حق حاکميت بر کالبد خويش
به باور من هر گونه مبارزه و تلاش برای گسترش و استقرار دمکراسی و نيز نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، در گرو، و از راه آسيب شناسی و بازسازی حق حاکميت و تسلط آدمی بر بدن خويش است. به عبارت روشن تر آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ی ناگزير آزادی سياسی اند، البته و صد البته آزادی جنسی نيز همانند آزادی در پهنه ی اقتصاد هم ضروری است و هم نيازمند نوعی دخالت و نظارت دمکراتيک اجتماعی.
در واقع بايد کليدی ترين و اساسی ترين سوال منتهی به دمکراسی را يک گام عقب تر ببريم.
چرا دمکراسی؟ زيرا اصلی ترين و موجه ترين فردی که می تواند برای سعادت و سرنوشت خويش تصيم بگيرد، خود فرد است.
به عبارت ديگر دمکراسی می گويد: آدمی اصلی ترين فرد و موجه ترين فرد برای تصميم گيری در مورد اصلی ترين مساله ی زندگی يعنی "چگونگی توزيع قدرت" است، از اين روست که اعلاميه ی جهانی حقوق بشر، اين حق روشن و کليدی را در تارک رواق بلند بنای خود قرار داده است.
اگر دمکراسی يعنی من هستم، اگر دمکراسی يعنی من بايد بر سرنوشت خويش حاکم باشم و اگر دمکراسی يعنی حقوق بشر حق من است، صد البته دمکراسی يعنی من مناسب ترين فرد برای تصميم گيری در مورد خصوصی ترين مسايل خويش هستم!
چگونه ممکن است به کسی که شايستگی تصميم گيری در مورد پوشش خويش را نداده اند، حق تصميم گيری در سرنوشت سازترين مسايل سياسی، فرهنگی و اجتماعی را داد؟ چگونه ممکن است، کسی که شايستگی تصميم گيری در مورد روابط شخصی خويش را ندارد، بخواهد و بتواند در مساله ی توزيع قدرت و آزادی، مشارکت داشته باشد؟ چگونه ممکن است از کسی که "حاکم بر کالبد" خويش نيست، بخواهيم حاکم بر کالبد جامعه ی خويش باشد؟
"حق حاکميت بر خويش" کليدی ترين حقی است که در اعلاميه ی جهانی حقوق بشر به چشم می خورد. حقوقی چون: آزادی بيان، آزادی عقيده، آزادی انتخاب نظام سياسی و ... ترجمان ديگر اين حقند.
به باور من راز مخالفت سنتی برخی از اسلام گراها با حقوق بشر از همين نکته برمی خيزد. به عبارت ديگر، اسلام گراها با هرچه بتوانند آشتی کنند، با "حق حاکميت آدمی بر خويش" نمی توانند آشتی کنند. اگر در ادبيات اسلام گراها با گزاره ها و آموزه هايی روبرو می شويم که مخالف اين برداشت است، نبايد در اين نتيجه گيری ترديد کنيم، زيرا به دلايلی که خواهم آورد، اين نکته خود از عمق "خود ستيزی" اسلام گراها آب می خورد!
اسلام گراها به هر فرقه و گروهی که متعلق باشند، در نهانی ترين تمايلات خود "خود ستيزند" و به ناچار به دريافت های خود بی اعتماد. اين بی اعتمادی و خودناباوری است که به صورت نفی خود يا عقل ستيزی در تاريخ اسلام بيش از هر چيز ديگر به چشم می خورد. عجيب نيست اگر برای مثال پهنه ی تفکر شيعی که می بايست اعتزالی و اصولی باشد در عمل در چمبره ی شيوخ اشعری مسلک و اخباری کيش باشد. اين وارونگی جلوه ی غالب تاريخ اسلام گراهای شيعی است که از خودستيزی و مازوخويسم آب می خورد و به همين دليل ساده، همه ی آموزه های موافق با حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش در ادبيات اسلامی، در دستان اسلام گراهای خود ستيزی که برای ورز دادن کلمه ها، واژه ها، عبارت ها و آموزه ها و تبديل کردن آن ها به ضد خود ورزيده هستند، به راحتی و به آسودگی می تواند فراموش شود.
اسلام گراها تا بيرون از قدرتند از آزادی، برابری و عدالت ستايش می کنند، اما وقتی بر توسن قدرت چيره می شوند، با بکار انداختن سازوکارهای ورز کلمه ها، عبارت ها، آموزه ها و تاريخ ها، اسلام های آزادی کش را که با روحيه ی خود ستيز آنان موافقت بيشتری دارد، غالب می کنند. محروميت از تاريخ و بی تاريخ بودن (۱۲) ، فقدان تاريخ انديشه، توسعه نايافتگی زبان(۱۳) ، چيره گی تمايلات خودستيزانه و مرگ پرست و فقر فلسفه و انديشه از دلايل اصلی توفيق آنان است.
حق حاکميت بر خويش، چهارچوب اصلی و پيش نياز جدی قراردادگرايی و قرارداد گرايی اصلی ترين بستر بسط و گسترش دمکراسی است. آزادی و برابری، بيش و پيش از هر اصل و برهانی جان مايه ی حق حاکميت آدمی بر کالبد و سرنوشت خويشند. آن چه جوامع مختلف انسانی را و نيز دوره های تاريخی مختلف را از يکديگر جدا می کند، در واقع چگونگی کم وکيف درک آدميان از اين حق و نيز سازو کارهای اعمال آن است (۱۴) .
مثالی در چگونگی نقض ظريف حق حاکميت بر کالبد خويش
در زمانه ی افول مذاهب و اديان بزرگ، ظريف ترين و در همان حال پيچيده ترين و جديدترين توجيه برای نقض حاکميت فرد بر کالبد خويش را برخی از کيش ها و جريان های معنوی و منادی ايمان - که در واقع چهره های لاغر شده ی همان مذاهبند – به عهده گرفته اند، که تلاش می کنند، راه را برای اسب تروای خشونت – هرچند در دوزهای اندک- باز کنند. می گويم در دوزهای اندک، زيرا به نظر می رسد، بانيان اين انگاره ها از سرشت و ديناميزم خود پيش رونده ی خشونت، بی اطلاع اند و بر همين اساس بر واژه ی اندک تاکيد ويژه ای می گذارند.
نمونه ی اين پادانديشه، در گفتمان معاصر، "خشونت عشق" است که جناب ملکيان آن را بازيابی و احيا کرده است (۱۵) . وی در استدلال اين تجويز، ابتدا به روانشناسی (بدون ذکر مرجع) استناد می کند و خشونت را بر دو نوع تقسيم می کند: خشونت عشق و خشونت نفرت.
در ادامه توضيح می دهد:
اول: غايت زندگی آدمی آرامش و شادی است و جامعه ای مطلوب تر است که توليد و توزيع شادی در آن، آسان تر و در دسترس تر باشد.
دوم: برای رسيدن به يک جامعه ی مطلوب، بايد آهسته آهسته، نوعی عشق ناخودگرايانه و فعالانه را نسبت به هم نوعانمان در درون خودمان بپرورانيم.
سوم: عشق ناخودگرايانه و فعالانه نسبت به هم نوعان، محتاج فداکاری و صرف نظر کردن از اميالی هم چون خواهش ثروت، قدرت، مقام، شهرت، محبوبيت و حتی علم است.
چهارم: بدين ترتيب وقتی عاشق انسان های ديگريم، زندگی برای ما خشن می شود (هم به واسطه ی فداکاری هايی که می کنيم و هم به واسطه ی ان که در برخی از پهنه ها کاری از ما ساخته نيست). اين نوع از خشونت، خشونت معطوف به عاشق است.
پنجم: اگر انسانی، انسان آرمانی باشد (همه ی اطلاعات لازم برای تصميم گيری را داشته باشد)، آنگاه، خوش آيندهای او مصلحت ناميده می شود. چنين انسانی می تواند، در شرايطی (عاشق يقين آفاقی و نه انفسی داشته باشد، يعنی اطلاعات او برآمده از تحقيقات متولوژيک باشد. و در شرايطی خشونت بورزد که رغبت يا عدم رغبت فرد برای انجام کار تاثيری در نتيجه کار نداشته باشد) ديگران را به انجام کارهايی که خويش صلاح می داند وابدارد. اين نوع از خشونت، خشونت معطوف به معشوق است.
چه راه طولانی و عجيبی پيموده می شود برای نقض حاکميت فرد بر کالبد خويش. اين همه صغرا کبرا برای آن بود که جناب ملکيان - که از دستگاه متافيزيک دين، تعبدی بودن، قدسی بودن و غيرعقلانی بودن آن ها شکايت ها دارد و تلاش می کند در پروژه ی "عقلانيت و معنويت" از تاريخ عبور کند، تقدس زدايی کند و به عقلانيت برسد و سکولاريزم، اومانيسم و برابری طلبی را پرورش دهد(۱۶) – همان کاری را بکند که اديان آشکارا می کنند! البته با اين تفاوت اندک و قابل اغماض. اديان و مذاهب خشونت دينی را لازم و مقدس می دانند، زيرا فرمان آن از سوی دانای کل صادر شده است، در حالی که "خشونت عشق" بايد تحمل شود، زيرا، فرمان آن به وسيله ی انسانی آرمانی صادر شده است!
چه دعوت آشکاری به کيش گرايی و جادو گری مدرن!
با همه ی احترامی که برای ملکيان قايلم نمی توانم، تعجب عميق خود را از ادای اين گزاره ها عجيب و غريب نشان ندهم.
اول: آموزه های مورد استناد به شدت پارادکسيکال و باطل نمايند. برای مثال، اگر غايت زندگی رسيدن به شادی، آرامش و اميد بيشتر باشد، عشق - ناخودگرايانه و فعالانه - آن گونه که ملکيان توصيف می کند، نمی تواند آدميان را به شادی، آرامش و اميد رهنمون گردد. و می گذريم از اين که در واقع، عشق هيچ گاه ناخودگرا نمی تواند باشد. تفکيک خشونت معطوف به عاشق با مازوخيسم در فرهنگ ايرانی به قيمت غيبت طولانی دانش انتقادی روانکاوی ممکن شده است.
دوم: توجيه خشونت معطوف به معشوق و تفکيک آن از ساديسم ناباورانه تر و عجيب تر است. زيرا، مبنای آن، دو پيش فرض دست نايافتنی و نيز، دو شرط ناشدنی است. گام نخست در توجيه خشونت معطوف به معشوق، پيش فرض تحقق انسان آرمانی و دانش يعقينی است، که هيچ يک در پرتو شناخت شناسی جديد قابل دفاع نيستند. نه انسان آرمانی وجود دارد، و نه دانش می تواند يقينی باشد! رويای دست يافتن به يقين آفاقی در برخی از انتخاب های زندگی، اگرچه به مدد دستاوردهای علمی و انفجار اطلاعات، ممکن به نظر می رسد، اما در واقع، تحليل های دقيق شناخت شناسانه، روش شناسانه و متکی بر تاريخ انديشه، به روشنی نشان می دهد که از اين دريای خروشان، آنتروپيک و پر جزرو مد، هرچه بتوان صيد کرد، مرواريد يقين نمی توان صيد کرد. علم با همه ی دبدبه و کب کبه ای که دارد، محصول حدس ها و ابطال های ماست. هر آموزه، گزاره و دستاورد انسانی ای در بهترين حالت، انگاره ای بيش نيست. تاريخ دانش تاريخ تنازع انگاره هاست.
همه ی هم بشر، در اين دريای خروشان، نه به چنگ آوردن يقين و صيد ايمان که رها کردن يقين ها و ايمان هاست. دانش حتی در پهنه ی آفاقی خود، آن چنان سيال و گريزپاست، که هر اميدی را برای يافتن يک مبدا محور مختصات ابدی به ياس می کشاند. اين که بنای دانش خود را کجا قرار دهيم؟ يک انتخاب است، که در پهنه های مختلف، گفتمان های مختلف و پارادايم های مختلف و جمع های مختلف، متفاوت خواهد بود. در اين معنا، دانستن، هم چون گفت و گويی بی پايان است.
و نيز تصور کنيد در زمانه ی انفجار اطلاعات، در جهان عارضی، در جامعه ی مجازی و در سيطره ی عدم قطعيت، انسان آرمانی ملکيان چه محلی از اعراب خواهد داشت؟
اما خشونت معطوف به معشوق دو شرط ناشدنی نيز دارد، زيرا، مرجع داوری هميشه خود عاشق است، يعنی عاشق است که بايد - در مورد يقين آفاقی و نيز شرايط تاثير خشونت - داوری کند! با اين شرايط، نبايد از خود بپرسيم، خب، چه چيز تغيير کرده است؟ بخش عظيمی از خشونتی که در طول تاريخ بر آدميان رفته است، به وسيله ی کسانی انجام شده است، که هم خود را انسان آرمانی می دانسته اند، و هم خشونت خويش را برآمده از عشق می دانستند. شايد دلايل اصلی همه گيری خشونت (هم در اعمال آن و هم در پذيرشش) را بتوان در سويه های پنهان همين پاداندشه جستجو کرد.
تجويز خشونت برآمده از عشق، تجويز نقض حق حاکميت آدميان بر خويش، حتی اگر نه به دو شرط، که به هزار شرط مقيد گردد، نمی تواند به توليد و توزيع بيشتر آرامش، شادی و اميد بينجامد.
اگر طالب دولت مدرنيم، اگر طالب توسعه ايم، اگر دمکراسی و حقوق بشر می خواهيم، بايد بی هيچ اما و اگری از اساسی ترين و اصلی ترين حق خود، يعی، حق حاکميت بر کالبد خويش صيانت کنيم و نگذاريم هيچ کس و به هيچ قيمتی اين حق را از ما بستاند.
آسيب شناسی سکس
آسيب شناسی و سروسامان بخشيدن به مساله ی سکس، چنانچه بخواهد از چمبره ی عوام زدگی و باتلاق عادت و سنت دور شود و بر مدار خرد و فرزانگی درآيد، تا حد بسياری مربوط و مرهون شناسايی و به رسميت شناختن پهنه های مختلف مطالعه ی پديده ی سکس خواهد بود. پهنه های مختلفی که نه تنها از پهنه های ديگر دانش و جامعه متمايزند، که هر يک به تنهايی مهم، مستقل و موثرند.
اين پهنه ها به اختصار عبارتند از:
سکس و زيست شناسی
سکس و روانشناسی
سکس و روانکاوی
سکس و جامعه شناسی
سکس (سکسولوژی)
سکس و اخلاق
سکس و دين
سکس و تاريخ
نشانه شناسی سکس
سکس و تجارت
سکس و آموزش
اقتصاد سکس
سکس و خانواده
سکس و حقوق
آسيب شناسی سکس (سکس سياه)
سکس و سياست
و ...
گستردگی پهنه های مختلف پديده ی سکس و نيز مباحث پيرامونی آن ها، هر گونه تلاش علمی فلسفی صادقانه برای نظريه پردازی و تنوير اين پديده را تا حد بسياری با مشکل روبرو می کند. و نبايد فراموش کرد که اين مشکلات، تنها مشکلات شناخت شناسانه يا روش شناسانه نيستند، بلکه و به طور عمده اين مشکلات به پهنه ی مطالعات فرهنگی، دين شناسی، جامعه شناسی و سياست مربوط می گردند، که گاهی، حتا هر گونه گفت و گو و مطالعه در مورد سکس را غير ممکن می کنند.
چه بپسنديم و چه نپسنديم، واقعيت آن است که مساله ی سکس و ناهنجاری های آن در جامعه ی ايرانی به شدت با آزادی و حقوق بشر گره خورده اند. اما آنچه اين دو را به هم پيوند داده است، تنها واقعيت های غيرقابل انکار خارجی يا تحليل های دقيق کارشناسانه نيست، بلکه ايديولوژی غيرانسانی ايست که خرج خود را از سکس و ناهنجاری های آن می گيرد. ايديولوژی ای که هم بستر سکس سياه را فراهم می آورد، وهم با اشاره رندانه به آن ها، برای ادامه ی راه، سوخت گيری می کند. بدون تاسيس و تدوين يک گفتمان انسانی، سالم و شکوفا از سکس، عبور از ورطه ی سکس سياه و در افتادن با ايديولوژی بانی آن ممکن نخواهد بود.
برای مثال، حجاب يکی از اصلی ترين انگاره های سنتی – دينی اسلام گراهاست که هم از انگاره های سکسی آن ها آب می خورد و هم به طور مداوم انگاره های سکسی آنان را سيراب می کند. بدون رمز گشايی پديده ی حجاب در پهنه های مختلف دانش، هم چون تاريخ، دين شناسی، روانکاوی، نشانه شناسی و ... در افتادن با انگاره های سکسی اسلام گراها سخت و کم نتيجه خواهد بود. حجاب – فارغ از ريشه و انديشه های مربوط به آن – به زبان نشانه شناسانه نوعی نشانه است. حجاب "شکل" ويژ ای از پوشش است و به "معنای" ای خاص (صاحب اين پوشش مذهبی است) اشاره دارد. در اين سطح، انتخاب نشانه ی حجاب دلبخواهی، عرفی، آزادانه و مومنانه است. اما حجاب در کشورهايی که نهاد دين و نهاد دولت در هم آميخته است (ايران)، در کشورهايی که به نوعی از دکان دو دهنه ی دين تغذيه می شوند و برای تراشيدن مشروعيت کاذب به نهادهای دينی و ژشت های مذهبی وابسته اند (ايران، عربستان) و در جريان های بنياد گرای اسلامی چندين دلالت اسطوره ای تازه نيز يافته است که رمزگشايی آن و اسطوره زدايی از آن لازم است. اين نشانه، در اين جوامع و جريان ها، در دستگاه اسطوره شناسی رولان بارت (۱۷) در واقع در مرتبه ی دوم زنجيره ی نشانه شناسی قرار گرفته است و از نوعی دلالت اسطوره ای خبر می دهد. اين دلالت های اسطوره ای می توانند اين گونه باشند: کشورهايی که در آن ها رعايت هنجارهای حجاب قانونی و اجباری است، اسلاميند. رعايت هنجارهای حجاب، به طرفداری از حکومت مذهبی و جريان های بنياد گرا دلالت دارد و ...
دلالت اسطوره ای حجاب، برای مثال به جمهوری اسلامی ايران، اين امکان را می دهد که هم از حجاب به عنوان امری ضروری، بديهی و طبيعی دفاع کند (برشی از تاريخ را به مدد ايديولوژی به جای طبيعت و واقعيت جا بزند) و هم حجاب را به پرچم طرفداری از اسلام و جمهوری اسلامی تبديل کند.
دلالت اسطوره ای حجاب، از يک طرف به مخالفان اين کشورها و جريان ها امکان می دهد که از عبور کردن از حجاب به عنوان ابزاری برای مخالفت مسالمت آميز با آنان سود ببرند، و از طرف ديگر به اين کشورها و جريان های تمامت خواه نيز اين امکان را می دهد که با بالا بردن هزينه ی بی حجابی، به صورت قانونی (اجباری کردن هنجارهای حجاب) و غير قانونی (از طريق گروهای فشار) ظاهر جامعه را به گونه ای بيارايند که بر اسلامی بودن و نيز مشروع بودن مستبد دلالت داشته باشد. دلالت اسطوره ای حجاب، طرفداران آن را وا می دارد تا از حجاب به عنوان يک انتخاب به حجاب به عنوان يک ضرورت برسند و اين چنين است که رعايت حجاب و اسطوره سازی از آن يا ديگر هنجارهای سکسی، در اين کشورها و جريان ها به گونه ای آشکار انعطاف ناپذير، غيرقابل نقد و غيرقابل تغيير است و با تهديد و ترور پيوند خورده است (۱۸) .
سکس به لحاظ ديگری نيز در جامعه ی ما با ايديولوژی پيوند خورده است و دانش نشانه شناسی می تواند با تحليل های خود آن را اشکار کند. ايديولوژی حاکم بر پهنه ی سکس تلاش می کند باورها، رفتارها و هنجارهای سکسی را نه به عنوان پديده هايی تاريخ مند، قابل نقد و تغييرپذير، که به عنوان واقعيت هايی طبيعی و تغييرناپذير جابزند.
آن چه مهم است اين که، بدون بررسی موشکافانه ی اين مباحث و ايجاد يک گفتمان علمی و فلسفی غنی، قابل اعتنا و موثر امکان عبور از گردنه ی پر پيچ و خم و صعب العبور سکس ممکن نخواهد بود و نبايد فراموش کرد، کسانی که به هر دليل از درآمدن به اين آوردگاه پرهيز می کنند، يا از نشستن در کنار اين دريچه برای گفت و شنود، احتراز می ورزند، بيش از ديگران به خانه تکانی ذهنی و فکری محتاجند.
فارغ از عملکرد دولت ها و جريان های اسلامی، بسياری از گرايش های ضد سکس و لفاظی های سکس هراسانه، از سنت نخبه گرايی و برج عاج نشينی آب می خورد، زيرا، نخبه سالاری و مخاطبين کالاهای فرهنگی آن، آشکارا در مواضع ضد مردم سالارانه ی خود، به توليد و توزيع انبوه آزادی، حق انتخاب، لذت و کالاهای مصرفی انتقاد می کنند. مقايسه کنيد گرايشات اين سنت فکری را در برابر توليد و توزيع انبوه موسيقی پاپ، تلويزيون، ويديو، ماهواره، اتومبيل، کتاب و حتی روزنامه. اينان از اين که تکنولوژی و سبک زندگی مدرن توده های مردم را نيز در لذت بردن از پديده هايی که به باور شان ويژه ی گروه های برجسته و خاص است، سهيم کرده است، به شدت هراسناکند. مخالفت اينان در بسياری از موارد با پديده های مدرن، ترجمان مخالفت آنان با حق حاکميت بر کالبد خويش، برابری و دمکراسی است. زيرا دمکراسی تنها پاسخ شناخته شده ی مناسب برای اين سوال است که: چگونه می توان آزادی و حق انتخاب را به نفع عموم مردم به حداکثر رساند، بدون آن که به آزادی و حق انتخاب ديگران خدشه ای وارد شود؟ (۱۹)
موضع گيری اسلام گراها
در پهنه ی انديشه، اصلی ترين گزينه مربوط به سکس به اين پرسش بر می گردد که: آيا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد و سرنوشت خويش را دارد؟ يا نه؟ يا به عبارت ديگر: آيا آدمی صلاحيت حاکميت بر سرنوشت خويش را دارد يا نه؟
اين دست سوال ها، فارغ از آن که چه موضع گيری در برابر پديده های چون دين، اخلاق، علم و سکس داشته باشيم با معنا و پرسيدنی اند. زيرا، هم چنان که تاريخ انديشه نشان داده است، هرنتيجه ای که در اين پهنه ها حاصل شود، نتيجه ای شخصی و فردی است و نمی تواند به اجبار و اکراه به ديکران تحميل گردد. گاهی زيستن و مفاهمه در برش مشترکی از تاريخ انديشه، گذشتن از اسطوره ی وحدت (۱۸) و رسيدن به خصلت شخصی، تاريخی، فردی و دمکراتيک داستان دانش را - هم چون گفت و گويی بی پايان - سخت و دست نايافتنی می کند، اما چه باک، شهرزاد قصه گوی تاريخ به هزار زبان بر اين معنا اشاره دارد.
تا آن جا که به ما و جامعه ی ما مربوط می گردد، به باور من، غالب اسلام گراها در مواجهه با اين سوال، اگرچه در ابتدا به راحتی خواهند گفت: آری، اما در انتهايی ترين پاسخ خود به ناچار خواهند گفت نه! آدمی حق حاکميت بر سرنوشت خود را ندارد! آدمی بر کالبد خويش مسلط نيست!.
اين در حالی است که در مقدمه ی قانون اساسی جمهوری اسلامی به صراحت می خوانيم: "حاکميت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسان را بر سرنوشت خويش حاکم ساخته است ..." . اسلام گراها به سرعت به ما خواهند گفت: آدمی بر سرنوشت خويش حاکم است، اما در چهارچوب اسلام، و از همين روست که در جای جای قانون اساسی جمهوری اسلامی اين قيد به انحای مختلف ذکر شده است.
مطابق با اين برداشت در هر نظامی، انسان ها می توانند بر سرنوشت خويس حاکم باشند، زيرا کافی است بتوانيم تصور کنيم که قلمرو اين حاکميت، چهارچوب فکری، فرهنگی يا سياسی حاکم (مستبد) است و نه بيشتر. در اين صورت سوال اول را بايد بازسازی کنيم: قلمرو تسلط آدمی بر بدن خويش، يا قلمرو حاکميت آدمی بر سرنوشت خويش در اسلام چه اندازه است؟ برای شنيدن پاسخ اسلام گراها بايد در دو سطح نظر و عمل، گوش های خود را تيز کنيم.
الف) در سطح نظر با طيفی روبرو هستيم که در يک طرف آن اسلام گراهای سنتی قرار دارند که به آسانی و به گونه ای تکان دهنده خواهند گفت: اندازه ی اين قلمرو صفر است. آنان استدلال خواهند کرد که خداوند از آن رو که دانا و رحيم است تکليف آدمی را در هر زمينه ای روشن کرده است، بنابر اين، جايی برای ترک تازی آدمی باقی نمی ماند. هر مساله ای حکمی دارد و آدميان می توانند با مراجعه به مراجع تقليد، که کارشان کشف اين احکام از منابع فقهی است حکم آن مساله را دريابند. در اين خوانش از دين، برای مثال هيچ گونه مساله ی سکسی بی پاسخی در جامعه وجود ندارد، ناهنجاری سکسی، رفتاری است در حوزه ی سکس، که با قوايد فقهی ناخوانا باشد و همه ی ناهنجاريهای سکسی از عدم کاربست قوايد فقهی ريشه می گيرند. در سر ديگر طيف اسلام گراهای مدرند، که برآنند نشان دهند هر چه عقلانيت جديد و دانش بشری حکم کند دين بدان گردن می گذارد و بايد بگذارد. اين ادعای سهمگين و تکان دهنده آن چنان در تاريخ اسلام غريب و ناخواناست که بسياری از اسلام گراها و منتقدان آن را جدی نگرفته اند. با اين وجود بايد اذعان کرد که خوانشی اين گونه از اسلام، اگرچه از نظر تاريخی ناموجه و کم مايه است، اما به لحاظ نظری و در پارادايم پلوراليزم معرفت شناختی و دين تاريخی، قابل توجيه و قابل قبول است. اين اسلام گراها - حداقل در پهنه ی نظر- می بايست قلمرو حاکميت آدمی بر سرنوشت خويش، و نيز حق تسلط وی را بر بدن خويش، مطلق تلقی و تصور کنند. در اين خوانش از دين، برای مثال در پهنه ی سکس مسايل و هنجارهای سکس مشترک و جهان شمولند و حل و فصل آن ها منوط به تلاش آدميان در درک سويه های پنهان آن می باشد. بومی گرايی صادقانه ای که در آثار برخی از اين انديشمندان به چشم می خورد، نبايد با بومی گرايی ابزارانگارنه ی برخی از جريان های خرد ستيزر، ضد تجدد و زن ستيز به يک چوب رانده شود.
ب) در عمل اما اسلام گراها اشتراک های بيشتری دارند و اسلام گراهای مدرن نيز به واسطه ی گرايشات پاک دامنانه ی شديدی که دارند، جرات نزديک شدن به پهنه ی سکس را به خود نداده اند و عرصه را برای سنت گراها به کلی خالی کرده اند.
چنانچه پيشتر آمد، اصلی ترين گزينه مربوط به سکس به اين پرسش بر می گردد که: آيا آدمی حق تسلط بر بدن و کالبد خويش را دارد يا نه؟ يا به عبارت ديگر: آيا آدمی صلاحيت حاکميت بر سرنوشت خويش را دارد يا نه؟
آری گفتن به اين پرسش، به معنای آن خواهد بود، که جامعه می بايست در مداری دمکراتيک حق تصميم گيری در روابط انسانی و سکسی را برای شهروندان خود به رسميت بشناسد، و برای مثال به آزادی جنسی و آزادی سقط جنين گردن بگذارد. وقتی سوال شفاف پرسيده شود، غالب اسلام گراها، شفاف و يک صدا خواهد گفت: نه!
اسطوره زدايی از سکس
در بررسی مساله ی سکس، نبايد فراموش کرد که سکس يک مساله ی جهانی است، با ابعادی کاملن جهانی. با اين تفاوت، که در مناطق توسعه يافته، پهنه ی سکس در گستره ای مستقل گشوده بر هرگونه مطالعه، تحقيق، گفت و گو و آمار زير کنترل، مديريت و سامان دهی است، درحالی که در مناطق کمتر توسعه ی يافته جهان، اين مشکل زير نفوذ و تاثير ساير پهنه ها از هر گونه مطالعه، تحقيق، آمار و مديريت مستقل بی بهره است و همه چيز در تب و تاب تابوها قرار دارد و کسی را يارای نزديک شدن به آن نيست.
محروميت از تاريخ، فقر مطالعه و فقرانديشه در پهنه ی سکس و دخالت ساير پهنه ها (مثل پهنه ی قدرت، مذهب، اقتصاد و ...) قانون عرضه و تقاضا را در پهنه ی سکس به شدت مخدوش می کند و به گسترش سکس سياه می انجامد. برای روشن شدن اين مطلب، کافی است بتوانيم منحنی های توزيع نرمال رانه های سکسی را در جوامع مختلف با هم مقايسه کنيم. اين مقايسه ها به روشنی نشان می دهد که در جوامع توسعه نايافته، ناهنجاری های سکسی (در اشکال متفاوت) فراوانترند. از اين منظر، رقت بار ترين اشکال سکس سياه را در جوامعی همچون کوبا، چين، برخی از کشورهای آسيای شرقی، کشورهای حاشيه ی خليج فارس، ايران، افغانستان و ... بايد ديد. با اين تفاوت که در کشورهای نخست، ناهنجاری ها آشکار و عريانند، در حالی که در کشورهای دسته ی دوم همه چيز در زير پوست شهر قرار دارد. به ويژه وقتی اين کشورها ايديولوژيک باشند و سرنوشت خود را به نحوی، به سرنوشت انگاره های از سکس گره زده باشند.
گذشتن از اين وضعيت رقت بار در ايران، بيش و پيش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هايی است که بر اين پهنه مستوليند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمايه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ايديولوژی حاکم بر مناسبات سکس در ايران برآنست که تاريخ را به جای واقعيت و طبيعت بنشاند و با صرف هزينه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم بپذيرند مناسبات تبعيض آميز، غيرانسانی و تحميلی حاکم بر اين پهنه کاملن بديهی و طبيعی است.
اسطوره های مستولی بر پهنه ی سکس بر دو گونه اند: اسطوره های عام و اسطوره های ويژه. اسطوره های عام در و بر پهنه ی سکس هم موثرند، درحالی که اسطوره های ويژه، ويژه ی پهنه ی سکسند.
مهمترين اسطوره ی عام در ايران امروز که بر پهنه ی سکس هم تاثير غيرقابل اغماضی دارد، اسطوره ای است برآمده از ايديولوژی ای که تلاش دارد باورها، رفتارها و هنجارهای موجود را نه به عنوان پديده هايی تاريخمند، قابل نقد و تغييرپذير، که به عنوان واقعيت هايی طبيعی، تغييرناپذير و بديهی جابزند. برای پرده برداری از اين اطلاعات مخدوش لازم است به بازی ظريقی که اديان و ايديولوژی ها با تاريخ می کنند پی ببريم.
گزاره های دينی و ايديولوژيک با همه ی دک و پزی که ممکن است برای خود به هم بزنند، در نهانی ترين و نهايی ترين استدلال های خود گزاره هايی برآمده از تاريخند و معنای خويش را از تاريخ می ستانند. اما تاريخ با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد (هم چون ديگر پهنه های دانش بشری و حتی بيشتر) دانشی ظنی و تاريخمند است. از اين رو تاريخ، اگر چه نيای مشترک و بزرگ اديان و ايديولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعيت بافته اند، نمی تواند پدر ايدآل، قابل قبول و رضايت بخشی به حساب آيد. بنابراين فرزندان دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و تصوير پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصوير می کنند و تاريخ را بازسازی می کنند.
تاريخ، دانشی به شدت ظنی است. جستجوی قطعيت در پهنه ديروزها، چونان جستجوی آب در برهوت است. دستاوردهای تاريخی (از جمله نشانه ها، زبان ها، خرافه ها، جادوها، اسطوره ها، اديان، ارزش ها و دانش ها) هرچه که باشند و از هر کجا آمده باشند، برآمده از زبانند و در زنجيره ای از نشانه های زبان شناسانه که به غايت نرم و انعطاف پذيرند، بازنمايی می شوند. از اين چشم انداز، گزاره های تاريخی از جمله گزاره های دينی و ايديولوژيک به شدت فقير و تهی اند. اما سوال اين جاست که چه چيزی اين دک و پز را برای آن ها فراهم آورده است؟ بازسازی تاريخ يا بازيافت تاريخ.
اديان و ايديولوژی ها در نهايت هنرمندی و غفلت، شرايط موجود يا مطلوب خود را به مرتبه ی واقعيت بديهی و انکارناپذير و طبيعی برمی کشانند و تاريخ را از روی آن بازسازی می کنند. اين بازی با تاريخ و بازسازی تاريخ – که در خوانش های بنياد گرا از دين به اوج خود می رسد - آن چنان آرام و بطيی پيش می رود، که مخاطبين، کمتر جرات می کنند در بداهت و واقعيت آن شک برند (۲۰) . برای مثال به پديده ی حجاب نگاه کنيد. بسياری از اسلام گراها وقتی از حجاب و ضرورت آن صحبت می کنند، گويی از واقعيتی صحبت می کنند که در برابر آن ها حی و حاضر است و البته دست يافتن به پيامدهای آن نيز احتياج به هيچ پژوهش و مطالعه ای ندارد. آن چنان از حجاب صحبت می کنند که گويی زنان را در محضر حضرت محمد(ص) به صورت حی و حاضر می بينند و پوشش آن ها را ملاحظه می کنند. آن چنان از حجاب صحبت می کنند که گويی حضرت محمد در گوش آن ها نجوا کرده است، حجاب يعنی اين. و ما گاهی فراموش می کنيم که پديده ی حجاب، پديده ای تاريخی است و اگر بخواهد خود را به تاريخ صدر اسلام پيوند بزند، با چه مشکلات عظيم شناخت شناسانه و روش شناسانه ای بايد دست و پنجه نرم کند. تصويری که اسلام گراها از پديده ی حجاب ارايه می دهند، آن چنان شفاف و دقيق است که گاهی ما فراموش می کنيم اين تصوير از دل تاريخی برآمده است که نزديک ترين روايت کتبی از آن، حدود چند قرن با آن فاصله دارد. گاهی ما فراموش می کنيم که چنين تصويری حتا اگر خود را به قرآن نسبت دهد، از متنی برآمده است، که حداقل در مقام دلالت ظنی است (۲۱) .
دستاورد مطالعات تاريخی و حتی فقهی مربوط به پديده ی حجاب، چنانچه با معيارهای شناخته شده ی مطالعه ی يک متن همراه گردد، آن چنان اندک، رقيق و متکثر است که به هيچ روی نمی تواند با الگوهايی که اسلام گراهای بنيادگرا ارايه می دهند، هماهنگی و همسويی داشته باشد. بنياد گراها بدون توجه به اين دستاوردهای اندک، با جابه جايی که در شرايط موجود و واقعيت انجام می دهند، می توانند تصويری از حجاب ارايه دهند، که انعطاف ناپذير و حيثيتی است و جای هيچگونه اما و اگری را برای هيچکس نمی گذارد.
اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در اين معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دين است که به باور من در نهايت بيش از همه به زيان دين خواهد بود و از اين منظر، مومنان بايد در صف نخست مبارزه با چنين اقداماتی باشند و از دين، هم چون گفت و گويی بی پايان دفاع کنند.
اسلام گراهای بنياد گرا يا اصول گرا، خود را طالب بازگشت به گذشته ی تاريخی اسلام، يا به تعبير دقيق تر، طالبان بازگشت به سنت سلف پيامبران قلمداد می کند. اين اتوبيوگرافی البته آلوده به اسطوره ای است که شرح آن آمد. بنياد گرايان در پهنه ی شناخت شناسی به طور ساده لوحانه ای مطلق انگارند. محروميت از تاريخ، فقرتاريخی و فقر انديشه اين امکان را به آن ها می دهد، که بتوانند از تاريخ انديشه بگذرند و محدويت های دريافت های آدمی و داوری اش را بر آن ها (فارغ از منابع معرفتی که در گرداوری دانش بر می گزينند) نديده بگيرند. اينان در برکه ی کوچک اطلاعات مخدوشی که فراهم آورده اند، با ملات ايديولوژی، تاريخی را گرته برداری و بازيافت می کنند، که بعد، از کشف آن ذوق زده می شوند و برهرچه ديگری است می شورند. در اين چشم انداز، بنيادگرايی بازگشت به آغاز تاريخ، يا تاريخ آغاز اديان نيست، بلکه بنيادگرايی بازگشت به جهان اسطوره است يا بازگشت اسطوره است. وهمين تاريخ اسطوره ای است که ملات و مناط بنيادگرايی دينی را فراهم می آورد. و تنها اسطوره است که می تواند با اين لجاجت و سبعيت، در زير بيرق شکل های کهنه به جنگ جهان مدرن، زندگی نو و شکل های جديد برخيزد.
اسطوره ها اما به گونه ی ويژه نيز بر پهنه ی سکس تاثيرگذارند. برای مثال می توان به اسطوره های بکارت، غيرت، ناموس، خانواده و ... اشاره داشت. گاهی ادبيات مذهبی تلاش می کند هر آنچه را که مذهب، حلال يا حرام اعلام کرده است با نتايج مادی و پی آمدهايی پيوند بزند، که در هيچ تحقيق خردپسند يا مستقلی تاييد نشده اند. مومنان از اين طريق تلاش می کنند مخاطبين خود را تخدير کنند و هرگونه امکان شکی را از آنان بستانند. برای مثال می توان به اين اسطوره ها اشاره کرد: آدم های مذهبی کمتر دچار اختلالات روانی اند. آدم های مذهبی زندگی خانوادگی موفق تری دارند. آزادی جنسی به آزارهای جنسی و تباهی نسل بشر می رسد. حجاب محدوديت نيست. حجاب برای زنان امنيت می آورد. انحراف های جنسی و سکس سياه کمتر در آدم های مذهبی ديده می شود و ...
اگر کسی جرات کند و در يک مطالعه ی آماری عکس قضيه را نشان دهد، طرفی نمی بندد. زيرا اسطوره ها، ايديولوژی ها و اطلاعات مخدوش به داد بنيادگراها می رسند و آن ها خيلی ساده و راحت به شما می گويند: آنان مذهبی و مومن نبوده اند! جمله ی معروف منصوب به سيد جمال الدين اسدآبادی که در توصيف اروپا در مقايسه با کشورهای اسلامی آورده است، اوج استفاده ی خلاقانه از اين تکنيک را نشان می دهد. وی می گويد: اينجا (اروپا) اسلام هست، اما مسلمان نيست، اما آنجا (کشورهای اسلامی) مسلمان هست، اما اسلام نيست. و کسی از خود نمی پرسد: مگر فراتر از تک تک مسلمانان و تاريخ شان، چيزی به نام اسلام وجود دارد؟ (۲۲)
و نيز بنيادگراها ی مدرن (که تلاش می کنند خود را اصلاح طلب نشان دهند) وقتی در دام نقدهای درون دينی يا برون دينی جدی به دام می افتند، خيلی راحت به شما خواهند گفت اصلن مذهب اين نيست! زيرا بنياد گرايی با آن که خود را به تاريخ گره می زند، اما هيچ اعتنايی به تاريخ ندارد و هيچ احترامی به تاريخ نمی ورزد. ورد اينان اسلام ذاتی است که در برابر اسلام تاريخی قرار می دهند. (۲۳)
بنيادگرايان از دل تاريخ اسطوره ای که بازيافته اند، به جنگ سبک های تازه زندگی و شکل های مدرن حيات دست می زنند و به اين دليل ساده، بنيادگرايان هيچ گاه نمی توانند در دراز مدت، به انگاره های وحدت بخش و انسجام آفرين برسند و هميشه در حال جدال و شقه شقه شدند. زيرا بنيادگرايی و اعتياد به تخدير اسطوره با تحميل شکل های ثابت و راکد به قامت تاريخ و زندگی به فاصله ها دامن می زند. بنيادگرايی از اين منظر، صدای فاصله هاست.
بنياد گراها تا آن جا که از صندوق های رای هم آوايی و هم صدايی با خود را بشنود، می توانند با دمکراسی و انتخابات کنار بيايند، اما اگر دمکراسی و انتخابات بخواهد خود را با حقوق بشر و حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش همراه و بيمه کند، بنيادگرايان برنمی تابند و از خير دمکراسی و انتخابات می گذرند.
در اين چشم انداز، توسعه، استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، بيش و پيش از هرچيز در گرو اسطوره زدايی از تاريخ فاربی و فرهنگ ايرامی (ايرانی – اسلامی) است و صد البته اسطوره زدايی از پهنه ی سکس در ايران ضرورتی دوچندان دارد.
پاورقی:
۱. ر. ک. به: "دفاع از حقوق زنان دفاع از دمکراسی است."، "سندرم استبداد ايرانی و سرطان اضطراب جنسی"، "سکس و خانواده"، "درنکوهش سکس وحشی" و "دمکراسی و خانواده" از همين قلم.
۲. ر. ک. به: "جهانی شدن، تفاوت ها و حقوق بشر" از همين قلم.
۳. در اين معنا تحديد قلمرو امر مقدس و زوال دين در دو سطح انجام می گيرد.
الف) در سطح نهادی، که فرآيند عرفی شدن نمود آنست و در نتيجه جامعه، دين را به عنوان محور اجتماع پس می زند.
ب) در سطح فرهنگی، که فرآيند دنيايی شدن نمود آنست و در نتيجه جامعه، به انکار معانی دينی دست می يازد.
۴. پهنه های مختلف دانش، علاوه بر آن که برای خود حظی از حقانيت قايلند، خود را مستقل می دانند. البته اين بدان معنا نيست که اين پهنه ها از پيشرفت ها و دستاوردهای ديگر پهنه ها بی نيازند يا نسبت به آن ها التفاتی ندارند، بلکه اين بدان معنا ست که هيچ پهنه ای از دانش نمی تواند خود را متولی و قيم پهنه ی ديگر تلقی کند و از آن رو انديشمندان و محققان آن پهنه را به پيروی از خود بخواند. ارتباط بين پهنه های مختاف دانش چند سويه و آزادانه است و در شرايط موجود به علت اهميت روز افزون برخی از اين ارتباطات، آرام آرام شاهد تولد پهنه های از دانش هستيم که خود را "مطالعات بين رشته ای" تعريف می کنند. ادعاهايی هم چون اسلامی کردن برخی از دانش ها، چنانچه به معنای قرار گرفتن دانش های دينی در نقش برارد بزرگ تر، تلقی شود، با جان مايه ی شناخت شناسی جديد مغايرت دارد. هرچند دانش دينی نيز می تواند مانند ساير منابع معرفتی بکار انديسمندان بيايد اما دانش دينی هيچ گاه نمی تواند و نبايد خود را در جايگاه داوری پهنه های مختلف دانش بنشاند.
۵. ر. ک. به : "در نکوهش سکس وحسی" از همين قلم.
۶. برای مثال در جامعه ی دينی ما سکس، "همچون سکس برای لذت" بردن کلبی مسلکانه از بدن خويش و ديگری همواره در سيطره ی فرآيند توليد مثل بوده است تا آن جا که حرمت از بين بردن عمدی مايع منی از مسلمات فقه شيعی تلقی شده است. شکست جريان های اصيل فقهی در مقابله با انگاره ی کنترل مواليد - که از ضرورت های جهان مدرن است - را نبايد فقط شکست يک خوانش سنتی از دين در برابر يک خوانش مدرن تلقی کرد، بلکه مساله اصلی غلبه ی انگاره ی سکس "همچون سکس برای لذت بردن" است که با تمام هيبت خود طلوع کرده است و از اين چشم انداز، بسياری از آن چه در جامعه ی امروز ايران ناهنجاری های سکسی قلمداد می شود، چهره ديگری از از اين انگاره است که بايد آرام آرام به استقبال و مديريت آن شتافت! اصداهايی که از برخی از کانون های مدرن تر فقهی در توجيه مواردی از سقط جنين به نيت کنترل جمعيت به گوش می رسد نمونه هايی از اين دستند.
۷. تبديل کردن صف بندی های اوليه اجتماعی به نهايی ترين و نهانی ترين شکل خود، اين مزيت شگرف و شگفت را دارد که می تواند ارزيابی واقع بينانه از صف بند ی های اجتماعی را ممکن کند. برای مثال در صف بندی مشروطه خواهی و مشروعه خواهی، با به دار آويختن شيخ فضل الله بايد کفگير مشروعه خواهان به ته ديگ می خورد، اما ادامه ی داستان نشان داد، که کار مشروعه خواهان نه تنها به آخر نرسيد، که يک سال بعد با تصويب متمم قانون اساسی مشروطه، مشروعه خواهی به قوی ترين شکل ممکن خود را آشکار کرد. داستان انقلاب اسلامی تعبير رويای مشروعه خواهی است که با تصويب قانون اساسی جمهوری اسلامی به سقف خواست های خود می چسبد. اين فاصله ی يکصد ساله را به هيچ روی نمی توانستيم در دوگانه ی مشروطه خواهی - مشروعه خواهی ببينيم، اما در دو گانه ی طرفداری از دولت مدرن - طرفداری از دولت پيشا مدرن اين فاصله به راحتی قابل ارزيابی و رصد است. ارزيابی سپاه سياه استبداد در دوگانه ی دوم، واقع بينانه تر انجام می گيرد تا در دو گانه نخست. زيرا بسياری که در ابتدای کار و به اشتباه در صف مشروطه خواهی قرار داشتند، با نزديک شدن به محل اصلی نزاع ، ترجيح می دهند جای خود را عوض کنند. داستان چرايی اين جا به جايی و فرجام مشروطه خواهی را می توانيد در "ملی کردن قدرت و ملی کردن قانون" از همين قلم بخوانيد.
۸. انگاره ی "جامعه ی همگن" انگاره ای بود برآمده از فقه، که اختلاط زنان را با مردان حرام می دانست و بر اين اساس،تلاش داشت،با طراحی سازو کارهای مناسب اجتماعی،از اختلاط زنان و مردان در مواردی که ضروری نيست جلوگيری کند. از اقدامات بر آمده از اين انگاره می توان به جدايی جايگاه زنان و مردان در اتوبوس ها و مينی بوس ها (البته اين اقدام که سال ها در قم ادامه داشت در مورد مينی بوس ها به نتيجه نرسيد) جدايی زنان از مردان در دانشگاه ها (که گاهی با کشيدن پرده در وسط کلاس ها انجام می گرفت)، جدايی مدارس دخترانه از پسرانه، تاسيس دانشگاه ها تک جنسی (که البته برخی از آن ها مانند دانشگاه فاطميه با شکست روبرو شدند)، تخصيص برخی از رشته های دانشگاهی و دبيرستانی به يک جنس خاص، تلاش پارلمانی برای تفکيک سيستم درمانی به دو سيستم زنانه و مردانه، بسته شدن بسياری از ورزشگاه ها به روی زنان و ... اشاره کرد، که اگر با توفيق همراه می شد، چه بسا می توانست تاسيس شهرهای همگن را نيز در دستور کار مخالفان اختلاط زنان با مردان قرار دهد.
۹. نمونه تازه ی اين فرار به جلو، فيلم محمد رضا معتمدی است با عنوان " ديوانه ای از قفس پريد"، که ديدن آن هم جالب و تکان دهنده است و هم نگران کننده و غمبار. جالب و تکان دهنده است، زيرا کارگردان، به روشنی سويه پنهان بسياری از تباهی های ساری در رگ های جامعه ی بيمار ايران را سکس می داند و با محور قرار دادن زنی به نام يلدا بر طولانی بودن اين تاريکی اشاره ای آشکار دارد. اما اين فيلم نگران کننده و غمبار نيز هست، زيرا به روشنی نشان می دهد که اصول گراهای صادق از عملکرد رياکارانه ی نمايندگان و رهبران خود در پهنه ی قدرت به شدت نااميدند و برای حفظ شرافت و باورهای خود راهی جز انتهار نمی بينند. يک هزار چهارصد سال پيش بنا به خوانشی از تاريخ اسلام، برخی از اعراب شبه جزيره، برای رهايی از کابوس بی آبرويی و حفظ ناموس خود به زنده به گور کردن دختران خود اقدام می کردند، يک هزار چهارصد سال بعد اخلاف آن ها، در نااميدی کامل از دستيابی به مدينه ی فاضله ی خود، و در رهايی از هراس دانستن به زنده به گور کردن زنانگی خود اقدام می کنند.
۱۰. فاجعه ای که مديريت سنتی سکس بر جوانان آوار کرده است آن چنان دژخيمانه، عميق، گسترده و غيرانسانی است که يک برآورد دم دستی از آن می تواند هر ايرانی منصفی را با وحشت و درد همراه کند.
الف) يکی از تظاهرات طبيعی ثانويه ی جنسی، "خودارضايی" است، که به طور گسترده ای به ويژه در جنس مذکر وجود دارد. اين رفتار جنسی که هيچ گونه ضرر جسمانی ای برای آن مطرح نشده است، به ويژه در نوجوانان و جوانان مجرد و محروم از روابط جنسی سالم به وفور ديده می شود. جوانان ايرانی به ويژه جوانان مذهبی يا متولد در خانواده های مذهبی، از قربانيان مستقيم و مظلوم يکی از سياست های غلط جنسی - که با ايجاد چرخه ای معيوب زمينه ی روان پريشی ها يا روان نژندی های نگران کننده ای فراهم می آورد- در اين پهنه اند. اين جوانان از طرفی به واسطه ی رانه های جنسی بيولوژيک، و از طرف ديگر به واسطه ی تفکيک و جداسازی جنسی جامعه به شدت تحريک پذيرند. اما در عين حال زمينه و بستر سالمی برای تخليه ی هيجان های سکسی به کلی
۱۱. فاجعه ای که مسعود ده نمکی با عنوان فقر و فحشا از پديده تن فروشی در ايران امروز به تصوير می کشد، نمونه ی بارزی است از تاکتيک فرار به جلو که زن ستيزان همواره از آن استفاده می کنند. فقر و فحشا چيزی نيست که در پس آسيب شناسی ساده انگارانه و سناريوی بازی گوشانه ی وی فراموش شود و ما به عنوان انسان هايی که در اين زمانه و در اين پهنه از خاک زيسته ايم بتوانيم آسوده از کنارش بگذريم.
الف) آسيب شناسی ساده انگارانه است، زيرا، اول: ده نمکی تصور نمی کند، مخاطبينش ممکن است از خود بپرسند: سهم مسعود و دوستانش - که در بسياری از بگير و ببندهای سکسی دخالت داشته اند - در اين فاجعه چقدر است؟ يا چه ميزان از اين فاجعه سهم اين خوانش از دين است که سکس، حجاب، نوع پوشش، چگونگی اختلاط آدميان مناسب ترين ميزان الحراره ی سنجش اسلامی بودن يک جامعه است؟ خوانشی که از فيلم ده نمکی تراوش می شود. دوم: ده نمکی تصور نمی کند، ممکن است مخاطبينش از خود بپرسند: سهم قدرت و صاحبان آن در اين فاجعه چقدر است؟ يا بهره ای که صاحبان قدرت از اين فاجعه می برند چقدر است؟ و در کجاست؟ و چرا گسترش سکس سياه مثل گسترش بازار سياه به گسترس استبداد کمک می کند. سوم: ده نمکی از خود نمی پرسد، اگر در واقع فقر (آن طور که ده نمکی می خواهد القا کند، و نسل ما آموخته است، هر چه را کسانی چون ده نمکی بخواهند القا کنند، مشکوک است، زيرا آن ها به جبهه ی استبداد متعلقند و جبهه ی استبداد هميشه در اين خاک مشکوک بوده است) عامل فحشا است (يعنی سرويس دهندگان سکس فقير هستند و از سر فقر به اين کار تن داده اند) ، خب اين گزاره و فيلم در مورد سرويس گيرندگان سکس چه قضاوتی دارد؟ و نيز مسعود فکر نمی کند، مخاطبينش از او بپرسند سهم او و همفکرانش در اين فاجعه اقتصادی که بخش بزرگی از ايرانيان را به زير خطا فقر برده است، چقدر است و ...
ب) سناريوی فقر و فحشا بازيگوشانه نيز هست، مثل بازيگوشی های مرگ باری که شکنجه گران هنگام اعتراف های جنسی به آن تن می دهند. اعتراف های جنسی اگرچه برای قربانيان بسيار دردآور و جانسوز است، اما برای شکنجه گر، اعتراف گير و آمرانش بسيار لذت بخش و خشنود کننده است و از همين روست که با وسواسی بيمارگونه تلاش می شود هيچ نکته و حرکتی از قلم نيفتد.
۱۲. ر. ک. به: "ايران در حاشيه، توسعه نايافتگی و پاسخ های ايرانی" از همين قلم.
۱۳. ر. ک. به: "در پرگويی ما ايرانی ها، فرهنگ فاربی و مشکل زبان" از همين قلم.
۱۴. برای مثال در "جوامع طبيعی" درک آدميان از "حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خويش" بسيار محدود، غريزی و ابتدايی است و سازوکار اعمال آن در چهارچوب و پيرو الزامات نهاد خانواده و قبيله و ديگر نهاد های ابتدايی است. در "جوامع سياسی" حق تسلط بر کالبد و سرنوشت خويش تا حد بسياری در چهارچوب و پيرو خواست "لوياتان" است و هيچ خواست و حقی فراتر از اراده ی لوياتان قابل تحمل نيست. در فرايند توزيع آزادی و قدرت، کم کم فضاهای خالی از قدرت شکل می گيرد و جامعه سياسی آرام آرام به "جامعه ی مدنی" تبديل می شود. جامعه ی مدنی در بستری از گفتمان های متکثر و متقاطع مانند اومانيسم، ايندويجوآليزم، سکولاريسم، سکسواليزم و ... زمينه های شکل گرفتن "حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خود" را در قالب عنواينی چون قراردادگرايی، دمکراسی و حقوق بشر تثبيت می کند. اوج و پيک اين فرآيند در "جامعه ی مجازی" در راه است، که با ساختارشکنی می رود که به "فراسوی نيک و بد" گام بگذارد و با پروتکل هايی چون "خودفرمانفرمايی" به عنوان الگوهای "روانشناسی کمال" مطلوب همه چيز را برای حاکميت بلامنازع حق حاکميت بر کالبد و سرنوشت خويش فراهم اورد.
۱۵. ملکيان، مصطفی، معنويت : گوهر اديان (۱)، از کتاب سنت و سکولاريسم، ا. صراط. و نيز ملکيان، مصطفی، مجله ی مدرسه، ويژه نامه عشق، ش۳، خشونت عشق.
۱۶. ملکيان در چمبره ی دستاوردهای دنيای مدرن، از الهيات، متافيزيک، خدای کهن و بشر کامل و غير طبيعی می گريزدو تلاش دارد به معنا برسد. معنايی که در لفافه ای از اخلاقيات و ذهن گرايی عاطفی پيچيده شده است. معنويت برای وی دينی اخلاقی و زيبايی شناسانه و لاجرم رقيق و تهی است. آن چه پرسيدنی است، کجايی و چرايی ايستگاهی است که وی در آن پياده شده است.
۱۷. ر. ک. به: بارت، رولان، اسطوره در زمان حاضر، ارغنون، ش ۱۹، ترجمه ی يوسف اباذری.
۱۸. در اين چشم انداز به نظر می رسد سرنوشت جمهوری اسلامی و جريان های بنيادگرای اسلامی با سرنوشت پديده ی حجاب گره خورده است و اين راز هزينه های هنگفتی است که جمهوری اسلامی در داخل و خارج صرف پيشبرد اسطوره ی حجاب می کند.
۱۹. ر. ک. به: ريچاردز، بری، جامعه ی بزرگ اتومبيل، فصلنامه ی ارغنون، ش. ۲۰.
۲۰. پاننبرگ در الهيات تاريخی خود، اگرچه تلاش می کند دين را به تاريخ که موذی ترين و مخرب ترين دشمن اديان است، پيوند بزند، اما حاصل کار او به روشنی نشان می دهد که اين پيوند به قيمت وارد کردن شاخص های شناخت شناسيک و روش شناسيک در دل مطالعات تاريخی است. در واقع پانبرگ با بازگشت به صدر تاريخ مسيحيت، تاريخ اسطوره ای را وا می نهد و از همين روست که دستگاه الهيات او هم چون نيايش، بسيار رقيق و انعطاف پذير است.
۲۱. ر. ک. به: "در کمند عقلانيت"، از همين قلم.
۲۲. ر. ک. به: "اسطوره وحدت" از همين قلم.
۲۳. ر. ک. به: "در دفاع از دين تاريخی".
در انداختن گفتمانی پويا، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت و جايگاه شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت...آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ناگزير آزادی سياسی اند
خلاصه
اصلی ترين پيش نياز دولت مدرن، تمايزيافتگی و خودبسندگی نهادهای آن است که در جامعه شناسی به سکولاريسم شهرت يافته است. موتور توسعه، وقتی در يک جامعه روشن می شود که پهنه های مختلف، استقلال يکديگر را به رسميت بشناسند و از دخالت در کار يکديگر و به عهده گرفتن "نقش برادر بزرگ تر" دست بشويند، از اين منظر، دولت مدرن پذيرش مفهوم شهروندی که آدميان را برابر و آزاد می داند و می خواهد به نهانی ترين شکل خود برمی گردد.
سکس و دمکراسی دو ميوه ی ممنوعه ای هستند که با وجود جاذبه های خيره کنند، به واسطه ی حضور قدرت مند انسان شناسی ها و روانشناسی های اسطوره ای، به پر هزينه ترين تعارض های روانی و اجتماعی ما تعلق دارند. اگر گفت و گوی جدی از سکس بسيار پرهزينه است و مخالفان بالقوه ی فراوانی را می تراشد، شايد از آن روست که دانش های انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ايرانی پا نگرفته اند و کسی نمی تواند به مخالفان هشدار دهد: پمپاژ سکس و محدويت های سکسی در ايران، دو روی يک سکه اند و لفاظی های ضد سکس گسترده شايد واکنش وراونه ی عدم ارضای مناسب تمايلات جنسی گسترده باشد. از اين رو، در انداختن گفتمانی پويا، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت و جايگاه شهربندی به فراخنای تجدد و مقام شهروندی است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت. مطالعه ی تاريخ معاصر نشان می دهد که هر گونه مبارزه و تلاش برای گسترش و استقرار دمکراسی و نيز نهادينه شدن حقوق بشر در ايران، در گرو آسيب شناسی و بازسازی حق حاکميت و تسلط آدمی بر بدن خويش است. به عبارت روشن تر آزادی های اجتماعی به ويژه آزادی جنسی مقدمه ی ناگزير آزادی سياسی اند.
گذشتن از اين وضعيت رقت بار، بيش و پيش از هر اقدامی در گرو دست شستن از اسطوره هايی است که بر اين پهنه مستوليند و با پمپاژ اطلاعات مخدوش به جامعه، سرمايه های اجتماعی ما را به مرز ورشکستگی کامل کشانده اند. ايديولوژی حاکم برآن است که برشی از تاريخ را به جای واقعيت و طبيعت بنشاند و با صرف هزينه های فراون و کنترل صداهای مخالف تلاش می کند، مردم بپذيرند مناسبات تبعيض آميز، غيرانسانی و تحميلی حاکم، بديهی و طبيعی اند.
گزاره های دينی و ايديولوژيک با همه ی دک و پزی که ممکن است برای خود به هم بزنند، در نهانی ترين و نهايی ترين استدلال های خود گزاره هايی برآمده از تاريخند و معنای خويش را از تاريخ می ستانند. اما تاريخ با همه دبدبه و کبکبه ای که دارد، دانشی ظنی و تاريخمند است. از اين رو تاريخ، اگر چه نيای مشترک و بزرگ اديان و ايديولوژی هاست، اما برای اخلاف ناخلفی که ادعای جاودانگی و قطعيت بافته اند، نمی تواند پدر ايدآل، قابل قبول و رضايت بخشی به حساب آيد. بنابراين فرزندان دست به کار می شوند، پدرکشی می کنند و تصوير پدر را آن چنان که خود می پسندند و خوش می دارند تصوير می کنند و تاريخ را بازسازی می کنند.
اسطوره سازی از هنجارهای سکسی در اين معنا، نوعی سرقت رندانه از زبان دين است که به باور من در نهايت بيش از همه به زيان دين خواهد بود و از اين منظر، مومنان بايد در صف نخست مبارزه با چنين اقداماتی باشند و از دين، هم چون گفت و گويی بی پايان دفاع کنند.
سکس و دمکراسی
مقدمه
بی شک عنوان سکس و دمکراسی، عنوان اغوا کننده و عجيب و غريبی است. ملاحظه ی آماری تعداد بازديد کنندگان اين مقاله، می تواند جان مايه ی کلاف سر در گمی را نشان دهد که نويسنده سر پيدا کردن آن را دارد. سکس و دمکراسی از اين نظر که در جامعه ی ايرانی هم پر طرفدارند و هم ممنوع، خيلی شبيه به يکديگرند. اين دو ميوه ی ممنوعه، با وجود جاذبه های خيره کننده ای که دارند، به واسطه ی حضور قدرت مند انسان شناسی ها و روانشناسی های کمال کج و موج، به پر هزينه ترين تعارض های روانی و اجتماعی ما تعلق دارند؛ با اين تفاوت آشکار و ظاهری، که اولی در پهنه ی نظر مظلوم است و دومی در پهنه ی عمل.
می گويم "ظاهری"، زيرا بر اين اعتقادم که پهنه ی نظر و عمل در امتداد و ادامه ی يکديگرند. و اين به اين معنا است که فقر رفتارهای دمکراتيک در پهنه ی آرمان، استراتژی و تاکتيک در جامعه ايرانی بازتاب فقر انديشه ی دمکراتيک و درک از مناسبات دمکراتيک در ايران است؛ يا ناهنجاری های سکس در ايران را می توان به روشنی بازتاب ناهجاری های سکسی در پهنه ی انديشه و فقر گفتمان مربوط به سکس در ايران قلمداد کرد.
کافی است برای مثال بسامد اين دو کليد واژه و واژه های اقماری آن ها - در نوشته ها و گفته های جريان های مختلف فکری، فرهنگی، سياسی و اجتماعی يکصد سال اخير ايران – را مقايسه کنيد با هر کليد واژه ی ديگر. با آن که استفاده از از اين واژه ها به گونه های مختلف در نوشته های وطنی به طور چشم گيری بالاست، اما در همان حال، يافتن متن هايی قابل دفاع و نيز گزارشاتی قابل اعتنا، سخت مشکل و غيرممکن به نظر می رسد. اگر ايرانی ها عادت کرده اند در طول سال ها، کمتر از سکس به صورت جدی صحبت کنند و گفتمان سکس را به حاشيه ی (و حالا ديگر متن) طنز و هزل تبعيد کنند، می تواند جلوه ی ديگری از محدويت ها و ممنوعيت هايی باشد که از پهنه ی تحقيق، مطالعه و آمار به پهنه ی سکس تحميل می شود. و نيز اگر گفت و گوی جدی از سکس در جامعه ی ايرانی می تواند بسيار پرهزينه باشد و مخالفان بالقوه ی فراوانی را بتراشد، شايد از آن روست که دانش های به شدت انتقادی روانکاوی و نشانه شناسی، در جامعه ايرانی پا نگرفته است و نمی تواند به مخالفان گفت و گو از سکس هشدار دهد: لفاظی های ضد سکس و سکس هراسی شايد واکنش وراونه ی عدم ارضای مناسب تمايلات جنسی باشد، يا پمپاژ سکس و محدويت های سکسی، دو روی يک سکه اند و از اسطوره سازی در پهنه ی سکس آب می خورند. من همچنان که در نوشته های ديگر مطرح نموده ام (۱) ، بر اين باورم که باز کردن باب گفت و گو، تحقيق و مطالعه پيرامون سکس و در انداختن گفتمانی جدی، پويا، غنی، انسانی و رهايی بخش از سکس، از ضروريات گذار جامعه ی ايران از دهليز سنت به فراخنای تجدد و پيشرفت است که بدون آن، رحم ايرانی تاب و تحمل حمل رويان دمکراسی را نخواهد داشت.
سکس و توسعه
به نظر می رسد، هسته ی اصلی دعواهای سياسی - فرهنگی يکصد سال اخير ايران را بايد در مساله ی "زن" و مسايل مستقيم يا غير مستقيم مربوط به آن جستجو کرد. از اين رو می توان تاريخ سياسی ايران را تاريخ تلاش برای آزادی زنان خوانش کرد. نمی خواهم ادعا کنم سکس علت همه چيز است، اما با اين وجود نمی توان از حضور اين همه شاهد، که با صدايی بلند، حضور رانه های سکس را در بسياری از مناقشات سياسی و فرهنگی فرياد می کنند بی تفاوت گذشت. نمی توان از رابطه ی سکس و قدرت در تاريخ معاصر ايران، که جا ن های پاک بسياری را خوراک ماشين ترور جنسی کرده است به راحتی عبور کرد!
يک صد سال پس از مشروطه، صف بندی مشروطه خواهی – مشروعه خواهی (اصلاح طلبی – محافظه کاری) آرام آرام به نهايی ترين و نهانی ترين وضعيت خود نزديک می شود و کم کم جای خود را به صف بندی طرفداری از دولت مدرن – طرف داری از دولت پيشا مدرن (جبهه ی دمکراسی خواهی – جبهه ی استبداد) می دهد. دولت مدرن، پيش نيازها و پيش شرط های فراوانی دارد، که در اين جا فرصت پرداختن به همه ی آن ها نيست. يکی از اصلی ترين و اساسی ترين پيش نيازها و در همان حال نمودهای دولت مدرن، تمايزيافتگی و خودبسندگی زير سيستم های، هر سيستم اجتماعی است، که به طور کامل در انگاره ی سيستم ها به آن پرداخته می شود (۲) . تفکيک، تمايز و خود بسندگی در انگاره ی سيستم ها معادل خوانشی از سکولاريسم در پهنه ی جامعه شناسی سياسی است. و بدان معنا خواهد بود که در مسير توسعه، فرآيند اندام زايی آرام آرام جامعه (سيستم) را به پهنه های مختلف (زيرسيستم ها) تقسيم می کند. اين پهنه های مختلف، آرام آرام در جهت انجام اعمالی خاص، ويژه و متمايز می گردند. يکی از ويژگی های اين تمايز، تفکيک کارکرد اندام ها و پهنه های مختلف است و معنايش اين است که پهنه های مختلف اجتماعی (زيرسيستم ها يا اندام ها)، کارکردهای ويژه ای دارند و برای انجام آن کار خود بسنده اند. در اين انگاره به خوبی توضيح داده می شود، که دخالت يک پهنه (برای مثال پهنه ی قدرت) در پهنه ی ديگر (برای مثال پهنه ی هنر) نه تنها مفيد نيست، بلکه به علت ايجاد تنازع کارکردی، به مختل شدن عملکرد کل سيستم می انجامد. از اين رو، از اين نوع دخالت ها، که از ويژگی های جوامع توسعه نايافته به حساب می آيد، د ر فرآيند توسعه و جوامع توسعه يافته به شدت پرهيز می شود. "دولت کوچک"، بازار آزاد، تجارت آزاد، حريم خصوصی، جدايی نهاد دين از نهاد قدرت، نظارت دولتی به جای دخالت دولتی و ... اشکال متنوع اين ايده اند (۳) .
تا آن جا که به بحث پيش رو مربوط می گردد، دخالت پهنه ی دين در پهنه ی قدرت و نيز دخالت پهنه ی قدرت در پهنه ی اخلاق، حريم خصوصی و سکس، در طول يکصد سال اخير، که جامعه ايرانی به سمت توسعه و ترقی خيز برداشته است، يکی از نمودها و نيز دلايل ناکامی ملت ايران در پيشبرد مطالبات اصلاح طلبانه ی خود است. معنای ديگر اين جمله می تواند اين باشد: موتور توسعه وقتی در يک جامعه روشن می شود، که پهنه های مختلف آن جامعه - فارغ از آن که چه ميزان برای خود ادعای حقانيت دارند – استقلال يکديگر را به رسميت بشناسند و از دخالت در کار يکديگر بپرهيزند و به قول ارول از "نقش برادر بزرگ تر" دست بشويند. در دنيای کوچک و پخ شده ی هزاره ی سوم و در عصر اطلاعات و ارتباطات، که نيم عمر اطلاعات به کسری از ثانيه تبديل کرده است، ديگر به هيچ روی قابل قبول نيست که برای مثال، صاحبان قدرت برای هنرمندان، هنرمندان برای انديشمندان، فقها برای حقوق دان ها، حقوق دان ها برای فقها، نهاد دين برای نهاد قدرت، نهاد قدرت برای نهاد دين و ... تعيين تکليف کنند (۴)
ادعای من در "سکس و دمکراسی" آنست که دمکراسی نه تنها، تنها راه حل شناخته شده ی قابل قبول، برای عبور مسالمت آميز از تنازع قدرت، در جامعه ايرانی است، که تنها راه حل عبور از بحران های متعددی است که بر پهنه ی سکس در ايران حاکم است.
تنها بايد نيم نگاهی به زير جلد شهر بيندازيم! تا از انبوه توليد سياهی، حقارت و نفرت دچار وحشت شويم. در چرايی اين حجم عظيم سکس وحشی (۵) که به تار پود اجتماع ما تنيده شده است دلايل و عوامل متعددی قابل طرح است، اما اين همه ما را بی نياز از آن نمی کند که انگشت اتهام خود را به طرف متهم رديف اول اشاره نرويم. به باور من، دخالت نهاد دين در نهاد قدرت و پيامد آن، دخالت پهنه ی قدرت در پهنه ی سکس ،به ريشه ای ترين آسيب شناسی سکس وحشی، در ايران اشاره می کند، که هم يکی از عومل توسعه نايافتگی است و هم نمود توسعه نايافتگی. آن چه در تاريخ معاصر ايران - به علت درهم تنيدگی نهاد دين و نهاد دولت - هزينه ی راهبردهای وارونه ی سکسی شده است و می شود، کم از ميلياردها دلار پول نفتی ای نيست که از جيب ملت ايران به جيب استبداد و استعمار سرازير شده است. اين که سرنوشت دلارهای نفتی و نيز داستان آن چه که زير پوست شهر، گرد سکس می گذرد به تاريکی می رسد و خودآگاه جمعی ما درک مناسبی از آن ندارد، بی حکمت نيست؛ چه، ريشه های درهم و قطور استبداد، استعباد و استعمار از تاريکی برمی آيد و جز تاريکی نمی زايد. اگر ما به واقع طالب توسعه، استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشريم، کافی است پنجره ها را باز کنيم و کنار هر پنجره شمعی بيفروزيم.
سکس و اخلاق
پا نگرفتن دانش روانکاوی در فرهنگ ما، به واسطه ی جان مايه ی انتقادی آن، يکی از دلايل آشکار هرج و مرج اخلاقی ای است، که جامعه ی ما را در خود گرفته. برای مثال در پهنه ی سکس، که به صورت بيمار گونه ای به اخلاق گره خورده است، نمی توان روشن کرد که چه اندازه از گرايشات ضد سکس جامعه – فارغ از درست يا غلط بودن شان – از گره های ناخودآگاه مردم در ارضای جنسی خود آب می خورد و چه مقدار از نگرانی های اخلاقی و انسانی آنان. بر خلاف اسطوره های رايج، به قول بری ريچاردز "فرهنگ، يک دستاورد متعالی انسانی نيست که درست مقابل سرشت حيوانی انسان تلقی شود، بلکه فرهنگ، عبارتست از فرآيند مبارزه ی دايم و تاثير متقابل نيازهای بدوی و ممانعت های اجتماعی". و تازه نبايد فراموش کرد که ارزش های فرهنگی و اجتماعی به عنوان دستاوردهای متعالی انسانی در جامعه ای محترمند که آدمی و خواست هايش در آن محترم باشد.
با اين وجود بايد از خود بپرسيم، تاکيد غيرعادی و رياکارانه ای که بر هنجارهای سکسی و اخلاق سکسی- در جامعه ای مثل ايران، که به شدت از نظر اخلاقی سقوط کرده است - می رود، ناشی از چيست؟ چيست آن سندرمی که آشکارا در برابر هرگونه تغييری مقاومت می ورزد؟ و بسياری از گروهای انسانی، حتی آن هايی که از مرزهای دينی و عقيدتی عبور کرده اند و قربانيان ايديولوژی حاکم بر پهنه سکس شده اند را به صف مقاومت در برابر تغيير می کشاند؟
چرا در فرهنگی که آدمی و حقوق اش جايگاه مناسبی ندارد، رعايت هنجارهای سکسی - حداقل در پهنه ی نظر _ به عنوان صف مقدم مقاومت در برابر هجوم به انسانيت و اخلاق ترجمه شده است؟
سکس در جامعه ايرانی هم به شدت از پهنه ی اخلاق آسيب می بيند و هم به آن آسيب می رساند. آسيب می بيند، زيرا اخلاق در فرهنگ فاربی (فارسی – عربی) آکنده از مفاهيم دينی - عرفانی خود ستيز و معطوف به بقا، به شدت سنتی، ريا کارانه و محافظه کارانه است. چنين چيدمانی، علاوه بر آن که نمی تواند خودبسندگی و تمايز خود را از پهنه ی دين و قدرت اعلام و محافظت نمايد، امکان توسعه و اصلاح بازخوردی خود را نيز از دست می دهد. در چنين فضايی اخلاق - به عنوان يکی از منابع اصلی وجدان فردی و اجتماعی – آرام آرام اتوريته و نفوذ خود را از دست می دهد. فروپاشی روايت های کلان اخلاقی را – فارغ از پشتوانه هايش، که می تواند، دين، عقل يا علم باشد – اگرچه می بايست به واسطه ی ظهور اتيک های پست مدرن به جشن نشست، اما داستان افول اخلاق در جامعه ايرانی، داستان ديگری است که از خاکستر آن به هيچ روی، اميد برخاستن ققنوسی نمی رود. افول اخلاق در جامعه ايرانی، افول انسانيت است. افول اخلاق در جامعه ايرانی افول جذابيت ها و برانگيزانندگی های روانسناسی ها و انسان شناسی های کمالی است که سترونند و در سنگينی سکوت و سکون و سانسور به حاکميت بلامنازع خود ادامه می دهند. افول اخلاق در فرهنگ فاربی، افول انسانيت است در منجلابی که در پهنه سکس به نام نامی انسان و در حمايت از وی برپا شده است.
شايد لازم باشد بی هيچ شرمندگی ای اعتراف کنيم، که ما هم، مثل همه ی انسان ها به سکس نيازمنديم و فرهنگ ما که به شدت در چمبره ی سنت اسير است، کالاهای لازم و مناسب برای عرضه به اين نيازها را ندارد! ما در گستره ای از رانه های جنسی طبيعی که غير طبيعی خوانده شده اند، شناوريم و به همين لحاظ، بايد در برابر کشش هايی که طبيعيند، اما به غلط غير طبيعی خوانده شداند، مقاومت کنيم و با انسانيت خود مبارزه کنيم. اين راهبرد غلط جنسی ما را، هم در گستره ی درون به بند کشيده و در برابر تمايلات انسانی خود آسيب پذير ساخته است و هم در گستره بيرون، که ماشين ترور جنسی را به طور دايمی روشن نگاه داشته و آزادی را از ما ستانده است. اين نگاه تحقيرآميز و غيرانسانی به سکس و نيازهای سکسی آدميان، آن چنان در تا رو پود فرهنگ ما تنيده شده است که با خروارها حرافی و مقدس نمايی پاک نمی شود. سهم بسياری از تعارض های فرهنگی - اجتماعی خودمان نظير تعارض بين نسل ها را بايد در پهنه ی سکس دنبال کرد.
ارزش های اخلاقی و راهبردهای سکسی در اين جامعه ی درحال سقوط هم از آن رو که برآمده از ارزش های معطوف به بقايند و هم از آن رو که به ارزش های معطوف به بقا ختم می شوند، می توانند هم چون سد محکمی در برابر هر خيزشی به سمت دمکراسی و حاکميت انسان ها بر سرنوشت خويش مقاومت کنند. به ويژه، آن که اين ارزش ها در سطح نظر تغيير چهره داده اند و به واسطه ی فرآيند پيش رونده ی قدسی شدن، برآنند که که خود را هم چون ارزش های الهی و ابدی به نمايش بگذارند.
راهبردهای سنتی حاکم بر پهنه ی سکس در ايران - به واسطه ی چيرگی بی چون چرای نقد قياسی (سنت) و غيبت طولانی نقد ترکيبی (قياسی – استقرايی) - نه تنها به گريز روزافزون مخاطبين از هنجارهای سکسی می انجامد، که با شکسته شدن قبح هنجار شکنی، تمام بايدها و نبايدهای اخلاقی را در می نوردد.
لازم به يادآوری است که منظور از سکس تنها ارتباط جنسی ميان آدميان نيست. گفتمان جنسيت يا سکسواليته به پهنه ی بسيار گسترده ای باز می گردد؛ دوران کودکی (پيرامون بدن کودک، تربيت جنسی کودک، رابطه ای که کودک با اطرافيان خود - از والدين گرفته تا مربی، پزشک، رسانه های ارتباط جمعی و به ويژه آن چه امروز به عنوان E-sex در پهنه ی جهان مجازی قابل طرح است – دارد) سکس زنان، روش های محدود سازی زاد و ولد و ... همگی به پهنه ی سکس اشاره دارند (۶).
سکس و تاريخ
رويکرد مطالعه ی تاريخ معاصر ايران با محوريت تحولات فکری و عملی مربوط پهنه ی سکس هم اهميت فراوان دارد، هم بسيار پرمخاطره است. اهميت دارد، زيرا استقرار دمکراسی در ايران، بدون نهادينه شدن حقوق زنان يا ممکن نيست، يا بسيار پرهزينه خواهد بود و صد البته، نهادينه شدن حقوق زنان نيز بدون حل و فصل مسايل مربوط به سکس در ايران شدنی نخواهد بود. اما وارد شدن به اين پهنه، پرمخاطره و نگران کننده نيز هست، زيرا توسن گفت و گوهای پردامنه ی داخلی و نيز همه ی چالش ها ريز و درشت سياسی و فرهنگی ما را به پهنه ای می کشاند که در آن - به طور سنتی و هميشگی - مزيت نسبی با سنت گرايان و جريان های زن ستيز بوده است. در آمدن به گستره سکس در ايران، هم چون راه رفتن در يک زمين مين گذاری شده است، که با امکان و انتظار انفجار گره خورده است. از اين رو غلطيدن به ورطه ی محافظه کاری کمترين خطری است که محققان اين پهنه را تهديد و تحديد می کند. عجيب نيست اگر فتيله ی همه ی چراغ هايی که برای زنان، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر روشن شده است، به هنگام گام گذاشتن به وادی ناايمن گفت و گو از "زن"، "آزادی زن"، "سکس" و "آزادی جنسی" پايين بيايد. به همين دليل ساده است که زن ستيزان ترجيح می هند هرگونه گفت و گويی از توسعه، آزادی، دمکراسی و حقوق بشر به زن و بحث شيرين سکس ختم شود.
به علاوه نبايد فراموش کرد که ارزيابی اصلی از سپاه سياه استبداد می بايست در اين آوردگاه انجام بگيرد، چه، بسيارند کسانی که خود را – به واسطه ی گفتمان غالب روزگار- در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر قرار داده اند، اما وقتی به پهنه سکس وارد می شوند، خيلی راحت به خيل سپاه استبداد بپيوندند (۷) . تاريخ يکصد سال اخير ايران – به جز چند استثنا - به گونه ای آشکار نشان می دهد که وقتی چالش های اجتماعی و سياسی به پهنه ی زن و سکس کشيده می شود، همه چيز برای زن ستيزان ختم به خير می شود و اين راز اشتياق وافر جريان های واپس گرا و زن ستيز به سکس و مباحث اقماری آن است. البته با اين توضيح مختصر که:
اول: تعلق خاطر زن ستيزان به پهنه ی گفت و گو از سکس، حاشيه ای و ابزارانگارانه است. حاشيه ای است، زيرا آنان به فراصت در يافته اند که هرگونه گفت و گوی جدی از سکس، می تواند به نتايج نامطلوبی برای زن ستيزان و از دست رفتن حوزه ی نفوذشان بينجامد و به همين خاطر تلاش بسيار دارند که همه چيز در پهنه ی سکس دست نخورده و در حد تابو باقی بماند. و به همين دليل، عصاره ی گفت و گوهای آن ها از سکس، پس از ستايش از خانواده و نقش زن در آن، از چند جمله ی قالبی سلبی فراتر نمی رود. زن ستيزان در پهنه ی تجويز و گفت و گوهای ايجابی، از چهارچوب های به ظاهر فقهی همراه با دار و درفش، که می تواند بازتاب کج و معوج عرف زمان های گذشته باشد، فراتر نمی روند و به اين لحاظ، اين گفتمان به شدت ايستا، گذشته گرا، غير انسانی و تبعيض آميز است.
گفت و گو از سکس برای آنان ابزار نيز هست، زيرا زن ستيزان از فقر انديشه در پهنه ی سکس، اصلی ترين ماشين ترور خود را ساخته اند و از اين نظر به جرات می توان گفت که ماشين ترور جنسی، دوشا دوش ماشين ترور عقيدتی، پرکارترين سازو کارسپاه سياه استبداد در طول يک صد سال اخير ايران بوده است.
برای روشن شدن مطلب، کافی است به يک مورد تازه اشاره ای کوتاه داشته باشم.
با آن که ايران در پرونده ی هسته ای در شرايط بسيار نگران کننده ی "بودن يا نبودن" قرار گرفته و برای انتخاب بين "بد و بدتر" به شدت تحت فشار است، اما هم رهبران ايران، هم دولت ايران، هم نمايندگان پارلمان و هم همه ی تريبون هايی همسو با آن ها، بخش عمده ای از هم خود را برای سامان بخشيدن به مساله ی حجاب و ... به ميدان آورده اند و هر روز بر نگرانی های خود و جامعه در اين زمينه می افزايند!
دوم: به باور من با توجه به نتايج نهايی، نهانی و نيز زمينه های علت شناختی زن ستيزی، زن ستيزی عنوان دقيقی برای آن نيست، چه، زن ستيزی يا هر گونه رفتار غير انسانی ديگر بر عليه ديگر گروه های انسانی به لحاظ پويايی (ديناميسم) ذاتی پيش رونده ای که دارد، می تواند به زودی و به راحتی به ديگر گروها وساحت های انسانی نيز سرايت کند، يا حداقل نتايج آن می تواند ديگر گروه ها و ساحت های انسانی را به شدت زير تاثير خود قرار دهد. به عبارت ديگر، زن ستيزی جلوه ی ديگری از انسان ستيزی است که ريشه در تباهی و فقر انديشه دارد. با اين وجود انتخاب عنوان زن ستيز برای گروه های سنتی، محافظه کار و ارتجايی، در پهنه ی مسايل زنان و آزادی، به صورت واکنشی و از آن روست که اين گروها به شدت علاقه مندند خود را از حاميان اصلی زنان جا بزنند. ترجيع بند ادبيات آن ها حفظ کيان خانواده و شرافت زنان است. فقر انديشه، يا دغل کاری آنان وقتی در برابر آفتاب قرار می گيرد، که با همه جاروجنجال ها و هزينه های مادی، اجتماعی، اخلاقی، دينی و تاريخی ای که صرف پروژه های خود می کنند، حاضر نيستند، پاسخ گوی اقدامات و مديريت خودکامه ی خود در پهنه ی سکس باشند؛ و به اين لحاظ، از هرگونه شفاف سازی، مطالعه، آمار و گفت و گويی که امکان نقد عملکرد آنان را در اين پهنه ها فراهم آورد می گريزند.
برای مثال اين گروها حدود سه دهه است که همه ی امکانات کشور را در راستای آرمان های خيالی خود در پهنه ی سکس هزينه می کنند (و حتی تا مرزهای طرح انگاره ی شهرهای همگن (۸) هم پيش رفتند)، اما با اين وجود هيچگونه امکان عملی برای منتقدان يا حتی طرفداران خود نگذاشته اند که بشود عملکرد و نتايج رفتار آنان را ارزيابی يا اصلاح کرد. به تعبير دقيق کلمه عملکرد آنان به غايت ابتدايی، غيرمسوولانه، غيرمديريتی و غيرانسانی است. سرکوب، سانسور، فقدان شفافيت، فقدان پاسخگويی و فقدان مديريت بازخوردی هميشه امکان کمدی تکرار را برای آنان فراهم آورده است و به همين دليل است که پس از سه دهه، هنوز بدون ارزيابی آنچه انجام شده است، زن ستيزان می توانند بر طبل های پوشالی خود بکوبند و جان های شيفته را آشفته کنند. زن ستيزان که خود ام المسايل ناهنجاری های سکسی و رواج سکس سياه در ايرانند، با رفتن انگشت اشاره به برخی از نتايج رفتار خود، به جامعه هشدار می دهند که چه نشسته ايد (۹) ، فاجعه در راه است و بايد کاری کرد! زن ستيزان در سرکوب، سکوت و سانسور به اقدامات خود ادامه می دهند و در حلقه ای معيوب، فاجعه را تکميل می کنند (۱۰).
با اين برآورد، ممکن است کسی بپرسد: خب، حکمت اين عنوان، يعنی سکس و دمکراسی در چيست؟
به باور من پاسخ در چند استثنايی است که در سال های اخير روی داده است.
الف) در جريان حماسه ی دوم خرداد، جريان های زن ستيز در تيراژی ميليونی از مجله ی "يالثارات الحسين" گفت و گوهای انتخاباتی را به پهنه زن و سکس کشيدند. و تلاش بسيار کردند نشان دهند که حضور خاتمی در کله ی شاکله ی سياسی کشور، می تواند به رواج فحشا و بی بند وباری و تاراج ناموس مردم بينجامد. اما اين معرکه گيری بر خلاف هميشه، انتخابات را برای زن ستيزان ختم به خير نکرد!
ب) در دوره ی نهم انتخابات رياست جمهوری، نه تنها مهره های چشم گير زن ستيز سپاه استبداد، ادبيات متفاوتی از سلف خود در دوم خرداد را به نمايش گذاشتند، که حتی در نشان دادن نرخ بالای رواداری و تساهل خود در نمايش مظاهر بی غيرتی – به قول خودشان- به مسابقه برخواستند.
اين دو واقعه و وقايعی از اين دست، نشان می دهد که جهانی شدن و زيستن در دهکده ی جهانی، آرام آرام پيامدهای ميمون خود را آشکار می کند. از همين رو، به باور من پهنه ای که تا کنون پهنه ی دلخواه زن ستيزان برای هماوردی با رقبای خود بود، به آسيب پذيرترين آورددگاه آنان تبديل شده است. به بيانی ديگر هم از آن رو که مساله زن و سکس ام المسايل ايران است و بدون مکالمه و مفاهمه ی شفاف و عميق در پيرامون آن نمی توان از گذشته ی تيره و تار خود به آينده ای روشن و اميد آفرين گام نهاد، و هم از آن رو که اين پهنه، اگر به درستی و با ظرافت درک، تحليل و مديريت گردد می تواند ابزارهايی بديع و شگفت انگيز برای توفيق در خدمت جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشر قرار دهد، زمان گام نهادن جدی و پرتوان به اين گردنه ی جانکاه فرارسيده است.
و نبايد فراموش کنيم که گريز انديشمندان از وارد شدن به پهنه سکس به اين معنا نخواهد بود که روند امور در اين پهنه ها دست نخورده باقی خواهد ماند. آن چه در عمل شاهد آنيم تغييرات شگرف و سريع در اين پهنه هاست. رفتارهای تازه، هنجارهای تازه، خورده فرهنگ های تازه، فضاهای تازه، صداهای تازه و باورهای تازه همه و همه در راهند تا آن جا که يک ژورناليست غربی به ظرافت از اين پديده ی در راه، به عنوان "انقلاب ريملی در ايران" ياد کرده است. انديشمندان و روشنفکران - به ويژه آنان که دل مشغول داستان استقرار دمکراسی و نهادينه شدن حقوق بشر در ايرانند- بايد بيش و پيش از گروه يا دسته ای به تغييرات و تحولات در پهنه ی سکس حساس باشند و پيش از آن که "خورشيد گونه ای" غافله ی جوان و جوانان غافله ی ما را به بی راهه بکشاند با صدايی بلند بگويند: "خورشيدشان کجاست".
داستان "سکس و دمکراسی" را برای من اسطوره های جمهوری اسلامی کليد زدند. داستان سکس و دمکراسی برای من از زمانی شروع شد که به عنوان يک ايرانی مسلمان و از خانواده ای مذهبی و انقلابی به دبيرستان های جمهوری اسلامی پا گذاشتم و در حالی که فجايع دهه ی ۶۰ يکی پس از ديگری در حال وقوع بود و کشتار دهشتناک سال ۶۷ در راه، در کلاس "تاريخ معاصر ايران" که به قلم زن ستيزان جمهوری اسلامی روايت می شد، می آموختم: دليل اصلی شکست انقلاب مشروطه ی ايران، روشنفکران غرب زده ای بودند که به روحانيت پشت کرده و با شعار آزادی و جمهوری بر آن بودند که ناموس ما را به باد دهند.
پذيرفتن و نوشيدن اين گزاره، برای يک نوجوان ايرانی که در کوران تعصب ها و تعارض های جنسی زيست می کرد، خيلی بديهی بود: خدا گفته است حجاب واجب است. حجاب برتر يعنی چادر. پس همه کسانی که در برابر چگونگی و چرايی حجاب انگشت پرسش گر نهاده اند، بی غيرت، بی دين و ... می باشند. و به من يادآوری کردند گره اصلی داستان در پهنه ی سکس گذاشته شده است، و هرگونه تلاشی برای توسعه بدون باز کردن اين گره، نافرجام خواهد بود.
اما داستان به همين جا ختم نشد. ما شاهد آن بوديم و هستيم که: سه دهه تلاش برای پالايش جنسی جامعه ، تاثيری به وضوح منفی بر اخلاق جنسی جامعه نهاد. بسياری از کسانی که خود، معلم اخلاق جنسی بودند، چون به خلوت رسيدند آن کار ديگر کردند. رواج سکس وحشی و نيز رواج روابط خارج از هنجارهای قانونی و دينی، روز به روز بيشتر و بدتر از ديروز شد. پديده های سکسی جديد و هراس انگيزی در جامعه پيدا شد که در جوامع غربی کم نظيرند (مثل مزاحمت های خيابانی، خفاش های شب و بيجه ها). دختران ايرانی در کشورهای حاشيه خليج فارس به حراج گذاشته شدند. سن شروع به تن فروشی به رقم تکان دهنده ی ۱۰ – ۱۲ سال نزول کرد. ۶ ميليون معتاد متولد شدند که به گونه ای مستقيم يا غير مستقيم به ناهنجاری های سکسی مربوط می گردند. ما به تجربه دريافتيم راهبردهای جنسی سنتی (آنچه مبلغان هنجارهای سکسی سنتی، در قالب ادبيات رياکارانه و فانتزی ای چون "غرب زدگی" و "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی" مطرح می کردند) علاوه بر آن که نمی توانست پاسخ گوی مسايل متعدد و ناگزير جديد باشد، آدمی را به دشمن خويش تبديل می کند و در طوفانی از مازوخويسم، احساس حقارت آدميان را شعله ور می کند و بر خود فرمان فرمايی که می بايست آرمان هر پروژ ه ی انسانی باشد، خط بطلان می کشد. آموزه های جنسی سنت که از پدرسالاری، مردسالاری و فقر فاحش انديشه ريشه می گيرد، در پوششی از باورهای مذهبی کم مايه و گاهی بی پايه، هرگونه تلاش برای بهبود وضعيت زنان را اقيم و ابتر گذاشته است، تا جايی که طرح بعضی از مواد قانون مدنی کنونی ايران را در سطح جهان شرم آور و رقت انگيز ساخته است. هزاران کودک ايرانی در سنين کودکی و در چهارچوب های قانونی به ازدواج های دهشتناک مجبور می شوند و ميليون ها جوان در بهترين ساليان عمرخويش و در زايا ترين برهه های زندگی خويش در ماليخوليايی از نياز، درد و توهم در دشمنی و دژخيمی خويش به سرمی برند (۱۱) !
ساده نيست ديگری را به مرگ محکوم کردن، ساده نيست قطره قطره چشيدن مرگ را در ديگری مزمزه کردن، ساده نيست فرمان کشتن ديگری را اجرا کردن، ساده نيست با مرگ و جنايت رفاقت کردن و ...
اما برای کسانی که سال ها در دشمنی خويش زيسته اند، با خويش مهربانی را تجربه نکرده اند، با نيازهای خود صادقانه و شجاعانه خلوت نکرده اند، مرگ را ستوده اند و از زندگی به بهانه ی رياکارانه ی پاک دامنی گذشته اند و مرگ خويس را قطره قطره به نظاره نشسته اند، فرمان مرگ ديگری را دادن و به انتظار مرگ ديگری رفتن و در مرگ ديگری پايکوبی و دست افشانی کردن، چندان عجيب نيست! اينان انسان های حقيری هستند که در مرگ ديگری، پايان زندگی نکبت بار خويش را به انتظار نشسته اند.
زن ستيزی در فرهنگ سنتی تلنبار شده از عناصر اصلی مرگ پرستی، چهره ديگری از دشمنی با خود است، چهره ديگری از خود کشی گروهی است.
زن ستيزی و توسعه نايافتگی
زن سيتزان ايرانی را به دو دسته عمده می توان تقسيم کرد:
۱- زن ستيزان آگاه به زن ستيزی خود: اينان کم شمارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود که زن ستيزی آنان، ترجمان موقعيت آنان در جنگ قدرت است. به عبارت ديگر همه کسانی که نسبتشان به جريان های زن ستيزی باز می گردد و به نوعی از اين نسبت و فرصت در دستيابی به قدرت، ثروت يا يرخوردارهای ديگر بهره می برند و به همين دليل با زن ستيزان همراهی می کنند و در برابر آنان سکوت می کنند به اين دسته تعلق دارند. اين گروه به زير گروه های کوچک تر قابل تقسيم اند. برخی از رهبران سياسی و نيز برخی از رهبران مذهبی و نويسندگان و هنرمندان به اين گرو تعلق دارند.
۲- زن ستيزان ناآگاه به زن ستيزی خود: اينان بسيارند و به طور عمده کسانی را شامل می شود، که به ظاهر، حتا دغدغه ی خدمت به زنان و جامعه را در سر می پرورانند. کسانی که به علت آسيب های شناختی، تبليغات مذهبی سطحی و رسمی، فشار اجتماعی و نيز مشکلات روانی – جنسی ای که در ارتباط با جنس مقابل يا چگونگی اتفا نيازهای جنسی خود تجربه کرده اند، به درجاتی از مازوخيسم و ساديسم مبتلايند.
به عبارت ديگر، به نظر می رسد، زن ستيزی گروه نخست دليل دارد و زن ستيزی گروه دوم علت. گروه نخست، به وقت نياز، با انگشت گذاشتن بر حساسيت های جنسی گروه دوم، همواره از آنان در منازعه ی قدرت - به عنوان سربازان بی مزد و مواجب – استفاده برده و با دميدن بر نگرانی های ناموسی شان، گفتمان آزادی، دمکراسی و حقوق بشر را در بزنگاه های سياسی به هراس از آزادی، هراس از دمکراسی و نيز هراس از حقوق بشر تبديل کرده و از رسيدن اين ميوه های ميمون جلوگيری کرده اند. استفاده ی وافری که اينان از اين ابزار چندکاره می برند، آن چنان برايشان شيرين و مرقون به صرفه است، که با تمهيدات مختلف از هرگونه تلاش کارشناسانه و علمی برای باز شدن اين کلاف سر در گم ممانعت به عمل می آورند.
برخی از زن ستيزان گروه دوم - که به علت فشار گريزناپذير گفتمان غالب زمانه، يعنی دمکراسی و حقوق بشر- که به ناچار در جبهه ی دمکراسی خواهی و حقوق بشرخواهی قرار گرفته اند، ممکن است استدلال کنند، که طرح چنين گفت و گوهايی نقض غرض است و به سپاه سياه استبداد فرصت می دهد فضا را مشوه و از آب گل الود ماهی بگيرد. در پاسخ بايد گفت:
اول: چگونه می توان تصور کرد، جامعه ای که برای شهربندان خود حتی در شخصی ترين انتخاب های خود آزادی عمل قايل نيست، بخواهد و بتواند به آنان برای حضور و مشارکت در عرصه های سرنوشت ساز سياسی و فرهنگی آزادی بدهد؟ چگونه می توان تصور کرد که جامعه ای به شهربندان خود حتی حق تسلط بر بدن خويش را ندهد، اما در همان حال آنان را حاکمان جامعه بداند؟ چگونه ممکن است جامعه ای به شهربندان خود حق جستجو و انتخاب زندگی سعادتمندانه را - آن چنان که خود می فهمد، می خواهد و می تواند – ندهد و در همان حال آنان را حاکم بر شرنوشت خويش و شهروند تلقی کند؟
وقتی دفاع از حق حضور زنان در ورزشگاه ها برای ديدن مسابقات ورزشی تا اين اندازه پرهزينه و دست نايافتنی است، نبايد حضور زنان را در پای صندوق های رای، جدی گرفت و اصلن، نبايد صندوق های رای را جدی گرفت.
نمايش انتخابات و رقابت در کشورهايی مثل ايران در واقع ادامه ی مستقيم اعمال اراده ی مستبد است و چنانچه وی اين نمايش مسخره را نپسندد می تواند آن را نيز تعطيل کند.
دوم: عدم شفاف سازی و فقدان نوعی مديريت مسوولانه و پاسخ گو در پهنه ی سکس، علاوه بر آن که گروهی از دهشتناک ترين رفتارهای مغاير با استانداردهای حقوق بشر در ايران را ماندگار می کند، هميشه اين امکان را به سپاه سياه استبداد می دهد که با پمپاژ مشکلات اين پهنه به پهنه های ديگر، مردم را متقاعد کند که اعطای دمکراسی را به لقای آن ببخشند. به عبارت ديگر، ادعای مصلحت در نزديک نشدن به پهنه ی سکس، در شرايط کنونی هم از هراس از آزادی آب می خورد و هم به هراس از آزادی می انجامد.
|
|
۱ـ توماس اديسون وقتي لامپ ملتهب اش را اختراع كرد، از هر چيزي كه به فكرش رسيد استفاده كرد تا بتواند يك فيلامان بي عيب و نقص براي اين لامپ بسازد: وقتي حدود 500 ايده را امتحان كردم و نتيجه نگرفتم، يكي از دوستانم به من گفت: تو از اين تلاشي كه كردي، چه عايدت شده؟ به او گفتم: من لااقل۵۰۰ ايده را شناخته ام كه در اين موردِ به خصوص، جواب نمي دهند و ديگر لازم نيست خودم يا كس ديگري روي آن ها وقت بگذارد. اين نگاه، نگاه يك آدم خلاق است.
۲ـ تاريخ را ورق بزنيد! چه كسي را پيدا مي كنيد كه به پيشرفت تمدن بشري، كمك چشمگيري كرده باشد و مورد ريشخند يا آزار و اذيت اين و آن قرار نگرفته باشد؟ از تاريخ اديان شروع كنيد. كدام پيامبر را سراغ داريد كه با اين تيرگي ها و دشواري ها دست و پنجه نرم نكرده باشد؟ در تاريخ علم و فلسفه هم نمونه هايي از اين دست، فراوان اند. داستان گاليله نمونة خوبي است.
۳ـ هواپيما را چه كساني اختراع كردند؟ مهندسان هوافضا؟ نه. برادران رايت (مخترعان هواپيما) تعميركار دوچرخه بودند. چرا راه دور برويم؟ همين خودكاري كه با آن مي نويسيم، مگر محصول خلاقيت كيست؟ طرح اولية اين خودكار، متعلق به يك كارگر چاپخانه بود به اسم لاديزلائو بايرو كه اصلا تحصيلات آكادميك نداشت. كپسول آتش نشاني را جورج مانباي ابداع كرد كه
يك درجه دار نظامي بود. از جي دابليوگارت و جان پي هالند به عنوان متحول كنندگان طراحي زيردريايي ها ياد مي كنند كه اولي، كشيش يك كليسا در انگلستان بود و دومي، مدير يك دبيرستان در ايرلند. ماشين پنبه پاك كني را هم يك وكيل به نام الي ويتني اختراع كرد و... تاريخ به ما مي گويد بيشتر خلاقيت هاي فردي (و نه گروهي)، بيرون از حوزة تخصصي و تحصيلات افراد خلاق اتفاق افتاده و مي افتد و...
موانع تفكر خلاق
|
|
|
|
وقتی يه قناری كوچيك توی قفس داری،هر روز با ديدن پرهای زرد قشنگش و با شنيدن صدای دلنشينش،دلت پرواز ميكنه،آرامش ميگيره...يه كم كه بگذره،كم كم بهش عادت ميكنی.به اينكه هر روز صداش رو بشنوی،هر روز قشنگيش رو ببينی.......اما يه روز ميرسه كه ميبينی حست عوض شده،يه رنگ و بوی ديگه گرفته.احساس ميكنی بدون اون نمی تونی زندگی كنی...با خودت فكر ميكنی كه اگه در قفس باز بمونه و اون بره،دل تو هم باهاش ميره و تو بدون دل ميميری....ميخوای فقط مال خودت باشه.حتی نميخوای ديگران از صداش لذت ببرن،چون ميترسی از دستش بدی.....
اون وقته كه فكر ميكنی عاشق شدی....عشق....همون كلمه ملكوتی و رويايی،همون حس قشنگ كه هميشه دوست داشتی بهش برسی...و حالا كه به دستش آوردی،ميخوای هرجور شده،با چنگ و دندون،اونو حفظ كنی...حتی به قيمت زندونی كردنش توی قفس!!!....(اما اين عشق نيست)
زمانی عاشقی،زمانی ميتونی ادعا كنی عشقت واقعيه كه رهاش كنی...در قفس رو باز كنی و بذاری پرنده قشنگت پرواز كنه...آزاد آزاد...بذاری اونقدر بره كه تو انتهای آسمون ببينيش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه،برميگرده.و اون وقته كه عشق شكوه و عظمتش رو نشونت ميده و تو واقعا خوشبختی....
اما اگه برنگشت........بسپاريش دست خدا....بذاری اينقدر پرواز كنه تا به اون جايی كه ميخواد برسه.به همون جايی كه دل كوچيكش شاد باشه و احساس سعادت كنه.
و تو.................درسته كه ديگه مال تو نيست و برای تو آواز نمی خونه...درسته كه تحمل نبودن و نداشتنش خيلی سخته...اما اگه اون راضی و خوشحاله،تو هم بايد از خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی.و باز هم براش آرزوهای زيبا داشته باشی....
اگه تونستی اين كار رو بكنی،تونستی به يه احساس خدايی برسی،تونستی حتی وقتی تركت كرد،بازم اين حس قشنگ رو توی دلت حفظ كنی و عشقت رو بهش ابراز كنی.........اون وقته كه ميتونی ادعا كنی عاشقی و به عشقت افتخار كنی...(سرخ رو باشی از اين عشق و سرافراز بمونی )
در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت
زيرا بايد هستي وجود مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها
و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت
و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت
و عکس بالا تنها عکسي کوچک و واقعي از خود خداوند است
به عبارت بهتر عکس بالا فقط يک عکس 3در4 است
برای ديدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنيد .کهکشانهائي که در آنها ساير آفريده های او در آنها ادامه زندگي مي دهند
و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود
نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود
زيرا هستي انتهائي دارد
و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت
نوشته
مهدی محمدی دهقاني
رومن رولان
2. جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .
مارک تواين
3. آزادی متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است .
اسپنسر
4. هر کس مرتکب اشتباهی شده ، اکتشافی هم نکرده است .
گاليله
5. با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهی با تو رفتار شود .
براون
6. نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .
گوته
7. عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد .
؟
8. لبخند، حتی زمانيکه بر لبان يک مرده می نشيند ، بازهم زيباست .
کريستيان بوبن
9. نامه ، خاص ترين ياد بودی است که شخص از خود بجا می گذارد .
؟
10. نيکی و سود خويش را در زيان ديگران مخواه .
زرتشت
11. من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .
کترينگ
12. برای آنکه عمر طولانی باشد ، بايد آهسته زندگی کنيم .
سيسرون
13. به گونه ای زندگی کنيد که وقتی فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شويد .
جکسون براون
14. هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند .
گوته
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت
وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند
عرفان چيست؟ عرفان معجوني شگفت انگيز از مكتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهریان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نكاتي از آئين زرتشت را مي توان يافت.
از كلمه ي عرفان «ميستيك» يا «ميستيسيزم» يا «گنوسيسم» كه به معني «مرموز، پنهاني، مخفي» است و به فارسي «عرفان» ترجمه شده، به طور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، كه امكان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديك (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح «شهود» و «تجربه باطن» و «حال» ناميده مي شود جايز و ممكن الحصول مي شمارد.
انديشمندان نوع انسان به دو دسته منقسم مي شوند: دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درك مي شود به ذات خود قائم است و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر مجموعه اي از معاني ذهني است كه به ذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.
مناقشه طرفداران اين دو نظريه كه يكي را پيروان مكتب «اصالت ماده» و ديگري را پيروان مكتب «اصالت تصور» ناميده اند، سرتاسر تاريخ فكر بشري را اشغال كرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، كوششهاي فراواني صورت گرفته است كه از بحث ما خارج است.
عارفان از بين دو نظريه بالا راه مياني را گزيده اند. بدين معني كه به ادراكات حواس كه جهان آگاهي عملي از آن تكوين مي يابد اقرار مي كنند و آن را قوه ي تصويرگر فكر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل كه در ماوراء مدركات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتی است برتر از حقيقت عالم حسي.
بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند كه بيشتر مورد توجه دينداراني است كه مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يكسو و موهبتهاي علم كه از تجربه ي حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق كنند.
البته اين بدان معني نيست كه صوفيه پيرو مكتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس، وجودي مطلق ارزاني مي دارند؛ بلكه اذعان دارند كه اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوك آدم ضروري است. زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي كند و سلوك خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند، و به طوري كه «كانت» در «متناقضات» خود مي گويد، اين كوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها مي خواهند پيروانشان از راه مشاهده ي باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق تجربه هاي معمولي حاصل كند، و به درك آن حقايق متعالي نائل آيد.
به هر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رؤيت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلكه به اعمالي متوسل مي شود كه آنها را فوق فرائض ديني مي شمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلكه مي كوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هرچه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است كه از هر لذت ديگر فراتر است.
اين نكته نيز قابل اشاره است كه اين لذت نتيجه اي است كه عارف بدون آنكه براي نيل به آن سعي كرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي كه همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است. بديهي است اين اتحاد، درعرفان اقوام مختلف جهان به صورتهاي متفاوت بيان شده است كه مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد. (6)
خالص ترين آثار صوفيه:
آثار صوفيه مانند الرعايه محاسبي (165-243ه)، التعرف كلابادي (متوفي 380ه.) قوت القلوب مكي (متوفي 386ه)، صد ميدان و منازل السائرين خواجه عبدالله انصاري (396-481ه.ق)، احياء علوم الدين امام محمد غزالي، جلد چهارم (450-505ه)، فتوحات مكيه ابن عربي (560-638ه.)، عوارف المعارف سهروردي (539-632)، و تأليفات فراوان ديگر به آيات قرآني و احاديث رسول و اقوال بزرگان مزين است و در آنها به ندرت به معارف غير اسلامي اشاره مي رود. (7) بنابراين اين آثار را مي توان از جمله خالص ترين آنها بشمار آورد.
مكاتب تصوف:
مفهوم توحيد در تصوف اسلامي مراحل سه گانه زير را پيموده است:
1- لااله الا الله به معني لا معبود الا الله. اقتدا به كتاب و سنت و عبادت خدا و صفاي قلب (مكتب زهد)
2- لا فاعل الا الله، اقتدا به كتاب و معرفت و استقصا (مكتب كشف و معرفت)
3- لا موجود الا الله، اقتدا به كتاب و سنت و محبت به خدا و فناي در او (مكتب وحدت وجود).
1- مكتب زهد:
بزرگان اين مكتب عبارتند ازك حسن بصري (متوفي 110 ه.) ابراهيم ادهم، ابوهاشم صوفي (متوفي 179ه.)، رابعه عدويه (135-185)
2- مكتب كشف و معرفت:
اساس عرفاني اين مكتب موضوع «ان الله خلق الانسان علي صورته» است. امام محمد غزالي چهره بارز اين مكتب است. غزالي در موضوع اتحاد و حلول با عقيده حلاج (مقتول 309ه.) به مخالفت برمي خيزد و تجلي خالق را در وجود مخلوق همانند پيدايش عكس ماه در آب مي شمارد نه آنچنانكه الوهيت در ممكن الوجود (خدا در انسان) حلول كند و هر دو يكي شود و بانگ «أنا الله» (حلاج) و «ليس في الجبه غير الله» (شيخ ابوسعيد ابي الخير) برآورد. حلاج و بايزيد (متوفي 261 يا 264ه.) و غزالي از سران اين مكتب به شمار مي روند.
3- مكتب وحدت وجود:
به زعم پيروان اين مكتب ماده به خودي خود وجود ندارد و هستي آن موكول به وجود نيروي غير مادي خداوند است چنانكه وجود رنگ به وجود نور بستگي دارد. نيروي الهي در كل هستي ساري و جاري است و بدين تعبير خدا در همه چيز هست و در واقع همه هستي است. در اين مكتب، علم داراي سه مرحله است: علم اليقين و عين اليقين و حق اليقين.
وتقوي نيز بر سه قسم است: تقواي عامه (به زبان)، تقواي خاصه (به اركان)، تقواي خاص الخاص (به دل). و ايمان بر سه نوع است: ايمان به تقليد، ايمان به استدلال و فهم، و ايمان به معرفت و شهود.
همچنانكه صورت جهان، قابل فنا و محكوم به نيستي است تمام عقايد و مذاهب هم مشمول زوال و عدمند، تعصب نسبت به نمودهاي مختلف و عقايد متفاوت از خامي است و حقيقت يكي است. محي الدين عربي در اين باره مي گويد:
لقد صار قلبي قابلاً كل صوره
فمَر عيً لغزلان و دير لرهبان
و بيت لأوتان و كعبه طائف
والواح توراه و مصحف قرآن
ادين بدين الحب انّي توجهت
ركائبه فالحب ديني و ايماني
كه ابن عربي و جلال الدين مولوي (متوفي 672) از بزرگان اين مكتبند. (8)
در قرن هفتم تصوف علاوه بر دو اصل مهم وجد و حال كه اساس اعتقادي صوفيان گذشته بود جنبه علمي نيز پيدا كرد و كتب و رسالات متعددي چون منهاج السالكين، اصطلاحات الصوفيه، آداب السلوك، آداب المريدين شيخ نجم الدين كبري، مرصاد العباد من المبدأ الي المعاد نجم الدين دایه (متوفي 654ه.) فكوك و مفتاح الغيب از صدرالدين محمد قونري (متوفي 673ه.)، لمعات عراقي (متوفي 688ه.)، قصائد عرفاني ابن فارض (576-632ه.)، آثار عطار و مولانا، كتاب عبهرالعاشقين و شرح شطحيات روزبهان بقلي نسوي شيرازي، المعارف محمد بلخي (پدر مولانا 628ه.)، فتوحات مکیه و فصوص الحکم ابن عربی، عوارف المعارف سهروردی (مدیریت 632 ه) و سخنان حلاج، عين القضاه همداني و... تأليف شد. (9)
اهم متصوفه قرن هشتم عبارتند از: عزالدين محمود كاشاني (735ه.)، صفي الدين اردبيلي (735ه.)، كمال الدين عبدالرزاق كاشاني (736ه.)، ابوالمكارم علاءالدوله سمناني (736ه.)، اوحدالدين حسين مراغه اي (738ه.)، قطب الدين ابوالفضل جامي نيشابوري (740ه.)، جلال الدين محمد باكالنجار، جلال الدين محمود زاهد هروي، امير سيد علي همداني، زين الدين ابوبكر تايبادي، بهاءالدين محمد بخاري نقشبند، ظهيرالدين خلوتي، خواجه علاءالدين عطار نجاري، شمس الدين محمد مغربي تبريزي.
دو شاخه اصلي تصوف در اين قرن يكي اهل توحيد (ميانه روها) و ديگري وحدت وجودي ها (افراطیان) مي باشند، كه امام محمد غزالي هم مشرب ميانه روها و ابن عربي هم مشرب وحدت وجودي هاست. (10)
از آنجا كه غالب مخاصمات و منازعات در دنيا بر سر حالت «رشك» و «غيرت» پيدا شده و مي شود؛ پيغمبران و حكما براي تخفيف دادن به اين آلام نفساني، يعني از ميان بردن اسباب و جهات رشك و غيرت يا حسد و طمع، كه حد افراط آن است آمده و كتاب ها آورده اند و قوانين و اصول مقرر كرده و دستورهاي اخلاقي داده اند، و براي هر فردي حقوقي قائل شده اند تا از تجاوزات افراد و يا احساسات و عدم رضايت افراد ديگر ممانعت به عمل آوردند.
جمعي از حكما طريق «تربيت منفي» را پيش گرفتند و از اين راه مي خواستند از آلام مذكور جلوگيري نمايند، و مقصودشان آن بود كه براي خود و فقراء، تسليت و دلخوشي به وجود بياورند، كه با سعادت و دلِ خوش دنيا را بگذرانند.
اين جماعت چون دريافتند كه با ايجاد حدود و ثغور حقوقي و اخلاقي، نه مي توانند از بي عدالتي و طمع افراد متعدي ممانعت كنند و نه مي توانند از غيرت و رشك و حس محروميت افراد مظلوم، يا بي دست و پا بكاهند، تربيت منفي را به وجود آوردند.
تربيت منفي، یعني ايجاد حس گذشت و بي اعتنايي به دنيا و مال و جاه و زر، كه اصل منازعات و توليد رشك و غيرت و آلام زجر دهنده در بشر است كه به سبب اين حس گذشت، انسان از سر آنچه مايه و اصل غيرت و حسد است بگذرد و در عين حال شادان و مسرور و سعادتمند باشد.
از اين نوع تربيت، در دين برهمايي به واسطه ي طبقه بندي مردم، و در دين بودايي به واسطه فلسفه اصلي خود دين ـ كه حيات را عبارت از رنج و الم مي شمارد و بناي زندگي را لازم الانهدام مي داند ـ در قديم وجود داشته است و در دين مسيح نيز تعليماتي از اين تربيت پيداست و در مذهب ماني (ثنويه) كه تعاليم آن از بودایی و زرتشتی و مسیحیت گرفته شده است، این تعلیم از همه برجسته تر و نمودارتر ذكر شده و براي طبقه برگزيدگان امت، يعني صديقين (سنديكها) كه معلمين و پيشوايان دين هستند، داشتن زن و خانه و سرمايه و لباس زيادتر از يك دست و حتي اقامت در يك محل به طور دائم يا طولاني مدت، ممنوع بوده است، ولي ساير طبقات امت از اين ترك و تجريد معاف بوده اند.
در اسلام نيز با آنكه ديني سياسي و اجتماعي است، باز تربيت منفي از ابتدا وجود داشته است. مي گويند پيغمبر (ص) زيادتر از چند بز و شتر شيرده كه غذاي خانواده او را مي داده اند و اثاثيه محدود و يك دست اسلحه و يك مركوب هيچ نداشته است و مي گفته است: من فقيرم و به فقر افتخار مي كنم (الفقر فخري).
باز مي گويند چند نفر از دوستان او را «اصحاب صفه» مي گفتند. اين اشخاص در غرفه اي از غرفه هاي مسجد ـ كه خانه محمد (ص) هم همانجا بود ـ منزل داشته و فقير بوده اند و هميشه با هم و غالباً با پيشواي خود مي زيسته اند؛ و اينها پاكترين و با ايمان ترين ياران رسول محسوب مي شدند و شماره آنان را به اختلاف از شش تا نه روايت كرده اند.
علي (ع) و عمَر، هميشه و حتي بعد از فتوحات بزرگ عرب كه سوريه و مصر و ايران به تصرف آنها آمده بود، به همين طريق يعني تحت اصول تربيت منفي و ترك دنيا و «زهد» زندگي مي كردند و غذاي آنها در زمان خلافت، نان و پياز، يا نان و سركه، يا نان خشك و نمك بوده است. (11)
علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اين است كه ايرانيان در نتيجه ي قرن ها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را كرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيباشناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و در هنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيكرتراشي و موسيقي و هنرهاي دستي اعم از فلزسازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد كمال رسيده بودند. تضييقات و محدوديت هايي كه پس از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني كه ذوقيات را در چند قرن از نياكان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پي مسلك و طريقه اي مي گشت كه اين قيدها را در هم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره به دست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فكري بود، به همين جهت از آغاز، متصوفه ي ايران سماع و موسيقي و رقص را كه ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح مي دانستند، بلكه در برخي از فرق تصوف، آنها را نوعي عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز، كتابها و رسايل به موضوع مباح بودن سماع پرداختند.
حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در «احياء علوم الدين» و «كيمياي سعادت» در مباح بودن آن بحث كرده اند.
يكي از نخستين وسائلي كه صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار كردند از راه شعر و شاعري بود كه موضوع بحث يكي از فصول تاريخ نهضت هاي فكري ايرانيان است.
نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران كه شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند. ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني كه شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.
توجه خاصي كه بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصاً مقيد بودند كه تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا كنند مي رساند كه خواست اكثريت مردم ايران و كساني كه به زبان تازي كاملاً آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند كه به زبان عوام مقصود خود را ادا كنند. (12)
* سيدرضا موسوي:
عضو هيئت علمي دانشگاه تربيت معلم آذربايجان
One Day
* ~ * ~ * ~ * ~ *
One day
The fields will be green
And one day
The skies will be blue
And one day
The rivers will be bright silver ribbons
Running round the hills
Quiet hills
You`ll see
One day
The rains will be soft
And one day
The winds will be sweet
Oh sweeter than springtime
And the whisper of lilac, apple, pine and pear
Will fill the air
And one day
A child full of wonder
Won`t fear the dark sound of thunder
No dreams of danger
When a soldier is a stranger
from a distant time
Distant world
On the morning
You stand
With tomorrow
Safe in your hand
That will be the day
One day
To me and the peoples who needs love and moral support.
To me and the peoples who in trouble who needs advise and shoulder to cry on.
Not criticise or being humilated because our silly and stupid mistakes.
Hope society gave a second chance for peoples like us.....
May ALLAH guide us to the right path...amin
May ALLAH bless us all...amin
هرگز در خشم دست به عمل نزن .
به ديگران فرصتي دوباره بده اما نه سه باره .
چيزهاي كم اهميت رو تشخيص بده و آنها را ناديده بگير .
وضع و حالت خوبي داشته باش.هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو .
مواظب سرعتت باش .
بگذار ديگران در چه مورد ايستادگي ميكني و در چه مورد ايستادگي نخواهي كرد .
حال و هواي بچگي رو رها نكن .
پيش از يافتن شغل تازه از شغلت استعفا نكن .
مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانكي شان .
مثل پر شورترين و مثبت ترين كسي شو كه ميشناسي .
عاشق پيشه باش .
بهترين دوست همسرت باش .
وقتت رو تلف ماتم گرفتن براي اشتباهات گذشته نكن از آن درس بگير و بگذر .
به جز مواردي كه مربوط به مرگ و زندگي است همواره خود را رها كن و آسوده باش .
گوشت قرمز كم بخور .
به طرز ارضاء نشدني كنجكاو باش و از كلمه چرا زياد استفاده كن .
وقتي از تو تعريف ميكنند بك متشكر صميمانه بهترين پاسخ است .
به كسي غبطه نخور .
اجازه نده تلفن مزاحم لحظات همه بشود .
كاري را انتخاب كن كه با ارزشهاي تو هماهنگ باشد .
هرگز در هنگام گرسنگي به خريد مواد غذايي نرو چرا كه اضافه بر احتياج خريد خواهي كرد .
هر كاري از دستت بر ميآيد براي كارفرمايت انجام بده .
براي همه موجودات زنده احترام قائل باش .
بازنده خوبي باش .
از هر چه داري استفاده كن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد .
1. چاپلوسی هم گوينده و هم شنونده را فاسد می کند .
ديل کارنگی
2. معنی حيات را در زيبايی و قدرت اراده بايد جستجو کرد .
ماکسيم گورکی
3. مرگ پايان کبوتر نيست ، اما برای بعضی ها ، مرگشان زودتر از مردن فرا می رسد .
بوبن
4. زندگی بيهوده مرگ زودرس است .
؟
5. اگر ترا همانگونه که هستی بپذیرم ، بدتر خواهی شد . اگر با تو جوری رفتار کنم که گویی همانی هستی که لایق آنی ، همان خواهی شد .
گوته
6. رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است .
اسمايلز
7. ارزش اخلاقی ، بسته به تعداد وظايفی است که انسان انجام می دهد .
مترلينگ
8. شجاع باشيد ، حتی اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد . کسی متوجه تفاوت آن نخواهد شد .
براون
9. زندگی خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافی برای آنکه کار لذتبخش شود . ثروت کافی برای برآوردن نیازهاست ، قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن بر آنها . حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آنها. شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کاری خوب . نیکو کاری کافی برای آنکه چیزی به همسایه ات برسد . عشق کافی برای برانگیختن ات به اینکه به حال دیگران مفید باشی . ایمان کافی برای آنکه ترسها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کند .
گوته
10. وظيفه چيزی است که از ديگران انتظار انجامش را داريم .
اسکاروايلد
11. انسان در همان لحظه که تصميم می گيرد آزاد باشد ، آزاد است .
ولتر
12. عصاره همه مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند .
مارلو
13. امکانپذير است يک ميليون حقيقت را در مغز انباشت ، ولی هنوز بيسواد بود .
آلک بورن
تست محبوبيت
بـراى آن كـه بـدانـيـد مـيـزان مـحـبـوبيت شما بين دوستان و خانواده چقدر است به سئوالات زير پـاسـخ دهـيـد. سپس جواب خود را (بله ـ خير) با پاسخ هاى صحيح تست كه به توسط يكى از اساتيد روانشناس دانشگاه ارائه شده تطبيق نماييد.
بـراى هـر پـاسـخ صحيح يك امتياز منظور كنيد، هر قدر پاسخ هاى شما بيشتر منطبق با پاسخ هاى صحيح ذيل باشد، بيشتر مورد قبول ديگران هستند. از امتياز 17 به بالا خوب و كمتر از آن نامطلوب است؛ كه بايد در اين صورت در رفتار خود با ديگران تجديد نظر نماييد.
1ـ آيا ايده و يا عقيده خود را در هر مورد آزادانه و بدون انديشه، بيان مى كنيد؟
2ـ آيا نسبت به سه دوست بسيار نزديك خود، احساس برترى نمى كنيد؟
3ـ آيا دوست داريد به تنهايى غذا بخوريد؟
4ـ آيا به اين قبيل تست علاقه مند هستيد؟
5ـ آيا مايليد هميشه درباره آرزوها ـ ناكام ها و گرفتاريهاى خود صحبت كنيد؟
6ـ آيا داستان ها و وقايع مربوط به قتل و جنايت روزنامه ها را پيش از بقيه مطالعه مى كنيد؟
7ـ آيا اغلب وام (قرض ) مى گيريد؟
8ـ آيا از جمله افرادى هستيد كه دوست دارند در هر معامله اى دانگ (سهم ) خود رابپردازند؟
9ـ آيا وقتى از اتفاق و پيشامدى صحبت مى كنيد جزئيات واقعه را شرح مى دهيد؟
10ـ آيـا از سـر گـرمـى و يـا بـرنـامـه هـاى شـادى كـه در آن هـا مـجـبـور هـسـتـيـد پول بپردازيد خوشتان مى آيد؟
11ـ آيا به رُك گويى و يا روراستى خود مى باليد؟
12ـ آيا وقتى با كسى وعده ملاقات داريد، او را منتظر مى گذاريد؟
13ـ آيا واقعا به غير از كودكان خود، بچه هاى ديگران را نيز دوست داريد؟
14ـ آيا از تمسخر ديگران خوشتان مى آيد؟
15ـ آيا عشق آدم هاى ميان سال، را مسخره مى دانيد؟
16ـ آيا تعداد كسانى كه از آن ها متنفريد، بيش از هفت نفر هستند؟
17ـ آيا كينه ديگران را به دل مى گيريد؟
18ـ آيا در گفت و گوهايتان از كلماتى نظير ((بى اندازه )) ((بسيار بد)) و ((به طور وحشتناك )) استفاده مى كنيد؟
19ـ آيـا كـسـانـى را كـه در امـر كـتـاب خـوانـى ورزش يـا بـعـضـى مسائل دينى با شما هم عقيده نيستند احمق و نادان مى پنداريد؟
20ـ آيا به همان اندازه كه قولتان را ناديده مى گيريد به قولتان پاى بنديد؟(در اين مورد خاص دو بار فكر كنيد.)
21ـ آيا از افراد خانواده دوستان و همكاران، رو در رو انتقاد مى كنيد؟
22ـ آيا موقعى كه كارها بر وفق مراد نيست، افسرده شده و روحيه خود را از دست مى دهيد؟
23ـ آيـا بـه طور كلى از موفقيت دوستان خود البته موقعى كه شما در آن موفقيت سهمى نداريد خوشحال مى شويد؟
24ـ آيا شما نيز به شايعات جالب ، دامن مى زنيد؟
1- شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر كنيد . كسي متوجه آن نخواهد شد .
جكسون براون
2- هميشه لبخند بزن ، اينكار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش آن بي نهايت است .
برائن
3- اگر مي دانستند تاكنون چند بارحرفهاي ديگران را بد فهميده اند ، هيچكس در جمع اين همه پرحرفي نميكرد .
گوته
4- ما روح خود را به زندان افكنده ايم . اين فقط تن ماست كه آزاد است .
كريستيان بوبن
5- زندگي مثل دوچرخه سواري است ، اگر انسان حركت نكند تعادلش را از دست ميدهد .
انيشتين
6- خدا اشك را آفريد تا آتش درون را خاموش كند .
آلماني
7- هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر مي رسد .
توماس كارلايل
8- از زندگي خود لذت ببريد ، بدون انكه آن را بازندگي ديگران مقايسه كنيد .
كندورسه
9- محترم بودن نتيجه يك عمر لياقت اندوختن است .
مادام دامبر
10-وقتي همدردي پيدا شد درد سبك تر مي شود .
نفيسي
11- اشخاصيكه نمي توانندديگران راببخشند ، پلهائي را كه بايد از آن عبور كنند را خراب مي كنند .
اسپنسر
12- عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد .
بوبن
13- از استثنائات است كه كسي را به خاطر آنچه كه هست دوست بدارند ، اكثر آدمها چيزي را كه
ديگران دوست دارندكه خودبه آنهاامانت ميدهند،خودشان را،تفسير و برداشت خودشان را از او.
گوته

اگر خدا هست پس .....؟
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
“آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند”
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!

هر چی خاطره تلخ داری بریز توی یه جعبه. عطر قدیمیت رو هم بذار توش. درش رو محکم ببند و جعبه رو به گوشه تاریکی از ذهنت ببر.
یه عطر جدید بخر. برو حمام و خودت رو بشور. لباس های تمیزت رو هم بپوش. عطر جدیدت رو هم اونقدر بزن تا خوب حسش کنی، هم خودت و هم دیگران. برو رو پشت بوم خونتون. به آسمون نگاه کن: آبیه، بزرگه، مثل یه سقف همیشه بالای سرته. با چند تا تیکه ابر سفید خوشگل و یه خورشید که می درخشه و دنیا رو برات روشن می کنه.
حالا به روبروت نگاه کن: یه دشت بزرگ پر از ساختمون، پر از آدمای جورواجور، پر از چراغ های سبز و قرمز و سراشیبی و سربالایی های زیادی که گاهی اوقات مسیر زندگیتو آسون تر می کنند و گاهی هم مشکلاتی جلوی پات می ذارن که نفستو بند میاره . آینده ات درست مثل روبروته، نمی دونی قراره چه اتفاقی برات بیفته؟
یه نفس عمیق بکش، امروز یه بوی تازه میدی. انگار که خودت نیستی. با بوی تازه هیچ خاطره ای نداری، مثل یه صفحه ی سفید ، آماده ای برای نوشته های تازه و برای تجربه های جدید. بذار زندگی و سرنوشت روی صفحه ی سفیدت بنویسه. برای خوب و بدش غصه نخور. اصلا غمی نداره، چون می تونی بسپاریش به خدا. حتی یه کتاب شیرین هم توش پر از صفحه های تلخه. پس شاد باش و از اون چه می خواد توی یک سال برات اتفاق بیفته ، لذت ببر !


لابروير
2. هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است .
هلندی
3. آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند .
گوته
4. در دعوا اولين مشت را بزن و محکم هم بزن .
جکسون براون
5. فقط به ندای کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ......
کريستيان بوبن
6. سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست .
رنان
7. با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی .
ژرژهربرت
8. با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد .
زنون
9. برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد .
پلوتارک
10. هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده .
براون
11. اميد با مرگ هم به گور نمی رود .
شيلر
12. مرور زمان به خودی خود بسياری از نگرانی ها را از بين می برد .
ديل کارنگی
13. هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است .
گوته
14. همه زيبايی های بی پيرايه ازعشق سرچشمه می گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه می گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پيرايه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها .
بوبن
اوشو
فرد خلاق باورهاي زيادي را يدك نمي كشد؛ در حقيقت هيچ باوري را يد ك نمي كشد؛ او فقط حامل تجربه هاي خويش است. و زيبايي تجربه اين است كه در آن هميشه باز است؛ زيرا هميشه امكان كاوش بيشتر وجود دارد. باور هميشه بسته است ؛ به يك نقطه كامل مي رسد. باور هميشه به آخر رسيده ، ولي تجربه هرگز به اتمام نرسيده و همواره ناتمام است. در حالي كه داري زندگي مي كني ، تجربه هاي تو چطور مي تواند به آخر برسند ؟ تجربه تو همواره در حال رشد و تغيير وحركت است ؛ به عبارتي ، مدام از شناخته به ناشناخته و از ناپيدا به عيان در حركت است. و به خاطر داشته باش كه تجربه از زيبايي برخوردار است ، و اين از ناتمام بودن آن نشأت مي گيرد. بزرگترين غزل ها بعضاً ناتمام اند. برخي از بزرگ ترين كتاب هاي دنيا ، همان هايي هستند كه ناتمام رها شده اند. برخي از بزرگ ترين آثار هنري آنهايي هستند كه هنوز به اتمام نرسيده اند. « ناتمام » خودش از زيبايي خاصي برخوردار است.
« پادشاهي براي آموختن باغباني به نزد استاد ذني رفت. استاد او را به مدت سه سال آموزش داد. پادشاه باغي بسيار زيبا و هزاران باغبان در خدمت داشت و هرآنچه استاد به او مي آموخت در باغش پياده مي كرد. پس از سه سال كه باغ از هر لحاظ آماده شد؛ پادشاه از استاد دعوت كرد تا از باغ ديدن كند. او در عين حال بسيار نگران بود؛ چراكه استاد ، استادي جدي و سختگير بود ... « آيا اواز زحمات من قدرداني خواهد كرد ؟ » اين در حكم نوعي امتحان بود ؛ ... « آيا خواهد گفت : آري ، تو مرا درك كرده اي!» ...
همه تمهيدات به كار بسته شده بود. باغ به شكلي بسيار زيبا كامل بود و به هيچ وجه كم و كسر نداشت. درست همان موقع كه همه چيز تكميل شد ، پادشاه استاد را به ديدن باغ دعوت كرد. اما استاد از همان آغاز پكر شد و هر بار كه از اين سمت باغ به آن سمت می رفت قيافه جدي تري به خود مي گرفت. پادشاه به شدت ترسيد. هرگز او را چنين جدي نديده بود. پرسيد : « چرا آنقدر نارحت و غمگين به نظر مي آييد ؟ آيا اشكال بزرگي در كار است ؟» و بارها و بارها استاد سر تكان داد و زير لب زمزمه كرد :«نه». پادشاه پرسيد :« موضوع چيست قربان ؟ چه اشكالي وجود دارد ؟ چرا به من نمي گوييد ؟ چقدر جدي و ناراحت شده ايد و مدام سر تكان مي دهيد. چرا ؟ چه اشتباهي رخ داده است ؟ من كه اشكالي نمي بينم. خودتان اينها را به من آموختيد و من همان دستورات را مو به مو در اين باغ پياده كرده ام.»
استاد گفت :« چنان تمام وكمال است كه مرده. اين باغ بسيار تكميل است. دليل نچ نچ كردن و سرتكان دادنم هم همين است. پس برگ هاي خشكيده و مرده كجا هستند ؟ حتي يك برگ زرد و خشكيده هم نمي بينم ! »
همه برگ هاي خشك جمع آوري كرده بودند. بر روي زمين و بر شاخه های درختان هيچ برگ خشكي يافت نمي شد. دريغ از يك برگ خشك و زرد شده ! « آن برگ ها كجا هستند؟!»
پادشاه گفت :« به باغبان هايم دستور داده ام همه را جمع آوري كنند ، كه تا آنجا كه مقدور است همه چيز بي نقص باشد.»
و استاد گفت :« به همين خاطر ملال آور و ساختگي به نظر مي آيد. طبيعتي كه به خدا تعلق دارد، هرگز هيچ چيزش تكميل نيست.» استاد با شتاب از باغ بيرون رفت و خود را به تل برگ هاي خشك رساند و سطلي را پر از برگ هاي خشك كرد و آن ها را به دست باد سپرد ... و باد آنها را برداشت و به بازي گرفت ...
و برگ ها همراه باد بر سطح زمين غلتيدند. استاد به وجد آمد و گفت :« نگاه كن! چقدر زنده به نظر مي آيد !» وهمراه با برگ هاي خشك ، ترانه اي به گوش رسيد ؛ موسيقي برگ هاي خشك به نوازندگي باد ! اكنون باغ را زمزمه اي پر كرده بود ، و بي اين زمزمه چه يكنواخت و خسته كننده مي نمود! درست مثل گورستان. و آن خاموشي، زنده نبود.»
من شيفته اين داستانم. استاد گفت :« بيش از حد تكميل بودن. اشكال كار اينجاست ! »
چند شب پيش خانمي مي گفت دارد يك رمان مي نويسد و سخت آشفته است كه چطور آن را تمام كند. داستان به جايي رسيده بود كه مي شد تمامش كرد، اما اين امكان هم وجود داشت كه آن را كش داد؛ هنوز كامل نبود. به او گفتم : « تمامش كن! در حالي كه نيمه كاره است ، تمامش كن! آن وقت هاله اي از رمز و راز آن را احاطه خواهد كرد؛ همان نا تمام بودن ... » و به او گفتم : « اگر شخصيت اصلي تو هنوز خواهان انجام كاري است ، بگذار سانياسن ( sannyasin ) شود، يك جستجو گر . آنگاه چيزها از حد ظرفيت تو فراترند. بعد ظرفيت تو به انتها مي رسد و هنوز همه چيز به رشد و گسترش خود ادامه مي دهد».
داستاني كه بيش از حد تكميل است نمي تواند زيبا باشد ، چون بيش از حد مرده است. تجربه همواره باز مي ماند. به عبارتي ناتمام است. باور هميشه كامل است و تمام. براي تجربه ، همين باز بودن و گشودگي كيفيت ارزشمند به حساب مي آيد.
به قول سريال هاي قديمي، مروري بر آن چه گذشت: بحث امتحان را از ضرورت برنامه ريزي شروع كرديم و رسيديم به نحوة تنظيم يك برنامة درسي. بعدش از مطالعه حرف زديم و گفتيم خوب درس خواندن يعني چه. توصيه هاي شب امتحان را هم يكي يكي ورق زديم و رسيديم به بحث تغذيه در فصل امتحان. ـ و اينك آخر حرفمان:
بد امتحان دادن از بد درس خواندن مي آيد. البته معمولا، نه هميشه. با اين حساب، اگر از خوب درس خواندن حرف بزنيم، بخش بزرگي از خوب امتحان دادن را هم در لابه لاي حرف هايمان گفته ايم. در يك تقسيم بندي كلي، مي شود گفت تمام دانش آموزان يا دانشجوياني كه با درس خواندن و امتحان دادن، مشكل دارند، مشكلشان لااقل در 6 سطح زير قابل بررسي است. به بيان ديگر، يك دانش آموز يا دانشجو غالبا مي تواند مشكلات درسي يا امتحاني اش را در يكي از 6 سطح زير بگنجاند:
|
|
موضوع يا متن درس آن قدر برايم سخت است كه نمي فهمم اش
توصيه هاي سطح 1
۱ـ گروهي درس بخوانيد يا لااقل دو نفره، با يك دوست يا همكلاسي ديگر. اين طوري مي توانيد با هم بحث كنيد، از هم سؤال كنيد، اشكالاتتان را از همديگر بپرسيد يا حتي از هم امتحان بگيريد.
۲ـ قبل از شروع به مطالعة يك مبحث جديد، زمان كوتاهي را به دوره و مرور مطالب قبلي همان درس اختصاص بدهيد تا هم آموخته هاي قبلي تان دوره شود، هم ذهنتان براي مطالب درسي جديد آماده تر شود.
۳ـ به كتاب و جزوة خودتان اكتفا نكنيد. از دوستان ديگرتان سؤال كنيد، شايد آن ها كتاب يا جزوة آسان فهم تري سراغ داشته باشند.
۴ـ اگر نمي خواهيد وقت ساير همكلاسي ها را بگيريد، مي توانيد خارج از كلاس درس با استادتان صحبت كنيد و اشكالاتتان را از او بپرسيد يا از او بخواهيد راهنمايي تان كند درسش را چطور بخوانيد.
۵ـ توي درسي كه با خواندنش مشكل داريد، از روش SQR3 استفاده كنيد:
Survey (پيش خواني. يك مطالعة اجمالي يا خواندن روزنامه وار مطالب پيش از مطالعة اصلي. يعني فقط يك نگاه به عناوين اصلي و احيانا خلاصة انتهايي، براي آشنا شدن با كليت موضوع مورد مطالعه)
Question (وقتي با كليت موضوع آشنا شديد، كمي به آن فكر كنيد تا پرسش هايي در ذهنتان ايجاد شود)
Read (حالا شروع كنيد به خواندن؛ به اين منظور كه هم مطلب را بفهميد، هم جواب سؤال هايي را كه به ذهنتان آمده بود، پيدا كنيد)
Recall (وقتي خواندنتان تمام شد، بدون اين كه به كتاب نگاه كنيد، سعي كنيد به سؤال هاي ذهنتان جواب بدهيد و ساختار كلي متن را يك بار ديگر در ذهنتان مجسم كنيد)
Review (پس از مرور و تجسم كليت مطالب، يك خلاصة اجمالي از آن چه خوانده ايد و درك كرده ايد، با زبان و كلمات خودتان بنويسيد)
۶ـ اصلا بنا را بر اين نگذاريد كه خيلي سريع به تمام مباحث مورد مطالعه، مسلط شويد. در ازاي هر يك ساعتي كه در كلاس به تان درس مي دهند، لااقل بايد دو ساعت مطالعه كنيد و البته در بيشتر درس ها، به ازاي هر يك ساعت تدريس استاد، به بيش از دو ساعت مطالعه احتياج داريد.
۷ـ قرار نيست همة درس ها را با يك سرعت بخوانيد. يك درس عمومي مانند ادبيات را طبيعي است كه سريع تر مي شود خواند، تا يك درسي مثل فيزيك، شيمي، بيوشيمي و امثالهم.
۸ـ وقتي داريد درس مي خوانيد، هميشه يك كاغذ و قلم كنارتان باشد تا نكات مهم را يادداشت كنيد. اين كار به افزايش تمركزتان هم كمك مي كند.
۹ـ هيچ وقت بيشتر از نيم ساعت تا چهل دقيقه به صورت پيوسته و لاينقطع مطالعه نكنيد. يك استراحت 10 تا 15 دقيقه اي در فواصل درس خواندنتان ضرورت دارد، وگرنه راندمان مطالعه تان مي آيد پايين.
|
|
جزوه نويسي را خوب بلد نيستم و شب امتحان دست نوشته هايم به دردم نمي خورند
توصيه هاي سطح دوم
۱ـ اگر مي خواهيد سر كلاس جزوه هاي خوب و به دردبخور بنويسيد، بهترين راهش اين است كه روز قبل از كلاس، يك نگاه اجمالي به درس فردايتان بيندازيد.
۲ـ براي خودتان نشانه ها و خلاصه نويسي هاي خاصي تعريف كنيد و توي دست نوشته هايتان از آن ها استفاده كنيد. مثلا + به جاي افزايش، ـ به جاي كاهش، ش به جاي شايع ترين ، غ به جاي غلط و...
۳ـ وقتي جزوه مي نويسيد، فاصله گذاري بين سطرها را خوب رعايت كنيد تا اگر در نوبت هاي بعدي مطالعه تان خواستيد چيزي را توي آن دست نوشته ها كم و زياد كنيد، دستتان باز باشد.
۴ـ نرويد ته كلاس. هر چه به استادتان نزديك تر بنشينيد، راحت تر مي توانيد يادداشت هايتان را تنظيم كنيد. به قول رابرت دابليو هلفر، مشاور آموزشي: اگر سر كلاس، پنجاه نفر جلوتر از شما نشسته باشند، لااقل 50 دليل براي عدم تمركز و به هم ريختگي نظم جزوه هايتان خواهيد داشت.
۵ـ اگر خودتان را عادت بدهيد كه همان روزي كه دست نوشته هايتان را تهيه مي كنيد، بازنويسي و مرتب شان هم بكنيد، كمك بزرگي به فهم خودتان از مطلب درسي خواهيد كرد، و همچنين به نمرة امتحان تان.
۶ـ مضمون را بنويسيد، نه كلمات استاد را. اين طوري مجبور مي شويد به آن چه در كلاس گفته مي شود، بيشتر و بهتر توجه كنيد. ضمنا از كلمات و عبارات خودتان براي يادداشت استفاده كنيد، نه لزوما از كلمات و عبارات استاد.
۷ـ در جزوه نويسي اصلا لزومي ندارد حرف هاي استاد را كلمه به كلمه يادداشت كنيد. اگر درس را پيش خواني كرده باشيد، مي دانيد كه كدام يك از حرف هاي استاد توي كتاب هست و كدامش نيست. آن هايي كه توي كتاب هست، نوشتنش ضرورت ندارد. ضمنا بيشتر اساتيد عادت دارند خودشان مطالبي را كه توي كتاب نيست، جداگانه به دانشجويانشان گوشزد كنند براي يادداشت.
۸ـ آن چه را كه نمي شنويد يا از نوشتنش جا مي مانيد، رها كنيد براي وقت ديگري كه بتوانيد برگرديد و جايش را پر كنيد. لزومي ندارد همان موقع از همكلاسي يا بغل دستي تان سؤال كنيد، وگرنه از فهم ادامة حرف ها باز مي مانيد.
۹ـ منظم بنويسيد. تاريخ بزنيد و مبحث را مشخص كنيد. اين طوري رغبتتان براي خواندن دست نوشته ها بيشتر مي شود.
|
|
حافظه ام ضعيف است و هر چه مي خوانم يادم مي رود
توصيه هاي سطح سوم
۱ـ اولين فاز فراموشي توي همان 24 ساعت اولي كه از شنيدن يا خواندن مطالب گذشته، مي آيد سراغتان. با اين حساب، تا از دست نوشته هايتان يك روز نگذشته، بايد يك نگاه اجمالي به آن ها بيندازيد.
۲ـ اگر از يك دوست يا همكلاسي تان بخواهيد كه توي همان 24 ساعت اول، سؤال پيچ تان كند تا اين طوري مطالب درسي را با هم مرور كنيد، آن چه خوانده ايد، به خوبي در حافظه تان تثبيت مي شود.
۳ـ هيچ مطلب درسي را پيوسته و لاينقطع و بيشتر از 30 تا 45 دقيقه نخوانيد. يك استراحت 5 تا 10 دقيقه اي به خودتان بدهيد و دوباره برگرديد سر درس خواندن.
۴ـ وقتي يك مطلب را مي خوانيد، سعي كنيد با كلمات و عبارات خودتان آن را تكرار كنيد و به ذهن بسپاريد.
۵ـ بين مطالبي كه مي خوانيد، پل هاي ارتباطي برقرار كنيد. يعني جزئيات مطلب را به كليات مرتبط كنيد و قسمت هاي پراكنده را هم به همديگر.
۶ـ مطالب درسي سنگين را پشت سر هم نخوانيد. بين دو درس سنگين، وقتي را به خواندن يك درس سبك تر و آسان فهم تر اختصاص بدهيد.
۷ـ كيفيت البته به جاي خودش، اما كميت مطالعه واقعا مهم است. تكرار معجزه مي كند. بيشتر بخوانيد تا بيشتر در ذهنتان بماند و بهتر ياد بگيريد.
|
|
اصلا حوصله يا انگيزه اي براي درس خواندن ندارم
توصيه هاي سطح چهارم
۱ـ در برنامة هر روزتان، اوقات خاصي را اختصاص بدهيد به مطالعه؛ و آن قدر روي اين كار اصرار كنيد تا كاملا شرطي شويد و هر روز در آن اوقات خاص به ياد درس و درس خواندن بيفتيد. راهش يك برنامه ريزي درسي است. يك برنامة هفتگي. براي خودتان برنامه اي بنويسيد كه همه چيز در آن لحاظ شده باشد. دو هفته پيش، دربارة خصوصيات چنين برنامه و برنامه ريزي اي با هم حرف زديم. تكرارش نكنيم ديگر.
۲ـ خودتان را به مبارزه دعوت كنيد. يعني چه؟ يعني به خودتان تعهد بدهيد كه تا اين كار را تمام نكنيد، سراغ كار ديگري نمي رويد. تا اين درس را نخوانيد، به دوستتان تلفن نمي زنيد. اين مبارزه طلبي به تان انگيزه مي دهد و كمكتان مي كند كه آن قورباغة لعنتي را قورت بدهيد. خوانده ايد قورباغه برايان تريسي را. مگر نه؟
۳ـ با يك استاد، يك مشاور، يك همكلاسي يا هر كسي كه قبولش داريد، حرف بزنيد تا انگيزه تان تقويت شود و هدفتان را واضح تر ببينيد تا سريع تر و قوي تر به دنبالش برويد.
|
|
حواسم پرت است و موقع درس خواندن تمركز ندارم
توصيه هاي سطح پنجم
۱ـ يك كاغذ و قلم كنارتان باشد تا هر وقت ذهنتان از درس به سراغ موضوع ديگري رفت، بلافاصله آن موضوع را روي كاغذ يادداشت كنيد. بعدش پروندة آن موضوع را موقتا ببنديد و مطالعه را از سر بگيريد. اگر دوباره همان مشكل اتفاق افتاد، دوباره به همان ترتيب عمل كنيد. وقتي درس خواندنتان تمام شد، سراغ كاغذتان برويد و آن موضوعات جانبي. به آن ها فكر كنيد و اگر لازم شد، كاري در رابطه با آن ها انجام بدهيد تا خيالتان راحت شود و با خيال آسوده برگرديد سر درستان. به مرور زمان، تعداد مواردي كه روي آن كاغذ يادداشت خواهيد كرد، كمتر و كمتر خواهد شد.
۲ـ عوامل حواس پرتي را به حداقل برسانيد. صداي موزيك را قطع كنيد. راديو و تلويزيون را خاموش كنيد و شرايطي براي مكان مطالعه تان به وجود بياوريد كه فقط و فقط ذهنتان روي درس متمركز شود.
۳ـ وقتي موضوع مورد مطالعه سخت است، تمركز كردن مشكل تر مي شود. پس رجوع كنيد به توصيه هاي سطح اول.
۴ـ خودتان را متعهد كنيد در مدت زماني كه قرار است طبق برنامه تان درس بخوانيد، هيچ كار ديگري جز درس خواندن انجام ندهيد. مثلاجواب تلفن را ندهيد. اگر قرار است توي همان ساعت مطالعه، ميان وعده اي بخوريد، آن ميان وعده را پيش از شروع مطالعه، آماده كنيد و بگذاريد كنار دستتان تا ديگر بهانه اي براي بيرون رفتن و فاصله گرفتن از محيط درس و مطالعه نداشته باشيد.
|
|
خوب درس مي خوانم اما امتحان ام خوب نمي شود
توصيه هاي سطح ششم
۱ـ قرار نيست هيچ كسي در شب امتحان معجزه كند. بايد خودتان را از مدت ها قبل، براي امتحان آماده كنيد؛ نه شب امتحان. اگر شش روز متوالي، روزي يك ساعت درس بخوانيد، خيلي بهتر و بيشتر از كسي كه فقط شش ساعت در شب امتحان مطالعه مي كند، مطالب را در حافظة بلندمدت تان نگه خواهيد داشت.
۲ـ با دوستانتان بنشينيد و سؤال هاي امتحان را حدس بزنيد. از همديگر سؤال بپرسيد و از خودتان امتحان بگيريد.
۳ـ سؤال ها را به دقت بخوانيد و خوب بفهميدشان. دقت كنيد كه صورت سؤال دقيقا چه چيزي را از شما سؤال كرده است.
۴ـ حواستان به وقت باشد. ضمنا با خودتان لج نكنيد. سؤالي كه جوابش را بلد نيستيد يا جواب دادنش برايتان وقتگير است، علامت بزنيد و ازش بگذريد تا در پايان اگر وقتي مانده بود، برگرديد و جواب بدهيد.
۵ـ قبل از اين كه شروع كنيد به نوشتن جواب هر سؤال، يك مرتبه كليت آن جوابي را كه مي خواهيد روي كاغذ بياوريد، به ذهن بياوريد و بعدش شروع كنيد به نوشتن. ضمنا خوانا و تميز بنويسيد تا ذهن مصحح را نسبت به برگه تان خراب نكنيد.
رفتارها - سعيد بينياز:
جرأتورزی یکی از مهمترین مهارتهای زندگی است که به افزایش اعتماد به نفس خودمان و جلب احترام دیگران منجر میشود.
خیلی از آدمها در رويارويي با مشکلات زندگي ناتواناند و در مقابل، عدة ديگري ميتوانند از اين مشکلات به آسانی عبور کنند و به کساني تبديل شوند که ما به آنها ميگوييم آدمهاي موفق.
روانشناسان با بررسي زندگی همين آدمها به فرايندهاي مشابهی دست پيدا کردند تحت عنوان «راهبردهاي مقابلهاي» و مشاهده کردند که اين راهبردها يک ويژگي مهم دارند:
ميشود آنها را آموزش داد. پس از این کشف، روانشناسان در کارگاههاي عمومي، مراکز مشاوره و روان درماني، مدارس و حتی ادارات دولتي آموزشهايي را رواج دادند که نامهاي متفاوتي داشت: مهارتهاي مقابلهاي، مهارتهاي انطباقي و يا مهارتهاي مقابله با تغييرات زندگي؛ که اين آخري توي ايران خلاصه شده و تبديل شده است به «مهارتهاي زندگي».
يکي از جذابترين و کاراترين مهارتهاي مقابلهاي، جرأتورزي است. جرأتورزي ترجمة کلمة انگليسي Assertiveness است. متأسفانه اين کلمه در زبان فارسي و در کتابهاي مختلف، به شکلهاي مختلفی آمده است: جرأتورزي، جرأتمندي، ابراز وجود، قاطعيت و... بعضيها هم خودشان را راحت کردهاند و گفتهاند: «مهارت نه گفتن». به نظر ميرسد جرأتورزي، بهتر ابعاد اين مهارت را منتقل میکند.
جرأتورزي توانايي ابراز خود و احقاق حقوق خود بدون تجاوز به حقوق ديگران است. عمل به شيوة جرأتورزانه به شما اجازه ميدهد تا اعتماد به نفس را در خود حس كنيد و موجب برانگيختن حس احترام دوستان و آشنايان شوید.
جرأتمندي امكان دستيابي به روابط صادقانه را افزايش ميدهد و به شما كمك ميكند تا دربارة خودتان احساس بهتري داشته باشيد و بر موقعيتهاي روزمره، تسلط بيشتري پیدا کنید. جرأتورزي رابطة تنگاتنگي دارد با حقوقي که ما بهعنوان يک فرد براي خودمان در نظر ميگيريم. فرد جرأتورز دربارة خودش به حقوق زير باور دارد:
من حق دارم زندگي خودم را خودم هدايت کنم، هدفها و آرزوهایم را خودم مشخص و آنها را اولويتبندي کنم.
من حق دارم كه ارزشها، باورها و عواطف خاص خودم را داشته باشم و حق دارم به خاطر اين ارزشها، باورها و عواطف به خودم احترام بگذارم.
من حق دارم به ديگران بگويم دوست دارم با من چگونه رفتار شود.
من حق دارم بگويم «نه»، «من نميدانم»، «من نميفهمم» يا حتي «من اهميت نميدهم» و البته حق دارم قبل از ابراز آنها زماني براي فکر کردن در موردشان داشته باشم.
من حق دارم از ديگران درخواست اطلاعات يا كمك کنم بدون اين كه به خاطر نيازهاي خود دستخوش احساسات منفي شوم.
من حق دارم افکارم را تغيير دهم، اشتباه کنم و گاه غيرمنطقي عمل کنم و البته پيامدهاي آن عمل را كاملا ميپذيرم.
من حق دارم خودم را دوست بدارم، هر چند ميدانم كامل نيستم و گاهي كارها را پايينتر از حد توانايي كامل خود انجام ميدهم.
من حق دارم روابط مثبت و رضايتبخش برقرار کنم. روابطي كه در آن احساس آرامش کنم و آزادم صادقانه احساسم را بيان کنم و حق دارم روابط خود را اگر نيازهايم را برآورده نسازد، تغيير يا خاتمه دهم.
من حق دارم زندگي خود را به هر شيوهاي كه خودم ميخواهم تغيير و تحول دهم.
من حق دارم مسؤول مشکلات ديگران نباشم.
من حق دارم انتخابهاي خاص خودم را داشته باشم و دليلي براي توجيه همة آنها به ديگران وجود ندارد.
جرأتها و آدمها
با کمي آسانگيري ميتوانيم بگوييم آدمها در مورد ابراز حقوقشان در روابط اجتماعي چهار دستهاند:
1 ـ منفعل: اين آدمها معمولا سبک ارتباطي منفعلانهاي دارند. اگر بخواهيم کلمة صريحتري به جاي صفت اين افراد بگذاريم «بيجرأت» بهترين گزينه است. ما در ظاهر اين افراد را فروتن، صبور، از خود گذشته و مهربان ميبينيم اما آنها به خاطر اين که به ديگران اجازه ميدهند به راحتي حقوق و احساساتشان را ناديده بگيرند، هميشه در درون خود ناراحتاند و با خودشان کلنجار ميروند.
آنها يا به حقوق خود مطلع نيستند، يا آنها را باور ندارند و يا با وجود اطلاع و باور به حقوق خود، بلد نيستند جرأتورزانه عمل کنند. اين افراد صدايي آرام و لرزان دارند، حرف خودشان را بهراحتي پس ميگيرند و مکررا عذرخواهي ميکنند.
اين آدمها براي دل ديگران زندگي ميکنند. البته منفعل بودن راه راحتي است. مسلما ما وقتي جرأتورز باشيم بيشتر بايد با کجفهميها، انتقادها و اخمهاي اطرافيان روبهرو شويم و اين کار آساني نيست.
2 ـ پرخاشگر: آنقدر اين آدمهاي دور و بر ما زيادند که شايد نيازي به توضيح اين سبک ارتباطي نباشد. اين افراد جرأتمندي را با خشونت اشتباه گرفتهاند. آنها حقوق خود را به قيمت ناديده گرفتن حقوق ديگران به دست ميآورند.
پرخاشگرها با منفعلها يک زوج مکمل ناعادلانه را تشکيل ميدهند. متأسفانه در فيلمهاي خشونتآميز قهرمانان پرخاشگر اما موفق به شدت تبليغ ميشوند. آنها جوري حرف ميزنند که ديگران احساس حقارت، گناه، اندوه و ناداني ميکنند. آنها با صداي بلند صحبت ميکنند، طعنه و کنايه ميزنند، رفتار شما را مکررا با «تو بايد...» و «تونبايد...»
ارزشگذاري مينمايند، شما را دلسرد ميکنند، به شما برچسب ميزنند و هميشه مليتها و جنس مخالف و ديگران را تحقير ميکنند.
3 ـ پرخاشگر منفعل: اين دسته جالبترين و البته غيرقابل تحملترين سبک ارتباطي را دارند. اين افراد به دلايل مختلف ممکن است احساس خشم يا خصومت نسبت به ديگران را تجربه کنند، اما نه توانايي بيان آن را دارند و نه ميتوانند اين احساسها را تحمل کنند.
آنها شيوهاي غيرمستقيم و انحرافي را براي خالي کردن خشم خود برميگزينند. لج کردن، کم کاري، با استفاده از هيجانهاي تأثيرگذار (مثلا گريه يا قهر) باجگيري کردن و جابهجا کردن خشم به اشيا مثلا پنچر کردن ماشين از شيوههاي شيطنتآميزي است که اين افراد به کار ميبرند.
بعضي ميگويند اين سبک تا حدي ناخودآگاه و خودکار به کار برده ميشود. البته وقتي اين کارها تکرار شوند و نتيجه بخش باشند بعيد هم نيست که اتوماتيک شوند.
کارمندي که کار ده دقيقهاي شما را به خاطر احساس خشم از ارباب رجوعهاي ديگر يا رئيس توي دوساعت انجام ميدهد، نمونة يک فرد پرخاشگر منفعل است.
4 ـ جرأتورز: همانطور که گفتيم جرأتورزي، توانايي ابراز خود و احقاق حقوق خود بدون تجاوز به حقوق ديگران است. افراد جرأتورز بدون اين که پرخاشگري کنند و يا از راههاي غيرمستقيم ابراز هيجانها استفاده کنند به حقوق خودشان دست مييابند.
آنها افکار و احساسات خودشان را خود انگيخته و صريح بيان ميکنند. اين آدمها در عين حال افرادي مورداعتماد، پذيرا و شنونده نيز هستند. آنها اگر با شما مخالف باشند بدون اينکه بياحترامي کنند نظرشان را ميگويند.
جرأتورزي به چه درد ميخورد؟
حتما بارها اتفاق افتاده است که توي موقعيتي قرار بگيريد که از شما درخواستي شود که با آن موافق نيستيد. دوستي شما را براي تجارت شبکهاي پرزنت ميکند، کسي از شما ميخواهد الکل يا موادمخدر مصرف کنيد و يا فردي از جنس مخالف از شما تقاضاي ازدواج ميکند.
جرأتورزي به شما کمک ميکند که معقولانه اين تقاضاها را رد کنيد. علاوه بر این جرأتورزي در موقعيتهاي زير هم به دردتان ميخورد:
ـ تقاضاي معقول از ديگران
ـ برخورد درست با مخالفت ديگران
ـ جلوگيري از تعارضات پرخاشگرانة غیرضروری
ـ اعلام موضع خود در تصميمهاي جمعي
جرأتورزی در سه حرکت
برای ورود به دنیای آدمهای جرأتورز لااقل باید از سه مرحلة زیر عبور کنید:
پيش از اعلام موضع
1 ـ ابتدا از موضع خود مطمئن شويد، يعني مشخص كنيد كه ميخواهيد بگوييد بله يا خير. اگر مطمئن نيستيد، بگوييد كه براي پاسخ دادن بايد كمي فكر كنيد. به شخص مقابل بگوييد كه بداند چه زماني پاسخ خواهيد گفت.
2 ـ اگر شما كاملا متوجه نشدهايد كه فرد مقابل از شما چه تقاضايي دارد، از او توضيح روشني بخواهيد.
اعلام موضع با جمله سه بخشي
اين مرحله در واقع مهمترين تکنيک جرأتورزي را در برميگيرد. قبل از توضيح اين تکنيک بايد بياموزيم که هر ارتباط کلامي با يک سري رفتارهاي بدني همراه است. اين رفتارهاي بدني که به زبان بدن معروفاند داراي معناهاي فرهنگي خاص خود هستند.
در رفتارهاي جرأتورزانه بدن بايد راست باشد. سر بالا نگه داشته شود، رابطة چشمي مستقيم برقرار شود و در مجموع در صدا و رفتار فرد، قاطعيت و اطمينان موج بزند.
فرض کنيد دوستي ميخواهد واکمنتان را قرض بگيرد. قاطعانهترين و در عين حال محترمانهترين جملهاي که ميتوانيد بگوييد از سه بخش تشکيل شده است:
1 ـ بخش همدلانه يا بازخورد مثبت: اين بخش که با کلمة «من» شروع ميشود فضا را دوستانه ميکند و از پرخاشگرانه بودن جملهتان جلوگيري ميکند. همچنين طرف مقابل معمولا ميفهمد که شما علت درخواست و مشکل او را درک کردهايد: «من ميدونم که تو واکمن من رو لازم داري...»
2 ـ بخش استدلالي: در اين بخش دليل يا دلايل تصميم خودمان را اعلام ميکنيم. اين دلايل بايد تا حد ممکن کوتاه، واضح و روشن باشند. يادتان باشد آوردن دليل اضافي به ضرر خودتان تمام ميشود: «اما چون تصميم گرفتم واکمنم رو به کسي قرض ندهم/ يا/ چون در طول روز به واکمنم احتياج پيدا ميکنم...»
3 ـ بخش قاطع اعلام تصميم: خيليها به اين بخش نميرسند و به همين خاطر جملة ناتمامشان موجب ميشود طرف مقابل سوءاستفاده کند و سکوت در اين بخش را دليل بر رضايت بگيرد. در اين بخش ما تصميممان را بدون تعارف اعلام ميکنيم: «واکمنم رو بهات نميدم.»
کلا به اين نوع جملههاي سه بخشي «رد قاطعانه» يا «جرأتورزي قوي» گفته ميشود. اگر طرف مقابل درخواست را تکرار کرد ما دقيقا همين جمله را بيکم و کاست تکرار ميکنيم.
سعي کنيد در اين مرحله علاوه بر زبان بدن قاطعانه مخصوصا در بخش اول، جملة زبان بدنتان دوستانه باشد. معمولا افراد منطقي با يک يا دو بار شنيدن اين جملة سه بخشي قانع ميشوند و گرنه مجبوريد تکنيکهاي مرحله سوم را به کار ببريد.
اعلام موضع در شرايط خاص
اگر طرف خيلي سمج بود ميتوانيد از تکنيکهاي خاص استفاده کنيد:
1 ـ سيدي خشدار: در اين تکنيک که به آن «صفحة خط افتاده» هم ميگويند ما دقيقا مثل يک سيدي آسيب ديده مرتب يک جمله را بيکم و زياد تکرار ميکنيم.
اين جمله در ابتدا همان بخش دوم و سوم مرحله قبل است و بعد ميتوانيد فقط به بخش آخر اکتفا کنيد. يادتان باشد که شما هيچ چيزي نميشنويد. شما يک سيدي خشدار هستيد که هيچ استدلالي را نميشنويد. زبان بدن شما بايد قاطعانه و بدون تغيير باشد.
شما اگر جاي طرف مقابل باشيد، از اين همه تکرار خسته نميشويد؟ خب، هدف ما هم همين است.
2 ـ قاطعيت پيشرونده: شما ميتوانيد از يک جملة سه بخشي محترمانه شروع کنيد و در صورت ادامه، مرتب زبان بدن و لحن و محتواي جملهتان را قاطعانهتر کنيد و اگر جواب نداد محيط را ترک کنيد. اين تکنيک برای ایستادگی در مقابل دعوت به سیگار و مشروب و موادمخدر توصیه میشود. به اين روش جرأتمندي فزاينده هم گفته ميشود.
3 ـ خلع سلاح: همانطور که گفتيم افراد پرخاشگر با برچسب زدن و جريحهدار کردن احساساتتان ميخواهند به هدفشان برسند. شما بعد از به کار بردن جملة سه بخشي در مقابل اين افراد معمولا ميشنويد: «خيلي خودخواهي».
بهترين راه در مقابل اين افراد اين است که بگوييد «اگه اين کار خودخواهيه آره من خودخواهام» و او سلاحش را از دست داده است! البته يادتان باشد حتما مطمئن باشيد طرف ميخواهد سوءاستفاده کند.
4 ـ خود را به خنگي زدن: اين تکنيک در مقابل انتقادهاي زياده از حد کاربرد دارد. در مقابل اين موقعيت خود را به خنگي بزنيد. مثلا اگر کسي به نحوة کار کردن شما ايرادي غير منطقي گرفت و گفت «تو کار خودتو بلد نيستي» ميتوانيد زبان بدن سادهلوحانه به خودتان بگيريد، يک لبخند احمقانه بزنيد و بگوييد: «آره اتفاقا خودمم فکر ميکنم کارمو بلد نيستم!»
5 ـ عوض کردن موضوع صحبت: وقتي شما با چند بار گفتن جملة سه بخشي نتيجه نگرفتهايد موضوع صحبت را عوض کنيد.
مهارتهاي زندگي ايراني
يکي از آشنایان 20 سالهام از وقتي که کلاس دوم ابتدايي بوده، یعنی از وقتی که فقط 8سال داشته، مجبور شد به خاطر ادامة تحصيل پدرش به استراليا برود و تا دوم دبيرستان آنجا بماند.
چند روز پيش وقتي در مورد همين مهارت با او حرف ميزدم گفت اتفاقا ما توي کلاس سوم ابتدايي درسي به نام مهارت نه گفتن داشتيم .
دوست من يادش آمد که معلمش (با توجه به فرهنگ استراليا) مثال تعارف مشروب توسط برادر را برايشان زده و از آنها خواسته بگويند در اين موقعيت چه کار ميکنند؟ با يک حساب سر انگشتي ميشود فهميد که در سال 1995 در استراليا در مقطع ابتدايي لااقل يک درس را به مهارتهاي مقابلهاي اختصاص دادهاند.
در ايران اين کار خيلي ديرتر و با کارگاههاي مرکز مشاورة وزارت علوم شروع شد. جزوههاي انصافا خوبي که مرکز مشاورة مرکزي وزارت علوم و دانشگاه تهران چاپ کردند و هنوز هم ميکنند قابل تقدير است و در نوشتن اين مطلب هم از آن جزوهها استفادة فراوانی برده شده است، اما جا دارد که ما چنین جريانی را آسيبشناسي کنيم.
ما هنوز از سنين بالاتر شروع ميکنيم. اما واقعیت این است که کودکي که اين مهارتها را در مقطع ابتدايي بياموزد در نوجواني و جواني راحتتر با قضايا کنار ميآيد.
ضمن اينکه الگوهاي غلط رفتاري در او شکل نميگيرد تا تغيير دادنش در مقاطع بالاتر اينقدر سخت باشد... و بحث هميشگي اينکه اينجا ايران است. بايد تحقيقاتي انجام شود تا بفهميم کدام تکنيکها با توجه به شرايط فرهنگي ما بهتر جواب ميدهد و اين که آيا نيازي به بومي کردن آنها هست يا نه؟
پاياننامههايي که در مورد اين مهارتها نوشته شدهاند، همه و همه از افزايش سلامت روان بعد از ياد گرفتن اين مهارتها حکايت دارند.
راي ماشينبازي و گشت و گذار و چرخ زدنهاي درون شهري، هيچ كجاي دنيا به پاي خيابان وليعصر، راسته ميدان ونك نميرسد.
البته به جز خيابان جردن. تمام عشق ماشينها، تمام آنها كه مدعي دست فرمان خوب و رانندگي شوماخري هستند و تمام آنها كه براي كلاس گذاشتن و تفريح و زبانمان لال كارهاي مشابهتر، ميخواهند سري توي سرها در بياورند، از پر و پا قرصهاي اين خيابانهاي معروف هستند.
از بزك كردن ماشينها و از تيپزدنهاي افراطي و مدلهاي جديد و ماشينهاي مدل بالاي جردن و وليعصر و بالاي ونك كه بگذريم، ميرسيم به بالا و پايين رفتن ماشينها توي آن راستهها، بعد از ساعات اوليه شب. درست همان ساعاتي كه سر شبِ لوطيهاي تهران است، ماشينهايي در دو خيابان بزرگ تهران بالا و پايين ميروند و با خيابانها صفا ميكنند.
اين همه دنگ و فنگ، اين همه بالا و پايين رفتن، اين همه ويراژ دادن، فكر ميكنيد به چه قيمتي تمام ميشود؟براي آنها كه كارشان شده بعد از درس و مشق و دانشگاه و كار و خستگي روزانه، بالا و پايين رفتن از خيابانهاي با كلاس شمال شهر، كه هيچ! ولي براي آنهايي كه كمي به فكر خودشان و كمي بيشتر به فكر نسل آينده هستند، قضيه شكل مهمتري به خود ميگيرد.
شايد بگوييد نه، ولي...آخر هفته نيست، يكي از روزهاي وسط هفته است؛ سهشنبه. خيابان گاندي از شمال به جنوب، ترافيك سنگيني دارد. ساعت 10:20 شب و ترافيكي به آن سنگيني، آن هم در خياباني كه خيابان اصلي شهر نيست، جزو جاذبههاي شهر ماست. زانتياي سفيد كه از ترافيك خسته شده، ناگهان نعره ميكشد، راه را ميشكافد و از گاندي ميپيچد توي خيابان فرزان، تا ميانبر بزند.
چهار دختر جوان، سرنشينان هميشگي زانتيا، همراه با يك قطعه موسيقي پيچيده در فضاي دربسته ماشين، ضرب و ريتم گرفتهاند. انتهاي فرزان كه ميرسد به خيابان وليعصر، دوباره ترافيك بي سر و سامان شروع ميشود و سرعت ماشينها كم ميشود. اما دخترهاي جوان، همچنان ريتم گرفتهاند.
مهسا راننده زانتيا كار هميشگياش بالا و پايين رفتن از خيابان وليعصر است و تفريح و گشتوگذار و به گفته خودش فر خوردن توي خيابانهاي اين شهر بي در و پيكر. مهسا و هيچ يك از سه دوستش اصلا به فكر هزينههايي كه صرف خريد سوخت براي ماشين خود ميكنند نيستند؛ حتي اگر مجبور باشند براي هر بار پر كردن باك ماشينشان چيزي حدود 5 تا 7 هزار تومان هزينه كنند.
مهسا كه سالهاست اوقات فراغت خود را به اين شكل سپري ميكند، درباره ميزان مصرف سوخت ماشينش ميگويد: «پيش از اينكه زانتيا بخرم، پژو سوار ميشدم. پژوي 405، خرج بنزينش بسيار بالاتر از زانتيا است. البته ميزان مصرف بنزين بستگي دارد به اينكه در روز چه مقدار راه بروم و به كدام مسير! مسلما اگر مسير، يك مسير ترافيكخور باشد، بنزين بيشتري مصرف ميشود، اما ما جايي را نداريم جز خيابان وليعصر، حد فاصل ونك – پاركوي و يا ونك -تجريش!»
مهسا تاكنون ميزان مصرف ماشينهاي مختلف را تجربه كرده است و معتقد است كه زانتيا، نصف تمام ماشينهايي كه تاكنون سوار شدهاست، بنزين مصرف مي كند و برايش به صرفهتر است. او كه هر شب مسير ونك تا تجريش را چيزي حدود 6 الي 7 بار گز ميكند، اصلا به حياتي بودن سوخت ماشينش اعتقادي ندارد:
«به من چه؟ چرا فقط من بايد رعايت مصرف سوخت را بكنم. اين همه آدم در روز، بنزين مصرف ميكنند و اصلا هم به فكر اين نيستند كه ممكن است يك روز كارشان به گدايي بكشد و مجبور باشند براي يك قطره بنزين، دستشان را جلوي غريبهها دراز كنند، آن وقت، من يكي بايد به فكر باشم؟»
با يك حساب سرانگشتي، مهسا و دوستانش اگر حداقل روزي 100 كيلومتر توي خيابانهاي تهران چرخ بزنند و در هر 100 كيلومتر، 10 ليتر بنزين مصرف كنند، مصرف بنزينشان در هفته ميشود چيزي حدود 70 الي 80 ليتر. به عبارت ديگر، مهسا و دوستانش در ماه، 320 = 4 × 80 ليتر بنزين مصرف ميكنند. معادل توماني آن هم ميشود 25 هزار و 600 تومان تا 30 هزار تومان. اين كمترين هزينهاي است كه آنها براي تفريح ميتوانند بپردازند. سينما هم ميرفتند، بيشتر از اين خرجشان ميشد.
روزبه و آستيناي منحصر بهفردش
اتومبيل مشكي رنگ با سرعت بسيار زياد از تمام ماشينهاي در حال حركت به سمت شمال خيابان وليعصر، لايي ميكشد. روزبه راننده تنها ماشين مدل آستينا است و ديگر همه ماشين بازهاي حرفهاي راسته وليعصر، او و ماشينش را ميشناسند.
او معتقد است بنزين ليتري 80 تومان، پدر ماشينش را در ميآورد: «من ترجيح ميدهم از بنزين سوپر استفاده كنم. ليتري 110 تومان ميدهم و ماشينم را كمتر به تعميرگاه ميبرم. هر بار كه باك ماشينم را پر ميكنم، چيزي حدود شش هفت هزار تومان بابت آن مايه ميدهم كه اگر معمولي بزنم كمتر ميشود؛ 5 هزار تومان.»
مصرف ماشين روزبه به دليل انژكتوري بودنش پايين است. او از وضعيت بنزين مصرفي ماشينش راضي است و ميگويد: «بسته به ترافيك، صدي 10تا، صدي 12 تا بنزين مصرف ميكند. اين ماشين و امثال آن، بنزين را پودري مصرف ميكنند و به خورد موتور ميدهند. به همين دليل هم، مصرفشان پايين است. ماشينهاي انژكتوري به درد همين ميخورند كه بنزين كمي مصرف ميكنند و هزينه كمتري بابت بنزين صرفشان ميشود.»
روزبه با آستيناي منحصر به فردش كمي بيشتر از بقيه به فكر هدر رفتن سرمايه ملي است: «با وجودي كه ماشينم مصرف سوخت بالايي ندارد، ولي سعي ميكنم زياد با آن راه نروم. البته نميشود اين كار را كرد. به هر حال، دوستانم فقط دو روز آخر هفته را تعطيل هستند. توي اين دو روز اگر به شمال نرويم، جايي براي تفريح نداريم. البته به جز خيابانهاي تهران.»
بچه مايهدارهاي بيحوصله
محمد علي، صاحب يك بامو630 است. او خوراكش بالا و پايين رفتن توي خيابانهاي تهران است. بيآنكه هدفي داشته باشد. محمد علي به گفته دوستانش از آن بچه مايهدارهايي است كه از بيكاري و بيحوصلگي، عصرها كار و تفريحش ماشين بازي است. خودش ميگويد: «روزانه حدود هفتاد هشتاد كيلومتر با ماشين ميگرديم. هدف مشخصي نداريم. فقط در خيابان، بالا و پايين ميكنيم تا دوستان قديميمان را پيدا كنيم و ديداري تازه كنيم و يا به شكل خوشبينانهتر، دوستان تازهتري پيدا كنيم.»
او هم مثل خيليهاي ديگر حالياش نيست كه بنزين مملكت با چه جانكندني تأمين ميشود و بالاخره به زودي، روزي فرا ميرسد كه بنزين جزو تجملاتيترين مايحتاج بشري شود؛ «فكر نكنيد هدر رفتن انرژي سوخت برايم مهم نيست، ولي كارياش نميشود كرد. شما هم به فكر نسل آينده نباشيد. نسل آينده خودش فكري به حال سوخت مورد نياز خودش ميكند. بنزين را كه نميخورند، مصرف ميشود، همين!»
روزي نيم باك
بابك متال از بچههاي معروف وليعصر است. خودش ميگويد: «تمام بر و بچ اينجا و آنجا و همهجاي تهران كه اهل ماشين بازياند، بابك متال را ميشناسند.» بابك يك 206 دارد كه با رنگ قرمزش بدجوري در شهر توي چشم است. او عشق اسپرت كردن دارد و ماشينش را آنقدر اسپرت كرده كه هر جاي تهران گم بشود، به راحتي پيدايش ميكند. او روزانه نيم باك مصرف ميكند.
ماشين انژكتورياش كم مصرف است، اما ميزان سوخت مصرفي ماشين و هدر رفتن انرژي مملكت، تنها چيزي است كه براي بابك بياهميت است: «اين همه خرج كردهام كه ماشين را بخوابانم كنج خانه؟! نه، هيچ گربهاي محض رضاي خدا موش نميگيرد. من هم براي خانهام ماشينم را بزك نكردهام. حالا به جهنم كه روزي 20ليتر هم بنزين هدر ميرود. فكر ميكنيد چقدر ميشود؟ 20 ليتر به ازاي هر ليتر 80تومان، ميشود 1600 تومان! 1600 تومان پولي است كه بخواهم به خاطرش توي خانه بنشينم؟»
دست آخر هم قبل از آنكه پدال گاز را فشار بدهد و به قول خودش بگازد و همه ماشينها را بگيرد، ميگويد: «بابا بيخيال! توي ايران تا دلت بخواهد از اين سوختها هست. بنزين نشود، فداي سرت، يك سوخت ديگر! اينجوري كه نميماند!»
حالا با اين اوصاف، شما خودتان حساب كنيد اگر روزانه فقط صد دستگاه اتومبيل، صرفا براي گردشهاي اينچنيني به خيابان وليعصر (دقت كنيد فقط وليعصر) بيايند، چقدر سوخت و انرژي مملكت هدر ميرود. صد دستگاه اتومبيل داريم، به ازاي هر دستگاه بر فرض مثال اگر ميانگين، 10 ليتر بنزين مصرف شود، روزانه هزار ليتر بنزين دود ميشود ميرود توي چشم من و شما. حالا هزار ليتر بنزين را اگر به صورت ميانگين، نصف سوپر و نصف معمولي در نظر بگيريم، هزينه آن ميشود مبلغي حدود 950 هزار تا يك ميليون تومان در روز!
بگرد تا بگرديم
ساعت 12 شب است و به عبارتي 24. سيندرلاهاي خيابان وليعصر بايد سر ساعت خانه باشند. براي همين، خيابان تقريبا از وجود سيندرلاها خالي است. شاهزادهها اما با بنز سي ال كا، فورد، لامبورگيني، فراري و... هنوز كفش طلايي به دست به دنبال صاحب كفش ميگردند، بيآنكه بدانند پدر مملكت درآمده تا بنزين امروز ماشينهاي آنها تهيه شود. عمق فاجعه هم اينجا است كه آنها پدران نسل آينده مملكت هستند
دوستي مانند يك بازي است كه مهره هاي آن دائم در حال برخوردن هستند. در بهترين حالت آن دو نفر مانند چراغ مه شكن هستند و راه يكديگر را روشن مي كنند. همچنين نقاط ضعف هم را آشكارمي كنند كه موجب رشد دوطرف و پايداري علاقه مي شود اما اين تعادل را چگونه مي توان حفظ كرد؟ خيلي ساده و با رعايت قواعد بازي مي توان اين كار را انجام داد. مهمترين قواعد دوست داشتن به قرار زير است:
1ـ خود را دوست بداريد
كسي كه اعتماد كافي به خود ندارد نمي تواند از احساسات طرف مقابل به درستي قدرشناسي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد: دست از كار كردن مانند سيندرلا برداريد. اين در صورتي است كه خود را به درستي ارزيابي نكرده ايد. برنامه خود را تغيير دهيد. شعارتان اين باشد، بهترين چيزها براي خودم! براي خود چيز تازه اي بخريد، به سينما برويد. كسي كه باخودخواهي به برآورده كردن خواسته هاو اهداف خود بينديشد، نتيجه عكس آن را مي گيرد. علاقه به خود در اثر ارتباط عاطفي و روحي با همسر انسان به دست مي آيد، نه درحل كردن مشكلات به تنهايي.
2ـ مسئوليت خود را برعهده بگيريد
هركس طراح خوشبختي خود است. به اين ترتيب موفق مي شويد؛ اگر فكر مي كنيد خوشبختي در دوستي خود به خود به وجود مي آيد، در اشتباه هستيد. علاقه هم مانند يك غذاي لذيد بايد درست شود. فعال شويد! دوستي ايده آل محصولي از عقايد، اهداف و همكاري است. بايد سؤال زير را براي خود مطرح و آن را حل كنيد، آيا اصلاً به زندگي زناشويي علاقه اي داريد؟ همسر شما بايد داراي چه ويژگيهايي باشد؟ در كجا مي توانيد او را بيابيد؟ و هنگامي كه او را يافتيد بايد بين واقعيت و تصورات خود تعادلي برقرار كنيد.
3ـ به خود وقت بدهيد
زن و شوهر بايد با صرف وقت و صبر زياد، نخهاي زندگي خود را به هم گره بزنند، به اين ترتيب موفق مي شويد: زندگي زناشويي خود را خانه اي ببينيد كه بايد آن را بسازيد و عشق يكي از مصالح اصلي آن است. براي اينكه ساختمان محكم ساخته شود، بايد پايه هاي محكمي براي آن بريزيد. شما بايد براي كشيدن نقشه و پياده كردن آن درساختن اين خانه آرامش و زمان زيادي صرف كنيد. اين موضوع در مورد ارتباط دو نفر هم صدق مي كند.
اگر شما براي رسيدن به علاقه اي عميق، عجله به خرج دهيد، در خاتمه چيزي به دست خواهيد آورد كه فقط شبيه يك ارتباط است. اما معلوم نيست كه اين ارتباط در مواقع بحراني هم دوام پيدا كند، بنابراين دربيان نظرات خود و پذيرفتن نيازهاي طرف مقابل رك باشيد.
4ـ بر ترسهاي خود غلبه كنيد
آيا گمان مي كنيد كه رشد، تكامل و سرزندگي در درازمدت جايي در زندگي زناشويي شما نخواهد داشت؟ دوستي واقعي، ردوبدل كردن دائمي افكار است. به اين ترتيب موفق مي شويد ليستي از مسائل مهم تهيه كنيد. ترسهاي خود را بشناسيد. شما در كجا جلو خود و همسر خود را مي گيريد و مانع پيشرفت رابطه مي شويد؟ چه چيزي موجب رنجيدگي شما مي شود؟ در چه مواردي مي توانيد با گذشت باشيد؟ باهمسر خود صحبت كنيد كه چگونه مي توان با موانعي كه در ارتباط شما وجود دارد، مبارزه كرد؟
5ـ از كلمات صحيح استفاده كنيد
لحن صحبت دريك ارتباط زناشويي نقش مهمي دارد. پس از سپري شدن دوران اوليه زندگي، بايد با همسر خود گفتگوهاي زيادي داشته باشيد تا بتوانيد يكديگر را بهتر درك كنيد. به اين ترتيب موفق مي شويد، هنگام صحبت با همسر خود توجه داشته باشيد كه زمان ومكان صحيحي را انتخاب كرده ايد. نبايد با طعنه يا خشونت صحبت كرد. احساسات خود را هنگام گفتگوهاي منطقي زياد به بازي نگيريد. از گله كردن بپرهيزيد. به يك توافق برسيد. تشويق وتحسين در زندگيهاي موفق نقش بسيار مهمي برعهده دارند. براي هر انتقاد بايد 5 نكته مثبت را هم در نظر بگيريد.
6ـ رفتاري قاطع و در عين حال منصفانه داشته باشيد
آيا شما در بن بستي قرار داريد ونمي دانيد چگونه بايد از آن خارج شويد؟ همواره در زندگي زناشويي وضعيتهايي وجود دارند كه با توافق دوطرفه، هيچكس احساس مغبون شدن نمي كند. به اين ترتيب موفق مي شويد. اولين قدم قبول داشتن همسر است. بعد بايد نتيجه مورد نظر خود را تعيين كنيد. همواره در تمام مسائل توافقي وجود دارد كه هر دوطرف را راضي كند.
7ـ در تغييرات با يكديگر همكاري كنيد
هيچ چيز ثابت نيست. درزندگي زناشويي تغييرات غيرقابل اجتناب هستند. تغيير شغل، تولد فرزند و غيره مسائلي هستندكه زن و شوهر بايد با هم بر آن غلبه كنند.
به اين ترتيب موفق مي شويد: انعطاف پذيري علاوه بر اينكه يكي از پايه هاي مهم زندگي است، يكي از مهمترين خصوصيات افرادي است كه برخورد بهتري در حل مشكلات دارند. پذيرفتن تغييرات با انعطاف پذيري يعني وداع با چيزهايي كه در گذشته وجود داشته است. تغييرات همواره موجب تغيير روند بازي مي شوند. حال بايد رفتاري جديد در پيش گرفت. تغييرات سه مرحله دارند. 1ـ هنوز همه چيز آشناست وهركس مي داند چه بايد بكند. 2ـ چيزهاي آشنا شروع به از بين رفتن مي كند و حال بايد فعال بود. 3ـ هر يك ازافراد خانواده در چارچوب تغيير موردنظر خود را تطبيق مي دهد.
8ـ جمع بندي رابطه
همانطور كه اتومبيل خود را نزد تعميركار مي بريد، بايد از رابطه خود هم مراقبت به عمل آوريد. كنترل دائمي ارتباط موجب حل راحت تر مشكلات و اختلافات احتمالي مي شود.
به اين ترتيب موفق مي شويد، هر روز كاملاً آگاهانه براي همسر خود وقت بگذاريد. از او بپرسيد كه روز خود را چگونه گذرانده است و به چه فكر مي كند. ارتباط مانند يك باغچه است، بايد از آن مراقبت كرد، در غير اين صورت پژمرده مي شود.
9ـ ارتباط خود را تازه و شاداب نگه داريد
راز داشتن ارتباط خوب و درازمدت اين است كه دائم به آن رسيدگي كرد.
به اين ترتيب موفق مي شويد، گاهي اوقات او را به طرز مطبوعي غافلگير كنيد. به پيك نيك برويد، تا جايي كه امكان دارد با هم بخنديد. اتفاقاتي را به خاطر بياوريدكه هردو در آنها نقش داشته ايد. در برخي موارد موضوعات كوچك را همواره رعايت كنيد. بعضي از اين مسائل هميشه ثابت مانند لنگري هستندكه كشتي احساسات را در درياي توفان نگه مي دارند و شما را به آرامش مي رسانند.
10ـ آرامش خود را حفظ كنيد
بايد كاملاً آگاهانه قواعدي را رعايت كنيد، زيرا زماني مي رسد كه شما به زندگي روزمره خود بازمي گرديد.
به اين ترتيب موفق مي شويد: هنر بزرگي است كه هويت همسر خود را بپذيريد وبه آن احترام بگذاريد و درعين حال خود را هم فراموش نكنيد به ايده آل هاي خودوفادار بمانيد و ارتباط خود را با دوستانتان قطع نكنيد. حتماً بايد به كار خود ادامه دهيد و علايق خود را فراموش نكنيد
بهترین شوخی ان است که بدون تحقیر و تمسخر دیگران باعث شادی جمع شود
بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی
بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد
بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفربودن
بهترین ایینه وجدان توست آگاه و بیدار باش
بهترین شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشد
بهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی
بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو هدیه میدهد نه عقل تو
بهترین راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن است ازحاشیه بپرهیز
بهترین فرارآن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی
بهترین عمل آن است که بدی را به نیکی جواب دهی
بهترین مامن شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری
بهترین نعمت بدون هیچ قید و شرطی سلامتی است و دل خوش
بهترین راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهی نه با زبان
بهترین جست و جو کنکاش در وجود خودت است
بهترین قدردانی آن است که در آن افراط نباشد
بهترین بزرگواری آن است که هر گز از بالا به کسی نگاه نکنی مگر آن که بخواهی او را از زمین بلند کنی
بهترین طرز فکر آن است که به دیگران بر اساس خصوصیات شخصیتی شان امتیاز بدهی نه براساس ظاهر و ثروت شان
و بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.
از طرف ديگر ما يك دوستي سطحي را عشق ميناميم . قشر خارجي دو نفر با يكديگر آشنا شده و آنها فكر ميكنند كه اين آشنايي بين وجود دروني شان صورت گرفته است .
بنابر اين اولين مطلبي كه بايد عميقا درك شود اين است كه رفاقت را با عشق اشتباه نگيريم . فقط موقعي ميتوانيم بگذاريم كسي وارد وجودمان شود كه بدون ترس باشيم.زيرا كلا دو نوع زندگي وجود دارد : يكي زندگي مملو از ترس و ديگر مملو از عشق . زندگي مملو از ترس از ارتباط عميق با ديگران جلوگيري ميكند.
درسهای قبلی:
15 - به طبیعت بازگردیم و برای بودن با طبیعت وقت بگذاریم. با اندیشیدن به زیبایی های طبیعت از این باور که تعلقات مادی لازمه احساس کمال هستند، رها می شویم.
14 - خود را از ایده "هر چه بیشتر بهتر " رها کنیم. ایده ای که ما را به شدت درگیر دنیای فیزیکی می کند و آرامش را جایگزین آن کنیم که " بیشتر" در آن بی معناست.
13 - آنچه به آن فکر می کنیم گسترش می یابد. بنابر این می توانیم دنیای درون مان را به نفع یا بر علیه خود به خدمت بگیریم. پس با خلق تصاویری از شادکامی و سعادت خود و مشاهده روز به روز این تصاویر آنها را در جهان مادی خود به واقعیت برسانیم.
12 - دلیل آمدن ما بی شک این اشیایی که به دور خود جمع کرده ایم نیست. آنچه در آخرین لحظه از خود می پرسیم این است که چقدر به ایده های خود و به آنها که در مسیر زندگیمان قرار گرفته اند پرداخته ایم
11- کوله بار مادی خود را از همین امروز سبکتر کنیم. تا انرژی کمتری از ما بگیرد. تا از اسارت آن رها تر شویم. تا بی دغدغه ای دیگران را در آن سهیم کنیم. تا آرام تر شویم.
10- خشم و رنجش موجب پریشانی است و ارتباط و مصاحبت موجب آرامش. خشم خود را از دیگران در مصاحبت با آنها مطرح کنیم
9- ذهن خود را از همه ناممکن ها رها کنیم و به خود فرصت بدهیم تا به سبک خود با خدا ارتباط برقرار کنیم. تردیدها مان را درباره آنچه معجزه می دانیم دوباره بررسی کنیم و ذهنی باز و بی قضاوت را جایگزین تردیدهامان کنیم.
8- دشمنی ها را از افکارمان بیرون کنیم. شعور جاری در ما در همه انسانها جاریست. وقتی همه به هم متصلیم یک تلنگر هم بسیار درد آور است چه رسد به تنفر و دشمنی.
7- شادمانی را وقتی برای خود می خواهیم از ما می گریزد و وقتی برای دیگران می خواهیم خودمان هم پیدایش می کنیم.
6- خود را ببخشیم. اشتباهات گذشته مان را درس های تعالی ببینیم و خود را از اتهامات گذشته رها کنیم. آزاد باشیم.
5- آرام باشیم، سکوت و مدیتیشن را تجربه کنیم و به خدا گوش کنیم تا راه حل مشکلات مان را بیابیم؛ مشکلات خانوادگی، مالی، جسمی و درونی.
4- انرژی درونی مان را از زیبایی هایی بگیریم که ما را در بر گرفته اند. این جریان انرژی منشا قدرت و بردباری ما می شود.
3- از آنجا که همه اشیا جهان دارای شعورند هیچ چیز اتفاقی نیست و هرچیزی پیامی برای ما آورده است که نباید بدان بی توجه باشیم.
2- به درون خود توجه کنیم بپرسیم چه هستیم و دلیل بودن مان در این جهان چیست.
1- بدانیم که همه اشیا در اطراف ما دارای شعورند و ما می توانیم با این شعور مقدس ارتباط برقرار کنیم.
این نوشته ها را از کتاب 101 راه برای تغییر زندگی اثر دکتر وین دایر می فرستم.
هر روز یک درس. بخوانیم و تا پایان روز با خود زمزمه کنیم. به امید اتفاق های خوب.
|
|
|
در عصر ارتباطات ، « انزوا» پذيرفتني نيست و زندگي بي رابطه مرگ روح است. عرش الهي ، مرکز بي نهايت شماره اي اتصال با آفريده هاست. هر کس از هر جا و هر زمان و به هر زبان مي تواند با اين مرکز ، گفتگو کند. بي آنکه خطي روي خطي بيفتد. خدا در مرکز ملکوتي دعا ، هر لحظه اماده دريافت پيام « نياز» است. هفده رکعت نماز در پنج نوبت ، کد تماس با خداست که در عدد «17 – 24434 » خلاصه مي شود. کسي که روزي پنج بار با او تکلم مي کند ، از تنهائي در مي آيد ، کليم خدا مي شود و احساس بي پناهي نمي کند. خدا که آن سوي خط تماس است ، دوست دارد در خوشي ها هم سراغ از او بگيريم ، نه فقط وقتي که گرفتار مي شويم و به دردسر مي افتيم. بي معرفتي است که وقتي « مضطر» مي شويم از اورژانس « دعا» استمداد کنيم و انتظار کمک فوري داشته باشيم. او هميشه گوش به زنگ ماست . مائيم که گاهي حوصله حرف زدن با او را نداريم. يا تماس و دعوت او را بي جواب مي گذاريم. شيطان سعي مي کند در جبهه معنوي ، رابطه ما با خدا را قيچي کند ، يا روي خط نيايش « پارازيت ريا» بيندازد. مکالمه ما با مرکز ، نبايد قطع و وصل شود ، يا صدايش خش خش داشته باشد. بايد « ديش » رحمت گير را بر بام بلند نيايش نصب کنيم و دريافت کننده دل را روي طول موج « اجابت » تنظيم کنيم ، تا صداي استجابت دعا به گوش دلمان برسد. اگر « امن يجيب » که رمز اجابت است نتوانست خط ما را باخدا مرتبط سازد ، بايد ديد کدام گناه و غفلت موجب قطع تماس شده است ؟ گاهي قساوت دل و غذاهاي حرام و دوستان بد ، در سيستم ارتباطي ما با خدا اختلال ايجاد مي کنند و خطوط تماس را مي پوسانند و صدايمان به خدا نمي رسد. براي وصل مجدد خط ، هم پرداخت هزينه لازم است و هم تعهد. هزينه اش ، توبه و استغفار و اصلاح و عمل صالح است ، تعهدش هم آن است که قول بدهيم از حلم صبر و ستاريت خدا سوء استفاده نکنيم ، والا هميشه در معرض خطر اختلال و قطع ارتباطيم. گاهي تنها يک « يا رب » خالصانه ، يک آه برخاسته از دل ، يک قطره اشک ندامت ، يک دل شکسته و يک توسل بي ريا ، ما را به خدا وصل مي کند. پيش شماره ارتباط با خدا ، حمد و ثناء و صلوات است . اگر محبت و معرفت « اهل بيت » را داشته باشيم « آل محمد» به ما خط مي دهند ، آنگاه مي توانيم يا چهارده خط مستقيم با خدا مرتبط شويم .« ولايت » تلفن همراه ما براي تماس با شبکه ملکوتي خداست. حيف است که در جهل ارتباطات ، با خدا و رسول و اهل بيت ، رابطه نداشته باشيم. نقل از وبلاگ حاج آقا محدثی |
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."



سال هااست که نوآوری در روانشناسی در کنار اندیشه های فروید و انقلابی را که او آغاز کرده بود به باروری های علمی بسیار رسانیده است
. دیگر جهان علمی روانشناسی امروز، به فقط دو غریزه و محور اصلی و زیر بنایی اندیشه و رفتار آدمی باور ندارد.روانش شاد «فروید» را می گویم که در عصر خود، انقلابی ترین اندیشه های زیر بنایی روانشناسی را به
جهانیان ارائه داد. گرچه فرضیه های او با روشهای علمی قابل سنجش نبود ،اما کاستی در ابراز سنجش
نتوانست از اهمیت اندیشه انقلابی او بکاهد. او نخست عنوان کرد که فقط یک انگیزه،یکغریزه،و یک
نیروی روانی در آدمی وجود دارد. آنهم غریزه و یا نیروی جنسی است. او عنوان کرد که در جهان ما آنچه
می گذرد ناخود آگاه است: از نظر او ناخودآگاه یعنی کشش های ابتدایی واپس زده ایکه بوسیله سیستم های دفاعی کنترل می شوند. او بعدها غریزه مرگ را به آنچه پیش از آن باور داشت افزود. به عقیده فروید
،غریزه جنسی از لحظه تولد وجود دارد و در نقاط مختلف بدن آدمی در گردش است؛ از دهان به مقعد و سپس به اعضاء جنسی منتقل می شود و هر انتقالی با رشد و پرورش عقلانی آدمی در ارتباط است. عشق کودک به سرپرستی است که در جنس مقابل قرار دارد ،یعنی کشش پسر به مادر و دختر به پدر است و از این جا عقده« اودیپوس» Oedipus Complex به وجود می آید. اینکه آدمی چگونه با این تمایل ممنوع، آنهم بگونه ای ناخودآگاه سازگار شود و آنرا آشکار سازد و یا واپس بزند، زیر بنای شخصیت او را تشکیل می دهد. اما این اندیشه با همه ی گسترش که در میان دست اندرکاران روان آدمی پیدا کرد، این شکوه را به همراه آورد که بنابراین فرضیه : ما زندانی تمایلات خود هستیم و تشکل شخصیت ما از کودکی تا بزرگسالی فقط به میزانی بسیار محدود در «آگاه»ماست؛و این که ما از اعمال خود بیخبریم، جهت هایی را که در زندگی انتخاب می کنیم، با فشار از سوی ناخودآگاه است واینکه آنچه را که واپس زده ایم بینانگزار عصبیت ماست و تا زمانی که ما نتوانیم آنچه را که در ذهن ناخودآگاه داریم با روش های تعبیر خواب و گفتار«روان درمانی» به آگاه خود بیاوریم، این کشمکش همواره وجود دارد؛چون بعضی از کشش های درونی ما آسیب رسان و خشمگینانه مهار شده اند، بهتر است که سرپوش بیمهاری را آرام آرام برداریم.به عقیده فروید بعضی از تمایلات سرکوب شده از نظر اجتماعی تاحدی پذیرفته شده اند. بنا براین بهتر است که با روان درمانی،آدمی به شادی و لذت های زندگی به گونه ای دست یابد که غرائز ویران ساز توانایی آسیب رسانی بهاو را نیابند...
سال هااست که نوآوری در روانشناسی در کنار اندیشه های فروید و انقلابی را که او آغاز کرده بود به
باروری های علمی بسیار رسانیده است. دیگر جهان علمی روانشناسی امروز، به فقط دو غریزه و محور
اصلی و زیر بنایی اندیشه و رفتار آدمی باور ندارد. اما پس از گذشت چیزی نزدیک به یک قرن می بینیم که در جهان کشورهایی وجود دارند که همه ی هم وغم خود را بر ارضا یا بازداشت و عقوبتغریزه جنسی
استوار کرده اند...
به این تلفن از ایران که دیروز دریافت داشته ام توجه بفرمایید. «با دختر جوانم برای خرید لباس رفته بودیم که ناگهان یورش ماموران به مغازه ها ما را بر جای میخکوب کرد. مرا با دخترم به اتهام بدحجابی به داخل
اتومبیلی که یک مامور مسلح در آن نشسته بود کشیدند. زنی که از سایرین خشمگین تر به نظر می رسید و چهره ای بسیار نازیبا داشت، با مشت محکم بر سرم کوبید و گفت خجالت نمی کشی با این موهای پریشان برادران را در خیابان ها تحریک می کنی؟ گفتم این روسری به عمد پایین نیامده است، ولی او با توهین های بسیار زننده من و دخترم را به گریه انداخت. در همین احوال راننده اتومبیل با آن چنان ولعی به من و دخترم نگاه می کرد که ما هردو سر بزیر افکندیم که چشمانی آنچنان ناپاک و حریص به ما اشاره ی غیر خلاقی نداشته باشد.
در راه چند بار کتک خوردیم که چرا مردان را اغوا می کنیم؟ که چراچهره ی ما بوی عطر میدهد؟...بالاخره
به مقصد رسیدیم و من با شوهرم تلفنی صحبت کردم و شرح ماجرا را دادم. شوهرم سراسیمه به محل
بازداشت ما آمد. دردسر ندهم، چند میلیون پرداخت کرد تا توانست ما را از شلاق و مجازات های بعدی رهایی بخشد. آقایی که با ته ریش جو و گندمی، مرتب به زمین و زمان ناسزا می گفت و با تسبیح کهربایی اش بازی می کرد پس از دریافت پول گفت: همه ی این اقدامات برای جلوگیری از فساد است. وقتی زن مرد را تحریک کند خدای نکرده ممکن است این مرد به ساحت پاک آن زن تجاور کند...زن باید نجابت اش را حفظ کند. زن باید مظهر تقوی و اخلاق باشد... و بعد لباس های زیری را که خرید بودم از پاکت بیرون آورد و گفت خانم ،خجالت دارد شما شرم نمی کنید که این زیر جامه های غیر اخلاقی را می پوشید؟...بعد، آن ها را یکی یکی به طور دقیق معاینه کرد و گفت: خانم حیا کنید این کجای آدم را می پوشاند؟ من گریه می کردم، دخترم با چشمان اشک آلود دستمالی بر بینی داشت تا خود را از بوی نا مطبوع عرقی که از همه سو به مشام می رسید حفظ کند. ما خطابه را شنیدیم و زیر جامه ها را به «آقا»بخشیدیم و با هزار بار سپاسگزاری و قول این که از آن پس زن نجیبی باشیم به خانه برگشتیم. در آنروز شوهرم قهرمانی بود که با صرف عایدات چند ماهه اش، زن و دخترش را از شلاق خوردن نجابت داده بود و...»
دشواری در این است که دولتمردان ما ،مردم را در سطح کاربرد ابتدایی ترین غرائز حیوانی ثابت تصور می کنند و به انسان بودن آن ها اعتنا ندارند که به عقیده آنان غریزه حیوانی نیاز به مهار کردن از سوی قدرت های مطلقه دارد. آن ها از فرضیه های فروید فقط این را آموخته اند که تنها انگیزه ای که در آدمی وجود
دارد غریزه جنسی است، بنابراین موی و روی و رفتار همه و همه «جنسی» است و برای مهار کردن این
غریزه باید بر آن سرپوش نهاد. موی و روی زن را پوشاند تا «انسان»عزیزی دست از پا خطا نکند. این
بحث فروید که بشر با نیازهای بی مهار به جهان پا می گذارد، برای دولتمردان ما وحی مُنزل شده است. ولی فروید می گوید این غریزه در برخورد با جامعه راه تعادل می جوید و در واقع جوان تولد یافته، آرام آرام
تربیت می شود،انسان می شود. متاسفانه هنگامی که ما زن را بی اختیار و مرد را حیوانی تربیت نشده تصور کنیم. آنوقت به جای اجتماعی کردن و تربیت کردن آدمی، به محو ارزش های انسانی می پردازیم. این است که می گویند پوشش سر برای کنترل غریزه است و هنگامی که سر بی پوشش بماند، مرد در دیدار موی سر و زن در برابر تمایل مرد بی طاقت می شود. زن ضعیف است و توانایی مقاومت کردن ندارد و نمی تواند «نه»بگوید. زن وسیله ای تسلیم شدنی برای ارضاء غرایز مرد است. به همین دلیل، خود کامگانی که برای اعمال و رفتار خود مرزی نمی شناسند غریزه را در مرد گواهی می کنند، ولی به زن مسئولیت کنترل آنرا می دهند. یعنی اگر مرد بی طاقت شد، زن را باید تنبیه کرد. اگر زنی عاشق شد، اوست که باید مجازات شود، زیرا هرچه هست زیر سر اوست. مرد فقط دیده است، ولی آن زن است که اغوا کرده است. شاید زمینه ی چنین استدلال بیمار گونه ایست که می خواهند زن را در خانه محبوس کنند؛ مگر فروید نگفته است که ما زندان تمایلات خویشیم؟ بنابراین به جای آموزش درست و جهت دادن به غرایز و راه یابی های هوشمندانه برای ارضاء نیازها، آنانکه به خود کامگی اعتقاد دارند،انسان را زندانی می کنند و روسری را پرده دارغریزه می شمارند تا فساد درونی را با پوشش بیرونی دلپذیر سازند.
از سوی دیگر، روانشناس، امروز در برابر چنین اندیشه هایی به «مرد»هم دلسوزی بسیار دارد. به نظر می رسد که دولتمردان ما ظاهرا به مرد سالاری توجه بسیار داشته اند، ولی از اینکه مرد را تا این اندازه حقیر بشمارند و به چنین درجه ای در برابر غرائز خود زبون و وامانده تصور کنند، براستی دور از انصاف است.
در واقع آنان به مرد می گویند تو اختیار و قدرت تحمل در برابر نیازهای خود را نداری و از خویشتن داری
بی بهره ای. به همین واسطه، ما زن را از چشم تو پنهان نگاه می داریم. او را می پوشانیم که تو او را
نبینی،حتی زیر جامه های آنان را که در قفسه های مغازه ها پنهان است، ضبط می کنیم تا تو که همواره با خیال زن زندگی می کنی، از تجاور کردن به زن مصون بمانی. بانویی که از ایران تلفن می کرد می گفت آن آقای ته ریش دار به او می گفت:«...ما همه ی این کارها را می کنیم که شما با احترام باقی بمانید. شما این کارها را می کنید که مردها به شما تجاوز می کنند! اگر به شما تجاوز کنند ،گناه شما چند برابر است و...»
آیا این همه بی حرمتی به مقام والای انسانی، چه زن و چه مرد،چگونه توجیه می شود؟ سال ها از ارائه فرضیه های فروید گذشته است. انسان اجتماعی امروز به جهان هستی نگرش مثبت دارد و از کوته اندیش های هزاره های پیش خود را رها می سازد؛ و من با خود می اندیشم اگر مرد، چه در رهبری خانواده و یا گروه،به هر استدالالی، آنقدر فرومایه و از آموزش به بهره باشد که نتواند غرائز خود را کنترل کند، پس چگونه می تواند ادعای رهبری جامعه ای را داشته باشد و غرائز خود را و ضعف خود را باور نکند؟
نويسنده: دكتر سيد محسن فاطمي
از ويژگي هاي جامعه بسته كه بر عدم تعقل و تـفكر صحيح در سيستم چنين جامعهيي گواهي مي دهد، انفعال محض و تقليد كوركورانه است. در تمام سطوح جامعهي بسته، ويژگي فوق مطرح است و در كليهي روابط ميتوان به نحوي نمودي از آن را يافت. در سيستم تربيتي و آموزشي جامعهي بسته، اصل بر اين است كه معلم هر چه مي گويد صحيح است و دانشپژوهان هنگام حضور در كلاس در حالت انفعال كامل قرار گرفته و تنها خود را در جذب آن چه (معلم) ميگويد مينمايند، بدون اين كه پرسشي يا شكي نسبت به آن چه گفته ميشود، صورت گيرد. در خانوداه نيز، فرزندان به تبعيت كوركورانه از ساختار ذهني والدين خود ميپردازند و آن چه والدينشان از گذشتگان خود به عنوان آموختههاي خود به ارث بردهاند را پذيرفته و از آن تبعيت مي كنند. روحيهي موجود در چنين جامعهيي روحيهي پذيرش وانفعال است. تحليل و ارزيابي كه افراد در جامعه بسته گاهي به آن توسل مي جويند سطحي و كم عمق بوده، مضافاً اين كه مواد مستحكم منطقي كه با استناد به آن ارزيابيها صورت گيرد، بسيار نادر يا موجود نيست. در جامعهي بسته، انفعال محض ابعاد بسيار وسيعي پيدا ميكند. بسياري از قضاياي علمي مكشوفه و قوانين در جامعهي بسته بدون ارزيابي عميق مورد پذيرش قرار گيرند، بي آن كه آنگونه كه بايد شناخته شده و مورد بحث و تحليل قرار گيرند. كافي است فشار تبليغاتي در مورد نفي يا اثبات موضوعي زياد باشد، پس از مدتي، نفي يا اثبات موضوع در اذهان آن چنان محقق مي گردد كه با آن قاطعيت در مورد اثبات وجود خويش سخن نمي گويند!
يكي از دلايل عمدهي عدم ابتكار و عدم خلاقيت در افراد، وجود روحيهي انفعال محض و پذيرش بي چون و چرا است. همهي آن ها كه در طول تاريخ كاري كردهاند، خلاقيتي از خود نشان دادهاند و ابتكاري داشتهاند، از ذهني پرسشگر، شكاك و جستجوگر در عمق قضايا بهرهمند بودهاند. به يقين نميتوان مبتكري را سراغ داشت كه حداقل در زمينهي خود از شك، پرسش و عدم پذيرش محض بدون نتيجهگيري منطقي برخوردار نبوده باشد.
جامعهي بسته كه نمونهي روشني از تعطيل تعقل و تفكر منطقي است، به روشهاي گوناگون زمينه را براي تحقق همه جانبه انفعال محض و پذيرش بي چون و چرا مهيا ميسازد، چه، در غير اين صورت اگرذهن ها بارور گردند و شك و پرسش سرنوشت ساز در اذهان جرقه زند، ديگر سيستم جامعهي بسته امكان دوام و پايداري نخواهد داشت. به همين جهت بايد به صورت گوناگون زمينهها براي مشغول داشتن ذهن به غير معقولات و منحرف شدن ذهن از آن چه در بطن سيستم بسته است آماده شود تا عموم به طور مستقيم و غير مستقيم آنچه بر آنان گفته ميشود را بپذيرند و چرايي براي خود مطرح نسازند.
سيستم بسته براي آن كه حتي الامكان از برخورد منطقي اذهان با مسائل جلوگيري نمايد و شك و سئوال را از ذهن آنها حذف نمايد، روشهاي مختلفي را مورد نظر قرار ميدهد.
گاه با عطف مسئله به منبعي مؤثق، قصد آن دارد كه خود مسئله را به جهت مرتبط بودن با آن منبع، صحيح و درست جلوه دهد. اين مغالطه در بعد فردي نيز مشهود است. مثلأ در خانواده، هنگامي كه يكي از فرزندان در مقابل عمل نادرست برادر يا خواهرش اعتراض ميكند و چرا را مطرح مي سازد، فرزند ديگرمي گويد، پدر اين طور گفته يا مادر اين گونه سفارش كرده است.
روش ديگر فشار تبليغاتي است. تبليغات سنگين و پر طمطراق ميتواند مثبت يا منفي بودن امري را براي اذهان تا بدان جا برساند كه اذهان ساده انگار، حتي در نزد خود در مورد آن چه گفته مي شود شك نمي كنند. در واقع مهمترين نقش در جهت تحميق عموم و سوق دادن آنها به قبول بي چون و چرا به وسيلهي تبليغات است.
دستگاههاي سمعي و بصري، روزنامهها و مجلات وقتي روي يك مسئله متمركز شده و به اثبات يا نفي به طور مكرر ميپردازند، مهمترين منبع براي دادن اطلاعات و ايجاد ساختار ذهني نسبت به امور براي عموم قلمداد ميشوند.
بنابراين، تبليغات همراه با تكرار عاملي بسيار مؤثر و موفق براي حذف يا اضافه نمودن امري در ذهن است.
تبليغات تا بدان جا عمل ميكند كه نوع شك، نحوهي تحليل، طرز پرسش، شكل ارزيابي مسئله را خود به عموم منتقل مي كند و پر واضح است كه در اين حالت، عوام به چه نحو به ارزيابي اموراقدام مي كنند.
از ويژگيها و خصوصيات جامعه بسته كه به نحو چشمگير و بازي مشهود است، ويژگي تحقير و كوچك شمردن ديگران است. از كانون خانواده به عنوان كانون كوچك از جامعه گرفته تا اجتماعات و كانونهاي بزرگتر همچون سازمانهاي اداري، ويژگي فوق در رفتارها موجود ميباشد . در خانوادهي كودك يكي از قربانيان اين پديده است و به انحناء گوناگون تحقير ميشود. بياعتنايي به او، بياحترامي نسبت به سخن و رفتارش، عدم مستقل تلقي كردن او و تجلي آن در نمودهاي عيني، نشانههايي از تحقير كودك را هويدا مي سازد. زن نيز در مرحله دوم، هدف اين تحقيرها قرار ميگيرد . صورتي كه حتي استقلال اسمي خود را از دست داده به اسم ضعيفه، اهل خانه و يا خانم آقاي… طرح ميگردد. خود مرد نيز به صور ديگر در اجتماع مورد تحقير و كوچك انگاري واقع ميشود. در يك سازمان اداري نحوهي برخورد و رفتار رئيس با معاون و معاون با ساير مسئولان زير دست، سيري را ايجاد ميكند كه زورگويي، تحقير شمردن ديگران اساس آن مي باشد. حتي برخورد دانشمندان و انديشمندان چنين جامعهيي براساس اين گمان استوار است كه با نفي و تحقير ديگري ميتوان تشخص يافت . به همين جهت در جامعهي بسته تحقيقهاي دسته جمعي همه جانبه و منطقي بسيار كم ديده شده و انزوا، گوشهگيري و عدم همزباني در ميان دانشمندان جامعه نيز مشهود است . حاكميت پديدهي فوق در جامعه، از سويي خود كم بيني را به همراه ميآورد. كودكان كه بارها مورد تحقير و كوچك شمردن قرار گرفتهاند در عمل، اعتماد به نفس را از دست دادهاند و ابتكار و اتكاء به خود را از ياد ميبرند. به علت فشار تحقير، برطرف شدن محيط تحقيرآميز و وجود حتي مقدار كمي آزادي، حركات و اعمال ناهماهنگ يا به تعبير ديگر افراط در سيستم رفتاري را به همراه ميآورد و تحقير شدهها با قدم گذاشتن به محيطي كه نه تنها علائم و نشانههاي تحقير در آن موجود نيست بلكه آزادي و قدرت عمل نيز در آن مطرح است، سر از پا نمي شناسند. از آن جهت كه روحيهي جامعه بسته نيز روحيهي پذيرش بي چون و چرا و عدم برخورد منطقي و معقولانه با قضاياست، لذا برنامههاي تربيتي جامعه بسته نيز بر همان محور حركت نموده و با فراهم نساختن محيطي كه تعقل در آن اصل باشد، اذهان را از انديشيدن صحيح و خلاقيت بازميدارند. تحقيرهاي ايجاد شده در جامعه بسته از آن جهت كه با تلقين هاي متعدد و مكرر همراه است، گاه چنان مؤثر ميشود كه افراد هويت حقيقي خود را نيز به دست فراموشي سپرده و تسليم محض و بيچون و چراي دستگاههاي تبليغاتي ميگردند تا بلكه بتوانند من هم هستم را به اثبات برسانند. به همين جهت در جامعهي بسته الگوگيري از دستگاههاي تبليغاتي، اساس انتخابها و گزينشها را تشكيل ميدهد و استقلال در گزينش همراه با تعقل، به صفر نزديك ميگردد. در جامعهي بسته عمداً بعضي جهت تحقير انتخاب ميگردند تا با فشار بيش از حد بر روي عموم خستگي و زدگي آنها، ميزان انزجار و دوري از آن عامل يا عوامل در نزد افراد به سطح بسيار بالايي برسد، ازسوي ديگر عواملي كه درست نقطه مقابل عوامل تحقير كننده هستند باز بر اساس سياست گردانندگان جامعهي بسته در صحنه وارد مي گردند و عرصه هجوم خسته شدگان تحقير شدهيي قرار ميگيرند كه آرزوي آن را بارها نمودهاند.
***************************************************************************
ریاضی علم عجیبی هست خیلی از مطالب علوم دیگر را می توان به زبان ریاضی بیان کرد ولی مطالب مختص ریاضی در اکثر مواقع قابل بیان به زبانهای علوم دیگر نیست! یادم هست اولین بار سر کلاس فیزیک 2 برای اثبات نحوه توزیع بار برروی یک کره، استاد از فرمولهای عجیب غریب ریاضی (انتگرال سه گانه) استفاده کرد و برای اثبات، دوسه باری تخته سیاه را پاک و پر کرد، در صورتی که همین مطلب در کلاسهای رشته فیزیک خیلی ساده و فقط با دوسه کلمه ثابت می شد.
خوب شاید با خود فکر کنید ریاضی و فیزیک بشدت به هم وابسته هستند و اثبات یک خاصیت فیزیکی با فرمولهای ریاضی خیلی موضوع عجیبی نیست خوب تا حدی حق با شماست ولی نظرتان درمورد استفاده از انتگرال فوریه برای تبدیل یک عکس رنگی به سیاه و سفید چیست! آیا می دانید اکثر قابلیتهایی که در نرم افزارهای پردازش تصویر نظیر فتوشاپ می بینید براساس فرمولهای ریاضی کار می کنند!
اگر رشته دبیرستانی شما ریاضی بوده باشد و یا در دانشگاه ریاضی خوانده باشید مطمئنا با ماتریس آشنایی دارید، می دانید در اکثر قسمتهای نرم افزارهای طراحی برای جابجایی و تغییر شکل دادن اجسام از ماتریسی به نام ماتریس تبدیل استفاده می شود! به نظرم ریاضی نحوه فکر انسان رو بشدت تحت تاثیر قرار می دهد خود من با آنکه شغلم در زمینه نرم افزار هست ولی بشدت خودم را وابسته به ریاضی می دانم فکر می کنم ریاضی هایی که در دانشگاه گذراندم ( که الان بیش از نام از اکثرشان چیزی به خاطر نمی آورم، توپولوژی، آنالیز، جبر، جبر خطی و .....) موجب شده نحوه فکرم در زمینه کارم بشدت منطق گرا بشود.
دامنه فعالیت ریاضی تنها محدود به علوم تجربی نیست ریاضی حتی در علوم انسانی هم کاربرد دارد! بله ریاضی در علوم انسانی هم رخنه کرده است.
با ریاضی می شود روحیات و رفتار انسانها را با یک فرمول بیان کرد که با تغییر چند پارامتر در فرمول میتوان نوسنات روحی انسانهای مختلف را بصورت اعداد و ارقام نشان داد. نوسانات روحی انسانهای نرمال یک نمودار سینوسی میرا شکل است که در اوایل زندگی که در حال تجربه هستیم دامنه نوسانات آن زیاد است ولی به مرور زمان که بر تجربیاتمان افزوده می شود از دامنه تغییرات آن کاسته شده و حالت میرا بخود می گیرد!
اگر رشته های ریاضی و یا فنی مهندسی در دانشگاه خوانده باشید مطمئنا می دانید که فرمول نمودار سینوسی میرا بصورت زیر است :
هرچه سرعت میرا شدن نمودار کسی بیشتر باشد نشانه از هوش و استعداد وی دارد. ولی نمودار همه یک شکل نیست بعضی ها آنقدر سرعت میرایی نمودار آنها کند است که گویی یک نمودار سینوسی معمولی ست این انسانها درتمام زندگی در حال آزمودن، آزموده های خود هستند! این انسانها معمولا قدرت تفکر ندارند!


ولی از این انسانها سیه روز تر آنهایی هستند که نمودار زندگی آنها برعکس شده است! این انسانها نمودارشان با پیشرفت زمان دامنه تغییراتش بیشتر می شود. این افراد افرادی هستند که تمامی عمر به خودشان دورغ می گویند، ولی به مرور زمان شروع به طغیان می کنند و در زمانی که انسانهای معمولی دارند به آرامش میرسند تازه شروع به تجربه می کنند، در بهترین حالت، ممکن است نمودارشان بعد از یک بالا و پایین رفتن شروع به افول(عفول!؟) کند!

در جامعه امروز ما خیلی از انسانها اینجور شده اند، انسانهایی که قبل از اینکه خودشان را بشناسند به مرحله خداشناسی می رسند! تا حالا به رفتار اکثر این روحانیون! و انسانهای مقدس ماب (معاب!؟) توجه کرده اید، در زمانی که جوان هستند از رفتار و چهره هایشان اطرافیانشان احساس آرامش می کنند ولی هرچه بر سنشان افزوده می شود و کمبودهای داخلیشان شروع به طغیان می کنند روزبه روز از آرامش آنها کاسته می شود و در نماد بیرونی تهوع آور و غیر قابل تحمل تر می شوند، در صورتی که انسانهای معمولی روز به روز آرامشان بیشتر و بیشتر می شود.
تا به حال دقت کرده اید که چرا اکثر پیرمردها و پیرزنها دوست داشتی و دلنشین هستند؟ اینها افرادی هستند که از مرحله بالا و پایین های زندگی گذشتند و دارند در منطقه آرام نمودار زنگی بسر می برند!
در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايرهی انسانيت کنار میگذارد و هدفِ اعلامشدهاش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تکتکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشتهی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست
چاپ نخست در مجلهی "مدرسه"، چاپ تهران، شمارهی ۳، خرداد ۱۳۸۵
«پيش آمده است، پس باز هم ممکن است پيش آيد.
ممکن است در هر جايی پيش آيد.
اين سخن جانمايهی آن چيزی است که بايد گفت.»
پريمو لِوی[۱]
يکی از هدفهای اصلیِ از آغاز اعلامشدهی ايدئولوژی و سياستِ عملیِ رژيمِ آلمان نازی نابودیِ يهوديان بوده است. به زبانِ فارسی نمیتوان حتّا به تعداد انگشتانِ يک دست کتابهايی يافت، که به تفصيل و با جديتِ علمی اين سياستِ ايدئولوژيک را بررسی کرده باشند. اگر فقط همين نکتهی ساده را معيار قرار دهيم، از اين موضوع بايد تعجب کنيم و آن را به حسابِ چيزی جز جسارت بگذاريم که در ايران عدهای بدون سابقهای در پژوهش در علوم انسانی به ناگهان متخصصِ هولوکاست شدهاند، تمام پژوهشهای تاريخی در اين زمينه را باطل اعلام کردهاند و فقط آن عدهی معدودی را مورخِ راستين در اين زمينه میدانند که وظيفهی خود را خريدنِ آبرو برای نازيسم قرار دادهاند. اين که در کشوری دولتمردان، درسنخوانده و فقط با اتکا به مقامشان استادِ تاريخ، استادِ اقتصاد، استادِ فيزيکِ اتمی، استادِ فلسفه، استادِ زيبايیشناسی و ادبيات و ديگر علوم و فنون شوند و از پشتِ ميزِ خطابهی قدرت در اين زمينهها حکم صادر کنند، هم چيزهايی در موردِ خود آنان به نمايش میگذارد و هم بیارجیِ نهادِ دانش و دانشگاه و جايگاهِ دانشجو و دانشور را در آن ديار عيان میکند. اظهارِ نظرهای آنچنانی در موردِ هولوکاست اما به چيزی جز جسارتِ علمی نياز دارد. اگر موضوع فقط بحثی با ظاهری علمی بود، میشد آن را جدی نگرفت، چنان که بسياری از اظهار نظرهای ديگر را بنا به عادت يا از سرِ ملاحظاتی جدی نمیگيريم و اين البته باعثِ سوءتفاهمهايی اساسی در سمتِ مقابل شده است. موضوعِ هولوکاست تنها از زاويهی بازنمايی و تفسيرِ عمق وابعادِ فاجعه موضوعِ بحثی علمی در زمينهی تاريخپژوهی است. اين که هولوکاست رخ داده يا نداده و اگر رخ داده چه ابعادی داشته است، قابل مقايسه نيست با موضوعهايی که هر چه هم ناگوار باشند، باز عادی هستند: عادی از اين نظر که در آنها معمولاً با دشمنی و ستيزی مواجه هستيم که نتيجهاش غلبهی اين گروه بر آن گروه است و ستمی که بر اثر چپاولگری است يا امتيازخواهی. در هولوکاست موضوع بر سر اين است که يک گروهِ انسانی يک گروهِ ديگر را از دايرهی انسانيت کنار میگذارد و هدفِ اعلامشدهاش نه چپاولِ آن گروه و نه حتا به بردگی کشاندنِ تکتکِ اعضای آن، بلکه نابود کردنِ کاملِ آن است. هدفِ نوشتهی زير بازنمودنِ اين موضوع است که انکارِ اين فاجعه و "تجديدِ نظر" در تاريخ به قصدِ عادی کردنِ آن به چه معناست. با اين کار هم واقعيتی انکار میشود که جايگاهِ بینظيری در تاريخ دارد و انکارِ آن ناديده گرفتنِ گسل در انسانيت است و چشم بستن بر امکانِ تکرارِ آن است، و هم در افتادن با ايدههايی است که طرح شدهاند تا آن فاجعه بیواکنشِ انسانی نماند. به نظر میرسد که منکرانِ ايرانی بيشتر با اين ايدهها مشکل داشته باشند.
هولوکاست و منابع اطلاع از آن
هولوکاست[۲] واژهای است يونانی به معنای همهسوزانی، قربانی کردنِ همگان در آتش. به عربی آن را "مُحرَقة" میگويند. اين عنوان اشاره به فاجعهای بزرگ دارد، نه فاجعهای در ميان فاجعههای ديگر تاريخ، بلکه مصيبتی بیهمتا، باپيشينه اما به لحاظِ وسعت و شدت و نيتِ برانگيزانندهی آن بیپيشينه. اين فاجعه کشتارِ شش ميليون يهودی به دستِ رژيمِ نژادپرستِ تماميتگرای آلمانِ نازی به رهبریِ آدولف هيتلر است. کسانِ بسيار ديگری نيز همراه با يهوديان به قتل رسيدند: کمونيستها و سوسيالدموکراتها، کاتوليکها، کولیها، همجنسگرايان، معلولان و آدميانی از هر آن گروه که نازيها به دليلِ سياسی دشمن يا به دليلِ نژادی پستشان میشمردند.
در موردِ هولوکاست از اين منابعِ دستِ اول خبر داريم: گزارشهای نجاتيافتگان از اردوگاههای مرگ که نزديک به ۵۰ هزار نفر بودهاند، گزارشهای ديگر بازماندگان که شاملِ مخفیشدگان و شناسايینشدگان و وادارشدگان به کارِ بردهوار در کارخانهها و مزرعهها میشوند، هزاران سندِ مکتوبی که رژيم فرصت از بين بردنشان را نيافت، انبوهی از جسدهای به جا مانده در اردوگاهها در لحظهی گشودنِ درهايشان به توسطِ متفقين و گورهای دستهجمعیای که بعداً پيدا شدند، بناها و آثاری که از کشتارگاهها و مکانيسمهای کشتار به جا ماندهاند، هزاران آلمانی که شاهدِ جنايتها بودهاند و از جمله در برخی از شهرها بلافاصله پس از گشودنِ دروازههای اردوگاهها متفقين آنان را وادار به تماشای جنايتگاهها کردهاند تا خود به چشم خويش ببينند از چه رژيمی پشتيبانی کردهاند، گزارشهای نگهبانان و کارگزارانِ اردوگاهها و زندانها، خاطراتِ گروهی از سران و مقامهای حزب و دولت نازی، و سرانجام اعترافهای کسانی که به دليلِ جنايتهايشان پس از شکستِ رژيم به زندان افتاده و دادگاهی شدند از جمله در نورنبرگ[۳]. هيچ جنايتی در طولِ تاريخ همانندِ هولوکاست با دقت و ريزبينی بررسی نشده است. هولوکاست را نه يک گروهِ شوريدهسر، بلکه يک دستگاهِ ديوانیِ عظيم پيش برده است، دستگاهی که همه چيز را با دقت وامیرسيده و با حوصله ثبت میکرده است. نازیها به آدمکشی در اردوگاههای مرگ شکلِ صنعتی داده و آوشويتس و کشتارگاههايی نظير آن را همانندِ يک کارخانهی عظيم سازمان داده بودند که درونداد و بروندادش و خرج و دخلش بايد کاملاً مشخص باشند و در هر موردِ مربوط به آن بتوان حسابرسی کرد.[۴] اگر فقط به سندهايی که به امضای کارگزاران رژيم است بسنده کنيم، باز فاجعهای در برابرمان شکل میگيرد که در طولِ تاريخِ بشريت بیسابقه است.
نازیها در آستانهی سقوط تلاش کردند، اسناد و آثارِ آدمکشیهای خود را از بين ببرند. با وجودِ اين، شواهدِ به جا مانده فراواناند و جای هيچ ابهامی باقی نمیگذارند. اسنادِ به دستآمده با دقت حفظ شدهاند. مکتوبها در آرشيوهای مختلفی گردآوری شدهاند و در دسترس همگان قرار دارند.[۵] هزاران جلد کتاب وجود دارند که سندِ دستِ اول اند، چون دربرگيرندهی خاطرهها و ديدهها و شنيدههايند. هنوز هم کسانی از شاهدانِ فاجعه زندهاند و بسيارند آنانی که ماجرا را از زبانِ نزديکترين خويشاوندان و دوستان خود شنيدهاند. هزاران تحقيقِ تاريخی در موردِ هولوکاست انجام گرفته است. گروهِ بزرگی از مورخانِ کاردان، در موردِ هولوکاست پژوهيدهاند، چه بسا نه سالی چند و در حد رسالهای يا کتابهايی چند، بلکه با کاری عمری. در ميانِ اينان بسيارند کسانی که به دليلِ دانش و وجدانِ کاری و تيربينیِِشان نامآور شده و اينک از افتخارهای رشتهی تاريخ اند.
زمينهی فاجعه
هولوکاوست اوجِ کينهورزی به يهوديان است.[۶] زمينهسازِ آن يهودستيزیِ شکلگرفته در طولِ تاريخ است. يهودستيزی پديدهای است که به طورِ مشخص از سالِ ۷۰ ميلادی آغاز میشود که سالِ ويران شدنِ معبدِ دوم[۷] به دست رُمیها و آغازِ آوارگیِ بزرگِ يهوديان است. يهوديان را میآزارند، بهعنوانِ آواره و کسانی که آيينی خاص دارند و در حفظِ آن میکوشند. با پا گرفتنِ مسيحيت، که در ابتدا فرقهای يهودی بود، جنبهی دينیِ يهودآزاری تقويت میشود. دينهای همخانواده انگيزه و نيروی ويژهای برای ستيزيدن با هم دارند، زيرا حساسيتِ مطلقبينان در درجهی نخست روی آن چيزی است که مشابهِ "حقيقتِ" مطلق آنان است. "حقيقتِ" نزديک به "حقيقتِ" مطلق، چونان تهديدی به نسبی شدنِ آن ادراک میشود. دينهای پسين خود را مفسرِ راستينِ دينهای پيشين میدانند. يهودیِ خوب از نظرِ مسيحیِ راستآيين کسی است که مسيحی شده باشد و به همينسان از نظرِ مسلمانِ سختکيش يهوديان و مسيحيانی که درکِ درستی از دينِ خود داشته باشند، طبعاً بايد به اسلام گرويده باشند. بر اين اساس گرويدن از دينِ پسين به دينِ پيشين را سخت خلافِ طبع و منطقِ گسترشِ حقيقتِ الهی میدانند.[۸] مسيحيت "آغازِ" خود را "پايانِ" يهوديت میدانست. اين تعريف از خويش متزلزل میشد، آنگاه که میديدند يهوديت پايان نيافته است و عدهای بر "عهد عتيق" وفادار ماندهاند و حاضر به بستنِ "عهد جديد" نيستند. متعصبان بودشيابیِ "پايان" را در "پايان دادن" میديدند و طبيعی است که مرامِ پايان دادن به نابود کردن راه میبرد. دورانِ سدههای ميانی بويژه در مرحلهی پسينِ آن شاهدِ نمونههای فراوانی يهودآزاری از سوی مسيحيان است. برای آزار دادنِ يهوديان به آنان اتهامهايی میزدند که بعدها در مناطقِ مسلماننشين هم به گوش میرسند: از همه رايجتر اين که يهوديان برای انجامِ برخی مراسم مذهبی خود کودکان را میربايند، آنان را قربانی میکنند و خونشان را با آرد درآميخته و بر اين گونه فطير مقدس خويش را میپزند. يهوديان اجازه نداشتند در هر محلهای ساکن شوند و هر شغلی را که خواستند پيشه کنند و ای بسا موظف میشدند نشانهای در پوشش داشته باشند که از مردمان ديگر متمايز باشند. اين نشانه را در ايران يهودانه میگفتند که معمولاً پارچهای زردرنگ بوده که بر لباس دوخته میشده. در قرنِ شانزدهم در شهرِ ونيز برای نخستين بار يهوديان مجبور به زندگی در "گتو" يعنی محلهای مخصوص شدند. اين شيوهی تبعيض به تدريج در شهرهای مختلف اروپايی رواج يافت. انقلابِ کبيرِ فرانسه و بازتابِ آن در اروپا آغازِ پايان دادن به اين تحميل بود.
آزارِ يهوديان در سدههای ميانه انگيزهی دينی داشته است. بيشترين آزارهايی که يهوديان ديدهاند در سرزمينهای مسيحی بوده است.[۹] لشکريانِ صليبی پيش از آن که به فلسطين برسند و به نبرد با مسلمانان پردازند، سر راهِ خود يهودکشی میکردهاند. پايانِ قرونِ وسطا با اوجگيریِ تعصبهای دينی در برخی مناطق همراه است. در اسپانيا و پرتغال يهودآزاریای راه میافتد که تا آن هنگام همانند نداشته است.
پايانِ دورانِ تعصبهای دينی پايانِ يهودآزاری نيست. در عصرِ جديد يهودآزاریِ برخاسته از تفاوت در هويتِ دينی تعديل میشود، اما تأثير گذاریِ آن به شکلِ مستقيم يا با عوض کردنِ چهره ادامه میيابد. ضمنِ استمرارِ جنبهی دينی، آزار يهوديان بُعدِ تازهای میيابد. يهودستيزی، "ملی" میشود. يهودستيزیِ ملی احساسی است برخاسته از هويتمندیِ ملی در برابرِ کسانی که اينک جرمشان را اين میدانند که هيچ احساس ملیای ندارند و دلبسته نيستند به جايی که در آن زندگی میکنند. ملتپرستان در کشورهای مختلفِ اروپا يهوديان را به الحادِ مطلق در کيشِ ملی متهم میکردند. از نظرِ ملتپرستِ يهودستيز دشمنِ خارجیِ معمولی بر يهودی شرف دارد، زيرا به آب و خاکِ خود وابسته است و چون سرزمينش تصرف شود يا زير فشار قرار گيرد، او را میتوان با تحمليهايی وادار به ايفای نقشهای تعريفشدهای کرد و خطرناکیاش را زدود؛ يهودی را ولی هيچ کار نمیتوان کرد، چون او وطنی ندارد، بر سر هيچ پيمانی نمیماند، با هيچ کس از ته دل دوستی نمیکند و به خاطرِ منافعش ممکن است با دشمنِ موطنِ فعلیاش ساخت و پاخت کند.
هويت با مرزکشی تعيين میشود؛ "ما" در برابر "آنان" قرار میگيرد. "آنان" همواره آن سوی مرزِ ملی قرار ندارند، ممکن است در ميان "ما" زندگی کنند. يهوديان از جملهی اين "آنان" اند. پيشتر در موردِ آنان تبعيض روا داشته شده و در نتيجه زمينه فراهم است که "آنان"ی تلقی شوند ايستاده در برابر "ما". هر چه "ما" در هويتيابی بيشتر دچارِ مشکل باشد، اين خطر بيشتر بالا میگيرد که درگيریِ خود را با "آنان" تشديد کند. آن ضعف از طريقِ اين شدت پوشانده میشود. ملتهای دچارِ تأخير در ملت شدن و فاقدِ سنتمندیِ اجتماعی در روشنگری و سياستِ مدنی، اين مشکل را دارند و آلمان يکی از آن ملتهاست.[۱۰]
عارضههای سرمايهداری و مشکلهای گذار به آن نيز چه بسا به وجودِ "آنان"ی برگردانده میشد که پيشتر متهم شدهاند که "مالاندوز" و "رباخوار" و "استثمارگر" اند. کليشهسازی در موردِ يهوديان چنان مکانيسمِ خودکارِ بیانديشهای داشت — و دارد — که اگر يکی از آنان ثروتی داشت و به درستی يا به نادرستی متهم میشد که بهرهکش است، اين صفت چنان گسترش داده میشد — و میشود — که کلِ يهوديان را در برگيرد. بلانکيستها چپِ افراطی بودند، اما همزمان يهودستيز نيز بودند و پساتر بخشی از آنان فاشيست از کار درآمدند. فوريه و پرودون نيز که با مدرنيت و سرمايهداریای که آن را مظهرِ دورانِ مدرن میپنداشتند، مخالف بودند و اين مخالفت را در در قالبِ يک بديلِ سوسياليستیِ رمانتيک عرضه میکردند، يهودستيزهای سرسختی بودند، زيرا روحِ سرمايهداری را روحِ يهودی میدانستند.
يهوديان هم متهم میشدند که باعث و بانیِ سرمايهداری اند و هم به آنان میبستند که جنبشِ کمونيستی را به راه انداختهاند تا مالکيتِ فردی را از ميان بردارند و از اين راه جهان را مالِ خود کنند.[۱۱] ليبراليسم، فردگرايیِ مدرن، انقلابیگریِ آغازشده با انقلابِ کبيرِ فرانسه، جمهوریخواهی، مشروطهخواهی و هر چيزِ ممکنِ ديگر و اگر لازم میشد ضدِ آن را به يهوديت نسبت میدادند. پس از جنگِ جهانیِ اول شايع کردند که کلِ جنگ توطئهی يهود برای سروری بر جهان بوده است. در همين هنگام است که سندی که پليسِ تزاری آن را در آغازِ قرن جعل کرده است، با شمارگانی درشت به زبانهای مختلف چاپ و پخش میشود. اين سند «پروتُکُلهای دانشورانِ يهود» نام دارد که ادعا میشد و میشود که بازگوکنندهی نقشههای سرانِ قوم يهود برای سلطه بر جهان است. اين سندِ ساختگی هنوز هم يکی از مهمترين نوشتهها برای تحريکِ عوام است.[۱۲]
تماميتِ يهودستيزی توضيحپذير از راهِ نژادپرستی نيست. در اين مورد سه دليلِ عمده میتوان عرضه کرد: ۱. يهودستيزی کهنسالتر از نظريههای نژادپرستانه است. ۲. در همه جا يهودستيزی از راه ايدئولوژیِ نژادی موجه نمیشود. ۳. نژادپرستان معمولاً نژادِ پست را ضعيف و بیقدرت میدانند، اما يهودستيزان به يهوديان قدرتی نسبت میهند که میرود بر جهان مسلط شود. نازیها ولی برای نابود کردنِ يهوديان هم از ايدئولوژیِ نژادی بهره میگرفتند و بر اين پايه يهوديان را پست و بیارزش میدانستند، و هم آنان را بسی قوی و توطئهگر گمان میکردند. تناقضی را که رخ مینمود، اين گونه توجيه میکردند که يهوديان به خاطرِ پست بودنِ نژادشان، ناتوان از زندگی و کارِ شرافتمندانهاند و فقط بلد اند توطئه کنند. از نظرِ آنان اين يهوديان بودند که هم از سمتِ شرق و هم سمتِ غرب به مقابله با آلمانِ هيتلری برخاسته بودند. در زمانی که مديريتِ جنگ ايجاب میکرد امکانهايی چون راهآهن به تمامی در خدمتِ تدارکاتِ نظامی قرار گيرد، از بخشِ بزرگی از آنها برای سازماندهی و انجامِ انتقالِ يهوديان به اردوگاههای مرگ استفاده میکردند. اگر هيتلر پيروز میشد و زمانی میشنيد در سرزمينی دور يک تن يهودی زندگی میکند، حاضر بود لشکری بزرگ به آن ديار گسيل کند و تمامی آن سرزمين را به خاک و خون کشد، تا آن آخرين يهودی را از بين ببرد. در يهودستيزیِ مدرنِ آلمانی ستيز با يهوديان با مفهومها و گزارههايی توضيح داده میشود که در اصل از پزشکی و بهداشت آمدهاند: يهودی در کلامِ هيتلر مدام به باسيل و ميکروب و آلودگی و موجودهای ناقلِ بيماری تشبيه میشود. پيشوا مدامِ خواهانِ پاکسازی است و هشدار میدهد که اين خطر وجود دارد که آلودگی تکثير شود.
در همه جا به اين جنونِ "بهداشت" برنمیخوريم، اما جنونِ "توطئهی جهانی يهوديان" فراگير است. خودِ هيتلر تجسمِ کامل باورِ جنونآميز به اين توطئه است. در کشوری مثل ژاپن نيز که اکثرِ مردمانش نمیدانند يهوديت يعنی چه و در عمرشان يک نفر يهودی نديدهاند، افرادی را میبينيم که دچارِ اين هيستِری شدهاند. از قرار معلوم اين گونه جنونها مسری هستند. در قرنِ نوزدهم و آغازِ قرن بيستم اين ايده در اروپا شکل میگيرد و از آنجا به ديگر سرزمينها سرايت میکند که يهودی سرچشمهی نهانِ همهی آن جنبشها و حرکتها و بحرانهای پيشبينینشدنی و مهارنشدنیای است که عصرِ جديد را هراسناک میکند. آنچه نظامِ توليدِ کالايی را هراسناک کرده است، نه طبيعتِ آشکار آن در قالبِ انبوهِ کالاهای مصرفی است که هر يک نام و نشان و افسونِ مشخصی دارند، بلکه آن طبيعتِ ثانويهی پنهان است که به مثابهِ حوزهی ارزش، قانونهای عملکننده در پسِ نمايشِ ظاهریِ کالاها را تعيين میکند. تقابلِ مشخص و انتزاعی در بطنِ نظامِ سرمايهداری زمينهسازِ طيفی از ايدئولوژیها میشود. از جملهی آنهاست ايدئولوژیای که مشخص را میپرستد، ولی انتزاعی را متعلق به حوزهای اهريمنی میداند. اين ايدئولوژی در کالاپرستیاش مدرن است، اما رمانتيسيسمی ضدِ مدرن را تبليغ میکند که شر را فقط در "پول" میبيند. اين ايدئولوژی وجودِ اجتماعی کالا را میپوشاند و پول را نه به مثابه نمودِ جنبهی ارزشیِ کالا، بلکه به مثابهی شاخصِ حوزهای انتزاعی در نظر میگيرد که در مقابلِ حوزهی مشخصِ توليد و مصرف قرار گرفته است و در آن اختلال میکند.[۱۳] يک کارکردِ ايدئولوژی تبديلِ انتزاعی به مشخص است. مشخصِ مشخص همواره افراد و گروهها و گروهبندیهای سياسی از جمله دولتها هستند. در ايدئولوژیِ نازيسم آن مشخصی که قدرتِ حوزهی انتزاعیِ بحرانانگيز را در دست دارد، يهودی است، انسانِ يهودی، نژادِ يهود، و گروهها، حزبها و دولتهايی که آلتِ دستِ يهود پنداشته میشوند.
.
توضيح و توجيه
در موردِ زمينههای بروزِ هولوکاست میتوان بسيار نوشت. میتوان مجموعهای از عاملهای دينی و غيرِ دينی، کهن و جديد، فکری و اجتماعی، و اقتصادی و سياسی را برشمرد که هولوکاست را باعث شدند. با اين کار میتوان نشان داد که طبيعی بود حادثهها چه جهتی بيابند، اما نمیتوان بر اين مبنا همه چيز را توضيحپذير پنداشت. عنصری وجود دارد که از فهمِ انسانی فراتر میرود، عنصری که در جريانِ پويش عاملها و ترکيبِ فاجعهآميز آنها ايجاد شده و با هيچ تحليلی نمیتوان بدان رسيد. تحليل پاسخگو نيست، چون فاجعه نتيجهی ترکيب است و ترکيب را نمیتوان بازسازی کرد، جون بايد خود را در متن آن قرار داد و دريافت پيشبرندگانِ فاجعه چگونه از آن معجونِ نکبتبار برای پيشبردِ کار نيرو گرفتند، و نمیتوان خود را به قصدِ فهم به جای پيشبرندگانِ فاجعه گذاشت، چون در اين صورت هماحساسی و به ناگزير همدلی و همفکریای لازم میشود که در تصورِ انسانی با پرورشِ اخلاقیِ متعارف نمیگنجد. حادثههای معمولی را میتوان فهميد، بی آنکه با مشکلِ اتهام به همدلی مواجه شد. جهان، تاريخ و بودشی غيرِ اخلاقی دارد و ستم و قتل و غارت در منطقِ آن میگنجند. میفهميم چرا فلان کس بهمان کس را کشت، میتوانيم زمينههای آن را توضيح دهيم و با اين توضيح آن را موجه يا غيرموجه بدانيم. توضيح هميشه به ارزيابی از نظرِ موجه بودن منجر میشود. ولی فاجعههايی وجود دارند که پيشاپيش اين ارزيابی را برنمیتابند و از اين نظر در مسيرِ توضيحی که بخواهد به پرسشِ توجيه راه يابد، قرار نمیگيرند. هولوکاست چنين فاجعهای است.[۱۴] هولوکاست فاجعهی فاجعههاست چون فشردهی مجموعهای از رذالتهای پيشامدرن و مدرن است، دامنه و عمقی بیسابقه دارد و مشخصهاش اين است که در آن گروهی از انسانها به خاطرِ نفسِ بودنشان محکوم به نابودی شدند، به خاطرِ نفس بودن، نه چگونه بودنی، که ممکن بود با تغيير در آن و با تسليم شدن به خواستی از سوی گروهِ کينهورز از خطرِ نابودی رهايی يابند. قتلِ عامِ ارمنیها يه دستِ ترکها فاجعهای بزرگ است، ترکها اما ارمنیها را از دم تيغ نمیگذراندند، اگر ارمنیها به خواستههای آنان تسليمِ مطلق میشدند. در موردِ هولاکوست موضعِ دينی و فکری و سياسیِ يهوديان مطرح نبوده است. يهودی اگر مسيحی میشد و به عضويتِ حزبِ نازی هم درمیآمد، باز مشمولِ فرمانِ قتل بود. در هولوکاست ما با گسستی در جنسِ انسانی مواجه هستيم، نوعی از بشر میخواهد نوعی ديگر را از ميان ببرد، بیتوجه به اين که آحادِ آن چه فکر میکنند، چه مليتی دارند، در چه سنی اند، در چه حالیاند. هولوکاست گسست در انسانيت است.[۱۵] از اين نظر موضوعی است مربوط به کلِ انسانيت. اين خطر، بروز کرده است و باز ممکن است بروز کند.
باز بودن باب پژوهش
با وجودِ کنکاشهای فراوان از زاويههای گوناگون، هنوز بابِ پژوهش در موردِ هولوکاست باز است، نه فقط در زمينهی تفسيرِ دادهها، که کاری است هميشگی و هيچ نسلی و دورانی بینياز از پرداختن به آن نخواهد بود، بلکه در زمينهی کشفِ دادههای تازه و پردازشِ دقيقترِ دادههای پيشين. بحث ميانِ کاردانانِ علومِ انسانی در موردِ هولوکاست همواره گرم بوده است. در عرصهی بحث ميان آنانی که حيثيتِ برشناختهی علمی دارند، در دانشگاههای معتبر تدريس میکنند و مقالههايشان در نشريههای معتبر و کتابهايشان توسطِ انتشاراتیهای معتبر چاپ میشوند، هيچ سخنی از انکارِ واقعيتِ هولوکاست در ميان نيست. بحثها عمدتاً میروند بر سرِ تعيينِ وزنِ حادثه، ديدگاه يا فرد و گروهی خاص در آن توازنی که فاجعهزا شد و رخدادها را در مسيرِ شناختهشدهیشان انداخت. تفسيرِ کلِ فاجعه از ابتدا موضوعِ اختلاف بوده است. بهعنوانِ نمونه در بحثی که در نيمهی دومِ دههی ۱۹۸۰ در آلمان بالا گرفت و زيرِ عنوانِ مشخصِ چالشِ مورخان شهرت يافت، موضوع اين بود که هولوکاست را بايد بر چه زمينهای نشاند، آيا بايستی آن را حادثهای يگانه ديد و ضمنِ توجه به پيشينهی آن ذاتش را کنشِ مطلق دانست، يا آن که بايد آن را در ارتباط با رخدادهای ديگر گذاشت و آن را بهعنوانِ واکنش ديد. بحث را ارنست نولته[۱۶] مورخِ آلمانی برانگيخت با طرحِ اين نظر که هولوکاست واکنشی بوده است از سرِ وحشت به فاجعهای ديگر با انگيزهی تماميتخواهِ مشابهی که در اردوگاههای استالينی تجسم يافته بوده است. سخنِ نولته از دلِ راستِ آلمان برمیآمد. نخستين واکنشِ پربازتاب در مقابلِ آن از آنِ يورگن هابرماس بود که راستگرايان را متهم به رفعِ بلا کرد از طريقِ تلاشی که به خرج میدادند که هولوکاست را واکنش بنمايند و صرفاً پاسخی بدانند به آفتی که به پندارِ آنان از آسيا میآمد و در آن خِطّه پيشتر فاجعهآفرين شده بود. همهی کسانی که بر اين محور پيش رفتند، بر مسؤوليتِ تاريخیِ ملت آلمان تأکيد میکردند و اين که واکنشی جلوه دادنِ جنايتهای هيتلر مقدمهای است بر انداختنِ مسؤوليت بر دوشِ ديگران. در استدلالهای آنان تأکيد بر بیهمتايیِ هولوکاست جای برجستهای داشت. راستگرايان در عوض به نمونههای ديگری از نسلکشی اشاره میکردند، مثلا به نمونهی قتلِ عامِ[۱۷] ارمنيان به دستِ ترکان. چپ در تلاشِ راستگرايان برای آوردنِ نمونههای مشابه عادی، جلوه دادنِ فاجعه را میديد.[۱۸] نمونهی ديگرِ از اين بحثها بحثی است که کتابِ دانيل گُلدهاگن، سياستپژوهِ تاريخنگارِ آمريکايی در پايانِ دههی ۱۹۹۰ برانگيخت. کتابِ گلدهاگن، کارگزارانِ ارادهمند هيتلر[۱۹] نام دارد و نويسنده در آن میکوشد ثابت کند که کارگزارانِ رژيم آدمهای بیارادهای نبودهاند که فقط دستورِ بالا را اجرا کنند؛ آنها از خود مايه میگذاشته و با ميل و علاقه "جهودکُشی" میکردهاند. گلدهاگن برای اثباتِ نظرِ خود يک گردان از پليسهای هامبورگ را که در لهستانِ اشغالشده مستقر شده بودند، برمیرسد و با استناد به نامههايی که اعضای آن برای خانوادههايشان فرستادهاند، روحيهی کاریِ آنان را بازمینمايد. به نظرِ گلدهاگن هولوکاستی را که نازيسم برانگيخت، با يهودستيزیِ عمومیِ رايج در اروپا نمیتوان توضيح داد؛ آلمانیها يهودستيزیِ خاص خود را داشتهاند و با جديتی که خاص خود آنهاست، اين ستيز را پی گرفته و به حدِ آدمکشیِ صنعتیشده رساندهاند. در برابرِ گلدهاگن استدلال شده است که يهودستيزیِ آلمانی تفاوتی ذاتی با يهودستيزیِ رايج در اروپا از سدههای ميانه ندارد و جديت در آدمکشی را هم در آلمانیها میتوان ديد و هم در همدستانِ آلمانیها از مليتهای ديگر در منطقههای اشغالشده. به نظر منتقدان ريشهی فاجعهی آلمانی را بايد در پويشی يافت که عاملهای فاجعهانگيز در آلمان در موقعيتی خاص يافتند. موضوعِ ديگری که کتابِ گلدهاگن آن را به بحثِ همگانی تبديل کرد، موضوعِ تقصيرِ همگانی بود. در موردِ اين موضوع حتا پيش از سقوطِ نازيها بحث آغاز شده است. بحث بر سر اين است که آيا رواست در هنگامِ داوری دربارهی هولوکاست کلِ يک ملت را مسؤول و مقصر دانست.[۲۰]
در اين مدتی که از سقوطِ نازيها میگذرد، نيازِ سياسی و فرهنگی به چيرگی بر گذشته[۲۱] باعث شده است که در آلمان بحث در موردِ گذشته هيچگاه قطع نشود. در اين کشور بر خلافِ ژاپن، که متحدِ آلمان در جنگِ جهانیِ دوم بود و فاجعههای بزرگی در آسيا برانگيخت، خطِ فراموش کردنِ گذشتهها غالب نشد و فرهنگِ يادآوری[۲۲]ای پرورانده شد که احترامِ جهانی را برانگيخت. يکی از ستونهای استوارسازِ دموکراسیِ جديدِ آلمانی اين فرهنگ است.
انکار
يادآوری در برابرِ دو گرايش مینشيند: يکی فراموشی و ديگری انکار. تا دو دهه پس از پايانِ جنگ گرايش به فراموشی در آلمان بسيار قوی بود. کمتر کسی مسؤوليت میپذيرفت و کمتر کسی پيشقدم میشد تا تصويرهای گذشته را در برابرِ چشمِ همگان بازبگشايد. اکثريت میگفتند: نمیدانستيم، نبوديم، نقشی نداشتيم، نديديم، نشنيدم؛ "اصلاً به ما چه مربط؟" با جنبشِ دانشجويی ۶۸ و خيزشِ فرزندان عليهِ پدران و مادران، پردهی فراموشی دريده شد.[۲۳] دانشجويان رو به نسل گذشته کردند و گفتند: شما مسؤول بودهايد، حتا در اين که اگر به راستی نديده و نشنيده باشيد. اين دوران، دورانِ رويکرد به انديشمندانِ انتقادگر است. در آن نسلِ تازهای از انديشمندان پروريده شدند که به استوارگردیِ انديشهی انتقادیِ آزاديخواه نه تنها در آلمان بلکه در کلِ جهان ياری رساندند. انديشمندی چون يورگن هابرماس پروريدهی اين دوران است. فکرِ او فرآوردهی فرهنگِ يادآوری و پيشبرندهی آن است.
در اين پهنه حاشاگران نيز حضور دارند. در اينجا طبعاً ديوارِ حاشا بلند است، چون طبعِِ قضيه میطلبد بلند باشد. انکارِ حادثهای که اين همه شاهد داشته است، نشان میدهد که جهانِ مشترکِ انسانی تا چه حد شکننده است. میتوان دو قسمتش کرد و گفت آن قسمت دروغ است و اين قسمت راست. وقتی بنا بر انکار باشد، ديگر هيچ استدلالی کارگر نيست. استدلال در اين حوزهها معمولاً برای شکستهبندی کردنِ جهانِ مشترک است. آن را از بيخ و بن نمیپذيرد هر آن کسی که نفسِ اشتراک را نمیپذيرد. منکران نفعی در انکار دارند. در آلمان نيز مثلِ بقيهی جهان منکرانِ نامدار همان مجرمانِ نامدار اند.[۲۴] در جاهای ديگر انگيزهی نسلِ اولِ منکران اشتراکِ نظر و در موردهايی اشتراکِ عملی بود که با نازیها در يهودستيزی داشتند. گروههای نئونازی، يعنی آنهايی که بر آن اند از نو نظامِ نازیها را برقرار کنند، آن جايی که بنا را بر انکار میگذارند، پا در جای پای منکرانِ نخستين نهاده و حرفهای آنان را تکرار میکنند. آنان اما معمولاً افتخار کردن بر گذشتهی هيتلری را بر انکارِ آن گذشته ترجيح میدهند. اکثريتِ اعضای گروههای نئونازی را جوانانی تشکيل میدهند که دارای کمترين آگاهی از گذشته هستند. به آنان ايدئولوژیای تزريق میشود که جانمايهی آن ستايش از نفرت و خشونت است. آنان میآموزند که از خارجيان، رنگينپوستان و گروههای دموکرات و چپ نفرت داشته باشند. در اروپا خشونت و نفرتِ آنان در درجهی نخست روکرده به کسانی است که از آسيا و آفريقا آمدهاند. مسلمانان به طورِ ويژه موردِ نفرتِ اين گروهها هستند. آن کسانی که به مسجدهای مسلمانان حمله میبرند، همانیاند که متعرضِ گورستانها و مکانهای عبادی و اجتماعیِ يهوديان میشوند.
.
خوراکِ فکریِ کادرهای رهبریکنندهی اين جريانها را افزون بر نوشتههای رهبرانِ نسلِ اولِ فاشيسم، مجموعهای از نوشتهها در قالبِ مقاله و کتاب تشکيل میدهد که برخی از آنها به بيانِ تاريخ میپردازند. تاريخنويسیِ نئونازیها معمولاً شرحِ عظمتِ دستگاهِ هيتلر و توانِ نظامی آن است. جريانِ اصلیِ راستِ متمايل به فاشيسم اما بيشتر طالبِ نوشتههايی است که گذشته را پاک بنمايند و برای مشکلهای سياسی و اجتماعیِ جهانِ معاصر راهحلهايی در مسيرِ فاشيستی پيش بنهند که چندان از طبعِ روز دور نباشند. در ميانِ اين نوشتهها آثاری وجود دارند که زيرِ عنوانِ تاريخنويسیِ انکارِ هولوکاست دستهبندی میشوند. نويسندگانِ قريب به اتفاقِ آنها کسانیاند که در تاريخ تحصيلِ دانشگاهی نداشته و در مجمعهای علمی فاقدِ نام بهعنوانِ مورخ هستند. معدود تحصيلکردهای که در ميان اين گروه به چشم میخورند، با انگيزههای مختلفی به انکارِ جنايتِ بزرگ رو آوردهاند. نفسِ انکار شهرتآور است و در محفلهايی که انکار را میپسندند، منکر را دارای نام و شخصيت میکند. انکار طبعاً کاسبی نيز هست.
گروهی از منکران خود را "تجديدِ نظر طلب" مینامند. ادعای بازنگرشگری برای دادنِ ظاهری علمی به مشیِ انکار و توجيه است. به تکتکِ ايرادهای به اصطلاح "بازنگرش"گرِ آنان پاسخ داده شده[۲۵]، با وجودِ اين، انکار ادامه دارد، چون دعوا بر سر حقيقت نيست و چون بر سر حقيقت نيست، نمیتوان آن را با دليل و شاهد حل کرد.
.
جنبهی نخست انکار
برای انکار بخشِ بزرگی از واقعيت را ناديده میگيرند و سپس ترکيبی در برابر میگذارند از حقيقتهای پيشِپاافتاده، نيمهحقيقتها و انبوهی دروغ. منطقِ سادهی بداهت میگويد که هزاران تن شهادت دادهاند، اثرهای جنايت فراوانفراوان بهجا ماندهاند و کوهی از پرونده پيش و پسِ فاجعه را مستند کردهاند، پس بايستی پذيرفت وجودِ اين زخمی را که بر جانِ جهان دهان گشوده است. بحث با کسانی که اين منطقِ ساده را نمیپذيرند، بیفايده است. برای آنان نفسِ جنايت مهم نيست، مهم نتيجهگيریهايی است که اينک میشود و آنان نمیخواهند اين نتيجهها را بپذيرند. از حادثه طبعاً میتوان برداشتهای مختلفی داشت[۲۶] و با تفسيرِ آن به نتيجههای مختلفی رسيد. نتيجهگيریها در يک چارچوبِ عمومیِ پذيرفتنی قرار میگيرند، اگر به انکارِ نفسِ موضوع راه نبرند و با ارادهای به مخالفت برنخيزند که میخواهد مانعِ تکرارِ فاجعه شود.
۱
انکار دو جنبه دارد: جنبهای از آن به نفسِ موضوع مربوط میشود و جنبهی ديگر به آگاهی و ارادهای که در برخورد با موضوع برای ممانعت از تکرار آن شکل گرفته است. جنبهی نخستِ انکار، ناديده گرفتنِ فاجعهای است که نه فقط گسستی تمدنی، بلکه گسستی در انسانيت است. آنسان که پيشتر گفته شد منظور از گسست در انسانيت شکافی در جنسِ انسان است، از اين راه که نوعی از انسان خواسته است نوعی ديگر را به طورِ کامل از پهنهی گيتی بزدايد. اين گسست از يک کينهتوزیِ معمول و مرسوم در تاريخ برنخاسته است. آن را مجموعهای از پيشداوریها، فکرهای پليد، حسادتها، دژخيمیها، جاهطلبیها و — فراموش نکنيم — حرصِ چنگ انداختن بر مال و منالِ قربانيان[۲۷] برانگيخته است، اما واکاستنی به اين مجموعه نيست. انکارِ آن محروم کردنِ جهانيان از ادراکِ آن پويشی از ترکيبِ عاملهای فاجعهانگيز است که میتواند از بحرانهای سياسی، خشونت، از خشونتهای گسترده گسستهای تمدنی و از گسستهای تمدنی گسست در انسانيت بسازد. نازیها به کودکانِ خردسالی که روانهی اتاقِ گازشان کردهاند، کينهی مشخصِ شخصی نداشتند. فکر میکردند که آنان نبايد زنده بمانند، چون زندهماندنشان زندهماندنِ ذهنهايی است که به ياد میآورند، به ياد میآورند انسانهايی، حادثههايی و گذشتههايی را. انکارِ هولوکاست نيز به نحوی تکاندهنده مخالفت با يادآوری است. بايستی گفت، آن هم با وحشت، که جنسِ هر دو نوع مخالفت يکی است. آگاهی بر اين امر بايد هشداری باشد در اين مورد که فاجعه میتواند تکرار شود. جريانی از آن، جريانِ مخالفت با يادآوری، هم اکنون ادامه دارد. اين جريان هيچگاه از جاری بودن بازنايستاده است.
این که چرا دو نفر همدیگر را دوست دارند "یک جواب" ندارد. بلکه جواب های مختلفی دارد. یک مجموعه است. در حقیقت رابطه ی عشقی با شکل گرفتنش، شوری در فرد ایجاد می کند. شوری که باعث می شود دیگر نتوانیم آن را تنها به یک احساس نوستالژی و یا بازیابی رابطه گذشته خلاصه کنیم
عشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.
معشوق انعکاسی از عاشق
جستجوی فردی که انعکاسی از ما باشد از شایع ترین تئوری هایی است که به عنوان دلیل انتخاب معشوق بیان می شود. به این مفهوم که در فرد مقابل چیزی که در خودمان نیز وجود دارد، ما را به طرف او جذب می کند. در حقیقت در این نوع عشق انسان در جستجوی "منی دیگر" است. منی که بتواند تصویر مرا چون آیینه در خود انعکاس دهد. منی که برایم آشناست و برایم امنیت به همراه می آورد.
گاهی نیز در جستجوی آیینه ای هستیم که "من ایده آل " را به ما باز گرداند. اگر به عنوان مثال "سخت کوش بودن" جزو ایده آل های ما باشد، اینکه بتوانیم عشق فردی سخت کوش را به خود معطوف کنیم، برایمان تائیدی است از تصویری که می خواهیم از خودمان داشته باشیم.
در حقیقت، ما در این نوع عشق، در جستجوی نگاهی هستیم که ما را در آن تصویری که دوست داریم از خودداشته باشیم تائید کند.هر چه تردید در صحت این تصویراز خود بیشتر باشد، حضور این دیگری به عنوان عاملی اطمینان بخش برای ما حیاتی تر می شود.
البته باید گفت در اغلب عشق ها، به میزانی این بعد به چشم می خورد. هر فردی در رابطه با معشوق تا حدی در جستجوی بازسازی نگاهی است که از خود دارد. نگاه تائید کننده ی دیگری برای ما نمودی است که چقدر با"ایده آل هامان"منطبق هستیم. ولی زمانی که عشق تنها به این جنبه خلاصه شود، می تواند نمودی از شخصیت شکننده فرد عاشق باشد که بدون نگاه مثبت معشوق تمام روانش متزلزل می شود.
یکی دیگر از مشخصاتی که این عشق دارد،ایده آلیزه کردن فرد معشوق است. زیرا که شخص برای اینکه بتواند دیگری را بعنوان آیینه ای که تصویرش را به او باز می گرداند مورد تائید قرار دهد،باید از او در ذهنش شخص "معتبری" بسازد.
معشوق به عنوان موجودی مکمل
در این عشق تفاوت های فرد است که ایجاد کننده ی این احساس کشش بین دو نفر می شود. در اینجا دیگر شخص در جستجوی همتای خود نیست، بلکه در جستجوی کسی است که جایگزین یک سری فقدان های وجودی اش شود. به عنوان مثال فرد منزوی عاشق فردی بسیار اجتماعی می شود.عامل اصلی این کشش یافتن ابعادی است که فرد در خود نمی تواند ایجاد کند. به گفته ی روانشناسان در بسیاری موارد این تفاوت نه تنها می تواند با زمان جذابیتش را از دست بدهد، بلکه بصورت عامل اختلاف طرفین بروز کند. یعنی جنبه هایی که در اول ارتباط عامل اصلی انتخاب فرد بوده اند، به مرور زمان برای فرد عاشق به صورت ضعف هایی غیر قابل تحمل در می آیند تا جایی که می توانند جدایی دو فرد را باعث شوند. به عنوان مثال در نمونه ی بالا اجتماعی بودن فرد به "سبک بودن" یا "فضا گیر بودن" تعبیر شود.
می توان گفت در نوع اول عشق( جستجوی فرد مشابه خود) نیز سیر رابطه می تواند به همین جا ختم شود. یعنی با مرور زمان شخص مقابل انعکاسی می شود از ضعف هایی که فرد درخود تحمل دیدنشان را ندارد و به این صورت عشق کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. زیرا فرد از حضور مداوم کسی که او را پی در پی به یاد ضعف های خودش می اندازد احساس راحتی نمی کند.
برخلاف چیزی که می توانیم تصور کنیم، این دو نوع گرایش( کشش به فرد مشابه و یا متفاوت ) می توانند به طور هم زمان در یک فرد وجود داشته باشد. در حقیقت روان انسان به دلیل پیچیدگی که دارد، قادر است در خود تناقضات بسیاری را جا بدهد. در روانشناسی احساسات متناقض، حضور یکدیگر را همیشه نفی نمی کنند.سیاه و سفید می توانند هم زمان با هم وجود داشته باشند و همین تناقضات هستند که دینامیک روانی ما را باعث می شوند.
روانشناسان معتقدند یک سری از دلایل انتخاب عشقی از ناخود آگاه و بخش دیگرش آگاهانه می باشد.
به عقیده "وینچ" ، ما در خیلی مواقع در بخش "خود آگاه ذهن مان" برای انتخاب در جستجوی شباهت های فرد مقابل هستیم."ارزش ها و علائق مشترک"در این انتخاب نقش بازی می کنند. در صورتی که بخش"مکمل" عشق را تا حدود زیادی "ساختار شخصیت" افراد و نیاز های عاطفی و عمیق و در خیلی موارد ناخود آگاه شان عامل می شوند. اساس این نظر وینچ عقاید فروید در این زمینه است. در حقیقت فروید در کتاب "مقدمه ای بر نارسیسیسم" ، عنوان می کند که در تجربیات بالینی اش مشاهده نموده است که افراد خود شیفته گرایش زیادی به انتخاب اشخاص وابسته و مطیع دارند.
در حقیقت وینچ در کاری تحقیقی، می خواست صحت و سقم این گفته ی فروید را به محک آزمایش بگذارد. او با استفاده از متدهای آماری(آنالیز فاکتوریل) به بررسی گروهی از زوج ها پرداخت. وی در تحقیقاتش نشان داد که مردهای خود مرکز و خود شیفته، گرایش به انتخاب زنانی دارند که تصویری منفی از خود دارند و مدام در حال ملامت خود هستند. در حالی که زنان خود شیفته و خود محور بیشتر مردان مضطرب و تشنه حمایت را انتخاب می کنند.
محققین دیگری مثل شوتز و ویلی نیز در تحقیقات بعدی به نتایجی مشابه رسیدند. به عقیده شوتز عاملی که در انتخاب های عاشقانه موثر است این است که کاراکترهایی که در رفتار فرد بروز می کند، با نیازهای درونی و ناخودآگاه فرد مقابل منطبق و هماهنگ باشد (و بالعکس).
بی تردید چون شخصیت انسان ها بعدهای متفاوت و پیچیده ای دارد، می توانیم تصور کنیم که در بعدهای مختلف افراد نقش هاي مختلفي را بعهده داشته باشند.
در خیلی زوج ها، اگر این احساس عشق ایجاد می شود بخاطر این است که مکمل بودنشان در زمینه های گوناگون با عوض شدن نقش ها همراه است.
مثال زیر ما را به درک این مطلب یاری می دهد:
آقایی دوست دارد در زندگی روزمره و اجتماعی، کنترل همه چیز را در دست او باشد. این تمایل با انتظاراتی که همسر این شخص از او دارد، منطبق است. ولی در زمینه ی جنسی زن است که دوست دارد نقش فعال داشته باشد و همه چیز را هدایت کند. این رفتار بسیار مورد علاقه مرد می باشد. زیرا او ترجیح می دهد که موقع نزدیکی منفعل بماند. در این زوج مشاهده می کنیم که بعد مکمل بودن وجود دارد، ولی در زمینه های مختلف رل ها تغییر می کند. اگر در این زوج عشق ادامه پیدا می کند بخاطر این است که زمینه هایی که در آن مکمل هستند با هم منطبق می باشند.
شباهت بدون مکمل بودن
شباهت زیاد ساختار روانی، می تواند مانع دوام رابطه عاطفی باشد. به عنوان نمونه، اگر در طرفین، نیاز به کنترل و هدایت دیگری در همه ی زمینه ها به یک شدت وجود داشته باشد، احتمال این که بین این دو فرد نزدیکی عاشقانه دوام پیدا کند کم است. در این شرایط حتی اگر کششی هم بین دو فرد ایجاد شود، بعد از پایان فاز " ایده آل کردن دیگری " و با شروع زندگی واقعی، با هم وارد یک" بازی قدرت " خواهند شد که در آن هر کدام سعی می کند قانون خود را به دیگری تحمیل کند. یا به عنوان مثال اگردرهر دو طرفین این نیاز وجود داشته باشد که دیگری برایش رل "حمایت مادرانه " را ایفا کند و خود نتواند این رل را برای او بازی کند، باز هم امکان تداوم رابطه ی عاطفی کاهش خواهد یافت. در چنین رابطه ای، هر دو احساس محرومیت می کنند. زیرا نه چیزی که انتظار دارند بر آورده می شود و نه خود می توانند به نیاز دیگری پاسخ گو باشند.
مکمل کامل بدون شباهت
در اینجا برای درک این نوع رابطه، مثال زیر را عنوان می کنیم:
رابطه ای را فرض کنید که در آن یکی از طرفین ( مثلا زن ) احتیاج مداوم به انتقاد کردن و کوچک کردن دیگری دارد و طرف مقابل در نقشي که دارد کاملا احساس رضایت می کند . زیرا نقشي است که از کودکی به او اهدا شده است و با گذشت زمان، رل "قربانی بودن" برایش نقش حیاتی پیدا کرده است. زمانی که تحقیر می شود، می تواند به دیگران از اخلاق و بر خورد زنش شکایت کند و با دادن رل قربانی به خود، دلسوزی دیگران را برانگیزد.
این رابطه، رابطه ایست که شانس ادامه اش زیاد است . زیرا هر کدام از طرفین به گونه ای به دیگری نیاز د






