اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت،
اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند،
اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند….
فقط از فهميدن تو مي ترسند.
“معلم شهید دکتر علی شریعتی"
نوشته : م.ک
وبلاگ : مثبت من
تقدیم به همه کسانی که زحمت بهشت رفتنشان را خود به تنهایی به دوش میکشند.
دلمشغولی یونگ حقوق بشر, مصونیت حقوق اساسی انسانی و آزادی فرد بود و این چیزی است که وجود یک دولت "دادگر" به تنهایی آن را تضمین نمیکند بلکه آنچه در این میان نقش بیشتری دارد پختگی, خردمندی و آگاهی تمامی اعضای جامعه است; فرد بیش از نظام اهمیت دارد. [1]
با توجه به این گفته نزدیکترین شاگرد یونگ همچنان نمیتوان منکر اهمیت لزوم نظام و قانون سخن راند همچنان که خود یونگ میگوید:
نوع بشر در گوهر خود هنوز از نظر روانی در دوران کودکی به سر میبرد و این مرحله ای است که نمیتوان از روی آن پرید. اکثریت عظیم مردم نیازمند اقتدار, ارشاد و قانون هستند. این حقیقتی است که نمیتوان نادیده گرفت.[2]
ولی در نظام های توتالیتر (تمامیت خواه) که میخواهد در تمام سپهر های زندگی شهروندان نظارت خود را گسترش دهد, فرد یا افرادی که اینگونه نظام را مدیریت و رهبری میکنند خود را به طور کامل با شغل یا عنوان خویش همسان میپندارند در واقع شخصیت خود را به طور غیر عادی گسترش میدهند و به ناحق کیفیاتی را تصاحب میکنند که نه در درون او بلکه در بیرون از وی وجود دارد. (( شعار چنین افرادی این است : دولت (قدرت و قانون) یعنی من )).[2]
در ایران دولتی عظیم , نفتی , امنیتی , تبلیغاتی و مذهبی به تدبیر امور مردم میپردازد و در تمام سپهرهای زندگی از فعالیتهای اقتصادی گرفته تا نحوه لباس پوشیدن مردم و تا اینکه در مجالس ترحیم اموات مردم چه کسانی صحبت نکنند دخالت میکند. از آن جهت با مشکلات کمتری اصول جهت دهنده به دولت ملی را مخدوش میکنند.
البته این اقدامات آنها هزینه های زیادی تاکنون داشته است یکی از آنها عقب نگه داشتن جامعه ایران از کشورهایی همچون ترکیه و مالزی است. هزینه دیگر آن تریاکی شدن جامعه ایران است بطوری که هم اکنون جامعه ایران تریاکی ترین جوامع جهان است.

در قلمرو سیاست آن دسته از رهبران سیاسی که به واسطه همسان پنداری خود یا مقام خویش شخصیت شان تورم یافته است یا خود را نماینده اراده جمع ( political tyranny ) احساس میکنند دچار نوعی حس اعتماد به نفس , جبروت و خودشیفتگی مفرط هستند که به مرز "خداگونگی" نزدیک میشود.
نقش رهبر و «پدر» بایستی هرچه بیشتر، بنا به ویژگیهای فرهنگی ایرانی، به نقش یک «سمبل قانون» و حامی رقابت قانونی و بیطرف و حامی توجه به خواست مردم تبدیل شود.همانطور که نقش «شورای نگهبان» بایستی هر چه بیشتر در طی زمان به نقش حاشیهای و مشاور رای مردم تبدیل شود و بیطرف باشد.
از سوی دیگر احساس آگاهانه ناتوانی در انسانهایی که برای کسب قدرت تقلا نمیکنند اغلب سرپوشی است برای نوعی قدرت طلبی نا آگاهانه و غالبا بیمار گونه که میتواند از طریق همراهی و همسان پنداری خود با یک رهبر قدرتمند و خود بزرگ بین ارضا شود.
کنترل جبارانه ای که این رهبر برقرار می سازد می تواند به تشدید احساس ناتوانی در پیروانش کمک کند و اگر او بتواند این واکنش را به همسان پنداری با خودش و اختیاراتش تبدیل کند در این صورت جباریت مستحکم تر میگردد.
فرد تنها میتواند نگرش خویش را تغییر دهد و بدینوسیله خود را از سقوط ساده دلانه در دام یک کهن الگو (رهبر یا پدر) و ناچار شدن از ایفای نقشی که تا حدودی به زیان انسانیت اوست در امان نگه دارد.[2]
ولی برای اکثریت ما که در جوامع شلوغ شهری و زیر یک نظام تمامیت خواه به زندگی خو گرفته ایم از نظر روانی با مشکلات عدیده بیشتری روبرو هستیم.
به عقیده یونگ انسان ها در این مراکز بزرگ شهری به دلیل گسستگی از خاک و درگیر شدن در مشاغلی یک بعدی هر گونه سلامت بخشی از جمله غریزه خویشتن پایی (self-perservation) را از دست میدهند.[3]
و هر چه این جمع افراد بزرگ تر باشد عوامل اخلاقی فردی بیشتر از نظر محو میشوند و هر یک از اعضا خود را از هر گونه مسئولیتی از بابت اقدامات جمع بیشتر مبرا احساس خواهد کرد.
گر چه ممکن است غالبا احساس آگاهانه فرد او را در نظر خودش کما بیش بی ارزش و قربانی نیروهای مهار نشدنی جلوه میدهد ولی در واقع هم اوست که "در درون خود سایه و دشمن خطرناکی را پرورانده است که به دسیسه های شرارت بار هیولای سیاسی یاری پنهان میرساند"[4]

بنا بر این انسان امروزی یک انسان تودهای است و توده ها چون بی نام و نشان و نامسئولند و محتویات کهن الگویی شان فعال شده است لزوما در جستجوی یک رهبر بر می آیند و او را هم می یابند. این رهبر نوعی حس راهنمایی و جهت مندی به توده میبخشد و مانند هیتلر میگوید : همه مسئولیت ها به گردن من! [5]
در چنین نظام هایی بحران سبب بروز واکنش توده ای یا نوعی "ناخوشی روانی همه گیر" به صورت یک جنبش منجی طلب میشود که سر به فرمان رهبری اقتدار گرا و فرهمند دارد. رهبری که وعده های خوشی در زمینه ایجاد امنیت اقتصادی برابری و خوشبختی در این دنیا یا در دنیای دیگر میدهد.
در چنین دولت های مطلقه ای که فرد برای نجات یافتن از فقر فزاینده اجتماعی و روانی چشم به آن دوخته است در واقع تلاش در نابود ساختن هر گونه بقایای فردیت ( استقلال ) دارد. و فرد آرام آرام ابتکار و اعتماد به نفس خود را از دست میدهد.
او کم کم تصور میکند که اگر غذا و پوشاکش را به رایگان و در آستانه خانه اش تحویلش دهند یا اگر هر کسی یک خودرو داشته باشد معنای هستی مکشوف خواهد شد.[6]
علت اینگونه عملکرد و ایجاد چنین توقعاتی و هیجانات اینچنینی در توده اینست که از نظر رهبران رشد فرد به سیاست دولت در مرتبه دوم اولویت قرار دارد و در گذر زمان فرد به صورت تابع (function) محض جامعه در میآید در حالی که جامعه خود در احاطه دولت است.
رهبران در نهایت برای به جنبش در آوردن آن تودها ی که با ترفندهای ذکر شده در جامعه تحط سلطه خود ایجاد کرده اند به دروغ و حرف های نیمه راست نیاز دارند و در گام بعد این راه کارها به صورت مهمترین اصول کنش سیاسی آن نظام در می آید.
ما این تناقضات سنتی و ساختارهای غیر دمکراتیک را، هم در عدم امکان حضور کاندیداهای فراوان و یا استفاده از شیوههای سنتی در مناظرهها مانند «مظلومنمایی»، افترازنی و غیره شاهد بودیم و همین طرز واکنشهای دولت های تمامی خوا است که در این انتخابات میل هرچه بیشتر امکان وجود یک « تقلب منظم و گسترده» و میل «عبور مهندسی شده» از انتخاب بیست میلیونی خاتمی را در ذهن هر انسان مسئولی ایجاد میکند.
در چنین فضایی فرد عزت نفس خود. شادمانی و علاقه مندی به زندگی . و اراده زیستن را از دست میدهد و هرگز به خود زحمت نمیدهد که بپرسد که چه کسی تاوان بهشت او را می پردازد.[4]
در این نظام کسانی که بر سر کارند به اندازه مردم زیر فرمان خود صرفا واحدهای اجتماعی به شمار میروند. "آنان سخنگویان پر مهارت آموزه رسمی دولت هستند که در بیرون از قلمرو کاری خود افرادی به درد نخور میباشند."[4]

اینگونه افراد و که ناتوان و از نظر سیاسی بی اثر شده اند برای ارضای میل قدرت طلبی خود از دولت مطلقه ای پشتیبانی میکنند که در مرحله بعد خود آنها را مرعوب می سازد و برایش مسجل میکند که اصلا هیچ گونه قدرت یا اثر مندی سیاسی نخواهد داشت.
و منشا قدرت هم با دستمایه قرار دادن نیاز انسان به اعتقاد داشتن به چیزی فراتر از خود . کنترل خودش را بر او تقویت میکند. این گونه دولت ها احساسات مذهبی انسانها را به خود جذب میکند البته یونگ بر این نکته پا میفشارد که "مذهب به معنای احترام از روی وجدان و با کمال توجه به عوامل غیر عقلانی روان و سرنوشت فرد" یا "به عنوان رعایت دقیق و حساب آوردن برخی عوامل نادیدنی و غیر قابل کنترل. یک نگرش غریزی خاص انسان است".[4]
بدینگونه دولت بدون تلاش چندانی همان شور ناسنجیده. فداکاری و عشقی را که پیش از این ارزانی مذهب میشد به سوی خود جلب کندو به همان اندازه که مذهب نیازمند یا متضمن "ترس از خداوند" است دولت دیکتاتوری هم مراقب است تا ارعاب لازم حاکم گردد.
در همچین شرایطی جای مراسم. آئیین ها. نیایش ها شاهد رژه های نظامی. تشریفات دولتی. سخنرانی های رسمی. تصاویر تک چهره و تظاهرات توده ای خود جوش در تائید خواسته های قدرت برای هراس افکندن در دل دشمنان قدرت گرفته است.
ولی استفاده نا بجا از کنش مذهبی در فلمرو غیر دینی تغییر شکل جدی آن و نیز پافشاری دولت مطلقه بر سرسپردگی بی چون و چرا به ایدئولوژی رسمی. همگی موجب پا گرفتن تردیدها و مقاومت هایی میشود بنا بر این دولت توتالیتر همواره در یک قدمی طغیان قرار دارد. قدرت مفرط این دولت سبب مقاومت مفرطی با همان درجه شدت می شود.
در چنین نظام هایی رهبر یا رئیس حزب به نیمه خدایی فراسوی نیک و بد تبدیل میشود و هواخواهانش همچون قهرمان. شهید. حواری و مبلغ مورد تکریم قرار میگیرند. تنها یک حقیقت وجود دارد و در کنار آنهیچ حقیقت دیگری نیست. این حقیقت یگانه. مقدس و فراتر از نقد است. هر کس که به شیوهای متفاوت بیندیشد مرتدی است که تا آنجا که از تاریخ میدانیم با هر چیز ناخوشایندی تهدید میشود. تنها رئیس حزب که قدرت سیاسی را در دست دارد میتواند آموزه رسمی دولت را به درستی تفسیر کند و او نیز تنها تفسیری ارائه میکند که با خودش جور باشد.[4]
اما آقای خامنهای، با دفاع مستقیمشان از آقای احمدینژاد و خطاخواندن اعتراضات و برخورد خشمگینانه به این اعتراضات، در واقع چون پدری که از یک پسر دفاع میکند و پسران و دختران دیگرش را پس میزند، به ناچار ایجادگر حس خشم و حسادت و حس عدالتخواهی در میان هواداران میشود و اگر به هواداران احمدینژاد توجه احساسی فراوان میدهد به طرف مقابل خشم میورزد. این حالت از یک طرف اکنون احساسات دوسویه چون ترس و خشم یا حس پارانوییا (بدگمانی) و انتقام را در جامعه رشد میدهد، چون برای جنبش سبز و میل تولد دوباره این جنبش، او تبدیل به یک «پدر یا« فرامن» خشمگین و خشن مخالف تحول» میشود. از طرف دیگر برای آن بخش از هواداران احمدینژاد که بسیار افراطی هستند، اوهر چه بیشتر به رهبر و پدری مطلق تبدیل میشود و در زیر لوای نام او خواهان سرکوب مستقیم و خشن «فرزندان ناخلف» میشوند. اعتراضات در میان جنبش مدنی و سبز نیز اکنون در واقع یک حالت رادیکال ایجاد میکند و باعث میشود آن پتانسیلهای افراطی که در جنبش وجود دارد، اکنون امکان بروز بیشتری پیدا کنند و دست به خشونت متقابل بزنند.

خشم نارسیستی (خودشیفتگانه) آقای احمدینژاد به جنبش مدنی از طریق «خس و خاشاک خواندن آن» باعث رشد مقابله به مثل طنزآمیز و مدرن جنبش شد که خویش را «حماسه خس و خاشاک» خواند و شکل متقابل این حالت در درون جنبش سبز بروز حالات خشمگینانهای است که به شکاندن شیشههای ماشینها یا اتوبوسها در برخی موارد صورت گرفته است.
احساس رژیم توتالیتر دائر بر اینکه اکثریت اتباعش از مخالفانند پر بیراه نیست. از دید این رژیم مراقبت بی وقفه مردم به هر طریقی کاملا به جاست. وانگهی رژیم باید آماده باشد تا در برابر کوچکتریت تحرکی از قدرت خود استفاده کند زیرا همین که شورش آغاز شد ممکن است دیگر نتوان آنرا مهار کرد.
در چنین نظام هایی برای بسط نفوذ و سرکوب معترضین و ادامه حیات و مدیحه سرایی در باره دستاوردها و همچنین ناکام ماندن در رسیدن به بعضی از آنها همواره نیاز به دشمن میباشد.
و ترجیحا با همان بی مسئولیتی غالب که رفته رفته رسوب کرده و جزئی از فرهنگ مردم شده است شروع به دلیل تراشی از مدل دشمن تراشی کرده و صرفا دشمن خویش را به همان کاستی های غیر قابل پذیرشی متهم می سازیم که خود گرفتارشان هستیم.[7]
و نظام تمامیت خواه به محض بر طرف شدن دشمن فعلی به دنبال دشمن بعدی میگردند و شروع به دشمن تراشی میکنند برای نمونه ببینید که چگونه دشمنان سیاسی دیروز ما که تا همین اواخر در مطبوعات از آنها بد میگفتیم و مردم آنها را تجسم اهریمن میدانستند به همپیمانان امروزی ما بدل شده اند و ناگاه در می یابیم که آنها هم درست مانند ما انسان و حتی انسان هایی دلربا هستند .
نام ها تغییر میکند برای نمونه در تاریخ معاصر امریکا آلمان ها جای خود را به روس ها داده اند و چینی ها جای ژاپنی ها را گرفته اند اما واکنش ها درست مانند گذشته و همواره تمامیت خواهانه است: باید دشمنان را تحقیر کرد و به دوستان عشق ورزید و هر گونه احساسی بر خلاف این . خیانت بار و حاکی از میل براندازی استو ضمنا حتما لازم هم نیست دشمن خارجی باشد و میتوان برای تصویه داخلی آنرا کاملا بر مخالفان داخلی فرافکنی کرد.

تسبيح و نان و پنير معجوني معجزه گر براي مردمي كه هم گرايش قوي مذهبي دارند و هم از تورم و فقر رنج مي برند.
مردم در آقای احمدینژاد نمایندهای از «خودشان» میبینند که «مظلوم» واقع شده است و با این حال حاضر است در مقابل یک ««شمن بزرگ» داخلی مثل «فاسدان اقتصادی و هاشمی رفسنجانی» و یا دشمنان خارجی که میخواهند حق مسلم ایران را نفی کنند، بایستد و پیروز شود. آقای احمدینژاد توانست باز هم با همان شیوه قدیمی، پیروزی خویش را ممکن سازد، با آنکه این بار شرایط برای او نامناسبتر بود و رقیبان جدیدی داشت و در عرصه خارجی با یک برخورد نوین و همراه با احترام به ایران توسط باراک اوباما روبرو بود. او توانست اما در میان مردم این تحول خارجی را نیز در نهایت ناشی از استقامت و مقاومت خویش و ملت ایران بخواند.
و در همین حین در دیگر روی صحنه حادثه شاهد حمله به دانشگاه و شلیک بر روی مردم،که نمادی از فانتزی گروهی هواداران دولت و مخالف این جنبش است در زیر لوای دفاع از نظم و امنیت عمومی در واقع نشان میدهند که دچار یک حالت « شیزویید» و با حالات سادیستی هستند و خویش را خوب مطلق و رقیب را دشمن خطرناک و ناموسی میبینند که بایستی سرکوب شود.
دولت توتالیتر همواره انگشتش روی ماشه است زیرا ترسش از مردم ترسی است که تنها مبنای بیرونی ندارد البته او هرگز این حقیقت را به خود اعتراف نمیکند.
رهبران نظام های توتالیتر تنها از ویژگی های ستودنی خود با خبر هستند و وقتی کشش ها و رذایل پسترش آشکار میگردد شروع به دروغ گفتن میکند و دروغ های خودش را باور میکند و خیال میکند بزرگی هدفش به وی شرافت میبخشد[8]
در چنین نظام هایی بدترین فجایع با هدف بزرگ و معمولا مقدسی توجیح میشود و حتی شاهدان را که تحط سلطه این نظامند در پی رفتارهای مختلف قدرت از خویش و مسئولیت پذیری خالی شده گاها همراه خود به هر جا بخواهد میبرد.
اگر در برابر ماجراهای سیاسی تاسف بار زمانه خویش احساس مسئولیت نکنیم و از فرایندهای روانشناختی که به وقوع آنها مدد میرسانند غافل باشیم هرگونه تلاش برای دستیابی به صلح و همسازی در بهترین حالت کلماتی پوچ خواهد بود که اگر به مردم تحمیل شود برای سلامت آنها خطر آفرین است.

و آنچه که از تاریخ بشر و هزاران کنش و جنگ برای سامان دادن به وضع جوامع به ما انسان امروزی رسیده است دموکراسی است که به گفته یونگ : دموکراسی در واقغ یک نهاد متعالی روانشناختی است که سرشت بشر را آنچنان که هست میپذیرد و در درون مرزهای ملی مجالی برای بروز کشاکش ها فراهم می سازد. [3]
اگر بگوییم دموکراسی نوعی وضعیت مزمن جنگ داخلی و هرج و مرج خفیف است تا حد معینی از نیاز به دشمنان و جنگ های خارجی میکاهد.
و امیدوارم آنچه که هدف از این سخن طولانی که همانا اهمیت فرد و همانا احساس مسئولیت او نسبت به حوادث پیرامون خود است را هر چه بیشتر و بیشتر در درون خور تقویت کنیم تا آینده بهتری را شاهد باشیم.
إِنْ أُريدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفيقي إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيبُ
-------------------------------------------------------------------------------------------------
۱. ماری لوئیس فون فرانتس. مقدمه کتاب "یونگ و سیاست".
۲. two essays
۳. the fight with the shadow
۴. the undiscovered self
۵. after the catastrophe
۶. on the psychology of the trickster - figure
۷. general aspects of dream psychology
۸. after the catastrophe
------------------------------------------------------------------------------------------
لینک مطالب تکمیلی این مقاله :