تبليغاتX
مثبت من - كارل گوستاو يونگ - نماد و نگرش نمادين به هستى

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

دكتر اكرم جودى نعمتى - عضو هيات علمى

چكيده:

نماد علامت محسوسى است كه واقعيتى قدسى و ماورايى را به نحو رازآلودى نمايش مى‏دهد و از آنجا كه با عاطفه و جان آدمى پيوند بنيادين دارد، از نخستين دوره‏هاى پيدايى بشر، در زندگى او حضور داشته به پديده‏هاى هستى معنا مى‏بخشيده است. با ظهور دوره رنسانس، از ارزش نمادها در اروپا كاسته شد و به بهانه توجيه علمى - عقلانى نداشتن نمادها، اعتقاد به آنها از خصايص ملل عقب مانده و خرافى شمرده شد. با اينهمه مكتب سمبوليسم در همان زمان با محور قرار دادن نمادها در عرصه هنر و ادبيات شكل گرفت تا پناهگاه روحى انسان سرگشته عصر علم‏و صنعت گردد.

مقاله حاضر بااشاره به جريانهاى فوق، زمينه‏هاى نمادين رنگ سبز در اسلام و انعكاس آن را در شعر ناصر خسرو، شاعر شيعى قرن پنجم هجرى، بعنوان نمونه بررسى مى‏كند تا نشان دهد كه نمادها چگونه مى‏توانند به نگاه انسان و آثار هنرى ژرفا بخشند.

كليدواژه‏ها: نماد، راز، قداست، عاطفه، رنگ سبز

مطالعه نمادها و نمادپردازى‏ها از يك قرن گذشته، جايگاه والايى را در تحقيقات جهانى به خود اختصاص داده است. امروزه در دانشهايى چون شناخت اديان، اساطير، عرفان، روانشناسى، هنر و ادبيات به شناخت و بازخوانى نمادها ارزش بسيارى داده مى‏شود. مكتب سمبوليسم هم كه در نيمه دوم قرن نوزدهم در اروپا شكل گرفت و چندين دهه محل توجه شاعران و هنرمندان واقع شد، بر پايه نگرش نمادين به خويشتن و هستى پايه‏گذارى شده بود.

مطالعه نمادها هم ارزش علمى - تحقيقى دارد و هم با التذاذ هنرى همراه است ; زيرا همچنانكه در ساخت و پرداخت نمادها عاطفه، احساس و تخيل نقش عمده‏اى ايفا مى‏كنند، در شناخت آنها نيز اين عوامل، از شرايط اساسى به شمار مى‏روند. حاصل كار نيز بسيار لذتبخش است و انسان با كشف عقايد، عواطف و هيجانات گذشتگان، با ايشان احساس همدلى مى‏كند و به معنايى در فراسوى معنا دست مى‏يابد.

نمادهايى كه بدينگونه شناخته مى‏شوند، اگر به شيوه هنرمندانه‏اى در آفرينشهاى هنرى به كار گرفته شوند، عمق و ژرفاى خاصى به پيام‏رسانى مى‏بخشند. مثلا اگر هنرمند زمينه‏هاى نمادين گل سرخ را بشناسد و بداند كه گل سرخ در آيين مزديسنا مخصوص ايزد دين بود و در ميان مسلمانان، تلقى زيبا و شاعرانه‏اى، گل سرخ را عرق حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله دانسته است، و حديث هم آورده‏اند كه گل سرخ از نور و بهاء الهى است، ديگر گل سرخ در شعر او فقط «گل‏» نخواهد بود; بلكه شبكه‏اى از معانى و مفاهيم مزبور را با خود همراه خواهد آورد و به او امكان خواهد داد كه شعر را با تقدس پيوند دهد و جان مخاطب را در وراى كلام خويش به سير و التذاذ قدسى گل سرخ ميهمان برد.

بازشناسى نمادها، در واقع جلا دادن به آثار بازمانده از تفكرات و انديشه‏هاى گذشتگان است. كار جستجوگر نماد، بسيار شبيه كار باستان‏شناسى است كه در كاوشها و حفاريها به اشياى با ارزش برخورد مى‏كند، غبار قرنها را از آنها مى‏زدايد، مرمتشان مى‏كند، و پس از شناسايى، بازخوانى و ارزش گذارى، سرگذشتشان را بازگو مى‏كند. حال اگر اين اشيا به موزه منتقل شوند، براى بازديدكنندگان غير متخصص نيز - كه در آغاز به آنها بهايى نمى‏دادند جالب و تحسين برانگيز خواهد بود. شايان ذكر است كه برخى از همين يافته‏هاى باستان شناسان، خود در زمره نمادها هستند.

نمادها از هر نوع آن كه باشند (بصرى، كلامى و مكتوب) داستان عقايد گذشتگان را درباره خويشتن، هستى، و ارتباط فى مابين بازمى‏گويند و آنگاه كه انسان اين روزگار موفق به يافتن و شناختن آنها مى‏شود، در حقيقت، زنجيره مقدس و پنهانى را كه در ضمير ناخودآگاه جمعى، موجب پيوند او با گذشته مى‏شد، كشف مى‏كند. كمترين فايده اين كشف آن است كه احساس گسستگى از هستى و طبيعت، سرگردانى، از خود بيگانگى و نهايتا پوچى يا درنده خويى در وى رشد نمى‏كند. كارل گوستاويونگ ناديده گرفتن نمادها و آثار زيانبار آن را بروشنى بيان كرده است. او مى‏گويد: اشتباه محض است كه ما نمادهاى فرهنگى را به اين علت كنار بگذاريم كه از لحاظ عقلى سست‏به نظر مى‏آيند. نمادها و اعتقاد به آنها، اجزاى مهم شالوده ذهنى ما و نيروهاى حياتى لازم را در ساختن جامعه انسانى تشكيل مى‏دهند و ناديده گرفتن آنها زيانى جبران‏ناپذير دربرخواهد داشت; زيرا نمادها مى‏توانند واكنش‏هاى عاطفى و هيجانى عميقى را در انسان برانگيزند و اگر آنها را سركوب كنيم يا ناديده بگيريم نيروى خاص آنها با عواقبى غيرقابل پيش‏بينى در ناخودآگاه ناپديد مى‏شود; در نتيجه تمايلات غير انسانى كه تا آن زمان فرصت ابراز وجود نداشتند يا مجالى براى حضور در ناخودآگاه به آنها داده نشده بود، زنده و تشديد مى‏شوند و يك سايه هميشه حاضر و ذاتا مخرب در برابر ذهن خودآگاه ما تشكيل مى‏دهند. تمايلات ناخودآگاه نمادين كه در برخى شرايط ممكن بود تاثير سودمندى هم داشته باشند، وقتى كه سركوب شوند، به شيطانهاى خطرناكى تبديل مى‏شوند. يونگ با توجه به مسائل و رخدادهاى روزگار خود، آلمان و شوروى را شاهد گفتار خويش مى‏آورد كه در آرزوى ره يافتن به علم، خزانه معنوى ناخودآگاه را باخته‏اند و در نتيجه، نيروهاى شيطانى‏شان جهان‏را به‏آتش كشيده‏است. (1)

امروزه فهرست مفصلى از شياطين افسارگسيخته مى‏توان تهيه كرد كه دست‏پروردگان شوروى ديروز در افغانستان، نزديكترين آنها به ما هستند; سيه دلانى كه در اثر چندين دهه حكومت ماترياليستى، چنان از معنويت تهى شده‏اند كه بسادگى ذبح گوسفند، انسان سر مى‏برند و هرگز احساس نمى‏كنند كه خود سالهاست در مذبح مطامع شياطين بزرگ، قربانى شده‏اند.

اما در اينكه نماد چيست، بايد گفت تعريف جامع و مانع و خدشه ناپذيرى از آن ارائه نشده و در تعريف آن از نشانه تا استعاره مورد توجه بوده است (2) ; چنانكه مثلا نشان دادن عدد مجهول در رياضى با X ، نمونه‏اى از نمادگرى شمرده شده، در حالى كه X فقط نشانه عدد مجهول است. يا در شعرى، زندان تاريك، نماد دل غمگين شاعر تلقى شده است، در حاليكه اين تصوير بيشتر مبتنى بر استعاره است تا نماد; اما وقتى از غزل غزلهاى سليمان در كتاب مقدس سخن مى‏گوييم كاملا وارد قلمرو نماد و دلالت نمادين مى‏شويم. تعريفى كه يونگ از نماد يا سمبل كرده است‏ساده و در عين حال به مقصود ما نزديكتر است; او مى‏گويد: سمبل عبارت است از يك اصطلاح، يك نام و يا حتى تصويرى كه ممكن است نماينده چيز مانوسى در زندگى روزانه باشد و با اين حال، علاوه بر معنى آشكار و معمول خود، معناى تلويحى بخصوصى نيز داشته باشد; سمبل معرف چيزى مبهم، ناشناخته يا پنهان از ماست، مثلا بر ابنيه تاريخى كرت، شكل تيشه دوسر رسم شده است; اين شى را ما مى‏شناسيم اما فحواى سمبليك آن را نمى‏دانيم (3) ; به عبارت ديگر معلوم نيست كه مردم روزگاران باستان، به چه منظورى اين شكل را در بناهاى خود به كار مى‏بردند.

بايد توجه داشت كه زندگى انسان همواره با نماد و نمادگرى همراه بوده است تا جايى كه برخى انسان را حيوان استفاده كننده از نماد تعريف كرده‏اند. (4) سرشت انسان ذاتا به نمادپردازى تمايل دارد و همواره بطور ناخودآگاه در پى ساختن نمادها گام برمى‏دارد. انسانهاى نخستين كه از شناخت درست هستى و طبيعت عاجز بودند و نمى‏توانستند ما فى الضمير خود را براحتى و روشنى در قالب كلام ابراز كنند از ابزارهاى غيركلامى استفاده مى‏كردند تا هم عقايد خود را در كيهان‏شناسى ابراز كرده باشند و هم با جهانى كه شناخته‏اند، ارتباط برقرار سازند; مثلا هنگامى كه مى‏خواستند به شكار روند، قبل از خروج از غار، در گوشه تاريكى جمع مى‏شدند و رهبر ايشان با تشريفات خاصى،شكل ابزار و آلات شكار را روى بدن حيوانى كه بر ديوار نقاشى شده بود مى‏كشيد. پس از آن از غار بيرون مى‏رفتند و عقيده داشتند كه آنچه پنداشته و تصوير كرده‏اند بزودى وقوع خواهد يافت و آنها موفق به شكار خواهند شد. (5) يا براى درخواست‏باران با مراسم خاصى آب روى زمين مى‏پاشيدند و گمان مى‏كردند ارتباط واقعى ميان اين عمل آيينى و بارش باران وجود دارد. (6)

اين تفال نيك و درخواست نمادين، نمونه‏هاى ديگر هم دارد ; در تورات مى‏خوانيم كه چون يعقوب به ديدار لابان، دايى خود رفت و با دختر او ازدواج كرد، چهارده سال در خدمت او به شبانى پرداخت ; سودلابان فزونى گرفت و يعقوب با راهنمايى فرشته‏اى كه به خوابش آمده بود اجرتى براى خويشتن خواست و توافق كردند كه ميشها و بزهاى پيسه و ابلق در رمه از آن يعقوب باشد. يعقوب تركه‏هاى درخت را برگرفت و خطهاى سفيد در آنها كشيد و سفيدى زير پوست تركه‏ها را ظاهر ساخت; وقتى كه رمه براى خوردن آب مى‏آمد، يعقوب اين چوبهاى مخطط را در حوضها و آبخورها مقابل دامهاى فربه مى‏نهاد و آنها پيش چوبها بارور مى‏شدند و بره‏هاى پيسه و ابلق مى‏زادند. (7)

نمونه ديگر در ميان برخى قبايل ابتدايى افريقا وجود دارد. نزد بيگمه‏ها، برگزارى جشن خورشيد مخصوص مردان و جشن ماه نو يا هلال مخصوص زنان است. ماه نماد مادينگى جهان به شمار مى‏رود. زنان در روز جشن، به پيكر و سيماى خود، گل و شيره نباتى مى‏مالند و بدينگونه سپيد چون نور ماه پريده رنگ، از ماه مى‏خواهند كه آنها را بارور كند. (8)

ملاحظه مى‏شود كه اين نمادگرايى‏ها ساختار مشابهى دارند; با عملى محسوس و بصرى، عنايت نيروهاى ماورايى جلب مى‏شود; در حاليكه ميان آن عمل و خواسته و مرجع خواسته، رابطه‏اى اسرارانگيز مبتنى بر نوعى هماهنگى، مشابهت و سنخيت‏به تصوير كشيده مى‏شود. علاوه بر اين، احساسات مشترك در زمانهاى مختلف و مكانهاى متفاوت، موجب نمادپردازى‏هاى مشابهى شده كه هميشه با هاله‏اى از قداست همراه بوده است. اين قداست، حتى اگر مبناى الهى نداشته باشد، ياس و دلمردگى را تا حدود زيادى از انسان دور مى‏سازد و مانع از آن مى‏شود كه وى خود را موجودى آويخته، سرگردان و بى‏ارتباط با هستى بداند; داستان موسى و شبان را در مثنوى مولوى به خاطر مى‏آورد كه به هر حال نوعى رابطه با غيب و ابراز نياز به درگاه غيب دان بى نياز است ولو آنكه با معايب و كاستى‏هاى فراوان همراه باشد.

"قداست" بحدى در ساختار نمادها اهميت پيدا مى‏كند كه مى‏توان آن را از ويژگيهاى نماد برشمرد و بخصوص وجه مميز نماد و نشانه قرار داد; مثلا رنگ قرمز در چراغ راهنمايى، نشانه توقف است و X در رياضى نشانه عدد مجهول ; اما هيچ يك از اينها قداست ندارند بلكه قراردادى هستند و تنها براى سهولت در روابط اجتماعى و معادلات علمى منظور شده‏اند. حال اگر اين نشانه‏ها را مقايسه كنيم با پرچم و توتم كه در عين قراردادى بودن، دلالت‏بر هويت ملى و قومى جوامع مختلف دارند و در جامعه‏اى كه بدان متعلق اند، مقدس و محترم شمرده مى‏شوند، تفاوت نشانه و نماد روشنتر مى‏شود و خطاى آنان كه نماد را نشانه دانسته‏اند، آشكار مى‏گردد.

ملاحظه مى‏شود كه در نگرش نمادين به پديده‏ها، عاطفه انسانى هم محل ظهور مى‏يابد. عاطفه و تخيل چه در ساختن نماد و چه در ادراك آن نقش اساسى دارد; به عبارت ديگر سازنده نماد، با نماد ارتباط عاطفى دارد و با آن زندگى مى‏كند و در پى آن نيست كه براى اين ارتباط، دليل عقلى و منطقى بياورد. جستجوگر نماد نيز براى دريافت درست نماد بايد چنين روشى را در پيش گيرد. به همين جهت در توضيح نماد گفته‏اند: رابطه اساسى و اسرارآميز ميان ظاهر و حقيقت‏باطن است كه بيشتر با كشف و شهود و بصيرت حساس درك مى‏شود تا با دليل منطقى. رابطه مزبور به بهترين شكل شاعرانه با اشارات و كنايات و تلقين بيان مى‏شود و از همين رو كيفيتى عارفانه و غالبا اسرارآميز دارد كه همفكرى و همكارى مخاطب را در گشودن راز نمادها مى‏طلبد. (9)

منشا قداست نمادها و رابطه عاطفى انسان با آنها بصورت تئوريك در قرن هفدهم تبيين شد. امانوئل سودنبرگ، رهبر مذهبى سوئد و نظريه‏پرداز فلسفه تطابقات (10) معتقد بود كه واقعيتهاى قابل رؤيت در دنيا، نمادهايى براى جهان معنوى غير قابل رؤيت هستند. چنانكه مى‏دانيم پيشينه اين تفكر به نظريه مثل افلاطون مى‏رسيد اما در اروپاى قرن هجدهم و دوره رنسانس، ديدگاه مخالف حاكم بود و موفقيتهاى علمى، صنعتى سبب شده بود كه روش حسى، تجربى و اصالت علم جايگاه ويژه‏اى پيدا كند. نحله‏هاى فلسفى چون فلسفه تحققى يا ثبوتى (11) اگوست كنت و به تبع آن مكاتب ادبى چون رئاليسيم، ناتوراليسم و پارناسيسم بر چنين مبنايى پا گرفته بود كه با اعتقاد به آنها جايى براى پذيرش واقعيتهاى غير مادى و مقدس باقى نمى‏ماند. مكتب سمبوليسم به رهبرى استفان مالارمه در برابر حركتهاى مزبور و برپايه فلسفه سودنبرگ به‏وجود آمد و تا چندين دهه بسيارى از شاعران اروپايى را مجذوب خود كرد.

شاعران سمبوليست همزمان با ضعف ايمان مسيحى، در جستجوى راه گريزى از سختيها و نابسامانيهاى روحى و اجتماعى بودند. تصور وجود جهانى آرمانى در فراسوى طبيعت، پاسخى به نيازهاى روحى اين عده بود; لكن پايه‏هاى باور مذهبى متزلزل‏تر از آن شده بود كه بتواند تكيه گاه اينان باشد. لذا در پى آن برآمدند كه از طريق ديگر، احساساتى را در خود ايجاد كنند كه مردم گذشته از باورهاى دينى - عرفانى و اعتقادى حاصل مى‏كردند. اين مهم از راه شعر ميسر شد. (12)

بودلر شاعر سمبوليست فرانسه مى‏نويسد: از طريق شعر و به واسطه آن است كه چشم جان، شكوه و زيبايى آن سوى گور را مى‏بيند. وقتى كه شعر نابى اشك به چشم مى‏آورد، خود مؤيد اين واقعيت است كه خواننده خويشتن را در جهانى بى‏سامان، تبعيدى حس مى‏كند و مشتاق آن است كه در همين جهان، بيدرنگ به بهشتى كه بر او فاش شده دست‏يابد. سمبوليستها معتقد بودند كه شاعر توانايى دارد در فراسوى پديده‏هاى جهان واقعى، جوهره پنهان در جهان آرمانى را ببيند; از همين رو مالارمه مى‏گفت در شعرهايش نه هيچ گل واقعى، بلكه «غايب و غيب هر دسته گلى‏» را خلق مى‏كند، يعنى ذات گلى كه ميان هيچ كدام از گلهاى جهان خاكى يافت نمى‏شود. (13)

اين نگرش با ديدگاه علمى و فلسفه اثباتى، قابل تاييد و انطباق نبود. نمادگرايان هم در آثار خود به تحليل و اثبات چيزى نمى‏انديشيدند، بلكه القاء و احساس عاطفى مد نظر آنها بود و نهايتا مى‏خواستند خود و مخاطبانشان را تحت تاثير عواطف و احساسات معنوى قرار دهند. براى رسيدن به چنين هدفى، به جاى حواس ظاهرى و عقل، از قوه تخيل استفاده مى‏كردند. استفاده از تخيل، موجب نوعى‏آزادى مى‏شدومحدوديتهاى زمان و مكان را از پيش پاى هنرمند برمى‏داشت. او مى‏توانست‏با نيروى خيال در مراتب هستى نفوذ و سير كند و در نتيجه، ديوارهاى عظيمى را كه پس از دوره رنسانس، ميان او و عالم هستى كشيده شده بود از ميان بردارد. نمادهايى كه در اين سير و سياحت‏به دست مى‏آمد دستمايه‏هاى اوليه براى شاعر نمادگرا واقع مى‏شد تا اولا خود، معانى پنهان در آنها را كشف و بازخوانى كند و ثانيا در تجسمى هنرى، پلى ميان آن معانى و واقعيتهاى زندگى امروز ايجاد كند; آنگاه انسان سرگشته اين روزگار را با عبور دادن از پل مزبور به آرامشگاهى برساند كه نياكان وى در آن زيسته بودند. در اين آرامشگاه مى‏شد دمى فارغ از هياهوى گيج كننده عصر ماشين و جنگ آسود و به هويت‏حقيقى انسان انديشيد.

تخيل نمادين در ايجاد تعادل ميان تمدن فنى و ماشينى از يك سو و معنويات و عواطف انسانى از سوى ديگر، نقش بسزايى داشت. برخى از متفكران، همچون نور تروپ، آشنايى مغرب زمين را با هنر و فرهنگ شرقى و بطور كلى غير غربى كه آكنده از تجليات عاطفى حيات است، تنها راه متعادل ساختن تمدن ماشينى غرب و انسانى كردن آن دانسته‏اند. به عقيده نور تروپ گردآورى همه مظاهر فرهنگى جهان در موزه‏اى خيالى، بهترين وسيله بازسازى تعادل روانى بشر است. اين موزه بايد خزانه مجسمه‏ها، تمثالها و مضامين شاعرانه، بلكه نمايشگاه اميدها و آرزوهاى نوع بشر باشد تا هر كس بتواند تصوير مطلوب خود را در آن بيابد. (14)

در جهانى كه نمادهاى فرهنگ بشرى چنين اهميتى پيدا كرده است، شايسته است كه اين مقوله در تحقيقات و مطالعات اسلامى نيز محل توجه قرار گيرد و محققان و انديشمندان، نمادهاى اسلامى را كه با فطرت انسان همخوان هستند، به جامعه جهانى عرضه و معرفى كنند. ارزش اين تحقيقات زمانى آشكارتر مى‏شود كه توجه داشته باشيم نمادهاى روزگاران كهن و دوران طفوليت‏بشر ساده‏تر بودند و هر چه بر هوش و ذكاوت انسان افزوده شده نمادهاى او هم پيچيده تر گشته است. در بررسى نمادها، نمادگرى رنگ يكى از جنبه‏هاى با ارزش و زيباست كه اگر بدقت پيگيرى شود، به منزله كليدى در شناخت‏خاستگاه نماد، و دين و مليتى كه نماد متعلق به آن است، مى‏تواند عمل كند. مثلا در اسلام رنگ سبز هويت نمادين دارد و در زرتشتى رنگ سفيد; زرد از نمادهاى چينى و بودايى است، و لاجوردى از نمادهاى يهودى.

بررسى نمادهاى اسلامى نشان مى‏دهد كه رنگ كبود و به اصطلاح امروز آبى، به هيچ وجه از زمينه‏هاى مثبت نمادين برخوردار نيست. اما در دين يهود، از جمله رنگهايى است كه به دستور خداوند، در ساختن عبادتگاههاى بنى‏اسرائيل و جامه‏هاى مقدس و دينى در تورات، فراوان به آن سفارش شده است.

اين رنگ اگر در ميان يهود، نماد معنويت و عرفان تلقى شود دور از انتظار نيست; ولى كوشش در جهت جهانى جلوه دادن اين نماد - چنانكه در بعضى ترجمه‏ها، اشعار و حتى تلقى عموم ديده مى‏شود - مى‏تواند نتيجه سياستها و تهاجم فرهنگى صهيونيسم باشد.

در اسلام و به تبع آن در عرفان اسلامى و ادبيات فارسى، رنگ سبز از معانى نمادين گسترده‏اى برخوردار است. پيامبر اين رنگ را ستوده و جامه سبز پوشيده است. جامه اهل بهشت و بال فرشتگان نيز سبز است; نام خضر پيامبر و اسطوره زيبايش كه بر هر كجا مى‏گذشت‏سبزه مى‏روييد، با اين رنگ پيوند خورده است. طبق حديث نبوى، ارواح شهيدان در چينه‏دان مرغانى سبز بر گرداگرد عرش در پروازند و هر كه لااله‏الاالله بگويد، خداوند از گفتار او مرغى سبز بال بيافريند چنانكه تا ساق عرش پرواز كند و آرام نگيرد تا خداوند گوينده او را بيامرزد. رنگ سبز در كرامات اوليا بسيار حضور مى‏يابد، امدادهاى غيبى با اين رنگ مى‏آميزد و رنگ سادات و علويان شمرده مى‏شود. اينهمه سبب مى‏گردد كه رنگ سبز با تقدس و الوهيت پيوند خورد و بنحو گسترده‏اى در عرفان اسلامى و ادبيات فارسى منعكس شود. زمينه‏هاى نمادين رنگ سبز را براى نمونه در چند بيت ناصر خسرو (394-481 ه.) كه از بزرگترين شاعران ادبيات فارسى است، بررسى مى‏كنيم.

او در بيتى اشاره‏مى‏كند كه علم دين قانونى دارد كه با خط سبز نوشته شده است:

علم دين‏را قانون اينست كه مى‏بينى

به خط سبز بر اين تخته قانونى (15)

و در جاى ديگر مى‏گويد اگر انسان مى‏خواهد بهشتى شود و لباس سبز بهشتيان را بپوشد، بايد عدل پيشه كند:

عدل‏كن با خويشتن تا سبزپوشى در بهشت

عدل (16) از ايرا خاك‏را مى سبز چون ميناكند (17)

رنگ سبز نماد رويش و حيات و زندگى است. در قرآن مجيد - كه ناصر خسرو بطور خود آگاه و ناخودآگاه متاثر از آيات نورانى‏آن است‏بكرات از زنده شدن زمين به واسطه بارانى كه خداوند نازل مى‏كند سخن رفته است: «والله انزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها» (18)

قرآن زنده گردانيدن زمين را پس از مرگ آن، كنايه از رويانيدن گياه و سرسبز كردن آن پس از خشكى و فسردگى آورده است. پس به لحاظ ملازمت‏بسيار نزديك سرسبزى با رويش و حيات، مى‏توان رنگ سبز را نشانه حيات نباتى دانست; تجارب طبيعى بشرهم اين رابطه را تاييد مى‏كند. اما در قرآن، از موت و حيات ديگرى هم سخن رفته است كه ژرفتر از اين بايدش ديد; سخن از مردگانى است كه عزرائيل روحشان را قبض نكرده است و سخن از زنده كردن كسانى است كه خود زنده‏اند. مى‏فرمايد:«يا ايها الذين آمنوااستجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (19) »; اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، خدا و پيامبر را اجابت كنيد آنگاه كه شما را فرا مى‏خواند به آنچه زنده‏تان سازد.

در تفسير «مايحييكم‏» گفته‏اند كه آن ايمان و قرآن است كه موجب حيات قلب مى‏شود; همچنانكه كفر دلمردگى مى‏آورد; در جاى ديگر نيز فرمود:

«او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا...» (20)

منظور از «مرده‏اى كه زنده‏اش گردانيديم‏» كافرى است كه به نور ايمان زنده شده باشد. برخى ديگر از مفسران، «مايحييكم‏» را «علم‏» دانسته‏اند كه موجب حيات طيبه مى‏شود به استناد

«فلنحيينه حيوة طيبة‏» (21)

همچنانكه جهل نيز به منزله مرگ است. (22)

اين حيات ثانوى و تولد ديگر، مهمتر از حيات مادى است كه همه موجودات زنده از آن برخوردارند; از اين رو سزاوارتر است‏بدان كه رنگ سبز را نماد خويشتن سازد; بخصوص كه كشف رابطه نمادين آن تا حدودى مستلزم تلاش ذهنى‏است‏و موجب التذاذ هنرى مى‏شود.

با توجه به آنچه گفته شد آشكار مى‏گردد كه چرا ناصر خسرو مى‏گويد علم دين با خط سبز نوشته شده است; زيرا دين و علم دين موجب حيات انسان مى‏شود و سبز هم نماد حيات است. حال مى‏توان جامه سبز بهشتيان را نيز تاويل نمادين كرد

«و يلبسون ثيابا خضرا من سندس و استبرق‏»

جامه‏هاى سبزى از سندس و استبرق پوشند. (23) اهل بهشت مؤمنانى هستند كه در زندگى دنيوى به واسطه علم و ايمان، حيات معنوى يافته‏اند و به پاداش آن از حيات جاودانه بهشتى‏برخوردار شده‏اند; پس به دو اعتبار بر ايشان برازنده است كه سبز پوشند.

ناصرخسرو در بيت ديگرى خود را درخت‏سبزى مى‏داند كه پيش پاى عاقل مى‏رويد و مى‏افروزد تا راه او را روشن سازد:

درخت‏سبز كه در پاى عاقل افروزد

منم و ليك مبر ظن كه سبز سرونبم (24)

يكى از نمادهاى علم ، درخت است; مولانا جلال الدين محمد بلخى در مثنوى مى‏گويد:

گفت دانايى براى داستان

كه درختى هست در هندوستان

هر كسى كز ميوه او خورد و برد

نه شود او پير، نه هرگز بمرد... (25)

پادشاهى در پى بدست آوردن ميوه آن درخت‏بر مى‏آيد و كسى را مامور جستجوى آن مى‏كند. مامور شاه پس از سالها جستجو چون در مى‏ماند به نزد شيخ عالمى مى‏رود و ماجرا مى‏گويد:

شيخ خنديد و بگفتش اى سليم

اين درخت علم باشد در عليم

بس بلند و بس شگرف و بس بسيط

آب حيوانى ز درياى محيط

اين حكايت، داستانى را به خاطر مى‏آورد كه نصرالله منشى در ديباچه كليله و دمنه از آن ياد كرده است; آنجا نيز سخن از كوههايى در هندوستان است كه گياهان دارويى آن، مرده را زنده مى‏كند و برهمن مى‏گويد: «اين سخن از اشارات و رمز متقدمان است و از كوهها علما را خواسته‏اند و از داروها سخن ايشان را و از مردگان جاهلان را كه به سماع آن زنده گردند و به سمت علم، حيات ابد يابند.» (26)

مهمترين منبعى كه بتوان رابطه علم و درخت را در آن نشان داد قرآن مجيد و و «سدرة المنتهى‏» (28) دو نام براى يك رخت‏شگرف بهشتى است كه پيامبرصلى الله عليه وآله در شب معراج، آن را ديد و از آن گذشت. در تفاسير گفته‏اند كه «سدرة‏المنتهى‏» نهايت علم مخلوقات و مقامات انبياست و كسى جز پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله از آن نگذشته است; چنانكه جبريل هم كه در شب معراج با پيامبرصلى الله عليه وآله بود به سدرة‏المنتهى كه رسيد باز ايستاد. (29)

نكته ديگرى كه بطور غير مستقيم، سدرة المنتهى را به علم پيوند مى‏دهد، فرموده پيامبرصلى الله عليه وآله است كه : «اصل و ريشه آن درخت در خانه من است و شاخه‏هاى آن در خانه‏هاى مؤمنان.» بار ديگر كه از پيامبرصلى الله عليه وآله درباره اين درخت‏سؤال كردند فرمود: «اصل آن درخت در خانه على است.» و چون از علت اختلاف اين دو قول پرسيدند، فرمود: «خانه من و على يكى است.» (30)

طبق عقيده اسلامى، پيامبرصلى الله عليه وآله به‏واسطه وحى الهى داراى علم حقيقى است و اين علم از ايشان به اميرالمؤمنين على‏عليه السلام ارث رسيده است; حديث معروف

«انا مدينة العلم و على بابها»

هم راه بهره‏مند شدن مسلمانان را از آن علم الهى نشان مى‏دهد. وقتى سدرة المنتهى نهايت علم باشد، قرار گرفتن ريشه آن در خانه پيامبرصلى الله عليه وآله و على‏عليه السلام معنادارتر مى‏نمايد و در كنار حديث انا مدينه العلم زمينه مناسبى را براى تاويل نمادين فراهم مى‏آورد; بخصوص كه سدرة المنتهى مطابق تفسير قرآن، اصل همه درختان عالم است (31) و شاخه‏هاى آن به خانه‏هاى مؤمنان مى‏رسد; همچنانكه علم پيامبر و على‏عليه السلام هم اصل همه علوم الهى است و علماى امت و مؤمنان ، علوم خود را از ايشان مى‏گيرند. ناصر خسرو كه ديوان شعرش آكنده از خردورزى و دعوت به علم و حكمت و تدبر است، خود به اين نكته واقف است و مى‏گويد:

تا نبودم من به حيدر متصل

علم حق با من نمى‏كرد اتصال

چون به من برتافت نور علم او

روى دين را خالم اكنون، خوب خال

شعر من بر علم من برهان بس‏است

جانفزاى و پاك چون آب زلال (32)

او در سراسر ديوانش به خود مى‏بالد از اينكه حامل و مبلغ اين علم شريف است و از اين رو دور نيست كه خود را شاخه‏اى از آن درخت مادر بداند و بگويد

«درخت‏سبز كه در پاى عاقل افروزد

منم . . . .»

افروختن اين درخت هم مى‏تواند برگرفته از افروختن همان درخت مادر باشد كه بنابه تفسير، پروانه‏هاى زرين زنده، آن را پوشانده بودند; و نيز گفته‏اند كه نور خدا آن را پوشانده بود; و هم گفته‏اند كه اگر برگى از آن درخت‏بر روى زمين افتد، همه جا را نور فرو پوشد. (33) پس ملاحظه مى‏شود كه اين درخت، پرفروغ و تابناك هم هست; و اصولا" علم‏از جنس نور است كه ره مى‏نمايد و به نور حقيقى هدايت مى‏كند و ناصرخسرو در ابيات مورد بحث‏به اين ويژگى علم توجه داشته است.

گذشته از ارتباط درخت و علم، زمينه‏هاى ديگرى هم سبب شده كه ناصر خسرو خود را درخت‏سبز تلقى كند. در ماثورات دينى، موارد متعددى از تمثيل درخت‏براى «ذاكر حق‏» وجود دارد. در حديثى از پيامبر آمده است كه

«ذاكر الله فى الغافلين كالشجرة الخضراء فى وسط الهشيم و كالمقاتل بين الفارين‏»

ذاكر حق‏تعالى در ميان غافلان، چون درخت‏سبز است ميان گياه خشك ريزيده، و چون غازى‏اى است كه در ميان گريختگان، به جنگ كافران بايستد. (34)

اين حديث‏به صورتهاى ديگر هم نقل شده است كه مثلا" مؤمن را در خير رسانى به مردم، به درخت هميشه سبز تشبيه مى‏كند (35) . امام جعفر صادق‏عليه السلام نيز فاجران را به درختى تشبيه كرده است كه هرگز برگ سبز نمى‏دهد. (36) اين تمثيلها زمينه رابراى سرودن بيت مورد بحث ناصر خسرو مساعدتر مى‏كرده است.

آنچه گفته آمد، چند نمونه بسيار محدود از نمادگرى‏هاى بيكران در وادى اسلام و ادبيات فارسى بود. نمونه‏هاى بيشتر مجال وسيعترى را مى‏طلبد. در اين مقال، تنها مى‏توان گفت كه زيباترين و پرمعناترين نمادها در حوزه اسلام و ادبيات فارسى وجود دارد كه بررسى آنها تا حدود زيادى عطش روحى نسل سرگشته امروز را مى‏تواند فرو نشاند.

پى‏نوشت‏ها:

1) انسان و سمبولهايش، كارل گوستاو يونگ و ديگران، ص 26

2) براى اطلاع از دشوارى تعريف و ابهامات آن بنگريد به: Encyclopedia of phylosophyV., 7&8. title sign and symbol

3) انسان و سمبولهايش، ص 23 -24

4) The Encyclopedia Americana V.26,p.166

5) تاريخ جامع اديان، جان ناس، ص 9

6) Encyclopedia of Religion and Ethics V.XII,P.142.

7) كتاب مقدس، سفر پيدايش، ص 45-46

8) رمزهاى زنده جان، مونيك دوبوكور ، ص 55

9) Chambers|s Encyclopedia,V.13,p.389

10) Correspondances

11) (Positivism)

12) سمبوليسم، چارلز چدويك ، ص‏11

13) همان منبع، ص 12

14) زبان رمزى افسانه‏ها، لوفلر.م. دلاشو ، ص‏36

15) ديوان اشعار، ناصرخسرو، ص 368

16) منظور اعتدال هوا و تساوى طول شب و روز در آغاز بهار است.

17) ديوان اشعار، ناصر خسرو، ص 388

18) آيه 65 سوره نحل; نيز بنگريد به: آيات 164 سوره بقره، 5 جاثيه، 9 فاطر، 19 و 50 روم، 17 حديد و ...

19) انفال، 24

20) انعام، 122

21) نحل، 97

22) بنگريد به: كشف الاسرار، ميبدى، ج 4، ص‏28; مجمع البيان ، الطبرسى، ج‏4، ص‏820

23) كهف، 31; نيز بنگريد به: آيه 21 سوره انسان

24) ديوان اشعار، ناصرخسرو، ص 545

25) مثنوى معنوى، مولوى، دفتر دوم، بيت 2641 به بعد

26) كليله و دمنه، انشاى نصرالله منشى، ص‏18-19

27) رعد، 29

28) نجم، 14 و 16

29) كشف الاسرار، ج 9 ، ص 360-361

30) همان منبع ، ج 5 ، ص 198

31) همان منبع ، ج 5 ، ص 199

32) ديوان اشعار، ص 74

33) كشف الاسرار، ج 9 ، ص 361

34) احياء علوم الدين، غزالى، ج‏1، ص 644

35) حلية الاولياء : حافظ ابو نعيم اصفهانى، ج 2، ص 252، ج 4، ص 62-63

36) همان منبع ، ج 3، ص 196; يونگ معتقد است كه تولد مسيح در عيد ميلاد مسيحيان، با رازى از يك درخت هميشه سبز كه نور نوزاد را برخود دارد، آميخته است و شواهد تاريخى فراوان براى ارتباط سمبوليك ميان مسيح و درخت وجود دارد (انسان و سمبولهايش، ص 120).

منابع :

- قرآن مجيد: ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران، انتشارات سروش، 1367، چاپ اول

- احياء علوم الدين: ابو حامد محمد غزالى، ترجمه مؤيد الدين محمد خوارزمى، به كوشش حسين خديوجم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1368، چاپ اول

- انسان و سمبولهايش: كارل گوستاو يونگ و ديگران، ترجمه ابوطالب صارمى، تهران، اميركبير، 1352، چاپ اول

- تاريخ جامع اديان: جان ناس، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372

- حلية الاولياء و طبقات الاصفياء: حافظ ابو نعيم اصفهانى، بيروت، دارالفكر

- ديوان اشعار: حيكم ناصر خسرو قباديانى، به اهتمام مجتبى مينوى و مهدى محقق، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل كانادا، شعبه تهران، 1357

- رمزهاى زنده جان: مونيك دوبوكور، ترجمه جلال ستارى، تهران، نشر مركز، 1373، چاپ اول

- زيان رمزى افسانه‏ها: لوفلر.م. دلاشو، ترجمه جلال ستارى، تهران، انتشارات توس، 1364، چاپ اول

- سمبوليسم: چارلز چدويك، ترجمه مهدى سحابى، تهران، نشر مركز، 1375، چاپ اول

- كتاب مقدس: ترجمه انجمن كتاب مقدس ايران، 1987 م، چاپ دوم در ايران

- كشف الاسرار و عدة الابرار: ابوالفضل رشيدالدين ميبدى، به اهتمام على اصغر حكمت، تهران، مؤسسه انتشارات امير كبير، 1361، چاپ‏سوم

- كليله و دمنه: انشاى نصرالله منشى، تصحيح مجتبى مينوى، انتشارات دانشگاه تهران، 1361، چاپ ششم

- مثنوى معنوى: جلال الدين محمد مولوى، تصحيح رينولد الين نيكلسون، تهران، انتشارات مولى، 1361

- مجمع البيان فى تفسير القرآن: الشيخ ابو على الطبرسى، تصحيح السيد هاشم الرسولى المحلاتى و السيد فضل الله اليزدى الطباطبايى، بيروت، دارالمعرفة، 1406ه.، الطبعة الاولى

- Chambers^s Encyclopedia, copyright 1967

- The Encyclopedia Americana, copyright 1973

- - Encyclopedia of phylosophy, copyright U.S.A,1967

- Encyclopedia of Religion and Ethics, Edited by James

Hastings, New York

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 12:1 PM  توسط م.ک.  |