بررسي آركي تايپي يونگ گره از آن مي گشود و دو ديگر ، بازتاب مستقيم همين بن مايه ها از يك سو و حضور و تلفيق آشكار كسان اين حكايت در بوف كور صادق هدايت از ديگر سو اما در ساختاري متفاوت بود كه به آن نيز خواهم پرداخت. * * * * * *
اين حكايت از آن جا آغاز مي شود كه تاج الملوك ، ملك زاده ي مدينة الخضراي اصفهان ، در شكارگاه به بازرگان زاده اي “ عزيز ” نام برمي خورد و از كار وي درشگفت مي شود و از او درمي خواهد كه متاع بازرگاني خويش به وي بنمايد و از علت گريستن خود شمه اي بگويد . “ جوان چون اين بشنيد آهي بركشيد و بناليده گفت : اي ملك زاده ! مرا طرفه حديثي و عجيب حكايتي با اين پارچه و خداوند اين و با اين صورت ها هست . پس پارچه باز كرد . در آن پارچه ، صورت غزالي ـ كه با زر سرخش نگاشته بودند ـ پديد شد و در برابر او غزال ديگر بود كه با نقره اش نگاشته بودند و در گردن آن غزالان ، طوقي زرين مرصّع بديدند . چون تاج الملوك آن نقش ها بديد و صنعت بديع آ ن ها را مشاهده كرد . . . [ وي را ] به شنيدن حديث آن جوان رغبت تمام افتاد . ” (1) “ عزيز ” حديث دلدادگي خود را از آن جا باز ميگويد كه قرار است در ظهر آدينه اي وي را به “ عزيزه ” نامي ـ كه دختر عموي اوست ـ كابين كنند . پدر اسباب عقد همه فراهم آورده و “ به جز نوشتن عقد نامه چيزي نمانده ” . قضا را داماد پس از بيرون رفتن از حمام به جاي آمدن به خانه به مهمي به كوچه اي مي رود كه تا آن هنگام نديده است . مي خواهد خوي از چهره بزدايد كه دستارچه اي سفيد از پنجره اي بر دامن جبه ي وي فرو مي افتد و چون سر ، بالا مي گيرد ، چشمش بر خوبرويي مي افتد كه “ آدمي به خوبي او نديده ” است . خوبرو كه خداوند همان غزال بر پارچه بوده ، اشاراتي به وي مي كند كه جوان درنمي يابد و چون شب هنگام به خانه بازمي گردد ، بساط عقد كنان را برچيده و دختر عمو را گريان و پدر را خشمگين و مغبون مييابد. عزيزه اشارات رمزآميز خوبرو را بر پسر عموي بي وفا و بي حميت فاش مــي كند و به جاي آن كه او را به خاطر قصورش بنكوهد ، مي كوشد مقدمات وصال وي را به رقيب عشقي خود فراهم آورد “ اگر من كسي بودم كه بيرون رفتن و آمدن مي توانستم ، هر آينه به اندك زمان تو را با او به يك جا جمع آوردمي و راز شما پوشيده داشتمي . . . دل خوش دار و همت بلند كن و جامه بپوش و به سوي وعده گاه برو . پس دختر عمم برخاست و جامه بر من بپوشانيد و با گلابم معطر ساخت . ” (ص413) چون پسر عموي شيفته سار به وعده گاه مي شتابد ، آن “ لعبت پريزاد ” باز به زبان رمز و اشاره پيام مي گزارد و تنها دختر عموي بافراست است كه زبان رمز آن محتاله مي فهمد . محتاله كه خيال آزمون شيداي خود دارد ، ديدار به پنج روز ديگر وعده مي دهد . دختر عمو ، همچنان تيمار پسر عموي بي غيرت خود مي دارد “ هر شب از عشاق و دلدادگان افسانه همي گفت كه من شكيبا گشته خوابم ببرد و هر وقت بيدار مي شدم ، او را مي ديدم كه از براي من بيدار است و سرشك از ديده همي ريزد . . . آن گاه دختر عم برخاسته آب گرم كرد و تن مرا بشست و جامه بر من بپوشانيد و گفت : به سوي پري پيكر روان شو كه خدا حاجتت روا كند و تو را به مقصود برساند . ” (ص415)
محتاله كه مي خواهد آتش عشق عزيز تيزتر كند ، خود از منظر نشان نمي دهد و شيداي خود را خشمگين به خانه بازمي گرداند و پسر عمو ناكام از برآوردن كام عتاب و خطاب همه با دختر عمو مي دارد “ چون سخن او بشنيدم ، پايي بر سينه ي او زدم . از ايوان بيفتاد و در كنار ايوان ميخي بود . پيشاني اش بر آن ميخ آمده بشكست و خون از پيشاني اش روان شد . . . برخاسته كهنه بسوزانيد و به زخم جبينش بگذاشت و با دستارچه اش فروبست . . . پس نزد من آمد و بر روي من تبسم كرد و نرم نرم بگفت : سر من به درد اندر بود ؛ اكنون از شكستن پيشاني ، جبينم سبك شد . پس مرا از كار خود آگاه كن كه امروز بر تو چه گذشت ؟ ” (ص416)
* * * * * *
تصور ميرود همين اندازه اشاره به رخدادهاي حكايت براي روان كاوي دختر عمو بسنده باشد. يونگ باور دارد كه ناخودآگاه دو
به پندار يونگ ناخودآگاه جمعي ، مجموعهي دانش ابتدايي انسانهاي نخستين و شناخت شهودي آنان از پديدههاي طبيعت و گذشته از اين يگانه شيوهي درمان روان پريشيهاي آنان بوده است |
آنتونيو مورنو از پيروان يونگ تأكيد مي كند كه ويژگي بنيادين اين كهن الگوها همانندي آن ها در طول اعصار است “ الگوي جمعي رفتار خاص كهن الگوها، مستلزم گونه اي همشكلي و همگني در طول اعصار است . . . به بياني ديگر ، الگوهاي دريافت و رفتار چه قديم چه جديد ، ناگزير مي بايد تشابهات و خصايص مشتركي ارائه دهند . ” (3)
يونگ در كتاب چهار صورت مثالي خود يكي از اين كهن الگوها را مادر مثالي ( Mother Archetype ) ميداند و ميگويد صفات منسوب به اين كهن الگو مي تواند مثبت يا منفي باشد. نمودها و مصداق هاي مثبت آن شوق و شفقت مادرانه ، قدرت جادويي زنانه ، فرزانگ ي و رفعت روحاني و هر آنچه مي پروراند و مراقبت مي كند و در وجه منفي خود ممكن است به هر چيز سرّي ، نهاني و تاريك اشاره كند ؛ مثلاً بر مغاك ، جهان مردگان ، بر آنچه مي بلعد ، اغوا مي كند و مسموم مي كند . او مي گويد “ مادر مثالي ” زيربناي “ عقده ي مادر ” را تشكيل مي دهد و مي تواند بر فرزند اعم از پسر و دختر تأثير بگذارد و نمودهايي متفاوت داشته باشد . يكي از اين نمودها “ عقده ي منفي مادر ” است كه مصداق دقيق آن را در “ عزيزه ” يا دختر عمو مي توان يافت . عزيزه نمونه ي آن گروه از زناني است كه بيش از آن كه براي شوهر خود “ زني خواستني ” باشند ، رفتاري مادرانه دارند و نقش “ مادر ” را براي وي بازي مي كنند . به گفته ي يونگ چنين زني “ شريكي است ناخوش آيند و سختگير و براي همسر خويش همه چيز هست جز همدمي رضايت بخش . ” (4) او چنين زني را به همســر لوط مانند مـي كند كه به جاي اين كه پيشِ روي خود ، همسرش ، را ببيند ، به پشت سر خود نگاه مي كند و ديدن “ سدوم ” و “ عموره ” ـ را كه به فرمان خداوند در حال ويراني است ـ بر ديدن پيش روي خود ترجيح ميدهد و ناگزير “ به ستوني از نمك مبدل ” ميگردد . ” ( سِفر پيدايش : 19 : 26 )
به پندار يونگ، زناني چون عزيزه در برابر طبيعت بشري خود طغيان كردهاند. عزيزه نميكوشد دريابد چرا شوهر نسبت به زن محتاله اين اندازه مشتاق و در راستاي وي اين همه بي احساس است . به جاي آن كه بكوشد راز جاذبههاي زنانه و “ زنانگي ” معشوقهي كامجو را دريابد، شوهر را با دست خويش به سوي او مي راند . آنچه در دختر عمو نيست ، ميل شهواني و “ رسم عاشق كشي و شيوهي شهرآشوبي ” است . پس به عوض آن كه سعي كند پسر عمو را “ بنده ي طلعت آن ” خود كند ، نقش مشاوري مهربان و مادري ايثارگر را براي وي بازي مي كند . چنين زني در چشم شوهر منزلتي ندارد ؛ ناگزير پسر عمو به خود حق ميدهد تا رهنمودهاي درست و بجاي دختر را توهين به خود تلقي كرده ، وي را مورد درشت گويي و درشت كاري قرار دهد. عزيزه براي اين كه به فرديت و تماميت خود برسد ، بايد هم به هويت زنانه ي خويش دست يابد و هم به ادراك مردانه . او بايد بياموزد كه چگونه نيروهاي بي شمار رواني خود را همزمان تقويت كرده ، به آن ها سمت و سو بدهد ؛ يعني هم براي شوهر معشوقه باشد و هم تيمار او كند و اندوه او برد . جمع ميان “ زنانگي ” زن و “ شريك زندگي ” شوهر شدن به گونهاي هوشياري نياز دارد كه بسياري از زنان از آن بي بهره افتادهاند.
* * * * * *
عزيز پس از چندين ناكامي و آسيب دوري شب هنگامي به خانهي دوست بار مييابد و زن محتاله آنچه از جاذبههاي زنانه دارد، بر او ارزاني مي دارد “ آن شب تا بامداد دل را به نشاط و ديده را روشني حاصل بود ” . آن گاه دست حادثه او را در پيج و خم زندگي به خانهي خوبرويي ديگر مي برد. اين دختر قمر منظر توانگر، آنچه از خواسته دارد، به عزيز ارزاني ميدارد ؛ با وي ازدواج ميكند و در شب وصال به او ميگويد “ من براي تو زوجهاي وفادار خواهم بود و اميد دارم كه تو هم در حق من ، شوهري صميمي و پاكدل بوده باشي تا بتوانيم ساعات زندگاني را به خوشي صرف نموده از آلام و اسقام به دور باشيم و خدا ما را فرزندان صالح و نجيبي عنايت فرمايد كه بتوانيم وقت خود را به تربيت آن ها صرف نموده با ثروت خدادادي ـ كه مراست و هرگر زوال نخواهد پذيرفت ـ عمري را بي غم و رنج به پايان بريم . ” (ص436) همسر به شوهر خود هشدار مي دهد كه درِ خانه ي او هر سال تنها يك بار گشوده مي شود و آنچه از سامان زندگي ضروري است به خانه آورده ، تا سال ديگر در ، بسته و ميخكوب مي شود . معني هشدار زن اين است كه چنانچه مرد از خانه بيرون رود ، زن ، شوهر را طلاق داده از خانه خواهــد راند . چون سالي مي گذرد ، زن از عزير آبستن مي شود و تربيت فرزند به تنها همّ و غمّ مادر تبديل مي شود . زن چنان شوهر را در تنگنا قرار مي دهد كه نياز او را به مادر و ضرورت سر زدن به مادر را از او دريغ مي ورزد و تنها پس از سالي به وي اجازه مي دهد ساعاتي از خانه بيرون رفته ، از مادرش ديدن كند “ من سخن او را پذيرفته ، سوگندهاي محكم به شمشير و مصحف و طلاق ياد كردم كه به سوي او بازگردم . ” (ص437) به باور يونگ ، يكي از نمودهاي “ عقده ي مادر در دختر ” رشد بيش از اندازه ي عنصر مادري است . پندار ، گفتار و كردار چنين زني تنها به ايفاي نقش مادري و مراقبت از فرزند محدود مي شود و به تعبير يونگ “ از نظر وي شوهر ، آشكارا در درجه ي دوم اهميت قرار دارد و قبل از هر چيز ديگر ، وسيله ي توليد مثل است . او شوهر خود را فقط به صورت چيزي مي نگرد كه همراه با فرزندان و خويشاوندان فقير ، گربه ها و سگ ها و لوازم خانه بايد از “ آن ” مراقبت كرد ؛ حتي شخصيت خود وي نيز اهميت درجه دوم دارد و اغلب از شخصيت خودش كاملاً ناآگاه مي ماند . . . او نخست فرزندان را به دنيا مي آورد و از آن پس به آن ها مي چسبد ؛ زيرا به هر حال بي آن ها وجود ندارد . ” (5)
* * * * * *
چون عزيز به بهانهي ديدار مادر پير خود از خانهي همسر بيرون ميرود، قصد خانهي معشوق پيشين مي كند. دليلهي محتاله ميگويد در طي اين يك سال پيوسته آمدن وي را چشم ميداشته است. چون عزيز داستان ازدواج خود با او مي گويد، زن قمر منظر “ در خشم شد و غضبآلود مرا نگاه كرد. چون در آن حالتش بديدم، بترسيدم و اندامم همي لرزيد. آن گاه گفت :
دليلهي محتاله در اين حكايت ، تجسم محسوس و عيني اين بخش از اِروس است |
با نقل بخشي از متن ، با سيمايي ديگر از زن آشنا مي شويم كه يونگ به آن “ رشد مفرط اِروس ” مي گويد . به باور فرويد آنچه به فعاليت آدمي جهت مي بخشد ،سائقه هاي “ اِروس ” ( Eros ) يا “ شور زندگي و “ تاناتوس ” ( Thanatos ) يا “ شور مرگ ” است . او در 1938 در كتاب خود با عنوان فشرده ي روان كاوي ( Abriss der Psychoanalyse ) نوشت “ پس از مدت ها ترديد و تزلزل تصميم گرفته ايم كه فقط به وجود دو سائقه ي اساسي “ عشق ” ( اِروس ) و “ تخريب ” ( تاناتوس ) قايل شويم . ” (6) اِروس ، سازنده و مايه ي آباداني است ؛ با اين همه رشد مفرط و يك سويه ي “ شور زندگي ” نيز آسيب زاست . در اساطير يونان باستان ، اِروس به هيئت كودكي بالدار مجسم مي شده كه “ از پريشان ساختن قلب ها لذت مي بُرد . قلب ها را با مشعل خود آتش مي زد و يا آن ها را با تيرهاي خود مجروح مي ساخت . ” (7) گاه او را به صورت پسري زيبا و آشوبگر مجسم مي كرده اند كه چشماني بسته دارد و از اين رو رفتارش كورانه و نسنجيده است . اين كه مي گويند “ عشق ، او را كور كرده ” مصداق راستين اين جنبه از “ اِروس ” است .
دليله ي محتاله در اين حكايت ، تجسم محسوس و عيني اين بخش از اِروس است . او به راستي بر عزيز مِهر افكنده و دختر عموي عزيز را به اين دليل بزرگ مي دارد كه باني خير اين وصال شده است . او بر پيمان مهرورزي خود با عزيز نيز استوار است اما مهرورزي وي از تنگناي كام خواهي درنمي گذرد . از ازدواج گريزان است و همسردار را برنمي تابد . شيوه ي انتقام جويي وحشيانه ي وي از عزيز نشان مي دهد كه سيماي زني شرير و مكار دارد و از آزار و شكنجه ي ديگري لذت مي برد . يونگ در معرفي سيماي چنين زني مي نويسد “ اين نوع زن ، ماجراهاي عاشقانه و شور انگيز را به خاطر خود ماجرا دوست دارد و به مردان متأهل نه چندان به خاطر خود آن ها ، بلكه بيشتر به علت آن كه متأهلند جلب مي شود ؛ زيرا به او امكان مي دهد تا عقد ازدواجي را از هم بپاشد و اين نكته ي اصليِ نقشه ي اوست . پس از حصولِ منظور ، به سبب فقدان غريزه ي مادري ، علاقه ي او از بين مي رود و بعد ، نوبت شخص ديگري است . ظاهراً چنين زناني نسبت به آنچه مي كنند ـ و براي خود و قربانيانشان فايده اي ندارد ـ كاملاً كورند . ” (8)
* * * * * *
عزيز در طي مسافرت يك سالهاش درمي يابد كه نگارندهي صورت غزال بر دستاري كه دليله ي محتاله به وي بخشيده، دختري به نام “ سيده دنيا ” مَلِك زاده ي جزيره ي “ كافور ” است . او يك بار براي يافتن و ديدن وي به آن جزيره رفته و يك نظر هـم او را در تفرجگاهش ، پنهان از انظار ديده اما به دليل عقيمي ، حسرت زده بازگشته است . او اينك به عنوان دليل راه ملك زاده ي خطه ي اصفهان براي رساندن “ دنيا ” به ملك زاده ، همراه اوست . تاج الملوك همراه وزير پدر به “ كافور ” آمده رسماً او را از حاكم ، ملِك شهرمان ، خواستگاري مي كند اما “ دنيا ” از جنس مرد بيزار و از ازدواج گريزان است . “ دنيا ” به پدر پيغام مي دهد كه “ اگر بي رضامندي من ، مرا به شوهر دهي ، نخست شوي را بكشم و بعد از آن خويشتن هلاك سازم . ” (ص446)
آنچه سبب بيزاري و وحشت “ دنيا ” از ازدواج شده ، خوابي بوده كه ديده است “ صياد بيامد و دام بگسترد . . . مرغان به دام گرد آمدند و پاي كبوتر ماده به دام اندر بسته شد . كبوتر نرينه نيز بپريد و به ياري ماده اش بازنگشت . پس صياد بيامد و كبوتر ماده بگرفت و بكشت . سيده دنيا در حال از خواب بيدار شد و گفت : مردان ، همه بدين گونه هستند و زنان را از ايشان سودي نيست . ” (ص461)
“ سيده دنيا ” كهن الگوي زناني است كه به شدت زير تأثير روان مردانه ( آنيموس ) خويش هستند كه پدر در تكوين آن نقشي بنيادين دارد . آنچه سبب ناآگاهي وي شده ، تنها توهمي محض است . مشاهده ي يك مورد از بي وفايي جنس مذكر آن هم ابتر و در خواب و بنا نهادن حيات رواني خود بر اين موج توهم ، سيده دنيا را از نيمي از حيات رواني اش دور مي كند . كبوتر نري كه به باور وي نمادي از بي وفايي و بي غيرتي است ، نمودي از سيماي پدر و جنبه ي منفي آنيموس اوست كه “ زنان را از تمام مناسبات انساني و مخصوصاً از هر تماسي با مردان واقعي باز مي دارد . [ اين كبوتر ـ جنبه ي منفي روان مردانه ] تجسم يك پوشش پيله مانند افكار رؤيايي است كه پر است از ميل و داوري هايي كه اشيا چگونه بايد باشند و اين كوشش ، زن را از واقعيت زندگي جدا مي كند . ” (9) تاج الملوك با علم بر علت هراس سيده دنيا از ازدواج ، به يك نقاش فرمان مي دهد بر سر درِ قصر صورت هايي نقش كند كه در آن “ صياد ، كبوتر نر و ماده را در دام انداخته و كبوتر نرينه خلاص گشته و همي خواسته كه بازگردد و كبوتر ماده را نيز خلاص كند ، شاهين او را صيد كرده و چنگال ها بر او فروبرده ” (ص465) چون دخترِ ملك را چشم بر اين صورت ها مي افتد ، از خواب توهم بيرون مي آيد و احساس مي كند او تنها بخشي از آنچه را رخ داده ، در خواب ديده است و آنچه اينك مي بيند ، بقيه ي همان خواب ناتمام است . پس از توهم بيرون مي آيد . سيده دنيا با ديدن ناگهاني تاج الملوك ، به خودآگاهي مي رسد ؛ روان مردانه ( آنيموس ) چيره بر وي از خود انعطاف نشان مي دهد و به وي امكان مي دهد در برابر روان زنانه ( انيما ) ي تاج الملوك ـ كه مادر در تكوين آن نقش دارد ـ بازتاب نشان دهد “ شهوتش بجنبيد و گفت : اين پسرِ ماه منظر ، سخت نيكوست . . . و با عجوز گفت : وصلِ اين ماه منظر را از تو مي خواهم . . . و اگر وصل را نكوشي ، من جان در نخواهم برد . ” (ص466) يونگ ضمن اشاره به ناتواني چنين دختراني مي افزايد چنانچه اين ناتواني و ناآگاهي جنبه ي افراطي به خود نگيرد “ اين بخت نيك را دارد كه ظرف تهي وجودش از يك پرتو “ انيما ” ي توانا سرشار شود . ” (10) با اين همه يونگ تأكيد مي كند تنها مرد است كه مي تواند اين عواطف فروخفته را در دختــر بيــدار و يا تشديد كند . عجوزه به چاره گري ، تاج الملوك را پنهاني به اتاق سيده دنيا مي برد “ هر دو ماهرو هم آغوش گشته لب يگديگر همي بوسيدند تا روز برآمد . ” (ص468)
* * * * * *
اكنون كه از بررسي روان شناختي زنان حكايت آسوده خاطر شديم ، مي توانيم به تحليل كهن الگوهاي حيات رواني مردانِ حكايت بپردازيم. آنچه در رفتار “ عزيز ” از همه مشخصتر است، كام خواهي، شادخواري، تن آساني و انفعال اوست. روان زنانه در مرد، هم سويه ي مثبت و هم جنبهي منفي دارد. به نظر يونگ ، تخيلات شهوي و رفتار غير عقلاني مرد ، آشكارترين نمود سويه ي منفي روان زنانه است و “ نشان ميدهد كه مرد به قدر كافي مناسبات عاطفي خود را پرورش نداده ؛ يعني وضع عاطفي او نسبت به زندگي به حال كودكانه باقي مانده است. ” (11) بي مهري وي نسبت به دختر عمو ـ كه آن همه در راستاي او نيكيها ميداشت ـ نمود ديگر كاستي عاطفي اوست. وقتي به باغ دليله ي محتاله مي رود و سفره اي رنگين مي بيند ، كارِ شكم راست ميدارد و بيحضور ميزبان و محبوب آنچه از خوردني بر خوان هست ، مي بلعد “ پس در آن هنگام، شكم من پر شد و بخار مغز مرا فروگرفت و از بيخوابي رنجور شدم. سر به بالين نهاده بخسبيدم . ” (ص419) دليله با بريدن نرينگي اين كامخواه دقيقاً همان چيزي را از او دريغ مي كند كه عاشق كامجو زتدگي را به خاطر آن مي خواهد . او به اين دليل كه خود به مرز آگاهي نرسيده بود، نتوانست بر هيچ يك از زناني كه پيوندي با آنان ميداشت، تأثير بگذارد. در برابر همه بي دست و پا و از نظر عقلي و شهامت ، نازل تر بود .
در برابرِ وي، تاج الملوك از آن جا آغاز ميكند كه عزيز آن را به پايان نبرده، تسليم ميشود. آنچه در تاج الملوك برجسته است، جنبهي مثبت روان زنانهي اوست. يونگ باور دارد كه روان زنانه مسئول اين است كه مرد ، يك همسر مناسب پيدا كند. او به محض شناخت مراتب جمال و كمال سيده دنيا در طلب او پيوسته از خود هشياري، شهامت و چاره گري نشان مي دهد . او در جست و جوي اين همسر به زندان ميافتد و حتي تا پاي سفره ي اعدام پيش مي رود اما از طلب بازنمي ايستد. گذشته از اين جنبهي مثبت همان روان زنانه او را برمي انگيزد تا در تحول منش سيده دنيا بكوشد ؛ او را از ذهنيت گـــرايي غير منطقي دور و به عينيت زندگي نزديك كند. سيده دنيا تنها با چاره گري اوست كه مي تواند بر سويه هاي منفي روان مردانه و رشد افراطي و غير عقلاني آن چيره شود. مسافرت طولاني عزيز براي وي دستاوردي رواني و معنوي نداشت و نتوانست “خود ” را بيابد و كشف كند ؛ در حالي كه مسافرت تاج الملوك از آن سوي اصفهان به جزيرهي افسانهاي “ كافور ” ، سيري آفاقي و انفسي بود و به وي كمك كرد تا تواناييهاي خود را محك زند. يونگ، نيروي خوديابي را به “ راديويي دروني ” مانند ميكند كه دارندهي آن نه تنها ميتواند پارازيتها و صداهاي مزاحم را برطرف كند بلكه همين راديو به او كمك مي كند تا صداي “ مرد بزرگ ” را در درون خود بهتر بشنود “ با برقراري ارتباط با “ راديو ” ي دروني، روان زنانه، نقش راهنما يا ميانجي را به جهان درون و به “ خود ” عهده دار ميشود . ” (12)
* * * * * *
اكنون كه با اندكي از بسياري سويههاي كهن الگوهاي روان زنانه در مرد و روان مردانه در زن آشنا شديم، ميتوانيم فراتر رفته، بازتاب نمودهاي مشترك آن ها را در اين حكايت از “ هزار و يك شب ” با ابعاد مثبت و منفي همين آركي تايپ ها در بوف كور هدايت بررسي كنيم . من پيوسته هنگام نقد و بازخواني آثار هدايت و به طور مشخصتر عروسك پشت پرده و بوف كور اين پرسش به ذهنم راه مي يافت كه خاستگاه اين بنمايههاي داستاني را در كجا بايد جست ؟ اينك با آشنايي اندك خود با اين شاهكار داستاني كهن ميتوانم به يقين بگويم كه هدايت، بخشي از اين بنمايهها را از “ حكايت تاج الملوك ” و بخشي را از هفت پيكر نظامي گنجه اي گرفته و خلاق و هنرمندانه با آن دو برخورد كرده است . اصل “ حكايت تاج الملوك ” در “ هزار و يك شب ” هندي است . گذشته از اين كه “ هزار و يك شب ” خود ، ترجمه ، بازنويسي و بازآفريني متن هزار افسان پهلوي است ـ و اين كتاب خود ترجمهي متني به زبان سانسكريت بوده ـ تصادفاً “ حكايت تاج الملوك ” خود در كتابي با عنوان طوطينامه آمده است . اصل طوطينامه ـ كه ضياء نخشبي آن را به نثر فني و مسجع بازنويسي كرده است ـ به زبان سنسكريت شوكه سِپتاتي ( Suka Septati ) نام داشته كه هفتاد داستان طوطي معني مي دهد . “ از اين مجموعه دو روايت به زبان سنسكريت در دست است و روايت مفصلترِ آن ـ كه به دست برهمني به نام چينتامني بهتَه ( Bhatta Cintamani ) فراهم شده است ـ به ظاهر به صورت اصلي نزديك تر است . ” (13)
“ حكايت تاج الملوك ” در متن بازنويسي شدهي ضياء نخشبي با عنوان دراز آهنگ دختري كه به مشاهدة بيوفايي پرندهي نر، ازدواج نمي كرد آمده است. ضياء نخشبي در بخشي از اين حكايت از زبان اين دختر ـ وقتي شاهد بي وفايي پرندهي نر ميشود ـ مينويسد “ فــرقهي مردان مثل اين [ طاووس نر ] بي وفايند و زمره ي رجال شبيه اين پرجفا . ” (14) تعيين اين كه صادق هدايت ، برخي بنمايههاي بوف كور خود را مستقيماً از طوطينامهي ضياء نخشبي گرفته يا از هزار و يك شب عبداللطيف طسوجي دشوار مي نمايد . من حدس مي زنم كه هدايت پس از مطالعه و تأمل در سويه هاي گوناگون “ هزار و يك شب ” به ارزش بيشتر داستانهاي عاميانه پي برده و آنچه از اين نوع ادبي ، در نوشتههاي پراكندهي وي آمده ، زير تأثير همين كتاب بوده و يا دست كم در برخي از بنمايههاي آركي تايپي بوف كور از حكايت تاج الملوك الهام گرفته است .
نخستين بار استادم دكتر سيروس شميسا در داستان يك روح به بررسي روان شناختي ، اسطوره اي و آركي تايپي بوف كور پرداخت. او نشان داد كه “ همهي مردان، يك مرد و همهي زنان، يك زن [ هستند ] كه اين زن و مرد هم در حقيقت يك نفر ؛ يعني دو جنبه ي مذكر و مؤنث يك وجودند . ” (15) من به خاطر اثبات مدعاي خود تنها به مقايسهي چند شخصيت زن و مرد بسنده ميكنم و خوانندهي علاقمند به بوف كور را به مطالعهي شكيبانه داستان يك روح فراميخوانم.
1. دليلهي محتاله و لكاته ، يك نفرند : اين دو سيما ، پندار ، گفتار و كرداري يگانه و همانند دارند :
• هر دو جاذبه ي جنسي دارند : وقتي راوي براي نخستين بار “ دليله ” را از منظره ( پنجره ) مي بيند ، وي را به عنوان زني توصيف مي كند كه “ آدمي به خوبي [ زيبايي ] او نديده بودم . ” (ص411) چون براي نخستين بار او را شبانه در باغ مي يابد ، خواستني و دلربا مي يابد “ خود به نزد من آمد و مرا در آغوش گرفت و به سينه ي خود بچسبانيد و مرا ببوسيد . . . . آن گاه رگهاي او سست شد و مرا شهوت غالب آمد . ” (ص425) لكاته نيز در راوي ميل به گِرد آمدن برمي انگيزد “ نه تنها او را مي خواستم ، بلكه تمام ذرات تنم ، ذرات تن او را لازم داشت . ” (15)
• هر دو كام خواهند و فاسق دارند : عزيزه ، دختر عموي عزيز ، يك بار در معرفي دليله ي محتاله به وي هشدار مي دهد “ اگر به مصوِر اين صورت [ غزاله ] برسي ، از او دوري كن و مگذار كه به تو نزديك شود و بدان كه مصوِر اين صورت در هر سال تمثال
“ سيده دنيا ” كهن الگوي زناني است كه به شدت زير تأثير روان مردانه ( آنيموس ) خويش هستند كه پدر در تكوين آن نقشي بنيادين دارد |
• هر دو آزارگرند : دليله ي محتاله خود يك بار به “ عزيز ” اعتراف مي كند كه “ مرا در دل بود كه آسيبي بر تو رسانم ” (ص430) و چون درمي يابد كه بر وي همسري گرفته و فرزندي از همسرش دارد ، نيت خود آشكار و عملي مي كند “ آن گاه بانگ به كنيزكان زد و فرمود كه پاي مرا به ريسمان بستند و دستهاي مرا محكم گرفتند و خود برخاسته آهني در آتش گذاشت. پيش من آمده مردي مرا ببريد و من مانند زنان بماندم . جاي بريده را با آهن سرخ گشته داغ كرد كه خونش بازايستد و من بي خود افتادم . ” (ص439) لكاته نيز به گونه هايي چند ، سرِ آزار شوهر و راوي دارد . در شب زفاف ، لكاته راوي را ناكام و خون جگر مي كند “ مرا اصلاً به طرف خودش راه نداد . چراغ را خاموش كرد ؛ رفت آن طرف اتاق خوابيد . ” (ص87) وقتي راوي در هيئت يكي از فاسقان لكاته در تاريكي شب به سر وقت او مي رود ، تمايلات آزار دوستي لكاته بيشتر گُل مي كند “ ناگهان حس كردم كه لب مرا به سختي گزيد ؛ به طوري كه از ميان دريده شد . ” (ص173)
• عزيزه و لكاته، سويههاي مادرانهاند : چنان كه گفتيم ، عزيزه براي عزيز نقشي چون مادر ايفا مي كند و از انجام نقش همسري باز مانده است . مراقبتهاي مادرانه ، هموار كردن درشتي هاي پسر عمو و رهنمودهاي وي براي رساندن پسر عمو به دليلهي محتاله چنين نقشي را ثابت ميكند. لكاته نير حاضر به ايفاي نقش زنانهي خويش نيست. او به غرايز طبيعي شوهر بياعتناست “ اسمش را “ لكاته ” گذاشتم، چون هيچ اسمي به اين خوبي رويش نمي افتاد. نميخواهم بگويم : زنم ؛ چون خاصيت زن و شوهري بين ما وجود نداشت . ” (ص100) اما خواننده او را يك بار چون مادران در حال تيمار شوهر مي بيند “ صبح كه بيدار شدم ، دايه ام گفت : دخترم ـ مقصود ، زنم ، آن لكاته بود ـ آمده بود سِر بالين من و سرم را روي زانويش گذاشته بوده ؛ مثل بچه مرا تكان مي داده . گويا حس پرستاري مادري در او بيدار شده بود . ” (ص96)
• لكاته و عزيزه ، همان جسم و جانند : تصويري كه راوي “ بوف كور ” از “ زن اثيري ” ترسيم مي كند ، تصويري دوگانه است : از سويي سيمايي جادويي دارد “ براي من او در عين حال يك زن بود و يك چيز ماوراء بشري با خودش داشت . صورتش يك فراموشي گيج كننده . . . برايم مي آورد ؛ به طوري كه از تماشاي او لرزه به اندامم افتاد . ” (ص30) اين بخش از توصيف سيماي او، به بُعد آسماني، لاهوتي، بهشتي و معنوي او ناظر است . اما اين زن اثيري ( آسماني ) جسم نيز دارد . وقتي راوي به او اندكي از آن شراب كذايي ميدهد ، زن بي درنگ مي ميرد و اكنون راوي تنها با جسم او رو به روست . “ روح شكننده و موقت او ـ كه هيچ رابطهاي با دنياي زمينيان نداشت ـ از ميان لباس سياه چين خورده اش آهسته بيرون آمـــد . از ميان جسمي كه او را شكنجه مي كرد ـ و در [ به ] دنياي سايه هاي سرگردان رفت ـ گويا سايه ي مرا هم با خودش برد ولي تنش بي حس و حركت آنجا افتاده بود . . . با مرده ي او به نظرم آمد كه تا دنيا دنياست ، تا من بوده ام ، يك مرده ي سرد و بي حــس و حـركت در اتاق تاريك با من بوده است . ” (صص35ـ36)
“ سايه ” در اين عبارات ، استعاره اي از روح است و “ دنياي سايه هاي سرگردان ” همان آسمان ، برزخ و جهان ارواح است . وقتي راوي مي گويد “ گويي سايه ي مرا هم با خودش برد ” يعني آن زن ، روان زنانه ( انيما ) ي من بوده است ؛ زيرا “ انيما ” از واژه ي يوناني Anemos به معني “ باد ” و “ روح ” گرفته شده است و معادل دقيق و رسايش “ روان ” است ؛ هم به معني جان ( روح ) و هم آنچه به طرف بالا “ مي رود ” و “ روان ” و رونده است . اما زن اثيري يكسره روان نيست ؛ جسم نيز دارد و طرفه اين كه هدايت اين جسم سرد و بي روح را با استعاره ي “ لباس سياه ” نشان مي دهد ؛ زيرا جسم آدمي به تعبير قرآن مجيد از “ لوش ” و لجن ( حَمَإ مَسنون ) ساخته شده است ( آية 28 ، سورة 15 ) . روح اين زن ، همان زنِ اثيري است و جسمش ، سيمايي از “ لكاته ” . او حتي دردوران كودكي هم لباسي سياه از ابريشم نازك و سبك به تن دارد و وقتي در نهر مي افتد “ لباس سياه ابريشمي او را . . . جلو آفتاب پهن كردند . ” (ص107)
وقتي به حافظه ادبيات داستاني خود مراجعه ميكنم ، احساس ميكنم داستان رمزي “ لباس سياه ” را در جايي ديگر خواندهام. در هفت پيكر از شاهي سخن مي رود كه در جست و جوي راز مردماني كه “ همه چون ماه در پرند سياه ” هستند ، پرده برميگيرد. پرندهاي افسانه او را به بهشت مانندي مي برد و او را با ماهرويي بهشتي ديدار مي افتد . زن ماه صورت و نيك سيرت، شاه جوان را فراميخواند تا شاه از مِهرش بهرهها يابد و زماني به برش بياسايد اما به بوسهاي به وي بسنده ميكند و كامخواهي شاه جوان را به كنيزكان خود وا مينهد. شاه هرچه بر راندن كام خود پا ميفشارد، ماهروي، خويشتنداري نشان ميدهد و او را به كنيزكان حوالت مي كند و سرانجام به وي مي گويد كه ارضاي چنين كامهايي از وي برنمي آيد :
ليكن اين آرزو كه مي گويي ديـــر يابي و زود مــي جويي
و گر از بيد ، بـــويِ عود آيد از من اين كار ، در وجــود آيد (17)
در حكايت “ تاج الملوك ” عزيزه ، سيمايي از “ زن اثيري ” در “ بوف كور ” و ماهرويِ بهشتي خوي در “ هفت پيكر ” دارد ؛ زيرا به تمامي مهر و عاطفه ي پاك انساني است اما از جنس كام راني و شهوت خواهي ، چيزي در وي نيست . به روان بهشتي خود نظــــر دارد و از جسميت و زنانگي خود ، يكسر بريده است. دليلهي محتاله ، همانند لكاته ، تنها به زنانگي و جسميت خود بسنده كرده از مِهرورزي عاشقانه بيبهره افتاده است. ناگزير هر يك رمزي از بخشي وجود آدميزادند : آميزه اي از تن و روان. در دستاري كه عزيز پيوسته با خود مي دارد ، عكسي از دو غزال هست : يكي به زر سرخ و ديگري به نقره نقش شده . آنچه به زر سرخ صورتگري شده استعاره اي از “ عزيزه ” و آنچه به نقره نگاشته گشته ، استعاره اي از “ دليله ي محتاله ” است و چنين صورت هايي با “ زن اثيري ” و “ لكاته ” نيز هماهنگ مي افتد .
• عزيزه و لكاته، دختر عمو و دختر عمهي شوهرانند : عزيزه ، دختر عموي عزيز است و از كودكي در يك جا با هم بزرگ شده اند “ مرا دختر عمّي بود كه پدرش مرده و در خانه ي پدرِ من با من پرورش يافته بود . . . چون هر دو بزرگ شديم ، ما را از همديگر پوشيده نمي داشتند . پس از آن پدر و مادرم با هم يكدله شده گفت و گو كردند كه امسال عزيزه را به عزيز كابين كنيم . . . ولي من و دختر عمم در يك خوابگاه مي خفتيم و نمي دانستيم كه چه بايد كرد . ” (ص410) در “ بوف كور ” هم “ لكاته ” دختر عمه ي راوي است و آن دو با هم بزرگ شده اند “ با وجود اين كه خواهر و برادر شيري بوديم ، براي اين كه ابروي آن ها نرود ، مجبور بودم كه او را به زني اختيار كنم . ” (ص87) و هر دو در يك گهواره مي خوابيده اند “ وقتي كه من خيلي كوچك بودم ، در اتاقي من و زنم توي ننو پهلوي هم خوابيده بوديم ؛ يك ننوي بزرگ دو نفره . ” (صص93ـ94)
2. عزيز و تاجالملوك، يك نفرند : عزيز، نازپرورد تنعم، تن آسان، منفعل و معـــروض حوادث و شخصيتهاي زن حكايت است. تاجالملوك نيز اميرزاده است اما خودساخته، فعال و دگرگون كنندهي محيط و ديگر كسان داستان است. عزيز نماد كام خواهي، تنوع طلبي و ناتواني است و تاج الملوك نماد اعتدال و آهستگي ، يگانه گرايي و توانايي. تاج الملوك از آن جا با تلاش آغاز ميكند كه عزيز به پايان كار و درماندگي رسيده است. عزيز “ نرينگي ” خود از دست هشته و تاج الملوك “ مردانگي ” خويش را كشف كرده است. او از روان زنانه ( آنيما ) يي برخوردار است كه عزيز از آن بي بهره افتاده است. عزيز در همان نخستين شب ديدار، از دليلهي محتاله كام ميخواهد (ص425) اما تاج الملوك شش ماه تمام با سيده دنيا در اتاقي خلوت ميكند اما سخت خويشتنداري نشان ميدهد. بيگمان چنين رفتاري بر احساس و عاطفهي عاشقانهي او دليل ميكند و پيوسته بر محبوب شيفته سارتر ميشود .
3. همهي زنان، سويههاي منفي روان مردانهاند : يونگ بارها در آثار خــود به جنبهي منفي روان مردانه ( آنيموس ) در زن اشاره و از آن به “ عفريت مرگ ” تعبير كرده است (16) رفتار انتقام جويانهي دليلهي محتاله با عزيز ، رفتار خشونت آميز لكاته با راوي و سرد مزاجــي “ عزيزه ” در برخورد با “ عزيز ” و بي عاطفگي سيده دنيا در نخستين برخوردهاي خود با تاج الملوك و ازدواج گريزي و مرد ستيزي او ، نمودهاي از اين سويهي منفي روان مردانه است.
4. مردان، سويههاي مثبت و منفي روان زنانهاند : يونگ به “ تمايلات روانـــي زنانه در روح مرد ” آنيما مي گفت و “ حدسهاي پيشگويانه، احساسات و عواطف پيچيده و قابليت عشق شخصي و رابطه با ضمير ناآگاه ” را نمودهاي مثبت آن ميدانست. يكي از نمودهاي رفتاري مثبت آنيما در مردان ازدواج، است. در اين حال فرد ، پيوند عاطفي و جنسي خود را به جاي مادر به زني ديگر فرافكني مي كند و به استقلال عاطفي و خانوادگي مي رسد . تاج الملوك پيش از برخورد با سيده دنيا ، وي را از پدر دختر خواستگاري ميكند و چون متوجه مردگريزي وي ميشود، ميكوشد در دل دوست به هر حيله راهي پيدا كند ؛ در حالي كه عزيز در آستانهي ازدواج، به راه خطا مي رود. او كهن الگوي سويهي منفي روان زنانه است. پرداختن به تخيلات و صحنههاي كام خواهانه، نمودي از سيماي ناخوب آنيماست. او در كام خواهي از دليله و دختر قمر منظر، حد نميشناسد و به بوي وصال سيده دنيا رنج سفري دور و دراز را به جزاير “ كافور ” بر خود هموار ميكند اما بر هيچ كس به واقع مِهري نميافكند و به تعبير يونگ “ وضع عاطفي او نسبت به زندگي به حال كودكانه باقي ماندهاست . ”
پايان نوشت ها :
1. هزار و يك شب ، عبداللطيف تسوجي تبريزي ( تهران ، انتشارات ِهرمِس ، 1383 ) ج 1 ، ص 410
2. انسان و سمبولهايش ، كارل گوستاو يونگ ، ترجمه ي ابوطالب صارمي ( تهران ، انتشارات امير كبير ، پايا ، 1359 ) ص 102
3. يونگ ، خدايان و انسان مدرن ، آنتونيو مورنو ، ترجمه ي داريوش مهرجويي ( تهران ، نشر مركز ، 1376 ) صص 7 ـ 8
4. چهار صورت مثالي ، كارل گوستاو يونگ ، ترجمه ي پروين فرامرزي ( مشهد ، انتشارات آستان قدس رضوي ، چاپ دوم ، 1376 ) ص 45
5. همان ، ص 34
6. فرويديسم : با اشاراتي به ادبيات و عرفان ، ا . ح . آريان پور ( تهران ، شركت سهامي كتاب هاي جيبي ـ امير كبير ، چاپ دوم ، 1357 ) زيرنويس ص 82
7. فرهنگ اساطير يونان و رم ، پي ِير گريمال ، ترجمه ي دكتر احمد بهمنش ( تهران ، انتشارات امير كبير ، 1356 ) ج 1 ، ص 298
8. چهار صورت مثالي ، ص 35
9. انسان و سمبولهايش ، ص 297
10. چهار صورت مثالي ، ص 44
11. انسان و سمبولهايش ، ص 285
12. همان ، ص 286
13. طوطينامه ، ضياء نخشبي ، تصحيح و تعليق از دكتر فتح الله مجتبائي ، دكتر غلام علي آريا ( تهران ، انتشارات منوچهري ، 1372 ) ص 14
14. همان ،ص 330
15. داستان يك روح ، دكتر سيروس شميسا ( تهران ، انتشارات فردوسي ، چاپ دوم ، 1372
16. انسان و سمبولهايش ، ص 296
17. داستانهاي دل انگيز ادبيات فارسي ، دكتر زهراي خانلري ( تهران ، انتشارات توس ، چاپ پنجم ، 1356 ) ص 139
