ادامه مطلب
ادامه مطلب

/ متولد خرداد 62 / تهران - ایران /
مسلمانم / تصادفا در دانشگاه معدن خوندم /
و حالا دارم علاقه مندی هامو اینجا مرتب میکنم /
خودم رو بعد از ۴ سال وبلاگ گردانی اینگونه میبینم که برای شما گفتم.
وبلاگی هست پر از آنچه عشق می ورزم تمام آن اطلاعاتی که لازم میدانستم یکجا باید باشد.
هر چند بعضی از دوستان ما را به دخالت در حوزه غیر تخصصی متهم میکردم ولی امروز به شهادت بسیار دوستانی که در دانشگاه این رشته را خوانده اند اوضاع بسیار خوبی دارم (به گفته دوستان من دانشگاه روانشناسی خوندم رو نمیکنم ) و مرتبا به تشویق به ادامه چه به صورت آکادمیک و چه به صورت جستجو های شخصی و ... می شوم
دوستانی که به هر حال به این وبلاگ هر چند وقت یک بار سری میزنین و ما را در گوشه ذهن سفرهای اینترنتی خود دارند.
در ذیل همین پست در قسمت نظرات کمی خودشون را معرفی کنند و سپس هر نظری چه تشویقی چه نقد برای ما بگزارند ضمنا ایمیل و احتمالا اگر وبلاگ یا سایت دارند فراموش نشود و یک نکته مهم نظرات خودتون را ترجیحا بصورت خصوصی برای من بفرستید جهت جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی.
ضمنا تا آخر ماه مهر وبلاگ به روز نخواهد شد (مسافرم)
شرح مختصری از لحاظ آماری از شرایط وبلاگ را در ادامه مطلب برای دوستان میگذارم :
ادامه مطلب

سورهی حمد
یک نکته کوچک در مورد سوره حمد در مقدمه آورده می شود.
مهمترین سورهی قرآن میدانند.
فاتحه الکتاب: کتاب با آن گشوده میشود.
شاید مثل یک دعای پیش از خواندن قرآن میماند.
وقتی میخواهید قرآن بخوانید که کتابی است که هدی للمتقین است با این سوره شروع میشود قرآن
و شاید این اول قرار گرفتن قرآن به همین خاطر در اول قرآن قرار میگیرد اگرچه سورههای کوچک در آخر قرآن هستند.
خدا را حمد میکنید و طلب هدایت میکنید و وارد قرآن میشوید و از خدا میخواهید که راه را برای فهم و هدایت قرآن باز کند
و به همین دلیل است که در نماز قبل از خواندن یک سوره میخوانیم آنرا.
ما میگوییم حمد و قل هو الله خواندن و به نظر میرسد که ما چون عربی و اینها نمیدانیم خیلی این برنامهی قرآن خواندن در نماز را فراموش کردهایم و گاهی یک ...
ادامه مطلب

یادآوری:
• ارتباط آیات ابتدایی سوری بقره با محتوای سوره بقره که در باره نزول شریعت، بنی اسرائیل و ... مهم است.
• روایتی از حضرت علی در مورد خوارج: ایشان از خوارج با عنوان مارقین یاد می کنند، یعنی کسانی که از ائمه هم از نظر دینی جلوتر رفته اند، یعنی خوارج یکجورهایی دیندارتر به نظر می رسند! اینها تنها مومنین را خودشان می دانند و در رعایت آداب شرعی هم پیشرفته تر به نظر می رسند. این اصطلاح به خوبی فضایی که این طور افراد در آن به سر می برند را به خوبی نشان می دهد. در ایران بعضی ها اینطور فکر می کنند که شب های قدر به این دلیل که حضرت علی در این شب ضربت خورده و وفات کرده است اینقدر گرامی داشته می شود. درحالی که اینطور نیست و این شبها از زمان پیامبر گرامی داشته می شدند و ابن ملجم و دو دوستش برای اینکه عبادتی که دارند انجام می دهند ثوابش بیشتر شود قرار گذاشتند آن را در شب قدر انجام دادند. بنابراین فکر نمی کردند که دارند فساد می کنند، بلکه حتی فکر می کردند دارند عبادت انجام می دهند. بنابراین خوارج که یک ...
ادامه مطلب

جلسه دوم: مباحث تکمیلی در مورد تفاوت منافقین با "اللذین فی قلوبهم مرض" در قران:
نه تنها مفهوم منافقین با " اللذین فی قلوبهم مرض " متفاوت است، بلکه تصوری که ما به صورت عرفی در مورد منافقین داریم با آنچه در قران وجود دارد نیز سازگار نیست. دلایل اینکه منظور از " اللذین فی قلوبهم مرض " همان "منافقین" (به معنی کسانی که کافرند و آگاهانه و با قصد سوء خود را در اجتماع مسلمانان با ایمان معرفی می کنند تا نماینده کفار در بین مومنین باشند و ... ) نیست:
1- اگر این توصیف ها را مساوی منافقین بگیریم، این دسته بندی بی معنی می شود. چون منافق (مرتبط با نحوه عمل در اجتماع) با متقی و کافر (توصیفات روانشناسانه که لزوما مربوط به یک اجتماع نیست و فردی است) هم عرض و هم جنس نیست و نمی تواند با آنها در یک دسته بندی قرار بگیرد. حالا فرض می کنیم که منظور از این دسته افراد همان منافقین باشد، این سوال پیش می آید که شما خودتان را در کدام دسته قرار می دهید؟ مسلما جزو دسته سوم که نیستید (نمایند کفار در بین مومنین)، در دسته کفار هم که نیستید (همین که در این کلاس ها شرکت می کنید معنی اش این است که احتمالا جزو کفار نیستید)، پس حتما می خواهید ...
ادامه مطلب

بیشتر تاکید روی موضوعاتی از یهودیت است که در قران مطرح شده است چون خود یهودیت بر خلاف مسیحیت پر از جزییات است و خلاصه کردن آن مشکل است.
مباحثی در مورد دین یهود از دیدگاه یهودیان
از مقدمه ای که در سوره بقره است بحث آغاز می شود. چون این مقدمه ای است که باعث می شود داستان بنی اسرائیل، مسایل شریعت و تجدید بنای شریعت را بهتر بفهمیم. در این جلسه مقدمه سوره بقره از ابتدای سوره تا شروع بحث درباره خطابی که به بنی اسراییل می شود بررسی می شود، به جز قسمت داستان آفرینش که چون قبلا بحث شده است مطرح ...
ادامه مطلب

هر کس باید به حال خودش نگاه کند و ببیند که آیا کارهایی که انجام می دهد از نظر معنوی براش خوب است یا نه.
- مثلا خوبه خودمون رو از افراد گناه کار دور نگه داریم و خودمون رو در جمع خوبی نگه داریم.
اگر کسی زیاد اهر تفکر نیست و زود تحت تاثیر قرار می گیرد، خوب نباید بره هر کتابی رو بخوند.
قضیه کتب ضاله نسبت به هر دینی وجود داره، وقتی می گوییم کتب ظاله نخونید (مثلا مسیحی)، خوب باید توقع داشته باشیم مسیحیان هم این حرف رو بزنند.
آدم ها اینطوری اند که هی حیطه عقاید خودشون را کوچک می کنند، در حدی که آخر چیزی ازش نمی ماند.
بعد از ظهور مسیح(ع)، یکتاپرستی رواج گرفت، قبل از مسیح(ع)، بزرگ ترین جماعت یکتاپرست یهودیان بودند که آن ها هم در برها های خاصی یکتاپرستی را ...
ادامه مطلب

ادیان مختلف، خیلی به اثبات عقاید و جزئیات عقایدشون می پردازند ولی مسیحی ها خیلی این کار را انجام نمی دهند.
شیوه دکارتی : یک آدمی می تونه بیاد، تمام فرضیاتش رو کنار بگذارد. با استفاده از فرضیاتش با استدلال حقیقت رو کشف کند و جلو برود.
- سطح دقت اینقدر بالا رفت که دیگه چیزی قابل اثبات نیست.
- وقتی میروید دنبال دقیق کردن و درست بیان کردن که می خواهید چیزی رو به بقیه بگویید، نه اینکه خودت به حقیقت برسی.
- یه پیش فرضی توی این حرف ها وجود دارد، که من می توانم حقیقت رو در قابل زبان بیاورم. کی گفته می شه این کار رو کرد ؟
- در تفکرات دکارتی شیوه زندگی هیچ تاثیری در شناخت و کشف حقیقت ندارد.
- شما خیلی وقت ها مطمئنید چیزی درسته ولی ...
ادامه مطلب

میشود. کشف کتابخانهٔ «نجع حمادی» در سال ۱۹۴۵ و قدمت زیاد نسخ پیدا شده، انتشار کتاب «داوینچی کد» و … نوعی بحران در مسیحیت به وجود آورده است.
- آشنایی با مسیحیت فایدهٔ دینی دارد. در قرآن در توضیح متقین آمده است: کسانی اند که به آنچه قبل از پیامبر نازل شده است، ایمان دارند. آیا از آنچه بر پیامبران پیشین نازل شده است اطلاع داریم؟ آگاهی از ادیان دیگر ما را به فهم بهتر دین خودمان میرساند. مخصوصاً اینکه ...
ادامه مطلب

چرا روی "غریزه جنسی" تاکید شد ؟
سوال اول این بود که به قول معروف ، چرا انقدر به موضوع غریزه جنسی گیر داده اید ؟! ایده ی خودش این بود که این فقط یک مثال از یک واژه ای که به چیزی اشاره می کند نیست . من جوابی که دادم این بود که : یکی این که من واقعا مثال بهتر از این نمی شناسم ؛ مثالی که اولا معصیت است، و این که یک شاخه ای از یک درخت است در آن واضح و بدیهی باشد . بعد از جواب دادن این سوال هم به این مساله فکر کردم و سعی کردم مثال های دیگری بزنم . به نظرم مثال خوبی است، و حتی اگر هیچ دلیل خاص دیگری هم نداشت شاید مرتب به عنوان واژه ای خاص به آن اشاره کنم . اما علت دومش این بود که خیلی مبتلابه است . اصلا قرن بیستم قرن غریزه ی جنسی است ؛ قرنی که توجه به شدت به سمت مسایل جنسی جلب شده . و قبلا اینطور نبود . فکر می کنم در یک دورانی هستیم که این مساله دارد بدتر می شود . بحثی که می کردیم، شامل موضوع پورنوگرافی بود که چیز خیلی جدید و وحشتناکی است ، روزبه روز بدتر هم می شود.من در مقاله ای خواندم که نوشته بود : از وقتی که امکان دسترسی به پو ر نو گرا فی از طریق اینترنت فراهم شده جهش خیلی بزرگی در میزان استفاده ی آدم ها و تعداد آن ها که از این روش استفاده می کنند ، رخ داده .توضیحش هم این بود که تا قبل از این هیچگاه راهی که یک آدم به طور کاملا خصوصی و دور از چشم آدم ها این کار را ...
ادامه مطلب

س.
ج. آره.. یا اینکه حداقل ما نتوانیم بفهمیم.
س.
ج. آره.. چیز خارج از معانی توحیدی در عالم وجود ندارد و ما آمدهایم و هبوط کردهایم به کرهی زمین که اینجا زندگی بکنیم و همینها را یاد بگیریم. برگشتن به آن حالت.. برگشتن به بهشت معنیاش این است که شما یک جوری در عین حالی که در همین عالم اجسام دارید زندگی میکنید معنی همه چیز را میفهمیم و همه چیز .. یک عارفی که به یک حالت به اصطلاح عرفانی به طور ثابت میرسد این است که انگار تحلیل همه چیز را بلد است. ولی اینکه .. حالا من ...
ادامه مطلب

اینجا نوشتهام بحث دربارهی جلسهی قبل. کسی میل ندارد حرفی بزند؟ من یک جملهای نوشتهام که متمرکز بشوید رویش که فکر میکنم مهم است که آن را خوب متوجه شده باشید.
س. جو انتخابات بود میل چک نکردهایم.
ج. چک نکردهاید به کل… ! پس از کجا میدانید که ۶:۳۰ شروع میشود این جلسه؟ آخر محمد محمودی زده بود ۶. خوب کسی سؤالی ندارد؟ چیز نمیخواهید در مورد آن جلسه... بعد از جلسه یک عده از من سؤالاتی کردند. من اصولا جلسهی قبل هم با ... گاهی اوقات این جوری هست دیگر. برای من خیلی پیش میآید که یک چیزی را میخواهم جایی توضیح بدهم و اصلا تردید دارم که این کار را بکنم یا نکنم ... مثلا یک خورده زیادی نیست؟ مقدماتش را میدانند یا نمیدانند... من جلسهی قبل را خیلی با شک و تردید گفتم و فکر هم میکنم که هیچ چارهای هم نبود به غیر از اینکه به یک همچین چیزهایی آدم اشاره بکند. یعنی من هیچ توجیهی ندارم برای اینکه ...
ادامه مطلب
گروه تحلیلگران انقلاب سبز
بعد از هر سفر خارجی و هر سخنرانی رئیس دولت کودتا، انبوهی از گزارش، تحلیل و مصاحبه در مورد او و برنامه هایش در رسانه ها تولید و منتشر میشود و هر یک، از منظری خاص، به او میپردازند و خواننده را با حقایقی جدید آشنا میکنند. به عنوان مثال، از منظر روانشناسی بحث میشود که او دچار خودبزرگ بینی یا ناهنجاری های روانی دیگری است. تحلیلگران مسائل بین المللی معتقدند که سخنرانی های جنجالی او، تلاشی است برای اتخاذ یک رویکرد تهاجمی در روابط خارجی تا فشار بین المللی وارده بر دولت کودتا و سیاستهای آن منحرف شود یا کاهش یابد. برخی دیگر، ماجراجویی بین المللی او را حرکتی برای تسهیل سرکوب نیروهای داخلی میدانند و از این منظر به بررسی برنامه های او میپردازند. خود او و تیم همفکرانش هم بر مسائلی کلی و عمدتا غیر سیاسی مثل ساده زیستی، شجاعت، عدالت و عزت تاکید میکنند. از نظر ما، این چارچوب های تحلیلی ...
ادامه مطلب

مثل این حالتی که در بچه ها هست و کشف می کنند اصلا انگار بین خودش و دیگران و اینکه در چه دنیایی است .. این منم این زوج من است این جا بهشت است. یک دفعه انگار وارد جهان خود آگاهی ها می شود. کشف می کند که مثلا یک جایی یک موجود منفرد و جدا از دیگران است. یعنی حسی که وجود دارد در این مکث این که آدم انگار هستی خودش رو کشف می کند. اینکه اصلا من یک موجودی هستم جدای از بقیه ی چیزهایی که دارم می بینیم. بچه های می دانید که متوجه این نیستند. یکی از اولین چیزهایی که بچه ها می فهمند این است که دیگرانی وجود دارند . من یک موجود مستقل هستم. یک جدایی وجود دارد. من می خواهم بگویم که این چیزی که در این داستان وصف می شود و در تورات به عنوان درخت آگاهی ازش یاد می شود این است که اصلا به نظر می رسد که آدم تا وقتی که به جسم خودش توجه می کنه متوجه جدایی خودش از بقیه چیز های نیست. متوجه خودش به عنوان یک موجود منفرد نیست. انگار دارد در حالت وحدت زندگی می کند. حالتی که بچه های در آن زندگی می کنند. یک اصطلاحی در روانشناسی لکن است (اصطلاحاتش همه عجیب غریبه انتظار نداشته باشید که یک اصطلاح عادی بشنوید) "غیر بزرگ" اینکه بچه وقتی متولد می شود فقط به نوعی حد اکثر متوجه این است که یک غیری وجود دارد. همه چیز یک ...
ادامه مطلب

شروع کنیم؟
من همینطور که داشتم می آمدم با خودم گفتم جلسه وسط امتحاناته ممکنه خلوت باشه بگم بیست نفر که شدیم
شروع کنیم. الان هم که 14 نفر 15 نفریم. خوبه ؟
خوب.
بگذارید من اول جلسه یه دور دیگر برگردیم و یک جمله ی خیلی کوتاهی در مورد بحث واژه ی غریزه ی جنسی را تکرار کنیم. با یک نفر دیگر هم صحبت کردم همینطوری چون آدم حضوری که با یک نفر صحبت می کند خوب خیلی interaction بیشتر است. مثلا من دارم یک چیزی میگویم شما باید صبر کنید که حرفهایم به یک جایی برسه ولی با یک نفر که دوستانه دارید صحبت می کنید میتوانید وسطش هم صحبت کنید. اینکه معمولا آدم یه چیزی را که می گوید خوب یک راه توضیح دادنش شاید سریعتر به ذهنش برسد. من یک مثالی برایش زدم که خیلی راحت متوجه شد که من چه می خواهم بگویم. علت اینکه من دوباره می خواهم بگویم این است که در مورد این موضوع چند نفر سوالاتی کرده اند که من احساس می کنیم شاید بعضی ها خیلی دقیق متوجه منظور من نشده اند. مثالی که برای دوستم زدم که خیلی خوب متوجه شد و دیگر سوالی هم نپرسید این بود که فرض کنید که در فرهنگ جا بیفتد که ما غریزه ی شیرینی خوردن داریم. همانقدر اشکال دارد که حرف از غریزه ی جنسی بزنیم. می بینید؟ ما یک غریزه ی شیرینی خوردن نداریم واقعا. یعنی این را نمی شود اسمش را غریزه گذاشت. یک غریزه ی خوردن داریم که منجر به مثلا ادامه ی حیات ...
ادامه مطلب
زن بودن : «به زنانگی خود تحقق بخشید و عشق را بیابید»
نویسنده: تونی گرنت
مترجم: فروزان گنجیزاده
ناشر: نشر ورجاوند
مقدمه:
كتاب زن بودن بیان چگونگی دور شدن زنان جوامع صنعتی و مدرن معاصر از سرشت و فطرت طبیعی خود است. تونی گرنت نویسنده كتاب با تأكيد بر نقش ابزاري زن در جوامع سرمايهداري كلان، ضمن انتقاد از شعارهای جنبش فمنیستی و انقلاب جنسی پیامد و تأثیر آن را بر روح و روان زن و انحطاط خانواده نشان میدهد. نویسنده چهارگونه شخصيت در جهان معاصر را براي زن تصوير ميكند؛ زن مادونا، آمازون، مادر و معشوقه و سپس به بررسی دقیق هریك از این ابعاد میپردازد او معتقد است زن امروزی به صورت یك زن آمازون درآمده كه از طبیعت ملایم و لطیف خود دور افتاده است و اكنون نیازمند است تا زنانگی گم شدهاش به ویژه جنبههای مادر، مادونا و معشوقه شخصیتش ...

ادامه مطلب
حدود 1 ماه پیش که بحث آپدیت شدن وبلاگ ابطحی از زندان بود، و توی پست های جدید ابطحی گفته بود که بازجو اجازه می ده با لپ تاپ خودم مطلب بنویسم، من یه بررسی اجمالی در مورد نوع نوشتار مطالب و بررسی ساختار تایپی نوشته های قبلی و جدید انجام دادم. وبدین منظور چند تا از پست های جدید و قدیم رو تو word کپی کردم و حالت show formatting marks رو هم فعال کردم که بهتر بشه بررسی کرد. نتیجش این عکس زیری هستش که نشون می ده تایپ کننده مطالب قبلی کاملا با کسی که در حال حاضر مطالبو آپدیت می کنه متفاوته. البته خوشبختانه نوع تایپ مطالب قبلی ابطحی به قدری استاندارد هستش که به راحتی می شه این رو فهمید. مثلا ابطحی عباراتی مثل "می شود" رو همواره با ctrl+dash فاصله گذاری کرده ( متفاوت با space) در حالیکه در متون جدید گاهی به صورت "میشود" و گاهی به صورت "می شود" با فاصله گذاری space تایپ شده است. { عجب حوصله ای داشتم من!! }
حالا نکته جالب اینه که چند روز پیش یه پست جدید اظافه شده به نام "این بار آقای بازجو وبلاگم را <http://www.webneveshteha.ir/weblog/?id=23> نوشته است. " که بازجو یک سری توضیحات داده که من کیم و چیم و از این چیزا ( فرمت تایپ هم مشابه قبل) و اینکه چرا فکر می کنید مطالب قبلی رو ابطحی ننوشته!!
نتیجه گیری : شاید این مطالب رو خود ابطحی تو کاغذ نوشته و داده و اینها فقط تایپ کردن، شاید این ها اصلا حرف ابطحی نیست ، شاید .....! این ها مهم نیست فقط خواستم بگم که کلا در هر شرایطی دروغ واجب است و اصرار بر آن واجب تر!
|
|
image001.jpg 164K نمایش بارگیری |
یکی از دوستان به من گفتن که : " تا اونجایی که یادمه از قدیمها دختر آقای ابطحی یکی از کسانی بود که وبلاگش رو بعضی وقتها آپدیت می-کرد. یعنی مطلب رو خود آقای ابطحی گاهی روی کاغذ مینوشت، بعد میداد ایشون آپلود کنن"
سوال خوبیه. من بررسی کردم !
----------------------------------------------------------------------------------------
تو عکس فوق تمام ارشیو موجود ( دامنه com که نابود شده، دامنه IR فقط از خرداد آرشیو داره) در وبلاگ ابطحیه. تمام پست های موجود در کادر آبی به یک فرمت و توسط یک نفر نوشته شده. تمام پست های سبز هم با یک فرمت متفاوت. اگه به فرضیه اینکه بعضی وقت ها دخترش و یا فرد دیگری به جاش می نوشته باید دو گانگی در پست های قبلی موجود باشه. البته ممکنه این طور باشه ولی بعضی اوقات و چون آرشیو موجود از خرداد ماه موجود و قابل دسترسیه و در این بازه هم تمام متن ها مشابه هستش یا باید بگیم تمام اون قبلی ها رو یکی دیگه می نوشته و یا اینکه همشو ابطحی می نوشته. به هر حال حالت اول در مورد کسی که ادعای وبلاگ نویسی داره، عجیبیه. نکته دیگه وجود یک پست از نوع سومه که با سبز مشخص کردم که این متن هم با متن های آبی فرق داره و تایپ یک نفر دیگس ( مثلادخترش).
به هر حال احتمال فرض دوست عزیز هم منتفی نیست ولی با شواهدی که من از سایت و آرشیو موجودش دارم، اون نتیجه رو گرفتم.
یک نکته اضافی! چیزی که منو یاد این مطلب قدیمی انداخت و اون میل رو زدم این بود که آقای بازجو که دستی در وبلاگنویسی هم داره ظاهرا! ادعا کرده که این بار با اجازه ابطحی اون یک مطلب روی وبلاگش قرار داده. یک نتیجه طبیعی که من از این در راستای تایید فرضیاتم می گیرم اینه که کسی که یک کاری رو یک بار انجام می ده احتمالا باز هم اون رو انجام می ده!
_____
| image001.jpg 63K نمایش بارگیری |

تجربه ی مورد تجاوز جنسی واقع شدن، تجربه ای است که می تواند ضربات شديد روانی بر فرد وارد کند. زيرا در لحظه ی فاجعه، تمام مکانيسم های دفاعی روانی ما مختل و حتی فلج می شوند. هر چند همه ی ما ممکن است که در موقعيت هايی قرار بگيريم که ...
ادامه مطلب
یادمان اسرای جنبش سبز، هر هفته دو اسیر، این هفته: سعید حجاریان و بهزاد نبوی

بیش از صد روز از بازداشت بسیاری از پاکدستترین و نیکنامترین فرزندان این آب و خاک که تنها جرم و اتهامشان پاسداری از شان و آبروی سرزمینشان بوده است، میگذرد و بارزترین مفهومی که معنای خود را در این میان از دست داده، نام زیبای عدالت است. عدالتی که از بانیان و پاسداران آن دریغ شده است.

آقای نورانی نژاد را زیاد دیدم مرتبا و هر هفته در حزب مشارکت ۳ شنبه ها برای برنامه "تا دموکراسی" و سپس "چه باید کرد ؟" فعال و کوشا بود خیلی راحت بود ما رو هم بازی میداد مخصوصا اون موقع که خیلی سنی نداشتیم.
من که همش به جونشون نق میزدم ! این چه حزبی هست هیچ چیزش سر جاش نیست و کلی ...
و اونم همش میگفت خوب بیا درستش کن منم میگفتم کار دارم یعنی بهتر بگم در میرفتم.
امیدوارم زود تر آزاد بشه !

اعتراف تلویزیونی حجاریان، عطریانفر، شریعتی
خوب مجری محترم برنامه که کلا یک خودکشی حرفه ای فرمودند با انجام این ماموریت از اینکه مرتبا میگفتن بعدها بازم بهتون وقت میدیم که بیایید حرف بزنید خیلی لجم گرفت ! مرتبا تو دلم می گفتم حیدری داری چی کار می کنی! از همه بدتر اینکه نمیدونم کار چقدر بیخ پیدا کرده که کودتاچیان لازم میدونن که با این وضعیت تکلم دکتر حجاریان حتما حرف بزنه فکر کنم خودش شکنجه باشه همین کار که جلوی یک ملت اتفاق افتاد !
ظهور تحول در هفده دقیقه / در باب مصاحبه - اعتراف تلویزیونی حجاریان، عطریانفر، شریعتی
اعتراف صریح حجاریان در میزگرد تلویزیونی: مشکل از سلطان است!
«سناریوی اعترافات ساختگی و فیلم های مونتاژی در ایران»

استقبال خودجوش ازمسافر نیویورك
تیتر خودجوشش خیلی حال داد. به هر حال حق ماموریت اونم نصفه شب و درج در سوابق انقلابی بعدا حسابی به کار میاد دیگه ! اینم از مزایای جوششی بودنشه.
پس از ورود احمدینژاد و هیئت همراه وی به ایران از سفر 4 روزه نیویورک حدود 100 الی 150 نفر از مردم با حضور در فرودگاه مهرآباد از وی استقبال کردند. این ۱۵۰ نفر هم به نیابت از مردم ایران خود را ستاد مردمی استقبال از پیامآور عدالت و مهرورزی نامیدند تا مبادا عرق شرمساری بیش از این بر جبین رئیسشان که از سفر تلخ دیگری بازگشته بود بنشیند

.jpg)


.jpg)







سخنرانی در مزرعه صندلی ها
کلا چیزی نداشت برادر اونجا بگه نمی دونم چرا کوبید این همه راه رفت تا اونجا ولی سفر امریکا برای آقای محصولی و دانشجو همراه خانوم های محترم هر جوری حساب کردم چیزی نبود جز شیرینی برگزاری انتخابات !
در فشانی حاج آقا رسایی در مورد اهانت به پبامبر و مجسمه آزادی بماند در لینک های زیر مطلب پیگیری کنید !
سنتلوییس، پاراگوئه، نپال، موریتانی، لیبریا، و جامائیکا؛ اینها میز کشورهایی بودند که شبکه خبر جمهوری اسلامی بارها هنگام پخش گزارش سخنرانی محمود احمدینژاد در سازمان ملل، آنها را نشان داد. «سیمای ضرغامی» نخواست فضای نیمه خالی مجمع عمومی سازمان ملل متحد را هنگام سخنرانی احمدینژاد نشان دهد. و حتی اشاره نکرد که در برابر این کشورهای توسعهنیافته یا در حال توسعه، کرسی چه کشورهایی هنگام سخنرانی احمدینژاد خالی بود یا خالی شد (کشورهایی توسعهیافته چون فرانسه، آلمان، کانادا، ایتالیا، انگلستان، آمریکا، استرالیا، زلاندنو، دانمارک و ...)
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین،
اللهم اصلح کل ظالم من امور المسلمین،
اللهم اصلح کل غاصب من امور المسلمین
گپوگفتهای خصوصی رئیس دولت کودتا با دانشجویان از همه جا بیخبر امریکایی
ذوق زدگی و غلط های فاحش «حمید رسایی» در نیویورک
عمق استراتژیک احمدینژادی/ مرتضی کاظمیان

نامه جنجالی آقای دکتر
«طبع آدمي چنان است که حاضر است بار گناه را بر دوش بگيرد ولي احمقش نخوانند»
(از استيفن رانسيمان مورخ معاصر انگليسي.)
نامه ایشون کلی جواب داشت که خیلی ها دادن ولی لپ مطلب اینکه اگه این سبزها بیان سر کار به شما هم (موسوی و خاتمی و کروبی) رحم نمیکنند و مثل زمان انقلاب خودمون اعدام انقلابی میشیم !
فکر کنم ایشون به فکر جواب به خدا در روز حساب باشن بهتره تا به فکر دنیای سران جنبش سبز !
نامه احمد توکلي به ميرحسين موسوي و خاتمي
آقای توکلی! ولايت خدا مهمتر است يا ولايت فقيه؟
جوابیه عضو جوان ستاد موسوی به نامه توکلی
ما هموطنان شما هستیم، گزارشی که تاریخش نمیگذرد

ابهامات جدی خوانندگان سایت الف درباره دروغپردازیهای بیست و سی راجع به سعیده پورآقایی
بنده خدا ها یه سناریو درست حسابی هم بلد نیستن درست کنن ! این همه گاف تو ۲۰ دقیقه فقط لینک بالا رو ببینین نزدیک ۳۰ گاف اساسی این گزارش ذکر شده !
دروغگو کم حافظه هست از اینجا میادا !

نفر دوم بزرگترین حزب منتقد : "دولت بعد از نهم" برای ما محلي از اعراب ندارد
مشارکت مشارکت مشارکت ! من نمیدونم این حزب که من هر چی نگاه میکنم اصلا قدرت آنچنانی نداره که بخواد کاری بکنه برای آقایان موی دماغ شده نشان از اینه که ! آقایون دمشون خیلی بزرگ شده هر جا میری پا رو دمشون میزاری !
من خیلی از این حزب به خاطر طریقه مدیریتش شاکی بودم ولی وقتی دیدیم با همین اوصاف چقدر باعث ترس سلطانه خیلی بهشون امیدوار و علاقه مند شدم!

G-20
خوب سارکوزی هم که اومده بود خبر پایگاه هسته ای قم رو بده که آقایون زود داستان رو لو دادن تا کار بیخ پیدا نکنه ! ولی به نظر خیلی جدی تر میان دوستان این دفعه و منسجم تر !

قذافی کتاب منشور ملل متحد را به سمت هیأت رئیسه پرت کرد
این یکی یه نمونه نادر باقی مانده از سلاطین بدوی در قرن مدرنه که در اسکیزو بودنش شک نکنین !
از رئیس جمهوری فقط لقبش به ایشون رسیده وگرنه کلا ایشون خان ایل لیبی میباشند هنوز .
دلقکی به نام قذافی ...یک اسکیزوفرن برای یک ملت

این کشف جدیدمه موسیقی رپ میخونه و فقط هم سیاسی !
همه کارهاش نه ولی کلا مناسب و خوبه و رپ رو به جایگاه بالاتری در موسیقی زیرزمینی ارتقاء داده.
shahinnajafi.net
تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم
تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم
ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش
ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم
از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم
که اگر اونم بود امروز حتمآ کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود
رستم اگر بود واسش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن مینداختن
-
-
از «ما مرد نیستیم»
-

من از سوالهایی كه دفعه قبل مطرح شد میخواهم در مورد یكی دوتا چیز یک خورده بحث بكنم. من در مورد چیزهایی جلسهی قبل گفتام در مورد این كه معصیت معنیاش چی هست خوب فكر كنم خیلی بحث برانگیز است. مثلا یك سوال كتبی از من شد قبلا در مورد یك حالت خاصی كه حال این حالت را چگونه میتوان توجیه كرد. همیشه میشود مثالهای پیچیده ساخت، بعدا درمورد آن صحبت خواهیم كرد. میخواهم در مورد یكی از دو تا سوال كه جلسات پیش مطرح شد صحبت كنم و بعد بیشتر در مورد داستان صحبت میكنم.
وقتی كه حرف از این میزنیم كه ملائكه امر میشوند به سجده و همه سجده كردند به جز شیطان به نظر میرسد كه شیطان جز ملائكه است ولی جای دیگر گفته میشود و «كان من الجن» من گفتم كه نمیخواهم وارد این مبحث بشوم در مورد شیطان یك عده ...
ادامه مطلب

در برخي از جلسات گذشته، گاهی پيش ميآمد كه بحثهاي حاشيهاي مطرح ميشد. بحث اين جلسه مستقيما به كار ما مربوط نميشود، ولي گاهي بعضي مباحث به جايي ميرسند كه ميشود برخي موضوعات را مطرح كرد، مانند جلسات قبلي درباره كاپيتاليسم، مردسالاري و .. كه من سعي ميكنم هر جا كه بشود، اشارهاي به آنها داشته باشم. امروز با وجود اين كه مبحثي كه قرار است مطرح شود با بحثهاي قبلي ارتباطاتي هم دارد ولي بيشتر به جزئياتي روزمره كه ما با آنها سروكار زيادي داريم مربوط ميشود. به ويژه مشكلاتي كه زبان به وجود ميآورد.
به طور خلاصه (اگر از جزئيات صرفنظر كنيم) مهمترين چيزهايي كه تا به حال در اين داستان ديديم و مربوط به متن خود داستان ميشد اينها بودند.
الف- مهمترين ويژگي بشر چيزي است كه ميتوانيم به آن بگوييم «دانش زباني جامع» كه به نوعي ترجمه فارسي “تعليم السماء” در آيه “علم الاسماء كلها” ميباشد كه به نوعي جامعيت هم دارد. “دانش زباني” اصطلاحي است كه در حال حاضر در ...
ادامه مطلب

مهندس نبوی رو اولین بار از نزدیک در روز آخر تحصن مجلس ششم دیدم.
همان موقع هم به نظرم خیلی جدی بود .
همه احترام ویژه ای براش قائل بودند آنجا !
با تیتر چریک پیر اولین بار شناختمش و در مجلس با نطق استعفا در یاد دارمش.
دو عکس به یاد ماندنی از او دیدم یکی بعد از عمل قلب در تخت بیمارستان و یکی
هم وقتی برای سخنرانی تبلیغاتی انتخابات نهم ریاست جمهوری در قم بهش حمله کرده بودند و پای چشمش کبود بود.
به یاد دارم در مصاحبه اش در روزنامه شرق گفته بود در زندان ساواک تا مرز شهادت شکنجه شده بوده و نذر کرده بوده اگه زنده از اون سلاخ خونه بیرون اومد یک روز از هفته رو به شکرانه اش روزه بگیره !
و اون روز چهار شنبه هر هفته بوده و هست.
تا حالا برام پیش نیومده که برای زنده بیرون اومدن از شرایطی نذری کرده باشم !
ولی حتما مهندس نبوی میدونه همون چهارسنبه ها بازم سربلند از زندون بیرونش میاره !

سوال ؟؟؟؟؟
مي بينيد که بعد از سالها به وضوح معلوم شد که چيزي به نام علوم تجربي وجود ندارد يعني تجربه خودش مبناي متا فيزيکي دارد .
سوال ؟؟؟؟؟
پس ببينید يک چيزي در اينجا بايد وجود داشته باشد اينست که زبان بايد Productive باشد .
خوب من الان يک زبان دارم ، يک لایه فرمالي دارم که با آن هر کاري مي توانم بکنم .
مي توانم گزاره هاي کاذب بسازم . کذب يک چيزي است که مربوط به لایه زبان است ديگر مي توانم يک چيزي به وجود بياورم که اين درست نيست . در واقع توي اين آينه در سطح فرمالش چيزهايي مي توانم بسازم که ما به ازاي خارجي ندارند ديگر من مي خواهم روي ...
ادامه مطلب

اول ، به عنوان يک موضوع معترضه اشاره کنم که : روال صحبت کردن راجع به اين داستان هم طبق روال داستان هاي قبلي پيش مي رود ، يعني من مي خواستم چيزي حدود 3 تا 4 جلسه راجع به اين داستان صحبت کنم ، در حالي که الان جلسه پنجم هستيم و فکر مي کنم حد اقل تا 10 جلسه طول بکشد اين اتفاق هم هميشه اينطوري پيش مي آيد که من خيلي از مطالبي را که بيان مي کنم قرار نبوده است که بگويم ولي وقتي که اينجا آمدم به ذهنم رسيده اند يا شما سوال کرده ايد و گفته ام .
شايد هم علت آن اينست که من بعضي از مطالب را چند بار تکرار مي کنم ، ولي فکر ميکنم که اين کار لازم است ، مثلا در داستان یوسف چيزي تکرار نمي شود چون که یک چیزی در ذهن من آماده است و نهایتا به حجمش کمی اضافه می شود ولي وقتي راجع به ...
ادامه مطلب

در حاليكه قدرت همواره تلاش مي كند اجبار، قهر و زور را توجيه كند
اما هرگز نمي تواند براي آن مشروعيت ایجاد كند...
"هانا آرنت"
اگر در يكي از همين روزهاي رخوت انگيز و طولاني تابستان كه با رمضان هم مصادف شده است، ناپر هيزي كنيد و بخواهيد فيلمي تماشا كنيد، توصيه مي كنم؛ حتمن فيلم « ارواح گویا»Goya’s Ghosts را ببينيد. داستان فيلم اگرچه به ظاهر در مورد فرانسيس گويا نقاش پرآوازه اسپانيايي است، اما درونمايه طنز اما تلخ فيلم بيش از هرچيز به زشتي افراط و استبداد ديني و آنچه كه در تاريخ به نام «دادگاه هاي تفتيش عقايد» مي شناسيم، مي پردازد.
اينس، دختر متمول وزيبايي – كه ناتالي پورتمن نقش آن را بازي و فرانسيس گويا از او به عنوان مدل نقاشي هايش استفاده مي كند- با گزارش دروغي كه زير نظر يك كشيش جاه طلب و شهوتران در مورد يهودي شدن دخترك به كليسا داده شده است، به«دفتر رسيدگي به تخلفات مومنين مسيحي» فرا خوانده مي شود و از همان آغاز، بي هيچ محكمه اي؛ مورد شكنجه و آزار قرار مي گيرد تا جايي كه مجبور مي شود به تغيير مذهب خود اعترافي دروغين كند.
قصد ندارم در اينجا به كل داستان و يا هنرنمايي تحسين برانگيز «خاوير باردم » -در نقش كشيش – بپردازم اما حيفم مي آيد كه يك صحنه زيبا و قابل تامل فيلم را روايت نكنم، صحنه اي كه پدر متمول دختر با وساطت فرانسيس گويا؛ كشيش را – به بهانه اعطاي كمك مالي هنگفت به كليسا- به شام دعوت مي كند و بر سر ميز از كشيش مي پرسد كه چرا دخترش همچنان در زندان است؟ كشيش با قاطعيت مي گويد: « او يهودي شده است و بايد مجازات شود» پدر دخترك با تعجب مي گويد: «حتمن دخترم زير شكنجه مجبور به اعتراف شده است »، كشيش در جواب اما با قيافه اي مطمين و حق به جانب، ضمن آنكه به استفاده از شكنجه اذعان دارد رو به پدر دخترك مي كند و مي گويد: «اگر مومني بي گناه باشد، حتي در زير شكنجه هم تن به قبول خطا و گناه نمي دهد زيرا خداوند حامي بي گناهان است و نفس حقيقت به متهم، قدرت مقاومت مي دهد؟».
ابتكار پدر دختر اما بسيار جالب است. به فرمان او درهاي سالن پذيرايي را مي بندند و كاغذي را جلوي كشيش مي گذارند كه به بوزينه بودن خود اعتراف كند. كشيش سر باز مي زند و همين كافي است تا طنابي به دور گردن او بپيچند و براي آويزان كردن او از لوستر بزرگ سالن تقلا كنند…لحظاتي بعد اما صحنه اي زيبا و استدلالي قوي رقم مي خورد! كشيش لورنزو، از ترس حلق آويز شدن، براي پدر دختر اين چند كلمه را مي نويسد و امضا مي كند: «من اعتراف مي كنم كه يك بوزينه هستم!».

سوال: بحث شكنجه و بدرفتاری از منظرهای مختلفی میتواند مهم ارزیابی شود و مورد بررسی و دقت نظر قرار گیرد. حداقل آنكه اعلامیه جهانی حقوق بشر كه به مثابه آرمان مشترك تمام انسانها و ملتها مطرح است، در ماده 5 خود تاكید كرده است: هیج كس نباید شكنجه شود یا تحت مجازات یا رفتاری ظالمانه، ضد انسانی یا تحقیرآمیز قرار گیرد، همچنین در اصل 38 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز تصریح شده است كه: ” هر گونه شكنجه برای گرفتن اقرار و یا كسب اطلاع، ممنوع است…” اصل 39 قانون اساسی نیز میگوید: ” هتك حرمت و حیثیت كسی كه به حكم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت كه باشد، ممنوع و موجب مجازات است.” اما از منظر روانشناختی ...
ادامه مطلب

خب. كسي سؤال نداره؟ يك موقع هميشه شروع جلسه با سؤال و جواب بود ولي مدتي است ديگر ... . نه البته من گاهي خودم چيزي را مطرح مي كنم بعداً رويش بحث مي شود از جلسات قبل. ولي اوايل معمولاً طوري بود كه قبلاً اول جلسه يك دانه سؤال مي پرسن.
سؤال: دوباره حضرت موسي حضرت موسي اصولاً شخيصت خيلي خيلي مقدس توي قرآن است كه در عين حال توي پرونده اش يك گناه كبيره است. قتل غيرعمد است. اين خيلي خوب است. شما اگر آدم كشتيد مي توانيد اميدوار باشيد به اندازه حضرت موسي رشد كنيد. تا حد آدم كشي واقعاً يك گناه خيلي بزرگ هم ممكن ايت يك نفر مرتكب بشه ولي حضرت موسي همان جا هم مي بينيد كه تصادفاً يك چيزي پيش مي آيد بلافاصله با خدا راز و نياز مي كند. حرف هاي حكيمانه اي مي زند. كاملاً كارش درست است. ولي موضوع اين است كه در كنار شعيب است كه ....
ادامه مطلب

اینجا تهران است، صدای جمهوری اسلامی ایران. یاد آن هماتاقی آمریکایی میافتم که چهل روز پیش در لندن به شوخی گفت: «من از جمهوری اسلامی آمریکا آمدهام و تو از ایالات متحدهی ایران.» سفر لندن یکی از مهمترین و پربارترین اتفاقهایی بود که در زندگیام پیش آمده. به خیلی از چیزهایی که میخواستم رسیدم و خیلی از آدمهایی که دوست داشتم از نزدیک ببینم، دیدم اما مهمتر از همهی اینها تاثیریست که لندن در نگاهم به زندگی گذاشته. سفر دید آدم را گستردهتر میکند و از جهتی هم همانطور که لوئی فردینان سلین معتقد است، خیال آدمی را به کار میاندازد. خیلی خوشحالم که برگشتهام ایران و خدا را شکر میکنم که مجبور نیستم تنهایی تو لندن زندگی کنم. حالا اما شاید نگاه دقیقتری نسبت به لندن و پاریس داشته باشم. اوایل که رسیده بودم لندن، حسابی از پاریس دفاع میکردم و معتقد بودم که پاریس تمیزتر است. الان باید بگویم که اشتباه میکردم. دوباره که پاریس را دیدم، خیلی از نظراتم دربارهی پاریس تغییر کرد. لندن به مراتب منظمتر، تمیزتر و برای یک روزنامهنگار جذابتر از پاریس است. پاریس اما شیکتر است و فضای ادبی و هنری پررنگتری دارد.
نسبتا صرفهجویی کردهام و چهل روز سفرم به لندن، آکسفورد، پاریس و استانبول روی همرفته زیاد خرج برنداشته. زیاد پولم را حیف و میل نکردهام و بیشترین چیزی که با خودم آوردهام، رمانهاییست که یا هدیه گرفتهام یا از آن کتابفروشی خفن ده مدرن آکسفورد خریداری کردهام. سفر به لندن بیش از چهل روز پیش، ده مارس شروع شد. نخستین روز سفرم را میتوانید اینجا بخوانید و به ترتیب میتوانید سفرنامههای بعدی را در لینک زیر همان مطلب پیدا کنید. بهترین فایدهی لندن این بود که آدم میتوانست توی لندن خودش باشد. میتوانست فیلم بازی نکند و عین خودش راه برود و لباس بپوشد و حرف بزند. زیباترین روزم در سفر به لندن، پاریس و استانبول، دومین روزی بود که توی آکسفورد سپری کردم. هیجانانگیزترین اتفاقی که برایم پیش آمد، دیدارم با ماریو بارگاس یوسا و همچنین کار در دفتر روزنامهی گاردین بود. غمانگیزترین لحظهای که داشتم، موقع سالتحویل بود. خفنترین چیزی که توی سفرم دیدم، کتابفروشی «بلکول» آکسفورد بود. جامعترین احساسی که در سفر داشتم، ناکامی عاشقانه بود و ضایعترین جایی که در سفرم دیدم، شهر استانبول بود.

استانبول؟ با دیدن شهر و رفتار مردم فهمیدم چرا معتقدم استانبول اصلا شهریی اروپایی نیست. یکی از مهمترین ویژگیهایی که برای من پاریس یا لندن را با تهران یا مثلا استانبول متمایز میکند، حریم خصوصی آدمها است. اینجا در استانبول هم حریم خصوصی اصلا معنا نمیدهد. توی پاریس و لندن یک محفظهی نامرئی به شعاع یک متر دورت کشیده شده که کسی بدون اجازه واردش نمیشود. توی پاریس یا لندن، فرقی نمیکند که شاهزاده باشی یا گدا، همه از این حریم خصوصی برخوردارند. کسی به تو تنه نمیزند، گارسون رستوران به خودش اجازه نمیدهد از تو بپرسد که از کدام کشور آمدهای. بهتر است بگویم در اروپا همه میترسند که به حریم شخصی تو وارد شوند. همین حریم شخصیست که خیلی از ما شرقیها را شیفتهی اروپا میکند و همین حریم خصوصی است که گاه آدمهای اروپایی را به ورطهی سرد بودن، یوبس بودن و بیتفاوتی میکشاند. وقت ناهار خوردن بود که جناب گارسون فهمید ایرانی هستم، ناگهان دهتا گارسون دیگر و مدیر رستوران و پیشخدمت و آشپز دورم جمع شدند تا هر کسی میزان چند کلمه فارسی بلد بودنش را بهرخ بکشد، اینجا بود که یاد حریم خصوصی آدمها افتادم [یاد تو هم افتادم آرش]. همین موقع بود که یادم آمد چرا احساس میکنم توی اروپا نیستم.
حرفم را اصلاح میکنم، توی استانبول همه، از جناب پلیس گرفته تا پیشخدمت هتل، رانندهی تاکسی، فروشندهی شیک فروشگاه لباسفروشی و حتی کارکنان «مکدونالد» از انگلیسی صحبت کردن عاجزند. اولین باریست که توی کشوری هستم که نمیتوانم ارتباط زبانی برقرار کنم. امروز برای اولین بار در عمرم موهایم را در یک کشور خارجی کوتاه کردم. یکی از بهیادماندنیترین اتفاقهای سفرم به ترکیه همین مو کوتاهکردن امروز خواهد بود. من در تمام عمرم به جز چند دفعهی معدود موهایم را نزد حسن آقا، سلمانی سر کوچهمان کوتاه کردهام. حسن آقا فقط یک مدل بلد است مو کوتاه کند و در محلهی ما که کلی جوان ریخته این ور و آن ور من تنها مشتری کمسنوسالش هستم. سلمانی حسن آقا هم دستکم در پانزده سال گذشته یک شکل مانده، هیچ تغییری نکرده، هیچ امکاناتی اضافه نشده، جز اینکه چند دفعه ماشینتراشهایش را از نو خریده البته از همان مدل قبلی. موهایم که خیلی بلند شد میروم پیش حسن آقا تا با شمارهی چهار یا هشت کوتاه کند. یعنی همیشه تقریبا کچل از سلمانی حسن آقا میآیم بیرون. یکی از آرزوهای دوران کودکیام هم این بوده که مثلا حسن آقا یک دفعه موهایم را آلمانی کوتاه کند یا مثلا یککم سلیقه بهخرج بدهد اما دریغ از یک ذره تغییر. امروز بهواسطهی بلد نبودن زبان ترکی، آقا سلمانی جوان و خوشتیپ ترک که جمعا ده کلمه انگلیسی بلد بود، موهایم را «ژیگول» کوتاه کرد. وارد سلمانی حسن آقا که میشوم، سلام میکنم و مینشینم روی صندلی و بیست دقیقهی بعدش وقتی آینه را گرفت پشتم تا بگویم «ممنون»، بلند میشوم و میآیم بیرون. حسن آقا مرد پنجاه و چند سالهایست که فقط یک رادیو توی مغازهی نسبتا گرانقیمتش دارد و هر دفعه که میروم میگوید: «این آمریکا خیلی پدرسوخته است.» اخیرا کمی هم دربارهی انرژی هستهای اظهار نظر میکند. امروز آقا سلمانی ترک بغل موهایم را کوتاهتر از روی موهایم کرد و بعد سرم را گرفت زیر شیر آب و موهایم را چنگ زد و بعد خشکشان کرد و با سلیقه ژل زد. آنقدر که از مو کوتاه کردن امروزم ذوق کردم از آمدن به ترکیه ذوق نکردهام.
جدای برخورد زنندهی «اورهان پاموک»، بقیهی روز خیلی معمولی بود. مسجد و موزهی «الصوفیه» را از صدقهی سر کارت خبرنگاریام مجانی بازدید کردم و کاخ سلطاناحمد را هم همینطور. از معماری ترکها هیچ احساسی بهم دست نمیدهد. مسجدهای استانبول هم بیشتر از بیرون قشنگ است تا داخل. لااقل ما در ایران چند تا مسجد درست و حسابی داریم. تفاوت مسجدهای ما با مسجدهای استانبول: اینجا در مسجد از صبح تا شب باز است و کارکرد مسجد در اینجا مسجد است. اینجا با «عمر» و «ابوبکر» و امثالهم رفتار دیگری میشود، رفتاری که باب طبع خیلی از هموطنان ما نیست. در استانبول صدای اذان بیشتر از تهران توی خیابانها میپیچد چون واقعا هر دو قدم در این شهر یک مسجد کاشتهاند و البته کسی هم فحش نمیدهد. استانبول مرا امروز بیشتر از همه یاد جوان همسنوسالی میاندازد که مدتی میشناختمش. کسی که تمام آرزویش زندگی در استانبول بود. ترکیه تقریبا برای من تنها یک مشخصهی خاص دارد و دیگر هیچ. احتمال زیاد اگر اتفاق خاصی پیش نیاید تا آخر عمرم ترکیه نخواهم آمد. اما این مشخصهی خاض: جوانتر که بودم، یعنی زمانی که فکر میکردم عاقبت من هم همچون شخصیت اول فیلم «شانس کور» کریستف کیشلوفسکی میشود و هیچوقت «خارج ایران» را نمیبینم، ترکیه برایم «خارج» حساب میشد. کشور سحرآمیزی بود که دوست داشتم مرزش را با ایران از نزدیک ببینم. اگر کسی برای سفر به سوریه از ترکیه رد میشد، کلی سئوالپیچش میکردم. ترکیه برای من خارج بود. خارج ایران و همین برایم بس بود. خوشبخانه در این زمینه خوشاقبال بودم و پاریس اولین خارجی بود که چشمانم دیدند. ترکیه یک ویژگی مهم دیگری هم دارد که ترجیح میدهم آن را از قول دوست فرانسوی جدیدی نقلوقول بیاورم که تازه در پاریس باهاش آشنا شدم و خیلی زود صمیمی شدیم: «پسرهای ترک با پسرهای اروپایی یک فرق اساسی دارند، پسرهای ترکیه هنوز کمی «وحشیگری» [کمی ترجمهی sauvage به فارسی سخت است در اینجا] دارند در خودشان که شدیدا جذابشان میکند.» چقدر از اینکه فردا برمیگردم کرج خوشحالم.



پاریس دیگر حوصلهام را سر برده بود. چهارشنبه و پنجشنبه تقریبا حسابی کلافه بودم. هنوز کلی ماجراهای جالب اتفاق میافتاد توی پاریس اما یک چیزی کم بود، یک چیزی اذیتم میکرد، باید برمیگشتم زودتر. تقریبا چهل روزیست که ایران نیستم. اولین باریست که بیش از دو هفته از مادر مهربان، خانوادهی دوستداشتنی و دوست بینظیرم دور هستم و هیچچیزی جایشان را پر نمیکند، هیچچیز، دلم برای تکتکشان تنگ شده. روزهای آخر پاریس اتفاقهای خوبی افتاد. «انتشارات فایارد» فرانسه که به تازگی رمان «رازهای سرزمین من» رضا براهنی را چاپ کرده، دعوتم کرده بود به دفترشان. فایارد مایل است که رمانهایی از نویسندگان جوان ایرانی را به فرانسه منتشر کند و مترجمش را هم پیدا کرده و قرار است در این پروژه کمکشان کنم و لیستی از این رمانها را بهشان پیشنهاد بدهم. «فایارد» ناشر کتابهای «میشل وولبک» است و از ناشران مطرح فرانسه به حساب میآید. چندی پیش هم که در دفتر گاردین بودم، بخش ادبیات روزنامه رمانی از شهریار مندنیپور را به زبان انگلیسی برایم فرستاد تا بخوانم و برایشان ریویو بنویسم. خوشحالم که کمکم داستانهای ایرانی هم به انگلیسی و فرانسه منتشر میشود. در چند سال اخیر چیزی که توی فضای ادبیات ایران دیدهام همهاش قهر بوده، هیچ کسی چشم کس دیگری را ندارد، هیچکسی هیچکسی را قبول ندارد، فضا فضای قهر است و نه دوستی. کسی از چاپ رمان تازهی دوستش خوشحال نمیشود. کسی رمان تازهی دوستش را نمیخواند. امیدوارم که در وهلهی اول، این مشکل حل شود و اهالی ادبیاتمان کمی با یکدیگر آشتی کنند و با هم دوست شوند. با هم رفاقت کنند. از دیدن همدیگر لذت ببرند و نه اینکه از هم بیزار باشند. چقدر دلم میخواست که فضای ادبی دوستانهای داشتیم در ایران. چقدر دلم میخواست که کلی دوست نویسنده داشتم که میتوانستم عصرها بهشان زنگ بزنم و احوالشان را بپرسم و گاهی باهاشان بروم کافه. چقدر دلم میخواست که جمعهای صمیمانه داشتیم.
با «ترکیش ایرلانز» رفته بودم لندن و باید با همان پرواز هم برمیگشتم تهران، توی استانبول توقف داشت و بههمین خاطر به سرم زد که دو شب هم استانبول بمانم، چون که دیگر لازم نبود برای توقف در استانبول پولی بدهم و همان پول پرواز پاریس تهران را میگرفتند. تازه چند ساعتیست که رسیدهام استانبول. تا اینجای کار میتوانم بگویم که تقریبا هیچکسی انگلیسی حرف نمیزند. هر چیزی که میگویی سرشان را تکان میدهند اما معلوم است که چیزی نفهمیدهاند. وقتی میگویی که ایرانی هستی، یک جوری نگاهت میکنند. یک جور خاصی که حتی توی فرانسه هم آنطور نگاهت نمیکنند. آدمها صمیمیترند، اصولا تا الان که بیشتر شب استانبول را دیدهام تا روزش را، باید بگویم که انتظار نداشتم استانبول این شکلی باشد. از بس شنیده بودم که استانبول اروپایی است و کلی پیشرفت کرده، انتظار داشتم که یک شهری ببینم شبیه پاریس یا لندن اما میتوانم بگویم که تا اینجای کار، استانبول هیچ ربطی به اروپا ندارد. یعنی سعی کرده که شکل و شمایلش را شبیه اروپا کند، اما موفق نشده. نه اینکه استانبول شهر زیبایی نباشد، شهر زیباییست اما اروپایی نیست. پاریس و لندن کلی با یکدیگر فرق دارند اما با یکدیگر قابل مقایسه هستند، مثلا میشود گفت که هر دو تقریبا اروپاییاند اما استانبول هیچربطی به اروپا ندارد. مهمترین فرق استانبول و شهرهای اروپایی مردمی است که توی این شهر معروف کشور ترکیه زندگی میکنند. آدمها هنوز شرقیاند. شهر تلاش کرده اروپایی باشد اما مردم شرقی باقی ماندهاند. راه رفتنشان، حرف زدنشان، فضولیشان، نگاه کردنشان و رفتارشان، همه مثل خودمان در ایران شرقی است. استانبول حسابی حال میکند، کل توریست ریخته توی این شهر قراضه، آدم دلش برای اصفهان و شیراز میسوزد. در همین چند ساعت نخست حضورم اما یک چیزی مدام خودش را نشان میدهد: ترکها به مولانا افتخار میکنند. مولانا را توی بوغ و کرنا کردهاند. تصویر خیالیاش را پشت اسکناسهای تازهشان انداختهاند و خلاصه کلی علاقه به مولانا دیدهام در همین چند ساعت.

این خدای ادبیاتی که تصویرش را بالا میبینید، سروش حبیبی است. سروش حبیبی از آن استثناهاییست که از دیدنش سیر نمیشوید. مرد نازنین، خجالتی و متواضعی که از دوستی با او به خودتان میبالید و دلتان میخواهد در بوغ و کرنا کنید که «من با سروش حبیبی دوست هستم». سروش حبیبی و همسر مهربانش ایران زندیه ناهار مرا به یک رستوران چینی نبش خیابان «کوپرنیک» نزدیکهای شانزهلیزه دعوت کرده بودند. حبیبی سی سالی میشود که به همراه همسرش در شهر «آنتونی» نزدیکهای پاریس زندگی میکند. دو پسر دارند که هر دوشان هم ازدواج کردهاند. ایران زندیه که مقدمهی «جنگ و صلح» را نوشته، روحیهای کاملا ایرانی دارد و حسابی کتابخوان است و بیشتر از سروش حبیبی کتاب ایرانی میخواند و به نویسندگان امروز ایران علاقه دارد. «کافه پیانو» فرهاد جعفری از تازهترین کتابهایی است که به فارسی خوانده و «خالهبازی» بلقیس سلیمانی هم بهتازگی به او پیشنهاد شده است.
سروش حبیبی اما بیشتر کتابهای کلاسیک میخواند. زیاد با «ماریو بارگاس یوسا» آشنا نیست یا مثلا اسم «پل آستر» را نشنیده اما بهعوض اغلب کارهای کلاسیک ادبیات دنیا را خوانده است. میگوید: «خیلی شاهکار کنم کتابهایی که ترجمهاشان روی دستم مانده را تمام میکنم و از زندگی چیز دیگری نمیخواهم.» تواضع حبیبی برخلاف اغلب تواضعهای ادبی، کاملا واقعی است و به دل آدم مینشیند. از مترجمهای ایرانی با احترام نام میبرد و برای همهاشان احترام زیادی قائل است. نگران این است که توی ایران فکر کنند که «سروش حبیبی مترجمیاست که کارهای دیگران را دوباره ترجمه میکند» و مدام میخواهد برایم توضیح بدهد که روحش هم از آثاری که در ایران در میآید اصلا اطلاع ندارد و اصلا قصد ندارد که کار دیگران را دوباره ترجمه کند یا بهشان بیاحترامی کند. چند ماه پیش یادم میآید که با حبیبی تماس گرفته بودم که میگفت: «موشها و آدمهای جان اشتانبک را بیست سال پیش ترجمه کردم و اصلا حواسم نبوده چاپ کنم، حالا نمیدانم دوباره ویرایشش کنم یا نه. نکند که ترجمه شده باشد و کسی برنجد.» خلاصه یادم میآید که کلی کلنجار رفتم که قبول کرد دستی به روی ترجمهی بیست سال پیشش بکشد و آن را بدهد به نشر ماهی برای چاپ.
وقتی میگویم که خیلیها در ایران همچون من شیفتهاش هستند، لپهای پیرمردانهاش سرخ میشود و واقعا خجالت میکشد. وقتی میگویم خیلیها منتظرند تا «برادران کارامازوف» را با ترجمهی حبیبی بخوانند، میگوید: «تو را خدا اینطور نگو! آدم احساس وظیفه میکند.» ازش التماس میکنم که «کوه جادو» و «دکتر فاستوس» توماس مان را ترجمه کند و میگوید: «حسن نکوروح استاد توماس مان است و من چهطور جرات کنم که بروم سراغ توماس مان؟» چندین و چند ترجمه دارد که نیمه رهایشان کرده چون شنیده که فلانی دارد رویش کار میکند یا آنکه فلانی آن را ترجمه کرده. وقتی از خاطرات گذشتهاش گپ میزنیم، غلامحسین ساعدی را یاد میآورد و خاطرهی بانمکی را نقل میکند که خود ساعدی برایش تعریف کرده: «ساعدی و برادرش در یک کلنیکی که از پدرشان به ارث برده بودند کار میکردند اما ساعدی که اهل ادبیات بوده زیاد آنجا کار نمیکرده. ساعدی روانپزشک بوده و برادرش پزشک عمومی اما یک روز که برادرش غیبت داشته، پدری پسر هفت سالهاش را برای ختنه میآورد کلینیک و ساعدی توی رودربایستی مجبور میشود که برای اولین بار در عمرش در مقام یک روانپزشک یک پسر هفت ساله را ختنه کند. خلاصه تلفنی به کمک برادرش پسر بندهی خدا را ختنه میکند و آخر سر پدر آن پسر یک پول گندهای میدهد به ساعدی و میگوید این را بده به آن کسی که پشت خط تلفن بود و خودت دو زارش را بردار.» خانم حبیبی هم تکه کلام ساعدی را مثال میزند که : «کمی هم بمیری آخر!»
سروش حبیبی همچون مهدی سحابی، عبدالله کوثری و دیگر مترجمان بزرگمان تنها مترجم نیستند، اینها روشنفکران ادبی ایران هستند. ما بهواسطهی انتخابهای خوب حبیبی، سحابی و کوثری و امثالهم بوده که توانستیم این آثار فوقالعاده را بخوانیم. مترجم ایرانی علاوه بر ترجمه، وظیفهی خطیر انتخاب، ویرایش و منتقد را هم با خودش همراه دارد. این وظیفه جایگاه مترجمان ایرانی را در مقایسه با مترجمان خارجی کاملا متفاوت میکند. در بریتانیا یا فرانسه، ناشر است که کتاب را به مترجم سفارش میدهد و مترجم فقط مترجم است. در ایران، مترجم است که کتاب را انتخاب میکند و آن را به مخاطب معرفی میکند و به واسطهی شهرتش جریانی را در ادبیات خارجی در ایران بوجود میآورد. مترجم خارجی اصلا چنین جایگاهی ندارد. در ایران مترجم خوب کار روشنفکر و منتقد ادبی را هم میکند و این جایگاهش را بهمراتب مهم و مهمتر میکند. در بریتانیا و فرانسهی امروز کمتر نسل جوانی را میبینید که کلاسیکهایی را بخواند که مثلا ما در ایران با تمام محدودیتها بهواسطهی انتخابهای خوب حبیبی و سحابی و مترجمان دیگر میخوانیم و از این جهت شدیدا مدیونشان هستیم.
خوشحالم که در ایران بدنیا آمدهام چون فرصت این را داشتهام که کلاسیکهایی را بخوانم که مطمئنم اگر در لندن یا پاریس بدنیا میآمدم به سختی رغبت میکردم بخوانمشان، چرا که چنین اعتمادی از سوی مترجم خاصی نمیدیدم یا به چنین انتخابی احتمالا اطمینان نمیکردم. در ایران برخلاف تمام محدودیتها و ممیزیها از امتیاز خوبی برخورداریم. گلچین خیلی خوبی از ادبیات خارجی در دسترس داریم. گلچینی که کامل و کاملتر میشود. در لندن و پاریس اما کتابفروشیهای بزرگتری وجود دارد و هر کتابی که بخواهید در دسترس است، اما در عین حال همیشه سردرگماید که چه بخوانید و چه نخوانید چرا که در هر حال وقت نخواهید کرد همهی کتابهای ترجمه شده را بخوانید. دقیقا همچون اینترنت، چرا که اینترنت انبوهی از اطلاعات را در اختیار ما قرار داده اما دسترسی به اطلاعات خوب آنچنان سادهتر نشده. در ایران اما حبیبی این فرصت را به ما میدهد که ابله را بخوانیم، فرصتی که در لندن و پاریس به مراتب کمتر نصیب یک جوان همسنوسال من میشود، چرا که در ملغمهای از کتابهای جورواجور گم است و نمیداند که به چه انتخابی اعتماد کند. در ایران سحابی به ما این فرصت را میدهد که تربیت احساسات را بخوانیم، کتابی که در پاریس هم فراموش شده است. فرصت این را میدهد که مادام بوواری را بخوانیم، کتابی که در لندن فراموش شده است. حبیبی این فرصت را به ما میدهد که «زنگبار» آلفرد آندرش را بخوانیم، شاهکاری که در تمام دنیا فراموش شده است. فراموش شدن «زنگبار» مشکل دنیا است و از این جهت ما در ایران خوششانسیم. وقتی از سروش حبیبی میخواهم که کنار دیوار بایستد تا ازش عکس بگیرم میگوید: «من از دیوار متنفرم!»

«دیزنیلند» یا همان شهربازی به سبک آمریکایی همچون خیلی از دیگر مکانها و آدمهایی که سالها دربارهاشان خیالبافی کردهایم اما هنوز چهرهی واقعیاشان را ندیدهایم، تنها اسم خیلی بزرگی دارد. دیزنیلند پاریس هم پس از دیزنیلند توکیو، دومین دیزنیلند بزرگ خارج ایالات متحده است که سالانه نزدیک بیست میلیون نفر توریست جذب میکند و از این جهت در اروپا با مکانهایی چون برج ایفل، موزهی لوور، خیابان شانزهلیزه و دیگر سایتهای توریستی فرانسه و همچنین اروپا شدیدا رقابت میکند. امروز با «بن» - رفیق استرالیاییام – رفتیم دیزنیلند پاریس تا برای اولین در زندگی در قلب اروپا پایم را در یک شهربازی آمریکایی بگذارم و همچون رویارویی با خیلی از چیزهایی که در سفرم به لندن دیدم، ضدحال بخورم. واقعیت این است که از نظر من دیزنیلند از نظر کیفی با پارک ارم خودمان آنچنان تفاوت چندانی نمیکند. اصولا تصورم این است که من پارک ارم را به دیزنیلند ترجیح میدهم. در اغلب اوقات، تخیلمان از یک مکان یا یک آدم زیباتر، باشکوهتر و جذابتر از خود واقعی آن مکان یا آدم است.
داستان از این جهت امتیازی دارد که زندگی از آن بیبهره است. دنیای خیالی داستان به خواننده این اجازه را میدهد که مکانها و شخصیتهای داستانی را بهواسطهی توصیفهای ارائه شده، همانطوری تصور کند که خودش میخواهد. به همین خاطر داستان بعد جدیدی به دنیای خیالی داستان اضافه میکند که زندگی عادی از آن بینصیب است. یکی از دلایلی که اقتباسهای ادبی در دنیای سینما را در اغلب موارد برای بیننده ضدحال میکند، دقیقا همین عدم تطابق تصور ما با دنیاییاست که کارگردان فیلم به ما ارائه میدهد، چرا که کارگردان هر قدر هم که خوب داستان را به تصویر کشیده باشد، در هر حال تصورش از شخصیتها و مکانهای داستانی با تصور ما فرق میکند و این عدم تطابق همیشه ما را آزار میدهد. تقریبا هر کسی مادام بوواری فلوبر را یکجور در ذهنش تصویر میکند و اگر بخواهیم که هر کسی تصویر مادام بوواری را نقاشی کند، آن وقت به تفاوت برداشتهای مختلف از چهره، قیافه و خلاصه خود داستانی مادام بوواری پی میبریم. راوی کتاب «در جستوجوی زمان از دسترفته»ی مارسل پروست را آنطور که من تصور میکنم، کس دیگری تصور نمیکند و آنطور که کس دیگری تصور میکند هم من تصور نمیکنم اما همهی ما تصویری از این راوی تنبل داریم که نقاط مشترکش را مارسل پروست در ما بوجود آورده. آن قسمتی که در ذهن ما جاویدان شده از آن خودمان است و دیگر ربطی به جناب نویسنده ندارد.
دیزنیلند از نظر تکنیکی بهمراتب پیشرفتهتر از پارک ارم است اما پارک ارم حال دیگری دارد. اول از همه اینکه در پارک ارم قسمتی از وجودت به تو میگوید که «اینجا ایران است» و این ماشینها چند دهه از عمرشان گذشته و واقعا احتمال مرگت وجود دارد و از این جهت هیجانت صد چندان میشود اما در دیزنیلند خیالت راحت است که هیچ بلایی سرت نمیآید و این خدایی ضدحال بزرگی است. دیزنیلند از ساعت ده صبح تا هفت بعدازظهر باز است و آدمها دست دوست یا بچهاشان را میگیرند و از دم صبح میآیند دیزنیلند اما متاسفانه فرق شانزهلیزه با دیزنیلند را نمیدانند، به همین خاطر آدمها در دیزنیلند همانقدر خشک، یوبس، شیک و «های کلاس» هستند که مثلا در شانزهلیزه هستند. ضمن اینکه هیچ بچهای هم سر مادر یا پدرش شیون نمیزند: «مامان بریم این رو سوار شیم؟ مامان از اینا بخر» چون همان اول نزدیک پنجاه یورو ورودی میدهی و هر چه که خواستی سوار میشوی و ثانیا اینکه پدر و مادر از قبل توجیه شدهاند که دیزنیلند در وهلهی اول مخصوص بچهها، نوجوانان و جوانان است و بعد برای آنها و بههمین خاطر نباید مدام بزنند سر بچه که ساکت شو.
دیزنیلند همانقدر ساکت و منظم است که شانزهلیزه ساکت و منظم است، چونکه همهی ماشینها توی استودیوهای دربستهای است که صدا را خفه میکند و همهی هیجان شهربازی را میگیرد. به همین خاطر، آدمها تا وقتی که توی استودیو هستند جیغ میکشند اما به محض اینکه میآیند بیرون تا سوار بازی بعدی بشوند، دوباره «های کلاس» میشوند اما در پارک ارم از همان توی پارکینگ «خر تو خر» است و همه چی طبیعی است. دیزنیلند از این جهت حسابی مصنوعی است. آدمها توی دیزنیلند با هم زیاد رفیق نیستند و با هم حرف نمیزنند به همین خاطر مثلا وقتی میکیموس برنامه اجرا میکند و بالای سکوی به این بزرگی از خودش حرکات موزون نشان میدهد، مامانها و باباها و بچهها انگار که تئاتری از شکسپیر ببینند ساکت دستبهسینه ایستادهاند و فقط نگاه میکنند و عکس میگیرند و حسابی ضایعبازی در میآورند اما مثلا تصور کنید که توی پارک ارم موقعیتی پیش بیاید که بتوانید از خودتان حرکات موزون دربیاورید، آنوقت چقدر هیجان از پیر و جوان و دختر و پسر در ایران بریزد بیرون خدا میداند. اینجا مردم روحیهی شاد جمعی ندارند اصلا. خلاصه اینجا مردم حسابی ضدحال هستند. «بن» نهتنها اسم شانزهلیزه را نشنیده، محمود احمدینژاد را هم نمیشناسد و خلاصه حسابی سوژهی خنده است و سفر پاریس را بانمک کرده.




یک پسر استرالیایی هماتاقم شده. همین پسر بانمکی که تصویرش را این بالا میبینید. حدود بیست و هفت، هشت سال سن دارد و روانشناسی خوانده. عاشق بودا است و گاهی اوقات هم یوگا کار میکند. از این بابت مرا به شدت یاد جی.دی.سلینجر و شخصیت سیمور خانوادهی گلس میاندازد. چهرهاش هم تا حدودی به چهرهی سلینجر شبیه است. از ادبیات تقریبا چیزی سرش نمیشود. اسم سلینجر هم اصلا و ابدا به گوشش نخورده. نمیداند شانزهلیزه کجاست. مشغول نوشتن کتاب عجیبوغریبی است که قرار است تا حدودی فلسفه و روانشناسی را به هم نزدیک کند و ساده حرف بزند. به همین خاطر هر چیز بدردبخوری که بشنود یادداشت میکند. برای تمام زندگیاش برنامهریزی کرده و برنامههای زندگیاش را توی یک فایل کامپیوتری ذخیره کرده. مثلا برنامهریزی کرده که در چهلوشش سالگی حتما بک بچه داشته باشد یا مثلا برنامهریزی کرده که توی زندگی میزان شوخطبعیاش را در ده سال آینده افزایش دهد. دو ماه هند بوده و سفر به تبت یکی از رویاهای بزرگ زندگیاش است. یک روز پیش از من رسیده پاریس. لبخند با معنایی روی لبهایش نشسته و تلاش میکند که جدی، متفکر و باوقار بهنظر برسد.
این پارچهای که روی سرش انداخته، از صنایع دستی اصفهان است که من به مدت چند دقیقه بهش هدیه دادم و بعد پس گرفتم. کمی خجالتی است و وقتی شلوارش را میخواهد عوض کند میرود توی دستشویی. برای پدر و مادرش ایمیل میزند و دربارهی ایدههای کتابش با آنها مشورت میکند و عکسالعمل آنها را در ادامهی کتابش در نظر میگیرد. آدم ولخرجی نیست و ولگردی هم نمیکند. تلاش میکند که حرفهای و هدفمند بهنظر برسد و از پوشیدن شلوار کوتاه در پاریس خودداری میکند. از این جهت، امروز تنها نبودم و چند روز آینده در پاریس را هم تنها نخواهم بود. امروز از صدقهی سر یک دوست نازنین این دوست اسرارآمیز را بردم به مرکز «پمپیدو»ی پاریس و توانستیم مجانی تمام «پمپیدو» و نمایشگاههایش را بگردیم. دفعهی اولی که آمده بودم «پمپیدو» وقتی بود که برای اولین بار آمده بودم پاریس و از بس هیجانزده بودم تقریبا چیزی از موزهی هنرهای معاصر و هنرهای مدرن ندیدم و نفهمیدم. این دفعه با این دوست استرالیایی تمام «پمپیدو» را با حوصله گشتیم. آثار پیکاسو، مارسل دوشام، فرانسیس بیکن و رنه ماگریت را از نزدیک دیدیم و چند ساعتی را توی دو نمایشگاه از آثار فوقالعادهی «السکاندر کالدر» و «واسیلی کاندینسکی» سپری کردیم.






تمام احترامی که برای پاریس قائلم بهخاطر این عبارت فراموشنشدنی شاهکار در جستوجوی زمان از دسترفتهی مارسل پروست است: «زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست.» این عبارت را تقریبا هر روز دورنم تکرار میکنم و به یاد روزی میافتم که «پروست» بهم کمک کرد که به یک دوستی عذابآور پایان بدهم. هر روز یاد شهریور سه سال پیش میافتم، روزی که پس از نه سال به کمک این عبارت مارسل پروست توانستم بر روی نیروهای بیمارگونهی دورنم پیروز شوم و گوشی تلفن را برای همیشه بر روی یک دوست [شما بخوانید غریبه] قطع کنم و با صدای بلند به خودم بگویم: «آلبرتین خانم رفتند!»
توی خیابانهای پاریس که راه میروم، بیشتر از هر چیزی به یاد صحنههایی از شاهکار شگفتانگیز در جستوجو میافتم. توی «شانزهلیزه» که راه میروم، بازیهای راوی کتاب در جستوجو و «ژیلبرت سوان» را به یاد میآورم و نامهها و گلهایی که راوی برای دلدار دوران کودکیاش میفرستاد. عبارتهای بهیادماندی کتابهای «اسیر» و «گریخته»ی مجموعهی در جستوجو، یعنی درست وقتیکه راوی و آلبرتین به همراه فرانسواز فضول در آپارتمانی در پاریس زندگی میکردند، در خیابانهای پاریس مدام در گوشم تکرار میشود. یاد شبهایی میافتم که راوی منتظر بود که آلبرتین بر روی گونههایش بوسه بزند و یاد پرتوهای خورشیدی میافتم که صبحها راوی تنبل کتاب در جستوجو را از خواب بیدار میکرد و بیشتر از همه یاد آن صحنههایی که راوی از شدت حسادت بیمارگونه بهدنبال آلبرتین خیابانهای پاریس را زیر پا میگذاشت. برگردم ایران حتما در جستوجو را یکبار دیگر از نو دوباره میخوانم.
دیروز با قطار «یورواستار» دو ساعته از لندن آمدم پاریس. حالا دیگر وقتی دربارهی لندن حرف میزنم، باید فعل ماضی بهکار ببروم. یک ماه تمام لندن بودم. دو هفتهی اول حسابی گیج میزدم و حسابی هیستریک بودم و بعدش تازه فهمیدم که کجا هستم و چهکار میکنم. سفر لندن، جدای احساس «ناکامی عاشقانه»اش، سفر خوبی بود. لندن، بهواسطهی اقامت طولانیتر نسبت به سفر قبلیام به پاریس، در تغییر نگاهم به زندگی تاثیر بیشتری داشت. حالا که برای دومین بار پاریس آمدهام، بیشتر از هر چیزی، البته جدای پروست، یاد خاطرات سفر اولم به پاریس میافتم. یاد چشمان خیرهام به «شانزهلیزه»ی روزهای کریسمس، یاد نخستین دیدارم از دفتر روزنامهی «لوموند» و یاد دیدارم با استاد «سروش حبیبی» دوستداشتنی. امروز فقط توی خیابانهای پاریس قدم زدم و صحنههای بهیادماندی سفر سال گذشتهام به پاریس را مرور کردم. نخستین «سفر به یک کشور خارجی»، یعنی زمانی که آدم میتواند به خودش بگوید؛ «ایران نیستم»، یکی از درخشانترین خاطرات زندگی آدم است.





برگشتهام لندن. این آقایی که تصویرش را این بالا میبینید سردبیر گاردین است، سردبیر روزنامهای با صد و هشتاد و هشت سال سابقهی روزنامهنگاری. اسمش «الن رزبریجر» است و پنجاهوشش سال سن دارد. سی سال پیش بود که توانست نخستین یادداشتش را در گاردین منتشر کند و پانزده سال پیش در یک انتخابات درونروزنامهای و با رای اکثریت روزنامهنگاران رسمی گاردین به این سمت انتخاب شده. سرش حسابی شلوغ و سگرمههایش به طور طبیعی توی هم است اما درونش، همچون این عکس شاداب و خندان. سی سال پیش کمکم شروع کرده به نوشتن برای گاردین و بعد نمایندهی روزنامه در ایالات متحده شده و حالا نشسته بر تخت سردبیری کل گاردین؛ یعنی این آقا سردبیر اصلی همهی بخشها و ضمیمهها و حتی رئیس اصلی روزنامهی آبزرور است. صبحها کارش این است که جلسهی ده صبح را تشکیل دهد و از تکتک دبیرها بخواهد که مطلب روزشان را گزارش دهند و بعد گاهی میهمانی با خودش میآورد و از او هم سئوال میکنند. از ساعت نه صبح همراه دیگر کارمندان به دفترش تشریففرما میشود و ساعت شش که همه میروند خانهاشان، این آقا هنوز توی دفترش است که تیترهای نهایی را انتخاب کند و تصمیم بگیرد که چه چیزی را ببرد صفحهی اول و چه چیزی را درشت کند. «الن رزبریجر» نمونهایست از یک روزنامهنگار موفق و تاثیرگذار. کسی که روزنامهاش را نیممیلیون نفر در انگلستان میخرند و وبسایتش را روزی چند میلیون نفر در جهان میخوانند و روزنامهای که سایتش رتبهی نخست رسانه در انگلستان و رتبهی سیصد در کل سایتهای جهان را دارد. کیف دارد آدم سردبیر روزنامهای باشد با بیش از سی نمایندهی فعال در کشورهای مختلف جهان. امروز آخرین روزی بود که میرفتم دفتر. بههمین خاطر با «رزبریجر» جلسه داشتم و چند روز آینده را به خردهکارهایم در لندن اختصاص دادهام و جمعه میروم پاریس تا بعد برگردم ایران و برای گاردین بنویسم.
راهنمایی میرفتم که دورهی اصلاحات بود و روزنامههای زیادی در میآمد و روزی چندین و چند روزنامه میخواندم و همانوقتها بود که اسم گاردین به گوشم خورده بود و همانوقتها بود که «نیوزویک» و «تایم» چند صد سال پیش را به قیمت هزار تومان از یک فروشگاه شیک کرج میخریدم. امروز آخرین «هاتچاکلت»های مجانیام را در گاردین خوردم، عکس پایین مشروحیاست از امکانات رفاهی مجانی یک طبقه از سه طبقهی ساختمان گاردین. گاردین روزنامهی روشنفکران انگلیسیاست و هر کسی حاضر نیست یکپوند پایش پول بدهد، به همین خاطر بیشتر روزنامههای دست مردم تو متروها روزنامههای مجانیای است که توزیع میشود. سایت گاردین اما سومین سایت پربازدید خبری در ایالات متحده است. گاردین بیشتر از هر چیزی روزنامهای جهانی است تا روزنامهای انگلیسی. سایتاش به مراتب کاملتر و پربارتر است از روزنامهاش و مخاطبان سایتش در برابر مخاطبان روزنامه قابل مقایسه نیستند. روزهای اول که میآمدم دفتر به همه سلام علیک میکردم و بعد میدیدم که دیگران میآیند و سرشان را میاندازند پایین و هیچکس به هیچکسی سلام نمیکند تا آنکه چند روز بعدش به این نکته پی بردم که اگر بخواهی هر روز به همهی کسانی که توی این ساختمان دراندشت میشناسی سلام کنی، صبح تا عصرت فقط به چاقسلامتی میگذرد.



آکسفورد نظرم را دربارهی انگلستان از این رو به آن رو کرده. پیش از این لندن را دیده بودم اما شیفتهی جذابیتهای شهریاش نشده بودم، لندن را بهواسطهی گاردین و اتفاقات شگفتانگیزش دوست داشتم اما نه بهخاطر خودش. آکسفورد اولین «شهرستان» توی دنیاست که دلم میخواهد به شرط حضور «دوستم» توش زندگی کنم. آکسفورد، همانطور که قبلا گفته بودم، اولین شهری است [شما بخوانید ده] که انتظار مرا از مکان «خارج ایران» برآورده کرده. کتابفروشیهای «بلکول»، «واتراستون» و «بوردرز»؛ کلیسای قدیمی «کرایست چرچ»، دانشگاه بیدر و پیکر آکسفورد؛ شکوفههای هفترنگ بهاری و خانههای «ویکتوریایی» و «جورجین» ده مدرن آکسفورد همه و همه از چیزهاییاست که مرا به این «شهرستان» بریتانیای کبیر علاقهمند کرده. آکسفورد به مراتب از لندن شادتر است. آکسفورد بهواسطهی پسرها و دخترهایی که توش درس میخوانند پر از جوانهای شادابیاست که توی خیابان پرسه میزنند و مدام تنهاشان بهت برخورد میکند و فورا میگویند «ببخشید» و آدم را به زندگی امیدوار میکنند. آکسفورد بهواسطهی کوچکی قابل دسترسش ذهن آدم را طبقهبندی میکند. آکسفورد بهسان تیمارستانیاست که آدمی را از شر کهیرها، آسمها و تیکهای عصبی ناشی از از استاد بیشعور پروژهی پایانی دانشگاه «علموصنعت» و میدان رسالت و اتوبان تهران کرج و مهمتر از همه ادارهی «محترم» نظاموظیفه نجات میدهد. بهسان تیمارستانیاست که پس از چند روز و پس از فراموشی همهی اینها با زندگی آشنایت میکند و به تو مجال میدهد از زندگی لذت ببری.
پیش از آمدن به انگلستان چند ماهی بود که بسیار عصبی بودم. عصبی بودم بهخاطر تمام نشدن دانشگاه لعنتی، بلاتکلیفی و مهمتر از همه بهخاطر «پارانویایی» که بهشدت آزارم میداد. از شدت استرس و اضطراب پرخوری میکردم، روزی چند مرتبه بیخودی سر یخچال میرفتم تا آنکه بهکمک قرص «فلاکسیتین» کنترلش کردم و روزی چند مرتبه قرص ضدافسردگی میخوردم و با این همه ناآرام بودم. آکسفورد از این جهت همچون تیمارستان مفیدی بود که مرا درمان کرد. پایم را که توی لندن گذاشتم همهی این علائم کمرنگ و در آکسفورد ناپدید شد. آکسفورد همچنین مرا از بلاتکلیفی در نوشتن و روزنامهنگاری درآورد و حالا دقیقا میدانم که چه کاری میخواهم بکنم و چهکاری نمیخواهم بکنم. آکسفورد ذهن مرا مرتب و منظم کرد و آمادهام کرده که برگردم تهران برای شروعی تازه. برای زندگیای دوباره. برای فراموشی ناامیدیهای گذشته و شروع پرانرژی آینده. آکسفورد به من آرامشی را داده که خیلی وقت بود دنبالش بودم. لندن آنقدر ناامیدم کرده بود که تصورم میکردم اگر پایتخت اینطور باشد چه برسد به «شهرستان»ش اما در آکسفورد با معنای تازهای از «شهرستان» آشنا شدهام. «شهرستان» میتواند همانجایی باشد که میخواهی زندگی کنی، حتی اگر روزنامهنگار باشی.
صبح دوباره رفتم فستیوال ادبی. با «آراویند آدیگا» نویسندهی هندی رمان «ببر سفید» و برندهی جایزه بوکر ادبی سال ۲۰۰۸ قرار داشتم. ابتدا جلسهای بود عمومی با حضور «اندرو هولگیت» دبیر بخش «ضمیمهی ادبی روزنامهی تایمز». کلی آدم سنبالا و جوان هفت هشت پوند داده بودند بیایند تا گفتوگوی «هولگیت» و «آدیگا» را ببینند و بشنوند و در پایان جلسه «ببر سفید» را بخرند و همانجا بدهند که «آدیگا» امضا کند. حدود سیصد چهارصد نسخه کتاب فقط در عرض یکربع فروخته شد و آدم تازه اینجا میفهمد که نویسنده بودن چه لذتی دارد. اینجا با روزنامهنگار جماعت برخورد محترمانهای میشود، روزنامهنگار بودن کلاس خاصی دارد اینجا. توی ایران همکارانت هم به تو احترام نمیگذارند، اینجا فقط کافیاست که بگویی روزنامهنگاری تا کلی بلیط مجانی و امکانات رفاهی برایت بریزند روی میز و دعوتت کنند بروی فلان برنامه و فلان شهر. توی انگلستان است که برای اولین بار از روزنامهنگار بودن و به خصوص «روزنامهنگار ادبی» بودن احساس اعتماد به نفس میکنم. توی ایران هر وقت که رفتهام تحریریهی روزنامهها و هر وقت که رفتهام داخل کتابفروشی و هر محفل ادبی کمی از اعتماد به نفسم کم شده. اینجا همه از اینکه تو روزنامهنگار هستی خوشحال هستند و تمام تلاشاشان را میکنند که هر چه میتوانند تاثیر مثبت بگذارند روی تو. اتفاق جالب دیگری هم که افتاد این بود که پسر «جورج اورول» نویسندهی شاهکار «مزرعهی حیوانات» را از نزدیک دیدم و کلی باهاش آشنا شدم.
توی آکسفورد میتوانی راه بروی و خودت باشی. توی آکسفورد پسران و دختران زیبایی بهطور «داوطلبانه» به تو نزدیک میشوند و تو را به خداپرستی دعوت میکنند. توی آکسفورد خدا حضور دارد. خداوند با مردم آکسفورد دوست است. امروز پسر بانمکی توی یکی از شلوغترین خیابانهای آکسفورد جلویم را گرفت و گفت میخواهی با خدا آشنا شوی؟ گفت خداوند به تو کمک میکند که بر مشکلاتت فائق آیی. توی آکسفورد مهلت این را داری که به اطرافت نگاه کنی. به آدمها، به روزنامهها، به علائم رانندگی و به پلاک خانهها و به خطکشی خیابانها و به تمام چیزهایی که پیش از این حضورشان را نادیده گرفته بودی. توی آکسفورد میتوانی آرزو کنی و همان موقع فرشتهی آرزو برتو نازل شود و آرزویت را برآورده کند. آکسفورد ده مدرنیاست متشکل از خیابان «هایاستریت»، کتابفروشی «بلکول»، کلیسای «کرایستچرچ»، رودخانهای منشعب از «تیمز»، غازهایی وحشی، تئاتر «شلدونین» و مهمتر از همه به قول «فروغ فرخزاد» - که دوستدارش یکوساعت و نیم با اینجا فاصله دارد – شهری است پر از پسرانی «با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر».









«ماریو بارگاس یوسا» همانطوری بود که تصورش را داشتم: دوستداشتنی، جسور، باشکوه، باهوش، خوشقیافه و مهمتر از همه یک نویسندهی تمامعیار. نویسندهای که دوست داری آثارش را به تمامی بخوانی، قیافهاش را از نزدیک ببینی، صدایش را با دقت گوش کنی و با او در ده مدرن آکسفورد قدم بزنی. یوسا همهی انتظارات مرا از دیدن یک نویسندهی حرفهای برآورده کرد. برخوردش همچون آثار شکوهمندش بهیادماندنی و نگاهش همچون عبارتهای فراموشنشدنی «گفتوگو در کاتدرال» تاثیرگذار است. امروز من با یکی از مهمترین نویسندگان زندگیام ملاقات کردم. ملاقات که چه عرض کنم، یک عصر کامل را با «غول ادبیاتم» سر کردم. با او چایی خوردم، گپ زدم، خندیدم، از پلههای کلیسای جامع «کرایست چرچ» بالا و پایین رفتم، در خیابانهای کوتاه آکسفورد پرسه زدم و به معماری شگفتانگیز «تئاتر شلدونین» خیره شدم. خوشحالم از اینکه بعد دیدن یوسا چیزی از اهمیت کتابهایش برایم کم نشده و همچنان «گفتوگو در کاتدرال» در لیست پنج کتاب برتر زندگیام قرار دارد. دلم نمیخواهد جزئیات دیدارم با یوسا را اینجا نقل کنم، دلم میخواهد آنها را در یک مقالهی مفصل و به طور کامل بنویسم. همهی اینها را مدیون آکسفورد سحرآمیز هستم. گفتوگوی دو سال پیشم با «بارگاس یوسا» را که تلفنی انجام شده بود، اینجا بخوانید.



امروز آرامترین، بیدغدغهترین و «بدون تیکعصبیترین» روز زندگی من در چهار پنج شش سال گذشته بوده. آکسفورد حسابی از این لحاظ غافلگیرم کرده. اگر سفرنامهی لندن، سفرنامهی پاریس یا سفرنامهی اسپانیا را بخوانید میفهمید که من اصولا در روبرو شدن با «خارج» چه برای اولین بار در پاریس و چه در شهرهای دیگر، ضدحال خوردهام. اگر چیزهایی هم مرا شگفتزده کرده، بیشتر آدمها، موقعیتها و فرهنگها بوده تا شهرها. آکسفورد نخستین شهری است [بخوانید نخستین دهی است] که انتظارم را از «خارج» برآورده کرده. اولین باریاست که احساس میکنم ایران نیستم و خواب نمیبینم و دارم با چیزی روبرو میشوم که همیشه انتظارش را داشتهام.
صبح که چه عرض کنم، ظهر، از خواب بیدار شدم و در کمال آرامش [این یکی از آن چیزهای نادر سالهای گذشته بوده] برای یک پیادهروی شش هفت ساعته حاضر شدم و هدست در گوش با «نخستین سرود ملی ایران» - که با شعر بیژن ترقی شاهکار بینظیری است – از دروازهی آکسفورد قدمزنان به سوی مرکز شهر رفتم. دیروز آنچنان از دیدن «بلکول» هیجانزده شده بودم که به هموطن همراهم گفتم که زودتر از اینجا برویم بیرون. دلم میخواست تنهایی سه چهار ساعتی توی کتابفروشی کتابها را لمس کنم، بو کنم و رویجلدهایشان را نگاه کنم. کلی کتابفروشی بزرگ و شاهکار در پاریس و لندن رفتهام اما این یکی چیز دیگری است. همان کتابفروشیای که همیشه در زندگی انتظارش را داشتهاید و حلقهی گمشدهتان بوده. بعد رفتم به دو تا از کتابفروشیهای دیگر شهر و بعد کلی دستدست کردن، بالاخره برای نخستین بار در عمرم یکی از این دفترچههای گرانقیمت سبک «پل استری» خریدم. آخرش هم مطمئنم که به این زودیها دلم نمیآید توش چیزی بنویسم اما اطمینان دارم که روزهای زیادی با دیدنش احساس آرامش خواهم کرد. من همیشه عاشق لوازمالتحریر بودهام.
فستیوال ادبی آکسفورد امروز تقریبا خبر خاصی نبود. جز اینکه کمکم باید آماده شوم که فردا جناب «ماریو بارگاس یوسا»ی دوستداشتنی را از نزدیک ببینم و «ایان مکاوان» و «آراویند آدیگای» بوکری را در روزهای بعدیاش. واقعا نمیدانم چه چیزی در آکسفورد هست که مرا در عرض یکی دو روز اینقدر به خودش جذب کرده اما خیابانهای این ده مدرن واقعا آرامشبخش است. من از آن آدمهایی هستم که باید تو شهر بزرگ و مرکز خبر و جنبوجوش زندگی کنم اما نمیدانم چرا آکسفورد در عرض یک روز این احساس را به من القا کرده که اگر «دوستم» هم پیشم بود، حتما برای همیشه همینجا میماندم. آکسفورد با تمام تفاوتهای آشکارش با پاریس از آن جوهرههای جادویی پاریس در خود دارد و از آنجاهایی است که به قول همینگوی تکهای از خودش را در شما برای همیشه باقی میگذارد. لندن اصلا چنین ویژگیای ندارد. قبل آمدن به آکسفورد تقریبا خیلی دودل بودم که اصلا بیایم چند روزی آکسفورد یا نه و الان از این همه جادوی آکسفورد بهتزده هستم.
خالهی مهربانی دارم که هرچند دیگر در زمین زندگی نمیکند اما این روزها پیش از زمانی که به آسمانها نقلمکان کند در وجودم حضور دارد. به جرات میتوانم بگویم که از روزی که دیگر صدایش را از پشت تلفن نمیتوانم بشنوم، صدایش را از درون قلبم میشنوم و از وقتی که رفته تا به امروز روزی نبوده که به او فکر نکرده باشم. پیش از رفتنش، یکی از پیششرطهایی که خروج از ایران را برایم معنادار میکرد این بود که به خالهی عزیزم زنگ بزنم و بگویم که از ایران خارج شدهام اما وقتی برای نخستین بار از ایران پایم را گذاشتم بیرون و بر خاک فرانسه فرود آمدم چیزی که بیش از همه اذیتم میکرد این بود که نمیتوانستم به این خالهی دوستداشتنی تلفن کنم. سالهای قبل رفتنش را در آلمان زندگی میکرد و این باعث شده که وقتی میآیم «خارج»، حضورش در درونم پررنگتر شود. امروز آرام بودم چون لحظهای نبود که بهش فکر نکنم. به صدای آرامشبخش و به وجودش که زندگی را برایم اطمینانبخش میکرد. وقتی که رفت، در درونم ماندگارتر شد. در دو سال گذشته هیچوقت فیلم یا صدایش را نگاه یا گوش نکردهام چون پژواک صدایش هنوز همینجاست، هنوز دور نشده، هنوز غریبه نشده. لبخندش، چهرهی خستهاش و ژست دوستداشتنیاش در ذهنم حک شده و واقعا نیازی به دیدن دوبارهی تصویرش در فیلمهای خانوادگی یا شنیدن دوبارهی صدایش در ضبطصورت نمیبینم [صبا! اینها رو تو به ارث بردی حسابی].
امروز همچنین به دوستی قدیمی [شما بخوانید غریبه] فکر میکردم، به یک دوستی عذابآور و بیمارگونه که از وقتی تمام شد دیگر کمتر مجال فکر کردن بهش را پیدا کردهام. دوستی قدیمی که مارسل پروست مرا از دستش نجات داد و ماجرایش را پیش از این اینجا نقل کردهام. امروز به خودم فکر میکردم، به خود واقعیام، امروز بیشتر از گذشته با خودم آشنا شدم. آکسفورد امروز همچون رمانی عمیق مرا به درونم برد و گوشههای پنهانی را نشانم داد که پیش از این ندیده بودم و کشفشان نکرده بودم. آکسفورد شهری جادویی است. کمکم میخوابم تا فردا شود و «بارگاس یوسا» را از نزدیک ببینم. این نکات بانمک آخر سفرنامه کمکم دارد سنت میشود، این هم از نکتهی بانمک امروز: این انگلیسیها با بعضی از میوهها یک جوری رفتار میکنند که بیا و ببین. در انگلستان با «خیار» رفتار دیگری میشود. در ایران کسی خیار را تحویل نمیگیرد. اینجا خیار را حلقه حلقه میکنند و همچنان دو سه تکهاش را میگذارند کنار غذایتان که انگار خیار «پدیده«ی شگفتانگیزی باشد. ما در ایران خیار را اصلا آدم حساب نمیکنیم، خیار جزو میوههای بیکلاسیاست که به خاطر قیمت نسبتا ارزانش نسبت به «موز» یا «گیلاس» در خاندان سلطنتی ترهبار در ردهی پایینتری قرار دارد و در همهی بشقابهای عروسی و میهمانی دیده میشود. بله! اینجا با خیار رفتار محترمانهتری میشود.




خفنترین چیزی که تا به امروز توی انگلستان دیدهام، همین کتابفروشی «بلکول» است که تصویرش را این بالا میبینید. دیدن هیچ مکان تاریخی و توریستیای به اندازهی این کتابخانهی «خفن» چشمانم را از حدقه بیرون نیاورده بود. اصولا کمکم داشتم ناامید میشدم که از دیدن کسی یا چیزی در انگلستان «کفم ببرد» اما دیدن این کتابفروشی بهظاهر کوچک کفم را حسابی برید. تصویر بالا تنها قسمتی از این کتابخانهی سهطبقه است. بهعبارتی دیگر تصویر بالا تنها یک طبقه از این کتابفروشی معروف شهر آکسفورد را نشان میدهد. آکسفورد چهجور جاییاست؟ آکسفورد بیشتر یک ده است تا یک شهر. بهتر است بگوییم ده آکسفورد. دهی زیبا با صد تا دویست هزار نفر جمعیت که نصفش را دانشجویان دانشگاه آکسفورد تشکیل میدهند. شهر آکسفورد یکجورهایی یک چهارم کرج خودمان هم نمیشود. جمعیتش هم تقریبا یک پانزدهم تا یک بیستم جمعیت کرج است. خلاصه میتوانید در عرض چند ساعت یعنی یکی دو ساعت و نه بیشتر، دور تا دور شهر را قدم بزنید و تمام تصورات عجیب و غریبی که دربارهی شهر پرآوازهی آکسفورد و خدا بودن «انتشارات دانشگاه آکسفورد» داشتهاید در عرض یک ساعت دود بشود و برود هوا و شما بمانید و یک ده خوش آبوهوا که نمونهاش را توی سریالهای تلویزیونی خارجی دیدهاید. توی آکسفورد احساس میکنم که برگشتهام به دویست سال قبل و دارم در یک سریال تلویزیونی که قرار است به زودی دوبله شود و جمعهشبها بهسان «پزشک دهکده» در شبکهی اول سیما پخش شود، بازی بکنم.
«تی.اس. الیوت» میگوید: «آدمی تاب واقعیت را ندارد.» برعکس حماقتش در چاپ نکردن «مزرعهی حیوانات» در این یک موضوع حق دارد بندهی خدا. وقتی میرسید آکسفورد و میبینید که وارد یک ده شدهاید و وقتی دنبال سردر «پنجاه تومانی» دانشگاه آکسفورد میگردید و پیدایش نمیکنید - چون اصلا سردر خاصی وجود ندارد - و وقتی وارد دپارتمان ادبیات و زبان انگلیسی یکی از غولترین دانشگاههای معتبر دنیا میشوید و میبینید که از نظر ظاهری از تمام دانشکدههای مهندسی دانشگاه علموصنعت ایران هم ضایعتر است، کلی دچار تضاد میشوید و ضدحال میخورید. وقتی تمام عمرتان شنیده باشید «دانشگاه آکسفورد» و بعد بیایید با آکسفورد واقعی روبرو بشوید، شاخ در میآورید. شهر آرام، زیبا، کوچک و دوستداشتنیای است اما با لندن از زمین تا آسمان فرق دارد. اینجا شهر جوانتری است، یعنی پسر دخترهای بیشتری در خیابان میبینید. اینجا آدمها صمیمی و فضولترند. آکسفورد یک ده مدرن است. تصور نمیکردم که هیچوقت از اقامت در یک ده یا شهر به این کوچکی لذت ببرم اما الان کاملا نظرم تغییر کرده و به شدت دوست دارم که فردا در خیابانهای باریک، قدیمی و تاریخی آکسفورد راه بروم. راه بروم و از هرگونه استرس و نگرانی زندگی بهدور باشم. اینجا اصولا نمیشود بین دانشگاه آکسفرود و شهر آکسفورد تفاوت زیادی قائل شد. دانشگاه آکسفورد در شهر آکسفورد قرار دارد و شهر آکسفورد در دانشگاه آکسفورد واقع است.
دانشگاه آکسفورد با همکاری کتابفروشی «بلکول» و روزنامهی «تایمز» فستیوالی ادبی در شهر راه انداخته که از بیستونه مارس شروع به کار کرده و تا پنج آوریل ادامه دارد و نویسندگان زیادی از جمله «ماریو بارگاس یوسا»، «ایان مکاوان» و «آلن دوباتن» و «جان کری» دعوت هستند و سخنرانی میکنند. یوسا روز جمعه سخنرانی دارد و قبل یا بعد برنامه باهاش میروم رستوران و شام میخوریم و این یکی از جالبترین و شگفتانگیزترین اتفاقهای سفرم به انگلستان خواهد بود. «ماریو بارگاس یوسا» را که پیش از این تلفنی باهاش گفتوگو کردهام و اینجا آن را خواندهاید، تا به حال ندیدهام اما بیشک یکی از سه نویسندهی مهم زندهی دنیا برای من است. یوسا را به مراتب بیشتر از گابریل گارسیا مارکز دوست دارم و «گفتوگو در کاتدرال»اش در لیست ده رمان برتری قرار دارد که توی عمرم خواندهام. اتفاق جالب دیگری هم امروز افتاد که از این قرار است: با دوستی در یک پارک مشغول قدم زدن بودیم که حرکات موزون «قو»یی زیبا نظرمان را جلب کرد و آمدیم که سربهسرش بگذاریم که ناگهان حدود پنج ششتا غاز سینهاشان را دادند جلو و همچین یک شکلی به ما نگاه کردند که به ناموسشان فحش دادهایم و خلاصه چند قدمی هم بهمان نزدیک شدند و بعد دیدیم که نزدیک بیست سیتا غاز همان طرفها ولاند و همهاشان دارند به ما نزدیک میشوند و چشمهایشان داد میزند که: «چیه؟ هان؟ قو ندیدی تا حالا؟ مگه خودت خواهر مادر نداری؟ هان؟ چیه؟ از ایران اومدی؟» و برای اولین بار در عمرم با این سئوال روبرو شدم که : «اگر این غازها دنبالم بکنند کجا فرار کنم؟» تصور نمیکردم که احتمال داشته باشد روزی در زندگی بیست سی تا غاز دنبالم کنند و دور اطرافم جایی برای قایم شدن و بالا رفتن وجود نداشته باشد. در نهایت سرمان را انداختیم پایین و بیخیالمان شدند و در ده آکسفورد بهطور دموکراتیک از هرگونه برخورد فیزیکی با جامعهی غازها خودداری کردیم.




پیش به سوی آکسفورد. نشستهام داخل اتوبوس لندن - آکسفورد و قرار است یک ساعت و نیم از اینترنت مجانی شبکهی اتوبوسرانی بریتانیای کبیر بهره ببرم. کمکم از آن حالت «هیستریک» روزهای اول در آمدهام و اطرافم را بهتر میبینم. همین الان جناب راننده میکروفن را گرفت دستش و گفت: «اسم من توماس است و خواهش میکنم به این پیام ایمنی گوش کنید.» و بعد انگار که نشسته باشید توی هواپیما صدای یک آقای محترمی آمد که: «لطفا کمربندهای ایمنیتان را ببندید. جعبهی کمکهای اولیه کنار صندلیهای شما قرار دارد.» و خلاصه همهی نکات ایمنی سفر یک ساعتونیمهی لندن – آکسفورد به مسافران گرامی گوشزد شد. ساعت تقریبا نه شب است و فردا اولین روزم در آکسفورد شهر محبوب جناب وزیر داخله خواهد بود اما پیش از ورود به آکسفورد چند نکتهی مهم دربارهی لندن که از قلم افتاد: قبلا شنیده بودم که انگلیسیها چایی را با شیر میخورند اما هیچوقت تصور نمیکردم «من» چاییخور هم از چایی با شیر خوشم بیاید. اولین باری که جناب فروشنده ازم پرسید: «با شیر؟» داشتم از خنده رودهبر میشدم اما حالا دیگر خودم به آقای فروشنده میگویم: «لطفا با شیر.»
دومین نکتهی خیلی خیلی مهم این است که «گدایی کردن» در لندن و اصولا در بلاد غرب واقعا کار مشکلی است، چرا که نمیتوانید از جد و آباد دوازده امام و نوه و نتیجهی آنها مایه بگذارید و مجبورید به خلاقیت خودتان اکتفا کنید. مثلا خودتان را به شکل یک دزد دریایی دورهی ناپلئون درآورید و مثل مجسمه بایستید تا برایتان دهشاهی پول بریزند. خلاصه اینجا گدایی واقعا کار مشکلیاست. نمیتوانید گدای خالی باشید. باید گدای خلاقی باشید. سومین نکتهی مهم دیگر اینکه، من هم مثل خیلی از همسنوسالهایم در ایران شلوارک میپوشم اما پیاده قدم زدن، تو رستوران غذا خوردن و خرید کردن با شلوارک حال دیگری دارد. از آن چیزهای پیشوپاافتادهای که فقط برای ما ایرانیها معنا دارد. داریم کمکم به آکسفورد میرسیم. امروز صبح به همراه یک هموطن ساکن لندن به موزهی «تیت بریتیش» رفتم. نمایشگاهی از آثار «آلترمدرن» در «تیت» برگزار شده که اصلا نمیگذاشتند عکس بگیری اما من حسابی ایرانی بازی در آوردم و چندتا عکسی که پایین میبینید از آثار «آلترمدرن» این نمایشگاه است. «آلترمدرنیسم» یکجورهایی آخر «پستمدرنیسم» است. واقعیت این است که خودم هم چیز زیادی دربارهاش نمیدانم اما نمایشگاه خیلی خوبی بود و آثار هنری جالب و «قابل تاملی» درش پیدا میشد. دربارهی «آلترمدرنیسم» اینجا بخوانید. از دو عکس پایین، اولی یک «اینستالیشن» از قابلمه و کتری و قوری و امثالهم است که شگفتانگیز بود و دومی «اینستالیشن» دیگریاست که توصیفش کار مشکلی است اما داخل اتاق که میشوید به واسطهی این ماسماسکهای سفید رنگ روی کف اتاق پاهایتان میلرزد. نکتهی آخر: اینترنت مجانی داخل اتوبوس آنچنان هم خوب نیست، بعد یک ساعت و نیم سرتان به شدت درد میگیرد و حال تهوع پیدا میکنید.



«از تهران به خیابان بیکر» عنوان مقالهای است که امروز توی گاردین نوشتهام. لندن تا حدودی مرا ناامید کرده. یعنی تصویری که من از لندن داشتهام با لندن واقعی تفاوتهای زیادی دارد. تا به حال چند بار این جملهی تاثیرگذار «مارسل پروست» را اینجا و آنجا نوشتهام و این بار نیز باید دربارهی لندن تکرارش کنم: «زمان آدمها را دگرگون میکند اما تصویری را که از ایشان داریم ثابت نگه میدارد. هیچ چیزی دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست.» همیشه قبل از رویارویی با مکان یا آدم خاصی حسابی دربارهاش خیال میکنیم و بهکمک هر چیزی که گیرمان بیاید تلاش میکنیم که بهزور تصویری ازش در ذهنمان بسازیم. تصویر من از لندن، تصویری بود که از داستانهای «سر آرتور کانن دویل» و همچنین دیدن سریال تلویزیونی «ماجراهای شرلوک هولمز» بدست آورده بودم. «شرلوک هولمز» با دوبلهی فوقالعاده آن و به خصوص صدای «بهرام زند» بهجای «جرمی برت» از آن سریالهاییاست که نسبت بهش نوستالژی دارم و با وجودی که بعضی از قسمتها را بارها دیدهام اما باز هم برایم تازگی دارد. راهرفتن هولمز، ژست «بوهیمی» آقای کارآگاه، رفتار مودبانهاش با خانمها، تاکیدهایش بر برخی از کلمات، صدای راه رفتن اسبهای درشکه هولمز بر روی سنگفرشهای لندن و همهی جزئیات مربوط به «شرلوک هولمز» تصویرم را از لندن شکل داده بود و وقتی با واقعیت روبرو شدم، حسابی خورد تو ذوقم و این ضدحال صرفا بهخاطر تضادی بود که بین لندن واقعی و لندن متصور در ذهنم وجود داشت. قبلا دربارهی بازدید از «موزهی شرلوک هولمز» اینجا نوشتهام. تصویرهای زیر مربوط به ایستگاه قطار «ویکتوریا» در «وستمینستر» لندن است که نزدیک خوابگاهیاست که توش اقامت دارم.




سه روز گذشته یک ویژگی مشترک داشت: از لندن دلزده شدهام. دلم میخواهد برگردم تهران. پنجشنبه صبح دعوت شده بودم به کلاس «خبر بینالملل» دانشکده روزنامهنگاری دانشگاه لندن. دانشگاه لندن تفاوتهای زیادی با دانشگاههای ایران دارد: اینجا همه استادشان را با اسم کوچکش صدا میزنند و نه با هزارتا پسوند و پیشوند پاچهخواری. در ورودی دانشگاه لندن همین در سادهای است که توی تصویر میبینید و کسی از شما هر روز هزارتا کارت شناسایی و کارت ملی و کارت ازدواج و سربازی نمیخواهد برای ورود. خودتان سرتان را میاندازید پایین و میروید داخل یکی از معتبرترین دانشگاههای انگلیس و کسی هم از شما نمیخواهد جد و آبادتان را برایش تشریح کنید. میتوانید آبمیوه، آبمعدنی، کیک، چایی و قهوه بیاورید سر کلاس و میتوانید پروفسور شصت هفتاد سالهی رشتهی «روزنامهنگاری بینالمللی» دومین دانشکدهی روزنامهنگاری معتبر جهان را «جان» [John] صدا کنید. مثلا بگویید: «جان! اشکال نداره من پروژهم رو یه هفته دیرتر تحویل بدم؟» ضمن اینکه استاد اولین نفری است که از نیمساعت قبل توی کلاس منتظر دانشجویانش نشسته و نه برعکس. عصر پنجشنبه «نیکی کریمی» را دعوت کرده بودم بیاید گاردین تا برای صفحهی «فیلم» روزنامه باهاش گفتوگو کنم. عکاس سمج ایتالیایی گاردین تقریبا یک ساعت تمام از «نیکی کریمی» عکس میگرفت و ژستهای مختلف را امتحان میکرد. بعد حدود یک ساعت گپ زدیم و فکر کنم تقریبا بعد از مصاحبهی چند سال پیش گاردین با «عباس کیارستمی» دومین مصاحبهای است که با یک اهل سینمای ایران در گاردین چاپ میشود. امروز که بهعبارتی جمعه باشد، تقریبا آخرین روزیاست که میآیم دفتر روزنامه و هفتهی بعد را میخواهم بیشتر بروم دفتر «شبکهی چهار» و چند روزی هم بروم «آکسفورد». غذاهای انگلیسی نپخته، جانیافتاده، بینمک و بدمزه است اما صبجانههای خوبی دارند. «بیکن» و «موزارلا با گوجهفرنگی» یا «صبحانهی انگلیسی» از صبحانههای محبوب من شده و با این همه دلم لک زده برای یک غذای کاملا ایرانی، برای من توی لندن چیزی که بشود بهش گفت «غذا» پیدا نمیشود. لندن شهر کثیفی است. بعد از چند روز تازه به تمیز نبودن ایستگاههای مترو، خیابانها و «دستشوییها» پی میبرید و چندشتان میشود. پاریس و شاید حتی خیلی از قسمتهای تهران به مراتب تمیزتر از لندن است.



همه چیز در لندن خلاف انتظار آدم پیش میرود. اگر انتظار داشته باشی که قطار از سکوی شمالی بیاید، از سکوی جنوبی میآید، اگر انتظار داشته باشی که شمال این طرفی باشد، آن طرفی شمال است، اگر انتظار داشته باشی باران بیاید، هوا آفتابی میشود. به همین خاطر این روزها در لندن درست خلاف احساس و انتظارم عمل میکنم. یکبار دیگر محض احتیاط بگویم که اصلا و ابدا از لندنیها آدرس نپرسید، به همان دانش خودتان اکتفا کنید. امروز نیمساعت دیر رسیدم به میهمانی «آلن دو باتن». «دو باتن» چه جور آدمیاست؟ اولین آدم طاس توی دنیاست که قیافهاش به دل آدم مینشیند. حرکاتش دوستداشتنی است و انگار با یک پسر هجده ساله طرف هستی. «دو باتن» امروز به مناسبت انتشار کتاب جدیدیش به نام «سختیها و خوشیهای کار» در انتشارات «پنگوئن» لندن میهمانی داده بود و روزنامهنگارهای مختلف و دوستان نویسندهاش را دعوت کرده بود. پشت میز ایستاده بود و همه میآمدند سلام و علیک میکردند و کتابش را میخریدند و امضا میگرفتند و بعد تو حلقههای سه تا چهار نفره گپ میزدند. چندتا نکته دربارهی فرق میهمانی رونمایی کتاب جدید «دو باتن» با نمونههای ایرانی آن: تو تهران باید خودت کتابت را به دوستانت هدیه کنی اما تو لندن به آنها نوشیدنی میدهی و آنها خودشان کتابت را میخرند. تو تهران خودت کتاب خودت را امضا میکنی و به دوستت هدیه میکنی اما تو لندن دوستت خودش میآید از تو امضا میگیرد. تو تهران میهمانیها دوستانهتر است اما تو لندن آدمها فقط با کسانی حرف میزنند که میشناسند. تو تهران نویسنده حدود دو ساعت دربارهی کتابش توضیح میدهد اما تو لندن نویسنده پنج دقیقه هم سخنرانیاش را طول نمیدهد و فقط از چند نفر تشکر میکند. گاردین ازم خواسته تا دربارهی «شرلوک هولمز» و علاقهی ایرانیها به داستانهای «کانن دویل» و سریال «شرلوک هولمز» مطلبی بنویسم و فعلا مشغول نوشتنش هستم.
مرتبط: صفحهی ویژهی «آلن دو باتن» در سیب گاززده


پسر «سیلویا پلات» هم خودکشی کرد. «نیکولاس هیوز» چند سالی بوده که افسردگی داشته و بالاخره دیروز خودش را کشت. این طرف دنیا پسر «سیلویا پلات» و «تد هیوز» خودکشی میکند و آن طرف دنیا در ایران یک نفر دیگر و آب از آب تکان نمیخورد. صبح برای اولین بار در جلسهی هیئت تحریریهی گاردین شرکت کردم. هر روز ساعت ده صبح با حضور «آلن رزبریجر» سردبیر گاردین و دبیرهای سرویسهای مختلف روزنامه جلسهای نیمساعته تشکیل میشود و دربارهی موضوعات روز بحث میکنند و گاهی میهمان ویژهای هم دارند و با او هم گپ میزنند. مثلا امروز یکی از ژنرالهای نیروی دریایی انگلیس آمده بود و همه حسابی دربارهی خاورمیانه سئوال پیچش کرده بودند. روزی تقریبا سه تا «هات چاکلت» میخورم. گاردین روزنامهی مورد علاقه من است، چون لازم نیست حرفی را بزنی که روزنامه خوشش میآید. روزنامه سیاست خاصی را به تو یا لااقل به من، تحمیل نمیکند. هر از چند گاهی از آدمهایی مختلف با نظرهای مختلف مطلب چاپ میکند و همین یکشنبه «گوردن براون» نخستوزیر انگلیس یادداشت کوتاهی را توی «آبزرور» منتشر کرد و یادم میآید که یک سال، دو سال پیش مطلبی از «منوچهر متکی» وزیر امور خارجه ایران هم در گاردین دیدهام. برعکس روزنامههای آمریکایی، در گاردین که نمایندهای از سبک روزنامهنگاری انگلیسیاست، میتوانی حرفت را بزنی، یعنی اصلا باید نظرت را بگویی و نمیشود که خنثی باشی. آمریکاییها بیشتر تلاش میکنند که خنثی رفتار کنند و وضعیت را به خواننده نشان بدهند تا خودش قضاوت کند، اما انگلیسیها به خواننده میگویند که چه فکر میکنند، هر کدام از این سبکها بدیهای خودش را دارد. آمریکاییها گاهی تظاهر به خنثی بودن میکنند و انگلیسیها هم گاهی نظرشان را تحمیل میکنند تا آنکه نظرشان را بیان کنند. گاردین روزنامهی خوبی است چون بیشتر از هر رسانهی دیگری در جهان برای نشان دادن فجایع دولت اسرائیل در «غزه» زحمت کشید و امروز هم سه ویدئو در صفحهی اول سایت قرار داده و از فجایع دولت اسرائیل پرده برداشته. عصر برای دیدن کسی رفتم به کلوپ «فرانتلاین» که تقریبا معروفترین پاتوق روزنامهنگارهای انگلیسی و آمریکایی است و روزنامهنگارهای بیبیسی، گاردین، نیویورکر و روزنامهها و مجلات مختلف دنیا هر هفته به مناسبتهای مختلف دور هم جمع میشوند. فردا شام دعوت شدهام به میهمانی «آلن دو باتن» و قرار است کلی نویسنده ببینم و کمکم قسمت ادبی سفرم به لندن شروع میشود.

یک چیز بانمکی را یادم رفت همان روز اول تعریف کنم. پدر من وقتی چهار سالم بوده فوت کرده اما یک خاطرهی جالبی که برایم تعریف کردهاند این بوده که هر وقت سفر میرفته وصیتنامه مینوشته. من هم این دفعه، روز قبل از لندن آمدنم وصیتنامه نوشتم و دادمش دست برادرم. وقتی وصیتنامه را مینوشتم باورم شده بود که قرار است به زودی بمیرم و خیلی جدی داشتم به این فکر میکردم که چه چیزی را باید بدهم به چه کسی. خیلی بانمک بود. شنبه و یکشنبه تو لندن چه بخواهی و چه نخواهی تعطیل است و همهی ملت مشغول عیاشی و خوشگذرانی هستند و از این جهت هیچ کاری نمیتوانی بکنی جز همرنگ جماعت شوی. ظهر رفتم به موزهی هنرهای معاصر لندن یعنی «تیت مادرن» یا موزهی «تیت». شگفتانگیز بود و تا حدودی با موزهی هنرهای معاصر پاریس رقابت میکرد. چهار پنج طبقه آثار مدرن هنرمندهای بزرگ جهان. ظهر دوباره «سوخاری پنجتکه» خوردم و اینبار عکسش را گرفتم تا دقیقا درک کنید از چه چیزی حرف میزنم. «سوخاری پنجتکه» تشکیل شده از پنجتا سوخاری، سیبزمینی سرخکرده، نوشابه و سس چیلی و یک سس سفید رنگ. بعدش رفتم «نشنال گالری» یا موزهی ملی که نزدیک میدان «ترافلگر» است و مجموعهای است از نقاشیهای فوقالعادهی دنیا. نقاشیهای «پابلو پیکاسو»، «رافائل»، «ورمیر»، «میکل آنژ» و خیلیهای دیگر را از نزدیک دیدم اما باز دوباره باید بگویم که «نشنال گالری» و «بریتیش میوزیم» را روی هم بگذاری، انگشت کوچیکهی «موزه لوور» نمیشود. آدم از کنار بزرگترین نقاشیهای دنیا به راحتی رد میشود و به راحتی میتواند با چشمان خودش آنها را ببیند و شاید «دزدکی» لمس کند، اما به سختی میتواند ابهتاشان را درک کند. لهجهی انگلیسی حسابی بامزه است، خصوصا در مترو که بلندگو مدام با یک لهجهی غلیط انگلیسی تکرار میکند: «از درها فاصله بگیرید.»، «مراقب باشید.» آدم از خنده ریسه میرود. انگلیسیها به اندازهی فرانسویها گندهدماغ نیستند. مردمدوستترند و رفتار دوستانهتری از خودشان نشان میدهند اما فضای لندن اصلا به اندازهی پاریس «ادبیاتی» نیست، هرچند که کیفیت داستانهای انگلیسی امروز خیلی بهتر از داستانهای فرانسویاست.




«تاکسی! خیابان بیکر شمارهی ۲۲۱». امروز روز مرد پیپ و ذرهبین بود. محبوبترین شخصیت داستانهای کارآگاهی زندگیام. اصلا تمام جذابیت لندن برای من از «سرآرتور کانن دویل» آمده. از صحنههایی که توی داستانهایش توصیف کرده و از تصویرهای ساختگی مجموعهی تلویزیونی «شرلوک هولمز» با بازی فوقالعاده «جرمی برت». پیش از آنکه پایم را توی لندن بگذارم هیچ تصوری از لندن نداشتم جز همین تصویرهای رویایی مجموعهی «شرلوک هولمز». به همین خاطر، «موزه شرلوک هولمز» اولین موزهای بود که توی لندن رفتم ببینم و برای دیدنش از «موزهی بریتانیا»، «موزه ملی» و «موزه هنرهای معاصر» کنجاوی بیشتری داشتم. شمارهی ۲۲۱ خیابان «بیکر» لندن الان به «موزهی شرلوک هولمز» اختصاص یافته. ساختمان قدیمی سه طبقهای با پیپ، ذرهبین، کلاه، میز، قلم و همه چیزهایی که مربوط میشود به شرلوک هولمز با بازسازی چند تصویر معروف داستانهای «کانن دویل». بعد از «موزه شرلوک هولز» رفتم به «موزه بریتانیا». «موزه بریتانیا» انگشت کوچیکهی «لوور» هم نمیشود. در مقابل «لوور» اسم بردن از «موزه بریتانیا» بچهبازی است. ایرانیها با نمایشگاه «شاهعباس» حسابی موزه بریتانیا را این روزها قرق کردهاند و امروز کلی ایرانی ریخته بود «موزه بریتانیا» و از خودشان حسابی حرکات موزون نشان میدانند. یکی از فواید خوب روزنامهنگار بودن، همین است که کارتت را نشان میدهی و از شر دوازده پوند بلیط نمایشگاه «شاه عباس» خلاص میشوی. موزههای لندن مجانی است اما نمایشگاهها نه. البته نمایشگاهها برای روزنامهنگارها هم مجانی است. قسمت ایران موزهی بریتانیا هم حسابی مسخره است و این همه ما داد و فریادمان بلند میشود که این انگلیسیهای پدرسوخته مال و اموال کشور ما را دزدیدهاند بردهاند به این موزه، اصلا صحت ندارد، همهاش توهم است. چندتایی بنای تاریخی و سفال و از این چیزهایی که مثل [آبنبات یا مثلا مثل گز یا فال حافظ] توی شیراز و اصفهان ریخته و کسی نگاهش نمیکند، گذاشتهاند آنجا و اسمش را گذاشتهاند موزه. این انگلیسیهای ایرانندیده هم همچین به این دو سه تکه سنگ تخت جمشید خیره شده بودند و دهانشان تا خشتکاشان باز شده بود که بیا و ببین. ناهار دوباره «مرغ سوخاری پنج تکه» فروشگاه «مکدونالد» را خوردم و کمکم باید بگویم که نظرم دربارهی «مکدونالد» تا حدودی دارد عوض میشود. حالم از همبرگرهای مکدونالد بههم میخورد اما حسابی شیفتهی مرغ سوخاریهایش شدهام، مخصوصا با سس چیلی و یک سس سفید رنگ دیگر که اسمش را نمیدانم [جای تو خالی! آره با توام!]. از موزه تا میدان «ترافلگار» که قلب لندن است، پیاده برگشتم. انگلیسیها از فرانسویها مهماندوستترند، قبلا هم گفته بودم، انگلیسیها از فرانسویها ایرانیترند اما تو نشان دادن عشق و علاقهاشان به پای فرانسویها نمیرسند، کمی خجالتیاند شاید. فرانسویها ولشان کنی مدام دارند توی خیابان، توی مترو، فضای عمومی و خصوصی، فروشگاه و دستشویی و رستوران از هم لب میگیرند اما انگلیسیها مثل بت نشستهاند و همدیگر را نگاه میکنند و فوق فوقش دست همدیگر را میگیرند [خیلی لطف میکنند!] پاریس نسبت به لندن شهر «دوستت دارم»تری است. روی انگلیسیها مثل فرانسویها باز نیست در این جور چیزها اما ماشاالله در مسائل دیگر چرا، کم نمیآورند. لندن در همهی ابعاد، از چیزی که تصورش را میکردم کوچکتر است. در همه ابعاد، یعنی از نظر بزرگ بودن خیابانها، کوچهها و فروشگاهها، کاخ ملکه، پارلمان و دفتر نخستوزیری و کتابفروشی و سینما و موزه.







اولین سالتحویلیست که خانه نیستم. من به سالتحویل حسابی حساس هستم، یعنی حساسیتهای خودم را دارم برای سالتحویل. نیمساعت قبل از آن حتما باید دوش گرفته باشم، لباسهای تمیز پوشیده باشم، کفش پایم باشد، مسواک زده باشم، کنار مادرم باشم، تلویزیون روشن باشد تا دقیقا بدانم چند ثانیه به سالتحویل مانده است، بعدش به اولین کسی که دوستش دارم تلفن کنم اما امسال همهی اینها جز آخرین مورد را از دست دادم. امسال سالتحویل نمیدانم چهکار میکردم چون تقریبا چهل دقیقه بعد از سالتحویل بود که فهمیدم سال تحویل شده. از صبح آمدهام گاردین و مجبور بودم که دربارهی پیام نوروزی جناب اوباما مطلب بنویسم که اینجا میخوانید. سه روز گذشته کاملا شبیه هم بوده. هر روز صبح از خواب بیدار شدهام، به مدت پنج دقیقه دوش گرفتهام، ریشهایم را زدهام و برای اولین بار در عمرم «اسپری دئودورانت» استفاده کردهام و بعد با متروی «ویکتوریا» آمدهام دفتر گاردین و ساعت شش عصر خسته و درمانده برگشتهام خوابگاه. فردای چهارشنبه سوری دربارهاش مطلبی نوشتم که اینجا میتوانید بخوانید. گاردین به اندازهی کافی شگفتانگیز و جذاب است و بههمین خاطر تو یک هفتهی گذشته جای دیگری نرفتهام و مثل یک «توریست» در دفتر قدم زدهام. نمایشگاهی دربارهی هنر ایرانی در دوران «شاه عباس» در «موزه بریتانیا» برپا است که فردا یا پسفردا شاید بروم و نگاه کنم. تقریبا از اینکه برای سالتحویل خانه نبودهام حسابی حالم گرفته است، بعضی چیزها هست که هیچ جایگزینی ندارد. الان دیگر تقریبا دربارهی زندگی در خارج به نتایجی رسیدهام. من به هیچوجه حاضر نیستم بدون حضور آدمهایی که دوستدارم در لندن یا پاریس یا نیویورک زندگی کنم. «مکان» جذاب است اما هیچگاه نمیتواند جای «آدمها» را بگیرد. من به «مکانها» وابستگی چندانی ندارم اما به «آدمها» چرا. خیلی خوب است که آدم فرصت این را داشته باشد که دربارهی این چیزها فکر کند و تصمیماش را درست و حسابی بگیرد. من هیچوقت حاضر نیستم تنهایی در لندن زندگی کنم. ساعت ده صبح همهی تحریریه در دفتر «کنفرانس» جمع میشوند و صحبت میکنند. ساعت کاری دفتر روزنامه از نه صبح تا شش بعدازظهر است اما شیفتهای شبانه هم وجود دارد.



تو لندن آدم میتواند خودش باشد، این بهترین فایدهی لندن است. میتوان توی لندن خودت را از نو کشف کنی. میتوانی در لندن با خودت آشنا شوی. اصلا با این جمله موافق نیستم که میگویند «فلانی رفت خارج خودش را گم کرد»، به نظر من میشود در لندن برای اولین «با خود واقعیامان آشنا شویم» و البته اعتراف میکنم که این حکم دربارهی همهی آدمها صادق نیست. تو ایران آنقدر فیلم بازی کردهایم برای مادر و پدر و دوست و فامیل و همکلاسی و همکارمان که وقتی با خودمان روبرو میشویم، خودمان را هم نمیشناسیم. مادرهایمان آدمهای دیگری را به جای ما میشناسند و دوست دارند و پدرهایمان از ما میخواهند شکلی باشیم که آنها دوست دارند و نه طوری که خودمان هستیم و این یکی از فاجعهآمیزترین اتفاقهایی است که این روزها در ایران عادی شده. اینکه تمام زندگی کس دیگری باشیم و جای کس دیگری زندگی کنیم. این از آن چیزهاییاست که یکی از نازنینترین آدمهای زندگیام به من یاد داده و چند وقتیاست که به شدت تلاش میکنم خودم باشم و در لندن از اینکه آدمها خودشان هستند، لذت میبرم. دیدن آدمها، دیدن خود آدمها از هر موزه و بنای تاریخی جالبتر است، اینکه آدمها میتوانند مثل خودشان راه بروند، مثل خودشان لباس بپوشند، مثل خودشان حرف بزنند و ادا دربیاورند و خلاصه خود خودشان باشند. این موضوع باعث شد که چند وقت پیش مقاله «رنگینکمان برفراز تهران» را بنویسم که امروز در «گاردین» منتشر شده. این مقاله همانطور که از عنوانش پیداست، دربارهی زندگی «گ.ی.»های ایران است و از اینکه روز به روز بر تعداد آن دسته از «گ.ی.»هایی که با کمال شجاعت خود واقعیاشان را به مادرها و پدرها و دوستانشان معرفی میکنند افزوده میشود، خیلی خوشحالم. مقالهام را میتوانم اینطور خلاصه کنم: «بعضی از آدمها هم گ.ی. هستند، باهاش کنار بیایید.» فیلم «میلک» ساختهی «گاس ون سنت» با بازی «شان پن» را نیز حتما ببیند. تو «گاردین» یک میز و کامپیوتر به من دادهاند [عکس پایین] برای مدتی که در لندن هستم و همانطور که گفته بودم، خودم را با چای، قهوه و هات چاکلت مجانی خفه میکنم و مدام دستشویی میروم. میدانید حتما اما اینجا برای «دستشویی کوچک» یا «دستشویی سرپایی» باید جلوی بقیه آدمها تشریففرما شوی و اینهم از چیزهایی است که به میزان اعتماد به نفس آدم در کشورهای «خارج» میافزاید و بعد از یک هفته بالاخره آدم به آن عادت میکند و لپهایش سرخ نمیشود. صبح رفتم به دفتر «رویترز» در لندن که عجب ساختمان گردنکلفتی بود و عصر برگشتم «گاردین» و قرار است برای فردا مقالهای دربارهی «چهارشنبه سوری» بنویسم.



تو لندن آدم احساس «آدم بودن» میکند. نیاز نیست مدام خودت را به همهی آدمهای دور و اطرافت اثبات کنی. لازم نیست به رانندهی تاکسی، به بقال محله، به استاد دانشگاه، به همکارت در روزنامه، به پلیس، به مامور شهرداری، به کارکنان اداره مالیات و هر کس و ناکسی ثابت کنی که اول از همه «آدم» هستی. اینجا به طور «دیفالت» [Default] آدم حسابت میکنند، چه روزنامهنگار باشی، چه بقال محله باشی، چه مامور شهرداری باشی و چه رئیسجمهور باشی. احساس «آدم بودن» خیلی خیلی خوب است و پس از پاریس، لندن دومین جایی است که دارم احساس «آدم بودن» میکنم و از اینکه میبینم اطرافیانم بدون توجه به نژاد و ملیت و رنگ پوست و نوع لباس به اندازهی کافی به یکدیگر احترام میگذارند، خیلی خیلی شگفتزده هستم. امروز یکی از شگفتانگیزترین روزهای زندگیام بوده. پس از سه سال نوشتن برای «گاردین» و تصور کردن ساختمان «گاردین» و آدمهای آن در ذهنم، بالاخره یک روز کامل در کمال آزادی و راحتی در محبوبترین روزنامهی زندگیام چرخ زدم و تا دلم میخواست چای و قهوه و «هات چاکلت» مجانی خوردم و هیچ کس هم با اخم و تخم نگاهم نکرد. یاد اولین روزی میافتم که چهار یا پنج سال پیش به روزنامهی «شرق» رفتم که روزنامهی محبوبم بود اما توی راهروها و دفترها همه یکجوری بهم نگاه میکردند، انگار که آمدم جایی را اشغال کنم و البته همه چنین برخوردی را نداشتند و باز هم باید بگویم که برخوردی که در «شرق» دیدم بهترین برخوردی بود که در میان دیگر روزنامهها و نشریات ایرانی تجربه کردهام. ماهها گذشت و مقالاتی از من در «شرق» منتشر شد و باز وقتی تلفنی تماس میگرفتم تا با کسی حرف بزنم نیاز بود که کل شجرهنامهی خانوادهام را توضیح بدهم تا تلفن را بدهند به آدمی که میخواستم با او صحبت کنم و آن وقت آن آدم هم از من میخواست تا روز «مناسبتری» با او تماس بگیرم. مضحکتر از این تجربه، وقتی بود که دیگر به قول معروف پایم در تحریریههای روزنامههای مختلف باز شده بود و چون تجربهی چندانی نداشتم نمیدانستم که میبایست مراقب حرف زدنم باشم و نمیتوانم به راحتی هر چیزی را که میخواهم بر زبان بیاورم چون نمیدانستم که بعدا کمیتهای تشکیل میشود و دربارهی تکتک حرفهایم برداشتهای آنچنانی میشود. تجربهی «گاردین» در لندن از این جهت برایم خارقالعاده بود. «گاردین» که قرار است یک هفتهی کامل هر روز بروم آنجا، در سه طبقهی بزرگ و وسیع در شمال لندن جای دارد و آنقدر بزرگ است که هیچکس هیچکسی را نمیشناسد و هر سرویسی به زور تحریریهی خودش را میشناسد، چه برسد به تحریریهی سرویسهای دیگر. هیچ نشانه و علامتی هم برای شناختن سرویسهای مختلف «گاردین» نیست. وقتی رسیدم به «گاردین» - اول از همه این را بگویم که تو آدرس پرسیدن هیچوقت به لندنیها یا به قول خودشان «لاندنرها» اعتماد نکنید و به دانش خودتان بیشتر تکیه کنید – کاری که کردند این بود که به من یک کارت الکترونیکی ورود به ساختمان دادند و رهایم کردند تا خودم آدمها را بشناسم. به سرویسهای مختلف سر میزدم و اسم آدمها را میپرسیدم و باهاشان آشنا میشدم و باید بگویم همچین برخوردی در تمام عمرم بیسابقه بود. دبیرهای مختلف وقت میگذاشتند و حرف میزدیم و یکی از سردبیرهای کلهگنده ناهار دعوتم کرد و دوباره یک غذای مزخرف انگلیسی خوردم و تا عصر از این سرویس میرفتم آن سرویس و حال میکردم و تازه احساس میکردم که لندن هستم. برای شروع فردا یکی دیگر از مقالاتم در «گاردین» منتشر میشود. یادم رفت بگویم که صبحانه «انگلیش برکفست» [صبحانهی انگلیسی] خوردم و اگر در بریتانیا یک غذای درست و حسابی بشود پیدا کرد، همین صبحانههای خوشمزه و لذیذشان است.




«فرق دموکراسی و دیکتاتوری این است که در دموکراسی ابتدا رای میدهی و بعد میگویند چه کار کنی اما در دیکتاتوری برای رای دادن نیازی به وقت تلف کردن نیست.» این جملهی «چارلز بوکفسکی» را هر روز بر روی دیوار دستشویی خوابگاه میبینم و یاد تمام جملات فلسفی و اخلاقیای میافتم که در تمامی این سالها در تمامی دستشوییهای ایران خواندهام. شنبه و یکشنبه تقریبا یکشکل بود. شنبه صبح شنیدم که برای اولین بار در لندن فستیوال نوروز راه افتاده و به همین خاطر به همراه سه تا از هماتاقیها رفتیم میدان «ترافلگر» روبروی «موزه ملی» اما واقعا برنامه خیلی خاصی در کار نبود چون کردها و ترکها و عراقیها تمام برنامه را به خودشان اختصاص داده بودند و ایرانی زیادی در کار نبود و یا اگر هم بود به اندازه کردها و ترکها با یکدیگر دوست نبودند و سراغ هم نمیرفتند و نشان نمیدادند. عصر به همراه دو تا از دوستان شام رفتیم بیرون و بعد با دوتای دیگر از دوستانم رفتیم بیرون و تا هفت صبح بیرون بودیم، به همین خاطر یکشنبه تا ساعت چهار بعد از ظهر خواب بودم. «دوستپسرم رفته لندن و تنها چیزی که گیر من اومده این تیشرت کلهگشاده.» از این تیشرتها و امثالهم مثل «من لندن را دوست دارم» یا «خواهرم رفته لندن و …» ریخته توی لندن و حسابی از فروختن این چیزهای مسخرهی توریستی پول در میآورند. عصر که از خواب بیدار شدم رفتم به دیدن «برج لندن» و بعد تمام مسیر را به سمت میدان «لستر» قدم زدم. من اصلا دوست ندارم که کسی راهنمایم بشود و با کسی یا چیزی این طرف و آن طرف بروم و به همین خاطر از راه رفتن و گمشدن در خیابانهای لندن لذت میبرم. قدمزدن در پاریس و لندن و شهرهای این شکلی برای من از دیدن هر موزه و ساختمان دیگری جذابتر است. تجربهی بعضی از کارها در دنیا «به تنهایی» کاملا بیهودهاست. یعنی تنهایی انجام دادن بعضی از کارهای کاملا جذاب و شگفتانگیز خیلی مسخره و دیوانهکننده است. امروز عصر برای من اینطور بود و کاش دوستم پیشم بود و در لندن تنها نبودم. چیزهایی هست در دنیا که تنهایی هیچ فایدهای ندارد. وقتی در لندن ده قدم بر میدارید، ده زبان مختلف میشنویید که این از چیزهای خیلی جالب لندن است و آدم را شگفتزده میکند. میزان «ایرانی بودن» انگلیسیها خیلی خیلی بیشتر از «فرانسویها» است و به همین خاطر خیلی از انگلیسیها حتی وقتی چراغ عابر پیاده قرمز است، از خیابان رد میشوند، چیزی که در پاریس به ندرت میتوان یافت. اصولا انگلیسیها از فرانسویها ایرانیترند.





درست مثل پاریس، لندن هم هر روز برایم جذابتر و جذابتر میشود و البته نه بهخاطر جذابیتهای شهری. یکبار دیگر باید با صدای بلند اعتراف کنم که بهترین تصمیمم تو سفر به لندن، همین اقامت توی این خوابگاه ارزانقیمت و الان باید بگویم که «خیلی باحال» است که ویژگی اصلیاش را نمیتوانم بگویم اما ویژگی فرعیاش این است که نزدیک ایستگاه مترو «ویکتوریا» است، یعنی درست در قلب لندن. صبح با یکی از نمایندگان مجلس انگلستان به نام «نیل جرارد» قرار مصاحبه داشتم و توی پارلمان انگلیس باهاش ملاقات کردم. جدای خود گفتوگو نوع رفتار آقای نماینده مجلس عوام و همچنین رفتار مردم نسبت به او و اصولا جایگاه نمایندگان مجلس در انگلستان برایم شگفتانگیز بود. هر چند از قبل با جناب نماینده قرار مصاحبه داشتم، اما هنگام ورود به مجلس کسی سئوالی از من نکرد و ورود به مجلس انگلیس یکی از آسانترین و مثل آب خوردنترین کارهای توی دنیاست، درست مثل ورود به یک مرکز تجاری بزرگ در تهران، تنها با کنترل کیف و بدن و از این چیزهای معمول امنیتی. یادم میآید که چند سال پیش یکبار با یکی از همکارانم در ٰ«لسآنجلستایمز» با یکی از نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی در ساختمان بهارستان قرار مصاحبه داشتیم که باید بگویم این یکی با آن یکی اصلا قابل مقایسه نیست و فرقش از زمین تا آسمان است. من و دوستم «کیم مورفی» همان سال رفتیم به ساختمان مجلس بهارستان و حدود نیم ساعت طول کشید تا اجازهی ورود بگیریم که اینجا در انگلستان اصلا اجازهی ورود نمیخواهد و تنها یک کارت ساده به شما میدهند برای وارد شدن به مجلس. ثانیا یادم میآید که کلی منتظر شدیم که به خدمت جناب نماینده شرفیاب شویم و با کلی تشریفات مسخره وارد دفترش شدیم و اینجا این جناب آقای نماینده که از سال ۱۹۹۲ نماینده مجلس انگلستان است، وقتی به دفترش زنگ زدند و گفتند که فلانی برای مصاحبه آمده، خودش با پای خودش از آسانسور آمد پایین و دعوتم کرد به کافهی مجلس و از من پرسید که قهوه میخورم یا چای و بعد باز خودش با پای خودش رفت توی کافه و دو تا چای خرید، منظورم از «خرید» این است که «پول» داد و بعد آنها را با دستان مبارکش آورد روی میز و هیچ خدمتکاری هم در کار نبود و عجیبتر از همه اینکه کسی هم توی این مجلس برای کس دیگری به اندازهی نود درجه به سمت پایین خم نمیشود. جناب نماینده که اتفاقا اصلا مرا نمیشناخت، بعد مصاحبه به خارج از مجلس هدایتم کرد و آمد تا ازش عکس بگیریم که مشاهده میکنید به خوبی. بعد مصاحبه رفتم برای ناهار و باید بگویم که یکی از مزخرفترین غذاهای عمرم را در وسط لندن خوردم، چیزی به نام اسپاگتی نمیدانم چیچی توی یک رستوران مثلا ایتالیایی. خلاصه مفهوم اسپاگتی را هم توی عمرم فهمیدم چیست. یعنی کمی ماکارانی «تک» که هزار تومان هم نمیشود، آبکش میکنند یا به قول خودشان بخارپز میکنند و بعد با گوجهفرنگی لهشده قاطی کرده بودند و داده بودند به من که بخورم و مدام هم جناب گارسون میآمد و سئوال میکرد که آیا غذا باب میلم هست و من هم با لبخند پر از فحش میگفتم بله قربان و خلاصه افتضاحترین غذایی بود که توی عمرم خوردم. حیف پانزده پوندی که پایش دادم. عصر به یکی از خبرگزاریهای انگلستان رفتم که قرار است در آینده بیشتر باهاشان کار کنم و بعد آمدم هتل و به خاطر خستگی ناشی از نوشیدنی [آبمیوه منظورم است!!!] کمی استراحت کردم، راستش نمیدانم چرا همیشه من پس از خوردن آبپرتقال یا آبآلبالو و امثالهم خوابالود میشوم [کسی درمانی دارد؟] و بعد یکی از هیجانانگیزترین شبهای لندنم را تجربه کردم که ظاهرا طبق قوانین ایالات متحدهی ایران میبایست دورش را در همچین رسانهی کاملا عمومی فاکتور گرفت [به نظر من رقص یکی از هنرهای مسلم دنیاست]. خلاصه ساعت سه نصف شب برگشتم هتل و دیدم یکی از همخوابگاهیها که کمی «حساس» است با یکی دیگر از هماتاقیهای خوشبختانه طبقهی پایین حرفش شده و قطراتی از اشک هم روی چشمانش هویدا است. اوه، یادم رفت بگویم که برای اولین بار در عمرم سوار این تاکسیهای مدل قدیمی لندن شدم. نصف شب بود و از آنجای کذایی تا هتل سوار تاکسی شدم و احساس مهم بودن کردم و نه احساس تحقیر شدن مثل تهران و جالب اینکه بازهم کرایهی ماشین خیلی ارزانتر از تصورم از آب درآمد. خلاصه، هماتاقی نازنین که آرام شد رفتم توی تختخواب و به دنیای پر از آزادی و دموکراسی رویا و خواب پا گذاشتم.




جالبترین و هیجانانگیزترین چیزی که تا به حال توی این سه روز تو لندن دیدم، همین حضور امروزم تو دفتر «خبر شبکه چهار» [Channel 4 News] بوده. بعد از سه روز باید اعتراف کنم که برخلاف همهی آن استرسها و نگرانیها، یکی از بهترین تصمیمات زندگیام همین بوده که پول پای هتل ندهم و بیایم خوابگاه. الان دیگر تقریبا با همهی بچههای خوابگاه دوست شدم، به خصوص با آن دوست اهل «جمهوری اسلامی آمریکا». از شر پولهایم خلاص شدم و آنها را قرار دادهام یک جای امن و نفس راحتی میکشم و حالا دیگر نیاز نیست همراه کلی پول نقد دستشویی بروم. خیابان «آکسفورد» اولین جایی بود که امروز رفتم. خیابان «آکسفورد» در برابر زیباییهای «شانزهلیزه» پاریس یعنی باقالی. «آکسفورد» بیشتر شبیه یک مرکز تجاری و خرید و پر از فروشگاه است تا یک خیابان تاریخی و جذاب قدیمی. «پیکادلی» و بعد «میدان لستر» از دیگر جاهایی بود که رفتم. سینما «اودئون» که بارها توی تلویزیونهای مختلف و وقت «فرش قرمز» لندن دیدیمش توی همین «میدان لستر» است. بعد از «لستر» و «پیکادلی» طرفهای عصر رفتم دفتر «خبر شبکه چهار». دفتر «خبر شبکه چهار» توی یک ساختمان بزرگ و شیک است که شبکههای دیگر تلویزیونی انگلیس هم آنجا دفتر دارند. کل دفتر توی یک طبقهی ساختمان است و تماما در یک طبقه تقریبا و همه توی یک سالن بزرگ کار میکنند و به راحتی به هم دسترسی دارند. «جان اسنو» مرد بزرگ «شبکه چهار» که هر روز توی اخبار «شبکه چهار» میبینیدش از رفقای جدید من شده. این آدم حسابی دیوانهی ایران است و تا به حال برنامههای ویژه زیادی درباره فرهنگ و مردم ایران کار کرده. «اسنو» بیشتر از من هیجانزده شده بود و از اینکه عصر خبری از ایران نبود که کار کند، حسابی افسرده بود. ساعت پنج دفتر شبکه بودم و خبر ساعت هفت عصر به وقت لندن میرود روی آنتن. تقریبا تمام مراحل روی آنتن رفتن خبرها را از قبل دیدم، اینکه چهشکلی تصمیم میگیرند که کدام خبر اول برود روی آنتن و چهشکلی کل برنامه اجرا میشود. ابتدا رفتم توی «استودیوی» اصلی، درست همانجا که ساعت هفت عصر به مدت یک ساعت «خبر شبکه چهار» را دیدید. «جان اسنو» که شیفته و دیوانهی ایران است، مرا برد به استودیو و همهجا را نشان داد و بعد رفتیم و مراحل تنظیم خبرها و تمرینهای خود «جان اسنو» و کل سردبیرها را قبل از روی آنتن رفتن برنامه دیدم. پنج دقیقه به ساعت هفت عصر گوشی موبایلم را خاموش کردم و رفتم توی «گالری» و اجرای کل برنامه را به طور زنده دیدم. «گالری» جایی است که کل برنامه از آنجا هدایت میشود و کار کاملا استرسآور و هیجانانگیزی است. حدود هفت هشت نفر توی گالری کار میکنند و آنها هستند که به «جان اسنو» یا اخبارگوها میگویند که کی شروع کنند و حرف بزنند و کی تمام کنند برای تصویر. دیروز خبر اول دربارهی سیستم بانکی انگلیس و اروپا بود و بعد ماجرای کشتهشدن دانشآموزان آلمانی و غرق شدن هلکوپتر کانادایی و ماجرای «دارفو» و تجاوز به «ل.ز.ب.ی.ن»های آفریقایی و اهدای جایزه به یکی از خبرنگارهای «شبکه چهار» از طرف «اوباما». «جان اسنو» یک مصاحبه زنده تصویری با سناتور ایالت «نیو جرسی» آمریکا داشت و جالب این بود که تقریبا تا ده ثانیه قبل از روی آنتن رفتن سناتور هنوز به استودیو واشنگتن نرفته بود و همه تو «گالری» تو استرس بودند اما همه چیز به خوبی پیش رفت. بعد از یک ساعت برنامهی خبر هر روز یک جلسه دوستانه با سردبیر اصلی «شبکه چهار» هست که انتقادها و نظراتش را درباره خبر همان روز مستقیما به همه میگوید و این یکی دیگر واقعا خیلی خیلی جالب بود. همه به راحتی از هم انتقاد میکنند و ایراد میگیرند و هر روز هم این اتفاق میافتد. بعد به همراه کل دفتر و «جان اسنو» رفتیم به یکی از پاتوقهای «شبکه چهار» و نوشیدنی خوردیم و با خبرنگارهای «انبیسی» آشنا شدیم و گپ زدیم.





اصلا با آدمهایی که میگویند همه جای اروپا مثل هم است موافق نیستم. لندن اصلا مثل پاریس نیست، حتی از نظر ظاهری. پاریس نسبت به لندن شهر شیکتری است به نظر من. امروز از نگرانیهای دیروز خبری نبود و با وجودی که هنوز نگرانی مراقبت از پولم را دارم، چیز دیگری نگرانم نمیکرد. من عادت دارم که هنگام خوردن آخرین لقمه ناهار یا شام، آماده شوم برای خوردن چایی دهنسوز، وگرنه آرام نمیشوم و توی لندن از موقعی که آمدم فقط یک بار چایی خوردم و این دیوانهام کرده. آن یکدفعه هم توی «مکدونالد» بوده، حالا دیگر خودتان کیفیت چایی را تصور کنید. توی پاریس تقریبا از ساندویجهای «مکدونالد» متنفر بودم، تا اینکه بعدا کسی بهم گفت که چرا «سوخاری» نخوردم و این دفعه دارم مدام «سوخاری پنج تکه» میخورم و باید اعتراف کنم که حسابی خوشمزه است. این «سوخاری» توی ایران برای من یک ماجرای بانمک و خوشخاطرهای است و به همین خاطر از «مرغ سوخاری» خوردن توی لندن به همان خاطر لذت میبرم. خلاصه چایی نخوردن مرا دچار سردرد عجیبی کرده که با آسپرین هم برطرف نشده. امروز بیخیال صبحانه شدم و برخلاف صبحانههای پرمایهی پاریس، با یک لیوان شیر و یک مافین سر کردم. بعدش رفتم به کاخ «بوکینگهام»، کاخ ملکه. یاد فیلم «ملکه» افتادم و آن صحنهی معروف گل گذاشتن مردم دم در کاخ، وقتی که «دایانا» مرد. کاخ «بوکینگهام» اتفاقا بنای کاملا سادهای دارد و غیر از تابستان و گاهی در پاییز بقیه اوقات سال به روی عموم بسته است و مردم تنها از پشت میلههای آهنی میتوانند آن را دید بزنند. مشخصهی اصلی لندن؟ این تاکسیهای سبک قدیمی و بانمک. بعد از کاخ رفتم به سمت رودخانه «تیمز» و اول از همه رفتم کلیسای بزرگ «وستمینستر ابی» که باز توی فیلم «ملکه» صحنهی خاکسپاری رسمی «دایانا» با حضور «الیزابت دوم» کاملا معلوم است. کلی از این پادشاههای قدیمی انگلستان و ملکههای مختلف و به قول خودشان «مهم» توی این کلیسای بزرگ خاک هستند. ورودی کلیسا نه پوند بود. راستی همینجا باید اعتراف کنم که از نظر من لندن اصلا شهر گرانی نیست. منظورم این نیست که شهر ارزانی است اما تصور میکردم که خیلی خیلی گران باشد و اصلا اینطور نیست. با چهار پوند میشود «سوخاری پنج تکه» خورد که تقریبا همان قیمت «سوخاری سهتکه» رستوران «بوف» خیابان زرتشت شرقی تهران است، با این تفاوت که «سوخاریهای» لندن خوشمزهتر است و سسهای متنوعتر و نوشابههای بیشتری گیر آدم میآید. برای این طرف آن طرف رفتن با بیست و پنج پوند بلیط مترو خریدم برای یک هفته که تقریبا بعد از پول خوابگاه، گرانترین خرجی بوده که تا حالا کردهام. الان که دارم سفرنامهی روز دوم را مینویسم، یک هماتاقی آمریکایی توی اتاق است که میگوید من از «ایالات متحدهى ایران» آمدهام و خودش از «جمهوری اسلامی آمریکا» آمده لندن. واقعا بین این دو ملت مذهبی، محافظهکار و دوستداشتنی شباهتهای وحشتناکی هست. بعد از کلیسای «ابی» رفتم به این ساعت معروف لندن که اسمش هست «بیگ بن». «بیگ بن» دقیقا چسبیده به مجلس انگلستان و نزدیک رودخانه «تیمز» است. این چرخوفلک معروف لندن که به «چشم لندن» معروف استٰ، بیست و پنج پوند پول سوار شدنش بود و از خیرش گذشتم. بعد برگشتم به مجلس انگلستان و آنجا با چندتا از نمایندگان مجلس انگلستان برای گفتوگو قرار گذاشتم. یک گروه صلحطلب در دفاع از فلسطینیها جلوی مجلس تحصن کرده بودند و چند تا نماینده آمده بودند بیرون و از فلسطین حمایت کردند و با این آدمها عکس گرفتند و من هم از دوتایشان عکس گرفتم. عصر با همین هماتاقی اهل «جمهوری اسلامی آمریکا» رفتم تا نزدیکیهای «برج لندن» و کمکم شب شد و برگشتم خوابگاه. الان خیالم کمی راحتتر است و باید بگویم که از تجربهی اقامت توی یک خوابگاه اشتراکی زیاد هم پشیمان نیستم. فردا عصر میروم «شبکهی چهار» [Channel 4] تا از نزدیک تولید و پخش خبر ساعت هفت را ببینم و با سردبیر تلویزیون ملاقات کنم که فردا ماجرایش را میخوانید.



فرانک مجیدی: همیشه از شاهکار نوشتن، دشوار مینماید. اینکه حق مطلب را ادا نکنی و به روح اثر بیاحترامی کنی و تمام دریچهها را بر خوانندهای که میخواهد دربارهی آن اثر بیشتر نگشایی… اما این جسارت را به خرج میدهم، بهخاطر روح و شرافت هنر موسیقی کلاسیک و جاز، برای گرامی داشتن نفس افسانهها، باید از این فیلم نوشت، از «افسانهی ۱۹۰۰»، اثری از جوزپه تورناتوره و محصول سال ۱۹۹۸٫
در ژانویهی سال ۱۹۰۰، دنی (بیل نان)، کارگر سیاه پوست موتورخانهی کشتی بزرگ ویرجینیا، در قسمت درجهی یک کشتی، نوازادی را مییابد. بهخاطر تاریخی که کودک را یافته، نامش را ۱۹۰۰ میگذارد. دنی وقتی ۱۹۰۰ تنها هشت سال داشت، بر اثر حادثهای میمیرد و در یک کنجکاوی کودکانه، ناگهان استعداد بی نظیر ۱۹۰۰ در نواختن پیانو هویدا میشود. وقتی ۱۹۰۰ بدل به مردی جوان میشود (تیم راث) دیگر نوازندهی اصلی کشتی است، اما او با آنکه در نوازندگی نظیری ندارد، تمایلی برای رفتن به خشکی نشان نمیدهد. او دوست ترومپتنوازی به نام ماکس (پروئیت تیلور وینس) پیدا میکند و حالا پس از سالها، به دلیلی حیاتی ماکس باید داستان ۱۹۰۰ را بیان کند تا…
فیلم «افسانهی ۱۹۰۰» نخستین فیلم جوزپه تورناتوره به زیان انگلیسی محسوب میشود. او پیشتر با فیلم دیگر خود، «سینما پارادیزو»، برای خود اعتباری جهانی خریدهبود. اینبار او داستانی به قلم خودش را روی پرده میبرد. داستانی که مثل یک شعر عمیق در ذهن تماشاگر مینشیند. او به زیبایی راوی زندگی و درونیات یک هنرمند میپردازد که فلسفهی خاص خود را در زندگی دارد و نحوهی زندگیش بیمانند مینماید. همین ساختارشکنیهای قهرمان داستان است که فیلم را بسیار شکوهمند میسازد. آنجا که ۱۹۰۰ باید برود میایستد، آنجا که باید چیزی بگوید سکوت میکند و دلایلش برای تصمیماتش چنان نیست که اطرافیانش پیش از توضیح خود او بتوانند درکش کند اما بسیار معصومانه و قابل احترامند. این فیلم جوایز زیادی را برده و جزئیات دکورسازی، فیلمبرداری و روایت داستان بسیار عالی عمل کردهاند.

مسلماً در کنار روایت چیرهدستانهی تورناتوره، نقش اصلی را آهنگسازی بینظیر «انیو موریکونه» ایفا میکند. این دو پیشتر هم در «سینما پارادیزو» اثری بزرگ خلق کردهبودند، اما اینجا، شاید تاثیر موسیقی بیشتر هم باشد. چرا که در فیلم قبلی، تورناتوره راوی روح هنر سینما بود و اینبار از جان اصالت موسیقی میگوید. موسیقی به یاد ماندنی موریکونه، برای این فیلم برندهی جایزهی گلدن گلوب شدهاست. شخصاً دو آهنگساز را نسبت به سایر آهنگسازان موسیقی متن بیشتر میپسندم، موریکونه و هانس زیمر. موریکونه در این فیلم، به زیبایی در این فیلم زندگی و روحیات آدمها را تبدیل به نت موسیقی میکند. سکانسی که ۱۹۰۰ آدمهای قسمت درجهی یک را نشان ماکس میدهد و برای هر یک قطعهای مینوازد را بهیاد آورید. البته، قطعهی A Small Measure Of Peace هانس زیمر در فیلم «آخرین سامورایی» شرح حال کامل خود من برایم است که نت به نتش تاثیری خیلی عمیق بر من میگذارد.
من پیش از اینکه این فیلم را ببینم، دو فیلم دیگر از «تیم راث» دیدهبودم، در هر دو فیلم او نقش یک خلافکار موذی فاسد را بازی کردهبود. باورنکردنی است که تیم راث به این زیبایی چنین کاراکتر معصومی را بیافریند. یک بازیگر، چقدر باید اقبال بلندی داشته باشد که نقشی به این زیبایی نصیبش شود؟ کاراکتر او، یکی از بهیاد ماندنیترینهای سینما است. عشق بسیار پاکش، روح بسیار بزرگش، متانت و خاکساریای که هنرش در او ایجاد کرده و مهربانی و اصالت هنرش که تواناییش را یکسان به مسافران درجهی یک و درجهی سهی کشتی نثار میکند، بینظیرند. او میداند تاثیری که موسیقی بر غنی و فقیر میبخشد یکسانند ( این درست امضایی است که تورناتوره توی فیلم «سینما پارادیزو» نیز به جا گذاشتهبود، ذات هنر چنان است که تاثیری یکسان بر نهاد تمام انسانها دارد!) و فقط یک دید زیباییشناسانه نیاز دارد. او اینقدر بزرگ فکر میکند که از خیلی از اهداف روزمرهی خود شرمنده میشویم، وقتی ماکس با تعجب از او میپرسد: «حتی زمان جنگ هم آهنگ میساختی؟»، او ابتدا جنگ را چنین توصیف میکند: «وقتی هیچکس نمیرقصید!»
سکانسهای بهیاد ماندنی زیادند، دوئل ۱۹۰۰ و جلی با پیانو (که موریکونه به زیبایی در کنسرتش که حاوی تمام موسیقیهای متنی بود که برای فیلمهای گوناگون ساختهبود، دوباره رهبری کرد) ، بوسهی معصومانهی ۱۹۰۰ بر دختر در خوابگاه زنان، گفتگوی دختر و ۱۹۰۰ هنگام پیادهشدن دختر از کشتی (فقط بازی زیبای تیم راث را وقتی دختر با محبت بر گونهاش بوسه میزند ارزش ۱۰۰۰ بار دیدن دارد!) آن سکانس زیبای خداحافظی ماکس و ۱۹۰۰ و دیالوگ بهشدت تاثیر گذار ۱۹۰۰ و سکانس سرنوشتساز ۱۹۰۰… میخواهم بگویم اگر این فیلم را ندیدهاید، یک اثر بزرگ را از دست دادهاید. آن را باید دید، برای احترام به اصالت و شرافت پیانو، برای ایمان به همهی معصومیت روح انسان و باور آوردن به اینکه زندگی خیلی خیلی عظیم است!
دانلود ساندترک فیام افسانه ۱۹۰۰: مدیافایر – رپیدشیر – هات فایل – مگا آپلود
پسورد: www.alexdang.com

تو لندن باید اول به سمت راست نگاه کرد. خب، همه این را میدانند اما تا وقتی پایم را از ایستگاه مترو نگذاشته بودم بیرون و از این سمت خیابان «ویکتوریا» به آن سمت دیگرش نرفته بودم و تا وقتی که هنوز ماشینی نزدیک نبود که مرا زیر کند، با تمام وجودم نفهمیده بودم که لندن هستم. درست این موقع بود که دیروز عصر ساعت پنج بعد از ظهر فهمیدم که رسیدم لندن. بر خلاف سفر پاریس، لندن برای روز اول فقط نگرانی، استرس و خستگی بود. تو فرودگاه تهران مدام نگران بودم که یکی بیاید و دستگیرم کند، به همین خاطر وقتی مامور مرز پاسپورتم را دید و گفت برای تایید بروم به فلان دفتر فرودگاه، تقریبا داشتم سکته میکردم و مطمئنم بودم که کارم تمام است اما به خیر گذشت. تا وقتی هواپیما هنوز از هوای ایران خارج نشده بود، احساس میکردم که یکی دنبالم است. درست مثل سهگانهی «پل آستر». اولین بار در عمرم بود که احساس میکردم امنیت ندارم. پروازم تو استانبول پنج ساعت توقف داشت. توی این پنج ساعت تنها یک خیابان بیرون از فرودگاه «آتاتورک» را دیدم و بیشتر توی خود فرودگاه بودم. آبوهوای استانبول درست مثل پاریس و لندن بود و از بالای هواپیما هم شهر مثل یک شهر کاملا اروپایی بود، اما وقتی خواستم سوار هواپیمای لندن بشوم، وقتی فهمیدند که ایرانی هستم زنگ زدند به یک مامور ویژه و تقریبا نیم ساعت مدام سئوال جواب میکردند که کی هستم و چه کار میکنم و اصلا چرا میخواهم بروم لندن و پاسپورتم را کنترل میکردند اما وقتی در نهایت فهمیدند که خبرنگار «گاردین» هستم، همهچیز تغییر کرد. خیلی ناراحت کننده بود، آن هم در استانبول. این موقع بود که به غلط کردن افتاده بودم که چرا با «ترکیش ایرلاینز» پرواز کردم اما جدای این مسئله، تقریبا پرواز به مراتب بهتر از «ایران ایر» بود. لااقل مهماندارها جذاب و دوستداشتنی بودند و موقعی که تقاضای یک لیوان آب میکردی، با اخم نگاهت نمیکردند. «ایران ایر»؟ «ایران ایر» یعنی افسردگی. یک سری میهماندار زشت و بد ترکیب و اخمو که هیچوقت هم از آدم نمیپرسند «نوشیدنی چی میخواین؟» فرودگاه «لندن» تقریبا مثل فرودگاه تهران و استانبول بود. شاید فرودگاه تهران جدای فروشگاههایش کمی نوتر و بهتر هم باشد. وقتی رسیدم لندن، تقریبا هیچ ذوق و شوقی نداشتم و این حسابی آزارم میداد. با وجودی که از قبل نسبت به لندن کنجکاوی نشان نداده بودم و هیچی از شهر نمیدانستم و البته هنوز هم نمیدانم، لندن دیروز اصلا برایم جذاب نبود، درست مثل روز اول پاریس. باید اعتراف کنم که تنهایی سفر کردن، یعنی سفر کردن بدون کسی که دوستش داری، تجربهی کاملا بیهودهایست، لااقل برای من، چون اگر چیز جذاب و فوقالعادهای هم ببینی کسی کنارت نیست که برایش تعریف کنی. کلی پول نقد همراه آوردم و این بزرگترین نگرانی الانم است، به خصوص به این خاطر که این بار تصمیم گرفتم هتل نروم و به یک خوابگاه اشتراکی ارزان قیمت بروم و پولم را خرج چیزهای دیگر کنم. بچههای خوابگاه تقریبا رفتار خوبی دارند و مدام دربارهی ایران میپرسند و دیشب تقریبا من سخنران یک جمع شش هفت نفره بودم. مدام باید جواب بدم که آیا ایرانیها واقعا میخواهند اسرائیل را از روی نقشه و جهان پاک کنند و آیا این دغدغه اصلی و هر روزهی ایرانیهاست؟ اما مدام نگران پولم هستم و این تا اینجای کار حرصم را حسابی در آورده. بزرگترین مشکل من در اروپا دستشویی است. واقعا که ما ایرانیها از این لحاظ آدمهای تمیزی هستیم. منظورم را که میفهمید؟ من اصلا به سبک اروپایی نمیتوانم بروم دستشویی. آب گرم؟ افتضاح. اصلا فکرش را هم نمیشود کرد. مفهوم «دوش گرفتن» را تازه برای اولین بار در لندن میشود فهمید. چیزی حدود دو یا سه دقیقه و نه نیم ساعت، چیزی که قبلا من به آن میگفتم دوش گرفتن. شب با کلی خستگی و نگرانی غش کردم و خوابیدم و به همین خاطر سفرنامهی روز اول را با تاخیر مینویسم. الان کمی راحتترم، میخواهم بروم بانک ببینم با پولم چه کار کنم و برای اولین روز لندن را دیدم بزنم. این عکس «مریلین مونرو» توی اتاق هم از آن چیزهای با نمک روز اول بود. مطمئنم امروز لندن جالبتر و جذابتر خواهد بود.

دوم سپتامبر؟ بله دوم سپتامبر. دوم سپتامبر سال ۲۰۰۹، روزی که «آن کسی که نیمهی دیگر من بود» با من همراه شد در زندگی و ما بدون آنکه میهمانیای در کار باشد، بدون آنکه کسی از چیزی بویی برده باشد و بدون آنکه حتی اعضای خانواده، دوستان و آشنایانمان بهامان تبریک گفته باشند و حتی بدون آنکه خودمان هم مجال داشته باشیم که با خودمان دربارهی اهمیتش فکر کنیم، سوار هواپیما شدیم و من برای اولین بار توانستم بهجای رفتم بگویم رفتیم و این طور شد که برای نخستین بار پایمان را گذاشتیم بر شهر خیس آمستردام.
اصلا فکرش را هم نمیکردیم که بیاییم آمستردام. یکجورهایی توفیق اجباری شد و چهار روز قرار است که اینجا بمانیم. آمستردام آنقدرها هم که در تهران برای خودش اسم و رسم دارد، شهر شیک و جالبی نیست. یک شهر بندری با بینظمیهای مخصوص به یک شهر بندری. آنقدرها مثل پاریس و لندن منظم و مرتب نیست. آدمهایش هم آنقدرها مرتب و منظم نیستند، حالا نمیدانم اینها بهخاطر بندری بودن آمستردام است یا بهخاطر ویژگی فرهنگی هلندیها. هوا حسابی متغیر است، یک دقیقه آفتابی است، دقیقهی بعد باران میبارد. کلی دوچرخهسوار ریخته توی خیابانها. مهمترین مشخصهی آمستردام تا اینجای کار برای من دوچرخهسوارهایی است که با دوچرخههای قدیمی در محل خطکشی مخصوص دوچرخهسوارها بیپروا میرانند و هر آن ممکن است با شما برخورد کنند و از این جهت در آمستردام خطر تصادف با دوچرخه خیلی خیلی بیشتر از خطر تصادف با ماشین است.
من از قبل حسابش را میکردم، یعنی وقتی دیدم که آمستردام این شکلی است زیاد شوکه نشدم اما برای یک ایرانی که اولین بار پایش را گذاشته باشد توی اروپا و آن هم توی آمستردام، بیشتر از هر چیزی آمستردام برایش یک شوخی بزرگ است. یعنی تصور نمیکنم که آمستردام واقعی با آمستردامی که در ذهن بیشتر ایرانیهاست، شباهت زیادی داشته باشد. روز اول را بهخاطر اینکه شب قبلش نخوابیده بودیم، حسابی خسته بودیم اما با این حال از صدقهی سر یک هموطن ایرانی محلههای معروف آمستردام را گشت زدیم. توریستیترین خیابان شهر اسمش «دامراک» است. خیابان دامراک از طرفی به اصلیترین ایستگاه قطار شهر متصل است و طرف دیگرش هم به میدان معروف آمستردام یعنی میدان «دام» وصل است. واقعیتش این است که «دامراک» ویژگی خاص دیگری ندارد.
توی آمستردام آنقدرها که وصفش را شنیده بودم گلفروشی ندیدم اما کلی گل زیبا و دیدنی دیدیم که اولش فکر میکردیم مصنوعیست و بعدش انگلشت تحیر بر لبانمان ماند. امروز هم که سوم سپتامبر باشد، اول از همه رفتیم موزهی ونگوک که ظاهرا به زبان هلندی یک چیزی شبیه «فانخوخ» یا «فانگوخ» خوانده میشود. موزهی ونگوک شیک و دیدنی بود و نقاشیهای جناب ونگوک را بر اساس سال دستهبندی کرده و در معرض نمایش قرار داده بودند. تابلوهای «گلهای آفتابگردان»، «مزرعهی گندم با کلاغها» و «سیبزمینی خورها» از شاهکارهای ونگوک بود که با همین دو تا چشممان از نزدیک رویتشان کردیم. بعد از موزهی ونگوک رفتیم موزهی امپراتوری که اسم هلندیاش خیلی عجیب و غریب است و واقعیت آنکه جز نقاشیهای رامبرانت چیز دندانگیر دیگری نداشت.
نخستین باریست که پایم را توی کشوری گذاشتهام که زیاد دربارهاش نمیدانم و از این جهت آمستردام جذابیتهای خودش را هم دارد. یکی از ویژگیهای آمستردام برای من این است که مشخصههایی دارد که مخصوص خود آمستردام است، یعنی مشخصههایی دارد که آمستردام را با دیگر شهرهای اروپایی متفاوت میکند. یعنی آدم وقتی توی خیابانهای آمستردام قدم میزند برخلاف تصور غالب، اصلا حس نمیکند که انگار دارد در یکی از خیابانهای پاریس قدم میزند، واقعا دارد در آمستردام قدم میزند. هلندیها هم آنقدرها که شنیده بودم بدعنق نیستند، مثل فرانسویها خودشان را نمیگیرند و به اندازهی انگلیسیها هم مودب نیستند. یک چیز مهم دیگری هم که دربارهی آمستردام وجود دارد این است که با وجودی که پایتخت رسمی هلند است اما پایتخت سیاسی این کشور نیست، یعنی همهی مراکز اداری و دولتی و سفارتخانهها و وزارتخانهها در شهر لاهه قرار دارد. این ویژگی باعث شده که آمستردام بهاندازهای که دیگر پایتختهای معروف دنیا جنبوجوش دارند، از خودش جنبوجوش نشان ندهد. فردا قرار است برویم لاهه.





چه کار خوبی کردیم رفتیم لاهه. رویهمرفته من لاهه را به آمستردام ترجیح میدهم. یعنی لاهه انتظارم را از هلند بیشتر برآورده کرده. انتظار داشتم که هلند تمیزتر، آرامتر، منظمتر و بیسر و صداتر باشد و از این جهت لاهه در مقایسه با آمستردام مرا بیشتر راضی کرده. لاهه شهریست در غرب هلند که سومین شهر بزرگ این کشور محسوب میشود و یکجورهایی پایتخت سیاسی و اداری هلند هم به حساب میآید. لاهه آنقدر بیدغدغه و در آرامش زندگی میکند که وقتی از یک خانم میانسال آدرس پرسیدیم تصور کردیم که هیجانانگیزترین اتفاق یک سال اخیرش همین بوده که دو تا توریست خارجی ازش آدرس پرسیدهاند.
لاهه شهر بانمکی است. دفتر نخست وزیر و کابینه و ساختمان پارلمان هلند در لاهه واقع است و با این حال وقتی وارد لاهه میشوید به هیچ وجه احساس نمیکنید که لااقل صد و پنجاه سازمان بینالمللی مهم دنیا در همین شهر فسقلی مشغول به کارند. نخست وزیر هلند هم با بقیهی نخست وزیرها کمی فرق میکند، گاهی خودش دوچرخهاش را بر میدارد و تا محل کارش در مرکز شهر لاهه رکاب میزند. وزیر خارجهاشان که بدتر، خلاصه اینجا کسی هیچ اهمیت نمیدهد که فلانی که در خیابان راه میرود نخست وزیر است یا وزیر خارجه یا نانوایی محله.
از آمستردام تا لاهه چهل و پنج دقیقه با قطار طول کشید. منظرهی اطراف پر بود از گاوهای معروف هلندی و گوسفندهای متفاوت اروپایی و آسیاببادیهای تک و توک. لاهه که رسیدیم اول از همه رفتیم مرکز شهر و ساختمان پارلمان و نخستوزیری را دیدیم و بعد رفتیم به یکی از موزههای نقلی لاهه و تابلوی درخشان «دختری با گوشوارهی مروارید» ورمیر را دیدیم و حسابی کف کردیم و باورمان نمیشد که همینطور ساده ساده پا شدهایم آمدهایم لاهه و داریم شاهکار ورمیر را جلوی چشمانمان میبینیم. وسط روز بود و آدم زیادی توی شهر نمیدیدیم و از این جهت لاهه با آمستردام حسابی فرق داشت. ملکه «بئاتریس» هلند هم که تا حدودی کمی محبوبتر از مکله «الیزابت» انگلیس است تا چندی پیش در همین لاهه زندگی میکرده. ملکهای که زندگی شخصیاش همچون الیزابت حاشیه ندارد و زیاد هم کسی تحویلش نمیگیرد اما با این حال مردم هلند چند سال پیش توی یک رفراندوم تصمیم گرفتند که کشورشان همچنان از روی قشنگی سلطنتی بماند.
عصر از صدقهی سر یک دوست هلندی که خیلی وقت بود ندیده بودمش، رفتیم به معروفترین ساحل لاهه که اسمش هست «اسخیفنین» یا یک همچین چیزی. بالاخره توی عمرم یک ساحل درست و حسابی دیدم. پیش از این توی بنیدورم اسپانیا هم ساحل دیده بودم اما اسخیفنین جایی بود که میشد اسمش را گذاشت ساحل. تمام خصوصیات یک ساحل واقعی را داشت و از این جهت حسابی شگفتزده شدم. کلی پسر توانا موج سواری میکردند و بعضیهاشان هم بهخاطر شدت وزش باد چند متری میرفتند هوا اما هیجانشان را توی دلشان قایم میکردند و زیاد جیغ و فریاد در نمیآوردند. اسخیفنین ساحل دریای شمال بود و دریایش هم با دریاهایی که تا به حال دیده بودم کمی فرق میکرد و فرقش هم این بود که دریای اسخیفنین کف میکرد. یعنی وقتی آب میآمد توی ساحل کلی هم کف درست میشد و این کف خیلی خیلی بانمک بود.
اصلا فکرش را نمیکردیم که توی لاهه همچنین ساحل و منطقهی متفاوتی باشد و از این بابت بالاخره تو روزهای آخر، هلند کمی برایمان ناز آمد و دلمان را برد. کلی باد میآمد که همهچیز را رویایی کرده بود اما یکی از ویژگیهای جالب هلندیها بر خلاف تصور پیشینم این است که اصلا مثل فرانسویها و انگلیسیها در معرض عموم از همدیگر ماچ نمیگیرند. اصلا در خیابان با هم کاری ندارند و این حسابی از عجایب بود. یعنی توی این چهار روز که توی هلند بودیم به اندازهی انگشتان دستمان هم دختر و پسر، پسر و پسر و دختر و دختر ندیدیم که همدیگر را ماچ کنند و از این جهت ما کمی جو هلند را متشنج کردیم و کمی تهاجم فرهنگی وارد کشورشان کردیم. شب را میهمان همان دوست هلندی بودیم که متاسفانه ما را برد به یک رستوران گرانقیمت اندونزیایی که غذایش چرت بود و ما مدام مجبور بودیم فیلم بازی کنیم که بهبه و چهچه و آخرش هم نزدیک دویست یورو دوست عزیزمان پای غذای مزخرف اندونزیایی پول داد که اگر ما را یک ساندویچی کثیف خیابان انقلاب میهمان کرده بود، بیشتر ارزش داشت. ساعتهای نه ده شب با قطار دوباره برگشتیم آمستردام و مثل جنازه خوابیدیم. اینکه حشیش و امثالهم هم در هلند آزاد است که گفتن ندارد اما ما اصلا اهلش نیستیم. امروز عصری میرویم پاریس. میرویم، میآییم، میخوریم، مینوشیم، میرقصیم، میبینیم و خلاصه تا دلتان بخواهد افعال اول شخص جمع.





دقیقا یک هفته است که از آمستردام آمدهایم پاریس. دفعهی چهارمیست که میآیم پاریس. پاریس همانطور که همینگوی گفته شهر بخشندهای است و برای من هر دفعه بخشندهتر از گذشته و این دفعه چیزی نصیبم کرده که اگر فقط و فقط همین یکدفعه توی عمرم نصیبم شده باشد، بسم است و کلاهم را میاندازم هوا: خوشبختی. پاریس هر دفعه شکل و شمایل متفاوتی پیدا میکند و پاریسی که این دفعه دیدم هیچ شباهتی با پاریس دفعات گذشته ندارد و از این جهت پاریس شهری جادویی است و با هیچ شهر دیگری قابل مقایسه نیست در دنیا. زیباییهای شهری پاریس نسبت به دفعهی اولی که آمدم فرانسه حسابی برایم عادی شده و چیز تازهای ندارد اما آن چیزی که پاریس را برای من متفاوت میکند، روح پاریس است که همیشه تازه و پویا و متفاوت است.
شب اول را رفتیم کنار برج ایفل و ایفل برق زد و خوشحال شدیم و روز بعد لوور و شامزهالیزه و نوتردام را دیدیم. همیشه منتظر بودم تا باهام برویم موزههای پاریس و بههمین خاطر تقریبا دفعهی اولی بود که درست و حسابی موزههای پاریس را میدیدم. شانس با ما همراه بود و اولین یکشنبهی ماه بود و موزههای پاریس مجانی. لوور حسابی شلوغ بود و به همین خاطر هول هولکی کل موزه را یک دور زدیم و بعد رفتیم شامزهالیزه و از آن طرف هم دوباره رفتیم برج ایفل تا برج ایفل را توی روز روشن هم دیده باشد و بعدش از کنار رود سن تا نوتر دام قدم زدیم که کلی طول کشید و پاهایمان خسته شد و خوشبخت شدیم. کلی عاشق نوتر دام است و من که زیاد پیش از این به نوتردام توجه نکرده بودم، بیشتر متوجه نوتردام و ناودانیهای شیطانیاش شدم. دفعهی اولی که آمده بودم پاریس مدام غر میزدم که پاریس بدون کسی که دوستش داری پاریس نیست و به همین خاطر این دفعه پاریس بهشت بود.
روز بعد آرامتر شده بودیم و هیجانمان تسکین پیدا کرده بود و رفتیم مونمارتر و کلیسای «سکرهکور» و بعد رفتیم به محلهی مدرن پاریس «لا دفانس». عصر به قبرستان «پر لاشز» سر زدیم و سر قبر مارسل پروست و صادق هدایت رفتیم و همانجا یک فرانسوی از ما دربارهی صادق هدایت پرسید و گفت که بارها قبر هدایت را اینجا دیده بوده و تنها چیزی که دربارهاش میدانسته این بوده که یک نویسندهی مهم ایرانیست. یک نفر هم سر قبر پروست کیک مادلن گذاشته بود. شب میهمان عبدالله بودیم. قبلا دربارهی عبدالله و کتاب بینطیرش اینجا نوشتهام. عبدالله ما را به همراه یک دوست عکاس فرانسوی شب به یک رستوران مراکشی دعوت کرد و همگی شب «کوسکوس» - معروفترین غذای مراکش - خوردیم که اسمش ما را حسابی میخنداند و خیلی بیمزه بود و ما مدام بهبه و چهچه میکردیم الکی و کار دیگری از دستمان بر نمیآمد. یکی از چیزهای جالب آپارتمان عبدالله این بود که دقیقا توی خانهای واقع بود که «ادیت پیاف» توش بهدنیا آمده بود.
روز بعدش رفتیم «موزه دورسی» که موزهی امپرسیونیستهای پاریس است و دوباره کلی پاهایمان خسته شد و کلی خوشبخت شدیم. دفعهی اولی که آمده بودم اورسی آن قدر به تابلوهای نقاشی توجه نکرده بودم اما این دفعه با دقت کارهای مانه و مونه و ونگوک و بقیهی امپرسونیستها را دیدم و حسابی دوتایی ذوقزده شدیم و سر جایمان بند نبودیم و دوباره فکر کنم این هفته یک بار دیگر برویم اورسی. موزه دورسی یک پورترهی مهم داشت از مارسل پروست کار «ژک امیل بلانش» که من قبل از این اصلش را ندیده بودم و از دیدنش ذوق کردم و کلی عکس گرفتیم و شاد شدیم. عصر رفتیم «باغ لوگزامبورگ» که جای فوقالعاده زیبایی بود و من هم اولین باری بود که میرفتم «لوگزامبورگ». قرنها پیش «باغ لوگزامبورگ» قصر بوده و حالا سنای فرانسه آنجا قرار دارد و باغ خیلی زیبا و آرامیست و ساعتها نشستیم آنجا و دوباره دیروز رفتیم «لوگزامبورگ» و ساعتها کتاب خواندم: رمان «محبوب» نوشتهی تونی موریسون.
ده سپتامبر رفتیم موزهی هنرهای مدرن و معاصر پاریس یا همان «مرکز پومپیدو». من تا به حال سه مرتبه رفتهام به این موزه اما خب این دفعه یک چیز دیگری بود. پومپیدو از شش طبقه تشکیل شده اما فقط دو طبقهی آن مال است، یکی موزهی هنرهای مدرن و یکی موزهی هنرهای معاصر. توی بخش هنرهای معاصر کلی اثر دیدیم که اصلا صاحبش را نمیشناختیم و شرمنده شدیم. چندتایی از کارهای «شیرین نشاط» هم بینشان بود. بعد پیاده رفتیم به سمت موزهی لوور و کمی کتاب خواندم و قدم زد و بعد پیاده شامزهالیزه را به سمت میدان «شارل دو گل» پیاده رفتیم و پوستر فیلم «دربارهی الی» را بر سردر سینماهای شامزهالیزه دیدیم. چند روز قبل از این ماجرا لوموند یک صفحه اختصاص داده بود به «دربارهی الی» و با گلشیفته فراهانی هم که این روزها ساکن پاریس است گفتوگو کرده بود و روزنامههای دیگر فرانسه هم کلی از «دربارهی الی» تعریف کردند و خلاصه کلی آدم توی پاریس دارند دربارهی «دربارهی الی» حرف میزنند.
دو روز قبل تنها کاریی که کردیم این بود که برای بار دوم رفتیم باغ لوگزامبورگ و من دو ساعت رمان خواندم و بعد قدم زدیم و قدم زدیم و برای هزارمین بار خوشبخت شدیم. امروز هم برای چندمین بار رفتیم لوور و برای بار دوم رفتیم داخلش و قسمت تابلوهای نقاشهای فرانسوی را دیدیم و یک سالن هم از کارهای «روبنس» دیدیم و بعد یکی دو تا کار از «ورمیر» دیدیم و بعد مجسمهی «بردهی محتضر» میکل آنژ را دیدیم و بعد من که پاهایم خسته شده بود آمدم بیرون ادامهی «محبوب» تونی موریسون را خواندم و بعدش دوتایی رفتیم اپرای پاریس. یکی از ارزشمندترین چیزهایی که این بار گیرم آمده ویژهی نامهی مگزین لیتهرر دربارهی زندگی و آثار مارسل پروست است که نایاب شده و توی یک دستفروشی پیدایش کردم. خلاصه ما داریم حسابی از خودمان مقاومت شبکهای شادمان و پرامید نشان میدهیم.




جواب: نه..من می خواهم بگویم بیش از اینکه یک چیز ذهنی باشد، واقعی است که زن واقعاً ثبت می شود و مرد به طور طبیعی خود را ثبت نمی کند بنابراین باید به طور فرهنگی سعی کند خود را ثبت کند تا حس ثبت شدن به وجود بیاید.پس این نیست که زنان حس ثبت شدن ندارند.زنان حس ثبت شدن در زمان خطی و توسط فرهنگ ندارند ( و حتی نه اینکه ندارند، نسبت به مردان کمتر دارند.) به همان مقداری که مردان ، حس شراکت در به وجود آوردن فرزند می کنند، زنان هم ممکن است درصدی در به وجود آوردن آثار فرهنگی این حس را داشته باشند.چرا نداشته باشند؟...
ادامه مطلب

جواب: من گفتم در فرهنگ ایرانی در جهان باستان این جزء بدیهیات بوده که زن منشاء زندگیست.به نظر من ،فرهنگ ایرانی از دید مرد سالاری خیلی روسفید(؟) است! بگذاربد یک چیزی بگویم بارها سوء تفاهم به وجود آمده، الان هر زمان که حرف از مردسالاری می شود، شاید منظور ، مردسالاری به معنای مقررات اجتماعی است- اینکه زنان کار بکنند یا نکنند و ...چیزهایی که بسیار ظاهری هستند - در حالیکه اصل، مردسالاری به معنای عمیق فرهنگی است که به شدت می تواند از نظر روانی تاثیرات مخرب بر جا بگذارد. این دو موضوع با هم خیلی فرق می کنند. مثلاً من نمی خواهم بگویم در ایران باستان ، زنان موقعیت اجتماعی خیلی ایده آلی داشته اند، در تمام تاریخ ، مردسالاری حاکم است. جائی در تاریخ نداریم که جامعه ای وجود داشته باشد که از ...
ادامه مطلب

کعبه سنگ است که ره گم نشود.
جمله بسیار معروفیست برایم بارها خوانده اند و در گوشه کنار به خط خوش قریحه ای لطیف بر دیوارها قاب شده دیده ام. قدس هم یک نشان است همانند هولوکاست یا ... که یاد آور نقاط برجسته ظلم و قساوتهای انسان ها بر یکدیگر است.
اگر روزی به نام روز قدس را گرامی می داریم پس آیا اگر روزی قدس آزاد شد کار ما تمام است و یاد چنین روزی را به روز آزاد سازی قدس منتقل خواهیم کردو جشن و پایکوبی می گیریم.
آیا نهایت هدف آزادی خواهی و انسان دوستی و ظلم ستیزی ما قدس است یا قدس سمبلیست برای مبارزه با هر گونه خلق و خوی صهیونیستی ! خواه می خواهد حتی در ام القراء اسلامی باشد.
چگونه می توان در کشور خود دقیقا با همان شکل و قساوت با مردم برخورد کرد و برای همینگونه اقدامات در جای دیگری از عالم اینچنین راهپیمایی و و سخن راند. رطب خورده چگونه منع رطب کند.
حتی بنیانگذاز این روز وقتی کشور در حال جنگ بود و دوستان انقلابی خواهان گسیل نیرو به فلسطین بودند مخالفت کرد و با این جمله آنها را مورد عتاب قرار داد : راه قدس از کربلا می گزرد !
چیزی که من امروز شاهدم این است. اکثریت مردم با ظلمی که سمبل آن مطلقیت فردی غیر معصوم است مبارزه می کنند چه بگویند چه نگویند چه عملا بیابند و چه در گوشه ذهن خود نگاه دارند.
قدس امروز آنان عزیزان فرزندان و میهنشان است. در این مبارزه ظلم و قدرت عنان گسیخته تفکر مرتجع مطلقیت است که هر روز بیشتر ترک می خورد.


فقط می گوید که عذرخواهی کند و بعد هم می بینید که عکس العملش در حدی نیست که حتی یوسف را از او جدا کند. مثل اینکه به همسر خودش از جهاتی حق هم می دهد.می خواهم بگویم این جمله که قبل از شروع فصل می آید یک نکته ای راجع به روابط عزیز مصر و همسرش در آن است، اینکه فرزند ندارند و عزیز مصر می خواهد به طور مصنوعی به همسرش فرزندی اعطا کند.
چند جمله ی میان نویس اینجا است: و کذلک مکنٌا لیوسف فی الارض : ما یوسف را در زمین مکنت دادیم.. و لنعلٌمه من تاویل الاحادیث : و به او تاویل احادیث یاد دادیم و الله غائب علی امره : خداوند در امر خودش چیره است... ولکنٌ اکثر الناس لا یعلمون : ولی اکثر مردم نمی دانند...
ادامه مطلب

یک چیزی آخر جلسه ی قبل گفتم که طبیعی است ادامه ی بحث آن جلسه را امروز انجام دهیم. در مورد آنکه وجه های تمثیلی و وجوه نمادین که می گفتم ،" قمیص" را هم اشاره کردم. آنکه لباس یوسف و پیراهنش خیلی نقش بازی می کند و به عنوان یک شئ خاص، مرتب در داستان ظاهر می شود. بگذارید من آن چیزی را که قبلاً در موردش صحبت کرده بودم یک اشاره ی خیلی کوتاهی بکنم:تکرار واژه ی ؟؟؟ به معنای گرگ که قبلاً هم گفتم در واقع نکته ای که انجا وجود دارد این است که برادران یوسف واقعاً به طور تمثیلی نماد گرگ هایی هستند که قصد دارند یوسف را از پدرش جدا کنند. چیزی که پدر یوسف خیلی می ترسد. در مورد چاه هم قبلاً خیلی توضیح دادم که به نوعی با حقیقت یوسف بسیار جور در می آید. مطلب مختصر و کوچک دیگر هم قبل از انکه در مورد قمیص و پیراهن یوسف صحبت کنم بگویم: موضوع کاروان است. کاروان هم به طور تمثیلی، شما در ...
ادامه مطلب




