فرويد عقيده دارد که انسان تحت سلطه ي دو غريزه مي باشد . يکي از آن دو لي بيدو ( زيست مايه ) است که در نواحي مختلف بدن انسان به نام ناحيه هاي شهوتزا پراکنده شده اند . هر يک از نواحي حاوي غشاء مخاطي بوده و با دارا بودن پايانه هاي عصبي نسبت به تحريک شديداً حساس بوده و واکنش نشان مي دهد . در اين راستا مي توان از نواحي دهان ، آنوس ، و دستگاه تناسلي نام برد . بر اساس اين باورداشت ، عمل مکيدن لذت آفرين است و عمل دفع نيز چنين خاصيتي را داراست و اشخاص با دستکاري نواحي تناسلي خويش لذت مي برند .
از ديد فرويد شخصيت بزرگسالي انسان از تجارب اوليه زندگيش ريشه مي گيرد . طبق ديدگاه او تمامي انسانها از لحاظ شهواني در طول توالي زماني از مراحل دهاني ، مقعدي و فاليکي ( آلتي ) گذر مي کنند . در مرحله ي دهاني کودک از مکيدن و غذا خوردن لذت مي برد و تجارب زندگي را از طريق دهانش تجربه مي کند . بدنبال آن ، نوبت به مرحله مقعدي مي رسد که لذت ناشي از عمل دفع مي گردد .
براي تبيين تفاوتهاي جنسي او عقيده داشت که کودکان مذکر و مؤنث دو مرحله ي اول را يکسان پشت سر مي گذارند . در اين دو مرحله ، براي هر دو جنس آنچه محبوب و مطلوب محسوب مي شود مادر است .
تنها در مرحله ي فاليکي ( آلتي ) يعني در مقطع زماني ٣ تا ٦ سالگي است که
فرآيند شکل گيري شخصيت دو جنس دستخوش تمايز مي شود . و در اين مقطع رشدي ، زنان با کاستي هاي زيادي مواجه مي شوند .
بواسطه ي مرحله ي فاليکي ، پسر شيفته ي آلت تناسلي خود شده و اين مسئله موجبات لذت او را فراهم مي آورد .
بحران واقعي در اين مرحله ، پديدار شدن عقده ي اوديپ مي باشد . يعني کودک مذکر تمايل به کشتن پدر دارد و ميل باطني او بر اين است که با مادرش ازدواج کند . در اين مرحله پسر ، پدرش را رقيبي قوي و سر سخت در رابطه با محبت مادر نسبت به خودش مي داند . در ناخودآگاه خود خيال کشتن پدر را مي پروراند تا محبت و عشق مادر منحصر به وي شود . با اين وجود از قدرت و موقعيت پدر خود مي ترسد و و مي ترسد که وي آسيبي به پنيس ( آلت تناسلي ) او وارد آورد . در اين مقطع است که دستخوش اضطراب اختگي مي شود .
او چون نمي تواند پدرش را از سر راه خود بردارد پس تمايلات جنسي خود را نسبت به مادرش سرکوب کرده و با پدرش به عنوان منبع و مرجع قدرت همانند سازي مي کند و در جريان اين همانند سازي بايدها و نبايدهاي پدر را که نماد قدرت است در وجود خويش دروني مي سازد . به عبارت بهتر با پايبندي به ارزشهاي حاکم جامعه ، در نهايت به يک فراخود دست مي يابد .
ترتيب رخدادها در مرحله ي آلتي براي کودکان مؤنث بسيار متفاوت ، پيچيده و دشوار است . طبق باور فرويد ، اولين واقعه ي تکان دهنده براي کودک مؤنث اين است که در مي يابد برخلاف برادرانش فاقد آلت مردانه است و در عوض صاحب يک فرو رفتگي شده است . کودک تصور مي کند که آلت مردانگي نسبت به اين فرورفتگي برتري دارد . بدين سان احساس غبن کرده و نسبت به جنس مذکر حسود و غبطه خور مي شود .به علاوه حس مي کند که مقطوع العضو شده است ، به اين مفهوم که زماني داراي اين امتياز ( آلت ) بوده اما در مقطعي آن را قطع کرده اند . فرويد تأکيد مي کند که اضطراب اختگي در جنس مذکر بواسطه ي کشف اين فرورفتگي شکل گرفته است . او اين حالت را نشانه ي بارز و حقيقي اختگي مي داند .
چون ميل پنيس خواهي جنس مؤنث هيچ گاه صورت تحقق به خودش نمي گيرد . فلذا ميل آبستن شدن توسط پدر در کودک مؤنث تقويت مي شود ( همين امردر نهايت موجب مي شود که غريزه مادري در بزرگسالي در جنس مؤنث تقويت شود ) . چون اين فقدان را به مادرش منسوب مي کند به همين دليل عشق و محبت خود را متوجه پدرش ساخته و اين گونه خودش نيز گرفتار نوعي عقده اوديپ مي شود که گاهي عقده الکترا نيز ناميده مي شود .
فرويد عقيده دارد که منفعل بودن ، مازوخيسم ( آزارخواهي ) و خود شيفتگي از ويژگي هاي بارز جنس مؤنث است . او سبب سازهاي عمده عقده الکترا را انفعال و مازوخيسم زنان مي دانست . چون ميل به آلت خواهي جنس مؤنث خاموش نمي شود و دختر درصدد بر مي آيد که اين کاستي را حداقل به صورت ذهني با آبستن شدن توسط پدرش خنثي کند . چاره اي ندارد جز اينکه به استراتژي هايي دست بزند تا عمل آميزش قطع شود . بدين سان به ويژگي انفعال مسلح مي شود . به علاوه ماهيت عمل آبستن شدن نيز مازوخيستي ( آزار طلبانه ) مي باشد ، زيرا مستلزم دخول پنيس در داخل واژن بوده و عمل زايمان نيز دردناک مي باشد .به عقيده فرويد حل عقده ي اوديپ براي پسر بسيار حياتي است ، چون تنها در اين صورت است که به فراخود نايل مي شود . اين امر در مورد دختر، نه مستقيم است و نه کامل . چون عامل مؤثر در غلبه بر عقده اوديپ اضطراب از اختگي است که در مورد جنس مؤنث نمود ندارد زيرا اختگي پيشاپيش صورت گرفته است . هيچ گاه عقده الکترا زنان مانند اوديپ مردان برطرف نمي شود و اين امر باعث به وجود آمدن حس خودکم بيني در جنس مؤنث شده و حس حسادت در درون او جاي مي گيرد . پسر با حل اين عقده ارزشهاي فرهنگ حاکم را مي پذيرد ، اما وابستگي دختر به والدينش هيچگاه قطع نمي شود و ارزشهايش با ارزشهاي والدينش هماهنگ مي شود بدين سان نمي تواند مانند يک پسر ارزشهاي خود را دروني سازد و پيامد آن تصاحب فراخودي ناقص و نا بالغ است . به دليل همين وابستگي به ديگران ، زنان احساساتي و واقعيت گريز هستند و عدالت گرايي زنان در قياس با مردان بسيار خام تر است .
امروزه بسياري از روانشناسان معتقد هستند که فرويد بيش از اندازه به عوامل بيولوژيکي تکيه کرده و از عوامل مؤثر محيطي در شکل گيري رفتارهاي انساني و تأثير آنها در تفاوتهاي جنسي غفلت ورزيده است . به نظر مي رسد که ديدگاه هاي او درباره ي شخصيت زن عمدتاً ناشي از آناتومي زنان باشد .
يکي از منتقدان فرويد و نظريه ي روانکاوي اش سيمون دوبوار مي باشد . به عقيده ي وي فرويد خيلي در بند سرنوشت زن نبوده است و توصيف زن را از روي توصيف سرنوشت مرد گرده برداري کرده است . از نظر او غريزه ي جنسي به نحو ثابت و منظم ، جوهر مردانه دارد ، اعم از اينکه در مرد بروز کند يا در زن . سيمون دوبوار دو انتقاد اساسي به نظريه فرويد وارد مي آورد .
اول اينکه فرويد حدس مي زند که زن خويشتن را مردي مثله شده احساس مي کند : اما فکر مثله شدن ، مقايسه و ارزش بيشتر بخشيدن را ايجاب مي نمايد .عده اي از دختران ، بعدها به ساخت پيکر مرد پي مي برند ؛ و اگر هم بدان پي مي برند فقط بر اثر مشاهده است ؛ پسر بچه از آلت مردانگي خود تجربه اي زنده دارد که به او اجازه مي دهد از آن غروري هم حاصل کند ؛ اما اين غرور با اساس حقارت خواهرانش رابطه ي منطقي فوري ندارد ، زيرا آنان اندام مردانه را فقط از بيرون مي شناسند . اين زائده جز بي تفاوتي و حتي بيزاري ، احساسي در آنان برنمي انگيزد . آرزو و حسرت دختربچه ، زمان ظهور، ناشي از ارزش بخشيدن قبلي به عالم مردي است . فرويد وقتي بايد از آن خبر دهد ، آن را به عنوان يک حقيقت پذيرفته شده مطرح مي سازد .
دوم آنکه جز در موارد بسيار استثنايي نمي توان پذيرفت که پدر براي دختر منبع تحريک تناسلي باشد . غريزه ي جنسي زنان نيست که به پدر جنبه ي خدايي مي دهد سلطه و حاکميت پدر امري مربوط به نظم اجتماعي است و فرويد در کار توجيه آن ناموفق است . خود او اعتراف مي کند که نمي توان دانست چه اقتداري در يک لحظه از تـاريخ بر آن شده تا پدر بر مادر برتري يابد .
سيمون دوبوار در نقد روانکاوي فرويد مي گويد مطمئناً سکسواتيه در زندگي انسان نقش قابل ملاحظه اي ايفا مي کند . موجود عبارت است از پيکري واجد جنسيت . اما اگر جسم و خصوصيت جنسي بيان هاي حسي وجودند ، از مبدأ وجود است که مي توان معاني آن ها را کشف کرد : به سبب اين چشم انداز روانکاوي امور توجيه نشده را به عنوان حقيقت پذيرفته شده در نظر مي گيرد . مثلاً پيش از آنکه گفته شود فرد نر داراي غرور به دليل داشتن آلت مردانگي است بايد دانست که غرور چيست و چگونه نيت صاحب نيت ممکن است در چيزي تجسم و تجسد يابد .
شديدترين حملات را فمينيستها بر ديدگاه هاي فرويد وارد آ ورده اند . آنها نمي پذيرند که تفاوت کليتوريس و واژن با پنيس باعث تبعيض جنسي شود . آيا به راستي کودکان مؤنث متوجه برتري پنيس مي شوند ؟ آيا اين مسأله اثرات تعيين کننده اي بر روي رشد زنان دارد؟ پژوهش ها ثابت مي کنند که نگرش فرويد مرد مدارانه و از نظر فمينيستها آلت مدارانه است . به نظر آنها فرويد افسانه هاي قديمي را به زبان علمي بيان کرده است . مانند افسانه زن سمبل گناه که شبيه فراخود ناقص فرويد است . نگرش مرد سالارانه ي فرويد منجر به باور هنجاربودن مردان شده است .يعني نماد بهنجــار ، مـرد است و زن صورت اختـه شده ي آن .
پيروان مــکتب روانــکاوي تلاش زيادي
براي تعديل نظرات فرويد نمودند .
کارن هورناي در ابتدا تمامي ديدگاه هاي فرويد را پذيرفت ولي در سال ۱۹۲۹ در مقاله اي نگرش هاي اين چناني را کودکانه و بي اساس خواند . او نيز مدعي بود که عقايد فرويد آلت مدارانه است . او درباره ي ادعاي استادش متوسل به مفهوم غبطه ي زهدان شد . او مدعي بود که کاميابي مردان در جهت تعديل و خنثي کردن کاستي هايي از اين دست مي باشد و بدين سان است که مردان عقده ي حقارت آناتوميکي خويش را تعديل مي کنند .
نانسي چادورو باعرضه کتابي به نام “ تداوم توالد و تناسل “ موجبات بحث هاي جنجالي را در ادبيات روانکاوي پديد آورد . در اين کتاب نويسنده براي پاسخ دادن به اين پرسش که چرا زنان مادر مي شوند ، از فرضيات روانکاوي ، زيستي _ اجتماعي و ديدگاه هاي فمينيستي بهره گرفته است . چرا در بسياري از فرهنگ ها وظيفه ي مراقبت از نوزاد به عهده ي زن است ؟ او در اين باره معتقد است که چنانچه مراقب نوزاد زن باشد سبب پديدار شدن تجارب متفاوتي براي دختر و پسر مي شود . مراقبين مادر ، دختراني را بزرگ مي کنند که در آينده خواهان مادر شدن مي باشند . بدين ترتيب سيکل مادري تداوم مي يابد . به علاوه چنانچه زنان از نوزادان مراقبت کرده و آنها را بارور سازند ، موجب نمود پسراني مي شوند که به زن سلطه يافته و تحقيرش خواهند کرد . چون مادران به تماميِ نيازهاي کودکان پاسخ مي دهند آنها به اين نتيجه مي رسند که مادران از اين عملشان کاملاً خوشنود هستند . روابط اوليه ي عميق کودک با مادر، اثرات پايدارتري بر روي دختران دارد زيرا روابط جنس مؤنث با مادرشان مانند پسران گسسته نمي شود . گرچه پسران نيز وابستگي هاي شديدي با مادرشان دارند ، ليکن چون ملزم هستند که به هويت خاص خود برسند ، چاره اي به جز گسستن اين روابط ندارند . بنابراين مرد بودن اين مفهوم را مي يابد که خصوصيات زنانه را نداشته باشد . در اين جا است که جنس مذکر به زنان با ديده ي تحقير مي نگرد و هويت متفاوت خويش را شکل مي دهد . چون پدران سهل الوصول نمي باشند به همين دليل ويژگي هاي آنان ايده آل و آرماني تصور مي شود و پيامد اين نگرش ها ، ذهنيت مردسالاري پديدار مي شود . چودورو اعتقاد دارد که اين سيکل سنتي ( بارآوري کودک توسط مادر ) بايد شکسته شود . به عبارت ديگر مردان نيز بايد در کار بزرگ کردن کودکان نقش داشته باشند . اگر اين وضعيت ادامه يابد زنان همواره تحقير شده و در حاشيه خواهند بود . تنها راه برابري زن و مرد همين است .
ولي به راستي جدي ترين منتقد فرويد، اريک فروم وارث نظريه ي روانکاوي مي باشد . او نظريه ي فرويد را با نوع زندگي اش مقايسه مي کند . وي مينويسد که فرويد در خلال سالهاي نامزديش ، يک عاشق حرارتي ، با اشتياق و فوق العاده حسود بود . عبارت زير که از نامه اي به مارتا نقل شده ، بياني مشخص و آشکار از گرمي عشق او به شمار مي رود : « اي شاهزاده خانم ، واي بر تو هنگامي که من نزدت مي ايم . من از تو بوسه هاي آتشين برخواهم گرفت و ترا چنان خوراک خواهم داد که چاق و گوشت آلود شوي . آن وقت اگر مايل باشي خواهي ديد چه کسي قوي تر است : يک دختر ظريف کوچک که به اندازه ي کافي غذا نمي خورد ، يا يک مرد تنومند وحشي که در بدن خود کوکائين دارد . » بيان کنايه آميز چه کسي قوي تر است حاوي يک معناي ضمني بسيار جدي است . فرض اين حق طبيعي مرد براي نظارت در زندگي زنش ، قسمتي از عقايد فرويد در مسئله ي برتري جنس مذکر بود . نمونه ي روشني از اين طرز فکر ، انتقاد وي بر جان استوارت ميل است . فرويد ميل را ستايش مي کند از اين نظر که به بهترين وجهي توانست خود را از استيلاي تعصبات معمولي برهاند ، از سوي ديگر افکار او را درباره ي آزادي جنس زن و به طور کلي مسئله ي زن پوچ مي داند .به عقيده ي او اين فکر از پيش مرده ايست که بگويند مي شود زنان را عيناً مانند مردان به مقابله و تلاش در عرصه ي هستي فرستاد از نظر او مدتها قبل از دوراني که مرد بتواند مقامي براي خود در جامعه به دست آرد ، طبيعت سرنوشت زن را در عرصه ي زيبايي ، دلربايي و جذابيت تعيين کرده است . به عقيده ي فروم عقايد فرويد در مورد آزادي زنان ، محققاً با نظر و عقيده ي يک مرد متوسط الحال اروپايي تفاوت ندارد . ولي فرويد مردي متوسط الحال نبود ، او عليه پاره اي از عميق ترين تعصبات زمان خويش علم طغيان برافراشت با اين همه او در اين مورد عادي ترين عقيده را در مسئله زنان تکرار مي کند ، و جان استوارت ميل را به خاطر عقايدش که در کمتر از پنجاه سال بعد مورد قبول دنيا واقع شد و کاملاً شايع گرديد ، پوچ و نا انساني خطاب مي کند .
به نقل از فروم ، فرويد زنان را مانند مرداني اخته شده مي نگريست که گويي از خود جنسيتي اصيل ندارند ، هميشه نسبت به مردان حسادت مي ورزند ، فراخود ي ضعيف و کم رشد دارند و موجوداتي بيهوده و غير قابل اعتمادند . اين عقايد در حقيقت همان عقايد پدرسالاري تعصب آميز زمان اوست که فقط اندکي موجه جلوه گر شده است . فرويد پنجاه سال ديگر هم هنوز همين عقيده را داشت . هنگامي که وي فرهنگ آمريکايي را براي سرشت مادر سالاري اش مورد انتقاد قرار داد مهمان و شاگردش دکتر ورتيس پاسخ داد : ولي فکر نمي کنيد اگر والدين هر دو برابر باشند وضع خيلي بهتر مي شود ؟ آن وقت فرويد پاسخ داد : اين کاريست عملاً ناممکن . بايد عدم تساوي وجود داشته باشد و بين تساوي زن و مرد و برتري مرد که هر دو بدند ، برتري مرد زيانش کمتر است . فروم مي نويسد : در حالي که سالهاي نامزدي فرويد مملو از عشق آتشين و تملق حسودانه بود ، چنين به نظر مي رسد که زندگي زناشويي اش به ميزان زيادي فاقد عشق جدي و هيجان و اشتياق بود . مانند بسياري از زناشويي هاي قراردادي ، در اينجا نيز فتح و پيروزي صورت گرفته ، ديگر منشاء نيرومندي براي احساس يک عشق هيجان انگيز وجود نداشته است . غرور مردي شامل و مستلزم نوازش است ، پس از زناشويي اين غرور منشاء ديگري براي ارضاء شدن پيدا نمي کند . در اين نوع زناشويي فقط يک وظيفه باقي مي ماند که زن بايد اجرا کند و آن وظيفه ي مادريست . او بايد بدون قيد و شرط فدايي همسرش باشد ، براي سعادت زندگي زناشويي تلاش کند ، هميشه پيرو نيازها و خواستهاي همسرش باشد ، زني باشد که هيچ چيز براي شخص خودش نخواهد ، زني که هميشه صبر مي کند ، واين چيزي نيست جز يک مادر . فرويد پيش از زناشويي سخت عاشق بود ، زيرا مجبور بود مردانگي خود را با پيروزي بر دختري که انتخاب کرده بود به ثبوت رساند . همين که اين پيروزي از راه زناشويي اجرا شد و مهر لازم بر خود گرفت ، محبوب مورد ستايش تبديل به مادري دوست دارنده شد که شوهر مي توانست بدون ابراز يک عشق هيجان انگيز و قاطع ، بر محبت و توجهاتش تکيه کند .
به عقيده ي فروم فقدان صميميت عاطفي فرويد نسبت به زنان با اين حقيقت بيان مي شود که وي زنها را کم درک مي کرد . نظريه وي درباره ي آنان دليل تراشيهاي ساده دلانه اي از تعصبات جنس مذکر بوده است ، مخصوصاً مذکــري که نيـاز به استيلا دارد تـا آنکه ترسش را از زنان پنهان کند .
منابع :
۱- دوبوار، سيمون،جنس دوم ،ج ۱
۲- فروم ،اريک،رسالت زيگموند فرويد،تهران،۱۳۵۴
۳- هايد، ژانت،روانشناسي زنان ،انتشارات لادن
