حق حاکميت بر کالبد خويش
به باور من هر گونه مبارزه و تلاش برای گسترش و استقرار دمکراسی و نيز نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، در گرو، و از راه آسيب شناسی و بازسازی حق حاکميت و تسلط آدمی بر بدن خويش است. به عبارت روشن تر آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ی ناگزير آزادی سياسی اند، البته و صد البته آزادی جنسی نيز همانند آزادی در پهنه ی اقتصاد هم ضروری است و هم نيازمند نوعی دخالت و نظارت دمکراتيک اجتماعی.
در واقع بايد کليدی ترين و اساسی ترين سوال منتهی به دمکراسی را يک گام عقب تر ببريم.
چرا دمکراسی؟ زيرا اصلی ترين و موجه ترين فردی که می تواند برای سعادت و سرنوشت خويش تصيم بگيرد، خود فرد است.
به عبارت ديگر دمکراسی می گويد: آدمی اصلی ترين فرد و موجه ترين فرد برای تصميم گيری در مورد اصلی ترين مساله ی زندگی يعنی "چگونگی توزيع قدرت" است، از اين روست که اعلاميه ی جهانی حقوق بشر، اين حق روشن و کليدی را در تارک رواق بلند بنای خود قرار داده است.
اگر دمکراسی يعنی من هستم، اگر دمکراسی يعنی من بايد بر سرنوشت خويش حاکم باشم و اگر دمکراسی يعنی حقوق بشر حق من است، صد البته دمکراسی يعنی من مناسب ترين فرد برای تصميم گيری در مورد خصوصی ترين مسايل خويش هستم!
چگونه ممکن است به کسی که شايستگی تصميم گيری در مورد پوشش خويش را نداده اند، حق تصميم گيری در سرنوشت سازترين مسايل سياسی، فرهنگی و اجتماعی را داد؟ چگونه ممکن است، کسی که شايستگی تصميم گيری در مورد روابط شخصی خويش را ندارد، بخواهد و بتواند در مساله ی توزيع قدرت و آزادی، مشارکت داشته باشد؟ چگونه ممکن است از کسی که "حاکم بر کالبد" خويش نيست، بخواهيم حاکم بر کالبد جامعه ی خويش باشد؟
"حق حاکميت بر خويش" کليدی ترين حقی است که در اعلاميه ی جهانی حقوق بشر به چشم می خورد. حقوقی چون: آزادی بيان، آزادی عقيده، آزادی انتخاب نظام سياسی و ... ترجمان ديگر اين حقند.
به باور من راز مخالفت سنتی برخی از اسلام گراها با حقوق بشر از همين نکته برمی خيزد. به عبارت ديگر، اسلام گراها با هرچه بتوانند آشتی کنند، با "حق حاکميت آدمی بر خويش" نمی توانند آشتی کنند. اگر در ادبيات اسلام گراها با گزاره ها و آموزه هايی روبرو می شويم که مخالف اين برداشت است، نبايد در اين نتيجه گيری ترديد کنيم، زيرا به دلايلی که خواهم آورد، اين نکته خود از عمق "خود ستيزی" اسلام گراها آب می خورد!
اسلام گراها به هر فرقه و گروهی که متعلق باشند، در نهانی ترين تمايلات خود "خود ستيزند" و به ناچار به دريافت های خود بی اعتماد. اين بی اعتمادی و خودناباوری است که به صورت نفی خود يا عقل ستيزی در تاريخ اسلام بيش از هر چيز ديگر به چشم می خورد. عجيب نيست اگر برای مثال پهنه ی تفکر شيعی که می بايست اعتزالی و اصولی باشد در عمل در چمبره ی شيوخ اشعری مسلک و اخباری کيش باشد. اين وارونگی جلوه ی غالب تاريخ اسلام گراهای شيعی است که از خودستيزی و مازوخويسم آب می خورد و به همين دليل ساده، همه ی آموزه های موافق با حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش در ادبيات اسلامی، در دستان اسلام گراهای خود ستيزی که برای ورز دادن کلمه ها، واژه ها، عبارت ها و آموزه ها و تبديل کردن آن ها به ضد خود ورزيده هستند، به راحتی و به آسودگی می تواند فراموش شود.
اسلام گراها تا بيرون از قدرتند از آزادی، برابری و عدالت ستايش می کنند، اما وقتی بر توسن قدرت چيره می شوند، با بکار انداختن سازوکارهای ورز کلمه ها، عبارت ها، آموزه ها و تاريخ ها، اسلام های آزادی کش را که با روحيه ی خود ستيز آنان موافقت بيشتری دارد، غالب می کنند. محروميت از تاريخ و بی تاريخ بودن (۱۲) ، فقدان تاريخ انديشه، توسعه نايافتگی زبان(۱۳) ، چيره گی تمايلات خودستيزانه و مرگ پرست و فقر فلسفه و انديشه از دلايل اصلی توفيق آنان است.
حق حاکميت بر خويش، چهارچوب اصلی و پيش نياز جدی قراردادگرايی و قرارداد گرايی اصلی ترين بستر بسط و گسترش دمکراسی است. آزادی و برابری، بيش و پيش از هر اصل و برهانی جان مايه ی حق حاکميت آدمی بر کالبد و سرنوشت خويشند. آن چه جوامع مختلف انسانی را و نيز دوره های تاريخی مختلف را از يکديگر جدا می کند، در واقع چگونگی کم وکيف درک آدميان از اين حق و نيز سازو کارهای اعمال آن است (۱۴) .
مثالی در چگونگی نقض ظريف حق حاکميت بر کالبد خويش
در زمانه ی افول مذاهب و اديان بزرگ، ظريف ترين و در همان حال پيچيده ترين و جديدترين توجيه برای نقض حاکميت فرد بر کالبد خويش را برخی از کيش ها و جريان های معنوی و منادی ايمان - که در واقع چهره های لاغر شده ی همان مذاهبند – به عهده گرفته اند، که تلاش می کنند، راه را برای اسب تروای خشونت – هرچند در دوزهای اندک- باز کنند. می گويم در دوزهای اندک، زيرا به نظر می رسد، بانيان اين انگاره ها از سرشت و ديناميزم خود پيش رونده ی خشونت، بی اطلاع اند و بر همين اساس بر واژه ی اندک تاکيد ويژه ای می گذارند.
نمونه ی اين پادانديشه، در گفتمان معاصر، "خشونت عشق" است که جناب ملکيان آن را بازيابی و احيا کرده است (۱۵) . وی در استدلال اين تجويز، ابتدا به روانشناسی (بدون ذکر مرجع) استناد می کند و خشونت را بر دو نوع تقسيم می کند: خشونت عشق و خشونت نفرت.
در ادامه توضيح می دهد:
اول: غايت زندگی آدمی آرامش و شادی است و جامعه ای مطلوب تر است که توليد و توزيع شادی در آن، آسان تر و در دسترس تر باشد.
دوم: برای رسيدن به يک جامعه ی مطلوب، بايد آهسته آهسته، نوعی عشق ناخودگرايانه و فعالانه را نسبت به هم نوعانمان در درون خودمان بپرورانيم.
سوم: عشق ناخودگرايانه و فعالانه نسبت به هم نوعان، محتاج فداکاری و صرف نظر کردن از اميالی هم چون خواهش ثروت، قدرت، مقام، شهرت، محبوبيت و حتی علم است.
چهارم: بدين ترتيب وقتی عاشق انسان های ديگريم، زندگی برای ما خشن می شود (هم به واسطه ی فداکاری هايی که می کنيم و هم به واسطه ی ان که در برخی از پهنه ها کاری از ما ساخته نيست). اين نوع از خشونت، خشونت معطوف به عاشق است.
پنجم: اگر انسانی، انسان آرمانی باشد (همه ی اطلاعات لازم برای تصميم گيری را داشته باشد)، آنگاه، خوش آيندهای او مصلحت ناميده می شود. چنين انسانی می تواند، در شرايطی (عاشق يقين آفاقی و نه انفسی داشته باشد، يعنی اطلاعات او برآمده از تحقيقات متولوژيک باشد. و در شرايطی خشونت بورزد که رغبت يا عدم رغبت فرد برای انجام کار تاثيری در نتيجه کار نداشته باشد) ديگران را به انجام کارهايی که خويش صلاح می داند وابدارد. اين نوع از خشونت، خشونت معطوف به معشوق است.
چه راه طولانی و عجيبی پيموده می شود برای نقض حاکميت فرد بر کالبد خويش. اين همه صغرا کبرا برای آن بود که جناب ملکيان - که از دستگاه متافيزيک دين، تعبدی بودن، قدسی بودن و غيرعقلانی بودن آن ها شکايت ها دارد و تلاش می کند در پروژه ی "عقلانيت و معنويت" از تاريخ عبور کند، تقدس زدايی کند و به عقلانيت برسد و سکولاريزم، اومانيسم و برابری طلبی را پرورش دهد(۱۶) – همان کاری را بکند که اديان آشکارا می کنند! البته با اين تفاوت اندک و قابل اغماض. اديان و مذاهب خشونت دينی را لازم و مقدس می دانند، زيرا فرمان آن از سوی دانای کل صادر شده است، در حالی که "خشونت عشق" بايد تحمل شود، زيرا، فرمان آن به وسيله ی انسانی آرمانی صادر شده است!
چه دعوت آشکاری به کيش گرايی و جادو گری مدرن!
با همه ی احترامی که برای ملکيان قايلم نمی توانم، تعجب عميق خود را از ادای اين گزاره ها عجيب و غريب نشان ندهم.
اول: آموزه های مورد استناد به شدت پارادکسيکال و باطل نمايند. برای مثال، اگر غايت زندگی رسيدن به شادی، آرامش و اميد بيشتر باشد، عشق - ناخودگرايانه و فعالانه - آن گونه که ملکيان توصيف می کند، نمی تواند آدميان را به شادی، آرامش و اميد رهنمون گردد. و می گذريم از اين که در واقع، عشق هيچ گاه ناخودگرا نمی تواند باشد. تفکيک خشونت معطوف به عاشق با مازوخيسم در فرهنگ ايرانی به قيمت غيبت طولانی دانش انتقادی روانکاوی ممکن شده است.
دوم: توجيه خشونت معطوف به معشوق و تفکيک آن از ساديسم ناباورانه تر و عجيب تر است. زيرا، مبنای آن، دو پيش فرض دست نايافتنی و نيز، دو شرط ناشدنی است. گام نخست در توجيه خشونت معطوف به معشوق، پيش فرض تحقق انسان آرمانی و دانش يعقينی است، که هيچ يک در پرتو شناخت شناسی جديد قابل دفاع نيستند. نه انسان آرمانی وجود دارد، و نه دانش می تواند يقينی باشد! رويای دست يافتن به يقين آفاقی در برخی از انتخاب های زندگی، اگرچه به مدد دستاوردهای علمی و انفجار اطلاعات، ممکن به نظر می رسد، اما در واقع، تحليل های دقيق شناخت شناسانه، روش شناسانه و متکی بر تاريخ انديشه، به روشنی نشان می دهد که از اين دريای خروشان، آنتروپيک و پر جزرو مد، هرچه بتوان صيد کرد، مرواريد يقين نمی توان صيد کرد. علم با همه ی دبدبه و کب کبه ای که دارد، محصول حدس ها و ابطال های ماست. هر آموزه، گزاره و دستاورد انسانی ای در بهترين حالت، انگاره ای بيش نيست. تاريخ دانش تاريخ تنازع انگاره هاست.
همه ی هم بشر، در اين دريای خروشان، نه به چنگ آوردن يقين و صيد ايمان که رها کردن يقين ها و ايمان هاست. دانش حتی در پهنه ی آفاقی خود، آن چنان سيال و گريزپاست، که هر اميدی را برای يافتن يک مبدا محور مختصات ابدی به ياس می کشاند. اين که بنای دانش خود را کجا قرار دهيم؟ يک انتخاب است، که در پهنه های مختلف، گفتمان های مختلف و پارادايم های مختلف و جمع های مختلف، متفاوت خواهد بود. در اين معنا، دانستن، هم چون گفت و گويی بی پايان است.
و نيز تصور کنيد در زمانه ی انفجار اطلاعات، در جهان عارضی، در جامعه ی مجازی و در سيطره ی عدم قطعيت، انسان آرمانی ملکيان چه محلی از اعراب خواهد داشت؟
اما خشونت معطوف به معشوق دو شرط ناشدنی نيز دارد، زيرا، مرجع داوری هميشه خود عاشق است، يعنی عاشق است که بايد - در مورد يقين آفاقی و نيز شرايط تاثير خشونت - داوری کند! با اين شرايط، نبايد از خود بپرسيم، خب، چه چيز تغيير کرده است؟ بخش عظيمی از خشونتی که در طول تاريخ بر آدميان رفته است، به وسيله ی کسانی انجام شده است، که هم خود را انسان آرمانی می دانسته اند، و هم خشونت خويش را برآمده از عشق می دانستند. شايد دلايل اصلی همه گيری خشونت (هم در اعمال آن و هم در پذيرشش) را بتوان در سويه های پنهان همين پاداندشه جستجو کرد.
تجويز خشونت برآمده از عشق، تجويز نقض حق حاکميت آدميان بر خويش، حتی اگر نه به دو شرط، که به هزار شرط مقيد گردد، نمی تواند به توليد و توزيع بيشتر آرامش، شادی و اميد بينجامد.
اگر طالب دولت مدرنيم، اگر طالب توسعه ايم، اگر دمکراسی و حقوق بشر می خواهيم، بايد بی هيچ اما و اگری از اساسی ترين و اصلی ترين حق خود، يعی، حق حاکميت بر کالبد خويش صيانت کنيم و نگذاريم هيچ کس و به هيچ قيمتی اين حق را از ما بستاند.
آسيب شناسی سکس
آسيب شناسی و سروسامان بخشيدن به مساله ی سکس، چنانچه بخواهد از چمبره ی عوام زدگی و باتلاق عادت و سنت دور شود و بر مدار خرد و فرزانگی درآيد، تا حد بسياری مربوط و مرهون شناسايی و به رسميت شناختن پهنه های مختلف مطالعه ی پديده ی سکس خواهد بود. پهنه های مختلفی که نه تنها از پهنه های ديگر دانش و جامعه متمايزند، که هر يک به تنهايی مهم، مستقل و موثرند.
اين پهنه ها به اختصار عبارتند از:
سکس و زيست شناسی
سکس و روانشناسی
سکس و روانکاوی
سکس و جامعه شناسی
سکس (سکسولوژی)
سکس و اخلاق
سکس و دين
سکس و تاريخ
نشانه شناسی سکس
سکس و تجارت
سکس و آموزش
اقتصاد سکس
سکس و خانواده
سکس و حقوق
آسيب شناسی سکس (سکس سياه)
سکس و سياست
و ...
گستردگی پهنه های مختلف پديده ی سکس و نيز مباحث پيرامونی آن ها، هر گونه تلاش علمی فلسفی صادقانه برای نظريه پردازی و تنوير اين پديده را تا حد بسياری با مشکل روبرو می کند. و نبايد فراموش کرد که اين مشکلات، تنها مشکلات شناخت شناسانه يا روش شناسانه نيستند، بلکه و به طور عمده اين مشکلات به پهنه ی مطالعات فرهنگی، دين شناسی، جامعه شناسی و سياست مربوط می گردند، که گاهی، حتا هر گونه گفت و گو و مطالعه در مورد سکس را غير ممکن می کنند.
چه بپسنديم و چه نپسنديم، واقعيت آن است که مساله ی سکس و ناهنجاری های آن در جامعه ی ايرانی به شدت با آزادی و حقوق بشر گره خورده اند. اما آنچه اين دو را به هم پيوند داده است، تنها واقعيت های غيرقابل انکار خارجی يا تحليل های دقيق کارشناسانه نيست، بلکه ايديولوژی غيرانسانی ايست که خرج خود را از سکس و ناهنجاری های آن می گيرد. ايديولوژی ای که هم بستر سکس سياه را فراهم می آورد، وهم با اشاره رندانه به آن ها، برای ادامه ی راه، سوخت گيری می کند. بدون تاسيس و تدوين يک گفتمان انسانی، سالم و شکوفا از سکس، عبور از ورطه ی سکس سياه و در افتادن با ايديولوژی بانی آن ممکن نخواهد بود.
برای مثال، حجاب يکی از اصلی ترين انگاره های سنتی – دينی اسلام گراهاست که هم از انگاره های سکسی آن ها آب می خورد و هم به طور مداوم انگاره های سکسی آنان را سيراب می کند. بدون رمز گشايی پديده ی حجاب در پهنه های مختلف دانش، هم چون تاريخ، دين شناسی، روانکاوی، نشانه شناسی و ... در افتادن با انگاره های سکسی اسلام گراها سخت و کم نتيجه خواهد بود. حجاب – فارغ از ريشه و انديشه های مربوط به آن – به زبان نشانه شناسانه نوعی نشانه است. حجاب "شکل" ويژ ای از پوشش است و به "معنای" ای خاص (صاحب اين پوشش مذهبی است) اشاره دارد. در اين سطح، انتخاب نشانه ی حجاب دلبخواهی، عرفی، آزادانه و مومنانه است. اما حجاب در کشورهايی که نهاد دين و نهاد دولت در هم آميخته است (ايران)، در کشورهايی که به نوعی از دکان دو دهنه ی دين تغذيه می شوند و برای تراشيدن مشروعيت کاذب به نهادهای دينی و ژشت های مذهبی وابسته اند (ايران، عربستان) و در جريان های بنياد گرای اسلامی چندين دلالت اسطوره ای تازه نيز يافته است که رمزگشايی آن و اسطوره زدايی از آن لازم است. اين نشانه، در اين جوامع و جريان ها، در دستگاه اسطوره شناسی رولان بارت (۱۷) در واقع در مرتبه ی دوم زنجيره ی نشانه شناسی قرار گرفته است و از نوعی دلالت اسطوره ای خبر می دهد. اين دلالت های اسطوره ای می توانند اين گونه باشند: کشورهايی که در آن ها رعايت هنجارهای حجاب قانونی و اجباری است، اسلاميند. رعايت هنجارهای حجاب، به طرفداری از حکومت مذهبی و جريان های بنياد گرا دلالت دارد و ...
دلالت اسطوره ای حجاب، برای مثال به جمهوری اسلامی ايران، اين امکان را می دهد که هم از حجاب به عنوان امری ضروری، بديهی و طبيعی دفاع کند (برشی از تاريخ را به مدد ايديولوژی به جای طبيعت و واقعيت جا بزند) و هم حجاب را به پرچم طرفداری از اسلام و جمهوری اسلامی تبديل کند.
دلالت اسطوره ای حجاب، از يک طرف به مخالفان اين کشورها و جريان ها امکان می دهد که از عبور کردن از حجاب به عنوان ابزاری برای مخالفت مسالمت آميز با آنان سود ببرند، و از طرف ديگر به اين کشورها و جريان های تمامت خواه نيز اين امکان را می دهد که با بالا بردن هزينه ی بی حجابی، به صورت قانونی (اجباری کردن هنجارهای حجاب) و غير قانونی (از طريق گروهای فشار) ظاهر جامعه را به گونه ای بيارايند که بر اسلامی بودن و نيز مشروع بودن مستبد دلالت داشته باشد. دلالت اسطوره ای حجاب، طرفداران آن را وا می دارد تا از حجاب به عنوان يک انتخاب به حجاب به عنوان يک ضرورت برسند و اين چنين است که رعايت حجاب و اسطوره سازی از آن يا ديگر هنجارهای سکسی، در اين کشورها و جريان ها به گونه ای آشکار انعطاف ناپذير، غيرقابل نقد و غيرقابل تغيير است و با تهديد و ترور پيوند خورده است (۱۸) .
سکس به لحاظ ديگری نيز در جامعه ی ما با ايديولوژی پيوند خورده است و دانش نشانه شناسی می تواند با تحليل های خود آن را اشکار کند. ايديولوژی حاکم بر پهنه ی سکس تلاش می کند باورها، رفتارها و هنجارهای سکسی را نه به عنوان پديده هايی تاريخ مند، قابل نقد و تغييرپذير، که به عنوان واقعيت هايی طبيعی و تغييرناپذير جابزند.
آن چه مهم است اين که، بدون بررسی موشکافانه ی اين مباحث و ايجاد يک گفتمان علمی و فلسفی غنی، قابل اعتنا و موثر امکان عبور از گردنه ی پر پيچ و خم و صعب العبور سکس ممکن نخواهد بود و نبايد فراموش کرد، کسانی که به هر دليل از درآمدن به اين آوردگاه پرهيز می کنند، يا از نشستن در کنار اين دريچه برای گفت و شنود، احتراز می ورزند، بيش از ديگران به خانه تکانی ذهنی و فکری محتاجند.
فارغ از عملکرد دولت ها و جريان های اسلامی، بسياری از گرايش های ضد سکس و لفاظی های سکس هراسانه، از سنت نخبه گرايی و برج عاج نشينی آب می خورد، زيرا، نخبه سالاری و مخاطبين کالاهای فرهنگی آن، آشکارا در مواضع ضد مردم سالارانه ی خود، به توليد و توزيع انبوه آزادی، حق انتخاب، لذت و کالاهای مصرفی انتقاد می کنند. مقايسه کنيد گرايشات اين سنت فکری را در برابر توليد و توزيع انبوه موسيقی پاپ، تلويزيون، ويديو، ماهواره، اتومبيل، کتاب و حتی روزنامه. اينان از اين که تکنولوژی و سبک زندگی مدرن توده های مردم را نيز در لذت بردن از پديده هايی که به باور شان ويژه ی گروه های برجسته و خاص است، سهيم کرده است، به شدت هراسناکند. مخالفت اينان در بسياری از موارد با پديده های مدرن، ترجمان مخالفت آنان با حق حاکميت بر کالبد خويش، برابری و دمکراسی است. زيرا دمکراسی تنها پاسخ شناخته شده ی مناسب برای اين سوال است که: چگونه می توان آزادی و حق انتخاب را به نفع عموم مردم به حداکثر رساند، بدون آن که به آزادی و حق انتخاب ديگران خدشه ای وارد شود؟ (۱۹)
موضع گيری اسلام گراها
در پهنه ی انديشه، اصلی ترين گزينه مربوط به سکس به اين پرسش بر می گردد که: آيا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد و سرنوشت خويش را دارد؟ يا نه؟ يا به عبارت ديگر: آيا آدمی صلاحيت حاکميت بر سرنوشت خويش را دارد يا نه؟
اين دست سوال ها، فارغ از آن که چه موضع گيری در برابر پديده های چون دين، اخلاق، علم و سکس داشته باشيم با معنا و پرسيدنی اند. زيرا، هم چنان که تاريخ انديشه نشان داده است، هرنتيجه ای که در اين پهنه ها حاصل شود، نتيجه ای شخصی و فردی است و نمی تواند به اجبار و اکراه به ديکران تحميل گردد. گاهی زيستن و مفاهمه در برش مشترکی از تاريخ انديشه، گذشتن از اسطوره ی وحدت (۱۸) و رسيدن به خصلت شخصی، تاريخی، فردی و دمکراتيک داستان دانش را - هم چون گفت و گويی بی پايان - سخت و دست نايافتنی می کند، اما چه باک، شهرزاد قصه گوی تاريخ به هزار زبان بر اين معنا اشاره دارد.
تا آن جا که به ما و جامعه ی ما مربوط می گردد، به باور من، غالب اسلام گراها در مواجهه با اين سوال، اگرچه در ابتدا به راحتی خواهند گفت: آری، اما در انتهايی ترين پاسخ خود به ناچار خواهند گفت نه! آدمی حق حاکميت بر سرنوشت خود را ندارد! آدمی بر کالبد خويش مسلط نيست!.
اين در حالی است که در مقدمه ی قانون اساسی جمهوری اسلامی به صراحت می خوانيم: "حاکميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت خويش حاکم ساخته است ..." . اسلام گراها به سرعت به ما خواهند گفت: آدمی بر سرنوشت خويش حاکم است، اما در چهارچوب اسلام، و از همين روست که در جای جای قانون اساسی جمهوری اسلامی اين قيد به انحای مختلف ذکر شده است.
مطابق با اين برداشت در هر نظامی، انسان ها می توانند بر سرنوشت خويس حاکم باشند، زيرا کافی است بتوانيم تصور کنيم که قلمرو اين حاکميت، چهارچوب فکری، فرهنگی يا سياسی حاکم (مستبد) است و نه بيشتر. در اين صورت سوال اول را بايد بازسازی کنيم: قلمرو تسلط آدمی بر بدن خويش، يا قلمرو حاکميت آدمی بر سرنوشت خويش در اسلام چه اندازه است؟ برای شنيدن پاسخ اسلام گراها بايد در دو سطح نظر و عمل، گوش های خود را تيز کنيم.
الف) در سطح نظر با طيفی روبرو هستيم که در يک طرف آن اسلام گراهای سنتی قرار دارند که به آسانی و به گونه ای تکان دهنده خواهند گفت: اندازه ی اين قلمرو صفر است. آنان استدلال خواهند کرد که خداوند از آن رو که دانا و رحيم است تکليف آدمی را در هر زمينه ای روشن کرده است، بنابر اين، جايی برای ترک تازی آدمی باقی نمی ماند. هر مساله ای حکمی دارد و آدميان می توانند با مراجعه به مراجع تقليد، که کارشان کشف اين احکام از منابع فقهی است حکم آن مساله را دريابند. در اين خوانش از دين، برای مثال هيچ گونه مساله ی سکسی بی پاسخی در جامعه وجود ندارد، ناهنجاری سکسی، رفتاری است در حوزه ی سکس، که با قوايد فقهی ناخوانا باشد و همه ی ناهنجاريهای سکسی از عدم کاربست قوايد فقهی ريشه می گيرند. در سر ديگر طيف اسلام گراهای مدرند، که برآنند نشان دهند هر چه عقلانيت جديد و دانش بشری حکم کند دين بدان گردن می گذارد و بايد بگذارد. اين ادعای سهمگين و تکان دهنده آن چنان در تاريخ اسلام غريب و ناخواناست که بسياری از اسلام گراها و منتقدان آن را جدی نگرفته اند. با اين وجود بايد اذعان کرد که خوانشی اين گونه از اسلام، اگرچه از نظر تاريخی ناموجه و کم مايه است، اما به لحاظ نظری و در پارادايم پلوراليزم معرفت شناختی و دين تاريخی، قابل توجيه و قابل قبول است. اين اسلام گراها - حداقل در پهنه ی نظر- می بايست قلمرو حاکميت آدمی بر سرنوشت خويش، و نيز حق تسلط وی را بر بدن خويش، مطلق تلقی و تصور کنند. در اين خوانش از دين، برای مثال در پهنه ی سکس مسايل و هنجارهای سکس مشترک و جهان شمولند و حل و فصل آن ها منوط به تلاش آدميان در درک سويه های پنهان آن می باشد. بومی گرايی صادقانه ای که در آثار برخی از اين انديشمندان به چشم می خورد، نبايد با بومی گرايی ابزارانگارنه ی برخی از جريان های خرد ستيزر، ضد تجدد و زن ستيز به يک چوب رانده شود.
ب) در عمل اما اسلام گراها اشتراک های بيشتری دارند و اسلام گراهای مدرن نيز به واسطه ی گرايشات پاک دامنانه ی شديدی که دارند، جرات نزديک شدن به پهنه ی سکس را به خود نداده اند و عرصه را برای سنت گراها به کلی خالی کرده اند.
چنانچه پيشتر آمد، اصلی ترين گزينه مربوط به سکس به اين پرسش بر می گردد که: آيا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد خويش را دارد يا نه؟ يا به عبارت ديگر: آيا آدمی صلاحيت حاکميت بر سرنوشت خويش را دارد يا نه؟
آری گفتن به اين پرسش، به معنای آن خواهد بود، که جامعه می بايست در مداری دمکراتيک حق تصميم گيری در روابط انسانی و سکسی را برای شهروندان خود به رسميت بشناسد، و برای مثال به آزادی جنسی و آزادی سقط جنين گردن بگذارد. وقتی سوال شفاف پرسيده شود، غالب اسلام گراها، شفاف و يک صدا خواهد گفت: نه!
اسطوره زدايی از سکس
در بررسی مساله ی سکس، نبايد فراموش کرد که سکس يک مساله ی جهانی است، با ابعادی کاملن جهانی. با اين تفاوت، که در مناطق توسعه يافته، پهنه ی سکس در گستره ای مستقل گشوده بر هرگونه مطالعه، تحقيق، گفت و گو و آمار زير کنترل، مديريت و سامان دهی است، درحالی که در مناطق کمتر توسعه ی يافته جهان، اين مشکل زير نفوذ و تاثير ساير پهنه ها از هر گونه مطالعه، تحقيق، آمار و مديريت مستقل بی بهره است و همه چيز در تب و تاب تابوها قرار دارد و کسی را يارای نزديک شدن به آن نيست.
محروميت از تاريخ، فقر مطالعه و فقرانديشه در پهنه ی سکس و دخالت ساير پهنه ها (مثل پهنه ی قدرت، مذهب، اقتصاد و ...) قانون عرضه و تقاضا را در پهنه ی سکس به شدت مخدوش می کند و به گسترش سکس سياه می انجامد. برای روشن شدن اين مطلب، کافی است بتوانيم منحنی های توزيع نرمال رانه های سکسی را در جوامع مختلف با هم مقايسه کنيم. اين مقايسه ها به روشنی نشان می دهد که در جوامع توسعه نايافته، ناهنجاری های سکسی (در اشکال متفاوت) فراوانترند. از اين منظر، رقت بار ترين اشکال سکس سياه را در جوامعی همچون کوبا، چين، برخی از کشورهای آسيای شرقی، کشورهای حاشيه ی خليج فارس، ايران، افغانستان و ... بايد ديد. با اين تفاوت که در کشورهای نخست، ناهنجاری ها آشکار و عريانند، در حالی که در کشورهای دسته ی دوم همه چيز در زير پوست شهر قرار دارد. به ويژه وقتی اين کشورها ايديولوژيک باشند و سرنوشت خود را به نحوی، به سرنوشت انگاره های از سکس گره زده باشند.
گذشتن از اين وضعيت رقت بار در ايران، بيش و پيش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هايی است که بر اين پهنه مستوليند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمايه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ايديولوژی حاکم بر مناسبات سکس در ايران برآنست که تاريخ را به جای واقعيت و طبيعت بنشاند و با صرف هزينه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم بپذيرند مناسبات تبعيض آميز، غيرانسانی و تحميلی حاکم بر اين پهنه کاملن بديهی و طبيعی است.
اسطوره های مستولی بر پهنه ی سکس بر دو گونه اند: اسطوره های عام و اسطوره های ويژه. اسطوره های عام در و بر پهنه ی سکس هم موثرند، درحالی که اسطوره های ويژه، ويژه ی پهنه ی سکسند.
مهمترين اسطوره ی عام در ايران امروز که بر پهنه ی سکس هم تاثير غيرقابل اغماضی دارد، اسطوره ای است برآمده از ايديولوژی ای که تلاش دارد باورها، رفتارها و هنجارهای موجود را نه به عنوان پديده هايی تاريخمند، قابل نقد و تغييرپذير، که به عنوان واقعيت هايی طبيعی، تغييرناپذير و بديهی جابزند. برای پرده برداری از اين اطلاعات مخدوش لازم است به بازی ظريقی که اديان و ايديولوژی ها با تاريخ می کنند پی ببريم.
گزاره های دينی و ايديولوژيک با همه ی دک و پزی که ممکن است برای خود به هم بزنند، در نهانی ترين و نهايی ترين استدلال های خود گزاره هايی برآمده از تاريخند و معنای خويش را از تاريخ می ستانند. اما تاريخ با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد (هم چون ديگر پهنه های دانش بشری و حتی بيشتر) دانشی ظنی و تاريخمند است. از اين رو تاريخ، اگر چه نيای مشترک و بزرگ اديان و ايديولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعيت بافته اند، نمی تواند پدر ايدآل، قابل قبول و رضايت بخشی به حساب آيد. بنابراين فرزندان دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و تصوير پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصوير می کنند و تاريخ را بازسازی می کنند.
تاريخ، دانشی به شدت ظنی است. جستجوی قطعيت در پهنه ديروزها، چونان جستجوی آب در برهوت است. دستاوردهای تاريخی (از جمله نشانه ها، زبان ها، خرافه ها، جادوها، اسطوره ها، اديان، ارزش ها و دانش ها) هرچه که باشند و از هر کجا آمده باشند، برآمده از زبانند و در زنجيره ای از نشانه های زبان شناسانه که به غايت نرم و انعطاف پذيرند، بازنمايی می شوند. از اين چشم انداز، گزاره های تاريخی از جمله گزاره های دينی و ايديولوژيک به شدت فقير و تهی اند. اما سوال اين جاست که چه چيزی اين دک و پز را برای آن ها فراهم آورده است؟ بازسازی تاريخ يا بازيافت تاريخ.
اديان و ايديولوژی ها در نهايت هنرمندی و غفلت، شرايط موجود يا مطلوب خود را به مرتبه ی واقعيت بديهی و انکارناپذير و طبيعی برمی کشانند و تاريخ را از روی آن بازسازی می کنند. اين بازی با تاريخ و بازسازی تاريخ – که در خوانش های بنياد گرا از دين به اوج خود می رسد - آن چنان آرام و بطيی پيش می رود، که مخاطبين، کمتر جرات می کنند در بداهت و واقعيت آن شک برند (۲۰) . برای مثال به پديده ی حجاب نگاه کنيد. بسياری از اسلام گراها وقتی از حجاب و ضرورت آن صحبت می کنند، گويی از واقعيتی صحبت می کنند که در برابر آن ها حی و حاضر است و البته دست يافتن به پيامدهای آن نيز احتياج به هيچ پژوهش و مطالعه ای ندارد. آن چنان از حجاب صحبت می کنند که گويی زنان را در محضر حضرت محمد(ص) به صورت حی و حاضر می بينند و پوشش آن ها را ملاحظه می کنند. آن چنان از حجاب صحبت می کنند که گويی حضرت محمد در گوش آن ها نجوا کرده است، حجاب يعنی اين. و ما گاهی فراموش می کنيم که پديده ی حجاب، پديده ای تاريخی است و اگر بخواهد خود را به تاريخ صدر اسلام پيوند بزند، با چه مشکلات عظيم شناخت شناسانه و روش شناسانه ای بايد دست و پنجه نرم کند. تصويری که اسلام گراها از پديده ی حجاب ارايه می دهند، آن چنان شفاف و دقيق است که گاهی ما فراموش می کنيم اين تصوير از دل تاريخی برآمده است که نزديک ترين روايت کتبی از آن، حدود چند قرن با آن فاصله دارد. گاهی ما فراموش می کنيم که چنين تصويری حتا اگر خود را به قرآن نسبت دهد، از متنی برآمده است، که حداقل در مقام دلالت ظنی است (۲۱) .
دستاورد مطالعات تاريخی و حتی فقهی مربوط به پديده ی حجاب، چنانچه با معيارهای شناخته شده ی مطالعه ی يک متن همراه گردد، آن چنان اندک، رقيق و متکثر است که به هيچ روی نمی تواند با الگوهايی که اسلام گراهای بنيادگرا ارايه می دهند، هماهنگی و همسويی داشته باشد. بنياد گراها بدون توجه به اين دستاوردهای اندک، با جابه جايی که در شرايط موجود و واقعيت انجام می دهند، می توانند تصويری از حجاب ارايه دهند، که انعطاف ناپذير و حيثيتی است و جای هيچگونه اما و اگری را برای هيچکس نمی گذارد.
اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در اين معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دين است که به باور من در نهايت بيش از همه به زيان دين خواهد بود و از اين منظر، مومنان بايد در صف نخست مبارزه با چنين اقداماتی باشند و از دين، هم چون گفت و گويی بی پايان دفاع کنند.
اسلام گراهای بنياد گرا يا اصول گرا، خود را طالب بازگشت به گذشته ی تاريخی اسلام، يا به تعبير دقيق تر، طالبان بازگشت به سنت سلف پيامبران قلمداد می کند. اين اتوبيوگرافی البته آلوده به اسطوره ای است که شرح آن آمد. بنياد گرايان در پهنه ی شناخت شناسی به طور ساده لوحانه ای مطلق انگارند. محروميت از تاريخ، فقرتاريخی و فقر انديشه اين امکان را به آن ها می دهد، که بتوانند از تاريخ انديشه بگذرند و محدويت های دريافت های آدمی و داوری اش را بر آن ها (فارغ از منابع معرفتی که در گرداوری دانش بر می گزينند) نديده بگيرند. اينان در برکه ی کوچک اطلاعات مخدوشی که فراهم آورده اند، با ملات ايديولوژی، تاريخی را گرته برداری و بازيافت می کنند، که بعد، از کشف آن ذوق زده می شوند و برهرچه ديگری است می شورند. در اين چشم انداز، بنيادگرايی بازگشت به آغاز تاريخ، يا تاريخ آغاز اديان نيست، بلکه بنيادگرايی بازگشت به جهان اسطوره است يا بازگشت اسطوره است. وهمين تاريخ اسطوره ای است که ملات و مناط بنيادگرايی دينی را فراهم می آورد. و تنها اسطوره است که می تواند با اين لجاجت و سبعيت، در زير بيرق شکل های کهنه به جنگ جهان مدرن، زندگی نو و شکل های جديد برخيزد.
اسطوره ها اما به گونه ی ويژه نيز بر پهنه ی سکس تاثيرگذارند. برای مثال می توان به اسطوره های بکارت، غيرت، ناموس، خانواده و ... اشاره داشت. گاهی ادبيات مذهبی تلاش می کند هر آنچه را که مذهب، حلال يا حرام اعلام کرده است با نتايج مادی و پی آمدهايی پيوند بزند، که در هيچ تحقيق خردپسند يا مستقلی تاييد نشده اند. مومنان از اين طريق تلاش می کنند مخاطبين خود را تخدير کنند و هرگونه امکان شکی را از آنان بستانند. برای مثال می توان به اين اسطوره ها اشاره کرد: آدم های مذهبی کمتر دچار اختلالات روانی اند. آدم های مذهبی زندگی خانوادگی موفق تری دارند. آزادی جنسی به آزارهای جنسی و تباهی نسل بشر می رسد. حجاب محدوديت نيست. حجاب برای زنان امنيت می آورد. انحراف های جنسی و سکس سياه کمتر در آدم های مذهبی ديده می شود و ...
اگر کسی جرات کند و در يک مطالعه ی آماری عکس قضيه را نشان دهد، طرفی نمی بندد. زيرا اسطوره ها، ايديولوژی ها و اطلاعات مخدوش به داد بنيادگراها می رسند و آن ها خيلی ساده و راحت به شما می گويند: آنان مذهبی و مومن نبوده اند! جمله ی معروف منصوب به سيد جمال الدين اسدآبادی که در توصيف اروپا در مقايسه با کشورهای اسلامی آورده است، اوج استفاده ی خلاقانه از اين تکنيک را نشان می دهد. وی می گويد: اينجا (اروپا) اسلام هست، اما مسلمان نيست، اما آنجا (کشورهای اسلامی) مسلمان هست، اما اسلام نيست. و کسی از خود نمی پرسد: مگر فراتر از تک تک مسلمانان و تاريخ شان، چيزی به نام اسلام وجود دارد؟ (۲۲)
و نيز بنيادگراها ی مدرن (که تلاش می کنند خود را اصلاح طلب نشان دهند) وقتی در دام نقدهای درون دينی يا برون دينی جدی به دام می افتند، خيلی راحت به شما خواهند گفت اصلن مذهب اين نيست! زيرا بنياد گرايی با آن که خود را به تاريخ گره می زند، اما هيچ اعتنايی به تاريخ ندارد و هيچ احترامی به تاريخ نمی ورزد. ورد اينان اسلام ذاتی است که در برابر اسلام تاريخی قرار می دهند. (۲۳)
بنيادگرايان از دل تاريخ اسطوره ای که بازيافته اند، به جنگ سبک های تازه زندگی و شکل های مدرن حيات دست می زنند و به اين دليل ساده، بنيادگرايان هيچ گاه نمی توانند در دراز مدت، به انگاره های وحدت بخش و انسجام آفرين برسند و هميشه در حال جدال و شقه شقه شدند. زيرا بنيادگرايی و اعتياد به تخدير اسطوره با تحميل شکل های ثابت و راکد به قامت تاريخ و زندگی به فاصله ها دامن می زند. بنيادگرايی از اين منظر، صدای فاصله هاست.
بنياد گراها تا آن جا که از صندوق های رای هم آوايی و هم صدايی با خود را بشنود، می توانند با دمکراسی و انتخابات کنار بيايند، اما اگر دمکراسی و انتخابات بخواهد خود را با حقوق بشر و حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش همراه و بيمه کند، بنيادگرايان برنمی تابند و از خير دمکراسی و انتخابات می گذرند.
در اين چشم انداز، توسعه، استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، بيش و پيش از هرچيز در گرو اسطوره زدايی از تاريخ فاربی و فرهنگ ايرامی (ايرانی – اسلامی) است و صد البته اسطوره زدايی از پهنه ی سکس در ايران ضرورتی دوچندان دارد.
پاورقی:
۱. ر. ک. به: "دفاع از حقوق زنان دفاع از دمکراسی است."، "سندرم استبداد ايرانی و سرطان اضطراب جنسی"، "سکس و خانواده"، "درنکوهش سکس وحشی" و "دمکراسی و خانواده" از همين قلم.
۲. ر. ک. به: "جهانی شدن، تفاوت ها و حقوق بشر" از همين قلم.
۳. در اين معنا تحديد قلمرو امر مقدس و زوال دين در دو سطح انجام می گيرد.
الف) در سطح نهادی، که فرآيند عرفی شدن نمود آنست و در نتيجه جامعه، دين را به عنوان محور اجتماع پس می زند.
ب) در سطح فرهنگی، که فرآيند دنيايی شدن نمود آنست و در نتيجه جامعه، به انکار معانی دينی دست می يازد.
۴. پهنه های مختلف دانش، علاوه بر آن که برای خود حظی از حقانيت قايلند، خود را مستقل می دانند. البته اين بدان معنا نيست که اين پهنه ها از پيشرفت ها و دستاوردهای ديگر پهنه ها بی نيازند يا نسبت به آن ها التفاتی ندارند، بلکه اين بدان معنا ست که هيچ پهنه ای از دانش نمی تواند خود را متولی و قيم پهنه ی ديگر تلقی کند و از آن رو انديشمندان و محققان آن پهنه را به پيروی از خود بخواند. ارتباط بين پهنه های مختاف دانش چند سويه و آزادانه است و در شرايط موجود به علت اهميت روز افزون برخی از اين ارتباطات، آرام آرام شاهد تولد پهنه های از دانش هستيم که خود را "مطالعات بين رشته ای" تعريف می کنند. ادعاهايی هم چون اسلامی کردن برخی از دانش ها، چنانچه به معنای قرار گرفتن دانش های دينی در نقش برارد بزرگ تر، تلقی شود، با جان مايه ی شناخت شناسی جديد مغايرت دارد. هرچند دانش دينی نيز می تواند مانند ساير منابع معرفتی بکار انديسمندان بيايد اما دانش دينی هيچ گاه نمی تواند و نبايد خود را در جايگاه داوری پهنه های مختلف دانش بنشاند.
۵. ر. ک. به : "در نکوهش سکس وحسی" از همين قلم.
۶. برای مثال در جامعه ی دينی ما سکس، "همچون سکس برای لذت" بردن کلبی مسلکانه از بدن خويش و ديگری همواره در سيطره ی فرآيند توليد مثل بوده است تا آن جا که حرمت از بين بردن عمدی مايع منی از مسلمات فقه شيعی تلقی شده است. شکست جريان های اصيل فقهی در مقابله با انگاره ی کنترل مواليد - که از ضرورت های جهان مدرن است - را نبايد فقط شکست يک خوانش سنتی از دين در برابر يک خوانش مدرن تلقی کرد، بلکه مساله اصلی غلبه ی انگاره ی سکس "همچون سکس برای لذت بردن" است که با تمام هيبت خود طلوع کرده است و از اين چشم انداز، بسياری از آن چه در جامعه ی امروز ايران ناهنجاری های سکسی قلمداد می شود، چهره ديگری از از اين انگاره است که بايد آرام آرام به استقبال و مديريت آن شتافت! اصداهايی که از برخی از کانون های مدرن تر فقهی در توجيه مواردی از سقط جنين به نيت کنترل جمعيت به گوش می رسد نمونه هايی از اين دستند.
۷. تبديل کردن صف بندی های اوليه اجتماعی به نهايی ترين و نهانی ترين شکل خود، اين مزيت شگرف و شگفت را دارد که می تواند ارزيابی واقع بينانه از صف بند ی های اجتماعی را ممکن کند. برای مثال در صف بندی مشروطه خواهی و مشروعه خواهی، با به دار آويختن شيخ فضل الله بايد کفگير مشروعه خواهان به ته ديگ می خورد، اما ادامه ی داستان نشان داد، که کار مشروعه خواهان نه تنها به آخر نرسيد، که يک سال بعد با تصويب متمم قانون اساسی مشروطه، مشروعه خواهی به قوی ترين شکل ممکن خود را آشکار کرد. داستان انقلاب اسلامی تعبير رويای مشروعه خواهی است که با تصويب قانون اساسی جمهوری اسلامی به سقف خواست های خود می چسبد. اين فاصله ی يکصد ساله را به هيچ روی نمی توانستيم در دوگانه ی مشروطه خواهی - مشروعه خواهی ببينيم، اما در دو گانه ی طرفداری از دولت مدرن - طرفداری از دولت پيشا مدرن اين فاصله به راحتی قابل ارزيابی و رصد است. ارزيابی سپاه سياه استبداد در دوگانه ی دوم، واقع بينانه تر انجام می گيرد تا در دو گانه نخست. زيرا بسياری که در ابتدای کار و به اشتباه در صف مشروطه خواهی قرار داشتند، با نزديک شدن به محل اصلی نزاع ، ترجيح می دهند جای خود را عوض کنند. داستان چرايی اين جا به جايی و فرجام مشروطه خواهی را می توانيد در "ملی کردن قدرت و ملی کردن قانون" از همين قلم بخوانيد.
۸. انگاره ی "جامعه ی همگن" انگاره ای بود برآمده از فقه، که اختلاط زنان را با مردان حرام می دانست و بر اين اساس،تلاش داشت،با طراحی سازو کارهای مناسب اجتماعی،از اختلاط زنان و مردان در مواردی که ضروری نيست جلوگيری کند. از اقدامات بر آمده از اين انگاره می توان به جدايی جايگاه زنان و مردان در اتوبوس ها و مينی بوس ها (البته اين اقدام که سال ها در قم ادامه داشت در مورد مينی بوس ها به نتيجه نرسيد) جدايی زنان از مردان در دانشگاه ها (که گاهی با کشيدن پرده در وسط کلاس ها انجام می گرفت)، جدايی مدارس دخترانه از پسرانه، تاسيس دانشگاه ها تک جنسی (که البته برخی از آن ها مانند دانشگاه فاطميه با شکست روبرو شدند)، تخصيص برخی از رشته های دانشگاهی و دبيرستانی به يک جنس خاص، تلاش پارلمانی برای تفکيک سيستم درمانی به دو سيستم زنانه و مردانه، بسته شدن بسياری از ورزشگاه ها به روی زنان و ... اشاره کرد، که اگر با توفيق همراه می شد، چه بسا می توانست تاسيس شهرهای همگن را نيز در دستور کار مخالفان اختلاط زنان با مردان قرار دهد.
۹. نمونه تازه ی اين فرار به جلو، فيلم محمد رضا معتمدی است با عنوان " ديوانه ای از قفس پريد"، که ديدن آن هم جالب و تکان دهنده است و هم نگران کننده و غمبار. جالب و تکان دهنده است، زيرا کارگردان، به روشنی سويه پنهان بسياری از تباهی های ساری در رگ های جامعه ی بيمار ايران را سکس می داند و با محور قرار دادن زنی به نام يلدا بر طولانی بودن اين تاريکی اشاره ای آشکار دارد. اما اين فيلم نگران کننده و غمبار نيز هست، زيرا به روشنی نشان می دهد که اصول گراهای صادق از عملکرد رياکارانه ی نمايندگان و رهبران خود در پهنه ی قدرت به شدت نااميدند و برای حفظ شرافت و باورهای خود راهی جز انتهار نمی بينند. يک هزار چهارصد سال پيش بنا به خوانشی از تاريخ اسلام، برخی از اعراب شبه جزيره، برای رهايی از کابوس بی آبرويی و حفظ ناموس خود به زنده به گور کردن دختران خود اقدام می کردند، يک هزار چهارصد سال بعد اخلاف آن ها، در نااميدی کامل از دستيابی به مدينه ی فاضله ی خود، و در رهايی از هراس دانستن به زنده به گور کردن زنانگی خود اقدام می کنند.
۱۰. فاجعه ای که مديريت سنتی سکس بر جوانان آوار کرده است آن چنان دژخيمانه، عميق، گسترده و غيرانسانی است که يک برآورد دم دستی از آن می تواند هر ايرانی منصفی را با وحشت و درد همراه کند.
الف) يکی از تظاهرات طبيعی ثانويه ی جنسی، "خودارضايی" است، که به طور گسترده ای به ويژه در جنس مذکر وجود دارد. اين رفتار جنسی که هيچ گونه ضرر جسمانی ای برای آن مطرح نشده است، به ويژه در نوجوانان و جوانان مجرد و محروم از روابط جنسی سالم به وفور ديده می شود. جوانان ايرانی به ويژه جوانان مذهبی يا متولد در خانواده های مذهبی، از قربانيان مستقيم و مظلوم يکی از سياست های غلط جنسی - که با ايجاد چرخه ای معيوب زمينه ی روان پريشی ها يا روان نژندی های نگران کننده ای فراهم می آورد- در اين پهنه اند. اين جوانان از طرفی به واسطه ی رانه های جنسی بيولوژيک، و از طرف ديگر به واسطه ی تفکيک و جداسازی جنسی جامعه به شدت تحريک پذيرند. اما در عين حال زمينه و بستر سالمی برای تخليه ی هيجان های سکسی به کلی
۱۱. فاجعه ای که مسعود ده نمکی با عنوان فقر و فحشا از پديده تن فروشی در ايران امروز به تصوير می کشد، نمونه ی بارزی است از تاکتيک فرار به جلو که زن ستيزان همواره از آن استفاده می کنند. فقر و فحشا چيزی نيست که در پس آسيب شناسی ساده انگارانه و سناريوی بازی گوشانه ی وی فراموش شود و ما به عنوان انسان هايی که در اين زمانه و در اين پهنه از خاک زيسته ايم بتوانيم آسوده از کنارش بگذريم.
الف) آسيب شناسی ساده انگارانه است، زيرا، اول: ده نمکی تصور نمی کند، مخاطبينش ممکن است از خود بپرسند: سهم مسعود و دوستانش - که در بسياری از بگير و ببندهای سکسی دخالت داشته اند - در اين فاجعه چقدر است؟ يا چه ميزان از اين فاجعه سهم اين خوانش از دين است که سکس، حجاب، نوع پوشش، چگونگی اختلاط آدميان مناسب ترين ميزان الحراره ی سنجش اسلامی بودن يک جامعه است؟ خوانشی که از فيلم ده نمکی تراوش می شود. دوم: ده نمکی تصور نمی کند، ممکن است مخاطبينش از خود بپرسند: سهم قدرت و صاحبان آن در اين فاجعه چقدر است؟ يا بهره ای که صاحبان قدرت از اين فاجعه می برند چقدر است؟ و در کجاست؟ و چرا گسترش سکس سياه مثل گسترش بازار سياه به گسترس استبداد کمک می کند. سوم: ده نمکی از خود نمی پرسد، اگر در واقع فقر (آن طور که ده نمکی می خواهد القا کند، و نسل ما آموخته است، هر چه را کسانی چون ده نمکی بخواهند القا کنند، مشکوک است، زيرا آن ها به جبهه ی استبداد متعلقند و جبهه ی استبداد هميشه در اين خاک مشکوک بوده است) عامل فحشا است (يعنی سرويس دهندگان سکس فقير هستند و از سر فقر به اين کار تن داده اند) ، خب اين گزاره و فيلم در مورد سرويس گيرندگان سکس چه قضاوتی دارد؟ و نيز مسعود فکر نمی کند، مخاطبينش از او بپرسند سهم او و همفکرانش در اين فاجعه اقتصادی که بخش بزرگی از ايرانيان را به زير خطا فقر برده است، چقدر است و ...
ب) سناريوی فقر و فحشا بازيگوشانه نيز هست، مثل بازيگوشی های مرگ باری که شکنجه گران هنگام اعتراف های جنسی به آن تن می دهند. اعتراف های جنسی اگرچه برای قربانيان بسيار دردآور و جانسوز است، اما برای شکنجه گر، اعتراف گير و آمرانش بسيار لذت بخش و خشنود کننده است و از همين روست که با وسواسی بيمارگونه تلاش می شود هيچ نکته و حرکتی از قلم نيفتد.
۱۲. ر. ک. به: "ايران در حاشيه، توسعه نايافتگی و پاسخ های ايرانی" از همين قلم.
۱۳. ر. ک. به: "در پرگويی ما ايرانی ها، فرهنگ فاربی و مشکل زبان" از همين قلم.
۱۴. برای مثال در "جوامع طبيعی" درک آدميان از "حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خويش" بسيار محدود، غريزی و ابتدايی است و سازوکار اعمال آن در چهارچوب و پيرو الزامات نهاد خانواده و قبيله و ديگر نهاد های ابتدايی است. در "جوامع سياسی" حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خويش تا حد بسياری در چهارچوب و پيرو خواست "لوياتان" است و هيچ خواست و حقی فراتر از اراده ی لوياتان قابل تحمل نيست. در فرايند توزيع آزادی و قدرت، کم کم فضاهای خالی از قدرت شکل می گيرد و جامعه سياسی آرام آرام به "جامعه ی مدنی" تبديل می شود. جامعه ی مدنی در بستری از گفتمان های متکثر و متقاطع مانند اومانيسم، ايندويجوآليزم، سکولاريسم، سکسواليزم و ... زمينه های شکل گرفتن "حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خود" را در قالب عنواينی چون قراردادگرايی، دمکراسی و حقوق بشر تثبيت می کند. اوج و پيک اين فرآيند در "جامعه ی مجازی" در راه است، که با ساختارشکنی می رود که به "فراسوی نيک و بد" گام بگذارد و با پروتکل هايی چون "خودفرمانفرمايی" به عنوان الگوهای "روانشناسی کمال" مطلوب همه چيز را برای حاکميت بلامنازع حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش فراهم اورد.
۱۵. ملکيان، مصطفی، معنويت : گوهر اديان (۱)، از کتاب سنت و سکولاريسم، ا. صراط. و نيز ملکيان، مصطفی، مجله ی مدرسه، ويژه نامه عشق، ش۳، خشونت عشق.
۱۶. ملکيان در چمبره ی دستاوردهای دنيای مدرن، از الهيات، متافيزيک، خدای کهن و بشر کامل و غير طبيعی می گريزدو تلاش دارد به معنا برسد. معنايی که در لفافه ای از اخلاقيات و ذهن گرايی عاطفی پيچيده شده است. معنويت برای وی دينی اخلاقی و زيبايی شناسانه و لاجرم رقيق و تهی است. آن چه پرسيدنی است، کجايی و چرايی ايستگاهی است که وی در آن پياده شده است.
۱۷. ر. ک. به: بارت، رولان، اسطوره در زمان حاضر، ارغنون، ش ۱۹، ترجمه ی يوسف اباذری.
۱۸. در اين چشم انداز به نظر می رسد سرنوشت جمهوری اسلامی و جريان های بنيادگرای اسلامی با سرنوشت پديده ی حجاب گره خورده است و اين راز هزينه های هنگفتی است که جمهوری اسلامی در داخل و خارج صرف پيشبرد اسطوره ی حجاب می کند.
۱۹. ر. ک. به: ريچاردز، بری، جامعه ی بزرگ اتومبيل، فصلنامه ی ارغنون، ش. ۲۰.
۲۰. پاننبرگ در الهيات تاريخی خود، اگرچه تلاش می کند دين را به تاريخ که موذی ترين و مخرب ترين دشمن اديان است، پيوند بزند، اما حاصل کار او به روشنی نشان می دهد که اين پيوند به قيمت وارد کردن شاخص های شناخت شناسيک و روش شناسيک در دل مطالعات تاريخی است. در واقع پانبرگ با بازگشت به صدر تاريخ مسيحيت، تاريخ اسطوره ای را وا می نهد و از همين روست که دستگاه الهيات او هم چون نيايش، بسيار رقيق و انعطاف پذير است.
۲۱. ر. ک. به: "در کمند عقلانيت"، از همين قلم.
۲۲. ر. ک. به: "اسطوره وحدت" از همين قلم.
۲۳. ر. ک. به: "در دفاع از دين تاريخی".
در انداختن گفتمانی پويا، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت و جايگاه شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت...آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ناگزير آزادی سياسی اند
خلاصه
اصلی ترين پيش نياز دولت مدرن، تمايزيافتگی و خودبسندگی نهادهای آن است که در جامعه شناسی به سکولاريسم شهرت يافته است. موتور توسعه، وقتی در يک جامعه روشن می شود که پهنه های مختلف، استقلال يکديگر را به رسميت بشناسند و از دخالت در کار يکديگر و به عهده گرفتن "نقش برادر بزرگ تر" دست بشويند، از اين منظر، دولت مدرن پذيرش مفهوم شهروندی که آدميان را برابر و آزاد می داند و می خواهد به نهانی ترين شکل خود برمی گردد.
سکس و دمکراسی دو ميوه ی ممنوعه ای هستند که با وجود جاذبه های خيره کنند، به واسطه ی حضور قدرت مند انسان شناسی ها و روانشناسی های اسطوره ای، به پر هزينه ترين تعارض های روانی و اجتماعی ما تعلق دارند. اگر گفت و گوی جدی از سکس بسيار پرهزينه است و مخالفان بالقوه ی فراوانی را می تراشد، شايد از آن روست که دانش های انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ايرانی پا نگرفته اند و کسی نمی تواند به مخالفان هشدار دهد: پمپاژ سکس و محدويت های سکسی در ايران، دو روی يک سکه اند و لفاظی های ضد سکس گسترده شايد واکنش وراونه ی عدم ارضای مناسب تمايلات جنسی گسترده باشد. از اين رو، در انداختن گفتمانی پويا، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت و جايگاه شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت. مطالعه ی تاريخ معاصر نشان می دهد که هر گونه مبارزه و تلاش برای گسترش و استقرار دمکراسی و نيز نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، در گرو آسيب شناسی و بازسازی حق حاکميت و تسلط آدمی بر بدن خويش است. به عبارت روشن تر آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ی ناگزير آزادی سياسی اند.
گذشتن از اين وضعيت رقت بار، بيش و پيش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هايی است که بر اين پهنه مستوليند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمايه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ايديولوژی حاکم برآن است که برشی از تاريخ را به جای واقعيت و طبيعت بنشاند و با صرف هزينه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم بپذيرند مناسبات تبعيض آميز، غيرانسانی و تحميلی حاکم، بديهی و طبيعی اند.
گزاره های دينی و ايديولوژيک با همه ی دک و پزی که ممکن است برای خود به هم بزنند، در نهانی ترين و نهايی ترين استدلال های خود گزاره هايی برآمده از تاريخند و معنای خويش را از تاريخ می ستانند. اما تاريخ با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد، دانشی ظنی و تاريخمند است. از اين رو تاريخ، اگر چه نيای مشترک و بزرگ اديان و ايديولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعيت بافته اند، نمی تواند پدر ايدآل، قابل قبول و رضايت بخشی به حساب آيد. بنابراين فرزندان دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و تصوير پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصوير می کنند و تاريخ را بازسازی می کنند.
اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در اين معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دين است که به باور من در نهايت بيش از همه به زيان دين خواهد بود و از اين منظر، مومنان بايد در صف نخست مبارزه با چنين اقداماتی باشند و از دين، هم چون گفت و گويی بی پايان دفاع کنند.
سکس و دمکراسی
مقدمه
بی شک عنوان سکس و دمکراسی، عنوان اغوا کننده و عجيب و غريبی است. ملاحظه ی آماری تعداد بازديد کنندگان اين مقاله، می تواند جان مايه ی کلاف سر در گمی را نشان دهد که نويسنده سر پيدا کردن آن را دارد. سکس و دمکراسی از اين نظر که در جامعه ی ايرانی هم پر طرفدارند و هم ممنوع، خيلی شبيه به يکديگرند. اين دو ميوه ی ممنوعه، با وجود جاذبه های خيره کننده ای که دارند، به واسطه ی حضور قدرت مند انسان شناسی ها و روانشناسی های کمال کج و موج، به پر هزينه ترين تعارض های روانی و اجتماعی ما تعلق دارند؛ با اين تفاوت آشکار و ظاهری، که اولی در پهنه ی نظر مظلوم است و دومی در پهنه ی عمل.
می گويم "ظاهری"، زيرا بر اين اعتقادم که پهنه ی نظر و عمل در امتداد و ادامه ی يکديگرند. و اين به اين معنا است که فقر رفتارهای دمکراتيک در پهنه ی آرمان، استراتژی و تاکتيک در جامعه ايرانی بازتاب فقر انديشه ی دمکراتيک و درک از مناسبات دمکراتيک در ايران است؛ يا ناهنجاری های سکس در ايران را می توان به روشنی بازتاب ناهجاری های سکسی در پهنه ی انديشه و فقر گفتمان مربوط به سکس در ايران قلمداد کرد.
کافی است برای مثال بسامد اين دو کليد واژه و واژه های اقماری آن ها - در نوشته ها و گفته های جريان های مختلف فکری، فرهنگی، سياسی و اجتماعی يکصد سال اخير ايران – را مقايسه کنيد با هر کليد واژه ی ديگر. با آن که استفاده از از اين واژه ها به گونه های مختلف در نوشته های وطنی به طور چشم گيری بالاست، اما در همان حال، يافتن متن هايی قابل دفاع و نيز گزارشاتی قابل اعتنا، سخت مشکل و غيرممکن به نظر می رسد. اگر ايرانی ها عادت کرده اند در طول سال ها، کمتر از سکس به صورت جدی صحبت کنند و گفتمان سکس را به حاشيه ی (و حالا ديگر متن) طنز و هزل تبعيد کنند، می تواند جلوه ی ديگری از محدويت ها و ممنوعيت هايی باشد که از پهنه ی تحقيق، مطالعه و آمار به پهنه ی سکس تحميل می شود. و نيز اگر گفت و گوی جدی از سکس در جامعه ی ايرانی می تواند بسيار پرهزينه باشد و مخالفان بالقوه ی فراوانی را بتراشد، شايد از آن روست که دانش های به شدت انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ايرانی پا نگرفته است و نمی تواند به مخالفان گفت و گو از سکس هشدار دهد: لفاظی های ضد سکس و سکس هراسی شايد واکنش وراونه ی عدم ارضای مناسب تمايلات جنسی باشد، يا پمپاژ سکس و محدويت های سکسی، دو روی يک سکه اند و از اسطوره سازی در پهنه ی سکس آب می خورند. من همچنان که در نوشته های ديگر مطرح نموده ام (۱) ، بر اين باورم که باز کردن باب گفت و گو، تحقيق و مطالعه پيرامون سکس و در انداختن گفتمانی جدی، پويا، غنی، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت به فراخنای تجدد و پيشرفت است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت.
سکس و توسعه
به نظر می رسد، هسته ی اصلی دعواهای سياسی - فرهنگی يکصد سال اخير ايران را بايد در مساله ی "زن" و مسايل مستقيم يا غير مستقيم مربوط به آن جستجو کرد. از اين رو می توان تاريخ سياسی ايران را تاريخ تلاش برای آزادی زنان خوانش کرد. نمی خواهم ادعا کنم سکس علت همه چيز است، اما با اين وجود نمی توان از حضور اين همه شاهد، که با صدايی بلند، حضور رانه های سکس را در بسياری از مناقشات سياسی و فرهنگی فرياد می کنند بی تفاوت گذشت. نمی توان از رابطه ی سکس و قدرت در تاريخ معاصر ايران، که جا ن های پاک بسياری را خوراک ماشين ترور جنسی کرده است به راحتی عبور کرد!
يک صد سال پس از مشروطه، صف بندی مشروطه خواهی – مشروعه خواهی (اصلاح طلبی – محافظه کاری) آرام آرام به نهايی ترين و نهانی ترين وضعيت خود نزديک می شود و کم کم جای خود را به صف بندی طرفداری از دولت مدرن – طرف داری از دولت پيشا مدرن (جبهه ی دمکراسی خواهی – جبهه ی استبداد) می دهد. دولت مدرن، پيش نيازها و پيش شرط های فراوانی دارد، که در اين جا فرصت پرداختن به همه ی آن ها نيست. يکی از اصلی ترين و اساسی ترين پيش نيازها و در همان حال نمودهای دولت مدرن، تمايزيافتگی و خودبسندگی زير سيستم های، هر سيستم اجتماعی است، که به طور کامل در انگاره ی سيستم ها به آن پرداخته می شود (۲) . تفکيک، تمايز و خود بسندگی در انگاره ی سيستم ها معادل خوانشی از سکولاريسم در پهنه ی جامعه شناسی سياسی است. و بدان معنا خواهد بود که در مسير توسعه، فرآيند اندام زايی آرام آرام جامعه (سيستم) را به پهنه های مختلف (زيرسيستم ها) تقسيم می کند. اين پهنه های مختلف، آرام آرام در جهت انجام اعمالی خاص، ويژه و متمايز می گردند. يکی از ويژگی های اين تمايز، تفکيک کارکرد اندام ها و پهنه های مختلف است و معنايش اين است که پهنه های مختلف اجتماعی (زيرسيستم ها يا اندام ها)، کارکردهای ويژه ای دارند و برای انجام آن کار خود بسنده اند. در اين انگاره به خوبی توضيح داده می شود، که دخالت يک پهنه (برای مثال پهنه ی قدرت) در پهنه ی ديگر (برای مثال پهنه ی هنر) نه تنها مفيد نيست، بلکه به علت ايجاد تنازع کارکردی، به مختل شدن عملکرد کل سيستم می انجامد. از اين رو، از اين نوع دخالت ها، که از ويژگی های جوامع توسعه نايافته به حساب می آيد، د ر فرآيند توسعه و جوامع توسعه يافته به شدت پرهيز می شود. "دولت کوچک"، بازار آزاد، تجارت آزاد، حريم خصوصی، جدايی نهاد دين از نهاد قدرت، نظارت دولتی به جای دخالت دولتی و ... اشکال متنوع اين ايده اند (۳) .
تا آن جا که به بحث پيش رو مربوط می گردد، دخالت پهنه ی دين در پهنه ی قدرت و نيز دخالت پهنه ی قدرت در پهنه ی اخلاق، حريم خصوصی و سکس، در طول يکصد سال اخير، که جامعه ايرانی به سمت توسعه و ترقی خيز برداشته است، يکی از نمودها و نيز دلايل ناکامی ملت ايران در پيشبرد مطالبات اصلاح طلبانه ی خود است. معنای ديگر اين جمله می تواند اين باشد: موتور توسعه وقتی در يک جامعه روشن می شود، که پهنه های مختلف آن جامعه - فارغ از آن که چه ميزان برای خود ادعای حقانيت دارند – استقلال يکديگر را به رسميت بشناسند و از دخالت در کار يکديگر بپرهيزند و به قول ارول از "نقش برادر بزرگ تر" دست بشويند. در دنيای کوچک و پخ شده ی هزاره ی سوم و در عصر اطلاعات و ارتباطات، که نيم عمر اطلاعات به کسری از ثانيه تبديل کرده است، ديگر به هيچ روی قابل قبول نيست که برای مثال، صاحبان قدرت برای هنرمندان، هنرمندان برای انديشمندان، فقها برای حقوق دان ها، حقوق دان ها برای فقها، نهاد دين برای نهاد قدرت، نهاد قدرت برای نهاد دين و ... تعيين تکليف کنند (۴)
ادعای من در "سکس و دمکراسی" آنست که دمکراسی نه تنها، تنها راه حل شناخته شده ی قابل قبول، برای عبور مسالمت آميز از تنازع قدرت، در جامعه ايرانی است، که تنها راه حل عبور از بحران های متعددی است که بر پهنه ی سکس در ايران حاکم است.
تنها بايد نيم نگاهی به زير جلد شهر بيندازيم! تا از انبوه توليد سياهی، حقارت و نفرت دچار وحشت شويم. در چرايی اين حجم عظيم سکس وحشی (۵) که به تار پود اجتماع ما تنيده شده است دلايل و عوامل متعددی قابل طرح است، اما اين همه ما را بی نياز از آن نمی کند که انگشت اتهام خود را به طرف متهم رديف اول اشاره نرويم. به باور من، دخالت نهاد دين در نهاد قدرت و پيامد آن، دخالت پهنه ی قدرت در پهنه ی سکس ،به ريشه ای ترين آسيب شناسی سکس وحشی، در ايران اشاره می کند، که هم يکی از عومل توسعه نايافتگی است و هم نمود توسعه نايافتگی. آن چه در تاريخ معاصر ايران - به علت درهم تنيدگی نهاد دين و نهاد دولت - هزينه ی راهبردهای وارونه ی سکسی شده است و می شود، کم از ميلياردها دلار پول نفتی ای نيست که از جيب ملت ايران به جيب استبداد و استعمار سرازير شده است. اين که سرنوشت دلارهای نفتی و نيز داستان آن چه که زير پوست شهر، گرد سکس می گذرد به تاريکی می رسد و خودآگاه جمعی ما درک مناسبی از آن ندارد، بی حکمت نيست؛ چه، ريشه های درهم و قطور استبداد، استعباد و استعمار از تاريکی برمی آيد و جز تاريکی نمی زايد. اگر ما به واقع طالب توسعه، استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشريم، کافی است پنجره ها را باز کنيم و کنار هر پنجره شمعی بيفروزيم.
سکس و اخلاق
پا نگرفتن دانش روانکاوی در فرهنگ ما، به واسطه ی جان مايه ی انتقادی آن، يکی از دلايل آشکار هرج و مرج اخلاقی ای است، که جامعه ی ما را در خود گرفته. برای مثال در پهنه ی سکس، که به صورت بيمار گونه ای به اخلاق گره خورده است، نمی توان روشن کرد که چه اندازه از گرايشات ضد سکس جامعه – فارغ از درست يا غلط بودن شان – از گره های ناخودآگاه مردم در ارضای جنسی خود آب می خورد و چه مقدار از نگرانی های اخلاقی و انسانی آنان. بر خلاف اسطوره های رايج، به قول بری ريچاردز "فرهنگ، يک دستاورد متعالی انسانی نيست که درست مقابل سرشت حيوانی انسان تلقی شود، بلکه فرهنگ، عبارتست از فرآيند مبارزه ی دايم و تاثير متقابل نيازهای بدوی و ممانعت های اجتماعی". و تازه نبايد فراموش کرد که ارزش های فرهنگی و اجتماعی به عنوان دستاوردهای متعالی انسانی در جامعه ای محترمند که آدمی و خواست هايش در آن محترم باشد.
با اين وجود بايد از خود بپرسيم، تاکيد غيرعادی و رياکارانه ای که بر هنجارهای سکسی و اخلاق سکسی- در جامعه ای مثل ايران، که به شدت از نظر اخلاقی سقوط کرده است - می رود، ناشی از چيست؟ چيست آن سندرمی که آشکارا در برابر هرگونه تغييری مقاومت می ورزد؟ و بسياری از گروهای انسانی، حتی آن هايی که از مرزهای دينی و عقيدتی عبور کرده اند و قربانيان ايديولوژی حاکم بر پهنه سکس شده اند را به صف مقاومت در برابر تغيير می کشاند؟
چرا در فرهنگی که آدمی و حقوق اش جايگاه مناسبی ندارد، رعايت هنجارهای سکسی - حداقل در پهنه ی نظر _ به عنوان صف مقدم مقاومت در برابر هجوم به انسانيت و اخلاق ترجمه شده است؟
سکس در جامعه ايرانی هم به شدت از پهنه ی اخلاق آسيب می بيند و هم به آن آسيب می رساند. آسيب می بيند، زيرا اخلاق در فرهنگ فاربی (فارسی – عربی) آکنده از مفاهيم دينی - عرفانی خود ستيز و معطوف به بقا، به شدت سنتی، ريا کارانه و محافظه کارانه است. چنين چيدمانی، علاوه بر آن که نمی تواند خودبسندگی و تمايز خود را از پهنه ی دين و قدرت اعلام و محافظت نمايد، امکان توسعه و اصلاح بازخوردی خود را نيز از دست می دهد. در چنين فضايی اخلاق - به عنوان يکی از منابع اصلی وجدان فردی و اجتماعی – آرام آرام اتوريته و نفوذ خود را از دست می دهد. فروپاشی روايت های کلان اخلاقی را – فارغ از پشتوانه هايش، که می تواند، دين، عقل يا علم باشد – اگرچه می بايست به واسطه ی ظهور اتيک های پست مدرن به جشن نشست، اما داستان افول اخلاق در جامعه ايرانی، داستان ديگری است که از خاکستر آن به هيچ روی، اميد برخاستن ققنوسی نمی رود. افول اخلاق در جامعه ايرانی، افول انسانيت است. افول اخلاق در جامعه ايرانی افول جذابيت ها و برانگيزانندگی های روانسناسی ها و انسان شناسی های کمالی است که سترونند و در سنگينی سکوت و سکون و سانسور به حاکميت بلامنازع خود ادامه می دهند. افول اخلاق در فرهنگ فاربی، افول انسانيت است در منجلابی که در پهنه سکس به نام نامی انسان و در حمايت از وی برپا شده است.
شايد لازم باشد بی هيچ شرمندگی ای اعتراف کنيم، که ما هم، مثل همه ی انسان ها به سکس نيازمنديم و فرهنگ ما که به شدت در چمبره ی سنت اسير است، کالاهای لازم و مناسب برای عرضه به اين نيازها را ندارد! ما در گستره ای از رانه های جنسی طبيعی که غير طبيعی خوانده شده اند، شناوريم و به همين لحاظ، بايد در برابر کشش هايی که طبيعيند، اما به غلط غير طبيعی خوانده شداند، مقاومت کنيم و با انسانيت خود مبارزه کنيم. اين راهبرد غلط جنسی ما را، هم در گستره ی درون به بند کشيده و در برابر تمايلات انسانی خود آسيب پذير ساخته است و هم در گستره بيرون، که ماشين ترور جنسی را به طور دايمی روشن نگاه داشته و آزادی را از ما ستانده است. اين نگاه تحقيرآميز و غيرانسانی به سکس و نيازهای سکسی آدميان، آن چنان در تا رو پود فرهنگ ما تنيده شده است که با خروارها حرافی و مقدس نمايی پاک نمی شود. سهم بسياری از تعارض های فرهنگی - اجتماعی خودمان نظير تعارض بين نسل ها را بايد در پهنه ی سکس دنبال کرد.
ارزش های اخلاقی و راهبردهای سکسی در اين جامعه ی درحال سقوط هم از آن رو که برآمده از ارزش های معطوف به بقايند و هم از آن رو که به ارزش های معطوف به بقا ختم می شوند، می توانند هم چون سد محکمی در برابر هر خيزشی به سمت دمکراسی و حاکميت انسان ها بر سرنوشت خويش مقاومت کنند. به ويژه، آن که اين ارزش ها در سطح نظر تغيير چهره داده اند و به واسطه ی فرآيند پيش رونده ی قدسی شدن، برآنند که که خود را هم چون ارزش های الهی و ابدی به نمايش بگذارند.
راهبردهای سنتی حاکم بر پهنه ی سکس در ايران - به واسطه ی چيرگی بی چون چرای نقد قياسی (سنت) و غيبت طولانی نقد ترکيبی (قياسی – استقرايی) - نه تنها به گريز روزافزون مخاطبين از هنجارهای سکسی می انجامد، که با شکسته شدن قبح هنجار شکنی، تمام بايدها و نبايدهای اخلاقی را در می نوردد.
لازم به يادآوری است که منظور از سکس تنها ارتباط جنسی ميان آدميان نيست. گفتمان جنسيت يا سکسواليته به پهنه ی بسيار گسترده ای باز می گردد؛ دوران کودکی (پيرامون بدن کودک، تربيت جنسی کودک، رابطه ای که کودک با اطرافيان خود - از والدين گرفته تا مربی، پزشک، رسانه های ارتباط جمعی و به ويژه آن چه امروز به عنوان E-sex در پهنه ی جهان مجازی قابل طرح است – دارد) سکس زنان، روش های محدود سازی زاد و ولد و ... همگی به پهنه ی سکس اشاره دارند (۶).
سکس و تاريخ
رويکرد مطالعه ی تاريخ معاصر ايران با محوريت تحولات فکری و عملی مربوط پهنه ی سکس هم اهميت فراوان دارد، هم بسيار پرمخاطره است. اهميت دارد، زيرا استقرار دمکراسی در ايران، بدون نهادينه شدن حقوق زنان يا ممکن نيست، يا بسيار پرهزينه خواهد بود و صد البته، نهادينه شدن حقوق زنان نيز بدون حل و فصل مسايل مربوط به سکس در ايران شدنی نخواهد بود. اما وارد شدن به اين پهنه، پرمخاطره و نگران کننده نيز هست، زيرا توسن گفت و گوهای پردامنه ی داخلی و نيز همه ی چالش ها ريز و درشت سياسی و فرهنگی ما را به پهنه ای می کشاند که در آن - به طور سنتی و هميشگی - مزيت نسبی با سنت گرايان و جريان های زن ستيز بوده است. در آمدن به گستره سکس در ايران، هم چون راه رفتن در يک زمين مين گذاری شده است، که با امکان و انتظار انفجار گره خورده است. از اين رو غلطيدن به ورطه ی محافظه کاری کمترين خطری است که محققان اين پهنه را تهديد و تحديد می کند. عجيب نيست اگر فتيله ی همه ی چراغ هايی که برای زنان، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر روشن شده است، به هنگام گام گذاشتن به وادی ناايمن گفت و گو از "زن"، "آزادی زن"، "سکس" و "آزادی جنسی" پايين بيايد. به همين دليل ساده است که زن ستيزان ترجيح می هند هرگونه گفت و گويی از توسعه، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر به زن و بحث شيرين سکس ختم شود.
به علاوه نبايد فراموش کرد که ارزيابی اصلی از سپاه سياه استبداد می بايست در اين آوردگاه انجام بگيرد، چه، بسيارند کسانی که خود را – به واسطه ی گفتمان غالب روزگار- در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر قرار داده اند، اما وقتی به پهنه سکس وارد می شوند، خيلی راحت به خيل سپاه استبداد بپيوندند (۷) . تاريخ يکصد سال اخير ايران – به جز چند استثنا - به گونه ای آشکار نشان می دهد که وقتی چالش های اجتماعی و سياسی به پهنه ی زن و سکس کشيده می شود، همه چيز برای زن ستيزان ختم به خير می شود و اين راز اشتياق وافر جريان های واپس گرا و زن ستيز به سکس و مباحث اقماری آن است. البته با اين توضيح مختصر که:
اول: تعلق خاطر زن ستيزان به پهنه ی گفت و گو از سکس، حاشيه ای و ابزارانگارانه است. حاشيه ای است، زيرا آنان به فراصت در يافته اند که هرگونه گفت و گوی جدی از سکس، می تواند به نتايج نامطلوبی برای زن ستيزان و از دست رفتن حوزه ی نفوذشان بينجامد و به همين خاطر تلاش بسيار دارند که همه چيز در پهنه ی سکس دست نخورده و در حد تابو باقی بماند. و به همين دليل، عصاره ی گفت و گوهای آن ها از سکس، پس از ستايش از خانواده و نقش زن در آن، از چند جمله ی قالبی سلبی فراتر نمی رود. زن ستيزان در پهنه ی تجويز و گفت و گوهای ايجابی، از چهارچوب های به ظاهر فقهی همراه با دار و درفش، که می تواند بازتاب کج و معوج عرف زمان های گذشته باشد، فراتر نمی روند و به اين لحاظ، اين گفتمان به شدت ايستا، گذشته گرا، غير انسانی و تبعيض آميز است.
گفت و گو از سکس برای آنان ابزار نيز هست، زيرا زن ستيزان از فقر انديشه در پهنه ی سکس، اصلی ترين ماشين ترور خود را ساخته اند و از اين نظر به جرات می توان گفت که ماشين ترور جنسی، دوشا دوش ماشين ترور عقيدتی، پرکارترين سازو کارسپاه سياه استبداد در طول يک صد سال اخير ايران بوده است.
برای روشن شدن مطلب، کافی است به يک مورد تازه اشاره ای کوتاه داشته باشم.
با آن که ايران در پرونده ی هسته ای در شرايط بسيار نگران کننده ی "بودن يا نبودن" قرار گرفته و برای انتخاب بين "بد و بدتر" به شدت تحت فشار است، اما هم رهبران ايران، هم دولت ايران، هم نمايندگان پارلمان و هم همه ی تريبون هايی همسو با آن ها، بخش عمده ای از هم خود را برای سامان بخشيدن به مساله ی حجاب و ... به ميدان آورده اند و هر روز بر نگرانی های خود و جامعه در اين زمينه می افزايند!
دوم: به باور من با توجه به نتايج نهايی، نهانی و نيز زمينه های علت شناختی زن ستيزی، زن ستيزی عنوان دقيقی برای آن نيست، چه، زن ستيزی يا هر گونه رفتار غير انسانی ديگر بر عليه ديگر گروه های انسانی به لحاظ پويايی (ديناميسم) ذاتی پيش رونده ای که دارد، می تواند به زودی و به راحتی به ديگر گروها وساحت های انسانی نيز سرايت کند، يا حداقل نتايج آن می تواند ديگر گروه ها و ساحت های انسانی را به شدت زير تاثير خود قرار دهد. به عبارت ديگر، زن ستيزی جلوه ی ديگری از انسان ستيزی است که ريشه در تباهی و فقر انديشه دارد. با اين وجود انتخاب عنوان زن ستيز برای گروه های سنتی، محافظه کار و ارتجايی، در پهنه ی مسايل زنان و آزادی، به صورت واکنشی و از آن روست که اين گروها به شدت علاقه مندند خود را از حاميان اصلی زنان جا بزنند. ترجيع بند ادبيات آن ها حفظ کيان خانواده و شرافت زنان است. فقر انديشه، يا دغل کاری آنان وقتی در برابر آفتاب قرار می گيرد، که با همه جاروجنجال ها و هزينه های مادی، اجتماعی، اخلاقی، دينی و تاريخی ای که صرف پروژه های خود می کنند، حاضر نيستند، پاسخ گوی اقدامات و مديريت خودکامه ی خود در پهنه ی سکس باشند؛ و به اين لحاظ، از هرگونه شفاف سازی، مطالعه، آمار و گفت و گويی که امکان نقد عملکرد آنان را در اين پهنه ها فراهم آورد می گريزند.
برای مثال اين گروها حدود سه دهه است که همه ی امکانات کشور را در راستای آرمان های خيالی خود در پهنه ی سکس هزينه می کنند (و حتی تا مرزهای طرح انگاره ی شهرهای همگن (۸) هم پيش رفتند)، اما با اين وجود هيچگونه امکان عملی برای منتقدان يا حتی طرفداران خود نگذاشته اند که بشود عملکرد و نتايج رفتار آنان را ارزيابی يا اصلاح کرد. به تعبير دقيق کلمه عملکرد آنان به غايت ابتدايی، غيرمسوولانه، غيرمديريتی و غيرانسانی است. سرکوب، سانسور، فقدان شفافيت، فقدان پاسخگويی و فقدان مديريت بازخوردی هميشه امکان کمدی تکرار را برای آنان فراهم آورده است و به همين دليل است که پس از سه دهه، هنوز بدون ارزيابی آنچه انجام شده است، زن ستيزان می توانند بر طبل های پوشالی خود بکوبند و جان های شيفته را آشفته کنند. زن ستيزان که خود ام المسايل ناهنجاری های سکسی و رواج سکس سياه در ايرانند، با رفتن انگشت اشاره به برخی از نتايج رفتار خود، به جامعه هشدار می دهند که چه نشسته ايد (۹) ، فاجعه در راه است و بايد کاری کرد! زن ستيزان در سرکوب، سکوت و سانسور به اقدامات خود ادامه می دهند و در حلقه ای معيوب، فاجعه را تکميل می کنند (۱۰).
با اين برآورد، ممکن است کسی بپرسد: خب، حکمت اين عنوان، يعنی سکس و دمکراسی در چيست؟
به باور من پاسخ در چند استثنايی است که در سال های اخير روی داده است.
الف) در جريان حماسه ی دوم خرداد، جريان های زن ستيز در تيراژی ميليونی از مجله ی "يالثارات الحسين" گفت و گوهای انتخاباتی را به پهنه زن و سکس کشيدند. و تلاش بسيار کردند نشان دهند که حضور خاتمی در کله ی شاکله ی سياسی کشور، می تواند به رواج فحشا و بی بند وباری و تاراج ناموس مردم بينجامد. اما اين معرکه گيری بر خلاف هميشه، انتخابات را برای زن ستيزان ختم به خير نکرد!
ب) در دوره ی نهم انتخابات رياست جمهوری، نه تنها مهره های چشم گير زن ستيز سپاه استبداد، ادبيات متفاوتی از سلف خود در دوم خرداد را به نمايش گذاشتند، که حتی در نشان دادن نرخ بالای رواداری و تساهل خود در نمايش مظاهر بی غيرتی – به قول خودشان- به مسابقه برخواستند.
اين دو واقعه و وقايعی از اين دست، نشان می دهد که جهانی شدن و زيستن در دهکده ی جهانی، آرام آرام پيامدهای ميمون خود را آشکار می کند. از همين رو، به باور من پهنه ای که تا کنون پهنه ی دلخواه زن ستيزان برای هماوردی با رقبای خود بود، به آسيب پذيرترين آورددگاه آنان تبديل شده است. به بيانی ديگر هم از آن رو که مساله زن و سکس ام المسايل ايران است و بدون مکالمه و مفاهمه ی شفاف و عميق در پيرامون آن نمی توان از گذشته ی تيره و تار خود به آينده ای روشن و اميد آفرين گام نهاد، و هم از آن رو که اين پهنه، اگر به درستی و با ظرافت درک، تحليل و مديريت گردد می تواند ابزارهايی بديع و شگفت انگيز برای توفيق در خدمت جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر قرار دهد، زمان گام نهادن جدی و پرتوان به اين گردنه ی جانکاه فرارسيده است.
و نبايد فراموش کنيم که گريز انديشمندان از وارد شدن به پهنه سکس به اين معنا نخواهد بود که روند امور در اين پهنه ها دست نخورده باقی خواهد ماند. آن چه در عمل شاهد آنيم تغييرات شگرف و سريع در اين پهنه هاست. رفتارهای تازه، هنجارهای تازه، خورده فرهنگ های تازه، فضاهای تازه، صداهای تازه و باورهای تازه همه و همه در راهند تا آن جا که يک ژورناليست غربی به ظرافت از اين پديده ی در راه، به عنوان "انقلاب ريملی در ايران" ياد کرده است. انديشمندان و روشنفکران - به ويژه آنان که دل مشغول داستان استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشر در ايرانند- بايد بيش و پيش از گروه يا دسته ای به تغييرات و تحولات در پهنه ی سکس حساس باشند و پيش از آن که "خورشيد گونه ای" غافله ی جوان و جوانان غافله ی ما را به بی راهه بکشاند با صدايی بلند بگويند: "خورشيدشان کجاست".
داستان "سکس و دمکراسی" را برای من اسطوره های جمهوری اسلامی کليد زدند. داستان سکس و دمکراسی برای من از زمانی شروع شد که به عنوان يک ايرانی مسلمان و از خانواده ای مذهبی و انقلابی به دبيرستان های جمهوری اسلامی پا گذاشتم و در حالی که فجايع دهه ی ۶۰ يکی پس از ديگری در حال وقوع بود و کشتار دهشتناک سال ۶۷ در راه، در کلاس "تاريخ معاصر ايران" که به قلم زن ستيزان جمهوری اسلامی روايت می شد، می آموختم: دليل اصلی شکست انقلاب مشروطه ی ايران، روشنفکران غرب زده ای بودند که به روحانيت پشت کرده و با شعار آزادی و جمهوری بر آن بودند که ناموس ما را به باد دهند.
پذيرفتن و نوشيدن اين گزاره، برای يک نوجوان ايرانی که در کوران تعصب ها و تعارض های جنسی زيست می کرد، خيلی بديهی بود: خدا گفته است حجاب واجب است. حجاب برتر يعنی چادر. پس همه کسانی که در برابر چگونگی و چرايی حجاب انگشت پرسش گر نهاده اند، بی غيرت، بی دين و ... می باشند. و به من يادآوری کردند گره اصلی داستان در پهنه ی سکس گذاشته شده است، و هرگونه تلاشی برای توسعه بدون باز کردن اين گره، نافرجام خواهد بود.
اما داستان به همين جا ختم نشد. ما شاهد آن بوديم و هستيم که: سه دهه تلاش برای پالايش جنسی جامعه ، تاثيری به وضوح منفی بر اخلاق جنسی جامعه نهاد. بسياری از کسانی که خود، معلم اخلاق جنسی بودند، چون به خلوت رسيدند آن کار ديگر کردند. رواج سکس وحشی و نيز رواج روابط خارج از هنجارهای قانونی و دينی، روز به روز بيشتر و بدتر از ديروز شد. پديده های سکسی جديد و هراس انگيزی در جامعه پيدا شد که در جوامع غربی کم نظيرند (مثل مزاحمت های خيابانی، خفاش های شب و بيجه ها). دختران ايرانی در کشورهای حاشيه خليج فارس به حراج گذاشته شدند. سن شروع به تن فروشی به رقم تکان دهنده ی ۱۰ – ۱۲ سال نزول کرد. ۶ ميليون معتاد متولد شدند که به گونه ای مستقيم يا غير مستقيم به ناهنجاری های سکسی مربوط می گردند. ما به تجربه دريافتيم راهبردهای جنسی سنتی (آنچه مبلغان هنجارهای سکسی سنتی، در قالب ادبيات رياکارانه و فانتزی ای چون "غرب زدگی" و "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی" مطرح می کردند) علاوه بر آن که نمی توانست پاسخ گوی مسايل متعدد و ناگزير جديد باشد، آدمی را به دشمن خويش تبديل می کند و در طوفانی از مازوخويسم، احساس حقارت آدميان را شعله ور می کند و بر خود فرمان فرمايی که می بايست آرمان هر پروژ ه ی انسانی باشد، خط بطلان می کشد. آموزه های جنسی سنت که از پدرسالاری، مردسالاری و فقر فاحش انديشه ريشه می گيرد، در پوششی از باورهای مذهبی کم مايه و گاهی بی پايه، هرگونه تلاش برای بهبود وضعيت زنان را اقيم و ابتر گذاشته است، تا جايی که طرح بعضی از مواد قانون مدنی کنونی ايران را در سطح جهان شرم آور و رقت انگيز ساخته است. هزاران کودک ايرانی در سنين کودکی و در چهارچوب های قانونی به ازدواج های دهشتناک مجبور می شوند و ميليون ها جوان در بهترين ساليان عمرخويش و در زايا ترين برهه های زندگی خويش در ماليخوليايی از نياز، درد و توهم در دشمنی و دژخيمی خويش به سرمی برند (۱۱) !
ساده نيست ديگری را به مرگ محکوم کردن، ساده نيست قطره قطره چشيدن مرگ را در ديگری مزمزه کردن، ساده نيست فرمان کشتن ديگری را اجرا کردن، ساده نيست با مرگ و جنايت رفاقت کردن و ...
اما برای کسانی که سال ها در دشمنی خويش زيسته اند، با خويش مهربانی را تجربه نکرده اند، با نيازهای خود صادقانه و شجاعانه خلوت نکرده اند، مرگ را ستوده اند و از زندگی به بهانه ی رياکارانه ی پاک دامنی گذشته اند و مرگ خويس را قطره قطره به نظاره نشسته اند، فرمان مرگ ديگری را دادن و به انتظار مرگ ديگری رفتن و در مرگ ديگری پايکوبی و دست افشانی کردن، چندان عجيب نيست! اينان انسان های حقيری هستند که در مرگ ديگری، پايان زندگی نکبت بار خويش را به انتظار نشسته اند.
زن ستيزی در فرهنگ سنتی تلنبار شده از عناصر اصلی مرگ پرستی، چهره ديگری از دشمنی با خود است، چهره ديگری از خود کشی گروهی است.
زن ستيزی و توسعه نايافتگی
زن سيتزان ايرانی را به دو دسته عمده می توان تقسيم کرد:
۱- زن ستيزان آگاه به زن ستيزی خود: اينان کم شمارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود که زن ستيزی آنان، ترجمان موقعيت آنان در جنگ قدرت است. به عبارت ديگر همه کسانی که نسبتشان به جريان های زن ستيزی باز می گردد و به نوعی از اين نسبت و فرصت در دستيابی به قدرت، ثروت يا يرخوردارهای ديگر بهره می برند و به همين دليل با زن ستيزان همراهی می کنند و در برابر آنان سکوت می کنند به اين دسته تعلق دارند. اين گروه به زير گروه های کوچک تر قابل تقسيم اند. برخی از رهبران سياسی و نيز برخی از رهبران مذهبی و نويسندگان و هنرمندان به اين گرو تعلق دارند.
۲- زن ستيزان ناآگاه به زن ستيزی خود: اينان بسيارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود، که به ظاهر، حتا دغدغه ی خدمت به زنان و جامعه را در سر می پرورانند. کسانی که به علت آسيب های شناختی، تبليغات مذهبی سطحی و رسمی، فشار اجتماعی و نيز مشکلات روانی – جنسی ای که در ارتباط با جنس مقابل يا چگونگی اتفا نيازهای جنسی خود تجربه کرده اند، به درجاتی از مازوخيسم و ساديسم مبتلايند.
به عبارت ديگر، به نظر می رسد، زن ستيزی گروه نخست دليل دارد و زن ستيزی گروه دوم علت. گروه نخست، به وقت ني