آنگاه دخترکي خرد سال و هيجان زده در حال اجراي نمايش بر روي صحنه جشنهاي مختلف کودکستان اختر.
آنوقت دختري دبيرستاني که روپوش پوشيده و قواعد و احکام محدود صاحب منصبان مدرسه را تاب مي آورد و دست آخر نوجواني که محض کلاسهاي هنر، ورزش و فعا ليتهاي فرهنگي-اجتماعي خارج از مدرسه زنده است:جايي که استعداد هايم ميتوانستند در آن بشکفندو ببالند.گويي هر سال موضوع و رنگ و بوي خاص خود را داشت.سال آخر دبيرستان سال مواجهه با دغدغه کنکور وبالاخره سالهاي دل کندن از خانه و تکميل دانشکده؛ تهران رمق کش! بن بست بحرانهاي شخصي. نهايت ساليان تنهايي اشکهاي درون ريز وانتظار و جهاني که هيچ با چشمان من سازگار نبود.سلامتم که به طور غم انگيزي در پي هر آنچه بي قراري مورد تهديد بود. در نهايتِ اين احساس ضعف و ضربه پذ يري بود که براي نخستين بار به طور ملموسي از حضور کودک درونم آگاه شدم:از کودکي آسيب پذير و بااحساس و خود انگيخته و خويشتني خلاق که گريه کنان مي خواست صداي خود را به گوشم برساند.کودکي که زير نقاب "بالغي" که بر چهره نهاده بودم پنهان و محبوس شده بود و مي خواست نمايان و آزاد شود.و تنها راهي که براي جلب توجهم مي شناخت درد طاقت فرسايي بود تا به درون بروم و به نياز هايش گوش فرا دهم. پس با نوشتن خاطرات روزانه و گوش دادن به نوارهاي قصه دوران کودکي و نقاشي با هر دو دست با اين کودک واقعي که در درونم –در جسم و احساسها و شهودم –زندگي مي کند و حياتي تازه را برايم به ارمغان آورده است آشنا شدم .
زندگي سريع و شتابناک فرصتي برايم باقي نگذاشته بود تا به کودک آسيب پذير درون و به قلبم گوش بسپرم.زندگي پر از خالي مرا به بيرون کشانده بود.براي کودک درون – آن بخش عاطفي وجودمان که نياز به حمايت و مراقبت دارد- و آرزو مند بازي و اکتشاف و استراحت است و "بودن محض "رابه توفيق ترجيح مي دهد زندگي عمومي بسيار دشوار است.
اکنون جان اين کودک در سراسر اين خطوط با شما سخن مي گويد.و همين جان از شما مي خواهد که خود راستين خويش را بيابيد و حرمتش نهيد. خودتان پدر و مادر مهر آميز خويشتن باشيد و همه جنبه هاي زندگيتان را شفا بخشيد. زيرا کليد تندرستي و شادابي و شورو نشاط و خلاقيت در کار جملگي در دست کودک درون است.داشتن يک کودک درون فعال و سالم بهترين نوع پيشگيري از فرسايش و بيماري است.زيرا او منشاء شوخي وبازي و شعف و جواني است. وقتي به کودک درون اجازه داده شود که خودش باشد ميتواند شما را به سوي سرچشمه آرامش و شادماني نا محدود هدايت کند.
----------------------------------------------------------------------
زندگي بدون حضور کودک درون احساس تهي بودن را بر جا مينهد:اين احساس را که زندگيمان فاقد چيزي است.آنگاه مي کوشيم اين احساس خلاء را با ساير انسانهاو اشيا و مکانها و فعاليتها و تجربه هايي بيرون از خويشتن پر کنيم.شايد به درازا بکشد تا به بي تاثير بودن اين راه حل پي ببريم.موثر واقع نميشود زيرا غياب آن چيز هاي بيروني علت احساس خلاء نبود.کودک درونمان مخفي شده بود. با اتصال به کودک درونمان کار به آخر ميرسد يعني شفا مي يابيم و ديگر بار اتصال خود را با خودمان ديگران و خدا به دست مي آوريم.
"کشف کودک درون"

کودک درون حضوري قدرتمند دارد و در کانون هستي ما به سر مي برد.کودک نوپا يي سالم و شاد را مجسم کنيد . سر زندگي او را احساس کنيد با شور و شوقي مدام محيطش را کشف مي کند از احساسهايش با خبر است و آشکارا آنها را نشان ميدهد.وقتي آزار مي بيند گريه ميکند وقتي خشمگين است فرياد مي زند .وقتي خوشحال است لبخند مي زند يا از ته دل مي خندد.اين کودک بسيار حساس و غريزي نيز هست.مي داند به چه کس اعتماد کند و به چه کس اعتماد نکند.دوست دارد بازي و کشف کند .هر لحظه اش تازه وسرشار از شگفتي است.وجودش از اين بازي گوشي شادمانه مي جوشد.
به مرور زمان اين کودک به سوي توقعات و جهان افراد بالغ کشيده مي شود.صداي بزرگتر ها –با نيازهاوخواسته هايشان –به تدريج نداي دروني احساسها و غرايز را خاموش مي کند.والدين و آموزگاران –در واقع- ميگويند" به خودت اعتماد نکن.احساسهايت را احساس نکن.اين را نگو .آن را بيان نکن.همان را بگو که ما ميگوييم.ما بهتر ميدانيم."
به مرور زمان ويژگيهاي اين کودک به ناچار پنهان مي شوند .افراد بالغ در فرايند آموزش و پرورش و ايجاد انضباط کودک را به بالغي قابل پيش بيني تبديل مي کنند.کودک احساس برهنگي و سرما مي کند. جهان افراد بالغ براي کودکان جاي امني نيست.طفل در حال رشد –به منظور بقا- روح شاد و کودکانه اش را مخفي و محبوس ميکند.اما کودک درون هرگز بزرگ نمي شود و از بين نمي رود.مدفون اما زنده و منتظر مي ماند .تا روزي آزاد شود.همواره مي کوشد توجه ما را به خود جلب کند .اما ما فراموش کرده ايم چگونه گوش بسپاريم.وقتي گواهي دلمان را ناديده مي گيريم کودک درون را ناديده مي انگاريم.وقتي به خود مي گوييم نبايد نياز هاي بچه گانه داشته باشيم زيرا معقول و عملي نيستند کودک درون را طرد ميکنيم. مثلا شايد اين تمايل را احساس کنيم که فقط محض تفريح از راه پارک عبور کنيم يا به علت از دست دادن دوستي زار زار گريه سر دهيم.اين کودک درون است که مي خواهد نمايان شود.اما وقتي بالغ جدي درونمان ميگويد :"گريه نکن!پسرهاي بزرگ گريه نميکنند .آدم بايد بر خودش مسلط باشد"کودک درون در گنجه محبوس مي شود.و شوروشوق زندگي را از دست مي دهد.به مرور زمان اين امر به کمبود انرژي و بيماري مزمن يا درمان ناپذير مي انجامد.وقتي کودک درون ما پنهان مي شود خود را از ديگران نيز جدا مي کنيم .آنها هرگز نمي توانند احساسها وآرزوهاي راستين ما را در يابند.يا بدانند که به راستي کيستيم.يعني تجربه صميميت راستين با ديگران غير ممکن ميشود.واين دعوت از فاجعه و مصيبت است.براي اينکه کاملا انسان باشيم کودک درون بايد پذيرفته و نمايان شود.
"درون هر فرد بالغ کودکي فرياد ميزند:"بگذار نمايان شوم"
اين کودک که درون انسان زندگي مي کند کيست؟چرا در درون انسان به تله افتاده و چه چيز را مي تواند پيش کش کند؟چگونه مي توان اين کودک را آزاد و رها کرد؟
به هنگام انجام تمرينهاي اين صفحه خودتان به اين سوالها پاسخ خواهيد داد.تعمداً به جاي مطالعه کلمه تمرينها رابه کار برده ام .زيرا نگرش و روش پيش رو بر اساس حرکت دستها است.از طريق تلفيق کلمات و تصاوير و فعاليتهايي هدايت خواهيد شد تا کودک درون خويش را کشف واز او مراقبت و حمايت کنيد.هدف من اين است که کودک درون خود را دوست بداريم و از او دعوت کنيم تا بخشي از زندگيمان باشد.
مفهوم کودک درون مضمون تازه اي نيست.در اساطير باستان و قصه هاي پريان ريشه دارد.همه اديان حکاياتي در باره کودکي دارند که ناجي يا رهنماي انسان شده است.اين کودک معمولا طرد شده است يا زندگي اش در معرض خطر و تهديد قرار دارد.موسي را ميان کاه گاوان يافتند.عيسي در محقر ترين صحنه به دنيا آمد.زندگي اش در معرض خطر بود زيرا هرود شاه همه نوزادان را گردن مي زد.به همين ترتيب تولد کريشنا نيز با خطري عظيم همراه بود.
در اساطير يونان زئوس خردسال در معرض اين خطر بود که پدرش کرونوس او را ببلعد و زئوس در مقام پدر ديونيسوس هنگامي که پسرش به دست تيتان ها تکه تکه شد غايب بود.افسانه هاي اروپايي نيز لبريز از کودکان قهرماني است که مورد تهديد غولان و ديوان اند.هانسل و گرتل جادوگر خود را داشتند.سيندرلا زن پدر بد جنس و خواهرخواندگان نا مطبوع خود را داشت و دختر شنل قرمزي گرگ خود را.ما مي توانيم با کودکان ناتواني که در اين قصه ها مورد سوء تفاهم و بهره برداري قرار گرفته اند احساس همدلي کنيم.آيا کسي هست که در کودکي به نوعي مورد بد رفتاري جسمي يا عاطفي قرار نگرفته باشد؟
بزرگترهاي خشن قطعا مي توانند به چشم کودک همچون غولان و جادوگران بنمايند. به همين دليل قصه هاي کلاسيک پريان ما را مسحور خود مي سازند.وقتي والت ديزني داستان سفيد برفي را براي نخستين فيلم موضوع دار نقاشي متحرک خود انتخاب کرد کاملا به اين امر واقف بود .موفقيت او به دليل اين توانايي بود که مي توانست با کودکي که درون همه ما هست سخن بگويد.و اين کلام کارل گوستاو يونگ در مقاله اش"روانشناسي کهن الگوي کودک" که:" کودک راه دگرگوني آتي شخصيت را هموار ميکند و شفا وتماميت مي آورد" ياد آور اين پيش گويي کتاب مقدس است که "و کودکي خردسال آنها را هدايت خواهد کرد."
از دهه1960کودک درون موضوع مورد علاقه روانشناسي شد.و اين ديد که کودک بخش حايز اهميتي از تحليل رفتار متقابل است، توسط اريک برن عرضه شد.او تصويري از جهاني دروني متشکل از سه بخش کودک و والد و بالغ را پيش روي ما مي نهد.والد آن بخش از وجود ماست که احکام وقواعد (امر ونهي ها)را وضع مي کند.کودک درون يکي از بخشهاي نفي شده وجودمان است که وقتي به دوران پختگي وبلوغ گام مي نهاديم آن را پشت سر گذاشتيم و رها کرديم.از اين رواکنون مسئوليم که او را باز يابيم و مورد مراقبت و حمايت قرار دهيم.در دهه 1980 کودک درون به عنوان بخشي از جنبش شفا مورد توجه قرار گرفت.
مادامي که زخمهاي کودک درون خود را شفا نبخشيم نمي توانيم مسئله سوءاستفاده از کودکان را در فرهنگ خويش ريشه کن کنيم به اين معنا که اگر از سوء استفاده از کودک عالم درون خودمان باز نايستيم هرگز نخواهيم توانست بيماري مسري سوء استفاده از کودکان عالم بيرون را علاج کنيم.اما چگونه مسئله شفاي کودک درون به کسي که در کودکي به شدت مورد سوء استفاده قرار نگرفته ارتباط مي يابد؟ معتقدم همه ما براي بقا در جهانمان تا حدودي کودک درون خود را نفي کرده ايم.واين سوء استفاده محسوب مي شود عملا غير ممکن است در روزگارما که زمان اعتياد ها و جنايات و جنگها وحتي تهديد و تخريب محيط زيست است کودک درون در اعماق وجودمان مدفون نشده باشد.جهان ما براي بخش حساس و آسيب پذير وجودمان جاي امني نيست.
کودک درون ضمير حسي واحساس کننده ماست. برايمان ذوق وشوق و انرژي به ارمغان مي آورد.حال چگونه کودک درون خود را شفا بخشيم؟نخست با يافتن و شناختن وسپس با تجربه آن.واين کاريست که در بخشهاي آينده به آن خواهيم پرداخت.وقتي با کودک درون خويش روبرو مي شويم اغلب اوقات در مي يابيم که نياز هايش –نياز به محبت وامنيت واحترام واعتمادوهدايت-برآورده نشده اند.غياب اين اوضاع و شرايط اساسي در کودک درون ما حالت مزمن اضطراب وترس وشرم وخشم ونوميدي ايجاد مي کند.بازگشت مکرر مشکلات عاطفي و جسمي در فرد بالغ نشانه آن است که کودک درون مي خواهد سخن بگويد.وقتي نيازهاي انسان برآورده نشوند فرد در معرض اين خطر قرار مي گيرد که نسبت به خودش يا ديگران رفتاري آکنده از سوء استفاده در پيش گيرد.واقعيت شناخته شده ديگر اين است که خشونت در خانواده نيز سلسله اي از واکنش هارا به وجود مي آورد زيرا کودکاني که در چنين خانواده هايي زندگي مي کنند معمولا وقتي بزرگ مي شوند با فرزندان خود به همين شيوه خشونت آميز رفتار مي کنند آنگاه اين تسلسل به همين ترتيب ادامه پيدا مي کند که اغلب اوقات فرزندان معتادان نيز معتاد مي شوند.
به عنوان افرادي بالغ چگونه مي توانيم جهان خود را برپايه واساس متزلزل کودکي وحشت زده و منزوي بنا کنيم که نياز هاي اساسي اش هيچ گاه برآورده نشده است؟اين امر ممکن نيست دير يا زود بحراني روي مي دهد-يک بيماري يا طلاق يا ازدست دادن ناگهاني کار يا مشکل مالي –وآنگاه کل ساختار از هم فرو مي پاشد. آنوقت نقابي که فرد بالغ به چهره زده ترک مي خورد ودراينجاست که بعضي از افراد به درون خويش رو مي کنند تا زندگي خود را بيازمايند و ديگر بار مورد ارزيابي قرار دهند.شايد اين افراد از درمان گران و کتابهاي خود ياري جويند.يا به گروههاي حمايتگري بپيوندند که بتوانند درآنجا تصديق يا نمايان ساختن کودک درون خود را که آسيب ديده است ايمن بيابند.اگر آنچه خوانديد داستان زندگي شما نيز هست پيشنهاد مي کنم شفاي کودک درون را بخشي از برنامه روزانه تان سازيدودر کنار مشاوري ماهر و گروهي حمايتگر به انجام تمرينهاي آن بپردازيد.در تنهايي و انزوا نمي توان به شفاي کودک درون پرداخت زيرا کودک درون به اندازه کافي تنها مانده است .لازم است که همه ما در طول اين راه همراهاني بيابيم :افرادي که متعهد شده اند از کودک درون خويش مراقبت کنند.البته به يادآوريد که فقط خودتان مي توانيد ديگر بار پدر ومادراين کودک باشيد.و هيچ کس ديگر نمي تواند مراقبت از اورا به عهده گيرد فقط خودتان مسئول تشخيص نيازهاي کودک درونتان و برآورده ساختن آنها هستيد.پس اگر در همه جايگاههاي نادرست مهرو محبت را جسته ايد –مثلا اگر خواسته ايد به جاي خودتان يک نفر ديگر از کودک درونتان مراقبت کند –اطلاعات اين صفحه مي تواند کمکتان کند ضمنا مي تواند به شما کمک کند تا از نجات دادن کودک درون وانهاده و سوء استفاده شده ديگران باز ايستيد .زيرا
هر فرد مسئول مراقبت از کودک درون خويش است.
الناز فربد
