اروپا گردی:
این نوشته را مینویسم تا مجموعه نوشتههای اروپاگردی پایانی داشته باشد و نصفه نیمه رها نشده باشد. دربارهی سفر ما هنوز خیلی شنیدنیها هست که میشود گفت، ولی امروز که شش هفت ماه از آن میگذرد، من خیلی چیزهای دیگر دیدهام و شنیدهام و خواندهام از همین دُور و اطراف خودمان که گفتنشان و نوشتنشان و فکر کردن بهشان واجبتر است. نمیدانم! شاید این هم دلیل واقعی این احساس من نباشد که دوست ندارم نوشتههای اروپاگردی را بیش از این ادامه دهم. به هر حال، من حالا دیگر وارد حس و حال دیگری شدهام. دوست ندارم چیزی را برای رفع تکلیف، یا فقط برای آن که شروع کردهام، ادامه دهم. فکر میکنم انگیزه، باید هر لحظه با قوت حضور داشته باشد، و گر نه بهتر است رها کنم و سراغ کار دیگری بروم. پس آن چه در این لحظه برای گفتن میماند، همان حسیست که حالا، بعد از شش هفت ماه، از آن سفر باقی مانده. بگذار خاطرات «دفع شدنی» را بالا نیاورم و از حظی که از «هضم شدنیها» میبرم بگویم.
امروز، شش هفت ماه از آن سفر ميگذرد. در آخر سفر، وقتي به مرز ايران وارد ميشديم، وقتي در جادههاي ايران حركت ميكرديم، از روستاها و شهرها كه ميگذشتيم، آدمها، تيپها، قيافهها، رفتارها، مغازهها، را که میدیدیم، وقتي از فضاهای اروپايي بلافاصله وارد این فضاهای ایرانی میشدیم، باز همان احساس اوليه زنده ميشد: مقايسه. آنجا دائم به اين فكر ميكردم كه اينجا مردمشان چهگونه زندهگي ميكنند، چه ميكنند، روزشان را چهگونه سپري ميكنند، اوقاتشان به چه كارهايي ميگذرد، وقتهايشان را چهگونه تقسيم كردهاند، چه مقدار كار ميكنند، چه مقدار تفريح، و چه تفريحهايي؟ دغدغهشان چيست؟ آيا اضطراب و دلهره دارند؟ زندهگي براي آنها چه معنايي دارد؟ سؤالهايي كه البته آخر جوابهاي کاملی برایشان نيافتم. آنقدر تند و سريع بود، كه نفهميدم كي آمد و كي رفت. و حالا در اينجايم: باز در ايران و پشت اين مونيتور در حال تايپِ انگار خوابي كه نميدانم كي ديدهام و جزئياتاش چه بوده است. حسي كه اكنون از اروپاييان برايام باقي مانده آن است كه مردم اروپا از آنچه كه فكر ميكردم مهربانترند، آرام و خونگرم، مهمانپذير، و در شهرهايشان شلوغي و بينظمي نيست.
و حالا وارد ایران شدهایم. این محيطها را انگار بار اول است كه ميبينم. آشنایند، اما مثل كسي كه قيافهاش برايات آشناست، ولی يادت نميآيد كه كجا ديدهاياش! به ياد نميآوري كه اين احساس آشنايی ريشه در كجا دارد. جالب آن که این کوچه و خیابانهای وطنام، کمتر از ساختمانهای اروپایی خاطرهآمیزند. «گذشته» از در و دیوارهای شهرها و آبادیهای اروپایی میبارید. اما اینجا ...
غیر از نامرتب بودن و به هم ریخته بودن، اینجا چیزی که در نگاه اول بیش از همه جلب نظر میکند، فراوانی ساختمانها و بناهای تازه ساخته و نیمه ساخته و در حال ساخت است. از هر جا که رد میشدیم، هرجا که آثاری از زندهگی انسانی به چشم میخورد، حتما تعدادی ساختمان در حال ساخت وجود داشت. هیچ شهر و روستا و آبادیای نبود که در آن چیزهایی در حال ساخت دیده نشود. این کشور را انگار دارند تازه میسازند. کل این کشور انگار یک پروژهی نیمه تمام است. اصلا احساس نمیکنی که وارد کشوری با تمدن باستانی چند هزار ساله شدهای. شهرهای اینجا حس خاصی را بر نمیانگیزانند. به یاد شهرها و روستاهای اروپایی افتادم که تقریبا هیچ ساخت و سازی در آنها وجود نداشت. راستی، آنها ساختمان جدید نمیسازند؟ اغلب ساختمانها قدیمی و تاریخی بودند. همه چیز را سالها پیش ساخته بودند و تمام شده بود. کار فعلیشان عبارت بود از حفاظت از این مجموعهی تاریخی. برای همین بود که شهرهای آنجا خاطرهآمیز بودند و دارای هویت تاریخی.
اما این احساس، با حس متناقضی که فضای توریستی بر میانگیزاند، مخلوط میشود: شهرهاي توريستی، شهرهای «سر پايي»، محيطهايي كه به نظر ميآيد انگار براي خودشان هم موقتيست، براي خودشان هم ناآشناست،؛ زندهگياي كه دائم موقتيست! زندهگي در آنجا مثل كار كردن در يك كاروانسراست. همه مسافرند، همه در گذر. زندهگي گذرا، ناپايدار! این همه تاریخ را معلوم نیست برای زندهگی نگه داشتهاند یا برای نمایش. تازه آن هم چه نمایشی؟ نمایش برای معرفی؟ نمایش برای احساس و ابراز هویت؟ یا نمایش برای «فروش»؟ اینجا «نمایشگاه و فروشگاه تاریخ تمدن اروپا»ست. آیا نظر مارکسیستهای جدید درست است که فرهنگِ امروزِ غرب را در چارچوب «صنعت فرهنگسازی» میبینند؟ فرهنگی که کارش، کار اقتصادیست: «ساختن فرهنگ» برای «فروش»! این شاید همهی واقعیت نباشد، اما حتما بخش مهمی از واقعیت هست ...
اما «هضم شدنی»های سفر، فقط اینها نبود. چیزهای دیگری هم هست که میماند و از یاد نمیرود، و چه بسا رشد کند و ثمرها بدهد: رضا، جلیل، لیلا، مهدی، محمد، مژگان، صالح، و البته «دکتر» که بار سنگین مسؤولیت سفر را بر دوش داشت، و خیلیهای دیگر که با بعضیهايشان قبل از سفر آشناییای داشتم، و با خیلیهايشان نه. و البته «خودم»! خودم جزء آنهایی بودم که قبل از سفر با او «آشناییای» داشتم، ولی حالا آشناییام با «او» خیلی بیشتر شده. حالا از او چیزهایی میدانم که پیش از این نمیدانستم. «رضا»يی که من حالا میشناسم، با «رضا»ی قبل از سفر خیلی تفاوت دارد ...
خیلی چیزهای خاطرهانگیز بود که نشد بگویم. راستاش قصد خاطرهنویسی هم نداشتم. شاید خیلیها نخواهند اسمشان بیاید. شاید خیلی چیزها بهتر باشد در خاطره بماند و روی کاغذ نیاید (مخصوصاً که کاغذش از نوع الکترونیکی باشد) ... و در آخر، یک تشکر حسابی به کریم محقق بدهکارم که یادداشتهايش در طول سفر، به من در این نوشتنها کمک کرد.
پايان
