تبليغاتX
مثبت من - پاریس

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

شرکت در مراسم گردن زني پس از ديدار مزار هدايت

شهاب ميرزايي؛ بعد از پرواز از تهران به مادريد و توقفي چند روزه در بارسلون به طرف پاريس حرکت کردم. پس از استراحتي شبانه، بايد به ديدار «پاريس» رفت. با همان عشقي که باعث شد «هلن» از يار و ديار بگذرد و فاجعه «تروآ» پيش بيايد.

اول از همه موزه «لوور». باران پاريس مدام مي بارد. جلوي در ورودي موزه بايد در صف ايستاد. با اينکه فصل توريست نيست، اما صف طولاني است. در شيشه يي لوور آدم ها را مي بلعد.

در کنار سالن هاي «دنون» و «ريشيليو» سالن مجسمه ها و نقاشي ها قرار دارد. در اينجا خروارها پرسپکتيو تصويري بر سر تماشاگران مي بارد. در انتهاي سالن تابلوي «موناليزا» قرار دارد که انبوه توريست هاي ژاپني و چيني در حال فلاش بارانش هستند و او با لبخندي پرمعنا به همه نگاه مي کند.

با گذشتن از کنار انبوه تابلوهاي «گويا»، «بيکن» و «مونه» راه را بايد ادامه داد تا از لوور خارج شد و به طرف برج ايفل رفت. در کنار لوور عظمت کاخ «لويي چهاردهم» هر آدمي را به تامل و تعجب وامي دارد.

پل چوبي «پون نف» آدم ها را از اين طرف پل به آن طرف مي برد. رودخانه سن آرام آرام از زير آن مي گذرد. برج ايفل از دور ديده مي شود. در نزديکي آن منظره زيباي شکوفه هاي صورتي و سپيد درختان بهاري که برروي زمين خيس ريخته اند به چشم مي آيد. در زير برج صف طولاني درست شده. 8 يورو براي آسانسور مي گيرند و 2 يورو براي پاي پياده. با ياد صعودهاي کوهنوردي 2 يورو مي دهم و افتان و خيزان از برج بالا مي روم.

باد و باران شديدي مي وزد و مي بارد. پاريس از بالاي برج ايفل ديدني است. شهري که گوته درباره آن خطاب به اکرمان گفته است؛ «شهري چون پاريس، اين کلانشهر جهاني را مجسم کن. جايي که در کنج هر خيابان آن با تاريخ روبه رو مي شوي.»

اين برج نماد قرن بيستم و پيشرفت علم و عقلانيت در قرني است که بيش از 90 درصد دست يافت هاي بشري در آن به وقوع پيوسته. باغ بزرگ «تويلري» در پايين ديده مي شود.

بچه هاي پاريسي را از مدرسه هايشان آورده اند. صداي خنده و بازي و رها شدن موهاي لخت و رنگي دخترها و پسرها در آبي باران منظره يي تماشايي است.

در زير پايه هاي برج ايفل صداي گروه هاي موسيقي شنيدني و ديدن فوج کبوتران که در ميان توريست ها بي خيال در حال قدم زدن هستند ديدني است.

به طرف «پرلاشز» با دلهره يي غريب که تمام وجودم را پر کرده حرکت مي کنم. با گرفتن نقشه در ابتداي در ورودي بايد قبر هدايت را که در قطعه 82 آرميده است پيدا کرد. پشت پنجره خانه يي در کنار گورستان مردي ميانسال گيتار در دست ساز مي زند، با کلاه کابويي و عينکي دودي.

آرام آرام بايد از ميان سنگ ها گذشت تا اينکه وارد محوطه تختي شد که آلاچيقي دور آن را گرفته. از دور قبري ديده مي شود که شاخه هاي گل روي آن گذاشته شده. آن روز، روز يکشنبه است و ايراني هاي زيادي بر سر مزارش آمده اند. جلوي سنگ قبر هدايت نفس آدمي مي گيرد. روي زمين مي نشينم و دقايقي فارغ از زمين و زمان به سنگ قبرش خيره مي شوم. در سکوتي غريب فرو مي روم و آرام آرام گريه مي کنم. زندگي و مرگ هدايت آينه زندگي و مرگ تمام روشنفکران و آدم هاي خاص اين ديار است و حتي بودن گورش در اين سکوت و دور از هياهوي آدم هاي عام آن ديار، جالب.

قبر ساعدي، «ايومونتان»، «سيميون سينيوره»، «يلمازگوني» و «مارسل پروست» و «ناپلئون بناپارت» از جمله قبرهايي است که ديده مي شود.

فرداي آن روز در ادامه سفر در پاريس به کليساي «نوتردام» مي روم. مراسم عشاي رباني اجرا مي شود. اگر در صف زائران بايستيد راهبه يي شيريني مقدس را در دهانتان مي گذارد.

موسيقي ارگ کليسا، به همراهي آوازخواني اعضاي گروه کر حال و هوايي خاص به کليسا بخشيده. بيرون کليسا پيرمردي فرانسوي جلوي در ايستاده که دانه هاي ريز گندم را بر دستانش ريخته و گنجشک ها يکي يکي بر روي دستانش مي نشينند.

در ادامه مسير ميدان «کنکورد» قرار دارد. جايي که ستون يادبود آن اشاره يي است به انقلاب کبير فرانسه و جايي که گردن «لويي شانزدهم» و «ماري آنتوانت» را با گيوتين زده اند.

روبه روي ميدان کنکورد، پشت به برج ايفل خيابان «شانزه ليزه» قرار دارد. از دل تجربه جادويي لوکوربوزيه در شانزه ليزه، تصويري خيالي از جهاني جديد زاده شده. جهاني تماماً به هم پيوسته متشکل از برج هاي سر به فلک کشيده، محصور در ميان هزاران متر چمن و فضاي باز که از طريق سوپربزرگراه هاي هوايي به هم متصل مي شوند و خدمات آنها نيز توسط گاراژها، بازارچه ها و فروشگاه هاي زيرزميني تامين مي شود. فيلم هاي گدار به خصوص «زن چيني»، «دو يا سه چيزي که درباره او مي دانم»، «از نفس افتاده» و «گذران زندگي» از شانزه ليزه هم مي گويند.

خياباني شلوغ با مغازه ها، پاساژها، سينماها و فروشگاه هايي بزرگ که هر نوع محصولي در آنها يافت مي شوند. مي تواني ساعت ها در آنجا بگردي و انواع و اقسام دي وي دي ها و سي دي هاي موسيقي و فيلم را بخري.

امروز سالگرد پايان جنگ جهاني دوم است و ماموران در سراسر خيابان ديده مي شوند. پياده نظام و سواره نظام هاي فرانسوي در حال گذشتن از شانزه ليزه هستند و وابسته هاي نظامي و سفراي کشورهاي خارجي در ميدان «اتوال» - پيروزي- گردهم آمدند.

پرچم هاي فرانسه در زير طاق نصرت عظيم اتوال در هوا در حال پيچ و تاب خوردن هستند. در ادامه برنامه از شانزه ليزه به طرف کليساي بزرگي در جنوب شهر پاريس بر بالاي تپه يي مشرف به شهر مي روم. اينجا محل قيام کمون پاريس در سال 1871 است. از پله ها که بالا مي روي ياد و خاطره مبارزه و مقاومت افرادي که در کمون بودند، زنده مي شود. و حالا اين کليساي سفيد و عظيم يادبودي است از پيروزي نيروهاي ارتجاع بر انقلابيون.

در اطراف اين کليسا، کوچه هايي قرار دارد که پر از نقاشي و عکس است و هنرمنداني که در عرض چند دقيقه و با گرفتن چند يورو با مداد طرح شما را بر کاغذ مي کشند. در بازگشت به مرکز پاريس بايد سري هم به بازار آن زد. همان بازار معروف که «ايرما خوشگله» بيلي وايلدر در آن قدم مي زد. ميوه ها تميز و مرتب چيده شده اند. ماهي ها بر روي يخ هاي کوچک يک اندازه گذاشته شده اند و همه چيز برق مي زند. بيرون بازار هوا ديگر تاريک شده. ايفل نوراني به همه چشمک مي زند. قايق ها بر روي رودخانه سن مي گذرند و صحنه هاي «در ستايش عشق» گدار در ذهن مجسم مي شوند.

باران مدام پاريس باز هم مي بارد. کسي در کنار رودخانه سن به آرامي آواز مي خواند. هنگام بازگشت پيرمردي در مترو ساکسيفون مي نوازد که صداي سازش در تمام دالان ها مي پيچد.

مارشال برمن در تجربه مدرنيته از تجربه والتر بنيامين از پاريس مي نويسد. پاريس براستي نشانگر نمايشي خيره کننده از کشمکش و تقابل است. شبيه نقش گرتا گاربو در فيلم «نينوچکا». بنيامين دل و ذوق حسي اش را به سوي نورهاي درخشان، زنان زيبا، آراستگي، مد و تجمل شهر، به سوي بازي و چرخش صحنه هاي تابناک و سطوح و ظواهر خيره کننده آن سوق مي دهد و در همان حال وجدان مارکسيستي اش مصرانه او را از آغوش همه اين وسوسه ها بيرون مي کشد و به او مي آموزد که کل اين جهان پرزرق و برق پديده يي منحط، توخالي و خبيث، به لحاظ معنوي تهي، نسبت به کارگران ستمگر و از ديدگاه تاريخ محکوم به فناست. بنيامين بارها و بارها عزم ايدئولوژيکي اش را جزم مي کند تا از وسوسه هاي پاريسي چشم بپوشد. ولي هيچ گاه نمي تواند از نگاه آخر به آنچه در بلوار يا زير گذرگاه ها و بازارچه هاي سرپوشيده مي گذرد دل برکند. او مي خواهد رستگار شود ولي نه به اين زودي.

فردا به طرف ورساي حرکت مي کنم. از خيابان ها و بلوارهايي مي گذرم که در دهه 1850 و 1860ميلادي زماني که «بودلر» سرگرم کار روي ملال پاريس بود، «ژرژ هوسمان» شهردار پاريس به اتکاي فرمان سلطنتي ناپلئون سوم آنها را در مرکز قديمي و قرون وسطايي شهر ساخت و صد و پنجاه سال پيش نقشه جامع پاريس را به اجرا در آورد. کاخ تابستاني لويي چهاردهم در اطراف پاريس قرار دارد. پس از حدود نيم ساعت اتوبوس سواري ورساي ديده مي شود. کاخي عظيم که در اوج قدرت لويي چهاردهم ساخته شده. مي توان در راهروهاي کاخ، شبح کاردينال «دوريشيليو»، «کاردينال مازاران»، «دوک باکينگهام»، «ملکه»، «آتوس، بروتوس، آراميس و دارتانيان» قهرمان هاي سه تفنگدار الکساندر دوما را تصور کرد که در حال گردش اند.

هجوم تصاوير آدمي را مي بلعد. حياط کاخ بسيار وسيع است با باغي بزرگ که استخري عظيم در وسط آن قرار دارد. تعدادي قايقران در حال پارو زدن هستند، عده يي در حال دويدن و عده يي در حال دوچرخه سواري. ده ها نوع فواره مختلف در اين حياط بزرگ ديده مي شوند. با کالسکه هايي که با شمايلي قديمي در حال گرداندن توريست ها در اطراف کاخ هستند.

از پاريس خداحافظي مي کنم در حالي که نه کافه هاي «کارتيه لاتن»، «بکت» و «آداموف» را ديدم و نه سينما تک «هانري لانگلوآ» تا خاطره مه 68 زنده شود. اما همين هم غنيمتي بود از سفر به سرزمين منتسکيو، روسو، ساد، رنوآر، آراگون، الوار، بسون، برسون، رولان، بالزاک، اگزوپري، برليوز، ژوليت بينوش، ايزابل اوپر، روبسپير و دانتون.

خبرگزاري ميراث فرهنگي

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 2:7 PM  توسط م.ک.  |