تبليغاتX
مثبت من - اروپا گردي: تركيهء آسيايی 3

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

رضا كلاهی

 

ساختمانِ شيك‌تر و مرتب‌تر ِ گمركِ تركيه، آن سوي خط، به فاصلهء چند متر روبه‌روي گمرك ايران مغرورانه ايستاده است. پرچم ِ مرتب و تميزش آن بالا، در برابر پرچم فرسوده و رنگ پريدهء ايران، بلندتر و افراشته‌تر به نظر مي‌رسد. حتی آرارات، مستحكم و پرشكوه، انگار كه صلابت و استقامت دماوند را به مبارزه مي‌طلبد. به ياد حرف گلايه‌آميز استادي افتادم در يكي از كلاس‌ها كه: "قبلاً تركيه در برابر ايران كشوري محروم به نظر مي‌آمد، اما امروز جاده‌هاي آن‌جا را كه مي‌بيني، احساسي از عقب‌مانده‌گي نسبت به ايران پيدا مي‌كني." هم‌سايهء در حال توسعه و كم‌ثروتِ ما، مورد مناسبي براي مقايسه است. تركيه توسعه‌يافته‌تر است يا ايران؟ «مقايسه» مهم‌ترين مشغوليت ذهنی‌ ِ من، و شايد بسياري از بچه‌ها بود در طول مدتي كه تركيه را مي‌پيموديم ...

اما آن ساختمانِ «شيك‌تر و مرتب‌تر»، طي كردن‌اش «مراحلي» دارد. «لير» واحد پول تركيه است كه ميليون ميليون‌اش را قدم به قدم بادليل و بي‌دليل بايد بدهي تا هر گذر و معبر كوچك و بزرگي را به سلامت بگذراني و اين، تازه اول راه بود! در طول تركيه از ابتدا تا انتها، چه در رفت چه در برگشت، داستان همين بود. سر هر گذرگاهي و در هر پاس‌گاه و پليسي فقط همين ميليون ميليون‌ها كارساز بود و بس. اين داستان را شنيده بوديم و براي احتياط، لير كافي از قبل تهيه كرده بوديم. يك برگ يورو، يا چند برگ هزار توماني: يك پشته اسكناس تركيه‌اي. يك ميليون لير برابر با شش‌صد و چهل تومان در زمانِ رفت و در برگشت، يك ميليون لير برابر با بيش از شش‌صد تومان! و اين «ميليون»‌ها با همين سرعت مثل اين كه مي‌روند تا «ميليارد» شوند. كوچك‌ترين پولِ رايج تركيه، سكهء زردرنگ كوچكي‌ست كه مرا به ياد ده‌شاهي‌هاي قديمي مي‌اندازد: دويست‌وپنجاه‌هزار لير! و كم‌تر از اين، سكه‌اي نيست.

 

ساعتي از غروب گذشته بود كه از گمرك خارج شديم و تا سه ‌چهار ساعت بعد كه در رستوراني توقف كرديم، هنوز اثري از جاده‌هاي شيك و سرزمين ِ توسعه‌يافته نبود. رستوران، يك ساختمانِ تنها وسط بيابان بود. معمولي و نه‌چندان مرتب! آن‌جا قصد شام نداشتيم. فقط استراحتي و آبي به سر و صورت. نمازخانه نداشت. روي زيلويي كه بيرون پهن شده بود، نماز مي‌خواندند. براي دست‌شويي از ما پول گرفتند. خوب! رستوران‌هاي بين‌راهي، در ايران هم براي دست‌شويي پول مي‌گيرند. فقط اين‌جا كمي گران‌تر، مثلاً نفري سي‌صد چهارصد هزار لير! اما بعداً فهميديم كه قضيه جدي‌تر از اين‌هاست. آن‌جا آبِ شرب هم به آساني در دست‌رس نيست. لوله‌كشي ِ شهر، آب‌اش قابل خوردن نيست و آب را بايد خريد. تقريباً هيچ‌جاي آن كشور دست‌شويي ِ مجاني وجود ندارد. بسياري از جاها اصلاً باجه‌اي كنار دست‌شويي هست براي «محاسبه»ء هزينهء «مشتريان»! «توالت‌داري» در تركيه كاسبي پردرآمدي‌ست!

شب را تا صبح رانديم. غير از روزِ حركت، اين، دومين روز سفر است. حدود ظهر، جايي به فاصلهء يكي دو ساعت از آنكارا، براي ناهار ايستاديم. آلاچيق مانند بزرگي بود و مثل اين‌كه صاحبي هم نداشت. بچه‌ها فرش پهن كردند و بساط ديگ و اجاق و پخت و پز. من كه از اتوبوس پياده مي‌شدم، يك لحظه جا خوردم: يك خانم ِ بي‌روسري! سواري‌اي نزديك ما ايستاد، چند نفري كه از آن پياده مي‌شدند، يكي‌شان خانمي بود بي‌روسري و باركابي. اين اولين بار بود. هنوز حواس‌ام نبود كه از ايران خارج شده‌ايم! ديشب، دم ِ رستوران هم، زن‌ها حجاب داشتند. جالب آن كه، از دو ـ سه خانم ِ سرنشين ِ سواري، يكي‌شان روسري داشت. تركيه، تا اين‌جا همه چيزش تقريباً مثل ايران بود به جز اين يكي. حجاب در آن‌جا آزاد است، اما در شهرهايش، تقريباً نيمي از زن‌ها روسري دارند، و نيم ديگر هم به اندازهء اروپاييان نپوشيده نيستند. به هر حال، اين‌جا آخرين جايي بود كه زنِ باحجاب مي‌ديديم. حالا بيش‌تر احساس «خارج بودن» مي‌كردم. اما اين «خارج»، هنوز نشاني از آن خارجي كه منتظرش بوديم نداشت: توسعه، رفاه، نظم، زيبايي ... . تا آنكارا جاده‌هاي پردست‌انداز با آسفالت‌هاي فرسوده بود و شهرهاي محروم و كم جمعيت. مهم‌ترين شهر تركيه در اين فاصله «ارزروم» است با حدود سي‌صدهزار نفر جمعيت در فاصلهء تقريباً هفت‌صد و شصت كيلومتري از آنكارا. طبيعت هم، بياباني‌ست برهوت بدون پوشش ِ گياهي ِ غني. حتی در اطراف روستاها و شهرها هم از سبزي و زردیِ مزرعه و كشت و زرع خبري نيست.

حدود ساعت پنج و ربع به وقت تهران، و سه و نيم به وقت آنكارا، به پاي‌تختِ تقريباً چهار ميليون نفري تركيه رسيديم و از آن‌جا بدون توقف رد شديم. در بدو ورود، باران شديدي ظرف چند دقيقه وسط خيابان‌ها را پر از آب كرد. در اولين چهارراه كه تقاطع ِ آب‌گرفته‌اي بود از برخورد دو خيابانِ باريك، چند دقيقه‌اي وسط ماشين‌هاي كوچك و بزرگ در ترافيك مانديم. از خياباني رد شديم كه ساختمان‌هاي روي شيب دامنهء يك سوي آن، همه چندان فرسوده بود كه درحال فروريختن به نظر مي‌رسيد، اما كار و زنده‌گي در آن‌ها جريان داشت. اين‌جا يك منطقهء كوهستاني‌ست، با پستي و بلندي‌هاي بزرگ و كوچك. پس از گذشتن از ميداني پر از ساختمان‌هاي ده دوازده طبقه با انواع تبليغات رنگارنگ روي تابلوهاي بزرگ اطراف‌اش، به خياباني رسيديم وسط شكاف كوهي و روي دامنهء دو طرف‌اش، باز انبوه خانه‌هاي بسيار فرسوده، و بعضي با سقف‌هاي فروريخته، و زنده‌گي در آن‌ها هم برقرار! خياباني راه به لابه‌لاي اين خانه‌هاي قديمي نمي‌برد و مردم بايد از كوچه‌هاي پله‌پله‌اي، تا آن بالاها مي‌رفتند. باراني كه ده دقيقه‌اي باريد، تمام شده بود، ولي سيل ِ آب، هنوز وسط خيابان‌ها جاري بود. با اين كه ظاهراً در محلهء قديمي ِ شهر بوديم، اما ترافيك كاملاً روان بود و فضاي خيابان‌ها متناسب با حجم ماشين‌ها. در خيابان‌هاي ديگر هم ترافيك شديدي نديديم. از جايي كه ما رد مي‌شديم، شهر در پايين‌دست پيدا بود: بام ِ ساختمان‌هاي نه‌چندان بلند، هزاران سقفِ قرمز. شيوهء ساختمان‌سازي در تركيه با ايران فرق مي‌كند. آن‌جا سقفِ همهء خانه‌ها قرمز ِ شيب‌دار است. همهء ساختمان‌ها به شيوهء «ويلايي» ساخته مي‌شوند، يعني هيچ دو ساختماني به هم نچسبيده‌اند. اطرافِ همه باز است و دورتادور، پنجره دارند. اين شيوه، تا اين‌جا در همهء شهرهاي كوچك و بزرگ، و در خود آنكارا هم، حتی در اين محله‌هاي قديمي رعايت شده است. استانبول البته نه! استانبول شهري‌ست از بسياري جهات متفاوت، كه به آن خواهيم رسيد. نكتهء ديگر، سلول‌هاي خورشيدي‌ست كه در هر شهر و روستاي كوچك و بزرگي بر بام خانه‌ها بسيار ديده مي‌شود. انرژي در تركيه گران است و اين، راهي آسان براي تأمين بخش مهمي از انرژي مورد نياز، از نور ارزان آفتاب.

در مسير ِ ما در آنكارا، برج‌ها حدود بيست سي طبقه بودند و بلندتر از آن برجي نبود. تعداد ساختمان‌هاي چهار پنچ طبقه، از يك طبقه‌ها خيلي بيش‌تر بود. ساختمان‌هاي يك طبقه، بيشتر در محلات قديمي بودند. در مجموع، دراين‌جا تراكم ساختمان‌ها بالاست و فضاي باز كم‌تر به چشم مي‌آيد. ميادين و ساختمان‌ها معماري خاصي ندارند و تركيب هندسي همه، تقريباً مشابه است. غير از مساجد كه معماري متفاوتي دارند كه آن هم در همهء مساجد تقريباً يكسان است.

 

تا آنكارا هيچ احساسي از «اروپاگردي» به ما دست نداد. خوب، هنوز اروپا هم نبود! اما انگار معجزه مي‌كند اين خطِ فرضي ِ جغرافيايي كه اين سو را  آسيا نام مي‌گذارد و آن سو را اروپا. همين كه از آن مي‌گذري، انگار از دروازهء زمان گذشته‌اي. كن فيكون مي‌شود ...

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:25 PM  توسط م.ک.  |