پله پله تا ...
اتفاقی کتابی خریدم به نام «شفای کودک درون» که خانم گیتی خوشدل آن را ترجمه کرده است. به خاطر مناسباتی که برایام داشت، سریع شروع کردم به خواندناش. دیدم انگار نویسندهء کتاب کلی از یونگ الهام گرفته. برایام جالب بود که بی آن که بخواهم و دقیقا در همان زمانی که در گیر و دار مطالعاتی در زمینهء یونگ و خودشناسی بودم به این کتاب برخورد کردهام.
دکتر شریعتی جملهای دارد که میگوید: "چه سخت است زیباییها را تنها دیدن." به همین دلیل فکر کردم بحثی را بر اساس یافتههایی که در این اواخر داشتهام به مشارکت بگذارم به شرطی که تنها نمانم، چون تنها این حرفها را گفتن به هیچ نمیارزد. این حدیثها بیشتر حول محور افکار یونگ دور میزنند. البته قبل از یونگ، اریک برن من را کنجکاو کرد در کتاب «بازیها»یش ...
میآیید شروع کنیم؟
چرا به این بر و آن بر نگاه میکنید؟ با خودتان هستم. عرض کوچکی داشتم، البته اگر قبول بفرمایید! میآیید اینجا کمی با هم صحبت کنیم؟ البته یه یک شرط، نقاب را از چهرهء خود بردارید! بله، درست حدس زدید. شما، شما، و شما! آن نقاب را که باعث میشود همهء ما ادای آدم بزرگها را در بیاوریم و بالغانه فکر کنیم. دوست دارم کمی کودکهایی را که زیر آن نقاب مخفی شدهاند، ببینیم. کودکهای خودمان را. اصلا از وجودشان خبر دارید؟ میشناسیدشان؟ صدايشان را میشنوید؟ نقاب را برداشتید؟ به آینه نگاه کنید. خودش است. میخواهد خود را نشان دهد. راحتاش بگذارید دیگر! این همان است که وقتی صدمه دید، شما احساس رنج میکنید. همان که میخواهد شما شاد باشید و ممکن است نگذارید. همان که خلاقیت شما دست اوست، عاشق میشود، دلبسته، ناامید و امیدوار، افسرده میشود و مضطرب. خشمگین و عصبانی! اُه ... ، چهقدر نیاز به نوازش دارد!
مثل این که زیادی به او بیمحلی کردهای! خوب به او نگاه کن. به چشمان غمگیناش، یا لبهای خنداناش. بالاخره موفق شدی؟ دیدیاش؟ این همان کوچولوییست که بزرگ بشو نیست، ولی تا دلات بخواهد در زندگیات نقش دارد. نه تنها او، چند نفر دیگر هم هستند. نه، همه را نمیشود با هم به تو نشان داد. کم کم همه را به ات معرفی میکنم. ببین، اوخ! چه به روز کودکات آمده؟ ببین میتوانی با او کنار بیایی؟ ببین چه چيزهایی به او آسیب میرساند. چه وقتهایی مانع شدهای که زندهگی خود را بکند؟ این همه احساس گناه، غصه خوردن، ... . نه! هیچوقت از پیش شما نمیرود. تازه، ناراحت هم شد که از وجودش بیخبر بودی و همهاش میخواستی رفتار بزرگترها را داشته باشی. دارد گلایه میکند، میترسد از تنهایی! امنیت میطلبد. تصمیم گرفتی از حبس آزادش کنی؟ بالاخره تصمیم گرفتی که به او اجازهء زندگی کردن دهی؟ بگذاری که خودش باشد؟ دوستاش بداری؟ ببین چهقدر خوشحال شده که داری مینوازیاش. او عاشق نوازش است. اصلا کینه را دوست ندارد. اگر خوب زندهگی کند، پر از شور است و هیجان، ولی توی عمرم کودک درون هیچکس را ندیده ام که آسیب نخورده باشد! تو کسی را سراغ داری؟
خسته شدی، نه؟ در واقع او خسته شده است. مراقباش باش. کمی به او استراحت بده. مراقباش باش. راستی، میدانی که این کوچولو، به جز تو هیچکس را ندارد که مراقباش باشد؟ اگر از مراقبتاش امتناع کنی و یا به قضیه با ناباوری نگاه کنی، قضیه خیلی جدی میشود. خواهش میکنم تا دفعهء بعد که با تو بحث را ادامه میدهم با او خشن رفتار نکن. صدایش را بشنو و ببین چه میخواهد. آنها را که توانایی داری به شرطی که به کوچولوی درون کسی لطمه نخورد، برایاش فراهم کن.
منتظر حرف تو هم هستم.
خوب، حالا اگر میخواهید نقاب خود را سر جایش بگذارید، بفرمایید!
ممنون از وقت عزیزتان!
