تبليغاتX
مثبت من

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 


روزی که دیدمش خیلی امید و آرزو تو ذهنم زنده شد.
یه دختر ۲۲ ساله که روانشناسی (من بینهایت به روانشناسی علاقه دارم) خونده و اهل ورزش (به نظر من تو روان و شخصیت آدم تاثیرات مثبتی داره) هست و مخصوصا حجاب داره اونم با استایل دخترهای لبنانی (من عاشق مدل روسرس سر کردن لبنانی ها هستم).

تصور اولیه ام از همچین شخصیتی این بود که یک خانواده روشنفکر و مدرن مذهبی هستن که با توجه به محیط زندگیش (منطقه متمولی در شمال تهران) دارای تجربیات بسیطی از برخوردهای فرهنگ مدرن با دین و مذهب داره.

و حالا هم که اینجوری می گرده پس حتما کلی به دغدقه های دینی اش در مقابل این سئوالات و تهاجمات جواب داده.
کلی بزن بزن و جنگ کرده و انتخاب کاملا آگاهانه ای انجام داده و این حجاب براش یک انتخاب آگاهانه است که هزینه اش(کتاب خونده و جلسه رفته و با شرایط زندگی امروز تعارضات دینی شو حل کرده و سئوالات جدید رو هم به دنبال جوابه و صورت مسئله رو پاک نمیکنه که تو وضعیت تثبیت شده بی خطر ولی فارق از آگاهی خودش بمونه) رو پرداخت کرده.

ولی متاسفانه زود همه چیزها فرو ریخت من فکر میکردم الماسی یافته ام که در گذر از بحرانها و پرداختن هزینه رشدهاش حسابی تراش خورده است که باید بر روی رکابی لایق نگینی جاودانه اش کنم.

۲ نوع حجاب داشت یکی با چادر برای پدرش (و مردم) یکی با روسری برای خودش ولی حیف که یک کتاب درست حسابی هم درباره حجاب نخونده بود و بصورت موروثی این عادت را دنبال میکرد.

برای من این دو رویی ریا محسوب می شد و خیلی سنگین بود.
سوژه مشترک بعدی که پیدا کرده بودم رشته تحصیلیش بود که حسابی میتونست هم به رابطمون کمک کنه هم با سرو کله زدن درباره این علاقه مشترک همدیگه رو رشد بدیم و به هم نزدیک بشیم.

ولی متاسفانه بعد از اینکه چندین بار بعد از اینکه فهمید من از رشته دانشگاهیم خوشم نمیاد گفت که حسابی رشتش رو دوست داشته ولی در نهایت وقتی مدتی  تقریبا طولانی از این حرف ها گذشت حقیقت رو گفت من روانشناسی را دوست ندارم و ...

حسابی بهم بر خورد چون اون موقع یه جورایی انتخاب درست و آزادش رو به رخم کشید ولی بعدها کاملا ساده اعتراف کرد که خواندن این رشته در  دانشگاه اتفاقی بوده و کاچی بهتر از هیچی.
 
جلوتر که رفتیم بیشتر از فضای سنتی خونه گفت و محدودیت ها و من بیشتر متوجه شدم که اشتباهی گرفته بودم. نه برخوردی با قرآن و نه نگاهی عارفانه به دین نه واکنشی سیاسی.
فقط ترس از جهنم و حرف مردم وعادات دینی موروثی که نسل به نسل فرسوده تر میشد .

اوایل تصوری مثل خانواده های ملی مذهبی و سیاسی داشتم چون قبلا حسابی باهاشون درگیر بوده و هستم و از مدل زندگی مدرن و دیندارانه و توانگرانه آنها حسابی لذت میبردم ولی متاسفانه خانواده فلفل هیچ کدام نبود.

نه کنش اجتماعی سیاسی و نه دغدغه دینداری در فضای مدرن و محروم از کلی امکانات ارتباطی.
به  کتاب علاقه خاصی نداشت این رو اول گفته بود ولی چون برداشتم از خانواده اش متفاوت بود میگفتم حتما کلی بصورت شفاهی شنیده و حسابی جلسه بازی داشتن مثل خودمون که کلی سوادمون شفاهی هست.

و آخری از همه بدتر  تجربیات اندک و محدود که برای من دیوانه کننده بود نه تجربه منحصر به فردی نه علاقه مندی و پیگیری خاصی در گذشته اش بود.
نه روح جنگجویی و مبارزه و نه سفر و رویارویی با ناشناخته ها ...
و با یک نقاب قوی که من دختر مستحکم و قوی هستم دختری که توانایی گفتن "دوست دارم" را نداشت. پرسفونی با نقاب آتنا و کاملا نا آگاهانه که بیشتر و بیشتر هر روز به خودش ضربه میزد.

سعی کردم کمک کنم به هر دومون ولی کسی که خواب هست رو میشه بیدارش کرد اما اونی که خودشو زده به خواب هرگز !

من خودم حالا حالا ها کار و مشکل دارم و نمیتوانم در این موارد به کسی کمک اساسی کنم مخصوصا که خودشم تقاضای کمکی نکرده باشه اونوقت فکر میکنه دنبال سودی شخصی هستی از این داستان !

اشکال این رابطه نه از اون بود نه از من فقط نبود تطابق های لازم برای ادامه راه که نشون از ۲ دنیای کاملا مجزا داشت.

به هر حال دارای نقاط مثبتی هم بود که اکثرا برای من خیلی اهمیت نداشت (و احتمالا برعکسشم صادق می تونه باشه) ولی میتونه برای کس دیگر کاملا جذاب و دلخواه باشه .


با شرایط فعلی بهتره مثل کشورهای توسعه یافته مهاجر پذیر برخورد کرد با کسی همسفر شد  که هزینه های رشدش رو داده باشه و از چند سربالایی زندگی سربلند بیرون اومده باشه اینجوری سرعت و عمق سفر چند برابر و هزینه هاش آگاهانه تر  !

فکر نکنین الانم خیلی سرخوشم و ... نه به خدا منم آدمم گوشت پوست و ... این تصمیم و اتفاق برام خیلی درد داشت که دارم الان میکشم !



درسی که گرفتم اینه که:

۱ - یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه ! (درباره الی که یادتون هست)

۲ - اینقدر دنبال کیس مطلوب دست و پا نزنم فقط بادبانم رو در مسیر درست تنظیم کنم مسیر که درست باشه به موقع ساحل خودشو نشون میده (البته باید مراقب این ساحل مصنوعی ها هم بود) ! 






+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 8:28 PM  توسط   | 

 

 

 

/ متولد خرداد 62 / تهران - ایران /
مسلمانم / تصادفا در دانشگاه معدن خوندم /
و حالا دارم علاقه مندی هامو اینجا مرتب میکنم /

 

خودم رو بعد از ۴ سال وبلاگ گردانی اینگونه میبینم که برای شما گفتم.
وبلاگی هست پر از آنچه عشق می ورزم تمام آن اطلاعاتی که لازم میدانستم یکجا باید باشد.

هر چند بعضی از دوستان ما را به دخالت در حوزه غیر تخصصی متهم میکردم ولی امروز به شهادت بسیار دوستانی که در دانشگاه این رشته را خوانده اند اوضاع بسیار خوبی دارم (به گفته دوستان من دانشگاه روانشناسی خوندم رو نمیکنم ) و مرتبا به تشویق به ادامه  چه به صورت آکادمیک و چه به صورت جستجو های شخصی و ... می شوم


دوستانی که به هر حال به این وبلاگ هر چند وقت یک بار سری میزنین و ما را در گوشه ذهن سفرهای اینترنتی خود دارند.
در ذیل همین پست در قسمت نظرات کمی خودشون را معرفی کنند و سپس هر نظری چه تشویقی چه نقد برای ما بگزارند ضمنا ایمیل و احتمالا اگر وبلاگ یا سایت دارند فراموش نشود و یک نکته مهم نظرات خودتون را ترجیحا بصورت خصوصی برای من بفرستید جهت جلوگیری از سوء استفاده های احتمالی.

                             ضمنا تا آخر ماه مهر وبلاگ به روز نخواهد شد (مسافرم)


شرح مختصری از لحاظ آماری از شرایط وبلاگ را در ادامه مطلب برای دوستان میگذارم :





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 3:57 PM  توسط   | 

 

یادمان اسرای جنبش سبز، هر هفته دو اسیر، این هفته:‌ سعید حجاریان و بهزاد نبوی

 

 

بیش از صد روز از بازداشت بسیاری از پاک‌دست‌ترین و نیک‌نام‌ترین فرزندان این آب و خاک که تنها جرم و اتهامشان پاسداری از شان و آبروی سرزمینشان بوده است، می‌گذرد و بارزترین مفهومی که معنای خود را در این میان از دست داده، نام زیبای عدالت است. عدالتی که از بانیان و پاسداران آن دریغ شده است.  

 

آقای نورانی نژاد را زیاد دیدم مرتبا و هر هفته در حزب مشارکت ۳ شنبه ها برای برنامه "تا دموکراسی" و سپس "چه باید کرد ؟" فعال و کوشا بود خیلی راحت بود ما رو هم بازی میداد مخصوصا اون موقع که خیلی سنی نداشتیم.

من که همش به جونشون نق میزدم ! این چه حزبی هست هیچ چیزش سر جاش نیست و کلی ...
و اونم همش میگفت خوب بیا درستش کن منم میگفتم کار دارم یعنی بهتر بگم در میرفتم.

امیدوارم زود تر آزاد بشه !

 

 

 

اعتراف تلویزیونی حجاریان، عطریان‌فر، شریعتی

 

خوب مجری محترم برنامه که کلا یک خودکشی حرفه ای فرمودند با انجام این ماموریت از اینکه مرتبا میگفتن بعدها بازم بهتون وقت میدیم که بیایید حرف بزنید خیلی لجم گرفت ! مرتبا تو دلم می گفتم حیدری داری چی کار می کنی! از همه بدتر اینکه نمیدونم کار چقدر بیخ پیدا کرده که کودتاچیان لازم میدونن که با این وضعیت تکلم  دکتر حجاریان حتما  حرف بزنه فکر کنم خودش شکنجه باشه همین کار  که جلوی یک ملت اتفاق افتاد !   

ظهور تحول در هفده دقیقه / در باب مصاحبه - اعتراف تلویزیونی حجاریان، عطریان‌فر، شریعتی  

 با اعتراف، حقیقت عوض نمی‌شود  

اعتراف صریح حجاریان در میزگرد تلویزیونی: مشکل از سلطان است!  

 «سناریوی اعترافات ساختگی و فیلم های مونتاژی در ایران»

 

استقبال خودجوش ازمسافر نیویورك

 

تیتر خودجوشش خیلی حال داد. به هر حال حق ماموریت اونم نصفه شب و درج در سوابق انقلابی بعدا حسابی به کار میاد دیگه ! اینم از مزایای جوششی بودنشه.

 پس از ورود احمدی‌نژاد و هیئت همراه وی به ایران از سفر 4 روزه نیویورک حدود 100 الی 150 نفر از مردم با حضور در فرودگاه مهرآباد از وی استقبال کردند. این ۱۵۰ نفر هم به نیابت از مردم ایران خود را ستاد مردمی استقبال از پیام‌آور عدالت و مهرورزی نامیدند تا مبادا عرق شرمساری بیش‌ از این بر جبین رئیسشان که از سفر تلخ دیگری بازگشته بود بنشیند

 





 

سخنرانی در مزرعه صندلی ها

 کلا چیزی نداشت برادر اونجا بگه نمی دونم چرا کوبید این همه راه رفت تا اونجا ولی سفر امریکا برای آقای محصولی و دانشجو همراه خانوم های محترم هر جوری حساب کردم چیزی نبود جز شیرینی برگزاری انتخابات !
در فشانی حاج آقا رسایی در مورد اهانت به پبامبر و مجسمه آزادی بماند در لینک های زیر مطلب پیگیری کنید !
سنت‌لوییس، پاراگوئه، نپال، موریتانی، لیبریا، و جامائیکا؛ اینها میز کشورهایی بودند که شبکه خبر جمهوری اسلامی بارها هنگام پخش گزارش سخنرانی محمود احمدی‌نژاد در سازمان ملل، آنها را نشان داد. «سیمای ضرغامی» نخواست فضای نیمه خالی مجمع عمومی سازمان ملل متحد را هنگام سخنرانی احمدی‌نژاد نشان دهد. و حتی اشاره نکرد که در برابر این کشورهای توسعه‌نیافته یا در حال توسعه، کرسی چه کشورهایی هنگام سخنرانی احمدی‌نژاد خالی بود یا خالی شد (کشورهایی توسعه‌یافته چون فرانسه، آلمان، کانادا، ایتالیا، انگلستان، آمریکا، استرالیا، زلاندنو، دانمارک و ...)

 

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین،
اللهم اصلح کل ظالم من امور المسلمین،
اللهم اصلح کل غاصب من امور المسلمین

 

صندلی‏های خالی – زندان‏های پر

گپ‌و‌گفت‌های خصوصی رئیس دولت کودتا با دانشجویان از همه جا بی‌خبر امریکایی

ذوق زدگی و غلط های فاحش «حمید رسایی» در نیویورک

عمق استراتژیک احمدی‌نژادی/ مرتضی کاظمیان

 

 

دکتر احمد توکلی

نامه جنجالی آقای دکتر

 «طبع آدمي چنان است که حاضر است بار گناه را بر دوش بگيرد ولي احمقش نخوانند»
(از استيفن رانسيمان مورخ معاصر انگليسي.)

 

نامه ایشون کلی جواب داشت که خیلی ها دادن ولی لپ مطلب اینکه اگه این سبزها بیان سر کار به شما هم (موسوی و خاتمی و کروبی) رحم نمیکنند و مثل زمان انقلاب خودمون اعدام انقلابی میشیم !
فکر کنم ایشون به فکر جواب به خدا در روز حساب باشن بهتره تا به فکر دنیای سران جنبش سبز !

 نامه احمد توکلي به ميرحسين موسوي و خاتمي

آقای توکلی! ولايت خدا مهم‌تر است يا ولايت فقيه؟  

جوابیه عضو جوان ستاد موسوی به نامه توکلی

متولیان امور» از قرار زورشان به همه چیز و همه کس می رسد جز واقعیت. تنها واقعیت است که پشت آنان را به خاک می‌مالد.

ما هم‏وطنان شما هستیم، گزارشی که تاریخش نمی‏گذرد

 

 

 

 

ابهامات جدی خوانندگان سایت الف درباره دروغ‌پردازی‌های بیست و سی راجع به سعیده پورآقایی

 
بنده خدا ها یه سناریو درست حسابی هم بلد نیستن درست کنن ! این همه گاف تو ۲۰ دقیقه فقط لینک بالا رو ببینین نزدیک ۳۰ گاف اساسی این گزارش ذکر شده !
دروغگو کم حافظه هست از اینجا میادا !

 

نفر دوم بزرگترین حزب منتقد : "دولت بعد از نهم" برای ما محلي از اعراب ندارد

 

مشارکت مشارکت مشارکت ! من نمیدونم این حزب که من هر چی نگاه میکنم اصلا قدرت آنچنانی نداره که بخواد کاری بکنه برای آقایان موی دماغ شده نشان از اینه که ! آقایون دمشون خیلی بزرگ شده هر جا میری پا رو دمشون میزاری !

من خیلی از این حزب به خاطر طریقه مدیریتش شاکی بودم ولی وقتی دیدیم با همین اوصاف چقدر باعث ترس سلطانه خیلی بهشون امیدوار و علاقه مند شدم! 

 

G-20 

 

خوب سارکوزی هم که اومده بود خبر پایگاه هسته ای قم رو بده که آقایون زود داستان رو لو دادن تا کار بیخ پیدا نکنه ! ولی به نظر خیلی جدی تر میان دوستان این دفعه و منسجم تر !

 

 

اخبار نیویورک / عکس - قذافی کتاب منشور ملل متحد را به سمت هیأت رئیسه پرت کرد

قذافی کتاب منشور ملل متحد را به سمت هیأت رئیسه پرت کرد 

این یکی یه نمونه نادر باقی مانده از سلاطین بدوی در قرن مدرنه که در اسکیزو بودنش شک نکنین !
از رئیس جمهوری فقط لقبش به ایشون رسیده وگرنه کلا ایشون خان ایل لیبی میباشند هنوز .

 

دلقکی به نام قذافی ...یک اسکیزوفرن برای یک ملت 

 

 

 

این کشف جدیدمه  موسیقی رپ میخونه و فقط هم سیاسی !
همه کارهاش نه ولی کلا مناسب و خوبه و رپ رو به جایگاه بالاتری در موسیقی زیرزمینی ارتقاء داده.

شاهین نجفی - ویکیپدیا

shahinnajafi.net

تو بوی سیلی و شلاق میدی خانوم
تا کی میخوای به مردا باج بدی خانوم

ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش
یه کم از اون عطر غیرتت رو ما هم بپاش

ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم
از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم

که اگر اونم بود امروز حتمآ کراکی بود
رستم امروز از جنس بد شاکی بود

رستم اگر بود واسش جرم میساختن
تو گردنش آفتابه لگن مینداختن

 
 
 
 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 12:51 PM  توسط   | 

 

 

غریبانه بود برای من رمضان امسال از شبهای ایمان و توانگری تا شبهای احیا تا روز قدس و حتی نماز عید.

آنقدر داستان داشت و دل پر که ...

چند نفری رها شدنه چند ده نفر اسیر در همین ماه مبارک .

                                                                                    جه عیدی نمی دانم ولی مبارک.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 11:52 AM  توسط   | 

 

 

 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت،

اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند،

اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند….

 فقط از فهميدن تو مي ترسند.

                                              “معلم شهید دکتر علی شریعتی"

 

 نوشته : م.ک

وبلاگ :  مثبت من

 

 

تقدیم به همه کسانی که زحمت بهشت رفتنشان را خود به تنهایی به دوش میکشند.

 

 دلمشغولی یونگ حقوق بشر, مصونیت حقوق اساسی انسانی و آزادی فرد بود و این چیزی است که وجود یک دولت "دادگر" به تنهایی آن را تضمین نمیکند بلکه آنچه در این میان نقش بیشتری دارد پختگی, خردمندی و آگاهی تمامی اعضای جامعه است;  فرد بیش از نظام اهمیت دارد. [1]

با توجه به این گفته نزدیکترین شاگرد یونگ همچنان نمیتوان منکر اهمیت لزوم نظام و قانون سخن راند همچنان که خود یونگ میگوید:

نوع بشر در گوهر خود هنوز از نظر روانی در دوران کودکی به سر میبرد  و این مرحله ای است که نمیتوان از روی آن پرید. اکثریت عظیم مردم نیازمند اقتدار, ارشاد و قانون هستند. این حقیقتی است که نمیتوان نادیده گرفت.[2]

ولی در نظام های توتالیتر (تمامیت خواه) که میخواهد در تمام سپهر های زندگی شهروندان نظارت خود را گسترش دهد, فرد یا افرادی که اینگونه نظام را مدیریت و رهبری میکنند خود را به طور کامل با شغل یا عنوان خویش همسان میپندارند در واقع شخصیت خود را به طور غیر عادی گسترش میدهند و به ناحق کیفیاتی را تصاحب میکنند که نه در درون او بلکه در بیرون از وی وجود دارد. (( شعار چنین افرادی این است : دولت (قدرت و قانون) یعنی من )).[2] 

در ایران دولتی عظیم , نفتی , امنیتی , تبلیغاتی و مذهبی به تدبیر امور مردم میپردازد و در تمام سپهرهای زندگی از فعالیتهای اقتصادی گرفته تا نحوه لباس پوشیدن مردم و تا اینکه در مجالس ترحیم اموات مردم چه کسانی صحبت نکنند دخالت میکند. از آن جهت با مشکلات کمتری اصول جهت دهنده به دولت ملی را مخدوش میکنند.
البته این اقدامات آنها هزینه های زیادی تاکنون داشته است یکی از آنها عقب نگه داشتن جامعه ایران از کشورهایی همچون ترکیه و مالزی است. هزینه دیگر آن تریاکی شدن جامعه ایران است بطوری که هم اکنون جامعه ایران تریاکی ترین جوامع جهان است.

 

 در قلمرو سیاست آن دسته از رهبران سیاسی که به واسطه همسان پنداری خود یا مقام خویش شخصیت شان تورم یافته است یا خود را نماینده اراده جمع ( political tyranny ) احساس میکنند دچار نوعی حس اعتماد به نفس , جبروت و خودشیفتگی مفرط هستند که به مرز "خداگونگی" نزدیک میشود.

نقش رهبر و «پدر» بایستی هرچه بیشتر، بنا به ویژگی‌های فرهنگی ایرانی، به نقش یک «سمبل قانون» و حامی رقابت قانونی و بی‌طرف و حامی توجه به خواست مردم تبدیل شود.همانطور که نقش «شورای نگهبان» بایستی هر چه بیشتر در طی زمان به نقش حاشیه‌ای و مشاور رای مردم تبدیل شود و بی‌طرف باشد.

از سوی دیگر احساس آگاهانه ناتوانی در انسانهایی که برای کسب قدرت تقلا نمیکنند اغلب سرپوشی است برای نوعی قدرت طلبی نا آگاهانه و غالبا بیمار گونه که میتواند از طریق همراهی و همسان پنداری خود با یک رهبر قدرتمند و خود بزرگ بین ارضا شود.

کنترل جبارانه ای که این رهبر برقرار می سازد می تواند به تشدید احساس ناتوانی در پیروانش کمک کند و اگر او بتواند این واکنش را به همسان پنداری با خودش و اختیاراتش تبدیل کند در این صورت جباریت مستحکم تر میگردد.

فرد تنها میتواند نگرش خویش را تغییر دهد و بدینوسیله خود را از سقوط ساده دلانه در دام یک کهن الگو (رهبر یا پدر) و ناچار شدن از ایفای نقشی که تا حدودی به زیان انسانیت اوست در امان نگه دارد.[2]

ولی برای اکثریت ما که در جوامع شلوغ شهری و زیر یک نظام تمامیت خواه به زندگی خو گرفته ایم از نظر روانی با مشکلات عدیده بیشتری روبرو هستیم.

به عقیده یونگ  انسان ها در این مراکز بزرگ شهری به دلیل گسستگی از خاک و درگیر شدن در مشاغلی یک بعدی هر گونه سلامت بخشی از جمله غریزه خویشتن پایی (self-perservation) را از دست میدهند.[3]

 و هر چه این جمع افراد بزرگ تر باشد عوامل اخلاقی فردی بیشتر از نظر محو میشوند و هر یک از اعضا خود را از هر گونه مسئولیتی از بابت اقدامات جمع بیشتر مبرا احساس خواهد کرد.

گر چه ممکن است غالبا احساس آگاهانه فرد او را در نظر خودش کما بیش بی ارزش و قربانی نیروهای مهار نشدنی جلوه میدهد ولی در واقع هم اوست که "در درون خود سایه و دشمن خطرناکی را پرورانده است که به دسیسه های شرارت بار هیولای سیاسی یاری پنهان میرساند"[4]

 

بنا بر این انسان امروزی یک انسان تودهای است و توده ها چون بی نام و نشان و نامسئولند و محتویات کهن الگویی شان فعال شده است لزوما در جستجوی یک رهبر بر می آیند و او را هم می یابند. این رهبر نوعی حس راهنمایی و جهت مندی به توده میبخشد و مانند هیتلر میگوید : همه مسئولیت ها به گردن من! [5]

در چنین نظام هایی بحران  سبب بروز واکنش توده ای یا نوعی "ناخوشی روانی همه گیر" به صورت یک جنبش منجی طلب میشود  که سر به فرمان رهبری اقتدار گرا و فرهمند دارد. رهبری که وعده های خوشی در زمینه ایجاد امنیت اقتصادی برابری و خوشبختی در این دنیا یا در دنیای دیگر میدهد.

 در چنین دولت های مطلقه ای که فرد برای نجات یافتن از فقر فزاینده اجتماعی و روانی چشم به آن دوخته است در واقع تلاش در نابود ساختن هر گونه بقایای فردیت ( استقلال ) دارد. و فرد آرام آرام ابتکار و اعتماد به نفس خود را از دست میدهد.

او کم کم تصور میکند که اگر غذا و پوشاکش را به رایگان و در آستانه خانه اش تحویلش دهند یا اگر هر کسی یک خودرو داشته باشد معنای هستی مکشوف خواهد شد.[6]

علت اینگونه عملکرد و ایجاد چنین توقعاتی و هیجانات اینچنینی در توده اینست که از نظر رهبران رشد فرد به سیاست دولت در مرتبه دوم اولویت قرار دارد و در گذر زمان فرد به صورت تابع (function) محض جامعه در میآید در حالی که جامعه خود در احاطه دولت است.

رهبران در نهایت برای به جنبش در آوردن آن تودها ی که با ترفندهای ذکر شده در جامعه تحط سلطه خود ایجاد کرده اند به دروغ و حرف های نیمه راست نیاز دارند و در گام بعد این راه کارها به صورت مهمترین اصول کنش سیاسی آن نظام در می آید.

 ما این تناقضات سنتی و ساختارهای غیر دمکراتیک را، هم در عدم امکان حضور کاندیداهای فراوان و یا استفاده از شیوه‌های سنتی در مناظره‌ها مانند «مظلوم‌نمایی»، افترازنی و غیره شاهد بودیم و همین طرز واکنشهای دولت های تمامی خوا است که در این انتخابات میل هرچه بیشتر امکان وجود یک « تقلب منظم و گسترده» و میل «عبور مهندسی شده» از انتخاب بیست میلیونی خاتمی را در ذهن هر انسان مسئولی ایجاد میکند.

در چنین فضایی فرد عزت نفس خود. شادمانی و علاقه مندی به زندگی . و اراده زیستن را از دست میدهد و هرگز به خود زحمت نمیدهد که بپرسد که چه کسی تاوان بهشت او را می پردازد.[4]

در این نظام کسانی که بر سر کارند به اندازه مردم زیر فرمان خود صرفا واحدهای اجتماعی به شمار میروند. "آنان سخنگویان پر مهارت آموزه رسمی دولت هستند که در بیرون از قلمرو کاری خود افرادی به درد نخور میباشند."[4]

 

 

اینگونه افراد و  که ناتوان و از نظر سیاسی بی اثر شده اند برای ارضای میل قدرت طلبی خود از دولت مطلقه ای پشتیبانی میکنند که در مرحله بعد خود آنها را مرعوب می سازد و برایش مسجل میکند که اصلا هیچ گونه قدرت یا اثر مندی سیاسی نخواهد داشت.

و منشا قدرت هم با دستمایه قرار دادن نیاز انسان به اعتقاد داشتن به چیزی فراتر از خود . کنترل خودش را بر او تقویت میکند. این گونه دولت ها احساسات مذهبی انسانها را به خود جذب میکند البته یونگ بر این نکته پا میفشارد  که "مذهب به معنای احترام از روی وجدان و با کمال توجه به عوامل غیر عقلانی روان و سرنوشت فرد" یا "به عنوان رعایت دقیق و حساب آوردن برخی عوامل نادیدنی و غیر قابل کنترل. یک نگرش غریزی خاص انسان است".[4]

بدینگونه دولت بدون تلاش چندانی همان شور ناسنجیده. فداکاری و عشقی را که پیش از این ارزانی مذهب میشد به سوی خود جلب کندو به همان اندازه که مذهب نیازمند یا متضمن "ترس از خداوند" است دولت دیکتاتوری هم مراقب است تا ارعاب لازم حاکم گردد.

در همچین شرایطی جای مراسم. آئیین ها. نیایش ها شاهد رژه های نظامی. تشریفات دولتی. سخنرانی های رسمی. تصاویر تک چهره و تظاهرات توده ای خود جوش در تائید خواسته های قدرت برای هراس افکندن در دل دشمنان قدرت گرفته است.

ولی استفاده نا بجا از کنش مذهبی در فلمرو غیر دینی  تغییر شکل جدی آن و نیز پافشاری دولت مطلقه بر سرسپردگی بی چون و چرا به ایدئولوژی رسمی. همگی موجب پا گرفتن تردیدها و مقاومت هایی میشود بنا بر این دولت توتالیتر همواره در یک قدمی طغیان قرار دارد. قدرت مفرط این دولت سبب مقاومت مفرطی با همان درجه شدت می شود.

در چنین نظام هایی رهبر یا رئیس حزب به نیمه خدایی فراسوی نیک و بد تبدیل میشود و هواخواهانش همچون قهرمان. شهید. حواری و مبلغ مورد تکریم قرار میگیرند. تنها یک حقیقت وجود دارد و در کنار آنهیچ حقیقت دیگری نیست. این حقیقت یگانه. مقدس و فراتر از نقد است. هر کس که به شیوهای متفاوت بیندیشد مرتدی است که تا آنجا که از تاریخ میدانیم با هر چیز ناخوشایندی تهدید میشود. تنها رئیس حزب که قدرت سیاسی را در دست دارد میتواند آموزه رسمی دولت را به درستی تفسیر کند و او نیز تنها تفسیری ارائه میکند که با خودش جور باشد.[4]

اما آقای خامنه‌ای، با دفاع مستقیمشان از آقای احمدی‌نژاد و خطاخواندن اعتراضات و برخورد خشم‌گینانه به این اعتراضات، در واقع چون پدری که از یک پسر دفاع می‌کند و پسران و دختران دیگرش را پس می‌زند، به ناچار ایجادگر حس خشم و حسادت و حس عدالت‌خواهی در میان هواداران می‌شود و اگر به هواداران احمدی‌نژاد توجه احساسی فراوان می‌دهد به طرف مقابل خشم ‌می‌ورزد. این حالت از یک طرف اکنون احساسات دوسویه چون ترس و خشم یا حس پارانوییا (بدگمانی) و انتقام را در جامعه رشد می‌دهد، چون برای جنبش سبز و میل تولد دوباره این جنبش، او تبدیل به یک «پدر یا« فرامن» خشمگین و خشن مخالف تحول» می‌شود. از طرف دیگر برای آن بخش از هواداران احمدی‌نژاد که بسیار افراطی هستند، اوهر چه بیشتر به رهبر و پدری مطلق تبدیل می‌شود و در زیر لوای نام او خواهان سرکوب مستقیم و خشن «فرزندان ناخلف» می‌شوند. اعتراضات در میان جنبش مدنی و سبز نیز اکنون در واقع یک حالت رادیکال ایجاد می‌کند و باعث می‌شود آن پتانسیل‌های افراطی که در جنبش وجود دارد، اکنون امکان بروز بیشتری پیدا کنند و دست به خشونت متقابل بزنند.

 

 

خشم نارسیستی (خودشیفتگانه) آقای احمدی‌نژاد به جنبش مدنی از طریق «خس و خاشاک خواندن آن» باعث رشد مقابله به مثل طنز‌آمیز و مدرن جنبش شد که خویش را «حماسه خس و خاشاک» خواند و شکل متقابل این حالت در درون جنبش سبز بروز حالات خشمگینانه‌ای است که به شکاندن شیشه‌های ماشین‌ها یا اتوبوس‌ها در برخی موارد صورت گرفته است.

احساس رژیم توتالیتر دائر بر اینکه اکثریت اتباعش از مخالفانند پر بیراه نیست. از دید این رژیم مراقبت بی وقفه مردم به هر طریقی کاملا به جاست. وانگهی رژیم باید آماده باشد تا در برابر کوچکتریت تحرکی از قدرت خود استفاده کند زیرا همین که شورش آغاز شد ممکن است دیگر نتوان آنرا مهار کرد.

 در چنین نظام هایی برای بسط نفوذ و سرکوب معترضین و ادامه حیات و مدیحه سرایی در باره دستاوردها و همچنین ناکام ماندن در رسیدن به بعضی از آنها همواره  نیاز به دشمن میباشد.

و ترجیحا با همان بی مسئولیتی غالب که رفته رفته رسوب کرده و جزئی از فرهنگ مردم شده است شروع به دلیل تراشی از مدل دشمن تراشی کرده و  صرفا دشمن خویش را به همان کاستی های غیر قابل پذیرشی متهم می سازیم که خود گرفتارشان هستیم.[7]

و نظام تمامیت خواه به محض بر طرف شدن دشمن فعلی به دنبال دشمن بعدی میگردند و شروع به دشمن تراشی میکنند برای نمونه ببینید که چگونه دشمنان سیاسی دیروز ما که تا همین اواخر در مطبوعات از آنها بد میگفتیم و مردم آنها را تجسم اهریمن میدانستند به همپیمانان امروزی ما بدل شده اند و ناگاه در می یابیم که آنها هم درست مانند ما انسان و حتی انسان هایی دلربا هستند .

نام ها تغییر میکند برای نمونه در تاریخ معاصر امریکا آلمان ها جای خود را به روس ها داده اند و چینی ها جای ژاپنی ها را گرفته اند اما واکنش ها درست مانند گذشته و همواره تمامیت خواهانه است: باید دشمنان را تحقیر کرد و به دوستان عشق ورزید و هر گونه احساسی بر خلاف این . خیانت بار و حاکی از میل براندازی استو ضمنا حتما لازم هم نیست دشمن خارجی باشد و میتوان برای تصویه داخلی آنرا کاملا بر مخالفان داخلی فرافکنی کرد.

 

131213_orig

تسبيح و نان و پنير معجوني معجزه گر براي مردمي كه هم گرايش قوي مذهبي دارند و هم از تورم و فقر رنج مي برند.   

 

مردم در آقای احمدی‌نژاد نماینده‌ای از «خودشان» می‌بینند که «مظلوم» واقع شده است و با این حال حاضر است در مقابل یک ««شمن بزرگ» داخلی مثل «فاسدان اقتصادی و هاشمی رفسنجانی» و یا دشمنان خارجی که می‌خواهند حق مسلم ایران را نفی کنند، بایستد و پیروز شود. آقای احمدی‌نژاد توانست باز هم با همان شیوه قدیمی، پیروزی خویش را ممکن سازد، با آنکه این بار شرایط برای او نامناسب‌تر بود و رقیبان جدیدی داشت و در عرصه خارجی با یک برخورد نوین و همراه با احترام به ایران توسط باراک اوباما روبرو بود. او توانست اما در میان مردم این تحول خارجی را نیز در نهایت ناشی از استقامت و مقاومت خویش و ملت ایران بخواند.

 

و در همین حین در دیگر روی صحنه حادثه شاهد حمله به دانشگاه و شلیک بر روی مردم،که نمادی از فانتزی گروهی هواداران دولت و مخالف این جنبش است  در زیر لوای دفاع از نظم و امنیت عمومی در واقع نشان می‌دهند که دچار یک حالت « شیزویید» و با حالات سادیستی هستند و خویش را خوب مطلق و رقیب را دشمن خطرناک و ناموسی می‌بینند که بایستی سرکوب شود.

دولت توتالیتر همواره انگشتش روی ماشه است زیرا ترسش از مردم ترسی است که تنها مبنای بیرونی ندارد البته او هرگز این حقیقت را به خود اعتراف نمیکند.

رهبران نظام های توتالیتر تنها از ویژگی های ستودنی خود با خبر هستند و وقتی کشش ها و رذایل پسترش آشکار میگردد شروع به دروغ گفتن میکند و دروغ های خودش را باور میکند و خیال میکند بزرگی هدفش به وی شرافت میبخشد[8]

 در چنین نظام هایی بدترین فجایع با هدف بزرگ و معمولا مقدسی توجیح میشود و حتی شاهدان را که تحط سلطه این نظامند در پی رفتارهای مختلف قدرت از خویش و مسئولیت پذیری خالی شده گاها همراه خود به هر جا  بخواهد میبرد.

 اگر در برابر ماجراهای سیاسی تاسف بار زمانه خویش احساس مسئولیت نکنیم و از فرایندهای روانشناختی که به وقوع آنها مدد میرسانند غافل باشیم هرگونه تلاش برای دستیابی به صلح و همسازی در بهترین حالت کلماتی پوچ خواهد بود که اگر به مردم تحمیل شود برای سلامت آنها خطر آفرین است.

 

 

و آنچه که از  تاریخ بشر و هزاران کنش و جنگ برای سامان دادن به وضع جوامع به ما انسان امروزی رسیده است دموکراسی است که به گفته یونگ : دموکراسی در واقغ یک نهاد متعالی روانشناختی است که سرشت بشر را آنچنان که هست میپذیرد و در درون مرزهای ملی مجالی برای بروز کشاکش ها فراهم می سازد. [3]

 اگر بگوییم دموکراسی نوعی وضعیت مزمن جنگ داخلی و هرج و مرج خفیف است تا حد معینی از نیاز به دشمنان و جنگ های خارجی میکاهد.

و امیدوارم آنچه که هدف از این سخن طولانی که همانا اهمیت فرد و همانا احساس مسئولیت او نسبت به حوادث پیرامون خود است را هر چه بیشتر و بیشتر در درون خور تقویت کنیم تا آینده بهتری را شاهد باشیم.

 

إِنْ أُريدُ إِلاَّ الْإِصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوْفيقي‏ إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيبُ

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

۱. ماری لوئیس فون فرانتس. مقدمه کتاب "یونگ و سیاست". 

۲. two essays

۳. the fight with the shadow

 ۴.  the undiscovered self

 ۵. after the catastrophe

 ۶. on the psychology of the trickster - figure

 ۷. general aspects of dream psychology

۸. after the catastrophe

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------

لینک مطالب تکمیلی این مقاله :

 

 
سيطره عمومى
 
دکتر نهضت فرنودی: حمله به باورهای انسانهای باورمند، آخرین شیوه نفوذ در آنهاست
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 1:16 PM  توسط   | 

 

 

 

Joseph Nicolas Robert-Fleury "Galileo Galilei in front of the Inquisition in the Vatican 1632

 

 

در هفتادمين سال زندگي‌ام مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالي که کتاب مقدس را پيش چشم دارم و با دست‌هاي خود لمس میکنم، توبه و ادعاي خالي از حقيقت حرکت زمين را انکار مي‌کنم آن را منفور و مطرود مي‌دانم. 
                                                                                                  

                                                                                              دادگاه گاليله، سال 1633

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 3:27 PM  توسط   | 


 




پذیرا باش که دلم را پیش رویت با نوشتن درباره مسئله ای مهم بیرون میریزم; مسئله ای که تاکنون فرصتی مناسب برای به میان آوردنش پیدا نکرده ام.

بگزار سرانجام از ژرفای دل بگویم که من قلبی دارم برای رویای پریوار خاموشت و چشمی برای جلوه های نابی که رخسارت را آیینه تمام نمای این رویا میکند.

تو آن چنان از خود پسندی مبرایی که اینها را قدر نمیدانی;  نمیدانی که خداوند چه مهربان و سخاوتمند, موهبت بارانت کرده است.

ولی قلب من میداند; بیشتر از آنکه توان آسایش اش باشد, میداند. دیر زمانی است که از آن توست. پسش میزنی یا پاسخش میدهی ؟

عزیز ممکن است این انگشتان خواهش را به رضایت در دست بگیری؟ شادمانی من به پاسخ این سوال بسته است.

حقیقت آنکه من اکنون ثروت و شوکتی ندارم که ارزانی ات کنم.  درباره سرشت نیکوی تو گمان به خطا نمیبرم.

  تو نیز یقینا همان قدر به ثروت و شوکت بی اعتنایی که من.

بهترین چیزی که میتوانم تقدیمت کنم, قلب صادقی است سرشار از عشقی صمیمانه به تو.

از خودت بپرس محبوب من! این قلب کفایتت میکند؟ آیا در توانت هست که همین قدر خالصانه, احساساتش را پاسخ دهی ؟

آیا میتوانی رضایتمندانه دست در دست من, زندگی را سفر کنی؟ از خودت بپرس و زود پاسخ بده.

من, شور و اشتیاق دلم را با کلماتی عاری از هنر اما بی تزویر, پیش روی تو گذاشته ام.

میتوانستم واژگانی به کل متفاوت به کار بگیرم. می توانستم تصویری از افسون ها و جذبه هایت بسازم که تو آن را هر چند چیزی جز حقیقت نمیبود چاپلوسی و چرب زبانی تلقی کنی.

میتوانستم برایت با رنگ های آتشین, تصویری از عشقم بسازم; تصویری از شعف یا محنتی که بسته به پاسخ تو, تا ابد همراهی ام خواهد کرد; اما نخواستم همچین کاری بکنم.

لا اقل به بی پیرایگی عشقم گمان سو نبر. نمیخواهم تصمیمت را بخرم یا تطمیعت کنم.

تو نیز نباید اجازه دهی هیچ ملاحظه نا معقول و غریبی بر دریافت ها و تصمیم هایت در مواجهه با زندگی تاثیر بگذارد.

قرار نیست قربانی شادی من شوی.تنها شادمانی خود توست که که باید به سوی پاسخ راهنماییت کند.

آری, عزیزترین! من آنچنان دوستت دارم که فقط داشتنت سعادتمندم میکند اما تنها وقتی که تو نیز چنین احساسی داشته باشی
.


عزیزترین! اندرون دلم را نشانت دادم و بی تاب و مشتاق پاسخت را چشم به راهم
.





 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

گزارش تحليلي کلمه از مناظره احمدي نژاد و موسوي

 

حقیقت اینه که دوستان اصلا نمیتونستم زودتر این پست رو بنویسم هم وقت کم بود هم بقیه متهمین باید بیانیه میدادن تا من بتونم رو اونها هم کار کنم :

حقیقت اول آنقدر هیجان زده شده بودم که نگو آدرنالین سیاسی خونم زده بود بالا آنچنان که نگو جدا از حرف های زده شده هر لحظه مناظره مثل۵  دقیقه پایانی یک مسابقه فوتبال حساس بالا و پائینم میکرد 

و حالا تحلیل من (ضمنا قسمتهای مناظره یا نقل قول ها را با رنگ قرمز مشخص میکنم) :

طبق گزارشهای رسیده یک ساعت قبل از مناظره نامزدها با همراهان در صدا سیما حضور پیدا میکنند.

آقای موسوی با ۵ الی ۶ نفر آمده است آقایان بهشتی و مومنی و ....

 

 

 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 11:10 AM  توسط   | 

 

نوشته : م.ک

وبلاگ : مثبت من

  

نقطه شروع این واقعیت بود که : موجود انسانی یک موجود آگاه و یک موجود مسئول است که در سنتزی از هر دوی آنها یعنی در خودآگاهی فرد از مسئول بودنش حمع شده است.

 

انسان همیشه برای ارتباط ارادی یا تعمدی با متعالی حتی اگر فقط در سطح ناخودآگاه باشد ایستاده است.

اگر کسی مرجع مختار یک چنین رابطه ناخوداگاه را خدا بخواندمناسب است که از یک خدا در ناخوداگاه سخن بگوید.

اما این به هیچ وجه به این معنا نیست که خدا برای خودش نیز ناخوداگاه است. بلکه به این معناست که خدا ممکن است برای بشر ناخوداگاه باشد و اینکه روابط بشر با خدا ممکن است ناخوداگاه باشد.

نمیتوان به اندازه کافی بر این نکته قویا تاکید کرد که ناخودآگاه نه تنها لاهوتی و دانای کل نیست بلکه بالاتر از همه رابطه ناخوداگاه بشر با خدا دقیقا شخصی و خصوصی است. و نباید به اشتباه به عنوان یک نیروی عمل کننده غیر شخصی در بشر تلقی شود.

این  سوء تفاهم بزرگترین اشتباه دکتر یونگ بود که طعمه آن شد.

او دینداری را در ناخوداگاه انسان  در جای عوضی قرار داد و نتوانست خدا را در ناخوداگاه را در ناحیه شخصی بیابد.

به جای آن او آن را در ناحیه انگیزه ها و غرایزها جایی که دینداری دیگر موضوع گزینش و تصمیم فرد نیست قرار داد.

به موجب نظر یونگ : چیزی در درون ما مذهبی ایت  اما این "من" نیستم که مذهبی است. چیزی در درون من  مرا به سوی خدا وا میدارد اما این من نیستم که انتخاب می کنم و مسئولیت را می پذیرم.

دینداری از نظر یونگ به تصاویر عتیق و صورت های مثالی مذهبی متعلق به ناخوداگاه جمعی پیوند خورده است. برای او دینداری به ندرت کاری با تصمیم شخصی دارد بلکه یک پویش اساسا غیر شخصی است که در انسان بروز مینماید.

اما به نظر میرسد که دینداری کمترین منشا را در ناخوداگاه جمعی دارد.  دقیقا به این علت که مذهب با تصمیم های بسیار شخصی که انسان میگیرد حتی اگر تنها در سطح ناخوداگاه باشد سر و کار دارد.

و امکان ندارد که چنین تصمیماتی را به پویشهایی که صرفا در درون من صورت میگیرند نسبت داد و به آنها واگذار کرد.

که اگر انگونه باشد آن مذهبی که من به جانب آن رانده شده باشم درست به همان صورت که من به طرف لذت جنسی سوق داده میشوم چه نوع مذهبی خواهد بود؟

از دید خودم من کمترین ارزشی برای دینداری حاصل از سائقه یا انگیزه مذهبی قائل نیستم.

دینداری اصیل خصصوصیت "سوق دهندگی" یا "وا داشته شدن" ندارد. بلکه بر عکس ویژگی "تصمیم گیرندگی" را دارد.

در واقع امر دینداری با تصمیم گیرندگی آن پا بر جاست و با سوق داده گی فرو میریزد.اما به اعنقاد یونگ که با فروید در این ضمینه اختلافی ندارد ناخوداگاه و از جمله موضوعات مذهبی آن چیزی است که شخص را تعریف و مشخص میکند.

با توجه به اندیشه های یونگ دینداری اصلی نباید به سادگی با  دینداری بدوی یا عتیق یکی گرفته شود. از جانب دیگر این حقیقت به کرات دیده شده است که دینداری اصلی که هر زمان گرفتار سرکوب شده است در شکل یک ایمان ساده لوحانه و کودکانه به سطح بر میگردد و ظاهر میشود. چیزی غیر از این نباید انتظار داشت زیرا چنین دینداری لزوما با مواد و عناصر فراهم آمده از تجارب دوران کودکی تداعی شده است.

 اما صرف نظر از اینکه چه قدر میتواند کودکانه و ساده لوحانه باشد به هیچوجه نه بدوی است و نه به مفهوم تصاویر ذهنی کهن یونگ  عتیق و کهنه میباشد.

و در جمع بندی بحث فوق ممکن است به خود این جرات را بدهیم و بگوئیم خدا در واقع یک خدای متقنن است. زیرا وجود "روان رنجوری" در بعضی از موارد به نظر میرساند که خراج یا جریمه ای است که بشر به خاطر روابط فلج شده اش با تعالی میپردازد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 11:41 PM  توسط   | 

 

 

 

سلام فقط امروز تولدم هست ! و .....         ۲۵ سال چه زود گذشت ......  زنده باد ۲۶

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 11:2 PM  توسط   | 

 

سلام به همه دوستان !

اول - به لطف خدا با پیگیری های شده وبلاگ از فیلتر آزاد شده البته از ۳ روز پیش ولی خودم امروز فهمیدم !

دوم - یک کتاب معرکه برای یونگ بازها پیدا کردم بخونید و لذتش را ببرید ( حاصل ۴ ساعت کلافگی در نمایشگاه کتاب هست این کشف ) !   یک روزه تمام میشود ( ۸۰ صفحه بیشتر نیست) به قول دکتر شیری یک نفس سر بکشید !

 

تكامل آگاهي
نويسنده: رابرت جانسون
مترجم: فرزانه اسلامي
ناشر: حرير

 

مروري بر كتاب
از دن كيشوت تا فاوست

دكتر رابرت جانسون، روانشناس و يونگ شناس آناليست آمريكايي با استفاده از سه شخصيت ادبي دن كيشوت، هملت و فاوست با زباني ساده و شيوا به شرح رشد آگاهي انسان از آگاهي ساده تا پيچيده وسرانجام روشنگر مي پردازد. به عقيده جانسون، ما همگي در مراحل مختلف زندگيمان به اين سطوح آگاهي دسترسي پيدا مي كنيم.

دن كيشوت نشانگر كودكي معصومانه ماست، هملت نمايانگر ترديدهاي ما در عمل و احساس(به نوعي جواني بشر) و فاوست دربرگيرنده خويشتن راستين ماست كه براي به دست آوردن آن، گذار از اين دو سطح آگاهي لازم است.


فهرست
• انسان دو بعدي
• دن كيشوت
• انسان سه بعدي
• هملت
• انسان چهار بعدي
• فاوست

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 0:2 AM  توسط   | 

 

  با این ترانه یاد اون روزها که خیلی اینجوری بودم را زنده کرد .

  تلاش ,تلاطم  ,امید ,ناباوری ,رسیدن و در نهایت نرسیدن چرا ...

 

 

               خـدا ما رو برای هم نمیخواست              فقط میخواست همو فهمیده باشیم

               بدونیم نیمه ما مال ما نیست                فقط خواست نیمه مونو بشناسیم

               تموم لحضه های این تب تلخ                خودش از حسرت ما با خبر بود

               خدا ما رو برای هم نمیخواست              خودت دیدی دعامون بی اثر بود

               چه سخته مال هم باشیم و بی هم       میبینم میریو میبینی میرم

               تو وقتی هستی اما دوری از من            نه میشه زنده باشم نه بمیرم

               نمیگم دلخور از تقدیرم اما                    تو میدونی چقدر دلگیر این عشق

                فقط چون دیر باید میرسیدیم                داره رو دست ما میمیره این عشق

                                                                                                     "افشین یداللهی"

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:47 PM  توسط   | 

 

 یک شعر خوب که یکدفعه به آدم میرسه و کل روز رو متفاوت میکند.
به یاد "دختر عجایب" که لحضه به لحضه در کنار این ترانه با من بود. 

 

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم دیدم خود خواهیه ... دیدم نمیتونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

بــه شرطی بشــنوم دنیـات آرومه که دوستـش داری از چشمات معلـومه

یکی اونجاســت شبیه مــن یه دیـوونه که بیشتر از خــودم قدرتو میدونــه

چـــکار کـــردی کـــه بـا قلبـــم بـــه خاطــــر تــــو بـــی رحمــــم ؟

تو میخنـــدی ... چـــه شیرینـــه ... گذشتــن ... تــــازه میفهمــم !

تــو رو مــیخوام تمــوم  زنـدگیــم اینــه دارم میــرم تــه دیوونگیــم اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من

 

                                   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 6:11 PM  توسط   | 

 

 

" سوپر استار" را در جشنواره دیدم فیلمی از تهمینه میلانی بابازی شهاب حسینی از آتش بس بهتر است اما فکر نمیکنم آنقدرها بفروشد.

تفسیرهای فلسفی روانشناسانه جالبی احتمالا برایش خواهند نوشت.

شخصیت اول فیلم اصلا برام باور پذیر نبود، مجموعه کاملی از عیاشی ها و خباثت ها به قولی آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری.
یه ناجی ،راهنما یا بهتر بگم فرشته هم تو فیلم هست که قهرمان ما رو لحظه به لحظه به کشف های جدیدی راهنمایی میکند و کاملا قهرمان فیلم را دیگرگون میکند.

دیالوگ باحالشم اینه که قهرمان ما میفهمه زندگیش کلا نورمال نیست و بلند بلند میگه : "میخوام یه زندگی معمولی داشته باشم"

نقش "رها" خیلی باور پذیر شده، فکر میکنم کم گویی و گزیده گویی و انتخاب یک چهره مناسب برای این نقش برگ برنده فیلم باشه.

دیدن این فیلم رو به دوستان توصیه میکنم هر چند نقاط ضعقش کمتر از آتش بس نیست، ضمنا مشخص است که من رای خوب به این فیلم دادم.

 

تا نوشته بعدی منتظر نظرات شما دوستان هستم.

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 11:25 PM  توسط   | 

 

*چندی پيش از يکی از دوستانم ميلی به دستم رسيد که در اون متنی از خانم زری نعيمی بود بی اختيار امشب ياد آن کردم

**شکلات
با يک شکلات شروع شد.من يک شکلات گذاشتم توی دستش او يک شکلات گذاشت توی دستم.من بچّه بودم.او هم بچّه بود.سرم را بالا کردم.سرش را بالا کرد.ديد که مرا می شناسد.

خنديدم.گفت:دوستيم؟گفتم:دوست دوست.گفت تا کجا؟گفتم:دوستی که تا ندارد.گفت:تا مرگ!
خنديدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد!گفت:باشد!تا پس از مرگ.گفتم:نه!نه!نه!تا ندارد.گفت: قبول-تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند.يعنی زندگی پس از مرگ باز هم با هم دوستيم.تا بهشت.تاجهنّم.تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم.خنديدم و گفتم:تو براش تا هر جا که دلت می خواهد يک تا بگذار.

اصلاْ يک تا بکش از اين سر دنيا تا آن سر دنيا.امّا من اصلاْ تا نمی گذارم.نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم او می خواست حتماْ دوستيمان تا داشته باشد.دوستی بدون تا را نمی فهميد.
گفت:بيا برای دوستيمان يک نشانه بگذاريم.گفتم:باشد تو بگذار.
گفت:شکلات-هر بار که همديگر را می بينيم يک شکلات مال تو يکی مال من.باشد؟
گفتم:باشد.


هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش.او هم يک شکلات توی دست من.باز همديگر را نگاه می کرديم.يعنی که دوستيم.دوست دوست.من تندی شکلات را باز می کردم و
می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم.می گفت:شکمو!تو دوست شکمويی هستی.و شکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم:بخورش!
می گفت:تمام می شود.می خواهم تمام نشود و تا هميشه بماند.


صندوقش پر از شکلات شده بود.هيچ کدامش را نمی خورد.من همه اش را خورده بودم.گفتم:
اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها آنوقت چه کار می کنی؟گفت:مواظبشان هستم.می گفت می خواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستيم و من شکلات را
می گذاشتم در دهانم و می گفتم نه .نه.تا ندارد.دوستی که تا ندارد.


يک سال-دو سال-چهار سال-هفت سال-ده سال و بيست سال شده است.او بزرگ شده است.من بزرگ شده ام.من همه شکلاتها را خورده ام.او همه شکلاتها را نگه داشته است.او آمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهد برود آن دور دورها .
می گويد:می روم امّا زود بر می گردم.من ميدانم می رود و بر نمی گردد.


يادش رفت شکلات را به من بدهد.من يادم نرفت.يک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:اين برای خوردن.يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش.گفتم:اين هم آخرين شکلات برای صندوق کوچکت.يادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهايش.هر دو را خورد.خنديدم.می دانستم
دوستی من تا ندارد. می دانستم دوستی او تا دارد.مثل هميشه.

خوب شد همه ی شکلاتهايم
را خوردم.امّا او هيچکدامشان را نخورد.حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!



***حالا يه شعر دارم اين را تقديم ميکنم به دوست عزيزم که هميشه دوستش می دارم و اين متن را برای من فرستاد.تقديمی ويژه و خاص:

زير پايم علف است-اين علف بهر چه بود؟!
اين علف بهر ايستادن من روييده است
به چه ايستاده ای؟!به چه تو منتظری؟!
آخر(با کسر خ)من فاش کرده ام رازم را
من به او گفتم:دوستت می دارم
گفتم:با تو من می مانم-در هرجا تا هر وقت
لبخندی زد-بی صدا در من نگريست
لحظه ای بعد-پشت به من گامی بر داشت به عقب
در گوشم گفت-گر به من منتظری- باش ولی علفی سبز خواهد شد
زير پايت که در آن ابر خيال سبز تر از آن علف است!!!

به چه من منتظرم؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 8:21 PM  توسط   | 

 

سلام .

۱ـ عید خورده به یک هوای برفی که حسابی من را سر حال آورد.


۲ـ راستی دوستانی که مطالب این وبلاگ را دنبال میکنند میخوام در بخش نظرهای این مطلب خیلی کوتاه برام یک نوشته بزارند و خودشونو به هر میزانی که لازم میدونند معرفی کنند و اگر نظری دارند برای بهتر شدن برام بگن فکر میکنم بد نباشه بعد از ۳ سال بدونم چه کسانی دارند این وبلاگ رو پیگیری میکنند.

 

۳ـ و یه درخواست کمک : از دوستانی که با طراحی صفحات وب و این قبیل مسائل آشنایی دارند میخوام راهنماییم کنید که بهترین راه ممکنه رو برای اینکه یک دستی به سروگوش این وبلاگ بکشم پیداکنم !
البته هزینه اش رو هم پرداخت میکنم ولی بگم که فعلا میخوام این تغییرات همینجا اعمال بشه و از هاست خود بلاگفا استفاده کنم ! خوب نمیخوام بگم اگه پیشنهاد بهتری شد سر کیسه را شل نمیکنم.   ولی هوای جیب ما رو هم داشته باشید که فعلا سربازیم و "فلوس لا موجود!"

 

۴ـ محرم هم داره میاد و این ۲ ساله محرم داره برام رنگ و بوی متفاوتری برام میگیره دیگه یک مناسبت الکی نیست یک زمان و واقعه سمبولیک وار برای جستجو و بیشتر دانستن و دقیقتر دیدنه .
 

اینم مطلب بسیار زیبایی که محرم سال پیش دکتر حنایی کاشانی نوشت و حسابی ترکوند و شد یکی از همون خاطره های خوب ۲ محرم گذشته :

 

 
 
هیچ با خودتان فکر کرده‌اید که اگر امام حسین (عليه‌السلام) در همین روزگار ما و در یکی از همین کشورهای اسلامی عزیز کنونی زندگی می‌کرد، و می‌خواست از همان کارهایی بکند که در زمان یزید (لعنة‌الله علیه) کرد (براندازی: تغییر حکومت با آراء عمومی، بر هم زدن وحدت مسلمین، بر هم زدن امنیت اجتماعی، مخالفت با ولایت امیرالمؤمنين يا ولی امر مسلمین جهان)، چه بر سرش می‌آمد؟ خب، احتمالات ممکن از این قرار است: (۱) احتمالاً هر روز در راه خانه و کار مورد حمله‌ی گروهی ناشناس قرار می‌گرفت! (۲) چند نفری او را به زور سوار ماشینی می‌کردند و به محلی نامعلوم می‌بردند و هر بلایی می‌خواستند به سرش می‌آوردند؛ (۳) پگاه، او را در کوچه‌ای يا جایی متروک می‌یافتند که خفه شده بود! (۴) ماشينی او را زير می‌گرفت! (۵) یکی از فداییان اسلام او را با چاقو یا تیر می‌زد! (۶) یکی از استشهادیون انفجاری خودش را نزدیک او منفجر می‌کرد! — خب، اینها که گفتيم، البته، همه غیردولتی و غیررسمی و به دست گروههای «خودسر» انجام می‌شد!

اما دولت به‌طور رسمی چه می‌کرد؟ — به اتهام براندازی، و چه و چه و ...، بازداشت می‌شد: (۱) در بازداشتگاه دستانش را به صندلی می‌بستند، يا از سقف آويزانش می‌کردند، و چند نفر تا می‌توانستند و تا هرجا که دلشان می‌خواست او را با مشت و لگد می‌زدند؛ (۲) او را ماهها در اتاقی دومتری، تنگ و تاریک و نمور و سرد، محبوس می‌کردند؛ (۳) او را تهدید به آزار همسران و دخترانش می‌کردند و، شاید، عملی هم می‌کردند؛ (۴) بعد از مدتی، شاید، او به هزار گناه نکرده اعتراف می‌کرد و حاضر به مصاحبه‌های مختلف با وسایل ارتباط جمعی می‌شد! (۵) شاید، او از شدت درد و بیزاری از زندگی خودکشی می‌کرد؛ (۶) او مقاومت می‌کرد، و با فشارهای بین‌المللی، يا بنا بر مصلحت نظام، و با سپردن تمامی دارایی خود و نیاکان و بستگانش به عنوان وثيقه، آزاد می‌شد؛ اما با تن و روانی در هم شکسته و رنجور و هزار بیماری لاعلاج — او دیگر نمی‌توانست زندگانی معمول خود را بکند و بقیه‌ی عمرش به معالجه می‌گذشت! (۷) او در دادگاه عدل اسلامی محکوم به اعدام می‌شد، در جایی نامعلوم به خاک سپرده می‌شد، و خانواده و بستگانش از عزاداری منع می‌شدند (انصافاً این چندتای آخر را یزید هم انجام داد! و احتمالاً باید از مواریث او در فقه باشد!).

راستی چه نیکبخت بود امام حسین (علیه‌السلام) که در زمانه‌‌ای بدوی زندگی می‌کرد، در زمانه‌ای که هنوز تمدن آن‌قدر پیشرفت نکرده بود که جامعه به چند نفر (دولت) این اجازه را بدهد که دست کسی را ببندند و او را بی‌دفاع به هرکجا که می‌خواهند ببرند و در تنهایی هرچه می‌خواهند با او بکنند! خوشا به حال حسین بن علی که در «عصر قهرمانان» می‌زیست، نه در عصر انسانهای کوچک، نه در عصر «دولتها». امشب دوست دارم نگاهی روسویی به «عاشورا» بکنم، چرا که ما در عصری زندگی می‌کنیم با انسانهایی نامردتر از یزید و شمر، عصر انسانهای کوچک (به قول ویلهلم رایش). این هم شاید یکی از عواقب گذر از عصر طبیعت به جامعه‌ی مدنی باشد! کسی مقصر نیست. اینها همه از تمدن است. مرگ بر این تمدن بورژوایی!

این قرن بیستم اصلاً قرنی کثافت است. پلیدتر از این قرن در تاریخ زندگی بشر نبوده است. قرنی که شمشیر و اسب را از انسان گرفت و به جایش آهن گذاشت. قرن انقلابها. قرن جنگهای جهانی. قرنی که «شاه» را گرفت و به جایش «رهبر» گذاشت: هيتلر، موسولینی، لنین، استالین، مائو، کیم ایل سونگ، پل پوت، صدام حسین، حافظ اسد، و ... همه‌ی اینها را «رهبر» ("Fuhrer" و «قائد» و ...) خطاب می‌کردند. هیچ شاهی در جنایتکاری به پای اين «رهبران» نرسیده است. چه خوب بود عصر قدیم، حتی تا همین قرن نوزدهم می‌شد «دوئل» کرد و در جنگی برابر مُرد.

امام حسین خوب مُرد. مرگش زیبا بود. مرگش باعظمت بود. او را تا زنده بود کسی نتوانست بزندش. کسی نتوانست شکنجه‌اش کند. کسی نتوانست حبسش کند. کسی نتوانست خانه‌نشینش کند. کسی نتوانست از بیکاری و بی‌پولی بترساندش. او سوار اسبش شد و رفت. مگذاشت او را در کوچه‌ها از پشت با خنجر بزنند. مگذاشت او را در هنگام طواف کعبه بکشند. او مرد دشتهای باز بود. چون در عصری زندگی می‌کرد که هر مردی می‌توانست اسبی و شمشیری داشته باشد. امام حسین مردن را خوب می‌شناخت. هیچ مردی که سلاحی نداشته باشد آزاد نیست. کاش من هم در قرنی می‌زیستم که اسب و شمشیر داشت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 2:19 PM  توسط   | 


یک کتاب خوب پیدا کردم به اسم        "خود آموز یونگ"    نوشته : روت اسنودن    نشر :  آشتیان
طبق معمول نویسنده یک یونگین ادیب است.

نثر کتاب به لطف نویسنده و مترجم کتاب بسیار شیوا است و از تمام کتابهایی که در زمینه آشنا سازی با یونگ و اندیشه های او  تا این لحظه در ایران چاپ شده آن را مناسب تر میدانم نویسنده با ارایه مطالب علمی زندگی یونگ آنرا شبیه یک داستان و سیروسلوک علمی در آورده است که باعث شد با دانستن بیشتر مطالب از قبل باز هم تا پاسی از شب من را بیدار نگه دارد (من سربازم و ۵ صبح بیدار باش دارم هر روز پس خودتون قضاوت کنید تا ۲ نصفه شب پای این کتاب میشستم یعنی چه) ضمنا به نکات ضریفی هم اشاره داره که در بقیه کتابهای مشابه نبود ۵ الا ۶ نکته جدید مثل داشتن رابطه عاطفی با یک زن دیگر در دوران تاهل و .....

 

مطلب زیر با تیتر "داستان ایوب" در کتاب ذکر شده که عینا اینجا براتون میزارم که بخونید ضمنا رابطه مستقیم و تکمیلی با نوشته خودم به اسم  "رنج برخورد با سایه در فرایند تفرد" دارد.

 


یونگ در کتاب پاسخ به ایوب تفسیر خود را از داستان عهد قدیم ارایه میدهد. تا سایه خداوند را مطرح نماید. در این داستان شیطان به خداوند میگوید ایوب که مرد راست و درستی است با بلاهای پشت سر هم علیه او سخن خواهد گفت.

 آن وقت خداوند انواع بلاها را برای ایوب میفرستد. سئوال اصلی یونگ این است : اگر خدا فقط خیر است و مسلط بر همه  پس شیطان از کجا می آید و چطور خدا به او اجازه میدهد که وجود داشته باشد. بعد یونگ پاسخ میدهد که خدای عهد قدیم برای ایوب بلا میفرستد و هنوز هم از او محبت میخواهد .

از نظر یونگ این نشانه از سایه خداوند است. ایوب سرآنجام با کمک خواستن از خداوند از بلا رهایی میابد و از خدا در برابر خدا یاری میگیرد. پس این داستان ماهیت دوگانه خداوند را می نمایاند: خداوند بلاها و خداوند نجات بخش. یونگ میگوید خوب و بد دو نیمه یک کل معمائی اند. تمام آنچه خوب میخوانیم همیشه با بدی معادل آن می آید.

نمیتوان گفت بدی از انسان است چونکه ((بد)) قبل از انسان به صورت یکی از فرزندان خداوند وجود داشته است : از نظر او خداوند هم جریان فردیت یافتن خود را دارد و به تدریج بلوغ  و کمال بیشتری را نشان میدهد. او جریان این رشد را در انجیل تعقیب میکند تا به نقطهای میرسیم که خداوند واقعا میخواهد تبدیل به انسان شود.

 

سرآنجام با حلول در عیسی مسیح خداوند کاملا آنچه را ایوب تجربه کرده تجربه مبکند. یونگ مجذوب مکاشفات عجیبی میشود که در کتاب ظهور در انتهای انجیل آمده است. او میگوید این رویارویی نهایی با سایه است که طی آن خداوند خشم خود را از نتیجه خلقت ابراز می دارد.

به گفته یونگ پس از این مکاشفات الهه ای می آید که نماینده نیروی متعادل پس از دوران تسلط و تخریب مردان است. آنچه واقعا یونگ میخواهد بگوید این است که هر چه درک مردم از خداوند گسترش یابد خداوند هم همانگونه گسترش میابد.

 

این تصور که خداوند هم می تواند سایه داشته باشد سبب ناراحتی برخی از مسیحیان شده است و بسیاری از منتقدان رفتاری خصمانه داشته اند. اما یونگ در پاسخ این افراد بر این مطلب تاکید میکند که که او صحبت از تصور خداوند در اذهان دیگران دارد نه خود خداوند که پنهان و غیر قابل درک است.

او می گفت مشکل وقتی پیش می آید که افراد توجه ندارند که مفاهیم "خیر" و "شر"  در واقع قضاوتهای اخلاقی اند و ربطی به ماهیت غیر قابل درک وجود خداوند ندارند. اندیشه اساسی "پاسخ به ایوب" واقعا این است که همه ما نیازمند دگرگونی حالت منفی درون خود هستیم تا امیدوار به دگرگونی دنیای خارج شویم. تصور معمایی خداوند ما را وادار به رویاروئی با سایه خودمان میکند.

این همان کاری است که میکوشیم در جستجوی خود حقیقی مان انجام دهیم. این خود حقیقی نماینده جنبهای عمیق تر و عاقل تر از وجود ماست که مقصد حیات و مسیر حقیقی ما را میداند. 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------


*. منتخب وبنوشت های من :

  گفتا که چه میخواهی ؟ گفتم که همین خواهم
  لذت متفاوت , متفاوت بودن !
  من و نقاب و ریا 
  ایمان - خدا 
  درد من - درد مردم 
  وقتی عاشقی اولترا مدرن میشود
  اصلاح گری راهی برای همه و همیشه ...
  رنج برخورد با سایه در فرایند تفرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 7:11 PM  توسط   | 



  در آلبوم خاتون خشایار اعتمادی یه آهنگ ناب داره با دکلمه محمد صالح علاء عزیز شروع میشه که
  خیلی دلم و بارونی کرد.



                       تو شبستون چشات پای پله های پلکت مچ مهتاب رو میگیرم
  
             اون دمی که گرگ و میشه
                                                با یه گله شقایق
                                                                           پیش پای تو میمیرم

                             من شب و به خاطراتم وصله میکنم میدوزم
                             من به هر رعد نگاهت گر میگیرم و میسوزم
 

          اگه روز رو خواسته باشی                               شب و تا ته اش مینوشم

          مـــیــزنـم بـه آب و آتیــش                               با خود خورشید میجوشم

         زخــم خــورشـیـدی تن رو                               بـا شـب و شبنـم مـیبنـدم

        اگــه مــقتول تــو بـاشـــــم                              دم جــون دادم مـیـخـنـــــدم

       

            تو با این نگاه یاقی
                                      قرق سینه مایی
                                                            فاتح قلعه رویا
                                                                              کی به فتح ما می آیی.


                                                                                                       "محمد صالح علاء"


+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 7:58 PM  توسط   | 


"مردان پرسپولیس" اسم فیلم مستند وررزشی است که لحظه های نابی از پشت صحنه فصل قبل پرسپولیس است که این تیم قهرمان شد.
دیدن این فیلم رو به دوستان حلقه مطالعاتی دکتر پیشنهاد میکنم.
مخصوصا که دکتر یه مقاله درباره آرکتایپها و ورززش هم نوشته.

 



ستاره این مستند هم کسی نیست به غیر از سورپرایز فصل پیش فوتبال ایران افشین قطبی مردی که حالا در این فیلم قسمت های دیگری از شخصیت خودش را نشون میدهد.
لحظه های نابی مثل صحبت های بین دو نیمه یکی از بازیهایی که تیم عقب هست یا آن سخنرانی قبل از بازی آخر مقابل سپاهان.

ولی برای اینکه دست خالی هم تا دیدن فیلم نرید چندی از دیالوگ های ناب قطبی رو براتون مینویسم.


صحبت های قطبی با بازیکنان ساعاتی قبل از شروع بازی :

تو قلب من ما قهرمانیم! صد هزار نفر . سی میلیون نفر پشت ما هستند.
تمام دعاشون. تمام قلبشون. تمام عشقشون برای شماست.
من اطمینان دارم که این تیم قهرمانه ۱ رو آسمون نوشته شما قهرمانید.
خدا میخواد شما قهرمان بشید. و امروز نشون میدید بهترین تیم دنیا هستید !


و یک جای دیگر بین ۲ نیمه که تیم عقبه و با لحن غضبناکی صحبت میکنه بعد از اینکه انچنان ضربه محکمی به تخته میزنه که تمام مهره های توضیحی روی برد از تخته کنده میشه میگه:

بازیکن با اینقدر قد (چیزی حدود ۱۵۰ رو نشان میدهد) وسط زمین رو مال خودش کرده .
اگه من جای شما بودم همچین میزدمش که نتونه دیگه از جاش بلند بشه!
میخوام اینجوری غرور داشته باشین.




به همه اینها اون لحجه جالب قطبی را اضافه کنید خودش کلی به فیلم جذابیت میده.



                                                  برای قهرمانی باید خون داد.
                                                         پس
                                                      کــــــــــــــــــی میبره!
                                 
                                                      پرسپولیس   


+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 4:26 PM  توسط   | 


فیلم جالبی هست مخصوصا اگر کمی به علم آرکتایپ آشنایی داشته باشین.
بازیگران و کارگردان قوی داره و زمان خودش حسابی همشون برای خودشون غولی بودند.
تام کروز . دمی مور و استاد جک نیکلسون.

من بهترین زئوس سینمایی رو تو این فیلم پیدا کردم مخصوصا وقتی تیم قهرمان فیلم با این ماموریت که از ایشون و حوزه مدیریتشون تحقیق و تفحص کنندسر میز صبحانه به ایشون میرسند با اون دیالوگ فوقالعاده که میگه :

"سوسل هاروارد رفته ! من هر روز  صبحانمو ۳۰۰ متری سی هزار تا کوبایی میخورم که آموزش دیدن من رو بکشند. پس اجازه میگیری که سر میز بشینی"

و هرمس فوقالعاده آقای وکیل با بازی تام کروز و آتنا فیلم که یه خانم هست که اتفاقا پست مهم و رده بالایی در ارتش آمریکا داره با بازی دمی مور.

اگه یکم هم دقت کنید تو تیم وکالت اون دوست آپولو تایپ مون هم هست ولی خوب خیلی تو فیلم روش کار نمیشه .
اگه میخواین ببینید که یه زئوس به تنهایی با چند تا حریف ( هرمس آتنا آپولو) دیگه توان مقابله داره این فیلم رو از دست ندین.

دوبله خوبی داره و صحنه سانسوری هم نداره پس چیزی رو از دست نمیدین راستی دیالوگ های محشر فیلم رو با دقت گوش کنید که کلی لطف فیلم به همونه !









 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 4:10 PM  توسط   | 


تاثیرات سختی خود را به زودی نشان میدهد.
دیگر آن آدم ۲ ماه پیش نیستم دیگر باید حتما باید از وقت به نحوی بهره برده باشم و کارها تمیز و سروقت و با دقت و وسواس خاصی انجام شود.


فشارها کمتر شده یا بهتر بگویم عادی تر شده چون انسانها اینگونه اند و به شرایط هر چند سخت عادت میکنند.

همه تنها و در تنهایی آزمایش میشویم


نمیدانم چرا مرتبا وقتی شرایط سخت میشود یاد کتاب "انسان در جستجوی معنا" دکتر فرانکل می افتم. دارم مرتبا سعی میکنم که از فضا و شرایط هدایای ماندنی برای خود بدست بیاورم.

ولی هنوز آن چیز ارزشمند را نیافته ام ولی مطمنا هدیه ویژهای در دل این شرایط نهفته است.

و مساله آخر  رابطه من و خدا که بعد از خدمت همچنان کاملا به هم ریخته شده و اصلا نه روال منظمی داره و نه مناسب.
بعضی مواقع فکر میکنم نکنه همه اش یه امتحانه این فکر بد جوری گرفتارم کرده چون اون وقت بدجوری ....


ولی به قول قهرمان فیلم بیلیارد باز وقتی که وارد اون باشگاه مخوف بیلیارد برای مسابقه شد گفت :

              "پسر! اینجا مثل سلاخ خونه میمونه ، ولی من از این تو زنده بیرون میام !"

منم میدونم که سربلند از تو این شرایط بیرون میام !






+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 11:21 AM  توسط   | 





سلام به او که خواهم سربلند و سرسبزتر از همیشه باشد مخصوصا امروز که روز شکفتن کالبد فانی او در این جهان باقیست.
روزی که به یاد آمدنش جشن میگیریم تا بداند که کوله باری یکساله دیگری را هم برای خود بست.
نمیدانم که چه میکند و کجاست ولی همانقدر که حس میکنم خوش است به ما هم خوشتر میگزرد چون اگر مشکلی داشت پسش ما میامد مگه چه کسی بهتر از ما غمخوار یگانه ندای عالم است.

چیزی ندارم ولی قلبا تولد باشکوهی را برای او تدارک دیدهام  و میخواهم تمام آن انرژی خوب را به آن سوی اقیانوسها پرتاب کنم.

انگار دلم سرگیجه گرفته چرا ؟ مخصوصا امروز ای خدا !

          تولدت مبارک ندای ما !
                                          همیشه آن ندای دوست داشتنی پرنده آتش بمان !




              
             
              چه رسمی داری ای دوره زمونه 
                             که هر روزت یک جا عاشق کشونه
                                                     هزاران ساله که میجنگه آدم
                                                                           نمیدونه گرفتار جنونه

 
                                           زمونه ! ای زمونه ! ای زموونه !


               هنوزم کار دنیا قیل و قاله
                            هنوزم صلح آدم ها محاله
                                                 هنوزم آدم نمیشناسه خدا رو
                                                                           هنوزم قلب عاشق پایماله



                                             زمونه ای!   زمونه ای!   زمونه!









+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 2:38 PM  توسط   | 





+. سلام دارم ماه ششم / ۶ از خدمت سربازی را  پشت سر میگزارم.
  به قول دوستان هم خدمتی هنوز آش است حسابی و حالا حالا مانده.
  شرایط کمی بهتر شده و من به خودم و محیط و آدم های اطرافم مسلط تر شده ام.
  راستی چپ و راست هم مقامات برای بازدید میایند و میروند حسابی شلوغ است .
  گفته شده که قراره ماه رمضون حسابی کیف کنیم چون کار خاصی به ما نمیدهند.
  یه قراری هم که گزاشتیم این ماه رمضون یه برنامه ویژه بزاریم حتما خبرتون میکنم.



 +. وقتی گلزار میره روی جلد مجله شهروند امروز معلومه حسابی کارا بالا گرفته و به تنهایی داره کولی جور بقیه را میکشد.



+. دارم سعی میکنم اونجوری که از بیرون به خدمت نگاه میشد مجبور نشم از درون هم آنگونه نگاهش کنم با مطالعه سعی میکنم جبرانش کنم.


امروزم با دوستم آقای محسنی یه گشتو گذار و گپ و گفتمانی داشتیم جاتون خالی رفتیم دربند .
کلی از نقشه ها گفته شد و ......




+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 11:56 PM  توسط   | 


سر کلاس "توانگری" دکتر شیری بود که برای اولین بار با همچین مفهومی به اسم "نقشه ای برای زندگی" برخوردم.

 




یه جورایی اولویت بندی هایت را مشخص و در گذر زمان جا به جا میکند.
"نقشه زندگی" یا چیزی که میخواهیم باشیم ! چقدر از آن نقشه که متناسب حال شماست آگاهید یا چقدر از آن نقشه ایده ال فاصله دارید.

پس از گشت و گزاری در کتاب ها دیدم که فلاسفه هم درباره این موضوع تفکرات جالبی دارند.
سعی کردم خلاصه شده و به درد بخورهاش را برای دوستان ذکر کنم.



راولز ( فیلسوف عدالت )  میگوید : یک فرد با توصیف غایات و سبب های خویش و آنچه که قصد دارد در زندگی انجام دهد خود را معرفی میکند.

 شخص شادمان و سعادتمند است اگر نقشهاش به خوبی پیش برود مهمترین آرزوهایش جامعه تحقق به خود بپوشند و او احساس کند اقبال خوشش تداوم خواهد یافت.

یقینا نباید تصور کنیم  که یک نقشه عقلانی طرحی فراگیر با جزئیات برای عمل است که همه دوره عمر را در بر میگیرد. این نقشه متشکل از هرمی از نقشه هاست که در آن جزئیات نقشه های مربوط به مراتب پائیین تر در زمان های مناسب تکمبل میشوند ... معمولا تغییر و تجدید نظرها در ترازهای پایینتر  بر کل ساختار تاثیر نمیگزارند.


کوشش برای شاد بودن معادل است با کوشش برای تحقق بهترین استعدادهای شخص انگونه که شخص حدس میزند آنها بهترین هستند.
انسانها باید نقشه ای واقع بینانه برای زندگی خود ( با توجه به خانواده . کار . فرهنگ . ورزش . دوستان و احیانا فعالیت های سیاسی) صورت بندی کنند و در خصوص قابلیت ( محدود ) آن برای تحقق دچار نومیدی و استیصال نشوند.

نداشتن هر نوع نقشه ای به منزله از دست دادن احساس احترام به خویش یعنی مهمترین "خیر از میان خیرهای اولیه"  و سپس تسلیم شدن به افسردگی و خود تحقیری و شاید خودکشی است.





+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 7:34 PM  توسط   | 




سلام دوستان.
در حال حاضر یک ۵ ماه خدمتی هستم.
اولین روزهای آرامش را سپری میکنم بعد از ۵ ماه.
به هر حال خدا را شکر جای بسیار خوبی در تهران تقسیم شدم و هنوز نرفته کلی تعریف
از آنجا شنیده ام .





چیزی که در این ۲ ماه اخیر درسی شد برام اینکه به خدا بیشتر توکل کنم و بندگانش را ابزار خدا بدانم نه اینکه اینهمه به بندگانش متکی بشوم.
خداوند یه کمکی همچینی یک گوش مالی کوچکی ما را داد.





راستی دوستانی بودند که حسابی با راهنماییهایشان کمک حال ما بودند و همراهی و حضورشان کلی نور امید را در دل ما روشن میکرد که از آنها محمد محسنی و یاسر حسابی یاور بودند خدا اجرشان دهد و با این دوستان انشاالله در آینده کارها خواهیم کرد.




میخوام یه سیر مطالعاتی جدیدی رو انجام بدم و یک سری کارهای پایه ای که به دلیلی فعلا محرمانه بماند.

یک شعر جالب دیدم تو وبلاگ یه دختر خانوم لوند و بلا که این زیر براتون کپی اش کردهام لذتش را برید.






سلام همه پسرهایی که در نوجوانی بانگاه‌تون
تنم رو لرزوندین
سلام به همه اون‌ها که ازخجالت نگام نکردن
تا دلم بلرزه
سلام به همه اون‌ها که قدم به قدم عشق را به من آموختن
سلام به همه اون‌ها که به اشتباه گمان کردم، دوستتون دارم.
یا، دوستم دارند
سلام به همه اون‌ها که به‌خاطرشون، صد بار کنار پنجره رفتم
سلام به اون‌ها که پشت پنجره منتظر
موندن و من نفهمیدم
سلا م به اون‌هایی که گمان می‌کردم، دوست‌شون دارم؛
فکر می‌کردم دوستم دارند
سلام به عشق اول بچگی و سلام به عشق آخر دیروزم
سلام به همه اون حقه بازهایی که دوستم نداشتن و
ادای عاشق‌ها رو درآوردن
سلام به همه اون‌ها که با تن لرزه
منتظر شنیدن صداشون بودم
سلام به همه اون‌ها که یه‌روزی، با یه نگاه دزدکی
غافلگیرم کردن و دلم رو بردن
سلام به همه عشق‌های این زندگیم
سلام به همه اون‌ها که در تمام زندگی های قبلی و بعدی
دلم رو لرزاندن و خواهند لرزانید
سلا م به اون‌ها که وارد جهان هم نشدیم؛ ولی ممکن بود
دیوانه وار عاشق هم بشیم
سلام به اون‌ها که می‌دونم دوستم داشتن
دوست‌شان داشتم
سلام به اون‌ها که نمی‌دونستن دوست‌شون دارم
یا من نفهمیدم که دوستم داشتند
سلام به عشق آخر این زندگیم که نمی‌دونم کیست
سلام به همه اوج و پروازهای عاشقانه
سلا م به اونی که اگر پیداش شده بود،
من این‌چنین تنها نمی‌ماندم
سلام به نیمه گمشده‌ای که شاید باید همیشه گم شده باشه؟
سلام به نفر بعدی که قراره عاشقش بشم و الان نیست ؟
سلام به اون‌هایی که اولی نبودن و آخری هم نشدند ؟
سلام به هر کی که عاشقه و عشق را خوب بلده





+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 4:6 PM  توسط   | 


                                                        

           تقدیم به او
               که نشانم داد  
                    چگونه از عشق به بلندی دوست داشتن پرواز کنم!
                


          از همه گر, رها شوم
          ازتـو جدا  نمی شوم
          تا تو زمین سجده ای
          سر به هوا, نمیشوم


                      من تو بگو, فنا کنـم
                      تن تو بگو, فدا کنـم
                      گر همه را رها کنم
                      تارک ما, نمی شوم


                                   گر نزنی سپـیده تــن
                                   فلق نواز شـب شکن
                                   پنجه به تـار شعـرمـن
                                   عشق, نـوا نمی شود


                                                    زمزمه کن, بخوان مرا
                                                    مـقـصـد مـن بـه انتها
                                                    گــر نکــنی مـرا فنـــا
                                                    بـر تـو روا, نمی شـود


                                    




                                        تیر - 1387 / تهران















+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 7:46 PM  توسط   | 



 



آنها که رفتند ...

آنها که رفتند کار حسینی کردند و آنها که ماندند باید که کاری زینبی کنند. اگر

نه  یزیدیند.





بازگشت به خویشتن

در شعار (( بازگشت به خویشتن )) باید معین کرد که کدام خویش؟ خویشتن

اساطیری؟ خویشتن قومی و نژادی؟ خویشتن سنتی و بومی؟ خویشتن مذهبی؟

یکی از همین (( خیلی ماورای مدرن ها )) یک خورجین خر در آپارتمانش نصب کرده

بود به عنوان نشانه ای از نهضت (( بازگشت به خویش ! ))








به روشنفکران ما ایمان و به مومنان ما ...

خدایا به روشنفکران ما ایمان و به مومنان ما روشنایی به علمای ما مسئولیت و به

عوام ما علم و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به

مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت ....ببخش!






چه باید کرد؟

من دردی دارم. پیامی و مخاطبی دارم ( نه مستمعی ) که او نیز دردمندی است در

جستجوی پیامی و پاسخ به این مسئله حیاتی و فوری که (( چه باید کرد؟ ))






دوست داشتن برتر از عشق است

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را

میگیرد. دوست داشتن میدهد. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه

جستن.



 




شهید قلب تاریخ است

شهید به من (( گواه دهنده )) است و همچنین به معنای (( محسوس )) و بالاخره به

معنی (( نمونه )) و (( سرمشق )) است و شهید قلب تاریخ است. همچنان که قلب

به رگ های خشک اندام. خون حیات و زندگی میدهد. بزرگترین معجزه شهادت این

است که به یک نسل ایمان جدید به خویشتن را میبخشد.






علی (ع) تنهاست

روزها شیر نمینالد. در برابر نگاه روباهان. در برابر نگاه جانوران. شیر نمینالد. تنها در

شبهاست که شیر میگرید. نیمه شب به طرف نخلستان میرود. آنجا هیچ کس

نیست. مردم راحت آرمیدهاند و این مرد ... وقتی به خودش برمیگردد مبیند که

تنهاست.







فاطمه فاطمه است.

خواستم بگویم فاطمه دختر محمد (ص) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم فاطمه همسر علی (ع) است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه. اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه فاطمه است.





قلم توتم من است.

قلم توتم من است. توتم ماست. به قلم سوگند. به خون سیاهی که از حلقومش

میچکد سوگند که توتم مقدسم را نمیفروشم. نمیکشم. گوشت و خونش را نمیخورم.

به دست زورش تسلیم نمیکنم. به کیسه زرش نمیبخشم و به سر انگشت تزویرش

نمیسپارم.




 





مثلث زر. زور و تزویر.

زر. زور و تزویر . هر کجا که جز تکرار این ۳ حرف. حرف دیگری زده ام پشیمانم.





نیایش

نیایش یعنی خواستن و تکرار خواست ها. چه کسی نیایش میکند؟ کسی که فاصله

میان آنچه هست با آنچه باید باشد در او زیاد است.






هجرت

در تاریخ اسلام. برای اولین بار (( مهاجرت )) مبدا تاریخ قرار میگیرد نه

میلاد ونه مرگ پیامبر و نه حتی فتح مکه. حتی بعثت هم مبدا تاریخ نیست

(( هجرت )) مبدا است.



اگر پیاده هم شده سفر کن. در ماندن میپوسی. (( هجرت )) کلمه بزرگی در تاریخ

(( شدن )) انسانها و تمدن هاست.











+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 4:53 PM  توسط   | 






اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت،

اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند،

اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند….

 فقط از فهميدن تو مي ترسند.


                                              “معلم شهید دکتر علی شریعتی"




+ نوشته شده در  جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 11:58 PM  توسط   | 






تمام آن چیزهایی را که در یک ماه اول آموزشی درک کرده ام را میخواهم اینجا بنویسم:

۱. جان سختر از آنی هستم که تصور میکردم. زنده ماندن یا بهتر بگویم نیاز به زنده ماندن تحمل صبر و استقامت انسان را زیاد میکنددر موقعیت فعلی کتاب "انسان در جستجوی معنا" نوشته فرانکل را بیشتر لمس میکنم. نیاز ضروری زنده ماندن عجب قدرتی دارد.

۲. با بچه های جنگ و شرایط جنگی ارتباط جدیدی برقرار کرده ام. حالا راحتر درک میکنم چه حسی داری وقتی رفیقی که ۶ الی ۷ ماه رو در کنار هم روزها رو شب کردین جلوی چشات پر پر بشه یعنی چی.

۳. ضرورت جنگجو بودن و موهبت آنرا دریافته ام فقط یک بدی دارد در حال حاظر همش منتظر این هستم که یکی چپ نگام بکنه تا صورتشو بیارم پایین.

۴. حالا میفهمم چرا یک سرباز آمریکایی تو عراق بدون امنیت ۲۴ ساعته دستش روی ماشه هست. و هر جنبندهای رو بهش شلیک میکنه حالا این وسط زن ها و بچه ها هم هستند و ........ ملامتی بر او دیگر ندارم و او هم مثل هر کسی  مقهور نیاز به زنده ماندن شده .

۵. جنگ چیز خوبی نیست. کشتن چیز خوبی نیست. بی قانونی چیز خوبی نیست. ولی جنگ همه آنها را بی دغدغه مجاز میکنه. لطفا نق نزنین یه کاری کنین که جنگ شروع نشه نه اینکه به جاش بگین لطفا زودتر تمومش کنین.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 11:55 PM  توسط   | 




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 11:58 PM  توسط   | 





سلام دوستان.
از کامنت ها و محبت های شما ممنون.
علت تاخیر های اخیر که احتمالا حالا حالا ها ادامه خواهد داشت سربازی رفتن من است.
الان که برای شما مینویسم ۲۳ روز خدمت هستم و وسط دوران آموزشی و یکی از امیدهای من هم همین وبلاگ و شما بازدید کنندگان عزیز هستید که باعث میشید سختی های دوره آموزشی قابل تعریف باشه.
به امید خدا به زودی به صورت مرتب وبلاگ را به روز خواهم کرد.
التماس دعا.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:59 PM  توسط   | 


دلم برای هامون توی فیلم مهرجویی خیلی سوخت, بهتر بگم خیلی دردم اومد !
این روزها زندگی چه چیزی داره که بتونه به هامون ها بده, هامونها جاشون کجاست, نکنه هامون ها دیگه زیادیند. ماله یه مکان یا زمان دیگن که بر حسب تصادف زندگی دن کیشوتی بین ما میکنند.

ای خدا. خدای عادل و قهار و .... چرا اون بالایی اندکی بین ما نیستی, نکنه خدا هم اینجا غریبه شده, هامونی شده دن کیشوت اصلی اونه اصلا.

بار سنگین اندیشه ها, رفتارها, کلا فرهنگ این ملت که برایندش میشه یه سیستم سلطانی فاوستی حسابی رنجم میده.

میگن رنج و سختی معنی داره, امیدوارم معنی اش این نباشه که زندگی جاودانه وسط یه جای گل و بلبل مفت بخور, بگرد, هر چند تا حوری هم که میخوای .....

وقتی پول نداری فکر میکنی نبود پوله, که باعث رنجه, وقتی داری میفهمی همه چی حتی پول باعث رنجه.

از خودکشی خوشم میاد یه امتیاز بی نظیره, خدا اینجاشو خیلی حال داده که هر وقت خسته شدی exit کنی, برای همیشه بیای بیرون ولی همیشه یه کور سوی لعنتی بی موقع امید سرو کله اش پیدا میشه که نذاره این کار رو بکنی.

این روزا ماشین ۵۰ هزار دلاری, خونه ملیون دلاری, ویزای کانادا, حتی شریعتی هم برام بوی مرگ میده!
همیشه دیر میشه امیدوارم این آخری زودتر از موعود برسه, تموم بکنه همه دیر شدن ها رو.

از مال دنیا تنها تعدادی کتاب دارم, نگهشون دارین همان طوری که روزی من رفتم دنبالشون, میان روزی دنبالشون و .... !


------------------------------------------------------------------------------------------------
*. تا اطلاع ثانوی وبلاگ تعطیل میباشد.

*. منتخب وبنوشت های من :

  گفتا که چه میخواهی ؟ گفتم که همین خواهم
  لذت متفاوت , متفاوت بودن !
  من و نقاب و ریا 
  ایمان - خدا 
  درد من - درد مردم 
  وقتی عاشقی اولترا مدرن میشود
  اصلاح گری راهی برای همه و همیشه ...
  رنج برخورد با سایه در فرایند تفرد





+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 11:59 PM  توسط   | 




Click for Full Size View



احمد بورقانی را ۲ بار بیشتر در از نزدیک ندیدم .
مرتبه اول در مجلس بود و نماینده ها تحصن کرده بودند.
دومین و آخرین مرتبه وقتی که از سالگرد دکتر نوری که در منزل برادرشان برگزار شده بود دیدمشان اونم وقتی که آقای تاج زاده بلند داد زد سلام احمد جان.




زیاد نمیشناختمش ولی حسی با احترام بهش داشتم.
یک چیز از ایشون برام یادگاری هست که در ۲ مصاحبه از ایشان و یک خاطره از آقای مهاجرانی هنگام معرفی به مجلس پنجم خواندم که ایشون این مطلب رو ذکر کرده و حتی سر در دفتر کارش هم گذاشته و آن هم این جمله از ابوالحسن خرقانی بود :

هر کس از این در رسید, نانش دهید و از ایمانش مپرسید                                  
                               چون آن بنده که نزد خدایش به جان ارزد, به خان بوالحسن به نان ارزد.


روحش شاد راهش پایدار. 


 
عكس فوق احمد بورقاني را در زمان دفاع از خود در دادگاه كاركنان دولت نشان مي‌هد
قاضی مرتضوی آن پشت پیداست البته ایشون الان دادستان کل انقلابند
سخنرانی به یاد ماندنی محسن آرمین در دست داشتن ایشان در قتل زهرا کاظمی
در پیشگاه دادگاه عدل الهی باقی خواهد ماند.




دنبالک :
در رثای احمد بورقانی
زنده ياد احمد بورقاني در حال دفاع از خود در دادگاه



+ نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 



                                                                     در درون دل روزنی است گشاده به ملکوت آسمان.
                                                                           (ابو حامد غزالی / کیمیای سعادت)


نوشته : م.ک
وبلاگ : مثبت من


کارل گوستاو یونگ (1875- 1961) روانکاو شهیر سوئیسی او روزگاری عنوان "ولیعهد فروید" را یدک میکشید ولی چنان که رسم شاگردان ممتاز است یونگ پس از 6 سال همکاری با فروید راه خود را از استاد جدا کرد و مکتب جدیدی (روانشناسی تحلیلی, analytical psychology) را بنیان نهاد.

یونگ



اصطلاحاتی مانند : کهن الگو (archetype), ناخود آگاه جمعی(collective unconscious), سایه(shadow) و نقاب(persona) و طبیعت هدفمند روان انسان که به سوی تفرد پیش میرود جزئی از میراث گران بهای او برای بشریت است.

فرایند تفرد(individuation):

        وبژزیل اندلید سرور پنجم  29-126
                 ....... فرو رفتن در دوزخ سهل است : دروازه سیاه دیس(دوزخ)
                 شباروزان گشوده است, لیکن بازگرداندن گام ها و فرا آمدن به
                 فضای برین, این است آزمون دشوا
ر, این است کار مشقت بار !

فرایند تفرد در روانشناسی یونگ در اصل ایجاد اتحاد و انسجام بین تمام اجزای روان است که در آن کل روان بصورت یک پدیده منفرد بروز میکند. تفرد نهایت یکی شدن و هماهنگی اجزای روان میباشد و زمانی است که فرد به کمال رشد روانی خود میرسد.

یونگ معتقد است این تمامیت زمانی محقق شده است که شکاف بین ناآگاهی و آگاهی هرچه کم رنگ تر بشود. در حقیقت پس از تولد همهء ما دچار یک گسیختگی روانی بزرگ می شویم که همان گسیختگی بین روان آگاه و ناآگاه است. بنابراین تمامیت جز با حل و ادغام محتویات روان ناآگاه در روان آگاه و یا به عبارت دیگر با گسترده شدن و فربه تر شدن روان آگاه ممکن نیست. محتویات مهم ناآگاهی، کهن الگوها هستند. منظور از ادغام آنها در آگاهی، در حقیقت شناخته شدن آنها در درون است. فرایند فردیت – همان فرایندی که تمامیت را نهایتآ محقق می کند – یعنی حرکت در جهتی که کهن الگوهای موجود در ناآگاهی در سمت روشن و آگاه ذهن قرار گیرند.


                         خویش را صافی کن از اوصاف خویش
                                                    تا ببینی ذات پاک صاف خویش
                                                                                             "مولوی"

اClick for Full Size View                
                         ساختار روان از دید روانشناسی تحلیلی یونگ


اولین تعامل در فرایند تفرد که بصورت نمادگرائی روان بشر در رویاها و داستانهای اسطوره ای به وضوح به چشم میخورد برخورد خوداگاه با سایه, مبارزه و نحوه کنار آمدن با سایه است.

یکی از مواقعی که انسان به نفس اصل خود متصل میشود عالم رویاست.
مولانا میگوید :
                     همچون آن وقتی که خواب اندر روی
                                              تو ز پیش خود به پیش خود شوی
                     بشنو از خویش و پنداری فلان
                                              با تو اندر خواب گفتست آن نهان

سایه :
یونگ آن جنبه دیگر خودمان را که اکثرا در ناخوداگاه شخصی یافت میشود سایه مینامد سایه موجودی فرومایه در خود ماست موجودی که میخواهد همه آن کارهایی را انجام دهد که ما به خودمان اجازه انجام آنها را نمیدهیم موجودی که همه آن چیزیست که ما نیستیم![1]  بطور کلی سایه پر از خصوصیات خواسته نشده(unwanted), یاد گرفته نشده(unlearned) و رشد نکرده(undeveloped) است.
[6]

در کتاب "دل آدمی" اریک فروم به تفصیل از گرایش دل آدمی به خیر و شر صحبت میکند. او بر خلاف کسانی مانند هابز انسان را گرگی آدم خوار(تسخیر سایه) میدانند.[5] آدمی را واجد توان بالقوهای برای خیر و شر میبینند (تعامل با سایه).

و خداوند در قرآن میگوید :
"و سوگند به نفس (انسان) و آنکه او را به حد کمال بیافرید و به او خیر و شر را الهام کرد.(شمس7-8)"

داستان ها و اسطوره ها که زائیده روان انسان هستند در اصل منعکس کننده مراحل تکامل روان میباشد و فرایندهای روانی تفرد بصورت نمادین در آنها جلوه گر شده است. سایه در رویاها و اساطیر بصورت دشمن, جادوگر فریبکار, اژدها, شیطان یا دیو بروز میکند سایه شخصیتی است که قهرمان در داستانها باید با آن مبارزه کند و آنرا شکست بدهد.[8]

در اساطیر یونان اولین کاری که به هرکول در مسیر آزمایشات محول میشود این است که یک روزه اصطبلهای augias را که صدها سال صدها حیوان فضولات خود را در آن ریخته بودند پاک کند (در اینجا همچین اصطبلی نماد سایه است).
در داستان آدم و حوا نیز اولین مرحله ماجرای آنها برخورد با شیطان (سایه) است.
داستان فاوست گوته هم با معامله دکتر فاوست با مفیستوفلس که نماد شیطان یا سایه است شروع میشود.

زمانیکه یونگ مشاهده کرد اکثز بیمارانش سایه خود را انکار میکنند و آنرا وا پس میزنند به این نتیجه رسید که بشر باید راهی برای زندگی کردن با بخش تاریک خود بیابد و در واقع بهداشت جسمی و روانی او وابسته به این راهیابی است. [3]

آنچه مسلم است رویارویی با سایه بخشی لازم در تکامل و رشد روانی بشر است و قطعا اگر وجود  شیطان لازم نبود خداوند او را سر راه انسان قرار نمیداد.
چیزی که مسلم است این است که  اگر بخواهیم به زبان دینی صحبت کنیم (خلقت او با حکمت است) حتی شیطان نیز باید درک شود! ( در اسلام و مسیحیت، شیطان را نه یک نیروی متافیزیکی مقابل خدا، بلکه مخلوق خدا و دست کم از این حیث در ذیل خدا محسوب می کنند.) درک کردن شیطان یا همان کهن الگوی سایه، با تسلیم آن شدن یا تابع آن شدن فرق می کند. روحانیان فرهنگ ما، سعی کرده اند با نقل داستان ها و حکایاتی در باب شیطان و ماجرای تمردش از سجده کردن در برابر آدم، این نکته را تفهیم کنند. این داستان ها در این جهت بوده اند که یا شیطان را از ماجرای تمردش، تبرئه و یا دست کم او را معذور بدانند. این بحث تاریخی بسیار جالبی ست که نشان می دهد عارفان ما چه نقشی در جهت بالا بردن درک معنوی مردم و تعالی آنها داشته اند. اما ناگزیرم این قسمت از بحث را نیز اینجا رها کنم و شما را به تحقیق آقای دکتر شفیعی کدکنی با عنوان " ستایش ابلیس و سابقهء آن " ارجاع دهم. [7]

و بر همین مبناست که در قرآن کریم آمده که موسی (ع) در دامن دشمن خود (فرعون / سایه) پرورش یافت.(سوره قصص)  به عبارت دیگر مراحل ابتدایی رشد  روان نیازمند تعامل با سایه است.  و در عین حال دشمن موسی نیز میباشد و بصورت مانعی سر راه تکامل روانی بیشتر قرار میگیرد.

 از اینجاست که سفر بزرگ به درون شروع میشود, سفری که طولانی, خطرناک و پر بار است.
و این برخورد (با سایه) زمانی است که مبارزه بزرگ آغاز میشود, مبارزهای که هر کسی نمیتواند به راحتی در آن پیروز شود.

حافظ در این باره میکوید:

                     طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
                                                              ظلماتست بترس از خطر گمراهی






هبوط آدم و حوا بسیار شبیه داستان شروع سفر درونی است. مفسرین معتقدند بهشتی که آدم و حوا در ابتدا در آن ساکن بودند, با بهشت نهایی و آنچه به عنوان کعبه آمال و مقصد نهایی انسان مطرح شده متفاوت بوده است. بهشت اولیه, در اصل ناخوداگاهی مطلق بوده که چون هیچ اثری از خوداگاهی در آن نبوده, درد و رنجی نیز در آن نبوده است.

و سپس هبوط انسان به دنبال بیدار شدن خوداگاهی و شروع تعاملات رشد و تعالی واقعی که دردناک و رنج آور نیز میباشد رخ میدهد. بدلیل همین خوداگاهی است که گفته شده زمانی که انسان بواسطه خوردن میوه ممنوعه از بهشت اولیه هبوط کرد, عورت او که نمادی از زشتیها و ضعفهای وجود (سایه) اوست نمایان شد.

در قرآن می خوانیم: « به درستی که برای تو ای آدم، در بهشت نه گرسنگی و نه برهنگی خواهد بود/ و نه تشنگی و سوزانندگی از تابش آفتاب / پس شیطان آدم را وسوسه نمود که آیا تو را به درخت جاودانه و سرزمینی ابدی دلالت کنم؟/ پس آنها خوردند و عورت هایشان آشکار شده، از برگ درختان خود را پوشانیدند... » 
                                                                ( سورهء فرخندهء طه، آیات 118
تا 121 )



آدم با خوداگاهی بدست آمده نسبت به زشتیها و نقص های خود آگاه شد. و در پایان داستان آدم پس از گذراندن رنجها و آزمایشات گوناگون و کشیدن سختیهای فراوان و طی مراحل رشد و تکامل روان به بهشت دوم پا گذاشت. 

یونگی ها اشاره می کنند که در جریان تحقق تمامیت، جذب و ادغام کهن الگوی سایه یکی از دشوارترین مراحل است. چرا که محتوا و درونمایهء این کهن الگو چیزی نیست جز آنچه به دلایل اخلاقی، یا دینی رد و طرد می شود. گذر از این مرحله، شخص را دچار تنش های زیادی می کند و بسیاری حتی قادر به گذر از این مرحله نیستند. چون نمی توانند تنش ها را تحمل کنند. تحمل تنش های دردناک ناشی از تعارض درون و بیرون، که در واقع همان تنش عبور از دیدگاهی جزئی به دیدگاهی کلی تر، یا از دیدگاهی سطحی به دیدگاهی عمیق تر است

یونگ میگوید سایه یک مسئله اخلاقی است که تمام ضمیر من (تمام آگاهی ما از خویشتن و جهان بیرون) وشخصیت(personality) را به مبارزه می طلبد.

خانم ماری لوییز فون فرانتز از شاگردان نزدیک یونگ در فصلی موسوم به "کشف سایه" می نویسد: « مشکلات اخلاقی که در اثر برخورد با سایه بروز می کند در سورهء هیجدهم قرآن به خوبی بیان شده است. موسی در بیابان به خضر برمی خورد. آن دو با هم همسفر می شوند و خضر نگران است که مبادا موسی بر کارهایی که او باید انجام دهد، خشم گیرد... »[9]
موسی در این داستان اهل ظاهر است و به عنوان کسی که از جانب خداوند مآمور ادارهء امور عموم مردم و برای عموم مردم قانون گذاری می کند، ناگزیر و ناخواسته مبتلاء به ساده نگری و سطحیتی شده است که این عموم مردم به آن دچارند. به همین خاطر هرچند که در بسیاری حیطه های دیگر بهره مند از گشایش های معنوی بوده است، به خضر که می رسد، نمی تواند او را درک کند. خضر اینجا هرچند اعمال منفی و غیر قابل قبول مرتکب می شود، اما اگر موسی صبر داشت می توانست درک کند که در پس این اعمال به ظاهر شر، خیر نهفته است



جالب اینکه سفر دانته در کمدی الهی نیز از دوزخ و درک شیطان (سایه) شروع میشود.
نیچه نیز میگوید : "ریشه درختان بهشت در دوزخ قرار دارد". که تعبیری است نمادین از اینکه برای رسیدن به کمال ابتدا باید از آنجا شروع کرد.

جوزف کمبل میگوید : تفاوت جنون و عرفان این است که مجنون در آبی که عارف در آن شنا میکند غرق میشود. [4]

رویارویی و مبارزه با سایه خالی از خطر نیست و در اصل میتواند بسیار خطرناک نیز باشد. یونگ میگوید : منظور از هبوط به آن نحوی که کلا در اسطوره به تمثیل در آمده است, آن است که نشان دهد انسان فقط در منطقه خطر (تعامل با سایه و ناشناخته های روانش) می تواند آن گنج صعب الوصول (متعالی شدن) را بیابد.

کمبل میگوید : هیچ پاداشی نیست که بهای آن پرداخته نشده باشد.[4]
قرآن میگوید : فکر میکنید بدون از سر گذراندن آزمایشهایی که دیگران قبل از شما گذرانده اند, وارد بهشت میشوید؟

امیدوارم با این توضیحات به اهمیت و سختی و وجوب شناخت و تعامل با سایه برای زندگی بهتر پی برده باشید !
برای دوستانی که خواهان شناخت بیشتر سایه و روتد تعامل با آن هستند
 2 کتاب "نیمه تاریک وجود" و "راز سایه" نوشته : دبی فورد را پیشنهاد میکنم.


---------------------------------------------------------------------------------------------
*.
در جای جای این مقاله از درس گفتارهای استادم دکتر علیرضا شیری استفاده کردم.
همچنین از کتاب "بیماریهای قلب آدمی" نوشته دکتر ابراهیم یزدی هم در این مقاله الهاماتی هست. از هر دو بزرگوار به خاطر تلاششان در حوزه روانکاوی سپاسگذارم
.

1. مقدمه ای بر روانشناسی یونگ /  نوشته: فریدا فوردهام
2. رویاها به ما چه میگویند /  نوشته : آرش جوانبخت 
3.یونگ و روانشناسی تحلیلی او / نوشته : فربد فدایی
4. قدرت اسطوره / نوشته : جوزف کمبل
5. لویاتان / هابز
6. کلاس آرکتایپ خانم "ناهید معتمدی"
7. تصوف اسلامی و رابطهء انسان و خدا، رینولد نیکلسون، ترجمهء دکتر شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، چاپ دوم 1374، بخش یاداشت های مترجم، صفحهء 144 به بعد. عارفانی همچون حلاج، عطار، سنایی، روزبهان، عین القضات، احمد غزالی به دفاع از ابلیس پرداخته اند

8. قطعهء زیر ترجمه ای از کتاب " یونگ و عصر جدید " از دیوید تیسی استاد و محقق استرالیایی ست. او از هواداران یونگ و روانشناسی تحلیلی است و از جملهء کسانی است که به ظهور یک عصر معنوی جدید در آیندهء بشر می اندیشند.
جنبش معنویت خواهی عصر جدید فعالیت ها و نگرش های خود را اصیل و ارزشمند تلقی می کند. در حقیقت این جنبش خود را در کسوت قهرمانی می بیند که روح و معنویت را از بند توقیف رها می سازد. اما عصر جدید به همان اندازه ارواح را آزاد می کند که دیوان را، و به همان اندازه خدایان را که عقده ها را، و به همان اندازه سلامتی را به ارمغان می آورد که آسیب های روانی را! عصر جدید از این جهت همهء اینها را آزاد می سازد که در واقع در جعبهء پاندورا را گشوده است و اجازه داده که دیوان و ارواح از قعر ناآگاهی به بیرون بپرند! عصر جدید به نحو دردمندانه ای نسبت به پیچیدگی ژرفای ناآگاهی و واقعیت چند پهلو بودن معنویت ناآگاه است. دقیقآ به این خاطر که عصر جدید، " جدید " است و هیچ گونه احساس تاریخی و قوهء درک معنوی ندارد! او درست مثل کودک بی مددکاری می ماند در حال بازی کردن با نیروهایی که نه کنترلی بر آنها دارد و نه حتی درک کوچکی از آنها! او نسبت به خطرات روح به شدت نابیناست. تا حدی به این خاطر که دیدگاه بسیار خوشبینانه ای در قلمرو روح دارد. عصر جدید در درک این حقیقت شکست خورده است که خدایان می توانند در ناآگاهی به دیوان مبدل شوند و لوسیفر و شیطان، نیروهای روانی ای هستند که با آنها کشمکش می کنند. نه صرفآ داستان هایی توخالی از گذشته
9. انسان و سمبول هایش، کارل گوستاو یونگ و شاگردان، ترجمهء دکتر محمود سلطانیه، انتشارات جام، چاپ اول صفحهء 266.


+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 11:54 PM  توسط   | 



دلم شکست ,بغضم ترکید وقتی این عکس رو دیدم.
که چگونه ما رسالتمان را گم کرده ایم, چگونه مراسم به عاریت گرفته مسیحیان را ترویج میکنیم ,امید آن داریم تا با حسین محشور شویم ولی هیچ یک از اعمالمان حسینی نیست !

عکس بالا: مراسم شام غریبان در تهران عکس پایین: هادی ناصری،‌ زمانه، روشن کردن شمع نذری در کنار مسجد امام صادق(ع) در منطقه ی ولیعصر تبریز


دکتر علی شریعتی:

خواهران ,برادران!
اکنون شهیدان مرده اند و ما مرده ها زنده هستیم, شهیدان سخنشان را گفتند, و ما کرها مخاطبشان هستیم, آنها که گستاخی آن را داشتند که وقتی نمیتوانند زنده بمانند مرگ را انتخاب کنند رفتند, و ما بی شرمان ماندیم, صد ها سال است که مانده ایم. و جا دارد که دنیا به ما مظاهر ذلت و زبئنی بر حسین و زینب مظاهر حیات و عزت می گرییم, و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان, عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم.
خدایا این بار چه مظلومیتی بر خاندان حسین؟
اکنون شهیدان کارشان را به پایان رسانده اند, و ما شب شام غریبان میگریم, و پایانش را اعلام میکنیم. و میبینی چگونه در جامعه گریستن بر حسین, و عشق به حسین با یزید هم دست و هم داستانیم؟
او که میخواست این داستان به پایان برسد. چه هوشیارانه دگرگون کرده اند پیام حسین را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را, پیامی که خطاب به همه انسان هاست.




+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 11:10 PM  توسط   | 

 

در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي‌كنند و بر حسيني مي‌گريند كه آزاد زيست.

زنده ياد دكتر علي شريعتي




كُلٌّ يَوْماٍ عاشُورَإ

برنامه‌هاي حسینیه ارشاد در ماه محرم:
شب تاسوعا: حجه الاسلام محمد جواد اکبرین، حجه الاسلام محسن رهامی
شب عاشورا: دکترناصر مهدوی، حجه الاسلام محسن کدیور
شب شام غریبان: دکتر ظریفیان، مهندس عزت الله سحابی، حسن یوسفی اشکوری
آغاز برنامه ها شاعت 19

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

جبهه مشاركت ایران اسلامی نیز همپا با خیل عاشقان به اباعبدالله در پاسداشت قیام عاشورا، چون سالیان گذشته مراسمی را با حضور مشتاقان و علاقه¬مندان به دریافت حقایق و كنه آن قیام مقدس برگزار می كند. این جلسات به مدت سه شب از شب تاسوعا تا شب یازدهم محرم و از ساعت 19 تا 21:30 در محل دفتر مركزی جبهه مشاركت برگزار می‌شود. همچنین در این جلسات برنامه¬ مرثیه‌خوانی و قرائت دعا نیز با حضور خیل مردم مومن و حقیقت‌جو برقرار خواهد بود.

آدرس: خیابان سمیه – بین سپهبد قرنی و استاد نجات الهی – پلاك 180

پنج شنبه (شب تاسوعا) با حضوردكتر محسن آرمین(سخنران دوم متعاقبا اعلام می‌شود)
جمعه (شب عاشورا) با حضور مهندس لطف‌الله میثمی و دكتر علیرضا علوی‌تبار
شنبه (شب شام غریبان) با حضور سركار خانم فریده ماشینی و دكتر محسن كدیور

 



+ نوشته شده در  شنبه 29 دی1386ساعت 6:37 PM  توسط   | 

 

      بزار خیال کنم هنوز, ترانه هامو میشنوی
                                                              هنوز هوامو داریو, هنوز صدامو میشنوی
      بزار خیال کنم هنوز, یه لحظه از نیازتم                       
                                                              اگر تمومه قصمون ,هنوز ترانه سازتم
      بزار خیال کنم هنوز, پر از تب و تاب منی
                                                              روزا به فکر دیدنم ,شب ها پر از خواب منی
 



                          بزار خیال کنم تو دلتنگیات, غروب که میشه یاد منی
                         تویی که قصه طلوع عشقو, گفتیو دوستت دارمو نگفتی


      بزار خیال کنم منم, اونی که دلت تنگه براش
                                                             اونی که وقتی تنهایی, پر می شی از خاطره هاش
      اون که هنوز دوستش داری, اون که هنوز هم نفسه
                                                             بزار خیال کنم منم, اونی که بودنش بسه
      دوباره فال حافظ و ,دوباره توی فالمی
                                                             بزار خیال کنم بزار, اگر چه بی خیالمی
                             

                                                                              " اهورا ایمان "

                                                                            

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 0:25 AM  توسط   | 

                                                         
         "نباخت نباخت , ترکید"

پرسپولیس با باخت ۳-۰  و ۴ اخراجی همه چیز رو واگزار کرد آن هم بد جور امروز هم کلی بازیکن ریز و درشت رفتن کمیته انضباطی تا جریمه بشن البته با نتیجه امروز شاید اوضاع روحی تیم بهتر باشه چون با باخت امروز سپاهان پرسپولیس یه هفته زودتر قهرمان نیم فصل شد ولی بازی جذاب تیم اول و دوم همچنان باقی است که توی این سرما حسابی میچسبه نمیدونم پرسپولیس این فصل چی داره که منو با خودش این فصل بالا و پایین میبرد یه جور بازی خاصی میکند توی یک جمله بخواهم بگویم برای افتخار بازی میکند به هوادارانش حس افتخار آمیز بودن میدهد.













 
 





مربی تیم پرسپولیس که تحولات بیشتر از دریچه او به بیرون بازتابانده میشود در آینده نزدیک میتواند نشان دهد تا چه مقدار میتواند این شرایط مبهم را کنترل کند و تیم را برای نیم فصل دوم به جلو براند.
ولی به هر حال پرسپولیس این فصل با شخصیت و اصول گرایانه بازی و هدایت میشود و کاملا این حس را به تماشاچیان و بینندگان تلویزیونی منتقل میکند.
حس احترام ارزش بزرگی و لذتی سراسر از افتخار.

            "صفایی فرهانی افکار عمومی را برد"

وقتی برنامه نود گفت مهمان امشب ما مهندس صفایی فرهانی رئیس کمیته انتقالی فوتبال ایران است گوشام تیز شد و تا آخرین لحظه که دیگر ساعت به حدود ۳ نیمه شب میرسید برنامه ادامه داشت و من پلک نمیزدم پخش مستقیم تلفنهای مکرر به دیگر اعضاء کمیته و سکوت فردوسی پور از همه جذاب تر بود. فرهانی آنقدر مدرک مکتوب و شاهد برای تک تک مدعامداران آورد که دیگر جای هوچی گری و حاشا باقی نذاشت.




صفائی بار دیگر نشان داد که مدیر بسیار لایقی است و منافع ملی را بدون حاشیه مطالبه میکند و سهم خواهی ندارد رو سیاهی داستان ماند بر مهندس علی آبادی و سازمان تربیت بدنی که هنوز در جاده باند بازی و توصئه تراشی میتازند.

دنبالک:
حاشیه‌های 90: وقتی مهره‌های علی‌آبادی یكی-یكی سوختند!
حمله «كیهان» به صفایی‌فراهانی: این آقا به اشتباه وارد فوتبال شد!
محورهای اصلی سخنان مهم صفایی‌فراهانی در 90



"آخر هفته دوست داشتنی"




قرار است فردا در حسینیه ارشار ۱۰۰ سالگرد تولد مهندس بازرگان برگزار شود . و خیل علاقه مندان در آن حضور داشته باشند دلم برای چهره های سیاسی و علمی و حجوم جوانان به حسینیه ارشاد تنگ شده حسابی ضمنا کتابهای مهندس بازرگان هم آنجا موجود میباشد برای خرید مخصوصا کتاب :  "سیر تحول قرآن" که نایاب بود و تازه تجدید چاپ شده بشتابید که غفلت موجب پشیمانیست

سخنرانان همایش یکصد سالگی مهندس بازرگان
بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان اسامی سخنرانان همایش یکصدمین سال تولد زنده یاد مهندس بازرگان را اعلام کرد.
بنیاد فرهنگی مهندس مهدی بازرگان اسامی سخنرانان همایش یکصدمین سال تولد زنده یاد مهندس بازرگان را اعلام کرد.
در این برنامه که پنجشنبه ۶ دی ماه ۱۳۸۶ از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر در حسینیه ارشاد برگزار خواهد شد ابوالفضل بازرگان، زهرا بازرگان، محمد بسته نگار، مهدی بهادری نژاد، حبیب الله پیمان، محمدجواد حجتی کرمانی، ابوالفضل حکیمی، محمد حیدری، عزت الله سحابی، غفار فرزدی، نظام الدین قهاری، مصطفی کتیرایی، علی اکبر معین فر، ناصر میناچی، کاظم یزدی و اعظم طالقانی به عنوان یاران همفکر، همراهان زندان و تبعید، دوستان سیاسی، همکاران فنی و حرفه یی، شاگردان و دانشجویان، خانواده، وزرای دولت موقت و صاحب نظران، دیدگاه های خود را در مورد مهندس بازرگان بیان خواهند کرد

 






        " اولین شب جمعه هر ماه"

به رسم هر ماه اولین شب جمعه ماه شمسی را مهمان منزل آقای عبد ا... نوری وزیر سابق کشور در دولت آقای خاتمی هستیم. جلسات با دعای کمیل از ساعت ۸ شروع و از ۹ با سخنرانی به مدت ۴۵ دقیقه و ۱۵ پرسش و پاسخ ادامه پیدا میکند. من خودم بارها و برها حضور داشتم و از سخنرانی ها استفاده برده ام ضمنا دیدن آن همه چهره معروف سیاسی کنار هم نشسته روی زمین و در حال فشرده شدن در میان خیل جمعیت خودش بر لطف جلسات می افزاید.



آدرس: میدان تجریش - بطرف دربند - کوچه امیر سلام - پلاک ۱۰
از ساعت ۸




"کار آفرینی"




و در آخر امروز دوره کلاسهای کارآفرینی ما به اتمام رسید و همین جا بگم که این مدرک برای  اخذ هر گونه وام اجباریست ولی جدای از این بحث ها ی بسیار دقیق و فنی مدیریتی از نظر روانشناسی و اقتصادی مطرح شد بر من بسیار افزوده شد حتما شرکت کنید که فعلا دوره های آن رایگان است و اساتید بسیار قابلی دارد آنقدر خوشم آمده از این مبحث که در آینده نزدیک مباحث کارآفرینی را هم شروع خواهم کرد.



+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 11:59 PM  توسط   | 


با اجازه آقا مجتبی از وبلاگشون اینجا کپی کردم این مطلب را :

 


هدف از اين پروژه ساده ايجاد ارتباط مستقيم و بي سانسور بين شهروندان معمولي ايران و امريکا بود. حدود 15 تا 20 رهگذر از اين چت تلفني استقبال و با ايرانيها چت کردند. سوالاتشون از مخاطبان ايراني ساده بود: شغلت چيه؟. آيا به آينده اميدوار هستي؟ نظرت در باره جرج بوش و احمدي نژاد و امريکا و اسراييل چيه؟. جوابها ساده بود: همگي ايرانيها علاقمند به دوستي و رابطه صلح آميز ملتها بودند و خلاصه همون چيزايي که روزانه مردم در تاکسي ها و غيره ميگن...


اين حرکت نمادين، سخت مورد توجه مطبوعات امريکايی قرار گرفت و پوشش خبری زيادی داشته. سایت ايندو نفر www.enoughfear. org (ضد جنگ) است که به فارسی و انگليسی است و با دهها عکس ديگر...


تلفن قرمز بعنوان سمبل جنگ سرد انتخاب شده بود: سالها پيش که بين دنياي غرب و بلوک کمونيستي و شوروي جنگ سرد برقرار بود روئساي جمهور امريکا در کاخ سفيد از يک دستگاه تلفن قرمز براي انجام مکالمات مهم و بحراني استفاده ميکردند.


رانا (رعنا) موبايل بدست، شماره هاي ايران را ميگرفت و گوشي بدست، نقش مترجم را انجام ميداد. يکي دو مورد هم طرف ايراني خودش انگليسي بلد بود و مستقيما با طرف امريکايي چت کردند. انتخاب اين پارک هم بخاطر قدمت تاريخياش است:


پارک Boston Common به وسعت 202,000 متر مربع يکي از قديمي ترين پارکهاي امريکا است و حلقه اي از يکسري پارکها و فضاهاي سبز شهر بوستون است و تاريخچه جالبي داره: تا سال 1830 در قرن نوزدهم چراگاه گله هاي گاو و اسب و غيره بود. و تا سال 1817 اعدامهاي در ملا عام در اينجا ( حلق آويز کردن از يک درخت قديمي بلوط) انجام ميشدند. و قبلش هم تا قبل از انقلاب امريکا: نيروهاي نظامي اشغالگر انگليسي درين پارک مستقر بودند و بعدا ازينجا رفتند به Lexington و Concord براي سرکوب اهالي مستعمره هاي انگليس. .. در سال 1713, حدود 200 نفر بخاطر گرسنگي و اعتراض به فحطي گندم و غذا درين پارک دست به شورش زدند و به کشتي ها و انبارهاي غله در آن نزديکي حمله کردند و فرماندار اين منطقه درين حادثه ترور شد. در زمان جنگ ويتنام هم چندين بار اعتراضات و شورش هايي درين پارک عليه جنگ برگزار شد. شخصيت هاي معروفي از جمله مارتين لوتر کينگ و پاپ جان پل دوم هم دراينجا سخنراني کرده اند. امروزه از اين پارک بعنوان محل کنسرت، تظاهرات، اسکيت روي يخ و غيره استفاده ميشه.







 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 


عید قربان رو تبریک میگم من که خودم به شخصه کلی نوستالژی دارم با اعیادی که در ایران جدی برگزار مبشه که یکیش قربان هست.

جای همه دوستان خالی صبح با آرش رفتیم کوه و با تمام جسارت سعی کردیم بر برف و کولاک پیروز بشیم و بعد از ۳.۵ کشو قوس با کلی نذر و توبه ........ رسیدیم پناهگاه کلکچال.




لحضاتی بود که واقعا ترس بر ما غلبه کرد و طبیعت ما را با خود میبرد. لحظاتی بود که حس میکردی که گم شدیم جاهایی بود که فکر کردیم شاید حالا حالا ها باید بمانیم شاید هم همیشه.
ولی به هر حال بر جوانی ما رحم شد و سالم برگشتیم هر چند که کلی تک تک لحظات صعود درسی داشت و پر از حس های جدید تجربه نشده و خاطرات تکرار نشدنی بود.
راستی دوست داشتین با ما بیایید چون یواش یواش حسابی به ما چسبیده و یحتمل ادامه پیدا خواهد کرد.




اتفاق بسیار خوب رو تو تیتر صفحه اول روزنامه اعتماد دیدم که با این عنوان روز منو ساخت :

"رونمايي سياستمداران از کتاب بازرگان"

علاوه بر فعالان ملي- مذهبي جمعي از فعالان سياسي ساير جناح ها هم در آن شرکت داشتند. حضور عبدالله نوري سياستمدار خاموش در کنار محسن آرمين سخنگوي فعال سازمان مجاهدين انقلاب بيش از ديگران جلوه گر بود


 


خبر رونمایی کتاب نایاب و فوقالعاده "سیر تحولی در قرآن" اثر زنده یاد مهندس بازرگان.
یادمه خیلی دنبال این کتاب بودم ولی هیچ جایی پیدا نشد آنقدر از این کتاب تعریف شنیده بودم که حسابی مشتاق خواندنش بودم که با این اتفاق احتمالا در آینده نزدیک این کتاب را در کتابخانه خود خواهم داشت.
راستی از همین جا از دوستان باز هم طلب یاری دارم برای پیدا کردن چند تا از کتابهایی که چند وقتی دنبالشونم و هنوز پیداشون نکردم با هر شرایطی که باشه ما خریداریم:

۱. خاطرات، رویاها، اندیشه ها، کارل گوستاو یونگ، انتشارات آستان قدس رضوی، برگردان پروین فرامرزی

۲. روانشناسی و کیمیاگری
ا، کارل گوستاو یونگ، انتشارات آستان قدس رضوی، برگردان پروین فرامرزی

 ۳، جهانگری, کارل گوستاو یونگ برگردان جلال ستاری، 

۴. چهار صورت مثالی؛ مادر، ولادت، روح، مکار کارل گوستاو یونگ, انتشارات آستان قدس رضوی، برگردان پروین فرامرزی




امروز بعد از ظهر هم  دعای عرفه در حسینیه ارشاد برقرار بود خیلی فضای جالبی دارد این ارشاد نمیدونم چرا این روزها خیلی بیشتر من را یاد سالهای طلایی حسینیه می اندازد وقتی وارد فضای حسینیه ارشاد میشوم.



ضمنا مصطفی از دوستان خوب من و بچه های کلاس دکتر شیری میره فردا خدمت (آقا ما یادتیم عزیز)بتونین ایمیلی یا افلاین یا .......... براش بزنین آدم اینجوری با دلی آرام تر به استقبال یه فضای مبهم میروید..



و سورپرایز من به احتمال بسیار بسیار زیاد یه داستان خواهم نوشت که حدودا ۸ یا ۱۰ قسمتی هست و از عید قدیر تا عید قربان هر روز یه اپیزود رو در وبلاگ آپلود خواهم کرد چون داستان رو روزانه مینویسم نظرات شما دوستاتن میتونه در خط سیر داستان تغیراتی حتی اساسی رو بوجود بیاره.



و در آخر فردا شب شب یلدا است و کلی هندونه و تنقلات خونه مامان بزرگ و فال حافظ که من کشته مرده این قسمتشم. من کلا مراسم سنتی مذهبی و ملی رو کامل اجرا میکنم با حساسیت و دقت زیاد.



و در آخر یاد عزیزی که خیلی الان از من دوره ولی تا امروز تنها کسی هست که شوق عاشقی رو به قلبهای من آورده. هر چند دوری و ناپیدا ولی هر قدر هم بگزرد ای عزیز دل "من از یادت نمیکاهم".

برای ن.ج.

              دوباره فال حافظ و دوباره نوی فالمی
                                                          بزار خیال کنم بزار اگر چه بی خیالمی

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 11:59 PM  توسط   | 

 

آزادی نه دادنی ایست, 
                     نه گرفتنی,
                             آزادی یاد گرفتنی ایست. 
                                                                   "مهندس مهدی بازرگان"

با سلام و درود به روح پر فتوح مهندس مهدی بازرگان مردی که در سخترین و  رادیکال ترین شرایط همچنان لیبرال باقی ماند.



استاد و دوست خوبم(دومی را خودم مرتبا تکرار میکنم شاید یواش یواش مقبول افتد) دکتر شیری مطلبی نوشته بودند در سایتشان کمی به فکر فرو رفتم شاید به خاطر طرز فکر قالب هست که همچنان این شرایط ادامه دارد و همین طرز فکر قالب هست, که آدمهای حقیر ریا کار را در سیستم پر و بال میدهد.
 
دوستان باید بدانند که اگر کلاس دکتر شیری با استقبال بینظیر در محیطهای دانشگاهی روبه رو میشود مقدار زیادی به غیر از شیوه تدریس دکتر به علت وجود نیاز به دانستن این مسائل در جوانان است که در هیچ جای دیگر این سیستم حتی دیگر کلاسهای مشابه به آنها داده نمیشود و شما به یکباره با هجوم تعداد بیش از بچه های دانشگاه مربوطه سر کلاسها مواجه میشوید که از راه دور و نزدیک نه برای نیاز به نمره و در نهایت مدرک که برای نیاز به دانستن مسئله مهمی به آنجا آمده اند. 

(اولین گزارشهای مربوط به وجود گروه های مخفی در شوروی کمونیسم در سال ۱۹۸۶ اعلام میکند که حدود ۲۰۰ گروه زیرزمینی وجود دارد. که این گروه ها مطلقا قصد براندازی نداشتند و رفتارهائی جهت رفع نیازهاشون داشتند ضمنا در حکومت شوروی سابق مشکل باکره گی و سکس قبل از ازدواج وجود نداشت و جالب است بدانید تعداد زیادی از اعضای این گروه های زیر زمینی عضو کامسومول (تشکیلاتی مثل بسیج خودمان در دولت کمونیستی شوروی که محل تجمع هواداران سیستم بوده ) بودند که نشون میده سیستم یه سری از نیازها را براورده نمیکرده و جوانان بدون نظارت سیستم خود به دنبال رفع این نیازها حتی در بسته ترین سیستم ها میروند)


و واقعا به دکتر تبریک میگم که حسابی به قول خودمون پوست کلفت هست و مسیرشو با وجود تمام کارشکنی ها در داخل همان سیستم آموزشی نقصان زده ادامه میدهد و مایوس نمیشود و به اصطلاح کار رادیکالی نمیکند که یک دفعه دانشگاه رو بزاره کنار و بیاد فقط کلاسهای خصوصی با دیگر نهادهای دولتی که محیط بازتری دارد برگزار کند یا دوره های آزاد برگزار کند.

که خدا وکیلی از لحاظ مالی بهتره و حقیقتا هم با این کیفیت اطلاعات مطمئن هستم این کلاسها قابلیت اینکه هر ماه به صورت آزاد برگزار بشه و (sold out) بشه را دارد.
آخرین دفعه که پیش خود دکتر بودم و برخورد به ناحقی را در یکی از سازمانهای فرهنگی کشور دیدم تو دلم گفتم نکنه که دکتر ناراحت بشه و دیگر با این ارگان کار نکند ولی خوشبختانه دیدم دکتر چند روز بعد در قسمت دیگری از همان ارگان داره کلاس برگزار میکنه.

از این تیپ آدم ها خوشم میاد میدونن که باید باشن مقاومت کنند تا اصلاح کنند و اصلاح هزینه دارد هر چند که بعضی مواقع باید به تنهایی این هزینه ها را بپردازند.
و من خودم این طرز برخورد را از لحاظ نظری و شنیدنی در مورد مرحوم بازرگان و ایت ا... طالقانی شنیدم و از لحاظ عملی به شخصه در انسانهای شریفی مانند : عزت ا... سحابی,  دکتر جلائی پور, دکتر شیری و ... دیدم.

یادمه در جلسه ای دکتر جلائی پور برامون میگفت برای اصلاح هر سیستمی باید درون سیستم بود و از امکانات سیستم برای اصلاح همان سیستم استفاده کرد هر چند که ممکن است سیستم نخواهد به این جراحی تن در دهد و حتی شما را به درون خود راه ندهد وظیفه شما به عنوان اصلاحگر این است تا جائی که میتوانید برای بازگشت به درون سیستم و اصلاح آن تلاش کنید (از در انداختن بیرون از پنجره برمیگردیم) البته بدون زیر پا گزاشتن اصول اولیه تان که همان اصلاح بطرف شرایط مطلوبتر است.



این حرفها رو آدمی میزنه که تعریفش از شرایط فعلی ایران اینه:

در ایران دولتی عظیم , نفتی , امنیتی , تبلیغاتی و مذهبی به تدبیر امور مردم میپردازد و در تمام سپهرهای زندگی از فعالیتهای اقتصادی گرفته تا نحوه لباس پوشیدن مردم و تا اینکه در مجالس ترحیم اموات مردم چه کسانی صحبت نکنند دخالت میکند. از آن جهت با مشکلات کمتری اصول جهت دهنده به دولت ملی را مخدوش میکنند.
البته این اقدامات آنها هزینه های زیادی تاکنون داشته است یکی از آنها عقب نگه داشتن جامعه ایران از کشورهایی همچون ترکیه و مالزی است. هزینه دیگر آن تریاکی شدن جامعه ایران است بطوری که هم اکنون جامعه ایران تریاکی ترین جوامع جهان است.

                                                                                 "حمید رضا جلائی پور"



 حتی در روانشناسی یونگی هم اینگونه برخوردها تایید میشه اونجا که یونگ میگه:


اگر جنبشی تمام یک ملت را مسحور خویش میسازد قطعا از دید تک تک افراد آن آشنا و دلنشین به نظر رسیده است. از این گذشته هر فرد "سلولی در ساختمان سازمانهای بینالمللی مختلف است و ... از این رو درگیر کشاکش های آنهاست"  ۴

گر چه ممکن است غالبا احساس آگاهانه فرد او را در نظر خودش کما بیش بی ارزش و قربانی نیروهای مهار نشدنی جلوه میدهد ولی در واقع هم اوست که "در درون خود سایه و دشمن خطرناکی را پرورانده است که به دسیسه های شرارت بار هیولای سیاسی یاری پنهان میرساند" ۵

متاسفانه از نظر آماری ((انسان بی سایه)) رایج ترین نوع انسان است کسی که تصور میکند "تنها همان چیزی است که خودش خوش دارد باشد ... نه آن انسان به اصطلاح مذهبی و نه کسی که لاف علمی بودن میزند استثنائی بر این قاعده به شمار نمی آید" ۱

چنین انسانهایی هیچ تصوری از بدی ندارند و در نتیجه به هیچ وجه احساس گناه نمیکنند.
"هیچگاه خود را از بابت فجایع اجنماعی و سیاسی که همه جهان را درون خود فرو برده است مقصر نمیداند" ۲

از نظر آنها تنها چیزی که مرتکب خطا میشود همان جمع بی هویتی لست که جامعه یا دولت خوانده میشوداینگونه نابینا بودن هم ابلهانه است و هم زیانبار ابلهانه است چون تنها ابلهان میتوانند به وضع و حال طبیعت خویش بی اعتنا باشند و زیانبار است چون "ما را از توانائی برخورد با بدی ها محروم میسازد" ۳

و هر جند انسان نمیتواند منکر رویدادهای هولناکی شود که رخ داده و همچنان رخ میدهد ولی همچنان اصرار دارد که (( دیگران )) مرتکب آنها شده اند. در واقع ما باید اقرار کنیم جون از لحاظ سرشت انسانی مانند یکدیگریم همگی در درون خودمان استعداد و تمایل انجام همان اعمالی را که دیگران مرتکب شدهاند داریم. گر چه ممکن است از نظر حقوقی بی گناه باشیم ولی در واقع بدلیل سرشت انسانی خویش همگی جنایتکارانی بالقوه ایم شناگران ماهری هستم که اغلب آبی برای شنا کردن نمی یابیم.

اینها رو گفتم که بدانید برای خودم هم شرایط ویژه ای در نظر نگرفته ام منم احتیاج به نظارت و همزیستی بقیه دارم نه اینکه به تقابل بپردازم  تا از خودم غافل نشم و همچنان و همیشه به خود کاوی و رشد خود بها بدم و وقتو هزینه بدم و خودم را از شرایط جدا ندانم و بدانم برای جلوگیری از فجایع بزرگتر حضور ما لازم است و هیچ بهانه ای برای کنار کشیدن نداریم و بمانیم و مقاومت کنیم برای اصلاح چون تجربه نشان داده است که تغیرات اندک مرحله به مرحله ولی پیوسته ماندگارتر و صحیح ترند و جدا از جنجال های بی حاصل انفلابی گریند و کمک شایانی به کنار گذاشتن محدودیت های آزادی میکنند..

1.   on the nture of the psyche" volome 8 , p.208
2.   on the nture of the psyche" volome 8 , p.209
3.         the undiscovered self , volome 10, p.297
4. 
        the undiscovered self , volome 10, p.299
5.   
      the undiscovered self , volome 10, p.299

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 11:40 PM  توسط   | 

 
وقتی توهم ناجی بودن داری همه را به غرق شدن میکشانی.

مربی استقلال تهران شخصیت عجیبی دارد شبه بهلول میباشد در عین زیرکی به ظاهر خود را فارغ از آن نشان میدهد.

 

 

داستان از آنجا شروع میشود که آقا فیروز به بهانه مراقبتهای پزشکی همسرش به تهران می اید و یک باره ابر و ماه مه و خورشید و فلک ( باختهای پشت سر هم حجازی با استقلال) سرو کله اش را به نیمکت استقلال میکشاندچیزی که مدتها بود انتظار آن را میکشید.

آنقدر دروغ سر هم کرد تا بتواند دلیل قال گذاشتن استقلال اهواز (نایب قهرمان فصل قبل) و آمدنش را به استقلال توجیه کند. و از آنجا که داشت کار بیخ پیدا میکرد و تیم حجازی با مربیگری از راه دور حجازی داشت دوباره به روزهای با ثباتش باز میگشت و جنجال هر روز بیشتر میشد که در آخر شانس با فیروز خان همراه بود چون وگرنه کل این فصل ویلون میشد.

نفت پس از ۳۴ سال در تهران برنده شد
160833.jpg



آنقدر شومن بازی در آورد برای رسانه ها که همه جا فقط آقا فیروز دیده میشد من تیمو درست میکنم من فلان میکنم من بیسار میکنم.

در باخت ها شریکی داشت (حجازی) در بردها خودش بود و دگر هیچ.
با تمام این حرفها تیم آقا فیروز بازی با نفت آبادان را در تهران باخت. و شومن ما که از ۱۵ دقیقه به پایان بازی به طنازی میپرداخت. آخرین میخ را به تابوت استقلال زد.
دیگر شریکی برای این بازی افتضاح نمیشد پیدا کرد, کسی که فکر میکرد یک تنه همه را از هر راحی که بخواهد میتواند سر کا بگزارد.

آقا فیروز ما مثل حاجی فیروزها این دفعه خودشو سیاه کرد.  ۴ بازیکن تعویضی که اتفاقا جزو کم سن و سالها بودن و با هزار امید و آرزو به این تیم اومدن را جلوی کل تمام تماشاگران و تمام ملت پای تلویزیون تحقیر کرد. جالبی مطلب آنجا بود که وقتی تماشاچیان وقتی خواستند او طالب لو را هم برای تنبیه فرا بخواند او این کار را کرد.

این دفعه ولی این بازیکن بزرگی بود تیم ملی دیده و کلی هم هواخواه داره ۴ تا مربی گنده دیده. با تمام ناراحتی طالب لو در زمین دوید ولی غیبت ۲ روزه او و اخراج کاپیتان تیم (نوازی) از پس لرزه های رو حوضی آقا فیروز میباشد.

تحقیر برای فرار از مسولیت از تمام حرف های بی حساب فیروز کفایت نمیکند واکنش مدیر عامل در همان کنار زمین و بقیه دست اندرکاران تیم نشان از تنهائی بینظیر حاجی فیروز ما در تیم میدهد.

بعید میدانم حالا حالا ها این بازیکنان بتوانند از زیر بار این تحقیر بیرون بیایند.
 قهرمانی نیم فصل دوم و جام حذفی که همه سرابی برای این مدیریت می باشد. 

برای مثال به ۲ نونه اشاره میکنم یکی جدید و قدیمی :
۱- پرسپولیس صدر نشین هست مدافع راست عالی دارد به نام "شیث رضایی" که از تعویضش ناراضی است و در مصاحبه بعد از بازی هم اعلام میکند. سرمربی تیم " آقای قطبی" بعد از یک جلسه محرومیت از تمرین ۳ بازی او را بازی نمیدهد و به بازیکنی با ۴۰ درصد کیفیت او رضا میدهد و از تصمیمش کوتاه نمی آید.

۲. مربی تیمی "مرحوم دهداری" است بهترین و تکنیکی تریت چپ پای دهه ۶۰ ایران بازیکنی را ۳ مرتبه به حالت تحقیر پشت سر هم دریبل میکند و سریعا تعویض میشود.
در رختکن میگوید شاید خانواده بازیکن در استادیوم باشد و او خجالت بکشد.

آقا فیروز ما دونکیشوتی بیش نیست از همان شهر آشوبان خیال پرداز که خود را تنها ناجی همه و هیچ جهان میدانند.


دنبالک:

تصميم کريمي تحقير بود، نه تنبيه
 جشن تولد حجازي، عزاي کريمي
تحقير ستاره‌هاي استقلا‌ل
شكست نوبرانه، تنبيه نوبرانه




 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 11:42 PM  توسط   | 


چند تا اتفاق خوب تو آخر هفته برام افتاد.
۱.به دعوت دوست خوبم محمد محسنی دعوت شدم تا کلاس "پرپاگاندا(تبلیغات سیاسی)" شرکت کنم و از محظر استاد بزرگ ارتباطاط "دکتر محسنیان راد" استفاده کنم.
آنقدر از حجم اطلاعات ارائه شده در این کلاس ۱.۵ هیجان زده شده بودم که قابل وصف نیست چون خودم را آدم اهل مطالعه میدانستم و علاقه مندی هم در حوضه سیاست داشتم ولی تا آن لحظه آنگونه به مسائل نگاه نکرده بودم و کلی افسوس خوردم چرا در حزب مشارکت با وجود "دکتر خانیکی" این مسائل مطرح نمیشه و به جاش برای یه سری دانشجوی دنبال نمره کاملا تخصصی تدریس میشود.

ضمنا یه کتاب نوشته استاد محسنیان راد که جهانی شده و براش افتتاحیه گرفتن در آمریکا به نام "ايران در چهار کهکشان ارتباطي" که در ۳ جلد چاپ شده اگر به مسائل پروپاگاندا علاقه دارید رفرنس عالی هست شک نکنید.
امیدوارم در آینده بیشتر دربارهاش براتون بتونم بگم.

 



۲.یه کوه نوردی عالی تو سحر ۵ شنبه با دوست خوبم آرش راسی که یه دنیل چسبید و کلی حرفهای آنچنانی زدیم از یونگ . عرفان تجلی خدا و ...... به پیشنهاد آرش میخوام خوندن "ساحره پورتوبلو" را شروع کنم راستی قرار تکرارش کنیم دوست داشتین بگید تا از این به بعد صبح ۵ شنبه ها با ما باشین در ارتفاعات کلکچال



۳.و شب جمعه به دعوت دوستان رفتیم کنسرت "احسان خواجه امیری" پسر همان ایرج خواننده معروف با توجه به قیمیت بالای بلیتها سالن ۴ هزار نفری وزارت کشور لب به لب بود که معلومه حسابی ایشون رو اوج هست ولی شاید هم تو نبود کنسرت همزمان دیگری و شرایط جدید سیاست گذاری ارشاد کمک کرده بود تا اکثر روزها هر ۲ سانس اجرا کاملا پر باشد البته نباید از صدای خوب خواننده نورپردازی جالب و صدا بردازی عالی این کنسرت یاد نکرد.



۴.دوستان حسابی لطف کردند و از داستان من تعریف کردن لطف دارن و خیلی برای خودم جالب بود که مقبول دوستان واقع شده ولی در جواب چند تن از دوستان بگم این داستان واقعی نبود هر چند داستان واقعی خودم هم دست کمی از این داستان نداره.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

 

 میخواهم با کسی بروم که دوستش میدارم.
نمیخواهم بهای همراهی را با حساب و کتاب بسنجم.
یا در اندیشه خوب و بدش باشم.
نمیخواهم بدانم دوستم میدارد یا نمیدارد.
میخواهم با کسی بروم که دوستش میدارم.

                                                                            "برتولد برشت"

 

 دیروز دکتر شیری عزیز لینکی فرستاد که وقتی پیگیریش کردم رسیدم به اصل خبر که تو سایت
www.nygirlonmydreams.com که خیلی برام تازگی داشت یه پسر جوان نیویورکی تو ایستگاه مترو دختری رو میبینه و یک دل نه صد دل عاشقش میشه ولی تا میاد به خودش بیاد دختره سوار شده رفته طرفم احتمالا بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودش به کلش زده که : ...........

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

 

 

 

خیلی جالبه منم به روزمرگی افتادم. یه نگاه به دوربرم میکنم میبینم احتمالا من جزء همان ۱۰ درصد بالای هرم شرایط اجتماعی و اقتصادی هستم.
۲۴ ساله. بچه نیاوران. دارای لیسانس. و مدرک icdl و ...... دارم بال بال میزنم باورتون نمیشه.
هیچ جائی برای خالی کردنم نیست نه اینکه بخوام دبسکو برو یا ........ نه به خدا توقع فضائی تو شرایط فعلی ندارم ولی شرایط خیلی فرق داشت از تصویری که داشتم یا بهتر بگم تصویری که بهم داده بودند.

تو ۱۸ سالگی یه دانشگاه از نوع آزاد تو یه شهر ۵۰ هزار نفری با فاصله ۴ ساعته از تهران کاملا ۱۸۰ درجه متفاوت از شرایطی که منتظرش بودم.
نه در دانشگاه هم تیپی بود نه کاری بود که یه دانشجو تو شهر غریب بتونه انجام بده (با اون همه بیکار بومی طبیعی بود)
از همه بدتر فضای دانشگاه خفقان و بی علاقگی کامل من نسبت به رشته ام که کاملا به مسخره بودنش الان پی بردم.

۶ سال دستو پا زدم تا به هزاو یک زحمت یه تیکه ورق رو که حالا برو با کارت پایان خدمت بیا بهت بدیم رو تو رزو داشه باشم.
سیستم هم آنقدر باحاله که ۴ ماهه من جوان منبع همه کوفت و زهرمار کشور که تو رسانه ها حلوا حلوا میکنند تو حالت تعلیق گذاشته که برم خمت ۲ سال از عمرم را اونم در سالهای طلائی بگیره .

اول حسابی شاکی شدم ولی وقتی تو این ۲ ماه زدم به دل جامعه دیدم یه جوان سالم بدون سوء سابقه و با شرایط ذکر شده نمیتونه کار خاصی پیدا کنه منظورم اینه که بدون کمک خانواده و سفارش عمه یا عمو یا رفتن پیش افراد فامیل "خود خودت" منظورمه من به تنهائی نتونستم کاری بکنم تا آخر سر رضایت به یه کار نیمه وقت دادم تا دیگه بیشتر از این حقایق را نینم .

حالا میفهمم برای من چه موهبتی هست سربازی یه ۲ سال با برنامه مشخص از این هرج و مرج بهتر.
نمیدونم شرایط اینجا خیلی افتضاح است "خود خودت" خیلی کار داری تا حساب بشی اونم شاید.



 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

پیاده روی تفریح جالبست آنچنان که خستگی ندارد. آرامش دارد. هیجان کاذب از آنهائی که از تجربه گر چیزی باقی نمیماند ندارد. هم ساکن است هم متحرک همه چیز را میبینی و میروی نه آنچنان تند که فقط بگزرند .  آنچنان میبینی که بعدها توصیف کنی.

من در زندگی پیاده روی میکنم نه اینکه سوار چیزی نشم چرا منم آدمم خسته میشم کمک میخوام ولی مطمعنا سوار تند رو ها نمیشم.
به جای آنکه شاید زودتر آخرش را ببینمکلی با مسیر حال میکنم.
نگرانی هم از تندروی آنها نیست من انتهای خود را میبینم چه فرقی دارد وقتی لنتهاوی هست که من ۱۰۰۰ تا برم یا ۱۰۰ تا وقتی که تو هزار تا را نمیتونی توصیف کنیفقط آمدی و نیومده رفتی من صد تا تعریف کردنی صد تا توصیف کردنی از اونهایی که قند تو دل آدم آب میکند میخواهم.

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 11:52 PM  توسط   | 

 

بعضی از کتابها هستند که با وجود حجم کوچکشان آنقدر کاملندو ساده نگارش شده اند که از خواندن و گشتن در چندین و جند کتاب بی نیاز میکنند و بی شک یکی از آنها "قلعه حیوانات" نوشته "جرج اورول" که من از همین جا به همه علاقه مندان به مباحث تاریخی و سیاسی توصیه میکنم بخونند ۲ ساعت کل کتاب بیشتر وقتون رو نمیگیره.

 

داستان کتاب درباره حیوانات تحط سلطه ستم مزرعه داری هست که انقلاب میکنند مستقل مسشوند و از حکومت شورائی - کودتا - پادشاهی - انتخابات دموکراتیک تک نامزده - تبعیض ژادی و دیکتاتوری را پشت سر میگزارند.

جالب این وسطها از دشمن فرضی - جلوگیری از ورود و خروج اخبار حقیقی - دستگاخ امنیتی - کشتن مخالفان با جرم طرح توطئه خیالی هم صحبت به میان میاد و استادی اورول در این است که کلا همه این اتفاقات را در یه کتاب با ۱۵۵ صفحه با رقع جیبی بدون هیچ گونه چانه زنی اظافی آورده اورول واقعا به شعور مخاطبش احترام گذاشته و حتی در جاهائی که افشاگری میکنه باز هم همان رمز آمیزی دنیای سیاست را حفظ میکند.

اورول از ریشه های یک انقلاب تا پیروزی و انحطاط آن که در اکثر انقلاب ها فاکتورهای اشتراک را جمع کرده و در اشل بسیار کوچک یه مزرعه برای همه قابل فهم میکند.

از همین جا به دوستان توصیه میکنم ۲ ساعت وقت بزارن و بخوانند.
شیرینی داستان  در کنار پیغامهای بزرگش قابل مقایسه با کتاب دیگری نیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 6:23 PM  توسط   | 

 

با تشکر از استاد و دوست خوبم دکتر شیری که تجلیاتشان را به دفتر
جان ورق میزنیم:  

کنارت هستم برای روزی که دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر می آید تا وسواسهایت را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟.........
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 1:57 AM  توسط   | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 2:53 PM  توسط   | 

 

یه جا از شریعتی خوندم : "ملت" به مجموعه افرادی گفته میشود که دغدغه های مشترکی دارند.

با این تعریف من با بیشتر هم میهنانم بیگانهام یا به گفته ای "هم ملت" نیستم.
بعضی مواقع از ایکه با بسیاری از فلاسفه لائیک دغدغه های مشترکی دارم درد میکشم ازاینکه اکثر آنهائی که دردهای مشترکی با من دارند کیششان با من متفاوت است.
یا وقتی به هم کیشانم میرسم یا مذهبشان یا ملیتشان به رقم اشتراکات فکریمان متفاوت است.

از هم میهنانم آنقدر کم بودن که به رقم وجودشان نتوانستیم "ملت" بسازیم.
بیشتر شبیه ملتی هستیم چهل پاره شده هر کدام در سویی از جهان تنها ماندهایم.

مطلب جالبی از برتراند راسل خواندم که بسیار جالب بود یک نمونه از نقاط اشتراکمان را بیان میکرد :

"در دوره قرون وسطی وقتی بیماری واگیرداری پیدا میشد مردم در کلیساها جمع میشدند تا دعا کنند با این تصور که تدین آنها میتواند خدا را به ترحم بر آنها وا دارد در واقع مردم با اجتماعشان در ساختمانهای آلوده به بیماری شرایط ایده الی را برای گسترش بیماری فراهم میکردند.

اگر در این فکرید که وسایلتان با اهدافتان تناسب داشته باشد باید دانش داشته باشید نه خرافه صرف یا ذهنیت غلط.

و حقیقت برتر از خطاست. شرم آور است که آدمی خود را با دروغ های آرامش بخش صبور و با تحمل نگه دارد. شوهر فریبکار به لحاظ سنتی امری مسخره است و نکته همانقدر تاسف بار یا خنده دار در همه خوشبختی ها اینست که خوشبختی هم وابسته به فریبکار بودن شوهر یا اغفالگری اوست."

به نظرم کلی همین چند خط کمک میکنه که انسان معتقد به خدا تصورش از خدا و همچنین از اتفاقات اطرافش را اصلاح کند هر چند این حرف ها را یک فیلسوف ضد خدا میزند. این یکی از همون  دغدغه های مشترک بود که فکر میکنم به تعریفی ملتی را میسازد.

یا امیدوارم اشتباه کرده باشم و به قول زنده یاد "قیصر امین پور" :

                                      دردهای من
                                      گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
                                      درد مردم زمانه است
                                      مردمی که چین پوستینشان
                                      مردمی که رنگ روی آستینشان
                                      مردمی که نام هایشان
                                      جلد کهنه شناسنامه هایشان
                                      درد میکند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 3:11 PM  توسط   | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 1:16 AM  توسط   | 

 

آينه چو نقش تو بنمود راست                  خود شكن، آينه شكستن خطاست.

 

  چند روز پيش برام يه ايميل اومده بود در خصوص Ranking دانشگاههاي ايران در دنيا، خيلي برام جالب بود رفتم به سايتش سر زدم و رتبه دانشگاههاي مختلف دنيا رو ديدم و اين موضوع باعث شد بيشتر از قبل تعجب كنم و دهانم باز بمونه.

رتبه دانشگاههاي ايران رو  به ترتيب ...........

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 8:43 PM  توسط   | 

 

اول بدم اومد و خواستم بگم چه مسخره این دیگه چه دلقک بازیه !
یه ترانه رپ شنیدم که این حس را اول تو وجودم ایجاد کرد. یکی از ترانه های گروه "هیچکس" اول متن شو براتون اینجا میارم :

 

اینجا تهرانه یعنی شهریکه                              هر چی توش میبینی باعث تحریکه

تحریک روح تو به آشغال دونی                         میفهمی تو هم آدم نیستی یه آشغال بودی

اینجا همه گرگن میخوای باشی مثل بره          بزاز چشمو گوشتو از کنم یه ذره

اینجا تهرانه لعنتی شوخی نیستش                 خبری از گل و بستنی چوبی نیستش

اینجا جنگله بخر تا خورده نشین                       اینجا نصف عقده ائین نصف وحشی

اختلاف طبقاتی اینجا بیداد میکنه                     روح مردم و زخمیو بیمار میکنه

همه کنار همن فقیرو مایه دار خفن                توی تاکسی همه میخوان کرایه ندن

حقیقت روشنه خودتو به اون راه نزن               روشنترش میکنم پس بمون جا نزن

"خدا پاشو من چند سالی باحات حرف دارم      خدا پاشو پاشدی نشی ناراحت از کارم"

"کجاهاشو دیدی تازه اول کارم                        خدا پاشو من یه آشغالم با تو حرف دارم"

نمکی با چرخش کنار یه بنزه                           همه هیکلو چرخش کرایه بنزه

منو تو اون اول بودیم همه از یه قطره              حالا ببین فاصله ما چقدره

دلیل چرخش زمین نیست جاذبه                      پوله که زمینو میچرخونه جالبه

این روزا اول پوله بعد خدا                                همه رعیت و ارباب و کدخدا

بچه میخواد با یتیمی بازی کنه بابا نمیزاره    یتیم لباسش کثیفه چون که فقط یکی داره

همه آگاهیم از این بلایا     حتی فرشته هم نمیاد این ورا تا     نشیم فنا با همین بلایا

اما کمک نخواستیم اشک بریز کافیه همین برا ما

آدم مریض حرفامو درک کرد                          اما تموم نکردم حرفامو برگرد

"خدا پاشو من چند سالی باحات حرف دارم    خدا پاشو پاشدی نشی ناراحت از کارم"

"کجاهاشو دیدی تازه اول کارم                       خدا پاشو من یه آشغالم با تو حرف دارم"

تا حالا شده عاشق دختر بشی                      میخوام حرف بزنم روشن بشی

پیش خودت میگی اینه عشق تاریخی            اما دافت با یه بچه مایه داره خواب دیدی

 خیر یادت باشه غیر خودت بزن قید                هر چی آدم کنارت میبینی چون عیب

یکی هم سن تو سوار ماشین خدا                بهت پوزخند میزنه میکنی با کنه دعا

منم میخام مایه دار بشم عقده رو کنم درکش    دعا نکن بی اثره نمیکنن درکش

میخوای بخوابی تو بیداری کابوس ببین          بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم

باید کور باشی نبینی تو فقرو هر جا               کنار خیابون نبینی فقرو فحشا

خدا بیدار شو یه آشغال با تو حرف داره          نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره

 

 بعد دیدیم اعتراض به سبکی خاصه هر چند خیلی تازگی نداشت حرفاش ولی ریتم و آهنگش باحال بود ولی بازم به نظرو جالب نبود بیشتر ادا اطفار اومد تا اعتراض یه جور شعر کاریکاتوری یه جور دلقک بازی یا بهتر بگم یه جور بزرگ نمائی معضلات !

ولی نتونستم بگم که مضخرفه !

یه دفعه یاد یه ماجرا افتادم :
به بوردیار فیلسوف بزرگ فرانسوی که فیلم "ماتریکس" رو تحط تاثیر افکار وی ساخته بودند یه مصاحبه گر شکاک انگلیسی او را "دلقکی فیلسوف" خواند.
توصیفی که او به آن اعتراضی وارد نکرد و در عوض چنین تلقی اش کرد که درباره نقش اجتماعی دلقکها بیا ندیشید.

انگار یه جوری همه خوبیها و همه بذیها همه آرامشها و همه طغیانها همه .... و حتی شیطان لازمند کارکردی دارند که اگر نباشند دیگر سیستم کامل نمیچرخد!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 8:30 PM  توسط   | 

 

بچه که بودم درک نمیکردم که اونی که بیشتر میدونه بیشتر درد میکشه نمیدونستم آگاهی مسئولیت میاره خواب و خوراک و زندگیتو بهم میریزه یه چند وقتی هم هست من معتاد به مطالعه گیجم ایمانم رو در حال گذاز میبینم.

نظرم درباره ( ایمان - خدا ) در گذر زمان دستخوش تحول شد.


در ابتدا با (( خدای شیئ وار ))فلسفه آشنا شدم اما خیلی زود از " آن " مطلق نامحدود بی احساس و بی باور که توان گفت و شنود با انسان را نداشت گذشتم.


تا مدتی دل به (( خدای شخص وار )) سپردم همان خدای آگاه و دانا و باورمندی که مشیت اش به طور اسرار آمیزی در تاریخ جلوه میکرد به شکوفایی انسان در فردای تاریخ بشارت میداد پیامبر میفرستاد معجزه میکرد و سرچشمه اخلاق بود و انسان میتوانست با آن سخن بگوید و رازو نیاز کند.
اما این خدا نیز گاه به طرز حقیری جنبه انسانی میگرفت و من هرچه بیشتر در ابرهای ندانستن پرواز میکردم تصویر خدای شخص وار در نظرم  محوتر میشد.


خدایی که چون مهندسی جهان را میساخت و چون حاکمی مقتدر مجازات میکرد و چون معلمی به انسانها نمره میداد و درباره آنها داوری میکرد و به هنگام بروز فاجعه حاضر نبود و به جای آنکه انسانها را از محدودیتهایشان فراتر ببرد او را اسیر عقاید خود ساخته اش میکرد و تشویقش مینمود که بر اساس این عقاید در مورد دیگران داوری کند و محکوم بداند و به حاشیه براند چنین خدایی که فرافکنی نیازهای انسان بود نمیتوانست منی را که تشنه کمال هستم را سیراب کند.

 

 ایمان من چیزی بود که در کف دستم بود و من محکم به آن چسبیده بودم تا از کفم نرود.
اما در لحضه ای دستانم از هم باز شد ....... و اکنون چیزی در آن نیست.
اما دستانم همچنان به نشانه طلب گشوده است و ایمان برای من در طلب دائمی معنا میشود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 8:48 PM  توسط   | 

 

یه مبحثی هست تو روانشناسی یونگ که به نقاب معروف است.
گفته میشود که : "برای تعاملات اجتماعی راحتتر خودمان را با رفتارهایی متناسب شرایط با فضا تطبیق میدهیم"

shadow & persona - dr shiri

 

 

خوب میخواهم یه  خاطره بگم منم خودم گاهی همین کار رو میکنم البته تا جایی که به فردیتم لطمه وارد نشه میخوام خاطرهای رو برای شما تعریف کنم دوران راهنمایی تمام شده بود و دنبال یه دبیرستان خوب بودیم و چون این دوره دوره پایانی دوران مدرسه و دانش آموزی است و هم در شکل گیری ذهن بچه ها و م درس و دانشگاه رفتن آنها مهم است خیلی سخت گیری میشد چه از طرف خوانواده ها و چه از طرف دبیرستانهای خوب و مطرح اولین کار ثبت نام بود برای امتحان ورودی که به ۳ تا از دبیرستانهای غیر انتفاعی و خوب آن موقع رفتم و این کار رو کردم دبیرستانهای "مفید" , "مصباح" و "ره توشه" نمیدونم چی شد که من تو هر ۳ تا آزمون درسی گزینشی این مدرسه ها قبول شدم و در مر حله بعد گزینش حضوری هر ۳ مدرسه از ما دعوت کردند اولی که "مفید" بود رو اصلا نرفتیم مصاحبه چون وقتی تحقیق کردیم دیدیم که بیشتر پادگان هست تا مدرسه و الانم میتونین خاطرات پادگان "مفید" رو تو وبلاگ های بچه های هم سن و سال من ببینین دومی "مصباح" بود که قرار شد بریم تحقیق کردیم دیدیم میگن حتما مادرت با چادر بره مدرسه حتما پدرت یقه بسته بپوشه و ....... ولی ما همون جوری که بودیم رفتیم همون جوری که جلوی خدا هستیم رفتیم از من و والدینم جدا جدا سوال جواب کردن نمیدونم به اونها چی گفتن ولی از من که کلی چرتو پرت پرسید ماهواره دارین نماز میخونی روضه چی نماز صبحهات قضا میشه استادیوم میری فوتبال ببینی خونتون استخر دارین و ............. نمیدونستم اینها به مدرسه رفتن چه ربطی داره خلاصه چند روز بعد زنگ زدن که شما قبول نیستسد.

این شد که فقط موند "ره توشه" ما هم از دفعات قبل درس عبرت گرفتیم نقاب زدیم خودمون نبودیم تا قبول بشیم از نظر اونها منم تا میشد چیزهایی که دلشون میخواست بشنون تحویلشون دادم تا تصویری دروغین از خودم براشون بسازم و خوب جواب داد قبول شدم و تمام مدرسه و به ۲ سال نرسیده قابل تحمل نبودن فضا و تعویض مدرسه به خاطر هل دادن مدیر مدرسه به خاطر دادن ۲ تا رو به بالا سر آستینهای لباسهای پارچه ای اجباری مدرسه و............

من یاد گرفتم نقاب بزنم برای پیش بردن کارهام ولی وقتی این جوری ریا کاری میکنم از همه بدم میاد همه رو ریا کار میدونم مخصوصا وقتی میگن خوش آمدد بازم بیان خوشحال میشیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 7:7 PM  توسط   | 

سلام دوستان
مدتی هست که از تو ایترنت با تعدادی از تازه مسلمانان هلند آشنا شده ام اوایل کلی ازشون در مورد اینکه چه جوری شد رسیدن به اینجا که مسلمان شدن و داستانشون چه جوری بوده هر کسی مسیر متفاوتی رو اومده بود بعضیهاشونم به خاطر موج تبلیغاتی منفی علیه اسلام مخصوصا بعد از ۱۱ سپتامبر تحقیقشون رو شروع کرده بودند تا رسیده بودند به اسلام و مسلمان شده بودند تا اینجا مشکلی نبود یعنی هنوزم نیست ولی داشتم با خودم فکر میکردم که ...........

 

 

من که گرایشات مذهبی دارم آیا حاظرو همسرمو از میان اینگونه مسلمانان انتخاب کنم در نگاه اول مسلمانند و در شرایط کاملا آزاد این دین رو پزیرفتند و مخصوصا دخترها که تو اروپا با حجاب میگردند در همان جامعهای که ۳ یا ۴ سال پیش هر چی دلشون میخواست میپوشیدند و همه آنها را آنگوته میشناختند خوب آدم معتقد باایمان و با تقوایی هستن و بدون ریا که من خودم پیششون کم میارم خوب از اون ور دخترهای مسلمان کشور خودم را دارم که اکثرا اسمی مسلمانند و آنهایشان هم که معتقدند معلوم نیست آیا در شرایط آزادتر بازم انتخابشان همینگونه باشد به اصطلاح آب ندیدن ولی شناگرهای خوبی هستند یه آدم مسلمان معتقد احتمالا انتخابس کدام خواهد بود احتمالا میگید خوب دختری از مدل اولی منم اول همین را گفتم ولی مشکل همینجاست یه نکته جا افتاده ..........

تازه مسلمانان اروپا معمولا از ۲۲ به بعد مسلمان شده اند البته واقعا خوشبینانه فرض کردم و در چند تا نمونه ای که با آنها در تماسم ۱۸ سالگی از خانه رفتن و مستقلا زندگی کردن اولین بار در ۱۶ سالگی سکس داشته اند و تا ۲۲ سالگی هم اکثرا ۲ تا همخونه داشتند امیدوارم مفهوم دوست پسری که با شما همخونه هست را در اروپا بدانید  و حالا مسلمان است خوب حالا چی میگین.

 

دختری که باکره هست ولی خیلی معتقد نیست مثل اکثر دخترهای خودمان یا دختری مومن و معتقد و با ایمان و تقوا (نزد خدا ارزش شما با تقوایتان معلوم  است) من نمیدانم وافعا گیجم اگر برای آدم پیش بیاید چه کار میکند نمیگم که خوب بهتره آدم بره دنبال کسی که هر جفتش باشه آره خوب ولی تو این دو راهی عقل شرعی و عقل عرفی من به چالش همدیگه میرن و من میبینم که در خودم که اینقدر از مسلمانی دم میزنم تو این مسئله عقل عرفیم بر عقل شرعیم پیروز میشه ! شما چطور؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

سلام

در خصوص متفاوت بودن به نکته جالبی اشاره نمودید.حتی در ادامه( درس خواندن سربازی کار ازدواج پیری مرگ جوانم کار کنم ازدواج کنم بچه دار بشم بچه هام ازدواج کنند پیر بشم نوه هامو بغل کنم بعدش بمیرم ) میتوان گفت عبادت در این دنیا برای راحت طلبی در جهان اخرت که باز هم بی معنی است.

سوالی که ازشما داشتم اینست که برای متفاوت بودن جه باید کرد؟

 

 

 

خوب مطلب بالا رو برام یکی از بازید کننده ها برای مطلب "لذت متفاوت متفاوت! بودن" کامنت داده والا زید نیستن ولی آنقدر کم نیستن آدمهای متفاوت که پیدا کردنشون سخت بشه این کارم مثل اکثر کارها باید چند تا آدم متفاوت پیدا کنین و از تجربیات و نوع نگاهشون با خبر بشین اینجا سلیقه شما هم خیلی دخیل هست من خودم آدمهای زیر جالب اومدن :

۱. دکتر چه گوارا : از طبقه مرفه آرژانتین و پزشک هم که بوده میتونست همون جا بمونه تو کشورش و طبابتش رو بکنه و یه زندگی خوب روتین و منظم ولی رفت حرکت کرد و متفاوت زیست برای من اونهمه مبارزه و خطر  فقط برای خود اهداف فوقالعاده جذاب هست کسی که به خدا و روز قیامت ایمان نداره و انتظار پاداشی خارج از این دنیا رو نداره صادقانه مبارزه کرد شخصیت قابل احترام و متفاوتی هست .

۲. دکتر مصطفی چمران : از طبقه فقیر جامعه بورس میشه آمریکا و دکترای فیزیک هستهای میگیره و شاگرد اول میشه درخواست استخدام پشت سر هم دانشگاه رو هم کلافه میکنه این همه درخواست با حقوقی ماهیانه ۱۰ هزار دلار الانش زیاده چه برسه ۳۰ سال پیش ولی متفاوت بود مبارزه با بی عدالتی ااز آمریکا به آلمان به الجزایر به مصر و لبنان و جبهه ایران یه زندگی بی دغدغه رو ول کرد رفت دنبال دلش متفاوت زیست و مرد

و خیلی های دیگه که من شاید هیچ وقت اسمی ازشون نشنوم ولی متفاوتن زیبا هم متفاوتن کسیکه میره دنیا رو با کمترین هزینه بک پک میگرده تو راه ظرفشویی میکنه ولی میگرده کسی که به شهودش اجازه میده بیاد و تو تصمیم گیریهاش شرکت کنه کسی که اجازه میده کاری رو بکنه که قلبش اونجا تند تر میزنه !

اینها متفاوتن برای ارزشها شون میایستن و از مشکلات و هیجاناتش لذت میبرن یه کم به شهودت مجال بده اونوقت همون فردیت خاص و متفاوتت رو میبینی مثل اثر اگشتت میمونه تو کل این دنیا فقط و فقط مال خودته ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

آدولف هیتلر :

" معلمین ما ستمگران مطلق العنانی بودند. به جوانان کمترین محبت و علاقه ای نداشتند. تنها هدف آنها این بود که مغزهای ما را از مطالب چرند و مزخرف پرسازند و ما را به بوزینه های دانشمند چون خود بدل سازند. اگر دانش آموزی کمترین نشانهای از ذوق و ابتکارنشان میداد بیرحمانه زجرش میدادندو آزارش میکردند."

چندین سال پیش که ترم اول دانشگاه بودم این متن رو خوندم برای مرتبه اول زود تو دفترم نوشتمش برام جالب بود یه حس مشترک میان من و هیتلر میان ایران امروز و آلمان دیروز اولش سخت بود باورش که این مطالب مشکلاتی هستند همه گیر و همه جایی و برای همه هم پیش میاد حتی ........

 

 

برام سخت بود که میدیدم چگونه به خودمون و به بقیه و به بشریت ظلم میکنیم وقتی همه را میخواهیم با یک مقیاس بسنجیم و محک بزنیم تازه براش دیوان سالاری هم میکنند مدرک پشت مدرک تا شما فقط حفظ کنید طوطی وار تا هر روز تمرین کنید تا نباشید آنچه حقیقتا برایش آمدهاید تا هدفهایتان به آرزوهایتان تبدیل شود و آنچنان گمراه کننده پیش روید تا بقیه را هم تشویق کنید تا زندگی را آرزومندانه نگاه کنند مثل خودشان .........

وافعا سوال دارم زندگی چیست آمدن درس خواندم سربازی کار ازدواج پیری مرگ  جوانم کار کنم ازدواج کنم بچه دار بشم بچه هام ازدواج کنند پیر بشم نوه هامو بغل کنم بعدش بمیرم نه نه این برای من خیلی کمه  نه من ایتگونه نمیخواهم .

 

" اما من میخواهم متفاوت باشم

                              چون دلم میخواهد تجربه کنم

                                                        همه آن چیزهائی را که فقط بعضی ها تجربه میکنند" 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 11:56 PM  توسط   | 

 

 

TinyPic image 

 

 

حسابی جالب بود عجب بازی بود بازی پزسپولیس و استقلال را میگم  من که از لحظه گل استقلال تا گل مساوی بازی حسابی هیجانی بودم دلم نمیخواست پرسپولیس خوب این فصل به استقلال داغون امسال ببازه معلوم بود حجازی رو این بازی حساب ویژه باز کرده که ببره تا از بار نتایج ضعیفش تو بازی های قبلی خارج بشه از کری خوندنهای این ۲ روزه بعد از بازی هم معلومه که همین مساوی که انصافا با بازی بهتر استقلال همراه بود حسابی بهس میدون داده تا حواسارو از باخت های عجیب غریب این فصل استقلال منحرف کنه اما پرسپولیس تیم محبوب من تیمی که کلی به خاطرش من استادیوم رفتم . صورتمو رنگ کردم . برای بودن تو جایگاه ویژه (۳۶) چندین ساعت زودتر میرفتم با اینکه فصل خوبی رو داره پشت سر میزاره ولی تو این بازی خوب نبود قطبی دلش برای برد تو این بازی نمیطپید این از نحوه بازی پرسپولیس معلوم بود. قطبی میخواست با یه مساوی اولین تجربه دربیشو پشت سر بزاره بیشتر میخواست ریتم پرسپولیس قهرمان رو حفظ کنه.



 برام جالب بود احساساتی برخورد نکرد با بازی اون خوب میدونست که فصل پیش دنیزلی با بازی خوبی که کرد و بردش در دربی ماندگار نشد چون تیم مقام نیاورد تیم بی افتخار ماند این طرز تفکر قطبی دوست داشتنی هست پرسپولیس قطبی برای افتخار بازی میکنه چیزی که میشه سالهای سال بهش افتخار کرد چه باک که تو تمام این افتخارات استقلال رو هم نبره سالهای سال بعد تعداد قهرمانی ها رو میشمرند بازیکنان از قهرمانیهاشون یاد میکنند و مربیها از افتخارات ( قهرمانیهاشون ) برای نمایش قابلیتهاشون استفاده میکنند چرا قطبی باید ریسک کنه و ریتم تیمشو که تو صدر جدوله بگیره با یه احتیاط از یه پیچ خطرتاک میگزره و قهرمان میشه تیمی که این فصل برای افتخار افرینی بازی میکنه ! 

 
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

 

یه مدتی هست که قسمت میشه میرم جلسات قرآن و انسان معاصر دکتر کدیور ۲ تا اتفاق افتاد که حسابی منو جا به جا کرد اولی جلسه مربوط به " یاری خداوند " بود حسابی جالب بود که انسان باید چگونه باشد که تا یاری خداوند شامل حال او بشود خلاصه اش این میشد که باید شما دین خدا و خلق خدا را یاری برسانید تا مورد یاری پروردگار قرار بگیرید اولش جا خوردم یاری دین خدا این یکی برام نا مفهوم بود ولی بحث که رفت جلو دیدم منظور همان رعایت کردن مسائل دینی است نماز حج و نگفتن دروغ ریا و ..... ومردم هم که راه انداختن مشکل خلق الله دومی هم بحث " نماز " بود در قرآن که تاکید بر آن چندین برابر بقیه مناسک دینی بود و کلی خجات کشیدم که نماز صبحای من اکثرا قضا میشه یه جورایی همچین دو دوتا چهار تایی عقلم قانع شد برای همینه که تازگیها تو تمرینم با همه سختیش صبح ها بیدار باشم حتما. 

سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در مسجد امام صادق تهران        ۲۵/۱/۶۸

مهمترین حاجت ما خود خداست. باید او را بخوانیم و بخواهیم. بقیه همه فرع بر این است بریا ما هیچ چیز بالاتر از این نیست که جایی او گریبان ما را بگیرد همین درگیر شدن با او همه مراد , مطلوب و مقصد ماست. فکرش را بکنید که اگر او به ما بی اعتنایی میکرد چه میتوانستیم بکنیم ؟

                                  بـیـخـود شـده ام اما بـیـخود تـر از ایـن خواهـــم

                                  بــا چـشـم تـو میـگویم من مسـت چنین خواهـم

                                  مـن تـخـت نـمـیخـواهـم , مـن تــاج نـمیـخـواهــم                     

                                  در خــدمتـت افتــاده بـر روی زمـیـن خــواهــــــم                                 

                                  آن یــــار نـــکــوی مــن بگــــــرفـت گـلـوی مــــــن                                   

                                  گفتا که چه میخواهی ؟ گفتم که همین خواهم

 

 

              

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

دکتر موقعی که رفت انگلستان اولش به نظرم چیز عادی اومد ولی یواش یواش نبودش خیلی به چشم اومد بقیه هم کلاسی ها هم یواش یواش به حرف آمدند یکی کلاس خونش کم شده بود یکی میگفت بی پدر شدیم ( بی بزرگتر ) یکی میگفت انگار یه چیزی تو زندگیم کمه برای من مثل نبودن یه بلد راه یه راهنمای خوب میشه تفسیرش کرد بود.

با بچه ها که صحبت میکردم دوست داشتن یه بهانه ای پیدا کنیم هفته ای ۲ ساعت بچه ها را دور هم جمع کنیم و در کنار هم باشیم.

نمیدونم دنیا چرا بیرنگ شده دنبال پر کشیدنم برم دیگه برم برای همیشه من از همین جا اول خط برم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 11:56 PM  توسط   | 

 

خوب شروع شد ماه رمضون رو میگم برای من خوب شروع شد ولی خوب تموم نشد شبهای خوبش شبهای احیا تو حسینیه ارشاد بودش حالا حالا ها یادم نخواهد رفت .

از اطرافم خستم از این عرصه عمومی تنگ و خفه حرکت نداره جا نداره نظم نداره همه چی رو هواست درست نمیچرخه چرخ های این زمونه احساس میکنم زمانه زمانه من نیست بی موقع اومدم یا جا رو اشتباهی اومدم ولی اینو مطمئنم مال این مکان و زمان نیستم برای همینم میخوام خودمو عوض کنم یه جور دیگه بشم یجوری که بتونم تو این مکان و زمان باشم وگرنه زمان رو که نمیشه ولی مکانمو عوض میکنم.

اکثر اونایی که فکر میکردیم خوبن بعدها چی میشن هیچی نشدن بزرگترها هم خیلی بهم دروغ گفتند دانشگاه بری ......... بعدش کار میکنی .......... بعدش ........ همش دروغ بود من هیچ کدوم از اونهائی رو که اونا گفتن رو ندیدم یعنی گشتم به خدا اصلا نبود اونها یه تصویر خیالی داده بودند تا ما رو به بوزینه هایی دانشمند تبدیل کنند نمیبخشمشون از معلم و مدیر و استاد تا ...............

زیاد دیگه دعا نمیکنم یا بهتر بگم سعی میکنم فراموش کنم که دعا کردم به در گاه کی اینجوری راحت ترم خدا رو گزاشتم جای خودش تو زندگیم دعا میکنم ولی بعدش سعی میکنم فراموش کنم خدایی هست اینجوری بهتر میرم دنبال کارم زورمو میزنم تا کارام پیش بره اینجوری وقتی که بعضی کارا نمیشه دیگه از خدا شاکی نمیشم یا از اینکه احتمالا بنده کار درستی نیستم . یاد یه خاطره افتادم که از مرحوم طالقانی نقل کردند که در زمان مبارزات قبل از انقلاب یکی از دوستان به ایشون میگه"التماس دعا" آقای طالقانی هم میگه " التماس عمل " اینجوری بهتر خدا خدایشو میکنه منم بندگیمو چپ و راستم تو خودم با خدا قهرو آشتی نمیکنم اینجوری میشم همیشه آشتی دعام نمیکنم چون دوست ندارم موقعی که زورمو زدم نشد هزار تا دلیل بی ربط ردیف کنم که توجیهش کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 11:40 PM  توسط   | 

 

سلامی به نمناکی و خیسی هوای این روزهای تهران . دلم بیشتر به تایپ میرود قبلا برایم سختر بود ولی الان راحترم ( کار نیکو کردن از پر کردن است ).

تو این ماه رمضون سریال "میوه ممنوعه" خیلی منو درگیر خودش کرد البته نه به خاطر بازی نصیریان و تشبیه او به شیخ صنعان بیشتر پسر حاج فتوحی منو جلب خودش کرد جلال که آدم ریا کاری هست از جا نماز تا جبهه رو رنگ میکنه قالب میکنه به خلق خدا این چند ساله از این مدل نقشها زیاد تو تلویزیون دیدیم ولی این یکی ملموستره و علت تکرارشم معلومه چون مثل تریاکی ها هر جا نگاه کنی پیداشون میکنی کار سختی نیست.

 

خیلی مواقع دوستام بهم گیر میدن چرا با این آدم رابطه داری این مشروب میخوره این نماز نمیخونه یا ...... ولی حداقل برای خلق خدا فیلم نمیان که یه آدم دیگه هستن .

این جور مواقع یاد فیلم "وکیل مدافع شیطان" میوفتم اونجا که ال پاچینو در نقش شیطان میگه گناه مورد علاقه من غرور فکر میکنم تو ایران گناه مورد علاقه شیطان ریا است

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

امروز حال جسمی ام بهتر از دیروز بود . سرما خوردگیم بهتر شده یه سر باشگاه هم رفتم با آقای ویسی تمرین کردم کمی سرحالترم کرد .

ماه رمضونم تو سراشیبی افتاده و روزهای آخر این ماه رو داریم میگزرونیم نمیدونم چرا ولی ایندفه اول و آخر این ماه خیلی فرق داشت برای من نمیدونم اندازه ۳ ماه تو این یک ماه برای من اتفاق پیش آمد.

دلم برای سنجاب عزیزم تنگ شده بود یه چند روزی بود سراغشو نگرفته بودم رفتم تو حیاط کلی دنبالش گشتم داشتم دیگه نا امید میشدم و هم نگران معمولا تو همین فرصت کمی که کنار هم هستیم سابقه نداشت فاصله هامون اینقدر زیاد بشه بالاخره سرو کلش پیذا شد اون بالا ها همون جاهایکه که من دستم نمیرسه یه کم برام طنازی کرد اما نیومد پیشم نمیدونم چرا بعدش زود رفت تو خونش که رو بلندترین درخت حیاطه نمیدونم میترسم دلش دیگه تو حیاط من نباشه گر چه هنوز میاد به خونش سر بزنه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 1:59 AM  توسط   | 

 

امروز که دیگه معرکه بود. هوا خوب خیابانها خلوت و دیدن کلی دوست لذت بخش خواهد بود اونم بعد از مدتها. امروز بعد از ظهر حزب مشارکت کارگاه آموزشی داشت که آقای جلایی پور هم حضور داشتند کلی بحثهای جالب در نداخته شد و استقبال بچه ها هم خوب بود و خواستار ادامه اینگونه برنامه های آموزشی هستند.

نماز عصر و افطار را هم همانجا بودم بعدش اومدم خونه یه خواب توپ برای یه شب قدر توپ کردم.

وقتی رسیدم حسینیه ارشاد جا نبود تقریبا همه جا جایی نبود نه بالکن نه زیر زمین حسابی پر بود همه جا و مجبور شدم بشینم رو زمین دکتر کدیور داشت سخنرانی میکرد فوق العاده بود موضوع دکتر شیری جات خالی بود چه قدر به یادتم این روزا دکتر جان موضوع سخنرانی " معنویت سکولار و معنویت دینی " بود سنگین بود ولی معلوم بود به حضار چسبید چهرها کلی راضی بود.

 

بعد از سخنرانی حالم خوش نبود اومدم بیرون یه گشتی زدم خواستم برم خونه برنامه را بیخیال شم ولی نشد دلم رضا نداد اون همه جمعیت شب آخر و مهمترین شب میان شبهای محتمل قدر برگشتم جوشن کبیر برپا بود و آن جمعیت عظیم یکصدا میخواند چه فضایی داشت جا نبود دیدیم قرآن ندارم که برم بالا بشینم احیامو اونجا بگیرو مجبور شدم تا دم سن سخنرانی برم تو سالن چون قرآن ها اونجا بود که دیدم رو زمین فرش هست و جا خالی هم پیدا میشه اندازه ما منم زود نشستم ایندفه من رو به کل سالن بودم صحنه جالبی بود بالکن هم تو دید من بود اون همه جمعیت یه جوری دلمو قرص کرد وقتی با هم دعا رو میخوندند انرژی صداشون روح آدمو پر میداد  بعد دعا آقای درایتی به سان شبهای قبل مراسم احیا را برگزار کرد دعایی که امشب خیلی به دلم نشست این بود :

                                " پروردگارا ما را وسیله ظلم به بندگانت قرار مده "

دکتر کلی یادت بودم به یاری خدا با دست پر بر میگردی پیشمون .

پوری جان کلی دعات کردم تا وقتی زندهای همینجور سر حال باشی دل ما رو هم شما تو گرفتاریها خوش کنی یه مامان بزرگ که بیشتر ندارم تو این دنیا .

سنجاب جون تو رو هم یادم نرفت همین فرمونو بگیر بورو جلو خدا با توست.

یه دوست دارم که کاناداست دلش اینجا بود داره پزشکی میخونه میدونم که شرایط منصفانه نیست ولی طاقت بیار دست پر بیا.

خیلیهای دیگم بودن و یه عالمه هم خودم طلب یاری از خدا داشتم که میگیرم چون خودش جوابمو داد من شنیدم اگه نشنیدی حتما دقت نکردی.

در پناه حق .

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 11:58 PM  توسط   | 

 

 

دیشب که رسیدم حسینیه ارشاد حدود ۹:۲۰ بود تا پامو گذاشتم تو سالن شوکه شدم آقای اشکوری داشت صحبت میکرد در حالیکه قرار بود آقای قابل صحبت کنه وارد سالن که شدم یه کم فضای التهاب هویدا بود یه چند دقیقه ای ایستاده داشتم به سخنرانی گوش میدادم که امین منو پیدا کرد و یه جا وسط جمعیت برام دستو پا کرد خیلی سالن شلوغ بود خیلیها رفته بودن طبقه بالا خیلیها هم رو زمین نشسته بودند. موضوع سخنرانی هم تاریخچه خوارج بود که به زیبایی و مناسب به جلسه ارایه شد تازه من فهمیدم که کلی نقش مهمی در تاریخ اسلام و در پیدایش مباحث کلامی داشته اند و اینکه علی بر جنازه شان نماز خوانده و آنها را انسانهایی در جستجوی حق میدانسته است که اشتباه کردند در تشخیص آن و آنها را بر شامیان ( معاویه ) ارجح میداند که حق را شناختند ولی با آن به نافرمانی بر خواستند. اینها چیزهای جدیدی بود که از قسمت اول دستگیرم شد .

سخنران دوم دکتر مهدوی بود که آنقدر تنتد تند گفت که اندازه ۲ تا سخنران حرف زد آنچنان مثنوی و نهج البلاغه را در کلامش به هم ممزوج کرد که همه مست شدند از آن همه عرفان !!!!!!!!

راستی نامه آقای قابل هم دست به دست میچرخید در سالن که خلاصه اش این بود که وزارت اطلاعات دولت احمدی نژاد ( همان که آزادی در ایران را در دانشگاه کلمبیا کم نظیر موخواند ) مانع سخنرانی او شده و همچنان اوضاع مثثل سابق است ( هوایی نشیم که رفتن آمریکا اومدن اتفاقی افتاده آزادی خوبه تا جایی که آقا بخواهد )

مراسم با دعای جوشن کبیر شروع شد که حسابی برای اولین بار تو عمرم پاش نشستم و حال کردم ۲ صدایی خوانده شد و با توجه به حجم فضا و صدای زیاد جمعیت در قسمت معروف " القوس القوس " کلی چسبید به دلم. 

 مراسم احیا آقای درایتی برگزار کرد انصافا عالی بود دعاهای نوینی کردند پشت بلند گو و آمین گفتن های مردم که سالن را به لرزه می انداخت . خدا عمر با عزت بدهد به ایشان که دیشب حسابی دل ما را صیقل دادند به یاری خدا.

دعایی که دیشب حسابی به دلم چسبید این بود :

                         "  پروردگارا کسانی را که بر ما رحم نمیکنند بر ما مسلط مگردان "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:50 PM  توسط   | 

 

سلام دوست من!

۱. اقای بهزادپور کارگردان فیلم "خداحافظ رفیق" برای پخش فیلمش از برنامه سینما ماورا به برنامه بررسی فیلمش آمد اشک همه را در آورد آنقدر از جنگ و از زمینی بودن بچها از ترساشون عاشق شدناشون رقصیدناشون از عادی بودنشون از مظلوم بودنشون از قدرت بی حساب کتاب عراق گفت که برنامه رو به یکبرنامه بی نظیر تبدیل کرد کلی هم انتقاد کرد که نمیزارن واقعیاتی که خودش با چشم خودش از جنگ دیده را به تصویر بکشه و علت مخاطب نداشتنش را هم همین مطلب میدانست

۲. تلویزیون شورشو در آورده میخواد چهار شنبه فیلم " توبه نصوح " را پخش کند همه را مخصوصا بازیگرها رو معرفی میکنه ولی اسمی از کارگردان شورشی ما نیست اخ آقا محسن کجایی که فیلمتو میخوان سر ببرن مهم نیست همه میدونن محسن مخملباف عزیز هم یه آدم معمولی هست مثل ما عوض میشه شاید به حقیقت بالاتری رسیده دارم کیف میکنم همینطور از آزادی که احمدی نژاد تو دانشگاه کلمبیا ذکرو خیرشو میکرد به قولی  " فیلمش خوبه کارگردانش ... بله ! "

۳. نیومد که نیومد دکتر قرار بود بیاد دانشگاه تهران بچه هام که توپشون پرپر بود میخواستن آزادی رو که هفته پیش تو آمریکا توصیف شد رو عملیاتی کنند ولی خوب معلوم شد حرفه برای ویترین خوبه باد هواست جدی نگیر یه وقت یه جای دیگه وقتش میرسه آخ که وقتش کجایی.

۴.  " زندگی کوتا است " نام کتابیست که به ظاهر کوچکش آن همه سنگینی که به ذهنم ریخت را نمی اید. دلم را برد با خود چه زیباست جمع ان همه چیز متفرقی که در ذهنم داشتم. نامه های معشوقه اگوستین قدیس است که بعد از نوشتن کتاب " اعترافات " برای او نوشته است آنیمای لایه ۲ و ۳ در آن آشکارا دیده میشود.       

۵. یه عزیز دل که خیلی دوستش دارم و دلم یراش تنگ شده ! ........... سنجاب بولدوزر یخچال با تو ام .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 11:38 PM  توسط   | 

 

من یک ماجراجو هستم , اما نه از آنهائی که برای اثبات شجاعتشان زندگی را به بازی میگیرند. من به دنبال مرگ نمیگردم, اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد پس شاید این خداحافظی من باشد .... گه گاه از این فرمانده کوچک یاد کنید .

                                                                                    

                                                                          " آخرین نامه ارنستو چه گوارا "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 11:34 PM  توسط   | 

 

در ایران دولتی عظیم , نفتی , امنیتی , تبلیغاتی و مذهبی به تدبیر امور مردم میپردازد و در تمام سپهرهای زندگی از فعالیتهای اقتصادی گرفته تا نحوه لباس پوشیدن مردم و تا اینکه در مجالس ترحیم اموات مردم چه کسانی صحبت نکنند دخالت میکند. از آن جهت با مشکلات کمتری اصول جهت دهنده به دولت ملی را مخدوش میکنند.

البته این اقدامات آنها هزینه های زیادی تاکنون داشته است یکی از آنها عقب نگه داشتن جامعه ایران از کشورهایی همچون ترکیه و مالزی است. هزینه دیگر آن تریاکی شدن جامعه ایران است بطوری که هم اکنون جامعه ایران تریاکی ترین جوامع جهان است.

                                                                         "حمید رضا جلائی پور"

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 12:42 PM  توسط   | 

 

                           "قادر بودن برای عزیز داشتن آنچه که در دوست, میتواند

                            او را روزی به دشمن بـدل کنـد, نشانه ای از آزادیـسـت,

                            خود آزادیست."                                                    

                                                        "ژاک دریدا - سیاست و دوستی"

 

من میگویم آزادی , تو میگوئی "جفتک زدن خری در طویله" این عبارتیست که حتی خودم هم از دهان بعضیها شنیدهام هر چند قدمتی چند صد ساله دارد که همین عوامل بودند که باعث فعالیتهای آزادیخواهانه تازیخند مانند جنبش فمنیست در غرب و  جنبش مشروطه در کشور خودمان واکنش خواسته های انباشته شده در روحهای آزادیخواهانه بشریت است.

گاهی همین محدود کنندگان آزادی با موج سواری بر پوپولیسم و دمیدن در شیپور ارزشهای حاکم بر جامعه شان در عرصه عمومی و چه در مناظره ها و صحبت های عمومی و  خصوصیشان آن هنگام که نمیتوانند طرف مقابل را قانع بکنند و مقاومت آنها را بر اندیشه های خود همچنان پایدار میبینند آنگاه خطاب به بقیه انسانها چنین میگویند : "این موجودات عجب انسان های خبیثی هستند که ما میخواهیم مصلحت آنها را پیاده کنیم اما آنها در مقابل ما مقاومت میکنند, انگاه چنین ادامه میدهند که این افراد یا مشکل در "نطفه" دارند یا مشکل در "لقمه" دارند یا خبث طینت دارند یا فطرتشان مدسوس و دست کاری شده است یا ... چنین افرادی, وقتی که با این واقعیت مواجه میشوند که انسانها آن چیزی که آنها میخواستند نیستند, آنگاه نفرت در دلشان پدید می آید.  که اوج اینگونه برخوردها ( نفرت و کینه ورزی ) را کلیسای قرون وسطا در تاریخ به ثبت رساند.

آزادی شاخه های متعددی دارد : آرادی سیاسی ( آزادی بیان و ....) اقتصادی ( واگذاری تعین ارزش افزوده به بازار و ..... ) اجنماعی ( مدل زندگی و ....) و .... برای رسیدن به انها کدام اندیشه ما را یاری میدهد .

آیا آزادی با قیود معقولش صراطیست مستقیم یا روح پلورالیزم  هم شامل حال آزادی هم میشود .

این درگیری ذهنی من است راهی جائی وقتی برای  منی که از بسیاری از آنها محروم بوده و هستم !

------------------------------------------------------------------------------------------------------

*. الهام گرفته شده از مقاله " خشونت عشق ,  خشونت نفرت" دکتر ملکیان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 9:54 PM  توسط   | 

 

 

سلام دوستان اتفاق جالب این چند روزه با سمینار "دین و مدرنیته : اسیب شناسی روشنفکر دینی" شروع شد خبرش رو در سایت نوروز دیدم و روز ۵ شنبه هم رفتم حسینیه ارشاد حدود ساعت ۱۰ صبح رسیدم به سمینار وقتی که رسیدم ردیف وسط کاملا توسط اقایان پر شده بود و طبق سنت خانم ها در ردیف راست نشسته بودند که نصفه پر شده بود از انچه که انتظار داشتم جمعیت بیشتر بود باعث دل گرمی همه بود این استقبال حتی برای خود مهمانان برنامه مثل من وقتی رسیدم اقای کدیور منشی جلسه بود و اقای اشکوری داشت صحبت میکرد بعدشم یک روحانی دیگر صحبت کرد که من نمیشناختمش لحظه به لحظه هم به جمعیت افزوده میشد وقت استراحت که بیرون امدم دم سالن ورودی یک سری یادگاری و اطلاعات از سمینار داخل یک کلاسور پلاستیکی دادند. و پذیرائی هم عالی بود و غرفه های فروش کتابها و مجلات که حسابی جالب بود و کلی کتابهای جالب اونجا بود که دل ادم میخواست همشونو بخونه.

راستی تو مردم دکتر پیمان رو تو نوبت صبح دیدم ردیفهای عقب نشسته بود و یاداشت بر میداشت. برای ناهار برگشتم خونه و یه تلفن به محسنی یکی از دوستام زدم که اونم بیاد و استفاده کنه که قبول کرد بعد از طهر سر سخنرانی دکتر سارا شریعتی رسیدم لحجه غلیظ فرانسوی داشت یه ۵ دقیقهای طول کشید تا این لحجه برام جا افتاد بعدش دکتر جلائی پور صحبت کرد و...... موقع تنفس محسنی رو دیدم و جزوهائی را که خواسته بود بهش دادم.

بعد تنفس قسمت اوج برنامه بود ویدئو کنفرانس مستقیم با دکتر نصر ولی متاسفانه تصویر و صدا خوب نبو و من چیزی دستگیرم نشد. با محسنی هم بعد از برنامه با یکی از مسئولین ارتباط جلسه صحبت کردیم و محسنی قرار شد بتونه ببینه میشه از امکانات صدا و سیما با قیمت مناسب برای اینگونه برنامه های فرهنگی کمک گرفت. بعد از دکتر نصر نوبت دکتر ملکیان بود که به نظر من بهترین و مستدل ترین سخنران سمینار بودن و تشویق حظار هم نشان داد بقیه هم حس مشترکی با من دارند و بعد از ان اقای حجاریان بود که حضورشان با استقبال فراوان واقع شد و سخنرانیشان را به صورت مکتوب ارائه دادند.

بعدش امدم بیرون و رفتم خانه کلی ار اینکه انجا بودم لذت بردم و ..........

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 10:21 PM  توسط   | 

 

خسته نیستم    بیشتر واماندهام     گیج و مبهم حالت پریشانی بر من غالب شده است .

بعد از یک ماه دوباره ازگشته اند و روحم را دارند میبلعند. بیشتر در حال منتظرین ملاقات با حضرت اجلم و احتمالا چند صباحی دیگر در برزخ به سر میبرم. ولی امیدوارم برگردم من از برزخ برمیگردم تا کارهای ناتمامم را انجام دهم چاره ای نیست.

من منتظر شکفتنم .........

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 11:50 PM  توسط   | 

 

حالت گنگ و مبهمی دارم ! در سرگردانی به سر میبرم !

متوجه شدم  دانشگاه و سربازی فقط بهانه هائی هستند برای عقب انداختن دلهره ها احتمالا ازدواج بچه کار و .... هم همین کار را میکنند.

سرگردانیمان انتهتئی ندارد و با ما خواهد بود تا مرگ, امیدواریمان کم میشود تا مرگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 2:56 PM  توسط   | 

 

امال و ارزوهایمان چنان تراشیده نگاه های اطرافمان است که از نگاه به مساحت درون خود غافل میمانیم.


دارم با دوستانم میرم تعطیلات آخر هفته شمال تا فراموش کنیم چه بودیم چه هستیم یا چه خواهیم شد جدا از مشکلات و گرایشات به کناری برویم در جمعی بی نقاب بدون ترس از خویشتن بودنمان خود خودمان باشیم.

انقدر نقاب زدهایم که کارمان بر عکس شده است امیدواریم در این خودکاوی خودمان را دوباره به یاد بیاوریم و زندگیش کنیم.


به امید انکه سربلند از خودمان برون اییم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 1:46 PM  توسط   | 

 

داشتم به میزان قابلیتها / آزادی و توانائی ریسکم میاندیشم!

برای آدمی مثل من که شدیدا احساس جا ماندن از عرصه فشرده موفقیت داره.

سعی میکنم مثل تکنیکهای روانشناسی که خودمم اونها رو تو وبلاگم ترویج میکنم قابلیتهایم را را جلوی چشمام روی ورق لیست کنم و روزنه امیدی در میانشان بجویم ولی متوجه شدم به تنهائی این تکنیک برای حال من کفایت نمیکند.

من آزدیهای لازم برای نمایش قابلیتهایم را ندارم و این خودش کافیست برای چیزی نبودن هیچ چیز نبودن !

تمام تلاشهایم برای مهندس شدن دلیلی نداشت جزئ قضاوت  عموم افراد دورو برم بر اینده مالی مناسب ! البته آن موفعیکه فقط ۱۶ سال داشتم بچه سر به زیر حرف گوش کن با مادری به شدت حمایتگر تجربیاتی کاملا محدود (ego-word) و ( ego -parents) خارج از مسیر صحیح باعث شد تصمیمی بگیرم که همیشه از ترس هزینه های ترک آن ناباورانه در ان مسیر به جان کندن بیفتم.

در بیشتر این سالها فکر میکردم کار درستی کرده ام در رشتهای تحصیل میکنم که هدف از آن احتمالا کمی پول بیشتر از مسیر و روش و سبک مورد علاقه ام  بود. تصورم این بود که یا بقیه به این نتیجه رسیدن یا به زودی میرسند.

خاطرات رنگو وارنگی ذهنم را می ازارد : از آن آخیش راحت شدمی که بعد از کنکور گفتم / از آتش زدن تمام کتابها و جزوات سال پشت کنکورم تو خرابه محل / پاره کردنهای دیوانه وار کتابها و جزوات در پایان هر ترم وسط حیاط دانشگاه / دیدن تلاشهای غیر قابل درک برای نمره بال گرفتن (برای من بالا ۱۲ مهم بود بقیه اش فرقی نداشت) یا ۲ سال جلوتر اماده شدن برای ارشد انها را بیشتر بوزینگان دانشمند آینده میدیدم مثل اکثر اساتیدمان / و از همه جگر سوزتر ان اخیش راحت شدمی بود که در همین تیر ماه بعد از اخرین امتحان دادم بود اره لیسانس هم تموم شد.

با یه "آخیش راحت شدم" شروع شد و با یه" آخیش راحت شدم" تموم شد !

آخراش خیلی سخت گذشت فهمیده بودم چه کلاه گشادی سرم رفته تمام اون امیالی که سرکوب شده بود بالا اومده بودن و عین خوره روحمو میخوردن و من وقت نداشتم برای آرام کردن آنها چون همچنان اشتباهاتم وقتم را میبلعد.

من آزادی نداشتم برای ابراز قابلیتهایم پس همچنان فرصتی برای "انتخاب آزاد" نخواهم  داشت.

این بی توازنی میتواند هر لحظه همچون منی را دچار بحرانهای شدیدی کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 11:3 PM  توسط   | 

 

گزارش گردهمایی امروز

با یک ناهماهنگی و عجله من و  بی حوصلگی مسئول موزه هنرهای معاصر قرار را اشتبا تنظیم کردمخوب در هم بسته بود.

من خودم راس ساعت مورد نظر سر قرار حاضر شدم و خوشبختانه تعدادی از دوستان امده بودند/ ارش راسی/ محسن عزیزی / بهاره دهقانیان و دوستانش غزال و ارام گل / و خودم شدیم ۷ نفر و شروع کردیم برنامه خودمان را.

 

بعد از بسته بودن موزه هنزهای معاصر رفتیم نیاوران و گالری نیاوران که کارهای هنری مثل مجسمه و تابلوهای نقاشی و ۴ تابلوی ویژه پیکاسو را دیدیم ........

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 11:50 PM  توسط   | 

 

"من دکتر تربیت میکنم !" تکه کلام یا بهتر بگویم چماق یکی از خانمهای همسایه ماست در برابر بقیه که اکثرا در هنگام قرار گرفتن در شرایط بغرنج خانواده خود در دید دیگران از ان استفاده میکند !

گویا قرار است دکتر شدن فرزندانش همه کثافت کاری خودش و انها را جبران کند. البته قسمت دوم مطلب بالا اینجا مقصود من نیست.

من هر چه فکر کردم رابطه مستقیمی بین پزشک شدن فرزندان و تربیت والدین نمیبینم چون اگر بود با توجه به داشتن همچین تقاضای بالایی در جامعه ما تا الان کشف شده بود.

ولی اگر منظور موفقیت (مخصوصا تحصیالات)  فرزندانتان است من یه راه خوب و کم دردسر پیدا کردم که تجربه ام بهم میگه با کمترین ضریب خطا جواب میدهد.

اکثرا موفقیت رابطه مستقیمی با توانائیهای خدادادی شما (ذهنی و جسمی و روحی) دارد.

 "والد" باید تمام سعیش این باشد تا ان توانایی خاص و شگرف خدادادی فرزند خود را کشف کند و احتیاجات لازم برای پیشرفت در ان مسیر را برایش مهیا کند نه اینکه برای تسلی بر عقدهها و کمبودهای خود بخواهیم مانند اکثر والدین توانائیهای جدیدی  را خلق کنیم.

چون در ان صورت ممکن است فرزند دکتر مهندس یا هر چیز دیگر دلخواهتان را بدست اورید ولی دیگر مطمعنا فرزند موفقی نخاهید داشت دکتری معمولی مهندسی مقلد و هنرمندی فاقد خلاقیتهای لازم نتایج همه زحمتهای کشیده شده خواهد بود.

در صورتیکه فرزندان ما به دفعات با بروز استعدادهای خود ان "سیب طلائی" توانا ییهای خدادادی خود را به ما نشان میدهند در ان صورت است که شما با کمک به رشد این توانائیها در اینده ورزشکاری عالی دکتری حاذق مهندسی پیشرو و هنرمندی خلاق خواهید داشت. و مساما شما فرزند موفقی خواهید داشت با کمترین مشکلات ناشی از روشهای دیگر.

چون هر کدام از انها دارد گوهر کمال یافته خدادادی خود را به جهان مینمایاند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 3:51 PM  توسط   | 

 

اشتباه چیست ؟

باورناپذیرترین اتفاق زندگی !  عملی که با اعتقاد به حقیقت و درستی انجام دادهای ولی به ناگاه نتایج جبران ناپذیر میشوند.  فرصت از دست میرود و با خود زمان را میبلعد دیگر نمی اید تا جبرانش کنی چون اتفاقات در لحظه می افتند و نتیجه در لحظه حاصل میشود گرچه ممکن است تو بعدها از ان اگاه شوی.

این اتفاق مسابقه فوتبال نیست که در بازه زمانی معین به شما فرصت دهند. شما دوباره تلاش میکنید دوباره و دوباره و احتمالا در نهایت موفق میشوید البته اگر انقدر مهم باشد برایتان ان پیروزی رویائی و پس از پیروزی شما به دفعات تلاشتان از مرحله بعدی عقب افتاده اید از پیروزی ترقی پیشرفت بالاتر و بیشتر چون زمانتان را به دفعات تلاشتان از دست دادید این بازی ( زندگی ) هم بازه زمانی دارد ولی همه نمیدانیم فرصت ما برای تلاش دوباره کافی هست یا نه ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 2:59 PM  توسط   |