تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشـــانید از بـــاد بهار

انچه با برگ درختـان میکنــد

با تن و جان شما ان میکنـــد

                                                   "مولوی"

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:54 PM  توسط   | 

 
کارل گوستاو یونگ .متولد ۲۶ ژوییه ۱۸۷۵ و مرگ او در ۶ ژوین ۱۹۶۱ .روانپزشک سویسی و بنیانگزار روانشناسی تحلیلی بود......

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 10:41 PM  توسط   | 


شهریار عیوض‌زاده

ای چینگ چینی

«ای چینگ» و یا «کتاب تغییرات» یکی از کهن ترین کتابهای چین عهد باستان است. معتقدان و خوانندگان این کتاب، سکه می‌اندازند و نقش و رمزی به دست می‌آورند و تفسیر آن را در درون کتاب جستجو می‌کنند. به نظر آنان تفسیر این نقش و رمز در واقع پاسخ ای چینگ به پرسش آنان در مورد آینده است. در یک کلام، ای‌چینگ کتاب پیش گویی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:36 PM  توسط   | 

 

یک دوست بسیار عزیز کتابی را به من هدیه داده است که به نظر من بسیار خواندنی است . کتاب راز گل زرین ٬ کتاب زندگی به روایت چینیان ٬ با گفتاری از کارل گوستاو یونگ ٬ کتابی بسیار خواندنی است که از دریافت آن بسیار خوشحال شدم . این کتاب که نوشته ریچارد ویلهلم می باشد ٬در بهار ۱۳۸۴ و برای اولین بار توسط سیمین موحد ترجمه و توسط نشر ورجاوند به چاپ رسیده است . .....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 10:28 PM  توسط   | 

 

توجه به انسان و شناسايي مسئله اي وي است كه از قديم الايام مورد توجه مذاهب و مكاتب و فرهنگ هاي گوناگون بوده است و كمتر سيستم فكري و فلسفي را مي توان سراغ گرفت كه به گونه اي به شناسايي انسان نپرداخته باشد . از مكاتب و مذاهب هند گرفته تا فلسفه يونان و روم ، از تفكرات انديشمندان قرون وسطاي مسيحي گرفته تا  انديشه هاي اصيل اسلامي ، از رنسانس گرفته توا عصر حاضر ، همواره شناسايي انسان و توجه به ابعاد وجودي وي مورد نظر بوده است .....

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:21 PM  توسط   | 

نگاهي به فيلم « ذهن زيبا» ساخته محسن قصابيان

«خوابم يا بيدار...» ؟

    سمانه احمدي

سايت خبري سيما فيلم: زني نويسنده در آرزوي پيشرفت در كارش به توصيه دوستش ليلا همراه شوهر و تنها دخترش از شمال كشور  به سمت تهران حركت مي كنند. مشاجره‌اي لفظي ميان اين زوج جوان باعث تصادف با يك كاميون مي‌شود. زن به كما مي رود و در اغماء با شرايطي روبه رو مي شود كه مسير زندگي او و اطرافيانش را تغيير مي‌دهد.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:18 PM  توسط   | 

 
 
حكايت تاج الملوك به عنوان حكايتي مستقل اما در ضمن حكايت ملك نعمان و فرزندان او در هزار و يك شب عبداللطيف طسوجي در هفتاد و اندي صفحه آمده و “ شهرزاد ” آن را در طي سي شب براي “ شهريار ” روايت كرده است . آنچه در اين حكايت بيش از هر چيز ، ذهنم را به خود مشغول مي داشت ، نخست غَناي بن مايه هاي روان شناختي آن بود كه تنها ، بررسي آركي تايپي يونگ گره از آن مي گشود و دو ديگر ، بازتاب مستقيم همين بن مايه ها از يك سو و حضور و تلفيق آشكار كسان اين حكايت در بوف كور صادق هدايت از ديگر سو اما در ساختاري متفاوت بود كه به آن نيز خواهم پرداخت.
*  *  *  *  *  *
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 12:8 PM  توسط   | 

این اخر سالی کلی از نشریات ویژه نامه پایان سالی دادند انهایی که جالبتر پر تیراژتر و بحث برانگیزتر بود را این پائین معرفی میکنم هنوز خودم خوندنشونو تموم نکردم . ولی اینهائی که اینجا معرفی میکنم ارزش تورق دارد بعد از عید شاید یه نقدی بر این ویژه نامه ها نوشتم :

ویژه نامه روزنامه کارگزاران را اینجا ببینید.                    

 

 

 

ویژه نامه روزنامه ایران را این اینجا ببینید

 

 

دوستان  را به مطالعه این شماره «آیین» -که حاوی بحث‌های مهمی در حوزه اندیشه سیاسی است- دعوت می‌کنیم و ضمنا متذکر می‌شویم مشترک شدن نشریه «آیین» (با هزینه 10 هزار تومان برای یکسال)، می‌تواند در تقویت نشریه و انتشار منظم آن مؤثر باشد.

دوستانی که قصد اشتراک نشریه را دارند می‌توانند بوسیله فرم اشتراک مندرج در نشریه و یا مراجعه به این آدرس اقدام کنند:خیابان سمیه- بین سپهبدقرنی و نجات‌اللهی(ویلا)-پلاک 174-طبقه ششم-دفتر نشریه «آیین»

"اعتماد ملی" و "اعتماد" روی اینترنت هنوز چیزی نذاشتند . ولی اونها هم بسیا جالب است از دست ندین.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 11:51 PM  توسط   | 

 

سلام دوستان و گزارش کامل و جامعی است الحق انصاف اگر کمی واقعا کمی انگلیسی بلد باشید کلی اطلاعات مفید از توش میقاپید.

باعث میشه ادم دید نزدیک به واقع تری به داشتها و نداشتهای کشورش و جامعه اش داشته باشه.

اینم لینک : گزارش توسعه انسانی ۲۰۰۶


 

Full Report [PDF 8 Mb.]
Click here to view all chapters 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 3:17 PM  توسط   | 

 

 كارل گوستاو يونگ روان شناس معروف با توجه به ديدگاه خاص خود آثار هنري را به سه گروه عمده نقسيم كرده است:

   " گروه اول مخصوص زيستن هنرمند در  رون گوره هاي خاص اجتماعي اند و كنش ها و واكنش ها ي درون گروهي و برون گروهي را باز مي تابانند."

    "گروه دوم اگر چه همچنان پذيراي گزينش ها و ارزش هاي گروه اند اما نيزها و خواست هاي گروه را در انگاره ها و تصوير هاي كلي تري منعكس مي كنند."

   " گروه سوم از عميق ترين و فراگير ترين ترس ها و نگراني ها و آرزوهاي آدميان سخن مي گويند".1....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 0:7 AM  توسط   | 

 

مقدمه

همه ما خواب می‌بینیم، اما اگر در مرحله خواب REM بیدارمان کنند، به ندرت به یاد می‌آوریم که چه خوابی دیده‌ایم. فرضیه‌های بسیاری درباره رویا وجود دارد. زیگموند فروید اعتقاد داشت رویاها بیان کننده ذهن ناخودآگاه ما هستند که غرایز مختلف را آشکار می‌سازند. کارل یونگ یکی از هواخواهان فروید نیز اهمیت زیادی برای معانی رویاها قائل است. اما نمادهایی را که یونگ ترسیم می‌کند، بیشتر به فرضیه خود او یعنی ، کهن الگوهای جهانی و ضمیر ناخودآگاه همگانی ، که اغلب از نوع معنوی و مذهبی هستند، نزدیک است. .....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 0:30 AM  توسط   | 

 

كاركرد كهن‏الگو در مقام اندام روان ناآگاه جمعى
نوشته رِنالدو ج. مادیورو و جوزف ب. ویلرایت
ترجمه بهزاد بركت

یونگ براى توصیف نوعى صورتبندى اولیه كمابیش یكدست از ساحتِ كهن الگویى روان، در ابتدا طیفى از اصطلاحات، از جمله صورت ازلى را به كار مى‏بُرد، امّا در 1919 براى اولین‏بار از واژه كهن الگو استفاده كرد. از آن زمان تا پایان عمر، تلاش براى كشف جنبه‏هاى ناشناخته و توضیح نقش ضمیر ناآگاه جمعى ــ یا به تعبیر نهایى او، روان عینیت‏یافته ــ در روند تكامل انسان، كانون توجه كارهاى نظرى و فعالیتهاى بالینى‏اش قرار گرفت.

یونگ، موضع فكرى فروید را، نه‏چندان مورد چند و چون قرار داد، نه انكار كرد و نه با فرا رفتن از آن جایگزینى برایش ارائه كرد، بلكه از بدو فعالیتهایش این موضع را گسترش داد و عمق بخشید. احساس او این بود كه آراى همكارش دقت لازم را دارد اما آن‏گونه فراگیر نیست كه به نحو مناسبى كاركردهاى پیچیده ذهن را توصیف كند. از دیدِ او تأكید فروید بر اهمیت انحصارى جنسیت و باور جبرى به اصالت فردىِ موجودیت روانى ـ زیستى، قابل دفاع نبود.

در پرتو رویكرد متوازن یونگ به روان، كلاید كلوك هون مردم‏شناس، نظر تأمل‏برانگیزى دارد كه در اینجا به اجمال به آن مى‏پردازیم. او مى‏نویسد: هر آدمى، از بعضى جهات، همانند همه آدمهاست، همانند بعضى از آدمهاست، همانند هیچ كس نیست. این گزاره، به نحوى خاص به ما كمك مى‏كند تا روانشناسى مبتنى بر آراى یونگ و نیز مفهوم كهن الگو را در چشم‏انداز مناسبى قرار دهیم. هرچند یونگ هرگز اهمیت فرهنگ و متغیرهاى منحصر به تاریخچه زندگى شخصى را در تكوین موجودیت فرد انكار نكرد، با عطف توجه به میراث سیر تكامل انواع و وحدت روانى نوع انسان، بیشترین نقش را در پیشبرد روانكاوى داشت. مبناى احتجاج كل‏نگر یونگ این بود كه بدون لحاظ كردنِ نفوذ متقابل نیروهاى اجتماعى ـ فرهنگى، شخصى و كهن‏الگویى (فراشخصى)، امكان درك روان و ضمیر ناآگاه پدید نخواهد آمد. كتنِر (Ketner) ، با توجه به رویكرد یونگ به گزاره كلوك هون، اشاره‏اى شایسته دارد: «در یك كلام، نحوه عملكرد كهن الگو چنین است: یك مضمون اصلى، الگوهاى قابل شناختِ تغییرات، و تحوّلى خاص و منحصربه‏فرد در یك مورد مشخّص.» .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 11:42 AM  توسط   | 

 

نویسنده: نيما قاسمي

منبع: باشگاه اندیشه 14/1/1384



ما امروزه خواب، و روياهايي را که در حالت خواب مي بينيم، پديده اي روانشناختي محسوب مي کنيم. سهروردي تصريح دارد که صور مثالي مورد نظر او در حالت خواب و در قالب روياها قابل مشاهده هستند. بنابراين ما مي توانيم اميدوار باشيم که تجربيات مورد استناد سهروردي در باب عالم مثال، تفاوت ذاتي با تجربيات مورد استناد يونگ نداشته اند. مشاهدات سهروردي و ديگر فلاسفهء اشراقي در اين مورد، نمي توانسته اند از جنسي متفاوت با تجربيات روانشناختي بوده باشند. اين موضوع زماني مسجل به نظر مي رسد، که يادآوري کنيم حکماء اشراقي نام ديگري نيز براي عالم مثال يا برزخ به کار برده اند. و آن " عالم خيال " است. احتمالآ تا پيش از ابداع سهروردي، اين واژه دلالتي بيش از آنچه در نزد مردم عامي داشته، نداشته است. خيال به تصوراتي گفته مي شد که هر کس مي توانست در بيداري و به طور ارادي آنها را خلق کند. و معادل با واژه اي مثل وهم است. کنش خلق اين خيالات يا اوهام را نيز " تخيل " يا " توهم " مي گفتند. اما حکماء اشراقي از تعبير " عالم خيال " استفاده کردند. به عبارت ديگر اين قبيل خيالات را دارندهء مرتبهء مستقلي در مراتب وجود دانستند. و تذکر دادند که خيالات انسان دو قسم است: 1- خيال منفصل 2 – خيال متصل. ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 5:51 PM  توسط   | 

 

نویسنده: نيما قاسمي

منبع: باشگاه اندیشه 30/12/1383



چنانکه از ديدگاه يونگ دو واژهء روح و ماده، اگر به طور کامل مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرند، هيچکدام بر ديگري از حيث معرفتي برتري نخواهند يافت! از نظر او هر دوي اين واژگان "...متافيزيکي و هر دو، منصفانه و هر دو نمادين است! " برتري معرفت شناختي يکي بر ديگري و وجاهت يکي در مقابل موهومي و خرافي دانستن آن ديگري از دوره اي به دوره اي ديگر، به زعم يونگ تنها به روح و مشرب زمانه بستگي دارد که خود چيزي نيست جز سليقه و خواست مردم در انتخاب کيفيت و نوعيت تجربيات روزمرهء شان. احتمالآ اين تغيير سليقه که در پايان دوره هاي تاريخي رخ مي دهد، علل بنياديني دارد. اما آنچنان بنيادين که شايد هيچگاه قابل مشاهده نباشند. به همين جهت است که يونگ ترجيح مي دهد بگويد اين تغيير سليقه ها، در کل واکنشي ست به تآکيد بر نوع خاصي از تجربيات که سنتي ناميده مي شوند. و احتمالآ در يک نگاه کلان، لازمهء رشد آگاهي بشر باشد. اما به هر حال، مردم هر دوراني، از حيث آگاهي، در درجات مختلفي قرار دارند. و اين بر رفتار تاريخي آنان اثر مي گذارد. ( چنانکه يونگ در مقاله اي ديگر به اين موضوع مي پردازد. ) عموم مردم به زعم يونگ، مشرب جديد زمانه را – گويا به شيوه اي بيشتر شهودي – زودتر در مي يابند و هر چه در سلسله مراتب آگاهي در جامعه پايين تر بياييم اين نکته بيشتر مصداق پيدا مي کند. از اين جهت است که مثلآ مسيحيت ابتدا در ميان عوام رشد و گسترش پيدا کرد. و اين در حالي بود که قشر تحصيل کرده و نخبهء جامعهء روم آن زمان، مجذوب آخرين کوشش فکري و فلسفي فرهنگ خود، يعني نوافلاطوني گرايي، از پذيرش فرهنگ جديدي که در حال گسترش بود، سر باز مي زدند! در حقيقت نخبگان هر دوره اي، مشکل تر و دشوارتر چنين چرخش هاي بزرگي را مي پذيرند. و اين دشواري به جهت تقيدات و التزامات ذهني و خودآگاهانه اي ست، که نسبت به شيوهء فعلي زندگي دارند. ( چيزي که در بين عوام کمتر و ضعيف ترست.) اين حرف به اين معنا نيست که نخبگان در چرخش هاي بزرگ تاريخي همواره دنباله روي اقشار ديگر اجتماعند. بلکه فقط به اين معناست که يک فرد نخبه، صرفنظر از اتخاذ موضع موافق يا مخالف مشرب جديد زمانه، بيشتر دچار چالش در سطح آگاهي مي شود. منازعات فکري و مجادلات فلسفي در هر کدام از اين مقاطع بحراني تاريخ، بازتاب و بازنماي چنين چالش هايي هستند. .....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 5:50 PM  توسط   | 

 

دكتر اكرم جودى نعمتى - عضو هيات علمى

چكيده:

نماد علامت محسوسى است كه واقعيتى قدسى و ماورايى را به نحو رازآلودى نمايش مى‏دهد و از آنجا كه با عاطفه و جان آدمى پيوند بنيادين دارد، از نخستين دوره‏هاى پيدايى بشر، در زندگى او حضور داشته به پديده‏هاى هستى معنا مى‏بخشيده است. با ظهور دوره رنسانس، از ارزش نمادها در اروپا كاسته شد و به بهانه توجيه علمى - عقلانى نداشتن نمادها، اعتقاد به آنها از خصايص ملل عقب مانده و خرافى شمرده شد. با اينهمه مكتب سمبوليسم در همان زمان با محور قرار دادن نمادها در عرصه هنر و ادبيات شكل گرفت تا پناهگاه روحى انسان سرگشته عصر علم‏و صنعت گردد.

مقاله حاضر بااشاره به جريانهاى فوق، زمينه‏هاى نمادين رنگ سبز در اسلام و انعكاس آن را در شعر ناصر خسرو، شاعر شيعى قرن پنجم هجرى، بعنوان نمونه بررسى مى‏كند تا نشان دهد كه نمادها چگونه مى‏توانند به نگاه انسان و آثار هنرى ژرفا بخشند ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 12:1 PM  توسط   | 

 

 

بخشهايي از فيلم + ايميلهايي از يونان و آمريکا


 

 

سلام عرض شد!
امروز ميخوام بطور مفصل به فيلم «300» بپردازم، البته در اين روزها مطالب زيادي در اين رابطه گفته شده، اما من نمي خوام حرفهاي تکراري بزنم، و مطمئنا بعد از خوندن اين مطلب به نکات تازه اي دست خواهيد يافت.
حدود سه چهار هفته پيش بود که براي اولين بار در «سخن مبين» مطلبي را از قول دوست عزيزم مهندس روان پوريان که در سوئد هستند نوشته بودم که هشداري بود در رابطه با فيلم "The 300" که به جرات مي تونم بگم يکي از اولين رسانه هاي فارسي زبان بوديم که به اين مسئله پرداختيم.
هفته پيش روز سه شنبه در شماره 683 روزانه هم در قسمت ستون آزاد در مطلبي با عنوان «يوناني هاي خوش تيپ، ايراني هاي وحشي» بطور مفصل به اين موضوع پرداخته شد. در شماره پيشين روزانه (686) در قسمت سخن مبين هم لينکي را گذاشته بودي که با مراجعه به اون مي تونيد طومار اعتراضي را امضا کنيد.
در شماره امروز هم در قسمت مطالب ارسالي اعضا، نوشته اي از دکتر مجيدي هست که مي تونيد با خوندن اين مطالب با جزئيات مسئله بيشتر آشنا بشيد.
و اما مطالبي که امروز مي خوام بگم: از نظر تاريخي اونجوري که من در مطالعاتم فهميدم، در سالهاي حدود 480 قبل از ميلاد، ایران به یونان حمله می کند و یونانیان برای به دست آوردن فرصت بیشتر برای ساخت یک نیروی دریایی بزرگ، سپاهی را به تنگه ترموفیل می فرستند تا سپاه بزرگ خشایارشاه را معطل کند. سپاه خشایار شاه پس از صرف وقت برای شکست دادن آن سپاه در کنار جزیره سالامیس به جنگ یونانیان می رود اما در جنگ دریایی سالامیس شکست سختی از یونانیان میخورد.  موضوع فيلم «300» تقريبا در اين رابطه است. و اما اون چيزي که باعث شده ايرانيان در سراسر جهان به آن اعتراض کنند، نوع به تصوير کشيدن سپاهيان ايران و شخص خشايارشاه مي باشد.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 10:34 AM  توسط   | 

 
 
 
طراح این معما آلبرت انیشتین بوده و به گفتهً خودش فقط  %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند
موفق باشید


1) در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد
2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند
3) این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند! ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند

سوال :
کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟؟؟


راهنمایی
۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد
آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت ، آیا شما می توانید جواب آنرا بدست آورید؟؟؟؟
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:50 AM  توسط   | 

 

مردمسالاری یا دموکراسی یکی از شیوه‌های حکومت است که در آن اختیار تغییر دادن قانون‌های اصلی و همچنین تغییر دادن طرز حکومت در دست شهروندان رأی‌دهنده است. به این شهروندان رأی‌دهنده معمولاً با نام "مردم" اشاره می‌شود. همچنین در سیستم مردم‌سالاری همه تصمیمات از سوی نمایندگان رأی‌دهندگان و تأئید مردم گرفته می‌شوند. روش تأئید تصمیمات از سوی مردم در این سیستم اینست که انتخاباتی انجام می‌گیرد و نمایندگانی از سوی مردم برگزیده می‌شوند. تأئید یک تصمیم از سوی این نمایندگان انتخاب شده به منزله تأئید آن تصمیم از سوی مردم بشمار می‌آید. از سوی دیگر به برقراری حکومت قانون نیاز است تا تصمیمات و تأئیدات مردم (از طریق نمایندگانشان) ضمانت اجرایی پیدا کند و اجرا شود.

در یک نظام دموکراتیک، حکومت به هیچ عنوان حق یک فرد، گروه، خانواده و یا صنف نیست و ملاک حقوق شهروندی نظر اکثریت مردم آن جامعه است نه حقوق از پیش تعیین شده الهی یا غیر الهی.

گاه در یک نظام مردمسالار، پادشاهی مشروطه نیز می‌تواند گنجانده شود. در چنین حالتی پادشاه و خاندان وی اختیارات بسیار محدودی دارند که با دامنه اختیارات اصلی که در دست مردم است برخورد و ناسازگاری نداشته و خاندان پادشاهی در این روش تنها نقش یک نماد برای کشور را بر عهده دارند.

کارل گوستاو یونگ دموکراسی را یکی از راه‌های تعدیل و متوازن ساختن غرایز قدرت‌طلبی در عرصهٔ سیاست می‌داند :دموکراسی این امکان را فراهم می‌سازد که غرایز مورد بحث در سیمای منازعات خانگی که زندگی سیاسی خوانذه می‌شود به مصرف برسند .به گفتهٔ وی دموکراسی در واقع یک نهاد متعالی روان‌شناختی است که سرشت بشر را آنچنان که است می‌پذیرد و در درون مرزهای ملی ,مجالی برای ضرورت کشاکش فراهم می‌سازد .در یک دموکراسی دشمنی مکرر فرد با دیگران نیاز وی به پرخاشگری و قدرت‌طلبی او در درون مرزهای قانون و در سطح قابل تحملی از سیاه‌کاری و فساد مجال بروز آزادانه می‌یابند .در نتیجه دموکراسی با پذیرش درونی کردن و سپس محدود ساختن غرایز دشمنی و پرخاشگری به محدودهٔ داخلی کشور ,تا حد معینی از نیاز به دشمنان و جنگ‌های داخلی می‌کاهد .

·                     والتر اودانیک ,ولودیمیر .یونگ و سیاست .ترجمه علیرضا طیب .نشر نی 1379

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 11:44 AM  توسط   | 

 

 

بسیاری  فکر می‌کنند که می‌دانند نقشه دنیا چه شکلی دارد ، ولی شاید نقشه‌های این نوشته نظر بسیاری از ما را عوض کنند:
در این نقشه‌ها به جای اینکه وسعت یک کشور بر اساس وسعت جغرافیایی و مساحت نشان داده شود ، بر حسب نسبت‌های آماری به نمایش گذاشته می‌شود. به این کار اصطلاحا cartogram گفته می‌شود. این نقشه‌ها با همکاری دانشگاه میشیگان و شفیلد درست شده‌اند :

مصرف الکل: یک فرد ساکن اروپای غربی به طور متوسط سه برابر ساکنان مناطق دیگر جهان الکل استفاده می‌کند. از این لحاظ اوگاندا ، لوگزامبورگ ، جمهوری چک و ایرلند ، در صدر جدول قرار دارند.
 

شیوع ایدز: این نقشه شیوع ایدز در بین افراد بین 15 تا 49 سال را نشان می‌دهد. در Swaziland کشوری در جنوب شرقی آفریقا ، از هر 10 نفر ، 4 نفر به HIV مبتلا است. به طور کلی در مرکز و جنوب آفریقا شیوع ایدز بسیار بالا است.
 

قیمت خانه
 

هزینه نظامی : آمریکا سالانه 353 میلیارد دلار در امور نظامی صرف می‌کند ، هزینه نظامی کل دنیا 789 میلیارد دلار است.

 

جنگ و مرگ ناشی از آن :  26 درصد مرگ‌ها به تنهایی در کنگو اتفاق افتاده است که در نقشه سیاه‌رنگ است ، 9 کشور به تنهایی 70 درصد مرگ و میرهای نشای از جنگ را دارند ، اما بالاترین میزان مرگ ناشی از جنگ در برونئی اتفاق افتاده که در آن از هر 1000 نفر سالانه 1.2 نفر در اثر جنگ می‌میرند.
 

واردات اسباب‌بازی
 

صادرات اسباب‌بازی
 

ثروت جهان در سال 1500 میلادی
 

ثروت جهان در سال 2002 میلادی : مقایسه ثروت جهان بین سال‌های 1500 و 2002 میلادی بسیار جالب است ،46 درصد ثروت جهان متعلق به آمریکای شمالی ، اروپای غربی و ژاپن است.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 4:7 PM  توسط   | 

 

 

راه بی خطر نيست . هر چيز خوبی هزينه دارد و رشد شخصيت يکی از پر هزينه ترين موارد است . رشد شخصيت يعنی بله گفتن به خود ٬ رشد خود را به مثابه مهمترين و جدی ترين وظايف تلقی کردن ٬ آگاهی از آنچه که فرد انجام می دهد و نگه داشتن دائم آن در برابر چشمان خود با تمام جوانب غير قابل اطمينان آن٬ براستی اين وظيفه ای است که منتهای هزينه را از ما می طلبد.

                                                                       « کارل گوستاو يونگ »

مورچه و عسل

 

مراقب مشکلات بزرگ باش .

 

 

آنها گاه در لباس « فرصت های بزرگ »  خود را نشان می دهند .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 11:36 AM  توسط   | 

 

علم خواب 

 
la science des reves

نويسنده و کارگردان: ميشل گوندري. موسيقي: ژان-ميشل برنار. مدير فيلمبرداري: ژان-لويي بون پوان. تدوين: ژوليت ولفرينگ. طراح صحنه: آن چاکراوارتي، پي ير پل، استفاني روزنبام. بازيگران: گائل گارسيا برنال[استفان ميرو]، شارلوت گينزبورگ[استفاني]، آلن شابات[گاي]، ميو ميو[کريستين ميرو]، پي ير ونه ک[آقاي پوشه]. ١٠٥ دقيقه.محصول ٢٠٠٦ فرانسه، ايتاليا. نام ديگر: The Science of Sleep
استفان ميرو جواني خجالتي، بعد از مرگ پدرش مکزيک را ترک کرده و در آپارتماني کوچک در پاريس ساکن مي شود. وقتي متوجه مي شود که اسير عشق همسايه اش استفاني شده، نمي تواند احساسات خود را کنترل کند. دنياي خيال او آن قدر گسترده و بي حد و مرز است که به زودي شروع به استفاده از حوادث خواب هايش در زندگي واقع مي کند. بعد از مدتي روياها و زندگي واقعي ان چنان در هم فرو مي روند که استفاني تحت فشار قرار گرفته و عشق او را رد مي کند. اما واقعاً استفاني عشق او را رد کرده يا همه چيز در رويا اتفاق افتاده؟

چرا بايد ديد؟
اين يک اصل مسلم روانشناسي است که بسياري از مردم به هنگام ناخشنودي از واقعيت ها به دامن رويا پناه مي برند، اما در اغلب اين موارد نتيجه حاصله بسيار تلخ است. ولي گوندري با تکيه بر اين اصل سوالي تازه مطرح مي کند: اگر روياها تبديل به حقيقت شوند، چه خواهد شد؟
گوندري متولد ١٩٦٣ ورساي فرانسه است. در جواني عاشق موسيقي پاپ بوده و مي خواسته مخترع و نقاش شود، اما با ورود به مدرسه هنري پاريس در دهه ١٩٨٠ و تحصيل در رشته گرافيک همه چيز برايش عوض شد. کار در زمينه موسيقي و ويديو کليپ[گروهIAM] باعث شد تا از اواخر اين دهه شروع به فيلمسازي کند. در ١٩٩٨ جايزه اول جشنواره اوبرهاوزن براي فيلم کوتاه نامه دريافت کرد و در در سال ٢٠٠١ با فيلم طبيعت انسان موفق شد توجه منتقدان و تماشاگران را به خود جلب کند. اما شهرت واقعي در سال ٢٠٠٤ با فيلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind به سراغش آمد. فيلم که بر ا اساس سناريويي از چارلي کافمن ساخته شده بود، در جشنواره کن خوش درخشيد و جايزه کارگرداني جشنواره هايي چون تورنتو و واشنگتن نصيب گوندري ساخت. و اينک گوندري بعد از وقفه اي کوتاه و بدون حضور کافمن با فيلمي تازه بازگشته است. فيلمي که باز هم با تم حافظه و زيرساخت هاي ذهن آدمي سر و کار دارد البته اين بار به جاي اين که فيلم او وارد ذهن ما شود، از ما دعوت مي کند تا به درون ذهن او قدم بگذاريم.
علم خواب براي کساني با کارهاي گوندري آشنا هستند دو سال همانند مطرح مي کند: اين که او بدون کافمن تا چه حد موفق بوده؟ و اين که اگر کافمن فيلمنامه اين يکي را هم نوشته بود، حاصل کار چگونه فيلمي از آب در مي آمد؟
با اين حال علم خواب فيلم مستقلي است که با هزينه ٦ ميليون دلار ساخته شده و در جشنواره سندنس هم مورد استقبال خوبي هم قرار گرفته، پس يقيناً تماشاي آن خالي از لطف نخواهد بود. اما براي ترغيب شما که موسيقي را دوست داريد اضافه مي کنم: همه ما وقتي به يک ترانه گوش مي کنيم در ذهن خود ويديو کليپي را مي سازيم که تنها ببيننده آن به شمار مي رويم. اين ويديو کليپ با تصاويري که از دنياي پيرامون خود در ذهن ثبت کرده ايم ساخته مي شود و ترانه در پس زمينه آنها قرا رمي گيرد.شايد تا امروز به اين امر آگاهي نداشتيد، پس خودتان را به دست گوندري و فيلمش بسپاريد تا در اين زمينه به شما آگاهي لازم را بدهند. پشيمان نخواهيد شد!خواب ها هنوز يک معما به شمار مي روند و تازماني که با خواب هايتان کنار نياييد، نخواهيد توانست با واقعيت ها هم کنار بياييد!
ژانر: کمدي، درام، فانتزي، عاشقانه.

------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ----

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 11:34 AM  توسط   | 

 

 

 

تا قبل از به تسلط  رسیدن جناب یونگ به مسائل روانشناختی و آگاهی ایشان بر علومی مانند فلسفه، روانشناسی، پزشکی و علوم تجربی، روانشناسان دیگری چون فروید روان را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم کرده بودند. اما با وجود معجزه ای مثل یونگ، روان، ذهن،mind  و یا psyche(سایکی) با سه بخش تعریف می‌شود:

 

                       دايره ذهن

 

 

1-  آگاهی، Concious  و یا Ego که بیشتر به این نام در ادبیات یونگ آورده شده و در کتاب روانشناسی تحلیلی یونگ "خودساره" ترجمه گردیده است.

 

2-   ناخودآگاه شخصی personal unconscious

 

3-    ناخودآگاه جمعی collective unconscious که مجموعه‌ای از آرکِ تایپ‌هاستarchetypes

 

 

1_ ایگو

 

یعنی افکار و ادراکات و رفتارهایی که به آن آگاهیم. بخشی از خود که درواقع می‌شناسیمش و به طور خلاصه ایگو همان چیزی‌ست که در تصورمان راجع به " من" داریم!

این ایگو درعین سادگی، بدجنس ولی کودن و به خاطر آگاهی کمی که دارد( به نسبت حجم آن همه اطلاعات موجود در ناخودآگاه)، مثل دربان مراقب است کسی یا چیزی را که نمی‌شناسد و نمی‌خواهد، وارد نشود یعنی فیلتر روان!

 

 2_ ناخودآگاه شخصی

 

در واقع انباری ذهن است که از زمان بسته شدن نطفه انسان آغاز می‌شود. فکرش را بکنید از همان ابتدای جنینی، انسان همه اتفاقات دور و برش را در ناخودآگاه شخصی خود حفظ می‌کند. حتی صدای هواپیمایی که از بالای سر مادر رد‌می‌شود( از زمانیکه ابزار شنیدن پیدا می‌کند) و یا صدای خشن و یا مهربان پدر(قابل توجه پدرهای عصبانی!)را در حافظه ذخیره می‌کند و خلاصه اگر ماکرو سافت می‌خواست برای حافظه هر انسانی یک فضای مادی درست کند شاید برای هر فرد چندین برابر کره زمین ، مجبور به تهیه بُرد الکترونیکی بود!

حالا این ناخودآگاه که مثل هیچ چیزی نیست چون نه دست یافتنی است و نه کوچک و هنوز هیچکس حتی جناب یونگ، ادعای شناختش را ندارد پُر است از چیزهایی که به ترتیب زمانی، آنجا ذخیره شده و گاهی در خواب و گاهی هم در بیداری تلنگرهایی به ما می‌زند و ما از آثار و نتایجی که به آن آگاه می شویم پی به وجودش می‌بریم.

مثلاً اتفاق افتاده که فردی در زمان نیمه بیهوشی(بعد از عمل جراحی) ژاپنی حرف زده و اطرافیان متحیر شده‌اند که ایشان تا کنون نه دوست ژاپنی داشته و نه به آن دیار رفته است. روانشناسان می‌گویند این فرد در زمانی که خدا می داند چه وقت (حتی کودکی چند ماهه) دیالوگی ژاپنی را در فیلمی شنیده‌است و این کلمات بیگانه به همان شکل در ناخودآگاه باقی مانده‌است. در واقع هر صحبت و صدایی را که گوش می‌شنود و یا چشم می‌بیند و باقی حواس احساس می‌کنند، حتی اگر در همان لحظه وقوع دقت نشوند، در حافظه و ناخودآگاه، بی هیچ کم و کاستی ذخیره می‌شود.

از همه مهمتر و آنچه استادانی مانند یونگ و فروید را به چیزی به نام ناخودآگاه کشاند وجود گره و عقده‌های روانیست که از همین ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد و به همین دلیل به آن " انبار مواد سرکوب شده" نیز می‌گویند.

مثلاً یک نوزاد چند ماهه مظلوم را تصور کنید که خودش را خیس کرده و پاهایش می‌سوزد و مادر چند لحظه‌ای(فقط چند لحظه!) مشغول کارهای دیگر روز مره‌اش است، در این چند لحظه کودک دچار احساس ناامنی، تنهایی و درد حاصل از سوزش می‌شود که در ناخودآگاهش به صورت گِره(حالا تنهایی و یا درد و ...) باقی می‌ماند.

تصور کنید همه ما چقدر از این گره‌ها در این انباری تاریک و بزرگ داریم؟!!

حالا که از تاریکی گفتم بهتر است بدانیم به قسمتهایی از ناخودآگاه شخصی و جمعی سایه می گویند. سایه‌ای که وجود دارد اما قابل دسترس نیست. تاریک است و پوسته‌ی پنهانِ روان. لایه‌هایی که روز به روز ضخیم‌تر می‌شوند و به همین علت روانشناسی یونگ را روانشناسی عمقی می‌گویند چون به کشف این لایه‌های پنهان می‌پردازد.

 

                                                          سایه

 

4-  ناخودآگاه جمعی

 

ناخودآگاه جمعی که به آن پاتیل ایزدبانوی هستی نیز می‌گویند فرضیه‌ایست که باز جناب یونگ عزیز کاشف آن است و یا توانست بهتر از هر کس دیگری قبل از خود تعریفش کند.

این پاتیل و یا انباری عظیم پُر از الگوهای کهنی است که در واقع تصاویر بدوی هستندکه به این الگوها  آرک تایپ(archetype) می ‌گویند.

 تعداد این الگوها در همه انسان‌ها به یک اندازه و بیشمار اما شکل آنها در هر انسانی متفاوت است، شدت و ضعف و به تعداد تجربه‌های بشر، وجود دارد.

آرک تایپها رفتارهای نیاموخته‌ای هستند که با خود به دنیا می‌آوریم. خصوصیاتی که بالقوه هستند و معلوم نیست کِی و کجا بلفعل شوند و اصلاً آنقدر بیشمارند که هیچوقت همه آنها بلفعل نخواهند شد. بعضی از آرک تایپهای آشنا که باز هم تاکید می‌کنم در همه انسانها وجود دارد، تولد، مرگ، مادر، پدر، خنده و گریه و غرائض است. هر انسانی حتما از مادر متولد شده و یک روز خواهد مرد، می‌خندد و گریه می‌کند و آرک تایپهایی که اغلب آنها را نمی‌شناسیم اما در حال اجرا هستند.

غالباً انسانها، بدون آگاهی با آرک تایپهای فعالشان زندگی می‌کنند و متوجه چگونگی فعالیت این الگوها نیستند اما اگر بتوانند به این آرک تایپها آگاه شوند و شناخت پیدا کنند، یاد می‌گیرند که از آنها کجا و چگونه استفاده کنند و اصلاً بعضی از آنها را استفاده نکنند که شاید تمام تلاشی‌ست که همه ما باید داشته باشیم تا انسانی متعادل با هدفی متعالی گردیم.

 

 

 : اینجا دفتر مشقی است برای من، که شاید خط خطی هم بشود. دست نوشته ای که در واقع برداشتی از شنیده ها و خوانده هاست.
بی ادعای صحت کامل مطالب، که شاگردی بیش نیستم ...

 

 

 

+ "من عرفه نفسه فقد عرفه ربه"

اگر زمان و حوصله من و شما اجازه مي‌داد بيوگرافي مفصل تری از كارل گوستاو يونگ مي‌‌نوشتم اما چون در جايي مثل ويكي پديا قبلاً نوشته شده به شرح مختصري از اين دانشمند بسنده مي كنم.

 

يونگ متولد 1875 تنها پسر يك كشيش پروتستان اصلاح‌طلب سوئيسي و از كودكي به طبيعت نزديك بود و علاقه زيادي به درياچه ها و كوههاي آلپ داشت.

يونگ شخصيتي درون‌گرا داشت و اين شخصيت تا پايان عمر با وي بود. وي دوران كودكي خود را به عنوان يك تنهايي تقريباً تحمل ناپذير توصيف كرده است و در كتاب «خاطرات، خوابها و روياها و بازتاب انديشه ها» مي‌گويد: «بدين‌گونه الگوي رابطه من با دنياي خارج از همان زمان تعيين شده بود، لذا امروز من به همان اندازه منزوي هستم، كه در آن موقع بودم».

يونگ در12سالگي توانست با اراده خويش از بيماري صرع كه بابتش به مدرسه نمي‌رفت، خلاص شود و داستان از اين قرار بود كه وقتي  حمله هاي عصبي در او شدت پيدا كرد، يكروز تصادفاً صداي پدرش را شنيد كه بشدت از بيماري پسر و اينكه درآمد ناچيزش براي معالجة او كافي نيست، ابراز نگراني مي‌كرد.

با شنيدن اين حرفها كارل بهت زده و ناراحت شد. از همان لحظه بيماري او ناپديد گردید و ديگر هرگز بازنگشت.یونگ رفتن به دبستان را اين‌بار با جديت ادامه داد. وي گفته است كه از همان لحظه و با اين تجربه آموخت كه اختلال رواني و يا روان‌نژندي چگونه چيزيست.

در سال 1903 با اما رويشن باخ آلماني_سوئيسي كه زني تحصيل كرده، زيبا و ثروتمند بود ازدواج كرد و اِما تا پايان عمر با همسرش همكاري كرد.

كارل در جواني مجذوب علم وفلسفه گرديد ولي كمي بعد متوجه شد آنچه درآن استعداد بلقوه دارد روانپزشكي‌ست.

رؤياها، تخيلات و پديده هاي ماوراء طبيعي هميشه نقش مهمي در زندگي يونگ ايفا مي‌نمودند بخصوص هر زمان كه او مجبور بود تصميم مهمي اتخاذ كند.پايان نامه دكتري وي كه در مورد احضار روح بود در سالي اتمام گرديد كه نظريات روان پزشكي به دست شاركو و فرويد بسط مي‌يافت كه اين نظريات بيشتر در مورد ضميرناخودآگاه و روان زدايي اختلالات بود.

يونگ مطالعه نوشته هاي فرويد را دقيقاً دنبال كرد و تعدادي از مقاله هاي خود و اولين كتابش «روانشناسي جنون جواني» را در سال 1907 براي او فرستاد.در همان سال فرويد از يونگ دعوت بعمل آورد كه او را در وين ملاقات كند. یونگ به زودی چهره‌ای درخشان در تحقیقات فروید و اولین رییس انجمن بين‌المللي روانكاوي شد.

 

شايد علل قطع رابطة دو صاحبنظربزرگ روانشناسي و روانكاوي قرن بيستم اين بود كه يونگ از كودكي، مستقل و شخصي خودكفا بود و رغبتي به اين نداشت كه مريد يا وليعهد كسي باشد! او مي خواست راه فكري خود را تعقيب كند.

بعد از آنكه رابطه و مشاركت با فرويد و روانكاوي خاتمه يافت ، يونگ از تدريس در دانشگاه استعفا داد، زيرا احساس مي كرد نمي‌تواند با ذهني آشفته به دانشجويان درس بدهد. او طي اين دوره وقتش را صرف تجزيه و تحليل خوابها، تصورات و تخيلاتش و كاوش و مكاشفه در ضمير ناخودآگاه خود كرد. پس از سه سال سكوت، يكي از عاليترين كتابهايش به نام «انواع مختلف شخصيت از ديدگاه روانشناختي» را به رشته تحرير درآورد. در اين نسخه كه در سال 1921 چاپ شد، وي تفاوتش را با فرويد و آدلر مطرح نمود.

یونگ پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب ميانسالگي را آغاز کرد. او در ۳۹ سالگی به بن‌بست رسیده بود. دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتاب‌های علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود. بین سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۹ از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود.

او غرقه در اعماق تاریک وجود خویش و در مطالعه افسانه‌ها* با شخصيتهاي انجيل، ايلياد و اوديسه سخن گفت. اما مهم‌ترین شخصیتی که دیدار کرد فيله‌مون بود. آنها با هم در باغ قدم می‌زدند و بحث‌های فلسفی می‌نمودند. (از نظر روان‌پزشکی یونگ با خودش حرف می‌زد و فیله‌مون یک خیال و نشانه‌ای از جنون یود. اما در چارچوب آثار یونگ در "روانشناسی تحلیلی "فیله‌مون" صورت مثالی روح است که برگرفته از گنجینه تصورات ناخودآگاه است.)

یونگ در بقیه ایام زندگی کوشید تا بینش‌های حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند. او در سال ۱۹۱۳ روش خویش را روان‌شناسی تحلیلی نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و در سال ۱۹۱۹ برای اولین بار کلمه صورت مثالي را به کار برد.

یونگ در اوایل سال ۱۹۴۴ در ۶۹ سالگی بر اثر سانحه‌ای زمین خورد و پایش شکست. پس از آن دچار یک حملهٔ قلبی شد و تحت تأثیر دارو و در حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیدهٔ خروج روح از بدن را تجربه کرد. پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد.

او اولین کسی بود که در قرن بیستم کیمیاگری را از لحاظ روان‌شناسی قابل دسترسی ساخت و نشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویا هستند.

یونگ راجع به کارهایش مکاتبات بسیاری داشت و بارها در سنین کهولت از او تجلیل به عمل آمد. او در سن ۸۵ سالگی در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در کمال آرامش از دنیا رفت.

 

* در مورد اساطیر و افسانه ها که از خرد جمعی ناخودآگاه است بعدها مفصل صحبت خواهم کرد.

سوال جوابها:

 

دارم به علت هایی که می تواند سبب جدایی فروید از یونگ شده باشد فکر می کنم.

و من در پاسخ می گویم: کتایون عزیز جالبه که منم خیلی دوست داشتم واضح بفهمم این جدایی به چه دلیل بوده اما هنوز کاملا متوجه نشدم غیر از اینکه  شنیدم چون یونگ مذهب و اهمیت نقش آن را در روان مطرح کرد این جدایی پیش آمد.  اما در جایی خواندم که فروید با یونگ یک رو نبود و در سفری که برای کنفرانس رفته بودند خوابهایش را طبق قراری که داشتند تعریف نکرد در حالیکه یونگ با صداقت تعریف کرد و دیگر این که 2 بار در حضور یونگ بیهوش شد(حالا چرا نمی دانم؟!) از طرفی یونگ ولیعهد فروید در روانشناسی محسوب شده بود که چون  رضایت نداشت  که دنباله رو باشد تصمیم گرفت مستقل عمل کند و صاحب سبک شود.

 

 

يونگ شاگرد فرويد بود و فرويد بسيار قبولش داشت به همين خاطر لقب وليعهد فرويد رو يدك مي كشيد تا زمانيكه يونگ ناخود آگاه جمعي رو مطرح كرد و فرويد مخالفت.

فرويد به نا خود آگاه شخصي معتقد بود يعني تاريخچهء فردي هر شخص از زمانيكه به دنيا مياد كه شامل تمام اتفاقات عقده ها كمبودها استعدادها و ... است كه به دلايل زيادي به فراموشي سپرده شده

يونگ ناخودآگاه شخصي را قبول داشت اما نا خود آگاه جمعي را لايه زيرين آن مي دانست كه در واقع تاريخ كل جهان است از لحظهء پيدايش تا اينجايي كه ما الان هستيم به نوعي مي توان گفت خدا يا همان كه منصور حلاج گفت يا وحدت و يگانگي اي كه يوگي ها دنبالشن يا اشراق سهروردي يا ناوالي كه دون خان مي گفت يا .... بخش نا آگاهي كه اگر به آگاهي برسه با كل هستي به آشتي و يگانگي مي رسيم ، يونگ معتقد بود دين، پروسهء وصل ايگو (خودآگاه) به ناخودآگاه جمعي (خدا) است.

( اميدوارم فرويد و يونگ امشب آشتي نكنن تا دخل من و بيارن به خاطر اين توضيحات ناقص  )

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 11:39 AM  توسط   | 


 

اگر کمی وقت و ذهن آزادی داشتم، کتاب "روانشناسی تحلیلی یونگ" را می خواندم. ولی همینقدر می دانم که

 

 یونگ      کارل گوستاو یونگ(۱۹۶۱-۱۸۷۵)

 

از همکاران جناب فروید بوده و نظریات هر دو ایشان نئو افلاطونیست اما ظاهرا به دلیل اینکه یونگِ سوئیسی، مذهب، آنهم از نوعی که به عرفان شرقی نزدیک است را وارد نظریاتش می کند و داشتن اختلافات دیگر، از فرویدجدا می شود و جالب است بدانیم "یونگ" را خداشناس ترین فردقرن بیستم لقب داده اند.

 بیخود نیست که اسلام عزیز هم می گوید: "من عرفه نفسه، فقد عرفه ربّه" کسی که خود را شناخت خدا را شناخته!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 11:39 AM  توسط   | 

 

Prepared By Dr.Shirin Nooravi

 

الگوهایی را که گوردون آلبورت ، کارل راجرز ، اریش فروم ، آبراهام مزلو ، کارل گوستاو یونگ و ویکتور فرانکل درباره شخصیت سالم داده اند به شرح زیر است و مهمتر از همه اینست که اگر :

آگاهانه طرحی درافکنید که از آنچه در توان شماست کمتر باشد ، به شما هشدار میدهم تا آخر عمرتان ناشادمان خواهید بود .

1-شخصیت سالم در سطح معقول و آگاه عمل میکنند و از نیروی روان نژندها و تأثیرات آن آگاه هستند . NO Victim

2-شخصیتهای بالغ جراحتها و کشمکشها و غبارهای دوران کودکی زندگی ، آنها را نمیراند.

3-اسیر تجربه های کودکی نمی شوند .

4-در لحظه زندگی میکنند .

5-روان نژند بر پایه کشمکشها و تجربه کودکی است و شخصیت سالم در سطح متفاوت و والاتر عمل میکند .

6-مقاصد سنجیده و آگاه ، یعنی امیدها و خواسته ها مطرح است . اهداف درازمدت مطرح است .Pro Active

7-انسان سالم نیاز به تنوع و احساس و درگیری تازه دارد .

8-انسان سالم میداند که خوشبختی هدف نیست و چه بسا زندگی شخص سالم سخت و تلخ و آکنده از درد و رنج باشد .

9-انسان سالم در زندگی ایجاد انگیزه تازه ، نیرومند و حیات بخش ایجاد میکند .

10-                 انگیزه شخصیت سالم ، آمال و آرزوها و امیدهای اوست .

11-                 انسان سالم خود را با فعالیت ها گسترش می بخشد .

12-                 انسان سالم در کارش مشارکت اصیل دارد و کار فقط برای درآمد نیست و نیازهای دیگر را نیز بر می آورد

13-                 انسان سالم ارتباط صمیمانه با دیگران دارد و توانایی ایجاد رابطه سالم بدون درد و ترس و پر از عشق بدون انتظار را دارد

14-                 انسان سالم امنیت عاطفی دارد و درواقع پذیرفتن خود است . نقاط ضعف و قدرت خود را می بیند . انسان سالم واقع بینانه می نگرد و همه مردم را نیک یا بد نمی پندارد. واقعیت را همان گونه که هست می پذیرد .

15-                 انسان سالم مهارت و وظایف خود را میداند و میداند که مهارت داشتن به تنهایی کافی نیست و بلکه خوبست که مهارتها را به شیوه های صمیمانه و مشتاقانه و متعهدانه بکار برد و از خود از هر جهت مایه گذارد.

16-                 انسان سالم روی عینیت بخشیدن به خود کار میکند و برای خودشناسی همیشه کار میکند .

17-                 انسان سالم تقصیرها و اشتباهها و کمبودها و دریافت نکردن های خود را به دیگران نسبت نمیدهد .

18-                 انسان سالم به جلو می نگرد و هدف جو است .

19-                 انسان سالم از واژه «بهتر است » استفاده میکند و نه از واژه «باید»

20-                 انسان سالم میتواند راحت عشق بورزد و خود را در روابط مهرآمیز با دیگران گسترش بخشد . کمال و توفیق دیگران برای او دست کم به اندازه رشد و اعتلای خودش اهمیت دارد .

21-                 انسان سالم چون خود را میشناسد از رابطه اش با خود و دنیای پیرامونش صدمه نمی خورد .

22-                 انسان سالم از تجربه تلخ و شیرین می آموزد و آنها را بدشانسی نمی نامد.

23-                 انسان سالم با کنش کامل در هر لحظه هستی ، زندگی همه جانبه دارد . هر تجربه ای برای او چنان تازه است که گویی بیش از آن هرگز وجود نداشته است .

24-                 انسان سالم ، انسان تدافعی نیست و از اینکه مردم درباره او چه بیاندیشند ترسی ندارد . او از مبادا.... واهمه ندارد و بهترین تلاش خود را در هرمرحله از زندگی انجام میدهد.

25-                 انسان سالم برپایه عوامل عاطفی ، عقل و منطق عمل میکند ، نه فقط عقل و منطق

26-                 انسان سالم از آزادی عمل و انتخاب و بدون محدودیت و ممنوعیت عمل میکند .

27-                 انسان سالم میداند که آزادی انتخاب قانون درست است .

28-                 انسان سالم که دارای کنش و کارکرد کامل هست بسیار خلاق است . او با رهنمودهای از پیش تعیین شده زندگی نمیکند . او عامل است و نه انسان واکنشی .

Pro Active , Active

29-                 انسان سالم اظهار نظر شخصی خود را بدون ترس بیان میکند

30-                 انسان سالم خودش است و در واقع مانند کودکان بی غل و غش و بدون انتظار از خود و دیگران عمل میکند و احساس تسلط بر زندگی و رهایی از هرقید و محدودیت دارد.

31-                 انسان سالم خود جسمانی را میشناسد و میداند که چیزهایی در بیرون من است که با من تفاوت دارند .

 

حدود 15 ماهگی ایجاد میشود و آن همان تمایزی است که کودک شیرخوار میان انگشتهایش و چیزی که با انگشتهایش گرفته است میگذارد .

32-                 انسان سالم هویت خود را تشخیص میدهد و آن همان نام خود کودک است که حس «من» یا «خود» را به وجود می آورد . من کیستم را میشناسد .

33-                 انسان سالم احترام به خود را که مرحله اکتشاف است و در دوسالگی آغاز میشود را میشناسد . من استقلال میخواهم .... من .... میخواهم ....

34-                 انسان سالم گسترش خود و محدودیت ها را میبیند و می شناسد . آغاز توانایی از 4 سالگی شروع میشود . "مال من ، کشور من ، شغل من ، دین من ، ..."

ابتکار در برابر گناه

35-                 انسان سالم تصور از خود را می شناسد ؛ و اینکه خود را چگونه می بیند و از آنچه در 0-8 سالگی به او گفته اند که کار بد تو و رفتار بد تو ... پس تو بد هستی دور هست و تصور خوب از خود میسازد .

36-                 انسان سالم خود و دیگران را دوست میدارد و هرگز خود و دیگران را سرزنش نمی کند و اشتباهات خود و دیگران را پله ترقی میداند .

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 11:29 AM  توسط   | 

 

 

رشد شخصيت

 

به اعتقاد بسياري از نظريه دانان روانشناسي كه احتمالاً نظر خود را از فرويد گرفته اند، رشد شخصيت انسان حدود پنج سالگي متوقف مي شود. از اين ديدگاه، قالب و ماهيت شخصيت آدمي را تجربه هاي شيرخوارگي و سال هاي نخستين كودكي تعيين مي كند و پس از اين دوره، احتمال دگرگوني شخصيت انسان بسيار اندك است. يونگ نخستين نظريه داني بود كه به تكامل شخصيت در سراسر زندگي انسان اعتقاد داشت و مي پنداشت تحول قطعي در شخصيت، ميان سي و پنج تا پنجاه سالگي روي خواهد داد. دست كم اينكه زنداني تجربه هاي نخستين دوره ي كودكي نيستيم.

يونگ براي تكامل شخصيت انسان چهار مرحله قايل است: كودكي،‌نوجواني و جواني، ميانسالي، و كهولت. يونگ، دوره ي كودكي را در تشكيل شخصيت آدمي داراي اهميت خاصي نمي داند. غرايز بر رفتار نوزاد مسلط است و در اين دوران اوليه،‌ مسايل رواني وجود ندارد؛ زيرا لازمه ي اين گونه مسايل، بودن « من هشيار » است كه در آن دوره هنوز شكل نگرفته است. براي نوزاد جز پركردن شكم، تخليه ي روده و مثانه و خواب، چيزي مطرح نيست. « من » در طول دوره ي كودكي و در ابتدا به صورتي ابتدايي آغاز به رشد مي كند، اما كودك داراي نفس يا هويت يكتايي نيست. « شخصيت » كودك جز بازتابي از شخصيت پدر و مادر نيست، بنابراين آنها در تشكيل شخصيت نقش دارند و مي توانند با رفتار خود با كودك، پرورش كامل شخصيت را بازدارند.

 دومين مرحله ي تكامل شخصيت دوره ي نوجواني و جواني است كه از دوران بلوغ،‌ يعني زماني كه شخصيت انسان به تكامل صورت و معناي مشخصي مي پردازد آغاز مي گردد. يونگ دوران بلوغ را « تولد رواني » فرد مي خواند و آن را زمان مسايل و تعارض ها و انطباق هاي بيشمار مي داند. دنياي واقعي از نوجوان توقعات تازه اي دارد كه نمي توان با رفتارها و تخيلات دوره ي كودكي پاسخگوي آنها بود.

از آغاز دوره ي بلوغ تا پايان نوجواني، وضايف اصلي مان آماده شدن براي شغل و به عهده گرفتن مسئوليت هاي يك فرد بالغ است. نيروي انسان متوجه برون و جدا از نفس است. در اين سال ها معمولاً گرايش شخص، برونگراست. سطح هشيار، چيره است و هدف زندگي، يافتن توفيق و يافتن جايي در جهان است. براي افراد موفق، نوجواني دوران مبارزه جويي زندگي و توالي دورنماها و افق ها و كاميابي هاي تازه است. نوجوان، مشتاق و خواستار هيجان زندگي است.

ميانسال حدود چهل سالگي از راه مي رسد و افسردگي و دگرگوني هاي بنيادي در شخصيت به بار مي آورد. ظاهراً ميانسالي بايد دوران رضايت عميق از سازگاري هاي منطقي اي باشد كه همه ي ما براي برآوردن خواست هاي زندگي به انجام رسانده ايم معمولاً در كار، اجتماع و خانواده استقرار يافته ايم و از نظر مالي تأمين هستيم. براي بيشتر ما،‌ سالهاي تلاش و تكاپو ثمري به بار آورده و مي توانيم در آسايش زندگي كنيم و از زندگي كام گيريم.

هنگامي كه خود يونگ و دو سوم از بيمارانش در اين مرحله از زندگي به بحران دردناكشان گرفتار شدند، دقيقاً اين وضع را داشتند. چه مشكلي در اين نيمه ي عمر هست؟ چرا زماني كه سرانجام كاميابي از راه رسيده،‌ دچار يأس و نوميدي و بدبختي و احساس بي كارگي مي شويم؟

هر چه يونگ اين دوره ي زندگي ( چه زندگي خود و چه زندگي بيمارانش ) را بيشتر كاويد،‌اعتقادش راسخ تر شد كه چنين دگرگوني هاي شديدي در شخصيت آدمي و در اين مرحله ي زندگي گريزناپذير و مشترك است. ميانسالي زمان طبيعي تحولي است كه شخصيت انسان در آن دستخوش دگرگوني هاي ضروري و سودمند قرار مي گيرد.

يونگ دريافت كه دليل اين دگرگوني، هرچند كه تلخ، در اين واقعيت نهفته است كه ميانسال ها در برآوردن خواست هاي زندگي كامياب بوده اند. براي فعاليت هاي آماده ساز نيمه ي اول زندگي نيروي بسيار به كار برده اند، ولي در چهل سالگي فعاليت هاي آماده ساز و مبارزات پايان يافته است. منتها شخص همچنان از نيرويي عظيم برخوردار است كه جايي براي مصرف آن ندارد.

يونگ يادآوري مي كند كه كانون توجه نيمه ي اول زندگي جهان برون است. اما نيمه ي دوم زندگي بايد و قف جهان دروني ذهني شود كه تا آن وقت از آن غفلت شده است. گرايش شخصيت بايد درونگرا شود. تأكيدي كه پيشتر بر هشياري بود، بايد با آگاهي از تجربه هاي ناهشيار تعديل شود. علايق شخص بايد از امور جسماني و مادي متوجه امور معنوي و فلسفي و شهودي گردد. بايد يك بعدي بودن پيشين ( تأكيد بر هشياري ) جاي خود را به توازن بيشتري ميان همه ي جنبه هاي شخصيت بدهد، تا فرايند حصول تحقق خود آغاز گردد.

ارزشهاي دوره ي جواني – جستجوي پول و جاه، مقام و شهرت – ديگر نمي تواند رفتار شخص ميانسال را هدايت كند. اين ارزش ها معناي خود را از دست مي دهند. بايد معناي تازه اي يافت. در غير اين صورت، شخص محكوم به شكست روحي و نااميدي وصف ناپذير است.

به اعتقاد يونگ، به علت زوال دين به عنوان ارزشي در زندگي، تلاش براي يافتن معنايي در زندگي به طرز فزاينده اي دشوار شده است. به هر جهت، نمي توان از نياز به ارزش هاي نوين و جهت گيري ها و نگرش هاي تازه به زندگي سرباز زد. كساني كه در يگانگي هماهنگ، ناهشيار و هشيار و تجربه ي هستي درون خويش توفيق يافته اند، در وضعيتي هستند كه مي توانند به سلامت روان كه يونگ آن را فرديت يافتن خوانده است دست يابند.

آخرين مرحله ي كمال شخصيت،‌ دوره ي كهولت است. يونگ مطلب چنداني در اين باره ننوشته است. اما ميان آخرين و نخستين سال هاي زندگي مشابهتي ديده است. هم در دوره ي پيري و هم در دوره ي كودكي، ناهشيار چيره است و شخصيت يكسر در آن فرو مي رود. مردم اندكشماري به وعده ي ( هدف ) حيات پس از مرگ وفادار مانده اند. با اين حال بايد به گونه اي گريز ناپذيري مرگ را في نفسه هدفي پنداشت كه مي توان در راهش تلاش كرد و سلامت روان ما بدان بسته است.

 

انسان فرديت يافته

 

تاكنون بعضي از شرايط سلامت روان را ذكر كرده ايم. حال بايد آن دسته از مفاهيمي را كه كل يكپارچه اي را تشكيل دهند گرد آوريم. اين كار در اصل چگونگي فرايند فرديت يافتن را بيان مي كند.

نخستين شرط فرديت يافتن، آگاهي از آن جنبه هاي نفس است كه مورد غفلت قرار گرفته است. اين آگاهي تا ميانسالي نمي تواند به وقوع پيوندد. يونگ فرايند فرديت يافتن را به صورت فردي يكتا شدن، هستي منحصر به فرد و همگن يافتن تعريف مي كند. « همچنين، مفهوم ضمني فرديت يافتن، خود شدن يا تحقق خود است.»

فرديت يافتن غريزي است. هدفي است كه در راهش تلاش مي كنيم، اما به ندرت بدان دست مي يابيم. براي تلاش در راه فرديت يافتن،‌ بايد رفتارها و ارزش ها و انديشه هايي را كه راهنماي نيمه ي نخست زندگي بودند رها كرد و به ناهشيار خويش رسيد. بايد همانند يونگ، متهورانه، با آغوش باز و بي منع و كتمان با ناهشيار روياروي شد. بايد آنچه را يونگ « تخيل آفريننده » مي خواند در نقاشي و نوشتن يا هر گونه بيان ديگري به كار گرفت و اجازه داد كه دستمان به جاي انديشه ي هشيار معقول، با جريان خود انگيخته ي ناهشيار هدايت شود. ناهشيار، خود راستين مان را بر ما آشكار مي سازد.

به هر جهت،‌ پذيرش اين نيروهاي ناهشيار در زندگي به معناي زير سلطه ي آنها رفتن نيست بلكه به معناي فرصت بيان دادن و همسان ساختن آنها با فرآيندهاي هشيار است. بدين ترتيب، نيروهاي هشيار و ناهشيار، همراهاني برابر مي شوند.

در انسان فرديت يافته،‌هيچيك از وجوه شخصيت مسلط نيست؛ نه هشيار و نه ناهشيار،‌ نه يك كنش يا گرايش خاص و نه هيچيك از سنخ هاي كهن. همه ي آنها به توازني هماهنگ رسيده اند.

آيا اين تأكيد فروكاسته بر وجه ناهشيار شخصيت بدين معناست كه زندگي شخص سالم كمتر با عوامل عقلي هدايت مي شود؟ آري، ‌ظاهراً اين حقيقت دارد و به نظر يونگ، ضروري است. تنها بر طبق اصول عقلي زيستن، ما را از انسان كامل شدن باز مي دارد. يونگ مي نويسد: « هيچگاه نبايد خود را با عقل يكي كنيم زيرا آدمي هرگز آفريننده ي عقل تنها نبوده و نخواهد بود.»

دومين جنبه ي فرديت يافتن مستلزم فدا كردن هدف هاي مادي دوران جواني و ويژگي هايي از شخصيت است كه شخص را قادر به كسب آن هدف ها مي كرد. هدف ها و همچنين گرايش ها و كنش هاي نيمه ي نخست زندگي بر نيمه ي دوم آن بي معنا است. بايد به ياد داشت كه در جواني يك گرايش ( برونگرا يا درونگرا ) و يك كنش ( حسي، شهودي، عقلي، يا عاطفي ) حاكم و مابقي تابع است. اين تك بعدي بودن شخصيت كه در نيمه ي نخست زندگي بسيار ضروري است، در نيمه ي دوم يكسر نامناسب مي شود. در فرديت يافتن، هيچ كنش يا گرايش واحدي چيره نيست.

يونگ به چيرگي يك گرايش يا يك كنش،‌به عنوان يك سنخ رواني اشاره كرده است. اين سنخ ها ابعاد عمده اي را تشكيل مي دهند كه موجب تمايز اشخاص از هم مي شود. بر خلاف تصور همه، درفرديت يافتن مقوله ي تفاوت هاي فردي دركار نيست. زيرا ديگر نمي توان شخص را فرضاً‌ به عنوان برونگراي انديشمند يا درونگراي احساسي طبقه بندي كرد. از اين روست كه ميان فرديت يافتگان مشابهت فراوان است.

لازمه ي دگرگوني ديگر شخصيت در ميانسالي، تغييرات ماهيت سنخ هاي كهن است. در خلال فرديت يافتن، در صورتك و سايه و آنيما و آنيموس دگرگوني هايي رخ مي دهد. در واقع،‌ پديد آمدن اين دگرگوني ها براي فرديت يافتن لازم است.

نخستين دگرگوني، برافتادن و ناپديد شدن صورتك است. صورتك هايي بر چهره مي نهيم و نقش هاي اجتماعي اي كه بازي مي كنيم بايد در سراسر ميانسالي نيز ادامه يابند. زيرا همچنان ناگزيريم با مردمان متفاوت بيشماري به سر ببريم. به هر جهت، اگر چه ممكن است شخصيتي داشته باشيم، در مي يابيم كه شايد اين شخصيت نمايانگر طبيعت راستين مان نباشد. بايد به زير صورتك برويم و خود اصيلي را كه صورتك پوشانده است بازيابيم. به عبارت ديگر بايد خودمان شويم.

آنگاه به عنوان اشخاصي فرديت يافته،‌ بايد از همه ي نيروهاي سايه – چه ويرانگر و چه سازنده – آگاه شويم. بايد وجه تاريك طبيعت و جوشش هاي حيواني و ابتدايي خود از قبيل ميل به ويرانگري يا خودخواهي را دريابيم و بپذيريم. اين به معناي تسليم شدن يا زير سلطه ي آنها رفتن نيست، بلكه صرفاً پذيرش وجود آنهاست.

در نيمه ي نخست زندگي، به ياري صورتك، چهره ي تاريك خويشتن را پنهان كرديم. مي خواستيم ديگران فقط سيماي نيكوي ما را بشناسند. چنان مؤثر سايه را از ديگران پنهان دا شتيم، كه از خودمان نيز پنهان ماند. اگر بنا باشد فرديت يافتن، موفقيت آميز رخ دهد، بايد اين وضعيت دگرگون گردد. سايه بخشي از فرايند خود شناسي است كه تحقق خود بي آن امكان پذير نيست. همچنين آگاهي بيشتر از سايه مي تواندبه شخصيت ما ابعاد ژرف تري ببخشد، زيرا گرايش هاي حيواني سايه است كه براي زندگي رغبت و خودانگيختگي و سرزندگي مي آورد.

گام بعدي فرآيند فرديت يافتن، ضرورت سازش با دوگانگي جنسي رواني است. مرد بايد آنيما ( خصايص زنانه ) و زن آنيموس ( خصايص مردانه ) اش را بيان كند. همه ي مراحل فرديت يافتن دشوار است، اما تشخيص كيفيات و ويژگي هاي جنس مخالف در خود از همه سخت تر است. اين، نمايانگر عظيم ترين دگرگوني و عميق ترين جدايي يا تصوري است كه قبلاً از خود داشته ايم.

هر دو وجه طبيعت آدمي بايد بيان شود و توازن، جانشين چيرگي انحصاري وجهي بر وجه ديگر گردد. پذيرفتن طبيعت دوجنسيمان  منابع نوين آفرينندگي را كه هيچ گاه گمان نمي برديم ( يا نمي پذيرفتيم ) از آن برخورداريم، به رويمان مي گشايد. و همچنين از تأثيرات دوره ي كودكي كاملاً مي رهاند. يونگ مي نويسد تا زماني كه آنيما و آنيموس آزادانه بيان نشوند، مردان از مادران و زنان از پدران خود، رها نمي شوند.

فرديت يافتگان، يا ميانسال يا در سنين بالاترند و بر بحران هاي شديدي كه حاصل دگرگوني ماهيت شخصيت در اين زمان است چيره گشته اند. چه بسا چند سالي را به تأمل درباره ي خود، زندگي ها و جاه طلبي ها و اميدها و هدف هاي خويش گذارده اند. به ناهشيار خود مجال بيان داده اند و در نتيجه از آن وجه طبيعت خود كه قبلاً سركوب شده آگاهند. حاصل آنكه فرديت يافتگان به مراحل عالي خودشناسي رسيده اند و خويشتن را هم در سطح هشيار و هم در سطح ناهشيار مي شناسند.

پذيرش خود همراه با خودشناسي مي آيد. فرديت يافتگان قدرت ها،‌ ضعف ها و جنبه ي مقدس و شيطاني طبيعت خويش را پذيرا مي شوند. با آنكه ممكن است در وضعيت هاي مختلف صورتك هاي متفاوت بر چهره زنند،‌ مي دانند كه نقش بازي مي كنند و اين نقش ها را با خود راستين اشتباه نمي گيرند.

سومين ويژگي فرديت يافتگان يكپارچگي خود است. همه ي جنبه هاي شخصيت يكپارچگي و هماهنگي مي يابند، به گونه اي كه همه ي آنها – ويژگي هاي جنس مخالف، گرايش ها و كنش هاي نامسلط پيشين، ‌و تمامي ناهشيار – بتوانند بيان شوند. هيچ جنبه، گرايش، يا كنشي براي نخستين بار در زندگي حاكم نيست.

يكپارچگي و بيان همه ي اجزاي شخصيت چنان ركني اصلي از سلامت روان است كه بايد بيان خود را چهارمين ويژگي فرديت يافتگان شمرد.

ويژگي ديگر چنين اشخاصي پذيرش و شكيبايي طبيعت انسان به طور كلي است. چون فرديت يافتگان به ناهشيار جمعي ( مخزن همه ي تجربه هاي بشر ) با چنين نظر بازي اي مي نگرند، به وضعيت انسان آگاهي بيشتري دارند و در برابر آن از شكيبايي زيادتري برخوردارند. از قرار معلوم، اين امر به آنها، بصيرت بيشتري نسبت به رفتار ديگران مي دهد. شايد به همين دليل است كه اشخاص سالم با بشريت بيشتر احساس همدلي مي كنند. اشخاص سالم با آنكه از كاربرد عقل و منطق دست بر نمي دارند،‌به روياها و تخيلات توجه مي كنند و با نيروهاي ناهشيار به تعديل كردن فرايندهاي هشيار مي پردازند.

اشخاص سالم از شخصيتي برخوردارند كه يونگ آن را شخصيت مشترك خوانده است. چون ديگر هيچ جنبه ي شخصيت ( يك گرايش، كنش، يا هيچ وجه يك سنخ كهن ) به تنهايي حاكم نيست و يكتايي فرد ناپديد مي شود. ديگر چنين اشخاصي را نمي توان متعلق به يك سنخ رواني خاص دانست.

 

برگرفته از كتاب روانشناسي كمال، دكتر دوآن شولتس، ترجمه ي گيتي خوشدل

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 11:32 AM  توسط   | 

 

كارل گوستاو يونگ (1961- 1875 c.g.jung ) در 1913 كه سي و هشت ساله بود، مي پنداشت ديوانه شده است. تا سه سال بعد، زير بار سنگين عذاب، از بيم ايجاد سوء تفاهم، حالتي كه نمي توانست با هيچ كس در ميان بگذارد، زير فشار مداوم دروني كه گويي « كاملاً در وسط هوا معلق شده بود»، احساس سرگرداني و تنهايي مي كرد.

يونگ آن وقت روانپزشكي موفق و محترم با بيماران خصوصي بسيار، داراي زن و فرزند و سمت استادياري در دانشگاه زوريخ سوييس بود. ظاهراً از زندگي شخصي و حرفه اي غني و سرشاري برخوردار بود. چند ماه پيش از آن، رابطه ي نزديك عاطفي و حرفه اي خود را با زيگموند فرويد گسسته بود ( رويدادي كه براي هر دو دشوار بود )، گو اينكه به نظر نمي رسيد اين جدايي تنها علت مشكلات يونگ باشد. يونگ به دلايلي احساس مي كرد زندگيش فاقد معنا و شور و شوق است. فعاليت هاي فكري اش متوقف شده بود، كم مي نوشت و نمي توانست كتابهاي علمي را بخواند. كار دانشگاهي را رها كرد و از استادياري استعفا داد، زيرا احساس مي كرد زماني كه وضعيت فكري و عاطفي اش چنين آشفته و اضطراب انگيز است نمي تواند تدريس كند.

يونگ خطر از دست دادن ارتباط با جهان واقعي را احساس مي كرد، ولي خوشبختانه نيازهاي بيماران و خانواده اش او را به اندازه ي كافي به زندگي بهنجاري كه بتواند ادامه دهد سرگرم مي كرد. ناگذير بود پيوسته به ياد خود بياورد: « چيست و كيست»، « من از يك دانشگاه سوييسي دكتراي پزشكي دارم. بايد به بيمارانم كمك كنم، همسر و پنج فرزند دارم، در شماره ي 228 خيابان سيشتراسه در شهر كوزناخت زندگي مي كنم. اينها واقعيت هايي بودند كه از من توقعاتي داشتند و بارها به من ثابت كرده بودند كه وجود دارم و صفحه ي خالي و سفيد سرگرداني در طوفان هاي روح نيستم.»

يونگ در چنين حالت آشفته اي به اميد يافتن رويدادي كه احتمالاً علت اختلال رواني اش باشد به بررسي زندگي اش، به ويژه دوران كودكي اش پرداخت. دوبار زندگي خود را مرور كرد و چيزي نيافت. سرانجام، از كوشش در راه درك عقلاني مشكلش دست برداشت و تصميم گرفت هر قدر هم كه مي خواهد بي معنا باشد، خود را به آنچه پيش مي آيد بسپرد. او خود را تسليم جوشش هاي ناهشيار خويش كرد، فرآيندي كه بعدها رسماً عنوان رويارويي با ناهشياري بر آن نهاد.

نخستين چيزي كه ناهشياري اش او را به انجام دادن آن راه برد، ساختن مدل دهكده اي با سنگريزه بود، يعني بازآفريني دوره اي از كودكي اش كه با شور و شوق با تكه هاي كوچك، ساختمان مي ساخت. در ضمن جستجو به دنبال سنگريزه ها، مي انديشيد: « هنوز در اين چيزها زندگي هست، هنوز پسر كوچولو در همين دور و برهاست.» اين فعاليت تازه، ذهن او را به خود مشغول داشت و او تا حد امكان روي اين كار وقت صرف مي كرد. ابتدا مقاومت مي كرد، زيرا به نظرش تحقير آميز مي آمد. آيا جز بازي كردن بازي هاي كودكيش كار ديگري از او ساخته نبود؟ اما بعدها گفت: « اين لحظه نقطه ي عطف سرنوشتم بود.»

ساختن دهكده هاي مدل با سنگريزه تنها آغاز رويارويي يونگ با ناهشياريش بود. اين فعاليت، تخيلات و روياهاي او را آزاد مي ساخت و در سال هاي بعد يونگ آنها را فعالانه و مشتاقانه دنبال كرد.

رويارويي كارگر افتاد. در نتيجه ي اين سير و سفر دراز در ناهشياري، يونگ كانون و معناي نويني براي زندگي خويش و ادراك تازه ي شخصيت انسان پي ريزي كرد. نوشته هاي او در اهميت اين تجربه جاي ترديد باقي نمي گذارد. خود او مي گويد: « ناهشياري گشوده ام چون جريان آتشفشاني بود و حرارت شعله هايش زندگيم را شكل دوباره بخشيد . . . سال هايي كه تصوير هاي ذهني دروني خود را دنبال مي كردم، مهمترين سال هاي زندگيم بود. تكليف اساسي ترين چيزها  در آن سال ها معلوم شد.» جاي شگفتي نيست كه برداشت يونگ از سلامت روان از همين تجربه كاملاً شخصي حاصل شد.

 

نگرش يونگ به شخصيت

 

يونگ بيش از هر نظريه دان ديگري بر ناهشياري تأكيد كرد. به نظر يونگ، تجربه هايي كه هر فرد در زندگي گرد مي آورد تنها بخشي از ناهشياري نيست، بلكه تجربه هايي كه همه ي انسان ها و نياكان حيواني آنها گرد آورده اند، نيز هست. در معناي درست كلمه، همه ي ما وارث ميراث يكپارچه اي هستيم كه از تمامي تجربه هاي همه ي انسان ها در سراسر روزگاران گذشته فراهم آمده است.

به اعتقاد يونگ، بيشتر بدبختي و يأس بشر و احساس پوچي و بي هدفي وبي معنايي، از نداشتن ارتباط با بنيادهاي ناهشيار شخصيت است. به اعتقاد او، علت اصلي اين ارتباط از دست رفته، اعتقاد بيش از پيش ما به علم و عقل به عنوان راهنماهاي زندگي است. او مي گويد ما بيش از اندازه يك بعدي شده ايم، بر هشياري تأكيد مي كنيم و به بهاي از دست دادن ناهشياريمان موجود عاقل شده ايم.

يونگ از چيرگي يا تسلط ناهشياري بر شخصيت آدمي دفاع نمي كند. بلكه به عكس، سلامت روان مسير و هدايت هشيارانه ي ناهشياري مي داند. عوالم هشيار و ناهشيار بايد يكپارچه شوند و به هر دو آنها امكان رشد و پرورش آزادانه داده شود.

فرايندي كه موجب يكپارچگي شخصيت انسان مي شود فرديت يافتن، يا تحقق خود است. اين فرايند « خود شدن »  فرايندي طبيعي است. در واقع، گرايشي چنان نيرومند است كه يونگ آن را غريزه مي داند. با اين حال در راه فرديت يافتن، موانع بسيار موجود است و يونگ نسبت به اينكه همه بتوانند به آن دست يابند، خوشبين نبود.

 

ساخت شخصيت

 

به نظر يونگ، شخصيت انسان متشكل از سه نظام جداگانه، اما داراي روابط متقابل است: « من »، « ناهشيار شخصي » و « ناهشيار جمعي ». هرچند اين نظام ها متفاوتند، مي توانند بر يكديگر تأثير بگذارند.

ناهشيار جمعي، مهمترين ركن شخصيت و همچنين بحث انگيزترين جنبه ي كل نظريه ي يونگ است. « من »، ذهن هشيار است و همه ي ادراك ها، خاطره ها، انديشه ها و احساس هايي را دربر مي گيرد كه همواره بدانها آگاهيم. پيوسته در طول زندگي دستخوش محرك هاي دامنه داري هستيم كه دامنه شان بيش از آن است كه بتوانيم به طرز مؤثري از عهده ي آنها برآييم. از اين رو، بايد در ادراك آنچه پيرامون ما مي گذرد، گزينشگر باشيم. بايد محرك هايي را كه بي معنا، نامربوط، جزئي، زيان آور و تهديد كننده اند بپالاييم. اين كنش حياتي را « من‌ » انجام مي دهد. ماداميكه « من » حس، عقيده يا خاطره اي را نشناسد و به هشياري نپذيرد، ديده و شنيده و انديشه نمي شود.

بيشتر هشياري ما ( چگونگي نگرش و واكنش ما نسبت به جهان ) با گرايش هاي برونگرا و درونگرا تعيين مي شود.

شخصي كه داراي گرايش برونگرا است، روي او به سوي جهان برون و واقعيت عيني است چنين شخصي باز و آميزگار است و پنداري به راستي از مصاحبت ديگران لذت مي برد. به عكس روي درونگرا به سوي زندگي دروني ذهني است و احتمالاً درونگرا، كناره گير و خجالتي است.

غالباً در زندگي انسان يكي از اين دو گرايش چيره مي شود و بر رفتار و هشياري او حكمفرمايي مي كند و اين به معناي نفي كامل گرايش ديگر نيست. گرايش ديگر، بي آنكه بخشي از هشياري باشد وجود دارد. اين گرايش بخشي از ناهشيار شخصي مي شود و همچنان مي تواند بر رفتار تأثير بگذارد.

يونگ دريافت كه همه ي دورنگرايان يا برونگرايان همانند نيستند و گرايش آنها به جهان ممكن است معقول يا نامعقول باشد. كنشهاي معقول: كنش انديشمند و كنش عاطفي است. هر چند اين دو كنش در واقع ضد يكديگرند، اما هردو به داوري و سنجش تجربه ها و سازمان دادن و طبقه بندي آنها مي پردازند. كنش هاي نامعقول، كنش حسي و كنش شهودي است و عقل را به كار نمي گيرند. اين دو كنش نيز ضد يكديگرند. كنش حسي به تجربه ي واقعيت از راه حواس مربوط مي شود، حال آنكه كنش شهودي مبتني بر اشراق يا نوعي تجربه ي غير حسي است.

همان گونه كه در جهت گيري اصلي ما نسبت به جهان، تنها يك گرايش چيره مي شود، در هشياري نيز يك گرايش چيره است و سه كنش ديگر بخشي از ناهشيار شخصي مي شود. البته به علت ناسازگاري اين كنش ها، تنها يك كنش معقول يا نامعقول مي تواند بر شخص چيره شود.

سرانجام، در اين طبقه بندي تقريباً پيچيده ي شخصيت انسان، دو گرايش و چهار كنش، توأماً هشت سنخ رواني را تشكيل مي دهند. درونگرايان يا برونگرايان مي توانند زير تسلط چهار كنش قرار گيرند. في المثل، درونگرا مي تواند به شيوه ي انديشمندانه يا برونگرا به طريق حسي به كنش بپردازد.

با آنكه هشياري در نظر يونگ مهم است، اما اهميتش هيچگاه به پايه ي ناهشياري در شخصيت آدمي نمي رسد. ناهشياري داراي دو سطح است: ناهشيار شخصي و ناهشيار جمعي. سطح بالاتر سطحي تر، ناهشيار شخصي است كه در اصل انبار يا مخزن مطالبي است كه ديگر هشيار نيست،  اما به آساني مي تواند به سطح بيايد. اين مطالب، خاطره ها و انديشه هايي را دربر مي گيرد كه به سبب بي اهميت بودن يا تهديد كننده بودن، از آگاهي هشيار رانده شده اند.

يونگ يك جنبه ي مهم ناهشيار شخصي را عقده ها خوانده است. مقصود از عقده، مجموعه اي از عواطف و خاطره ها و انديشه هاي مربوط به موضوعي مشترك است. به عبارت ديگر، عقده ها شخصيت هاي كوچكتري در درون شخصيت كلي هستند، و ويژگي آنها اشتغال ذهني شديد نسبت به چيزي است. براي نمونه، زماني كه مي گوييم شخصي عقده ي حقارت يا قدرت طلبي دارد، منظورمان آن است كه ذهن او به حقارت يا قدرت مشغول است و اين تمركز به شدت بر رفتارش تأثير مي نهد.

عقده بخشي از آگاهي هشيار نيست و در ناهشيار شخصي جاي دارد. در واقع تعيين كننده ي همه چيز ما هستند، از چگونگي ادراك جهان گرفته تا ارزش ها، علاقمندي ها و انگيزش ها.

يونگ ابتدا منشأ عقده ها را رويدادهاي ناگوار دوره ي كودكي مي پنداشت، اما بعد به اين نتيجه رسيد كه آنها از تجربه هاي ژرف تري سرچشمه مي گيرند. به نظر وي تجربه هاي خاصي كه در تاريخ تكامل بشر از راه مكانيسم هاي توارثي از نسلي به نسل ديگر انتقال مي يابند، بر عقده ها تأثير مي گذارند. همان گونه كه هر يك از ما از تجربه هايي كه در گذشته گرد آورده ايم سرشاريم، نوع بشر نيز چنين است. مخزن اين تجربه هاي مشترك تكاملي، ژرف ترين و دست نيافته ترين سطح شخصيت انسان يا ناهشيار جمعي است كه اساس شخصيت فرد قرار مي گيرد. ناهشيار جمعي، رفتار كنوني فرد را هدايت مي كند و بنابراين، نيرومندترين عامل شخصيت انسان است. اين تجربه هاي اوليه ناهشيارند و در هر يك از ما به صورت تمايلات يا گرايش هايي براي ادراك، تفكر و احساس به شيوه ي نياكان مان است.

فعليت يا تحقق اين گرايش ها در رفتار ما، به تجربه هاي خاصي كه داشته ايم بستگي دارد. في المثل، نياكان نخستين ما از تاريكي هراس داشتند و بنابراين ما هم اين هراس را از آنها به ارث برده ايم. اين بدان معنا نيست كه همه ي ما به طور خودكار با بيم و هراس از تاريكي رشد مي كنيم، بلكه مقصود اين است كه آموختن ترس از تاريكي به مراتب آسانتر از ترس از روشنايي است. اين گرايش وجود دارد و فقط نيازمند تجربه ي مناسب است. ( في المثل، بيدار شدن از كابوس در تاريكي ) كافي است تا اين تمايل را به واقعيت كند. يونگ گفته است: « شكل جهاني كه از آن زاده مي شويم، از پيش به صورت تصويري واقعي به ما ارث رسيده است. »

يونگ با كاوش در فرهنگ هاي گوناگون همه جاي دنيا و تمام دوره ها اين تجربه هاي مشترك، مضامين و نمادهاي مشابه را يافت. اين تجربه هاي مشترك چون تصويرهايي در ذهن ما عيان يا به زبان ما بيان مي شوند. يونگ اينها را سنخ هاي كهن[1] خوانده است. بنا به تعريف، سنخ كهن الگوي اوليه اي است كه در ساخت چيزي به كار مي رود.

به اعتقاد يونگ، بعضي از سنخ هاي كهن در زندگي ما اهميت خاصي دارند؛ تكامل يافته تر و نيرومندترند. اين سنخ هاي كهن عبارتند از: صورتك ( نقاب ) يا پرسونا[2]، همزاد ( آنيما و آنيموس )[3] ، سايه، و خود.

واژه ي پرسونا در اصل به صورتكي گفته مي شود كه بازيگران به چهره مي زدند  تا چهره يا نقشي متفاوت را به تماشاگران نشان دهند. يونگ اين واژه را به همين معنا به كار برده است. «پرسونا» صورتكي است كه بر چهره مي گذاريم ( يا در پس آن پنهان مي شويم ) تا خود را چيزي جز آنچه هستيم بنماييم. و اين، مانند نقش بازي كردن، اتخاذ رفتارها و گرايش هاي خاصي است كه پاسخگوي نيازهاي موقعيت هاي متفاوت يا افراد مختلف باشد.

ما در زندگي نقش هاي بسياري بازي مي كنيم و صورتك هاي بسياري بر چهره مي گذاريم. چون همه ي ما چنين نقش هايي را بازي مي كنيم، استفاده از صورتك هاي مختلف چندان زيان آور به نظر نمي رسد. البته اگر شخص معتقد شود كه صورتك به راستي مي تواند بر طبيعتش تأثير نهد، آنگاه صورتك مي تواند بسيار زيان آور باشد، چرا كه ديگر شخص فقط نقش بازي نمي كند بلكه به نقش تبديل مي شود. در نتيجه « من » شخص، تنها همان صورتك مي شود و ساير جنبه هاي شخصيتش مجال رشد و پرورش كامل نمي يابند. انسان از خود راستين بيگانه مي شود و ميان صورتك گسترش يافته و ساير جنبه هاي تهي شده، تنش پديد مي آيد. و البته اين وضع راه به سلامت روان نمي برد. يونگ دريافت كه چنين اشخاصي ( معمولاً حدود ميانسالي ) درمي يابند كه در همه ي عمر دروغي زيسته اند و با مجال ندادن به بيان خود راستين، خويشتن را فريفته اند.

هدف شخصيت سالم، صورتك زدايي و ايجاد امكان رشد براي ساير جنبه هاي شخصيت است. البته همه ي نقش بازي كردن ها فريب است، منتها تفاوت ميان اشخاص سالم و ناسالم اين است كه اشخاص ناسالم خود را نيز همراه ديگران مي فريبند. اشخاص سالم مي دانند چه وقتي نقش بازي مي كنند و در همان حال طبيعت راستين درون خويش را مي شناسند.

دو سنخ كهن ديگر كه به هم وابسته اند، همزاد يا آنيما و آنيموس است. همه ي ما خصايص زيست شناسي و رواني جنس مخالف را نيز داريم. از لحاظ زيست شناسي، هر جنس داراي ترشحات هورموني جنس ديگر نيز هست و از لحاظ رواني، شخص ممكن است به شيوه ي مردانه يا زنانه رفتار كند. به تعبير ديگر، شخصيت زن حاوي عناصر مردانه ( آنيموس سنخ كهن ) و شخصيت مرد حاوي عناصر زنانه ( آنيماي سنخ كهن ) است.

اهميت سنخ هاي كهن ( آنيما و آنيموس ) براي سلامت روان در آن است كه هر دو بايد بيان شوند. يعني مرد بايد ويژگي هاي زنانه ي خود ( نظير ملايمت ) و زن خصايص مردانه ي خود ( چون پرخاشگري ) را همراه با خصوصيات جنس خود بروز دهد تا شخص هر دو وجه خود را بيان نكند، نمي تواند به شخصيت سالم دست يابد. چنانچه به چنين بياني نرسيم، ويژگي هاي اساسي جنس ديگر خفته و تكامل نيافته مي ماند و بدين ترتيب، بخشي از شخصيت، منع شده، يك بعدي و نهفته مي ماند. به نظر يونگ، تنها خصيصه اي كه سلامت روان را تحليل مي برد عقيم گذاردن رشد، پرورش و بيان كامل همه ي جنبه هاي شخصيت انسان است.

سايه[4] نيرومند ترين سنخ كهن و بالقوه زيان بخش است. سايه، عميق ترين ريشه ها را دارد زيرا غرايز ابتدايي حيواني نياكان ماقبل انسانيمان را دربر مي گيرد.

از ديدگاه منفي، سايه حاوي همه ي جوشش هايي است كه جامعه آنها را شر، گناه و غير اخلاقي مي پندارد. بدين ترتيب، سايه، سيماي تاريك ماست. اگر اين جوشش هاي حيواني ابتدايي را فرو ننشانيم احتمالاً با واكنش آداب و رسوم و قوانين جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم روبرو خواهيم شد. بنابراين، براي آنكه انسان هاي متمدني باشيم بايد نيروهاي سايه را رام كنيم، اما اگر اين نيروها را كاملاً فرو كوبيم، چه بسا ويژگي هاي مطلوب آنها را كاهش دهيم يا نابود كنيم. سايه فقط منشأ غرايز حيواني نيست، بلكه سرچشمه ي خودانگيختگي، آفرينندگي، بصيرت، عواطف ژرف و همه ي خصايص لازم براي انسان كامل شدن نيز هست. زماني كه سايه كاملاً فروكوفته شود شخصيت انسان بي روح و خالي از زندگي و خرد غريزي گذشته مي شود، يعني از آن مبدأ تجربه كه يونگ بي نهايت ارزشمند مي پنداشت تهي مي گردد.

زماني كه « من »‌ قادر به تعديل و تنظيم نيروهاي سايه باشد و به هر دو جنبه ي آن مجال بيان برابر بدهد، شخص سرزنده، نيرومند و پرشور خواهد بود. به اعتقاد يونگ، بيان بعضي از غرايز حيواني در سايه اي موزون، خود توجيهي است براي اينكه چرا انسان هاي بسيار خلاق، چنين سرزنده و سرشار از حياتي حيواني به نظر مي رسند.

وقتي شر يا غرايز حيواني را فرو مي كوبيم ناپديد نمي شوند، به صورت خفته و در انتظار سستي و يا بروز بحراني در « من » به جاي مي مانند تا بتوانند دوباره تسلط خود را بازيابند. در اين حال، ناهشياري اختيار فرد را به كف مي گيرد و روشن است كه وضعيت سالمي نتواند بود.

مهمترين سنخ كهن، خود[5] است. يونگ خود را هدف نهايي زندگي مي داند. خود نمايانگر تلاش به سوي يگانگي،‌ تماميت و يكپارچگي همه ي جنبه هاي شخصيت است. زماني كه خود پرورش يافت، شخص با خويشتن و جهان احساس هماهنگي مي كند.

فعليت يا تحقق كامل خود كاري بس دشوار، ‌سخت و طولاني است و به ندرت به طور كامل انجام مي پذيرد. براي بيشتر مردم چون هدفي كه بايد پيوسته در راهش كوشيد، اما به ندرت دستياب به جاي مي ماند. و از آنجا كه همواره در آينده آرميده است، شخص را به پيش مي راند.

يكي از شرايط تحقق خود، تحصيل شناخت عيني درباره ي خود است. يونگ مي نويسد تا نخست ماهيت خود را به طور كامل نشناسيم، فعليت خود امكان پذير نيست.

 

. . . .

 

برگرفته از كتاب روانشناسي كمال، دكتر دوآن شولتس، ترجمه ي گيتي خوشدل



[1] archetypes

[2] Persona

[3] anima & animus

[4] shadow

[5]  self

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 11:32 AM  توسط   | 

 

 

زيگموند فرويد،[1] نظامي تقليلگرا و تحليلي داشت، يونگ ترکيبي را که شامل هدفمندي روان است را بدان اضافه کرد. بنابر نظر يونگ، شخصيت نه تنها خود تسکين ده است بلکه همچنين به وسيله تجربه بسط مي­يابد. يونگ، نظام رواندرماني خود را بر پايه چهار اصل بنا نهاد: (1) روان، نظامي خود تنظيمي است، (2) ناهشيار، مؤلفه خلاق و جبراني است، (3) رابطه پزشک- بيمار نقش مهمي را در تسهيل خودآگاهي و تسکين ايفا مي­کند و (4) رشد شخصيت در طي چندين مرحله در سراسر عمر روي مي­دهد.

يونگ، معتقد است که نورز نشانه اختلال در تعادل شخصيت است. بنابراين، بايد کل شخصيت درنظرگرفته شود، نه فقط نشانه ناراحتي. در عوض تمرکز بر نشانه­ها، موجب ميشود تا روان درمانگر بتواند عقده زيربنايي را بيابد. نشانه و عقده، هر دو سرنخهايي هستند که "راز بيمار" را پنهان و آشکار مي­کنند و همچون سنگي است که بايد خرد شود(يونگ، 1965، ص. 117). يونگ معتقد بود که درمانگر زماني که رازهاي بيمار را کشف کرد، کليد درمان را در دست دارد.

رواندرماني تحليلي با "تعارضات اخلاقي فرد بهنجار" نيز سروکار دارد(يونگ، 1980/1948، ض.606). يونگ، بهنجار را از پاتولوژي بر اساس ميزان هشياري فرد از تعارض و نيز ميزان قدرت عقده زيربنايي که اعمال مي­کند، تفکيک نمود. سطح تجزيه بين محتواي هشيار و ناهشيار نشانگر شدت اختلال و ميزان پاتولوژي است.

يونگ معتقد است که رواندرماني نه تنها عوامل ذهني بلکه ارزشهاي احساس و مهمتر از همه پرسش رابطه انسان را درنظرمي­گيرد(يونگ، 1980/1948، ص.609). گفتگو و همکاري بين بيمار و تحليلگر احتکالا اساسي­ترين نقش را در درمان برعهده دارند. خود يونگ، درمانگر ماهري بود که اصول نظريه­اش را منطبق با نيازهايش هر بيمارش به کارمي­برد. تعامل ميان نظريه و معادله شخصي انرژي سازنده­اي را به طورکلي به روان شناسي تحليلي و به طور اخص به عملکرد روان درماني مي­بخشد.

روان شناسي تحليلي، در واقع گفتگوي ميان دو فردي است که موجب تسهيل رشد، تسکين و ايجاد ترکيب جديدي از شخصيت بيمار در سطح بالاتر عملکرد مي­شود، توسط رابطه تحليلي، درمانگر روي فهم ببيشتر مشکلات و سودهاي دنياي درون و بيروني فرد عمل مي­کند. به دليل اهميت اين رابطه، آموزش، رشد، و فرديت يافتگي درمانگر در فرايند درمان مهم است. يونگ، نه تنها به اينکه تحليلگر بايد توسط تحليلگر ديگر آموزش ديده باشد بلکه به طور مداوم بايد خود را تحليل کند. همچنين بر احترام درمانگر به بيمار و ارزشهايش، و "بي­نقص بودن مطلق و ... حساسيت ساختگي نسبت به مسائل رواني تأکيد مي­کند(يونگ، 1966/1934،ص.169). يونگ معتقد بود که يک درمانگر بايد بيمار را از زواياي مختلفي مورد بررسي قرار دهد، مثلا از ديد فرهنگي- اجتماعي: "انواع رفتار رواني از ماهيت تاريخي برجسته­اي برخوردار هستند". روان درمانگر نه تنها بايد از سابقه شخصي بيمار آگاه شود بلکه با مفروضه­هاي ذهني و رواني محيطي بيمار چه در حال و چه در گذشته که فرهنگ و سنت بر آن تأثير گذارده بوده­اند را نيز بايد اطلاع يابد(يئنگ، 1957، ص 8-7).

به خاطر تأکيد يونگ بر روي تأثير متقابل درمانگر و بيمار در فرايند درمان، يکي از اولين روان درمانگراني بود که بر انتقال[2] و انتقال متقابل[3] تأکيد کرد.

يونگ بر تأثير ناهشيار بيمار بر تحليلگر و نيز نياز تحليلگر به گشاده بودن نسبت به اين قدرت تأکيد کرد. اگر تحليلگر مايل باشد تا نقش مفيدش را حفظ کند، خود تحليلي مداوم تحليلگر بسيار مهم است.

زماني که اهداف اختصاصي حاصل مي­شوند يا مشکلات خاص حل مي­شوند فرايند روان درماني متوقف مي­شود. معهذا، روان درمانگر تحليلي در بهترين شکل، هدف خود شکوفايي دارد - کمک به بيمار براي کشف کامل استعدادهايش و شکوفا کردن آنها. بنابراين، درمانگران يونگي فراتر از حل عقده­ها پيش مي­روند و باعث تقويت ذهن هشيار و رشد "من"يشده که در نتيجه باعث افزايش درک فرد از روانش مي­شود. به وسيله اين فرايند، بيماران به خودآگاهي شخصي بيشتري دست يافته و روابطشان با خود و ديگران بهبود مي­يابد.

مايکل فوردهام[4](1996) و پيروانش نظريه يونگ را در مورد روان درماني با مشاهده دقيق رفتار کودکان و تحليل کودکان ئ دئران کودکي، غني کردند. تمرکز آنها بر نگراني­خاي کودکانه پشت آنها بود. با افزايش تعداد پيروان نظريه يونگ و تأکيد آنها بر تحليل تجربيات دوران کودکي مثل تحليل خيالپردازيها و نيز تأکيد آنها بر تعبير کلامي و تفتيش رفتارهاي ککنوني منجر به ايجاد روان درماني يونگي با روان درماني نئوفرويدي شد.

در نهايت، هدف اصول روان درماني يونگ نه درمان است و نه تسکين ناخشنودي بيمار، بلکه هدف افزايش احترام به خود و آگاهي از خويشتن است. خس صلح و افزايش ظرفيت رنج و لذت نيز مي­تواند با آن همراه شود، بيشتر احتمال دارد که بيماران مسئوليت رفتارشان را خود برعهده بگيرند.

نشانه­هاي آشکار، رؤياها، و خيالپردازيها مي­تواند عقده پنهان شده از هشياري را براي تحليلگر نمايان سازند. روان درمانگران تحليلي با عقده­ها، رازها و نوروزها سروکار دارند که از طريق رديابي ريشه­هاي آنها در حوادث و ضربه­هاي گذشته و ديدن رفتارهاي ابراز وجود در رابطه پزشک- بيمار و بازشناسي الگوهاي آرکي­تايپي که از طريق عمل کردن بر روي عقده­ها در هشياري ظهور مي­يابد.

درمان از ديدگاه يونگ

از ديد يونگ، دنياي دروني بر روي فرايندهاي زيستي – شيميايي در بدن، غرايز، تعيين ادراك و واقعيت بيروني تكيه دارد، روان از ديد يونگ، تركيبي از انديشه[5]، روح[6] و معنويت[7] است. اهداف روان درماني را در دوباره وحدت يافتن، خودشناسي، تفرد يافتگي و مسئوليت پذيري فردي مي­داند. روان درماني از ديد يونگ، تخليه هيجاني است كه بيمار رازهاي عقلاني و هيجاني خود را فاش مي­كند. يونگ براي فرايند روان درماني چهار مرحله قائل مي­شود

فرايند روان درماني:

1.       اعتراف:[8] در مرحله اول بيمار سابقه زندگي شخصي خود را شرح مي­دهد و رازهاي هشيارانه و ناهشيارانه خود را با درمانگر درميان ميگذارد. در اين مرحله درمانگر فقط شنونده­اي همدل است و هيچ­گونه قضاوتي نمي­كند. يونگ دريافت كه در اين مرحله، مسائل اصلي روان درماني به سطح هوشياري مي­آيد و باعث مي­شود تا فرد كمتر احساس طرد شدگي كند. روانكاو اين فرايند را به وسيله دادن يك نگرش پذيرنده و با القا اينكه بيمار را پذيرفته است، تسهيل مي­كند. در فرايند "اعترف" بيمار با درمانگر به مرحله بعدي مي­رود و انتقال بين آن دو صورت مي­گيرد.

2.       تفسير:[9] در طي تفسير، درمانگر به روابط انتقالي و نيز به رؤياها و خيالپردازيها توجه دارد تا انتقال را به ريشه­هاي دوران کودکي مرتبط سازد. هدف اين مرحله، بينش هم در سطح عقلاني و هم در سطح هيجاني مي­باشد.يونگ نتايج موفقيت­آميز اِن فرايند را توصيف مي­کند که منتهي به سازگاري بهنجار و کنارآمدن با معايب خود مي­شود، اينها اصول اخلاقي هدايت­کننده هستند که با رهاشدن از احساساتي بودن و هذيانها همراه است (يونگ، 1966/1933، ص.65).

3.       آموزش:[10] در اين مرحله، بيمار به سوي موجود اجتماعي سازگار سوق داده مي­شود. اعتراف و تفسير فقط ناهشيار شخصي را دربرمي­گيرند، در حاليکه آموزش، وظايف "من" و "پرسونا" را درنظرمي­گيرد. در اين مرحله، درمانگريبيمار را به سوي فعال بودن و بهبود يافتن زندگي روزمره سوق مي­دهد.در مراحل قبلي، بينش فقط عقلاني بود اما در اين مرحله مبدل به عملکرد مسئولانه مي­شود.

4.       انتقال[11] : بسياري از مراجعان درمان را فقط تا مرحله سوم ادامه مي­دهند، تما يوونگ به مراجعاني اشاره دارد که در نيمه دوم زندگي خود قرار دارند و فراتر از سه مرحله رفته و وارد مرحله چهارم مي­شوند. در مورد انتقال حتي اگر ريشه­هاي دوران کودکي نيز کوش شوند، بازهم قابل حل شدن نيست.علت تمايل بيماران براي گذراندن مرحله چهارم، بالا بردن دانش و بينش است که يونگ آنرا دوران خودشکوفايي توصيف مي­کند. در اين مرحله، فرد تجربه هشيار و ناهشيار را ارزشمند مي­داند. تصوير آرکي­تايپي "خود"[12] در انتقال، رؤيا و خيالپردازي ظاهر مي­شود؛ اين تصوير آرکي­تايپي، تماميت و يکپارچگي را به بيمار القا مي­­­کند که يک "خود" فرديت­يافته منحصر به فرد مي­باشد، و شامل تمام مواردي ­باشد که فرد مي­تواند بدون از دست دادن حس يکپارچگي مسئولانه "خود" داشته باشد.

 

مکانيزم­هاي روان درماني

تحليل انتقال:[13] روان درمانگران يونگي معتقدند که انتقال نقش اساسي در درمان بر عهده دارد. يونگ براي تحليل انتقال چهار مرحله را درنظرمي­گيرد. در مرحله اول، انتقال به درمانگر که آيينه تاريخچه زندگي بيمار است، فرافکني مي­شود. بيماران با کمک درمانگر بر روي روابط قبلي خود کار مي­کند و گذشته بيمار به اتاق مشاوره آورده مي­شود. در اين مرحله سه هدف دنبال مي­شود. اول اينکه بيمار متوجه مي­شد که فرافکني­هايي که به ديگران نسبت مي­دهد، متعلق به خودش است. دوم اينکه، اين فرافکني­ها را از درمانگر جدا مي­کند و نهايتا اينکه آنها را با بخش­هاي هشيار شخصيت خود يکي مي­کند. يونگ ميدان انتقال را با درنظرگرفتن مؤلفه­هاي آرکي­تايپي و فرهنگي- اجتماعي بسط و گسترش داد. اين جنبه­هاي غيرشخصي نيز به درمانگر فرافکني مي­شود. در طي مرحله دوم تحليل انتقال، به بيماران آموزش داده مي­شود که بين محتواي شخصي و غيرشخصي که به درمانگر فرافکني مي­کنند، تمايز قائل شوند؛ و آنچه را که متعلق به روان خود است از آنچه را که متعلق به قلمروهاي جمعي فرهنگ و آرکي­تايپ است، تفکيک دهند محتواي غيرشخصي را نمي­تواند درون سازي کند اما عمل فرافکني آن مي­تواند متوقف شود.در مرحله سوم تحليل انتقال، بيمار مثل يک فرد بهنجار با درمانگر رابطه برقرار مي­کند و شخصيت درمانگر نقش محوري را بازي مي­کند. در مرحله آخر، انتقال حل مي­شود و خودآگاهي[14] و خودشکوفايي اتفاق مي­افتد، ارزيابي صحيحتري از درمانگر به عمل مي­آيد و همراه با آن ارتباط همدلانه و صادقانه­تري بين بيمار و درمانگر برقرار مي­شود.

·          تخيل فعال:[15] در اين شيوه به بيمار کمک مي­شود تا با مسايل ناهشيارش در تماس باشد. يونگ شکلي از تخيل تفکرآميز را آموزش داد که مبتني بر تحليل فرد از خودش بود. تخيل فعال به تصاوير ناهشيار اجازه مي­دهد تا با اندک مداخله هشيارانه خود را آشکار سازند. تخيل فعال به دليل وجود شواهد هشيار نسبت به رؤيا دقيقتر و متمرکزتر است. امروزه، درمانگران تأکيد مي­کنند که اگر بيمار با تصاوير ناهشيار سروکار دارد بايد ازيک "من" قوي برخوردار باشد.

·          تحليل رؤيا:[16] يونگ بر خلاف فرويد معتقد بود که رؤياها لزوما نمايانگر مسايل پنهاني نيستندو هميشه بر آرزوهاي محقق نشده دلالت ندارند و نمي­توان آنها را براساس نمادشناسي معيارشده تعبير و تفسير کرد. البته رؤياها ممکن است نشاندهنده آرزوها و ترسهاي خواب بيننده باشند و معمولا بيانگر تکانه­هاي رؤيا بيننده هستند که يا سرکوب شده و قابل دسترسي نيستند، همينطور مي­توانند به راه حل مشکلات قبلي يا بعدي اشاره داشته باشند. رؤياها زندگي دروني پنهان بيمار ار نشان مي­هند و به وسيله تخيل نمادين فراخوانشان، تغييرات رواني فرد را بيان مي­کنند.با مشاهده تصاوير آرکي­تايپي در ريؤياهاي فرد خواب بيننده، قادر به نظم بخشيدن به شخصيت خود خواهدبود. يک روان درمانگر تحليلي نقش يک رؤيا را در ارتباط با نگرش هشيار بيمار جستجو مي­کند.معمولا درمانگر رؤيا را در سطح عيني مورد بررسي قرار مي­دهد و آنرا در ارتباط با اشخاص يا موقعيت هاي واقعي درنظرمي­گيرد. سپس آنچه را که بيانگر منش و رفتار خود بيمار است، خوب وارسي و تفتيش مي­کند. يونگ معتقد است که اگر تفسير دقيق نباشد، رؤياي ديگر به ناچار فهم ناقص آن را تصحيح مي­کند.

انواع رؤيا

 انواع رؤيا ها شامل رؤياي نخستين، رؤياهاي با محتواي مسايل سايه و رؤياهاي در مورد درمانگر يا درمان که به ويژه براي درمانگر مفيد است.

رؤياي نخستين تقريبا نزديک يا در ابتداي شروع درمان است که راه يک درمان خاص و نيز نوع انتقالي که قرار است روي دهد را نشان مي­دهد. براي مثال، يک درمان کوتاه و موفقيت­آميز ممکن است توسط رؤياي نخستين که در آن بيماران در خواب مي­بينند که درمانگرش نه به او نگاه مي­کند و نه به حرفهايش گوش مي­دهد بلکه در عوض او را تحسين مي­کند و سپس بيمار پيش درمانگر ديگري رفت و سپس خواب ديد که او بچه شيري است که مادرش از او مراقبت مي­کند. همين رؤياي نخستين سير درمان موفقيت­آميز را پيش­بيني کرد.

رؤياهاي عود کننده، به ويژه اگر مربوط به دوران کودکي باشد نشانگر عقده­هاي مشکل­ز يا رويداد آسيب­زاي سرکوب شده است. در طي سير درمان، رؤياها از دقت و واقعيت کمتري برخوردار بوده و بيشتر شامل تصاوير خنثي مي­باشند و شامل سناريوهايي هستند که بيمار بر آنها تا حدي کنترل دارد (ويلمر،[17] 1986).رؤياهايي که محتواي تجاوز جنسي، خشونت يا اعمال غيراخلاقي دارند نسبت به مشاهده درمانگر، بيشتر نمايانگر سايه بيمار هستند (کالچر،[18] 1996). رؤياها در مورد درمانگر، جلسات درماني و يا خود درمان باعث ايجاد احساسات انتقالي که بيمار از آنها بي­خبر يا وحشت زده است ،مي­شوند و نمادها و زباني را هم براي بيمار و هم براي تحليلگر فراهم مي­آورند.

رؤياها همچنين مي­تواند فرايند درمان يا پيشرفت آن را متوقف سازند. زماني اين مسئله اتفاق مي­افتد که بيماران با خوابهاي خود درگير شوند و از رؤياهاي خود براي پر کردن ساعت درمان استفاده کنند يا زماني که ترجيح مي­دهند به جاي دنياي واقعي همچنان در رؤياهاي خوديباقي بمانند؛ يا زماني که از رؤياهايشان با اتناع از درگير شدن با عواطف و هيجاناتشان فاصله مي­گيرند (لوسناک[19] و لورتو[20]، 1998، ويتمونت[21] و پرد[22]، 1992). درمانگر مي­تواند زماني که اين رفتار را مشاهده کرد، در يک موقعيت مناسب، توجه بيمار را بدان جلب کند و دلايل دفاعهاي بيمار را جويا شود.

                                    درمان­هاي يونگي

يونگ از انواع مدل­ها و روش­هاي مختلف در درمان استفاده مي­کرد که شامل موارد زير مي­باشد:

·          گروه درماني

معمولا در کنار درمان­هاي فردي به کار مي­رود. گروه­ها شامل شش تا ده نفر مي­باشد، اعضاي گروه رايبيماران تحليلگر تشکيل مي­دهند اگرچه گاهي بيماران ارجاع شده نيز پذيرفته مي­شوند. جلسات هفته­اي يک مرتبه و به مدت نود دقيقه برگزار مي­شود. انتخاب گروه با دقت کامل و بر اساس حنسيت، تيپ شخصيت، سن، و نوع مشکل صورت مي­گيرد. برخي از درمانگران گروه­هايي که فقط شامل يک جنسيت يا يک مشکل هستند را تشکيل مي­دهند اما غالبا گروه­ها طيف مختلفي از بيماران را دربرمي­گيرد. هم تحليلگر بايد آموزش­ديده باشد و هم بيماران بايد از "من"[23] قوي برخوردار باشد. مسائلي که در گروه درماني مطرح مي­شود شامل بحث­هايي بين اعضاي گروه، تحليل رؤيا، تخيل فعال، پسيکودرام[24]، گشتالت[25] و مدل­هاي انرژي زيستي[26] است. در طول درمان اعضا "سايه" (آن بخش از شخصيت که براي خود فرد مبهم است) خود را به ساير اعضا فرافکني مي­کنند. مقاومت[27]يدر گروه درماني بيش از درمان­هاي فردي مشاهده مي­شود.

·          زوج درماني و خانواده درماني

معمولا درمانگران يونگي بيماران خود را به خانواده درماني تحليلي ارجاع مي­دهند که زوجها به صرت جدا و همراه با يکديگريمورد درمان قرار مي­گيرند. مفاهيم يونگي مثل تپ شناسي، آنيما، آنيموس، سايه و فرافکني، زباني را ايجاد کرده که از طريق آن زوجها و خانواده­ها مي­توانند پوياييهاي خود را شناسايي و منعکس کنند.درمانگر يک تست تيپ شناسي را بر روي اعضاي خانواده يا زوجها اجرا مي­کند، سپس آنرا تفسير مي­کند و آنها با اين روش از منبع تفاوت­هايي که ممکن است مربوط به مشکلات تيپ شناسي باشد، آگاه مي­شوند و راحت­تر با اين تفاوت­ها کنار مي­آيند. اعضاي يک خانواده معمولا به شيوه­هاي مختلفي واقعيات را درک مي­کنند و زوجها نيز با تيپهاي متضاد با تيپ شخصيتي خود ازدواج مي­کنند. تحليلگران معمولا بر روي پوياييهاي شخصيت تأکيد زيادي دارند چون اعضاي خانواده و يا زوجها سايه، آنيما و آنيموس خود را به ساير اعضا فرافکني مي­کنند، زماني که اين اتفاق روي مي­دهد، فرارها شروع مي­شود چون فرد معتقد است که فرد ديگر يا به اصطلاح "سپر بلا"[28] به گونه­اي رفتار مي­کند که در واقع متعلق به سايه، آنيما و آنيموس خود اوست و با دليل و برهان آوردن او را سرزنش مي­کند. معمولا در يک خانواده فردي سپر بلا مي­شود که از نظر تيپ شخصيتي متفاوت از ديگران است.يي

·          رقص/ حرکت درماني

يونگ از بيمار مي­خواست تا صحنه­اي را در ذهنش تصور کند و آنگاه آيينه­اي را روبروي بيمار مي­گرفت و از او مي­خواست تا با حرکات بدني آنرا اجرا کند و درمانگر آيينه به دست با حرکات بيمار راه مي­رفت. با اين روش بهتر به احساسات و عواطف بيمار پي­مي­برد و چگونگي برقراري رابطه با ديگران را به طور ملموس مشاهده مي­کند.

·          هنر درماني

يونگ از بيمار مي­خواهد تا آنچه را که در تخيل فعال و رؤياهايش مي­بيند را بر روي کاغذ نقاشي کند و يا از طريق ساختن مجسمه و روشهاي هنري ديگر آنها را نشان دهد. با اين روش هم مي­توان به مسائل و ضربه­هايي که در ناهشيار نهفته هستند به سطح هشياري آورده شود.

·          درمان با سيني شني

در اين روشييک جعبه­اي به ابعاد 3*20*30 پر از شن دراختيار بيمار قرار مي­دهند و از او مي­خواهند تا هر چيزي را که بخواهند آزادانه با آن بسازند. در اين شيوه درماني اين جعبه پر از شن دنيايي است که از طريق آن بيمار مي­تواند عقده­ها، درد، ضربه، خلقيات، هيجانات و احساسات ابراز مي­کند. در واقع با اين روش پلي به سوي ناهشيار مي­توان زد و در طي اين فرايند کودک يا بزرگسال مؤلفه­هاي تکامل نيافته منش خود را حل مي­کنند. در پايان درمان شاهد تغييرات چشمگيري در مناظر ساخته شده توسط بيمار مشاهده مي­شود و از مناظر سازمان­نيافته به ساختن مناظر يکپارچه روي مي­آورد. در پايان درمان، نمادهايي ظاهر مي­شوند که به شکل ماندالا هستند و و نشاندهنده عواطف مقدس مي­باشد. اين روش درماني براي کودکان مفيد است چون با بازيهاي آزاد رشد "من" و احساسات نهفته بازداري نشدهيآشکار مي­شود و در مورد بزرگسالان، آنها به دنياي دوران کودکي خود بازمي­گردند و بخشهاي گمشده شخصيت آنها دوباره زنده شده و باعث بهبود بيمار مي­شود.

·          تحليل کودک

اين نوع درمان مبتني بر اين نظريه است که خود کودکان هر آنچه را که براي فرايند طبيعي رشد و درمان لازم است را دارا مي­باشند که با فراهم آوردن محيطي امن و با همکاري و مشارکت وپشتيباني درمانگر نه تنها موجب بهبود کودک مي­شود بلکه با مداخلات مناسب مي­توان خانواده و موقعيت زندگي کودک را بهتر نمود. در طي فرايند درمان کودک مي­آموزد که تصاوير آرکي­تايپي بالقوه غالب خود را انساني و يکپارچه کند. درمان کودک مثل درمان بزرگسال است و از انواع مدلهاي کلامي و غيرکلامي استفاده مي­شود. کودک رؤياها، خيالپردازيها و ترسهايش را از طريق درمان با سيني شني، هنر درماني، مجسمه­سازي، ابزار و آلات موسيقي، رقص درماني و داستانها و اسطوره­هايابراز مي­کند.درمانگر محيطي امن فراهم مي­آورد تا کودک بتواند بهتر مشکلاتش را حل نموده، "من" خود را قوي و انعطاف­پذير کرده، خود را بيشتر پذيرفته و بتواند مستقل شده و عملکردش بهبود يابد.

·          استرس پس از سانحه

يونگ معتقد بود که پس از تجارب آسيب­زاي هولناک تغييرات زيستي و روانشناختي عميقي روي مي­دهد که بعدها مرتبا در رؤياها ي بيمار تکرار مي­شود تا آنجا که در ناهشيار تجربه آسيب­زا حل شود.پژوهشهاي پيشرفته در مورد بازماندگان جنگ، تجاوز جنسي، شکنجه و ساير موقعيتهاي رنج آوراز يافته­هاي يونگ حمايت کردند.

·          درمان پسيکوتيک

يونگ، روانپزشکي که طيف وسيعي از مشکلات ذهني شديد را درمان نمود. او يک الگوي و منطق دروني در بيان و خيالپردازيهاي پسيکوتيکها شناسايي کرد دريافت که بر شخصيت آنها عقده­اي که از واقعيت جدا شده و نيز تصاوير آرکي­تايپي که متعلق به ناهشيار جمعي مي­باشد، تسلط يافته است. يونگ معتقد بود که آشفتگيهاي پسيکوتيک منجر به تغييرات رواني- بدني و نيز تغييرات شيميايي در مغز مي­شود همچنين برخي اوقات مسموميتهاي بدني نيز پسيکوتيک ايجاد مي­کند. امروزه درمان پسيکوتيکها شامل گوش دادن به صحبتهاي بيمار است تا معاني و سمبولهاي نهفته در پشت آنها برملا شود تا تخيلات و دنياي ذهني دروني پسيکوتيکها کشف شود. گروه درماني، ايجاد محيط امن زندگي و هنردرماني مکمل رواندرماني و دارو به کار مي­رود. همه اينها به بيمار کمک مي­کند تا بتواند بهتر و با آرامش زندگي کند.

 

 


 

[1] -Sigmund Freud

[2] -Transference

[3] -Countertransference

[4] -Michael Fordham

[5]-Idea

[6]- Soul

[7]-Spirit

[8] -Confession

[9] -Elucidation

[10] -Education

[11] -Transformation

[12] -Self

[13] -The Analysis of the Transference

[14] -Self- Knowledge

[15] -Active Imagination

[16] -Dream Analysis

[17] -Wilmer

[18] -Kalscher

[19] -Bosnak

[20] -Leverto

[21] -Witmont

[22] -Pererd

[23] -Ego

[24]-Psychodrama

[25]-Gestalt

[26]-Bioenergetic Modalities

[27] -Resistance

[28] -Scapegoat

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 11:12 AM  توسط   | 

 

 

 

مترجم: علی شمالی


ميتوان گفت که فرد خوشبخت هيچگاه خيالپروری نمی کند و اين امر تنها مختص به انسان ناخشنودی است که احتياجات و خواسته هايش ارضاء نشده اند. اميال و خواسته های ارضاء نشده نيروی محرک خيال هستند.

هر خيالی به معنای نوعی ارضاء خواسته يا آرزوست و يا اصلاح واقعيتی که رضايتبخش نيست.
اميال و خواسته های برانگيزنده از تنوع گسترده ای برخوردارند و اين امر به جنس شخصيت خيالپرور، منش، مايه و محتواي زندگيش بستگي دارد. اين خواسته ها دو گروه اند: يا جاه طلبانه اند و باعث رشد و تعالي شخصيت، و يا جنسي اند.

در زن جوان تقريباً فقط اميال جنسي غلبه و سيطره دارند، چه جاه طلبي او عمدتاً صرف تلاش در تحصيل عشق مي شود. اما در نزد مرد جوان اميال خودخواهانه و جاه طلبانه در كنار اميال جنسي و در همراهي با آنهاست. همان طور كه خالق تابلوي محراب مقدس اغلب خود در گوشه اي از تصوير به چشم مي خورد، همانگونه نيز ميتوان در هر گوشه اي از دنيا در اكثر خيالات جاه طلبانه، زني را يافت كه شخص خيالپرور به خاطرش حاضر به انجام هر گونه اعمال قهرماني و نثار پيروزي و موفقيت خود به پاي اوست.

ترديدي نيست كه در هر دو جنس انگيزه هاي نيرومندي براي پنهان نگاه داشتن چيزي وجود دارد كه به زن نجيب تنها امكان تامين حداقل نياز جنسي، و به مرد جوان نيز مهار يا سركوب كردن ميزان بالايي از احساساتش را مي آموزد، عواطفي كه ميراث ايام پر ناز و نوازش كودكي است.

هدف اينست كه فرد با جامعه اي كه مملو از افراد پر مدعا و ظاهرساز نظير اوست، انطباق حاصل كرده و با آن همآهنگ شود. محصول فعاليتهاي خيالپرورانه، اين كاخهاي آسماني يا خواب و خيالات، را نميتوان منجمد و تغييرناپذير دانست، چه آنها از لابلاي مظاهر و جلوه هاي متغير زندگي به نرمي مي گذرند و با هر ارتعاش و نوسان زندگي، جلوه اي ديگرگونه مي يابند و از هر تاثير زنده و فعال ”برچسب زماني“ دريافت مي كنند.

...

فرد خيالپرور محتاطانه خيالات خود را از ديگران مخفي نگاه مي دارد، زيرا افشاء آنها را موجب شرمساري ميداند. از اين گذشته، حتي اگر مايل به ابراز و افشاء كردنشان نيز باشد، باز در بروز آنها با بي ميلي ديگران مواجه مي شود. تجربه اينگونه خيالات و شنيدنش در ما حس رمندگي يا نهايتاً سردي مي آفريند.

اما، آن هنگام كه نويسنده اي بازيهايش را بر ما آشكار مي كند، يا حكايتي نقل مي كند كه برآمده از خيالات و رؤياهاي خام اويند، ما نيز خود را غرقه در ميل يا خواستي قدرتمند مي يابيم كه به يقين در خود ما نيز حاوي سرچشمه هاي بسياريست. اين كه نويسنده يا هنرمند چگونه قادر به انجام چنين كاريست از مخفي ترين اسرار دروني اوست. فن و مهارتش در چيرگي بر احساس سردي و رمندگي برانگيخته شده در ما ـ احساسي كه به محدوديتهاي موجود ميان هر فرد با ديگران پيوستگي دارد ـ ناشي از هنر خلاق يا خلاقيت هنری اوست.

اين امر به دو شيوه انجام می شود: نخست اينکه او با کمک جابجاييها، تغييرات، حذف و پنهانكاري، به ماده خام خيالات خودخواهانه اش خصلتي معتدل مي بخشد، و در وهله دوم با ايجاد ميل و اشتياقي زيبايي شناختي در مخاطب، توليد و طرح خيالات خود را چون رشوه اي نصيب مخاطبش مي كند تا از اين رهگذر ما مخاطبان قادر به آزادسازي ميل و خواست بزرگتري در خويش گرديم كه ريشه در منابع روحي ژرفتري دارد. اميالي از اين دست را مي توان وسوسه انگيز يا مهيا كننده ناميد. به عقيده من، هر گونه ميل زيبايي شناختي كه هنرمند در ما مي برمي انگيزد حاصل همين ويژگي ميل يا خواست مهياكننده است. لذت واقعي ناشي از اثر هنري نيز برخاسته از انبساط و گشادگي فشردگيها و انقباضات روحي ماست.

نتيجه اي كه در كل ميتوان گرفت اينست كه ما با كمك هنرمند قادريم بي هر گونه احساس شرم و سرزنشي، از خيالات خودمان لذت ببريم.


نويسنده: زيگموند فرويد
مترجم: علی يوسفی شمالی

منبع: Studienausgabe, X. Fischer Verlag, p. 173-174, 177-179

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 4:35 PM  توسط   | 

است كه رشد شخصيت در تمام طول زندگي ادامه دارد و مراحلي را براي آن قائل مي­شود:

1.       كودكي[1] ": من" و "خود" در بدو تولد يكي هستند و در حالت ابتدايي هستند چون هنوز هويت يگانه­اي ندارند. در اين مرحله شخصيت كودك چيزي جز انعكاس شخصيت والدين نيست.

2.       بلوغ جنسي تا اوان بزرگسالي: به تدريج در طي فرايند تفرد يافتگي "خود" از "من" جدا شده و هويت مستقلي مي­يابد. تا قبل از بلوغ روان شكل قطعي خود را ندارد، اين دوره را يونگ "تولد روان" مي­نامد كه با مشكلات و نياز به سازگاري مشخص مي­شود.زماني كه نوجوان با درخواست­هاي واقعيت مواجه مي­شود، خيال پردازي­هاي دوران كودكي بايد پايان يابند. از سال­هاي نوجواني تا بزرگسالي به فعالبت­هاي آمادگي مشغول مثل كامل كردن تحصيلات،آغاز كردن يك شغل، ازدواج كردن و تشكيل خانواده هستيم. در طول اين دوره، تمركز بر روي دنياي بيرون است و هشياري غالب مي­باشد و در مجموع، نگرش هشيار عمده برونگرايي است. منظور از زندگي، رسيدن به اهداف مورد نظر و ايجاد جايگاهي موفق در جهان براي خود است. اوان بزرگسالي، هيجان­انگيز و چالشي است.

3.       ميانسالي: در اين دوره، "خود"يبه بالاترين تفرد يافتگي مي­رسد و به طور كامل از "من" جدا مي­شود. تغييرات عمده شخصيت بين 40-30 روي مي­دهد و اين دوره را زمان "بحران شخصيت" مي­داند. در نيمه اول زندگي تمركز بر واقعيت عيني و بيروني است در حاليكه در نيمه دوم تمركز بر دنياي ذهني و دروني قرار دارد، تمركز ازر بررونگرايي به درونگرايي و از هشياري با ناهشياري تعديل مي­شود. مهمترين فرايند در اين دوره فرايند تحقق بخشيدن به خود و شكوفا ساختن استعدادهاي بالقوه و نهفته مي­باشد و اگر در يكپارچه كردن هشيار با ناهشيار موفق شويم، در موقعيت دستيابي به سطح جديدي از سلامت رواني قرار مي­گيريم و فرايند تفرد يافتگي با موفقيت صورت مي­­گيرد.

4.       پيري: پيري در خور توجه زياد يونگ نيست. در اين دوره "خود" و"من" دوباره به هم نزديك شده و با هم يكي مي­شوند. در دوران كودكي ذهن طفل توسط ناهشياري پوشيده شده و سپس اندك اندك هشياري در لايه­هاي آن رسوخ كرده و بالاخره هشياري بر ذهنيت غلبه مي­كند. اما در پيري فرد كهنسال بتدريج در نهايت محو مي­شود.

 يونگ، به زندگي پس از مرگ اعتقاد دارد. او معتقد است كه مرگ نيز خود مرحله­اي از تفرد يافتگي است و چون در طول زندگي فرايند تفرد يافتگي به طور كامل صورت نمي­گيرد و پس از مرگ به گونه ديگر ادامه مي­يابد.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 11:9 AM  توسط   | 

يونگ، هشت نوع تيپ روان شناختي را درنظر مي­گيرد كه عملكردهاي انواع تيپ­ها؛ هيجانيبه ما مي­گويد، چيزي وجود دارد؛ تفكر به ما مي­گويد كه آن چيز چيست؟ و احساس به ما مي­گويد آن چيز مقبول است يا نه؟ و بينش به ما مي­گويد كه آن چيز از كجا آمده و به كجا مي­رود؟، و اختلاف ويژگي عملكردها به ادغام و تركيب برونگراي و درونگرايي وابسته است. هر شخص هم درونگراست و هم برونگرا ولي به يك نگرش بيشتر از ديگري گرايش دارد، همينطور به يكي از عملكردها بيش از ديگري تمايل دارد كه آنرا عملكرد اصلي گويند و سه عملكرد ديگريعملكرد امدادي يا جنبشي نام دارد كه در خدمت عملكرد اصلي قرار دارد و هيچ استقلالي از خود ندارد. تفكر واحساس هر دو عملكردهاي منطقي و عقلاني هستند و به مخالفت با هم گرايش دارند، همينطور دو كنش نامعقول هيجان و بصيرت كه در نتيجه هيچ يك از اين دو جفت نمي­توانند عملكرد جنبي يكديگر باشند.

 

TinyPic image

 

TinyPic image

 

تيپ­هاي روان شناختي از ديد يونگ شامل:

·          تيپ برونگراي متفكر[1]

 افرادي منطقي، عيني و در عين حال متعصب هستند، مستبد و سلطه­جو در خانواده، ترديد و دودلي در مورد معتقدات خويش و حس وظيفه­شناسي بالا از خصوصيات اين افراد مي­باشد.. اين افراد به طور جدي بر طبق قوانين جامعه زندگي مي­كنند و در پي درك و فهم پديده­هاي طبيعي و قانونمند كردن آنها هستند و تمايل به سركوب نمودن احساس­ها و هيجانات خود را دارند و از اين رو از ديد ديگران افراد بي­احساس، مردم­گريز، و حتي مغرور و متكبر توصيف مي­شوند. نمونه اين افراد داروين[2] و انيشتين[3] هستند. ليبيدو متمركز بر بيرون و انديشه درباره امور و اشياي خارجي، احترام به منطق چون نتايج حقيقي آن مبتني بر معلومات عيني است. از ديدگاه خود معمولا طراح خوبي براي مسائل زندگي هستند.ياز هيجانات و تكانه­هاي عاطفي و ارتباطات دوستانه مبتني بر علاقه قلبيياجتناب مي­ورزند. اگر سركوبي احساسات و عواطف بسيار شديد باشد، به مجراهاي غيرمستقيم، انحراف­آميز روي مي­آورند و ممكن است در مواردي به اشخاصي چون "دكتر جكيل"[4] تبديل شوند كه شخصيت­شان به تناوب به هيولايي روان شناسي مبدل مي­گردد.

·          تيپ درونگرا ي متفكر[5]

از خصوصيات بارز آنها لج­بازي، بي­تفاوتي، سهل­انگاري، تكبر، آزار دادن ديگران و كناره­گيري از اطرافيان – كه به علت احساس برتري نسبت به آنها است – مي­باشد. تمركز ليبيدو بر درونيبوده و علاقه وافر به جهان درون داشته و از برخورد با اشيا و امور عينييبيزار هستند. به دليل اشتغال ذهنييبا واقعيات دروني، از ارتباط با امور خارجي غافل مي­مانند و در نظر ديگران غيرنرمال هستند. بيشتر به انديشه­ها علاقمندند تا مردم و با ديگران به خوبي كنار نمي­آيند و در انتقال افكار مشكل دارند. بيخبر از عملكرد و انديشه ديگران هستند و لذا در ارتباطات اجتماعي خود منفعل و كمرو مي­باشند. روابط اجتماعي محدود و پايبندي اندك به اعتقادات اجتماعي مرسوم دارند. اين افراد به جاي احساسات بر تفكر تمركز داشته و قضاوت معقول ضعيفي دارند . جمع­آوري حقايق بيروني در نظر اين افراد صرفا به به دليل اثبات ادعاي نظريه و انديشه­هاي دروني آنان است و نه به خاطر خود حقايق آنچنان كه است. . چنين اشخاصي مثلييكيفيلسوف و يا روان شناس هستي­گرا[6]مي­ماند كه در جستجوي درك و فهم واقعيت وجود خويش هستند. البته در صورت افراط كردن، روابط­شان با واقعيت قطع شده و مبدل به فرد اسكيزوفرنيك مي­شوند. اين افراد تمايل دارند تا آنها را تنها بگذارند تا بتوانند به افكار و تخيلات خويش بشتر بپردازند و برايشان مهم نيست كه چقدر اين افكار براي ديگران پذيرفته باشد و به همين دليل فردي بي­عاطفه و غيرصميمي به نظر مي­رسند. البته ممكن است پيروان خيلي مخلصي هم پيدا كنندكه از نظر اخلاقي شبيه به خودشان هستند در صورت افراط ممكن است به سوي هر نوع جنوني سوق داده شوند.

·          تيپ برونگراي عاطفي[7] (احساسي)

عاطفي، حساس و معاشرتي هستند. در روابط شخصي به مناسبترين وجه عمل كرده و سعي دارند بر مبناي قضاوتي كه از عوامل بيروني به دست مي­آورند، عمل كنند. پايبند به رسومات و ارزش­هاي سنتي هستند. اكثريت اين گروه را زنان تشكيل مي­دهند. غالبا ذوق سرشاري در اوضاع و موقعيت­هاي خاص زندگي دارند و در نظر عموم مناسبترين زنان در زندگي زناشويي هستند. معمولا ميزبان، خوشرو، سازگار و خالصانه رفتار مي­كنند ولي در صورت افراط، رفتارهايشان ساختگي مي­گردد و نوعي احساس تظاهر در ديگران برمي­انگيزند. با تغيير در موقعيت­ها، عواطف آنها نيز به سرعت تغيير مي­كند. تمايلاتي بوالهوسانه دارند. از خصوصياات برجسته اين افراد معاشرتي، هم­جوش، احساساتي، پرشور و عاطفي، متظاهر و خودنما، عبوس و بدخلق، بي­حوصله و ترشرو هستند. به همان سرعتي كه عاشق ديگران مي­شوند، با اندك ناملايماتي كينه فرد را به دل مي­گيرند. مطابق با آخرين مد روز هستند. در مجموع، حال چنين افرادي نشأت گرفته از مقتضيات بيروني مي­باشد نه يك امر قائم دروني خود و بر اساس چنين عملكردي است كه كنش حسي آنها به خاموشي مي­گرايد.

·          تيپ درون­گراي عاطفي[8] (احساسي)

تودار، خوددار وبا اين حال قادر به داشتن عواطف عميق هستند. برعكس تيپ برون­گراي عاطفي، عواطف خويش را از دنياي بيرون پنهان مي­دارند. به علت تمايلات قوي درون­گرايي، معمولا تحت نفوذ عوامل ذهني بوده و لذا با برون­گرايان دوست­داشتنييو اجتماعي متفاوتند. در عين خودمداري به دليل نگرش احساسي خود نوعدوستند. اين تيپ بيشتر در زنان ديده مي­شود. ليبيدوي احساسي به طرز پنهاني متوجه فرزاندان­شان مي­گردد و چنين محبتي در شرايط دوري و يا بيماري فرزندش به صورت رفتاري خود رايآشكار مي­سازد.ياز خصوصيات برجسته آنها ساكت بودن، غيرقابل دسترسي بودن، بي­تفاوتي و مرموز بودن است. اغلب آنها مبتلا به حالت ماليخوليايي يا افسردگي هستند اما داشتن حالت آرامش را به ديگران القا مي­كنند. به دليل عدم توان در اجراي نقش­هاي اجتماعي و يا اجباري در نظر ديگران شبيه شخصيت­هاي اسكيزويييد هستند وليكن اين افراد توانايي بالايي در ايجاد حلقه­هاي دوستانه دارند و معمولا دوستاني قابل اعتماد را برمي­گزينند. در واقع، آنها عواطفي ژرف و پرحدت دارند كه گاه­گاهي به شكل طوفان­هاي عاطفي، فوران نموده و دوستان و اقوام­شان را شگفت­زده مي­كند.

·          تيپ برون­گراي هيجاني[9] (حسي)

اجتماعي، لذت­جو و انعطاف­پذيرند. افرادي سرسخت و اهل عمل هستند؛ ولي به مباني زيربنايي كار ندارند. غالبا اشيا و امور را آنچنان كه هست به تجربه درمي­آورنديو در آزمون آنچه هست، عوامل تخيل، تصور، انديشه و شهود هيچ دخالتي ندارد. صرفا آنچه را در ميدان حسي­شان ظاهر مي­گردد، استنباط مي­كنند و طبعي غير استدلالي دارند چون ممكن است يك شي واحديدر زمان­هاي گوناگون استنباطات متفاوتي را در اين افراد پديد آورد كه همه را منطقي مي­انگارد. در عين حال، اين اشخاص مي­توانند موجوداتي نفساني بيشتر جسماني و شهواني، لذت­جو و دوستدار دلهره و هيجان هم باشند. عواطف اين افراد سطحي است. در موارد افراطي يا نفس­پرست مي­شوند و يا شديدا متظاهر به حساسيت در برخورد با زيبايي هستند. به دليل تمايلات نفساني­شان به انواع مختلف اعتياد، انحرافات و يا هر نوع اجبارگرايي ديگر گرايش دارند. تمركز اين گروه بر لذت و شادي و جستجوي تجربه­هاي جديد است. افرادي سرحال، سرزنده و خوشگذران هستند و سعي دارند، تمايلات لذت­جويانه خود را در روند تجارب حسي جستجو كنند و به نوعي آنها را مي­توان معتقد به فلسفه اصالت لذت[10] دانست. اين تيپ شخصيتي را بيشتر در مردها مي­توان مشاهده كرد. با انواع مردم و شرايط متغير خود را وفق مي­دهند و تمايل به اجتماعي بودن و لذت­بردن از زندگي دارند. تنزل نظامات اخلاقي خوشگذرانه برون­گرايانه جنبه منفي آنها است.

·          تيپ درون­گراي هيجاني[11] (حسي)

در ظاهر خونسرد، خوددار، انفعالي و مطيع و صبور هستند و ابراز عقايدشان را فقط از طريق هنر مي­دارند.

·          تيپ برون­گراي بينشي[12] (شهودي)

از خصوصيات اين تيپ خلاق و قادر به برانگيختن ديگران، دمدمي مزاج، بوالهوسي و بي­ثباتي و تزلزل شخصيت است. اين اشخاص در جستجوي كشف امكانات جديد در دنياي خارج هستند و پيوسته از يك موقعيت به موقعيتي ديگر مي­روند و نيز هميشه به دنبال تسخير دنياي نوين هستند، قبل از آنكه هنوز دنياي قديم يافته باشند. بر عكس دسته قبلي كه فقط آنچه را در ميدان حسي است مي­بينند، اينها امكانات و قواي نهفته در شي را هم استنباط كرده و در شكل گشتالتي و وحدت­يافته درمي­يابند. چون مرتب در جستجوي يافتن ارتباط نهفته بين پديده­هاي بيروني هستند به محض كشف، آن قضيه جذابيت خود را از دست مس­دهد و چنانچه به هدف خود براي كشف نايل نشوند، طبق نظريه آلپورت از حركت تكاملي خود بازمي­مانند. اين افراد دوستاني غير قابل اعتماد هستند و از روي بلاهت يا ناهشيار به ديگران لطمه مي­زنند. اين اشخاص به سرگرمي­هاي خانگي مثل باغباني، كاردستي، شطرنج، كلكسيون و... روي مي­آوردند، ولي به زودي از همه آنها زده مي­شوند. به همين دليل حفظ يك شغل ثابت برايشان دشوار است. چنين شخصي همواره مي­كارد ولي هرگز درو نمي­كند و زندگي خود را در راه امكانات به هدر مي­دهد. نگرش شهودي آنها را مستعد آينده­نگري كرده و هدف آنها دست­يابي به موفقيت محال است. ارتباطات شخصي و اجتماعي آنها كم است. وابستگي هيجاني به زني را دشوار مي­يابد و خانه برايش زنداني است اما زندگي با چنين شخصي هرگز تيره و كساد نمي­شود. به آيين و اعتقادات موجود در جامعه پايبند نمي­باشند.

درون­گراي شهودي[13] (بينشي)

بيشتر در ارتباط با ناهشيار جمعي است تا واقعيت رومره. رؤياهاي پيامبرگونه دارد و خود را منجي بشر و حامل وحي مي­دانند مي­توانند ايجاد تشكيلات عقيدتي همراه با خود دهند. اگر كانال جامعه پسندي براي هماهنگي با تخيلات خود با تجارب زندگي واقعي نيابند، دچار توهم شده و افراط در آن به صورت هذيان­هاي پارانوييدي درمي­آيد و به نظر ديوانه مي­رسند كهواقعا هم ديوانه مي­شوند. غالبا از تجارب رواني خود حرفي نمي­زنند لكن خود از ادراك دروني خرسند به نظر مي­رسند. چنين اشخاصي از نظر دوستان­شان به مثابه معما، و از نظر خودشان يك نابغه ناشناخته و كشف­نشده تلقي مي­شوند. نمونه كامل اين تيپ هنرمندان هستند. البته خيالبافان، موهوم­پرستان و مجانين نيز جزء اين دسته هستند.

  

TinyPic image
 

شكل 2-1- هشت تيپ روانشناختي كاريونگ

هر يك از هشت تيپ شخصيتي به نمو و توسعه نوع معيني از روان نژندي يا روان پريشي گرايش دارند؛ تيپ برون­گراي عاطفي به حمله عصبي، تيپ درون­گراي عاطفي به ضعف اعصاب كه شامل خستگي، كوفتگي و كمبود انرژي است، تيپ­هاي هيجاني به هراس بيمارگونه و وسواس­هاي گوناگون گرايش دارد. اين آسيب­ها ناشي از سركوب­هاي شديدي هستند كه خودشان عموما تحت فشارهاي مفرط اجتماعي به وجود مي­آيند.

در پژوهش مربوط به رؤياها و برسي وقوع آركي­تايپ­ها از آزمودني خواسته شد تا جديدترين، واضح­ترين و قديمي­ترين رؤياي خود را به ياد آورند (كان[14] و دوندري[15]، 1986). از آنها خواسته شد تا به مدت دو هفته به محض اينكه از خواب بيدار شدند، رؤياي شب قبل را يادداشت كنند. به آزمودني­ها سنخ­نماي مايرز- بريگز نيز داده شد. نتاج به دست آمده نشان داد ككه درنگراها با احتمال بيشتري از برونگراها رؤياهاي روزمره را كه ربطي به آركي­تايپ ندارد و تيپ شهودي بيشتر از تيپ حسي رؤياهاي آركي­تايپ­ها را به خاطر آوردند. اشخاصي كه در روان­رنجوري نمره بالايي گرفتند از آنهايي كه نمره كمي در اين مقياس كسب كرده بودند رؤياهاي آركي­تايپ كمتري را ياد­آوري كردند. اين يافته­ها با نظريه يونگ موافق بودند.

نكته مهمي كه در بهداشت رواني اهميت دارد، ازدواج با تيپ­هاي شخصيتي ديگر است. لزوما ازدواج با تيپ­هاي متضاد و مكمل موجب خوشبختي نمي­شود، عاشق شدن و فقط تلاش براي رسيدن به فرديمورد نظر كه هيچ تناسخي با ما ندارد و با اين فكر كه بعد از ازدواج او را تغيير خواهيم داد، از نظر يونگ "امري محال" است. از نظر يونگ بهترين دوستي­ها و موففقترين ازدواج­ها بين دو فردي كه تقريبا به طور كامل تفرد يافته­اند، يعني در حالتي كه هر دو گرايش ويهر چهار كنش مربوطه هر دو شخصيت، رشد و تكامل يافته­ باشند .

 

تعامل ميان ساختارهاي شخصيتي به سه صورت است:

1-       تعامل ساختاري: يك ساختار جبران ضعف ساختار ديگري را مي­كند. مثلا پس از يك دوره طرز رفتا رشديدا برونگرايانه متدوال است كه يك دوره طرز رفتار درونگرايانه پبش خواهد آمد و بدين ترتيب، ضمير ناهشيار عيوب و نقايص ساختار شخصيت را جبران مي­كند.

2-       تعامل تركيبي: معتقد به وجود تضادها در هر بخش از شخصيت است. مثل تضاد بين پرسونا و سايه، پرسونا و آنيما، آنيما و سايه و درونگرايي با برونگرايي.

3-       ايجاد وحدت و يگانگي تضادها: يونگ آنرا "كنش افضل" ناميد كه اين كنش فطري منجر به رشد و تشكيل شخصيتي متعادل، نظام­يافته، كامل و يكپارچه مي­انجامد.

 

کلاس تیپولوژی دکتر شیری

کلاس تیپولوژی دکتر شیری


 

[1] -Thinking Extrovert

[2] -Darvin

[3] -Enshtein

[4] -Dr.Jakil

[5] -Thinking Introvert

[6] -Existentialism

[7] -Affect Extrovert

[8] -Affect Introvert

[9] -Sensory Extrovert

[10] -Hedonism

[11] -Sensory Introvert

[12] -Intuitive Extrovert

[13] -Intuitive Extrovert

[14] -Kan

[15] -Dondery

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 11:10 AM  توسط   | 

 

 

 

تضادها:[1] يونگ معتقد بود که دنيا از جفتهاي متضادي چون خوب و بد، روشني و تاريکي، مثبت و منفي تشکيل يافته است، نظريه شخصيت او نيز شامل مفاهيم متضادي چون هشيار و ناهشير، زنانگي و مردانگي، جنبه­هاي خوب و بد آرکي­تايپ، "من" در مقابل "سايه" و غيره مي­باشد. اين تضادها در کشمکش با يکديکر هستند و شخصيت با تنشهايي که ميان اين تضادها وحود دارد، رشد مي­يابد.

انانتيودروميا:[2] اين واژه مربوط به "قانون هراکليتوس"[3] است که مي­گويد هر چيزي زودتر يا ديرتر به متضادش تبديل مي­شود.يونگ معتقد بود که "انانتيودروميا" بر چرخه زندگي انسان و تکامل شخصيت او مسلط است البته تنها از طريق هشياري مي­توان از آن فرار کرد. اعتقاد يونگ به قانون هراکليتوس زيربناي نظريه او در مورد جبران شد.ي

جبران:[4] يونگ معتقد بود که نه تنها دنيا از جفتهاي متضاد تشکيل يافته بلکه نظريه خود را مبتني بر اين عقيده شکل داد که نه فقط تضادها، بلکه هرچيزي که موجب تعادل شخصيت شود يا متضاد خود را به روش خود تنظيمي جبران کند نيز موجب تعادل پوياي شخصيت مي­شوند و يونگ آن را "جبران" ناميد. مثلا ناهشيار شخصي، با ظهور در خواب، خيالپردازيها، يا نشانه­هاي بدني با متضادش موجب تعادل هشياري فرد مي­شود.

عملکرد تعالي:[5] يونگ واژه "تعالي" را که فراتر از نماد و سمبول بود را به کار برد."تعالي" واسطه­اي ميان دو تضاد است و اجازه مي­دهد که رابطه و نگرش جديدي بين آنها شکل گيرد تا با يکديگر سازگار شوند. مثلا ظهور "من" هشيار ومتضاد آن يعني ناهشيار شخصي با هم موجب ايجاد تعارض در شخصيت مي­شود که انرژي زيادي را توليد مي­کند.

 

ماندالا:[6] يونگ "ماندالا" را نماد تماميت و مرکز شخصيت تعريف کرد. ماندالا واژه­اي سانسکريت[7] است و براي اشکال جغرافيايي که به شکل دايره و مربع در يکديگر کشيده مي­شوند و هر يک به بخشهايي تقسيم مي­شوند. ماندالا معمولا اهميت مذهبي دارد و غالبا در رؤياها ظاهر مي­شود، هم نماد تماميت است و هم تصوير جبران در مواقع استرس مي­باشد.

رشد قبل از اديپال:[8] برخلاف فرويد که تأکيد زيادي بر روي مراحل اديپال رشد شخصيت داشت، يونگ به مسئله تجربه پيش از اديپال بيشتر پرداخت. يونگ يکي از اولين روان­تحليلگراني بود که براي تعامل مادر- کودک اهميت زيادي قائل بود. رابطه اوليه مادر و کودک بر رشد شخصيت تأثير مي­گذارد. در اساسي­ترين و عميقترين سطح، يونگ توجه بيشتري به اين مرحله و مشکلات آن داشت تا شکايتهاي پدر- پسر در عقده اديپ. يونگ، تصوير آرکي­تايپ مادر خوب و مادر بد را در مرکز تجربه کودک قرار داد.

رشد هشياري:[9] نطريه يونگ معتقد است که کودک الگوي رشد هشياري را به طور کلي دنبال مي­کند. تجربه اوليه کودک از مادر به صورت آميزه بدوي است، ولي به تدريج، کودک مادر را گاهي خوب و گاهي بد ادراک مي­کند. کودک، رشد کلي انسان را دنبال مي­کند و به صورت آگاهي از خود[10] در مرحله مرد سالاري که ارزش مرد و پدر خيلي بالال است، ظهور مي­يابد. اين مرحله روي دخترها و پسرها تأثير گذارده و مانع رشد زنها مي­شود. معهذا، زماني که "من" در حايي قرار مي­گيرد که فرد دنياي مادر و دنياي پدر را يکي کند باعث ايجاد شخصيت کاملتري مي­شود. (يونگ، 1970/ a1934؛ ويتمونت، 1977).

آسيب شناسي رواني:[11] قسمت عمده آسيب شناسي رواني ناشي از مشکلات و تعارضاتي است که مربوط به روابط اوليه مادر- کودک مي­شود ليکن استرسهاي ديگر آنرا تشديد مي­کنند. روان، سيستمي خود- تنظيم کننده است، نشانه­هاي آسيب شناختي ناشي از ناکامي نسبت به يکپارچگي است و غالبا خودشان سرنخهايي را براي خودتسکين دهي دارند. بنابراين، باي مثال، تغيير کامل از عشق و نفرت از يک فرد مخصوص افراد اديپ، اختلال شخصيت مرزي است که آسيبهاي دوران کودکي نشأت مي­گيرند.

مکانيزم­هاي دفاعي:[12] مکانيزمهاي دفاعي تلاش روان براي بقاء در برابر حمله سخت عقده­ها است. آنها مي­توانند نمايانگر انواع حمايتهاي مخرب و بهنجار باشند. يونگ احساس مي­کرد اگر هر دفاع انعطاف ناپذير ناديده گرفته شود موجب عدم تعادل و افزايش آسيب شناختي رواني مي­شود. براي مثال، واپس روي [13] دفاعي است که تنها زماني موجب آسيب شناخي مي­شود که فرد بر رويش باقي بماند. يونگ احساس کرد که سرکوبي معمولا دوره طبيعي و لازم تلفيق توليد مجدد است که مي­تواند پيشرو رشد بعدي فرد شود.

 

توجيه كاركرد انرژي رواني

يونگ، سه اصل را براي توجيه كاركرد انرژي رواني را در نظر مي­گيرد:

    اصل اضداد[14]: او به وجود اضداد در انرژي فيزيكي اشاره كرد مثل گرما-سرما؛ ارتفاع-عمق. در مورد انرژي رواني نيز همين اصل صدق مي­كند، هر ميل يا احساسي ضد خود را دارد. اين تضاد و تعارض بين قطبيت­ها برانگيزنده اصلي كل رفتار و توليد كننده انرژي است. هر چه تعارض بين قطبيت­ها بيشتر باشد، انرژي توليد شده بالاتر است.

   اصل هم­ارزي[15]: انرژي مصرف شده براي بوجود آمدن يك حالت از بين نمي­رود بلكه به بخش ديگر شخصيت منتقل مي­شود. اگر علاقه خود را به يك نفر يا يك رشته مطالعاتي يا سرگرمي از دست بدهيم، اين امرژي به ناحيه جديدي جابجا مي­شود. انرژي رواني كه موقع بيداري صرف فعاليت­هاي هشيار مي­شود، زمان خواب به رؤياها منتقل مي­شود. البته ناحيه جديد بايد به همان اندازه مطلوب و جذاب باشد.:

   اصل انتروپي[16] : به عمل مساوي كردن اختلاف­هاي انرژي اشاره دارد. مثلا اگر يك شي داغ در تماس مستقيم با يك شي سرد قرار گيرد، گرما از شي داغتر به شي سردتر مي­رود تا حرارت هر دو يكسان و متعادل شود. يونگ، اين قانون را در مورد انرژي رواني نيز بكار برد و پيشنهاد كرد كه در شخصيت گرايش به سوي توازن و آرامش وجود دارد. اگر دو ميل يا عقيده از نظر شدت يا ارزش رواني، تفاوت زيادي با هم داشته باشند، انرژي از آنكه قويتر است به آنكه ضعيفتر است مي­رود. ولي هرگز توازن وآرامش واقعي حاصل نمي­شود چون در آن­صورت شخصيت انرژي رواني وجود ندارد. قرينه روان شناختي اصل انتروپي، "خويشتن" است چون "خويشتن"آركي­تايپ است كه وظيفه­اش پيوستگي و يكپارچه­كردن ساختارهاي گوناگون شخصيت است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 11:8 AM  توسط   | 

 

در روان شتاسي، يونگ به طوركلي "شخصيت" را "روان" مي­نامد كه در اصل به معني "روح"[2]و يا "جان"[3]و "نفس" است. يونگ در جلد نهم مجموعه آثارش[4]نوشته است: "روان شناسي نه بيولوژي (زيست شناسي)، نه فيزيولوژي ونه هيچ علم ديگري است؛ روان شناسي، دانش روان است".

يونگ، اين نوع پندارگرايي را كه در آن شخصيت را به صورت اجزايي كه به هم چسبيده­اند را آشكارا رد مي­ميكند. از ديدگاه او، بشر از همان ابتداي تولد با نوعي يكپارچگي و تماميت متولد مي­شد و در طول زندگييتمام تلاشش براي رسيدن به بالاترين مرتبه تماميت ذاتي خود است و از خرد شد توسط تعارضات و قواعد مغاير محافظت مي­نمايد.

يك شخصيت داراي گسستگي، شخصيتي ناقص مي­باشد و يونگ در فرايند درمان به اين افراد كمك مي­كند تا تماميت از دست رفته خود را مجددا سروسامان بخشند و آن را يكپارچه سازند و به گفته خود يونگ، هدف نهايي روان تحليل­گري، روان سازي است.

يونگ سه سطح از روان را از يكديگر تفكيك مي­سازد: "هوشياري"[5] ، "ناهشيارشخصي"[6]و "ناهشيار جمعي"[7] .

 

هشياري

يونگ، آن بخش از ذهن را كه فرد به طور مستقيم بدان دسترسي دارد را هشياري مي­نامد كه خيلي زود و حتي قبل از تولد نيز ظاهر مي­شود. هشياري آگاهانه با بكارگيري چهار كنش ذهني[8] كه يونگ آنها را فكر كردن [9](تفكر)، احساس كردن[10](داشتن عاطفه)، حس كردن[11](تشخيص دادن) و بينش داشتن[12](فراست) ناميده بود كه روزانه در حال روييدن و افزايش است. البته يك فرد از يك كنش بيشتر از ساير كنش­ها بهره مي­گيرد و از تمام كنش­ها به يك ميزان استفاده نمي­برد و بر همين اساس سيرت[13] فرد مشخص مي­شود. براي مثال فردي كه به طور عمده فكر مي­كند از فردي كه بيشتر احساسي است، متمايز مي­گردد. علاوه بر اين چهار كنش، دو نگرش نيز وجود دارد كه جهت گيري آگاهانه ذهني را مشخص مي­سازدكه اين دو نگرش شامل برون­گرايي[14] يعني آگاهي نسبت به دنياي بيرون و درون­گرايي[15] آگاهي به دنياي درون است.

 فرايندي كه شخص توسط آن خود را شناخته و از ديگر افراد مجزا مي­شود، در روان شناسي تحليلي يونگ آنرا تفرد[16] مي­داند، كه به معناي جريان و روند آماده ساخته شدن يك فرد و متمايز شدن شخصيت اوست. هدف تفرد، شناخت خود تا بالاترين سر حد امكان و آگاهي بر خويشتن است كه امروزه اين عمل بسط و گسترش دادن آگاهي است.

عوامل مؤثر بر تفرد شامل موارد زير است:

1.       نقش والدين: يونگ معتقد است كه رفتارهاي والدين بر روي فرزندان مؤثر است. اين تأثير در دوران طفوليت بيشتر است چرا كه در آن زمان كودك هويت شكل گرفته­اي ندارد در واقع، روان او بازتابي از روان والدين مي­باشد تا جايي كه حتي يونگ مدعي است كه محتواي خواب­هاي كودك بيشتر به والدنش تعلق دارد تا به خودش و در يك مورد كه يونگ تشريح كرده، يك پدر از طريق رؤياهاي پسر نوجوانش، تحت تجزيه و تحليل رواني قرار داد . رؤياهاي پسر، آيينه حالت و وضعيت پدرش در آن موقع بودند.به تدريج با ورود به مدرسه از اين تطابق هويتي كاسته شده و به تدريج كودك تفرد مي­يابد و هويت مستقلي به دست مي­­آورد كه در اين ميان باز هم شيوه تربيت والدين تأثير بسزايي دارد. البته نقش مادر با نقش پدر تفاوت دارد. تجربيات كودك با مادرش معين كننده روشي است كه آنيماي او رشد و تكامل مي­يابد، حال آنكه تجربياتش با پدر تعيين كننده طريقه رشد سايه اواست كه اين فرايند در مورد دختر، درست برعكس است و والدين هر دو با يكديگر، ابزار و وسيله­ساز دريشكل دادن به پرسوناي كودك هستنتد.

2.       آموزش و پرورش: از ديد يونگ، معلمان بالقوه نيرومندترين تأثيرات را حتي بيشتر از والدن بر جريان تفرد كودك دارند. آنها بايد آموزش­هاي لازم را جهتيبه هشيازي درآوردن آنچه در ناهشيار كودك وجود دارد را ببينند و با تجربياتي كه به دست مي­آورند بتوانند انرژي را از غريزه تفكيك نموده و با جذب آنها در نمادها هشياري انها را افزايش دهند. براي معلمين خانم آنچه كه اهميت دارد آنست كه از حالت آنيماي پسران آگاهي داشته باشند در مورد معلمين مرد نيز اين قضيه صدق مي­كند.

3.       انواع ديگر نفوذ و تأثير: جامعه، فرهنگ، زمان ، مذهب و خيلي چيزهاي ديگر در تفرد نقش دارند. مثلا در هر جامعه اسلوب خاصي براي زندگي وجود دارد يا مثلا در يك دوره تاريخي يك تيپ شخصيتي بيشتر مورد توجه است.روزگاري، مذهب نقش بسيار بااهميت­تري از آنچه امروزه دارد، در تفرد و تماميت دادن به شخصيت افراد ايفا مي­كرد.

زماني كه ساختارهاي روان تفرد يافتند و پذيرفته شدند، مرحله بعدي رشد مي­تواند واقع شود. گرايش ذاتي به سوي وحدت يا كامل شدن شخصيت و يكي كردن تمام جنبه­هاي متضاد در داخل روان است ليكن عوامل محيطي چون ازدواج نامناسب يا شغل ناكام­كننده مي­تواند جلوي فرايند تعالي را بگيرند.

 تفرد و آگاهي در تعامل با يكديگر براي پيشبرد رشد شخصيت در تكاپو هستند، يكي بدون ديگري نمي­تواند كارش را درست انجام دهد. براي مثال اگر ما به جهان درون خود آگاهي نداشته باشيم، چگونه مي­توانيم فردي تفرد يافته باشيم. از اين تعامل تفرد و آگاهي مؤلفه جديدي كه يونگ آنرا ضمير[17] مي­نامد، حاصل مي­شود كه شامل دريافت­هاي آگاهانه، خاطرات، تفكرات و احساسات است. با آنكه ضمير بخش كوچكي از تماميت روان را اشغال مي­كند وليكن نقش دروازه­بان هشياري را ايفا مي­كند و از ورود يك عقيده يا احساس نامطلوب به ضمير جلوگيري به عمل مي­آورد، بنابراين از اين جهت نقش كليدي و حياتي را ايفا مي­كند.

از ديد يونگ هر آنچه ناهشيار بماند، نمي­تواند تفرد يابد و در حالتي رشد نيافته باقي مي­ماند و از مجراي ديگري بروز مي­دهد و موجب انحراف شخص مي­شود و بالقوه تهديدي براي هشياري شخص به حساب مي­آيد. ضمير به فرد هويت مي­دهد و با گزينش و حذف مسائل نامربوط، احساس پيوستگي مي­دهد و باعث مي­شود تا حس كنيم كه امروز همان شخصي هستيم كه ديروز بوديم.

 بعد از گفتن اين مطالب، حال مي­پردازيم به اين مسئله ضمير چگونه نسبت به برخي موضوعات هشياري به دست آورد و از چه چيزهايي امتناع نمايد ؟ اين فيلتر از چند بخش تشكيل شده است: بخشي از آن توسط كنش غالب و مسلط مشخص مي شود، مثلا اگر فرد متفكر باشد، افكار بيشتر از عواطف وارد هشياري مي­شوند، بخشي از آن مربوط به اضطراب­هايي است كه تجربه در ضمير برمي­انگيزد، براي مثال، خاطراتي كه اضراب­هايي را فرامي­خوانند، بيشتر رد مي­شوند، و بخش ديگر مربوط به سطح تفرد يافتگي است، مثلا فردي كه به سطح تفرد بالاتري دست يافته است، مطالب بيشتري وارد هشياريش مي­شود، و بخش ديگر به تراكم تجربيات و يا شدت و حدت آنها بستگي دارد، مثلا تجربيات قوي مي­توانند به زور از اين فيلتر عبور كنند.

 

                                                ناهشياري شخصي

ناهشيار شخصي يونگ شبيه نيمه­هشيار فرويد است.ناهشيار شخصي هر فرد شامل موارد زير مي­باشد:

·          آن دسته از تجربياتي كه ضمير اجازه ورود به هشياري را نمي­دهد كه شامل عملكردهاي نامتجانس با تفردآگاهانه است، يا آنهايي كه يك بار تجربه شده­اند ولي به دلايل متعدد سركوب شده­اند، مثل افكار محنت­زده، مشكلات حل نشده، ناسازگاري خصوصي و موضوعات ناشي از مسائل اخلاقي.

·          اسامي بسياري از دوستان و آشنايان را مي­دانيم ولي هميشه در هشياري ما آماده يادآوري نيستند، اما مواقع احتياج فورا قابل دسترسي­اند.

·          ما ممكن است، چيزهايي را بياموزيم يا مشاهده كنيم كه در هنگام وقوع چندان توجهمان را جلب نمي­كند؛ در عين حال همان چيز ممكن است كه سا­ل­ها بعد بسيار ربط پيدا كرده و توسط ناهشياري شخصي فراخوانده شود.

·          تجربياتي كه در طي روز بدان­ها بي­توجه بوده­­ايم و در خواب شبانه حضور پيدا كنند، در واقع ناهشياري شخصي در ايجاد خواب­ها نقش بسيار مهمي دارد.

·          عقده­ها[18]: يونگ نخستين بار با ابداع آزمون تداعي معاني كلمات پي به وجود عقده­ها برد.يگاهي اوقات پاسخ دادن آزمودني خيلي طول مي­كشيد و وقتي علت تأخير پرسيده مي­شد، توجيهي نداشتند. يونگ حدس زد، دليل اين تأخيرها، عواطف و هيجانات ناهشيار است.عقده مجموعه همبسته­اي از هيجانات، خاطرات، ادراكات و اميالي است كه در اطراف يك موضوع مشترك سازمان يافته است.

ي عقده­ها آنچنان حواس فرد را به خود مشغول مي­دارد كه به سختي مي­تواند به مسأله ديگري فكر كند، مثل عقده زيبايي كه از بيست و چهار ساعت، چهارده ساعت آن را جلوي آيينه به زيباسازي خود مي­پردازد. البته عقده هميشه جنبه منفي و مضر ندارد بلكه گاهي اوقات سازنده نيز مي­تواند باشد، مثل نقاشان كه تمام وقت خود را مي­گذارند تا يك شاهكار هنري بيافريند و به كمتر از آن راضي نمي­شوند. عقده، با هدايت افكار و رفتارها به راه­هاي مختلف تعيين مي­كند كه شخص چگونه دنيا را مي­بيند.

در مجموع عقده­ها مي­توانند هشيار يا ناهشيار باشند. آنهايي كه در كنترل فرد نيستند، مي­توانند مزاحم ناهشياري شده و در آن دخالت كنند. شخصي كه عقده دارد در كل از تأثير آن آگاه نيست ولي ديگران ممكن است به راحتي آثار آن را ببينند.

منشأ عقده از كجا است؟ يونگ ابتدا تحت تأثير فرويد سرچشمه آنرا در ضربات دوران كودكي مي­دانست.مثلا، كودكي كه ناگهان مادرش از دست مي­دهد براي جبران آن يك عقده مادر پردوام ايجاد مي­كند. ولي بعدها به تدريج به اين نكته پي برد كه منشأ عقده در طبيعت بشر به مراتب عميقتر از اين مسئله استو دريافت كه عقده­ها نه تنها از تجربيات كودكي و بزرگسالي ما بلكه همچنين از تجربيات نياكان ما سرچشمه مي­گيرند و منشأ عقده را در ناهشياري جمعي مي­دانست.

براي تعيين قدرت يك عقده مي­توان از چهار روش استفاده كرد:

1-       مشاهده مستقيم و قياس و استنتاج: هر گونه نگرش به شدت منفي نسبت به چيزي ممكن است پنهان­كننده علاقه مثبت به همان چيز باشد كه شخص با حرارت طردش مي­كند. مثلا "من از غيبت كردن متنفرم"، ممكن است بيش از همه به اين عمل اقدام كند.

2-       هر گونه اضطراب و آشفتگي در رفتار ممكن است نماينده ودال بر وجود عقده باشد.مثلا فردي كه عقده گناه دارد، جنايتي مرتكب مي­شود تا تحت تعقيب و دستگيري و مجازات قرار گيرد و موقتا از شر آن خلاص شود.

3-       از مقياس­هايي جهت سنجش تغييراتي كه در ضربان نبض، نوسانات تنفس، دگرگوني رسانايي الكتريكي پوست بدن با آزمون تداعي معاني لغات استفاده كرد. اگر كلمه­اي هر يك از اين تغييرات را بوجود آورد، سعي مي­شد تا كلماتي ديگر شبيه آن مطرح شود تا آيا همان پاسخ­هاي عاطفي ابراز مي­شود يا نه؟

4-       بينش: هر فردي مي­تواند مختصرترين نوسانات عاطفي ديگران را مشاهده كند، بعضي­ها بيشتر و بعضي­ها كمتر.

زماني كه عقده واقعي شناسايي شود، مي­توان به مقابله­اش پرداخت ولي تا زماني كه شخص سعي در معالجه و درمان عقده "مبدل و استتار يافته" دارد، پيشرفت و بهبودي حاصل نمي­شود.

يكي از اهداف درمان تحليلي از ديد يونگ، حل و فصل كردن عقده­ها و رهاسازي شخص از آن است. يونگ، نفس را مركز هشياري و ناهشياري شخصي دانست.

در مجموع، ناهشيار شخصي، مخزن مسائلي است كه زماني هشيار بوده­اند ولي به خاطر پيش­پا افتاده بودن يا ناراحت­كننده بودن فراموش يا سركوب شده­اند. بين من و ناهشيار شخصي، تبادل دو طرفه قابل ملاحظه­اي وجود دارد. تمامي تجربياتي كه براي دستيابي به هشياري بسيار ضعيف بوده يا بيش از آن كم قوه بوده­اند كه در هشياري باقي بمانند، دريناهشياري شخصي ذخيره مي­شود.

 

توجيه كاركرد انرژي رواني

يونگ، سه اصل را براي توجيه كاركرد انرژي رواني را در نظر مي­گيرد:

1-       اصل اضداد[19]: او به وجود اضداد در انرژي فيزيكي اشاره كرد مثل گرما-سرما؛ ارتفاع-عمق. در مورد انرژي رواني نيز همين اصل صدق مي­كند، هر ميل يا احساسي ضد خود را دارد. اين تضاد و تعارض بين قطبيت­ها برانگيزنده اصلي كل رفتار و توليد كننده انرژي است. هر چه تعارض بين قطبيت­ها بيشتر باشد، انرژي توليد شده بالاتر است.

2-       اصل هم­ارزي[20]: انرژي مصرف شده براي بوجود آمدن يك حالت از بين نمي­رود بلكه به بخش ديگر شخصيت منتقل مي­شود. اگر علاقه خود را به يك نفر يا يك رشته مطالعاتي يا سرگرمي از دست بدهيم، اين امرژي به ناحيه جديدي جابجا مي­شود. انرژي رواني كه موقع بيداري صرف فعاليت­هاي هشيار مي­شود، زمان خواب به رؤياها منتقل مي­شود. البته ناحيه جديد بايد به همان اندازه مطلوب و جذاب باشد.:

3-       اصل انتروپي[21] : به عمل مساوي كردن اختلاف­هاي انرژي اشاره دارد. مثلا اگر يك شي داغ در تماس مستقيم با يك شي سرد قرار گيرد، گرما از شي داغتر به شي سردتر مي­رود تا حرارت هر دو يكسان و متعادل شود. يونگ، اين قانون را در مورد انرژي رواني نيز بكار برد و پيشنهاد كرد كه در شخصيت گرايش به سوي توازن و آرامش وجود دارد. اگر دو ميل يا عقيده از نظر شدت يا ارزش رواني، تفاوت زيادي با هم داشته باشند، انرژي از آنكه قويتر است به آنكه ضعيفتر است مي­رود. ولي هرگز توازن وآرامش واقعي حاصل نمي­شود چون در آن­صورت شخصيت انرژي رواني وجود ندارد. قرينه روان شناختي اصل انتروپي، "خويشتن" است چون "خويشتن"آركي­تايپ است كه وظيفه­اش پيوستگي و يكپارچه­كردن ساختارهاي گوناگون شخصيت است.

 

ناهشيار جمعي

ناهشيار جمعي عميق­ترين بخش روان است كه كمتر از بقيه بخش­ها قابل دسترسي است؛ در عين حال عجيب­ترين و بحث­انگيزترين جنبه نظام يونگ مي­باشد كه از نظر منتقدان، ناهشيار جمعي بسيار باورنكردني است. از ديد يونگ، همانطور كه تجربيات فردي ما در ناهشيار شخصي ثبت مي­شود، تجربيات نياكان انساني و غير انساني ما نيز در جايي به نام ناهشيار جمعي انبار مي­شوند و به نسل­هاي بعدي منتقل مي­گردد. بنابراين يونگ، شخصيت ما را نه فقط تحت تأثير تجربيات دوران كودكي بلكه به گذشته و تاريخ نوع انسان مي­داند. البته ما اين تجربيات جمعي را مستقيما به ارث نمي­بريم، بلكه توان و پتانسيل آن ­را به ارث مي­بريم و بسته به اينكه در زندگي در چه موقعيتي قرار بگيريم و چه تجربه­اي داشته باشيم، اين توان را به واقعيت مبدل مي­سازيم، مثل ترس از مار.

يونگ معتقد بود كه برخي از تجربيات اساسي ما، ويژگي هر نسل انساني بوده است و عموميت اين تجربه­ها بر ما تأثير گذاشته است و تعيين كننده چگونگي درك و واكنش ما به دنيا مي­باشد، مثل الگوي مادر، تجربه تولد، مرگ، شيطان و غيره. از آنجا كه مغز عضو اساسي و نگهدارنده ذهن و فرايند فكر بشر است، ناهشيار جمعي به طور مستقيم به تحول مغز وابسته است.

از اين گذشته، بيماران يونگ در رؤياها و خيال­پردازي­هاي خود، نمادهاي مشابهي را كه وي در فرهنگ­هاي باستاني كشف كرده بود، به ياد مي­آوردند و براي او شرح مي­دادند و يونگ نمي­توانست توجيه ديگري غير از اينكه اين نمادها و سمبول­ها به ذهن ناهشيار برمي­گردد، پيدا كند.

اصطلاح "ناهشيار جمعي يونگ براي منبع رواني وسيع و پنهاني که در همه انسانها مشترک است، به­کار برد. ناهشيار جمعي را از افشاي راز بيماران، تحليل خود و مطالعات بين فرهنگي کشف کرد. درون­مايه اصلي مشابهي در خيالپردازي، رؤياها، نمادها يا اسطوره­ها وجود دارد، تصاويري که در ناهشيار جمعي ظهور مي­يابد در تمام افراد مشترک است اما توسط سجربيات شخصي افراد تعديل مي­يابد. يونگ، اين درون­مايه­ها را "تصاوير آرکي­تايپ"يناميد. محتويات ناهشيار جمعي را آركي­تايپ­ها تشكيل مي­دهند. آركي­تايپ­ها در حقيقت، مدل يا نمونه اصلي است كه ساير طرح­ها از آن مشتق مي­شوند. از ميان آركي­تايپ­ها مي­توان به اين موارد اشاره كرد: تولد، حيات، مرگ، قدرت، جادو، قهرمان، كودك، نيرنگ­باز، اهريمن، مرد پير دانا، درختان، خورشيد، ماه، باد، رودها، آتش، حيوانات، حلقه، انگشتري و سلاح­هاي جنگي.

اگرچه هر كدام از آركي­تايپ­ها در ناهشيار جمعي ساختار متفاوتي دارند، ولي قابل تركيب شدن نيز مي­باشند، مثلا از تركيب آركي­تايپ "قهرمان" با آركي­تايپ "اهريمن" نتيجه­اش طرح تيپ يك "رهبر بيرحم" مي­شود.

آركي­تايپ­ها جهاني بوده و در همه جا يكسانند. مثلا هر نوزادي در هر كجاي دنيا كه متولد مي­شود، يك آركي­تايپ مادر را به ارث مي­برد كه اين آركي­تايپدر برخورد واقعي با مادريتكامل مي­يابد. البته تفاوت­هاي شخصي نوزاد و نيز نحوه تربيت مادران مختلف با هم تفاوت­هايي خواهد داشت. يونگ در مورد بروز اختلافات نژادي و ايجاد فرق ميان آنها، در ناهشيار جمعي و نژادهاي مختلف نيز تغييرات بنيادي پديدار گشت.

آركي­تايپ مثل آهن­ربايي است كه تجربياتا مرتبط به يكديگر را جذب مي­كند و عقده را بوجود مي­آورد و با گرفتن نيرو از تجربيت افزوده شده، آنگاه عقده مي_تواند به درون ضمير هشيار نفوذ يابد. در حقيقت آركي­تايپ، هسته عقده است.

چهار آركي­تايپ مهمي كه نقش حياتي در زندگي ايفا مي­كنند:

پرسونا[22]: نقاب يا نماي خارجي كه شخص در انظار عمومي به نمايش مي­گذارد، به اين منظور كه با معرفي خود تأثير مطلوبي بر جاي گذارده و باعث شود كه جامعه او را موجود قابل قبولي بشناسد. پرسونا براي ادامه حيات و بقا ضروري است و موجب مي­شود حتييبا اشخاصي كه مورد علاقه ما نيستند، دوستانه و تفاهم­آميز رفتار كنيم و مي­تواند در كسب و نيل به دستاوردها و موقعيت­هاي شخصي راهبر ما باشد، در عين حال هر فرد مي­تواند بيش از يك نقاب داشته باشد.مثلا در خانه ، در محل كار و با دوستان خود از نقاب­هاي مختلفي استفاده مي­كنيم. از ديد يونگ، براي موفقيت در كار و زندگي­مان پرسونا لازم است. اگر كسي بيش از اندازه شيفته و درگير نقشي شود كه بازي مي­كند و ضمير او منحصرا با اين نقش هم هويت شود، ديگر بخش­هاي هويت او با فشار كنار زده خواهند شد، با طبيعت خود بيگانه و تحت تسلط پرسونا مي­شود.تطبيق هويت ضمير به پرسونا را "تورم"[23] نامند.

آنيما[24]و آنيموس[25]: پرسونا، سيماي بيروني فرد است در حالي­كه آنيما، سيماي دروني زنانه در مردها و آنيموس، سيماي دروني مردانه در زن­ها است. هر مردي در درون خود تصويري ابدي از زن به همراه داد، البته نه تصويري از اين يا آن زن خاص بلكه تصويري از زن مطلق كه اساسا ناهشيار است كه اجداد ما از جنس زن داشته­اند و برعكس. يونگ، آن را يكي از دليل عمده احساسات شديد ما در جذب شدن يا بيزازي از شخص بخصوصي است كه يكدفعه و خودبخود صورت مي­گيرد. اولين فرافكني آنيما بر روي مادر است و نيز آنيموس بر روي پدر است. دليل عاشق شدن مردها آنست كه زن مورد علاقه­شان مطابق با تصوير آنيماي آنهاست و دليل نفرت از زن اين است كه مغاير با تصوير آنيماي ناهشيار آنهاست، عين همين مطلب راجع به آنيموس صدق مي­كند. البته اينكه هر مردي عاشق زني شود، دلايل متعددي دارد كه تمام اين دلايل ثانوي و فرعي هستند چون از قبل دلايل مقدماتي و عمده در ضمير ناهشيار تعيين شده­اند.

طبق نظر يونگ، اصل آنيما شامل پرستاري، احساسات، هنر و يگانگي با طبيعت و اصل آنيموس را انديشه منطقي، قهرماني و پيروزي بر طبيعت تشكيل مي­دهد.

آنيموس در زن از سه ريشه منشعب مي­شود:

1-       تصوير قوي از مرد در ناهشيار جمعي كه زن به ارث مي­برد.

2-       تجربه خاص زن از مردانگي كه از تماس­هايي كه در طول زندگي خود با مردان داشته، حاصل مي­شود.

3-       زمينه پنهاني مردانه در زن

از ديد يونگ، انسان­ها دوجنسيتي هستند، هم از نظر زيستي، هورمون­هاي جنس مخالف در آن ترشح مي­شود و هم از نظر رواني، خلقياتيو ويژگي­هاي جنس مخالف را نيز دارند. بنابراين روان زن هم شامل جنبه­هاي مردانه (آنيموس) است، روان مرد نيز شامل جنبه­هاي زنانه (آنيما) مي­باشد. آنيما و آنيموس به شخص امكان درك جنس مخالف را مي­دهند و از اين نظر براي شخص مهم تلقي مي­شود.

همانطور كه گفتيم در پرسونا پديده تورم را داريم كه عكس آن در آنيما و آنيموس روي مي­دهد و اغلب آنها را فروكش كرده و عقب­مانده هستند. از دوران كودكي، پسران دختر صفت و دختران پسر صفت مورد تمسخر قرار مي­گيرند. اين باغث مي­شود تا پرسونا حق اولويت را در دست گرفته و آنيما و آنيموس را خاموش سازد.

يكي از نتايج اين عدم توازن بين پرسونا با آنيما و آنيموس منجر به شورش اين دو شود و شخص عكس العمل شديدي و افراطي نشان دهد، مثل مردان "مبدل­پوش"[26] و همجنس­بازان زن صفت و حتي احساس هم هويتي مرد با آنيماي خود تا آن حد پيش برود كه شخص بخواهد، تحت درمان هورموني قرار گيرد و متحمل جراحي عضو تناسلي شود.هم آنيما و هم آنيموس بايد ابراز شوند ئ گرنه اين جنبه ما رشد نمي­كند و نهفته مي­ماند و شخصيت يك طرفه خواهد شد و در مواردي نابهنجاري ايجاد مي­كند.

سايه[27]: آنيما و آنيموس، فرافكني يا تجلي يك جنس بر روي جنس مخالف بوده و مسئول چگونگي روابط بين جنسيت­ها است ولي سايه، معرف و نماينده جنسيت خود شخص است و بر روابط شخص با دوستان و همجنسانياثر مي­گذارد و تحت كنترل دارد. سايه قدرتمندترين الگويي است كه يونگ معرفي كرده است و غرايز بنيادي و ابتدايي را شامل مي­شود ونسبت به بقيه آركي­تايپ­ها ريشه عميقتري داشته و اساس طبيعت حيواني بشر را دربردارد. سايه به علت ريشه­هاي به غايت عميقي كه در تاريخ تكاملي دارد و در عين حال، پرقدرت­ترين و خطرناك­ترين آركي­تايپ است.

 براي زندگي در يك جامه متمدن بايد سايه را رام كرد، اما براي متمدن شدن نبايد آنرا را سركوب كرد چون باعث محو شدن خلاقيت، احساسات پرشور و هيجان، فراست و بينش ژرف خواهد شد و فرد را از خرد وابسته به غريزه طبيعي جدا ميكند – خردي كه عميقتر از هر دانش و معرفتي است كه فرهنگ و پرورش در اختيار ما مي­گذارد. يك زندگي بدون سايه به سوي بيروني و سطحي بودن كشيده مي­شود.

از آنجا كه سايه كاملا مقاوم و پايا است، به آسان در مقابل سركوبي تسليم نمي­شود. مثل فرد معتادي كه اعتيادش را ترك مي­كند ولي در موقع بحران دوباره به آن پناه مي­برد.

زماني كه ضمير وسايه با هم توازن و هماهنگي دارند، شخص خود را مملو از زندگي و انرژي و توان احساس مي­كند. ضمير از سايه جلوگيري نمي­كند و بين نبوغ و جنون رابطه نزديكي است. فرد خلاق گاهي عقلش را از دست مي­دهد و تحت تأثير سايه كه ضمير را در خود غرق ميكند.

در مجموع، سايه كيفيتي قدرتمند وسه بعدي به شخصيت انسان مي­بخشد. وحي و الهامات هميشه محصول سايه هستند. اين غرايز مسئول شادابي، خلاقيت، نشاط و سرزندگي و قدرت و توان بشرند ولي طرد سايه موجب دلسردي، سطحي شدن و پايين آمدن روحيه شخص مي­شود و باعث نهفته و نافعال ماندن سايه شده كه در موقع بحران يا ضعف در من شورش كرده و كنترل را به دست گرفته و شخص تحت سلطه ناهشيار قرار مي­گيرد.

خود:[28] آركي­تايپ مركزي ناهوشيار جمعي كه ايجاد وحدت و يگانگي سازماندهي كرده و ديگر آري­تايپ­ها را به طرف خود مي­كشد و موجب تجلي­شان در عقده و ضمير هوشيار مي­شود. ايجاد احساس ثبات و يكتايي مي­كند. وقتي شخص احساس هماهنگي بين خودش و دنيا دارد وظيفه­اش را خوب ايفا كرده ولي زمانيكه پكر و بي­حوصله است، خود به وظيفه­اش عمل نكرده است.

 

 

 

 

 

C

C

C

C

Consciousness

 

Collective Unconsciousness

 

 

 

 Personal Unconsciousness

 

 

 

 

 

A

A

A

A

 

 

 


 

-

 

 شماي 1-1- سازمان رواني از نظر يونگ

 آركي­تايپ خود حتي تا ميانسالي مشهود و آشكار نمي­شود. به حيطه درك نفس نائل شدن به همكاري "ضمير" بستگي دارد چون اگر ضمير پيامهاي "خود" را ناديده بگيرد فهم و شناخت قدر و بهاي خويشتن غيرممكن خواهد بود.

بنابراين، براي اينكه تفرد تأثير قاطعي بر شخصيت گذارد، بايد هرچيزي هشيارانه باشد. علم به خويشتن از راه مطالعه خواب­هايمان نيز ميسر مي­شود ونيز از طزيق تجربيات حقيقي مذهبي.

شناختن خويشتن باعث افشاي فرافكني عناصر سركوب شده ناهشيار خويش نسبت به ديگران مي­شود و به جاي سرزنش ديگران و انتقاد از آنها متوجه تقصير خود شود و در نتيجه روابطش با ديگران بهبود مي­يابد.

يونگ مهمترين نتيجه­اي از تحقيقات و مطالعاتش بر روي ناهشيار جمعي بدست آورد، آركي­تايپ خويشتن بود و در پايان نتيجه گرفت گه: "خويشتن، هدف غايي زندگي ماست؛ زيرا كه تكامل­يافته­ترين تجلي تركيب سرنوشت­سازي است كه ما آن را وجود مستقل و فرديت مي­ناميم...".، كه منظور از تركيب، تركيب كليه ساختارهاي شخصيتي نظير آنيما و آنيموس، سايه، ضمير، آركي­تايپ، ناهشيار جمعي و غيره است.

انرژي رواني[29]

كارمايه­اي كه شخصيت به كمك آن توان انجام اعمال خود را خواهد يافت، انرژي رواني ناميده مي­شود. يونگ مثل فرويد از واژه "ليبيدو" استفاده مي­كند اما برخلاف فرويد، ليبيدو را محدود به مفهوم انرژي جنسي نكرد، و در واقع، اين مسئله يكي از تفاوت­هاي اصولي در نظريات اين دو دانشمند است. يونگ آنرا وسيعتر درنظر مي­گيرد و شامل اشتياق، رغبت و به ويژه اشتها براي گرسنگي، تشنگي و جنسيت مي­داند، انرژي رواني هوشيارانه بيانگر جد و جهد، ميل و آرزو و خواست و نيت و اراده است.

منشأ انرژي رواني چيست؟ همانطور كه غذا توسط جسم مادي مصرف مي­شود و به انرژي زيستي و يا حياتي تبديل مي­شود. تجربيات و وقايع حادث شده توسط روان به مصرف رسيده و به انرژي رواني تبديل مي­گردد. از ديدگاه يونگ، روان نظامي بالنسه بسته مي­باشد و انرژي خود را از دو منبع كسب مي­كند: يكي از تجربياتي كه توسط اعضاي حسي به روان وارد مي­شود و ديگري انرژي غريزي است كه بيشتر اين انرژي ممنحصرا مصروف فعاليت­هاي زندگي طبيعي و يا غريزي مي­شود.

يونگ، از ديدگاه علمي وجود رابطه مشابه و هم­ارز ميان انرژي رواني و انرژي مادي ناممكن است و در عين حال، معتقد است كه نوعي جريان و طرز عمل دوجانبه و متقابل ميان اين دو سيستم برقرار است. مثل تأثير شيميايي دارو بريبدن و ايجاد تغيير در عملكردهاي روان شناختي همچنان كه احساسات و افكار نيز بر عملكردهاي فيزيولوژيكي تأثير مي­گذارند؛ اصولي كه طب روان­تني بر آن بنا شده است و يونگ يكي از پيشگامان و طلايه­داران اين نهضت نوين و پراهميت در پزشكي است.

ارزش

يكي از بااهميت­ترين پندارها يا مفاهيم پوياي يونگ "ارزش" يا "ارج" است. ارزش، مبناي سنجش و اندازه­گيري مقدار انرژي است كه عنصر رواني ويژه­اييمصرف مي­كند. مثلا شخصي به زيبايي ارزش زيادي قائل است و انرژي زيادي را صرف مي­كند. ميزان اين ارزش را مي­توان بر اساس نسبيتش برآورد و ارزيابي كرد وليكن ارزشيابي و اندازه­گيري مطلق آن عملي نمي­باشد

سنجش ارزش­هاي رواني و مقايسه آنها با يكديگر و مشخص كردن استحكام نسبي آنها شامل موارد زير است:

·          از خود سؤال كنيد كه آيا زيبايي را ترجيح مي­دهيد يا حقيقت را، دانش را، ثروت را، و...؟ و چقدر وقت روي آن مي­گذاريد؟

·          تعيين نسبت ارزش­ها: از ميان دو چيز متفاوت، يكي را برگزينيد و سپس آنچه را كه انتخاب كرده ، مورد دقت و توجه قرار دهيد.

·          در راه فردي كه در آستانه نيل به هدفي قرار دارد، موانعي ايجاد كنيم و سپس ميزان پافشاري و ايستادگي را بسنجيم.

·          ارزش­هاي خود را با دقت و صحت فراواني توسط ضبط دقيق خواب و رؤياهاي خود كشف كند.

 توزيع انرژي در روان بر مبناي دو اصل مي­باشد:

1.       اصل تعادل كه انرژي از يكي از بخش­هاي روان خارج و به همان مقدار وارد بخش ديگري مي­شود.

2.       اصل جابجايي نيرو كه انرژي از جزء پرارزش به جزء كم­ارزش انتقال مي­يابد تا زماني كه هر دو ارزش برابر شوند.

انرژي رواني مي­تواند به يكي از دو مسير پيشرفتي – تطبيق و سازگاري با موانع و موقعيت­هاي خارجي- يا بازگشتي – فعال كردن دستمايه ناهشيار – جريان يابد. انرژي رواني، مثل انرژي مادي مجرادار شده و تبديل و تغيير شكل يا به قول يونگ "كاناليزه" مي­شود.

يونگ، معتقد بود كه تجربيات نوين در روان تجمع يافته و توازن آن رابه هم مي­زند. به اين دليل انسان هر از چند گاهي بايد متناوبا عقب­نشيني كرده و از دنيا كناره بگيرد تا دوباره تعادل خود را بازيابد. يكي از روش­هاي پيشنهادي يونگ، گوشه­گيري عبادت­آميز بود. البته از آنجا كه نظام رواني پيوسته در حال دگرگون­شدن است و هرگز تعادل كامل نمي­يابد، بنابراين ثبات تنها به گونه­اي نسبي قابل حصول است

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 11:6 AM  توسط   | 

در سال1957 هنگامي که کارل گوستاو يونگ 82 سال از عمرش مي­گذشت با همکاري منشي شخصي­اش "آنيلا يافه[1]" شروع به نگارش شرح حال خود کرد و نتيجه ان در سال 1961 (سال وفات يونگ) تحت عنوان "خاطرات.خواب.رؤياها وبازتاب انديشه­ها[2]" به چاپ رسيد.

کارل گوستاو يونگ که به ياد نام پدربزرگ برجسته اش که استاد علوم پزشکي در دانشگاه بازل بود-نام­گذاري شده بود. در روز 26 ژوئيه سال 1875 (4مرداد 1254 هجري شمسي) در دهکده کسويل[3] واقع در ايالت تورگووي[4]، از ايالت هاي آلماني زبان واقع در شمال سوئيس واقع در کناردرياچه کنستانس[5] ونزديک آبشارمعروف راين[6]درخانواده­اي روحاني چشم به جهان گشود.

پدرش ژان پل آشيل يونگ[7]، کشيش پروتستان وتحصيل کرده بود که بضاعت چنداني نداشت و آشکارا ايمانش را ازدست داده واغلب بدخلق وتندمزاج بود.مادرش ازاختلالات هيجاني رنج مي­برد و رفتاري متلون وغيرقابل پيش­بيني داشت: دريک لحظه ازکدبانويي خوشحال به ديوي جادوگرتغييرحالت مي­داد که زيرلب حرف­هاي بي­ربط مي­زد.

يونگ در سال هاي اوليه زندگي يادگرفت به پدرومادرش اطمينان نکند واين رابه دنياي خارج نيزگسترش داد. پدرش مانند دوعمووشش دايي وي، ازکشيشان اصلاح طلب (پروتستان) سوئيسي بود.يونگ دردوران کودکي، به لحاظ آنکه خواهرشي9 سال از او کوچکتر بود، به تنهايي بازي مي­کرد. به علت همين ابتلاءمادرش به اختلال عصبي، يونگ اکثراوقات به اودسترسي نداشت و با پدر تندخوي خويش نيز به سختي مي­توانست ارتباط نزديکي داشته باشد.

زماني که يونگ بيش از شش ماه نداشت، پدرش براي انجام ماموريتي، به کليسايي در لوفان[8] –دهکده کوچکي واقع در کناره رود راين- منتقل گرديد. در آنجا بود که مادر يونگ –احتمالا به دليل مشکلات زناشويي- به اختلالات عصبي دچار شد، تا آنجا که مجبور شدند براي چندين ماه او را بستري کرده و سرپرستي کارل کوچک را به يک عمه پير ونديمه فاميلي سپردند. در آنجا بود که عمه يونگ براي اولين بار مناظر مهيب، شکوهمند و پر عظمت آلپ[9] را از فراز قلمروي کشيشان به او نشان داد.کوهستان هاي آلپ، طوري کارل را شيفته خود نمود که او پافشاري مي­کرد فورا آنها را از نزديک ببيند؛ لکن عمه او موفق شد که او را ترغيب کند تا مدتي اين سفر را به عقب بياندازد. کوه ها، درياچه ها، و رودخانه ها؛ هميشه مسکن و ماواي طبيعي کودکان سوئيس بوده و هست. يونگ يک بار اظهار کرد؛ "بدون آب هيچ کس قادر به زندگي کردن نخواهد بود." و بعدها عليرغم توسعه وترقي فوق­العاده خرد و روشنفکريش هميشه خود را به طبيعت نزديک نگه مي­داشت.

همچنين مرگ هم براي او موضوع نا­آشنايي نبود. اغلب اتفاق مي­افتاد که ماهيگيران محلي در آبشارهاي سرکش کشته مي­شدند و يونگ مراسم تدفين را به وضوح به خاطر مي­آورد­؛ جعبه­اي بزرگ و سياه در کنار حفره­اي عميق و سپس آيين­هايي که توسط روحانيون رهبري مي­شد. روحانيوني پوشيده در البسه سياه با کلاه­هاي سياه بلند، چهره­هايي تيره و محزون و سرد.

غير از پدرش هشت تن ديگر تز عمو­ها ودايي­هايش نيز، کشيش بودند و به اين ترتيب يونگ که پسر­بچه­اي بيش نبود،اوقات بسياري را در جوار مردان سيه­جامه، خشک و با­وقار مي­گذراندو تا سالين دراز منظره اين­گونه مردان در روح اين پسر جوان توليد وحشت و هراس مي­کرد.

کليساي محلي بعدي و نيز آخرين ناحيه­اي که خانواده يونگ به آنجا عزيمت کرد، دهکده­اي در جوار رودويز[10] –که کلاين­هونينگن[11]- نام داشت.

يک بار سد محلي فرو­ريخت و در نتيجه سيل حاصله، چهارده­نفر کشته شدند. پس از آنکه سيل فروکش کرد، يونگ حادثه­جو که حالا شش­ساله بود، براي بازديد و بررسي خرابي­ها به محل حادثه شتافت و در آنجا با جسد مردي روبرو شد که تا نيمه بدنش در شن و ماسه فرو­ريخته بود. در يک موقعيت ديگر، او طريقه کشتن و قصابي­کردن يک خوک را مشاهده کرد، اين تجربيات به­غايت از نظر او هيجان­انگيز بود­ ولي موجب حيرت مادر او شدکه تصور مي­کرد علاقه­نشان­دادن به اين­گونه مسائل و حوادث وحشت­آور و بيمار­گونه براي بچه­هاي به سن او نادرست است.

خود يونگ هم زماني که هنوز پسرکي بيش نبود، چندين­­بار به مرگ نزديک شد. يک ­بار سرش شکست و خونريزي شکاف سر همه سطح پله­هاي کليسا را خوني کرد. بارديگرهم به سرحد مرگ نزديک شد و آنزماني بود که هنگام عبور از روي پلي برروي "رودخانه­ يانگ" سقوط کرد و درآخرين لحظه توسط نديمه فاميلي­شان از مرگ نجات پيدا کرد.

از آنجا که خواهر کوچک وي تا زماني که يونگ نه ساله شد به دنيا نيامده بود، او اغلب با خودش بازي مي­کرد،و ساعتها را صرف اختراع و ابداع­­­هاي مختلف براي خودش مي­کرد تا بالاخره لحظه­اي فرارسيد که تمامي آنها را ترک نمود تا بتواند به بازي­هاي طرح­شده و پيچيده توسط خودش بپردازد. او به هيچ­وجه تاب تحمل انتقادديگران نگاه­هاي غريبه را نداشت و بسيار آزرده مي­شد، اگر کسي هنگتم بازي مزاحم يونگ مي­شد. يونگ هيچ علاقه­اي به طفل تازه متولد شده نشان نمي­داد، وجود او را کاملا ناديده مي­گرفت و به پرداختن به بازي­هاي موردعلاقه­اش ادامه مي­داد. يونگ اساسا شخصيتي درون­گرا داشت وتا پايان عمرش نيز اين خصيصه را حفظ نمود.

ازدواج والدين يونگ از ابتدا داراي مشکلاتي همراه بود و او به­اين مسئله از همان دوران طفوليت واقف بود و از اين­که پدر و مادرش در دو اتاق خواب جداگانه مي­خوابيدند تعجب مي­کرد،يونگ از ابتدا شريک اتاق خواب پدر بود. او به خاطر مي­آورد که مادرش شب­ها صداهاي عجيب­و­غريب و از نظر او اسرارآميزي درمي­آورد و اين صداها او را ناراحت و آشفته مي­کرد و باعث مي_شد که غالبا خواب­هاي وحشتناکي ببيند.

در يکي از اين خواب­ها ديد که شبحي از اتاق مادرش خارج شد، آنگاه سر شبح از بدن جدا شده، در هوا شناور ماند و سپس سر ديگري بر بدن پديدار گرديد و مجددا آن سرهم به همان شکل به پرواز درآمد.

پدر يونگ اغلب اوقات عصباني و بدخلق بود و کنارآمدن با بسيار دشوار بود. مادر او از اختلالات هيجاني و افسردگي رنج مي­برد، وقتي که وضعيت به مرحله­اي رسيد که از قدرت تحمل وي خارج شد، او به اتاق زير شيرواني منزل­شان پناه برد. در اين اتاقک يونگ همدم و همراهي داشت که او را دلداري و تسلي مي­داد. اين همدم، مجسمه­اي بود که از يک تکه چوب تراشيده بود. اين پيکره براي او ساعت­هاي بي­پايان از تشريفات و مراسم آييني فراهم مي­آورد. معاهده و ميثاق­هايي محرمانه و تومارها و کتيبه­هايي تهذيب­شده نيز همراه مجسمه در اتاقک پنهان بود. يونگ،به بحث­هايي بسيار طولاني به مجسمه مي­پرداخت، تمام موضوعات سري و محرمانه و دروني­ترين افکار خود را براي اين مجسمه در ميان مي­گذاشت.ي

هنگامي که يونگ يازده­ساله شد، او را از مدرسه محقر دهکده به دبستان بزرگي در شهر بازل[12] انتقال دادند که در آنجا با بزرگ­زادگان اشرافي همکلاس شد که به شدت به آنها حسادت مي­ورزيد و در آنجا بود که براي اولين­بار احساس شفقت و دلسوزي تازه­اي نسبت به پدرش پيدا کرد که تا بدان زمان اين احساس برايش ناشناخته بود.تا آن موقع هيچ درک نکرده­بود که پدرش تا چه حد فقير بوده­است.

کارل که نزد پدر زبان لاتين را آموخت، در مدرسه از اين مزيت سرافراز بود، ليکن با مشاهده وضع فقيرانه خود نسبت به همکلاسانش به مرور از مدرسه خسته شد و چون دروس رياضي را خوب نمي­فهميد و به نقاشي و ورزش علاقه­اي نداشت و دروس ديني را چون بيشتر به نشخوار خرافات و معجزات بي­هدف مي­پرداختند، برايش ملالآور وکسالت­بار بود. به تدريج دچار حملات صرع­مانند شد و ترک­تحصيل کردو در اين مدت به مطالعات مورد علاقه­اش و کاوش در طبيعت پرداخت. والدين يونگ به پزشکي يونگ را نشان دادند ولي نتوانستند بيماري­اش را تشخيص دهند. يک روز يونگ تصادفا صداي پدرش را شنيد که به يکي از د.ستانش که سلامتي يونگ را جويا شده بود مي­گفت: "ديگر هيچ يک از دکترها نمي­دانند که ناراحتي او چيست؟ بسيار اسفناک خواهد بود اگر او معالجه­شدني نباشد. من همان مقدار پول ناچيزي را هم که داشتم براي معالجه او خرج کردم و حالا نمي­دانم که چه بر سر اين پسرک خواهد آمد، اگر حتي قادر به کسب درآمد کافي براي تامين امور زندگي خود نباشد." اين حرف­ها همچون صاعقه­اي کارل را گرفت و او را متوجه حقيقت تلخي نمود. از همان لحظه بيماري يونگ ناپديد شد و ديگر هرگز بازنگشت. يونگ پس از شش ماه دوباره با جديت تمام به ذبستان برگشت و از همان دوران طفوليت يونگ در خواب روياهايي مي­ديد و تجربيات واحساساتي که جرأت نمي­کرد، به هيچ­کس بگويد، به ويژه سؤالات مربوط به مذهب و تابو بودند. او در دوران کودکي وجوانيينيز در اين نبرد اصرار داشت و از لابه­لاي کتاب­هاي مختلفي که مطالعه مي­کرد، نمي­توانست جواب سؤالاتس را پيدا کند. زماني که اين شيفتگي و اشتغال فکري برايش خسته­کننده شد، به شعر، نمايشنامه و تاريخ روي­آورد.

از سن 16 سالگي مسائل مذهبي و معماهاي غيرقابل حل آن، به مرور جاي خود را به علايق ديگر دادند؛ به خصوص فلسفه، ابتدا افکار فيلسوفان يوناني توجه­ يونگ را به خود جلب کرد. لکن بعدها شوپنهاور[13] به­دليل آنکه جرأت اقرار به جنبه­هاي ناخوشايند مخفي انسانيت را داشت، فيلسوف محبوب او شد. در­طي اين دوره از شخصي کم­حرف و بدگملن به موجودي مهاجم و پرحرف تبديل شد.

نکته مهمي که بايد بدان توجه داشت اين است که روابط پدر و مادر و محيط خانوادگي و تربيتي يونگ به­گونه­اي بوده است که از اوان کودکي، اندک­اندک، زمينه تعلق خاطر به زندگي دروني و مکاشفه­اي و امور شهودي[14] در وي شکل گرفت. هرگاه يونگ از تندخويي­هاي پدر آزرده­خاطر مي­شد يا از تندرستي آسيب­پزير مادر رنج مي­برد، به آدمک سنگي کوچکي که آن را مخفيانه نگه­داري مي­کرد، پناه مي­برد و ساعت­ها با آن راز و نياز مي­کرد. اين آدمک، محرم دنياي دروني او بود.

بعد از اتمام تحصيلات دوره دبيرستان يونگ براي ورود به دانشگاه به چهار رشته علاقه داشت: علوم، تاريخ، فلسفه و باستان­شناسي. باستان­شناسي را از همان ابتدا از فهرست انتخاب­هايش حذف کرد، چون در دانشگاه بازل تدريس نمي­شد و يونگ پشتوانه مالي لازم را براي ورود به دانشگاه ديگري نداشت. تا اين­که شبي در خواب ديد که از زير خاک مشغول جستجوي استخوان­هاي حيوانات ماقبل تاريخ است. همين رؤيا باعث شد تا رشته علوم را انتخاب کند. يونگ در زندگي­نامه­اش مي­نويسد، همه مسائلي که او را از لحاظ علمي مشغول داشته­است، پيشاپيش د ر رؤياهايش آمده­اند و يا بعد از آن در رؤياهايش انعکاس يافته­اند. پس از شروع کلا­ها متوجه شد که چقدر به علم طب علاقهيدارديو قبلا چيزي در وجودش ايجاد مقاومت مي­شد که به فکر اين رشته نيفتد و آن اينکه نمي­خواست دنباله­رو حرفه پدربزرگش باشد و دوست داشت فردي مستقل باشد و مقلد هيچ­کس نباشد.

يک سال پس از ورود يونگ به دانشگاه، پدرش فوت کرد و موقعيت مالي وي به وخامت گراييد ولي خوشبختانه يکي از دايي­هايش به وي کمک مالي کرد تا بتواند به تحصيلاتش ادامه بدهد.

يونگ پس از يک دوره تحصيلي در رشته تشريح و کالبدشکافي، به مقام دستياري دانشکده گمارده شد و در ترم بعدي به تصدي رشته "بافت­شناسي" برگزيده شد. با اين وجود، موفق شد که وقت کافي براي مطالعه فلسفه پيدا کند. در سال سوم تحصيلي او هنوز سعي مي­کرد بفهمد در رشته جراحي تخصص يابد يا در طب داخلي؛ تا بالاخره فکر تخصص پيدا کردن در رشته بخصوصي را از سرش بيرون کرد؛ زيرا که چنين کاري مستلزم آموزش اضافي و پول بيشتري بود که او به حال در اختيار نداشت.

در طول تعطيلات تابستاني سال بعد، چندين حادثه اسرارآميز و سحرانگيز را تجربه کرد که تأثير زيادي در انتخاب شغل آينده يونگ داشت. خواب، رؤياها، تخيلات و پديده­هاي ماورالطبيعي، هميشه نقش مهمي در زندگي يونگ ايفا مي­کردند.

 نخستين واقعه اسرارآميز روزي اتفاق افتاد که در اتاقش مشغول مطالعه بود .ناگهان صداي بسيار بلندي که شبيه صداي تپانچه بود، به گوشش رسيد.او فورا به اتاقي رفت که مادرش در فاصله سه قدمي يک ميز حجيم نهار خوري نشسته بود. ميز از مرکز تا لبه­اش شکاف برداشته بود. اين شکاف که چوب ضخيم و سخت ميز را باز کرده بود، در امتداد هيچ درز يا خط اتصالي قرار نداشت. اين پيشامد يونگ را گيج و پريشان نمود. تجربه دوم در يک روز عصر، رخ داد. اين­بار،کارد بزرگ نان بري که در زنبيل نان قرارداشت، طوري خرد شده بود که به قطعات کوچکي تبديل شده بود. يونگ تکه­ها را به نزد يک کاردفروش برد و پس از بازرسي قطعات با تعجب فراوان اظهار داشت که اين چاقو کاملا بدون نقص بوده­است و فولادش هم مطمئنا بي­عيب است حتما يک نفر از روي عمد اين کارد را تکه تکه کرده­است. سال­ها بعد زماني که همسر يونگ شديدا بيمار بود، يونگ آن قطعات را از گاوصندوقش درآورده؛ سفارش داد قطعات را طوري به هم چسباندند که به يک کارد سالم و درست تبديل شد.

مدت کوتاهي پس از اين واقعه، يونگ شروع به حضور در جلسات احضار ارواح و حروف متحرک روي ميز و غيره کرده که يکشنبه­ها در منزل يکي از اقوامش برگزار مي­شد. دلبستگي او به امور پوشيده و مکتومه هرگز تقليل نيافت؛ و حتي براي رساله پزشکي خود، رفتار و وضع دخترکي 15 ساله را که در جلسات اين فاميل نقش رابط[15] را ايفايمي­کرد، مورد تحقيق و برسي قرار داد. اين پديده­هاي سحرآميز، درجلب او به روان­شناسي و روان­درماني بسيار سودمند بودند. ولي اين علاقه با بازگشت به دانشگاه و خواندنيمتن يک کتاب درسي در مورد روان ­پزشکي از کرافت ابينگ[16]براي امتحان تخصص مؤثر بود. در بخش مقدمات اين کتاب جمله­اي تحت عنوان "روان­ پريشي، بيماري شخصيت است" مثل صاعقه­اي يونگ را گرفت و فورا دريافت که روان ­پزشکي رشته­اي است که سرنوشت برايش مقدر نموده است. بدين ترتيب، يونگ در 24 سالگي بالاخره رشته مورد علاقه­اش را که روان ­پزشکي بود، را شناخت. از آنجا که در آن زمان روان ­پزشکي رشته­اي عبث به شمار مي­رفت، اساتيد به يونگ به ديده تحقير مي­نگريستند که چرا رشته خوش آتيه­اي چون پزشکي را فدا کرده است.

يونگ براي آشنايي با دوره تخصصي منتخبش، خودش را به مدت 6 ماه در بيمارستان يوگرهولزلي[17] که در آن زمان يوگربلولر[18]مدير آن بود و به لحاظ معالجات رواني، شهرت جهاني داشت، خود را منزوي کرد.کارش در آنجا مشاهده بيماران و مطالعات وسيع و گسترده در نوشتجات روان­کاوي بود.در صفحه 114 کتاب "خاطرات، رؤياها، بازتاب­ها و انديشه­ها"مي­نويسد: "در آنچه که بر علاقه من حکم­فرمايي مي­کند و در آتش جوابش مي­سوزم، پژوهش در مورد اين سؤال است که واقعا در افکار يک بيمار رواني چه مي­گذرد؟" او نه تنها مطالب بسياري را از بلولر آموخت. در همين زمان بود که در آزمايشگاه پژوهشي[19] خود که در کلينيک بيمارستان يوگرهولزلي بود براي تحقيق بر روي ذهنيات بيماران رواني تأسيس نموده بود، موفق به ابداع آزمون تداعي معاني لغات[20]شد که شامل ارائه نمودن مجموعه­اي از لغات به آزمودني است و با شنيدن هر واژه، اولين کلمه­اي که به ذهنش مي­رسد را بيان کند. اگر شخص در واکنش به کلمه­اي بي­جهت ترديد کند و يا هيجان­هايي از خود بروز دهد، اين نشان­دهنده آن است که آن کلمه با آن چيزي که يونگ "عقده" مي­نامد، برخورد کرده است. اين اطلاعات که در مقالات علمي آمريکا به چاپ رسيد، باعث شهرت يونگ در ايالات متحده شد" و در نتيجه در سال 1909 براي تدريس آزمون تداعي معاني کلمات _ مطالعات مربوط به آن را که با همکاري لودويگ­ بينزوانگر[21] به نتايج قابل توجهي در اين زمينه نايل گردد و در همين سال 1905 مقاله­اي با عنوان "در باب تشخيص واقعيات از لحاظ روان شناختي[22]" را نگاشت _ به دانشگاه کلارک[23]در ماساچوست[24]دعوت شد. چند سالي را هم در پاريس تحت نظر روانکاو بزرگ فرانسوي پيرژانه[25]آموزش ديد.اما زيگموند فرويد بالاترين تأثير را بر افکار يونگ داشت. کتاب "تعبير خواب و رؤيا"[26]اثر فرويد در سال1890 به چاپ رسيد و در سال 1900 که به دست يونگ رسيد آن را بارها مطالعه کرد. او در مورد اين کتاب گفت :"منبع اشراق براي کليه روانکاوان جوان است".

يونگ در سال 1903 با اماراشنباخ[27]ازدواج کرد و اما تا زمان مرگش 1955 در کارهاي يونگ با او همکاري کرد. در سال 1905، در سن 30 سالگي، يونگ تدريس­کننده روانکاوي در دانشگاه زوريخ و طبيب ارشددر کلينيک روانکاوي شد. او همچنين به اداره مطب خصوصيش پرداخت که آنچنان بسطي يافت که وي مجبور به لغو بعضي از قرارملاقات­ها مي­شد. او تا سال 1913 به تدريس روان­شناسي، آسيب­ شناسي رواني[28]­، روانکاوي فرويدي[29]، و روان شناسي بدوي[30]در دانشگاه ادامه داد.

در اين اثنا، يونگ مطالعه نوشته­هاي فرويد را دقيقا دنبال کرده، تعدادي از مقالات خود و اولين کتابش را "روان شناسي جنون جواني"[31] را در سال 1907براي او فرستاد. او در آن کتاب نظريات فرويد را مورد تاييد قرار داده بود، هر چند با قيد احتياط؛ به ويژه در مورد اهميت بيش از حد ضربه روحي - که فرويد معتقد بود آشنايي با مسائل جنسي و جنسيت - به روحيه اطفال مي­زند.

در سال 1907 فرويد از يونگ دعوت کرد تا با او در وين[32] ملاقاتي داشته باشد. به دليل شباهت تفکري که داشتند، در اولين ملاقاتشان که 13 ساعت طول کشيد، کاملا جذب يکديگر شدند و به مدت 16 سال با يکديگر همکاري داشتند. به اصرار فرويد، يونگ به عنوان اولين رئيس و دبير کل انجمن بين­المللي امور روان شناختي[33] منصوب شد. فرويد در نامه­اي که در آن موقع براي يونگ نوشت، وي را به عنوان فرزند بزرگ ووليعهد و جانشين خود برگزيد، و از آنجا که يونگ از کودکي، موجودي مستقل و شخصي خود کفا بود، دوست نداشت که مريد، پسر بزرگ، جانشين و يا وليعهد کسي باشد، او مي­خواست راه فکري خود را طي کند، و از طرف ديگر، نسبت به نظريات فرويد، بخصوص تعصب ختص او بر روي مفهوم جنسي و اينکه ليبيدو[34] را صرفا در مفهوم جنسي آن پنداشت، در نظرگاه يونگ، سکس[35] و جنسيت فقط يک کانال و منفذ هدايت ليبيدو مي­باشد. چنين نگرشي از مفهوم ليبيدو بود که سرمنشأ جدايي او از فرويد شد. باعث شد تا سرانجام تصميم خود را بگيرد و در سال 1912 در کتابي تحت عنوان "روان شناسي ناخودآگاه[36]" نقادي­هاي خود از فرويد را منتشر کرد و در سال 1913 فرويد به يونگ گفت که بايد در همين جا دوستي ما پايان برسد.

بعد از جدايي از فرويد، يونگ خواستگاه محکم خود را از دست داد. شب­ها رؤياهاي نمادين و مرموز و در ساعات بيداري، منظره­هي هراس­آوري را مي­ديد. براي نمونه در يکي از اين مناظر: "ديدم، سيلي عظيم سرزمين­هاي شمالي و پست ميان درياي شمال و سلسله جبال آلپ را فراگرفته است. وقتي سيل به سوئيس رسيد ديدم کوه­ها بلند و بلندتر شدند تا کشور ما را حمايت کنند...امواج نيرومند گل­آلوده، پاره­هاي تمدن و اجساد مغروق بيشمار ديدم، سپس سراسر دنيا به خون تبديل شد. " (خاطرات، رؤياها و انديشه­ها، ص183)، از آنجا که جنگ جهاني اول سال بعد آغاز شد، وي معتقد بود که اين منظره حامل پيامي مرتبط با رويدادهاي بسيارفراترازشخص وي مي­باشد.

يونگ احساس مي­کرد در آستانه روان پريشي است، با اين وجود تصميم گرفت به ناخودآگاه وبه آنچه از درون مي­جوشد واز داخل او را مي­خوانند، تسليم شود. اين تنها فرصت براي دانستن بود، بدين ترتيب اوراهي سفر ترسناک دروني شد، به طوري که گاهي احساس مي­کرد که به ژرفاهاي پايين و پايين تر پيشرفته است و در هربخش روا ن خود، نمادها و تصاوير باستاني را مشاهده مي­کرد وبا شياطين، ارواح شگفت از گذشته تاريخي دور تماس­ پيدا مي­کرد. البته، خانواده و حرفه او به صورت پايگاه­هاي پشتيباني دردنياي بيرون برايش بودند و گرنه به طور کامل در دنياي درونش غرق مي­شد.

به تدريج بعد از 4 سال، به دنبال هدف کاوش دروني خود را آغاز کرد و شروع به ترسيم شکل­هاي هندسي که به صورت نمادهاي متشکل از دايره­ها و مربع­هايي که آنها را "ماندالا[37]" ناميد.اين تصاوير نماينده نوعي وحدت بنيادي يا تماميت و راهي به سوي مرکز وجود او بود برحسب گفته خود يونگ : "بايد خود را به اين جهان مي­سپردم، بي آنکه بدانم مرا کجا مي­برد. به هر حال ترسيم ماندالاها را آغاز کردم و ديدم همه چيز، همه راه­هايي که دنبال کرده بودم، همه گام­هايي که برداشته بودم، به يک نقطه بازمي­گردد ،به نقطه مياني. برايم روشنتر شد کهيماندالا مرکز است، نماينده همه راه­ها ست،يراه رسيدن به مرکز است، راه رسيدن به تفرد است (خاطرات، رؤياها و انذيشه­ها، ص203).

بدين ترتيب يونگ دريافت وقفه­اي که پس از گسستن از رابطه با فرويد حس کرده است، در واقع يک سفر دروني ضروري بوده که منجر به وحدت و يکپارچگي روان شده است. ليكن اين مطلب 8 سال بعد، زماني كه وي يك ماندالاي چيني­نما را در خواب ديد و سال بعد كتابي را در فلسفه چيني مطالعه كرد كه ماندالا را به عنوان تظاهر يگانگي زندگي مورد بحث قرار داد، تأييد گرديد؛ يونگ به اين نتيجه رسيد كه تجربه او بخشي از جستجوي جهاني و فراگير ناخودآگاه براي تماميت رواني بوده است.يونگ اكتشاف ناخودآگاه و غارهاي آن را كانون پژوهش­هاي خود را براي باقي زندگيش ساخت و براي تكميل آن و آگاهي بيشتر از سلوك دروني به نقاط گونان جهان مسافرت كرد تا فرايندهاي رواني را در اقوام آفريقاي شمالي[38] و سپس بين سرخپوستان پوئبلو[39] در آريزونا[40] ونيومكزيك[41] گذرانيد. وي مطالب بسيار باارزشي از مشرق زمين و نيز در تماس با محققين فرهنگ مشرق آموخت. همكاري با ريچارد ويلهلم[42] و انتشار كتاب "راز گل زرين"[43] به قلم هر دو آنهاو نيز يونگ را به سمت "كيمياگري"[44] كشاند موضوعي كه يونگ با اشتياقي شديد، براي سال­ها وقت خود را وقف آن نمود، و برجسته­ترين مأخذ معتبر دراين بحث غيرعادي را پديد آورد ويبعدها در سال 1944يكتابي در همين زمينه با عنوان "روان شناسي و كيمياگري"[45]را نوشت. با همكارييزيمر[46] هند شناس آلماني آخرين اثر او با عنوان "راهي به سوي معرفت خويشتن"[47] را در سال 1944 تنفيح كرد. با كارل كرني[48] افسانه شناس آلماني همكاري داشت كه نتيجه آن دو مقاله "نوباوه الهي"[49] و "دوشيزه الهي"[50] بود كه ترجمه انگليسي ان در يك جلد به نام "مقاله­هايي در باب دانشي به نام افسانه شناسي"[51] انتشار يافت.

اغلب از يونگ به علت علاقه به مطالعه در رشته­هايي كه از نظر علمي مشكوك به نظر مي­آمد، انتقاد شده است.رشته­هايي چون كيمياگري، نجوم[52] ، فالگيري[53]، مبحث ارتباط افكار[54]، روشن بيني[55](بصيرت)، يوگا[56]، اعتقاد به عالم ارواح[57]، واسطه فكري و جلسات احضار روح[58]، طالع بيني[59]، بشقاب­هاي پرنده[60]، سمبل­هاي مذهبي،[61] رؤيت كردن و خواب­ها[62] و غيره. البته اين­گونه انتقادات قابل توجيه نيستند، به اين دليل كه رويكرد يونگ به آن موضوعات به عنوان يك روان شناس بوده است و سؤال اساسي او اين بود كه اين گونه مطالب چه چيزي را درباره ذهن بشر فاش ميكردند،بخصوص آن سطحي از ذهن بشر كه يونگ آن را ناخودآگاه مي­ناميد.

درسال 1944 كرسي روان شناسي ويژه­اي در دانشگاه بازل به دست آورد ولي به علت بيماري قلبي پس از يك سال به اجبار از آن كناره گرفت. از آن به بعد در سال 1948ييك مؤسسه آموزشي روان شناسي تحليلي[63] در زوريخ به نام انستيتوي ك. گ. يونگ[64] بنا كرد و مشابه آن در لندن و سانفرانسيسكو وجود دارد كه در آن روش درماني او آموخته و به كار گرفته مي­شود.ييييدانشجوياني از كشورهاي بسيار، تحت نظر اين مؤسسه و دانشكده ممتازش تحصيل مي­كنند. سي.اي.مه­ير[65] كه به او به چشم جانشين يونگ نگاه مي­كنند، پرفسور اين مؤسسه آموزش عالي معروف است و كلينيك و آزمايشگاه تحقيقاتي ويژه­اي دارد. مجامع بين المللي نيز، علاوه بر سازمان­هاي ناحيه­اي يا منطقه­اي، كه روان شناسي تحليلي را ترويج مي­كنند، برمبناي روان شناسي تحليلي وجود دارند. هر چند كه از شيوه روان شناسي يونگ توسط دانشگاه­ها، به وسعت روان شناسي فرويد برداشت نشده، معذالك نشانه­هايي وجود دارد كه دانشجويان فرهنگستان روان شناسي[66]در ايالات متحده توجه بيشتر به يونگ را آغاز نموده­اند. دانشجويان دانشگاه­ها نيز به طور حتم به يونگ علاقمند بوده و كتاب­هايش را به گونه­اي نامحدود مطالعه مي­كنند.

يونگ نتايج خود را در باب افراد سالم و بيماران رواني و اسطوره­ها و داستان­ها و رفتار و باورهاي ديني اقوام مختلف را منتشر كرده است. او به ظاهر بسنده نكرد و زوايا و ژرفاي پنهان فردي و گروهي انسان­ها را كاويد. در دهيسال پايان عمرش تأكيد ويژه­اي داشت كه روان شناسي بايد به دين و ماورا لطبيعي توجه خاص داشته و رموز و ظرايفي را كه از هزاران سال پيش جزء مناسك ديني بوده است و خواب­هاي انسان­هاي امروزي را نيز از نظر مضامين ديني آنها مورد تعبير وتفسير قرار مي­دهد.

بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه علاوه بر مشاهدات يونگ از اتاق مشاوره­اش، و نيز اطلاعات وسيعي كه از سفرهايش آموخته بود؛ و نيز گذشته از دانش بيكرانش در زمينه علوم اساطيري، مذهب، كيمياگري، پديدارهاي اجتماعي[67]و موضوعات مكتومه و اسرارآميزكه در 19 مجلد به چاپ رسيده؛ نبايد خودكاوي[68] وي كه در تمامي عمر خود بدان مشغول بوده را از نظر دور داشت؛ همانطور كه قبلا اشاره شد يونگ حتي هنگامي كه كودكي بيش نبود، موجودي درون­نگر بوده است.يونگ شخصي فوق­العاده آزادي­خواه[69] و طرفدار مردم­سالاري[70] بود، بدون اينكه ذره­اي تكبر و خودبزرگ­بيني داشته باشد.يونگ سرانجام در سال 1961 در كنار درياچه زوريخ چشم از جهان فروبست، ليكن چشمان انسان را بر رازهاي نهفته­اي از روان گشود و هرآنكس كه در درياي گسترده و ژرف كشفيات او فرو رود مطمئنا جواهري گرانبها حواهد يافت.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 11:4 AM  توسط   | 


 
 

011193.jpg

تصوير بشر متمدن، چگونه تصويري است؟ مشكلاتش از كجا ناشي مي شود؟ و مصونيت او در برابر حوادث چگونه است؟
در اين مقوله، شايد گفتار ما، طنين شادمانه يي نداشته باشد، ولي سعي بر اين است كه تحليل مثبت و اميدواركننده يي از وقايع ناگوار زندگي داشته باشيم و تصويري ارايه دهيم از ذهنيات انسان و عواملي كه حاكم بر سرنوشت اوست و تغيير آن موجب تغيير و دگرگوني روان و اراده او مي شود. به اين اميد كه اين بررسي، راهگشاي فكري ما، دراين نتيجه گيري باشد كه «اين پديده عالم خلقت» كه انسانش نام نهاده اند، چگونه مي تواند، مكان و مقام واقعي خودش را دريافته و معني زندگي و هدفش را از زنده بودن پيدا كند.
مي دانيم كه بشر در طي زندگي خود، با حوادث گوناگوني، روبرو مي شود كه يكي از آن حوادث، جنگ است. يعني تهديد به امنيت فرد و اجتماع و تا زماني كه بشر به جاي منطق، با حربه هاي آتشين، به يكديگر پاسخ مي دهد، نمي توانيم، از زندگي سخن بگوييم. بلكه سخن از فريادهاي بي صداي هزاران تن از مردم هيروشيما و ناكازاكي ژاپن است كه با بمب اتمي به زندگيشان، خاتمه داده شد. يا آنان كه، در جنگ دوم، در سه اردوگاه آلمان نازي، در كوره هاي آدم سوزي، سوزانده شدند.
ديروز، جنگ ويتنام و بوسني وهرزگوين كه ضايعاتش هنوز ادامه دارد و يا جنگ تحميلي خودمان با كشور عراق و امروز رزمندگان فلسطيني را مي بينيم كه هنوز هم زير گلوله و لگد سربازان اسراييلي هستند و يا مي ديديم، كشتار مسلمانان را از اقيانوس اطلس تا اقيانوس آرام، از تونس در غرب آفريقا تا فيليپين در شرق آسيا. در اينجا، جا دارد، كلام دكتر ويكتور فرانكل «V.Frankel» روانپزشك عارف اتريشي را يادآور شويم كه معتقد است: «زندگي شايسته نگهداري است، حتي در سخت ترين شرايط»
اما ما، همه روزه، از رسانه هاي گروهي مي شنويم و مي بينيم كه چگونه، انسانها با خشونت مفرط، زندگي را از هم مي گيرند و ديدگاه جسورانه نيچه را القا مي كنند كه مي گويد: «حق با كسي است كه زورش بيشتر است»
امريكاي سياستمدار و سرمايه دار، ماجراي توسعه و تشكيل يك امپراتوري بزرگ را تدارك مي بيند، كه بطور مستقيم، به استثمار بشر منجر مي شود و بيشتر جامعه هاي ضربه خورده جهان سوم، سعي بر اين دارند، تا در مقابل چنين امپراتوري، قد علم كرده و با هدف يك نيروي متشكل مذهبي، زمينه يي فراهم كنند كه نويد تغيير وضعيت را بدهد. اينجاست كه بحران هويت، خود را نشان مي دهد و زندگي مبارزه يي مي شود، بين بايدها ونبايدها كه جنگ بين اين بايدها و نبايدها تمام شدني نيست و تا زماني كه بشر متمدن، چنين تصويري دارد، پس تا كره خاكي بر قرار است، بي عدالتيها هم هست و هرگز توازن قدرت و ثروت برقرار نخواهد شد.
حال مي پرسيم، اين همه از هم گسيختگي و سرگشتگي كه وخامت بقاي بشريت را باعث شده است، از كجا سرچشمه مي گيرد و راه چاره چيست؟
يونگ «Jung» روانشناس عارف سوئيسي مي گويد: مسلماً راه چاره عقل نمي تواند باشد، چرا كه عقل، سبب ساز پيشرفت تكنولوژي و تمدني شده است كه خود علت اصلي اين انهدام به حساب مي آيد. تا آنجا كه او با نگراني اظهار داشته است:«به همان نسبت كه به فهم و علم بشر افزوده شده است، به همان اندازه از جنبه انساني عاري گشته است.»و ادامه مي دهد: «وقتي به ابزار آدمي بر باددهنده كه به وسيله قدرتهاي بزرگ، روي هم انباشته شده است فكر مي كنم، از اندوه و وحشت لبريز مي شوم.
او از انسان غربي و تمدن او، بشدت انتقاد مي كند و معتقد است، انسان غربي، انساني است كه انسانيتش و شناختش، از عظمت وجودش، پايمال ساخته هاي تكنولوژي دستهاي خودش شد و همه چيز را صرفاً، با عقل محدود خود بررسي كرد و از اين حيطه قدمي فراتر نگذاشت، تا به ديدش از جهان وسعت بخشد و به معنويت برسد و از علم كه تراوشات عقل ناتوانش بود ياري گرفت، ا بر طبيعت غلبه كند. بشري كه هنوز نتوانسته است از ازدياد جمعيت روي كره زمين جلوگيري كند و هنوز جهت برتري بر ديگري به نزاع و جنگ مي پردازد، چطور مي تواند ادعا كند كه بر طبيعت غلبه كرده است. او تنها آموخته است كه اختراعات خود را كه ديگر از كنترل خودش هم خارج است، به منظور دفاع و حفظ بقاي خود به كار برد. او شيري است سرگردان كه از نظر علمي ثابت شده است كه تنها مقدار محدودي از مغز بشر فعال است. بنابر اين علم كه ساخته و پرداخته اين مغز محدود است. مظهر تكامل عقل نيست. همچنانكه مظهر تكامل خود انسان هم نيست.
عبور از مرزهاي علم و گذشتن از مراحل تكامل و دستيابي به فرآيند آن چيزيست برتر از علم كه بشر امروزي با آن سروكاري ندارد.روانشناسان معتقدند كه مركز انديشه و انرژي تنها مغز نيست. بلكه مراكز ۷گانه يي در بدن وجود دارد كه مورد توجه علم واقع شده و علم نتوانسته است آن را رد كند.
يونگ به تكنيك غرب ارج مي نهد، در صورتي كه اين تكنيك بتواند راهي جهت نيل به هدف بالاتري باشد كه آن«كمال انساني» است.
به قول آرتورسي كلارك:«اگر در عقل متوقف شويم، هرگز نمي توانيم به اهداف بالاتري برسيم.»
و يونگ مي گويد:«واقعيت تلخ اين است كه مشكلات بشر امروزي، مشكلات اخلاقي اوست و پاسخ دادن به آن از راه ذخيره سازي سلاحهاي هسته يي و رقابتهاي اقتصادي بي فايده است.»
عيناً همين كلام را ويلي برانت آورده است:«آنچه به بشر مصونيت رواني مي دهد، ذخيره سازي هرچه بيشتر سلاحهاي هسته يي نيست، بلكه يك مسأله اخلاقي و رواني است.»
راه چاره چيست؟
به نظر يونگ: اصلاح بايد از فرد و از درون شروع شود و اين تنها راه نجات حيات و هويت انساني است تا از خطر اضمحلالي كه در كمين اوست رهايي يابد تا ديگر مجبور نباشيم با نگراني بيان كنيم.
«بقاي ما هنوز يك مسأله است»
منابع:
۱ـ كتاب انسان در جست وجوي معنا نوشته دكتر ويكتور فرانكل اتريشي. ۲ـ كتب روانشناسي دكتر كارل گوستاو يونگ سوئيسي. ۳ـ كتاب جهان مسلح و جهان گرسنه نوشته ويلي برانت آلماني. ۴ـ برداشتهاي شخصي خود.
+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 10:53 AM  توسط   | 

 

* کتابی که هفته گذشته خوندم و می خواستم بهتون معرفی کنم یه خورده (نه بابا دروغ چرا خیلی) پیچیده است. بار اول که خوندم فکر کردم یه چیزایی فهمیدم والان هم بار دومه و هنوز فصل 1 هستم و دارم گیج می زنم!  حالا خوبه توی مقدمه نوشته که از نویسنده خواستند کتابی برای عامه مردم بنویسه و از زبان پیچیده اش استفاده نکنه، این که عام نویسیش بود وای به حال زبان تخصصیش!

 

اما کتاب، انسان و سمبولهایش اثر روانشناس برجسته سوئیسی کارل گوستاو یونگ که با همکاری چند تن از همکارانش نوشته و توسط دکتر محمود سلطانی ترجمه شده و به قیمت 4800 تومان عرضه شده.

 

برای اینکه نسبت به یونگ کمی بیشتر اشنائی پیدا کنم و کمی درک زبان نوشتاریش برام سهل بشه و یه خورده بیشتر حالیم بشه از کتابهای  "روانشناسی شخصیت دکتر دوان شولتز" ، "نظریه های شخصیت دکتر علی اکبر سیاسی" ، "روانشناسی کمال نوشته دوان شولتز" و "نظریه های مشاوره شیلینگ" کمی زندگینامه خوانی کردم!

 

شاید این جمله بتونه شخصیت گنگ و پیچیده یونگ رو کمی برامون روش کنه "زندگی من داستان تحقق بخشیدن به ناهشیار است. همه چیز در ناهشیار، ابزار بیرونی را می جوید و شخصیت نیز می خواهد از شرایط ناهشیار خود تکامل یابد."

 

همونطور که می دونید شخصیت فرد توسط زیگموند فروید به سه بخش خوداگاه، نیمه خوداگاه و ناخواداگاه تقسیم شد، این تقسیم بندی فروید انقلابی در روانشناسی که هنوز وجهه قابل قبولی در بین علوم نداشت پدید آورد. فروید این تقسیم بندی رو به کوه یخی تشبیه کرد که در اب قرار داره. بدین صورت که قسمتی که در بیرون اب قرار داره رو به خوداگاه ، مرز بین کوه و اب رو به نیمه خوداگاه و بالاخره قسمت اعظم (10/9) رو که درون اب قرار داره به ناخواداگاه تشبیه کرد. این تقسیم بندی بعدها توسط خیلی از روانشناسان و حتی شاگردان فروید رد و یا تعدیل شد و اکثرا به تاثیر کم ناخوداگاه بر ذهن و اعمال ادمی اشاره و تاکید داشتند. ولی تنها یکی از همدوره ای های فروید بود که حتی بیشتر از فروید به تاثیر ناخواداگاه بر انسان اشاره داشت و اون کسی نبود جز کارل گوستاو یونگ.

 

یونگ تقسیم بندی جدیدی به وجود اورد. هشیار، ناهشیار شخصی و حیرت اورترین و بحث انگیزترین دستاورش به اسم ناهشیار جمعی!

بدین معنی که بعضی از تجربیات انسانهای پیشین به نسلهای اینده منتقل می شه. تجربه های همگانی که توسط هر نسل بدون تغییر تکرار شده اند. بنابراین از نظر یونگ شخصیت هر فرد نه تنها به گذشته ربط داره بلکه به تاریخ نوع انسان هم ربط داره! این تجربه های باستانی موجود در ناهشیار جمعی به وسیله موضوعات یا الگوهای تکراری اشکار می شوند که یونگ انها را "ارکی تایپ" نامید به عنوان مثال الگوهایی مثل "مادر" ، "تولد" ، "خدا" ، "قهرمان" ، "موجود اهریمنی" و ... این الگوها که در روان ما تثبیت شده اند در روئاها و خیالپردازیهای ما اشکار می شوند!

 

حاال این همه مقدمه پردازی کردم تا برسم به این کتاب عجیب که در مورد الگوهای باستانی و تفسیر خوابهاییه که می بینیم.  البته نه به معنی عام تفسیر خواب، تفسیر خوابها در این کتاب عموما به شخصیت خود فرد برمی گرده و نقاط ضعف و قوتش رو مشخص می کنه، چون یونگ معتقد بود که خواب یک پدیده ی عادی روانی است که در ان واکنش های ناخواداگاه یا تحریک های خود انگیخته به خوداگاه راه می یابند. پس اگه کمی به این الگوها و نمادهایی که در خوابها می بینیم توجه کنیم راحتتر و بهتر می تونیم شخصیت خودمون رو تجزیه و تحلیل کنیم.

مثلا یونگ در دوران انتخاب رشته تحصیلی برای دانشگاه چندین بار خواب می بینه که استخوانهای جانوران پیش از تاریخ رو از زیر خاک بیرون می کشه و با تعبیر این رویا به سمت رشته های علوم و طبیعیات می ره و خواب دیگه ای که در مورد کنکاش در غار عظیمی که که در زیرزمین خونه اشون بود اون رو به سمت بررسی شخصیت انسان و ناهشیاری می کشونه.

 

برای من یکی از فصلهای شیرین و قابل هضمش فرایند فردیت بود شاید به خاطر اینکه اکثر بحثهای این فصل شامل انیما (بخش زنامه یک مرد) ، انیموس (بخش مردانه یک زن) ، سایه (بخشهایی از وجودمون که نمی خواهیم باشیم و در نتیجه اونها رو سرکوب می کنیم تا از نظر دیگران خوب باشیم!) توسط استاد خوبم دکتر شیری و کتاب فوق العاده دبی فورد به نام نیمه تاریک وجود توضیح داده شده بود. این نشون می ده که چطور یک زبان ساده می تونه خیلی از مسائل پیچیده رو برای عموم قابل فهم کنه. حالا این یه توضیح اجمالی از این کتاب بود. برای من کتاب جالب در عین حال سختی بود. سعی می کنم با چند بار خوندن بیشتر با این شخصیت استثنائی اشنا بشم. حالا ما شاعر نیستیم ولی با همین زبان غیر شاعریمون سعی کردیم یه خورده بفهمیم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 10:54 AM  توسط   | 

 

 
حميدرضا فرزاد
160842.jpg
اشاره:
در بخش نخست اين مقاله كه روز پيش منتشر شد كارل گوستاو يونگ (Carl Gustav Yung) به عنوان يك روانشناس برجسته سوئيسى و بنيانگذار روانكاوى تحليلى معرفى گرديد. يونگ به عنوان يارو همكار فرويد با نبوغ و خلاقيت خويش جايگاهى برابر با وى در حوزه روانكاوى جديد پيدا كرد.
از جمله فعاليت هاى علمى وى مى توان به مطالعات او درباره آزمون هاى تداعى و يادآورى و كوشش براى طبقه بندى انواع شخصيت ها و شرح و بسط نظريه اى درباره «ناخودآگاه جمعى» اشاره كرد.
يونگ اين نظريه را در پژوهش هايش راجع به فرهنگ و به ويژه دين و اساطير به كار بست.
اما در كنار همه اينها در حوزه فلسفه و دين و به ويژه «عالم خدا» (God's World) كندوكاو مى كرد. به باور وى هر امر فوق بشرى به «عالم خدا» تعلق دارد.
يونگ در پى آن بود كه به گوهرهاى معنوى و دين و حكمت شرقى دست پيدا كند و سعى داشت ژرفاى مذهب عرفانى غنوسى (Gnosticism) مسيحى اوليه و كيمياگرى در قرون وسطاى متأخر را بشناسد.
گروه انديشه

فرآيند فرديت: يونگ از مفهوم رسيدن به تماميت و كمال روح به روند فردشدن يا فرديت (individuation) ياد مى كند. اين روند الگوى نسبتاً قاعده مندى دارد و به تعبيرى كلى مى توان گفت در دو مرحله صورت مى گيرد يكى در نيمه اول زندگى (از نوزادى تا جوانى) و ديگرى در نيمه دوم زندگى ( از ميانسالى تا پيرى).
نيمه اول زندگى با تولد و بلوغ جنسى آغاز مى شود و حدود ۳۵ يا ۴۰ سالگى به پايان مى رسد. نوزاد طبيعتاً هيچ مشكلى ندارد. ادراكاتش پراكنده است. او هيچ حافظه مستمرى ندارد، واجد حس هويت شخصى ناچيزى است و تقريباً كاملاً وابسته به پدرومادرش است. فعاليت كودك بى قاعده و بى نظم و تقريباً يكسره محكوم سائقه ها و خواست هاى زيستى است. به تدريج كه روان رشد مى كند، حافظه قدرت مى گيرد و حس هويت شخصى يعنى «من بودن» پديدار مى شود. شكل گيرى آگاهى و بلوغ كامل جنسى در ادامه رخ مى دهد. فرد در آستانه جوانى از پدرومادرش آگاهانه متمايز مى شود و وارد بعد اجتماعى زندگى اش مى شود. اين دوره ممكن است با موفقيت يا فقدان موفقيت طى شود.
مشخصه نيمه اول زندگى حركت به سمت دنياى بيرونى است اما مشخصه نيمه دوم زندگى حركت در جهت عكس و به سوى دنياى درونى است. در اين دوره دلبستگى ها و دلمشغولى ها و اهداف مادى و دسترس پذيرى مانند كسب پول و مقام اجتماعى و كار و ازدواج و تشكيل خانواده جاى خود را به مجموعه اهداف و خواست ها و نيازهاى متفاوتى مى دهند. اينك پرسشهاى فلسفى و معنوى درباره معناى زندگى و هدف هستى رخ مى نمايند. گاه اين جابه جايى عظيم در زندگى منجر به بحران مى گردد از همين روست كه نزديك شدن به چهل سالگى يكى از نقاط بحران در زندگى انسان به حساب مى آيد. به عقيده يونگ فرديت تقريباً  به طور انحصارى فعاليتى در دوره بلوغ و پختگى است. يونگ در اين خصوص مى نويسد: «براى يك جوان تقريباً  يك گناه يا لااقل يك خطر است كه بيش از حد به خودش مشغول شود اما براى شخصى كه پا به سن مى گذارد اين يك وظيفه و ضرورت است كه توجه جدى به خودش كند. خورشيد پس از آنكه بر دنيا نور افشاند دامن از پرتوافشانى برمى چيند تا خود را روشن كند.»
روانشناسى ودين: گرهارت ور (Gerhard Wehr) در كتابى كه در شرح زندگى و انديشه هاى يونگ نوشته در فصلى به نام روانشناسى به شرح ديدگاههاى يونگ در اين باره مى پردازد. نظر گرهارت ور عمدتاً مثبت است اما كسانى چون مايكل پالمر در كتاب شايان توجه ديدگاه فرويد و يونگ درباره دين و يا مارتين بوبر در كتاب كسوف خدا نقدهاى تندى بر او وارد كردند. لئوالدرز محقق كاتوليك هلندى در اين باره مى نويسد: «كارل گوستاويونگ نظر بسيار مثبت و مساعدترى به دين دارد.
او تصور خدا را يك صورت مثالى و كهن مى داند. يعنى الگويى اصيل و بنيادين در روان انسان كه براى تأمين سلامت انسان بايد مورد توجه و اعتنا قرار گيرد و غفلت از آن به راحتى به انحرافات روانى مى انجامد. به عقيده يونگ انسان غربى دچار خودفريبى و سرگردانى است وقتى گمان مى كند كه ديگر نيازى به خدا و دين ندارد. با وجود اين، يونگ درباره وجود عينى خدا حكم نمى كند. در نزد او دين خادم تعادل روانى انسان است.»
گرهارت ور نيز در كتاب PORTRAIT OF JUNG در اين باره چنين مى گويد: تحقيقات روانشناختى جديد نشان داده كه لازم است به مسائل دينى توجه خاص كرد. حتى زيگموند فرويد كه خودش را يك يهودى مطلقاً  بى خدا مى خواند و حتى در اواخر عمرش بر رد و انكار كامل دين به هر شكل پاى مى فشرد اين واقعيت را بازشناخت كه دين را نبايد يك پندار و توهم پنداشت.
اما در مورد يونگ رابطه ميان روانشناسى و دين از آغاز مثبت است گرچه او هم در اين حوزه تحولاتى را طى كرده است. يونگ البته همدلى چندانى نسبت به تعاليم و آموزه هاى رسمى كليسا ندارد و در جايى تصريح مى كند كه هرچه راجع به عيسى مسيح گفته شده هميشه براى من محل ترديد بود و من هرگز واقعاً  به آنها اعتقاد پيدا نكردم. با اين همه، به تصريح خودش تجربه هايى دينى داشت و در كتابهايش از جمله يادداشتهايى كه درباره زندگى خود گردآورده به شرح آنها مى پردازد.
يونگ در دو كتاب روانشناسى و دين و پاسخ به ايوب به بيان نظرات خود درباره دين و مقولات دينى مى پردازد اما بسنده كردن به اين دو اثر براى رسيدن به تصويرى كامل از نظرات وى در اين باب كافى نيست. او در كتاب نخست به واژه شناسى و ريشه شناسى كلمه دين (Religion) مى پردازد و ضمن اشاره به سخن رودلف اوتو در كتاب مفهوم امر قدسى از اصطلاح مينوى (numinosum) به عنوان عامل يا اثر پويايى كه حاصل فعل اراده انسان نيست بلكه مستقل از اراده است و ذهن انسان را به تسلط خود درمى آورد و بر آن اشراف دارد سخن مى گويد. يونگ دين را يكى از قديم ترين و جهانشمول ترين تجليات روح انسان مى داند و معتقد است كه هيچ نظام روانشناسى كه به ساختار روانى شخصيت انسان مى پردازد نمى تواند اين واقعيت را ناديده بگيرد كه دين فقط يك پديده اجتماعى يا تاريخى نيست بلكه براى خيل عظيمى از انسانها مايه توجه و دلمشغولى و دلبستگى شخصى هم هست.
گرهارت ور سپس به تأكيد يونگ بر خصلت درونى و روانشناختى دين اشاره مى كند و اينكه همين تأكيد اتهام فروغلتيدن در اصالت روانشناسى (psychologism) را متوجه او ساخته است. نمونه اى از اين روش و نگرش يونگ را مى توان در بحث او راجع به شر ديد. يونگ اين مسأله را عمدتا ً در كتاب پاسخ به ايوب (۱۹۵۱) مطرح كرد، كتابى كه مناقشات الهياتى فراوان برانگيخت. به عقيده يونگ پرسونايى كه يهوه (خداى كتاب عهد عتيق) به ايوب نشان مى دهد نقابى از خير وعدل و رحمت والا بر واقعيت درونى اوست كه غيرقابل اعتماد و حسود و ستمگر است. مواجهه يهوه و ايوب از لحاظ روانشناختى براى يهوه اهميت بسيار دارد و نيز براى ايوب. ايوب يهوه را از بعد سايه اى وجودش آگاه مى سازد. در واقع ايوب از اين حيث اخلاقاً بر يهوه برترى دارد به اين معنى كه ايوب با توسل به وجه رحيمانه و مهربان يهوه بيش از خود يهوه از خير وعدل او آگاه است.يهوه نيز ناچار است تفوق اخلاقى ايوب را تصديق كند و در نتيجه براى تدارك آن ناگزير در هيأت انسانى درمى آيد. يونگ بدين ترتيب آموزه سنتى Incaration در مسيحيت يعنى حلول وجود الهى در هيأت انسانى (مسيح) را معكوس مى كند. خدا به هيأت انسانى درمى آيد. نه به خاطر آنچه انسان انجام داده بلكه به سبب كارى كه خدا در برابر ايوب انجام داد. يونگ در اين اثر دوگانگى خير و شر در نگرش مانوى را به كار نمى برد بلكه مبدأ خير و شر را يك چيز مى داند. او تصريح مى كند كه خير و شر ابعادى از وجود الهى اند. لذا ديدگاه اگوستين درباره شر را كه آن را فقدان و غياب خير مى دانست رد مى كند. حاصل آنكه به گمان يونگ انگاره خدا در كتاب ايوب در كتاب عهد عتيق حاكى از خير برين نيست بلكه وجودى دوگانه و متناقض دارد كه خير و شر دوجلوه از وجود اوست.
به عقيده منتقدان يونگ يكى از نمونه هاى نگرش مبتنى بر اصالت روانشناسى يونگ در همين جا آشكار مى شود زيرا او الگوى شخصيت انسان را كه داراى وجود مثبت و منفى و خير و شر است در مورد خدا به كار مى گيرد و بر آن است كه بى توجهى به آن در بحث راجع به خدا به نتايجى ناقص مى انجامد.
مايكل پالمر در كتاب تحقيقى FREUD AND JUNG ON RELIGION در فصل دهم به آرا و ارزيابيهاى مختلف راجع به نظر يونگ در مورد دين مى پردازد و به تأثير يونگ در ميان محققان و متألهان كاتوليك و پروتستان اشاره مى كند. الهيات دان پروتستان ماكس فريشنخت او را يك ملحد مى خواند حال آنكه كتلين رين از تأثير عظيم يونگ بر كليسا سخن به ميان مى آورد. كارل اشترن مى نويسد: فيلسوفان و روانشناسان كاتوليك نمى خواهند تماسى با روانشناسى تحليلى يونگ داشته باشند. اما الهيات دانى به نام ريمون هاستى در كتاب دين و روانشناسى يونگ به رغم طرح پاره اى انتقادات نتيجه مى گيرد كه يونگ «امر دينى و مقدس را از نو كشف كرد واز سلطه سنگين راسيوناليسم يا اصالت عقل رهايى يافت.»
وين رولينز در كتاب يونگ وانجيل (۱۹۸۳) بسيارى از اصطلاحات و مفاهيم يونگى را در مورد متون انجيلى به كار برد. پل تيليش در كتاب الهيات و فرهنگ (۱۹۵۹) از يونگ به عنوان كسى كه چيزهاى بسيار درباره ژرفاى روح انسان ونمادهاى دينى مى داند سخن مى گويد هر چند، از نگرش يونگ درباره وحى ناخرسند است.
پالمر سپس به ديدگاه ويكتور وايت اشاره مى كند كه معتقد است دوستى يونگ با دين چالش جدى تر و قاطع ترى به ميان مى آورد تا حاصل دشمنى اى كه فرويد داشته است. پالمر در ادامه مى گويد اريك فروم نيز بر همين عقيده است و ديدگاه خود را بسيار نزديك به ديدگاه آنان مى داند و مى گويد: يونگ در مخالفت با جبرگرايى ماده باورانه فرويد چندان در جهت مخالف پيش نرفته و در فروكاست گرايى ديگرى به نام اصالت روانشناسى درغلتيد، فرو كاستن دين به چيزى نه بيشتر از يك پديده درونى يا انفسى.
كهكشان روح: ساده ترين و چه بسا يكى از مهمترين نتايجى كه مى توان از مطالعه انديشه هاى يونگ به دست آورد پيچيدگى و توبرتويى حيرت انگيز دنياى درونى وجود انسان در نظر او است كه شناخت آن بسى دشوارتر از درنورديدن فضا و كاوش در سيارات دوردست منظومه شمسى است. او در اواخر عمرش در مصاحبه ومصاحبتى دوستانه با ميگوئل سرانو (با يونگ و هسه، ،۱۹۶۸ ترجمه فارسى چ دوم ۱۳۶۸) مى گويد: دير يا زود آدمى مجبور مى شود به زمين و سرزمينى كه از آنجا آمده است بازگردد. يعنى مجبور مى شود به خويشتن خود بازگردد. پروازهاى فضايى صرفاً يك گريز، يك فرار از خود است، زيرا رفتن به مريخ يا ماه از رخنه به درون خود آسانتر است... در همين كتاب يكى دوبار اين سخن را به ميان مى آورد: «من كوشيدم تا بهترين حقيقت و روشن ترين نورى را كه مى توانستم به دست آورم بيابم و از آنجا كه به بالاترين نقطه خود رسيده ام و ديگر نمى توانم تعالى بيابم از نور و گنجينه خود محافظت مى كنم و ملزم هستم كه كسى آن را به چنگ نياورد وخود من به شخصه اگر آن را از دست بدهم به طرز بد يا حتى نااميدكننده اى آزرده خواهم شد. اين نه تنها براى من بسى گرانبهاست بلكه بالاتر از همه براى ظلمت خالق كه جهت روشنى بخشى به آفرينش خود، به نوع بشر محتاج است، اهميت بسيار دارد. اگر خداوند طرح جهانش را از پيش معين كرده بود جهان صرفاً يك ماشين بى احساس وهستى انسان يك هوس بى فايده بود.»
در كتاب پاسخ به ايوب هم مى نويسد: «يوحنا به اين حقيقت پى برد كه خدا از كيفيت تجريد و تنهايى الوهيت راضى وخشنود نيست بلكه اين ضرورت را احساس مى كند كه در نفس بشرى متجلى شود.»
بر مقبره خانوادگى يونگ درگورستان كوشناخت عبارتى لاتينى حك شده كه بخشى از آن بدين قرار است: "Vocatus adque nor Vecatus Deus aderit" « چه بخوانيش، چه نخوانيش خداوند حاضر است.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 10:39 AM  توسط   | 

 

 

بزرگان انديشه (۲۵) كارل گوستاو يونگ
 
حميدرضا فرزاد‎/ بخش نخست

160791.jpg

• سايه وجه حيوانى وجود فرد است . هرفردى سايه اى دارد واز آنجا كه سايه محصول آگاهى وعواطف خاص واپس رانده شده است به ناخودآگاه شخصى تعلق دارد. اما در ناخودآگاه شخصى نيروى عمده ديگرى ، انگاره اى يافت مى شود انگاره يا تصويرى كه عنصر زنانه را در مردان و عنصر مردانه را در زنان به وجود مى آورد. يونگ به ترتيب آنها را آنيما (anima) و آنيموس (animus) مى نامد

در سده هاى اخير تصويرى غريب و شگفت انگيز از انسان، جهان و واقعيت ترسيم شده است. اگرچه اين تصوير امروزه بسيار اصلاح و تعديل شده اما تا مدتى مديد عقيده بر اين بود كه هرچه را كه بتوان اندازه گرفت، به محاسبه آورد يابه لحاظ كمى سنجيد جايى در آن تصوير دارد؛ اما هر جلوه اى از آگاهى كه بالاتر يا پايين تر از آنچه امرى طبيعى در انسان «مدرن» خوانده مى شود باشد با ترديد و پيشداورى بسيار مورد بررسى قرار مى گيرد اگر كه به كلى رد و انكار نشود.
درست در ميانه قرنى كه مارتين هايدگر فيلسوف آلمانى آن راتاريك ترين همه قرون عصر جديد خوانده است، در سال ۱۸۵۶ زيگموند فرويد زاده شد. تقدير بر اين بود كه فرويد به عنوان يك روانكاو از الگوها و طرح هاى فكرى روزگار خود استفاده كند تا به مدد روشهاى تحليلى به اعماق روان انسان، به «ناخودآگاهى» كه تا آنزمان كمتر مورد توجه جدى علمى قرار گرفته بود نفوذ كند. فرويد پرده از روى بسيارى امور برگرفت و ترديد نيست كه علم روانكاوى دين فراوان به او دارد.
فرويد يار و همكار خود كارل گوستاويونگ را مردى يافت كه با نبوغ و خلاقيت خويش توانست در جايگاهى برابر با اودر حوزه روانكاوى جديد فعاليت كند. اما يونگ كه بود و چه اهدافى داشت؟
«من دكترى هستم كه به امراضى كه برانسان و محيط و زمانه او تأثير مى گذارند مى پردازد و قصد دارد راه علاجى متناسب با واقعيت بيمارى بيابد. تحقيقات روانپزشكى مرا به آنجا كشانده كه تلاش كنم گرد و غبار زمان را از لوح وجود نمادها و الگوها وانديشه هاى كهن بزدايم. من متوجه شدم كه كافى نيست بيمارانم را صرفاً از بيمارى شان نجات دهم...» ،« آنچه ما به آن نياز داريم نه آرمانهاى بزرگ بلكه كمى فرزانگى و درون نگرى بيشتر است، بررسى دينى دقيق تجربياتى كه از ناخودآگاه سرچشمه مى گيرند. من با تأكيد مى گويم «دينى» زيرا به نظرم مى رسد كه اين تجربيات باعث مى شوند زندگى انسان سالم تر يا زيباتر يا كاملتر يا معنى دارتر شود و اينها توجيه كننده اين قول اند كه «دين رحمت الهى است».
Georg Gerster,Eine Stunde mit C.G.Jung (Frankfurt,1950) , P.18.
Gerhard Wehr,PORTRAIT OF JUNG به نقل از HERDER AND HERDER , 1971, P 8
اين گواهى شخصى را كارل گوستاويونگ در ايام سالخوردگى اش در مصاحبه اى مطرح كرد. اين گواهى همچنين پاسخى بود به اين پرسش آشكار يا تلويحى كه آيا يونگ طرفدار عرفان قرون وسطايى بود يا يك انديشه ور شرقى يا يك اصلاح گر مذهبى يا چيزى از اين قبيل . اين پرسش نابجا نبود چون يونگ اگرچه يك روانكاو و روانپزشكى حرفه اى برجسته و صاحبنام بود، خودش را محدود به آزمايشات مستقيم علمى نمى كردبلكه ذهن وقادش در قلمروهاى گوناگون سير مى كرد تا به گوهر تجربه هاى معنوى و دينى وحكمت سنتى شرق برسد و نيز ژرفاى مذهب عرفانى غنوسى (Gnosticism) مسيحى اوليه و كيمياگرى در قرون وسطاى متأخر را بشناسد. عنصر مهم و شايان توجه ديگر در مورد يونگ اين است كه او را كاشف كهن الگوها (archetypes) در روان انسان، يعنى كاشف «ناخوآگاه جمعى» مى دانند.
يونگ از تجربيات محسوس خود استفاده بسيار كرد. آخرين اثرش كتاب خاطره ها، رؤياها و تأملات كه تحرير و تنظيم آن را شاگرد و همكارش آنيئلا يافه انجام داده است شاهد صادقى بر زندگى علمى ذو مراتب و تو بر توى يونگ است. او راجع به چيزهايى كه در رؤياها و بصائرش بر او آشكار شد چنين مى گويد: «اينها ماده اوليه تحقيقات علمى من هستند» و در جايى ديگر گفته است كه همه كارهاى علمى خلاقه اش ريشه در اين رؤياها و بصيرت ها دارد.
***
كارل گوستاويونگ روانشناس برجسته سوئيسى و بنيانگذار روانكاوى تحليلى در سال ۱۸۷۵ ديده به جهان گشود.
در دانشگاه بازل پزشكى خواند و سپس دستيار روانكاوى در دانشگاه زوريخ شد. او در آغاز زير نظر پى ير ژانه در پاريس مدتى تحقيق كرد وبعدها شاگرد اويگن بلويلر شد.يونگ چندسالى دوست وهمكار فرويد بود و اولين رياست انجمن بين المللى روانكاوى در سال ۱۹۱۱ را برعهده داشت. در ۱۹۱۴ از فرويد گسست و مكتب روانشناسى تحليلى اش را بنياد نهاد. از جمله فعاليت هاى علمى گسترده يونگ مى توان به مطالعات او درباره آزمونهاى تداعى ويادآورى و كوشش براى طبقه بندى انواع شخصيت ها و شرح و بسط نظريه اى درباره ناخودآگاه جمعى اشاره كرد. يونگ همچنين اين نظريه را در پژوهش هايش راجع به فرهنگ و بويژه دين و اساطير به كار برد.
يونگ سفرهاى متعددى به آفريقا، آمريكا و هند كرد و با ريچارد ويلهلم در مطالعات مربوط به چين و با كارل كرينى در اسطوره شناسى همكارى كرد.
يونگ علاوه بر اينكه اجدادش دانشمندانى ديندار و عميق بودنداز همان سنين جوانى در قلمروهاى مختلف فلسفى و دينى كندوكاو مى كرد. در ۱۶ ، ۱۷ سالگى دنياى بزرگ انديشه ها را كشف كرد و به مطالعه شخصيت هاى تاريخ فلسفه پرداخت. «من به طور منظم و برنامه ريزى شده شروع به طرح پرسش هايى كردم و در تلاش براى يافتن پاسخ آنها جذب انديشه هاى فيثاغورس، هراكليتس ، امپدوكلس و افلاطون شدم».
عقل گرايى ارسطويى سنت توماس اكوئيناس متأله بزرگ مسيحى قرون وسطى برايش چندان جالب نظر نبود اما فلسفه شوپنهاور نظرش را بسيارجلب كرد گرچه راه حل هاى او را نمى پذيرفت. در كنار اين كنكاش ها در دنياى فلسفه حوادثى برايش روى داد كه او را به بيرون از چرخه زندگى روزمره به عالم لايتناهى خدا سوق داد. اما عالم خدا (God,s World) براى او يك قلمرو معنوى محض دور ازاين جهان نبود. او تصور مى كرد كه زمين ومخصوصاً گياهان و سرسبزى آن، صورت ديگرى از اين واقعيت است . به عقيده او هر امر فوق بشرى به عالم خدا تعلق داشت. نورهاى خيره كننده طبيعى ، تاريكى ، گردابها ، شكوه وعظمت آسمان پرستاره وحوادث بظاهر نامعقول ومبتنى برصدفه واتفاق جلوه هايى ازاين عالم بودند. دنياى جوانى يونگ سرشار از اين رؤياها و بصيرتها وانديشه هاى فلسفى ودينى والهامات نامتعارف بود. او با چنين زمينه خانوادگى وتجربى وبا برخوردارى از ذهنى دقيق وهوشمند و وقاد وارد دنياى علم روانشناسى شد.
انواع روانشناختى :
يكى از نظريه هاى مشهور يونگ كه امروزه قبول عام يافته طبقه بندى او از انواع شخصيت ها برپايه دومفهوم درون گرا و برون گرا است . شخصيت برون گرا اجتماعى ، معاشرتى وخوشبين است و شخصيت درون گرا كمتر اجتماعى است و بيشتر تمايل دارد كه از واقعيت خارجى دورى كند وجذب دنياى درونى خودش شود. اين دونوع عمده، توأم با چهار عملكرد شخصيت يعنى حس، تفكر، احساس وشهود است. مقصود از حس همه آن امورى است كه از طريق حواس به دست مى آيد. تفكر هم در معناى نامتعارف مراد است . احساس، قدرت ارزيابى خود و ديگران است و بالاخره شهود كه عبارت است از ادراك واقعيت هايى كه آگاهانه وبه صورت معمولى موردشناخت قرار نمى گيرند. درواقع شهود نوعى معرفت حضورى و بى واسطه است .برپايه تقسيمات يادشده هشت شق براى شخصيت قابل تصور است يعنى شخصيت درون گرا يا برون گرا كه يكى ازاين چهار عملكرد شخصيت برآنها غالب است . يونگ عقيده دارد كه اين عوامل به صورت منفرد درانسانها حضور ندارند بلكه تركيبى از آنها در شخصيت ها دست اندركار است. به عقيده وى شخصيت هرچقدر كه پيچيده تر باشد كاركردها وعوامل بيشترى را در خود جمع مى كند اما تصريح مى كند كه هميشه دست كم يك كاركرد ناديده گرفته مى شود.
ناخودآگاه شخصى و ناخودآگاه جمعى :
ناخودآگاه شخصى شامل شبكه اى از افكار وتصورات وعواطف است كه يونگ آنها را عقده (Complex) مى نامد. آنها از ضمير آگاه به عقب رانده شده اند چون اذعان به وجود آنها براى ضمير آگاه مرارت انگيز تر از آن است كه بتواند آنها را تصديق كند. ناخودآگاه شخصى همچنين جايگاه ادراكات وتصوراتى از واقعيت است كه هرگز توان آن را نداشته اند كه راهى به ضمير آگاه پيدا كنند. بنابراين ناخودآگاه شخصى هرفرد را مى توان برحسب تاريخ زندگانى او تاحدود زيادى شناخت. هرچند، حتى ناخودآگاه شخصى نيز وجوهى دارد كه درميان انسانها مشترك ومشابه است واز تاريخ زندگى شخصى آنها سرچشمه نمى گيرد. دراينجا بايد به تقابلى پرداخت كه يونگ ميان امورى كه از آنها به پرسونا (Persona) وسايه تعبير مى كند مى افكند. پرسونا نقابى اجتماعى والقاشده از سوى اجتماع است كه خودواقعى در پشت آن قرار دارد. وجود چنين نقابى (mask) ضرورتى گريزناپذير است اما خويشتن واقعى انسان ممكن است خود را قوياً با پرسونايش يكى بگيرد يا اصلاً پرسوناى مناسبى به وجود نياورد وبدين ترتيب از رسيدن به كمال وتحقق وجودى بازماند. نقطه مقابل اين جزو پذيرفته شده شخصيت، «سايه» است كه مجموعه اى مردود وسركوب شده از تمايلات، عواطف وگرايشات است كه در رؤياهاى ما به صورتى ناخوشايند يا خصومت آميز تجسم پيدا مى كنند.
سايه (Shadow) ضرورتاً خصلتى كودكانه دارد زيرا به دور از فرايند بلوغ يا تحصيل ويادگيرى است. ناتوانى در اذعان به وجود سايه هميشه يك خطر بالقوه براى شخصيت است زيرا سايه تصديق نشده وناديده گرفته شده قوى تر و خودسرتراز سايه اى است كه به وجودش اذعان شده و موردقبول قرار گرفته است. مى توان گفت سايه وجه حيوانى وجود فرد است . هرفردى سايه اى دارد واز آنجا كه سايه محصول آگاهى وعواطف خاص واپس رانده شده است به ناخودآگاه شخصى تعلق دارد. اما در ناخودآگاه شخصى نيروى عمده ديگرى ، انگاره اى يافت مى شود انگاره يا تصويرى كه عنصر زنانه را در مردان و عنصر مردانه را در زنان به وجود مى آورد. يونگ به ترتيب آنها را آنيما (anima) و آنيموس (animus) مى نامد.
ويژگى آنيما را زندگى خصوصى مرد تعيين نمى كند بلكه آنيما تعيين مى كند كه مرد جنس مقابل را چگونه مورد ادراك و شناخت يا سوء فهم قرار مى دهد. آنيما يك انگاره يا تصوير جمعى موروثى راجع به زن است. يونگ آنيما را خاصه با عملكرد احساس مرتبط مى داند و آنيموس را با عملكرد تفكر، و بنا را بر اين مى گذارد كه به احتمال بسيار در مردان انديشه و تفكر و در زنان احساس غلبه دارد. آنيما و آنيموس به همراه پرسونا و سايه به ناخودآگاه جمعى تعلق دارند. آنها از جمله كهن الگوها (archetypes) هستند. كهن الگوها از عميق ترين و قديم ترين درون مايه هاى موجود در روح انسان و از تظاهرات ناخودآگاه جمعى اند. آنها محصول تاريخ  زندگانى شخصى افراد نيستند بلكه داراى خصلت فراگير هستند و در همه انسانها حضور دارند. برخى محققان كهن  الگوها را با مثل (Ideas) افلاطون مقايسه كرده اند اما بايد توجه داشت كه كهن الگوها بنابر رأى غالب يونگ وجود مستقل از انسان ندارند، برخلاف مثل كه درفلسفه افلاطون عالمى مستقل و جداگانه دارند. كهن الگوهاى ديگر عبارتند از پير خردمند، مادر زمين و خود (self). كهن الگوها نقش هاى متعدد بازى مى كنند آنها نه تنها در نحوه شكل گيرى تجربيات آگاهانه ما تأثير مى گذارند بلكه ممكن است به صور و شكل هاى مختلف در رؤياها و اوهام و تخيلات ظاهر شوند و فرد چه بسا حتى بدون آنكه خود بداند چنان تحت تأثير يكى از اين انگاره ها قرارگيرد كه تحت تسلط آنان درآيديا خودش را با آنها يكى بگيرد. در چنين شرايطى شخصيت در خطر است. يونگ خود (self) را در تقابل با نفس (ego) قرار مى دهد. نفس مركز بالفعل آگاهى است اما خود مركز ناخودآگاهى است. خود در نزد يونگ مهمترين جزو روح است. به عقيده يونگ روح يا روان انسان يك نظام ثابت و ايستا نيست بلكه همواره در فرآيند تحول و پويايى و تغيير است. در روانشناسى يونگ انرژى روانى براساس اصل تضاد يا تقابل عمل مى كند و بيمارى روانى هنگامى به وجود مى آيد كه ايجاد تعادل مناسب ميان وجوه مختلف روح با شكست روبرو شود. تعادل مناسب ميان نيروهاى متقابل در روح هدف و وظيفه اى است كه همه انسانها با هر درجه اى از موفقيت با آن روبرو هستند. درواقع سير روح براى رسيدن به كمال و تماميت (wholeness) خودش يك كهن الگوست، كهن الگوى خود (self). اين كهن الگوى تماميت و كمال طلبى مانند همه كهن الگوهاى ديگر در رؤياها، در بصيرت هاى دينى و ساير بصاير جلوه گر مى شود.
ادامه دارد


CARL GUSTAV JUNG

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 10:34 AM  توسط   | 

 

«من دكترى هستم كه به امراضى كه برانسان و محيط و زمانه او تأثير مى گذارند مى پردازد و قصد دارد راه علاجى متناسب با واقعيت بيمارى بيابد. تحقيقات روانپزشكى مرا به آنجا كشانده كه تلاش كنم گرد و غبار زمان را از لوح وجود نمادها و الگوها وانديشه هاى كهن بزدايم. من متوجه شدم كه كافى نيست بيمارانم را صرفاً از بيمارى شان نجات دهم…» ،« آنچه ما به آن نياز داريم نه آرمانهاى بزرگ بلكه كمى فرزانگى و درون نگرى بيشتر است، بررسى دينى دقيق تجربياتى كه از ناخودآگاه سرچشمه مى گيرند. من با تأكيد مى گويم «دينى» زيرا به نظرم مى رسد كه اين تجربيات باعث مى شوند زندگى انسان سالم تر يا زيباتر يا كاملتر يا معنى دارتر شود و اينها توجيه كننده اين قول اند كه «دين رحمت الهى است».

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 10:28 AM  توسط   |