دكتر اكرم جودى نعمتى - عضو هيات علمى
چكيده:
نماد علامت محسوسى است كه واقعيتى قدسى و ماورايى را به نحو رازآلودى نمايش مىدهد و از آنجا كه با عاطفه و جان آدمى پيوند بنيادين دارد، از نخستين دورههاى پيدايى بشر، در زندگى او حضور داشته به پديدههاى هستى معنا مىبخشيده است. با ظهور دوره رنسانس، از ارزش نمادها در اروپا كاسته شد و به بهانه توجيه علمى - عقلانى نداشتن نمادها، اعتقاد به آنها از خصايص ملل عقب مانده و خرافى شمرده شد. با اينهمه مكتب سمبوليسم در همان زمان با محور قرار دادن نمادها در عرصه هنر و ادبيات شكل گرفت تا پناهگاه روحى انسان سرگشته عصر علمو صنعت گردد.
مقاله حاضر بااشاره به جريانهاى فوق، زمينههاى نمادين رنگ سبز در اسلام و انعكاس آن را در شعر ناصر خسرو، شاعر شيعى قرن پنجم هجرى، بعنوان نمونه بررسى مىكند تا نشان دهد كه نمادها چگونه مىتوانند به نگاه انسان و آثار هنرى ژرفا بخشند.
كليدواژهها: نماد، راز، قداست، عاطفه، رنگ سبز
مطالعه نمادها و نمادپردازىها از يك قرن گذشته، جايگاه والايى را در تحقيقات جهانى به خود اختصاص داده است. امروزه در دانشهايى چون شناخت اديان، اساطير، عرفان، روانشناسى، هنر و ادبيات به شناخت و بازخوانى نمادها ارزش بسيارى داده مىشود. مكتب سمبوليسم هم كه در نيمه دوم قرن نوزدهم در اروپا شكل گرفت و چندين دهه محل توجه شاعران و هنرمندان واقع شد، بر پايه نگرش نمادين به خويشتن و هستى پايهگذارى شده بود.
مطالعه نمادها هم ارزش علمى - تحقيقى دارد و هم با التذاذ هنرى همراه است ; زيرا همچنانكه در ساخت و پرداخت نمادها عاطفه، احساس و تخيل نقش عمدهاى ايفا مىكنند، در شناخت آنها نيز اين عوامل، از شرايط اساسى به شمار مىروند. حاصل كار نيز بسيار لذتبخش است و انسان با كشف عقايد، عواطف و هيجانات گذشتگان، با ايشان احساس همدلى مىكند و به معنايى در فراسوى معنا دست مىيابد.
نمادهايى كه بدينگونه شناخته مىشوند، اگر به شيوه هنرمندانهاى در آفرينشهاى هنرى به كار گرفته شوند، عمق و ژرفاى خاصى به پيامرسانى مىبخشند. مثلا اگر هنرمند زمينههاى نمادين گل سرخ را بشناسد و بداند كه گل سرخ در آيين مزديسنا مخصوص ايزد دين بود و در ميان مسلمانان، تلقى زيبا و شاعرانهاى، گل سرخ را عرق حضرت رسول اكرمصلى الله عليه وآله دانسته است، و حديث هم آوردهاند كه گل سرخ از نور و بهاء الهى است، ديگر گل سرخ در شعر او فقط «گل» نخواهد بود; بلكه شبكهاى از معانى و مفاهيم مزبور را با خود همراه خواهد آورد و به او امكان خواهد داد كه شعر را با تقدس پيوند دهد و جان مخاطب را در وراى كلام خويش به سير و التذاذ قدسى گل سرخ ميهمان برد.
بازشناسى نمادها، در واقع جلا دادن به آثار بازمانده از تفكرات و انديشههاى گذشتگان است. كار جستجوگر نماد، بسيار شبيه كار باستانشناسى است كه در كاوشها و حفاريها به اشياى با ارزش برخورد مىكند، غبار قرنها را از آنها مىزدايد، مرمتشان مىكند، و پس از شناسايى، بازخوانى و ارزش گذارى، سرگذشتشان را بازگو مىكند. حال اگر اين اشيا به موزه منتقل شوند، براى بازديدكنندگان غير متخصص نيز - كه در آغاز به آنها بهايى نمىدادند جالب و تحسين برانگيز خواهد بود. شايان ذكر است كه برخى از همين يافتههاى باستان شناسان، خود در زمره نمادها هستند.
نمادها از هر نوع آن كه باشند (بصرى، كلامى و مكتوب) داستان عقايد گذشتگان را درباره خويشتن، هستى، و ارتباط فى مابين بازمىگويند و آنگاه كه انسان اين روزگار موفق به يافتن و شناختن آنها مىشود، در حقيقت، زنجيره مقدس و پنهانى را كه در ضمير ناخودآگاه جمعى، موجب پيوند او با گذشته مىشد، كشف مىكند. كمترين فايده اين كشف آن است كه احساس گسستگى از هستى و طبيعت، سرگردانى، از خود بيگانگى و نهايتا پوچى يا درنده خويى در وى رشد نمىكند. كارل گوستاويونگ ناديده گرفتن نمادها و آثار زيانبار آن را بروشنى بيان كرده است. او مىگويد: اشتباه محض است كه ما نمادهاى فرهنگى را به اين علت كنار بگذاريم كه از لحاظ عقلى سستبه نظر مىآيند. نمادها و اعتقاد به آنها، اجزاى مهم شالوده ذهنى ما و نيروهاى حياتى لازم را در ساختن جامعه انسانى تشكيل مىدهند و ناديده گرفتن آنها زيانى جبرانناپذير دربرخواهد داشت; زيرا نمادها مىتوانند واكنشهاى عاطفى و هيجانى عميقى را در انسان برانگيزند و اگر آنها را سركوب كنيم يا ناديده بگيريم نيروى خاص آنها با عواقبى غيرقابل پيشبينى در ناخودآگاه ناپديد مىشود; در نتيجه تمايلات غير انسانى كه تا آن زمان فرصت ابراز وجود نداشتند يا مجالى براى حضور در ناخودآگاه به آنها داده نشده بود، زنده و تشديد مىشوند و يك سايه هميشه حاضر و ذاتا مخرب در برابر ذهن خودآگاه ما تشكيل مىدهند. تمايلات ناخودآگاه نمادين كه در برخى شرايط ممكن بود تاثير سودمندى هم داشته باشند، وقتى كه سركوب شوند، به شيطانهاى خطرناكى تبديل مىشوند. يونگ با توجه به مسائل و رخدادهاى روزگار خود، آلمان و شوروى را شاهد گفتار خويش مىآورد كه در آرزوى ره يافتن به علم، خزانه معنوى ناخودآگاه را باختهاند و در نتيجه، نيروهاى شيطانىشان جهانرا بهآتش كشيدهاست. (1)
امروزه فهرست مفصلى از شياطين افسارگسيخته مىتوان تهيه كرد كه دستپروردگان شوروى ديروز در افغانستان، نزديكترين آنها به ما هستند; سيه دلانى كه در اثر چندين دهه حكومت ماترياليستى، چنان از معنويت تهى شدهاند كه بسادگى ذبح گوسفند، انسان سر مىبرند و هرگز احساس نمىكنند كه خود سالهاست در مذبح مطامع شياطين بزرگ، قربانى شدهاند.
اما در اينكه نماد چيست، بايد گفت تعريف جامع و مانع و خدشه ناپذيرى از آن ارائه نشده و در تعريف آن از نشانه تا استعاره مورد توجه بوده است (2) ; چنانكه مثلا نشان دادن عدد مجهول در رياضى با X ، نمونهاى از نمادگرى شمرده شده، در حالى كه X فقط نشانه عدد مجهول است. يا در شعرى، زندان تاريك، نماد دل غمگين شاعر تلقى شده است، در حاليكه اين تصوير بيشتر مبتنى بر استعاره است تا نماد; اما وقتى از غزل غزلهاى سليمان در كتاب مقدس سخن مىگوييم كاملا وارد قلمرو نماد و دلالت نمادين مىشويم. تعريفى كه يونگ از نماد يا سمبل كرده استساده و در عين حال به مقصود ما نزديكتر است; او مىگويد: سمبل عبارت است از يك اصطلاح، يك نام و يا حتى تصويرى كه ممكن است نماينده چيز مانوسى در زندگى روزانه باشد و با اين حال، علاوه بر معنى آشكار و معمول خود، معناى تلويحى بخصوصى نيز داشته باشد; سمبل معرف چيزى مبهم، ناشناخته يا پنهان از ماست، مثلا بر ابنيه تاريخى كرت، شكل تيشه دوسر رسم شده است; اين شى را ما مىشناسيم اما فحواى سمبليك آن را نمىدانيم (3) ; به عبارت ديگر معلوم نيست كه مردم روزگاران باستان، به چه منظورى اين شكل را در بناهاى خود به كار مىبردند.
بايد توجه داشت كه زندگى انسان همواره با نماد و نمادگرى همراه بوده است تا جايى كه برخى انسان را حيوان استفاده كننده از نماد تعريف كردهاند. (4) سرشت انسان ذاتا به نمادپردازى تمايل دارد و همواره بطور ناخودآگاه در پى ساختن نمادها گام برمىدارد. انسانهاى نخستين كه از شناخت درست هستى و طبيعت عاجز بودند و نمىتوانستند ما فى الضمير خود را براحتى و روشنى در قالب كلام ابراز كنند از ابزارهاى غيركلامى استفاده مىكردند تا هم عقايد خود را در كيهانشناسى ابراز كرده باشند و هم با جهانى كه شناختهاند، ارتباط برقرار سازند; مثلا هنگامى كه مىخواستند به شكار روند، قبل از خروج از غار، در گوشه تاريكى جمع مىشدند و رهبر ايشان با تشريفات خاصى،شكل ابزار و آلات شكار را روى بدن حيوانى كه بر ديوار نقاشى شده بود مىكشيد. پس از آن از غار بيرون مىرفتند و عقيده داشتند كه آنچه پنداشته و تصوير كردهاند بزودى وقوع خواهد يافت و آنها موفق به شكار خواهند شد. (5) يا براى درخواستباران با مراسم خاصى آب روى زمين مىپاشيدند و گمان مىكردند ارتباط واقعى ميان اين عمل آيينى و بارش باران وجود دارد. (6)
اين تفال نيك و درخواست نمادين، نمونههاى ديگر هم دارد ; در تورات مىخوانيم كه چون يعقوب به ديدار لابان، دايى خود رفت و با دختر او ازدواج كرد، چهارده سال در خدمت او به شبانى پرداخت ; سودلابان فزونى گرفت و يعقوب با راهنمايى فرشتهاى كه به خوابش آمده بود اجرتى براى خويشتن خواست و توافق كردند كه ميشها و بزهاى پيسه و ابلق در رمه از آن يعقوب باشد. يعقوب تركههاى درخت را برگرفت و خطهاى سفيد در آنها كشيد و سفيدى زير پوست تركهها را ظاهر ساخت; وقتى كه رمه براى خوردن آب مىآمد، يعقوب اين چوبهاى مخطط را در حوضها و آبخورها مقابل دامهاى فربه مىنهاد و آنها پيش چوبها بارور مىشدند و برههاى پيسه و ابلق مىزادند. (7)
نمونه ديگر در ميان برخى قبايل ابتدايى افريقا وجود دارد. نزد بيگمهها، برگزارى جشن خورشيد مخصوص مردان و جشن ماه نو يا هلال مخصوص زنان است. ماه نماد مادينگى جهان به شمار مىرود. زنان در روز جشن، به پيكر و سيماى خود، گل و شيره نباتى مىمالند و بدينگونه سپيد چون نور ماه پريده رنگ، از ماه مىخواهند كه آنها را بارور كند. (8)
ملاحظه مىشود كه اين نمادگرايىها ساختار مشابهى دارند; با عملى محسوس و بصرى، عنايت نيروهاى ماورايى جلب مىشود; در حاليكه ميان آن عمل و خواسته و مرجع خواسته، رابطهاى اسرارانگيز مبتنى بر نوعى هماهنگى، مشابهت و سنخيتبه تصوير كشيده مىشود. علاوه بر اين، احساسات مشترك در زمانهاى مختلف و مكانهاى متفاوت، موجب نمادپردازىهاى مشابهى شده كه هميشه با هالهاى از قداست همراه بوده است. اين قداست، حتى اگر مبناى الهى نداشته باشد، ياس و دلمردگى را تا حدود زيادى از انسان دور مىسازد و مانع از آن مىشود كه وى خود را موجودى آويخته، سرگردان و بىارتباط با هستى بداند; داستان موسى و شبان را در مثنوى مولوى به خاطر مىآورد كه به هر حال نوعى رابطه با غيب و ابراز نياز به درگاه غيب دان بى نياز است ولو آنكه با معايب و كاستىهاى فراوان همراه باشد.
"قداست" بحدى در ساختار نمادها اهميت پيدا مىكند كه مىتوان آن را از ويژگيهاى نماد برشمرد و بخصوص وجه مميز نماد و نشانه قرار داد; مثلا رنگ قرمز در چراغ راهنمايى، نشانه توقف است و X در رياضى نشانه عدد مجهول ; اما هيچ يك از اينها قداست ندارند بلكه قراردادى هستند و تنها براى سهولت در روابط اجتماعى و معادلات علمى منظور شدهاند. حال اگر اين نشانهها را مقايسه كنيم با پرچم و توتم كه در عين قراردادى بودن، دلالتبر هويت ملى و قومى جوامع مختلف دارند و در جامعهاى كه بدان متعلق اند، مقدس و محترم شمرده مىشوند، تفاوت نشانه و نماد روشنتر مىشود و خطاى آنان كه نماد را نشانه دانستهاند، آشكار مىگردد.
ملاحظه مىشود كه در نگرش نمادين به پديدهها، عاطفه انسانى هم محل ظهور مىيابد. عاطفه و تخيل چه در ساختن نماد و چه در ادراك آن نقش اساسى دارد; به عبارت ديگر سازنده نماد، با نماد ارتباط عاطفى دارد و با آن زندگى مىكند و در پى آن نيست كه براى اين ارتباط، دليل عقلى و منطقى بياورد. جستجوگر نماد نيز براى دريافت درست نماد بايد چنين روشى را در پيش گيرد. به همين جهت در توضيح نماد گفتهاند: رابطه اساسى و اسرارآميز ميان ظاهر و حقيقتباطن است كه بيشتر با كشف و شهود و بصيرت حساس درك مىشود تا با دليل منطقى. رابطه مزبور به بهترين شكل شاعرانه با اشارات و كنايات و تلقين بيان مىشود و از همين رو كيفيتى عارفانه و غالبا اسرارآميز دارد كه همفكرى و همكارى مخاطب را در گشودن راز نمادها مىطلبد. (9)
منشا قداست نمادها و رابطه عاطفى انسان با آنها بصورت تئوريك در قرن هفدهم تبيين شد. امانوئل سودنبرگ، رهبر مذهبى سوئد و نظريهپرداز فلسفه تطابقات (10) معتقد بود كه واقعيتهاى قابل رؤيت در دنيا، نمادهايى براى جهان معنوى غير قابل رؤيت هستند. چنانكه مىدانيم پيشينه اين تفكر به نظريه مثل افلاطون مىرسيد اما در اروپاى قرن هجدهم و دوره رنسانس، ديدگاه مخالف حاكم بود و موفقيتهاى علمى، صنعتى سبب شده بود كه روش حسى، تجربى و اصالت علم جايگاه ويژهاى پيدا كند. نحلههاى فلسفى چون فلسفه تحققى يا ثبوتى (11) اگوست كنت و به تبع آن مكاتب ادبى چون رئاليسيم، ناتوراليسم و پارناسيسم بر چنين مبنايى پا گرفته بود كه با اعتقاد به آنها جايى براى پذيرش واقعيتهاى غير مادى و مقدس باقى نمىماند. مكتب سمبوليسم به رهبرى استفان مالارمه در برابر حركتهاى مزبور و برپايه فلسفه سودنبرگ بهوجود آمد و تا چندين دهه بسيارى از شاعران اروپايى را مجذوب خود كرد.
شاعران سمبوليست همزمان با ضعف ايمان مسيحى، در جستجوى راه گريزى از سختيها و نابسامانيهاى روحى و اجتماعى بودند. تصور وجود جهانى آرمانى در فراسوى طبيعت، پاسخى به نيازهاى روحى اين عده بود; لكن پايههاى باور مذهبى متزلزلتر از آن شده بود كه بتواند تكيه گاه اينان باشد. لذا در پى آن برآمدند كه از طريق ديگر، احساساتى را در خود ايجاد كنند كه مردم گذشته از باورهاى دينى - عرفانى و اعتقادى حاصل مىكردند. اين مهم از راه شعر ميسر شد. (12)
بودلر شاعر سمبوليست فرانسه مىنويسد: از طريق شعر و به واسطه آن است كه چشم جان، شكوه و زيبايى آن سوى گور را مىبيند. وقتى كه شعر نابى اشك به چشم مىآورد، خود مؤيد اين واقعيت است كه خواننده خويشتن را در جهانى بىسامان، تبعيدى حس مىكند و مشتاق آن است كه در همين جهان، بيدرنگ به بهشتى كه بر او فاش شده دستيابد. سمبوليستها معتقد بودند كه شاعر توانايى دارد در فراسوى پديدههاى جهان واقعى، جوهره پنهان در جهان آرمانى را ببيند; از همين رو مالارمه مىگفت در شعرهايش نه هيچ گل واقعى، بلكه «غايب و غيب هر دسته گلى» را خلق مىكند، يعنى ذات گلى كه ميان هيچ كدام از گلهاى جهان خاكى يافت نمىشود. (13)
اين نگرش با ديدگاه علمى و فلسفه اثباتى، قابل تاييد و انطباق نبود. نمادگرايان هم در آثار خود به تحليل و اثبات چيزى نمىانديشيدند، بلكه القاء و احساس عاطفى مد نظر آنها بود و نهايتا مىخواستند خود و مخاطبانشان را تحت تاثير عواطف و احساسات معنوى قرار دهند. براى رسيدن به چنين هدفى، به جاى حواس ظاهرى و عقل، از قوه تخيل استفاده مىكردند. استفاده از تخيل، موجب نوعىآزادى مىشدومحدوديتهاى زمان و مكان را از پيش پاى هنرمند برمىداشت. او مىتوانستبا نيروى خيال در مراتب هستى نفوذ و سير كند و در نتيجه، ديوارهاى عظيمى را كه پس از دوره رنسانس، ميان او و عالم هستى كشيده شده بود از ميان بردارد. نمادهايى كه در اين سير و سياحتبه دست مىآمد دستمايههاى اوليه براى شاعر نمادگرا واقع مىشد تا اولا خود، معانى پنهان در آنها را كشف و بازخوانى كند و ثانيا در تجسمى هنرى، پلى ميان آن معانى و واقعيتهاى زندگى امروز ايجاد كند; آنگاه انسان سرگشته اين روزگار را با عبور دادن از پل مزبور به آرامشگاهى برساند كه نياكان وى در آن زيسته بودند. در اين آرامشگاه مىشد دمى فارغ از هياهوى گيج كننده عصر ماشين و جنگ آسود و به هويتحقيقى انسان انديشيد.
تخيل نمادين در ايجاد تعادل ميان تمدن فنى و ماشينى از يك سو و معنويات و عواطف انسانى از سوى ديگر، نقش بسزايى داشت. برخى از متفكران، همچون نور تروپ، آشنايى مغرب زمين را با هنر و فرهنگ شرقى و بطور كلى غير غربى كه آكنده از تجليات عاطفى حيات است، تنها راه متعادل ساختن تمدن ماشينى غرب و انسانى كردن آن دانستهاند. به عقيده نور تروپ گردآورى همه مظاهر فرهنگى جهان در موزهاى خيالى، بهترين وسيله بازسازى تعادل روانى بشر است. اين موزه بايد خزانه مجسمهها، تمثالها و مضامين شاعرانه، بلكه نمايشگاه اميدها و آرزوهاى نوع بشر باشد تا هر كس بتواند تصوير مطلوب خود را در آن بيابد. (14)
در جهانى كه نمادهاى فرهنگ بشرى چنين اهميتى پيدا كرده است، شايسته است كه اين مقوله در تحقيقات و مطالعات اسلامى نيز محل توجه قرار گيرد و محققان و انديشمندان، نمادهاى اسلامى را كه با فطرت انسان همخوان هستند، به جامعه جهانى عرضه و معرفى كنند. ارزش اين تحقيقات زمانى آشكارتر مىشود كه توجه داشته باشيم نمادهاى روزگاران كهن و دوران طفوليتبشر سادهتر بودند و هر چه بر هوش و ذكاوت انسان افزوده شده نمادهاى او هم پيچيده تر گشته است. در بررسى نمادها، نمادگرى رنگ يكى از جنبههاى با ارزش و زيباست كه اگر بدقت پيگيرى شود، به منزله كليدى در شناختخاستگاه نماد، و دين و مليتى كه نماد متعلق به آن است، مىتواند عمل كند. مثلا در اسلام رنگ سبز هويت نمادين دارد و در زرتشتى رنگ سفيد; زرد از نمادهاى چينى و بودايى است، و لاجوردى از نمادهاى يهودى.
بررسى نمادهاى اسلامى نشان مىدهد كه رنگ كبود و به اصطلاح امروز آبى، به هيچ وجه از زمينههاى مثبت نمادين برخوردار نيست. اما در دين يهود، از جمله رنگهايى است كه به دستور خداوند، در ساختن عبادتگاههاى بنىاسرائيل و جامههاى مقدس و دينى در تورات، فراوان به آن سفارش شده است.
اين رنگ اگر در ميان يهود، نماد معنويت و عرفان تلقى شود دور از انتظار نيست; ولى كوشش در جهت جهانى جلوه دادن اين نماد - چنانكه در بعضى ترجمهها، اشعار و حتى تلقى عموم ديده مىشود - مىتواند نتيجه سياستها و تهاجم فرهنگى صهيونيسم باشد.
در اسلام و به تبع آن در عرفان اسلامى و ادبيات فارسى، رنگ سبز از معانى نمادين گستردهاى برخوردار است. پيامبر اين رنگ را ستوده و جامه سبز پوشيده است. جامه اهل بهشت و بال فرشتگان نيز سبز است; نام خضر پيامبر و اسطوره زيبايش كه بر هر كجا مىگذشتسبزه مىروييد، با اين رنگ پيوند خورده است. طبق حديث نبوى، ارواح شهيدان در چينهدان مرغانى سبز بر گرداگرد عرش در پروازند و هر كه لاالهالاالله بگويد، خداوند از گفتار او مرغى سبز بال بيافريند چنانكه تا ساق عرش پرواز كند و آرام نگيرد تا خداوند گوينده او را بيامرزد. رنگ سبز در كرامات اوليا بسيار حضور مىيابد، امدادهاى غيبى با اين رنگ مىآميزد و رنگ سادات و علويان شمرده مىشود. اينهمه سبب مىگردد كه رنگ سبز با تقدس و الوهيت پيوند خورد و بنحو گستردهاى در عرفان اسلامى و ادبيات فارسى منعكس شود. زمينههاى نمادين رنگ سبز را براى نمونه در چند بيت ناصر خسرو (394-481 ه.) كه از بزرگترين شاعران ادبيات فارسى است، بررسى مىكنيم.
او در بيتى اشارهمىكند كه علم دين قانونى دارد كه با خط سبز نوشته شده است:
علم دينرا قانون اينست كه مىبينى
به خط سبز بر اين تخته قانونى (15)
و در جاى ديگر مىگويد اگر انسان مىخواهد بهشتى شود و لباس سبز بهشتيان را بپوشد، بايد عدل پيشه كند:
عدلكن با خويشتن تا سبزپوشى در بهشت
عدل (16) از ايرا خاكرا مى سبز چون ميناكند (17)
رنگ سبز نماد رويش و حيات و زندگى است. در قرآن مجيد - كه ناصر خسرو بطور خود آگاه و ناخودآگاه متاثر از آيات نورانىآن استبكرات از زنده شدن زمين به واسطه بارانى كه خداوند نازل مىكند سخن رفته است: «والله انزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها» (18)
قرآن زنده گردانيدن زمين را پس از مرگ آن، كنايه از رويانيدن گياه و سرسبز كردن آن پس از خشكى و فسردگى آورده است. پس به لحاظ ملازمتبسيار نزديك سرسبزى با رويش و حيات، مىتوان رنگ سبز را نشانه حيات نباتى دانست; تجارب طبيعى بشرهم اين رابطه را تاييد مىكند. اما در قرآن، از موت و حيات ديگرى هم سخن رفته است كه ژرفتر از اين بايدش ديد; سخن از مردگانى است كه عزرائيل روحشان را قبض نكرده است و سخن از زنده كردن كسانى است كه خود زندهاند. مىفرمايد:«يا ايها الذين آمنوااستجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (19) »; اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا و پيامبر را اجابت كنيد آنگاه كه شما را فرا مىخواند به آنچه زندهتان سازد.
در تفسير «مايحييكم» گفتهاند كه آن ايمان و قرآن است كه موجب حيات قلب مىشود; همچنانكه كفر دلمردگى مىآورد; در جاى ديگر نيز فرمود:
«او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا...» (20)
منظور از «مردهاى كه زندهاش گردانيديم» كافرى است كه به نور ايمان زنده شده باشد. برخى ديگر از مفسران، «مايحييكم» را «علم» دانستهاند كه موجب حيات طيبه مىشود به استناد
«فلنحيينه حيوة طيبة» (21)
همچنانكه جهل نيز به منزله مرگ است. (22)
اين حيات ثانوى و تولد ديگر، مهمتر از حيات مادى است كه همه موجودات زنده از آن برخوردارند; از اين رو سزاوارتر استبدان كه رنگ سبز را نماد خويشتن سازد; بخصوص كه كشف رابطه نمادين آن تا حدودى مستلزم تلاش ذهنىاستو موجب التذاذ هنرى مىشود.
با توجه به آنچه گفته شد آشكار مىگردد كه چرا ناصر خسرو مىگويد علم دين با خط سبز نوشته شده است; زيرا دين و علم دين موجب حيات انسان مىشود و سبز هم نماد حيات است. حال مىتوان جامه سبز بهشتيان را نيز تاويل نمادين كرد
«و يلبسون ثيابا خضرا من سندس و استبرق»
جامههاى سبزى از سندس و استبرق پوشند. (23) اهل بهشت مؤمنانى هستند كه در زندگى دنيوى به واسطه علم و ايمان، حيات معنوى يافتهاند و به پاداش آن از حيات جاودانه بهشتىبرخوردار شدهاند; پس به دو اعتبار بر ايشان برازنده است كه سبز پوشند.
ناصرخسرو در بيت ديگرى خود را درختسبزى مىداند كه پيش پاى عاقل مىرويد و مىافروزد تا راه او را روشن سازد:
درختسبز كه در پاى عاقل افروزد
منم و ليك مبر ظن كه سبز سرونبم (24)
يكى از نمادهاى علم ، درخت است; مولانا جلال الدين محمد بلخى در مثنوى مىگويد:
گفت دانايى براى داستان
كه درختى هست در هندوستان
هر كسى كز ميوه او خورد و برد
نه شود او پير، نه هرگز بمرد... (25)
پادشاهى در پى بدست آوردن ميوه آن درختبر مىآيد و كسى را مامور جستجوى آن مىكند. مامور شاه پس از سالها جستجو چون در مىماند به نزد شيخ عالمى مىرود و ماجرا مىگويد:
شيخ خنديد و بگفتش اى سليم
اين درخت علم باشد در عليم
بس بلند و بس شگرف و بس بسيط
آب حيوانى ز درياى محيط
اين حكايت، داستانى را به خاطر مىآورد كه نصرالله منشى در ديباچه كليله و دمنه از آن ياد كرده است; آنجا نيز سخن از كوههايى در هندوستان است كه گياهان دارويى آن، مرده را زنده مىكند و برهمن مىگويد: «اين سخن از اشارات و رمز متقدمان است و از كوهها علما را خواستهاند و از داروها سخن ايشان را و از مردگان جاهلان را كه به سماع آن زنده گردند و به سمت علم، حيات ابد يابند.» (26)
مهمترين منبعى كه بتوان رابطه علم و درخت را در آن نشان داد قرآن مجيد و و «سدرة المنتهى» (28) دو نام براى يك رختشگرف بهشتى است كه پيامبرصلى الله عليه وآله در شب معراج، آن را ديد و از آن گذشت. در تفاسير گفتهاند كه «سدرةالمنتهى» نهايت علم مخلوقات و مقامات انبياست و كسى جز پيامبر اسلامصلى الله عليه وآله از آن نگذشته است; چنانكه جبريل هم كه در شب معراج با پيامبرصلى الله عليه وآله بود به سدرةالمنتهى كه رسيد باز ايستاد. (29)
نكته ديگرى كه بطور غير مستقيم، سدرة المنتهى را به علم پيوند مىدهد، فرموده پيامبرصلى الله عليه وآله است كه : «اصل و ريشه آن درخت در خانه من است و شاخههاى آن در خانههاى مؤمنان.» بار ديگر كه از پيامبرصلى الله عليه وآله درباره اين درختسؤال كردند فرمود: «اصل آن درخت در خانه على است.» و چون از علت اختلاف اين دو قول پرسيدند، فرمود: «خانه من و على يكى است.» (30)
طبق عقيده اسلامى، پيامبرصلى الله عليه وآله بهواسطه وحى الهى داراى علم حقيقى است و اين علم از ايشان به اميرالمؤمنين علىعليه السلام ارث رسيده است; حديث معروف
«انا مدينة العلم و على بابها»
هم راه بهرهمند شدن مسلمانان را از آن علم الهى نشان مىدهد. وقتى سدرة المنتهى نهايت علم باشد، قرار گرفتن ريشه آن در خانه پيامبرصلى الله عليه وآله و علىعليه السلام معنادارتر مىنمايد و در كنار حديث انا مدينه العلم زمينه مناسبى را براى تاويل نمادين فراهم مىآورد; بخصوص كه سدرة المنتهى مطابق تفسير قرآن، اصل همه درختان عالم است (31) و شاخههاى آن به خانههاى مؤمنان مىرسد; همچنانكه علم پيامبر و علىعليه السلام هم اصل همه علوم الهى است و علماى امت و مؤمنان ، علوم خود را از ايشان مىگيرند. ناصر خسرو كه ديوان شعرش آكنده از خردورزى و دعوت به علم و حكمت و تدبر است، خود به اين نكته واقف است و مىگويد:
تا نبودم من به حيدر متصل
علم حق با من نمىكرد اتصال
چون به من برتافت نور علم او
روى دين را خالم اكنون، خوب خال
شعر من بر علم من برهان بساست
جانفزاى و پاك چون آب زلال (32)
او در سراسر ديوانش به خود مىبالد از اينكه حامل و مبلغ اين علم شريف است و از اين رو دور نيست كه خود را شاخهاى از آن درخت مادر بداند و بگويد
«درختسبز كه در پاى عاقل افروزد
منم . . . .»
افروختن اين درخت هم مىتواند برگرفته از افروختن همان درخت مادر باشد كه بنابه تفسير، پروانههاى زرين زنده، آن را پوشانده بودند; و نيز گفتهاند كه نور خدا آن را پوشانده بود; و هم گفتهاند كه اگر برگى از آن درختبر روى زمين افتد، همه جا را نور فرو پوشد. (33) پس ملاحظه مىشود كه اين درخت، پرفروغ و تابناك هم هست; و اصولا" علماز جنس نور است كه ره مىنمايد و به نور حقيقى هدايت مىكند و ناصرخسرو در ابيات مورد بحثبه اين ويژگى علم توجه داشته است.
گذشته از ارتباط درخت و علم، زمينههاى ديگرى هم سبب شده كه ناصر خسرو خود را درختسبز تلقى كند. در ماثورات دينى، موارد متعددى از تمثيل درختبراى «ذاكر حق» وجود دارد. در حديثى از پيامبر آمده است كه
«ذاكر الله فى الغافلين كالشجرة الخضراء فى وسط الهشيم و كالمقاتل بين الفارين»
ذاكر حقتعالى در ميان غافلان، چون درختسبز است ميان گياه خشك ريزيده، و چون غازىاى است كه در ميان گريختگان، به جنگ كافران بايستد. (34)
اين حديثبه صورتهاى ديگر هم نقل شده است كه مثلا" مؤمن را در خير رسانى به مردم، به درخت هميشه سبز تشبيه مىكند (35) . امام جعفر صادقعليه السلام نيز فاجران را به درختى تشبيه كرده است كه هرگز برگ سبز نمىدهد. (36) اين تمثيلها زمينه رابراى سرودن بيت مورد بحث ناصر خسرو مساعدتر مىكرده است.
آنچه گفته آمد، چند نمونه بسيار محدود از نمادگرىهاى بيكران در وادى اسلام و ادبيات فارسى بود. نمونههاى بيشتر مجال وسيعترى را مىطلبد. در اين مقال، تنها مىتوان گفت كه زيباترين و پرمعناترين نمادها در حوزه اسلام و ادبيات فارسى وجود دارد كه بررسى آنها تا حدود زيادى عطش روحى نسل سرگشته امروز را مىتواند فرو نشاند.
پىنوشتها:
1) انسان و سمبولهايش، كارل گوستاو يونگ و ديگران، ص 26
2) براى اطلاع از دشوارى تعريف و ابهامات آن بنگريد به: Encyclopedia of phylosophyV., 7&8. title sign and symbol
3) انسان و سمبولهايش، ص 23 -24
4) The Encyclopedia Americana V.26,p.166
5) تاريخ جامع اديان، جان ناس، ص 9
6) Encyclopedia of Religion and Ethics V.XII,P.142.
7) كتاب مقدس، سفر پيدايش، ص 45-46
8) رمزهاى زنده جان، مونيك دوبوكور ، ص 55
9) Chambers|s Encyclopedia,V.13,p.389
10) Correspondances
11) (Positivism)
12) سمبوليسم، چارلز چدويك ، ص11
13) همان منبع، ص 12
14) زبان رمزى افسانهها، لوفلر.م. دلاشو ، ص36
15) ديوان اشعار، ناصرخسرو، ص 368
16) منظور اعتدال هوا و تساوى طول شب و روز در آغاز بهار است.
17) ديوان اشعار، ناصر خسرو، ص 388
18) آيه 65 سوره نحل; نيز بنگريد به: آيات 164 سوره بقره، 5 جاثيه، 9 فاطر، 19 و 50 روم، 17 حديد و ...
19) انفال، 24
20) انعام، 122
21) نحل، 97
22) بنگريد به: كشف الاسرار، ميبدى، ج 4، ص28; مجمع البيان ، الطبرسى، ج4، ص820
23) كهف، 31; نيز بنگريد به: آيه 21 سوره انسان
24) ديوان اشعار، ناصرخسرو، ص 545
25) مثنوى معنوى، مولوى، دفتر دوم، بيت 2641 به بعد
26) كليله و دمنه، انشاى نصرالله منشى، ص18-19
27) رعد، 29
28) نجم، 14 و 16
29) كشف الاسرار، ج 9 ، ص 360-361
30) همان منبع ، ج 5 ، ص 198
31) همان منبع ، ج 5 ، ص 199
32) ديوان اشعار، ص 74
33) كشف الاسرار، ج 9 ، ص 361
34) احياء علوم الدين، غزالى، ج1، ص 644
35) حلية الاولياء : حافظ ابو نعيم اصفهانى، ج 2، ص 252، ج 4، ص 62-63
36) همان منبع ، ج 3، ص 196; يونگ معتقد است كه تولد مسيح در عيد ميلاد مسيحيان، با رازى از يك درخت هميشه سبز كه نور نوزاد را برخود دارد، آميخته است و شواهد تاريخى فراوان براى ارتباط سمبوليك ميان مسيح و درخت وجود دارد (انسان و سمبولهايش، ص 120).
منابع :
- قرآن مجيد: ترجمه عبدالمحمد آيتى، تهران، انتشارات سروش، 1367، چاپ اول
- احياء علوم الدين: ابو حامد محمد غزالى، ترجمه مؤيد الدين محمد خوارزمى، به كوشش حسين خديوجم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1368، چاپ اول
- انسان و سمبولهايش: كارل گوستاو يونگ و ديگران، ترجمه ابوطالب صارمى، تهران، اميركبير، 1352، چاپ اول
- تاريخ جامع اديان: جان ناس، ترجمه على اصغر حكمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1372
- حلية الاولياء و طبقات الاصفياء: حافظ ابو نعيم اصفهانى، بيروت، دارالفكر
- ديوان اشعار: حيكم ناصر خسرو قباديانى، به اهتمام مجتبى مينوى و مهدى محقق، مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه مك گيل كانادا، شعبه تهران، 1357
- رمزهاى زنده جان: مونيك دوبوكور، ترجمه جلال ستارى، تهران، نشر مركز، 1373، چاپ اول
- زيان رمزى افسانهها: لوفلر.م. دلاشو، ترجمه جلال ستارى، تهران، انتشارات توس، 1364، چاپ اول
- سمبوليسم: چارلز چدويك، ترجمه مهدى سحابى، تهران، نشر مركز، 1375، چاپ اول
- كتاب مقدس: ترجمه انجمن كتاب مقدس ايران، 1987 م، چاپ دوم در ايران
- كشف الاسرار و عدة الابرار: ابوالفضل رشيدالدين ميبدى، به اهتمام على اصغر حكمت، تهران، مؤسسه انتشارات امير كبير، 1361، چاپسوم
- كليله و دمنه: انشاى نصرالله منشى، تصحيح مجتبى مينوى، انتشارات دانشگاه تهران، 1361، چاپ ششم
- مثنوى معنوى: جلال الدين محمد مولوى، تصحيح رينولد الين نيكلسون، تهران، انتشارات مولى، 1361
- مجمع البيان فى تفسير القرآن: الشيخ ابو على الطبرسى، تصحيح السيد هاشم الرسولى المحلاتى و السيد فضل الله اليزدى الطباطبايى، بيروت، دارالمعرفة، 1406ه.، الطبعة الاولى
- Chambers^s Encyclopedia, copyright 1967
- The Encyclopedia Americana, copyright 1973
- - Encyclopedia of phylosophy, copyright U.S.A,1967
- Encyclopedia of Religion and Ethics, Edited by James
Hastings, New York