
*چندی پيش از يکی از دوستانم ميلی به دستم رسيد که در اون متنی از خانم زری نعيمی بود بی اختيار امشب ياد آن کردم
**شکلات
با يک شکلات شروع شد.من يک شکلات گذاشتم توی دستش او يک شکلات گذاشت توی دستم.من بچّه بودم.او هم بچّه بود.سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد.ديد که مرا می شناسد.
خنديدم.گفت:دوستيم؟گفتم:دوست دوست.گفت تا کجا؟گفتم:دوستی که تا ندارد.گفت:تا مرگ!
خنديدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت:باشد!تا پس از مرگ.گفتم:نه!نه!نه!تا ندارد.گفت: قبول-تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند.يعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستيم.تا بهشت.تاجهنّم.تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم.خنديدم و گفتم:تو براش تا هر جا که دلت می خواهد يک تا بگذار.
اصلاْ يک تا بکش از اين سر دنيا تا آن سر دنيا.امّا من اصلاْ تا نمی گذارم.نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم او می خواست حتماْ دوستيمان تا داشته باشد.دوستی بدون تا را نمی فهميد.
گفت:بيا برای دوستيمان يک نشانه بگذاريم.گفتم:باشد تو بگذار.
گفت:شکلات-هر بار که همديگر را می بينيم يک شکلات مال تو يکی مال من.باشد؟
گفتم:باشد.
هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش.او هم يک شکلات توی دست من.باز همديگر را نگاه می کرديم.يعنی که دوستيم.دوست دوست.من تندی شکلات را باز می کردم و
می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم.می گفت:شکمو!تو دوست شکمويی هستی.و شکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم:بخورش!
می گفت:تمام می شود.می خواهم تمام نشود و تا هميشه بماند.
صندوقش پر از شکلات شده بود.هيچ کدامش را نمی خورد.من همه اش را خورده بودم.گفتم:
اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها آنوقت چه کار می کنی؟گفت:مواظبشان هستم.می گفت می خواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را
می گذاشتم در دهانم و می گفتم نه .نه.تا ندارد.دوستی که تا ندارد.
يک سال-دو سال-چهار سال-هفت سال-ده سال و بيست سال شده است.او بزرگ شده است.من بزرگ شده ام.من همه شکلاتها را خورده ام.او همه شکلاتها را نگه داشته است.او آمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهد برود آن دور دورها .
می گويد:می روم امّا زود بر می گردم.من ميدانم می رود و بر نمی گردد.
يادش رفت شکلات را به من بدهد.من يادم نرفت.يک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:اين برای خوردن.يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش.گفتم:اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت.يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهايش.هر دو را خورد.خنديدم.می دانستم
دوستی من تا ندارد. می دانستم دوستی او تا دارد.مثل هميشه.
خوب شد همه ی شکلاتهايم
را خوردم.امّا او هيچکدامشان را نخورد.حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!
***حالا يه شعر دارم اين را تقديم ميکنم به دوست عزيزم که هميشه دوستش می دارم و اين متن را برای من فرستاد.تقديمی ويژه و خاص:
زير پايم علف است-اين علف بهر چه بود؟!
اين علف بهر ايستادن من روييده است
به چه ايستاده ای؟!به چه تو منتظری؟!
آخر(با کسر خ)من فاش کرده ام رازم را
من به او گفتم:دوستت می دارم
گفتم:با تو من می مانم-در هرجا تا هر وقت
لبخندی زد-بی صدا در من نگريست
لحظه ای بعد-پشت به من گامی بر داشت به عقب
در گوشم گفت-گر به من منتظری- باش ولی علفی سبز خواهد شد
زير پايت که در آن ابر خيال سبز تر از آن علف است!!!
به چه من منتظرم؟!!