تبليغاتX
مثبت من - اروپا گردي، سفري پر از سؤال

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

رضا كلاهی

 

ساعت پنج عصر بالاخره اتوبوس آمد، قرار بود يك و نيم بيايد. و ساعت هشت، دم ِ غروب، بالاخره از تهران خارج شديم. دو سه ساعتي بار كردن وسايل طول كشيد. قرار بود ديروز راه بيفتيم، ولي جور نشد. راننده‌ها، سر ِ بستن ِ قرارداد، شرط و شروط گذاشته بودند، و بعد هم سر ِ قرار نيامده بودند. در اصل قرار بود اول شهريور راه بيفتيم. بيمهء ماشين، گواهي‌نامهء بين‌المللي، بستن قرارداد با شركت مسافرتي، ... تا شد سه‌شنبه هجده شهريور، امروز! البته اين‌ها ديگر چندان مشكلي نبود. اصل ِ مشكلات، چهار ماه بود كه نفس ِ بچه‌هايي را كه دنبال كارها بودند بريده بود: حل مسألهء اجازهء خروج براي خدمت نرفته‌ها، هم‌آهنگي با رايزن‌هاي فرهنگي در فرانسه و يونان، گرفتن اجازه از انواع و اقسام مقام‌هاي مسؤول از وزارت خارجه گرفته تا وزارت علوم، تهيهء ويزاي توريستي براي بيست سي دانش‌جوي ...، اصطكاكِ كارها چه‌قدر زياد است! كمك‌هاي رئيس دانش‌كده، خيلي كليدي بود. اگر «او» نبود سفر پا نمي‌گرفت. اين‌جا كارها روال و شيوهء تعيين شده‌اي ندارد. هميشه يك «او» هست كه يا به تنهايي مي‌تواند مانع همه چيز شود، يا به تنهايي توانايي رفع همهء موانع را دارد ...، اما بالاخره امروز داريم راه مي‌افتيم.

اين، آغاز يك سفر طولاني‌ست. يك سفر زميني به مقصد «پاريس». آه، پاريس! خاست‌گاه دموكراسي، مهد تمدن جديد بشري، مهد توسعه و پيش‌رفت، مهد نظم و ترتيب و انضباط، مهدِ ... مهدِ ... مهدِ ... . مهدِ همهء خوش‌بختي‌ها! آيا واقعاً چنين است؟ آيا اروپا همان بهشتي‌ست كه مي‌گويند؟ راستي، اخلاقيات و روابط انساني چه؟ بي‌احساسي و عقلانيت مكانيكي؟ بي‌بندوباري؟ سودگرايي و منفعت‌طلبی ِِ شخصي؟ مي‌گويند اروپاييان گريه نمي‌كنند، يعني احساس ندارند. راست است؟ آيا زنده‌گي ِ ماشيني اروپاييان را مسخ كرده است؟ آيا اروپا مركز همهء بدي‌ها و نامردمي‌هاست؟ در ذهن ما، از اروپا دو تصوير متناقض وجود دارد: تصويري از آسايش و رفاه و پيش‌رفت، و تصويري از بي‌اخلاقي و روابط غيرانساني! آيا اين دو چهره يك جا قابل جمع است؟

براي من، اين، سفري بود همراه با كوله‌باري از سؤال و ابهام. در تمام طول سفر، احساس مي‌كردم بايد به دنبال چيزي باشم. كنج‌كاوانه، چيزي را جست‌وجو مي‌كردم، اما نمي‌دانستم چيست. چشم‌ام در داخل هر كوچه و خيابان، در چهره و رفتار هر فرد، در معماريِ هر ساختمان، در هر آرامش يا شلوغي در جست‌وجو بود. هر واقعهء ساده‌اي را سعي مي‌كردم به نحوي «تبيين» كنم و علتي براي‌اش بيابم: آن چهار جوانِ علٌاف، چرا آن‌جا ايستاده‌اند؟ اين مرد چرا گدايي مي‌كند؟ ماشين‌ها چرا اين‌قدر آهسته حركت مي‌كنند؟ آن زن و مرد باهم چه مي‌گويند؟ ... اما مهم‌تر از همه، به دنبال درك «سبك زنده‌گي متفاوت» بودم. آيا زنده‌گي با شيوه‌اي متفاوت امكان‌پذير است؟ آن شيوه چه‌گونه مي‌تواند باشد؟ آيا همهء مردم مثل ما زنده‌گي مي‌كنند؟ صبح كه از خواب بلند مي‌شوند، صبحانه نان و پنير _ البته اگر ماه رمضان نباشد! بعد تا عصر سر ِ كار، بعد از آن خريد و كارهاي خانه، شب، يكي دو ساعتي تلويزيون و اخبار و سريال، آخر هفته‌ها كه خسته شدند ديدار دوستان و اقوام، و ماهي يا دو ماهي يك‌بار هم ديدن يك فيلم در سينما يا يك شام به اتفاق خانواده خارج از منزل در رستوران، و اگر وضع بد نباشد، شايد هر از گاهي هم يك سفر ِ مثلاً شمال؟ ديگر چه؟ دغدغه‌هاي اقتصادي از قسط‌هاي سررسيده؟ اجاره‌خانهء عقب‌مانده؟ هزينهء دانش‌گاه اين دختر و مدرسهء آن پسر ...؟ و مهم‌تر از همه، ابهام در وضعيت آينده و عدم امكان برنامه‌ريزي؟ دغدغهء ذهني ِ ديگران چيست؟ اروپاييان چه نگراني‌هايي دارند؟ نگراني از توقع فلان عمه كه بايد به ديدن‌اَش مي‌رفتي و نرسيدي؟ يا ناراحتي از رفتار فلان برادر زن كه بايد به فلان مناسبت مي‌آمد و معلوم نيست چرا نيامد؟ اضطراب از وضعيتِ _ مثلاً _ دختر ِ دم ِ بختي كه خواست‌گار مناسبي ندارد، يا _ مثلاً _ از وضعيت پسري كه در «سني حساس» است و دوستان‌اَش خوب نيستند؟ يا ـ برعكس ـ نگراني از فلان جايي كه رفته‌اي يا فلان كاري كه كرده‌اي، مبادا كه بابا بفهمد؟ يا اين‌كه آيا فلان مراسم را مامان اجازه خواهد داد كه بروي؟ آيا موافقت مي‌كند كه پدر از قضايا باخبر نشود؟ ... اصطكاك در كارها فقط در امور اداري نيست. روابط دوستانه و خانواده‌گي هم _ كه بايد پناه‌گاهي باشد براي رفع خسته‌گي‌ها و تخليهء تنش‌هاي كاري _ گاهي با تنش و سختي هم‌راه است. حتی در معمولي‌ترين سطوح‌اش مثل رابطهء پدر و دختر. مردم ما بسياري از نيروي‌شان را صرفِ «رفع و رجوع» و «رفع تكليف» مي‌كنند. «رفع و رجوع» بخش مهمي از زنده‌گي‌ست. مردم ِ جاهاي ديگر دنيا روزگارشان را چه‌گونه مي‌گذرانند؟ آن‌ها نگران چه هستند؟ آيا مي‌شود نگران هيچ چيز نبود؟ در آن صورت زنده‌گي چه معنايي خواهد داشت؟ زنده‌گي در نظر اروپاييان چه‌گونه است؟

اين، سفري بود پر از سؤال، و پر از هيجان كه هشتِ عصر ِ سه‌شنبه هجده شهريور، بالاخره آغاز شد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:19 PM  توسط م.ک.  |