مرد بوده است.)

 (نمودار 6 و 7) نمودار 6 - كدام یك از شما دو نفربیشتر مشتاق رابطه جنسی بود؟

نمودار 7 - كدام یك از شما دو نفربیشتر مشتاق رابطه جنسی بود؟

در رابطه با مسئله "لذت در رابطه جنسی "ملاحظه می كنیم كه میزان لذتی كه مردها اعلام می كنند از زن ها در هر سه گروه بیشتر است. اما این تفاوت در بین بلژیكی ها خیلی چشمگیر نیست. در حالی كه در دو گروه دیگر (ایرانی ها) تفاوت میان زنان و مردان از لحاظ آماری معنی دار است. نكته دیگر این كه تعداد زن های مقیم ایران كه تجربه "غمگین و افسرده بودن" را بعد از رابطه جنسی حس كرده‏اند (48%)، از گروه های دیگر بیشتر است. رابطه بین عشق و مسائل جنسی هر سه گروه بر این باورند كه هنگامی كه دو نفر یکدیگر را دوست دارند رابطه جنسی ارضا كننده تر می شود. نكته‏ای كه سه گروه را از هم متمایز می كند، این است كه برای بلژیكی ها و نیز مردان ایرانی بلژیك، "می توان بدون این كه دیگری را دوست داشت با او رابطه جنسی برقرار كرد." این در حالیست كه 65% “ایرانیان ایران” و نیز زنان ایرانی بلژیك با رقمی مشابه، با این جمله مخالفند. اکثریت افراد سه گروه، معتقدند که "در یک زوج عشق بدون احساس جنسی نمی تواند وجود داشته باشد". اما مشاهده می کنیم که 52% زن های بلژیکی بر این باورند که عشق می تواند احساس جنسی به همراه نداشته باشد. در صورتی که این رقم در بین سایر گروه ها 30% است. نكته‏ای كه در مورد زنان ایرانی بلژیك مشاهده می كنیم این است كه اکثریت قریب به اتفاق آن ها (90%) "عشقبازی را یكی شدن با دیگری" تلقی می كنند كه تفاوت آن ها را با بقیه گروه ها از لحاظ آماری معنی دار می كند. (در سایر گروه ها این رقم بین 50 تا 60% است.) ما فرضیه هامان در این رابطه رادر بخش تحلیل نتایج بیان خواهیم كرد.

(نمودار 8) نمودار 8 - عشقبازی کردن یکی شدن با دیگری است.

 در ارتباط با "عشق" باید گفت تعداد دفعاتی كه ایرانیان - طبق اظهارات خودشان - عاشق شده‏اند از بلژیكی ها خیلی كمتر است: حدود 75% مردان و 50% زنان ایران، اظهار می دارند كه تنها یك بار عاشق شده‏اند و 25% زنان ایران، هرگز عاشق نبوده‏اند. در حالی كه اغلب بلژیكی ها (75%)، بیش از دو بار این تجربه را داشته‏اند. “ایرانیان بلژیك” بین دو گروه قرار دارند. نکته ای که سه گروه در آن با هم تفاهم دارند، این است که عشق را پدیده ای می دانند که به تدریج و با گذشت زمان شکل می گیرد و تعداد کسانی که به "عشق در یک نگاه" معتقدند، زیاد نمی باشد. نظر اشخاص در مورد مسائل جنسی در غرب و ایران هدف جانبی دیگر ما در این پرسشنامه این بود كه می خواستیم بدانیم خود اشخاص چه تصویری از تفاوت لذت جنسی بین زنان و مردان اروپایی و ایرانی دارند. برای این منظور دو سوال مطرح كردیم: 1- به نظر شما در بین ایرانیان زن ها از رابطه جنسی بیشتر لذت می برند یا مردان یا این كه تفاوتی نمی بینید؟ (این سوال را تنها برای دو گروه ایرانی مطرح کردیم.) 2- به نظر شما در بین اروپاییان زن ها از رابطه جنسی بیشتر لذت می برند یا مردان یا این كه تفاوتی نمی بینید؟ بررسی پاسخ ها به ما نشان می دهد كه 70% زنان ایران و نیز زنان ایرانی بلژیك معتقدند كه میزان لذت در مردان ایرانی بیشتر است. در صورتی که اغلب پاسخ می دهند كه تفاوتی بین زن و مرد اروپایی، وجود ندارد. در اینجا نکته ای که در مورد ایرانیان ایران توجه ما را جلب می کند تفاوت عمده ای است که در پاسخ زنان و مردان وجود دارد: در حالی که اکثریت قریب به اتفاق زنان ایران(80%)، معتقدند که این مردهای ایرانی هستند که از رابطه جنسی بیشتر لذت می برند، گروه مردهای ایران (60%)اظهار می دارند که لذت جنسی زنان و مردان ایرانی به یک اندازه است.

 (نمودار 9) نمودار 9 - به نظر شما در بین ایرانیان زن ها از رابطه جنسی بیشتر لذت می برند یا مردان یا این كه تفاوتی نمی بینید؟

 وقتی در مورد اروپایی ها سوال می کنیم نیز این مردان با درصدی مشابه پاسخ "تفاوتی ندارد" را برمی گزینند. نكته جالبی كه پاسخشان را به دو سوال متفاوت می كند این است كه حدود 40% مردان ایران بر این باورند كه زن های اروپایی بیش از مردانشان از همآغوشی لذت می برند. و این در حالیست که در بین بلژیکی ها (نه مردها، نه زن ها) حتی یک نفر هم پاسخ "زن ها بیشتر لذت می برند" را برنگزیده است.

(نمودار 10) نمودار 10 - به نظر شما در بین اروپایی ها زن ها از رابطه جنسی بیشتر لذت می برند یا مردان یا این كه تفاوتی نمی بینید؟

 نمودار 11 - به نظر شما در بین اروپایی ها زن ها از رابطه جنسی بیشتر لذت می برند یا مردان یا این كه تفاوتی نمی بینید؟

 ملاحظه می كنیم این تصویری که بخشی از مردان گروه ایران دارند در بین ایرانیانی كه در بلژیك زندگی می كنند بسیار كم رنگ تر شده است. از بلژیكی ها تنها سوال دوم پرسیده شد كه اکثریت جواب ها حاكی از اعتقاد به عدم تفاوت بین میزان لذت جنسی زن و مرد اروپایی است. بد نیست اضافه کنیم 40% از مردها و 30% از زن های بلژیکی پاسخ "مردها بیشتر لذت می برند" را انتخاب کرده اند. پاسخ های اشخاص به این سوال ها، نشان می دهد بین تصویری که یک گروه از زندگی جنسی گروه دیگر دارد، با تصویری که خود آن گروه از خود می دهد، همیشه انطباق کامل وجود ندارد. در مورد مردهای ایران دو نمونه مشاهده کردیم: 1- تصویری که از زن های ایرانی دارند: معتقدند زن ها به اندازه مردهای ایرانی از تجربیات جنسی لذت می برند. دیدیم این نظر درست در مقابل تصویری است که زنان ایرانی از خودشان دارند. 2- تصویری که بخشی از مردان ایران از زن اروپایی دارند: خواهش های جنسی بیشتری نسبت به مرد اروپایی برای او قائل می شوند. این تصویر هیچ انطباقی با پاسخ گروه بلژیکی ها ندارد. مسئله دیگری که ما می خواستیم بررسی کنیم این بود که می خواستیم بدانیم اشخاص تا چه حد با جملات زیر موافقند: 1- در جوامع غرب غرایز جنسی را بیش از حد تحریک می کنند. 2- در ایران غرایز جنسی بیش از حد سرکوب می شوند. بیش از نیمی از افراد سه گروه با در صدی مشابه، معتقدند که در جوامع غربی خواهش های جنسی را بیش از حد تحریک می کنند. در ارتباط با جامعه ایران باید گفت که 75% ایرانیان گروه بلژیک و 67%ایرانیان ایران معتقدند که در ایران نیازهای جنسی افراد، زیاد از حد سرکوب می شوند. تا این مرحله سعی نمودیم بطور اجمالی، بعضی از نتایج آماری پژوهش خود را به آگاهی شما برسانیم. اكنون قصد داریم به تحلیل نتایج به دست آمده بپردازیم. *** تـــحــلیــــل نتـایــج پرســـشنـــامه ها بررسی نتایج به دست آمده نشان می دهد كه برای “ایرانیان ایران” سكسوآلیته و لذت جنسی، بااین كه تابو است، در عین حال ارزشی مثبت هم محسوب می شود. این موضوع را از نوع جواب هایشان به یك سری سوالات می توانیم دریابیم: این مسئله كه در پاسخ هایشان به سوال ها، سكسوالیته برای ایرانیان یك موضوع جالب برای بحث تلقی شده به ما نشان می دهد كه ایرانیان به این مسئله علاقمند هستند. از طرفی مثلاّ می بینیم در جواب هایشان به سوالات دیگر نیز "عشق بازی كردن" تصویری مثبت می یابد. مثلا این كه بیش از نیمی از ایرانیان با این موافقند كه "عشق بازی كردن یكی شدن با دیگری است"، در جهت ارزش دادن به رابطه جنسی به حساب می آید. از سوی دیگر متوجه می شویم كه برای بسیاری از ایرانیان عشق بدون احساس جنسی نمی تواند وجود داشته باشد، اگر بپذیریم كه عشق یكی از ارزش های مثبت جامعه ماست، این كه تمایل جنسی را برای عشق اجتناب ناپذیر قلمداد كرده‏اند نیز در جهت ارزش دادن به مسائل جنسی است. همچنین این كه 63 نفر پرسشنامه های ما را بدون آن که مجبور باشند، برای ما با پست باز پس فرستاده‏اند، نیز حكایت از علاقه آن ها به این موضوع، یا لااقل اهمیتی كه از نظر ایشان دارد، می كند. اما از سوی دیگر، یك سری جواب ها به ما نشان می دهد كه مسائل جنسی برای ایرانیان جزو تابوهای اساسی است. این كه در جواب ها اظهار می كنند با اغلب اطرافیانشان در مورد مسائل جنسی صحبت نمی كنند و این كه در بچگی شان با آن ها در مورد این مسئله صحبت نكرده‏اند، همین طور این كه كلاّ از حرف زدن در مورد مسائل جنسی احساس معذب بودن می كنند، همه نشانگر همین مسئله است. تحقیقاتمان همچنین نشان می دهد كه از نظر ایشان با كودكان نیز نباید در این ارتباط صحبت كرد. در این جا می توانیم خانواده را به عنوان عامل و كارگزار روانی اجتماعی تلقی كنیم كه نه تنها منش اجتماعی را در كودكان شكل می دهد، بلكه تابوهای اجتماعی را نیز در آن ها به وجود می آورد . آن هم نه فقط به وسیله باید و نبایدها، بلكه نتیجه این بخش از پرسشنامه به ما نشان می دهد چگونه خانواده با سكوت در قبال چیزهایی كه نباید در موردشان حرف زد، در كودكان تابوهای اجتماعی را شكل می دهد. نكته دیگری كه از جواب ها می توانیم نتیجه بگیریم این است كه اگر چه سكسوآلیته در كل یك ارزش مثبت به حساب می آید ولی متوجه می شویم كه برای هر سه گروه نكته ی مهم این است كه در یك كــــادر قرار بگیرد و این كه همه چیز مجاز نیست، این كادر برای “ایرانیان ایران” مذهب، اخلاق و بهداشت است. برای حفظ همین كادرهاست كه ایرانیان با روابط جنسی خارج از ازدواج مخالفند. زیرا در این جا ازدواج به منزله یكی از نهادهای اصلی است كه به غرایز جنسی كادر می دهد. ولی باید اضافه كرد اگر چه این كادرها مهم هستند ولی در بعضی موارد برای زن ها و مردها شكل های متفاوتی پیدا می كنند و همان طور كه از جواب ها دیدیم در مواردی چون روابط جنسی قبل از ازدواج، كادر زن ها بسیار نفوذ ناپذیرتر از مردها می باشد. در ایران فرهنگ ما كه ریشه در مذهب و رسوم اسلامی دارد یكی از عوامل اصلی این تفاوت است. در فرهنگ ایرانی - اسلامی سكسوآلیته مردان محدودیتش بسیار كمتر از زنان است. زیرا كه بر اساس این فرهنگ، زن تنها به یك مرد تعلق دارد و حتی قبل از ازدواج نیز خود را برای آن مرد باید حفظ كند. تفاوت هایی كه بین ایرانی ها و بلژیكی ها مشاهده كردیم، حاصل این است كه فرهنگ در حوزه وسیعی از زندگی انسان عمل می كند. فرهنگ رابط بین انسان و واقعیت است. هیچ محركی به طور مستقیم روی انسان عمل نمی كنند. بلكه از فراسوی معانی كه عوامل اجتماعی و فرهنگی بر آن می نهند ادراك می شود. طوری كه ما دائم در دنیای نمادین بسر می بریم. باید گفت این معانی رفتارها را به میزان زیادی تعیین می كنند. این معانی جمعی و گروهی هستند و باعث می شوند افراد یك گروه به طور همسان عمل كنند. طوری كه می توان با آن ها گروه ها را از هم متمایز كرد. تعیین كننده این معانی ارزش های فرهنگی می باشند. طبق گفته روانشناسان اجتماعی هر اندازه فرهنگ سنتی تر باشد، این معناها همه گیرتر و قوی ترند و همه ابعاد و پدیده های زندگی را در برمی گیرند. به طوری كه به افرادش كمتر اجازه می دهد معنایی آزاد و خارج از كادر موجود از پدیده ها بگیرند. این است كه در فرهنگ های سنتی نوعی یكدستی عقاید و رفتارها را مشاهده می كنیم و این معناها به صورت یك فلسفه زندگی عمومی بروز می كند. تغییر ساختار اجتماعی جوامع غربی كه محصول صنعتی شدن این جوامع است، تغییراتی وسیع در ساختار فرهنگ آن ایجاد كرده است. با ازدیاد تخصص ها و شاخه های دانش و پیچیدگی روز افزون نظام اجتماعی، گروه های كوچك به تعدادشان اضافه می شود گروه هایی كه در زمینه های متعدد با یكدیگر متفاوتند. در حالی كه در جوامع سنتی همه به یك گروه متعلق هستند. این مسئله افزایش و فراوانی گروه های انسانی، نگرش های جدید و متعددی را با خود به دنبال داشته است و بر خلاف جوامع سنتی، فرد را در مقابل انتخاب های مختلف قرار می دهد. كدها،ارزش ها و رفتارها، مبهم و نسبی می شوند چرا كه واقعیت نه به عنوان پدیده‏ای واحد و مطلق، بلكه به صورت پدیده‏ای چند جانبه و قابل تغییر و نسبی نگاه می شود. اضافه بر آن تغییر سریع جامعه و پیشرفت علم و تكنولوژی، مانع جامد شدن ارزش ها و دیدگاه ها می شوند. در حالی كه در جوامع سنتی ارزش ها به صورت اموری ماورایی و غیر قابل تغییر تصور می شوند كه در زمان باید ثابت بمانند. جامعه ایران خصوصیات یك جامعه سنتی را داراست و این باعث می شود ارزش هایی كه در این جامعه حاكم است خصوصاّ در ارتباط با مسئله سكسوآلیته، هنوز به عنوان ارزش های مطلق نگریسته شود. از طرفی این ارزش ها به ميزان بسیار زیادی خصوصیات یك جامعه پدرسالار را به كشور ما می دهد. برخی از جواب هایی كه از این پرسشنامه به دست آمد بیانگر این ارزش هاست: اهمیت مسئله بكارت كه روابط جنسی زن را در كادر ازدواج محدود می كند، در صورتی كه این محدودیت برای مردها به این شدت نیست، یكی از نمونه های این ارزش هاست. مثال دیگر مسئله تعدد تجربیات جنسی مردان است و این در حالیست كه اغلب زنان ایرانی یا اصلا تجربه جنسی نداشته یا تجربه آن ها به رابطه با یك نفر ختم می شود. ولی در عین حال در كنار این قضیه مشاهده می كنیم مردان ایران؛ اگر بتوانیم به گفته هاشان استناد كنیم، در رفتارشان بسیار محدودتر از مردهای ایرانی بلژیك و مردهای بلژیكی هستند كه در جامعه‏ای باز زندگی می كنند. نكته دیگری كه مشاهده كردیم این بود كه در گروه ایران، برای اغلب سوال ها فاكتور مذهبی بودن، نقشی بازی نمی كرد یعنی جواب اغلب افراد، چه مذهبی و چه غیر مذهبی، در یك جهت بود. این ما را به این نتیجه می رساند كه این ارزش ها تنها اعتقادات ایدئولوژیكی نیستند و به صورت ارزش های فرهنگی در آمده‏اند. نكته دیگری كه قابل ذكر است این است كه درمقایسه بین ایرانی ها و بلژیكی ها هر چند كه دو گروه در نقاط زیادی با هم متفاوتند ولی نقطه های مشتركی هم بین آن ها پیدا می كنیم. وجه اشتراك اصلی این كه در نهایت Sexualite در هر دو گروه به عنوان ارزشی مثبت تلقی می شوند، نكته دوم این كه هر دو گروه Sexualite و عشق را با هم پیوند می دهند و عشق در روابط جنسی اهمیت نسبتا زیادی برایشان دارد. در ارتبـــاط بــا “ایرانیان بلژیك” ملاحظه می كنیم به چه میزان تغییر محیط فرهنگی می تواند در طرز تلقی افراد در قبال مسائل جنسی تاثیر داشته باشد. البته به نسبت گروه های دیگر مهاجر باید گفت این تغییر در “ایرانیان بلژیك” نسبتا سریع بوده است. كه به عقیده ما به علت طبقه و گروه مهاجران ایرانی كشور بلژیك است. اکثریت این گروه را ایرانیانی تشكیل می دهند كه زیر ده سال است كه در بلژیك زندگی می كنند (در زمان پر کردن پرسشنامه). اغلب پناهنده هستند و تجربیاتی كه در سال های قبل از خروجشان از ایران زندگی كرده‏اند، جو انقلاب و به زیر سوال بردن لااقل بخشی از ارزش ها، آن ها را برای تغییر و پذیرفتن ارزش های جدید مستعد كرده‏ است. نكته‏ای دیگری كه از بررسی نتایج “ایرانیان بلژیك” نمایان می شود، تفاوتی است كه در بعضی جهات در تغییرات زنان و مردان مشاهده می كنیم. هر چند در یك سری موارد هر دو به یك نسبت تغییر كرده‏اند (مثل موافق بودن با روابط جنسی قبل از ازدواج)، اما در بعضی موارد مردها بیش از زنان تغییر عقیده داده‏اند، به عنوان مثال در زمینه "احتیاجات جنسی یك مرد" دیدیم كه مردها از مردهای ایران فاصله گرفته‏اند و به مردهای بلژیكی نزدیك تر شده‏اند یا در مورد خودارضایی تعداد زنانی كه اظهار داشته‏اند نمی دانند خودارضایی مضر است یا نه، بیشتر از مردان است. مردهای ایرانی بلژیك از لحاظ "تعداد تجربیات جنسی با افراد مختلف" نیز، بیشتر شبیه مردهای بلژیكی هستند. در صورتی كه زنان ایرانی بلژیك بیشتر شبیه زنان ایران باقی مانده‏اند. فرضی كه در ارتباط با این تفاوت ها می شود اظهار داشت این است كه برخی تابوها برای زنان ایرانی به نسبت مردان ایرانی شدیدتر عمل می كنند و آن به علت محدودیت های شدیدتری بوده كه زن ها نسبت به مردها داشته‏اند. البته احتمالا این مسئله كه اغلب زنان متاهل گروه ما در ایران ازدواج كرده‏اند هم، در برخی پاسخ ها بی تاثیر نبوده است. در مقابل دیدیم كه در بعضی موارد زن ها بیش از مردان تغییر كرده‏اند، از جمله در این عقیده مصرند كه وقتی شخصی در خود لذت جنسی حس نمی كند در آن لحظه نباید صرفا به خاطر ارضای طرف مقابل به این كار تن دردهد. در حالی كه مردهای ایرانی بلژیك در این ارتباط بیشتر جوابشان شبیه مردهای ایران است. همان طور كه كاتز(Katz) روانشناس اجتماعی می گوید انسان ها وقتی در شرایطی جدید قرار می گیرند، - مثلاّ در محیطی جدید كه اطلاعات و ارزش هایی جدید در اختیار آن ها می گذارد - همه این اطلاعات را به یك نسبت كسب نمی كنند. یعنی یك "مشاهده انتخابی" وجود دارد. به عبارتی، ما انسان ها گرایش داریم توجه مان را به اطلاعاتی جلب كنیم كه با منش خودمان سازگاری دارد و آن هایی را كه پذیرششان برایمان مشكل است را نادیده می گیریم. این كه زنان ایرانی بیش از مردان این ارزش جدید را از محیط دریافت كرده‏اند، نمایانگر آمادگی ای است كه در پذیرایی آن داشته‏اند چرا كه ارزش های قبلی به آن ها در این ارتباط، بیشتر از مردان سرخوردگی جنسی می داده است. یك مورد دیگر كه زنان ایرانی بلژیك بیش از مردان تغییر كرده‏اند مسئله اهمیت فوق العاده زیادی است كه فاكتور عشق در روابط جنسی برایشان پیدا كرده است. به طوری كه همان طور كه دیدیم حتی از زنان بلژیكی هم بسیار فراتر می روند. چگونه می توان این مسئله تفسیر كرد؟ به نظر من اهمیت فوق العاده دادن به عشق این عملكرد را دارد كه روابط جنسی را در ذهنشان راحت تر به عنوان چیزی مجاز در می آورد. این مسئله نشانگر نیاز آن ها به عاملی است كه با یاری آن بتوانند بر احساس گناهی كه تابوهای اجتماعی بر آن ها القا كرده، فائق آیند. یعنی عاملی كه رابطه جنسی را از حالت ناپاكش به حالتی پاك و آسمانی تبدیل كند. این كه ازدواج را برای برقراری رابطه جنسی ضروری نمی دانند، باعث می شود در جستجوی جایگزینی برای آن باشند و از عشق به عنوان كادر جدیدی كه آن ها را در مقابل احساس گناه حفاظت می كند، یاری جویند. به عبارتی در حقیقت عشق همان كاركرد ازدواج را دارد، یعنی رابطه جنسی را مجاز می كند. مشاهده می كنیم كه پروسه تغییر، پروسه‏ای پیچیده است و همیشه در جهت انطباق كامل انسان ها با ارزش های جامعه جدید نمی باشد. بلكه ذهن انسان ناخودآگاه برخی از ارزش ها را انتخاب می كنند. این در حالیست كه بعضی ارزش ها از فیلترها ی ذهنی افراد گذر نمی كنند. تفاوتی كه در تغییر زنان و مردان ایرانی وجود دارد می تواند دلیلی بر اثبات این فرضیه باشد. نکته ای که در پایان باید عنوان کنم این نکته ی مهم است که گروه ما به علت محدود بودنش، از لحاظ آماری به ما اجازه ی تعمیم نتایج را به کل جامعه ایران یا بلژیک نمی دهد. به این معنی که ما می توانیم از نتایج این تحقیق آماری، تنها به این دست یابیم که بین سه گروه تفاوت وجود داشته است. ولی نمی توانیم با صراحت عنوان کنیم که این گروه ها نماینده ی ایرانی ها (و حتی تهرانی ها) بلژیکی ها (و حتی بروکسلی ها) و ایرانی های بلژیک می باشند. هدف این کار تنها کوششی بود در جهت این که نسبت به اهمیتی که تفاوت فرهنگ در نگرش انسان ها در تلقی آن ها به مسائل جنسی می تواند داشته باشد، توجه بیشتری معطوف کنیم و این که در آینده بتوانیم امکانات و دانش خود را در جهت تحقیقات وسیع تر و فراگیرتر در این زمینه بسیج کنیم. در همین راستا از دوستانی که در ایران امکان پخش پرسشنامه در این زمینه و در زمینه های دیگر اجتماعی را دارند دعوت به همکاری می کنم. با تشکر مژگان کاهن - روانشناس mojgankahen44@yahoo.fr --------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 5:20 PM  توسط   | 

 
Hesit
Hesitia الهه زندگی خانوادگی
هستیا (Hestia)
هستیا بزرگترین خواهر زئوس و الهه حاکم بر زندگی خانوادگی و به عبارتی اجاق خانه بود. او برای فرار از تقاضای عاشقانه برادرانش پوزئیدون و آپولو، قسم خورد که همواره دوشیزه باقی بماند. هستیا الهه ایست که تخت سلطنتی ندارد، اما نگهداری از آتش مقدس المپ بر عهده او است و به همین دلیل تمام آتشکده ها و اجاقهای منازل از آن او است. هستیا ملایم ترین و مهربان ترین الهه المپ است و سمبل اتحاد بین شهر مادر Metropolis و مردم شهرکها و دهکده هایی است که برای بردن آتش به معبد می آمدند و در واقع اجاق خانه همه مردم از یک آتش گرم میشد.




Hera
Hera نگهبان زندگی
هرا (Hera)
هرا همسر و خواهر زئوس بود. او نگهبان ازدواج ها بود و به خصوص حامی زنان شوهردار بود. از آنجایی که زئوس با حیله و توصل به زور او را به ازدواج راضی کرد، این ازدواج با کشمکش و ناسازگاری آغاز و با کشمکش ادامه یافته بود. یک بار که غرور زئوس به حد غیرقابل تحملی رسیده بود، هرا با خدایان بر علیه او توطئه چینی کرد و به او داروی مخدر خوراند، سپس با خدایان دیگر او را بر روی تختی با هزاران گره بستند و در باره اینکه باید با او چه کنند به مشاجره پرداختند. بریاروس Briareus که غولی 50 سر و صد دست بود به توطئه پی برد و به خاطر علاقه فراوان به زئوس، به کمک 100 دست خود گره ها را گشود و او را آزاد کرد. خشم فراوان زئوس خدایان را به زانو درآورد و هرا پس از مجازات زجرآور- که به دار آویخته شدن با زنجیری طلایی از آسمان بود- قسم خورد که دیگر بر ضد شوهرش شورش نکند. با این وجود هرا همواره به خاطر بیوفایی زئوس دسیسه چینی هایی میکرد و کاهی هم موفق میشد تا درس خوبی به شوهر خیانتکار خود بدهد. طاووس و گاو حیوانات مقدس معبد هرا هستند.



Ares
Ares خدای جنگ
آرس (Ares)
آرس پسر زئوس و هرا و خدای جنگ است. او فردی رشید و زیبا اما بسیار قسی القلب و خونخوار بوده است خواهرش اریس Eris الهه نزاع و کشمکش، یار جدایی ناپذیر او بود. آرس زمانی خوشحال میشد که صدای چکاچک شمشیرها را بشنود، در این زمان او کلاه خود درخشانش را بر سر میگذاشت و سوار بر ارابه جنگ به قلب میدان جنگ میرفت و کاری به برنده و بازنده نداشت، فقط به دنبال خونریزی بود. کسانی که همواره همراه او بودند درد، اضطراب، قحطی و گمنامی بودند. هرا و زئوس هردو به آرس بیعلاقه بودند و او بیشتر توسط اهالی تراسیا Thracia که مردمی وحشی و خشن بودند پرستیده میشد. کرکس و سگ جانورانی بودند که در کنار این خدا تصویر میشدند.





Athena
Athena الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی
آتنا (Athena)
آتنا، الهه باکره، دختر زئوس است و مادری ندارد، زیرا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شده است. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. آتنا الهه شهر، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد و از دیگر نو آوریهای او میتوان به ساختن ترومپت، فلوت، دیگ، شن کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او تجسم دانایی، منطق و پاکی بوده و فرزند محبوب زئوس به شمار می آمده است. به همین خاطر اجازه داشت تا از اسلحه پدرش- صاعقه- استفاده کند. شهر محبوب او آتن، درخت مورد علاقه اش زیتون پرنده او جغد بوده اند
+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 11:17 PM  توسط   | 

 
Hera
هرا، خدای مادر
در زمانهای بسیار دور، انسان ناشناخته ها و وقایع طبیعی مانند باران، صاعقه، گرما و سرما، شب و روز، تغییر فصل، مرگ و زندگی و مانند اینها را زاییده قدرت خدایانی میدانست که بر زمین و موجودات آن حکومت میکردند.از نظر آنها این خدایان نه تنها به خودی خود در انجام بعضی امور و وقایع دست داشتند بلکه مناسبات و روابط بین آنها هم در سرنوشت انسانها تاثیر مستقیم داشت. خدایان باستان در تمام جوامع بشری وجود داشته اند و هیاتی انسانی با نیروی مافوق بشری داشته اند، آنها جاودان بودند و میتوانستند با انسانهای عادی وصلت کرده و بچهدار شوند، فرزندان این خدایان "نیمه خدا" بودند و با وجود داشتن قدرت مافوق بشری، میرا بودند.

خدایان و داستانهای اساطیری در ابتدا به منظور توضیح اسرار زندگی به کار میرفتند اما به تدریج نبرد موجودات افسانه ای و ماجراهای پر آب و تاب قهرمانان چنان شیرین و جذاب شد که با وجود پیشرفت علم و حضور پیامبران موحد، اساطیر باقی ماندند و در تمام هنرها حضور بارزی یافتند.

در این میان اساطیر یونان به دلیل تکیه فراوان ادبیات باستان یونان و بعد ادبیات مدرن جهان بر آنها و همچنین ساده تر بودن نامهای خدایان به گوش آشنا تر است.از طرفی نباید از تاثیر فراوان فیلمهایی که با تکیه بر اسطوره های یونان تهیه شده است غافل شویم. به همین دلیل معرفی خدایان اساطیری را با معرفی مختصر خدایان المپ (The Olympians) آغاز میکنیم.

خدایان المپ یا المپ نشینان
این خدایان 12 تن بودند که پس از سرنگونی تایتانها (Titans خدایان اولیه) به حکومت پرداختند. کوه المپ محل نبرد تایتانها با خدایان دوازده گانه بود و بعدها هم به عنوان محل زندگی خدایان از آن نام برده شد. تمام المپ نشینان به نوعی با یکدیگر نسبت داشتند و بنا به شرایط زمانه هر از گاهی یک یا چند تن از آنها بیشتر مورد توجه قرار میگرفت. برای مثال اگر در زندگی واقعی، همسر حاکم یا شخص قدرتمند منطقه از شخصیت قوی یا خانواده مهمتری بود، خدایان زن و به خصوص هرا (Hera) که خدای مادر بود مورد توجه میگرفت. اگر جنگی در میان بود، معبد خدای جنگ بیشتر مورد توجه قرار میگرفت.

Zeus
سنگ برجسته زئوس به همراه همسرش هرا
زئوس (Zeus)
زئوس فرزند کرونوس (Cronus)، تایتان بزرگ، بود. او پدرش را سرنگون کرد و بر سر حکومت با برادرانش پوزئیدون (Poseidon) و هادس (Hades) قرعه کشی کردند، زئوس در نتیجه این قرعه کشی به نام بزرگ خدایان شناخته شد، او فرمانروای آسمان و باران و اسلحه اش آذرخش است که آنرا به سمت کسی که او را ناخشنود کرده ، پرتاب میکرده است. یکی از مواردی که او را بسیار خشمگین میکرد دروغگویی و پیمان شکنی بوده است. زئوس هرا (Hera) را به همسری گرفت اما به خاطر داشتن ماجراهای عشقی فراوان شهرت داشته است.

Poseidon
پوزئیدون خدای دریا
پوزئیدون Poseidon
پوزئیدون برادر زئوس است و در قرعه کشی که پس از سرنگونی پدرشان انجام شد، دریا را به دست آورد و به نام خدای دریا شناخته میشود. دریانوردان و ماهیگیران از پرستندگان او به شمار می روند. پوزئیدون با آمفی تریت Amphitrite که نوه اوسیانوس Oceanus تایتان آبهای به هم پیوسته جهان، ازدواج کرد. اسلحه او یک نیزه سه شاخه است، که میتواند جهان را بلرزاند و هر چیزی را درهم بشکند. او پس از زئوس قدرتمندترین خدا است و طبیعتی ستیزه جو و حریص دارد، به همین برای به دست آوردن شهرهای خدایان دیگر، با آنها درگیر میشده است.

Hades
هادس خدار مردگان
هادس Hades
هادس، در قرعه کشی با برادرانش، بدترین سهم را برنده شد و آن جهان زیرزمین یا دنیای مردگان است. از آنجایی که رعایای هادس را مردگان تشکیل میدادند، او به کسانی که موجب افزایش جمعیت سرزمینش میشدند بسیار علاقه داشت. مانند ارینی ها Erinnyes یا خشم و ناامیدی، که کارشان تعقیب گناهکاران و سوق دادن آنها به سمت خودکشی بود. هادس به دلیل حکومت بر زیرزمین، صاحب معادن زیرزمینی هم بود و خدای پروت هم به شمار می رفت. همسر او پرسفونه بود که توسط هادس ربوده شده بود. هادس خدای جهان مردگان بود اما خدای مرگ نبود، تاناتوس Thanatos خدای مرگ بود. (ادامه دارد ...)
+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 11:16 PM  توسط   | 

 
 
 
 موسیقی و تیزر فیلم سینمایی میم مثل مادر
 
 
توضیحات: موسیقی فیلم سینمایی میم مثل مادر که در حال حاضر بیش از یک ماه هست که روی پرده های سینماست رو براتون آماده کردم با مثل همیشه بهترین کیفیت تا لذت ببرید. این آهنگ فوق العاده زیبا در وصف مادر و  به دست جمعی از عزیزانی که ناتوانی جسمی داشتند اجرا شده که  حتما پیشنهاد میکنم دانلود کنید تا از دستتون نرفته. ویدیو این آهنگ هم شامل قسمتهایی از این فیلم و پشت صحنه هست که به شکل تیزر در امده که همین اهنگ بر روش قرار گرفته. خلاصه بگم این آهنگ رو دانلود نکنید عمرتون بر فناست حجمشم کمه پس حال کنید و نظر یادتون نره 
 .
مدت زمان: ۱:۵۰
.
برای دانلود این فایل به صورت WMV و با کیفیت ۲۵۶ kbps روی دانلود کلیک  کنید
 
 
 برای دانلود این فایل به صورت mp3 و با کیفیت ۱۲۸ kbps روی دانلود کلیک کنید
 

 

 

 

 

 

 
+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 6:59 PM  توسط   | 

  1. تحلیل شخصیت افراد از طریق گفته ها و نوشته ها ورفتارهای آنان از فنونی است که در عالم روانشناسی سیاسی و ا جتماعی کاربرد بسیار یافته است . با  استفاده از این روشها ضمیر ناخودآگاه فرد مورد اکتشاف و بررسی قرار گرفته و در اعماق آن به جستجوی رازها و اسرار های نهفته در پس کلمات و رفتارها پرداخته می شود . شحصیت محمد خاتمی دارای رمز و رازهایی است که صرفا" از طریق تحلیل روانی می توان به باز گشایی آن پرداخت. رفتارهای نامبرده در طول چند ساله اخیر سرشار از پیچیدگیها و تناقضاتی است که همواره مورد تعابیر نادرست قرار می گرفته است . سیستم و ساختار روانشناختی وی به گونه ای تنظیم و سازگاری یافته است که ففقط در قالب تفاسیر روانکاوانه قابل درک و فهم است . بر اساس سخنرانیها و نوشته ها و اطلاعات بدست آمده از دوران گذشته وی و همچنین بررسی شرایط خانوادگی و تجربیات دوران کودکی و نوجوانی ایشان و همچنین وارسی کامل رفتارهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و واکنشهای رفتاری به بحرانهای متعدد  دوران ریاست جمهوری وی در چند ساله اخیر به تحلیل روانشناختی  با رویکرد روانکاوانه پرداخته ایم که نتایج در خور توجهی نیز بدست آورده ایم که به اجمال در پنج محور تشخیصی نمایان گردیده است.لازم به ذکر است که عمده توجه و تمرکز در این فعالیت پزوهشی بر علائم بیمارگونه و
  2. آسیب زا و همچنین مواد و موضوعات تشکیل دهنده ساختار روانی و ذهنی فرد مورد تحقیق می باشد. 1- تردید های وسواسگونه و مزاحم :  با مرور و مطالعه اظهارات نامبرده در مناسبتهای مختلف جملات و کلمات با بار وسواسی و با مضامین تکراری و یکنواخت و بدون تغییر  همراه با مضامین دو پهلو و دوگانه بسیار مشاهده می شود. علاوه بر آن تاکیدات لفظی همراه با حرکات بدنی و بویژه سر و دست بر وجود سلختار وسواسی از لحاظ تشخیصی در سیستم روانی و ذهنی ایشان حکایت دارد . چنین رفتارها و اظهاراتی نشان دهنده تثبیت تکانه های اضطراب آور و اضطراب زا در عمق لایه های ناخودآگاهی و نیمه آگاهی وی است که از لحاظ آسیب شناسی ریشه در فضای رشد اولیه و تعاملات دوران کودکی دارد. رفتارهای وسواسگونه وی که به غلط بعنوان استراتژی وی پنداشته شده است در میان تصمیم گیریهای دو پهلو و نامطمئن و متزلزل و ناثابت ایشان به کرات دیده میشود. کافی است بخاطر آورید که تردید در ادامه پیگیری پرونده بی سرانجام قتلهای زنجیره ای و ناتوانی در واکنش به سرکوب دگر اندیشان و بازداشت نزدیکترین یاران وی توسط جریان اقتدار گرا و رفتار های دو گانه وی در رابطه با بحران رد صلاحیت ها و مغازلات وسواسگونه و تکراری با حریفان چگونه چهرهای فاقد قدرت و توانایی از وی ساخت. 2 – درون مداری افراطی همراه با اوهام خودبزرگ بینی: به این نکته باید توجه نمود که در قرن بیست ویکم باید بر اساس نظریه های صدها سال قبل که اکنون کاربردی در عرصه اجتماع وسیاست ندارد با ملغمه چندگانه و نامتشلبه و اجزای نامتناسب و بسیار ابتدائی شعار اصلاحات همه جانبه را سر داد و با مشت به جنگ سر نیزه های بران جریان  زخم خورده اقتدار گرایی رفت. لجاجت وسواسگونه همراه با بینش اندک و همانندسازی با تاریخ سازان جهانی این سید را واداشت که عجولانه سخن از تحولات اساسی و همه جانبه بر زبان آورد غافل از اینکه حریف با پوزخندی استهزا آلود بی معطلی به کار خود مشغول است و ارابه های سرکوب لحظه ای از حرکحت باز نمی ایستاد. آرزوهای وهمی در پس چنین ادعاهایی پنهان است . این تمایلات و آرزوها ریشه در ساختار ذهنی و روانی افراد دارد و در دوران کودکی و در فضای روابط درون خانوادگی و با فرآیندی کاملا" ناخودآگاهانه شکل می یابند. ساختار دو گانه فضای مذهبی و نیمه روشنفکرانه دوران گذشته خاتمی ساختاری وهمی را پایه گذاری کرده است که با مشخصه درون مداری افراطی همراه شده است. سیاست مرد عمل می حواهد و نه مردی که در پس تئوری پردازی خویشتن را از بار اضطرابی سرچشمه گرفته از چهارچوب وهمی و انفعالی پنهان ساخته است. او مردی است که بسان  شهابی ثاقب آنچه را که داشت به یکباره به درون دایره ریخت و به سرعت ناپدید گردید بدون اینکه نشانی از خود به جا گذارد. وی اصلاحات را در قالب کلمات جستجو می کرد و تصور می نمود که الفاظ می تواند وی را به سر منزل مقصود رهنمون سازد در حالیکه غافل از این بود که اصلاحات به بستری گسترده همراه با آمادگیهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی نیاز دارد و نه به قهرمانی که دن کیشوت وارانه یک گام به پیش نهد و دو گام به پس. وی این نکته را منکر بود که خود پرورش یافته چنین سیستمی است و اشتراکات فراوان با آن دارد و هر گونه اصلاحی را باید از درون خود شروع نماید آن هم بدون همراهی نگون بختانی که وی را کعبه آمال و آرزوهای خود پنداشته بودند و سراب را به غلط آب تصور نمودند و جان و هستی بر سر آن فدا کردند.3  - دلهره واضطراب از مواجهه با موقعیتهای جدید : هر موقعیت جدید جناب ریاست جمهور را به هراس می انداخت تا جاییکه در انتصابات کشوری حداقل خطر را در نظر
  3. می گرفت و از چهره هایی استفاده می نمود که فاقد هر گونه شباهتهای نظری و تئوریک بودند و کارایی آنان  چندان درخشان و در حد پست آنان نبود. گرایشات خویشاوندسالارانه و تقدم عواطف در انتصابات و آزاد گذاری مطلق مرئوسان و رها سازی آنان به هنگام بحران  مکرر اتفاق می افتاد بدون اینکه اقدام خاصی در جهت تغییر وضع موجود به عمل آورد. چنین کنشهایی نشان از دلهره  و اضطراب زاید به هنگام تصمیم گیری است و واکنشهای انفعالی محض وی با توجه به ساختار وسواسگونه ذهنی قابل توجیه و تفسیر می باشد. 4 – تفسیر ساده  حوادث بیرونی و کاربرد  مکرر مکانیسم دفاعی منطقی سازی : در سخنرانیها و بویژه هنگا میکه مخاطب وی مردمان بودند نگاه سطحی و ابتدائی به مسائل داشت و در اوج تحلیل رخدادها و بحرانها گریز به عواطف و واپس روی هیجانی در وی مشهود بود. گریه او را بارها مردم شاهد بودند و اظهار عجز از ایجاد تغییر در اوضاع را  از همان ابتدا نشان می داد و چنان رفتار می نمود که انگار وی فردی عادی در این مملکت است و دیگران باید نقش رئیس جمهور را ایفا نمایند. لوایح دو گانه صرفا" برای وقت کشی و گریز از فشارهای جریاناتی بود که به جای وی در حال له شدن بودند. لاس زدن با مراکز و مراجع قدرت بالاتر را با ژستی سیاستمدارانه نشان
  4. می داد و ساده لوحان آن را به حساب سیاست وی می گذاشتند در حالیکه فقط کاهش اضطراب از ورود به عرصه قدرت و میل به خودنمایی و حفظ استمرار وضع موجود باعث آن می گردید. بکارگیری مکانیسم دفاعی منطقی سازی  که در اصل برای حفظ خود  در برابر استرس و دلهره و تکانه های برخاسته از تردیدهای وسواسگونه درونی بود در جملات وی در سخنرانیهای گوناگون تکرار میگردید. لازم به توضیح این نکته است که این مکانیسم برای کاهش اضطراب و تشویش درونی و به صورت قالب بندی کلمات و جملات و رفتارها در ساختاری منطقی و پر طمطراق و با آب و لعاب فراوان است . کل نظریه مردمسالاری و الفاظی نظیر تساهل و تسامح و ادبیات اصلاح طلبی  در حقیقت مکانیسمی بودند که کاربران آن را در مقابل بی هویتی و دلهره درونی آن حفظ می نمودند  چرا که دیدیم کسانی به اصلاح طلبی روی آوردند که  در سابقه آنان زمینه بارزی از حرکتهای پیشروانه مشاهده نمی شد و خود از عوامل تثبیت سیستم اقتدارگرایی بودند.5  - ناتوانی در ابراز خویشتن و استفاده از مکانیسم واکنش سازی : در ادبیات روانشناسی هر چه سخن فرد بار هیجانی و عاطفی بیشتر ی داشته باشد و گنده گویی و گزافه گویی
  5. را شامل شود به علامت نزدن سنگ بزرگ تفسیر می گردد. چنین اتفاقی را واکنش سازی گویند. ساختار تئوری اصلاحات بسیار سست و متزلزل بود و قواره رئیس جمهور با آن همخوانی نداشت . اکنون که سید به آخر خط رسیده است در می یابد که کل جریانی که  با هیاهو و جنجالهای خسته کننده با نام اصلاح طلبی بدان دامن زده بود پندار های ذهنی  کف آلودی بودند که دمی در کنار ساحل نمایان شده و سپس جریان آب   آنها را محو نمود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 5:27 PM  توسط   | 

 

Image hosting by TinyPic

اقای ابطحی اومد ولی هیچی نگفت ولی به دوربین ما حسابی رخ داد.

 

 

Image hosting by TinyPic


 

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPic

 

Image hosting by TinyPic

حنیف - دکتر نجفی - مسجد جامعی - شهاب -  ابطحی

Image hosting by TinyPic

ما دنبال اقای ابطحی نبودیم ولی خوب رخ میداد نمیشد بیخیال شد.

Image hosting by TinyPic

اقای بورقانی و خاتمی هم کلی با اومدنشون دلگرمی دادن به همه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 12:48 PM  توسط   | 

 

 

 
 

 

دغدغه آينده ايران چيزي است كه همه به نوعي درگير آن هستند و هركسي از ظن خود به اين مسئله مي‌نگرد، معتقدم كه همچنان راه دمكراتيك بهترين و موثرترين راه براي اصلاح در ساختار متصلب حاكميت امروز است و بايستي از اندك روزنه ها و پنجره‌ها در اين راه سود جست و انتخابت را بهترين راه مي‌دانم.

به همراه جمعي از دوستان( + + + + + + ) بد نديديم تا برنامه‌اي را ترتيب دهيم تا وبلاگ نويسان و كانديداها از دغدغه هاي خود سخن بگويند و بمانند تجربه انتخابات رياست جمهوري وبلاگ نويسان رو در رو خواسته‌ها و راهكارها، انتقادات و پيشنهادات خود را با نامزدهاي انتخابات شوراي شهر تهران در ميان بگذارند.

نامزدهاي حاضر در اين جلسه:

1- محمدعلي نجفي، وزير اسبق آموزش و پرورش و معاون رييس‌‏جمهور سابق

2- معصومه ابتكار، رييس سابق سازمان حفاظت از محيط زيست

3- احمد مسجدجامعي، وزيرسابق فرهنگ و ارشاد اسلامي

4- اعظم نوري، شهردار اسبق منطقه 7 تهران

5- پيروز حناچي، معاون وزير سابق مسكن

6- شهاب الدين طباطبايي - فعال در امور سازمان‌هاي غيردولتي

زمان : چهارشنبه 15 آذر از ساعت 17 تا 19

محل : هتل درسا واقع در خیابان انقلاب – بين ايرانشهر و شريعتي – نبش خيابان شهيد موسوي(فرصت) – تالار اجتماعات هتل درسا

جلسه نيز به مانند دفعات گذشته به صورت تريبون آزاد خواهد بود.


حضور تمامي وبلاگ نويسان گرامي در اين جلسه بلامانع است و اميد آن دارم كه جلسه‌اي مفيد داشته باشيم.

در همين زمينه:

قرار انتخاباتی وبلاگنویسان - محمد علي ابطحي - وب نوشت ها

نشست وبلاگ نویسان با نامزد های اصلاح طلب شوراها - سيامك قاسمي - راز نو

نشست وبلاگ نویسان با نامزد های اصلاح طلب شوراها - هنوز



+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 11:52 PM  توسط   | 



 در دسامبر سال 2005 میلادی به دعوت دانشگاه خاور نزدیک (Near East University) قبرس شمالی در «نیکوزیا»، برای سخنرانی از لندن در کنفرانس بین‌المللی مولوی شرکت کردم که سخنرانانی از دانشگاه‌های ترکیه، آمریکا و انگلیس نیز در آنجا حضور داشتند.
در آن روزها، هر شب در مراسم سماع مولویه از شهدای دشت کربلا با احترام و اندوه یاد می‌شد. طی گفت‌وگو با شرکت‌کنندگان در کنفرانس، متوجه شدم که برخی منکر تشیع مولانا هستند، چنان‌که «فرانکلین لوئیس» نیز در کتاب خویش با نام «رومی ـ گذشته و حال، شرق و غرب» (2000 میلادی) که به زبان فارسی نیز ترجمه شده، مولانا را حنفی قلمداد کرده است. لذا بر آن شدم که تشیع مولانا را بر پایه «مثنوی معنوی» تبیین کنم.

البته تشیع معرفتی با تشیع فقاهتی (شریعت) رابطه «عموم و خصوص من وجه» دارد و در این نوشتار، بر جنبه تشیع معرفتی مولوی تأکید شده است.

از نکات تعجب‌آور این‌که ترکیه، مولانا را عارف و شاعر بزرگ ترک به دنیا معرفی می‌کند، چنان‌که در نمایشگاه بزرگ تاریخ تمدن امپراتوری عثمانی، که در سال 2004 میلادی در آکادمی سلطنتی هنر (Royal Academy of art) در لندن دایر شد، هم بر این مسئله تأکید شده بود. افغان‌ها نیز مولانا را به علت زادگاهش بلخ، افغانی می‌‌دانند و پس از معرفی «وخش» به عنوان محل تولد مولانا توسط «فرانکلین لوئیس»، تاجیک‌ها او را اهل تاجیکستان می‌‌خوانند، هرچند «بلخ» و «وخش» تا قرن 19 میلادی، هر دو جزو خراسان بزرگ در ایران بوده و مولانا در سال 1204 میلادی متولد شده است.

لیک به قول پروفسور «آرنری»، مولانا در هرکجا تولد یا وفات یافته باشد، تأثیری بر این واقعیت مسلم نمی‌گذارد که او یک ایرانی است، چراکه از فرهنگ اسلامی ـ ایرانی تغذیه کرده و زاده خراسان بزرگ ایران است و آثارش به زبان فارسی و حامل تعالیم فرهنگ و تمدن ایرانی ـ اسلامی است (برای اطلاع بیشتر به منابع زیر مراجعه کنید: Arberry; A.J; "classical Persian Literature"; londan; 1985- "Persian suli Poety"; Richmand; 1997)

اما افسوس که متولیان رسمی فرهنگ کشور، قدر مولانا، این افتخار اسلام و ایران را چنان‌که باید و شاید نمی‌دانند و برنامه‌ای در خور شأن این عارف و شاعر بزرگ ایرانی در کشور برگزار نمی‌کنند، درحالی که همه‌ساله از 10 تا 17 دسامبر، مراسم بزرگداشت علمی ـ هنری مولانا در شهر «قونیه» برگزار می‌شود؛ سراسر شهر چراغانی و غرق نور است و از همه نقاط جهان در این مراسم شرکت می‌کنند.

با وجود این‌که مولانا ایرانی و مسلمان عارف است، اما پیامش مسلما فراتر از نژاد و جغرافیاست؛ پیام مولانا، صلح، دوستی، معنویت، ولایت و خداپرستی است.

با تکیه بر برخی تکنیک‌های تحقیقات آکادمیک تفسیر متن شامل رویکرد مفهومی، رویکرد جامع‌نگری (Synoptic Approach)، توجه به ساختار و سیکل هرمنوتیکی (گفتمان جزء و کل، کل و جزء) بر اساس مثنوی مولوی، حضرت مولانا یک شیعه خاص وفادار به ولایت مولی‌الموحدین، قطب‌الاقطاب‌العارفین، سرلشکر ولایت قمریه امیرالمؤمنین علی(ع) و مداح سلسله نوریه ولایت شمسیه حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی(ص) و ولایت نور قمریه اهل بیت است.

اساس تشیع، مبتنی بر اصل امامت یا ولایت یا انسان کامل در ادبیات عرفانی و معرفت و محبت و تبعیت از مقام و منزلت امام علی(ع) و اهل بیت پیامبر(ص) و اعتقاد به اصل تولی و تبری است. در عمق اندیشه‌های مولانا در مثنوی معنوی، جنبه‌ای از معرفت، محبت و تبعیت از امام علی(ع) و آل‌ علی نهفته است که با اساس تشیع به معنا و مفهوم عام، قابل تطبیق است.

در مثنوی مولوی، از سویی به پیروی از ولایت و ضرورت معرفت به امام علی(ع) و آل علی تأکید شده است و از سوی دیگر، مولانا بر اهمیت انسان کامل و ضرورت پیروی از مرشد و شیخ و قطب ـ که معادل اصطلاح امام در علم کلام و ولی یا اولی‌الامر در قرآن است ـ تأکید بلیغ دارد.

مقام امامت و ولایت و مرشدیت، دارای مراتب متعدد است؛ ولی مطلق، حضرت حق جل جلاله است و پیامبر اسلام و ائمه اطهار از امام علی(ع) تا حضرت بقیةالله‌الاعظم، ولی کامل و مصداق بارز انسان کامل در عرفان هستند. لذا از آن جهت که بحث انسان کامل و ولایت از امهات و ارکان عرفان به شمار می‌رود و انسان کامل مترادف با اصل امامت در تشیع است؛ پایه عرفان بر مبنای اصل «تشیع حقیقی» است.

به طور کل، در عرفان ولایت بر دو قسم است:
الف ـ ولایت عامه:
1ـ ولایت حاصل از ایمان به خدا و رسول خدا(ص) و اولیای الهی که مفاد آیه کریمه «الله ولی الذین آمنوا...» است. (سوره بقره آیه 257)

این ولایت دارای ابتدا و انتهایی است؛ ابتدای آن تخلیه و تحلیه و انتهایش، مقام قرب نوافل است که در این مقام حق تعالی چشم و گوش و زبان بنده خویش می‌شود و سالک به مقام حق‌الیقین می‌رسد.

2ـ ولایت مختص به ارباب قلوب و کاملان که فانی در حق و باقی به بقای سلطان وجودند و پایان آن نهایت «مقام قاب قوسین» است.

ب ـ ولایت خاصه، که مختص حضرت محمد(ص) و اوصیای خاص حضرت از اهل بیت و عترت ـ علیهم‌السلام ـ است.
این ولایت از انتهای «قاب قوسین» آغاز می‌شود و به «مقام مظهریت تجلی ذاتی» و «مقام او ادنی» می‌رسد.

صاحبان ولایت خاصه (ولایت شمسیه) به منزله بطن هفتم کلام‌الله مجید هستند. «انّ للقران ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا، الی سبعة أبطن» (علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 3، ص 72).

اقطاب (اولیای شمسیه) همانند درختی عظیم و ابدال، نقبا، اوتاد و... به منزله سایه آن هستند که در هر عصر، تنها یک قطب وجود دارد، (رجوع شود به دفتر سوم مثنوی، قصه دقوقی، ابیات 1924 ـ 2305) و شرح ملاهادی سبزواری بر بیت 2003 دفتر سوم مثنوی).

مولانا در مثنوی می‌گوید:
قوم دیگر سخت پنهان می‌روند شهره خلقند ظاهر کی شوند
هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنود ابدال هم
شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست
(دفتر سوم مثنوی ـ ابیات 3104 ـ 3106)

ب ـ ولایت خاصه:
1ـ ولایت شمسیه:
مظهر ولایت شمسیه، ولایت محمدیه است که وجود جزیی و شخصی حضرت محمد مصطفی(ص) است.

2ـ ولایت قمریه:
که ولایت اوصیای خاص حضرت محمد(ص) از اهل بیت است.
بر اساس ابیات 2959ـ2980 دفتر اول مثنوی معنوی، با رویکرد قرینه مقامیه ولایت علویه مندرج در ولایت محمدیه است و بر مبنای ابیات 3761ـ3766 همان دفتر، ولایت قمریه علی(ع)، مندرج در ولایت شمسیه حضرت ختمی مترتب است.

محی‌الدین (شیخ اکبر) معتقد است، حضرت عیسی مسیح(ع) خاتم ولایت عامه است و حضرت مهدی موعود(عج) صاحب ولایت خاصه است (رسائل قیصری، مقدمه، ص 156ـ160).

محی‌الدین در جزء سوم فتوحات مکیه گوید: «خداوند را خلیفه‌ای است و در آن دوران که روی زمین را ظلم و ستم فرا گرفته باشد، او با قیام و خروجش، جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. او از اولاد عترت رسول‌الله(ص) و از فرزندان فاطمه(س) است، هم‌نام رسول خدا و جدش حسین‌بن‌علی(ع) است. در خلقش همانند رسول‌الله(ص) است» (فتوحات مکیه، چاپ دارالکتب العربیه، معروف به چاپ کشمیری ـ ص 327ـ329).

عارف بزرگ، عبدالرزاق کاشانی گوید: «خاتم ولایت که مقامات را طی نموده و به نهایت کمالات رسیده است، جز یک نفر نخواهد بود و او، همان است که صلاح دنیا و آخرت به دست وی به نهایت کمال رسیده و او همان مهدی موعود(عج) است (شرح و تعلیقات رسائل قیصری ـ ص 164ـ165).

مولانا بنا بر حدیث شریف نبوی «من کنت مولاه فعلی مولاه» ـ که هر دو فرقه شیعه و سنی، آن را روایت کرده‌اند ـ بارها در مثنوی معنوی، مقام ولایت خاصه حضرت علی(ع) را مطرح کرده است.

مولانا در آغاز دفتر اول مثنوی معنوی در اولین داستان ـ داستان شاه و کنیزک ـ مسئله پیر ـ حکیم حاذق (ابیات 63ـ65) را طرح می‌کند؛ سپس به لقب حضرت علی(ع)، یعنی «مرتضی» اشاره می‌کند و امام را مولای قوم می‌نامد.
«مرحبا یا مجتبی یا مرتضی ان تغب جاءالقضا ضاق الفضا
انت مولی القوم من لا یشتهی قد ردی کلا لئن لم ینته»
(مثنوی معنوی، دفتر اول ـ ابیات 99 ـ 100)

مولانا در داستان دوازدهم در پایان دفتر اول مثنوی، در توصیف صاحب نفس مطمئنه، در ابیات 3721ـ 3991 به تفصیل راجع به حضرت علی(ع) به عنوان مصداق ولی خاصه سخن می‌گوید و در دفتر ششم مثنوی معنوی، بار دیگر مفاد حدیث نبوی را در باب حضرت علی(ع) طرح کرده در مورد ولایت حضرت می‌گوید:
گفت هرکو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست
(مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 4538)

به این ترتیب، مثنوی مولوی با اصل ولایت علی(ع) آغاز می‌شود و پایان می‌یابد. مولانا در آخرین داستان دفتر اول مثنوی معنوی ـ داستان دوازدهم ـ در وصف حضرت علی(ع) گوید:
1ـ امیرالمؤمنین (عنوان آغازین داستان دوازدهم ـ خدو انداختن خصم در روی امیرالمؤمنین علی(ع))

2ـ اخلاص عمل (مصرع اول بیت 3721)
«از علی آموز اخلاص عمل»

3ـ علی شیر حق (مصرع دوم بیت 3721)
«شیر حق را دان منزه از دغل»

4ـ علی افتخار هر نبی (مصرع دوم بیت 3723)
«افتخار هر نبی و هر ولی»

5ـ علی افتخار هر ولی (مصرع دوم بیت 3723)
«افتخار هر نبی و هر ولی»

6ـ علی رخی که ماه بر آن سجده آورد (بیت 3724)
«آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده‌گاه»

7ـ علی شیر ربانی (بیت 3732)
«در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود که داند کیستی»

8ـ علی عقل و دیده محض (بیت 3745)
«ای علی که جمله عقل و دیده‌ای شمه‌ای واگو از آنچه دیده‌ای»

9ـ باز عرش (بیت 3750)
«باز گو ای باز عرش خوش‌شکار تا چه دیدی این زمان از کردگار»

10ـ علی مدرک غیب (بیت 3751)
«چشم تو ادراک غیب آموخته چشم‌های حاضران بردوخته»

11ـ علی مرتضی (مصرع اول بیت 3757)
«راز بگشا ای علی مرتضی»

12ـ علی حسن‌القضا (مصرع دوم بیت 3757)
«ای پس از سوءالقضا حسن‌القضا»

13ـ علی قرص ماه (ولایت قمریه) (ابیات 3759ـ3761)
«از تو بر من تافت پنهان چون کنی بی‌زبان چون «ماه» پرتو می‌زنی
لیک اگر در گفت آید قرص ماه شبروان را زودتر آرد به راه
از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول»

14ـ علی ضیاء اندر ضیاء (بیت 3762)
«ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیاء اندر ضیاء»

15ـ علی باب مدینه علم (علی باب ولایت محمدیه) (بیت 3763)
«چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را (پیامبر (ص)) اشاره به حدیث شریف نبوی «أنا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب». (فروزانفر، احادیث مثنوی، بیت 1361).

16ـ علی باب رحمت (مصرع اول بیت 3765)
«باز باش ای باب رحمت تا ابد»

17ـ علی بارگاه ما له کفوا احد (مصرع دوم بیت 3765) «بارگاه ما له کفوا احد»

18ـ علی به مثابه خورشید (شیخ کامل) (ابیات 3773ـ3775)
«گفت فرما یا امیرالمؤمنین تا بجنبد جان به تن در چون جنین
چون جنین را نوبت تدبیر رو از ستاره سوی خورشید آید او
چون که وقت آید که گیرد جان جنین آفتابش آن زمان گردد معین»
اشاره به ولایت شمشیر علی(ع) به خاطر آن که از اهل بیت است. ولایت قمریه او را با ولایت شمسیه حضرت مصطفی(ص) یکسان دانسته است. از سوی دیگر، اشاره می‌کند که شیوخ دیگر همچون ستاره‌اند و علی(ع) همانند خوشید که مظهر «شیخ کامل» است. (شرح کبیر آنقروی ـ ج 3 ـ ص 1363)

19ـ علی به مثابه آفتاب ولایت (ولایت شمسیه)
همچون امام مهدی(عج) در مثنوی معنوی و مقالات شمس. شمس تبریزی نیز در مثنوی مولوی به آفتاب تشبیه شده است. با تمسک به ولایت علوی، سالک روح سلوک را درمی‌یابد.

«چون که وقت آید که گیرد جان جنین آفتابش آن زمان گردد معین
این جنین در جنبش آید ز آفتاب کافتابش جان همی بخشد شتاب»
(ابیات 3775ـ 3776)
جنین (سالک مبتدی) از ستارگان (مرشدان پایین‌تر از ولایت علوی) جز نقش، چیز دیگری کسب نکرده تا زمانی که آفتاب (علی ـ ولایت علوی) بر آن جنین (سالک) بتابد و تربیت حقیقی او آغاز شود.

20ـ پیوند باطنی سالکان با ولایت علوی (بیت 3779)
«از ره پنهان که دور از حس ماست آفتاب چرخ را بس داده‌هاست»
منظور از آفتاب، ولایت علوی است.
جنین (سالک) از راهی پنهان با آفتاب (ولایت علوی) پیوند می‌یابد که این راه از حیطه حواس ظاهری بیرون است.

21‌ـ علی به مثابه راه ولایت (ابیات 3781ـ 3782)
«آن رهی که سرخ سازد لعل را وان رهی که برق بخشد لعل را
وان رهی که پخته سازد میوه را وان رهی که دل دهد کالیوه را»
(اشاره به سوره «والعادیات» که در شأن امام علی(ع) نازل شده است)

22ـ علی باز پرافروخته (مصرع اول بیت 3783)
«باز گو ای باز پرافروخته»

23ـ علی، دست‌پرورده شاه حقیقی جهان هستی (مصرع دوم بیت 3783)
«با شه و با ساعدتش آموخته»

24ـ علی، باز عنقاگیر شاه (بیت 3784)
«باز گو ای باز عنقا گیر شاه ای سپاه اشکن به خود، نی با سپاه»

25ـ علی، امت واحده (بیت 3785)
«امت وحدی یکی و صد هزار باز گو ای بنده بازت را شکار»
اشاره به آیه «کان الناس امة واحده» (سوره بقره، آیه 213)
و آیه «ان ابراهیم کان امة قانتا» (سوره نحل، آیه 120)
همه خلق بالقوه و بعضا بالفعل تحت ولایت علوی هستند؛ همان ولی که خاشع خداوند است.

26ـ علی، بنده خداوند (بیت 3786)
«گفت من تیغ از پی حق می‌زنم بنده حقم نه مأمور تنم»

27ـ علی، شیر حق (مصرع اول بیت 3787)
«شیر حقم نیستم شیر هوا»

28ـ فعل علی، گواه دین او (مصرع دوم بیت 3787)
«فعل من بر دین من باشد گوا»

29ـ علی، مظهر و مصداق صادق اراده و فعل الهی (بیت 3789)
«ما رمیت اذ رمیتم در حراب من چو تیغم آن زننده آفتاب»
مصرع اول، اشاره دارد به آیه 77 سوره انفال: «ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی»

30ـ علی فانی فالله و باقی بالله (مصرع اول بیت 3790)
«رخت خود را من زره برداشتم»

31ـ توحید علی، توحید ذاتی صمدانی، نه توحید عددی (مصرع دوم بیت 3790)
«غیر حق را من عدم انگاشتم»

32ـ علی، سایه الهی (مصرع اول بیت 3791)
«سایه‌ام که خدایم آفتاب»
علی(ع) ولایت خویش را از ولایت الهی گرفته است.

33ـ علی، حاجب بارگاه احدیت (مصرع دوم بیت 3791)
«حاجبم من نیستم او را حجاب»

34ـ وجود علی، سرشار از گوهرهای وصال (مصرع اول بیت 3792)
«من چو تیغم پر گهرهای وصال»

35ـ علی، حیات‌بخش (مصرع دوم بیت 3792)
«زنده گردانم نه کشته در قتال»

36ـ علی، صاحب ذات رفیع‌الدرجات و اخلاق الهی (بیت 3793)
«خون نپوشد گوهر تیغ مرا// باد از جا کی برد میغ مرا»
اکبرآبادی، شارح مثنوی می‌گوید: تیغ و میغ، عبارت از ذات رفیع‌الدرجات حضرت امیرالمؤمنین(ع) است و باد، کنایه از اخلاق نفسانی و گوهر تیغ، عبارت از اخلاق الهی؛ حاصل آن‌که اوصاف نفسانی بر صفات کمالیه حضرت علی(ع) غالب نمی‌آید».
(شرح مثنوی ولی‌الله اکبرآبادی، دفتر اول، ص 307)

37ـ علی، کوه حلم و صبر و داد (بیت 3794)
«که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تندباد»

38ـ هستی علی از بنیاد شاه حقیقی (بیت 3797)
«کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم باد اوست»

39ـ سردار وجود علی، عشق احد (بیت 3798)
«جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من»

40ـ علی، کاظم غیظ (بیت 3799)
«خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته‌ام زیر لگام»

41ـ علی، غرق نور (مصرع اول بیت 3801)
«غرق نورم گرچه شد سقفم خراب»

42ـ علی، گلشن الهی (مصرع دوم بیت 3801)
«روضه هستم گرچه گشتم بوتراب»

43ـ احب الله، نام علی (بیت 3803)
«تا احب الله آید نام من تا که ابغض لله آید کام من»

44ـ بخشش علی، مصداق اعط‌الله (مصرع اول بیت 3804)
«تا که اعطالله آید جود من»

45ـ امساک علی، مصداق امسک لله (مصرع دوم بیت 3804)
«تا که امسک لله آید بود من»
ابیات 3803 و 3804، مقتبس است از حدیث «من اعطی لله و منع لله و ابغض لله و انکح لله، فقد استکمل الایمان». هر کس برای خدا ببخشد و برای خدا امساک کند و برای خدا دوست بدارد و برای خدا دشمن بدارد و برای خدا ازدواج کند، همانا ایمانش کمال یافته است». (فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 37، 1361).

46ـ وجود علی، سراسر از برای خدا (مصرع دوم بیت 3805)
«جمله لله‌ام نیم من آن کس»
اراده علی(ع) در اراده حق، فنا و بقا یافته است.

47ـ عمل علی از برای حق، حاصل علم شهودی او از باری تعالی (بیت 3806)
«و آنچه لله می‌کنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان، جز دید نیست»
علم علی(ع) علم شهودی است، نه علم حصولی.
48ـ دست علی بسته بر دامان حق (بیت 3807)
«ز اجتهاد و از تحری رسته‌ام آستین بر دامن حق بسته‌ام»
49ـ وجود علی ملکوت لاهوت و شاهد مدار حق تعالی (بیت 3808)
«گر همی پرم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار»

50ـ علی، صاحب ولایت قمریه و حضرت حق ولی مطلق شمسیه (مصرع دوم بیت 3809)
«ماهم و خورشید پیشم پیشوا»

51ـ علی، دروازه علم الهی (مصرع اول بیت 3841)
«اندرآ من در گشادم مر ترا»
هر کس خواهان مرتبه اعلای وصال حق تعالی باشد، باید از باب ولایت علی(ع) وارد شود. اشاره به حدیث نبوی در شأن امیرالمؤمنین علی(ع): «أنا مدینة العلم و علی بابها، فمن اراد المدینه و الحکمه فلیأتها من بابها»؛ من شهر دانشم و علی دروازه آن، هرکه بخواهد بدین شهر و فرزانگی درآید، باید از دروازه آن درآید. (فروزانفر، احادیث مثنوی، ص 37، 1361).

52ـ علی، بخشنده گنج‌های جاودان به پیروان وفادار ولایت علوی (بیت 3823)
«پس وفاگر را چه بخشم تو بدان گنج‌ها و ملک‌های جاودان»

53ـ علی، خواجه روح (بیت 3942)
«لیک بی غم شو شفیع تو منم خواجه روحم نه مملوک تنم»

54ـ علی، رادمرد رادمردان (بیت 3943)
«پیش من این تن ندارد قیمتی بی تن خویشم فتی ابن الفتی»

55ـ علی، راهنمای امیران و ثمربخش درخت خلافت (ابیات 3946ـ3947)
«زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم
تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر»

56ـ علی با خوی الهی، ترازویی در عدالت و درستی (مصرع اول بیت 3981)
«تو ترازوی احد خود بوده‌ای»

57ـ ولایت علی، میزان ولایت همه والیان نور (مصرع دوم بیت 3981)
«بل زبانه هر ترازو بوده‌ای»

58ـ نور ولایت علی، نشأت‌گرفته از نور ولایت مطلقه حضرت حق (بیت 3983)
«من غلام آن چراغ چشم جو که چراغت روشنی پذرفت ازو»

59ـ علی، گوهر دریای نور حضرت حق (بیت 3984)
«من غلام موج آن دریای نور که چنین گوهر برآرد و ظهور»
مولانا در دفتر ششم مثنوی معنوی، امام حسین(ع)، سالار شهیدان و اهل بیت را شاهان دین و عاشورا را روز عزای جان و برتر از قرنی معرفی می‌کند.
وی عشق به امام حسین(ع) را در ادامه عشق به پیامبر(ص) دانسته، هم‌چنان که عشق به گوش، عشق به گوشواره را در پی دارد. (ابیات 790ـ 792)
«روز عاشورا نمی‌دانی که هست ماتم جانی که از قرنی به است
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار قدر عشق گوش، عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن روح پاک شهره‌تر باشد ز صد توفان نوح»
مولانا در ادامه، روح امام حسین(ع) را روح سلطانی؛ یعنی همان روح قدسی و اعلی مرتبه ارواح توصیف می‌کند. (ابیات 797 ـ 798)
«روح سلطانی ز زندانی بجست جامه درانیم و چون خاییم دست
چون که ایشان خسرو دین بوده‌اند وقت شادی شد چو بشکستند بند»

لذا به قول مرحوم استاد جلال‌الدین همایی؛ «اساس تشیع که معرفت علی و خاندان رسول باشد، در روح مولوی کاملا رسوخ داشت. همان‌‌گونه که در روح بسیاری از علما و بزرگان اهل سنت و جماعت و حتی ائمه اربعه وجود داشت، اما در پرده تعصبات جاهلی و سیاست‌های شوم پوشیده شده است».
(جلال‌الدین همایی، مولوی چه می‌گوید، ص 56)
هر یک از دفاتر شش‌گانه مثنوی مولوی، شامل دوازده داستان بلند (Discourse) و در مجموع 72 داستان است.

تکرار عدد دوازده در شش دفتر مثنوی معنوی، اتفاقی نیست، بلکه اشارتی به دوازده امام از اهل بیت نبوت و رسالت است و عدد 72 اشاره به شهدای کربلاست که در سماع مولویه نیز از آنان به نام «شهدای دشت کربلا» یاد می‌شود. در مقبره حضرت مولانا در قونیه نیز نام چهارده معصوم در گرداگرد سقف حک شده است که به وضوح، بیانگر تشیع حضرت مولانا، جلال‌الدین محمد بلخی خراسانی است.

مطالب ارائه‌شده در این نوشتار، استقصاء و استقراء کامل نیست، بلکه نمونه‌ای از دیدگاه مولانا در بخش‌هایی از مثنوی است، وگرنه در دیوان کبیر و دیگر آثار مولوی، مطالب بسیاری در باب ولایت علی(ع) بیان شده است
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 3:46 PM  توسط   | 



 
 به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید.  


یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید را جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:
۱) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟
الف _ صبح، ب- عصر و غروب، ج _ شب
۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟
الف _ نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند، ب- نسبتاً سریع، با قدمهاى کوتاه ولى تند و پشت سر هم، ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو، د _ آهسته و سربه زیر، ه- - خیلى آهسته
۳) وقتى با دیگران صحبت مى کنید؛
الف _ مى ایستید و دست به سینه حرف مى زنید، ب- دستها را در هم قلاب مى کنید، ج _ یک یا هر دو دست را در پهلو مى گذارید، د _ دست به شخصى که با او صحبت مى کنید، مى زنید، و ه-_ با گوش خود بازى مى کنید، به چانه تان دست مى زنید یا موهایتان را صاف مى کنید
۴) وقتى آرام هستید، چگونه مى نشینید؟
الف _ زانوها خم و پاها تقریباً کنار هم، ب- چهارزانو، ج _ پاى صاف و دراز به بیرون، د _ یک پا زیر دیگرى خم
۵) وقتى چیزى واقعاً براى شما جالب است، چگونه واکنش نشان مى دهید؟
الف _ خنده اى بلند که نشان دهد چقدر موضوع جالب بوده، ب _ خنده، اما نه بلند، ج _ با پوزخند کوچک، د _ لبخند بزرگ، ه- - لبخند کوچک
۶) وقتى وارد یک میهمانى یا جمع مى شوید؛
الف _ با صداى بلند سلام و حرکتى که همه متوجه شما شوند، وارد مى شوید
ب _ با صداى آرامتر سلام مى کنید و سریع به دنبال شخصى که مى شناسید، مى گردید
ج _ در حد امکان آرام وارد مى شوید، سعى مى کنید به نظر سایرین نیایید
۷) سخت مشغول کارى هستید، بر آن تمرکز دارید، اما ناگهان دلیلى یا شخصى آن را قطع مى کند؛
الف _ از وقفه ایجاد شده راضى هستید و از آن استقبال مى کنید
ب _ بسختى ناراحت مى شوید
ج _ حالتى بینابین این ۲ حالت ایجاد مى شود
۸) کدامیک از مجموعه رنگ هاى زیر را بیشتر دوست دارید؟
الف- قرمز یا نارنجى
ب- سیاه
ج- زرد یا آبى کمرنگ
د- سبز
ه- آبى تیره یا ارغوانى
و- سفید
ز- قهوه اى، خاکسترى، بنفش
۹) وقتى در رختخواب هستید (در شب) در آخرین لحظات پیش از خواب، در چه حالتى دراز مى کشید؟
الف- به پشت
ب- روى شکم (دمر)
ج- به پهلو و کمى خم و دایره اى
د- سر بر روى یک دست
ه- سر زیر پتو یا ملافه...
۱۰) آیا شما غالباً خواب مى بینید که:
الف- از جایى مى افتید.
ب- مشغول جنگ و دعوا هستید.
ج- به دنبال کسى یا چیزى هستید.
د- پرواز مى کنید یا در آب غوطه ورید.
ه- اصلاً خواب نمى بینید.
و- معمولاً خواب هاى خوش مى بینید.

سؤال اول: الف(۲ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۶ امتیاز)
سؤال دوم: الف (۶امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۷ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال سوم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۵ امتیاز)، د (۷ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)
سؤال چهارم: الف (۴ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)، د (۱ امتیاز)
سؤال پنجم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۲ ا متیاز)
سؤال ششم: الف (۶ امتیاز)، ب (۴ امتیاز)، ج (۲ امتیاز)
سؤال هفتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)
سؤال هشتم: الف (۶ امتیاز)، ب (۷ امتیاز)، ج (۵امتیاز)، د (۴ امتیاز)، ه (۳ امتیاز) و (۲ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)
سؤال نهم: الف (۷ امتیاز)، ب (۶ امتیاز)، ج (۴ امتیاز)، د (۲ امتیاز)، ه (۱ امتیاز)
سؤال دهم: الف (۴ امتیاز)، ب (۲ امتیاز)، ج (۳ امتیاز)، د (۵ امتیاز)، ه (۶ امتیاز)، ز (۱ امتیاز)
خب، امتیازهایتان را جمع زدید. عدد به دست آمده را با جدول مقابل مقایسه کنید و شخصیت خودتان را بشناسید.


نتیجه گیرى از یک تست ساده:
دیگران ما را
چگونه مى بینند؟!
* اگر امتیاز شما بالاى ۶۰ است: دیگران در ارتباط و رفتار با شما شدیداً مراقب و هوشیار هستند آنها شما را مغرور، خودمحور و بى نهایت سلطه جو مى دانند، گرچه شما را تحسین مى کنند و به ظاهر مى گویند«کاش من جاى تو بودم!!» اما معمولاً به شما اعتماد ندارند و نسبت به ایجاد رابطه اى عمیق و دوستانه بى میل و فرارى هستند.
* اگر از ۵۱ تا ۶۰ امتیاز دارید: بدانید دوستان شما را تحریک پذیر مى دانند، بدون فکر عمل مى کنیدو سریع از موضوعات ناخوشایند برآشفته مى شوید ، علاقه مند به رهبرى جمع و تصمیم گیریهاى سریع دارید (هرچند اغلب درست از کار درنمى آیند!) دیگران شما را جسور و اهل مخاطره مى دانند. کسى که همه چیز را تجربه و امتحان مى کند، از ماجراجویى لذت مى برد و در مجموع به دلیل ایجاد شرایط و بستر هیجانات توسط شما، از همراهى تان لذت مى برند.
* اگر از ۴۱ تا ۵۰ امتیاز به دست آوردید: به خود امیدوار باشید ، دیگران شما را بانشاط، سرزنده، سرگرم کننده و جالب و جذاب مى بینند. شما دائماً مرکز توجه جمع هستید و از تعادل رفتارى خوبى بهره مند هستید. فردى مهربان، ملاحظه کار و فهمیده به نظر مى رسید. قادر هستید به موقع باعث شادى و خوشى دوستانتان شوید و اسباب هلهله و خنده آنها را فراهم کنید و در همان شرایط و در صورت لزوم بهترین کمک بر اعضاى گروه هستید.
* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتیاز نصیب شما شد: بدانید در نظر سایرین معقول، هوشیار، دقیق ، ملاحظه کار و اهل عمل هستید. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستید اما مهمتر از همه فروتن و متواضع هستید. به سرعت و سادگى با دیگران باب دوستى را باز نمى کنید. اما اگر با کسى دوست شوید صادق، باوفا و وظیفه شناس هستید. اما انتظار بازگشت این صداقت و صمیمیت از طرف دوستانتان را دارید گرچه سخت دوست مى شوید اما سخت تر دوستى ها را رها مى کنید.
* از ۲۱ تا ۳۰ امتیاز : در نظر سایرین فردى زحمت کش هستید اما متأسفانه گاهى اوقات ایرادگیر هستید. شما بسیار بسیار محتاط و بى نهایت ملاحظه کار به نظر مى رسید. زحمتکشى که در کمال آرامش و با صرف زمان زیاد در جمع بار دیگران را بردوش مى کشد و بدون فکر و براساس تحریک لحظه اى و آنى هرگز نظر نمى دهد. دیگران مى دانند شما همیشه تمام جوانب کارها را مى سنجید و سپس تصمیم مى گیرید.
* و اگر کمتر از ۲۱ امتیاز داشتید: دیگران شما را خجالتى، عصبى و آدمى شکاک و دودل مى دانند شخصى که همیشه سایرین به عوض او فکر مى کنند، برایش تصمیم مى گیرند و از او مراقبت مى کنند. کسى که اصلاً تمایل به درگیرشدن در کارهاى گروهى و ارتباط با افراد دیگر را ندارد!
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 3:46 PM  توسط   | 

 

از زمان گفت‌وگوی بیل گیتس با سردبیر مجله فورچون، تاکنون ده‌ها گفت‌وگو و مصاحبه از او در نشریات مختلف داخل و خارج از کشور چاپ شده است.  
اغلب این گفت‌وگوها درمورد راهبردهای کاری مایکروسافت، دعواهای حقوقی متعدد این شرکت با شرکت‌های دیگر، دولت‌ها و حتی اتحادیه اروپایی بوده‌است. اما این‌بار گیتس از محیط کارش می‌گوید و این‌که چگونه از ابزارهای دیجیتالی بهره می‌گیرد تا کاغذ را به عنوان نماد دوران پیش از دیجیتالی شدن حذف نماید.

اگر نگاهی به دفتر کار من بیندازید، کاغذ چندانی در آن نمی‌یابید. من روی میز خود سه صفحه نمایش دارم که به طور همزمان از یک کامپیوتر تغذیه می‌شوند. اگر یک‌بار چنین کاری را تجربه‌ کنید دیگر حاضر به رها کردنش نیستید. چراکه تاثیر مستقیمی بر میزان بهره‌وری و بازدهی دارد.

صفحه نمایش سمت‌چپی فهرست ایمیل‌های مرا نشان می‌دهد. صفحه مرکزی معمولا برای ایمیلی است که در حال خواندن و بررسی آن هستم و نهایتا مرورگر من در صفحه دست راستی نمایش داده می‌شود. این چیدمان مرا به خواندن و مرور سریع کارها قادر می‌سازد و کمک می‌کند رخدادهای جدیدی را که در هنگام کارکردن من رخ می‌دهد ببینم یا لینک‌های مرتبط با ایمیل‌ها را در اختیارم می‌گذارد.

در مایکروسافت کاربرد ایمیل‌ بیشتر از دیگر رسانه‌های ارتباطی مانند تماس‌های تلفنی، اسناد، وبلاگ‌ها، تابلو‌های اعلانات و یا حتی جلسات است؛ در واقع پیام‌های صوتی و فاکس‌ها در صندوق ایمیل‌های ما رد و بدل می‌شوند.
من روزانه حدود یکصد ایمیل دریافت می‌کنم که البته برای حفظ این میزان ناچار به پالایش و فیلترکردن پیام‌ها شده‌ایم؛ تنها ایمیل‌هایی مستقیما به دست من می‌رسند که قبلا با آن‌ها مکاتبه کرده باشم و این شامل هرکسی از مایکروسافت، اینتل، اچ‌پی و همه شرکت‌های همراه و تمام افرادی می‌شود که من آن‌ها را می‌شناسم. من همیشه فهرستی که دستیارم از ایمیل‌های دیگر تهیه می‌کند را ملاحظه می‌کنم که معمولا افراد ناشناس یا شرکت‌هایی هستند که در فهرست مجاز من جایی نداشته‌اند.

بدین صورت متوجه می‌شوم که چه‌ کسانی لب به تحسین ما گشوده‌اند، از چه‌چیزی شکایت داشته‌اند و در چه موردی پرسش مطرح نموده‌اند.اکنون ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که چالشمان دیگر چگونگی برقراری ارتباط موثر با ایمیل‌ها نیست، بلکه اطمینان از آن است که وقت گرانبها صرف بااهمیت‌ترین ایمیل‌ها شود. من از ابزارهایی نظیرin-box rules استفاده می‌کنم و با کمک آن پوشه‌ها را به دنبال پیام‌های علامت‌گذاری شده و یا گروه‌بندی شده می‌کاوم که این کار براساس محتوا و اهمیت پیام‌ها انجام می‌گیرد.

من فهرست‌های چندان شلوغی ندارم. در عوض از پوشه‌های ایمیل، دسکتاپ و تقویم آنلاین خود استفاده می‌کنم. بنابراین زمانی که سر میزم می‌روم، به راحتی می‌توانم روی ایمیل‌هایی تمرکز کنم که قبلا آن‌ها را علامت‌گذاری نموده‌ام و یا پوشه‌هایی را بررسی نمایم که حاوی پروژه‌های خاص و یا وبلاگ‌های ویژه هستند.
آوت‌لوک نیز بخش تذکر دهنده‌ای دارد که در صورت دریافت ایمیل‌های جدید، پنجره کوچکی را در گوشه پایینی سمت راست نمایش می‌دهد. ما اسمش را گذاشته‌ایم.

من به صورت مرتب آن را کنار می‌زنم؛ مگر این‌که عنوانی با اولویت بالا به چشمم بخورد.یکی از نتایج آن تداوم تمرکز است. این مشکل ناشی از ازدیاد اطلاعات است. مشکل دیگر کمبود اطلاعات است. غرق شدن در اطلاعات به این معنی نیست که ما اطلاعات صحیح را در اختیار داریم یا با اشخاص درستی سر و کار پیدا می‌کنیم.من با SharePoint به سراغ این قبیل موضوعات می‌روم که در واقع ابزاری است برای ایجاد وب‌سایت‌هایی برای جلب همکاری مشترک در مورد پروژه‌های خاص. این سایت‌ها می‌توانند حاوی طرح‌ها، برنامه‌ریزی‌ها، صفحات بحث و گفتمان، و یا هرنوع اطلاعات دیگر باشند.

همین الان من خود را آماده تینک‌ویک (هفته تفکر) می‌کنم. در ماه مه، من به مدت یک‌هفته خلوت می‌کنم و به مطالعه حدود یکصد مقاله‌ای روی‌ می‌آورم که کارکنان مایکروسافت نوشته‌اند. نویسندگان آن‌ها نیز اغلب در کار تحقیق و آزمایش پیامدهای مربوط به شرکت و آینده فناوری هستند. دوازده سال است که من به این روند ادامه می‌دهم. روال من در این هفته تماما خواندن و اظهارنظر در مورد مقالات است. امروزه تمام این روند صورت دیجیتال به خودگرفته و درهای آن به‌روی تمام کارکنان شرکت باز است تا بخت خویش را در این میدان بیازمایند. دیگر در انتخاب مقالات مفید و درست بسیار چیره‌دست شده‌ام و می‌توانم نظرات خود را به صورت الکترونیکی در همان زمان به اطلاع افراد برسانم.

بیش از پنجاه‌هزار نفر در مایکروسافت مشغول به کارند. لذا گاهی از خود می‌پرسم:" آینده سیستم پرداخت الکترونیکی چه خواهد بود؟" یا " چطور می‌توان راهی برای ضبط خاطرات و حفظ آن‌ برای نسل‌های آینده یافت؟" من این دست ایده‌ها یا هر فکر بکر دیگری را یادداشت می‌کنم. سپس افراد خاصی می‌توانند نظری به آن‌ها بیندازند و بگویند:" نه تو اشتباه می‌کنی" یا " فکرش را کرده‌ای که این کار در جاهای دیگر چگونه انجام می‌شود؟"

SharePoint که مرا با دورترین افراد این سازمان مرتبط می‌سازد، بیشتر به اَبَر وب‌سایتی می‌ماند که امکان ویرایش و بحث را با افراد بسیاری، فراتر از روال محدود ارسال ایمیل فراهم می‌آورد و چنانچه چیز جدیدی در محدوده‌های مورد علاقه‌ شما قرار داده شود، بلافاصله شما را در جریان می‌گذارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 10:39 AM  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 5:7 PM  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 2:40 PM  توسط   | 

آدم گاهي در خيابان چه نوشته هايي كه پشت ماشين‌ها نمني‌بيد

 


 


 

تهران - اتوبان شهيد چمران - عكس از خودم

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 11:55 PM  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 11:46 PM  توسط   | 

 

 

 

 


 «اين فهرست 1+14 است يعني 14 معصوم و يك معصومه!» (ابتكار)
 اين تعبيري بود كه محمد علي نجفي نامزد ائتلاف بزرگ اصلاح‌طلب براي معرفي فهرست پيشنهاد اين ائتلاف براي شوراي شهر تهران به‌كار برد و آنگاه اعضاي فهرست 1+14 به ترتيب از سمت چپ خاتمي به معرفي خود پرداختند:
- زهرا صدراعظم نوري هستم، شهردار اسبق منطقه 7 تهران
- معصومه ابتكار هستم،‌ براي اولين‌بار نامزد انتخابات مي‌شوم .
همراه با البوم عکس




- احمد مسجد جامعي هستم، خوشحالم كه ائتلاف محقق شد

- عباس ميرزا ابوطالبي هستم

- كامل تقوي‌نژاد هستم

- اسماعيل دوستي هستم، ائتلاف در تهران باعث انسجام اصلاح‌طلبان در سراسر ايران شده است

- شهاب‌الدين طباطبايي هستم، بيش از آنكه نامزد باشم در ستاد ائتلاف مشغولم

- افشين حبيب‌زاده هستم

- هادي ساعي هستم، از اردوي بازي‌هاي آسيايي خارج شدم تا به اردوي اصلاح‌طلبان بيايم

- قاسم تقي‌زاده خامسي هستم

- حسن كريمي هستم

- پيروز حناچي هستم

- علي نوذرپور هستم

از اين فهرست البته الهه راستگو غايب بود كه به گفته اولين سخنران جلسه مرتضي حاجي از 48 ساعت گذشته هرچه تلاش كرده بودند نتوانسته بودند او را بيابند. حاجي قبل از ورود خاتمي مفاد پيش‌نويسي را براي نامزدها خواند كه شبيه نوعي عهد و پيمان بود از جمله اين كه نامزدها نبايد قبل از انتخابات تك‌روي كنند يا پس از انتخابات و درصورت پيروزي كار ديگري به جز عضويت در شوراها عهده‌دار شوند و نيز توان خود را مصروف تدبير امور شهر كنند كه خاتمي اندكي پيش از ساعت 17:30 (ساعت مقرر) در دفتر خود در موسسه تنظيم و نشر آثار امام ره حاضر شد و بعد از سلام و احوال‌پرسي به ياد همه آورد كه 10 دقيقه‌اي از اذان گذشته است. سپس همگي راهي نمازي شدند و در همان نمازخانه پس از نماز عباس كوثري و حسن سربخشيان چند عكس جمعي از نامزدهاي ائتلاف با خاتمي گرفتند. آن‌گاه بار ديگر راهي اتاق خاتمي شدند. حبيب‌الله بي‌طرف رئيس ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان گزارشي از روند شكل‌گيري ائتلاف را ارائه كرد و خدا را شكر كرد كه سرانجام به ائتلافي حداكثري بلكه صددرصدي ميان احزاب اصلاح‌طلب دست يازيده شد مرتضي حاجي اما اين‌بار سخن چنداني نگفت و قبل از او محمدعلي رحماني رئيس ستاد ائتلاف در شهر تهران اشاره‌اي به وضع مالي ستاد و مشكلات آن كرد و چند خبري درباره ائتلاف اصول‌گرايان داد تا نوبت به معرفي نامزدها رسيد در همين ميان سيدعبدالواحد موسوي لاري وزير سابق كشور نيز وارد جلسه شد و معرفي نامزدها از نجفي آغاز شد. نجفي پس از اشاره به  فهرست 1+14 با اشاره به مشورت‌هاي خاتمي به جمع حاضر از وي تشكر كرد و آن‌گاه شوخي‌هاي مرسوم آغاز شد. نوبت معرفي كه به هادي ساعي رسيد آقاي خاتمي از وضع و تاريخ بازي‌هاي آسيايي پرسيد و ديگران هم گفتند كه ساعي بايد پيروز ميدان باشد تا تبليغي براي ستاد ائتلاف شود. معصومه ابتكار اين شوخي را كامل كرد وقتي گفت بهتر است آقاي ساعي اسامي 15 نفر فهرست ائتلاف را مانند حسين رضازاده روي پيراهنش بنويسد و ديگران هم به تشكيك پرداختند كه شايد صداوسيما ساعي را به دليل انتخابات سانسور كند. ساعي اما گفت كه گرچه زمزمه اين كار بوده اما عزت‌الله ضرغامي رئيس سازمان صدا و سيما گفته است نه فقط ساعي را نشان مي‌دهيم بلكه بيش از گذشته به او توجه مي‌كنيم و خاتمي هم افزود: ساعي چه برنده اين بازي‌ها باشد و چه بازنده، قهرمان است. معرفي‌ها هرچه جلوتر مي‌رفت طنز خاتمي شكوفاتر مي‌شد. از محاسن نام‌هاي حاضرين در جلسه ياد كرد: مسجد جامعي، ساعي، معصومه، پيروز و غيره.

اما رئيس‌جمهور سابق ايران سخنان خود را با ابراز خرسندي از شكل‌گيري اين ائتلاف بزرگ و ملي آغاز كرد و گفت تشكيل اين ائتلاف خود پيروزي بود. خاتمي با اشاره به نگراني‌هايي كه درباره عدم انجام اصلاح‌طلبان وجود داشت اول از هم از مهدي كروبي ياد كرد كه با درايت فرجام‌كار اصلاح‌طلبان را به سوي اتحاد پيش برد و گفت ايشان اگرچه حزبي خاص را تاسيس كردند و حق داشتند در اين انتخابات فقط به نام حزب اعتماد ملي به صحنه بيايند اما همراهي و تفاهم بي‌نظيري از خود نشان دادند. خاتمي كه ديروز با انباني از تمثيل و اشاره به جلسه آمده بود داستاني را روايت كرد كه در آن پهلواني پس از چند بار سيلي خوردن و شاخ و شانه كشيدن و تكرار عبارت نفهميدم خطاب به ضارب سرانجام اقرار كرد «فهميدم» و آن گاه به ياد جمع آورد كه ظاهرا امروز اصلاح‌طلبان فهميده‌اند كه نبايد با هم تندخويي كنند و بايد با هم كار كنند. خاتمي گفت گاه ما اصلاح‌طلبان حرف‌هايي كه به هم زده‌ايم و نقدهايي كه به هم وارد كرده‌ايم به رقيبان خود نگفته‌ايم و اين البته حسن اصلاح‌طلبان است اما در عين حال بايد متحد بود. خاتمي با اشاره به اهميت انتخابات شهر تهران، اين شهر را آينه ايران خواند و گفت: بايد بدانيم هر كاري كه در تهران بكنيم در سراسر ايران بازتاب پيدا خواهد كرد.

رئيس جمهور سابق ايران با اشاره به نگراني‌هايي كه درباره نظام كارشناسي و نيز نظام انتخاباتي كشور وجود دارد گفت حضور اصلاح‌طلبان در اين انتخابات  بايد براي صيانت از اين دو نظام باشد. در واقع فهرستي كه در اين دوره بر سر آن تفاهم شده فهرستي كارشناسي است كه مي‌تواند در حل مسائل شهري نمونه‌اي باشد براي حفظ نظام كارشناسي كه همه اكنون در سطح ملي مورد تهديد قرار گرفته است.

رئيس مجمع روحانيون مبارز همچنين انتخابات را مهمترين راه اصلاح وضع موجود دانست و گفت چون من در فراسوي نظام جمهوري اسلامي را چيزي خطرناك مي‌بينم معتقدم بايد در چارچوب همين نظام كاركرد و اگر عيبي هم وجود دارد در درون همين نظام به اصلاح آن پرداخت وي با تجليل از جايگاه امام خميني (ره) صيانت از دستاورد اصلي اسلام يعني نظام جمهوري اسلامي را مهم و ضروري دانست و با اشاره به انتخابات به عنوان راهي براي اصلاح وضع موجود گفت با مشاركت يازده درصدي در انتخابات (اشاره به دوره قبل انتخابات شوراها در تهران) نمي‌توان راضي بود بلكه بايد مشاركت گسترده مردم را به دست آورد. خاتمي با تاكيد بر نگراني‌هايي كه درباره انتخابات وجود دارد گفت مه بايد اين روزنه به سوي دموكراسي را پاس بداريم و سعي كنيم اين روزنه هر چه بيشتر گشوده‌تر و پرنورتر شود. خاتمي در ابتداي سخنان خود از نامزدهايي كه وارد انتخابات شده‌اند به خصوص از كساني كه دعوت او را براي ثبت‌نام اجابت كرده‌‌اند تشكر كرد و ابراز اميدواري كرد كه اين ائتلاف و انسجام به پيروزي در انتخابات منتهي شود.

خاتمي همچنين از فعاليت‌هاي بي‌طرف رئيس ستاد ائتلاف، حاجي سخنگوي ستاد، رحماني رئيس ستاد تهران، موسوي لاري رئيس گروه مشورتي ائتلاف، عطريانفر رئيس كميته ارتباطات و تبليغات و نيز تحريريه سايت شهر فردا (رسانه اينترنتي ائتلاف اصلاح‌طلبان) تشكر كرد و سپس به دعوت گروه عكاسان و طراحان ائتلاف چند دقيقه‌اي در پله‌هاي منتهي به دفترش به همراه فهرست 1+14 مقابل دوربين قرار گرفت تا بار ديگر با اعضاي اين ائتلاف عكس يادگاري بگيرد.

***

دانه‌هاي سفيد برف در شب تاريك تهران مي‌باريد در حالي كه ديدار ائتلاف و خاتمي پايان يافت. اعضاي ائتلاف با هم قرار فردا صبح را مي‌گذاشتند و برنامه حضور در حرم امام خميني را مرور مي‌كردند و آماده ديدار روزهاي بعد با مهدي كروبي دبيركل حزب اعتماد ملي مي‌شدند.

ستاد جوانان اصلاح‌طلب (كه از اتحاد شاخه‌هاي جوانان سه حزب اعتماد ملي، كارگزاران و مشاركت به وجود آمده‌اند) نيز از خاتمي وعده مي‌گرفتند كه سخنراني كنگره آنها در روز دوشنبه 13 آذر باشند و خاتمي نيز سياسي‌تر از هميشه به آنان قول حضور داد.

خبرهاي شهر فردا درباره ائتلاف اصلاح‌طلبان را روزهاي آينده بخوانيد.

 

چند پرسش وبلاگ نويسان



 

وبلاگ نويس ها امروز را ترجيح دادند بدون پرداختن به فهرست اتخاباتي سپري كنند.جايگزين ،مباحثي بود كه بيشتر به كليات امر انتخابات و تا حدودي بحث نحوه تبليغات دور مي زد.



 


 

وبلاگ نويس ها امروز را ترجيح دادند بدون پرداختن به فهرست اتخاباتي سپري كنند.جايگزين ،مباحثي بود كه بيشتر به كليات امر انتخابات و تا حدودي بحث نحوه تبليغات دور مي زد. «ياددداشت هاي نيك آهنگ» از كانادا گفت و نحوه برگزاري انتخابات و صف بندي احزاب كانادايي.در اين نوشته آمده است« يکی از اشکالات ليستهای انتخاباتي، ناهمگونی کانديداها و قرار گرفتنشان در ليست بر اساس روابطی است که صرفا شايستگی آنها را نمیرساند. به عبارتی بعضی وقتها پول يا ارتباطات نامعلومی باعث تحميل يک فرد به فهرستی معتبر میشود.

بدون تردید فهرستها تاثیر زیادی روی آرا نامزدها می گذارد و معمولا نامزدهای مستقل هیچ بختی برای انتخاب شدن ندارند، مگر شهرت و اعتبارشان فراتر از فهرستها باشد.»نويسنده از كانادا چنين ياد كرده است« شاید زندگی کوتاه در کانادا و دیدن رقابتهای شواری شهر در تورنتو و دو سه شهر حاشیه ای کمی بر آنچه آموخته بودم افزوده باشد، ولی مطمئنا بسیار کم است. اما نکته جالب تبلیغات ستادهای کاندیداهای مناطق شهر بسیار جالب است.

بر عکس تهران که برای کل مناطق لیست معرفی میکنند، در اینجا هر حزبی نامزد خودش را در هر ناحیه دارد (نامزدهای مستقل هم فعاليتهای تبليغاتی خودشان را میکنند) و هر نامزد هم ستاد خودش را، و جالبتر اینکه نامزد و همکاران داوطلبش در خانههای مردم را میزنند و با ایشان صحبت میکنند و نظرشان را جویا مي شوند. البته بر اساس آمار، احزاب میدانند چه کسانی عضو یا رای دهنده بالقوه هستند و باز هم محاسبات دیگری برای بالا بردن آرای نامزد خود دارند. مساله مهمتر این است که اگر حزبی بتواند خدمات محلی بیشتر و بهتری به مردم برساند، احتمال بردن نمایندگی سیاسی منطقه را هم دارا خواهد بود.

نکته جالب دیگر اینکه هر استان کانادا، پارلمان خود را نیز دارد، و روابط شوراهای شهری و شهرداریها که مستقیما با شوراها مرتبطند، با "نخست وزیر" استان میتواند تعیین کننده میزان بودجه دریافتی و یا گرفتن "راهحل"های بحرانهای محلی باشد.»

 به اعتقاد نويسنده يادداشت هاي نيك آهنگ این مساله در تهران عملی نیست و نخواهد شد.چون « ما در تهران چند نماینده عضو شورا داریم که حتی در یک محله به عنوان معتمد شناخته میشوند؟» وي پرسيده « آیا گروههای مختلف توان تمرکز روی بحرانهای مهمی که جان مردم را در خطر خواهند انداخت دارند؟ به عنوان مثال، نگاه محیط زیستی کدام کاندیداها به درد تهران خواهد خورد؟ کسانی که یک لحظه هم کار در حوزه شهری و شهروندی نکردهاند آیا پتانسیل جلب اعتماد و آرا مردم را دارند؟آیا شورای شهر میتواند تاثیری روی بهینهسازی ساختمانسازی و مصرف انرژی داشته باشد؟ اگر جواب مثبت است، کدام کاندیداها توان تاثیر گذاری بیشتری دارند؟مساله فراتر از یک بازی سیاسی برای شکست دادن طرف مقابل است. درست است که باید برای پیروزی استراتژی داشت، ولی باید معیارها را درستتر دید! به عنوان مثال کسی که در خانه ای زندگی میکند که ۴ برابر حد استانداد انرژی مصرف می کند، سه برابر معمول آب، و ... چگونه می تواند کمک به حال مردم عادی باشد؟ کدام کانديداها در زندگی واقعی خود با آلودهگی هوا مبارزه کرده اند؟ »

هنوز هم در همين حال نوشته :«پیش از این نوشته ام که فکر می کنم باید در انتخابات شوراها شرکت کرد و جز شرکت راهی نداریم و به نظرم ایده های دیگر در شرایط فعلی ایران نه قابل دفاع است و نه عملی و بیش تر با برداشتی تخیلی و رومانتیک از سیاست و بدون در نظر گرفتن منطق موقعیت ایران همراه است» . «برای شرکت در انتخابات هم دلایل ایجابی زیادی دارم که به برخی از آنها اشاره کرده ام و به برخی دیگر اشاره خواهم کرد . فکر هم نمی کنم شرکت در انتخابات به معنی تایید دربست نظام یا همه رفتار های اصلاح طلبان باشد، حداقل من و بسیاری دیگر رای می دهیم ، اما چنین قصدی نداریم.» « با چنین مقدمه ای فکر می کنم که باید در کنار بحث از این موارد به نامزد های مشخص تر بپردازیم و به هم کمک کنیم انتخاب درست تری داشته باشیم . من به طور کلی به فهرست ائتلاف اصلاح طلبان رای خواهم داد ، اما فقط به آن هایی که بتوانم به طور ایجابی دلایلی برای رای دادن داشته باشم . »

نويسنده با نيم نگاهي به فهرست انتخابات «به تنی چند که مطمئن است می خواهد به آنها رای بدهد» اشاره كرده و ادامه داد« دلایلم را هم مرور می کنم »، «به نظرم جامعه ایران جامعه ای از هم گسسته است . گروه های مختلف اجتماعی چندان ارتباطی با هم ندارند و از خواسته ها و تمایلات هم آگاهی ندارند . اغلب آدم ها با کسانی رابطه دارند که سبک زندگی شان یکسان است . در این فضا همه خیال می کنند که اکثریت مثل خودشان هستند . سنتی ها خیال می کنند که همه سنتی اند ، جز معدودی از عوامل غرب ، مدرن ها خیال می کنند ، همه مثل خودشان اند ، جز معدودی آدم های قدیمی و ..... و البته همدیگر را هم به رسمیت نمی شناسند و خیال می کنند هر کس موقعی باید به رسمیت شناخته شود که مثل خودشان شود .

در چنین فضایی آدم هایی خیلی مهم هستند که من اسمشان را می گذارم پل های رابطه . این ها مثل نخ هایی اند که این جزیره های از هم گسیخته را به هم ربط می دهند . البته تعدادشان کم است . من حضور چنین آدم هایی را در جامعه و سیاست خیلی مفید می دانم و فکر می کنم که اگر شورای شهر هم از این آدم ها داشته باشد، بهتر می توانند کار کنند ، چون می توانند اعتماد ایجاد کنند و مخالفت ها را کم کنند . از این زاویه من حضور احمد مسجد جامعی را در شورای شهر تهران خیلی مفید می دانم و معتقدم باید به او رای داد. هم آدم های مثل کامران فانی و یوسف اباذری و ... از او حمایت می کنند و قبولش دارند و هم برخی علمای سنتی . او به لحاظ منطقه سکونت و سابقه خانوادگی به سنتی ها وابسته است .

علاوه بر این دیدگاه نسبتا بازی درعرصه فرهنگ دارد و در تاسیس بسیاری از برنامه های فرهنگی مشارکت داشته و کلان شهری مثل تهران نیاز به برنامه ریزی فرهنگی نیز دارد ، ضمن این که او در میان مدیران جمهوری اسلامی ایران از معدود آدمهایی است که از کارمندی تا وزارت را پله پله طی کرده و از روی هیچ پله ای نپریده است . »

او ادامه داده است«من کارنامه دو شهردار قبلی تهران ( احمدی نژاد و قالیباف ) را از نظر محیط زیست بسیار ضعیف می دانم و معتقدم نه تنها اهتمامی به این موضوع نداشته اند که در مواردی به تخریب آن کمک کرده اند ، در میان اعضای شورای شهر فعلی نیز کسی را نمی شناسم که چنین دغدغه هایی داشته باشد . در روزگار احمدی نژاد می خواستند درخت های خیابان ولی عصر را قطع کنند و در دوره قالیباف جنگل های لویزان را یادم می آید.

ورود کسی به شورای شهر که دغدغه اولش محیط زیست باشد و به طبیعت احترام بگذارد ، به نظرم بسیار لازم است . معصومه ابتکار را به این دلیل فکر می کنم برای شورای شهر مناسب است . به خصوص که تنها ربط او با محیط زیست قبول مسئولیت در سازمان محیط زیست نبوده و خانوادگی در این حوزه فعال بوده اند و پدرش دکتر محمد تقی ابتکار نیز در این زمینه متخصص بوده . گذشته از این ها به نظرم حضور زنان در شورای شهر بسیار ضروری است ، به خصوص زنانی تحصیل کرده که سابقه فعالیت اجرایی موفق دارند .»

صدر اعظم نوری هم از نامزدهاي مورد نظر نويسنده است كه در مورد آن نوشته«او را از فعالیت هایش در فرهنگسرای خاوران می شناسم . البته تا به حال او را از نزدیک ندیده ام . چندی بعد از این که فرهنگسرای بهمن آغاز به کار کرد ، فرهنگسرای دیگری در گوشه دیگری از جنوب تهران آغاز به کار کرد که خیلی زود با برنامه‌هاي متنوعش به خصوص در حوزه فرهنگ شهری و محیط زیست و به خصوص کودکان و نوجوانان جای خود را در آن سال ها باز کرد . آن فرهنگسرا مدیری داشت که بعد ها به مدیریت شهرداری منطقه هفت تهران راه یافت و توانست در این منطقه نیز بانی فعالیت های زیادی شود تا این که با روی کار آمدن احمدی نژاد از شهرداری کنار گذاشته شد. . او یکی از مدیران موفق شهری در دوره کرباسچی است . هم به امور فرهنگی آشناست و هم به امور شهری . گذشته از این از مدیران موفق زن است . »

«اگر هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری به میدان نیامده بود ، همه گروه های اصلاح طلب آمادگی داشتند روی محمدعلی نجفی ائتلاف کنند . او مدیریت برنامه ریزی را در دولت خاتمی بر عهده داشته و پیش از آن در موفق ترين دوره اش وزیر آموزش و پرورش بوده. با توجه به این که یکی از مهم ترین وظایف شورای شهر تهران برنامه ریزی ، بررسی بودجه و.. است ، وجود چهره هایی مثل نجفی در این شورا بسیار ضروری است . گذشته از این وجود چهره های موجه و وزینی مثل او ، مسجد جامعی و ابتکار که مورد وثوق اکثر جریان های سیاسی کشور هستند ، باعث می شود که از دعواهای چیپی مثل دعواهای شورای اول جلو گیری شود .»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 11:18 PM  توسط   | 

 

میز سلطنت: یک میز شیک و گرانقیمت که پادشاه پشت آن می نشیند نشیند و در صورتی که به موقع استعفا ندهد، وی را به قتل می رسانند.

 

میز رئیس جمهور: یک میز میز بزرگ که روی آن تعداد زیادی دستگاه تلفن قرار دارد و از طریق آن تلفن ها افراد مختلف به رئیس جمهور دستور می دهند که چه باید بکند.

 

میز هیت دولت: میزی است بسیار بزرگ که وزرا دور آن می نشینند و با هم تصمیم می گیرند که کارهای را که انجام داده اند یا نداده اند طوری به مردم بگویند که آنها را زیاد عصبانی نکند.

 

میز وزیر: میز بزرگی پر از گل و جعبه شکلات و پوشه های جلد مخمل شیک و زیر سیگاری های عظیم که وقتی وزیراز بازدید های بیهوده اش برگشت، از پشت آن میز به زنش زنگ می زند و به او توضیح می دهد که امشب هم دیر به خانه خواهد آمد.

 

میز معاون وزیر: میزی است که روی آن پوشه های مختلفی در مورد تحقیقات بسیار مهم قرار دارد که مدتهاست خوانده نشده و قرار است بایگانی شود.

 

میز مدیر کل: میزی است که پشت آن مردی نشسته است و موظف است علل مشکلاتی که در سطوح بالاتر بوجود آمده است را برای کارکنان سطوح پایین تر توجیح کند.

 

میز مدیر: یک گاوصندوق موقت است که در کشوهای آن برای مدت محدودی پول های که مراجعه کنندگان برای انجام کارهای که باید انجام می شد، ولی انجام نشده است تحویل گیرنده آن پول را به دیگران بدهد.

 

میز کارمند: محل واقعی زندگی یک کارمند که در کشوهای آن مقداری نان خشک، بیسکویت، چیپش، یک ظرف نیم خورده مربا، یک دست چنگال و قاشق، یک لیوان ، مسواک، حوله، صابون، دفتر تلفن، چند عکس خانوادگی و غیر خانوادگی، چند دفتر یادداشت خصوصی، یک جعبه دستمال کاغذی، یک شیشه ترشی، تعدادی خودکار خراب که جوهرشان تمام شده، یک شیشه قهوه، چند کتاب مورد علاقه قرار دارد. کسی که پشت میز زندگی می کند، روزانه چند ساعت به مدت سی سال تلفنی با اعضای خانواده و دوستانش حرف می زند و در طول این سی سال مشغول یاد گرفتن کاری است که برعهده اش گذاشته شده است.

 

میز منشی: میزی است که روی آن یک کامپیوتر  ، یک دفتر تنظیم وقت ملاقات کنندگان، یک دسته گل گلای قزمز ، تعدادی پوشه و پرونده قرار دارد و پشت میز خانمی جوان و جذاب نشسته است. در کشوهای میز مقداری تنقلات شامل لواشک آلو و لواشک انار، ذغال اخته، قره قوروت، شکلات، چیپس ، یک بسته ماست چکیده ، یک جعبه کلوچه به صورت کاملا منظم چیده شده است . در کشوی دیگر میز  مجموعه یادداشت های خصوصی و نامه های عاشقانه، عکس ها و مقداری پول است. در کشوی سوم ریمل ، رژ لب، سایه چشم، فرمژه، و وسایل مانیکور، سوهان ناخن، قیچی مخصوص کندن زگیل و میخچه، انواع کرم نرم کننده و چرب کننده. و در کشوی چهارم تعدادی انار خشک شده کوچک، گل خشک شده، یک دفترچه که در لای صفحات آن چند پروانه خشک شده قرار دارد، مقداری کاغذ کادوی کهنه و بدقت تا شده و چند هدیه که سالهاست در کشو مانده است. در طول روز زنی که پشت میز نشسته است با تلفن با خانواده خودش و خانواده دیگران حرف می زند، با مراجعین با اخم یا خنده برخورد می کند، در بعضی موارد پس از پایان وقت اداری میز منشی قابل تبدیل به محل تخمه شکستن، سفر به لاس و گاس و یا چیزهای دیگر است.

 

 

میز گرد: میزی است که دور آن افرادی هم سطح که موقعیتی مانند همدیگر دارند و معمولا مثل هم فکر می کنند جمع می شوند و یک نفر به آنها پیشنهاداتی را که قبلا تصمیم گرفته

شده می دهد تا آنها دلایل موافقت خود را با آن پیشنهادات بگویند .

 

میز بیضی: این میز در کاخ سفید قرار دارد. پشت این میز رئیس جمهور آمریکا می نشیند و مشاوران عالیرتبه اش تلاش می کنند به زبانی که برای او قابل فهم باشد راههای نجات او را از نابودی به زور به او تفهیم کنند.

 

میز ناهارخوری: یک میز دراز شش یا هشت یا دوازده نفره یا بیشتر که تعدادی آدم گرسنه دور آن می نشینند و در حین خوردن غذا نشان می دهند که دیدگاههای انجمن های طرفدار حمایت از حیوانات و طرفداران محیط زیست تا چه حد ریشه عمیقی دارد. این افراد در حالی که به شکلی مداوم قاشق هایشان را به بشقاب می کوبند، جوک های بی مزه تعریف می کنند و با صدای بلند می خندند و دستمال کاغذی ها را کثیف می کنند. بخش اعظم زباله جهان پشت این میز تولید می شود.

 

میزناهارخوری فرانسوی: نوعی صندوق انتخابات است که در آن هر لحظه نظرخواهی صورت می گیرد. مدت صرف غذا و برگزاری انتخابات بین چهار تا شش ساعت است. در هنگام انتخاب غذا سخنرانی های مختلف انجام می گیرد. این سخنرانی ها از سیاست آغاز شده،  با هنر ادامه یافته و با سکس خاتمه می یابد. ابتدا انتخاب شراب، سپس پیش غذا، بعدا شراب، بعد غذا، بعد شراب، بعد دسر مصرف می شود و در پایان پنیر خورده می شود. پس از پایان انتخابات هرکسی پولش را حساب می کند و پس از اطمینان از اینکه هنوز دموکراسی در فرانسه زنده است به خانه می رود.

 

میز سردبیر: میزی بزرگ که روی آن پر است از مقالات مهمی که مدتهاست گم شده است و هر چه می گردند آنرا پیدا نمی کنند.

 

میز بازجویی: نوعی میز کار است که در آن مردی که همه چیز را می داند، سووالاتی در مورد چیزهایی که می داند می پرسد و تلاش می کند از زندگی خصوصی متهم سردربیاورد. متهم بعد از گفتن همه چیز نوشته ها را امضا می کند و سپس بازجو به او دستور می دهد که چه گناهان و اشتباهاتی کرده است و به او دستور می دهد که از این به بعد چگونه باید فکر کند.

 

 

میز قاضی: یک میز بلند که پشت آن یک احمق کوتوله نشسته است. مقداری پرونده روی میز قرار دارد. مردی که پشت میز نشسته است با سووالات گاه و بیگاه خود حرفهای متهم را قطع می کند و سرانجام با کوبیدن یک چکش متهم را به اشد مجازات محکوم می کند. معمولا قبل از آغاز جلسه دادگاه تلفنی که روی میز قاضی قرار دارد زنگ می زند و کسی از آن سوی خط مجازات متهم را به قاضی تفهیم می کند.

 

میز کامپیوتر: میزی است کوچک که روی آن یک مونیتور و یک کی برد و ماوس و زیر آن کیس دستگاه قرار دارد، بغل کامپیوتر یک وب کم نصب شده که ما را به آنها نشان می دهد. روی میز چند لیوان با ته مانده چای یا قهوه، یک بسته سیگار، یک زیرسیگاری بزرگ پر از ته سیگاری و یک عکس یادگاری که به صاحب میز خیره شده و او را دچار عذاب وجدان می کند. پشت این میز معمولا صدای کی برد، همراه با خنده های طولانی ناشی از خواندن چت به گوش می رسد.

 

میز بیلیارد: میزی است بزرگ، دارای تعدادی سوراخ که در دو طرف آن دونفر آدم عصبی در حالی که یک چیز دراز دستشان گرفته اند، بدون اینکه با هم حرف بزنند توپ ها را توی سوراخ ها می اندازند و بعد در حالی که سیگار می کشند یا نوشیدنی می خورند گاهی به هم خیره می شوند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 0:36 AM  توسط   | 


 


اخباري مبني بر تكميل شدن ليست ائتلاف اصلاح طلبان، نگاه نويسندگان وبلاگ‌ها را به خود جلب كرده است.




شهر فردا: اخباري مبني بر تكميل شدن ليست ائتلاف اصلاح طلبان، نگاه نويسندگان وبلاگ‌ها را به خود جلب كرده است. از صبح ديروز كه اين اخبار منتشر شد برخي از وبلاگ نويسان نيز با استفاده از منابع خبري خود سعي كردند آخرين اطلاعات را از اين فهرست در اختيار مخاطبان خود قرار دهند. اينكه تا چه حد اين اخبار درست است بايد تا آخرين ساعات امشب به انتظار نشست. اما در حال حاضر مي توان از طريق وبلاگ‌ها اين اخبار را از فهرست ائتلاف اصلاح طلبان به دست آورد.

در يكي از وبلاگ‌ها اينگونه آمده است، «آخرين خبر را بشنويد. اصلاح طلبان ديشب و امروز به توافق نهايي رسيدند و ليست خود را يك قدم ديگر به پيش بردند كه تا فردا نهايي مي شود.

 بر اين اساس تا الان مسجد جامعي، ابتكار، نجفي، صدر اعظم نوري، تقي زاده خامسي و پيروز حناچي قطعي شده اند و تا فردا از بين افراد زير 9 نفر ديگر به فهرست خاتمي اضافه مي شوند. خير آبادي، حبيب زاده، هادي ساعي، صادقلو، محقر، خانم رحمتي، سيد احمد نبوي، شهاب طباطبايي، تاجگرون، ميرلوحي، كريمي، مقيمي و خانم راستگو. «تهرانشهر» ادامه داده است « به اين نفرات دو نفر ديگر هم اضافه كنيد كه از طرف مهدي كروبي ارائه خواهد شد.

هنوز اطلاعاتي در مورد اين اسامي به دستم نرسيده است.» « دفتر بي مخاطب » هم نوشته « گويا اسحاق جهانگيري از جمع كانديداهاي شوراي سوم تهران انصراف داده است و جايگزين وي در ليست ائتلاف مرتضي خير آبادي شده است و خبر خبرگزاري هاي فارس و انتخاب در خصوص ليست با دو اشتباه همراه بوده كه اسحاق جهانگيري و لطيف روحاني را به اشتباه در ليست ائتلاف قرار داده اند.»

به اعتقاد نويسنده، خبر اختصاصي خبرگزاري فارس نيز در خصوص فهرست 15 نفره ائتلاف اصلاح طلبان و حزب اعتماد ملي نيز از اساس كذب محض است و امروز سخنگويان ائتلاف اصلاح طلبان و حزب اعتماد ملي به صورت جداگانه‌اي فهرست هاي خوشان را براي انتخابات تهران ارائه خواهند كرد. بر اساس اخبار تا كنون ليست ائتلاف اصلاح طلبان براي 10 كانديدا به جمع بندي رسيده است و پنج نفر باقي مانده نيز تا سه شنبه قطعي خواهند شد، البته در خصوص برخي از اين افراد نظراتي دارم كه مفصل در خصوص آن خواهم نوشت.»، از نظر وي ليست اصلاح طلبان به قرار زير است: « محمد علي نجفي، اسحاق جهانگيري، (بر اساس آخرين خبر جهانگيري انصراف داده است)، احمد مسجد جامعي، معصومه ابتكار، اعظم نوري، پيروز حناچي، قاسم تقي زاده خامسي، شهاب طباطبايي، غلامرضا تاجگردون، هادي ساعي و مرتضي خيرآبادي.

اما در اين بين مهدي محسني در وبلاگ خود با عنوان جمهور به پاشنه آشيل اصلاح طلبان پرداخت و نوشت: « سايت انتخاب در گزارشي مدعي شده است كه ستاد انتخاباتي اصلاح طلبان در بي انگيزگي و نااميدي به سر مي برد، به طوري كه بسياري از اعضاي اين ستاد ضمن عدم حضور منظم در جلسات اين ستاد، از شكست خود در دو انتخابات آينده سخن مي گويند. اين دقيقا همان رخدادي است كه در اكثر ستادهاي رفرم خواهان مشاهده مي شود. در انتخابات رياست جمهوري و حذف از رقابت انتخاباتي مجلس هفتم رمق اصلاح طلبان را گرفته است. نيروهاي مديريتي نيز فرسوده و ناكارآمد، ناتوان از بازسازي و ساماندهي سراسري هستند. آنها به حضور و مشاركت مردمي باور ندارند و فكر مي كنند در فقدان مشاركت عمومي پيروزي با رقباي اصولگرايي خواهند بود كه از حمايت راي دهندگان سنتي بهره مي برند.» وي ادامه داده است «برخي مسئولين ستادها صراحتا از بي حوصلگي و عدم رغبت به فعاليت در انتخابات شوراها سخن مي گويد.

به نظر مي رسد اين بار برخلاف نهمين انتخابات رياست جمهوري نه افتراق اصلاح طلبان، كه بي انگيزگي در بسيج عمومي نيروها، عامل شكستشان خواهد بود. البته اين موضوع شامل همه حورزه‌هاي انتخاباتي و تمامي نيروها نمي گردد. به نظر مي رسد در تهران و همچنين مناطقي كه قوميت عامل تعيين كننده است، به شرط تاييد صلاحيت عناصر قومي، وضعيت مناسب تري وجود داشته باشد.

بايد منتظر بود و ديد كه آيا رفرم خواهان مي توانند در فرصت باقي مانده نيروهاي خود را متمركز كرده و براي حضور پررنگ تر در انتخابات شوراها سازند.» " دوران امروز" نيز در وبلاگ خود نوشته است: « در انتخابات شوراها شركت مي كنم. هر كاري هم از دستم بر بيايد انجام مي دهم. بي دريغ و فقط به ليست اصلاح طلبان راي مي دهم. مي دانم كه شايد نتوانند به جايي برسند. به نظرم آنها نيز در اين دو – سه سال فهميدند بايد چه كاري انجام بدهند و چه كاري نه. حتي اگر اصلاح طلبان نفهميده باشند، برايم مهم نيست. مهم اين است كه الان بايد به آنها راي داد و كمك كرد تا راي بياورند.» در چنين شرايطي مطالعه وبلاگ شوراها نيز خالي از لطف نخواهد بود. نويسنده كه در اين روزها بسيار پر كار نشان داده است در آخرين نوشته خود باز هم به موضوع زنان پرداخته است. خيلي‌ها از اين پسوند زنان در كنار واژه‌ها خوششان نمي آيد و گاه از اين بابت به صراحت ما را مي نوازند.

اين دوستان مي گويند شما از زنان زنان گفتن به جايي نمي رسيد و البته پاسخ ما اين است كه با سكوت و تمكين و قبول هم قرن‌هاست به هيچ جا نرسيده‌ايم برادر!» نويسنده در ادامه به جلسه اي در ستاد اصلاح طلبان اشاره كرده و آورده است: « دوستي سوال كرد اصلاح طلبان اگر به شورا راه پيدا كردند براي كنترل و امحاي خشونت عليه زنان چه در عرصه خصوصي و چه عمومي برنامه شان چيست؟ به نظر سوال غافل گير كننده اي مي آمد آن هم درست در روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان. مطمئنم اگر آقايان كانديدا در جلسه حضور داشتند علي رغم ناآگاهي از موضوع بدون كوچكترين دستپاچگي و با اعتماد به نفس فراوان رطب و يا بس را به هم مي بافتند و به زعم خود جوابي درخور مي دادند. خوشبختانه زنان حاضر با توجه به شناختي كه از اين آسيب اجتماعي داشتند، توضيحاتي علمي و كارشناسي در اين زمينه دادند و در عين حال از حاضرين كه عمدتا در اين زمينه مطالعه داشتند همفكري خواستند.» وي ادامه داده است «باري اين طرح نيز مثل خيلي ديگر از طرح‌ها و برنامه هاي اصلاح طلبان با روي كار آمدن محافظه كاران به دست فراموشي سپرده شد ولي زناني كه حضورشان در انتخابات تنها فايده‌اش گرم كردن تنور است و مشروعيت بخشي، به حق مي پرسند آيا شوراي شهر مي تواند بخشي از مطالب ايشان را پاسخ گويد؟ چگونه؟»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 7:46 PM  توسط   | 

 
شکست فقط فرصت دیگری است برای آغاز انجام هوشمندانه تر و دوباره ی کارها(هنری فورد)

پس دل سرد نشید همه چیز از خودتان شروع میشه اینو فراموش نکنید به قول استاد حلت(سر دبیر مجله موفقیت)که میگه :

یه روزی

     یه جایی

         یه جوری

                یه کسی

                       یه چیزی

                            صبر داشته باش 

                             صبر داشته باش

توکلت به خدا باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 10:50 AM  توسط   | 

افکار واقعاْ عاقلانه تاکنون هزارن بار در ذهن ما مطرح شده اند ٬اما برای اینکه آنها را حقیقاٌْاز آن خود سازیم باید در مورد آنها بار دیگر صادقانه فکر کنیم تا در وجود ما ریشه بدوانند.(گوته)

هیچ حوزه ای از زندگی وجود ندارد که ما مجموعه از باورها و پنداشته ها در مورد آن نداشته باشیم.برخی از این باورها را ما در دوران کودکی مان پذیرفته ایم و هنوز هم از آنها دفاع می کنیم.با پذیرفتن یک باور ٬ما بندرت آن را مورد سئوال قرار میدهیم و چنین می پنداریم که باورها طبیعتاْ حقیقت دارند.اصلا ْ چرا باور دیگری داشته باشیم ؟ما از آنجا پول در آوردن را سخت می یابیم که خیال می کنیم پول در آوردن سخت است .ما از آنجایی که بی ارزش هستیم که خودمان را بی ارزش احساس میکنیم.اگر ما با هیچ شانسی و فرصتی روبرو نمی شویم به این دلیل است که گمان میکنیم هیچ شانسی نداریم.ما تمام جنبه های خود و زندگی مان را مورد شک و موشکافی قرار میدهیم اما باورهای ما همیشه آخرین موضوعی هستند که مورد سئوال قرار میگیرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 10:49 AM  توسط   | 

 
به خودتان یاد دهید که به هر جا می نگرید در آنجا موفقیت ر ا ببینید.به هر کجا که مینگرید در آنجا دارامندی و فراوانی هست.

سری به ساختمانهای تجاری شهرتان بزنید و به مغازه های لوکس آنجا نگاهی بیندازید.درباره ی هر یک از موقعیتها یی که در این مغازه ها نهفته است فکر کنید .می توانید در این باره فکر کنید که معماری که چنین ساختمانی را طراحی کرده است برای این کار پول زیادی به دست آورده است .یک ساختمان تجاری به تنهایی انعکاس دهنده ی این همه موفقیت است و شما می توانید این موفقیت را با تعداد دیگری از ساختمانهای شهرتان چند برابر کنید.

هرگز به خوشبختی دیگران غبطه نخورید .آن را تایید کنید و در مورد آن احساس خوبی داشته باشید زیرا آن ٬شاهدی است بر قابلیت تحقق آن..سپس به خود یاد آوری کنید که شما هم می توانید به موفقیت دست یابید .در هر جا که می توانید موفقیت را در آن بیابید به دنبال موفقیت بگردید.

همیشه با دیدن موفقیت احساس لذت و شادمانی بکنید ٬ چه مال شما باشد چه مال دیگران .چشمانتان را بگشایید و توجه  داشته باشید که موفقیت در همه جا هست ٬در همه جا و بوفور.اگر شما بتوانید افکارتان را به روی دارامندی بگشایید ٬می تواند مال شما نیز باشد. هیچ وقت نگید هی! ما که شانس نداریم .که با همین جمله کوتاه امکان رسیدن به موفقیت را از خود سلب میکنید.

از کتاب قدرت ذهن در قرن ۲۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 10:48 AM  توسط   | 

 

موفقيت يعني.........

نگرش ؛نه استعداد

شاد بودن با آن چه هستي.

پرورش بدن ،ذهن و روان.

كشف اين كه بهشت در درون است.

استقبال از ناشناخته ها با شور و شوق.

مقابله با ترس و يافتن ايمان.

بخشش ،بدون يادآوري.

چيزي كه در درون توست .نه درچيزها ،جاها و مردمان.

دانستن اين كه اعتقادات ،تجارب را مي سازند.

رفتن ،با آهنگي روان.

وقت گذاشتن براي خانواده .دوستان و براي فداكاري و بخشش .

رها نكردن اميدها و آرزوها .

گشودن دل بروي  امكانات با شكوه و عالي .

شاد بودن  و با صفا و آرامش ذهن ،زندگي كردن.

جست و جوي پاسخ ،كنكاش باورها.

فهميدن اين كه بيشترين تلاشي که از شما بر مي آيد هميشه كافي است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 10:47 AM  توسط   | 

 

الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پويايي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارنده ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن
چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزکيه نفس
خ: خود داري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
ذ: ذکر گوئي براي اخلاص عمل
ر : رضايت مندي براي احساس شعف
ز: زيرکي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شکافتن عمق دردها
س: سخاوت براي گشايش کارها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج....
ص : صداقت داشتن
ض : ضرر را تحمل كردن
ط : طاهر و پاك بودن در راهي كه قدم برداشته ايم
ظ : ظلم نكردن
ع : عمل به اين نكته ها
غ : غير از خودت ديگران را هم ديدن
ف : فكر فردايي بهتر
ق : قدر شناسي
ک : کمال گرايي
گ : گذشت کردن
ل : لزوم ايمان به قدرت لايزال و مهرباني هاش
م : مربي خود بودن
ن : نداشتن ترس و هراس از تلاش
و : وابسته پنداشتن موفقيت خود فقط به 2 نفر...خدا و خودمون
ه : هدف دقيق و مناسب داشتن
ي : يافتن راه درست براي رسيدن به هدف
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 10:47 AM  توسط   | 

روانشناسی با عنوان علم النفس در ایران

روانشناسی تحت عنوان علم النفس یا اخلاق ، بیش از هزار سال به عنوان یکی از شاخه‌های اصلی فلسفه در مراکز علمی ایران تدریس شده است. از رازی و ابن سینا و ناصر خسرو تا ملاصدرا کمتر متفکری را سراغ داریم که در آثار خود به این علم نپرداخته است. در آثار این دانشمندان نه تنها مباحث اصلی روانشناسی مانند احساس ، ادراک ، عاطفه ، تفکر ، تخیل و تواناییهای ذهنی مورد بحث قرار گرفته ، بلکه حتی با روشهای تمثیلی و شبه تجربی در مورد نظریه‌های معارض در زمینه‌های احساس و ادراک یا لذت و الم داوری شده است.

روانشناسی به عنوان یکی از علوم طبیعی ایران

غرب سنت ارسطویی روانشناسی را چند صد سال بعد با آغاز رنسانس پذیرا شد. اما تا اوایل سده نوزدهم روانشناسی مغرب زمین بخشی از فلسفه باقی ماند، با مباحثی کم و بیش شبیه آنچه در روانشناسی سنتی ایران مطرح بود. با این حال خیزش موج انقلاب صنعتی در اروپا ، روانشناسی آن سامان را به صورت یکی از علوم طبیعی در آورد، در حالی که در ایران کندی آهنگ رشد اجتماعی و علمی و فنی سبب شد که روانشناسی ایران در همان حد سنتی متوقف شود.

تنها پس از تأسیس دارالمعلمین و دانشگاه تهران و بویژه دانشسراهای مقدماتی و دانشسرای عامی بود که روانشناسی به صورت یکی از علوم جدید ایران مطرح شد. دکتر علی اکبر سیاسی و دکتر محد باقر هوشیار را باید از نخستین پیشتازان روانشناسی در ایران دانست. کتاب دکتر سیاسی تحت عنوان علم النفس یا روانشناسی از لحاظ تربیت و کتاب دکتر هوشیار تحت عنوان سنجش هوش یا روانشناسی عملی تقریبا بطور همزمان انتشار یافتند.

روانشناسی ایران از دهه 1340 به بعد

به رغم رونق و شکوه آغازین ، تا اوایل دهه 1340 فعالیت چشمگیری در روانشناسی وجود نداشت و این علم یا به عنوان بخشی از برنامه‌های رشته فلسفه و علوم تربیتی و یا به صورت بخشی از دوره‌های تربیت معلم تدریس می‌شد. دهه 1340 را باید دهه گسترش سازمانی روانشناسی در ایران نامید، چون طی این ده سال دوره لیسانس روانشناسی نخست در دانشگاه تهران و بعدها در سایر دانشگاههای ایران تأسیس گردید. در دانشگاه تهران دوره فوق لیسانس روانشناسی بوجود آمد و مؤسسه روانشناسی بنیان گذارده شد. برخی از این تحولات حاصل کوششهای دکتر محمود صناعی بود که در همان دوره پا به صحنه روانشناسی ایران گذاشت. خدمت بزرگ دکتر صناعی ترجمه کتاب اصول روانشناسی نوشته فرمان مان در سال 1342 بود.

در سال 1344 دکتر سعید شاملو بنیان گذار روانشناسی بالینی ایران اولین کلینیک مرکز مشاوره و راهنمایی در دانشگاه تهران را تأسیس کرد و بعدها بتدریج چنین مراکزی در دیگر دانشگاهها تأسیس شد. با گسترش دوره‌های روانشناسی در دانشگاههای کشور کوششهای فراوانی در زمینه تألیف و ترجمه مکتب درسی در این رشته به عمل آمد. از آن جمله اصول روانشناسی عمومی (1348) تالیف دکتر سیروس عظیمی ، کلیات روانشناسی علمی (1349) به ترجمه دکتر امیر هوشنگ مهریار و دکتر رضا شاپوریان. اصول روانشناسی (1352) به ترجمه و اقتباس دکتر محمد ساعتچی.

روانشناسی ایران و پژوهش

پژوهش در روانشناسی جایگاه ضعیفی داشته است. به شهادت کتب و مجلاتی که از بدو رواج روانشناسی نوین در ایران انتشار یافته ، صرفنظر از تحقیقات پراکنده در زمینه استعدادها و شخصیت در سایر زمینه‌ها پژوهشهای جمعی صورت نمی‌گرفت. دکتر محمد قی براهنی علاوه بر انتشار کتابهایی در حوزه پژوهش و آزمونها همچون کتاب مبانی نظری آزمونهای روانی و کتاب روان آزمایی نخستین گامها را در راه فعالیتهای آزمایشی و تجربی یا به بیان دقیقتری ، علمی شدن مفهوم پژوهش و تحقیق در این شاخه از دانش بشری برداشت. نخستین اقدام برای تهیه هنجاریابی آزمونها بویژه آزمونهای شناختی در این مسیر قرار داشت. ضرورت وجود این قبیل آزمونها در وزارت علوم و نیز آموزش و پرورش و همچنین برای بسیاری از برنامه ریزیهای آموزشی کلان کشوری از دیر زمان احساس می‌شد.

روانشناسی ایران در دهه‌های اخیر

روانشناسی ایران در دهه‌های اخیر پیشرفت خوبی داشته است. در چند دانشگاه دیگر رشته روانشناسی در مقاطع مختلف تأسیس شده است. مهمترین رخدادهای روانشناسی در طول دهه‌های اخیر تجدید حیات نوین روانشناسی ایران توسط دکتر سعید شاملو بوده است. همچنین ایشان از پیشگامان طراحی سازمان نظام روانشناسی بوده‌اند. از لحاظ کاربرد علم روانشناسی نیز ، در حیطه‌های مختلف گسترش خوبی مشاهده می‌شود، بطوری که در مراکز و مؤسسات و کارخانجات بزرگ حضور بخش روانشناسی احساس شده و برخی از این مراکز و ادارات و کارخانجات اقدام به تأسیس واحد روانشناسی کرده‌اند. کلینیکهای مشاوره و روان درمانی چه به صورت دولتی و خصوصی گسترش پیدا کرده و آگاهیهای عمومی در ارتباط با نقش روانشناسی در زندگی با انجام اطلاع رسانیهای مختلف افزایش یافته است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 1:32 AM  توسط   | 

 
 
 
 

در صورتيكه تاريخ تولد شما در :
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند

قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد.
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد.
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد0
-----------------------------------------------------------------
شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت.
--------------------------------------------------------------------
نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد. دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.
-------------------------------------------------------------------
خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد0
--------------------------------------------------------------------
سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.
-----------------------------------------------------------------------
طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي.
-----------------------------------------------------------------------
صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد.
------------------------------------------------------------------------
زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.
-----------------------------------------------------------------------
خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.
-----------------------------------------------------------------------
نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.
-----------------------------------------------------------------------------
ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.
------------------------------------------------------------------------------
ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.
-------------------------------------------------------------------------------
نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.
--------------------------------------------------------------------------------
سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد0
--------------------------------------------------------------------------------
قهوه ايفعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد.
--------------------------------------------------------------------------------
آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان0
--------------------------------------------------------------------------------
سرمه ايشما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد. زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد.
--------------------------------------------------------------------------------
سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد. نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند.
--------------------------------------------------------------------------------
كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:39 PM  توسط   | 

 

 

 

 

 

©   دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو

 بودن پيدا مي كنم .

 

©   هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو

 نمي شود .

 

©   اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام

 وجودش دوست ندارد .

 

©   دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد و لي قلب تو را لمس كند .

 

©   بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او

 نخواهي رسيد .

©   هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي چون هركس ممكن است عاشق لبخند تو شود

 

©   تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي و لي براي بعضي افراد تمام دنيايي .

 

©   هرگز وقتت را با كسي كه حا ضر نيست وقتش را با تو بگذ راند نگذ ران .

 

©   به چيزي كه گذشت غم نخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

 

©   . اين رو بدان در اين دنيا يک قلب هست كه به خاطر تو مي تپه اون هم قلب خودت

هست.

 

©   زياده از حد خود را تحت فشار نگذ ار بهترين چيزها زماني اتفاق مي افتد كه انتظا رش را نداري .

 

©   (( هر آنچه اتفاق مي افتد بنابه دليلي است ))

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:37 PM  توسط   | 

درسهای قبلی:

13- آنچه به آن فکر می کنیم گسترش می یابد. بنابر این می توانیم دنیای درون مان را به نفع یا بر علیه خود به خدمت بگیریم. پس با خلق تصاویری از شادکامی و سعادت خود و مشاهده روز به روز این تصاویر آنها را در جهان مادی خود به واقعیت برسانیم.  

12- دلیل آمدن ما بی شک این اشیایی که به دور خود جمع کرده ایم نیست. آنچه در آخرین لحظه از خود می پرسیم این است که چقدر به ایده های خود و به آنها که در مسیر زندگیمان قرار گرفته اند پرداخته ایم   

11- کوله بار مادی خود را از همین امروز سبکتر کنیم. تا انرژی کمتری از ما بگیرد. تا از اسارت آن رها تر شویم. تا بی دغدغه ای دیگران را در آن سهیم کنیم. تا آرام تر شویم.

10- خشم و رنجش موجب پریشانی است و ارتباط و مصاحبت موجب آرامش. خشم خود را از دیگران در مصاحبت با آنها مطرح کنیم

9- ذهن خود را از همه ناممکن ها رها کنیم و به خود فرصت بدهیم تا به سبک خود با خدا ارتباط برقرار کنیم. تردیدها مان را درباره آنچه معجزه می دانیم دوباره بررسی کنیم و ذهنی باز و بی قضاوت را جایگزین تردیدهامان کنیم.

8- دشمنی ها را از افکارمان بیرون کنیم. شعور جاری در ما در همه انسانها جاریست. وقتی همه به هم متصلیم یک تلنگر هم بسیار درد آور است چه رسد به تنفر و دشمنی.

7- شادمانی را وقتی برای خود می خواهیم از ما می گریزد و وقتی برای دیگران می خواهیم خودمان هم پیدایش می کنیم.

6- خود را ببخشیم. اشتباهات گذشته مان را درس های تعالی ببینیم و خود را از اتهامات گذشته رها کنیم. آزاد باشیم.

5- آرام باشیم، سکوت و مدیتیشن را تجربه کنیم و به خدا گوش کنیم تا راه حل مشکلات مان را بیابیم؛ مشکلات خانوادگی، مالی، جسمی و درونی.

4- انرژی درونی مان را از زیبایی هایی بگیریم که ما را در بر گرفته اند. این جریان انرژی منشا قدرت و بردباری ما می شود.

3- از آنجا که همه اشیا جهان دارای شعورند هیچ چیز اتفاقی نیست و هرچیزی پیامی برای ما آورده است که نباید بدان بی توجه باشیم.

2- به درون خود توجه کنیم بپرسیم چه هستیم و دلیل بودن مان در این جهان چیست.  

1- بدانیم که همه اشیا در اطراف ما دارای شعورند و ما می توانیم با این شعور مقدس ارتباط برقرار کنیم.

 

 

این نوشته ها را از کتاب 101 راه برای تغییر زندگی اثر دکتر وین دایر براتون می فرستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:35 PM  توسط   | 

 

1.      به مسائل بزرگ فکر کنید ، اما از خوشیهای کوچک لذت ببرید .

جکسون براون


2.      اصل شجاعت ، اتکا به نفس است .

ژنرال دوگل


3.  دانستن به تنهایی کافی نیست ، دانسته را باید بکار بست . خواستن به تنهائی کافی نیست ، خواسته را باید عمل کرد .

گوته


4.      همه ما به نوعی دیوانه ایم . بدترین نوع دیوانگی آنست که موهبت خیالپردازی را از دست بدهیم .

کریستیان بوبن


5.      فراوانی گفتار بیهوده ، نشانه ای قطعی از ضعف شخصیت گوینده است .

گوستاو لوبون


6.      به جای سخت کوشی هوشمندانه تر کار کنید .

بلاچارد


7.      کتابهای نفیس را بخر حتی اگر هرگز آنها را نخوانی .

براون


8.  کودکان اعتماد می کنند ، زیرا هرگز شاهد خیانت نبوده اند . معجزه آنگاه رخ می دهد که این اعتماد را در نگاه پیری فرزانه ببینیم .

بوبن


9.      هیچ نازبالشی نرم تر از وجدان آسوده نیست .

جان وودن


10. شخصیت در جریان زندگی شکل می گیرد .

گوته


11. جهان بزرگ است و آدمیزاد می تواند آنقدر بزرگ شود که جهان در برابرش کوچک شود .

نفیسی


12. هر وقت کسی را به آغوش میگیری ، اجازه بده ابتدا او ترا رها کند .

؟


13. زندگی خانه ایست با سه در جداگانه : زادن ، دل سپردن و مردن ، تنها زمانی می توانیم به خانه ی زندگی پا بگذاریم که همزمان از هر سه در گذر کنیم .

کریستیان بوبن


14. ما شیطان های خود هستیم ، ما خود ، خودمان را از بهشت می رانیم .

گوته


15.  هرگز تسلیم نشوید ، هر روز معجزه ای تازه رخ میدهد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:33 PM  توسط   | 

1.      فقط یک چیز می دانم ، و آن اینکه چیزی نمی دانم .

سقراط


2.      هرگز کسی را ناامید نکنید ، شاید امید او همه ی دارایی اش باشد .

جکسون براون


3.      بر بلندی کوهها نمی توان غالب شد ، مگر از طریق جاده های پیچ در پیچ .

گوته


4.      وقتی پول حرف می زند ، حقیقت سکوت می کند .

؟


5.      وصال آغاز هجران است .

ژاپنی


6.      انسان آفریننده سرنوشت خویش است .

زرتشت


7.      معنای « همه چیز دانستن » هیچ چیز ندانستن است .

ایتالیائی


8.      هیاهوی کودکانی که از مدرسه باز میگردند ، زیباترین موسیقی دنیاست .

بوبن


9.      انسانیت به ظاهر نیست ، بلکه به باطن است .

تولستوی


10. همیشه به یاد داشته باشید که مهم ترین چیز در کار و روابط خانوادگی صداقت است .

براون


11. از سرزنش دیگران اجتناب کنید و و مسئولیت کارهایتان را شخصاً به عهده بگیرید .

؟


12. هر چه قفس تنگ تر باشد ، آزادی شیرین تر به نظر می رسد .

آلمانی


13. مردان شخصیت خودرا واضحتر از همه،در آنچه که به نظرشان مسخره است ، نشان می دهند .

گوته


14. لبخند ، حتی زمانیکه بر لبان یک مرده می نشیند ، باز زیباست .

؟


15. عشق هرگز به رنگ تردید در نمی آید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:32 PM  توسط   | 

 
 
 
BE NICE TO OTHERS IN THE SAME WAY, AS YOU WANT OTHERS TO BE NICE WITH YOU.  
 
 

LIFE IS TOO SHORT TO LIVE. SO, THINK GOOD AND SAY BETTER AND TRY TO DO THE BEST THEN THIS WORLD WILL BE MORE BEAUTIFUL TO YOU

 
WHEN MONEY IS LOST NOTHING IS LOST WHEN HEALTH IS LOST SOMETHING IS LOST WHEN CHARACTER IS LOST EVERYTHING IS LOST
 
LIVE LIKE A CANDLE, WHICH BURNS ITSELF BUT GIVES LIGHT TO OTHERS.      
 
 
 IMPOSE YOUR OWN TERMS UPON LIFE IF YOU DON'T YOU WILL HAVE TO ACCEPT THE TERMS OF OTHERS.
 
 
 
LOOK BACKWARDS WITH GRATITUDE, UPWARDS WITH CONFIDENCE AND FORWARDS WITH HOPE.                                  
 

WHEN YOU TRUELY CARE FOR SOMEONE YOU DON'T LOOK FOR FAULTS, YOU DON'T LOOK FOR ANSWERS, YOU DON'T LOOK FOR MISTAKES, INSTEAD YOU FIGHT THE MISTAKES, YOU ACCEPT THE FAULTS, AND YOU OVERLOOK THE EXCUSES.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:31 PM  توسط   | 

 

 

 

 

 

در تحقیقی که چندین سال گذشته در سراسر آمریکای شمالی، شامل کانادا و مکزیک انجام گرفت پژوهشگران دریافتند که نرخ خودکشی ارتباط بسیار زیادی با شرایط فقر و تنگدستی، ترک خانواده { اغلب در کودکان زیر 16 سال } و طرد شدن توسط اطرافیان دارد.

 

در خصوص عزت نفس پایین، کودکان آسیب پذیرتر از دیگر افراد می باشد.

آنها مدام از جانب همرده ها و هم سن و سال های خود و توقعات غیر واقعی و نامعقول از جانب خانواده و دوستانشان تحت فشار قرار دارند. این امر می تواند به مشکلات روانی عمده منجر گردد که در آن کودکان احساس خواهند کرد که زندگی شان ارزشی ندارد.

 

بزرگسالان نیز از آن رنج می برند

 

می خواهید باورتان شود یا نه، امروزه بزرگسالان نیز چنین علایمی را تجربه میکنند. ما همواره با مسائلی چون پول، عشق، خانواده، کار و غیره در حال دست و پنجه نرم کردن می باشیم. از آنجایی که اکثر جوامع مرد سالار اهمیت زیادی برای موفقیت مردان قائل می باشند، برای یک مرد تحمل فشارها سخت و دشوار می باشد.

 

همه آن مربوط می گردد به تئوری : بقای برزاندگان. مردان تولید کننده و زنان مصرف کننده می باشند. حتی با جنبش آزادی خواهانه زنان و فمینیسم، علت اصلی از خود گذشتگی مردان کماکان به طور حتم مرتبط با این حقیقت می باشد که زنان از مردان انتظار دارند دنیا را روی شانه هایشان بدوش بکشند.

 

احتمال دارد زنان با این گفته هم عقیده و موافق نباشند ولی آن واقعیت دارد. آخرین باری که نامزد یا همسرتان یا فرد دیگری که برای یک امر مهم حقیقتاً به شما وابسته بوده و آن کار { مثلاً پرداخت قبض تلفن ماه پیش } را به شما واگذار کرده چه زمانی بوده است ؟ این تقاضا ها معمولاً با پول در ارتباط است. گر چه اکثر اوقات برای این است که شما یک { مرد واقعی } جلوه نمایید.

 

آیا شما یک مرد واقعی می باشید ؟

 

چگونه می توانید تعین کنید یک مرد واقعی چگونه مردی باید باشد؟ راحت ترین کار آن است که از نامزد، همسر، خواهر و یا مادر خود سوال کنید. اما من به شما اطمینان می دهم که با دها پاسخ متفاوت بمباران خواهید شد. چرا ؟

 

به این خاطر که هر زنی عقیده متفاوتی از آن گونه که مرد رویاهایش باید  باشد دارد. هر چند که به طور کلی شما در خواهید یافت که مردها می باید تعدادی خصیصه مشترک را برای آن که یک مرد واقعی محسوب گردند دارا باشند.

 

1- استقلال مالی داشته باشید: یک ثروتمند بد جنس.

2- سلامت جسمانی داشته باشید: تا بتوانید فرزندانی قدرتمند همچون خودتان بوجود بیآورید.

3- با هوش باشید: بدانید چگونه وسایل گوناگونی را باید تعمیر کنید.

4- مورد اعتماد و قابل اتکاء باشید: همواره بمنظور برآوردن نیازهای وی در دسترس باشید.

5- شخصیت مستحکم و با ثبات داشته باشید: به او نشان دهید که قادر هستید روی پاهای خودتان بایستید.

 

معمولاً هنگامیکه شما اینگونه احساس کنید که فاقد حتی یکی از ویژگی های مذکور می باشید اعتماد به نفس شما شروع به تنزل می کند چرا که احساس خواهید کرد که گویی از حداقل شرایط لازم و ضروری نیز برخوردار نیستید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:29 PM  توسط   | 

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد
تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش
خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است
كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،
ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج
ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.

فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:28 PM  توسط   | 

 

 

 

گـر مـهـر مهوشـان نشدي پـاي بند من                    مـاه فـلك اسير شدي در كمند من

سـرو چـمـن چـگـونـه زنـد لاف دلكشي                    بـا جـلـوه هاي قامت سرو بلند من

مـن خود به هيچ رو نكنم ترك عشق يار                    بيهوده داد نـاصـح بـيكار، پـنـد من

ديـوانه مي شدم به جهان گر نمي شدي                     زنـجير زلف ماهرخان پـاي بند من

گفتم كه زنده مي كند اين جان مرده را                     گـفـتـا تبسمي ز لـب نـوشخند من

ديـدي كـه در ميانـه شهرم بـه عاشقي                      بـد نـام كـرد خاطر نيكو پسند من

گـر بـود بـا منت سر همراهي اي سوار                     گردون نمي رسيد بگرد سمند من

خـواهـم كـه در كمند خو آرم ترا، ولي                      ترسم مرا شكار تو سازد كمند من

 

زيباي من:

            ديشب همه جا را خاموشي احاطه كرده بود از صداي دلنواز بلبل عاشق و زمزمة جويبارهاي زيبا اثري نبود همه چيز در دل سياهي شب به نيستي مي پيوست و براي من هم ديشب يكي  از بدترين و سخت ترين شبهاي زندگي به شمار مي رفت گرچه هنگام جدايي بامحبتي كه به من روا داشتي و دستت را دقايقي چند در دستم نهادي ولي هنگام دور شدن از كنارت ساية مبهمي كه هميشه از آن براي تو صحبت كرده ام وجودم را فرا گرفت ناگهان بياد سخنان تو و اندرزهايت كه شنيدن آن يك دنيا غم و اندوه در من ايجاد كرد افتادم آيا منظور تو از گفتن آن جملات اين نبود كه اميد كوچكي را كه همانند اشعه اي از آفتاب بر دلم تابيده بود و دل بدان خوش داشته بودم خرد و نابود كني؟

           

            و يـا منظور ديگري داشتي ايـن جملات كوتاهي كه از زبـان تـو خارج مي شود نمي تواني درك كني كه چه اثر وحشت آوري در دلم بوجود مي آورد و چه غوغايي در روح حساس من بر پا مي دارد، بگذار ثروتها و نشانها و القاب و زيبايي ها همراه با ريا و تزوير به كساني تعلق خاطر پذيرد كه از ازل خداوند آنها را پست و حقير و كوچك آفريده در صورتيكه تا آنجا كه من مي دانم تو داراي رواني پر گسترش و بزرگمنشي هستي و اين سعادت فقط مخصوص خود تو است.

 

            آرزو مي كنم كه تو به بيماري ساده اي مبتلا شوي تا من به بهانة ديدارت به بالين تو حاضر شوم و با ديدارت نخست دل بيمار خود را شفا بخشم و حال كه تو با نشاط و شادماني از كنار من مي گذري چگونه مي توانم آتش فروزان دلم را با ديدن تو تسكين بخشم؟!

 

            آرزو مي كنم كه روزي صاحب تختخواب تو و اطاق مسكوني تو شوم تا بخاطر خاطره هايي كه در آنجا دارم رنجهاي حاصله از بيماري ترا در فضاي اطاق استنشاق كنم همان رنجهايي كه جسم ترا و در نتيجه روح مرا آزار و شكنجه داد همان آلامي كه به شكل آه از لبان تو بر آمد و جايي نيافت و همچون پيكاني به دل من نشست و آن را به ضربان افكند تو گويي چشمان تو در آن حال با رنجهايت به خانة دل من فرو رفت از اين جهت است كه تا عمر دارم براي تجديد خاطره هاي خودم اطاقي را كه در آن بيمار بودي به مانند زواري كه امكنة مقدسه را زيارت مي كنند زيارت خواهم كرد تا بتوانم لذت ديدار و شيريني بو سه هاي آسماني را كه از صورت زيباي تو بر داشتم تا ابديت همراه داشته باشم براي كسب اين فيض سعي مي كنم علاقه به زندگي در دلم ريشه بدواند و براي بدست آوردن اين مقصود از اميد وصال تو همانند يك منبع انرژي استفاده خواهم كرد ترا به خداوند سوگند بار ديگر به اين آرزوي وصال بيرحمانه متاز باشد اين اميد وصال بتواند مدت كوتاهي مرا زنده نگاهدارد و به ديدار چشمان قشنگت نايل سازد.

 

كسيكه اول خدا و بعد ترا مي پرستد!؟

م م
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:25 PM  توسط   | 

 

   تهیه و تنظیم : سارا کرمی

زیر نظر  استاد : مهندس علی جعفری

دانشگاه آزاد اسلامی واحد ورامین پیشوا

 

     جوردانو برونو چونان انسان،و نیز چونان اندیشمند، یکی از برجسته ترین نمایندگان روحی و عقلی، و اندیشگی دورانهای جدید است . وی در سال 1548 در شهری به نام نولا(Nola) در نزدیکی ناپل ایتالیا،زاده شد .  پدرش سرباز بود .  مادرش وی را به نام فیلیپ غسل تعمید داد .  در پانزده سالگی ،  به یکی از صومعه های کشیشان دومینیکن در شهر ناپل پیوست . و در همین صومعه نام ."جوردانو" بر وی نهاده شد . سیزده سال را در صومعه گذرانید . در این مدت دانش فراوان در زمینه های گوناگون آموخت . استادان وی، پیش از همه، اندیشمندان جهان باستان ، افلوطین و پیثا گوراس (فیثاغورس) ، بودند .  

              برونو همچنین نوشته های اورفه ای و هرمسی را نیز خوانده و تحت تأثیر آنها قرار گرفته بود . وی از آغاز جوانی از اندیشه ها و روشهای خام و ناشیانه زندگی راهبان و کشیشان خشمگین و بیزار بود .  و آیینها و مراسم کشیشان را به دیده تمسخر مینگریست . در اتاق حود به جای پیکره های قدیسان مسیحی تنها صلیب بر دیوارآویخته بود . در هجده سالگی درباره یکی از مهمترین اصول مسیحیت، یعنی اصل تثلیث، دچار تردید شد. 

  در همین سالها بود که با نوشته ها و آراء ستاره شناس و جهانشناس بزرگ ، کوپرنیک ، آشنا گردید  .  و آراء  کوپرنیک اثری ژرف و ماندنی در اندیشه و روح او نهاد ، چنانکه در پایان زندگانیش بدان  عقاید وفادار ماند . اندیشه های مکتب نوافلاطونی ، و بسی بیش از آن، اندیشه های متفکر بزرگ سده ی پانزدهم میلادی، نیکولاس کوسانوس (Nicolaus Cosanus)  در شکل بخشیدن به تفکر فلسفی برونو تأثیر اساسی داشت. چنانچه گفته شد، برونو ازهمان جوانی اندیشه ای بیباک و حتی گستاخ داشت و از این رو همواره هدف انتقاد و سرزنش ، و حتی دشمنی کشیشان کوته فکر بود.به هرجا پا می نهاد پس از چندی به الحاد متهم میشد. این"فیلسوف سرگردان" - نامی که بر او نهاده بودند-  تقریباً همه ی زندگانی خود را به دربه دری گذرانید.پس از اینکه در ایتالیا زندگی خود را در خطر دید و ازهرسو آماج تیر تهمت الحاد قرار گرفت ، درسال 1576 از ایتالیا گریخت. و از همین زمان سرگردانی او در شهرها و کشورهای اروپایی آغاز شد.خود او در جایی می گوید : "عقیده ی من آن است که هر گوشه ای از زمین میهن فیلسوف واقعی است."

              وی مدتی را در ژنو گذرانید  .  ژنو در آن زمان مرکز فرمانروایی کالون بود .  برونو به زودی از خشکی و تعصب فرقه کالون ،  و بویژه جهان بینی ایشان که آزادی اراده را انکارمی کرد و تکیه بر تقدی الهی داشت ، بیزار شد ، و مخالفت خود را با عقاید کالون آشکار ساخت ، و بر اثر این مخالفت به زندان انداخته شد. پس از آزاد شدن، به فرانسه رفت و در سال 1581 به پاریس رسید. وی همواره و در همه جا عقاید خود را در کمال بی پروایی در نوشته ها و سخنرانیهایش اظهار می کرد .   در سال 1583 به انگلستان و به شهرآکسفورد رفت. برونو بسیاری از مهمترین آثار خود را در انگلستان نوشت.در سال 1585 بار دیگر به پاریس بازگشت،

 و در آنجا یک سلسله سخنرانی ایراد کرد. پس از آن به آلمان رفت ومدتی را در شهرهای مختلف آلمان گذرانید؛ و در دانشگاههای آنجا تدریس کرد . در این سرزمین ، برونو چونان اندیشمندی جامع و آگاه مورد تحسین بود . اما درباره وی می گفتند که هیچ نشانه ای از دین در وی سراغ نمی توان کرد.  برونو در مدت اقامتش در آلمان برخی از نظریات برجسته خود را به قلم درآورد .  وی که دیگر از سرگردانی و دربه ذری آزرده شده بود ، به دعوت یکی از اشراف ونیزی(جیوانی موچنیگو)، در سال 1591، به ایتالیا بازگشت .  موچنیگو از برونو درسهایی برای تقویت حافظه یاد می گرفت ، ولی چون در این راه زیاد پیشدفتی نکرد، گمان برد که استاد،راز را از او پنهان می دارد.از اینرو، به وی بدبین شده و از سوی دیگرهم ، از نو آوریهای آن فیلسوف پرسخن و بی احتیاط سخت برخود می لرزد . هنگامی که برونو قصد بازگشت به فرانکفورت را داشت ، موچنیگو، به راهنمایی کشیش ویژه خود، بازجویان تقتیش عقاید را - که مدتها در پی او بودند- آگاه می سازد و برونو در 23 مه 1593 ، به زندان افکنده می شود.

     موچنیگو، علت این رفتار با دوست خود را ، به بازجویان چنین گفته بود که ( برونو، با همه مذاهب مخالف است... مسیح و حواریون را متهم می کند به اینکه مردم را با معجزات دروغین می فریفته اند ...و همه راهبان خرند و زمین را با ریاکاری و آزمندی و زندگی شرارت بار خود آلوده می کنند و فلسفه باید جای مذهب را بگیرد.)     در طول هفت سال ، دستگاه تفتیش عقاید ، چندین بار وی را محاکمه کرد و سرانجام این حکم را صادر نمود :

     " زندانی بیدین، هنوز از اندیشه های نو پردازانه خود دست برنداشته و همچنان بی توبه و سرکش و خود سر باقی مانده است. از اینرو ، حکم میشود که وی به دست دادگاه غیر مذهبی و حاکم رم سپرده شده تا به مجازاتی که شایسته اوست برسد."

 نه تن از کاردینالها - که بلارمین یکی از آنها بود ? این حکم را امضا کردند .  بنا به گفته گاسپارسیوپیوس - دانشمند آلمانی که به تازگی کاتولیک شده و در رم ساکن بود- هنگامی که حکم خوانده شد، برونو به دادرسان چنین گفت :  " شما ای داوران، می پندارم از دادن این حکم بیشتر در هراسید تا من از شنیدن آن ! " در 19 فوریه 1600 ، او را درحالیکه هنوز توبه نکرده بود و جامه ای بر تن نداشت و دهانش را بسته بودند، کنار میله ای آهنین،روی توده ای هیزم،در میدان گلهای شهر رم (Campo dei Fiori)،مانند سرو ایستاده ای گذاشتند و زنده زنده سوزاندند...

     او شهید راه آزادی اندیشه شد.

      برونو در آن هنگام پنجاه و دو سال داشت. در سال 1889، تندیسی از برونو ساخته و در همانجایی که زنده سوزانده شده بود ، بر پا کردند . این مجسمه ، با یاری و همت هم میهنان غیر جغرافیایی برونو ساخته شد . عقاید او روی نسلهای بعد تاثیر فراوانی گذاشت.

 هنگامی که در میدان گلهای شهر رم،شعله های آتش دستگاه تفتیش عقاید،از هستی برونو،"گل میخهای زرین"ی فراهم می آورد ، در هلند ، زمینه اختراع دوربین فراهم می شد و در میهن خود او ، گالیله 36 ساله شده بود. به گفته برونو ستارگان، خورشیدهایی هستند که در کیهان بیکران پراکنده اند که به گمان وی، گرداگرد آنها هم، سیاره هایی مانند زمین در گردش هستند. شاید موجودات زنده و باهوشی در بسیاری از ستارگان زندگی میکنند؛ آیا عیسی ، به خاطر آنها نیز جان خود را از دست داده است ؟  و این سخن ، برای رم قابل تحمل نبود ؛ زیرا ، پرسشها و کنجکاوی هایی را برمی انگیخت که به پیکر آموزشهای کلیسایی، ضربه شکننده ای وارد می ساخت.

     از این جهت او اولین کسی است که به نسبیت اشاره کرد  .    اندیشه ای که در مغز بزرگ و اندیشه آلبرت انیشتن ? سنبل آغاز قرن بیستم ? تجلی کرده و به ثمر رسید .

 از میان نوشته های مهم برونو باید از اینها نام برد :

   1 ? شام چهارشنبه خاکستری                                     La Cona da Ceneri (1584)            

   2? درباره علت، اصل، و واحد                           Della  Causa  Principoeuno (1584)  

  3 ? درباره بی پایان، کل، و جهانها                Del Infinito  Universoe Mondi(1584)   

 4 ? بیرون راندن درنده پیروزمند              Spaccio della Beetia Trionfante(1584)

 5 ? درباره شوریدگیهای قهرمانانه                                Degli Heroici Furori(1585)

  6 ? درباره بی اندازه و شمار ناپدیر                     De Immenso et Innumerbilibus(1591)                                                                                                                                 

  7 ? درباره سه بار کوچکترین              De Triplici Minimo(1591)                         

   8 ? درباره موناد، عدد، و شکل                    De Monade  Numero et Figura (1591)                    

در طی سه سده گذشته نحوه تلقی نویسندگان تاریخ فلسفه ازاندیشه های برونو هماهنگ با شرایط  و نیازمندیهای هر زمان مختلف بوده است. در قرن ما نیز پژوهش دراندیشه های فلسفی برونو، درنتیجه بررسیهای تاریخی در تفکر فلسفی سه سده گذشته بار دیگر سیمای تازه ای از این اندیشمند تصویر کرده است . اکنون، هماهنگ با این دید تازه،عناصر گرایش دینی- فلسفی شرقی به نام هرمتیسم را در شمار موجبات اساسی تفکر برونو می آورند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 6:23 PM  توسط   | 

 

داستان دو نظريه در گفت وگو با نيل دوگراس تايسون ستاره شناس

آلن بويل

ترجمه:كاوه فيض اللهى

دانشمندى سر برآورد با شيوه اى نو در تبيين زيست شناسى و يك نسل بعد دانشمند ديگرى سر برآورد با شيوه اى نو در تبيين فيزيك. اكنون پس از يك قرن بررسى موشكافانه هر دو تبيين هنوز كاملاً به اعتبار خويش باقى اند. اما در فرهنگ عامه از آلبرت اينشتين فيزيكدان بتى ساخته شده در حالى كه ميراث چارلز داروين زيست شناس در غبارى تيره از اختلاف نظر فرو رفته است. چرا جايگاه نظريه هاى داروين درباره منشاء گونه ها كه در سال ۱۸۵۹ مطرح شد و نظريه هاى اينشتين درباره نسبيت كه در فاصله سال هاى

1905-1916

  به چاپ رسيد، نزد مردم اينچنين متفاوت است؟ نيل دوگراس تايسون

( deGrasse Tyson .N)

 اختر فيزيكدان، مدير افلاك نماى هايدن در نيويورك و يكى از دو نويسنده كتاب «منشاء: چهارده ميليارد سال تكامل كيهان» در گفت وگويى كه اخيراً در دانشگاه واشينگتن انجام شده به اين پرسش مى پردازد


•به نظر مى رسد اينشتين و داروين در جامعه ما دو جايگاه متفاوت دارند. يكى تقريباً نماد فرهنگ عامه است در حالى كه بعضى ها مى خواهند آن يكى ديگر را بى اعتبار كنند. چرا وضعيت به اين شكل است كه نسبت به اين دو رويكردهاى متفاوتى وجود دارد، در صورتى كه نظريه هايشان از نظر شواهد تاييدكننده، در وضعيت بسيار مشابهى قرار دارد؟
با آ نكه هر دو دانشمند بودند، اما اينشتين نخستين دانشمند بسيار مردمى بود كه فعاليت هايش در راه اهداف اجتماعى و نيز آرمان هاى سياسى، هويدا و پيش چشم همگان بود. بعيد مى دانم چنين چيزى در مورد داروين هم صدق كند. مى دانم كه او در روزگار خويش بسيار متهور بود. مى دانم كه كتابش، «اصل انواع»، كتابى پرفروش بود. اما گمان نمى كنم فعاليتى در سياست داشت كه تاثيرى در روند كار دولت  ها گذاشته باشد. سراغ ندارم ملتى مستقل نزد او آمده باشند و تقاضا كنند كه رئيس جمهورشان شود، آن طور كه براى مثال كشور جديد اسرائيل از اينشتين چنين خواسته اى داشت. من به عنوان يك شهروند و به عنوان يك دانشمند عمومى مى توانم به شما بگويم كه اينشتين يك پارادايم علمى جاافتاده با ريشه هاى بسيار محكم را از اساس واژگون كرد در حالى كه داروين عملاً هيچ پارادايم علمى را واژگون نكرد. پارادايم از پيش وجود داشت اما فرايندى تدريجى بود: «آيا تكامل آن طور كه لامارك مى گويد با وراثت صفات اكتسابى عمل مى كند؟ نه. اين طور نيست.»... در اينجا مى توان تكامل يك ايده يعنى چگونگى عملكرد تكامل را ديد در حالى كه اينشتين مدعى شد فيزيك نيوتنى ناقص است و اين چيزى است كه در طول صدها سال حاكميت فيزيك نيوتنى غيرقابل تصور بود. آن طور كه من از تاريخ برداشت كرده ام مردم همواره از كسانى كه همگان به نابغه بودنشان اذعان دارند مى خواهند كه درباره همه چيز اظهارنظر كنند


•درست مانند وضعيتى كه امروزه در رابطه با ستارگان موسيقى راك وجود دارد. همه مى  خواهند بدانند كه بونو درباره قحطى در جهان چه فكر مى كند. هر چند او از طريق موسيقى به پول رسيده است.
دقيقاً. به همين خاطر اينشتين در اين حوزه هاى ديگر الزاماً متخصص نيست. حتى در اين حوزه هاى ديگر الزاماً فردى مطلع هم نيست. اما مردم مى دانند كه او انديشمندى ژرف است. پس مى خواهند بدانند كه انديشه هاى ژرف او درباره يهوديان و اعراب چيست و همين طور درباره نهضت حقوق مدنى، بمب اتم آلمانى نازى؟ به اين ترتيب او عملاً مشاور مردمى شد كه تلاش مى كردند از كسى كه به او اعتماد كامل داشتند يعنى از يك نابغه ايده بگيرند. همين عامل است كه اينشتين را از داروين متمايز مى سازد. اما فكر مى كنم عالم مهمترى نيز وجود دارد: در اين دنيا هيچ علمى مانند فيزيك نيست. هيچ چيز نزديك به آن دقتى كه فيزيك با آن شما را قادر به درك جهان اطرافتان مى سازد نيست. قوانين فيزيك است كه به ما امكان مى دهد بگوييم خورشيد دقيقاً كى طلوع خواهد كرد. كسوف چه وقت شروع مى شود و چه وقت به پايان خواهد رسيد. شهاب سنگ كى به زمين برخورد مى كند، آن وقت كه ديويد لوى و جين و كارولين شوميكر يك ستاره دنباله دار كشف كردند را يادتان هست؟ آنها براساس چند اندازه و مشخصات آن گفتند كه دفعه بعد با مشترى برخورد خواهد كرد. آنچه قابل توجه است اينكه هيچ كس در اين پيش بينى ترديد نكرد. زيرا همه مى دانند كه اين قدرت درك حاصل از مبانى فيزيك است كه پيش بينى آينده را با دقت زياد امكان پذير مى  سازد. زيست شناسى اين طور نيست. شيمى هم اين طور نيست، بله، مى توان نتيجه واكنش ها را پيش بينى كرد. بله مى توان مكانيسم ها را درك كرد. نظريه تكامل داروين چارچوبى است كه تنوع حيات بر روى زمين در آن درك مى شود. اما در كتاب «اصل انواع» داروين هيچ معادله اى نيست كه بتوان با استفاده از آن گفت فلان گونه صد سال يا هزار سال ديگر به چه شكلى در خواهد آمد. زيست شناسى هنوز به آنجا نرسيده است كه بتواند با اين دقت پيش بينى كند. پس هنگامى كه از نظريه نسبيت و نظريه تكامل صحبت مى كنيم مى دانيم كه هر كدام شيوه بسيار مهمى براى شناخت جهان است. اما جعبه ابزارى كه همراه نظريه نسبيت است، كه در واقع همراه هر نظريه فيزيكى است، در چنان سطحى از دقت است كه آن را در ترازى ديگر قرار مى دهد. يعنى صرفاً يك اصل سازمان دهنده نيست. وقتى پيش بينى مى كنيد كه خورشيد فردا صبح ساعت هفت و بيست و دو دقيقه طلوع خواهد كرد و كسى بخواهد با شما بحث كند، با آن گفت وگو فقط وقتتان را هدر خواهيد داد. بگذاريد و برويد زيرا با اطمينان مى دانيد كه چه اتفاقى خواهد افتاد. به همين دليل چون نظريه تكامل داروين نظريه اى در زيست شناسى است و چون زيست شناسى علمى متفاوت از فيزيك است، به نظر يك آدم بيگانه ناوارد چنين مى آيد كه مى توان پابرهنه وسط پريد و مدعى شد كه مسائل آنطور كه زيست شناس مى بيند نيست. اين البته اكنون نادرست است، اما مى  خواهم بگويم وقتى جعبه ابزارى با قدرت پيش بينى در اختيار داشته باشيد، درست مانند آن است كه زره پوش شده باشيد. ديگر اهميتى نخواهيد داد كه كسى بگويد آن معادله غلط است. معادله به وضوح درست است، پس برويد منزل تان.
 

و مشكل تكامل


از آنجا كه تكامل اصل سازمان دهنده زيست شناسى است كه امكان درك پديده ها را فراهم مى كند، هستند كسانى كه در برابر آن ايستادگى مى  كنند به عقيده من مخالفت در اين سطح با مخالفت شايع در زمانى كه كپرنيك و گاليله ثابت كردند زمين به دور خورشيد مى گردد و نه بر عكس تفاوت بنيادى ندارد. در آن زمان گرانش نيوتنى را نداشتيم. نمى شد مكانيسم چرخ دنده اى منظومه شمسى را با دقت زياد پيش بينى كرد، اصلاً در آن زمان «منظومه شمسى» كلمه جديدى بوده كه تلويحاً به معناى قرار داشتن خورشيد در اين مركز عالم بود. در آن زمان طبقات مذهبى در اين باره بحث مى كردند و مى گفتند كه خلاف كتاب مقدس، خلاف خدا، شيوه خدا و خواست خدا است. البته در آن زمان كليسا فوق العاده قدرتمند بود. در ايتاليا عملاً كليسا حكومت مى كرد. بنابراين قدرت لازم براى تحميل يك ديدگاه وجود داشت و اين پشتيبانى از ديدگاه هايى كه با تفسير كليسا از كتاب مقدس مغايرت داشت را براى سلامتى افراد مضر مى ساخت.
خوشبختانه بايد به اطلاع شما برسانم كه امروزه اگر كسى بگويد كه زمين به دور خورشيد مى گردد يا ستارگان ديگرى وجود دارند كه ممكن است سياره هايى داشته باشند كه در آنها حيات باشد، زنده زنده پاى چوبه دار سوزانده نمى شود. جوردانو برونو همين حرف ها را زده بود كه در سال ۱۶۰۰ پاى دار سوزانده شد؛ درست ده سال پيش از آن كه گاليله با «پيام آور ستارگان» (تلسكوپ گاليله _ م) عملاً روى صحنه بيايد و خبر دهد كه مشترى اقمارى دارد و به اين ترتيب مشترى را مركز اين حركت سازد و نه زمين. از آن زمان تاكنون اوضاع به سرعت تغيير كرده است. از سوزاندن برونو در آتش تا بازداشت خانگى گاليله تا به امروز كه كليساى كاتوليك بيانيه مى دهد و اعلام مى كند كه تكامل درست است. به اين ترتيب تاريخ نشان داده است كه نظام هاى اعتقادى خداباورانه همواره توانسته اند خود را با اكتشافات غالب علم زمان خويش  سازگار سازند. آنها كه اين كار را نكنند جا خواهند ماند و اگر كسى جا بماند دستش از نيروهايى كه سيستم هاى اقتصادى نوظهور را كنترل مى كنند كوتاه خواهد شد. ما در قرن بيست و يكم زندگى مى كنيم نيروى پيش برنده نظام هاى اقتصادى نوين علمى و تكنولوژيك خواهند بود ما كه ديگر در عصر كشاورزى نيستيم. گفتن اينكه من به گفته هاى داروين اعتقاد ندارم در نيمه قرن نوزدهم چه پيامد هايى داشت؟ عملاً هيچ، اما امروزه با وجود اين همه شركت هاى تكنولوژى زيستى بدون نظريه تكامل هيچ دركى از زيست شناسى وجود ندارد. در نتيجه چنانچه كسى بگويد «من اعتقادى به نظريه تكامل ندارم و فكر مى كنم كه هر كدام از ما اختصاصاً آفريده شده است» بايد به پيامد هاى آن در رابطه با وضعيت استخدامى اش توجه كند حال اگر كسى نخواهد دانشمند شود شايد اين مسئله اهميت چندانى نداشته باشد. خب در واقع حرفه هاى بسيارى هست كه در آنها دانشمندان كارى ندارند. اما همانطور كه گفتم نظام هاى اقتصادى نوظهور با علم و تكنولوژى به پيش مى روند، در حالى كه تكنولوژى زيستى پيشگام آنها است. اگر كسى بيايد و حرفى از آدم و حوا بزند حتى از در ورودى هم نخواهد گذشت. او به دردشان نمى خورد زيرا نمى توانند از دانش او براى رسيدن به واكسن بعد، داروى بعد و درمان بعدى براى سرطان استفاده كنند. چنين دانشى به اكتشافاتى كه مى دانيم در سالن هاى شركت هاى تكنولوژى زيستى انتظارمان را مى كشند، راه نخواهد برد.
•منظورتان آن است كه ديد شخص از اين نظريه ها روى آهنگ نو آورى تاثير مى گذارد؟
بله.و براى آنكه اين كج فهمى درباره اصطلاح «نظريه» را در نطفه خفه كنم بايد اضافه كنم كه تا پيش از اينشتين تمام نظريه هاى فيزيكى آزموده شده و تاييد شده، «قانون» ناميده مى شد: قوانين سه گانه نيوتن در حركت،  قوانين گرانش و قوانين  ترموديناميك و... هنگامى كه اينشتين از راه رسيد نشان داد كه نيوتن ناقص است. اشتباه نه، بلكه ناقص زيرا فقط زيرمجموعه اى از واقعيت را توصيف مى  كند. اينشتين نشان داد كه براى تبيين اين واقعيت درك عميق ترى لازم است. در اين لحظه فيزيكدانان _ به گمانم نه حتى آگاهانه، بلكه به نوعى نيمه آگاهانه _ دست از «قانون» ناميدن چيزها برداشتند. در قرن بيستم هيچ «قانونى» در فيزيك وضع نشد. نظريه كوانتوم داريم، نظريه نسبيت و... كافى است نگاهى به كتاب ها بيندازيد تا ببينيد كه همه از اصطلاح «نظريه» استفاده مى كنند. به نظرم اين به معناى رسيدن به يك شناخت است كه كسى كه بعد از شما مى آيد ممكن است به دركى عميق تر از پديده دست يابد. اما «عميق تر» به اين معنا نيست كه كار شما ديگر اعتبار ندارد بلكه صرفاً يعنى آنكه گستره وسيع ترى از شناخت در انتظار شما است كه آنچه شما مى دانيد در دل آن جاى مى گيرد. مانند نمودار كلاسيك و قديمى ون است: جهان نيوتن اينجا است در يك دايره و اكنون جهان اينشتين در دايره اى بزرگتر كه نيوتن را در برمى گيرد و هنگامى كه معادلات اينشتين را در گرانش و سرعت پايين در نظر بگيريد فرقى با معادلات نيوتن ندارد. در اين شرايط همه آن معادلات فرو كاسته شده و به شكل معادلات نيوتن درمى آيند. از آنجا كه معادلات نيوتن جواب مى دهند، در شرايطى كه ثابت شده درست هستند، ناگهان از كار نمى افتند. به عبارت ديگر به خاكستر ننشسته اند بلكه هنوز صحيح و سالم آنجا هستند. به همين خاطر اكنون مى دانيم كه نسبيت عام ناقص است چرا كه با مكانيك كوانتوم پيوند نخورده است. آنها ازدواج نكرده اند و با هم صحبت نمى كنند. ما اكنون هم اين را مى دانيم. از اين رو برآنيم كه هنوز دايره بزرگترى نيز هست كه مكانيك كوانتوم و نسبيت عام را دربر خواهد گرفت و اين چيزى است كه متخصصان نظريه تار در پى آنند. همين است كه به آنها انگيزه مى دهد و از روى هوس نيست.
•همين طور است. صرف هوس رسيدن به چيزى پيچيده و اسرارآميز نيست.
بى خودى و براى خنده كه اين كار را نمى كنند. نه، واقعاً شكافى هست و اين درك عميق تر همان طور كه گفتم دركى است كه شناخت   هاى پيشين را دربرمى گيرد زيرا از پيش معلوم شده كه درستند و جواب مى دهند. اما عموم مردم با اين تغيير در كاربرى واژگان هماهنگ نيستند. آنها كلمه «نظريه» را مى شنوند و مى گويند «خب، فقط يك نظريه است. ممكن است فردا نظريه ديگرى بدهند.» بله، اما اگر نظريه فردا متفاوت شد به خاطر آن است كه نظريه اى قوى تر از قبلى داريم. نه به خاطر آنكه چيزى به كل متفاوت يافته ايم. اكنون حتى براى ناميدن ايده هايى كه بسيار آزمايشى و خام هستند نيز از واژه «نظريه» استفاده مى شود. اين درست اما به اين ترتيب به مشكلى برمى خوريم: نظريه تكامل داريم و نظريه كوانتوم كه همه به خوبى آزموده شده و كاملاً جاافتاده و تاييد شده اند و از طرف ديگر نظريه كسى را داريم كه در مرز علم است اما احتمالاً  ثابت خواهد شد كه نادرست است زيرا بيشتر نظريه هاى جديد نادرستند. اما همين ها دانشمندان را مدام در وضعيت پژوهش نگه مى دارند. هر جا كه فهميديد جريان چيست سعى مى كنيد با باز كردن راهتان از ميان خار و خاشاك پيش برويد، بين شيوه كاربرد كلمه «نظريه» توسط دانشمندان و برداشت عوام از اين كلمه ناهماهنگى ناجورى وجود دارد، هر چند اكنون از اين شيوه درك جهان يك قرن مى گذرد. قسمت ناخوشايند ماجرا همين جا است. اما آنچه مردم بايد بفهمند آن است كه هيچ چيز قوى تر از نظريه هاى موفق نيست. آنها ايده  ها را چنان سازمان مى دهند كه قدرت دركى در اختيار شما قرار مى دهند كه در تمام نظام هاى فكرى انسان از ابتدا تاكنون بى همتا است.
•فكر مى كنيد چه آزمونى بتواند اعتماد به نظريه داروين را طورى استحكام بخشد كه نگاه كپرنيكى به منظومه شمسى امروزه از آن برخوردار است؟ آيا آزمونى هست كه بتواند همان نوع دقتى را نشان دهد كه امروزه براى حركات سياره اى داريم؟
در اينجا دو نكته وجود دارد: اجازه دهيد آنها را يك به يك باز كنم. مسئله دقت فقط اينشتين را از داروين متمايز مى سازد. اما به نظر من علت مقاومتى كه در جوامع گوناگون مشاهده مى كنيم فقط اين نيست. بيشتر آنچه كه اينشتين گفته و انجام داده است ارتباط مستقيمى با آنچه كه در كتاب مقدس مى خوانيم ندارد. هيچ كس نه از نسبيت خاص يا كارهاى او در مكانيك كوانتوم خبر دارد و نه به آن اهميتى مى دهد. آنجا كه اينشتين واقعاً با كتاب مقدس تضاد پيدا مى كند اين واقعيت است كه نسبيت عام اصل سازمان دهنده بيگ بنگ مى شود. اينجاست كه نظريه نسبيت با مسئله منشا تلاقى مى كند و اينجا است كه جامعه مذهبى به آن واكنش نشان مى دهد. به همان قياس به سيستم كپرنيكى كه بازگرديم، به نظرم مسئله زمان مطرح مى شود. مدت ها پيش از طرح قوانين حركت و قوانين گرانش توسط نيوتن، جهان مدل خورشيد مركزى را كاملاً پذيرفته بود. كتاب كپرنيك در سال ۱۵۴۳ منتشر شد اما نيوتن در سال ،

۱۶۸۷

 درست است؟ اين مى شود ۱۳۰ سال. اكنون از نظريه داروين ۱۳۰ سال گذشته است. بايد از خودتان بپرسيد معيارتان از اين مقاومت چيست؟ آيا بخش عمده جهان در برابر آن مقاومت مى كنند؟ به آنها كه مقاومت مى كنند بخش عمده اى نيستند. زيرمجموعه كوچكى از جهان است. حتى مى توان گفت يك گروه مقاومت. اما آنها بايد بدانند كه همتايانشان در گذشته آنها كه با گردش زمين به دور خورشيد مخالفت مى كردند، كمتر از آنها سينه چاك نبودند و نيز شور و شوق طرفداران اكتشافات علمى هم از آنها كمتر نيست. شوروشوق آنها در اختراع ميكروسكوپ و كشف ميكروب ها از اين كمتر بود. به همين دليل است كه وقتى شما بيمار مى شويد به خاطر آن نيست كه خدا شما را بيمار كرده بلكه به خاطر آن است كه در معرض ميكروارگانيسم قرار گرفته ايد. مى توانم اين ميكروارگانيسم ها را به شما منتقل كنم و شما تمام علائم و نشانه هاى بيمارى را بروز خواهيد داد. اين اكتشاف خدا را از بسيارى معادلات كنار گذاشت، معادلاتى كه مردم در رابطه با علت بيمارى در سر داشتند.درباره بيمارى هاى مقاربتى داستان مشهورى هست... هنگامى كه معلوم شد پنى سيلين براى درمان بيمارى هاى مقاربتى موثر است، اسقفى در آن زمان گفت كه اين دارو كار شيطان است زيرا امكان مى دهد كه افراد زنا كنند و با مجازات خدا روبه رو نشوند. امروزه نيز ديده مى شود كه بعضى ها هنوز با ويروس ايدز به همين شكل برخورد مى كنند. اما مهم آن است كه روى هم رفته مردم ديگر فكر نمى كنند كه ميكروب توسط نيروهاى فراطبيعى منتقل مى شود. بنابراين فكر مى كنم كه مسئله گذشت زمان باشد. گفته مشهورى درباره، تكامل هر حقيقت بزرگ هست كه مى گويد: نخست، مردم مى گويند كه به آن اعتقادى ندارند؛ سپس مى گويند كه با كتاب مقدس تضاد دارد؛ و در مرحله سوم مى گويند خودشان از اول آن را مى دانستند. پس كافى است به آنها كمى زمان بدهيد. طول مى كشد تا گرم شوند.
•از سوى ديگر، الهام بخش كارهاى اينشتين نقص ظريه هاى گذشته بود. چگونه آزمايش ها نشان دادند كه طرز فكر دانشمندان درباره جهان در اواخر قرن نوزدهم كاملاً نادرست بود؟
در فيزيك شكاف هايى وجود داشت و اگر كسى دورانديش نبود ممكن بود با خود بگويد: «خودشان حل خواهند شد. كمى فرصت بدهيد همه چيز روبه راه خواهد شد.» اما هيچ چيز حل شدنى نبود. بايستى كسى مثل اينشتين و انديشمندان آينده نگر همتايش ظهور مى كردند تا ماجرا روشن شود.
•آيا منظورتان آن است كه قياس با عصر حاضر موضوع اكتشافات مربوط به جهان شتابدار مطرح مى شود.
بله، امروز هم شكاف هايى وجود دارد. هنوز نمى دانيم كه ماده تاريك چيست. نمى دانيم انرژى تاريك چيست، نمى دانيم پيش از بيگ بنگ (انفجار بزرگ) چه اتفاقى افتاده است. نمى دانيم در مركز س ياهچاله چه حوادثى رخ مى دهد. نمى دانيم چگونه مى توان گرانش را با مكانيك كوانتوم ادغام كرد. نمى دانيم كهكشان ها چگونه تشكيل شدند. حوزه هاى بسيار مهمى تا به امروز ناشناخته مانده اند. اما ماهيت علم همين است.
•و همين جور چيزها هستند كه مى توانند الهاماتى از نوع اينشتين را برانگيزانند؟
اميدوارم. در واقع منظورتان آن است كه كسى بيايد و تبيينى مثلاً براى ماده تاريك ارائه دهد و به عنوان بخشى از لوازم آن نظريه ده چيز ديگر را نيز تبيين كند. اين اتفاقى است كه در مورد نسبيت افتاده است. اينشتين گفت: «خب، اين هم از سرعت نور» و از اين قبيل و ناگهان نسبيت عام تقديم اعتدالين عطارد به دور خورشيد را تبيين كرد، انحراف نور ستارگان را تبيين كرد و خيلى چيزهاى ديگر. او از ابتدا تصميم نداشت آنها را تبيين كند اما اين همان چيزى است كه باعث مى شود اعتماد شما به نظريه نسبيت بيشتر شود. اگر از ابتدا بخواهيد چيزى را تبيين كنيد، دودل خواهند شد كه نكند چيزى سرهم كرده تا آن را توجيه كند... اينشتين نمى خواست اينها را تبيين كند و همين قدرت شناخت به اعتماد فوق العاده اى منجر شد كه او در مسير درست قرار گرفته و به طرز كار طبيعت عميقاً پى برده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 3:10 PM  توسط   | 

 

 

 

 

آه ، با اشتیاق خویش اکنون به کجا باید  بر شوم ؟ از فراز همه ی کوهها از پی سرزمینهای پدری و مادری می نگرم .اما هیچ جا وطنی نیافته ام . در همه شهرها بی سرو سامانم و از همه دروازه ها گذرنده .

 

مردم کنونی ، که دلم تا چندی پیش مرا بسوی ایشان می کشاند ، با من بیگانه اند و نزد من خنده آور ؛ و من از سرزمینهای پدری ومادری  رانده شده ام .

 

از اینرو ، اکنون تنها " سرزمین فرزندانم " را دوست دارم . آن سرزمین  

کشف ناشده ای را که در دورترین دریا جای دارد : باد بانهایم را می فرمایم تا که آن را بجویند و بجویند .

 

در فرزندانم می خواهم  جبران آن را کنم که فرزند پدرانم بوده ام : و در تمامی آینده ، جبران این " اکنون " را!  چنین گفت زرتشت .

 

 


براستی حتی خسته تر از آنیم که بمیریم ، همچنان بیداریم و زنده – اما ، در گورها !

***************

 

به حقیقت ، همچنان که خردمندترین کسان شما در چشم من چندان خردمند نمی نمایند ، شرارت بشری را نیز نه چندان یافته ام که نامبردار است .

 

براستی ، برای شر نیز هنوز آینده ای هست ! و گرمترین جنوب ، هنوز برای  بشر کشف نشده است . بسا چیزها هست که اکنون بدترین بدیها خوانده می شود ، اما پهنا شان  دوازده پا و درازاشان سه ماه بیش نیست ! اما روزی  اژدها یانی بزرگتربه جهان  خواهند آمد:

 

"تا ابر انسان  بی اژدها نماند،ابراژدهایی  در خورد او – خورشید سوزان ، هنوز می باید بر جنگلهای دمناک بکر بسی  بتابد ."

 

*****************

 

خاموشترین کلامها هستند که طوفان بر پا می کنند . اندیشه هایی که با گام کبوتر می آیند ، جهان را رهبری می کنند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 3:8 PM  توسط   | 

 

 

 

"زرتشت ، روزی با تو چه گفت ؟ که شاعران بسیار دروغ می گویند ؟- اما

 زرتشت نیز شاعر است . اکنون ایمان داری که او حقیقت را با تو گفته  باشد ؟"

 

مرید پاسخ گفت : " من به زرتشت ایمان دارم. " اما زرتشت سری جنباند و

 لبخندی زد و گفت : " ایمان مرا خشنود نمی کند ؛ از همه بیش ایمان به من .

 

اما اگر کسی با جد تمام گفته باشد که شاعران بسیار دروغ میگویند ، حق با

 اوست : "  ما " بسیار دروغ می گوییم . همچنین ، ما بسیار کم می دانیم و آموزندگانی بد هستیم : پس ناگزیر باید دروغ  بگوییم .

 

و کدام یک از ما شاعران در شراب خويش تقلب نکرده است ؟ چه معجون های

 زهر آگين که در سرداب های خويش نساخته ايم و چه کارهای نگفتنی که آنجا

 نکرده ايم !

 

و از آنجا که بسيار کم می دانيم ، "مسکين – جانان " را از صميم دل دوست می

 داريم بويژه اگر زنان جوان باشند . و حتى مشتاقانه در پی چيزهايی هستيم که پيرزنان شبانگاه برای يکديگر حکايت می کنند . و اين همان چيزی است که در

 خويش به نام " زنانگی ازلی "خويش می شناسيم .

  

باری ، شاعران همه باور دارند که هر گاه کسی بر چمن يا بر دامنه ای خلوت ،

 دراز بکشد و گوش تيز کند ، از آن چه که در ميان زمين و آسمان است چيزی دستگيرش خواهد شد ."

 

... آنگاه گفت : من از امروزم و از پيش از اين . اما چيزی در من است که از فردا است و از پس فردا و از پس از اين .

 

از شاعران خسته ام ، چه کهنه و چه نو : اينان همه در چشم من تنک مايه اند و  درياهای کم ژرفا . اندیشه های آنان چندانکه بايد به ژرفا فرو نرفته است : از اينرو احساسشان تا بيخ  و بن ها غوطه نزده است . اندکی شهوت و اندکی ملال : بهترين تفکراتشان جز اين نبوده است .

 

... براستی ، جان ايشان ، خود ، طاووس طاووسان است و دريايی از خود ستايی ! جان شاعر ، تماشاگر می خواهد : اگر چه  گاوميش باشد !

 

اما من از اين جان به تنگ آمده ام و می بينم روزی را که او خود نيز از خويش به  تنگ آمده باشد .

 

تاکنون ديده ام شاعرانی را که دگرگون گشته اند و نگاه خويش را به سوی خويش گردانده اند . ديده ام فرا رسيدن جانهای توبه کاری را که از  ميان آنان برخاسته اند

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 3:6 PM  توسط   | 

اگر در يافتن جفت خود منتهاي كوشش خود را نموده ايـد و در اين زمينه بموفقيت چنداني دست نيافته ايد، ممكن است وقت آن رسيده باشد كه درباره ديدگاهتان نسـبــت بجستجوي عشق حقيقي تجديد نظر كنيد. در اين بخش با پنج اشتباه متداول زنان در بازي عـشق آشنا ميشويد. اگــر بـرخـي از ايـن دلايــل بــرايــتـان آشــنــا بــود، خـود را سرزنش نكنيد. فقط بدانيد كه لياقتتان بيشتر بوده و عهد ببنديد كه براي بهتر بودن تغيير نماييد.
1-      اگر فكر كنيد كه عشق هرگز شما را پيدا نخواهد كرد، چنين نيز خواهد شد
بسـيـاري از زنـان نـاامـيديـهــاي رومانتيكشان آنها را متقاعد نموده كه براي ايـنـكه مـورد محبت و توجه ديگران قرار بگيرند، به صـورت ذاتــي چيزي درونشان وجود ندارد. آنها مثلا ميگويند: "كي حاظر ميشه با من ازدواج كنه؟ مطمئنم كه تا آخر عمرم تنها ميمونم."
بطور واضح چنين زناني همانند من و شما شايسته و سزاوار عـشق هستند. ( بله، ما سزاواريم!) اما آنها داراي مشخصه اي ترسناك مي باشند كه مي تـوانـد بـراي سـالهاي متمادي باعث تنها ماندنشان گردد: "پيشگويي كامبـخش." يعني مسـئـلـه اي واقعـيـت مي يابد چون مردم  انتظار واقعـيتش را داشته و بگونه اي رفتار ميكـنند كـه باعث اتفاق افتادن آن گردد. پيشگويي كامبخش مسري نيست اما سبب ميگردد تا ارتـباطات بالقوه به سويي مخالف بحركت درآيـنـد. آن يـك بيـماري مـوذي اسـت. بـطور فيــزيكي، بيمار را دست نـخورده باقي ميگذارد. اما هر قدر فردي بيشتر بگويد، "من هرگز عشقي نخواهم يافت،" احتمال وقوع چنين انتظاري افزايش ميابـد. بـطور متـضـاد، هـر انــدازه افق ديدگاه كسي روشنتر باشد -- " من چنـان آدم شـاداب و بـا طــراوتي هستم كه حتما همدمي پيدا خواهم كرد" -- پيشگويي آينده رومانتيك او نيز روشنتر خواهد بود.
اگر شما جزء كساني هستيد كه افكارشان از دريغ و افسوس پر شده است،دست بكار شويد: مجله اي تاسيس كنيد. هر روز چيزي دوست داشتني درمورد خودتان بنويسيد. اين كار به مرور زمان آسان تر خواهد شد. حتي مي تـوانيد با برخي از دوستان نزديك يا اقوام خود هم فكري نماييد تا آنها بتوانند دلايلي كه فكر مي كـنند باعث خوشبختي يك مرد با داشتن شما ميگردد را بيان نمايند. علت اين تقاضاي خـود را براي آنها بيان كنيد، آنـها نـيـز احتمالا از كمك كردن به شما خوشحال خواهند شد. هرگـاه فـكـري مـنـفـي در شرف حمله به ذهنتان قرار گرفت، آنرا با فكري مثبت جايگزين نماييد.
2- ايده بد بودن همه مردان را لگد كوب كنيد
خبر خوب: نسل مردان خوب منقرض نشده است. آنها هنوز بطور وسيع يافت ميشوند. نـكتـه ايـن اسـت كـه بـيـاموزيـد يـك مرد شايسته را هم تشخيص دهيد و هم بخواهيد. سحر يكي از دوستان من ميگويد: "چنـدين سال جذب مرداني ميشدم كه ماموريتشان اذيـت كردن من بود. از زد و بندهايشان معلوم بود. وقتي ميگفتند با من تماس ميگيرنـد هيچگاه اين كار را انجام نميدادند، مرتب دروغهاي احمقانه به هم ميـبافتـند، مي گفتند كه مرا دوست دارند بعد به سراغ زنان ديگر مي رفتـنـد. حـتي يكي از آنهـا مي خواست بهترين دوست من را از راه بدر كند." سحر مرتب سرزنش ميكـرد كـه رابطه هايش مملو از تقلب و فريبكاري بوده است: هيچ مردي نمي تـواند خـوب و با وفا باشد. تا اينكه او در مراسم عروسي دختر عمويش شركت كرد. او گفت: "سـامان، داماد عسل، بهترين مرد دنياست او حـتما عسل را خوشبخت و براي خوشحال كردن او زندگي خواهد كرد. وقتي برق شيرين و دوست داشتني چشمان سامان را ديدم، بــا خـودم عهد بستم كه روزي با مردي آشنا شوم كه همانند گنجينه به من نگاه كند."
سحر وقفه اي در روابط خـود ايـجاد نموده و درباره وسـواس فـكريش نـسبت به مردان بد كمي به تفكر پرداخت. او ميگويد: "پدرم  آدمي خوشگذران و به عنـوان يـك شـوهر و يـك پدر سرد و بي مسؤليت بود. وقتي 10 سال داشتـم مـا را تـرك كـرد. بعد از آن گه گاهي كه او را ميديدم، براي جلب توجه او چرخ و فلك مـيرفتم. وقتي براي داشتن دوست پسر بـه انـدازه كـافي بـزرگ شـدم، بصورت مجازي با افرادي ارتباط برقرار مي كـردم كـه داراي اخلاقيات پدرم بودند. زمانيكه به خودم آمدم و فهميدم كه چه كاري دارم انجـام ميدهـم، بـا مرداني روبرو شدم كه آنچنان هم زرق و برقي و غير قابل اطمينان نبودند."
امروز سحر نامزد دارد -- شخصي هم تيپ سامان. او ميگويد: " نميتوانم باور كنم كه آن هـمه وقـت را با مرداني تلف كردم كه همانند يك شيء بي ارزش با من رفتار ميـكـردند. امـا ارزش آن را داشت، چون فكر ميـكنم در نهايت به من آموخت كه قدر يك مرد خوب را بطور حقيقي بدانم."
3- بعد از من تكرار كنيد: عشق مترادف با افسار به دست گرفتن نيست
وقتي سارا، يك گرافيست 29 ساله در مجله خانواده، با نامـزد خـود آشـنـا شـد، گـويـي رويايي به حقيقت پيوست. در تصورات سارا او و نامزدش سعيد ميبايست همه كارها را با هم انجام ميدادند. سعـيـد ايــده متفاوتي داشت. سارا ميگفت: " تصور ميكردم وقتي به هم رسيديم، سعيد بازي بيليارد دو بار در هفته و نيز بيرون رويهاي بعد از كار خـود را با دوستانش كنار خواهد گذاشت. شغل ما وقت آزاد زيادي برايمان باقي نمي گـذاشت. نبايد اين وقت اندك را تلف ديگران ميكرديم."
اينكه از شريك زندگي خود بـخواهيد 24 سـاعـت روز و 7 روز هـفـتـه بـا شـما بـاشد واقع گرايانه و منـصـفـانـه نـيـسـت، بـا ايـن وجـود مـانـنـد سـارا بـسيـاري از زنان اگر مردشان نيازهايي داشته باشند (مثلا كارها و يا خلوت هاي مردانه) كه نتوان بوسيله رابـطـه بـه آنها جامع عمل پوشاند، احساس دل شكستگي و ترك شدگي مينمايند.
سستي و نيازمندي سارا منجر شد به اينكه سعيد احساس كند گويي تحـت بازداشت خانگي قرار دارد. و فرقي ندارد كه زندان چقدر با شكوه و مـجلل بـاشـد، زنـداني بالاخره ميخواهد خود را رهايي دهد. بين زوجين شكاف و جدايي ايجاد ميشود.
شاداب ترين زن و شوهرها براي رشـد يـافتـن به يكديگر اجازه نفس كشيدن مي دهند. هرقدر جدايي زندگي آنها پوياتر باشد (در زمينه هاي مشاغل، سرگرمي ها، دوستان)، وقتي بهم ميرسند مجبور خواهند بود مقدار بيشتري را با يكديگر تسهيم كنند.
4- مرتكب عهدشكني عاطفي نشويد
اين حياتي است كه شريك زندگيتان فردي باشد كه شما در مورد او با نزاكت و مهرباني رفتار كنيد. اگر تمامي جوكهاي مورد عـلاقه و داستـانـهاي "روزهــاي بــد گذشته" خود را براي يكي از دوستان و يا همكاران مرد خود تعريف كنيد، وقتي به خانه برميگـرديـد بـراي شوهرتان چه چيزي باقي خواهد ماند؟ ممكن است عاقلانه به نـظـر نـرسـد، امـا وقـت و انرژي هر فردي داراي ارزش و اهميت ويژه اي است و مـقـدار زيـاد آن در يـك رابـطه باعث تداوم مي گردد -- و اگـر شما وقت و انرژي خود را با فرد ديگري صرف كنيد بطور بالقوه به رابطه خانوادگي خود لطعمه خواهيد زد. بـدتر آن اسـت كـه تـوسـط بـرقـراري رابطه با يك دوست و يا همكار مرد، اعـتـماد و اطـميـنـان شـوهرتان را از خود سلـب نـمـوده و بـديـن ترتيب با بي وفايي او را آزار دهيد. آذر يـك سرآشپز 34 سـالـه ميـگويد: "بعد از گذشت 6 سال از ازدواجمان شوهرم حميد و من شروع بـه فـاصـلـه گـرفـتـن نموديم. مشكل جدي نداشتيم، اما ديـگر او نـفـر اولي نبود كه وقتي اتفاقي خوب يا بد مي افتاد برايش تعريف ميكرم. اين افتخار نصيب رضا، همسايه مان، شده بود."

آذر هيچگـاه بـا رضـا رابطه جنسي نداشت اما آنها رابطه اي صميمي را آغاز كرده بودند، مثلا آذر به سعيد گفته بود كه شوهرش موي مصنوعي بر سرش ميگـذارد و سـعـيد اين موضوع را به عنوان جوك در خانه همسايه ديگرش در كنار باريكيو مـطـرح نـمـود. حـمـيـد وقتي شنيد بالاي سر كباب و مشروب در خانه همسـايـه در مـورد مسـائـل خصوصي او مضحكه مي شـود، شـوكـه شـد و احـسـاس كـرد بـه او خيانت شـده. او همسرش را به بي وفايي متهم نـمود و نـاگـهان بـزرگـتـرين دعواي ممكن بين زن و شوهر رخ داد. آن دو مسائل را حل و فصل كردند، اما به آذر به بهاي گـزافـي يـادآوري شد كه ازدواج بايد رابطه شماره يك او در زندگيش قلمداد گردد.
5- اگر فكر ميكنيد كه هميشه حق با شماست، در اشتباه هستيد
وقتي شيرين، يك دختر 29 ساله از شيراز، با نامزد خود علي آشنا شد، خوشحال بــود كه با او وجوه مشترك بسياري دارد. هر دو وكيل بودند، به ورزش شنا، اسكي و شطرنج عشق مي ورزيدند. همچنين هر دو سرسـختانه مـغـرور و پـرمـبـاهـات بـودنـد. شـيـريــن ميگويد: "همه چيز علي خوب و كامل بود بجز يك عيب بسيار بزرگ. هميشه فكر ميكرد حـق بـا اوسـت و ميخواست حرفش را به كرسي بنشاند -- خواه اين كه كدام رستـوران همبرگر بهتري دارد و خـواه كـدامـيـك از مـا بـخاطر دعواي قبلي اول عذرخواهي كرده. آن چيزي كه خيلي دير متوجه شدم اين بود كه من هم بهمان بدي هستم. نمي توانستم قبول كنم كه فراموش كرده ام پيغام مهم تلفنيش را بـه او بـدهـم و يـا خـواسـتـه منـتقل شدن او به تهران را بايد جدي مي گـرفــتم. من دوست داشتم در شيراز بمانم و اين كل موضوع بود. او يا بايد من را ترجيح ميداد يا تهران را."
علي تهران را تـرجيح داد. اگـر شـمـا و يـا شوهرتان هرگز نـتوانيد اشتباه خود را بپذيريد، ممكن است به كاميابيهاي كوچكي دست پيدا كنيد، اما هـرگز رضـايـت واقعي را بدست نخواهيد آورد. معذرت خواهي نشانه ضعف نيست بلكه عشق يعني گـهــگاهـي مجبور شويد بگوييد كه متاسفيد.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 3:0 PM  توسط   | 

 

 

با آغاز فصل پائيز و زمستان افسردگي در ميان شمار زيادي از مردم افزايش مي يابد. اين نوع افسردگي كه'' افسردگي زمستاني'' ناميده مي شود در كشورهائي كه زمستان سردتري دارند و يا ميزان آفتاب در پائيز و زمستان در آنجا كمتر است بيشتر ديده مي شود.
فشارهاي اقتصادي، سرخوردگي هاي اجتماعي و مشكلات خانوادگي از جمله دلايل افسردگي در ايران هستند
فرارسيدن فصل زمستان بر ميزان افسردگي در ايران هم تاثير مي گذارد، اما روند صعودي ميزان افسردگي در ايران به شرايط فصلي بستگي ندارد. فشارهاي اقتصادي، سرخوردگي هاي اجتماعي و مشكلات خانوادگي از جمله دلايل افسردگي در ايران هستند.

آغاز پائيز و طرح دوباره موضوع افسردگي در اين فصل بهانه اي است كه نظري به اين بيماري در ايران داشته باشيم.

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- -----

در يك كلينيك روانپزشكي در ميدان ۷ تير تهران بيماراني كه در اطاق انتظار هستند اغلب مرد هستند. ميانگين سني آنها بين ۳۰ تا ۵۰ سال است. آنها مجبورند ساعتهاي طولاني براي ديدن پزشك صبر كنند.

پزشكان اغلب در چند بيمارستان و مطب كار مي كنند و فشار كاري رسيدگي به موقع به بيماران را مشكل كرده است.

مردي كه به همراه همسر بيمارش به اين مركز آمده است از دكتري نام مي برد كه همسرش را در ساعت ۲ صبح مي ديده است و تنها با پرسيدن اينكه ساعت چند است براي او دارو مي نوشته است.

او مي گويد: ''وقتي آدم ۶ساعت در اتاق انتظار بماند حتي اگر سالم باشد نمي تواند فورا بگويد ساعت چند است.''
نداشتن امكانات و يا عدم باور به روان درماني و مشكلات مالي سبب مي شود كه بيماران در مراحل پيشرفته بيماري به سراغ روانپزشكان بروند و تنها به درمان داروئي بسنده كنند.
ويزيت روانپزشك در بيشتر مطب ها بين ۷تا ۸ هزار تومان است و گفتار درماني و يا گروه درماني قيمت هاي مختلفي دارد اما به طور متوسط ۵ تا ۸ هزار تومان است. از آنجا كه ضابطه دقيقي وجود ندارد اين نرخ مي تواند به مراتب از اين هم گرانتر باشد. در شمال شهر تهران يك جلسه گفتار درماني مي تواند به ۵۰ هزار تومان برسد.
زنان ايران هم مانند بيشتر كشورهاي جهان، بيشتر در معرض ابتلا به افسردگي قرار دارند اما در موارد زيادي، كه بيشتر علل فرهنگي دارد، آن را پنهان مي كنند.
با اينكه در سالهاي اخير در ايران روان درماني مورد توجه و تبليغ قرار گرفته است اما الزاما به معناي استفاده همه گير از آن نيست.
خانواده پسر ۱۷ ساله كم درآمدي كه به افسردگي مبتلاست از درمان او سر باز مي زنند و تنها به نذر و نياز براي او بسنده مي كنند.
مادر اين جوان در جواب روانشناسي كه سعي مي كند او را به معالجه فرزندش ترغيب كند مي گويد: ''داروها فقط او را خواب آلود مي كردند. با حرف زدن هم كه نمي شود كسي را معالجه كرد. پسرم را چشم زدند. اشتباه ما اين بود كه او را پيش دكتر برديم. امسال مي خواهيم او را به مشهد ببريم.''
آنچه به عنوان اولين قدم در درمان بيماران مبتلا به افسردگي بايد مورد توجه قرار بگيرد شناخت آن به عنوان بيماري و تلاش براي مداواي آن است.
دلايل فرهنگي، اقتصادي، طبقاتي
پنهان كردن بيماري افسردگي بيشتر علت فرهنگي دارد.
زني دختر مبتلا به افسردگي خود را ۳ سال بعد نزد پزشك برده است و در توضيح اين موضوع مي گويد كه نگران بوده اگر اين موضوع علني شود دخترش خواستگاري پيدا نكند.

''
رويا كوچك انتظار''، روانشناس و عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد تهران است. او تا چندي قبل در اداره بهزيستي در جنوب شهر تهران در محله ''خاني آباد'' در زمينه روان درماني كار مي كرده است.

او در مورد علت هاي افسردگي و رابطه آن با وضعيت اقتصادي خانواده ها در ايران مي گويد: ''فقر، به عنوان يك مشكل كليدي افسردگي را افزايش مي دهد. در فقر اقتصادي ارتباطات اجتماعي هم آسيب مي بيند. كار زياد، ارتباطات عاطفي را كم رنگ مي كند و در خود فرو رفتن افزايش مي يابد. تحقيقات نشان داده كه ميزان افسردگي ميان طبقات كم درآمد و مرفه جامعه به يك ميزان است اما كيفيت و علت آن متفاوت است و طبعا نوع برخورد با آن هم دو گونه است.''

دكتر كوچك انتظار در ادامه مي گويد: ''در طبقات مرفه انتظارات از زندگي و سرخوردگي هاي عاطفي و برآورده نشدن خواسته ها از جمله علل افسردگي است. در طبقه متوسط در مقايسه با دو گروه ذكر شده ميزان افسردگي كمتر است. آنچه مسلم است عدم حمايت هاي اجتماعي از علل افزايش افسردگي محسوب مي شود.''

''
رويا كوچك انتظار'' در رابطه با ميزان ابتلا به افسردگي در زنان و مردان و سنين آن مي گويد: '' افسردگي در جوانان بيشتر است. در موارد زيادي علت آن عدم حمايت هاي اجتماعي و نوعي سردرگمي در يافتن هويت خود است. گروه سني ۲۵ تا ۳۵ سال بيشترين مبتلايان به بيماري افسردگي را در ايران تشكيل مي دهند. متاسفانه در شهرستانها در رابطه با اين بيماري خودسانسوري وجود دارد و نمي توان از ميزان مبتلايان آن اطلاع دقيقي بدست آورد. اما تجربه كاري من در محله ''خاني آباد '' در تهران نشان داد كه مردم در صورت آگاهي از امكانات درماني استفاده مي كنند.''

برنامه هايي كه از سوي اداره بهزيستي براي آگاهي مردم و تشويق آنها به مراجعه به مراكز روان درماني اجرا شده است، توانسته تا حد زيادي به شناخت بيماري كمك كند.

اين كار توسط مشاوران و مددكاران اجتماعي در پايگاه ها ي مردمي مختلف از جمله مساجد صورت گرفته است.

كمبود پزشكان متخصص و روانشناسان به عنوان مانعي جدي براي درمان است.

''
حسن ابراهيمي'' كه سالهاست دچار افسردگي شده است ميگويد: ''ساعتهاي طولاني انتطار براي ديدن دكتر مرا بيمارتر كرد. وقتي هم آنها را مي بيني وقت ندارند. همه اش چند دارو مي نويسند و تمام مي شود. دكتر روانپزشكي كه ۵ دقيقه براي بيمارش وقت صرف مي كند چطور مي تواند او را معالجه كند. البته آنهايي كه پول دارند مي توانند از خدمات بهتري استفاده كنند.''

''
پروين'' به خانواده هاي مرفه تهراني تعلق دارد كه به خدمات روانشانسان اعتقاد دارد و از آن استفاده مي كند.

''
خواهر من سال قبل به افسردگي و اضطراب شديد دچار شد. پيدا كردن دكتر خوب مشكل بود. اگر هم خوب باشند وقت كافي ندارند. بالاخره ما يك روانكاو پيدا كرديم كه پول زيادي مي گيرد. جلسه اي ۵۰ هزار تومان اما لااقل بيشتر از بقيه وقت مي گذارد.''

امروزه رضايتمندي از زندگي در هر طبقه و گروه سني كه باشي به موضوعي پيچيده تبديل شده است و بسياري بر اين باورند كه تا رفع كمبود و يا فقدان برنامه هاي دولتي و همچنين متخصصان رشته روان درماني در ايران روند پرشتاب افزايش بيماري افسردگي آهسته نخواهد شد….

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 2:59 PM  توسط   | 



به روش اراذلي يا جواتي
 
مرد : صد بار نگفتم وقتي من نيسم نرو بيرون ! ها‌ ؟؟
زن : غلط كردم ! گه خوردم ! توروخدا نزن
مرد : چرا تيليفون همش اشغاله ؟! با كي لاس ميزني عوضي ؟
- زن : به خدا اگه اين تلفن نباشه از تنهايي دق ميكنم
مرد : به چپم كه دق ميكني ! خودت بميري بيتره ! خونتم نميوفته گردن ما
زن : خداااااااااااااا ! منو بكش راحتم كن
مرد : از صب تا شب جون ميكنم كه يه لقمه نون بيارم تو اين خونه ! نميشه يه شب نشاشي تو اعصاب ما ؟؟!! ها نميشه ؟
زن : به خدا ديگه نميتونم ... ديگه بسه ... ميرم خونه بابام
مرد : اي شاشيدم تو صفحه اول شناسنامه بابات ... هرررررررررررررري

به روش رشتي - ته غيرت
 
مرد : خانوم جان ببخشيدا ! عذر ميخواما ! شما ديشب تا حالا كجا بودين ؟
زن : خونه عفاف ! مشكليه ؟
مرد : نه خانوم جان خيليم خوبه ! بالاخره شما هم استخدام دولت شدي
زن : ببينم كسي به من زنگ نزد !؟
مرد : عباس آقا جند بار زنگ زد ! گفتم نيستي ! كلي فوش داد بهت
زن : بابا جون يكم هم بكش يه كاري دستو پا كن واسه خودت
مرد : خانوم جان هر چي شما بگي ! اصلا اگه شما بخواي شبا تو كوچه ميخوابم
زن : لوس نكن خودتو حالا ! پاشو اون ?? كيلو كون رو تكون بده يه چايي ور دار بيار
مرد : چشب خانوم جان ! ميخواي دو تا بيارم اصن ؟
زن : راستي ببين امشب ساعت ? قرار دارم اون شورت گول گوليمو شستي؟
مرد : خانوم جان جسارته ها ! فضوليه ! با كي قرار دارين ؟
زن : با عباس اقا ! به تو ربطي داره ؟
مرد : آها خانوم جان خيالم راحت شد ! منو عباس آقا نداريم كه
زن : ولي خودمونيما دماغت خيلي ضايست
مرد : چي ؟! چي ؟! دماغ من ؟! توهين ميكني ؟! دماغ مسئله ناموسي نيست كه بشه به
همين راحتي ازش گذشت ! اصن ‍خانوم جان من ميرم خونه ننم

زن : به سلامت ! عباس از تو كمد بيا بيرون

به روش تركي - نمنه
 
مرد : فكر كردي من نميدانم ؟! فكر كردي من خرم ؟! شعور دارم ؟
- زن : ببين من هيچ گونه بيگناهم ! كاري نكردم
مرد : آخه من بدون بي دليل كه بهت گير نميدم ! ميدم ؟
زن : اونشو من نميدونم ! فقط اينو بگم كه من به تو وفادارم
مرد : الله اكبر ! خود درخت كرم ميريزه ها ! خجالت بكش زن
زن : اگه باورت نميشه خوب طلاقم بده
مرد : بيبن كشيدن تو به دادگاه واسه من مثل كشيدن مو از ماسته
زن : من به اين چيزاش هيچ كاري بيلميرم
مرد : اي پوخ گويوم سوزون آقزووا
زن : سيكتير بابا

به روش سوسولي - ايش
 
مرد : چرا انقد دير كردي ؟ دلم هزار را رفت ! آرايشگاه نبودي مگه ؟
زن : اوا اين چه سواليه ؟ خب معلومه آرايشگاه بودم ! مگه به من شك داري ؟
مرد : چه حرفا ميزني !! من به تو بيشتر از خودم اعتماد دارم
زن : آخه ميدوني چي شد ؟ از آرايشگاه تا خونه پياده اومدم كه آرايشم خراب نشه
مرد : اوا خوب كردي ! انقد نگران شدم ! فكر كنم فشارم افتاده پايين
زن : آخ بميرم الهي ! تو راه كه ميومدم يه چند تا از اين عوضياي جلف لجن بهم تيكه انداختن منم جوابشونو ندادم
مرد : خوب كاري كردي ! از اين آدما خيلي زياد شده ! فقط بلدن جلف بازي در بيارن
زن : حالا تو خودتو خيلي ناراحت نكن بچت ميوفته
مرد : اوا خيلي بدي تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 2:57 PM  توسط   | 

 

 

 

به تجربه  دريافته ام كه طغيانگران هرگز خويشتن را به تمامي از نفوذ مردمي كه بر ضد آنان طغيان  مي كنند ، نمي توانند آزاد سازند. هر چه را كه اينان پسنديده اند ، طغيانگران بايد مردود شمارند و هر چه را كه اينان مردود شمرده اند ، طغيانگران ناگزير مي ستايند. بدينسان عقايد آنان به صورت معكوس از طرف دشمنانشان تقرير مي شود. فقط به تدريج معلوم مي گردد كه براي دست يافتن به حقيقت چنين  راه سهل و آساني وجود ندارد. پذيرفتن اين كه  افكار و عقايد فلان كس همواره باطل است ، همان اندازه زيانبخش است كه گمان كنيم افكار و عقايد او همواره درست است.

 

اگر مي خواهيم علم ثمره نيكو به بار آورد بايد دست به دامان احساس بشويم نه معرفت... ترس و دهشتهايي را كه علم ممكن است پديد آورد به من نشان داده شد و در نتيجه دانستم كه اين ترس و هراسها هر اندازه هم علمي باشند ، همچنان دهشتناك و سهمگينند. پليدي پليدي است گو كه در به وجود آوردن آن حداكثر مهارت نيز ضرور باشد.

...

علم به شما شكيبايي و خويشتنداري نمي آموزد ، شفقت و مهرباني را تعليم نمي دهد و دلبستگي به سرنوشت بشر را در شما نمي پروراند. اينها را آنقدر كه بتوان از راه تعليم و تربيت رسمي آموخت به احتمال قريب به يقين به وسيله تعليم تاريخ و ادبيات بزرگ جهان مي توان در آدمي پديد آورد. ايجاد و پرورش اين خصايل كار علم نيست ، كار ادب است.

...

فكر نمي كنم لازم باشد تعليم و تربيت علمي و تعليم و تربيت ادبي به اندازه اي كه امروز متداول كرده اند از يكديگر مجزا باشند. من گمان مي كنم هر دانشجوي رشته هاي علمي ، بايد اطلاعاتي از تاريخ وادبيات و نيز هر دانشجوي رشته هاي  ادبي ، آشنايي با انديشه هاي اساسي علوم داشته باشد.

...

در تعليم تاريخ به مثابه نقطه مقابل ادبيات، اجمال مي تواند بسيار مفيد واقع شود. براي كساني كه نمي خواهند مورخ يا معلم تاريخ شوند "دوره اجمالي تاريخ" ، اگر به درستي اجرا شود ، مي تواند مفيد واقع گردد و در آنان استنباط با ارزشي از جرياني دامنه دار كه در آن امور نزديك و آشنا اتفاق مي افتد بپروراند. در اين "دوره اجمالي" بايد تاريخ بشر بررسي شود ، نه تاريخ فلان و بهمان كشور و به ويژه هرگز نبايد پاي تاريخ كشور خود به ميان آيد. بايد از قديميترين اموري كه به وسيله علم باستانشناسي و مردمشناسي كشف گرديده است ، آغاز كرد تا بروز تدريجي چيز هايي در زندگاني بشر كه در نظر ما موجب مي شود براي او منزلتي كه شايسته اوست قائل شويم. كساني را كه انبوه بيشماري از "دشمنان" را به خاك هلاك افكندند ، نبايد چون قهرمانان جلوه گر ساخت ، بلكه كساني را بايد قهرمان معرفي كرد كه  در افزايش گنجينه معرفت زيبايي و خرد بشري سهمي داشته اند. بايد در اين  "دوره اجمالي" آن نيروي لايزال [نيروي فكر بشر] كه در زندگاني بشري ارجمند است ، باز نموده شود. بايد نشان داد كه اين نيرو گو كه بارها بر اثر نفرت بربريت و فنا كاري خرد و خمير شده ، باز در نخستين فرصت ، چون سبزه اي كه در بيابان پس از باران جوانه زند ، سر بر كشيده و قد بر افراشته است. اين  "دوره اجمالي" بايد نو برگهاي شوق و اميد جوانان را تا جوان و انعطاف پذيرند ، نه به سوي پيروزي بر ابناء نوع ، بلكه متوجه غلبه بر نيرو هايي كند كه تاكنون زندگاني آدمي را از درد و اندوه مالا مال ساخته است_ منظور من آن نيرو هاي طبيعت است كه هنوز نمي خواهد ثمره خود را تسليم بشر كند_ نيروهاي جهان ستيزه جو _ كين و نفرت _ و اسارت شديد در چنگال ترس كه ميراث دوران بيكسي و ناتواني بشر است ؛ "دوره اجمالي تاريخ" مي تواند و بايد اينها را متضمن باشد . آنچه آمد اگر بخشي از  افكار روزمره آدميان گردد ، ديگر خشونت و ديوانگي آنان به نرمي و ملايمت مي گرايد.

 

جهان پر است از مردماني كه چون احساسي به نظرشان زيبا و شريف آمد گمان مي كنند كه احساسشان بايد در كائنات طنين بيفكند. مي پندارم هر آنچه در نظر آنان كمال اخلاق آمد ، نمي تواند بدون سبب بي اعتبار باشد . بي اعتنايي نسبت به اندوهها و شاديهاي بشر كه خصيصه جهان مادي به نظر مي آيد ، به گمان آنها ، تصوري باطل است و پيش خود دل خوش مي دارند كه زجر و تعصبي كه در نتيجه اعتقادات خاصي نصيب آدميان مي شود ، خود گواه بطلان آن باورهاست. اين گونه بررسي امور چه در جواني و چه در اين ايام ، به نظر من گريز ناشايستي است از حقيقت.

در امور روزانه ، كسي در اين شك و ترديدي به خود راه نمي دهد . وقتي پزشك به شما مي گويد سرطان داريد ، اين عقيده طبي را گو كه درد آور است با صبري كه از شما ساخته است مي پذيريد ، گرچه رنجي را كه از اين رهگذر متحمل مي شويد ، به مراتب بيشتر از دردي است كه يك نظريه ناراحت كننده مابعد الطبيعي به شما وارد مي آورد. اما هرگاه پاي معتقدات ديرينه در باب كائنات به ميان آيد ترس هاي ننگ آور كه ترديد موجد آنهاست ، شايسته ستايش محسوب مي شوند ، حال آنكه شهامت فكري ، به خلاف شهامتي كه در جنگ بروز مي نمايد ، مادي و بري از احساس به شمار مي آيد...هنوز همين رويه الهامبخش سيستمهاي فكري بسياري است كه اساس و پايه آنها بر ترسهاي بي ارزش نهاده شده است. من نمي توانم قبول كنم ، و اين را با حد اعلاي تاكيدي كه از من بر مي آيد مي گويم ، كه براي روي گرداندن از واقعيت انكار ناپذيري كه پسند خاطر ما نيست ، هيچ گونه عذر موجهي وجود داشته باشد.

آنچه بشر را به نيكبختي هنمون مي شود ، پندار نيست ، هر اندازه هم كه اين پندار بلند پايه جلوه كند. آنچه بشر را بسر منزل مي رساند ، دنبال كردن حقيقت است با شهامتي انعطاف ناپذير.


 
كلمات قصار
 
فلسفه عبارت است از هنر به كار بردن كلماتي كه معناي آنها را نمي دانيم به صورتي موثر

 

هدف اخلاق آنست كه مردم را توانا سازد بي احساس پشيماني ايجاد مزاحمت كنند.

 

آدميان آسيب به اندازه اي وارد مي آورند كه جسارت كنند و خوبي آنقدر كه مجبور باشند.

 

آزادي يعني اينكه من هر چه دلم خواست انجام دهم. سوء استفاده ازآزادي ، يعني اينكه تو حق داشته باشي هر چه دلت خواست بكني.

 

حق "امري" است مربوط به حكومت !

 

دين يكي از شاخه هاي سياست است.

 

ما بايد اجازه دهيم كه مخالفان ما بينديشند- اگر مي توانند.

 

از كتاب "حقيقت و افسانه"  برتراند راسل   - ترجمه منصور مشكين پوش

 

منبع: آرمان و اندیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 2:55 PM  توسط   | 

 

 

 

مصرف مواد مخدر و اعتیاد به آن خطرناکترین پدیده جامعه امروزی بحساب می آید که جز تباهی، نابودی، بیماری، پشیمانی و مرگ چیزی بدنبال نخواهد داشت. نتیجه و عاقبت افرادی که به مصرف مواد مخدر مبادرت می ورزند باید درس عبرتی برای افراد دیگر بخصوص جوانان باشد تا بخاطر شادی ها، خوشی ها و اثرات کاذب زودگذر و تحت تأثیر دوستان ناباب هرگز حتی فکر مصرف آنها را نیز به خود راه ندهند. در این قسمت برای آشنایی بیشتر شما با انواع مواد مخدر و اثرات سوئشان مطالبی آورده شده است که امید

می رود با خواندن آن آفتی روشن برای پیشگیری و رهایی قطعی در فرا سوی دیدگاه همه افراد شکل گیرد.

 

به امید روزی که همه جوانان در سایه تلاشرو کوشش و در پناه سلامتی و بدور از هرگونه مواد مخدر و روانگردان به آباد کردن وطن خویش بپردازند . انشاءالله

 

 

 

تمامی داروهای مخدر و روانگردان، مغز و نواحی مختلف بدن را تحت تأثیر خود قرار میدهند و تعادل شیمیایی بدن را بر هم میزنند. احساساتی که در پی این گونه مواد در بدن ایجاد میگردند به عوامل زیر بستگی دارد:

 

1-    سن: مواد مخدر در جوانان تأثیر سوء بیشتری دارد بخاطر انکه مغزشان در حال رشد و تکامل است.

2-    زمان استعمال

3-    خلوص مواد

4-    میزان مصرف

5-    چگونگی مصرف" تزریق، خوراکی، دود کردن، استنشاق"

6-    خلق و خو، سطح سلامتی و شرایط محیطی فرد.

 

 

مواد روانگردان

 

مواد روانگردان به 4 گروه تقسیم بندی میگردند:

 

1- STIMULANT " محرکها" :  افزایش انرژی، هوشیاری ذهنی و فعالیت جسمانی، کاهش خستگی، سرکوب گرسنگی، افزایش ضربان قبل و فشار خون، مثال: کوکائین و کافئن  

 

2- DEPRESSAN " سرکوبگرها": کاهش انرژی، هوشیاری ذهنی، ضربان قلب، فعالیت جسمانی و سرعت تنفس، کاهش سرعت عکس العمل، خواب آور و القاء حالت رویا، مثال: الکل، مرفین و هروئین.

 

3- HALLUCINOGENS " توهم زاها" : تغییر و اختلال در خلق و خو، ادراک و حواس بینایی، شنوایی و احساسات، القاء حالت رویا، مثال: ماری جوانا و ال اس دی.

 

4- NARCOTICS"مخدرها" : القاء بی حسی، کرختی، رخوت و خواب شدید.

 

 

انواع گیاهان رونگردان

 

 

OPIUM POPPY " خشخاش"

 

داروهای استخراجی: هروئین، مورفین، کدئین، تریاک. مسکن و ضددرد میباشد.

 

CANNABIS SATIVA " شاهدانه"

 

داروهای استخراجی: TETRAHYDROCANNABINOL که ماده ای مسکن، شل کننده عضلات، خوا ب آور و آنتی بیتویک است. ماری جوانا و حشیش از آن گرفته می شود. حشیش از صمغ گیاه و ماری جوانا از ساقه و برگ آن .

 

COCA

از آن کوکائین استخراج میشود که یک الکالوئید بی حس کننده موضعی میباشد.

 

نکته:

به تزریق وردی مواد مخدر MAINL INING و به تزریق زیر پوست و عضلات SKIN POPPING میگویند.

 

حشیش ، ماری جوانا و هروئین...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 2:54 PM  توسط   | 

 

 

 

چه دوری وقتی کنار تو نشسته ام و به آرزوهای خفته ام فکر می کنم .

چه نزديکی ، وقتی فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه ی قديميه ذهن با ميوه های کال خيال حرف می زنم .

اتاقم پر از باران می شود وقتی رؤياهايم را فراموش می کنی و چشمهايم را پشت آفتاب ناشناس جا می گذاری .

دلم پر از خون می شود وقتی سلامم را نمی شنوی و در کشتزار زندگی شعله می پاشی .

ترانه های من را بشنو و از تپه های غرور پايين بيا !

اگر ستاره ها از راه برسند ، ماه ديگر به تو نگاه نخواهد کرد .

حرفهايم را باور کن ! ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه ی باغچه نشسته اند و به آواز ماهی های حوض گوش می دهند .

دانه های برف کی به جای قلبمان جامه هايمان را سپيد خواهند کرد ؟ کاش کسی انبوه برف را از قلبمان پاک کند .

رگهای من شبيه زمستان شده اند . پلکهای مرطوب مرا باور کن ! اين باران نيست که می بارد ، صدای خسته ی من است که از چشمهايم بيرون ميريزد .

بيا از دالانهای تاريک بيهودگی عبور کنيم و به چمنزاران روشن برسيم .

گذشته های خاموش را دور بريز و خانه را پر از بوی زنبق کن ! بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچگاه طعم نمک را فراموش نکنيم .

اگر سلامم را پاسخ گويی ، از آواز قناريها برايت انگشتر و گردنبند می سازم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 2:52 PM  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 2:50 PM  توسط   | 

:

10- خشم و رنجش موجب پریشانی است و ارتباط و مصاحبت موجب آرامش. خشم خود را از دیگران در مصاحبت با آنها مطرح کنیم

9- ذهن خود را از همه ناممکن ها رها کنیم و به خود فرصت بدهیم تا به سبک خود با خدا ارتباط برقرار کنیم. تردیدها مان را درباره آنچه معجزه می دانیم دوباره بررسی کنیم و ذهنی باز و بی قضاوت را جایگزین تردیدهامان کنیم.

8- دشمنی ها را از افکارمان بیرون کنیم. شعور جاری در ما در همه انسانها جاریست. وقتی همه به هم متصلیم یک تلنگر هم بسیار درد آور است چه رسد به تنفر و دشمنی.

7- شادمانی را وقتی برای خود می خواهیم از ما می گریزد