خدایا ! محبوبم ! چه سخت است در دل گریستن و چه طاقت فرساست غم را به ماتمکده ی دل سپردن .
خداوندا ! بهار زندگیم به پاییز تبدیل شد ! اما چه کنم ؟؟ لحظه به لحظه ی آن را تحمل می کنم ؛ چون خود فرمودی که صبر پیشه کنیم ......
خدایا !
از چه بگویم ؟؟
از غم و تنهایی ، از پر پر شدن آرزوهایم ؟؟
از چه بنویسم ؟؟
از وعده های زمانه ؛ از نگاه های سرگردان ؟؟
از چه بنالم ؟؟
از بی وفایی ها ؛ از نشکفتن غنچه ها ؟؟
اما نه !!!
هیچ نمی گویم ؛ هیچ نمی نویسم و نمی نالم.
بلکه ..
غم ها را فراموش کرده و شادیهای زندگیم را بخاطر سپرده و با خاطره ی شادیهایم لحظه های غمگینم را پر خواهم کرد.
خدایا ! کمکم کن تا بذرکینه ها را از دل خود دور ریخته و و به جای آن گل های محبت را شکوفا سازم . یاریم نما تا بتوانم به واسطه ی شعله ی پرفروغ رحمتت ؛ کینه ها را در وجودم بسوزانم.
ولی چرا ؟؟؟
خداوند پاسخم داد :
زیرا زمان زیستنتان در دنیا کوتاه است ، به کوتاهی عمر یک گل ، به کوتاهی روشنایی یک شمع فروزان ، کوتاهتر از آن چه که تصورش را کنید .....