
از همان روزهای اول قبولی در ارشد فلسفه، با اینکه از دانشگاه و استادان گروهمان راضی بودم، با این حال یکی از مشغولیات ذهنی ام این بود که دکتری را در کدام دانشگاه کدام مملکت فرنگی باید خوانم. برای توجیه این خواست دلایل زیادی ردیف می کردم: در ایران تحصیل دانشگاهی در علوم انسانی فقط در مقطع فوق ارزش دارد، به یک زبان اروپایی مسلط می شوم، یک جامعه و یک فرهنگ دیگر را می بینم، امکان معاشرت با نخبه گان غرب را پیدا می کنم و... اما در هیچ کدام از این حالات تصور نمی کردم که رفتن من به غرب بدون بازگشت باشد. هیچ موقع چنین تصمیمی را حتی در خیالم پرورش ندادم. مطمئن بودم که اگر قرار است کاری را صورت دهم – چه کار علمی و فرهنگی چه هر نوع کار دیگری مثل فعالیت های اجتماعی و سیاسی – این باید در کشور خودم باشد. منطقی ست! من چه کاری باید برای مردم آمریکا یا کانادا انجام دهم؟ اصلآ چه کار انجام نشده ای آنجا هست که لازم باشد من پی گیر انجامش بشوم؟ برای من که بدون آرمان نمی توانم زندگی کنم، زمین ایران مناسب تر است، و من به اینجا تعلق فرهنگی و عاطفی دارم. با همه ی بدی هایش
چند ماهی هست که اصلآ برای رفتن دچار تردیدهای جدی شده ام. رشته ی مورد علاقه ی من رشته ایست که موفقیت در آن به حداقلی از تمکن مالی و در نتیجه خاطر آسوده، محیط بی سر و صدایی برای مطالعه که در اختیار خود آدم باشد، و کتاب در دسترس، نیاز دارد. از بین اینها، وضعیت مالی خوب و خاطر آسوده را در صورت رفتن به غرب از دست خواهم داد. طبق پرس و جویی که من کرده ام بدون بورسیه شدن هزینه ی زندگی در کانادا و آمریکا خیلی زیاد است و با بورسیه هم پول مختصری درمی آید که در ازاء دادن وقت ارزشمند شخصی به استادها به دست می آید. یعنی وقتی که اینجا صرف مطالعه روی موضوعات مورد علاقه ام می کنم، باید صرف انجام خرده کارهای دیگران بکنم. محیط ساکت و تحت اختیار آنجا هم هست ولی نه آنقدر "تحت اختیار" که اینجا دارم! منابع کتابخانه ای برای پژوهش آنجا خیلی بهتر است، ولی من هر کتابی را که بخواهم می توانم از اینجا هم سفارش دهم و برایم می آید
چند ماهی هست که اصلآ برای رفتن دچار تردیدهای جدی شده ام. رشته ی مورد علاقه ی من رشته ایست که موفقیت در آن به حداقلی از تمکن مالی و در نتیجه خاطر آسوده، محیط بی سر و صدایی برای مطالعه که در اختیار خود آدم باشد، و کتاب در دسترس، نیاز دارد. از بین اینها، وضعیت مالی خوب و خاطر آسوده را در صورت رفتن به غرب از دست خواهم داد. طبق پرس و جویی که من کرده ام بدون بورسیه شدن هزینه ی زندگی در کانادا و آمریکا خیلی زیاد است و با بورسیه هم پول مختصری درمی آید که در ازاء دادن وقت ارزشمند شخصی به استادها به دست می آید. یعنی وقتی که اینجا صرف مطالعه روی موضوعات مورد علاقه ام می کنم، باید صرف انجام خرده کارهای دیگران بکنم. محیط ساکت و تحت اختیار آنجا هم هست ولی نه آنقدر "تحت اختیار" که اینجا دارم! منابع کتابخانه ای برای پژوهش آنجا خیلی بهتر است، ولی من هر کتابی را که بخواهم می توانم از اینجا هم سفارش دهم و برایم می آید
و اما یک نکته ی خیلی مهم تر: علیرغم علاقه ی زیادی که به فلسفه و مطالعه به طور کلی دارم، آدمی نیستم که بتوانم محدود باشم به یک رشته و در آینده هم فقط – در بهترین حالت – استاد دانشگاه باشم، من به خصوص از لحاظ روحی به یک کار عملی تر مثل همین مهندسی عمران – مدرک کارشناسی ام – نیاز دارم. چیزی که مشخص است من در مدت چهار یا پنج سالی که برای تحصیل در مملکت فرنگ خواهم بود، با ویزای دانشجویی اجازه ی کار در خارج از دانشگاه را نخواهم داشت. در نتیجه نمی توانم همزمان در عمران هم کار کنم. و موقع برگشت هم تازه باید سر پیری بروم در شرکت های مهندسی تا کار یاد بگیرم! اما اگر دکتری را اینجا بخوانم، امکان کار همزمان هم هست. این نکته ایست که اخیرآ به آن فکر می کرده ام. پدرم هم زیاد راضی نیست من خارج بروم. من را تشویق می کند که دکتری را همین جا بخوانم و برای استادی در همین دانشگاه زمینه چینی کنم. به عینه دیده ام که برای استخدام حفظ رابطه ی دوستانه و علمی با استادها، بهترین کار است. پدر به من پیشنهاد رشوه هم داده است: « سال دیگه می خوام برات یه ماشین بخرم، وایسا کجا می خوای بری؟
مسلمآ بخشی از مسائلی که در بالا مطرح کردم، مسائل شخصی من هست. اما فقط بخشی... واقعیت این است که فکر مهاجرت – چه به صورت موقت چه به خصوص دائمی – تبدیل به مرض همه گیر ما ایرانی ها شده است. این مرض ملتی ست کهن که سر پیچ تاریخ، میان ماندن و رفتن، گذشته و آینده گرفتار می شود. می توان مفصل در مورد علل این مرض و عوارض جانبی اش صحبت کرد. یکی از همکلاسی های ما دکتر دندان پزشکی ست که موقع کشیدن دندان خلایق گویا با پرسش های فلسفی مواجه شده و تغییر رشته داده است! از بین همدوره ای های ما از همه جدی تر برای رفتن اوست. یک بار که دیدم ماهواره فیلم ممل آمریکایی را می دهد به او اس ام اس زدم گفتم: دکتر! ببین بهروز وثوق آخر فیلم به این نتیجه رسید که حرف های حسن پپه (بر وزن همه) همه اش دروغه! بشین ببین فیلمو خوبه برات
ممل آمریکایی، با همه ی جنبه های عامه پسندش، یک فیلم مضمون دارست. برای من وقتی این فیلم را دیدم این نکته جالب بود که مهاجرت خانواده های متمول و حتی طبقه متوسط، قبل از انقلاب هم یک مسئله بوده تا جایی که نظر فیلم سازان و ترانه سراها را هم به عنوان یک درونمایه ی هنری متوجه خود کرده است. بنابراین این روند را جمهوری اسلامی ایجاد نکرده است، اگرچه احتمالآ تسریع و تشدید کرده است. بهروز وثوقی در نقش ممل است که به خاطر تصمیم قاطع اش به مهاجرت به آمریکا، بین در و همسایه مشهور شده به ممل آمریکایی! مشکل او اینجاست که خانواده ی فقیری دارد که نمی توانند از او پشتیبانی مالی کنند. در نتیجه او با زرنگی و استفاده از جذابیت ظاهریش دل یک بیوه ی پول دار (نادره) را می برد تا با کمک او به آمریکا مهاجرت کند. یعنی همان جایی که حتی رفیق معتاد و بی عرضه اش، مشهور به حسن پپه، توانسته یک پمپ بنزین راه بیاندازد و کلی پول به جیب بزند. چون آمریکا مملکت فرصت هاست. البته اینها اخباری ست که خود حسن پپه بین دوستانش شایع کرده است. ممل آمریکایی که بگی نگی عاشق دختر خدمتکار آن بیوه ی پول دار شده است (گوگوش) و – به تعبیر صریح و کمابیش بی ادبانه ی خودش – لامپ او را هم روشن کرده است، اتفاقآ می فهمد که حسن پپه نه تنها در آمریکا پمپ بنزین ندارد، بلکه به جرم قاچاق مواد مخدر مدت هاست که توسط پلیس آمریکا به ایران برگردانده شده و در پاسگاه بازداشت است. به این ترتیب کفه ی تردیدهایش به نفع ماندن سنگین می شودبه گمانم فیلم نهایتآ می خواهد بگوید که تعلق اخلاقی و عاطفی به وطن (که اینجا گوگوش نماد مجسم آن است) و عدم امکان مالی برای مهاجرتی موفق، دلایل خوبی برای ماندن هستند. البته این هم مثل خیلی چیزهای دیگر طبقاتی ست. فیلم مثل اغلب فیلم های پیش از انقلاب سویه های سوسیالیستی دارد: آمریکا به درد همان بیوه ی پول داری می خورد که هم امکان مالی دارد، و هم اخلاقآ فاسدتر از آن است که بتواند تعلق خاطری پاک و متعهدانه به چیزی داشته باشد. در خلال گفتگوهای فیلم، از مردی طبقه متوسطی صحبت می شود که توانست مهاجرت کند، اما سرنوشتش مرگی سوگناک(تراژیک) در غربت و تنهایی بود
به این ترتیب در این وضعیت که فعلآ هستم خودم را مثل ممل آمریکایی می بینم که دیگر کم کم دارد به ماندن قانع می شود. البته سوء تفاهم نشود! من لامپ هیچ کس را روشن نکرده ام! تعهد من به ایران تعهدی فرهنگی و عاطفی ست، و کمابیش دل نگرانی های مادی هم در تردیدم نقش بازی می کنند. ایرج جنتی عطایی، ترانه سرای بزرگ ترانه ی فیلم، با مضمون مهاجرت ترانه های متعددی دارد. اسم ترانه ی این فیلم "دریایی" ست که قطعآ همه شما با اجرای گوگوش شنیده اید. قطعه ای در این ترانه ی شیوا هست که جملاتش اول بار با ضمیر اول شخص می آید، اما بار دوم، گو اینکه شاعر می خواهد جنبه های جمعی موضوع مهاجرت را برای ما ایرانی ها یادآوری کند، با ضمیر جمع می آید. من سه بند آخر این ترانه را اینجا می نویسم. قطعه ای که گفتم در بند آخر آمده است
عاشقم مثل مسافر عاشقم! عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ، تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم! رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد، مسخ یک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن! کمکم کن! نذار این گم شده از پا دربیاد
کمکم کن! کمکم کن! خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن! کمکم کن! من و تو باید به فردا برسیم
چشمه زندونه برامون! ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه! چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه، وقت راهی شدنه
Labels: American Mamal
انبیاء عهد عتیق و اسکیزوفرنی

جولیان جینز، فیزلوژیست، در اثر خود به نام خاستگاه آگاهی درفروپاشی ذهن دوجایگاهی به این واقعیت اشاره می کند که پدیده های روحی- روانی ای که در سنت ادیان ابراهیمی و به خصوص در سنت انبیاء یهود، وحی یا ندای خدا تلقی می شده است، هنوز هم توسط بیماران اسکیزوفرنی تجربه می شود! اسکیزوفرن ها، غالبا صداهایی را به وضوح می شنوند که آنها را سرزنش یا نصیحت می کند. این صداها گاه آنچنان تآثیر قوی بر مخاطب خود دارند که فی المثل فرمان هایی مثل خودکشی نیز صادر می کنند و این فرمان ها گاه اجرا نیز می شود! به طوری که اگر اطرافیان شخص اسکیزوفرن نباشند، وی برخلاف قوی ترین غریزه ی خود که همان غریزه ی بقا باشد، عمل کرده و جهت فرمانبری از صدا اقدام به خودکشی می کند! یک بیمار اسکیزوفرن، در مورد وضوح صداهایی که می شنید به پزشک خود گفته بود که من در واقع صدای شما را به سختی از میان صداهای درونی خود تشخیص می دهم! قوت تآثیر و وضوح صدای شنیده شده، دقیقآ همان توصیفاتی ست که انبیاء بنی اسرائیل از تجربه ی وحی خود می کردند. موسی تحت تآثیر یک ندای درونی، حاضر شد با یک حکومت از لحاظ سیاسی درگیر شود و سموئیل، آنچنان صدا را واضح شنیده بود که هر سه بار گمان برد ایلی، کاهن اعظم، او را از اتاق خودش می خواند![أ] این همه را بگذارید کنار شرایط معمول شنیده شدن این صداها: چنانکه متون کهن عبرانی و یونانی (ایلیاد و اودیسه ی هومر) تآیید می کنند، خدایان درست در بزنگاه های خطیر با بندگان خود حرف می زدند. یعنی درست در لحظاتی که تنش عاطفی و عصبی اوج می گیرد. ایلیا، ناب ترین تجربه اش را زمانی داشت که از دست مآموران الیزابت که کمر به قتل او بسته بودند، در حال فرار بود[ب]، و هکتور، زمانی آتنا، ایزدبانوی جنگ و خرد را در برابر خود دید، که آشیل، خشمگینانه او را به نبرد تن به تن دعوت می کرد. گزارش ها و مشاهدات بالینی هم می گویند اسکیزوفرن ها درست زمانی که در موقعیت های از لحاظ عاطفی و عصبی، تنش زا قرار می گیرند، توهمات شنیداری و بینایی شان اوج می گیرد. به همین خاطر معمول ترین داروها برای درمان اسکیزوفرنی، داروهای آرامش زاست. بیمار را آرام می کنند، تا دیگر صدایی نشنود
جینز می خواهد به یکی از معماهای عصب شناسی در مورد مغز جواب بدهد: چرا به طور طبیعی تنها یک نیمکره ی مغزی فعال است و نیمکره ی دیگر تقریبآ غیر فعال؟ شواهد نشان می دهد که نقاط غیر فعال می توانند فعال شوند. اگر شما سعی کنید که از این به بعد اعضای سمت چپ خودتان را – در صورتی که الان راست دست هستید – به کار بگیرید، در واقع تلاش کرده اید آن نیمکره ی غیر فعال را فعال تر کنید. هر فعالیت متعارفی، در هر دو نیمکره ی مغز می تواند مدیریت شود، و دقیقآ به این خاطر است که افراد چپ دست هم داریم. یعنی کسانی که همان فعالیت ها را با نیمکره ی دیگر مغز خود انجام می دهند. به همین ترتیب می توان تصور کرد نیمکره ای که در بشر امروز تقریبآ غیر فعال است، در دوران های دیگر که شیوه ی زندگی و فرهنگ متفاوت بوده، فعالیت داشته است. آن نیمکره ی دیگر، اگر همزمان با نیمکره ی مقابل خود کار می کرده است، احتمالآ نوعی نقش تکمیل کننده گی داشته است. نمی توان امکان این را در نظر گرفت که در فرهنگ های باستانی نیمکره ی هم اکنون غیرفعال، فعال بوده و نقش یک خود برتر را برای انسان بازی می کرده است؟ آیا صداهای شنیده شده از این مرکز مخابره نمی شده اند؟ جینز می خواهد بگوید چرا، می شده اند
این حرف ها برای بیشتر آدم های مذهبی، و یا دست کم کسانی که برای این تجربه ی نامتعارف "وحی" اصالتی معنوی قائل هستند، برخورنده است. اما چرا باید برخورنده باشد؟ امروزه فیلسوفان دین، به جنجالی که نظریه ی داروین در محافل دینی برانگیخته بود، می خندند و به آن به صورت یک سوءتفاهم نگاه می کنند. عموم متدینین گمان می کردند که علم نیز باید این داستان کتاب مقدس را تآیید کند که آدم نه از نسل میمون، بلکه افتاده از ناف آسمان است. اما علم، با روش تجربی و منطق خودش، بدیهی بود که هیچ گاه به این نتیجه نخواهد رسید. همان طور که نمی توان از متن مقدس انتظار داشت به ما راجع به فرمول شیمیایی آب چیزی بگوید. در واقع، چنانکه در فلسفه ی دین مصطلح شده است، باید "زبان دین" را شناخت. داستان آدم و حوا مدعی نیست که می خواهد به معنای فیزیولوژیک کلمه، پیدایش انسان را توضیح دهد، بلکه این داستانی ست اسطوره ای که به شیوه ی خودش و منطق خاص خودش در مورد تلقی انسان از خود، از جهان و از نیروهای الهی حرف می زند. مثلآ می توانید زبان دین را زبانی نمادین در نظر بگیرید، ولی به هر حال نمی توانید انتظار داشته باشید که رقیب علم یا علم رقیب آن باشد. شما می توانید از "تبیین دینی" و "تبیین علمی" یک امر واقع همزمان صحبت کنید، و این دو تبیین بالطبع با هم منطبق نیستند. چون از "تبیین" هر کدام یک منظور و یک هدف مجزا را دنبال می کنند. بنابراین می توانند دو نتیجه ی متفاوت، اما هر دو صحیح داشته باشند
در موضوع مورد علاقه ی ما، آن امر واقع، "ندای درونی" ست. این پدیده، امری واقعی ست، چون در گذشته رخ می داده، امروز نیز رخ می دهد. اما در حالی که در گذشته، تجربه کنندگان این پدیده، قدر می دیدند و بعضآ بر صدر می نشستند، امروزه بیمارانی تلقی می شوند که احتیاج به کمک دارند! اگر شما سه هزار سال پیش زندگی می کردید و این ویژگی را داشتید که نداهایی از غیب بشنوید، آنگاه کاهن می شدید، و این در مقایسه با حیات معاصر، به این معنا بود که از لحاظ سیاسی مهم ترین مسئولیت را به عهده بگیرید. شما رهبری می شدید که حتی فرماندهان و شاهان وقت هم بدون مشورت با شما کاری نمی کردند! به علاوه از احترام فوق العاده ای هم برخوردار بودید که مهم ترین سیاستمداران امروز کمتر از آن برخوردار هستند! مردم دست و پای شما را می بوسیدند. اما اگر در شرایط امروز، این پدیده ی نامتعارف را تجربه کنید، شما را به نزد پزشک می برند، و آنجا به شما داروهای قوی مخدر یا مسکن اعصاب تزریق می کنند! اعضای خانواده در حالی که با نگرانی به شما نگاه می کنند، توضیح می دهند که شما دچار توهم شده اید، و باید بیشتر استراحت کنید
این در حالی ست که امروز دیدگاه دینی، هنوز هم وجود دارد، و می تواند تبیین های مقتضی خود را ارائه دهد. اما هواداران این دیدگاه، در مواجهه با چنین مساله ای، ممکن است این رویه را اتخاذ کنند که اصالت این تجربیات را زیر سوال ببرند. آنها نمی پذیرند که این تجربیات همان تجربیات انبیاء یهود باشد. آیا این نوعی عقب نشینی نیست؟ شاید موضوع نه اصالت این تجربیات، بلکه نحوه ی برخورد ما با این تجربیات است؟ مسلمآ بخشی از این برخورد خاص، به خاطر اهمیتی ست که ما برای دیدگاه علمی و تبیینات مقتضی آن قائل هستیم. ما در دورانی زندگی می کنیم که نحوه ی عمل و برخورد ما هماهنگ با دلالت های تبیین علمی ست. اینجا به نظر می رسد، دلالت های دو تبیین علمی و دینی از این امر واقع، کاملآ متعارض اند که دو برخورد متعارض را موجب می شوند. و چون هواداران دیدگاه دینی، حاضر نیستند از تبیین خود در این مورد دفاع کنند، در حقیقت از رویارویی اجتناب می کنند. آنها ادعا می کنند تبیینات معهود و مآلوف شان در این موارد موضوعیت ندارد
از آنجا که پذیرفتیم تبیین دینی و تبیین علمی ناشی از دو دیدگاه متفاوت هستند، بنابراین حصول نتایج متفاوت را در دو تبیین، کنار هم، به لحاظ معرفت شناختی بلااشکال دانستیم و پذیرفتیم. اما دو دیدگاه، هیچ گاه "دو" دیدگاه نخواهند شد، مگر آنکه در جاهایی با یکدیگر مخالف باشند. به عبارت دیگر، دلالت های کلی ای که هر تبیین دارد، ممکن است بالاخره جایی با دلالت های کلی تبیین دیگر مستقیمآ برخورد کند. ما از این لحاظ می توانیم برای واکنش جامعه ی دینی قرون وسطی در مقابل نظریه ی داروین اعتبار قائل شویم. آنها دقیقآ نگران ظهور همین "دیدگاه" جدید بودند. دیدگاهی که در مواضع بخصوصی با دیدگاه دینی صریحآ مخالف است و چون یک دیدگاه است که می تواند انبوهی از نظریات مقتضی و موافق با خود را تولید کند که آنها نیز به نوبه ی خود دنیای جدیدی را به وجود آورند، بنابراین نگران کننده است. یعنی واکنش نه به تبیینی متفاوت در موردی به خصوص، بلکه به دیدگاهی ست که قطعآ طردکننده ی دیدگاه دینی ست. در این مثال تاریخی، می توان به این نکته اشاره کرد که نظریه ی داروین، اگر چه در دیدگاه خودش نظریه ای مقبول و حتی قابل جمع با دیگر تبیینات دینی بود، اما به هر حال طارد ایده ی "انسان- مرکزی" مندرج در دیدگاه دینی بود. در همان دوران، عده ای خداپرست اعلام کردند که نه تنها مدافع نظریه ی داروین هستند بلکه نظریه ی او را از این حیث که پرده از حکمت الهی خلقت انسان برمی دارد، موید ایمان خود به حکمت خداوند یافته اند. این نظریه، "تدبیر الهی" را به تفصیل بیان می کند. اما در دیدگاه دینی انسان، مرکزیت دارد چون اشرف کائنات است. او نه تنها سرسلسله ی همه ی جانوران است و برای آنها نام انتخاب کرده است، بلکه جایگاه زیست او نیز در کیهان مرکزیت دارد. گفتن آنکه انسان انتهای این سلسله است، یا در حاشیه ی کیهان قرار گرفته است، به دیدگاه دینی برمی خورد! شما می توانید به نوعی روایت توراتی و داروینی از خلقت انسان را جمع کنید، اما انسان، یا ابتدای سلسله است یا انتهای آن، یا در مرکز است یا نیست! هر کدام را که به عنوان تلقی بنیادین خود انتخاب کنید، به دو فرهنگ و دو شیوه ی زیست متفاوت منجر می شود
تبیین جینز نیز همین وضعیت را دارد. این نظر که در دوران گفتگوی خدایان با انسان، هر دو نیمکره ی مغز بشر فعال بوده است، واقعآ به خودی خود هیچ تعارضی با هیچ تبیین دینی از این پدیده ندارد. از نظر یک انسان مذهبی، این نظریه مسلمآ باید بهتر از نظریات شایع سابق باشد که اصل وقوع چنین پدیده هایی را – به مثابه ی امر واقع – انکار می کرد و باور به آنها را به خرافه پرستی مردمان کهن یا قریحه ی خلاق داستان پردازی آنها حواله می داد. چه اشکالی دارد بپذیریم که بشر برای شنیدن ندای خدا، می بایست از بیشترین امکانات جسمانی خود استفاده کند؟ مگر در تمامی سنت های عرفانی از طریق تحمل ریاضت های شاق جسمانی سعی نمی کرده اند که برای تجربه ی حالات روحانی در واقع از لحاظ مادی زمینه چینی کنند؟ می توانیم بگوییم پیامبرانی که در پای کوه، شائول را با چنگ و دف و نی احاطه کردند، می دانستند چگونه با سحر موسیقی – که خود به هر حال یک علت مادی ست – می توان قابلیت نبوت را در افراد ایجاد کرد.[ت] حتی این نکته که دخالت الهی همزمان با تنش عاطفی- عصبی رخ می دهد مورد تآیید متون دینی و حتی – برای جلب دخالت الهی – مورد توصیه آنهاست! آیا ما در ادعیه ی خود نداریم که « ام یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء» ؟ ای کسی که پاسخ می دهی به آشفته حال، آن هنگام که تو را بخواند و رفع مبادا می کنی؟
با این حال تبیین جینز به عنوان یک تبیین علمی که دیدگاهی متفاوت دارد، در دلالت ها و تضمنات خود جایی از تبیین دینی جدا می شود. این جدایی به خصوص در حیطه ی عمل، که ناگزیر از سمت گیری واضح و مشخص هستیم، هویدا می شود، یعنی در روان- درمانی. اگر روانشناسی و فیزیولوژی نظری را بتوان با تبیین دینی جمع نمود، روان- درمانی را دیگر نمی توان. در روان- درمانی، تفاوت های ظریف نظری، عمده می شوند و پزشک ناچار است از میان دلالت های مختلف دو تبیین، یکی را مبنای عمل قرار دهد. سرانجام یا باید بر تجربه کننده تآثیر گذاشت و او را به روال عادی و متعارف زندگی اش بازگرداند، یا از او تآثیر گرفت و رواداشت که زندگی عادی و متعارف دیگران را برهم بزند. ما در دورانی زندگی می کنیم که تبیین علمی حرف نهایی را می زند، و روان- پزشک، اگرچه تصدیق کرده اند که در بسیاری اوقات نقش یک روحانی را همزمان بازی می کند[ث]، مع الوصف، نماینده ی دیدگاه علمی ست و بر حسب حکم علم عمل می کند. نحوه ی رفتار ما با شنوندگان امروزین نداهای درونی، و ابای متدینین از ارائه ی تبیینات مآلوف خود در مورد آنان، نشانه ای بر اولویت تبیین علمی و محوریت تضمنات آن در روزگار ماست. اما این تضمنات، در موضوع مورد بحث چیست؟
پاسخی که من به این پرسش می دهم و قصد دارم آن را بسط داده به تفصیل بیان کنم، در صورت اجمالی خود بسیار آشناست: تبیین علمی، ضمنآ دال بر این است که هیچ امر حیرت انگیزی وجود ندارد! به عبارت دیگر، نظریه ی علمی، ذاتآ افسون زداست. یک نظریه ی علمی، ممکن است یک پدیده را به عنوان امر واقع تآیید کند، اما هرگز آن را به عنوان "امر فوق العاده" تآیید نخواهد کرد. این پاسخ نمی گوید که « یک نظریه ی علمی چیزی نیست جز یک نظریه ی حیرت زدا.» بلکه می گوید که مهم ترین عامل تقوم بخش به یک نظریه ی علمی و به تبع آن مهم ترین کلید فهم آن، همین خصلت "حیرت زدایی" ست. این معنی دوم، می تواند بپذیرد که مولفه های دیگری نیز در شکل گیری نظریه ی علمی نقش دارند. اما این مولفه های دیگر، یا خود در نهایت زیرمجموعه ی مولفه ی حیرت زدایی قرار می گیرند، یا به اندازه ی آن در ماهیت تبیین علمی نقش ندارند
پیش از آنکه ارتباط "حیرت زدایی" را با مفاهیم دیگر مرتبط با آن روشن کنم، می توانم همین جا یادآوری نمایم که یکی از کارکردهای "عقل" همواره همین حیرت زدایی بوده است به طوری که احتمالآ همگان می توانند تآیید می کنند که آنچه را که روند "عقل گرایی" در تاریخ حیات بشر می نامیم، تا حدود زیادی همان روند "حیرت زدایی" کردن از عالم است. اگر این عجالتآ پذیرفته شود، آنگاه می گویم که موضوع بحث ما، صرفآ تفاوت تبیین علمی و تبیین دینی نیست، بلکه عام تر از آن، تفاوت فرهنگ سکولار یا فرهنگ عقل محور، با فرهنگ دینی- اسطوره ایست. تفکر علمی، خود تنها یکی از نتایج یا تبعات این حیرت زدایی می تواند تلقی شود، که به نوبه ی خود، پس از ظهورش به موثرترین شکلی این روند را تسریع و تقویت کرده است. اما روند حیرت زدایی از عالم، پیش از شکل گیری کامل تفکر علمی، در فلسفه نیز ظهور کرده بود. به آسانی می توان تآیید کرد که این نوع نگرش به عالم، مقتضی ظهور و تقوم شیوه ی خاصی از زندگی نیز بوده است. و این نوع زندگی، می توان نشان داد که به نوبه ی خود، متقابلآ دیدگاه حیرت زدایانه را تآیید و تقویت کرده است. بنابراین ما با رابطه ای برهمکنشی میان این دیدگاه و شیوه ی زیست مقتضی آن روبه رو هستیم که باید در ادامه آن را لحاظ کنیم. کار ما نباید منحصر به پژوهش در چگونگی تغییر دیدگاه انسان باشد، بلکه باید همچنین، نظر به واقعیت برهمکنش میان ذهنیت و عینیت، پژوهش در چگونگی تغییر شیوه ی حیات انسان را نیز دربربگیرد
تا اینجا، با یک مثال و بحث در باب آن، اجمالآ اشاره کرده ام که چگونه تبیینات جدید از امور واقع، در مقایسه با تبییات کهن، در جهت حیرت زدایی عمل می کنند. اکنون باژگونه، و به تفصیل نشان خواهم داد که چگونه مردمان کهن، اساسآ به استقبال تبیینات حیرت افزا می رفته اند و به تبعش، چگونه به تجربیات نامعمول و نامتعارف که برای چنین تبییناتی طبعآ پذیراتر بوده اند، تکیه می کرده اند به طوری که می توان گفت، غالب فرهنگ های باستانی، حول ارائه ی تبیین حیرت افزا از تجربیات نامتعارف درونی و بیرونی شکل گرفته اند. اگر چه اینجا نیز ادعا نمی کنم که "حیرت افزایی" تمامی ماهیت یک تلقی کهن از تجربه را می سازد. بلکه چه بسا بصیرت هایی از امر واقع، که تلقی جدید نادیده می گیرد (و بالعکس). اما علاقه ی من در این پژوهش، به خصوص به تجربیات نامتعارف درونی است. سعی می کنم پنج تجربه ی نامتعارف درونی را – که شنیدن ندای درونی تنها یکی از آنهاست – مد نظر قرار داده، و سرنوشت آنها را از گذشته تا به حال بررسی کنم. آن چهار تجربه ی دیگر از این قرارند
خودانگاری و خروج از بدن
فنا و جذبه
وجد و شیدایی
تجلی اسامی مقدس
--------------------------------------------------- پی نوشت
أ] - کتاب اول سموئیل، باب سوم، آیه ی سوم به بعد
ب] - کتاب اول پادشاهان، فصل نوزدهم، آیهء دوم تا دوازدهم
ت] - کتاب اول سموئیل، باب دهم، آیه ی پنجم
ث] - یونگ تصدیق کرده است که روان پزشک امروزی چه بخواهد چه نخواهد؛ در جایگاه مرجع روحانی سابق نشسته است و بیمار نیز ناآگاهانه همان کارکرد و توانی را به او نسبت می دهد، که مردمان کهن از جادوگر- پزشک قبیله انتظار داشته اند. برخی از مراجعان یونگ، کهن الگوی پیر دانا را بر او فرافکنی می کرده اند. وی این نقش دوگانه ی روان پزشک امروزی را در مقاله ای با عنوان "روان- درمانگر یا روحانی" مورد بحث قرار می دهد. در این مقاله از پرسش نامه ای سخن می گوید که از مخاطبان خود می پرسید ترجیح می دهند مشکلات روحی خود را با روان- درمانگر مطرح کنند یا با یک روحانی؟ غالبآ روان- درمانگر را ترجیح می دادند. و این پاسخ را حتی برخی از خود کشیشان نیز داده بودند! رجوع کنید به: انسان امروزی در جستجوی روح خود، کارل گوستاو یونگ، فریدون و لیلا فرامرزی، به نشر
جینز می خواهد به یکی از معماهای عصب شناسی در مورد مغز جواب بدهد: چرا به طور طبیعی تنها یک نیمکره ی مغزی فعال است و نیمکره ی دیگر تقریبآ غیر فعال؟ شواهد نشان می دهد که نقاط غیر فعال می توانند فعال شوند. اگر شما سعی کنید که از این به بعد اعضای سمت چپ خودتان را – در صورتی که الان راست دست هستید – به کار بگیرید، در واقع تلاش کرده اید آن نیمکره ی غیر فعال را فعال تر کنید. هر فعالیت متعارفی، در هر دو نیمکره ی مغز می تواند مدیریت شود، و دقیقآ به این خاطر است که افراد چپ دست هم داریم. یعنی کسانی که همان فعالیت ها را با نیمکره ی دیگر مغز خود انجام می دهند. به همین ترتیب می توان تصور کرد نیمکره ای که در بشر امروز تقریبآ غیر فعال است، در دوران های دیگر که شیوه ی زندگی و فرهنگ متفاوت بوده، فعالیت داشته است. آن نیمکره ی دیگر، اگر همزمان با نیمکره ی مقابل خود کار می کرده است، احتمالآ نوعی نقش تکمیل کننده گی داشته است. نمی توان امکان این را در نظر گرفت که در فرهنگ های باستانی نیمکره ی هم اکنون غیرفعال، فعال بوده و نقش یک خود برتر را برای انسان بازی می کرده است؟ آیا صداهای شنیده شده از این مرکز مخابره نمی شده اند؟ جینز می خواهد بگوید چرا، می شده اند
این حرف ها برای بیشتر آدم های مذهبی، و یا دست کم کسانی که برای این تجربه ی نامتعارف "وحی" اصالتی معنوی قائل هستند، برخورنده است. اما چرا باید برخورنده باشد؟ امروزه فیلسوفان دین، به جنجالی که نظریه ی داروین در محافل دینی برانگیخته بود، می خندند و به آن به صورت یک سوءتفاهم نگاه می کنند. عموم متدینین گمان می کردند که علم نیز باید این داستان کتاب مقدس را تآیید کند که آدم نه از نسل میمون، بلکه افتاده از ناف آسمان است. اما علم، با روش تجربی و منطق خودش، بدیهی بود که هیچ گاه به این نتیجه نخواهد رسید. همان طور که نمی توان از متن مقدس انتظار داشت به ما راجع به فرمول شیمیایی آب چیزی بگوید. در واقع، چنانکه در فلسفه ی دین مصطلح شده است، باید "زبان دین" را شناخت. داستان آدم و حوا مدعی نیست که می خواهد به معنای فیزیولوژیک کلمه، پیدایش انسان را توضیح دهد، بلکه این داستانی ست اسطوره ای که به شیوه ی خودش و منطق خاص خودش در مورد تلقی انسان از خود، از جهان و از نیروهای الهی حرف می زند. مثلآ می توانید زبان دین را زبانی نمادین در نظر بگیرید، ولی به هر حال نمی توانید انتظار داشته باشید که رقیب علم یا علم رقیب آن باشد. شما می توانید از "تبیین دینی" و "تبیین علمی" یک امر واقع همزمان صحبت کنید، و این دو تبیین بالطبع با هم منطبق نیستند. چون از "تبیین" هر کدام یک منظور و یک هدف مجزا را دنبال می کنند. بنابراین می توانند دو نتیجه ی متفاوت، اما هر دو صحیح داشته باشند
در موضوع مورد علاقه ی ما، آن امر واقع، "ندای درونی" ست. این پدیده، امری واقعی ست، چون در گذشته رخ می داده، امروز نیز رخ می دهد. اما در حالی که در گذشته، تجربه کنندگان این پدیده، قدر می دیدند و بعضآ بر صدر می نشستند، امروزه بیمارانی تلقی می شوند که احتیاج به کمک دارند! اگر شما سه هزار سال پیش زندگی می کردید و این ویژگی را داشتید که نداهایی از غیب بشنوید، آنگاه کاهن می شدید، و این در مقایسه با حیات معاصر، به این معنا بود که از لحاظ سیاسی مهم ترین مسئولیت را به عهده بگیرید. شما رهبری می شدید که حتی فرماندهان و شاهان وقت هم بدون مشورت با شما کاری نمی کردند! به علاوه از احترام فوق العاده ای هم برخوردار بودید که مهم ترین سیاستمداران امروز کمتر از آن برخوردار هستند! مردم دست و پای شما را می بوسیدند. اما اگر در شرایط امروز، این پدیده ی نامتعارف را تجربه کنید، شما را به نزد پزشک می برند، و آنجا به شما داروهای قوی مخدر یا مسکن اعصاب تزریق می کنند! اعضای خانواده در حالی که با نگرانی به شما نگاه می کنند، توضیح می دهند که شما دچار توهم شده اید، و باید بیشتر استراحت کنید
این در حالی ست که امروز دیدگاه دینی، هنوز هم وجود دارد، و می تواند تبیین های مقتضی خود را ارائه دهد. اما هواداران این دیدگاه، در مواجهه با چنین مساله ای، ممکن است این رویه را اتخاذ کنند که اصالت این تجربیات را زیر سوال ببرند. آنها نمی پذیرند که این تجربیات همان تجربیات انبیاء یهود باشد. آیا این نوعی عقب نشینی نیست؟ شاید موضوع نه اصالت این تجربیات، بلکه نحوه ی برخورد ما با این تجربیات است؟ مسلمآ بخشی از این برخورد خاص، به خاطر اهمیتی ست که ما برای دیدگاه علمی و تبیینات مقتضی آن قائل هستیم. ما در دورانی زندگی می کنیم که نحوه ی عمل و برخورد ما هماهنگ با دلالت های تبیین علمی ست. اینجا به نظر می رسد، دلالت های دو تبیین علمی و دینی از این امر واقع، کاملآ متعارض اند که دو برخورد متعارض را موجب می شوند. و چون هواداران دیدگاه دینی، حاضر نیستند از تبیین خود در این مورد دفاع کنند، در حقیقت از رویارویی اجتناب می کنند. آنها ادعا می کنند تبیینات معهود و مآلوف شان در این موارد موضوعیت ندارد
از آنجا که پذیرفتیم تبیین دینی و تبیین علمی ناشی از دو دیدگاه متفاوت هستند، بنابراین حصول نتایج متفاوت را در دو تبیین، کنار هم، به لحاظ معرفت شناختی بلااشکال دانستیم و پذیرفتیم. اما دو دیدگاه، هیچ گاه "دو" دیدگاه نخواهند شد، مگر آنکه در جاهایی با یکدیگر مخالف باشند. به عبارت دیگر، دلالت های کلی ای که هر تبیین دارد، ممکن است بالاخره جایی با دلالت های کلی تبیین دیگر مستقیمآ برخورد کند. ما از این لحاظ می توانیم برای واکنش جامعه ی دینی قرون وسطی در مقابل نظریه ی داروین اعتبار قائل شویم. آنها دقیقآ نگران ظهور همین "دیدگاه" جدید بودند. دیدگاهی که در مواضع بخصوصی با دیدگاه دینی صریحآ مخالف است و چون یک دیدگاه است که می تواند انبوهی از نظریات مقتضی و موافق با خود را تولید کند که آنها نیز به نوبه ی خود دنیای جدیدی را به وجود آورند، بنابراین نگران کننده است. یعنی واکنش نه به تبیینی متفاوت در موردی به خصوص، بلکه به دیدگاهی ست که قطعآ طردکننده ی دیدگاه دینی ست. در این مثال تاریخی، می توان به این نکته اشاره کرد که نظریه ی داروین، اگر چه در دیدگاه خودش نظریه ای مقبول و حتی قابل جمع با دیگر تبیینات دینی بود، اما به هر حال طارد ایده ی "انسان- مرکزی" مندرج در دیدگاه دینی بود. در همان دوران، عده ای خداپرست اعلام کردند که نه تنها مدافع نظریه ی داروین هستند بلکه نظریه ی او را از این حیث که پرده از حکمت الهی خلقت انسان برمی دارد، موید ایمان خود به حکمت خداوند یافته اند. این نظریه، "تدبیر الهی" را به تفصیل بیان می کند. اما در دیدگاه دینی انسان، مرکزیت دارد چون اشرف کائنات است. او نه تنها سرسلسله ی همه ی جانوران است و برای آنها نام انتخاب کرده است، بلکه جایگاه زیست او نیز در کیهان مرکزیت دارد. گفتن آنکه انسان انتهای این سلسله است، یا در حاشیه ی کیهان قرار گرفته است، به دیدگاه دینی برمی خورد! شما می توانید به نوعی روایت توراتی و داروینی از خلقت انسان را جمع کنید، اما انسان، یا ابتدای سلسله است یا انتهای آن، یا در مرکز است یا نیست! هر کدام را که به عنوان تلقی بنیادین خود انتخاب کنید، به دو فرهنگ و دو شیوه ی زیست متفاوت منجر می شود
تبیین جینز نیز همین وضعیت را دارد. این نظر که در دوران گفتگوی خدایان با انسان، هر دو نیمکره ی مغز بشر فعال بوده است، واقعآ به خودی خود هیچ تعارضی با هیچ تبیین دینی از این پدیده ندارد. از نظر یک انسان مذهبی، این نظریه مسلمآ باید بهتر از نظریات شایع سابق باشد که اصل وقوع چنین پدیده هایی را – به مثابه ی امر واقع – انکار می کرد و باور به آنها را به خرافه پرستی مردمان کهن یا قریحه ی خلاق داستان پردازی آنها حواله می داد. چه اشکالی دارد بپذیریم که بشر برای شنیدن ندای خدا، می بایست از بیشترین امکانات جسمانی خود استفاده کند؟ مگر در تمامی سنت های عرفانی از طریق تحمل ریاضت های شاق جسمانی سعی نمی کرده اند که برای تجربه ی حالات روحانی در واقع از لحاظ مادی زمینه چینی کنند؟ می توانیم بگوییم پیامبرانی که در پای کوه، شائول را با چنگ و دف و نی احاطه کردند، می دانستند چگونه با سحر موسیقی – که خود به هر حال یک علت مادی ست – می توان قابلیت نبوت را در افراد ایجاد کرد.[ت] حتی این نکته که دخالت الهی همزمان با تنش عاطفی- عصبی رخ می دهد مورد تآیید متون دینی و حتی – برای جلب دخالت الهی – مورد توصیه آنهاست! آیا ما در ادعیه ی خود نداریم که « ام یجیب مضطر اذا دعاه و یکشف السوء» ؟ ای کسی که پاسخ می دهی به آشفته حال، آن هنگام که تو را بخواند و رفع مبادا می کنی؟
با این حال تبیین جینز به عنوان یک تبیین علمی که دیدگاهی متفاوت دارد، در دلالت ها و تضمنات خود جایی از تبیین دینی جدا می شود. این جدایی به خصوص در حیطه ی عمل، که ناگزیر از سمت گیری واضح و مشخص هستیم، هویدا می شود، یعنی در روان- درمانی. اگر روانشناسی و فیزیولوژی نظری را بتوان با تبیین دینی جمع نمود، روان- درمانی را دیگر نمی توان. در روان- درمانی، تفاوت های ظریف نظری، عمده می شوند و پزشک ناچار است از میان دلالت های مختلف دو تبیین، یکی را مبنای عمل قرار دهد. سرانجام یا باید بر تجربه کننده تآثیر گذاشت و او را به روال عادی و متعارف زندگی اش بازگرداند، یا از او تآثیر گرفت و رواداشت که زندگی عادی و متعارف دیگران را برهم بزند. ما در دورانی زندگی می کنیم که تبیین علمی حرف نهایی را می زند، و روان- پزشک، اگرچه تصدیق کرده اند که در بسیاری اوقات نقش یک روحانی را همزمان بازی می کند[ث]، مع الوصف، نماینده ی دیدگاه علمی ست و بر حسب حکم علم عمل می کند. نحوه ی رفتار ما با شنوندگان امروزین نداهای درونی، و ابای متدینین از ارائه ی تبیینات مآلوف خود در مورد آنان، نشانه ای بر اولویت تبیین علمی و محوریت تضمنات آن در روزگار ماست. اما این تضمنات، در موضوع مورد بحث چیست؟
پاسخی که من به این پرسش می دهم و قصد دارم آن را بسط داده به تفصیل بیان کنم، در صورت اجمالی خود بسیار آشناست: تبیین علمی، ضمنآ دال بر این است که هیچ امر حیرت انگیزی وجود ندارد! به عبارت دیگر، نظریه ی علمی، ذاتآ افسون زداست. یک نظریه ی علمی، ممکن است یک پدیده را به عنوان امر واقع تآیید کند، اما هرگز آن را به عنوان "امر فوق العاده" تآیید نخواهد کرد. این پاسخ نمی گوید که « یک نظریه ی علمی چیزی نیست جز یک نظریه ی حیرت زدا.» بلکه می گوید که مهم ترین عامل تقوم بخش به یک نظریه ی علمی و به تبع آن مهم ترین کلید فهم آن، همین خصلت "حیرت زدایی" ست. این معنی دوم، می تواند بپذیرد که مولفه های دیگری نیز در شکل گیری نظریه ی علمی نقش دارند. اما این مولفه های دیگر، یا خود در نهایت زیرمجموعه ی مولفه ی حیرت زدایی قرار می گیرند، یا به اندازه ی آن در ماهیت تبیین علمی نقش ندارند
پیش از آنکه ارتباط "حیرت زدایی" را با مفاهیم دیگر مرتبط با آن روشن کنم، می توانم همین جا یادآوری نمایم که یکی از کارکردهای "عقل" همواره همین حیرت زدایی بوده است به طوری که احتمالآ همگان می توانند تآیید می کنند که آنچه را که روند "عقل گرایی" در تاریخ حیات بشر می نامیم، تا حدود زیادی همان روند "حیرت زدایی" کردن از عالم است. اگر این عجالتآ پذیرفته شود، آنگاه می گویم که موضوع بحث ما، صرفآ تفاوت تبیین علمی و تبیین دینی نیست، بلکه عام تر از آن، تفاوت فرهنگ سکولار یا فرهنگ عقل محور، با فرهنگ دینی- اسطوره ایست. تفکر علمی، خود تنها یکی از نتایج یا تبعات این حیرت زدایی می تواند تلقی شود، که به نوبه ی خود، پس از ظهورش به موثرترین شکلی این روند را تسریع و تقویت کرده است. اما روند حیرت زدایی از عالم، پیش از شکل گیری کامل تفکر علمی، در فلسفه نیز ظهور کرده بود. به آسانی می توان تآیید کرد که این نوع نگرش به عالم، مقتضی ظهور و تقوم شیوه ی خاصی از زندگی نیز بوده است. و این نوع زندگی، می توان نشان داد که به نوبه ی خود، متقابلآ دیدگاه حیرت زدایانه را تآیید و تقویت کرده است. بنابراین ما با رابطه ای برهمکنشی میان این دیدگاه و شیوه ی زیست مقتضی آن روبه رو هستیم که باید در ادامه آن را لحاظ کنیم. کار ما نباید منحصر به پژوهش در چگونگی تغییر دیدگاه انسان باشد، بلکه باید همچنین، نظر به واقعیت برهمکنش میان ذهنیت و عینیت، پژوهش در چگونگی تغییر شیوه ی حیات انسان را نیز دربربگیرد
تا اینجا، با یک مثال و بحث در باب آن، اجمالآ اشاره کرده ام که چگونه تبیینات جدید از امور واقع، در مقایسه با تبییات کهن، در جهت حیرت زدایی عمل می کنند. اکنون باژگونه، و به تفصیل نشان خواهم داد که چگونه مردمان کهن، اساسآ به استقبال تبیینات حیرت افزا می رفته اند و به تبعش، چگونه به تجربیات نامعمول و نامتعارف که برای چنین تبییناتی طبعآ پذیراتر بوده اند، تکیه می کرده اند به طوری که می توان گفت، غالب فرهنگ های باستانی، حول ارائه ی تبیین حیرت افزا از تجربیات نامتعارف درونی و بیرونی شکل گرفته اند. اگر چه اینجا نیز ادعا نمی کنم که "حیرت افزایی" تمامی ماهیت یک تلقی کهن از تجربه را می سازد. بلکه چه بسا بصیرت هایی از امر واقع، که تلقی جدید نادیده می گیرد (و بالعکس). اما علاقه ی من در این پژوهش، به خصوص به تجربیات نامتعارف درونی است. سعی می کنم پنج تجربه ی نامتعارف درونی را – که شنیدن ندای درونی تنها یکی از آنهاست – مد نظر قرار داده، و سرنوشت آنها را از گذشته تا به حال بررسی کنم. آن چهار تجربه ی دیگر از این قرارند
خودانگاری و خروج از بدن
فنا و جذبه
وجد و شیدایی
تجلی اسامی مقدس
--------------------------------------------------- پی نوشت
أ] - کتاب اول سموئیل، باب سوم، آیه ی سوم به بعد
ب] - کتاب اول پادشاهان، فصل نوزدهم، آیهء دوم تا دوازدهم
ت] - کتاب اول سموئیل، باب دهم، آیه ی پنجم
ث] - یونگ تصدیق کرده است که روان پزشک امروزی چه بخواهد چه نخواهد؛ در جایگاه مرجع روحانی سابق نشسته است و بیمار نیز ناآگاهانه همان کارکرد و توانی را به او نسبت می دهد، که مردمان کهن از جادوگر- پزشک قبیله انتظار داشته اند. برخی از مراجعان یونگ، کهن الگوی پیر دانا را بر او فرافکنی می کرده اند. وی این نقش دوگانه ی روان پزشک امروزی را در مقاله ای با عنوان "روان- درمانگر یا روحانی" مورد بحث قرار می دهد. در این مقاله از پرسش نامه ای سخن می گوید که از مخاطبان خود می پرسید ترجیح می دهند مشکلات روحی خود را با روان- درمانگر مطرح کنند یا با یک روحانی؟ غالبآ روان- درمانگر را ترجیح می دادند. و این پاسخ را حتی برخی از خود کشیشان نیز داده بودند! رجوع کنید به: انسان امروزی در جستجوی روح خود، کارل گوستاو یونگ، فریدون و لیلا فرامرزی، به نشر
