|
در یکی دو سده اخیر مقوله ی روانشناسی و روانکاوی آمیختگی عجیب و غیرقابل انکاری با هنر و ادبیات داشته،به گونه ای که بسیاری از آثار مانای متاخر به این پدیده –خودآگاه یا ناخودآگاه-نگاه و توجه داشته اند.سلسله جنبان این مبحث را باید فروید به شمار آورد.فروید معتقد بود که تصعید(والایش)لیبیدوی ارضا نشده مایه ی تولید همه ی هنر و ادبیات است.به نظر فروید هنرمندان افرادی هستند که با اجتناب از نِوروز و انحراف،تکانه های خود را تصعید می کنند و اثر هنری پدید می آورند.فروید تلویحن معتقد بود که در صورت تخلیه ی کامل و تام لیبیدو پیدایی هنر و ادبیات ضرورتی ندارد.او درباره هنرمندان می گوید: هنرمند از لحاظ خصایص اساسی درون گراست،که آن قدرها از نِوروز دور نیست.او زیر فشار وحشتناک نیرومندِ نیازهای غریزی است.او در آرزوی این است که صاحب قدرت،افتخار،ثروت،شهرت و محبوب زنان باشد،اما فاقد وسایلی است که چنین ارضایی را به او بدهند.در نتیجه مانند هر فرد ارضا نشده ی دیگر از واقعیت رو می گرداند و همه علایق از جمله لیبیدو خود را به ساخت خیالپردازیهای زندگی مطابق میل خود انتقال می دهد.همین راه است که ممکن است به نِوروز انجامد. فروید البته پذیرفت که هنرمند فقط فردی نوروتیک نیست که قریحه ی خود را برای طفره از واقعیت به کار گیرد: هنر به صورتی نو و خاص بین دو اصل(لذت و واقعیت)سازش و مصالحه برقرار می کند.هنرمند در اصل آدمی است که از واقعیت روی می گرداند چون نمی تواند با طرد ارضای غرایز،که نخستین خواست آنها واقعیت است،کنار آید.او آدمی است که به خواست های شهوی و جاه طلبانه ی خود،به صورت زندگی خیالپردازانه[در اثر هنری]امکان جولان و تاخت و تاز می دهد.اما از این جهان خیالی راه بازگشتی به واقعیت می یابد،از این راه که قریحه ی خاص خود را به کار می برد تا خیالپردازیهای خود را به صورت حقیقتی از نوع جدید قالب گیری کند.مردم هم به این ها به عنوان بازتابی گرانبها از واقعیت ارزش می گذارند. |
