تبليغاتX
مثبت من - كارل گوستاو يونگ - روان

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

 

تا قبل از به تسلط  رسیدن جناب یونگ به مسائل روانشناختی و آگاهی ایشان بر علومی مانند فلسفه، روانشناسی، پزشکی و علوم تجربی، روانشناسان دیگری چون فروید روان را به دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم کرده بودند. اما با وجود معجزه ای مثل یونگ، روان، ذهن،mind  و یا psyche(سایکی) با سه بخش تعریف می‌شود:

 

                       دايره ذهن

 

 

1-  آگاهی، Concious  و یا Ego که بیشتر به این نام در ادبیات یونگ آورده شده و در کتاب روانشناسی تحلیلی یونگ "خودساره" ترجمه گردیده است.

 

2-   ناخودآگاه شخصی personal unconscious

 

3-    ناخودآگاه جمعی collective unconscious که مجموعه‌ای از آرکِ تایپ‌هاستarchetypes

 

 

1_ ایگو

 

یعنی افکار و ادراکات و رفتارهایی که به آن آگاهیم. بخشی از خود که درواقع می‌شناسیمش و به طور خلاصه ایگو همان چیزی‌ست که در تصورمان راجع به " من" داریم!

این ایگو درعین سادگی، بدجنس ولی کودن و به خاطر آگاهی کمی که دارد( به نسبت حجم آن همه اطلاعات موجود در ناخودآگاه)، مثل دربان مراقب است کسی یا چیزی را که نمی‌شناسد و نمی‌خواهد، وارد نشود یعنی فیلتر روان!

 

 2_ ناخودآگاه شخصی

 

در واقع انباری ذهن است که از زمان بسته شدن نطفه انسان آغاز می‌شود. فکرش را بکنید از همان ابتدای جنینی، انسان همه اتفاقات دور و برش را در ناخودآگاه شخصی خود حفظ می‌کند. حتی صدای هواپیمایی که از بالای سر مادر رد‌می‌شود( از زمانیکه ابزار شنیدن پیدا می‌کند) و یا صدای خشن و یا مهربان پدر(قابل توجه پدرهای عصبانی!)را در حافظه ذخیره می‌کند و خلاصه اگر ماکرو سافت می‌خواست برای حافظه هر انسانی یک فضای مادی درست کند شاید برای هر فرد چندین برابر کره زمین ، مجبور به تهیه بُرد الکترونیکی بود!

حالا این ناخودآگاه که مثل هیچ چیزی نیست چون نه دست یافتنی است و نه کوچک و هنوز هیچکس حتی جناب یونگ، ادعای شناختش را ندارد پُر است از چیزهایی که به ترتیب زمانی، آنجا ذخیره شده و گاهی در خواب و گاهی هم در بیداری تلنگرهایی به ما می‌زند و ما از آثار و نتایجی که به آن آگاه می شویم پی به وجودش می‌بریم.

مثلاً اتفاق افتاده که فردی در زمان نیمه بیهوشی(بعد از عمل جراحی) ژاپنی حرف زده و اطرافیان متحیر شده‌اند که ایشان تا کنون نه دوست ژاپنی داشته و نه به آن دیار رفته است. روانشناسان می‌گویند این فرد در زمانی که خدا می داند چه وقت (حتی کودکی چند ماهه) دیالوگی ژاپنی را در فیلمی شنیده‌است و این کلمات بیگانه به همان شکل در ناخودآگاه باقی مانده‌است. در واقع هر صحبت و صدایی را که گوش می‌شنود و یا چشم می‌بیند و باقی حواس احساس می‌کنند، حتی اگر در همان لحظه وقوع دقت نشوند، در حافظه و ناخودآگاه، بی هیچ کم و کاستی ذخیره می‌شود.

از همه مهمتر و آنچه استادانی مانند یونگ و فروید را به چیزی به نام ناخودآگاه کشاند وجود گره و عقده‌های روانیست که از همین ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد و به همین دلیل به آن " انبار مواد سرکوب شده" نیز می‌گویند.

مثلاً یک نوزاد چند ماهه مظلوم را تصور کنید که خودش را خیس کرده و پاهایش می‌سوزد و مادر چند لحظه‌ای(فقط چند لحظه!) مشغول کارهای دیگر روز مره‌اش است، در این چند لحظه کودک دچار احساس ناامنی، تنهایی و درد حاصل از سوزش می‌شود که در ناخودآگاهش به صورت گِره(حالا تنهایی و یا درد و ...) باقی می‌ماند.

تصور کنید همه ما چقدر از این گره‌ها در این انباری تاریک و بزرگ داریم؟!!

حالا که از تاریکی گفتم بهتر است بدانیم به قسمتهایی از ناخودآگاه شخصی و جمعی سایه می گویند. سایه‌ای که وجود دارد اما قابل دسترس نیست. تاریک است و پوسته‌ی پنهانِ روان. لایه‌هایی که روز به روز ضخیم‌تر می‌شوند و به همین علت روانشناسی یونگ را روانشناسی عمقی می‌گویند چون به کشف این لایه‌های پنهان می‌پردازد.

 

                                                          سایه

 

4-  ناخودآگاه جمعی

 

ناخودآگاه جمعی که به آن پاتیل ایزدبانوی هستی نیز می‌گویند فرضیه‌ایست که باز جناب یونگ عزیز کاشف آن است و یا توانست بهتر از هر کس دیگری قبل از خود تعریفش کند.

این پاتیل و یا انباری عظیم پُر از الگوهای کهنی است که در واقع تصاویر بدوی هستندکه به این الگوها  آرک تایپ(archetype) می ‌گویند.

 تعداد این الگوها در همه انسان‌ها به یک اندازه و بیشمار اما شکل آنها در هر انسانی متفاوت است، شدت و ضعف و به تعداد تجربه‌های بشر، وجود دارد.

آرک تایپها رفتارهای نیاموخته‌ای هستند که با خود به دنیا می‌آوریم. خصوصیاتی که بالقوه هستند و معلوم نیست کِی و کجا بلفعل شوند و اصلاً آنقدر بیشمارند که هیچوقت همه آنها بلفعل نخواهند شد. بعضی از آرک تایپهای آشنا که باز هم تاکید می‌کنم در همه انسانها وجود دارد، تولد، مرگ، مادر، پدر، خنده و گریه و غرائض است. هر انسانی حتما از مادر متولد شده و یک روز خواهد مرد، می‌خندد و گریه می‌کند و آرک تایپهایی که اغلب آنها را نمی‌شناسیم اما در حال اجرا هستند.

غالباً انسانها، بدون آگاهی با آرک تایپهای فعالشان زندگی می‌کنند و متوجه چگونگی فعالیت این الگوها نیستند اما اگر بتوانند به این آرک تایپها آگاه شوند و شناخت پیدا کنند، یاد می‌گیرند که از آنها کجا و چگونه استفاده کنند و اصلاً بعضی از آنها را استفاده نکنند که شاید تمام تلاشی‌ست که همه ما باید داشته باشیم تا انسانی متعادل با هدفی متعالی گردیم.

 

 

 : اینجا دفتر مشقی است برای من، که شاید خط خطی هم بشود. دست نوشته ای که در واقع برداشتی از شنیده ها و خوانده هاست.
بی ادعای صحت کامل مطالب، که شاگردی بیش نیستم ...

 

 

 

+ "من عرفه نفسه فقد عرفه ربه"

اگر زمان و حوصله من و شما اجازه مي‌داد بيوگرافي مفصل تری از كارل گوستاو يونگ مي‌‌نوشتم اما چون در جايي مثل ويكي پديا قبلاً نوشته شده به شرح مختصري از اين دانشمند بسنده مي كنم.

 

يونگ متولد 1875 تنها پسر يك كشيش پروتستان اصلاح‌طلب سوئيسي و از كودكي به طبيعت نزديك بود و علاقه زيادي به درياچه ها و كوههاي آلپ داشت.

يونگ شخصيتي درون‌گرا داشت و اين شخصيت تا پايان عمر با وي بود. وي دوران كودكي خود را به عنوان يك تنهايي تقريباً تحمل ناپذير توصيف كرده است و در كتاب «خاطرات، خوابها و روياها و بازتاب انديشه ها» مي‌گويد: «بدين‌گونه الگوي رابطه من با دنياي خارج از همان زمان تعيين شده بود، لذا امروز من به همان اندازه منزوي هستم، كه در آن موقع بودم».

يونگ در12سالگي توانست با اراده خويش از بيماري صرع كه بابتش به مدرسه نمي‌رفت، خلاص شود و داستان از اين قرار بود كه وقتي  حمله هاي عصبي در او شدت پيدا كرد، يكروز تصادفاً صداي پدرش را شنيد كه بشدت از بيماري پسر و اينكه درآمد ناچيزش براي معالجة او كافي نيست، ابراز نگراني مي‌كرد.

با شنيدن اين حرفها كارل بهت زده و ناراحت شد. از همان لحظه بيماري او ناپديد گردید و ديگر هرگز بازنگشت.یونگ رفتن به دبستان را اين‌بار با جديت ادامه داد. وي گفته است كه از همان لحظه و با اين تجربه آموخت كه اختلال رواني و يا روان‌نژندي چگونه چيزيست.

در سال 1903 با اما رويشن باخ آلماني_سوئيسي كه زني تحصيل كرده، زيبا و ثروتمند بود ازدواج كرد و اِما تا پايان عمر با همسرش همكاري كرد.

كارل در جواني مجذوب علم وفلسفه گرديد ولي كمي بعد متوجه شد آنچه درآن استعداد بلقوه دارد روانپزشكي‌ست.

رؤياها، تخيلات و پديده هاي ماوراء طبيعي هميشه نقش مهمي در زندگي يونگ ايفا مي‌نمودند بخصوص هر زمان كه او مجبور بود تصميم مهمي اتخاذ كند.پايان نامه دكتري وي كه در مورد احضار روح بود در سالي اتمام گرديد كه نظريات روان پزشكي به دست شاركو و فرويد بسط مي‌يافت كه اين نظريات بيشتر در مورد ضميرناخودآگاه و روان زدايي اختلالات بود.

يونگ مطالعه نوشته هاي فرويد را دقيقاً دنبال كرد و تعدادي از مقاله هاي خود و اولين كتابش «روانشناسي جنون جواني» را در سال 1907 براي او فرستاد.در همان سال فرويد از يونگ دعوت بعمل آورد كه او را در وين ملاقات كند. یونگ به زودی چهره‌ای درخشان در تحقیقات فروید و اولین رییس انجمن بين‌المللي روانكاوي شد.

 

شايد علل قطع رابطة دو صاحبنظربزرگ روانشناسي و روانكاوي قرن بيستم اين بود كه يونگ از كودكي، مستقل و شخصي خودكفا بود و رغبتي به اين نداشت كه مريد يا وليعهد كسي باشد! او مي خواست راه فكري خود را تعقيب كند.

بعد از آنكه رابطه و مشاركت با فرويد و روانكاوي خاتمه يافت ، يونگ از تدريس در دانشگاه استعفا داد، زيرا احساس مي كرد نمي‌تواند با ذهني آشفته به دانشجويان درس بدهد. او طي اين دوره وقتش را صرف تجزيه و تحليل خوابها، تصورات و تخيلاتش و كاوش و مكاشفه در ضمير ناخودآگاه خود كرد. پس از سه سال سكوت، يكي از عاليترين كتابهايش به نام «انواع مختلف شخصيت از ديدگاه روانشناختي» را به رشته تحرير درآورد. در اين نسخه كه در سال 1921 چاپ شد، وي تفاوتش را با فرويد و آدلر مطرح نمود.

یونگ پس از جدایی از فروید سفر پرآسیب ميانسالگي را آغاز کرد. او در ۳۹ سالگی به بن‌بست رسیده بود. دوستان و همکارانش رهایش کرده بودند از کتاب‌های علمی بیزار شده بود و سمت خود را در دانشگاه از دست داده بود. بین سال‌های ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۹ از جهان کناره گرفت تا ناخودآگاه خویشتن را بکاود.

او غرقه در اعماق تاریک وجود خویش و در مطالعه افسانه‌ها* با شخصيتهاي انجيل، ايلياد و اوديسه سخن گفت. اما مهم‌ترین شخصیتی که دیدار کرد فيله‌مون بود. آنها با هم در باغ قدم می‌زدند و بحث‌های فلسفی می‌نمودند. (از نظر روان‌پزشکی یونگ با خودش حرف می‌زد و فیله‌مون یک خیال و نشانه‌ای از جنون یود. اما در چارچوب آثار یونگ در "روانشناسی تحلیلی "فیله‌مون" صورت مثالی روح است که برگرفته از گنجینه تصورات ناخودآگاه است.)

یونگ در بقیه ایام زندگی کوشید تا بینش‌های حاصل از اکتشاف ناخودآگاه خویش را بیان کند. او در سال ۱۹۱۳ روش خویش را روان‌شناسی تحلیلی نامید تا آن را از روانکاوی متمایز سازد و در سال ۱۹۱۹ برای اولین بار کلمه صورت مثالي را به کار برد.

یونگ در اوایل سال ۱۹۴۴ در ۶۹ سالگی بر اثر سانحه‌ای زمین خورد و پایش شکست. پس از آن دچار یک حملهٔ قلبی شد و تحت تأثیر دارو و در حال مرگ به هذیانی دچار شد و پدیدهٔ خروج روح از بدن را تجربه کرد. پس از این بیماری بود که آثار اصلی یونگ نوشته شد.

او اولین کسی بود که در قرن بیستم کیمیاگری را از لحاظ روان‌شناسی قابل دسترسی ساخت و نشان داد که چگونه رازهای کیمیاگری شبیه صورتهای مثالی رویا هستند.

یونگ راجع به کارهایش مکاتبات بسیاری داشت و بارها در سنین کهولت از او تجلیل به عمل آمد. او در سن ۸۵ سالگی در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در کمال آرامش از دنیا رفت.

 

* در مورد اساطیر و افسانه ها که از خرد جمعی ناخودآگاه است بعدها مفصل صحبت خواهم کرد.

سوال جوابها:

 

دارم به علت هایی که می تواند سبب جدایی فروید از یونگ شده باشد فکر می کنم.

و من در پاسخ می گویم: کتایون عزیز جالبه که منم خیلی دوست داشتم واضح بفهمم این جدایی به چه دلیل بوده اما هنوز کاملا متوجه نشدم غیر از اینکه  شنیدم چون یونگ مذهب و اهمیت نقش آن را در روان مطرح کرد این جدایی پیش آمد.  اما در جایی خواندم که فروید با یونگ یک رو نبود و در سفری که برای کنفرانس رفته بودند خوابهایش را طبق قراری که داشتند تعریف نکرد در حالیکه یونگ با صداقت تعریف کرد و دیگر این که 2 بار در حضور یونگ بیهوش شد(حالا چرا نمی دانم؟!) از طرفی یونگ ولیعهد فروید در روانشناسی محسوب شده بود که چون  رضایت نداشت  که دنباله رو باشد تصمیم گرفت مستقل عمل کند و صاحب سبک شود.

 

 

يونگ شاگرد فرويد بود و فرويد بسيار قبولش داشت به همين خاطر لقب وليعهد فرويد رو يدك مي كشيد تا زمانيكه يونگ ناخود آگاه جمعي رو مطرح كرد و فرويد مخالفت.

فرويد به نا خود آگاه شخصي معتقد بود يعني تاريخچهء فردي هر شخص از زمانيكه به دنيا مياد كه شامل تمام اتفاقات عقده ها كمبودها استعدادها و ... است كه به دلايل زيادي به فراموشي سپرده شده

يونگ ناخودآگاه شخصي را قبول داشت اما نا خود آگاه جمعي را لايه زيرين آن مي دانست كه در واقع تاريخ كل جهان است از لحظهء پيدايش تا اينجايي كه ما الان هستيم به نوعي مي توان گفت خدا يا همان كه منصور حلاج گفت يا وحدت و يگانگي اي كه يوگي ها دنبالشن يا اشراق سهروردي يا ناوالي كه دون خان مي گفت يا .... بخش نا آگاهي كه اگر به آگاهي برسه با كل هستي به آشتي و يگانگي مي رسيم ، يونگ معتقد بود دين، پروسهء وصل ايگو (خودآگاه) به ناخودآگاه جمعي (خدا) است.

( اميدوارم فرويد و يونگ امشب آشتي نكنن تا دخل من و بيارن به خاطر اين توضيحات ناقص  )

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 11:39 AM  توسط م.ک.  |