با هر نگاه دوباره اي به آثار زنده ياد سهراب سپهري ،دريچه هاي تازه تري از وسعت انديشه اين شاعر معاصر مقابل چشمانمان گشوده مي شود و ما را به ابعاد گسترده تري از توانايي هاي زبان فارسي رهنمون مي گردد.سپهري شاعر اسطورهاست در جاي جاي آثار خود به اين موضوع اشاره كرده و از اين بابت "اميد" ديگري است اما با زباني متفاوت. در قطعه هميشه وقتي عفت اشراق را روي شانه هايش احساس مي كند خطاب به خود مي گويد.
روي زمين هاي محض/راه برو تا صفاي باغ اساطير/در لبه فرصت تلالو انگور.1و در نداي آغاز كه خود سفري به فراسو است مي گويد: بايد امشب چمداني را/كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا داردبردارم/ و به سمتي بروم /كه درختان حماسي پيداست/بو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.2
و در متن قديم شب مي خوانيم:امشب دستايم نهايت ندارد/امشب از شاخه هاي اساطير ميوه مي چينند.3
يكي از اسطوره هايي كه سهراب بيش از ديگران به آن پرداخته و مي توان آن را از واژه هاي كليدي آثارش به حساب آورد "اسطوره كودكي" است .در قطعه چشمان يك عبور از مجموعه ما هيچ ما نگاه هفت بار اين واژه تكرار شده است.
كودك آمد /جيب هايش پرشد از شور چيدن... گودك از پشت الفاظ/تا علف هاي نرم تمايل دويد...
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد... كودك از سهم شاداب خود دور مي شد...
كودك از باطن حزن پرسيد/تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟... كودك آمد ميان هياهوي ارقام...
كودك از پله هاي خطا رفت بالا...4
در اين قطعه سير زندگي انسان از دوران پاك و بي شائبه كودكي آغاز شده و قدم به قدم به سوي دنياي نا پاكي ها و خطاها كشانده مي شود.شاعر پيوسته به اين موضوع اشاره دارد و به واسطه از دست دادن دوران كودكي تاسف خورده است .
اسطوره كودكي به دوران نخساينه ها و دوران اساطيري زندگي بشر و به تعبيري ديگر به دوران خردسالي جامعه انساني برمي گردد و واين كودكي نمادي از آن روزگاران محسوب مي شود. در كتاب رؤيا ،حماسه،اسطوره مي خوانيم دوران تفكر بشري سه مرحله را پشت سر گذاشته است: مرحله اسطورهةمرحله فاسفه و سرانجام مرحله دانش.. و در باره اهميت روزگار اساطير مي گويد : اگر در خود آگاهي در هوشياري و بيداري انسان هايي هستيم در روزگار دانش. در ناخود آگاهي،در رؤيا هنوز به ژرفي اسطوره مانده ايم ،هنوز روزگار اسطوره و جهان بيني اسطوره اي در نهان و نهاد ما زنده و پابرجاست و هنوز در آن سوي رانمان كه سوي نهفته و تاريك آن است نيك كار آمد و اثر گذار است.5
بنابراين مشخص شد كه هنوز يك وابستگي و دلبستگي تنگاتنگ به دوران كودكي جامعه انساني داريم و اگر از طرفي دوران دانش ما را مجذوب خود ساخته،ازطرف ديگر دوران اساطيري نيز ما را به سوي خود فرا مي خواند و جاذبه هاي ده بالا دست هنوز نتوانسته انسان انديشمند را كاملا به شه دانش وابسته سازد چرا كه در آنجا: بي گمان پاي چپر هاشان جا پاي خداست/ماهتاب آنجا روشن مي كند پهناي كلام/..مردمش مي دانند كه شقايق چه گلي است/بي گمان آنجا آبي آبي است...
براي درك اين رنگ آبي بهتر است سري بزنيم به "اتاق آبي"دوران كودكي شاعر."گاه ميان بازي اتاق آبي صدايم مي زد،از هم بازي ها جدا مي شدم مي رفتم تا ميان اتاق آبي بمانم و گوش بدهم.چيزي در من شنيده مي شد مثل صداي آب كه خواب شما بشنود.. به سبكي پر مي رسيدم و درخود كمكم بالا مي رفتم و حضوري كمكم جاي مرا مي گرفت ،حضوري مثل وزش نور وقتي كه اين حالت ترد و نازك مثل يك چيني ترك مي خورد از اتاق بيرون مي پريدم.. اتاق آبي درهمه جاي كودكي من حضور داشت.7
در جاي ديگري از اين اثر كه كليد گشايش آثار اوست مي خوانيم از مدرسه دل چندان خوشي ندارد.زيرا او را محدود مي كند واسباب بازي هايش را از او مي ستاند.چرا كه شاعر ما مي خواهد مثل انسان اسطوره اي آزاد و رها در كوچه سنجاقك ها پرس بزند و به طبيعت نزديك و نزديك تر باشد.
طفل پاورچين پاورچين كم كم دورشد در كوچه سنجاقك ها/بار خود را بستم رفتم از شهر خيالات سبك بيرون/دلم از غربت سنجاقك پر.8
سهراب در آخرين مجموعه شعري خود يعني ما هيچ مانگاه در قطعه از آبها به بعد هم به اين موضوع اشاره كرده و مي گويد انسان در دوران اساطير بسيار به طبيعت نزديك بوده است به طوري كه در متن عناصر مي خوابد و نبضش با نبض درختان مي زند و در مقابل شقايق تسليم محض است .اما آنچه كه او را از اين دوران جدا كرده و دچار غربت ساخته حركت او به سوي مرحله دانش است:
روزي كه/دانش لب آب زندگي مي كرد/انسان در تنبلي لطيف يك مرتع /با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود/در سمت پرنده فكر مي كرد/با نبض درخت نبض او مي زد/مغلوب شرايط شقايق بود/مفهوم شط درشت/درقعر كلام او تلاطم داشت/انسان در متن عناصر مي خوابيد/نزديك طلوع ترس بيدار مي شد./اما گاهي /آواز غريب رشد /درمفصل ترد لذت /مي پيچيد/زانوي عروج /خاكي مي شد/آن وقت/انگشت تكامل/در هندسه دقيق اندوه /تنها مي ماند.9
شاعر همواره در پي دستيابي به آن دوران است.گاهي خطاب به آنيماي خويش مي گويد: حرف بزن اي زن شبانه موعود/زير همين شاخه هاي عاطفي باد /كودكي ام را به دست من بسپار10
هر تصوير و هر نشانه اي حتي اگر گل كاشي باشد ،او را به دورتن اساطير پيوند مي دهد وبه آن سمت و سو مي كشاند. و مي گويد: در انحناي سقف ايوان هادرون شيشه هاي رنگي پنجره ها/ميان لك ديوارها/هرجا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود/شبيه اين گل كاشي را ديدم/...آيا اين گل در همه رؤياهايم روييده بود و كودك ديرين را مي شناخت.11
او كه مشتاقانه در پي رسيدن به آن روزگاران تلا مي كند سرانجام دريك سفر رويايي به آرزوي ديرينه خويش دست مي يابد و مي گويد: سفر مرا به باغ چند سالگي ام برد/و ايستادم تا/دلم قرار بگيرد/صداي پرپر مي آمد/ودر كه باز شد/من هجوم حقيقت را به خاك افتادم.12
و آن گاه كه در جستجوي خانه دوست همه وادي ها را مرحله به مرحله پشت سر مي نهد،يك بار ديگر كودكي خويش را مشاهده مي كند.در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي/كودكي مي بيني/رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور/وارز او مي پرسي /خانه دوت كجاست؟13
اين اسطوره ريشه در باور هاي بسيار كهن دارد. در اساطير ايران باستان مي خوانين: "زروان كه وجود بزرگ و غايي است به تنهايي وجود داشت. او كه در آرزوي پسري بود هزار سال قرباني كرد.باري پس از هزار سال زروان در برآورده شدن آرزوي خود شك كرد .وي ترديد كرد كه قدرت قرباني موجب پيدايش پسري يعني اورمزد شود...در لحظه ترديد او نطفه جفتي توامان اورمزد در او بسته شد. زيرا زروان به عنوان وجودي بي طرف وجودي دو جنسه است.يكي از اين دو جفت توامان اورمزد نتجه برآورده شدن آرزوي او بودو ديگر اهريمن ،كه تجسم شك اوست. زروان قول داد كه موهبت سلطنت را به هر پسري كه زودتر از رحم بيرون آيد ببخشد... از اين رو اهريمن رحم را دريد و خود را به پدر معرفي كرد"14 در اين باور چون اورمزد بايد برجان و مال مردم تسلط يابد ناچار نمي تواند فرزند بزرگ خانواده خويش باشد به همين دليل اهريمن زودتر از او متولد مي شود تا مقام برادر بزرگتر را به خود اختصاص دهد.
من در اين تاريكي /در گشودم به چمن هاي قديم /به طلايي هايي كه به ديوار اساطير تماشا كردم.16
در افسانه ها و قصه هاي عاميانه هم معمولا اين فرزندان كوچكتر هستند كه به موفقيت مي رسند .در ادبيات عاميانه و همچنين ادبيات و حماسه هاي ملي ما نيز ار اين دست مسايل بسيار است.
فريدون پادشاه ايران باستان يعني همان بعد مثبت و جنبه انساني ضحاك ماردوش شاهنامه كه هر دو از بقاياي يكي از معروف ترين ديو هاي اوستا به نام اژي دهاكه محسوب مي شوند ،سه پسر دارد كه:
از اين سه دو پاكيزه از شهرناز
يكي كهتر از خوب چهر ارنواز
پدر نوز ناكرده از ناز نام
همي پيش پيلان نهادند گام17
فريدون براي اينكه توان فرزندان خود را بسنجد و نامي متناسب با شخصيت آنان برگزيند ،خود را به شكل يك اژدها كه در واقع شخصيت اصلي و واقعي اوست در مي آورد و به پسر بزرگتر حمله ور مي شود ،پسر ميدان را خالي كرده و فرار را بر قرار ترجيح مي دهد.سپس به جانب پسر مياني مي رود تا او را بترساند اما دومين فرزند كه شجاع تر است با تير و كمان به پدر حمله ور مي شود ولي در مقابله با فرزند كوچك تر :
بدو گفت كز پيش ما باز شو
پلنگي تو در راه شيران مرو18
پس از اين آزمون پدر براي هر كدام از فرزندان نامي مناسب بر مي گزيند : فرزند مهتر را سلم مي نامد،بر فرزند ميانه نام تور مي نهد و كهين تر را ايرج لقب مي دهد.19
پس از اين ماجرا فريدون كشور را بين سه فرزند خود تقسيم مي كند و ايران را به فرزند كوچك تر يعني ايرج مي سپارد .اين امر حسادت برادران را بر مي انگيزد و باعث مي شود تا او را با كرسي زر كه نماد زر و زور و قدرت است از پاي در آورند.
در مجموعه داستان زنده به گور صادق هدايت قصه اي هست به نام "آب زندگي" كه مناسب بحث ماست. در اين قصه صحبت از مردي است كه سه پسر دارد:" احمدك كه از همه كوچك تر است سري به راه دارد و پايي به راه و عزيرز دردانه باباش بود ،توي دكان عطاري شاگردي مي كرد ،سرماه مزدش را در مي آورد و به باباش مي داد .پسر بزرگ ها كه كار پا به جايي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود چشم نداشتند كه احمدك را ببينند." 20 عاقبت دو برادر بزرگ تر از سر حسادت او را به چاهي انداختند ،اما به خواست خدا احمدك ه شكل معجزه آسايي نجات پيدا كرد و پس از رهايي دو برادرش را كه گرفتار شده بودند از مهلكه بيرون برد و به زندگي پدر خود نيز سر و سامان بخشيد.
در روايات اسلامي نيز از اين دست موارد كم نيست .از جمله داستان حضرت سليمان (ع)كه بيستمين پسر حضرت داوود (ع) بود .روزي جبرئيل از جانب خداوند نامه سر بسته اي براي داوود آورد و گفت هر كدام از فرزندان تو بتوانند اين نوشته را از حفظ بخواند جانشي و خليفه تو خواهد بود .فقط سليمان كه در آن وقت هشت سال بيشتر نداشت توانست از عهده اين امر خطير برآيد و به چنين مقام والايي دست يابد.
حضرت يوسف(ع) اگر چه به روايت تورات در سنين هفده سالگي خواب مشهور خود را ديد و مورد حسادت برادران واقع شد،اما مطابق روايات اسلامي در آن هنگام چهارده سال بيشتر نداشته است.بنابراين كوچك ترين يا حداقل يكي از كوچك ترين فرزندان خانواده خويش محسوب مي شده . و مي تواند شاهد صادقي بر اين مدعا باشد.
مبحث اسطوره كودكي در آثار زنده ياد سهراب سپهري بسيار گسترده و دامنه دار است،اما ما به همين اندك بسنده مي كنيم.
"گوش كن يك نفر مي دود روي پلك حوادث/ كودكي رو به اين سمت مي آيد." 21
پي نوشت ها:
١-هشت كتابسهراب سپهري،كتابخانه طهوري،تابستان 1377،ص404
٢- همان ماخذ،"هميشه" ،ص392
٣-همان ماخذ،"نداي آغاز"،ص432
٤- همان ماخذ،" چشمان يك عبور"،صص442-446
٥- رويا،حماسه،اسطوره،مير جلال الدين كزازي،نشر مركز،1372،ص٨
٦- هشت كتاب،آب،ص347
٧-اتاق آبي،سهراب سپهري،انتشارات سروش،1369،صص22و21
٨- هشت كتاب،"صداي پاي آب"،ص276
٩- همان ماخذ،"از آبها به بعد"،صص425-423
10-همان ماخذ،"هميشه"،ص402
11-همان ماخذ،"گل كاشي"،ص492
12-همان ماخذ،"مسافر"،ص316
13- همان ماخذ ،"نشاني"،ص352
14- شناخت اساطير ايران،جان هينلز،ترجمه ژاله آموزگار واحمد تفصلي،1371،ص112
15- همان ماخذ،ص102
16- هشت كتاب،"از سبز تا سبز"،ص839
17-شاهنامه،فردوسي،چاپ بروخيم،ج١،ص65
18- همان ماخذ،ص75
19- همان ماخذ،ص76
20- زنده به گور،صادق هدايت ،جاويدان ،ص66
21 هشت كتاب،"بي روزها عروسك"،ص441