گفت پیغمبر به اصحاب کبار
تن مپوشـــانید از بـــاد بهار
انچه با برگ درختـان میکنــد
با تن و جان شما ان میکنـــد
"مولوی"
جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"
گفت پیغمبر به اصحاب کبار
تن مپوشـــانید از بـــاد بهار
انچه با برگ درختـان میکنــد
با تن و جان شما ان میکنـــد
"مولوی"
ای چینگ چینی
«ای چینگ» و یا «کتاب تغییرات» یکی از کهن ترین کتابهای چین عهد باستان است. معتقدان و خوانندگان این کتاب، سکه میاندازند و نقش و رمزی به دست میآورند و تفسیر آن را در درون کتاب جستجو میکنند. به نظر آنان تفسیر این نقش و رمز در واقع پاسخ ای چینگ به پرسش آنان در مورد آینده است. در یک کلام، ایچینگ کتاب پیش گویی است.
یک دوست بسیار عزیز کتابی را به من هدیه داده است که به نظر من بسیار خواندنی است . کتاب راز گل زرین ٬ کتاب زندگی به روایت چینیان ٬ با گفتاری از کارل گوستاو یونگ ٬ کتابی بسیار خواندنی است که از دریافت آن بسیار خوشحال شدم . این کتاب که نوشته ریچارد ویلهلم می باشد ٬در بهار ۱۳۸۴ و برای اولین بار توسط سیمین موحد ترجمه و توسط نشر ورجاوند به چاپ رسیده است . .....
توجه به انسان و شناسايي مسئله اي وي است كه از قديم الايام مورد توجه مذاهب و مكاتب و فرهنگ هاي گوناگون بوده است و كمتر سيستم فكري و فلسفي را مي توان سراغ گرفت كه به گونه اي به شناسايي انسان نپرداخته باشد . از مكاتب و مذاهب هند گرفته تا فلسفه يونان و روم ، از تفكرات انديشمندان قرون وسطاي مسيحي گرفته تا انديشه هاي اصيل اسلامي ، از رنسانس گرفته توا عصر حاضر ، همواره شناسايي انسان و توجه به ابعاد وجودي وي مورد نظر بوده است .....
نگاهي به فيلم « ذهن زيبا» ساخته محسن قصابيان
«خوابم يا بيدار...» ؟
سمانه احمدي
سايت خبري سيما فيلم: زني نويسنده در آرزوي پيشرفت در كارش به توصيه دوستش ليلا همراه شوهر و تنها دخترش از شمال كشور به سمت تهران حركت مي كنند. مشاجرهاي لفظي ميان اين زوج جوان باعث تصادف با يك كاميون ميشود. زن به كما مي رود و در اغماء با شرايطي روبه رو مي شود كه مسير زندگي او و اطرافيانش را تغيير ميدهد.....
بررسي آركي تايپي يونگ گره از آن مي گشود و دو ديگر ، بازتاب مستقيم همين بن مايه ها از يك سو و حضور و تلفيق آشكار كسان اين حكايت در بوف كور صادق هدايت از ديگر سو اما در ساختاري متفاوت بود كه به آن نيز خواهم پرداخت. 
ویژه نامه روزنامه کارگزاران را اینجا ببینید.
|
|
ویژه نامه روزنامه ایران را این اینجا ببینید
دوستان را به مطالعه این شماره «آیین» -که حاوی بحثهای مهمی در حوزه اندیشه سیاسی است- دعوت میکنیم و ضمنا متذکر میشویم مشترک شدن نشریه «آیین» (با هزینه 10 هزار تومان برای یکسال)، میتواند در تقویت نشریه و انتشار منظم آن مؤثر باشد.
دوستانی که قصد اشتراک نشریه را دارند میتوانند بوسیله فرم اشتراک مندرج در نشریه و یا مراجعه به این آدرس اقدام کنند:خیابان سمیه- بین سپهبدقرنی و نجاتاللهی(ویلا)-پلاک 174-طبقه ششم-دفتر نشریه «آیین»
"اعتماد ملی" و "اعتماد" روی اینترنت هنوز چیزی نذاشتند . ولی اونها هم بسیا جالب است از دست ندین.
سلام دوستان و گزارش کامل و جامعی است الحق انصاف اگر کمی واقعا کمی انگلیسی بلد باشید کلی اطلاعات مفید از توش میقاپید.
باعث میشه ادم دید نزدیک به واقع تری به داشتها و نداشتهای کشورش و جامعه اش داشته باشه.
اینم لینک : گزارش توسعه انسانی ۲۰۰۶
Full Report [PDF 8 Mb.]
Click here to view all chapters
كارل گوستاو يونگ روان شناس معروف با توجه به ديدگاه خاص خود آثار هنري را به سه گروه عمده نقسيم كرده است:
" گروه اول مخصوص زيستن هنرمند در رون گوره هاي خاص اجتماعي اند و كنش ها و واكنش ها ي درون گروهي و برون گروهي را باز مي تابانند."
"گروه دوم اگر چه همچنان پذيراي گزينش ها و ارزش هاي گروه اند اما نيزها و خواست هاي گروه را در انگاره ها و تصوير هاي كلي تري منعكس مي كنند."
" گروه سوم از عميق ترين و فراگير ترين ترس ها و نگراني ها و آرزوهاي آدميان سخن مي گويند".1....
همه ما خواب میبینیم، اما اگر در مرحله خواب REM بیدارمان کنند، به ندرت به یاد میآوریم که چه خوابی دیدهایم. فرضیههای بسیاری درباره رویا وجود دارد. زیگموند فروید اعتقاد داشت رویاها بیان کننده ذهن ناخودآگاه ما هستند که غرایز مختلف را آشکار میسازند. کارل یونگ یکی از هواخواهان فروید نیز اهمیت زیادی برای معانی رویاها قائل است. اما نمادهایی را که یونگ ترسیم میکند، بیشتر به فرضیه خود او یعنی ، کهن الگوهای جهانی و ضمیر ناخودآگاه همگانی ، که اغلب از نوع معنوی و مذهبی هستند، نزدیک است. .....
كاركرد كهنالگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعى
نوشته رِنالدو ج. مادیورو و جوزف ب. ویلرایت
ترجمه بهزاد بركت
یونگ براى توصیف نوعى صورتبندى اولیه كمابیش یكدست از ساحتِ كهن الگویى روان، در ابتدا طیفى از اصطلاحات، از جمله صورت ازلى را به كار مىبُرد، امّا در 1919 براى اولینبار از واژه كهن الگو استفاده كرد. از آن زمان تا پایان عمر، تلاش براى كشف جنبههاى ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناآگاه جمعى ــ یا به تعبیر نهایى او، روان عینیتیافته ــ در روند تكامل انسان، كانون توجه كارهاى نظرى و فعالیتهاى بالینىاش قرار گرفت.
یونگ، موضع فكرى فروید را، نهچندان مورد چند و چون قرار داد، نه انكار كرد و نه با فرا رفتن از آن جایگزینى برایش ارائه كرد، بلكه از بدو فعالیتهایش این موضع را گسترش داد و عمق بخشید. احساس او این بود كه آراى همكارش دقت لازم را دارد اما آنگونه فراگیر نیست كه به نحو مناسبى كاركردهاى پیچیده ذهن را توصیف كند. از دیدِ او تأكید فروید بر اهمیت انحصارى جنسیت و باور جبرى به اصالت فردىِ موجودیت روانى ـ زیستى، قابل دفاع نبود.
در پرتو رویكرد متوازن یونگ به روان، كلاید كلوك هون مردمشناس، نظر تأملبرانگیزى دارد كه در اینجا به اجمال به آن مىپردازیم. او مىنویسد: هر آدمى، از بعضى جهات، همانند همه آدمهاست، همانند بعضى از آدمهاست، همانند هیچ كس نیست. این گزاره، به نحوى خاص به ما كمك مىكند تا روانشناسى مبتنى بر آراى یونگ و نیز مفهوم كهن الگو را در چشمانداز مناسبى قرار دهیم. هرچند یونگ هرگز اهمیت فرهنگ و متغیرهاى منحصر به تاریخچه زندگى شخصى را در تكوین موجودیت فرد انكار نكرد، با عطف توجه به میراث سیر تكامل انواع و وحدت روانى نوع انسان، بیشترین نقش را در پیشبرد روانكاوى داشت. مبناى احتجاج كلنگر یونگ این بود كه بدون لحاظ كردنِ نفوذ متقابل نیروهاى اجتماعى ـ فرهنگى، شخصى و كهنالگویى (فراشخصى)، امكان درك روان و ضمیر ناآگاه پدید نخواهد آمد. كتنِر (Ketner) ، با توجه به رویكرد یونگ به گزاره كلوك هون، اشارهاى شایسته دارد: «در یك كلام، نحوه عملكرد كهن الگو چنین است: یك مضمون اصلى، الگوهاى قابل شناختِ تغییرات، و تحوّلى خاص و منحصربهفرد در یك مورد مشخّص.» .....
نویسنده: نيما قاسمي
منبع: باشگاه اندیشه 14/1/1384
ما امروزه خواب، و روياهايي را که در حالت خواب مي بينيم، پديده اي روانشناختي محسوب مي کنيم. سهروردي تصريح دارد که صور مثالي مورد نظر او در حالت خواب و در قالب روياها قابل مشاهده هستند. بنابراين ما مي توانيم اميدوار باشيم که تجربيات مورد استناد سهروردي در باب عالم مثال، تفاوت ذاتي با تجربيات مورد استناد يونگ نداشته اند. مشاهدات سهروردي و ديگر فلاسفهء اشراقي در اين مورد، نمي توانسته اند از جنسي متفاوت با تجربيات روانشناختي بوده باشند. اين موضوع زماني مسجل به نظر مي رسد، که يادآوري کنيم حکماء اشراقي نام ديگري نيز براي عالم مثال يا برزخ به کار برده اند. و آن " عالم خيال " است. احتمالآ تا پيش از ابداع سهروردي، اين واژه دلالتي بيش از آنچه در نزد مردم عامي داشته، نداشته است. خيال به تصوراتي گفته مي شد که هر کس مي توانست در بيداري و به طور ارادي آنها را خلق کند. و معادل با واژه اي مثل وهم است. کنش خلق اين خيالات يا اوهام را نيز " تخيل " يا " توهم " مي گفتند. اما حکماء اشراقي از تعبير " عالم خيال " استفاده کردند. به عبارت ديگر اين قبيل خيالات را دارندهء مرتبهء مستقلي در مراتب وجود دانستند. و تذکر دادند که خيالات انسان دو قسم است: 1- خيال منفصل 2 – خيال متصل. ....
نویسنده: نيما قاسمي
منبع: باشگاه اندیشه 30/12/1383
چنانکه از ديدگاه يونگ دو واژهء روح و ماده، اگر به طور کامل مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرند، هيچکدام بر ديگري از حيث معرفتي برتري نخواهند يافت! از نظر او هر دوي اين واژگان "...متافيزيکي و هر دو، منصفانه و هر دو نمادين است! " برتري معرفت شناختي يکي بر ديگري و وجاهت يکي در مقابل موهومي و خرافي دانستن آن ديگري از دوره اي به دوره اي ديگر، به زعم يونگ تنها به روح و مشرب زمانه بستگي دارد که خود چيزي نيست جز سليقه و خواست مردم در انتخاب کيفيت و نوعيت تجربيات روزمرهء شان. احتمالآ اين تغيير سليقه که در پايان دوره هاي تاريخي رخ مي دهد، علل بنياديني دارد. اما آنچنان بنيادين که شايد هيچگاه قابل مشاهده نباشند. به همين جهت است که يونگ ترجيح مي دهد بگويد اين تغيير سليقه ها، در کل واکنشي ست به تآکيد بر نوع خاصي از تجربيات که سنتي ناميده مي شوند. و احتمالآ در يک نگاه کلان، لازمهء رشد آگاهي بشر باشد. اما به هر حال، مردم هر دوراني، از حيث آگاهي، در درجات مختلفي قرار دارند. و اين بر رفتار تاريخي آنان اثر مي گذارد. ( چنانکه يونگ در مقاله اي ديگر به اين موضوع مي پردازد. ) عموم مردم به زعم يونگ، مشرب جديد زمانه را – گويا به شيوه اي بيشتر شهودي – زودتر در مي يابند و هر چه در سلسله مراتب آگاهي در جامعه پايين تر بياييم اين نکته بيشتر مصداق پيدا مي کند. از اين جهت است که مثلآ مسيحيت ابتدا در ميان عوام رشد و گسترش پيدا کرد. و اين در حالي بود که قشر تحصيل کرده و نخبهء جامعهء روم آن زمان، مجذوب آخرين کوشش فکري و فلسفي فرهنگ خود، يعني نوافلاطوني گرايي، از پذيرش فرهنگ جديدي که در حال گسترش بود، سر باز مي زدند! در حقيقت نخبگان هر دوره اي، مشکل تر و دشوارتر چنين چرخش هاي بزرگي را مي پذيرند. و اين دشواري به جهت تقيدات و التزامات ذهني و خودآگاهانه اي ست، که نسبت به شيوهء فعلي زندگي دارند. ( چيزي که در بين عوام کمتر و ضعيف ترست.) اين حرف به اين معنا نيست که نخبگان در چرخش هاي بزرگ تاريخي همواره دنباله روي اقشار ديگر اجتماعند. بلکه فقط به اين معناست که يک فرد نخبه، صرفنظر از اتخاذ موضع موافق يا مخالف مشرب جديد زمانه، بيشتر دچار چالش در سطح آگاهي مي شود. منازعات فکري و مجادلات فلسفي در هر کدام از اين مقاطع بحراني تاريخ، بازتاب و بازنماي چنين چالش هايي هستند. .....
دكتر اكرم جودى نعمتى - عضو هيات علمى
نماد علامت محسوسى است كه واقعيتى قدسى و ماورايى را به نحو رازآلودى نمايش مىدهد و از آنجا كه با عاطفه و جان آدمى پيوند بنيادين دارد، از نخستين دورههاى پيدايى بشر، در زندگى او حضور داشته به پديدههاى هستى معنا مىبخشيده است. با ظهور دوره رنسانس، از ارزش نمادها در اروپا كاسته شد و به بهانه توجيه علمى - عقلانى نداشتن نمادها، اعتقاد به آنها از خصايص ملل عقب مانده و خرافى شمرده شد. با اينهمه مكتب سمبوليسم در همان زمان با محور قرار دادن نمادها در عرصه هنر و ادبيات شكل گرفت تا پناهگاه روحى انسان سرگشته عصر علمو صنعت گردد.
مقاله حاضر بااشاره به جريانهاى فوق، زمينههاى نمادين رنگ سبز در اسلام و انعكاس آن را در شعر ناصر خسرو، شاعر شيعى قرن پنجم هجرى، بعنوان نمونه بررسى مىكند تا نشان دهد كه نمادها چگونه مىتوانند به نگاه انسان و آثار هنرى ژرفا بخشند ....
بخشهايي از فيلم + ايميلهايي از يونان و آمريکا
سلام عرض شد!
امروز ميخوام بطور مفصل به فيلم «300» بپردازم، البته در اين روزها مطالب زيادي در اين رابطه گفته شده، اما من نمي خوام حرفهاي تکراري بزنم، و مطمئنا بعد از خوندن اين مطلب به نکات تازه اي دست خواهيد يافت.
حدود سه چهار هفته پيش بود که براي اولين بار در «سخن مبين» مطلبي را از قول دوست عزيزم مهندس روان پوريان که در سوئد هستند نوشته بودم که هشداري بود در رابطه با فيلم "The 300" که به جرات مي تونم بگم يکي از اولين رسانه هاي فارسي زبان بوديم که به اين مسئله پرداختيم.
هفته پيش روز سه شنبه در شماره 683 روزانه هم در قسمت ستون آزاد در مطلبي با عنوان «يوناني هاي خوش تيپ، ايراني هاي وحشي» بطور مفصل به اين موضوع پرداخته شد. در شماره پيشين روزانه (686) در قسمت سخن مبين هم لينکي را گذاشته بودي که با مراجعه به اون مي تونيد طومار اعتراضي را امضا کنيد.
در شماره امروز هم در قسمت مطالب ارسالي اعضا، نوشته اي از دکتر مجيدي هست که مي تونيد با خوندن اين مطالب با جزئيات مسئله بيشتر آشنا بشيد.
و اما مطالبي که امروز مي خوام بگم: از نظر تاريخي اونجوري که من در مطالعاتم فهميدم، در سالهاي حدود 480 قبل از ميلاد، ایران به یونان حمله می کند و یونانیان برای به دست آوردن فرصت بیشتر برای ساخت یک نیروی دریایی بزرگ، سپاهی را به تنگه ترموفیل می فرستند تا سپاه بزرگ خشایارشاه را معطل کند. سپاه خشایار شاه پس از صرف وقت برای شکست دادن آن سپاه در کنار جزیره سالامیس به جنگ یونانیان می رود اما در جنگ دریایی سالامیس شکست سختی از یونانیان میخورد. موضوع فيلم «300» تقريبا در اين رابطه است. و اما اون چيزي که باعث شده ايرانيان در سراسر جهان به آن اعتراض کنند، نوع به تصوير کشيدن سپاهيان ايران و شخص خشايارشاه مي باشد.

مردمسالاری یا دموکراسی یکی از شیوههای حکومت است که در آن اختیار تغییر دادن قانونهای اصلی و همچنین تغییر دادن طرز حکومت در دست شهروندان رأیدهنده است. به این شهروندان رأیدهنده معمولاً با نام "مردم" اشاره میشود. همچنین در سیستم مردمسالاری همه تصمیمات از سوی نمایندگان رأیدهندگان و تأئید مردم گرفته میشوند. روش تأئید تصمیمات از سوی مردم در این سیستم اینست که انتخاباتی انجام میگیرد و نمایندگانی از سوی مردم برگزیده میشوند. تأئید یک تصمیم از سوی این نمایندگان انتخاب شده به منزله تأئید آن تصمیم از سوی مردم بشمار میآید. از سوی دیگر به برقراری حکومت قانون نیاز است تا تصمیمات و تأئیدات مردم (از طریق نمایندگانشان) ضمانت اجرایی پیدا کند و اجرا شود.
در یک نظام دموکراتیک، حکومت به هیچ عنوان حق یک فرد، گروه، خانواده و یا صنف نیست و ملاک حقوق شهروندی نظر اکثریت مردم آن جامعه است نه حقوق از پیش تعیین شده الهی یا غیر الهی.
گاه در یک نظام مردمسالار، پادشاهی مشروطه نیز میتواند گنجانده شود. در چنین حالتی پادشاه و خاندان وی اختیارات بسیار محدودی دارند که با دامنه اختیارات اصلی که در دست مردم است برخورد و ناسازگاری نداشته و خاندان پادشاهی در این روش تنها نقش یک نماد برای کشور را بر عهده دارند.
کارل گوستاو یونگ دموکراسی را یکی از راههای تعدیل و متوازن ساختن غرایز قدرتطلبی در عرصهٔ سیاست میداند :دموکراسی این امکان را فراهم میسازد که غرایز مورد بحث در سیمای منازعات خانگی که زندگی سیاسی خوانذه میشود به مصرف برسند .به گفتهٔ وی دموکراسی در واقع یک نهاد متعالی روانشناختی است که سرشت بشر را آنچنان که است میپذیرد و در درون مرزهای ملی ,مجالی برای ضرورت کشاکش فراهم میسازد .در یک دموکراسی دشمنی مکرر فرد با دیگران نیاز وی به پرخاشگری و قدرتطلبی او در درون مرزهای قانون و در سطح قابل تحملی از سیاهکاری و فساد مجال بروز آزادانه مییابند .در نتیجه دموکراسی با پذیرش درونی کردن و سپس محدود ساختن غرایز دشمنی و پرخاشگری به محدودهٔ داخلی کشور ,تا حد معینی از نیاز به دشمنان و جنگهای داخلی میکاهد .
· والتر اودانیک ,ولودیمیر .یونگ و سیاست .ترجمه علیرضا طیب .نشر نی 1379
بسیاری فکر میکنند که میدانند نقشه دنیا چه شکلی دارد ، ولی شاید نقشههای این نوشته نظر بسیاری از ما را عوض کنند:
در این نقشهها به جای اینکه وسعت یک کشور بر اساس وسعت جغرافیایی و مساحت نشان داده شود ، بر حسب نسبتهای آماری به نمایش گذاشته میشود. به این کار اصطلاحا cartogram گفته میشود. این نقشهها با همکاری دانشگاه میشیگان و شفیلد درست شدهاند :
مصرف الکل: یک فرد ساکن اروپای غربی به طور متوسط سه برابر ساکنان مناطق دیگر جهان الکل استفاده میکند. از این لحاظ اوگاندا ، لوگزامبورگ ، جمهوری چک و ایرلند ، در صدر جدول قرار دارند.
.jpg)
شیوع ایدز: این نقشه شیوع ایدز در بین افراد بین 15 تا 49 سال را نشان میدهد. در Swaziland کشوری در جنوب شرقی آفریقا ، از هر 10 نفر ، 4 نفر به HIV مبتلا است. به طور کلی در مرکز و جنوب آفریقا شیوع ایدز بسیار بالا است.
هزینه نظامی : آمریکا سالانه 353 میلیارد دلار در امور نظامی صرف میکند ، هزینه نظامی کل دنیا 789 میلیارد دلار است. 
جنگ و مرگ ناشی از آن : 26 درصد مرگها به تنهایی در کنگو اتفاق افتاده است که در نقشه سیاهرنگ است ، 9 کشور به تنهایی 70 درصد مرگ و میرهای نشای از جنگ را دارند ، اما بالاترین میزان مرگ ناشی از جنگ در برونئی اتفاق افتاده که در آن از هر 1000 نفر سالانه 1.2 نفر در اثر جنگ میمیرند.

ثروت جهان در سال 2002 میلادی : مقایسه ثروت جهان بین سالهای 1500 و 2002 میلادی بسیار جالب است ،46 درصد ثروت جهان متعلق به آمریکای شمالی ، اروپای غربی و ژاپن است.
« کارل گوستاو يونگ »

مراقب مشکلات بزرگ باش .
آنها گاه در لباس « فرصت های بزرگ » خود را نشان می دهند .
علم خواب
la science des reves

نويسنده و کارگردان: ميشل گوندري. موسيقي: ژان-ميشل برنار. مدير فيلمبرداري: ژان-لويي بون پوان. تدوين: ژوليت ولفرينگ. طراح صحنه: آن چاکراوارتي، پي ير پل، استفاني روزنبام. بازيگران: گائل گارسيا برنال[استفان ميرو]، شارلوت گينزبورگ[استفاني]، آلن شابات[گاي]، ميو ميو[کريستين ميرو]، پي ير ونه ک[آقاي پوشه]. ١٠٥ دقيقه.محصول ٢٠٠٦ فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: The Science of Sleep
استفان ميرو جواني خجالتي، بعد از مرگ پدرش مکزيک را ترک کرده و در آپارتماني کوچک در پاريس ساکن مي شود. وقتي متوجه مي شود که اسير عشق همسايه اش استفاني شده، نمي تواند احساسات خود را کنترل کند. دنياي خيال او آن قدر گسترده و بي حد و مرز است که به زودي شروع به استفاده از حوادث خواب هايش در زندگي واقع مي کند. بعد از مدتي روياها و زندگي واقعي ان چنان در هم فرو مي روند که استفاني تحت فشار قرار گرفته و عشق او را رد مي کند. اما واقعاً استفاني عشق او را رد کرده يا همه چيز در رويا اتفاق افتاده؟
چرا بايد ديد؟
اين يک اصل مسلم روانشناسي است که بسياري از مردم به هنگام ناخشنودي از واقعيت ها به دامن رويا پناه مي برند، اما در اغلب اين موارد نتيجه حاصله بسيار تلخ است. ولي گوندري با تکيه بر اين اصل سوالي تازه مطرح مي کند: اگر روياها تبديل به حقيقت شوند، چه خواهد شد؟
گوندري متولد ١٩٦٣ ورساي فرانسه است. در جواني عاشق موسيقي پاپ بوده و مي خواسته مخترع و نقاش شود، اما با ورود به مدرسه هنري پاريس در دهه ١٩٨٠ و تحصيل در رشته گرافيک همه چيز برايش عوض شد. کار در زمينه موسيقي و ويديو کليپ[گروهIAM] باعث شد تا از اواخر اين دهه شروع به فيلمسازي کند. در ١٩٩٨ جايزه اول جشنواره اوبرهاوزن براي فيلم کوتاه نامه دريافت کرد و در در سال ٢٠٠١ با فيلم طبيعت انسان موفق شد توجه منتقدان و تماشاگران را به خود جلب کند. اما شهرت واقعي در سال ٢٠٠٤ با فيلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind به سراغش آمد. فيلم که بر ا اساس سناريويي از چارلي کافمن ساخته شده بود، در جشنواره کن خوش درخشيد و جايزه کارگرداني جشنواره هايي چون تورنتو و واشنگتن نصيب گوندري ساخت. و اينک گوندري بعد از وقفه اي کوتاه و بدون حضور کافمن با فيلمي تازه بازگشته است. فيلمي که باز هم با تم حافظه و زيرساخت هاي ذهن آدمي سر و کار دارد البته اين بار به جاي اين که فيلم او وارد ذهن ما شود، از ما دعوت مي کند تا به درون ذهن او قدم بگذاريم.
علم خواب براي کساني با کارهاي گوندري آشنا هستند دو سال همانند مطرح مي کند: اين که او بدون کافمن تا چه حد موفق بوده؟ و اين که اگر کافمن فيلمنامه اين يکي را هم نوشته بود، حاصل کار چگونه فيلمي از آب در مي آمد؟
با اين حال علم خواب فيلم مستقلي است که با هزينه ٦ ميليون دلار ساخته شده و در جشنواره سندنس هم مورد استقبال خوبي هم قرار گرفته، پس يقيناً تماشاي آن خالي از لطف نخواهد بود. اما براي ترغيب شما که موسيقي را دوست داريد اضافه مي کنم: همه ما وقتي به يک ترانه گوش مي کنيم در ذهن خود ويديو کليپي را مي سازيم که تنها ببيننده آن به شمار مي رويم. اين ويديو کليپ با تصاويري که از دنياي پيرامون خود در ذهن ثبت کرده ايم ساخته مي شود و ترانه در پس زمينه آنها قرا رمي گيرد.شايد تا امروز به اين امر آگاهي نداشتيد، پس خودتان را به دست گوندري و فيلمش بسپاريد تا در اين زمينه به شما آگاهي لازم را بدهند. پشيمان نخواهيد شد!خواب ها هنوز يک معما به شمار مي روند و تازماني که با خواب هايتان کنار نياييد، نخواهيد توانست با واقعيت ها هم کنار بياييد!
ژانر: کمدي، درام، فانتزي، عاشقانه.
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----
تا قبل از به تسلط رسیدن جناب یونگ به مسائل روانشناختی و آگاهی ایشان بر علومی مانند فلسفه، روانشناسی، پزشکی و علوم تجربی، روانشناسان دیگری چون فروید روان را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم کرده بودند. اما با وجود معجزه ای مثل یونگ، روان، ذهن،mind و یا psyche(سایکی) با سه بخش تعریف میشود:

1- آگاهی، Concious و یا Ego که بیشتر به این نام در ادبیات یونگ آورده شده و در کتاب روانشناسی تحلیلی یونگ "خودساره" ترجمه گردیده است.
2- ناخودآگاه شخصی personal unconscious
3- ناخودآگاه جمعی collective unconscious که مجموعهای از آرکِ تایپهاستarchetypes
1_ ایگو
یعنی افکار و ادراکات و رفتارهایی که به آن آگاهیم. بخشی از خود که درواقع میشناسیمش و به طور خلاصه ایگو همان چیزیست که در تصورمان راجع به " من" داریم!
این ایگو درعین سادگی، بدجنس ولی کودن و به خاطر آگاهی کمی که دارد( به نسبت حجم آن همه اطلاعات موجود در ناخودآگاه)، مثل دربان مراقب است کسی یا چیزی را که نمیشناسد و نمیخواهد، وارد نشود یعنی فیلتر روان!
2_ ناخودآگاه شخصی
در واقع انباری ذهن است که از زمان بسته شدن نطفه انسان آغاز میشود. فکرش را بکنید از همان ابتدای جنینی، انسان همه اتفاقات دور و برش را در ناخودآگاه شخصی خود حفظ میکند. حتی صدای هواپیمایی که از بالای سر مادر ردمیشود( از زمانیکه ابزار شنیدن پیدا میکند) و یا صدای خشن و یا مهربان پدر(قابل توجه پدرهای عصبانی!)را در حافظه ذخیره میکند و خلاصه اگر ماکرو سافت میخواست برای حافظه هر انسانی یک فضای مادی درست کند شاید برای هر فرد چندین برابر کره زمین ، مجبور به تهیه بُرد الکترونیکی بود!
حالا این ناخودآگاه که مثل هیچ چیزی نیست چون نه دست یافتنی است و نه کوچک و هنوز هیچکس حتی جناب یونگ، ادعای شناختش را ندارد پُر است از چیزهایی که به ترتیب زمانی، آنجا ذخیره شده و گاهی در خواب و گاهی هم در بیداری تلنگرهایی به ما میزند و ما از آثار و نتایجی که به آن آگاه می شویم پی به وجودش میبریم.
مثلاً اتفاق افتاده که فردی در زمان نیمه بیهوشی(بعد از عمل جراحی) ژاپنی حرف زده و اطرافیان متحیر شدهاند که ایشان تا کنون نه دوست ژاپنی داشته و نه به آن دیار رفته است. روانشناسان میگویند این فرد در زمانی که خدا می داند چه وقت (حتی کودکی چند ماهه) دیالوگی ژاپنی را در فیلمی شنیدهاست و این کلمات بیگانه به همان شکل در ناخودآگاه باقی ماندهاست. در واقع هر صحبت و صدایی را که گوش میشنود و یا چشم میبیند و باقی حواس احساس میکنند، حتی اگر در همان لحظه وقوع دقت نشوند، در حافظه و ناخودآگاه، بی هیچ کم و کاستی ذخیره میشود.
از همه مهمتر و آنچه استادانی مانند یونگ و فروید را به چیزی به نام ناخودآگاه کشاند وجود گره و عقدههای روانیست که از همین ناخودآگاه سرچشمه میگیرد و به همین دلیل به آن " انبار مواد سرکوب شده" نیز میگویند.
مثلاً یک نوزاد چند ماهه مظلوم را تصور کنید که خودش را خیس کرده و پاهایش میسوزد و مادر چند لحظهای(فقط چند لحظه!) مشغول کارهای دیگر روز مرهاش است، در این چند لحظه کودک دچار احساس ناامنی، تنهایی و درد حاصل از سوزش میشود که در ناخودآگاهش به صورت گِره(حالا تنهایی و یا درد و ...) باقی میماند.
تصور کنید همه ما چقدر از این گرهها در این انباری تاریک و بزرگ داریم؟!!
حالا که از تاریکی گفتم بهتر است بدانیم به قسمتهایی از ناخودآگاه شخصی و جمعی سایه می گویند. سایهای که وجود دارد اما قابل دسترس نیست. تاریک است و پوستهی پنهانِ روان. لایههایی که روز به روز ضخیمتر میشوند و به همین علت روانشناسی یونگ را روانشناسی عمقی میگویند چون به کشف این لایههای پنهان میپردازد.

4- ناخودآگاه جمعی
ناخودآگاه جمعی که به آن پاتیل ایزدبانوی هستی نیز میگویند فرضیهایست که باز جناب یونگ عزیز کاشف آن است و یا توانست بهتر از هر کس دیگری قبل از خود تعریفش کند.
این پاتیل و یا انباری عظیم پُر از الگوهای کهنی است که در واقع تصاویر بدوی هستندکه به این الگوها آرک تایپ(archetype) می گویند.
تعداد این الگوها در همه انسانها به یک اندازه و بیشمار اما شکل آنها در هر انسانی متفاوت است، شدت و ضعف و به تعداد تجربههای بشر، وجود دارد.
آرک تایپها رفتارهای نیاموختهای هستند که با خود به دنیا میآوریم. خصوصیاتی که بالقوه هستند و معلوم نیست کِی و کجا بلفعل شوند و اصلاً آنقدر بیشمارند که هیچوقت همه آنها بلفعل نخواهند شد. بعضی از آرک تایپهای آشنا که باز هم تاکید میکنم در همه انسانها وجود دارد، تولد، مرگ، مادر، پدر، خنده و گریه و غرائض است. هر انسانی حتما از مادر متولد شده و یک روز خواهد مرد، میخندد و گریه میکند و آرک تایپهایی که اغلب آنها را نمیشناسیم اما در حال اجرا هستند.
غالباً انسانها، بدون آگاهی با آرک تایپهای فعالشان زندگی میکنند و متوجه چگونگی فعالیت این الگوها نیستند اما اگر بتوانند به این آرک تایپها آگاه شوند و شناخت پیدا کنند، یاد میگیرند که از آنها کجا و چگونه استفاده کنند و اصلاً بعضی از آنها را استفاده نکنند که شاید تمام تلاشیست که همه ما باید داشته باشیم تا انسانی متعادل با هدفی متعالی گردیم.
: اینجا دفتر مشقی است برای من، که شاید خط خطی هم بشود. دست نوشته ای که در واقع برداشتی از شنیده ها و خوانده هاست.
بی ادعای صحت کامل مطالب، که شاگردی بیش نیستم ...
اگر زمان و حوصله من و شما اجازه ميداد بيوگرافي مفصل تری از كارل گوستاو يونگ مينوشتم اما چون در جايي مثل ويكي پديا قبلاً نوشته شده به شرح مختصري از اين دانشمند بسنده مي كنم.
يونگ متولد 1875 تنها پسر يك كشيش پروتستان اصلاحطلب سوئيسي و از كودكي به طبيعت نزديك بود و علاقه زيادي به درياچه ها و كوههاي آلپ داشت.
يونگ شخصيتي درونگرا داشت و اين شخصيت تا پايان عمر با وي بود. وي دوران كودكي خود را به عنوان يك تنهايي تقريباً تحمل ناپذير توصيف كرده است و در كتاب «خاطرات، خوابها و روياها و بازتاب انديشه ها» ميگويد: «بدينگونه الگوي رابطه من با دنياي خارج از همان زمان تعيين شده بود، لذا امروز من به همان اندازه منزوي هستم، كه در آن موقع بودم».
يونگ در12سالگي توانست با اراده خويش از بيماري صرع كه بابتش به مدرسه نميرفت، خلاص شود و داستان از اين قرار بود كه وقتي حمله هاي عصبي در او شدت پيدا كرد، يكروز تصادفاً صداي پدرش را شنيد كه بشدت از بيماري پسر و اينكه درآمد ناچيزش براي معالجة او كافي نيست، ابراز نگراني ميكرد.
با شنيدن اين حرفها كارل بهت زده و ناراحت شد. از همان لحظه بيماري او ناپديد گردید و ديگر هرگز بازنگشت.یونگ رفتن به دبستان را اينبار با جديت ادامه داد. وي گفته است كه از همان لحظه و با اين تجربه آموخت كه اختلال رواني و يا رواننژندي چگونه چيزيست.
در سال 1903 با اما رويشن باخ آلماني_سوئيسي كه زني تحصيل كرده، زيبا و ثروتمند بود ازدواج كرد و اِما تا پايان عمر با همسرش همكاري كرد.
كارل در جواني مجذوب علم وفلسفه گرديد ولي كمي بعد متوجه شد آنچه درآن استعداد بلقوه دارد روانپزشكيست.
رؤياها، تخيلات و پديده هاي ماوراء طبيعي هميشه نقش مهمي در زندگي يونگ ايفا مينمودند بخصوص هر زمان كه او مجبور بود تصميم مهمي اتخاذ كند.پايان نامه دكتري وي كه در مورد احضار روح بود در سالي اتمام گرديد كه نظريات روان پزشكي به دست شاركو و فرويد بسط مييافت كه اين نظريات بيشتر در مورد ضميرناخودآگاه و روان زدايي اختلالات بود.
يونگ مطالعه نوشته هاي فرويد را دقيقاً دنبال كرد و تعدادي از مقاله هاي خود و اولين كتابش «روانشناسي جنون جواني» را در سال 1907 براي او فرستاد.در همان سال فرويد از يونگ دعوت بعمل آورد كه او را در وين ملاقات كند. یونگ به زودی چهرهای درخشان در تحقیقات فروید و اولین رییس انجمن بينالمللي روانكاوي شد.
شايد علل قطع رابطة دو صاحبنظربزرگ روانشناسي و روانكاوي قرن بيستم اين بود كه يونگ از كودكي، مستقل و شخصي خودكفا بود و رغبتي به اين نداشت كه مريد يا وليعهد كسي باشد! او مي خواست راه فكري خود را تعقيب كند.
بعد از آنكه رابطه و مشاركت با فرويد و روانكاوي خاتمه يافت ، يونگ از تدريس در دانشگاه استعفا داد، زيرا احساس مي كرد نميتواند با ذهني آشفته به دانشجويان درس بدهد. او طي اين دوره وقتش را صرف تجزيه و تحليل خوابها، تصورات و تخيلاتش و كاوش و مكاشفه در ضمير ناخودآگاه خود كرد. پس از سه سال سكوت، يكي از عاليترين كتابهايش به نام «انواع مختلف شخصيت از ديدگاه روانشناختي» را به رشته تحرير درآورد. در اين نسخه كه در سال 1921 چاپ شد، وي تفاوتش را با فرويد و آدلر مطرح نمود.
یونگ پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب ميانسالگي را آغاز کرد. او در ۳۹ سالگی به بنبست رسیده بود. دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتابهای علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود. بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۹ از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود.
او غرقه در اعماق تاریک وجود خویش و در مطالعه افسانهها* با شخصيتهاي انجيل، ايلياد و اوديسه سخن گفت. اما مهمترین شخصیتی که دیدار کرد فيلهمون بود. آنها با هم در باغ قدم میزدند و بحثهای فلسفی مینمودند. (از نظر روانپزشکی یونگ با خودش حرف میزد و فیلهمون یک خیال و نشانهای از جنون یود. اما در چارچوب آثار یونگ در "روانشناسی تحلیلی "فیلهمون" صورت مثالی روح است که برگرفته از گنجینه تصورات ناخودآگاه است.)
یونگ در بقیه ایام زندگی کوشید تا بینشهای حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند. او در سال ۱۹۱۳ روش خویش را روانشناسی تحلیلی نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و در سال ۱۹۱۹ برای اولین بار کلمه صورت مثالي را به کار برد.
یونگ در اوایل سال ۱۹۴۴ در ۶۹ سالگی بر اثر سانحهای زمین خورد و پایش شکست. پس از آن دچار یک حملهٔ قلبی شد و تحت تأثیر دارو و در حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیدهٔ خروج روح از بدن را تجربه کرد. پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد.
او اولین کسی بود که در قرن بیستم کیمیاگری را از لحاظ روانشناسی قابل دسترسی ساخت و نشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویا هستند.
یونگ راجع به کارهایش مکاتبات بسیاری داشت و بارها در سنین کهولت از او تجلیل به عمل آمد. او در سن ۸۵ سالگی در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در کمال آرامش از دنیا رفت.
* در مورد اساطیر و افسانه ها که از خرد جمعی ناخودآگاه است بعدها مفصل صحبت خواهم کرد.
سوال جوابها:
دارم به علت هایی که می تواند سبب جدایی فروید از یونگ شده باشد فکر می کنم.
و من در پاسخ می گویم: کتایون عزیز جالبه که منم خیلی دوست داشتم واضح بفهمم این جدایی به چه دلیل بوده اما هنوز کاملا متوجه نشدم غیر از اینکه شنیدم چون یونگ مذهب و اهمیت نقش آن را در روان مطرح کرد این جدایی پیش آمد. اما در جایی خواندم که فروید با یونگ یک رو نبود و در سفری که برای کنفرانس رفته بودند خوابهایش را طبق قراری که داشتند تعریف نکرد در حالیکه یونگ با صداقت تعریف کرد و دیگر این که 2 بار در حضور یونگ بیهوش شد(حالا چرا نمی دانم؟!) از طرفی یونگ ولیعهد فروید در روانشناسی محسوب شده بود که چون رضایت نداشت که دنباله رو باشد تصمیم گرفت مستقل عمل کند و صاحب سبک شود.
|
يونگ شاگرد فرويد بود و فرويد بسيار قبولش داشت به همين خاطر لقب وليعهد فرويد رو يدك مي كشيد تا زمانيكه يونگ ناخود آگاه جمعي رو مطرح كرد و فرويد مخالفت. | ||||
اگر کمی وقت و ذهن آزادی داشتم، کتاب "روانشناسی تحلیلی یونگ" را می خواندم. ولی همینقدر می دانم که
از همکاران جناب فروید بوده و نظریات هر دو ایشان نئو افلاطونیست اما ظاهرا به دلیل اینکه یونگِ سوئیسی، مذهب، آنهم از نوعی که به عرفان شرقی نزدیک است را وارد نظریاتش می کند و داشتن اختلافات دیگر، از فرویدجدا می شود و جالب است بدانیم "یونگ" را خداشناس ترین فردقرن بیستم لقب داده اند.
بیخود نیست که اسلام عزیز هم می گوید: "من عرفه نفسه، فقد عرفه ربّه" کسی که خود را شناخت خدا را شناخته!
Prepared By Dr.Shirin Nooravi
الگوهایی را که گوردون آلبورت ، کارل راجرز ، اریش فروم ، آبراهام مزلو ، کارل گوستاو یونگ و ویکتور فرانکل درباره شخصیت سالم داده اند به شرح زیر است و مهمتر از همه اینست که اگر :
آگاهانه طرحی درافکنید که از آنچه در توان شماست کمتر باشد ، به شما هشدار میدهم تا آخر عمرتان ناشادمان خواهید بود .
1-شخصیت سالم در سطح معقول و آگاه عمل میکنند و از نیروی روان نژندها و تأثیرات آن آگاه هستند . NO Victim
2-شخصیتهای بالغ جراحتها و کشمکشها و غبارهای دوران کودکی زندگی ، آنها را نمیراند.
3-اسیر تجربه های کودکی نمی شوند .
4-در لحظه زندگی میکنند .
5-روان نژند بر پایه کشمکشها و تجربه کودکی است و شخصیت سالم در سطح متفاوت و والاتر عمل میکند .
6-مقاصد سنجیده و آگاه ، یعنی امیدها و خواسته ها مطرح است . اهداف درازمدت مطرح است .Pro Active
7-انسان سالم نیاز به تنوع و احساس و درگیری تازه دارد .
8-انسان سالم میداند که خوشبختی هدف نیست و چه بسا زندگی شخص سالم سخت و تلخ و آکنده از درد و رنج باشد .
9-انسان سالم در زندگی ایجاد انگیزه تازه ، نیرومند و حیات بخش ایجاد میکند .
10- انگیزه شخصیت سالم ، آمال و آرزوها و امیدهای اوست .
11- انسان سالم خود را با فعالیت ها گسترش می بخشد .
12- انسان سالم در کارش مشارکت اصیل دارد و کار فقط برای درآمد نیست و نیازهای دیگر را نیز بر می آورد
13- انسان سالم ارتباط صمیمانه با دیگران دارد و توانایی ایجاد رابطه سالم بدون درد و ترس و پر از عشق بدون انتظار را دارد
14- انسان سالم امنیت عاطفی دارد و درواقع پذیرفتن خود است . نقاط ضعف و قدرت خود را می بیند . انسان سالم واقع بینانه می نگرد و همه مردم را نیک یا بد نمی پندارد. واقعیت را همان گونه که هست می پذیرد .
15- انسان سالم مهارت و وظایف خود را میداند و میداند که مهارت داشتن به تنهایی کافی نیست و بلکه خوبست که مهارتها را به شیوه های صمیمانه و مشتاقانه و متعهدانه بکار برد و از خود از هر جهت مایه گذارد.
16- انسان سالم روی عینیت بخشیدن به خود کار میکند و برای خودشناسی همیشه کار میکند .
17- انسان سالم تقصیرها و اشتباهها و کمبودها و دریافت نکردن های خود را به دیگران نسبت نمیدهد .
18- انسان سالم به جلو می نگرد و هدف جو است .
19- انسان سالم از واژه «بهتر است » استفاده میکند و نه از واژه «باید»
20- انسان سالم میتواند راحت عشق بورزد و خود را در روابط مهرآمیز با دیگران گسترش بخشد . کمال و توفیق دیگران برای او دست کم به اندازه رشد و اعتلای خودش اهمیت دارد .
21- انسان سالم چون خود را میشناسد از رابطه اش با خود و دنیای پیرامونش صدمه نمی خورد .
22- انسان سالم از تجربه تلخ و شیرین می آموزد و آنها را بدشانسی نمی نامد.
23- انسان سالم با کنش کامل در هر لحظه هستی ، زندگی همه جانبه دارد . هر تجربه ای برای او چنان تازه است که گویی بیش از آن هرگز وجود نداشته است .
24- انسان سالم ، انسان تدافعی نیست و از اینکه مردم درباره او چه بیاندیشند ترسی ندارد . او از مبادا.... واهمه ندارد و بهترین تلاش خود را در هرمرحله از زندگی انجام میدهد.
25- انسان سالم برپایه عوامل عاطفی ، عقل و منطق عمل میکند ، نه فقط عقل و منطق
26- انسان سالم از آزادی عمل و انتخاب و بدون محدودیت و ممنوعیت عمل میکند .
27- انسان سالم میداند که آزادی انتخاب قانون درست است .
28- انسان سالم که دارای کنش و کارکرد کامل هست بسیار خلاق است . او با رهنمودهای از پیش تعیین شده زندگی نمیکند . او عامل است و نه انسان واکنشی .
Pro Active , Active
29- انسان سالم اظهار نظر شخصی خود را بدون ترس بیان میکند
30- انسان سالم خودش است و در واقع مانند کودکان بی غل و غش و بدون انتظار از خود و دیگران عمل میکند و احساس تسلط بر زندگی و رهایی از هرقید و محدودیت دارد.
31- انسان سالم خود جسمانی را میشناسد و میداند که چیزهایی در بیرون من است که با من تفاوت دارند .
حدود 15 ماهگی ایجاد میشود و آن همان تمایزی است که کودک شیرخوار میان انگشتهایش و چیزی که با انگشتهایش گرفته است میگذارد .
32- انسان سالم هویت خود را تشخیص میدهد و آن همان نام خود کودک است که حس «من» یا «خود» را به وجود می آورد . من کیستم را میشناسد .
33- انسان سالم احترام به خود را که مرحله اکتشاف است و در دوسالگی آغاز میشود را میشناسد . من استقلال میخواهم .... من .... میخواهم ....
34- انسان سالم گسترش خود و محدودیت ها را میبیند و می شناسد . آغاز توانایی از 4 سالگی شروع میشود . "مال من ، کشور من ، شغل من ، دین من ، ..."
ابتکار در برابر گناه
35- انسان سالم تصور از خود را می شناسد ؛ و اینکه خود را چگونه می بیند و از آنچه در 0-8 سالگی به او گفته اند که کار بد تو و رفتار بد تو ... پس تو بد هستی دور هست و تصور خوب از خود میسازد .
36- انسان سالم خود و دیگران را دوست میدارد و هرگز خود و دیگران را سرزنش نمی کند و اشتباهات خود و دیگران را پله ترقی میداند .
رشد شخصيت
به اعتقاد بسياري از نظريه دانان روانشناسي كه احتمالاً نظر خود را از فرويد گرفته اند، رشد شخصيت انسان حدود پنج سالگي متوقف مي شود. از اين ديدگاه، قالب و ماهيت شخصيت آدمي را تجربه هاي شيرخوارگي و سال هاي نخستين كودكي تعيين مي كند و پس از اين دوره، احتمال دگرگوني شخصيت انسان بسيار اندك است. يونگ نخستين نظريه داني بود كه به تكامل شخصيت در سراسر زندگي انسان اعتقاد داشت و مي پنداشت تحول قطعي در شخصيت، ميان سي و پنج تا پنجاه سالگي روي خواهد داد. دست كم اينكه زنداني تجربه هاي نخستين دوره ي كودكي نيستيم.
يونگ براي تكامل شخصيت انسان چهار مرحله قايل است: كودكي،نوجواني و جواني، ميانسالي، و كهولت. يونگ، دوره ي كودكي را در تشكيل شخصيت آدمي داراي اهميت خاصي نمي داند. غرايز بر رفتار نوزاد مسلط است و در اين دوران اوليه، مسايل رواني وجود ندارد؛ زيرا لازمه ي اين گونه مسايل، بودن « من هشيار » است كه در آن دوره هنوز شكل نگرفته است. براي نوزاد جز پركردن شكم، تخليه ي روده و مثانه و خواب، چيزي مطرح نيست. « من » در طول دوره ي كودكي و در ابتدا به صورتي ابتدايي آغاز به رشد مي كند، اما كودك داراي نفس يا هويت يكتايي نيست. « شخصيت » كودك جز بازتابي از شخصيت پدر و مادر نيست، بنابراين آنها در تشكيل شخصيت نقش دارند و مي توانند با رفتار خود با كودك، پرورش كامل شخصيت را بازدارند.
دومين مرحله ي تكامل شخصيت دوره ي نوجواني و جواني است كه از دوران بلوغ، يعني زماني كه شخصيت انسان به تكامل صورت و معناي مشخصي مي پردازد آغاز مي گردد. يونگ دوران بلوغ را « تولد رواني » فرد مي خواند و آن را زمان مسايل و تعارض ها و انطباق هاي بيشمار مي داند. دنياي واقعي از نوجوان توقعات تازه اي دارد كه نمي توان با رفتارها و تخيلات دوره ي كودكي پاسخگوي آنها بود.
از آغاز دوره ي بلوغ تا پايان نوجواني، وضايف اصلي مان آماده شدن براي شغل و به عهده گرفتن مسئوليت هاي يك فرد بالغ است. نيروي انسان متوجه برون و جدا از نفس است. در اين سال ها معمولاً گرايش شخص، برونگراست. سطح هشيار، چيره است و هدف زندگي، يافتن توفيق و يافتن جايي در جهان است. براي افراد موفق، نوجواني دوران مبارزه جويي زندگي و توالي دورنماها و افق ها و كاميابي هاي تازه است. نوجوان، مشتاق و خواستار هيجان زندگي است.
ميانسال حدود چهل سالگي از راه مي رسد و افسردگي و دگرگوني هاي بنيادي در شخصيت به بار مي آورد. ظاهراً ميانسالي بايد دوران رضايت عميق از سازگاري هاي منطقي اي باشد كه همه ي ما براي برآوردن خواست هاي زندگي به انجام رسانده ايم معمولاً در كار، اجتماع و خانواده استقرار يافته ايم و از نظر مالي تأمين هستيم. براي بيشتر ما، سالهاي تلاش و تكاپو ثمري به بار آورده و مي توانيم در آسايش زندگي كنيم و از زندگي كام گيريم.
هنگامي كه خود يونگ و دو سوم از بيمارانش در اين مرحله از زندگي به بحران دردناكشان گرفتار شدند، دقيقاً اين وضع را داشتند. چه مشكلي در اين نيمه ي عمر هست؟ چرا زماني كه سرانجام كاميابي از راه رسيده، دچار يأس و نوميدي و بدبختي و احساس بي كارگي مي شويم؟
هر چه يونگ اين دوره ي زندگي ( چه زندگي خود و چه زندگي بيمارانش ) را بيشتر كاويد،اعتقادش راسخ تر شد كه چنين دگرگوني هاي شديدي در شخصيت آدمي و در اين مرحله ي زندگي گريزناپذير و مشترك است. ميانسالي زمان طبيعي تحولي است كه شخصيت انسان در آن دستخوش دگرگوني هاي ضروري و سودمند قرار مي گيرد.
يونگ دريافت كه دليل اين دگرگوني، هرچند كه تلخ، در اين واقعيت نهفته است كه ميانسال ها در برآوردن خواست هاي زندگي كامياب بوده اند. براي فعاليت هاي آماده ساز نيمه ي اول زندگي نيروي بسيار به كار برده اند، ولي در چهل سالگي فعاليت هاي آماده ساز و مبارزات پايان يافته است. منتها شخص همچنان از نيرويي عظيم برخوردار است كه جايي براي مصرف آن ندارد.
يونگ يادآوري مي كند كه كانون توجه نيمه ي اول زندگي جهان برون است. اما نيمه ي دوم زندگي بايد و قف جهان دروني ذهني شود كه تا آن وقت از آن غفلت شده است. گرايش شخصيت بايد درونگرا شود. تأكيدي كه پيشتر بر هشياري بود، بايد با آگاهي از تجربه هاي ناهشيار تعديل شود. علايق شخص بايد از امور جسماني و مادي متوجه امور معنوي و فلسفي و شهودي گردد. بايد يك بعدي بودن پيشين ( تأكيد بر هشياري ) جاي خود را به توازن بيشتري ميان همه ي جنبه هاي شخصيت بدهد، تا فرايند حصول تحقق خود آغاز گردد.
ارزشهاي دوره ي جواني – جستجوي پول و جاه، مقام و شهرت – ديگر نمي تواند رفتار شخص ميانسال را هدايت كند. اين ارزش ها معناي خود را از دست مي دهند. بايد معناي تازه اي يافت. در غير اين صورت، شخص محكوم به شكست روحي و نااميدي وصف ناپذير است.
به اعتقاد يونگ، به علت زوال دين به عنوان ارزشي در زندگي، تلاش براي يافتن معنايي در زندگي به طرز فزاينده اي دشوار شده است. به هر جهت، نمي توان از نياز به ارزش هاي نوين و جهت گيري ها و نگرش هاي تازه به زندگي سرباز زد. كساني كه در يگانگي هماهنگ، ناهشيار و هشيار و تجربه ي هستي درون خويش توفيق يافته اند، در وضعيتي هستند كه مي توانند به سلامت روان كه يونگ آن را فرديت يافتن خوانده است دست يابند.
آخرين مرحله ي كمال شخصيت، دوره ي كهولت است. يونگ مطلب چنداني در اين باره ننوشته است. اما ميان آخرين و نخستين سال هاي زندگي مشابهتي ديده است. هم در دوره ي پيري و هم در دوره ي كودكي، ناهشيار چيره است و شخصيت يكسر در آن فرو مي رود. مردم اندكشماري به وعده ي ( هدف ) حيات پس از مرگ وفادار مانده اند. با اين حال بايد به گونه اي گريز ناپذيري مرگ را في نفسه هدفي پنداشت كه مي توان در راهش تلاش كرد و سلامت روان ما بدان بسته است.
انسان فرديت يافته
تاكنون بعضي از شرايط سلامت روان را ذكر كرده ايم. حال بايد آن دسته از مفاهيمي را كه كل يكپارچه اي را تشكيل دهند گرد آوريم. اين كار در اصل چگونگي فرايند فرديت يافتن را بيان مي كند.
نخستين شرط فرديت يافتن، آگاهي از آن جنبه هاي نفس است كه مورد غفلت قرار گرفته است. اين آگاهي تا ميانسالي نمي تواند به وقوع پيوندد. يونگ فرايند فرديت يافتن را به صورت فردي يكتا شدن، هستي منحصر به فرد و همگن يافتن تعريف مي كند. « همچنين، مفهوم ضمني فرديت يافتن، خود شدن يا تحقق خود است.»
فرديت يافتن غريزي است. هدفي است كه در راهش تلاش مي كنيم، اما به ندرت بدان دست مي يابيم. براي تلاش در راه فرديت يافتن، بايد رفتارها و ارزش ها و انديشه هايي را كه راهنماي نيمه ي نخست زندگي بودند رها كرد و به ناهشيار خويش رسيد. بايد همانند يونگ، متهورانه، با آغوش باز و بي منع و كتمان با ناهشيار روياروي شد. بايد آنچه را يونگ « تخيل آفريننده » مي خواند در نقاشي و نوشتن يا هر گونه بيان ديگري به كار گرفت و اجازه داد كه دستمان به جاي انديشه ي هشيار معقول، با جريان خود انگيخته ي ناهشيار هدايت شود. ناهشيار، خود راستين مان را بر ما آشكار مي سازد.
به هر جهت، پذيرش اين نيروهاي ناهشيار در زندگي به معناي زير سلطه ي آنها رفتن نيست بلكه به معناي فرصت بيان دادن و همسان ساختن آنها با فرآيندهاي هشيار است. بدين ترتيب، نيروهاي هشيار و ناهشيار، همراهاني برابر مي شوند.
در انسان فرديت يافته،هيچيك از وجوه شخصيت مسلط نيست؛ نه هشيار و نه ناهشيار، نه يك كنش يا گرايش خاص و نه هيچيك از سنخ هاي كهن. همه ي آنها به توازني هماهنگ رسيده اند.
آيا اين تأكيد فروكاسته بر وجه ناهشيار شخصيت بدين معناست كه زندگي شخص سالم كمتر با عوامل عقلي هدايت مي شود؟ آري، ظاهراً اين حقيقت دارد و به نظر يونگ، ضروري است. تنها بر طبق اصول عقلي زيستن، ما را از انسان كامل شدن باز مي دارد. يونگ مي نويسد: « هيچگاه نبايد خود را با عقل يكي كنيم زيرا آدمي هرگز آفريننده ي عقل تنها نبوده و نخواهد بود.»
دومين جنبه ي فرديت يافتن مستلزم فدا كردن هدف هاي مادي دوران جواني و ويژگي هايي از شخصيت است كه شخص را قادر به كسب آن هدف ها مي كرد. هدف ها و همچنين گرايش ها و كنش هاي نيمه ي نخست زندگي بر نيمه ي دوم آن بي معنا است. بايد به ياد داشت كه در جواني يك گرايش ( برونگرا يا درونگرا ) و يك كنش ( حسي، شهودي، عقلي، يا عاطفي ) حاكم و مابقي تابع است. اين تك بعدي بودن شخصيت كه در نيمه ي نخست زندگي بسيار ضروري است، در نيمه ي دوم يكسر نامناسب مي شود. در فرديت يافتن، هيچ كنش يا گرايش واحدي چيره نيست.
يونگ به چيرگي يك گرايش يا يك كنش،به عنوان يك سنخ رواني اشاره كرده است. اين سنخ ها ابعاد عمده اي را تشكيل مي دهند كه موجب تمايز اشخاص از هم مي شود. بر خلاف تصور همه، درفرديت يافتن مقوله ي تفاوت هاي فردي دركار نيست. زيرا ديگر نمي توان شخص را فرضاً به عنوان برونگراي انديشمند يا درونگراي احساسي طبقه بندي كرد. از اين روست كه ميان فرديت يافتگان مشابهت فراوان است.
لازمه ي دگرگوني ديگر شخصيت در ميانسالي، تغييرات ماهيت سنخ هاي كهن است. در خلال فرديت يافتن، در صورتك و سايه و آنيما و آنيموس دگرگوني هايي رخ مي دهد. در واقع، پديد آمدن اين دگرگوني ها براي فرديت يافتن لازم است.
نخستين دگرگوني، برافتادن و ناپديد شدن صورتك است. صورتك هايي بر چهره مي نهيم و نقش هاي اجتماعي اي كه بازي مي كنيم بايد در سراسر ميانسالي نيز ادامه يابند. زيرا همچنان ناگزيريم با مردمان متفاوت بيشماري به سر ببريم. به هر جهت، اگر چه ممكن است شخصيتي داشته باشيم، در مي يابيم كه شايد اين شخصيت نمايانگر طبيعت راستين مان نباشد. بايد به زير صورتك برويم و خود اصيلي را كه صورتك پوشانده است بازيابيم. به عبارت ديگر بايد خودمان شويم.
آنگاه به عنوان اشخاصي فرديت يافته، بايد از همه ي نيروهاي سايه – چه ويرانگر و چه سازنده – آگاه شويم. بايد وجه تاريك طبيعت و جوشش هاي حيواني و ابتدايي خود از قبيل ميل به ويرانگري يا خودخواهي را دريابيم و بپذيريم. اين به معناي تسليم شدن يا زير سلطه ي آنها رفتن نيست، بلكه صرفاً پذيرش وجود آنهاست.
در نيمه ي نخست زندگي، به ياري صورتك، چهره ي تاريك خويشتن را پنهان كرديم. مي خواستيم ديگران فقط سيماي نيكوي ما را بشناسند. چنان مؤثر سايه را از ديگران پنهان دا شتيم، كه از خودمان نيز پنهان ماند. اگر بنا باشد فرديت يافتن، موفقيت آميز رخ دهد، بايد اين وضعيت دگرگون گردد. سايه بخشي از فرايند خود شناسي است كه تحقق خود بي آن امكان پذير نيست. همچنين آگاهي بيشتر از سايه مي تواندبه شخصيت ما ابعاد ژرف تري ببخشد، زيرا گرايش هاي حيواني سايه است كه براي زندگي رغبت و خودانگيختگي و سرزندگي مي آورد.
گام بعدي فرآيند فرديت يافتن، ضرورت سازش با دوگانگي جنسي رواني است. مرد بايد آنيما ( خصايص زنانه ) و زن آنيموس ( خصايص مردانه ) اش را بيان كند. همه ي مراحل فرديت يافتن دشوار است، اما تشخيص كيفيات و ويژگي هاي جنس مخالف در خود از همه سخت تر است. اين، نمايانگر عظيم ترين دگرگوني و عميق ترين جدايي يا تصوري است كه قبلاً از خود داشته ايم.
هر دو وجه طبيعت آدمي بايد بيان شود و توازن، جانشين چيرگي انحصاري وجهي بر وجه ديگر گردد. پذيرفتن طبيعت دوجنسيمان منابع نوين آفرينندگي را كه هيچ گاه گمان نمي برديم ( يا نمي پذيرفتيم ) از آن برخورداريم، به رويمان مي گشايد. و همچنين از تأثيرات دوره ي كودكي كاملاً مي رهاند. يونگ مي نويسد تا زماني كه آنيما و آنيموس آزادانه بيان نشوند، مردان از مادران و زنان از پدران خود، رها نمي شوند.
فرديت يافتگان، يا ميانسال يا در سنين بالاترند و بر بحران هاي شديدي كه حاصل دگرگوني ماهيت شخصيت در اين زمان است چيره گشته اند. چه بسا چند سالي را به تأمل درباره ي خود، زندگي ها و جاه طلبي ها و اميدها و هدف هاي خويش گذارده اند. به ناهشيار خود مجال بيان داده اند و در نتيجه از آن وجه طبيعت خود كه قبلاً سركوب شده آگاهند. حاصل آنكه فرديت يافتگان به مراحل عالي خودشناسي رسيده اند و خويشتن را هم در سطح هشيار و هم در سطح ناهشيار مي شناسند.
پذيرش خود همراه با خودشناسي مي آيد. فرديت يافتگان قدرت ها، ضعف ها و جنبه ي مقدس و شيطاني طبيعت خويش را پذيرا مي شوند. با آنكه ممكن است در وضعيت هاي مختلف صورتك هاي متفاوت بر چهره زنند، مي دانند كه نقش بازي مي كنند و اين نقش ها را با خود راستين اشتباه نمي گيرند.
سومين ويژگي فرديت يافتگان يكپارچگي خود است. همه ي جنبه هاي شخصيت يكپارچگي و هماهنگي مي يابند، به گونه اي كه همه ي آنها – ويژگي هاي جنس مخالف، گرايش ها و كنش هاي نامسلط پيشين، و تمامي ناهشيار – بتوانند بيان شوند. هيچ جنبه، گرايش، يا كنشي براي نخستين بار در زندگي حاكم نيست.
يكپارچگي و بيان همه ي اجزاي شخصيت چنان ركني اصلي از سلامت روان است كه بايد بيان خود را چهارمين ويژگي فرديت يافتگان شمرد.
ويژگي ديگر چنين اشخاصي پذيرش و شكيبايي طبيعت انسان به طور كلي است. چون فرديت يافتگان به ناهشيار جمعي ( مخزن همه ي تجربه هاي بشر ) با چنين نظر بازي اي مي نگرند، به وضعيت انسان آگاهي بيشتري دارند و در برابر آن از شكيبايي زيادتري برخوردارند. از قرار معلوم، اين امر به آنها، بصيرت بيشتري نسبت به رفتار ديگران مي دهد. شايد به همين دليل است كه اشخاص سالم با بشريت بيشتر احساس همدلي مي كنند. اشخاص سالم با آنكه از كاربرد عقل و منطق دست بر نمي دارند،به روياها و تخيلات توجه مي كنند و با نيروهاي ناهشيار به تعديل كردن فرايندهاي هشيار مي پردازند.
اشخاص سالم از شخصيتي برخوردارند كه يونگ آن را شخصيت مشترك خوانده است. چون ديگر هيچ جنبه ي شخصيت ( يك گرايش، كنش، يا هيچ وجه يك سنخ كهن ) به تنهايي حاكم نيست و يكتايي فرد ناپديد مي شود. ديگر چنين اشخاصي را نمي توان متعلق به يك سنخ رواني خاص دانست.
برگرفته از كتاب روانشناسي كمال، دكتر دوآن شولتس، ترجمه ي گيتي خوشدل

كارل گوستاو يونگ (1961- 1875 c.g.jung ) در 1913 كه سي و هشت ساله بود، مي پنداشت ديوانه شده است. تا سه سال بعد، زير بار سنگين عذاب، از بيم ايجاد سوء تفاهم، حالتي كه نمي توانست با هيچ كس در ميان بگذارد، زير فشار مداوم دروني كه گويي « كاملاً در وسط هوا معلق شده بود»، احساس سرگرداني و تنهايي مي كرد.
يونگ آن وقت روانپزشكي موفق و محترم با بيماران خصوصي بسيار، داراي زن و فرزند و سمت استادياري در دانشگاه زوريخ سوييس بود. ظاهراً از زندگي شخصي و حرفه اي غني و سرشاري برخوردار بود. چند ماه پيش از آن، رابطه ي نزديك عاطفي و حرفه اي خود را با زيگموند فرويد گسسته بود ( رويدادي كه براي هر دو دشوار بود )، گو اينكه به نظر نمي رسيد اين جدايي تنها علت مشكلات يونگ باشد. يونگ به دلايلي احساس مي كرد زندگيش فاقد معنا و شور و شوق است. فعاليت هاي فكري اش متوقف شده بود، كم مي نوشت و نمي توانست كتابهاي علمي را بخواند. كار دانشگاهي را رها كرد و از استادياري استعفا داد، زيرا احساس مي كرد زماني كه وضعيت فكري و عاطفي اش چنين آشفته و اضطراب انگيز است نمي تواند تدريس كند.
يونگ خطر از دست دادن ارتباط با جهان واقعي را احساس مي كرد، ولي خوشبختانه نيازهاي بيماران و خانواده اش او را به اندازه ي كافي به زندگي بهنجاري كه بتواند ادامه دهد سرگرم مي كرد. ناگذير بود پيوسته به ياد خود بياورد: « چيست و كيست»، « من از يك دانشگاه سوييسي دكتراي پزشكي دارم. بايد به بيمارانم كمك كنم، همسر و پنج فرزند دارم، در شماره ي 228 خيابان سيشتراسه در شهر كوزناخت زندگي مي كنم. اينها واقعيت هايي بودند كه از من توقعاتي داشتند و بارها به من ثابت كرده بودند كه وجود دارم و صفحه ي خالي و سفيد سرگرداني در طوفان هاي روح نيستم.»
يونگ در چنين حالت آشفته اي به اميد يافتن رويدادي كه احتمالاً علت اختلال رواني اش باشد به بررسي زندگي اش، به ويژه دوران كودكي اش پرداخت. دوبار زندگي خود را مرور كرد و چيزي نيافت. سرانجام، از كوشش در راه درك عقلاني مشكلش دست برداشت و تصميم گرفت هر قدر هم كه مي خواهد بي معنا باشد، خود را به آنچه پيش مي آيد بسپرد. او خود را تسليم جوشش هاي ناهشيار خويش كرد، فرآيندي كه بعدها رسماً عنوان رويارويي با ناهشياري بر آن نهاد.
نخستين چيزي كه ناهشياري اش او را به انجام دادن آن راه برد، ساختن مدل دهكده اي با سنگريزه بود، يعني بازآفريني دوره اي از كودكي اش كه با شور و شوق با تكه هاي كوچك، ساختمان مي ساخت. در ضمن جستجو به دنبال سنگريزه ها، مي انديشيد: « هنوز در اين چيزها زندگي هست، هنوز پسر كوچولو در همين دور و برهاست.» اين فعاليت تازه، ذهن او را به خود مشغول داشت و او تا حد امكان روي اين كار وقت صرف مي كرد. ابتدا مقاومت مي كرد، زيرا به نظرش تحقير آميز مي آمد. آيا جز بازي كردن بازي هاي كودكيش كار ديگري از او ساخته نبود؟ اما بعدها گفت: « اين لحظه نقطه ي عطف سرنوشتم بود.»
ساختن دهكده هاي مدل با سنگريزه تنها آغاز رويارويي يونگ با ناهشياريش بود. اين فعاليت، تخيلات و روياهاي او را آزاد مي ساخت و در سال هاي بعد يونگ آنها را فعالانه و مشتاقانه دنبال كرد.
رويارويي كارگر افتاد. در نتيجه ي اين سير و سفر دراز در ناهشياري، يونگ كانون و معناي نويني براي زندگي خويش و ادراك تازه ي شخصيت انسان پي ريزي كرد. نوشته هاي او در اهميت اين تجربه جاي ترديد باقي نمي گذارد. خود او مي گويد: « ناهشياري گشوده ام چون جريان آتشفشاني بود و حرارت شعله هايش زندگيم را شكل دوباره بخشيد . . . سال هايي كه تصوير هاي ذهني دروني خود را دنبال مي كردم، مهمترين سال هاي زندگيم بود. تكليف اساسي ترين چيزها در آن سال ها معلوم شد.» جاي شگفتي نيست كه برداشت يونگ از سلامت روان از همين تجربه كاملاً شخصي حاصل شد.
نگرش يونگ به شخصيت
يونگ بيش از هر نظريه دان ديگري بر ناهشياري تأكيد كرد. به نظر يونگ، تجربه هايي كه هر فرد در زندگي گرد مي آورد تنها بخشي از ناهشياري نيست، بلكه تجربه هايي كه همه ي انسان ها و نياكان حيواني آنها گرد آورده اند، نيز هست. در معناي درست كلمه، همه ي ما وارث ميراث يكپارچه اي هستيم كه از تمامي تجربه هاي همه ي انسان ها در سراسر روزگاران گذشته فراهم آمده است.
به اعتقاد يونگ، بيشتر بدبختي و يأس بشر و احساس پوچي و بي هدفي وبي معنايي، از نداشتن ارتباط با بنيادهاي ناهشيار شخصيت است. به اعتقاد او، علت اصلي اين ارتباط از دست رفته، اعتقاد بيش از پيش ما به علم و عقل به عنوان راهنماهاي زندگي است. او مي گويد ما بيش از اندازه يك بعدي شده ايم، بر هشياري تأكيد مي كنيم و به بهاي از دست دادن ناهشياريمان موجود عاقل شده ايم.
يونگ از چيرگي يا تسلط ناهشياري بر شخصيت آدمي دفاع نمي كند. بلكه به عكس، سلامت روان مسير و هدايت هشيارانه ي ناهشياري مي داند. عوالم هشيار و ناهشيار بايد يكپارچه شوند و به هر دو آنها امكان رشد و پرورش آزادانه داده شود.
فرايندي كه موجب يكپارچگي شخصيت انسان مي شود فرديت يافتن، يا تحقق خود است. اين فرايند « خود شدن » فرايندي طبيعي است. در واقع، گرايشي چنان نيرومند است كه يونگ آن را غريزه مي داند. با اين حال در راه فرديت يافتن، موانع بسيار موجود است و يونگ نسبت به اينكه همه بتوانند به آن دست يابند، خوشبين نبود.
ساخت شخصيت
به نظر يونگ، شخصيت انسان متشكل از سه نظام جداگانه، اما داراي روابط متقابل است: « من »، « ناهشيار شخصي » و « ناهشيار جمعي ». هرچند اين نظام ها متفاوتند، مي توانند بر يكديگر تأثير بگذارند.
ناهشيار جمعي، مهمترين ركن شخصيت و همچنين بحث انگيزترين جنبه ي كل نظريه ي يونگ است. « من »، ذهن هشيار است و همه ي ادراك ها، خاطره ها، انديشه ها و احساس هايي را دربر مي گيرد كه همواره بدانها آگاهيم. پيوسته در طول زندگي دستخوش محرك هاي دامنه داري هستيم كه دامنه شان بيش از آن است كه بتوانيم به طرز مؤثري از عهده ي آنها برآييم. از اين رو، بايد در ادراك آنچه پيرامون ما مي گذرد، گزينشگر باشيم. بايد محرك هايي را كه بي معنا، نامربوط، جزئي، زيان آور و تهديد كننده اند بپالاييم. اين كنش حياتي را « من » انجام مي دهد. ماداميكه « من » حس، عقيده يا خاطره اي را نشناسد و به هشياري نپذيرد، ديده و شنيده و انديشه نمي شود.
بيشتر هشياري ما ( چگونگي نگرش و واكنش ما نسبت به جهان ) با گرايش هاي برونگرا و درونگرا تعيين مي شود.
شخصي كه داراي گرايش برونگرا است، روي او به سوي جهان برون و واقعيت عيني است چنين شخصي باز و آميزگار است و پنداري به راستي از مصاحبت ديگران لذت مي برد. به عكس روي درونگرا به سوي زندگي دروني ذهني است و احتمالاً درونگرا، كناره گير و خجالتي است.
غالباً در زندگي انسان يكي از اين دو گرايش چيره مي شود و بر رفتار و هشياري او حكمفرمايي مي كند و اين به معناي نفي كامل گرايش ديگر نيست. گرايش ديگر، بي آنكه بخشي از هشياري باشد وجود دارد. اين گرايش بخشي از ناهشيار شخصي مي شود و همچنان مي تواند بر رفتار تأثير بگذارد.
يونگ دريافت كه همه ي دورنگرايان يا برونگرايان همانند نيستند و گرايش آنها به جهان ممكن است معقول يا نامعقول باشد. كنشهاي معقول: كنش انديشمند و كنش عاطفي است. هر چند اين دو كنش در واقع ضد يكديگرند، اما هردو به داوري و سنجش تجربه ها و سازمان دادن و طبقه بندي آنها مي پردازند. كنش هاي نامعقول، كنش حسي و كنش شهودي است و عقل را به كار نمي گيرند. اين دو كنش نيز ضد يكديگرند. كنش حسي به تجربه ي واقعيت از راه حواس مربوط مي شود، حال آنكه كنش شهودي مبتني بر اشراق يا نوعي تجربه ي غير حسي است.
همان گونه كه در جهت گيري اصلي ما نسبت به جهان، تنها يك گرايش چيره مي شود، در هشياري نيز يك گرايش چيره است و سه كنش ديگر بخشي از ناهشيار شخصي مي شود. البته به علت ناسازگاري اين كنش ها، تنها يك كنش معقول يا نامعقول مي تواند بر شخص چيره شود.
سرانجام، در اين طبقه بندي تقريباً پيچيده ي شخصيت انسان، دو گرايش و چهار كنش، توأماً هشت سنخ رواني را تشكيل مي دهند. درونگرايان يا برونگرايان مي توانند زير تسلط چهار كنش قرار گيرند. في المثل، درونگرا مي تواند به شيوه ي انديشمندانه يا برونگرا به طريق حسي به كنش بپردازد.
با آنكه هشياري در نظر يونگ مهم است، اما اهميتش هيچگاه به پايه ي ناهشياري در شخصيت آدمي نمي رسد. ناهشياري داراي دو سطح است: ناهشيار شخصي و ناهشيار جمعي. سطح بالاتر سطحي تر، ناهشيار شخصي است كه در اصل انبار يا مخزن مطالبي است كه ديگر هشيار نيست، اما به آساني مي تواند به سطح بيايد. اين مطالب، خاطره ها و انديشه هايي را دربر مي گيرد كه به سبب بي اهميت بودن يا تهديد كننده بودن، از آگاهي هشيار رانده شده اند.
يونگ يك جنبه ي مهم ناهشيار شخصي را عقده ها خوانده است. مقصود از عقده، مجموعه اي از عواطف و خاطره ها و انديشه هاي مربوط به موضوعي مشترك است. به عبارت ديگر، عقده ها شخصيت هاي كوچكتري در درون شخصيت كلي هستند، و ويژگي آنها اشتغال ذهني شديد نسبت به چيزي است. براي نمونه، زماني كه مي گوييم شخصي عقده ي حقارت يا قدرت طلبي دارد، منظورمان آن است كه ذهن او به حقارت يا قدرت مشغول است و اين تمركز به شدت بر رفتارش تأثير مي نهد.
عقده بخشي از آگاهي هشيار نيست و در ناهشيار شخصي جاي دارد. در واقع تعيين كننده ي همه چيز ما هستند، از چگونگي ادراك جهان گرفته تا ارزش ها، علاقمندي ها و انگيزش ها.
يونگ ابتدا منشأ عقده ها را رويدادهاي ناگوار دوره ي كودكي مي پنداشت، اما بعد به اين نتيجه رسيد كه آنها از تجربه هاي ژرف تري سرچشمه مي گيرند. به نظر وي تجربه هاي خاصي كه در تاريخ تكامل بشر از راه مكانيسم هاي توارثي از نسلي به نسل ديگر انتقال مي يابند، بر عقده ها تأثير مي گذارند. همان گونه كه هر يك از ما از تجربه هايي كه در گذشته گرد آورده ايم سرشاريم، نوع بشر نيز چنين است. مخزن اين تجربه هاي مشترك تكاملي، ژرف ترين و دست نيافته ترين سطح شخصيت انسان يا ناهشيار جمعي است كه اساس شخصيت فرد قرار مي گيرد. ناهشيار جمعي، رفتار كنوني فرد را هدايت مي كند و بنابراين، نيرومندترين عامل شخصيت انسان است. اين تجربه هاي اوليه ناهشيارند و در هر يك از ما به صورت تمايلات يا گرايش هايي براي ادراك، تفكر و احساس به شيوه ي نياكان مان است.
فعليت يا تحقق اين گرايش ها در رفتار ما، به تجربه هاي خاصي كه داشته ايم بستگي دارد. في المثل، نياكان نخستين ما از تاريكي هراس داشتند و بنابراين ما هم اين هراس را از آنها به ارث برده ايم. اين بدان معنا نيست كه همه ي ما به طور خودكار با بيم و هراس از تاريكي رشد مي كنيم، بلكه مقصود اين است كه آموختن ترس از تاريكي به مراتب آسانتر از ترس از روشنايي است. اين گرايش وجود دارد و فقط نيازمند تجربه ي مناسب است. ( في المثل، بيدار شدن از كابوس در تاريكي ) كافي است تا اين تمايل را به واقعيت كند. يونگ گفته است: « شكل جهاني كه از آن زاده مي شويم، از پيش به صورت تصويري واقعي به ما ارث رسيده است. »
يونگ با كاوش در فرهنگ هاي گوناگون همه جاي دنيا و تمام دوره ها اين تجربه هاي مشترك، مضامين و نمادهاي مشابه را يافت. اين تجربه هاي مشترك چون تصويرهايي در ذهن ما عيان يا به زبان ما بيان مي شوند. يونگ اينها را سنخ هاي كهن[1] خوانده است. بنا به تعريف، سنخ كهن الگوي اوليه اي است كه در ساخت چيزي به كار مي رود.
به اعتقاد يونگ، بعضي از سنخ هاي كهن در زندگي ما اهميت خاصي دارند؛ تكامل يافته تر و نيرومندترند. اين سنخ هاي كهن عبارتند از: صورتك ( نقاب ) يا پرسونا[2]، همزاد ( آنيما و آنيموس )[3] ، سايه، و خود.
واژه ي پرسونا در اصل به صورتكي گفته مي شود كه بازيگران به چهره مي زدند تا چهره يا نقشي متفاوت را به تماشاگران نشان دهند. يونگ اين واژه را به همين معنا به كار برده است. «پرسونا» صورتكي است كه بر چهره مي گذاريم ( يا در پس آن پنهان مي شويم ) تا خود را چيزي جز آنچه هستيم بنماييم. و اين، مانند نقش بازي كردن، اتخاذ رفتارها و گرايش هاي خاصي است كه پاسخگوي نيازهاي موقعيت هاي متفاوت يا افراد مختلف باشد.
ما در زندگي نقش هاي بسياري بازي مي كنيم و صورتك هاي بسياري بر چهره مي گذاريم. چون همه ي ما چنين نقش هايي را بازي مي كنيم، استفاده از صورتك هاي مختلف چندان زيان آور به نظر نمي رسد. البته اگر شخص معتقد شود كه صورتك به راستي مي تواند بر طبيعتش تأثير نهد، آنگاه صورتك مي تواند بسيار زيان آور باشد، چرا كه ديگر شخص فقط نقش بازي نمي كند بلكه به نقش تبديل مي شود. در نتيجه « من » شخص، تنها همان صورتك مي شود و ساير جنبه هاي شخصيتش مجال رشد و پرورش كامل نمي يابند. انسان از خود راستين بيگانه مي شود و ميان صورتك گسترش يافته و ساير جنبه هاي تهي شده، تنش پديد مي آيد. و البته اين وضع راه به سلامت روان نمي برد. يونگ دريافت كه چنين اشخاصي ( معمولاً حدود ميانسالي ) درمي يابند كه در همه ي عمر دروغي زيسته اند و با مجال ندادن به بيان خود راستين، خويشتن را فريفته اند.
هدف شخصيت سالم، صورتك زدايي و ايجاد امكان رشد براي ساير جنبه هاي شخصيت است. البته همه ي نقش بازي كردن ها فريب است، منتها تفاوت ميان اشخاص سالم و ناسالم اين است كه اشخاص ناسالم خود را نيز همراه ديگران مي فريبند. اشخاص سالم مي دانند چه وقتي نقش بازي مي كنند و در همان حال طبيعت راستين درون خويش را مي شناسند.
دو سنخ كهن ديگر كه به هم وابسته اند، همزاد يا آنيما و آنيموس است. همه ي ما خصايص زيست شناسي و رواني جنس مخالف را نيز داريم. از لحاظ زيست شناسي، هر جنس داراي ترشحات هورموني جنس ديگر نيز هست و از لحاظ رواني، شخص ممكن است به شيوه ي مردانه يا زنانه رفتار كند. به تعبير ديگر، شخصيت زن حاوي عناصر مردانه ( آنيموس سنخ كهن ) و شخصيت مرد حاوي عناصر زنانه ( آنيماي سنخ كهن ) است.
اهميت سنخ هاي كهن ( آنيما و آنيموس ) براي سلامت روان در آن است كه هر دو بايد بيان شوند. يعني مرد بايد ويژگي هاي زنانه ي خود ( نظير ملايمت ) و زن خصايص مردانه ي خود ( چون پرخاشگري ) را همراه با خصوصيات جنس خود بروز دهد تا شخص هر دو وجه خود را بيان نكند، نمي تواند به شخصيت سالم دست يابد. چنانچه به چنين بياني نرسيم، ويژگي هاي اساسي جنس ديگر خفته و تكامل نيافته مي ماند و بدين ترتيب، بخشي از شخصيت، منع شده، يك بعدي و نهفته مي ماند. به نظر يونگ، تنها خصيصه اي كه سلامت روان را تحليل مي برد عقيم گذاردن رشد، پرورش و بيان كامل همه ي جنبه هاي شخصيت انسان است.
سايه[4] نيرومند ترين سنخ كهن و بالقوه زيان بخش است. سايه، عميق ترين ريشه ها را دارد زيرا غرايز ابتدايي حيواني نياكان ماقبل انسانيمان را دربر مي گيرد.
از ديدگاه منفي، سايه حاوي همه ي جوشش هايي است كه جامعه آنها را شر، گناه و غير اخلاقي مي پندارد. بدين ترتيب، سايه، سيماي تاريك ماست. اگر اين جوشش هاي حيواني ابتدايي را فرو ننشانيم احتمالاً با واكنش آداب و رسوم و قوانين جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم روبرو خواهيم شد. بنابراين، براي آنكه انسان هاي متمدني باشيم بايد نيروهاي سايه را رام كنيم، اما اگر اين نيروها را كاملاً فرو كوبيم، چه بسا ويژگي هاي مطلوب آنها را كاهش دهيم يا نابود كنيم. سايه فقط منشأ غرايز حيواني نيست، بلكه سرچشمه ي خودانگيختگي، آفرينندگي، بصيرت، عواطف ژرف و همه ي خصايص لازم براي انسان كامل شدن نيز هست. زماني كه سايه كاملاً فروكوفته شود شخصيت انسان بي روح و خالي از زندگي و خرد غريزي گذشته مي شود، يعني از آن مبدأ تجربه كه يونگ بي نهايت ارزشمند مي پنداشت تهي مي گردد.
زماني كه « من » قادر به تعديل و تنظيم نيروهاي سايه باشد و به هر دو جنبه ي آن مجال بيان برابر بدهد، شخص سرزنده، نيرومند و پرشور خواهد بود. به اعتقاد يونگ، بيان بعضي از غرايز حيواني در سايه اي موزون، خود توجيهي است براي اينكه چرا انسان هاي بسيار خلاق، چنين سرزنده و سرشار از حياتي حيواني به نظر مي رسند.
وقتي شر يا غرايز حيواني را فرو مي كوبيم ناپديد نمي شوند، به صورت خفته و در انتظار سستي و يا بروز بحراني در « من » به جاي مي مانند تا بتوانند دوباره تسلط خود را بازيابند. در اين حال، ناهشياري اختيار فرد را به كف مي گيرد و روشن است كه وضعيت سالمي نتواند بود.
مهمترين سنخ كهن، خود[5] است. يونگ خود را هدف نهايي زندگي مي داند. خود نمايانگر تلاش به سوي يگانگي، تماميت و يكپارچگي همه ي جنبه هاي شخصيت است. زماني كه خود پرورش يافت، شخص با خويشتن و جهان احساس هماهنگي مي كند.
فعليت يا تحقق كامل خود كاري بس دشوار، سخت و طولاني است و به ندرت به طور كامل انجام مي پذيرد. براي بيشتر مردم چون هدفي كه بايد پيوسته در راهش كوشيد، اما به ندرت دستياب به جاي مي ماند. و از آنجا كه همواره در آينده آرميده است، شخص را به پيش مي راند.
يكي از شرايط تحقق خود، تحصيل شناخت عيني درباره ي خود است. يونگ مي نويسد تا نخست ماهيت خود را به طور كامل نشناسيم، فعليت خود امكان پذير نيست.
. . . .
برگرفته از كتاب روانشناسي كمال، دكتر دوآن شولتس، ترجمه ي گيتي خوشدل
زيگموند فرويد،[1] نظامي تقليلگرا و تحليلي داشت، يونگ ترکيبي را که شامل هدفمندي روان است را بدان اضافه کرد. بنابر نظر يونگ، شخصيت نه تنها خود تسکين ده است بلکه همچنين به وسيله تجربه بسط مييابد. يونگ، نظام رواندرماني خود را بر پايه چهار اصل بنا نهاد: (1) روان، نظامي خود تنظيمي است، (2) ناهشيار، مؤلفه خلاق و جبراني است، (3) رابطه پزشک- بيمار نقش مهمي را در تسهيل خودآگاهي و تسکين ايفا ميکند و (4) رشد شخصيت در طي چندين مرحله در سراسر عمر روي ميدهد.
يونگ، معتقد است که نورز نشانه اختلال در تعادل شخصيت است. بنابراين، بايد کل شخصيت درنظرگرفته شود، نه فقط نشانه ناراحتي. در عوض تمرکز بر نشانهها، موجب ميشود تا روان درمانگر بتواند عقده زيربنايي را بيابد. نشانه و عقده، هر دو سرنخهايي هستند که "راز بيمار" را پنهان و آشکار ميکنند و همچون سنگي است که بايد خرد شود(يونگ، 1965، ص. 117). يونگ معتقد بود که درمانگر زماني که رازهاي بيمار را کشف کرد، کليد درمان را در دست دارد.
رواندرماني تحليلي با "تعارضات اخلاقي فرد بهنجار" نيز سروکار دارد(يونگ، 1980/1948، ض.606). يونگ، بهنجار را از پاتولوژي بر اساس ميزان هشياري فرد از تعارض و نيز ميزان قدرت عقده زيربنايي که اعمال ميکند، تفکيک نمود. سطح تجزيه بين محتواي هشيار و ناهشيار نشانگر شدت اختلال و ميزان پاتولوژي است.
يونگ معتقد است که رواندرماني نه تنها عوامل ذهني بلکه ارزشهاي احساس و مهمتر از همه پرسش رابطه انسان را درنظرميگيرد(يونگ، 1980/1948، ص.609). گفتگو و همکاري بين بيمار و تحليلگر احتکالا اساسيترين نقش را در درمان برعهده دارند. خود يونگ، درمانگر ماهري بود که اصول نظريهاش را منطبق با نيازهايش هر بيمارش به کارميبرد. تعامل ميان نظريه و معادله شخصي انرژي سازندهاي را به طورکلي به روان شناسي تحليلي و به طور اخص به عملکرد روان درماني ميبخشد.
روان شناسي تحليلي، در واقع گفتگوي ميان دو فردي است که موجب تسهيل رشد، تسکين و ايجاد ترکيب جديدي از شخصيت بيمار در سطح بالاتر عملکرد ميشود، توسط رابطه تحليلي، درمانگر روي فهم ببيشتر مشکلات و سودهاي دنياي درون و بيروني فرد عمل ميکند. به دليل اهميت اين رابطه، آموزش، رشد، و فرديت يافتگي درمانگر در فرايند درمان مهم است. يونگ، نه تنها به اينکه تحليلگر بايد توسط تحليلگر ديگر آموزش ديده باشد بلکه به طور مداوم بايد خود را تحليل کند. همچنين بر احترام درمانگر به بيمار و ارزشهايش، و "بينقص بودن مطلق و ... حساسيت ساختگي نسبت به مسائل رواني تأکيد ميکند(يونگ، 1966/1934،ص.169). يونگ معتقد بود که يک درمانگر بايد بيمار را از زواياي مختلفي مورد بررسي قرار دهد، مثلا از ديد فرهنگي- اجتماعي: "انواع رفتار رواني از ماهيت تاريخي برجستهاي برخوردار هستند". روان درمانگر نه تنها بايد از سابقه شخصي بيمار آگاه شود بلکه با مفروضههاي ذهني و رواني محيطي بيمار چه در حال و چه در گذشته که فرهنگ و سنت بر آن تأثير گذارده بودهاند را نيز بايد اطلاع يابد(يئنگ، 1957، ص 8-7).
به خاطر تأکيد يونگ بر روي تأثير متقابل درمانگر و بيمار در فرايند درمان، يکي از اولين روان درمانگراني بود که بر انتقال[2] و انتقال متقابل[3] تأکيد کرد.
يونگ بر تأثير ناهشيار بيمار بر تحليلگر و نيز نياز تحليلگر به گشاده بودن نسبت به اين قدرت تأکيد کرد. اگر تحليلگر مايل باشد تا نقش مفيدش را حفظ کند، خود تحليلي مداوم تحليلگر بسيار مهم است.
زماني که اهداف اختصاصي حاصل ميشوند يا مشکلات خاص حل ميشوند فرايند روان درماني متوقف ميشود. معهذا، روان درمانگر تحليلي در بهترين شکل، هدف خود شکوفايي دارد - کمک به بيمار براي کشف کامل استعدادهايش و شکوفا کردن آنها. بنابراين، درمانگران يونگي فراتر از حل عقدهها پيش ميروند و باعث تقويت ذهن هشيار و رشد "من"يشده که در نتيجه باعث افزايش درک فرد از روانش ميشود. به وسيله اين فرايند، بيماران به خودآگاهي شخصي بيشتري دست يافته و روابطشان با خود و ديگران بهبود مييابد.
مايکل فوردهام[4](1996) و پيروانش نظريه يونگ را در مورد روان درماني با مشاهده دقيق رفتار کودکان و تحليل کودکان ئ دئران کودکي، غني کردند. تمرکز آنها بر نگرانيخاي کودکانه پشت آنها بود. با افزايش تعداد پيروان نظريه يونگ و تأکيد آنها بر تحليل تجربيات دوران کودکي مثل تحليل خيالپردازيها و نيز تأکيد آنها بر تعبير کلامي و تفتيش رفتارهاي ککنوني منجر به ايجاد روان درماني يونگي با روان درماني نئوفرويدي شد.
در نهايت، هدف اصول روان درماني يونگ نه درمان است و نه تسکين ناخشنودي بيمار، بلکه هدف افزايش احترام به خود و آگاهي از خويشتن است. خس صلح و افزايش ظرفيت رنج و لذت نيز ميتواند با آن همراه شود، بيشتر احتمال دارد که بيماران مسئوليت رفتارشان را خود برعهده بگيرند.
نشانههاي آشکار، رؤياها، و خيالپردازيها ميتواند عقده پنهان شده از هشياري را براي تحليلگر نمايان سازند. روان درمانگران تحليلي با عقدهها، رازها و نوروزها سروکار دارند که از طريق رديابي ريشههاي آنها در حوادث و ضربههاي گذشته و ديدن رفتارهاي ابراز وجود در رابطه پزشک- بيمار و بازشناسي الگوهاي آرکيتايپي که از طريق عمل کردن بر روي عقدهها در هشياري ظهور مييابد.
درمان از ديدگاه يونگ
از ديد يونگ، دنياي دروني بر روي فرايندهاي زيستي – شيميايي در بدن، غرايز، تعيين ادراك و واقعيت بيروني تكيه دارد، روان از ديد يونگ، تركيبي از انديشه[5]، روح[6] و معنويت[7] است. اهداف روان درماني را در دوباره وحدت يافتن، خودشناسي، تفرد يافتگي و مسئوليت پذيري فردي ميداند. روان درماني از ديد يونگ، تخليه هيجاني است كه بيمار رازهاي عقلاني و هيجاني خود را فاش ميكند. يونگ براي فرايند روان درماني چهار مرحله قائل ميشود
فرايند روان درماني:
1. اعتراف:[8] در مرحله اول بيمار سابقه زندگي شخصي خود را شرح ميدهد و رازهاي هشيارانه و ناهشيارانه خود را با درمانگر درميان ميگذارد. در اين مرحله درمانگر فقط شنوندهاي همدل است و هيچگونه قضاوتي نميكند. يونگ دريافت كه در اين مرحله، مسائل اصلي روان درماني به سطح هوشياري ميآيد و باعث ميشود تا فرد كمتر احساس طرد شدگي كند. روانكاو اين فرايند را به وسيله دادن يك نگرش پذيرنده و با القا اينكه بيمار را پذيرفته است، تسهيل ميكند. در فرايند "اعترف" بيمار با درمانگر به مرحله بعدي ميرود و انتقال بين آن دو صورت ميگيرد.
2. تفسير:[9] در طي تفسير، درمانگر به روابط انتقالي و نيز به رؤياها و خيالپردازيها توجه دارد تا انتقال را به ريشههاي دوران کودکي مرتبط سازد. هدف اين مرحله، بينش هم در سطح عقلاني و هم در سطح هيجاني ميباشد.يونگ نتايج موفقيتآميز اِن فرايند را توصيف ميکند که منتهي به سازگاري بهنجار و کنارآمدن با معايب خود ميشود، اينها اصول اخلاقي هدايتکننده هستند که با رهاشدن از احساساتي بودن و هذيانها همراه است (يونگ، 1966/1933، ص.65).
3. آموزش:[10] در اين مرحله، بيمار به سوي موجود اجتماعي سازگار سوق داده ميشود. اعتراف و تفسير فقط ناهشيار شخصي را دربرميگيرند، در حاليکه آموزش، وظايف "من" و "پرسونا" را درنظرميگيرد. در اين مرحله، درمانگريبيمار را به سوي فعال بودن و بهبود يافتن زندگي روزمره سوق ميدهد.در مراحل قبلي، بينش فقط عقلاني بود اما در اين مرحله مبدل به عملکرد مسئولانه ميشود.
4. انتقال[11] : بسياري از مراجعان درمان را فقط تا مرحله سوم ادامه ميدهند، تما يوونگ به مراجعاني اشاره دارد که در نيمه دوم زندگي خود قرار دارند و فراتر از سه مرحله رفته و وارد مرحله چهارم ميشوند. در مورد انتقال حتي اگر ريشههاي دوران کودکي نيز کوش شوند، بازهم قابل حل شدن نيست.علت تمايل بيماران براي گذراندن مرحله چهارم، بالا بردن دانش و بينش است که يونگ آنرا دوران خودشکوفايي توصيف ميکند. در اين مرحله، فرد تجربه هشيار و ناهشيار را ارزشمند ميداند. تصوير آرکيتايپي "خود"[12] در انتقال، رؤيا و خيالپردازي ظاهر ميشود؛ اين تصوير آرکيتايپي، تماميت و يکپارچگي را به بيمار القا ميکند که يک "خود" فرديتيافته منحصر به فرد ميباشد، و شامل تمام مواردي باشد که فرد ميتواند بدون از دست دادن حس يکپارچگي مسئولانه "خود" داشته باشد.
مکانيزمهاي روان درماني
تحليل انتقال:[13] روان درمانگران يونگي معتقدند که انتقال نقش اساسي در درمان بر عهده دارد. يونگ براي تحليل انتقال چهار مرحله را درنظرميگيرد. در مرحله اول، انتقال به درمانگر که آيينه تاريخچه زندگي بيمار است، فرافکني ميشود. بيماران با کمک درمانگر بر روي روابط قبلي خود کار ميکند و گذشته بيمار به اتاق مشاوره آورده ميشود. در اين مرحله سه هدف دنبال ميشود. اول اينکه بيمار متوجه ميشد که فرافکنيهايي که به ديگران نسبت ميدهد، متعلق به خودش است. دوم اينکه، اين فرافکنيها را از درمانگر جدا ميکند و نهايتا اينکه آنها را با بخشهاي هشيار شخصيت خود يکي ميکند. يونگ ميدان انتقال را با درنظرگرفتن مؤلفههاي آرکيتايپي و فرهنگي- اجتماعي بسط و گسترش داد. اين جنبههاي غيرشخصي نيز به درمانگر فرافکني ميشود. در طي مرحله دوم تحليل انتقال، به بيماران آموزش داده ميشود که بين محتواي شخصي و غيرشخصي که به درمانگر فرافکني ميکنند، تمايز قائل شوند؛ و آنچه را که متعلق به روان خود است از آنچه را که متعلق به قلمروهاي جمعي فرهنگ و آرکيتايپ است، تفکيک دهند محتواي غيرشخصي را نميتواند درون سازي کند اما عمل فرافکني آن ميتواند متوقف شود.در مرحله سوم تحليل انتقال، بيمار مثل يک فرد بهنجار با درمانگر رابطه برقرار ميکند و شخصيت درمانگر نقش محوري را بازي ميکند. در مرحله آخر، انتقال حل ميشود و خودآگاهي[14] و خودشکوفايي اتفاق ميافتد، ارزيابي صحيحتري از درمانگر به عمل ميآيد و همراه با آن ارتباط همدلانه و صادقانهتري بين بيمار و درمانگر برقرار ميشود.
· تخيل فعال:[15] در اين شيوه به بيمار کمک ميشود تا با مسايل ناهشيارش در تماس باشد. يونگ شکلي از تخيل تفکرآميز را آموزش داد که مبتني بر تحليل فرد از خودش بود. تخيل فعال به تصاوير ناهشيار اجازه ميدهد تا با اندک مداخله هشيارانه خود را آشکار سازند. تخيل فعال به دليل وجود شواهد هشيار نسبت به رؤيا دقيقتر و متمرکزتر است. امروزه، درمانگران تأکيد ميکنند که اگر بيمار با تصاوير ناهشيار سروکار دارد بايد ازيک "من" قوي برخوردار باشد.
· تحليل رؤيا:[16] يونگ بر خلاف فرويد معتقد بود که رؤياها لزوما نمايانگر مسايل پنهاني نيستندو هميشه بر آرزوهاي محقق نشده دلالت ندارند و نميتوان آنها را براساس نمادشناسي معيارشده تعبير و تفسير کرد. البته رؤياها ممکن است نشاندهنده آرزوها و ترسهاي خواب بيننده باشند و معمولا بيانگر تکانههاي رؤيا بيننده هستند که يا سرکوب شده و قابل دسترسي نيستند، همينطور ميتوانند به راه حل مشکلات قبلي يا بعدي اشاره داشته باشند. رؤياها زندگي دروني پنهان بيمار ار نشان ميهند و به وسيله تخيل نمادين فراخوانشان، تغييرات رواني فرد را بيان ميکنند.با مشاهده تصاوير آرکيتايپي در ريؤياهاي فرد خواب بيننده، قادر به نظم بخشيدن به شخصيت خود خواهدبود. يک روان درمانگر تحليلي نقش يک رؤيا را در ارتباط با نگرش هشيار بيمار جستجو ميکند.معمولا درمانگر رؤيا را در سطح عيني مورد بررسي قرار ميدهد و آنرا در ارتباط با اشخاص يا موقعيت هاي واقعي درنظرميگيرد. سپس آنچه را که بيانگر منش و رفتار خود بيمار است، خوب وارسي و تفتيش ميکند. يونگ معتقد است که اگر تفسير دقيق نباشد، رؤياي ديگر به ناچار فهم ناقص آن را تصحيح ميکند.
انواع رؤيا
انواع رؤيا ها شامل رؤياي نخستين، رؤياهاي با محتواي مسايل سايه و رؤياهاي در مورد درمانگر يا درمان که به ويژه براي درمانگر مفيد است.
رؤياي نخستين تقريبا نزديک يا در ابتداي شروع درمان است که راه يک درمان خاص و نيز نوع انتقالي که قرار است روي دهد را نشان ميدهد. براي مثال، يک درمان کوتاه و موفقيتآميز ممکن است توسط رؤياي نخستين که در آن بيماران در خواب ميبينند که درمانگرش نه به او نگاه ميکند و نه به حرفهايش گوش ميدهد بلکه در عوض او را تحسين ميکند و سپس بيمار پيش درمانگر ديگري رفت و سپس خواب ديد که او بچه شيري است که مادرش از او مراقبت ميکند. همين رؤياي نخستين سير درمان موفقيتآميز را پيشبيني کرد.
رؤياهاي عود کننده، به ويژه اگر مربوط به دوران کودکي باشد نشانگر عقدههاي مشکلز يا رويداد آسيبزاي سرکوب شده است. در طي سير درمان، رؤياها از دقت و واقعيت کمتري برخوردار بوده و بيشتر شامل تصاوير خنثي ميباشند و شامل سناريوهايي هستند که بيمار بر آنها تا حدي کنترل دارد (ويلمر،[17] 1986).رؤياهايي که محتواي تجاوز جنسي، خشونت يا اعمال غيراخلاقي دارند نسبت به مشاهده درمانگر، بيشتر نمايانگر سايه بيمار هستند (کالچر،[18] 1996). رؤياها در مورد درمانگر، جلسات درماني و يا خود درمان باعث ايجاد احساسات انتقالي که بيمار از آنها بيخبر يا وحشت زده است ،ميشوند و نمادها و زباني را هم براي بيمار و هم براي تحليلگر فراهم ميآورند.
رؤياها همچنين ميتواند فرايند درمان يا پيشرفت آن را متوقف سازند. زماني اين مسئله اتفاق ميافتد که بيماران با خوابهاي خود درگير شوند و از رؤياهاي خود براي پر کردن ساعت درمان استفاده کنند يا زماني که ترجيح ميدهند به جاي دنياي واقعي همچنان در رؤياهاي خوديباقي بمانند؛ يا زماني که از رؤياهايشان با اتناع از درگير شدن با عواطف و هيجاناتشان فاصله ميگيرند (لوسناک[19] و لورتو[20]، 1998، ويتمونت[21] و پرد[22]، 1992). درمانگر ميتواند زماني که اين رفتار را مشاهده کرد، در يک موقعيت مناسب، توجه بيمار را بدان جلب کند و دلايل دفاعهاي بيمار را جويا شود.
درمانهاي يونگي
يونگ از انواع مدلها و روشهاي مختلف در درمان استفاده ميکرد که شامل موارد زير ميباشد:
· گروه درماني
معمولا در کنار درمانهاي فردي به کار ميرود. گروهها شامل شش تا ده نفر ميباشد، اعضاي گروه رايبيماران تحليلگر تشکيل ميدهند اگرچه گاهي بيماران ارجاع شده نيز پذيرفته ميشوند. جلسات هفتهاي يک مرتبه و به مدت نود دقيقه برگزار ميشود. انتخاب گروه با دقت کامل و بر اساس حنسيت، تيپ شخصيت، سن، و نوع مشکل صورت ميگيرد. برخي از درمانگران گروههايي که فقط شامل يک جنسيت يا يک مشکل هستند را تشکيل ميدهند اما غالبا گروهها طيف مختلفي از بيماران را دربرميگيرد. هم تحليلگر بايد آموزشديده باشد و هم بيماران بايد از "من"[23] قوي برخوردار باشد. مسائلي که در گروه درماني مطرح ميشود شامل بحثهايي بين اعضاي گروه، تحليل رؤيا، تخيل فعال، پسيکودرام[24]، گشتالت[25] و مدلهاي انرژي زيستي[26] است. در طول درمان اعضا "سايه" (آن بخش از شخصيت که براي خود فرد مبهم است) خود را به ساير اعضا فرافکني ميکنند. مقاومت[27]يدر گروه درماني بيش از درمانهاي فردي مشاهده ميشود.
· زوج درماني و خانواده درماني
معمولا درمانگران يونگي بيماران خود را به خانواده درماني تحليلي ارجاع ميدهند که زوجها به صرت جدا و همراه با يکديگريمورد درمان قرار ميگيرند. مفاهيم يونگي مثل تپ شناسي، آنيما، آنيموس، سايه و فرافکني، زباني را ايجاد کرده که از طريق آن زوجها و خانوادهها ميتوانند پوياييهاي خود را شناسايي و منعکس کنند.درمانگر يک تست تيپ شناسي را بر روي اعضاي خانواده يا زوجها اجرا ميکند، سپس آنرا تفسير ميکند و آنها با اين روش از منبع تفاوتهايي که ممکن است مربوط به مشکلات تيپ شناسي باشد، آگاه ميشوند و راحتتر با اين تفاوتها کنار ميآيند. اعضاي يک خانواده معمولا به شيوههاي مختلفي واقعيات را درک ميکنند و زوجها نيز با تيپهاي متضاد با تيپ شخصيتي خود ازدواج ميکنند. تحليلگران معمولا بر روي پوياييهاي شخصيت تأکيد زيادي دارند چون اعضاي خانواده و يا زوجها سايه، آنيما و آنيموس خود را به ساير اعضا فرافکني ميکنند، زماني که اين اتفاق روي ميدهد، فرارها شروع ميشود چون فرد معتقد است که فرد ديگر يا به اصطلاح "سپر بلا"[28] به گونهاي رفتار ميکند که در واقع متعلق به سايه، آنيما و آنيموس خود اوست و با دليل و برهان آوردن او را سرزنش ميکند. معمولا در يک خانواده فردي سپر بلا ميشود که از نظر تيپ شخصيتي متفاوت از ديگران است.يي
· رقص/ حرکت درماني
يونگ از بيمار ميخواست تا صحنهاي را در ذهنش تصور کند و آنگاه آيينهاي را روبروي بيمار ميگرفت و از او ميخواست تا با حرکات بدني آنرا اجرا کند و درمانگر آيينه به دست با حرکات بيمار راه ميرفت. با اين روش بهتر به احساسات و عواطف بيمار پيميبرد و چگونگي برقراري رابطه با ديگران را به طور ملموس مشاهده ميکند.
· هنر درماني
يونگ از بيمار ميخواهد تا آنچه را که در تخيل فعال و رؤياهايش ميبيند را بر روي کاغذ نقاشي کند و يا از طريق ساختن مجسمه و روشهاي هنري ديگر آنها را نشان دهد. با اين روش هم ميتوان به مسائل و ضربههايي که در ناهشيار نهفته هستند به سطح هشياري آورده شود.
· درمان با سيني شني
در اين روشييک جعبهاي به ابعاد 3*20*30 پر از شن دراختيار بيمار قرار ميدهند و از او ميخواهند تا هر چيزي را که بخواهند آزادانه با آن بسازند. در اين شيوه درماني اين جعبه پر از شن دنيايي است که از طريق آن بيمار ميتواند عقدهها، درد، ضربه، خلقيات، هيجانات و احساسات ابراز ميکند. در واقع با اين روش پلي به سوي ناهشيار ميتوان زد و در طي اين فرايند کودک يا بزرگسال مؤلفههاي تکامل نيافته منش خود را حل ميکنند. در پايان درمان شاهد تغييرات چشمگيري در مناظر ساخته شده توسط بيمار مشاهده ميشود و از مناظر سازماننيافته به ساختن مناظر يکپارچه روي ميآورد. در پايان درمان، نمادهايي ظاهر ميشوند که به شکل ماندالا هستند و و نشاندهنده عواطف مقدس ميباشد. اين روش درماني براي کودکان مفيد است چون با بازيهاي آزاد رشد "من" و احساسات نهفته بازداري نشدهيآشکار ميشود و در مورد بزرگسالان، آنها به دنياي دوران کودکي خود بازميگردند و بخشهاي گمشده شخصيت آنها دوباره زنده شده و باعث بهبود بيمار ميشود.
· تحليل کودک
اين نوع درمان مبتني بر اين نظريه است که خود کودکان هر آنچه را که براي فرايند طبيعي رشد و درمان لازم است را دارا ميباشند که با فراهم آوردن محيطي امن و با همکاري و مشارکت وپشتيباني درمانگر نه تنها موجب بهبود کودک ميشود بلکه با مداخلات مناسب ميتوان خانواده و موقعيت زندگي کودک را بهتر نمود. در طي فرايند درمان کودک ميآموزد که تصاوير آرکيتايپي بالقوه غالب خود را انساني و يکپارچه کند. درمان کودک مثل درمان بزرگسال است و از انواع مدلهاي کلامي و غيرکلامي استفاده ميشود. کودک رؤياها، خيالپردازيها و ترسهايش را از طريق درمان با سيني شني، هنر درماني، مجسمهسازي، ابزار و آلات موسيقي، رقص درماني و داستانها و اسطورههايابراز ميکند.درمانگر محيطي امن فراهم ميآورد تا کودک بتواند بهتر مشکلاتش را حل نموده، "من" خود را قوي و انعطافپذير کرده، خود را بيشتر پذيرفته و بتواند مستقل شده و عملکردش بهبود يابد.
· استرس پس از سانحه
يونگ معتقد بود که پس از تجارب آسيبزاي هولناک تغييرات زيستي و روانشناختي عميقي روي ميدهد که بعدها مرتبا در رؤياها ي بيمار تکرار ميشود تا آنجا که در ناهشيار تجربه آسيبزا حل شود.پژوهشهاي پيشرفته در مورد بازماندگان جنگ، تجاوز جنسي، شکنجه و ساير موقعيتهاي رنج آوراز يافتههاي يونگ حمايت کردند.
· درمان پسيکوتيک
يونگ، روانپزشکي که طيف وسيعي از مشکلات ذهني شديد را درمان نمود. او يک الگوي و منطق دروني در بيان و خيالپردازيهاي پسيکوتيکها شناسايي کرد دريافت که بر شخصيت آنها عقدهاي که از واقعيت جدا شده و نيز تصاوير آرکيتايپي که متعلق به ناهشيار جمعي ميباشد، تسلط يافته است. يونگ معتقد بود که آشفتگيهاي پسيکوتيک منجر به تغييرات رواني- بدني و نيز تغييرات شيميايي در مغز ميشود همچنين برخي اوقات مسموميتهاي بدني نيز پسيکوتيک ايجاد ميکند. امروزه درمان پسيکوتيکها شامل گوش دادن به صحبتهاي بيمار است تا معاني و سمبولهاي نهفته در پشت آنها برملا شود تا تخيلات و دنياي ذهني دروني پسيکوتيکها کشف شود. گروه درماني، ايجاد محيط امن زندگي و هنردرماني مکمل رواندرماني و دارو به کار ميرود. همه اينها به بيمار کمک ميکند تا بتواند بهتر و با آرامش زندگي کند.
[1] -Sigmund Freud
[2] -Transference
[3] -Countertransference
[4] -Michael Fordham
[5]-Idea
[6]- Soul
[7]-Spirit
[8] -Confession
[9] -Elucidation
[10] -Education
[11] -Transformation
[12] -Self
[13] -The Analysis of the Transference
[14] -Self- Knowledge
[15] -Active Imagination
[16] -Dream Analysis
[17] -Wilmer
[18] -Kalscher
[19] -Bosnak
[20] -Leverto
[21] -Witmont
[22] -Pererd
[23] -Ego
[24]-Psychodrama
[25]-Gestalt
[26]-Bioenergetic Modalities
[27] -Resistance
[28] -Scapegoat
مترجم: علی شمالی
ميتوان گفت که فرد خوشبخت هيچگاه خيالپروری نمی کند و اين امر تنها مختص به انسان ناخشنودی است که احتياجات و خواسته هايش ارضاء نشده اند. اميال و خواسته های ارضاء نشده نيروی محرک خيال هستند.
هر خيالی به معنای نوعی ارضاء خواسته يا آرزوست و يا اصلاح واقعيتی که رضايتبخش نيست.
اميال و خواسته های برانگيزنده از تنوع گسترده ای برخوردارند و اين امر به جنس شخصيت خيالپرور، منش، مايه و محتواي زندگيش بستگي دارد. اين خواسته ها دو گروه اند: يا جاه طلبانه اند و باعث رشد و تعالي شخصيت، و يا جنسي اند.
در زن جوان تقريباً فقط اميال جنسي غلبه و سيطره دارند، چه جاه طلبي او عمدتاً صرف تلاش در تحصيل عشق مي شود. اما در نزد مرد جوان اميال خودخواهانه و جاه طلبانه در كنار اميال جنسي و در همراهي با آنهاست. همان طور كه خالق تابلوي محراب مقدس اغلب خود در گوشه اي از تصوير به چشم مي خورد، همانگونه نيز ميتوان در هر گوشه اي از دنيا در اكثر خيالات جاه طلبانه، زني را يافت كه شخص خيالپرور به خاطرش حاضر به انجام هر گونه اعمال قهرماني و نثار پيروزي و موفقيت خود به پاي اوست.
ترديدي نيست كه در هر دو جنس انگيزه هاي نيرومندي براي پنهان نگاه داشتن چيزي وجود دارد كه به زن نجيب تنها امكان تامين حداقل نياز جنسي، و به مرد جوان نيز مهار يا سركوب كردن ميزان بالايي از احساساتش را مي آموزد، عواطفي كه ميراث ايام پر ناز و نوازش كودكي است.
هدف اينست كه فرد با جامعه اي كه مملو از افراد پر مدعا و ظاهرساز نظير اوست، انطباق حاصل كرده و با آن همآهنگ شود. محصول فعاليتهاي خيالپرورانه، اين كاخهاي آسماني يا خواب و خيالات، را نميتوان منجمد و تغييرناپذير دانست، چه آنها از لابلاي مظاهر و جلوه هاي متغير زندگي به نرمي مي گذرند و با هر ارتعاش و نوسان زندگي، جلوه اي ديگرگونه مي يابند و از هر تاثير زنده و فعال ”برچسب زماني“ دريافت مي كنند.
...
فرد خيالپرور محتاطانه خيالات خود را از ديگران مخفي نگاه مي دارد، زيرا افشاء آنها را موجب شرمساري ميداند. از اين گذشته، حتي اگر مايل به ابراز و افشاء كردنشان نيز باشد، باز در بروز آنها با بي ميلي ديگران مواجه مي شود. تجربه اينگونه خيالات و شنيدنش در ما حس رمندگي يا نهايتاً سردي مي آفريند.
اما، آن هنگام كه نويسنده اي بازيهايش را بر ما آشكار مي كند، يا حكايتي نقل مي كند كه برآمده از خيالات و رؤياهاي خام اويند، ما نيز خود را غرقه در ميل يا خواستي قدرتمند مي يابيم كه به يقين در خود ما نيز حاوي سرچشمه هاي بسياريست. اين كه نويسنده يا هنرمند چگونه قادر به انجام چنين كاريست از مخفي ترين اسرار دروني اوست. فن و مهارتش در چيرگي بر احساس سردي و رمندگي برانگيخته شده در ما ـ احساسي كه به محدوديتهاي موجود ميان هر فرد با ديگران پيوستگي دارد ـ ناشي از هنر خلاق يا خلاقيت هنری اوست.
اين امر به دو شيوه انجام می شود: نخست اينکه او با کمک جابجاييها، تغييرات، حذف و پنهانكاري، به ماده خام خيالات خودخواهانه اش خصلتي معتدل مي بخشد، و در وهله دوم با ايجاد ميل و اشتياقي زيبايي شناختي در مخاطب، توليد و طرح خيالات خود را چون رشوه اي نصيب مخاطبش مي كند تا از اين رهگذر ما مخاطبان قادر به آزادسازي ميل و خواست بزرگتري در خويش گرديم كه ريشه در منابع روحي ژرفتري دارد. اميالي از اين دست را مي توان وسوسه انگيز يا مهيا كننده ناميد. به عقيده من، هر گونه ميل زيبايي شناختي كه هنرمند در ما مي برمي انگيزد حاصل همين ويژگي ميل يا خواست مهياكننده است. لذت واقعي ناشي از اثر هنري نيز برخاسته از انبساط و گشادگي فشردگيها و انقباضات روحي ماست.
نتيجه اي كه در كل ميتوان گرفت اينست كه ما با كمك هنرمند قادريم بي هر گونه احساس شرم و سرزنشي، از خيالات خودمان لذت ببريم.
نويسنده: زيگموند فرويد
مترجم: علی يوسفی شمالی
منبع: Studienausgabe, X. Fischer Verlag, p. 173-174, 177-179
است كه رشد شخصيت در تمام طول زندگي ادامه دارد و مراحلي را براي آن قائل ميشود:
1. كودكي[1] ": من" و "خود" در بدو تولد يكي هستند و در حالت ابتدايي هستند چون هنوز هويت يگانهاي ندارند. در اين مرحله شخصيت كودك چيزي جز انعكاس شخصيت والدين نيست.
2. بلوغ جنسي تا اوان بزرگسالي: به تدريج در طي فرايند تفرد يافتگي "خود" از "من" جدا شده و هويت مستقلي مييابد. تا قبل از بلوغ روان شكل قطعي خود را ندارد، اين دوره را يونگ "تولد روان" مينامد كه با مشكلات و نياز به سازگاري مشخص ميشود.زماني كه نوجوان با درخواستهاي واقعيت مواجه ميشود، خيال پردازيهاي دوران كودكي بايد پايان يابند. از سالهاي نوجواني تا بزرگسالي به فعالبتهاي آمادگي مشغول مثل كامل كردن تحصيلات،آغاز كردن يك شغل، ازدواج كردن و تشكيل خانواده هستيم. در طول اين دوره، تمركز بر روي دنياي بيرون است و هشياري غالب ميباشد و در مجموع، نگرش هشيار عمده برونگرايي است. منظور از زندگي، رسيدن به اهداف مورد نظر و ايجاد جايگاهي موفق در جهان براي خود است. اوان بزرگسالي، هيجانانگيز و چالشي است.
3. ميانسالي: در اين دوره، "خود"يبه بالاترين تفرد يافتگي ميرسد و به طور كامل از "من" جدا ميشود. تغييرات عمده شخصيت بين 40-30 روي ميدهد و اين دوره را زمان "بحران شخصيت" ميداند. در نيمه اول زندگي تمركز بر واقعيت عيني و بيروني است در حاليكه در نيمه دوم تمركز بر دنياي ذهني و دروني قرار دارد، تمركز ازر بررونگرايي به درونگرايي و از هشياري با ناهشياري تعديل ميشود. مهمترين فرايند در اين دوره فرايند تحقق بخشيدن به خود و شكوفا ساختن استعدادهاي بالقوه و نهفته ميباشد و اگر در يكپارچه كردن هشيار با ناهشيار موفق شويم، در موقعيت دستيابي به سطح جديدي از سلامت رواني قرار ميگيريم و فرايند تفرد يافتگي با موفقيت صورت ميگيرد.
4. پيري: پيري در خور توجه زياد يونگ نيست. در اين دوره "خود" و"من" دوباره به هم نزديك شده و با هم يكي ميشوند. در دوران كودكي ذهن طفل توسط ناهشياري پوشيده شده و سپس اندك اندك هشياري در لايههاي آن رسوخ كرده و بالاخره هشياري بر ذهنيت غلبه ميكند. اما در پيري فرد كهنسال بتدريج در نهايت محو ميشود.
يونگ، به زندگي پس از مرگ اعتقاد دارد. او معتقد است كه مرگ نيز خود مرحلهاي از تفرد يافتگي است و چون در طول زندگي فرايند تفرد يافتگي به طور كامل صورت نميگيرد و پس از مرگ به گونه ديگر ادامه مييابد.
يونگ، هشت نوع تيپ روان شناختي را درنظر ميگيرد كه عملكردهاي انواع تيپها؛ هيجانيبه ما ميگويد، چيزي وجود دارد؛ تفكر به ما ميگويد كه آن چيز چيست؟ و احساس به ما ميگويد آن چيز مقبول است يا نه؟ و بينش به ما ميگويد كه آن چيز از كجا آمده و به كجا ميرود؟، و اختلاف ويژگي عملكردها به ادغام و تركيب برونگراي و درونگرايي وابسته است. هر شخص هم درونگراست و هم برونگرا ولي به يك نگرش بيشتر از ديگري گرايش دارد، همينطور به يكي از عملكردها بيش از ديگري تمايل دارد كه آنرا عملكرد اصلي گويند و سه عملكرد ديگريعملكرد امدادي يا جنبشي نام دارد كه در خدمت عملكرد اصلي قرار دارد و هيچ استقلالي از خود ندارد. تفكر واحساس هر دو عملكردهاي منطقي و عقلاني هستند و به مخالفت با هم گرايش دارند، همينطور دو كنش نامعقول هيجان و بصيرت كه در نتيجه هيچ يك از اين دو جفت نميتوانند عملكرد جنبي يكديگر باشند.


تيپهاي روان شناختي از ديد يونگ شامل:
· تيپ برونگراي متفكر[1]
افرادي منطقي، عيني و در عين حال متعصب هستند، مستبد و سلطهجو در خانواده، ترديد و دودلي در مورد معتقدات خويش و حس وظيفهشناسي بالا از خصوصيات اين افراد ميباشد.. اين افراد به طور جدي بر طبق قوانين جامعه زندگي ميكنند و در پي درك و فهم پديدههاي طبيعي و قانونمند كردن آنها هستند و تمايل به سركوب نمودن احساسها و هيجانات خود را دارند و از اين رو از ديد ديگران افراد بياحساس، مردمگريز، و حتي مغرور و متكبر توصيف ميشوند. نمونه اين افراد داروين[2] و انيشتين[3] هستند. ليبيدو متمركز بر بيرون و انديشه درباره امور و اشياي خارجي، احترام به منطق چون نتايج حقيقي آن مبتني بر معلومات عيني است. از ديدگاه خود معمولا طراح خوبي براي مسائل زندگي هستند.ياز هيجانات و تكانههاي عاطفي و ارتباطات دوستانه مبتني بر علاقه قلبيياجتناب ميورزند. اگر سركوبي احساسات و عواطف بسيار شديد باشد، به مجراهاي غيرمستقيم، انحرافآميز روي ميآورند و ممكن است در مواردي به اشخاصي چون "دكتر جكيل"[4] تبديل شوند كه شخصيتشان به تناوب به هيولايي روان شناسي مبدل ميگردد.
· تيپ درونگرا ي متفكر[5]
از خصوصيات بارز آنها لجبازي، بيتفاوتي، سهلانگاري، تكبر، آزار دادن ديگران و كنارهگيري از اطرافيان – كه به علت احساس برتري نسبت به آنها است – ميباشد. تمركز ليبيدو بر درونيبوده و علاقه وافر به جهان درون داشته و از برخورد با اشيا و امور عينييبيزار هستند. به دليل اشتغال ذهنييبا واقعيات دروني، از ارتباط با امور خارجي غافل ميمانند و در نظر ديگران غيرنرمال هستند. بيشتر به انديشهها علاقمندند تا مردم و با ديگران به خوبي كنار نميآيند و در انتقال افكار مشكل دارند. بيخبر از عملكرد و انديشه ديگران هستند و لذا در ارتباطات اجتماعي خود منفعل و كمرو ميباشند. روابط اجتماعي محدود و پايبندي اندك به اعتقادات اجتماعي مرسوم دارند. اين افراد به جاي احساسات بر تفكر تمركز داشته و قضاوت معقول ضعيفي دارند . جمعآوري حقايق بيروني در نظر اين افراد صرفا به به دليل اثبات ادعاي نظريه و انديشههاي دروني آنان است و نه به خاطر خود حقايق آنچنان كه است. . چنين اشخاصي مثلييكيفيلسوف و يا روان شناس هستيگرا[6]ميماند كه در جستجوي درك و فهم واقعيت وجود خويش هستند. البته در صورت افراط كردن، روابطشان با واقعيت قطع شده و مبدل به فرد اسكيزوفرنيك ميشوند. اين افراد تمايل دارند تا آنها را تنها بگذارند تا بتوانند به افكار و تخيلات خويش بشتر بپردازند و برايشان مهم نيست كه چقدر اين افكار براي ديگران پذيرفته باشد و به همين دليل فردي بيعاطفه و غيرصميمي به نظر ميرسند. البته ممكن است پيروان خيلي مخلصي هم پيدا كنندكه از نظر اخلاقي شبيه به خودشان هستند در صورت افراط ممكن است به سوي هر نوع جنوني سوق داده شوند.
· تيپ برونگراي عاطفي[7] (احساسي)
عاطفي، حساس و معاشرتي هستند. در روابط شخصي به مناسبترين وجه عمل كرده و سعي دارند بر مبناي قضاوتي كه از عوامل بيروني به دست ميآورند، عمل كنند. پايبند به رسومات و ارزشهاي سنتي هستند. اكثريت اين گروه را زنان تشكيل ميدهند. غالبا ذوق سرشاري در اوضاع و موقعيتهاي خاص زندگي دارند و در نظر عموم مناسبترين زنان در زندگي زناشويي هستند. معمولا ميزبان، خوشرو، سازگار و خالصانه رفتار ميكنند ولي در صورت افراط، رفتارهايشان ساختگي ميگردد و نوعي احساس تظاهر در ديگران برميانگيزند. با تغيير در موقعيتها، عواطف آنها نيز به سرعت تغيير ميكند. تمايلاتي بوالهوسانه دارند. از خصوصياات برجسته اين افراد معاشرتي، همجوش، احساساتي، پرشور و عاطفي، متظاهر و خودنما، عبوس و بدخلق، بيحوصله و ترشرو هستند. به همان سرعتي كه عاشق ديگران ميشوند، با اندك ناملايماتي كينه فرد را به دل ميگيرند. مطابق با آخرين مد روز هستند. در مجموع، حال چنين افرادي نشأت گرفته از مقتضيات بيروني ميباشد نه يك امر قائم دروني خود و بر اساس چنين عملكردي است كه كنش حسي آنها به خاموشي ميگرايد.
· تيپ درونگراي عاطفي[8] (احساسي)
تودار، خوددار وبا اين حال قادر به داشتن عواطف عميق هستند. برعكس تيپ برونگراي عاطفي، عواطف خويش را از دنياي بيرون پنهان ميدارند. به علت تمايلات قوي درونگرايي، معمولا تحت نفوذ عوامل ذهني بوده و لذا با برونگرايان دوستداشتنييو اجتماعي متفاوتند. در عين خودمداري به دليل نگرش احساسي خود نوعدوستند. اين تيپ بيشتر در زنان ديده ميشود. ليبيدوي احساسي به طرز پنهاني متوجه فرزاندانشان ميگردد و چنين محبتي در شرايط دوري و يا بيماري فرزندش به صورت رفتاري خود رايآشكار ميسازد.ياز خصوصيات برجسته آنها ساكت بودن، غيرقابل دسترسي بودن، بيتفاوتي و مرموز بودن است. اغلب آنها مبتلا به حالت ماليخوليايي يا افسردگي هستند اما داشتن حالت آرامش را به ديگران القا ميكنند. به دليل عدم توان در اجراي نقشهاي اجتماعي و يا اجباري در نظر ديگران شبيه شخصيتهاي اسكيزويييد هستند وليكن اين افراد توانايي بالايي در ايجاد حلقههاي دوستانه دارند و معمولا دوستاني قابل اعتماد را برميگزينند. در واقع، آنها عواطفي ژرف و پرحدت دارند كه گاهگاهي به شكل طوفانهاي عاطفي، فوران نموده و دوستان و اقوامشان را شگفتزده ميكند.
· تيپ برونگراي هيجاني[9] (حسي)
اجتماعي، لذتجو و انعطافپذيرند. افرادي سرسخت و اهل عمل هستند؛ ولي به مباني زيربنايي كار ندارند. غالبا اشيا و امور را آنچنان كه هست به تجربه درميآورنديو در آزمون آنچه هست، عوامل تخيل، تصور، انديشه و شهود هيچ دخالتي ندارد. صرفا آنچه را در ميدان حسيشان ظاهر ميگردد، استنباط ميكنند و طبعي غير استدلالي دارند چون ممكن است يك شي واحديدر زمانهاي گوناگون استنباطات متفاوتي را در اين افراد پديد آورد كه همه را منطقي ميانگارد. در عين حال، اين اشخاص ميتوانند موجوداتي نفساني بيشتر جسماني و شهواني، لذتجو و دوستدار دلهره و هيجان هم باشند. عواطف اين افراد سطحي است. در موارد افراطي يا نفسپرست ميشوند و يا شديدا متظاهر به حساسيت در برخورد با زيبايي هستند. به دليل تمايلات نفسانيشان به انواع مختلف اعتياد، انحرافات و يا هر نوع اجبارگرايي ديگر گرايش دارند. تمركز اين گروه بر لذت و شادي و جستجوي تجربههاي جديد است. افرادي سرحال، سرزنده و خوشگذران هستند و سعي دارند، تمايلات لذتجويانه خود را در روند تجارب حسي جستجو كنند و به نوعي آنها را ميتوان معتقد به فلسفه اصالت لذت[10] دانست. اين تيپ شخصيتي را بيشتر در مردها ميتوان مشاهده كرد. با انواع مردم و شرايط متغير خود را وفق ميدهند و تمايل به اجتماعي بودن و لذتبردن از زندگي دارند. تنزل نظامات اخلاقي خوشگذرانه برونگرايانه جنبه منفي آنها است.
· تيپ درونگراي هيجاني[11] (حسي)
در ظاهر خونسرد، خوددار، انفعالي و مطيع و صبور هستند و ابراز عقايدشان را فقط از طريق هنر ميدارند.
· تيپ برونگراي بينشي[12] (شهودي)
از خصوصيات اين تيپ خلاق و قادر به برانگيختن ديگران، دمدمي مزاج، بوالهوسي و بيثباتي و تزلزل شخصيت است. اين اشخاص در جستجوي كشف امكانات جديد در دنياي خارج هستند و پيوسته از يك موقعيت به موقعيتي ديگر ميروند و نيز هميشه به دنبال تسخير دنياي نوين هستند، قبل از آنكه هنوز دنياي قديم يافته باشند. بر عكس دسته قبلي كه فقط آنچه را در ميدان حسي است ميبينند، اينها امكانات و قواي نهفته در شي را هم استنباط كرده و در شكل گشتالتي و وحدتيافته درمييابند. چون مرتب در جستجوي يافتن ارتباط نهفته بين پديدههاي بيروني هستند به محض كشف، آن قضيه جذابيت خود را از دست مسدهد و چنانچه به هدف خود براي كشف نايل نشوند، طبق نظريه آلپورت از حركت تكاملي خود بازميمانند. اين افراد دوستاني غير قابل اعتماد هستند و از روي بلاهت يا ناهشيار به ديگران لطمه ميزنند. اين اشخاص به سرگرميهاي خانگي مثل باغباني، كاردستي، شطرنج، كلكسيون و... روي ميآوردند، ولي به زودي از همه آنها زده ميشوند. به همين دليل حفظ يك شغل ثابت برايشان دشوار است. چنين شخصي همواره ميكارد ولي هرگز درو نميكند و زندگي خود را در راه امكانات به هدر ميدهد. نگرش شهودي آنها را مستعد آيندهنگري كرده و هدف آنها دستيابي به موفقيت محال است. ارتباطات شخصي و اجتماعي آنها كم است. وابستگي هيجاني به زني را دشوار مييابد و خانه برايش زنداني است اما زندگي با چنين شخصي هرگز تيره و كساد نميشود. به آيين و اعتقادات موجود در جامعه پايبند نميباشند.
درونگراي شهودي[13] (بينشي)
بيشتر در ارتباط با ناهشيار جمعي است تا واقعيت رومره. رؤياهاي پيامبرگونه دارد و خود را منجي بشر و حامل وحي ميدانند ميتوانند ايجاد تشكيلات عقيدتي همراه با خود دهند. اگر كانال جامعه پسندي براي هماهنگي با تخيلات خود با تجارب زندگي واقعي نيابند، دچار توهم شده و افراط در آن به صورت هذيانهاي پارانوييدي درميآيد و به نظر ديوانه ميرسند كهواقعا هم ديوانه ميشوند. غالبا از تجارب رواني خود حرفي نميزنند لكن خود از ادراك دروني خرسند به نظر ميرسند. چنين اشخاصي از نظر دوستانشان به مثابه معما، و از نظر خودشان يك نابغه ناشناخته و كشفنشده تلقي ميشوند. نمونه كامل اين تيپ هنرمندان هستند. البته خيالبافان، موهومپرستان و مجانين نيز جزء اين دسته هستند.
شكل 2-1- هشت تيپ روانشناختي كاريونگ
هر يك از هشت تيپ شخصيتي به نمو و توسعه نوع معيني از روان نژندي يا روان پريشي گرايش دارند؛ تيپ برونگراي عاطفي به حمله عصبي، تيپ درونگراي عاطفي به ضعف اعصاب كه شامل خستگي، كوفتگي و كمبود انرژي است، تيپهاي هيجاني به هراس بيمارگونه و وسواسهاي گوناگون گرايش دارد. اين آسيبها ناشي از سركوبهاي شديدي هستند كه خودشان عموما تحت فشارهاي مفرط اجتماعي به وجود ميآيند.
در پژوهش مربوط به رؤياها و برسي وقوع آركيتايپها از آزمودني خواسته شد تا جديدترين، واضحترين و قديميترين رؤياي خود را به ياد آورند (كان[14] و دوندري[15]، 1986). از آنها خواسته شد تا به مدت دو هفته به محض اينكه از خواب بيدار شدند، رؤياي شب قبل را يادداشت كنند. به آزمودنيها سنخنماي مايرز- بريگز نيز داده شد. نتاج به دست آمده نشان داد ككه درنگراها با احتمال بيشتري از برونگراها رؤياهاي روزمره را كه ربطي به آركيتايپ ندارد و تيپ شهودي بيشتر از تيپ حسي رؤياهاي آركيتايپها را به خاطر آوردند. اشخاصي كه در روانرنجوري نمره بالايي گرفتند از آنهايي كه نمره كمي در اين مقياس كسب كرده بودند رؤياهاي آركيتايپ كمتري را يادآوري كردند. اين يافتهها با نظريه يونگ موافق بودند.
نكته مهمي كه در بهداشت رواني اهميت دارد، ازدواج با تيپهاي شخصيتي ديگر است. لزوما ازدواج با تيپهاي متضاد و مكمل موجب خوشبختي نميشود، عاشق شدن و فقط تلاش براي رسيدن به فرديمورد نظر كه هيچ تناسخي با ما ندارد و با اين فكر كه بعد از ازدواج او را تغيير خواهيم داد، از نظر يونگ "امري محال" است. از نظر يونگ بهترين دوستيها و موففقترين ازدواجها بين دو فردي كه تقريبا به طور كامل تفرد يافتهاند، يعني در حالتي كه هر دو گرايش ويهر چهار كنش مربوطه هر دو شخصيت، رشد و تكامل يافته باشند .
تعامل ميان ساختارهاي شخصيتي به سه صورت است:
1- تعامل ساختاري: يك ساختار جبران ضعف ساختار ديگري را ميكند. مثلا پس از يك دوره طرز رفتا رشديدا برونگرايانه متدوال است كه يك دوره طرز رفتار درونگرايانه پبش خواهد آمد و بدين ترتيب، ضمير ناهشيار عيوب و نقايص ساختار شخصيت را جبران ميكند.
2- تعامل تركيبي: معتقد به وجود تضادها در هر بخش از شخصيت است. مثل تضاد بين پرسونا و سايه، پرسونا و آنيما، آنيما و سايه و درونگرايي با برونگرايي.
3- ايجاد وحدت و يگانگي تضادها: يونگ آنرا "كنش افضل" ناميد كه اين كنش فطري منجر به رشد و تشكيل شخصيتي متعادل، نظاميافته، كامل و يكپارچه ميانجامد.


[1] -Thinking Extrovert
[2] -Darvin
[3] -Enshtein
[4] -Dr.Jakil
[5] -Thinking Introvert
[6] -Existentialism
[7] -Affect Extrovert
[8] -Affect Introvert
[9] -Sensory Extrovert
[10] -Hedonism
[11] -Sensory Introvert
[12] -Intuitive Extrovert
[13] -Intuitive Extrovert
[14] -Kan
[15] -Dondery
تضادها:[1] يونگ معتقد بود که دنيا از جفتهاي متضادي چون خوب و بد، روشني و تاريکي، مثبت و منفي تشکيل يافته است، نظريه شخصيت او نيز شامل مفاهيم متضادي چون هشيار و ناهشير، زنانگي و مردانگي، جنبههاي خوب و بد آرکيتايپ، "من" در مقابل "سايه" و غيره ميباشد. اين تضادها در کشمکش با يکديکر هستند و شخصيت با تنشهايي که ميان اين تضادها وحود دارد، رشد مييابد.
انانتيودروميا:[2] اين واژه مربوط به "قانون هراکليتوس"[3] است که ميگويد هر چيزي زودتر يا ديرتر به متضادش تبديل ميشود.يونگ معتقد بود که "انانتيودروميا" بر چرخه زندگي انسان و تکامل شخصيت او مسلط است البته تنها از طريق هشياري ميتوان از آن فرار کرد. اعتقاد يونگ به قانون هراکليتوس زيربناي نظريه او در مورد جبران شد.ي
جبران:[4] يونگ معتقد بود که نه تنها دنيا از جفتهاي متضاد تشکيل يافته بلکه نظريه خود را مبتني بر اين عقيده شکل داد که نه فقط تضادها، بلکه هرچيزي که موجب تعادل شخصيت شود يا متضاد خود را به روش خود تنظيمي جبران کند نيز موجب تعادل پوياي شخصيت ميشوند و يونگ آن را "جبران" ناميد. مثلا ناهشيار شخصي، با ظهور در خواب، خيالپردازيها، يا نشانههاي بدني با متضادش موجب تعادل هشياري فرد ميشود.
عملکرد تعالي:[5] يونگ واژه "تعالي" را که فراتر از نماد و سمبول بود را به کار برد."تعالي" واسطهاي ميان دو تضاد است و اجازه ميدهد که رابطه و نگرش جديدي بين آنها شکل گيرد تا با يکديگر سازگار شوند. مثلا ظهور "من" هشيار ومتضاد آن يعني ناهشيار شخصي با هم موجب ايجاد تعارض در شخصيت ميشود که انرژي زيادي را توليد ميکند.
ماندالا:[6] يونگ "ماندالا" را نماد تماميت و مرکز شخصيت تعريف کرد. ماندالا واژهاي سانسکريت[7] است و براي اشکال جغرافيايي که به شکل دايره و مربع در يکديگر کشيده ميشوند و هر يک به بخشهايي تقسيم ميشوند. ماندالا معمولا اهميت مذهبي دارد و غالبا در رؤياها ظاهر ميشود، هم نماد تماميت است و هم تصوير جبران در مواقع استرس ميباشد.
رشد قبل از اديپال:[8] برخلاف فرويد که تأکيد زيادي بر روي مراحل اديپال رشد شخصيت داشت، يونگ به مسئله تجربه پيش از اديپال بيشتر پرداخت. يونگ يکي از اولين روانتحليلگراني بود که براي تعامل مادر- کودک اهميت زيادي قائل بود. رابطه اوليه مادر و کودک بر رشد شخصيت تأثير ميگذارد. در اساسيترين و عميقترين سطح، يونگ توجه بيشتري به اين مرحله و مشکلات آن داشت تا شکايتهاي پدر- پسر در عقده اديپ. يونگ، تصوير آرکيتايپ مادر خوب و مادر بد را در مرکز تجربه کودک قرار داد.
رشد هشياري:[9] نطريه يونگ معتقد است که کودک الگوي رشد هشياري را به طور کلي دنبال ميکند. تجربه اوليه کودک از مادر به صورت آميزه بدوي است، ولي به تدريج، کودک مادر را گاهي خوب و گاهي بد ادراک ميکند. کودک، رشد کلي انسان را دنبال ميکند و به صورت آگاهي از خود[10] در مرحله مرد سالاري که ارزش مرد و پدر خيلي بالال است، ظهور مييابد. اين مرحله روي دخترها و پسرها تأثير گذارده و مانع رشد زنها ميشود. معهذا، زماني که "من" در حايي قرار ميگيرد که فرد دنياي مادر و دنياي پدر را يکي کند باعث ايجاد شخصيت کاملتري ميشود. (يونگ، 1970/ a1934؛ ويتمونت، 1977).
آسيب شناسي رواني:[11] قسمت عمده آسيب شناسي رواني ناشي از مشکلات و تعارضاتي است که مربوط به روابط اوليه مادر- کودک ميشود ليکن استرسهاي ديگر آنرا تشديد ميکنند. روان، سيستمي خود- تنظيم کننده است، نشانههاي آسيب شناختي ناشي از ناکامي نسبت به يکپارچگي است و غالبا خودشان سرنخهايي را براي خودتسکين دهي دارند. بنابراين، باي مثال، تغيير کامل از عشق و نفرت از يک فرد مخصوص افراد اديپ، اختلال شخصيت مرزي است که آسيبهاي دوران کودکي نشأت ميگيرند.
مکانيزمهاي دفاعي:[12] مکانيزمهاي دفاعي تلاش روان براي بقاء در برابر حمله سخت عقدهها است. آنها ميتوانند نمايانگر انواع حمايتهاي مخرب و بهنجار باشند. يونگ احساس ميکرد اگر هر دفاع انعطاف ناپذير ناديده گرفته شود موجب عدم تعادل و افزايش آسيب شناختي رواني ميشود. براي مثال، واپس روي [13] دفاعي است که تنها زماني موجب آسيب شناخي ميشود که فرد بر رويش باقي بماند. يونگ احساس کرد که سرکوبي معمولا دوره طبيعي و لازم تلفيق توليد مجدد است که ميتواند پيشرو رشد بعدي فرد شود.
توجيه كاركرد انرژي رواني
يونگ، سه اصل را براي توجيه كاركرد انرژي رواني را در نظر ميگيرد:
اصل اضداد[14]: او به وجود اضداد در انرژي فيزيكي اشاره كرد مثل گرما-سرما؛ ارتفاع-عمق. در مورد انرژي رواني نيز همين اصل صدق ميكند، هر ميل يا احساسي ضد خود را دارد. اين تضاد و تعارض بين قطبيتها برانگيزنده اصلي كل رفتار و توليد كننده انرژي است. هر چه تعارض بين قطبيتها بيشتر باشد، انرژي توليد شده بالاتر است.
اصل همارزي[15]: انرژي مصرف شده براي بوجود آمدن يك حالت از بين نميرود بلكه به بخش ديگر شخصيت منتقل ميشود. اگر علاقه خود را به يك نفر يا يك رشته مطالعاتي يا سرگرمي از دست بدهيم، اين امرژي به ناحيه جديدي جابجا ميشود. انرژي رواني كه موقع بيداري صرف فعاليتهاي هشيار ميشود، زمان خواب به رؤياها منتقل ميشود. البته ناحيه جديد بايد به همان اندازه مطلوب و جذاب باشد.:
اصل انتروپي[16] : به عمل مساوي كردن اختلافهاي انرژي اشاره دارد. مثلا اگر يك شي داغ در تماس مستقيم با يك شي سرد قرار گيرد، گرما از شي داغتر به شي سردتر ميرود تا حرارت هر دو يكسان و متعادل شود. يونگ، اين قانون را در مورد انرژي رواني نيز بكار برد و پيشنهاد كرد كه در شخصيت گرايش به سوي توازن و آرامش وجود دارد. اگر دو ميل يا عقيده از نظر شدت يا ارزش رواني، تفاوت زيادي با هم داشته باشند، انرژي از آنكه قويتر است به آنكه ضعيفتر است ميرود. ولي هرگز توازن وآرامش واقعي حاصل نميشود چون در آنصورت شخصيت انرژي رواني وجود ندارد. قرينه روان شناختي اصل انتروپي، "خويشتن" است چون "خويشتن"آركيتايپ است كه وظيفهاش پيوستگي و يكپارچهكردن ساختارهاي گوناگون شخصيت است.

در روان شتاسي، يونگ به طوركلي "شخصيت" را "روان" مينامد كه در اصل به معني "روح"[2]و يا "جان"[3]و "نفس" است. يونگ در جلد نهم مجموعه آثارش[4]نوشته است: "روان شناسي نه بيولوژي (زيست شناسي)، نه فيزيولوژي ونه هيچ علم ديگري است؛ روان شناسي، دانش روان است".
يونگ، اين نوع پندارگرايي را كه در آن شخصيت را به صورت اجزايي كه به هم چسبيدهاند را آشكارا رد ميميكند. از ديدگاه او، بشر از همان ابتداي تولد با نوعي يكپارچگي و تماميت متولد ميشد و در طول زندگييتمام تلاشش براي رسيدن به بالاترين مرتبه تماميت ذاتي خود است و از خرد شد توسط تعارضات و قواعد مغاير محافظت مينمايد.
يك شخصيت داراي گسستگي، شخصيتي ناقص ميباشد و يونگ در فرايند درمان به اين افراد كمك ميكند تا تماميت از دست رفته خود را مجددا سروسامان بخشند و آن را يكپارچه سازند و به گفته خود يونگ، هدف نهايي روان تحليلگري، روان سازي است.
يونگ سه سطح از روان را از يكديگر تفكيك ميسازد: "هوشياري"[5] ، "ناهشيارشخصي"[6]و "ناهشيار جمعي"[7] .
هشياري
يونگ، آن بخش از ذهن را كه فرد به طور مستقيم بدان دسترسي دارد را هشياري مينامد كه خيلي زود و حتي قبل از تولد نيز ظاهر ميشود. هشياري آگاهانه با بكارگيري چهار كنش ذهني[8] كه يونگ آنها را فكر كردن [9](تفكر)، احساس كردن[10](داشتن عاطفه)، حس كردن[11](تشخيص دادن) و بينش داشتن[12](فراست) ناميده بود كه روزانه در حال روييدن و افزايش است. البته يك فرد از يك كنش بيشتر از ساير كنشها بهره ميگيرد و از تمام كنشها به يك ميزان استفاده نميبرد و بر همين اساس سيرت[13] فرد مشخص ميشود. براي مثال فردي كه به طور عمده فكر ميكند از فردي كه بيشتر احساسي است، متمايز ميگردد. علاوه بر اين چهار كنش، دو نگرش نيز وجود دارد كه جهت گيري آگاهانه ذهني را مشخص ميسازدكه اين دو نگرش شامل برونگرايي[14] يعني آگاهي نسبت به دنياي بيرون و درونگرايي[15] آگاهي به دنياي درون است.
فرايندي كه شخص توسط آن خود را شناخته و از ديگر افراد مجزا ميشود، در روان شناسي تحليلي يونگ آنرا تفرد[16] ميداند، كه به معناي جريان و روند آماده ساخته شدن يك فرد و متمايز شدن شخصيت اوست. هدف تفرد، شناخت خود تا بالاترين سر حد امكان و آگاهي بر خويشتن است كه امروزه اين عمل بسط و گسترش دادن آگاهي است.
عوامل مؤثر بر تفرد شامل موارد زير است:
1. نقش والدين: يونگ معتقد است كه رفتارهاي والدين بر روي فرزندان مؤثر است. اين تأثير در دوران طفوليت بيشتر است چرا كه در آن زمان كودك هويت شكل گرفتهاي ندارد در واقع، روان او بازتابي از روان والدين ميباشد تا جايي كه حتي يونگ مدعي است كه محتواي خوابهاي كودك بيشتر به والدنش تعلق دارد تا به خودش و در يك مورد كه يونگ تشريح كرده، يك پدر از طريق رؤياهاي پسر نوجوانش، تحت تجزيه و تحليل رواني قرار داد . رؤياهاي پسر، آيينه حالت و وضعيت پدرش در آن موقع بودند.به تدريج با ورود به مدرسه از اين تطابق هويتي كاسته شده و به تدريج كودك تفرد مييابد و هويت مستقلي به دست ميآورد كه در اين ميان باز هم شيوه تربيت والدين تأثير بسزايي دارد. البته نقش مادر با نقش پدر تفاوت دارد. تجربيات كودك با مادرش معين كننده روشي است كه آنيماي او رشد و تكامل مييابد، حال آنكه تجربياتش با پدر تعيين كننده طريقه رشد سايه اواست كه اين فرايند در مورد دختر، درست برعكس است و والدين هر دو با يكديگر، ابزار و وسيلهساز دريشكل دادن به پرسوناي كودك هستنتد.
2. آموزش و پرورش: از ديد يونگ، معلمان بالقوه نيرومندترين تأثيرات را حتي بيشتر از والدن بر جريان تفرد كودك دارند. آنها بايد آموزشهاي لازم را جهتيبه هشيازي درآوردن آنچه در ناهشيار كودك وجود دارد را ببينند و با تجربياتي كه به دست ميآورند بتوانند انرژي را از غريزه تفكيك نموده و با جذب آنها در نمادها هشياري انها را افزايش دهند. براي معلمين خانم آنچه كه اهميت دارد آنست كه از حالت آنيماي پسران آگاهي داشته باشند در مورد معلمين مرد نيز اين قضيه صدق ميكند.
3. انواع ديگر نفوذ و تأثير: جامعه، فرهنگ، زمان ، مذهب و خيلي چيزهاي ديگر در تفرد نقش دارند. مثلا در هر جامعه اسلوب خاصي براي زندگي وجود دارد يا مثلا در يك دوره تاريخي يك تيپ شخصيتي بيشتر مورد توجه است.روزگاري، مذهب نقش بسيار بااهميتتري از آنچه امروزه دارد، در تفرد و تماميت دادن به شخصيت افراد ايفا ميكرد.
زماني كه ساختارهاي روان تفرد يافتند و پذيرفته شدند، مرحله بعدي رشد ميتواند واقع شود. گرايش ذاتي به سوي وحدت يا كامل شدن شخصيت و يكي كردن تمام جنبههاي متضاد در داخل روان است ليكن عوامل محيطي چون ازدواج نامناسب يا شغل ناكامكننده ميتواند جلوي فرايند تعالي را بگيرند.
تفرد و آگاهي در تعامل با يكديگر براي پيشبرد رشد شخصيت در تكاپو هستند، يكي بدون ديگري نميتواند كارش را درست انجام دهد. براي مثال اگر ما به جهان درون خود آگاهي نداشته باشيم، چگونه ميتوانيم فردي تفرد يافته باشيم. از اين تعامل تفرد و آگاهي مؤلفه جديدي كه يونگ آنرا ضمير[17] مينامد، حاصل ميشود كه شامل دريافتهاي آگاهانه، خاطرات، تفكرات و احساسات است. با آنكه ضمير بخش كوچكي از تماميت روان را اشغال ميكند وليكن نقش دروازهبان هشياري را ايفا ميكند و از ورود يك عقيده يا احساس نامطلوب به ضمير جلوگيري به عمل ميآورد، بنابراين از اين جهت نقش كليدي و حياتي را ايفا ميكند.
از ديد يونگ هر آنچه ناهشيار بماند، نميتواند تفرد يابد و در حالتي رشد نيافته باقي ميماند و از مجراي ديگري بروز ميدهد و موجب انحراف شخص ميشود و بالقوه تهديدي براي هشياري شخص به حساب ميآيد. ضمير به فرد هويت ميدهد و با گزينش و حذف مسائل نامربوط، احساس پيوستگي ميدهد و باعث ميشود تا حس كنيم كه امروز همان شخصي هستيم كه ديروز بوديم.
بعد از گفتن اين مطالب، حال ميپردازيم به اين مسئله ضمير چگونه نسبت به برخي موضوعات هشياري به دست آورد و از چه چيزهايي امتناع نمايد ؟ اين فيلتر از چند بخش تشكيل شده است: بخشي از آن توسط كنش غالب و مسلط مشخص مي شود، مثلا اگر فرد متفكر باشد، افكار بيشتر از عواطف وارد هشياري ميشوند، بخشي از آن مربوط به اضطرابهايي است كه تجربه در ضمير برميانگيزد، براي مثال، خاطراتي كه اضرابهايي را فراميخوانند، بيشتر رد ميشوند، و بخش ديگر مربوط به سطح تفرد يافتگي است، مثلا فردي كه به سطح تفرد بالاتري دست يافته است، مطالب بيشتري وارد هشياريش ميشود، و بخش ديگر به تراكم تجربيات و يا شدت و حدت آنها بستگي دارد، مثلا تجربيات قوي ميتوانند به زور از اين فيلتر عبور كنند.
ناهشياري شخصي
ناهشيار شخصي يونگ شبيه نيمههشيار فرويد است.ناهشيار شخصي هر فرد شامل موارد زير ميباشد:
· آن دسته از تجربياتي كه ضمير اجازه ورود به هشياري را نميدهد كه شامل عملكردهاي نامتجانس با تفردآگاهانه است، يا آنهايي كه يك بار تجربه شدهاند ولي به دلايل متعدد سركوب شدهاند، مثل افكار محنتزده، مشكلات حل نشده، ناسازگاري خصوصي و موضوعات ناشي از مسائل اخلاقي.
· اسامي بسياري از دوستان و آشنايان را ميدانيم ولي هميشه در هشياري ما آماده يادآوري نيستند، اما مواقع احتياج فورا قابل دسترسياند.
· ما ممكن است، چيزهايي را بياموزيم يا مشاهده كنيم كه در هنگام وقوع چندان توجهمان را جلب نميكند؛ در عين حال همان چيز ممكن است كه سالها بعد بسيار ربط پيدا كرده و توسط ناهشياري شخصي فراخوانده شود.
· تجربياتي كه در طي روز بدانها بيتوجه بودهايم و در خواب شبانه حضور پيدا كنند، در واقع ناهشياري شخصي در ايجاد خوابها نقش بسيار مهمي دارد.
· عقدهها[18]: يونگ نخستين بار با ابداع آزمون تداعي معاني كلمات پي به وجود عقدهها برد.يگاهي اوقات پاسخ دادن آزمودني خيلي طول ميكشيد و وقتي علت تأخير پرسيده ميشد، توجيهي نداشتند. يونگ حدس زد، دليل اين تأخيرها، عواطف و هيجانات ناهشيار است.عقده مجموعه همبستهاي از هيجانات، خاطرات، ادراكات و اميالي است كه در اطراف يك موضوع مشترك سازمان يافته است.
ي عقدهها آنچنان حواس فرد را به خود مشغول ميدارد كه به سختي ميتواند به مسأله ديگري فكر كند، مثل عقده زيبايي كه از بيست و چهار ساعت، چهارده ساعت آن را جلوي آيينه به زيباسازي خود ميپردازد. البته عقده هميشه جنبه منفي و مضر ندارد بلكه گاهي اوقات سازنده نيز ميتواند باشد، مثل نقاشان كه تمام وقت خود را ميگذارند تا يك شاهكار هنري بيافريند و به كمتر از آن راضي نميشوند. عقده، با هدايت افكار و رفتارها به راههاي مختلف تعيين ميكند كه شخص چگونه دنيا را ميبيند.
در مجموع عقدهها ميتوانند هشيار يا ناهشيار باشند. آنهايي كه در كنترل فرد نيستند، ميتوانند مزاحم ناهشياري شده و در آن دخالت كنند. شخصي كه عقده دارد در كل از تأثير آن آگاه نيست ولي ديگران ممكن است به راحتي آثار آن را ببينند.
منشأ عقده از كجا است؟ يونگ ابتدا تحت تأثير فرويد سرچشمه آنرا در ضربات دوران كودكي ميدانست.مثلا، كودكي كه ناگهان مادرش از دست ميدهد براي جبران آن يك عقده مادر پردوام ايجاد ميكند. ولي بعدها به تدريج به اين نكته پي برد كه منشأ عقده در طبيعت بشر به مراتب عميقتر از اين مسئله استو دريافت كه عقدهها نه تنها از تجربيات كودكي و بزرگسالي ما بلكه همچنين از تجربيات نياكان ما سرچشمه ميگيرند و منشأ عقده را در ناهشياري جمعي ميدانست.
براي تعيين قدرت يك عقده ميتوان از چهار روش استفاده كرد:
1- مشاهده مستقيم و قياس و استنتاج: هر گونه نگرش به شدت منفي نسبت به چيزي ممكن است پنهانكننده علاقه مثبت به همان چيز باشد كه شخص با حرارت طردش ميكند. مثلا "من از غيبت كردن متنفرم"، ممكن است بيش از همه به اين عمل اقدام كند.
2- هر گونه اضطراب و آشفتگي در رفتار ممكن است نماينده ودال بر وجود عقده باشد.مثلا فردي كه عقده گناه دارد، جنايتي مرتكب ميشود تا تحت تعقيب و دستگيري و مجازات قرار گيرد و موقتا از شر آن خلاص شود.
3- از مقياسهايي جهت سنجش تغييراتي كه در ضربان نبض، نوسانات تنفس، دگرگوني رسانايي الكتريكي پوست بدن با آزمون تداعي معاني لغات استفاده كرد. اگر كلمهاي هر يك از اين تغييرات را بوجود آورد، سعي ميشد تا كلماتي ديگر شبيه آن مطرح شود تا آيا همان پاسخهاي عاطفي ابراز ميشود يا نه؟
4- بينش: هر فردي ميتواند مختصرترين نوسانات عاطفي ديگران را مشاهده كند، بعضيها بيشتر و بعضيها كمتر.
زماني كه عقده واقعي شناسايي شود، ميتوان به مقابلهاش پرداخت ولي تا زماني كه شخص سعي در معالجه و درمان عقده "مبدل و استتار يافته" دارد، پيشرفت و بهبودي حاصل نميشود.
يكي از اهداف درمان تحليلي از ديد يونگ، حل و فصل كردن عقدهها و رهاسازي شخص از آن است. يونگ، نفس را مركز هشياري و ناهشياري شخصي دانست.
در مجموع، ناهشيار شخصي، مخزن مسائلي است كه زماني هشيار بودهاند ولي به خاطر پيشپا افتاده بودن يا ناراحتكننده بودن فراموش يا سركوب شدهاند. بين من و ناهشيار شخصي، تبادل دو طرفه قابل ملاحظهاي وجود دارد. تمامي تجربياتي كه براي دستيابي به هشياري بسيار ضعيف بوده يا بيش از آن كم قوه بودهاند كه در هشياري باقي بمانند، دريناهشياري شخصي ذخيره ميشود.
توجيه كاركرد انرژي رواني
يونگ، سه اصل را براي توجيه كاركرد انرژي رواني را در نظر ميگيرد:
1- اصل اضداد[19]: او به وجود اضداد در انرژي فيزيكي اشاره كرد مثل گرما-سرما؛ ارتفاع-عمق. در مورد انرژي رواني نيز همين اصل صدق ميكند، هر ميل يا احساسي ضد خود را دارد. اين تضاد و تعارض بين قطبيتها برانگيزنده اصلي كل رفتار و توليد كننده انرژي است. هر چه تعارض بين قطبيتها بيشتر باشد، انرژي توليد شده بالاتر است.
2- اصل همارزي[20]: انرژي مصرف شده براي بوجود آمدن يك حالت از بين نميرود بلكه به بخش ديگر شخصيت منتقل ميشود. اگر علاقه خود را به يك نفر يا يك رشته مطالعاتي يا سرگرمي از دست بدهيم، اين امرژي به ناحيه جديدي جابجا ميشود. انرژي رواني كه موقع بيداري صرف فعاليتهاي هشيار ميشود، زمان خواب به رؤياها منتقل ميشود. البته ناحيه جديد بايد به همان اندازه مطلوب و جذاب باشد.:
3- اصل انتروپي[21] : به عمل مساوي كردن اختلافهاي انرژي اشاره دارد. مثلا اگر يك شي داغ در تماس مستقيم با يك شي سرد قرار گيرد، گرما از شي داغتر به شي سردتر ميرود تا حرارت هر دو يكسان و متعادل شود. يونگ، اين قانون را در مورد انرژي رواني نيز بكار برد و پيشنهاد كرد كه در شخصيت گرايش به سوي توازن و آرامش وجود دارد. اگر دو ميل يا عقيده از نظر شدت يا ارزش رواني، تفاوت زيادي با هم داشته باشند، انرژي از آنكه قويتر است به آنكه ضعيفتر است ميرود. ولي هرگز توازن وآرامش واقعي حاصل نميشود چون در آنصورت شخصيت انرژي رواني وجود ندارد. قرينه روان شناختي اصل انتروپي، "خويشتن" است چون "خويشتن"آركيتايپ است كه وظيفهاش پيوستگي و يكپارچهكردن ساختارهاي گوناگون شخصيت است.
ناهشيار جمعي
ناهشيار جمعي عميقترين بخش روان است كه كمتر از بقيه بخشها قابل دسترسي است؛ در عين حال عجيبترين و بحثانگيزترين جنبه نظام يونگ ميباشد كه از نظر منتقدان، ناهشيار جمعي بسيار باورنكردني است. از ديد يونگ، همانطور كه تجربيات فردي ما در ناهشيار شخصي ثبت ميشود، تجربيات نياكان انساني و غير انساني ما نيز در جايي به نام ناهشيار جمعي انبار ميشوند و به نسلهاي بعدي منتقل ميگردد. بنابراين يونگ، شخصيت ما را نه فقط تحت تأثير تجربيات دوران كودكي بلكه به گذشته و تاريخ نوع انسان ميداند. البته ما اين تجربيات جمعي را مستقيما به ارث نميبريم، بلكه توان و پتانسيل آن را به ارث ميبريم و بسته به اينكه در زندگي در چه موقعيتي قرار بگيريم و چه تجربهاي داشته باشيم، اين توان را به واقعيت مبدل ميسازيم، مثل ترس از مار.
يونگ معتقد بود كه برخي از تجربيات اساسي ما، ويژگي هر نسل انساني بوده است و عموميت اين تجربهها بر ما تأثير گذاشته است و تعيين كننده چگونگي درك و واكنش ما به دنيا ميباشد، مثل الگوي مادر، تجربه تولد، مرگ، شيطان و غيره. از آنجا كه مغز عضو اساسي و نگهدارنده ذهن و فرايند فكر بشر است، ناهشيار جمعي به طور مستقيم به تحول مغز وابسته است.
از اين گذشته، بيماران يونگ در رؤياها و خيالپردازيهاي خود، نمادهاي مشابهي را كه وي در فرهنگهاي باستاني كشف كرده بود، به ياد ميآوردند و براي او شرح ميدادند و يونگ نميتوانست توجيه ديگري غير از اينكه اين نمادها و سمبولها به ذهن ناهشيار برميگردد، پيدا كند.
اصطلاح "ناهشيار جمعي يونگ براي منبع رواني وسيع و پنهاني که در همه انسانها مشترک است، بهکار برد. ناهشيار جمعي را از افشاي راز بيماران، تحليل خود و مطالعات بين فرهنگي کشف کرد. درونمايه اصلي مشابهي در خيالپردازي، رؤياها، نمادها يا اسطورهها وجود دارد، تصاويري که در ناهشيار جمعي ظهور مييابد در تمام افراد مشترک است اما توسط سجربيات شخصي افراد تعديل مييابد. يونگ، اين درونمايهها را "تصاوير آرکيتايپ"يناميد. محتويات ناهشيار جمعي را آركيتايپها تشكيل ميدهند. آركيتايپها در حقيقت، مدل يا نمونه اصلي است كه ساير طرحها از آن مشتق ميشوند. از ميان آركيتايپها ميتوان به اين موارد اشاره كرد: تولد، حيات، مرگ، قدرت، جادو، قهرمان، كودك، نيرنگباز، اهريمن، مرد پير دانا، درختان، خورشيد، ماه، باد، رودها، آتش، حيوانات، حلقه، انگشتري و سلاحهاي جنگي.
اگرچه هر كدام از آركيتايپها در ناهشيار جمعي ساختار متفاوتي دارند، ولي قابل تركيب شدن نيز ميباشند، مثلا از تركيب آركيتايپ "قهرمان" با آركيتايپ "اهريمن" نتيجهاش طرح تيپ يك "رهبر بيرحم" ميشود.
آركيتايپها جهاني بوده و در همه جا يكسانند. مثلا هر نوزادي در هر كجاي دنيا كه متولد ميشود، يك آركيتايپ مادر را به ارث ميبرد كه اين آركيتايپدر برخورد واقعي با مادريتكامل مييابد. البته تفاوتهاي شخصي نوزاد و نيز نحوه تربيت مادران مختلف با هم تفاوتهايي خواهد داشت. يونگ در مورد بروز اختلافات نژادي و ايجاد فرق ميان آنها، در ناهشيار جمعي و نژادهاي مختلف نيز تغييرات بنيادي پديدار گشت.
آركيتايپ مثل آهنربايي است كه تجربياتا مرتبط به يكديگر را جذب ميكند و عقده را بوجود ميآورد و با گرفتن نيرو از تجربيت افزوده شده، آنگاه عقده مي_تواند به درون ضمير هشيار نفوذ يابد. در حقيقت آركيتايپ، هسته عقده است.
چهار آركيتايپ مهمي كه نقش حياتي در زندگي ايفا ميكنند:
پرسونا[22]: نقاب يا نماي خارجي كه شخص در انظار عمومي به نمايش ميگذارد، به اين منظور كه با معرفي خود تأثير مطلوبي بر جاي گذارده و باعث شود كه جامعه او را موجود قابل قبولي بشناسد. پرسونا براي ادامه حيات و بقا ضروري است و موجب ميشود حتييبا اشخاصي كه مورد علاقه ما نيستند، دوستانه و تفاهمآميز رفتار كنيم و ميتواند در كسب و نيل به دستاوردها و موقعيتهاي شخصي راهبر ما باشد، در عين حال هر فرد ميتواند بيش از يك نقاب داشته باشد.مثلا در خانه ، در محل كار و با دوستان خود از نقابهاي مختلفي استفاده ميكنيم. از ديد يونگ، براي موفقيت در كار و زندگيمان پرسونا لازم است. اگر كسي بيش از اندازه شيفته و درگير نقشي شود كه بازي ميكند و ضمير او منحصرا با اين نقش هم هويت شود، ديگر بخشهاي هويت او با فشار كنار زده خواهند شد، با طبيعت خود بيگانه و تحت تسلط پرسونا ميشود.تطبيق هويت ضمير به پرسونا را "تورم"[23] نامند.
آنيما[24]و آنيموس[25]: پرسونا، سيماي بيروني فرد است در حاليكه آنيما، سيماي دروني زنانه در مردها و آنيموس، سيماي دروني مردانه در زنها است. هر مردي در درون خود تصويري ابدي از زن به همراه داد، البته نه تصويري از اين يا آن زن خاص بلكه تصويري از زن مطلق كه اساسا ناهشيار است كه اجداد ما از جنس زن داشتهاند و برعكس. يونگ، آن را يكي از دليل عمده احساسات شديد ما در جذب شدن يا بيزازي از شخص بخصوصي است كه يكدفعه و خودبخود صورت ميگيرد. اولين فرافكني آنيما بر روي مادر است و نيز آنيموس بر روي پدر است. دليل عاشق شدن مردها آنست كه زن مورد علاقهشان مطابق با تصوير آنيماي آنهاست و دليل نفرت از زن اين است كه مغاير با تصوير آنيماي ناهشيار آنهاست، عين همين مطلب راجع به آنيموس صدق ميكند. البته اينكه هر مردي عاشق زني شود، دلايل متعددي دارد كه تمام اين دلايل ثانوي و فرعي هستند چون از قبل دلايل مقدماتي و عمده در ضمير ناهشيار تعيين شدهاند.
طبق نظر يونگ، اصل آنيما شامل پرستاري، احساسات، هنر و يگانگي با طبيعت و اصل آنيموس را انديشه منطقي، قهرماني و پيروزي بر طبيعت تشكيل ميدهد.
آنيموس در زن از سه ريشه منشعب ميشود:
1- تصوير قوي از مرد در ناهشيار جمعي كه زن به ارث ميبرد.
2- تجربه خاص زن از مردانگي كه از تماسهايي كه در طول زندگي خود با مردان داشته، حاصل ميشود.
3- زمينه پنهاني مردانه در زن
از ديد يونگ، انسانها دوجنسيتي هستند، هم از نظر زيستي، هورمونهاي جنس مخالف در آن ترشح ميشود و هم از نظر رواني، خلقياتيو ويژگيهاي جنس مخالف را نيز دارند. بنابراين روان زن هم شامل جنبههاي مردانه (آنيموس) است، روان مرد نيز شامل جنبههاي زنانه (آنيما) ميباشد. آنيما و آنيموس به شخص امكان درك جنس مخالف را ميدهند و از اين نظر براي شخص مهم تلقي ميشود.
همانطور كه گفتيم در پرسونا پديده تورم را داريم كه عكس آن در آنيما و آنيموس روي ميدهد و اغلب آنها را فروكش كرده و عقبمانده هستند. از دوران كودكي، پسران دختر صفت و دختران پسر صفت مورد تمسخر قرار ميگيرند. اين باغث ميشود تا پرسونا حق اولويت را در دست گرفته و آنيما و آنيموس را خاموش سازد.
يكي از نتايج اين عدم توازن بين پرسونا با آنيما و آنيموس منجر به شورش اين دو شود و شخص عكس العمل شديدي و افراطي نشان دهد، مثل مردان "مبدلپوش"[26] و همجنسبازان زن صفت و حتي احساس هم هويتي مرد با آنيماي خود تا آن حد پيش برود كه شخص بخواهد، تحت درمان هورموني قرار گيرد و متحمل جراحي عضو تناسلي شود.هم آنيما و هم آنيموس بايد ابراز شوند ئ گرنه اين جنبه ما رشد نميكند و نهفته ميماند و شخصيت يك طرفه خواهد شد و در مواردي نابهنجاري ايجاد ميكند.
سايه[27]: آنيما و آنيموس، فرافكني يا تجلي يك جنس بر روي جنس مخالف بوده و مسئول چگونگي روابط بين جنسيتها است ولي سايه، معرف و نماينده جنسيت خود شخص است و بر روابط شخص با دوستان و همجنسانياثر ميگذارد و تحت كنترل دارد. سايه قدرتمندترين الگويي است كه يونگ معرفي كرده است و غرايز بنيادي و ابتدايي را شامل ميشود ونسبت به بقيه آركيتايپها ريشه عميقتري داشته و اساس طبيعت حيواني بشر را دربردارد. سايه به علت ريشههاي به غايت عميقي كه در تاريخ تكاملي دارد و در عين حال، پرقدرتترين و خطرناكترين آركيتايپ است.
براي زندگي در يك جامه متمدن بايد سايه را رام كرد، اما براي متمدن شدن نبايد آنرا را سركوب كرد چون باعث محو شدن خلاقيت، احساسات پرشور و هيجان، فراست و بينش ژرف خواهد شد و فرد را از خرد وابسته به غريزه طبيعي جدا ميكند – خردي كه عميقتر از هر دانش و معرفتي است كه فرهنگ و پرورش در اختيار ما ميگذارد. يك زندگي بدون سايه به سوي بيروني و سطحي بودن كشيده ميشود.
از آنجا كه سايه كاملا مقاوم و پايا است، به آسان در مقابل سركوبي تسليم نميشود. مثل فرد معتادي كه اعتيادش را ترك ميكند ولي در موقع بحران دوباره به آن پناه ميبرد.
زماني كه ضمير وسايه با هم توازن و هماهنگي دارند، شخص خود را مملو از زندگي و انرژي و توان احساس ميكند. ضمير از سايه جلوگيري نميكند و بين نبوغ و جنون رابطه نزديكي است. فرد خلاق گاهي عقلش را از دست ميدهد و تحت تأثير سايه كه ضمير را در خود غرق ميكند.
در مجموع، سايه كيفيتي قدرتمند وسه بعدي به شخصيت انسان ميبخشد. وحي و الهامات هميشه محصول سايه هستند. اين غرايز مسئول شادابي، خلاقيت، نشاط و سرزندگي و قدرت و توان بشرند ولي طرد سايه موجب دلسردي، سطحي شدن و پايين آمدن روحيه شخص ميشود و باعث نهفته و نافعال ماندن سايه شده كه در موقع بحران يا ضعف در من شورش كرده و كنترل را به دست گرفته و شخص تحت سلطه ناهشيار قرار ميگيرد.
خود:[28] آركيتايپ مركزي ناهوشيار جمعي كه ايجاد وحدت و يگانگي سازماندهي كرده و ديگر آريتايپها را به طرف خود ميكشد و موجب تجليشان در عقده و ضمير هوشيار ميشود. ايجاد احساس ثبات و يكتايي ميكند. وقتي شخص احساس هماهنگي بين خودش و دنيا دارد وظيفهاش را خوب ايفا كرده ولي زمانيكه پكر و بيحوصله است، خود به وظيفهاش عمل نكرده است.
C C C C Consciousness Collective Unconsciousness Personal Unconsciousness A A A A
-
شماي 1-1- سازمان رواني از نظر يونگ
آركيتايپ خود حتي تا ميانسالي مشهود و آشكار نميشود. به حيطه درك نفس نائل شدن به همكاري "ضمير" بستگي دارد چون اگر ضمير پيامهاي "خود" را ناديده بگيرد فهم و شناخت قدر و بهاي خويشتن غيرممكن خواهد بود.
بنابراين، براي اينكه تفرد تأثير قاطعي بر شخصيت گذارد، بايد هرچيزي هشيارانه باشد. علم به خويشتن از راه مطالعه خوابهايمان نيز ميسر ميشود ونيز از طزيق تجربيات حقيقي مذهبي.
شناختن خويشتن باعث افشاي فرافكني عناصر سركوب شده ناهشيار خويش نسبت به ديگران ميشود و به جاي سرزنش ديگران و انتقاد از آنها متوجه تقصير خود شود و در نتيجه روابطش با ديگران بهبود مييابد.
يونگ مهمترين نتيجهاي از تحقيقات و مطالعاتش بر روي ناهشيار جمعي بدست آورد، آركيتايپ خويشتن بود و در پايان نتيجه گرفت گه: "خويشتن، هدف غايي زندگي ماست؛ زيرا كه تكامليافتهترين تجلي تركيب سرنوشتسازي است كه ما آن را وجود مستقل و فرديت ميناميم...".، كه منظور از تركيب، تركيب كليه ساختارهاي شخصيتي نظير آنيما و آنيموس، سايه، ضمير، آركيتايپ، ناهشيار جمعي و غيره است.
انرژي رواني[29]
كارمايهاي كه شخصيت به كمك آن توان انجام اعمال خود را خواهد يافت، انرژي رواني ناميده ميشود. يونگ مثل فرويد از واژه "ليبيدو" استفاده ميكند اما برخلاف فرويد، ليبيدو را محدود به مفهوم انرژي جنسي نكرد، و در واقع، اين مسئله يكي از تفاوتهاي اصولي در نظريات اين دو دانشمند است. يونگ آنرا وسيعتر درنظر ميگيرد و شامل اشتياق، رغبت و به ويژه اشتها براي گرسنگي، تشنگي و جنسيت ميداند، انرژي رواني هوشيارانه بيانگر جد و جهد، ميل و آرزو و خواست و نيت و اراده است.
منشأ انرژي رواني چيست؟ همانطور كه غذا توسط جسم مادي مصرف ميشود و به انرژي زيستي و يا حياتي تبديل ميشود. تجربيات و وقايع حادث شده توسط روان به مصرف رسيده و به انرژي رواني تبديل ميگردد. از ديدگاه يونگ، روان نظامي بالنسه بسته ميباشد و انرژي خود را از دو منبع كسب ميكند: يكي از تجربياتي كه توسط اعضاي حسي به روان وارد ميشود و ديگري انرژي غريزي است كه بيشتر اين انرژي ممنحصرا مصروف فعاليتهاي زندگي طبيعي و يا غريزي ميشود.
يونگ، از ديدگاه علمي وجود رابطه مشابه و همارز ميان انرژي رواني و انرژي مادي ناممكن است و در عين حال، معتقد است كه نوعي جريان و طرز عمل دوجانبه و متقابل ميان اين دو سيستم برقرار است. مثل تأثير شيميايي دارو بريبدن و ايجاد تغيير در عملكردهاي روان شناختي همچنان كه احساسات و افكار نيز بر عملكردهاي فيزيولوژيكي تأثير ميگذارند؛ اصولي كه طب روانتني بر آن بنا شده است و يونگ يكي از پيشگامان و طلايهداران اين نهضت نوين و پراهميت در پزشكي است.
ارزش
يكي از بااهميتترين پندارها يا مفاهيم پوياي يونگ "ارزش" يا "ارج" است. ارزش، مبناي سنجش و اندازهگيري مقدار انرژي است كه عنصر رواني ويژهاييمصرف ميكند. مثلا شخصي به زيبايي ارزش زيادي قائل است و انرژي زيادي را صرف ميكند. ميزان اين ارزش را ميتوان بر اساس نسبيتش برآورد و ارزيابي كرد وليكن ارزشيابي و اندازهگيري مطلق آن عملي نميباشد
سنجش ارزشهاي رواني و مقايسه آنها با يكديگر و مشخص كردن استحكام نسبي آنها شامل موارد زير است:
· از خود سؤال كنيد كه آيا زيبايي را ترجيح ميدهيد يا حقيقت را، دانش را، ثروت را، و...؟ و چقدر وقت روي آن ميگذاريد؟
· تعيين نسبت ارزشها: از ميان دو چيز متفاوت، يكي را برگزينيد و سپس آنچه را كه انتخاب كرده ، مورد دقت و توجه قرار دهيد.
· در راه فردي كه در آستانه نيل به هدفي قرار دارد، موانعي ايجاد كنيم و سپس ميزان پافشاري و ايستادگي را بسنجيم.
· ارزشهاي خود را با دقت و صحت فراواني توسط ضبط دقيق خواب و رؤياهاي خود كشف كند.
توزيع انرژي در روان بر مبناي دو اصل ميباشد:
1. اصل تعادل كه انرژي از يكي از بخشهاي روان خارج و به همان مقدار وارد بخش ديگري ميشود.
2. اصل جابجايي نيرو كه انرژي از جزء پرارزش به جزء كمارزش انتقال مييابد تا زماني كه هر دو ارزش برابر شوند.
انرژي رواني ميتواند به يكي از دو مسير پيشرفتي – تطبيق و سازگاري با موانع و موقعيتهاي خارجي- يا بازگشتي – فعال كردن دستمايه ناهشيار – جريان يابد. انرژي رواني، مثل انرژي مادي مجرادار شده و تبديل و تغيير شكل يا به قول يونگ "كاناليزه" ميشود.
يونگ، معتقد بود كه تجربيات نوين در روان تجمع يافته و توازن آن رابه هم ميزند. به اين دليل انسان هر از چند گاهي بايد متناوبا عقبنشيني كرده و از دنيا كناره بگيرد تا دوباره تعادل خود را بازيابد. يكي از روشهاي پيشنهادي يونگ، گوشهگيري عبادتآميز بود. البته از آنجا كه نظام رواني پيوسته در حال دگرگونشدن است و هرگز تعادل كامل نمييابد، بنابراين ثبات تنها به گونهاي نسبي قابل حصول است
در سال1957 هنگامي که کارل گوستاو يونگ 82 سال از عمرش ميگذشت با همکاري منشي شخصياش "آنيلا يافه[1]" شروع به نگارش شرح حال خود کرد و نتيجه ان در سال 1961 (سال وفات يونگ) تحت عنوان "خاطرات.خواب.رؤياها وبازتاب انديشهها[2]" به چاپ رسيد.
کارل گوستاو يونگ که به ياد نام پدربزرگ برجسته اش که استاد علوم پزشکي در دانشگاه بازل بود-نامگذاري شده بود. در روز 26 ژوئيه سال 1875 (4مرداد 1254 هجري شمسي) در دهکده کسويل[3] واقع در ايالت تورگووي[4]، از ايالت هاي آلماني زبان واقع در شمال سوئيس واقع در کناردرياچه کنستانس[5] ونزديک آبشارمعروف راين[6]درخانوادهاي روحاني چشم به جهان گشود.
پدرش ژان پل آشيل يونگ[7]، کشيش پروتستان وتحصيل کرده بود که بضاعت چنداني نداشت و آشکارا ايمانش را ازدست داده واغلب بدخلق وتندمزاج بود.مادرش ازاختلالات هيجاني رنج ميبرد و رفتاري متلون وغيرقابل پيشبيني داشت: دريک لحظه ازکدبانويي خوشحال به ديوي جادوگرتغييرحالت ميداد که زيرلب حرفهاي بيربط ميزد.
يونگ در سال هاي اوليه زندگي يادگرفت به پدرومادرش اطمينان نکند واين رابه دنياي خارج نيزگسترش داد. پدرش مانند دوعمووشش دايي وي، ازکشيشان اصلاح طلب (پروتستان) سوئيسي بود.يونگ دردوران کودکي، به لحاظ آنکه خواهرشي9 سال از او کوچکتر بود، به تنهايي بازي ميکرد. به علت همين ابتلاءمادرش به اختلال عصبي، يونگ اکثراوقات به اودسترسي نداشت و با پدر تندخوي خويش نيز به سختي ميتوانست ارتباط نزديکي داشته باشد.
زماني که يونگ بيش از شش ماه نداشت، پدرش براي انجام ماموريتي، به کليسايي در لوفان[8] –دهکده کوچکي واقع در کناره رود راين- منتقل گرديد. در آنجا بود که مادر يونگ –احتمالا به دليل مشکلات زناشويي- به اختلالات عصبي دچار شد، تا آنجا که مجبور شدند براي چندين ماه او را بستري کرده و سرپرستي کارل کوچک را به يک عمه پير ونديمه فاميلي سپردند. در آنجا بود که عمه يونگ براي اولين بار مناظر مهيب، شکوهمند و پر عظمت آلپ[9] را از فراز قلمروي کشيشان به او نشان داد.کوهستان هاي آلپ، طوري کارل را شيفته خود نمود که او پافشاري ميکرد فورا آنها را از نزديک ببيند؛ لکن عمه او موفق شد که او را ترغيب کند تا مدتي اين سفر را به عقب بياندازد. کوه ها، درياچه ها، و رودخانه ها؛ هميشه مسکن و ماواي طبيعي کودکان سوئيس بوده و هست. يونگ يک بار اظهار کرد؛ "بدون آب هيچ کس قادر به زندگي کردن نخواهد بود." و بعدها عليرغم توسعه وترقي فوقالعاده خرد و روشنفکريش هميشه خود را به طبيعت نزديک نگه ميداشت.
همچنين مرگ هم براي او موضوع ناآشنايي نبود. اغلب اتفاق ميافتاد که ماهيگيران محلي در آبشارهاي سرکش کشته ميشدند و يونگ مراسم تدفين را به وضوح به خاطر ميآورد؛ جعبهاي بزرگ و سياه در کنار حفرهاي عميق و سپس آيينهايي که توسط روحانيون رهبري ميشد. روحانيوني پوشيده در البسه سياه با کلاههاي سياه بلند، چهرههايي تيره و محزون و سرد.
غير از پدرش هشت تن ديگر تز عموها وداييهايش نيز، کشيش بودند و به اين ترتيب يونگ که پسربچهاي بيش نبود،اوقات بسياري را در جوار مردان سيهجامه، خشک و باوقار ميگذراندو تا سالين دراز منظره اينگونه مردان در روح اين پسر جوان توليد وحشت و هراس ميکرد.
کليساي محلي بعدي و نيز آخرين ناحيهاي که خانواده يونگ به آنجا عزيمت کرد، دهکدهاي در جوار رودويز[10] –که کلاينهونينگن[11]- نام داشت.
يک بار سد محلي فروريخت و در نتيجه سيل حاصله، چهاردهنفر کشته شدند. پس از آنکه سيل فروکش کرد، يونگ حادثهجو که حالا ششساله بود، براي بازديد و بررسي خرابيها به محل حادثه شتافت و در آنجا با جسد مردي روبرو شد که تا نيمه بدنش در شن و ماسه فروريخته بود. در يک موقعيت ديگر، او طريقه کشتن و قصابيکردن يک خوک را مشاهده کرد، اين تجربيات بهغايت از نظر او هيجانانگيز بود ولي موجب حيرت مادر او شدکه تصور ميکرد علاقهنشاندادن به اينگونه مسائل و حوادث وحشتآور و بيمارگونه براي بچههاي به سن او نادرست است.
خود يونگ هم زماني که هنوز پسرکي بيش نبود، چندينبار به مرگ نزديک شد. يک بار سرش شکست و خونريزي شکاف سر همه سطح پلههاي کليسا را خوني کرد. بارديگرهم به سرحد مرگ نزديک شد و آنزماني بود که هنگام عبور از روي پلي برروي "رودخانه يانگ" سقوط کرد و درآخرين لحظه توسط نديمه فاميليشان از مرگ نجات پيدا کرد.
از آنجا که خواهر کوچک وي تا زماني که يونگ نه ساله شد به دنيا نيامده بود، او اغلب با خودش بازي ميکرد،و ساعتها را صرف اختراع و ابداعهاي مختلف براي خودش ميکرد تا بالاخره لحظهاي فرارسيد که تمامي آنها را ترک نمود تا بتواند به بازيهاي طرحشده و پيچيده توسط خودش بپردازد. او به هيچوجه تاب تحمل انتقادديگران نگاههاي غريبه را نداشت و بسيار آزرده ميشد، اگر کسي هنگتم بازي مزاحم يونگ ميشد. يونگ هيچ علاقهاي به طفل تازه متولد شده نشان نميداد، وجود او را کاملا ناديده ميگرفت و به پرداختن به بازيهاي موردعلاقهاش ادامه ميداد. يونگ اساسا شخصيتي درونگرا داشت وتا پايان عمرش نيز اين خصيصه را حفظ نمود.
ازدواج والدين يونگ از ابتدا داراي مشکلاتي همراه بود و او بهاين مسئله از همان دوران طفوليت واقف بود و از اينکه پدر و مادرش در دو اتاق خواب جداگانه ميخوابيدند تعجب ميکرد،يونگ از ابتدا شريک اتاق خواب پدر بود. او به خاطر ميآورد که مادرش شبها صداهاي عجيبوغريب و از نظر او اسرارآميزي درميآورد و اين صداها او را ناراحت و آشفته ميکرد و باعث مي_شد که غالبا خوابهاي وحشتناکي ببيند.
در يکي از اين خوابها ديد که شبحي از اتاق مادرش خارج شد، آنگاه سر شبح از بدن جدا شده، در هوا شناور ماند و سپس سر ديگري بر بدن پديدار گرديد و مجددا آن سرهم به همان شکل به پرواز درآمد.
پدر يونگ اغلب اوقات عصباني و بدخلق بود و کنارآمدن با بسيار دشوار بود. مادر او از اختلالات هيجاني و افسردگي رنج ميبرد، وقتي که وضعيت به مرحلهاي رسيد که از قدرت تحمل وي خارج شد، او به اتاق زير شيرواني منزلشان پناه برد. در اين اتاقک يونگ همدم و همراهي داشت که او را دلداري و تسلي ميداد. اين همدم، مجسمهاي بود که از يک تکه چوب تراشيده بود. اين پيکره براي او ساعتهاي بيپايان از تشريفات و مراسم آييني فراهم ميآورد. معاهده و ميثاقهايي محرمانه و تومارها و کتيبههايي تهذيبشده نيز همراه مجسمه در اتاقک پنهان بود. يونگ،به بحثهايي بسيار طولاني به مجسمه ميپرداخت، تمام موضوعات سري و محرمانه و درونيترين افکار خود را براي اين مجسمه در ميان ميگذاشت.ي
هنگامي که يونگ يازدهساله شد، او را از مدرسه محقر دهکده به دبستان بزرگي در شهر بازل[12] انتقال دادند که در آنجا با بزرگزادگان اشرافي همکلاس شد که به شدت به آنها حسادت ميورزيد و در آنجا بود که براي اولينبار احساس شفقت و دلسوزي تازهاي نسبت به پدرش پيدا کرد که تا بدان زمان اين احساس برايش ناشناخته بود.تا آن موقع هيچ درک نکردهبود که پدرش تا چه حد فقير بودهاست.
کارل که نزد پدر زبان لاتين را آموخت، در مدرسه از اين مزيت سرافراز بود، ليکن با مشاهده وضع فقيرانه خود نسبت به همکلاسانش به مرور از مدرسه خسته شد و چون دروس رياضي را خوب نميفهميد و به نقاشي و ورزش علاقهاي نداشت و دروس ديني را چون بيشتر به نشخوار خرافات و معجزات بيهدف ميپرداختند، برايش ملالآور وکسالتبار بود. به تدريج دچار حملات صرعمانند شد و ترکتحصيل کردو در اين مدت به مطالعات مورد علاقهاش و کاوش در طبيعت پرداخت. والدين يونگ به پزشکي يونگ را نشان دادند ولي نتوانستند بيمارياش را تشخيص دهند. يک روز يونگ تصادفا صداي پدرش را شنيد که به يکي از د.ستانش که سلامتي يونگ را جويا شده بود ميگفت: "ديگر هيچ يک از دکترها نميدانند که ناراحتي او چيست؟ بسيار اسفناک خواهد بود اگر او معالجهشدني نباشد. من همان مقدار پول ناچيزي را هم که داشتم براي معالجه او خرج کردم و حالا نميدانم که چه بر سر اين پسرک خواهد آمد، اگر حتي قادر به کسب درآمد کافي براي تامين امور زندگي خود نباشد." اين حرفها همچون صاعقهاي کارل را گرفت و او را متوجه حقيقت تلخي نمود. از همان لحظه بيماري يونگ ناپديد شد و ديگر هرگز بازنگشت. يونگ پس از شش ماه دوباره با جديت تمام به ذبستان برگشت و از همان دوران طفوليت يونگ در خواب روياهايي ميديد و تجربيات واحساساتي که جرأت نميکرد، به هيچکس بگويد، به ويژه سؤالات مربوط به مذهب و تابو بودند. او در دوران کودکي وجوانيينيز در اين نبرد اصرار داشت و از لابهلاي کتابهاي مختلفي که مطالعه ميکرد، نميتوانست جواب سؤالاتس را پيدا کند. زماني که اين شيفتگي و اشتغال فکري برايش خستهکننده شد، به شعر، نمايشنامه و تاريخ رويآورد.
از سن 16 سالگي مسائل مذهبي و معماهاي غيرقابل حل آن، به مرور جاي خود را به علايق ديگر دادند؛ به خصوص فلسفه، ابتدا افکار فيلسوفان يوناني توجه يونگ را به خود جلب کرد. لکن بعدها شوپنهاور[13] بهدليل آنکه جرأت اقرار به جنبههاي ناخوشايند مخفي انسانيت را داشت، فيلسوف محبوب او شد. درطي اين دوره از شخصي کمحرف و بدگملن به موجودي مهاجم و پرحرف تبديل شد.
نکته مهمي که بايد بدان توجه داشت اين است که روابط پدر و مادر و محيط خانوادگي و تربيتي يونگ بهگونهاي بوده است که از اوان کودکي، اندکاندک، زمينه تعلق خاطر به زندگي دروني و مکاشفهاي و امور شهودي[14] در وي شکل گرفت. هرگاه يونگ از تندخوييهاي پدر آزردهخاطر ميشد يا از تندرستي آسيبپزير مادر رنج ميبرد، به آدمک سنگي کوچکي که آن را مخفيانه نگهداري ميکرد، پناه ميبرد و ساعتها با آن راز و نياز ميکرد. اين آدمک، محرم دنياي دروني او بود.
بعد از اتمام تحصيلات دوره دبيرستان يونگ براي ورود به دانشگاه به چهار رشته علاقه داشت: علوم، تاريخ، فلسفه و باستانشناسي. باستانشناسي را از همان ابتدا از فهرست انتخابهايش حذف کرد، چون در دانشگاه بازل تدريس نميشد و يونگ پشتوانه مالي لازم را براي ورود به دانشگاه ديگري نداشت. تا اينکه شبي در خواب ديد که از زير خاک مشغول جستجوي استخوانهاي حيوانات ماقبل تاريخ است. همين رؤيا باعث شد تا رشته علوم را انتخاب کند. يونگ در زندگينامهاش مينويسد، همه مسائلي که او را از لحاظ علمي مشغول داشتهاست، پيشاپيش د ر رؤياهايش آمدهاند و يا بعد از آن در رؤياهايش انعکاس يافتهاند. پس از شروع کلاها متوجه شد که چقدر به علم طب علاقهيدارديو قبلا چيزي در وجودش ايجاد مقاومت ميشد که به فکر اين رشته نيفتد و آن اينکه نميخواست دنبالهرو حرفه پدربزرگش باشد و دوست داشت فردي مستقل باشد و مقلد هيچکس نباشد.
يک سال پس از ورود يونگ به دانشگاه، پدرش فوت کرد و موقعيت مالي وي به وخامت گراييد ولي خوشبختانه يکي از داييهايش به وي کمک مالي کرد تا بتواند به تحصيلاتش ادامه بدهد.
يونگ پس از يک دوره تحصيلي در رشته تشريح و کالبدشکافي، به مقام دستياري دانشکده گمارده شد و در ترم بعدي به تصدي رشته "بافتشناسي" برگزيده شد. با اين وجود، موفق شد که وقت کافي براي مطالعه فلسفه پيدا کند. در سال سوم تحصيلي او هنوز سعي ميکرد بفهمد در رشته جراحي تخصص يابد يا در طب داخلي؛ تا بالاخره فکر تخصص پيدا کردن در رشته بخصوصي را از سرش بيرون کرد؛ زيرا که چنين کاري مستلزم آموزش اضافي و پول بيشتري بود که او به حال در اختيار نداشت.
در طول تعطيلات تابستاني سال بعد، چندين حادثه اسرارآميز و سحرانگيز را تجربه کرد که تأثير زيادي در انتخاب شغل آينده يونگ داشت. خواب، رؤياها، تخيلات و پديدههاي ماورالطبيعي، هميشه نقش مهمي در زندگي يونگ ايفا ميکردند.
نخستين واقعه اسرارآميز روزي اتفاق افتاد که در اتاقش مشغول مطالعه بود .ناگهان صداي بسيار بلندي که شبيه صداي تپانچه بود، به گوشش رسيد.او فورا به اتاقي رفت که مادرش در فاصله سه قدمي يک ميز حجيم نهار خوري نشسته بود. ميز از مرکز تا لبهاش شکاف برداشته بود. اين شکاف که چوب ضخيم و سخت ميز را باز کرده بود، در امتداد هيچ درز يا خط اتصالي قرار نداشت. اين پيشامد يونگ را گيج و پريشان نمود. تجربه دوم در يک روز عصر، رخ داد. اينبار،کارد بزرگ نان بري که در زنبيل نان قرارداشت، طوري خرد شده بود که به قطعات کوچکي تبديل شده بود. يونگ تکهها را به نزد يک کاردفروش برد و پس از بازرسي قطعات با تعجب فراوان اظهار داشت که اين چاقو کاملا بدون نقص بودهاست و فولادش هم مطمئنا بيعيب است حتما يک نفر از روي عمد اين کارد را تکه تکه کردهاست. سالها بعد زماني که همسر يونگ شديدا بيمار بود، يونگ آن قطعات را از گاوصندوقش درآورده؛ سفارش داد قطعات را طوري به هم چسباندند که به يک کارد سالم و درست تبديل شد.
مدت کوتاهي پس از اين واقعه، يونگ شروع به حضور در جلسات احضار ارواح و حروف متحرک روي ميز و غيره کرده که يکشنبهها در منزل يکي از اقوامش برگزار ميشد. دلبستگي او به امور پوشيده و مکتومه هرگز تقليل نيافت؛ و حتي براي رساله پزشکي خود، رفتار و وضع دخترکي 15 ساله را که در جلسات اين فاميل نقش رابط[15] را ايفايميکرد، مورد تحقيق و برسي قرار داد. اين پديدههاي سحرآميز، درجلب او به روانشناسي و رواندرماني بسيار سودمند بودند. ولي اين علاقه با بازگشت به دانشگاه و خواندنيمتن يک کتاب درسي در مورد روان پزشکي از کرافت ابينگ[16]براي امتحان تخصص مؤثر بود. در بخش مقدمات اين کتاب جملهاي تحت عنوان "روان پريشي، بيماري شخصيت است" مثل صاعقهاي يونگ را گرفت و فورا دريافت که روان پزشکي رشتهاي است که سرنوشت برايش مقدر نموده است. بدين ترتيب، يونگ در 24 سالگي بالاخره رشته مورد علاقهاش را که روان پزشکي بود، را شناخت. از آنجا که در آن زمان روان پزشکي رشتهاي عبث به شمار ميرفت، اساتيد به يونگ به ديده تحقير مينگريستند که چرا رشته خوش آتيهاي چون پزشکي را فدا کرده است.
يونگ براي آشنايي با دوره تخصصي منتخبش، خودش را به مدت 6 ماه در بيمارستان يوگرهولزلي