تبليغاتX
مثبت من - پازل زندگی ات را کامل کن

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

برای آنانی که چون ما می اندیشند ؛ همه چیز رقصان است : می آید و دست در دست می نهد و می خندد و می گریزد – و باز می گردد. (چنین گفت زرتشت نیچه - شفا یافته ) 

 

درست اندکترین، نرمترین ، سبکترین چیز مایه نیکبختی است ، خشش- خشش یک مارمولک، یک نفس ، یک نسیم ، یک نیم نگاه – اندک است که بهترین نوع نیکبختی را فراهم می آورد. آرام ! ( همان - به نیمروز)

 

در دنیا نجاست بسیار است : تا اینجا درست ! اما بدین سبب دنیا خود هیولایی نجس نیست ! حکمتی هست در اینکه بسی چیزها در دنیا بد بوست: دل آشوبه خود بال می آفریند و یارای در آب جستن  ( همان – در باره لوحهای نو و کهنه 14 )

  

 

برگرفته  از جلد هفتم مجله "روانشناسی و جامعه"  

نويسنده: دكتر ريمن   مترجم: مهدي مجردزاده كرماني

 

يادم مي‌آيد بچه كه بودم، پدر و مادرم يك پازل مقوايي بزرگ روي ميز اتاق نشيمن گذاشته‌ بودند. پدرم كه خود، مبتكر اين طرح بود، هميشه جعبه‌ي پازل را پنهان مي‌كرد تا كسي با ديدن تصوير روي آن به شكل نهايي پازل پي‌نبرد و تنها به كمك هوش خود تصوير را بسازد. اين وسيله، باعث سرگرمي اعضاي خانواده و دوستاني بود كه به منزل ما مي‌آمدند و چند دقيقه‌اي وقت صرف آن مي‌كردند، تا اينكه پس از هفته‌ها، صدها قطعه‌ي كوچك در جاي خود قرار مي‌گرفت و پازل كامل مي‌شد.
من در طول چند سال، ده‌ها نمونه از اين معماها را حل كردم و سرانجام، در اين كار كاملاً ماهر شدم؛ طوري كه اغلب پيش از ديگران متوجه مي‌شدم كه هر قطعه با كدام قطعه جور است و در كجا بايد قرار بگيرد. بيش از همه عاشق زماني بود‌م كه بخش اساسي تصوير، نمايان مي‌شد و از روي آن مي‌توانستم شكل نهايي پازل را حدس بزنم.
اين ميز بازي در واقع هديه‌ا‌ي بود كه پدرم به مناسبت روز تولد مادرم به او هديه داده بود. خوب به خاطر دارم اولين باري كه مادر ميز را نصب و با شادماني جعبه‌ي قطعات مقوايي را روي آن خالي كرد من فقط 3 يا 4 سال داشتم و علت آن همه شوق و شادي او را درك نمي‌كردم. پدر و مادرم فكر مي‌كردند كه من هنوز براي اين بازي خيلي بچه هستم. اما من هم دلم مي‌خواست بازي كنم.
يك روز صبح زود كه كسي در اتاق نشيمن نبود، از صندلي بالا رفتم و صدها قطعه‌ي مقوايي را كه روي ميز بود، پخش و پلا كردم. قطعه‌ها نسبتاً كوچك بودند. رنگ بعضي‌شان روشن و رنگ بعضي ديگر تيره و سايه‌دار بود. قطعه‌هاي تيره، زشت و شبيه عنكبوت يا ساس بودند و من از آنها مي‌ترسيدم! از ديدن آنها احساس ناراحتي مي‌كردم. پس تعدادي را جمع كرده، و از صندلي پايين آمدم و زير بالشتكي كه روي كاناپه بود پنهان‌شان كردم. تا چند هفته، هر وقت در اتاق‌نشيمن تنها مي‌شدم، روي صندلي مي‌رفتم و تعداد ديگري از قطعه‌هاي تيره را برمي‌داشتم و به قطعه‌هاي زير بالشتك اضافه مي‌كردم.
بدين ترتيب، مدت‌ها طول كشيد و كسي از افراد خانواده‌ام نتوانست اولين تابلو معمايي را مرتب كند. تا اينكه سرانجام، مادرم عاصي شد و قطعه‌ها را شمرد و دريافت كه بيش از صد قطعه از آنها كم است! طبيعتاً اولين واكنش‌اش اين بود كه از من بپرسد آيا قطعه‌ها را ديده‌ام يا نه؟. من هم توضيح دادم كه چون آنها را دوست نداشته‌ام، با آنها چه كرده‌م! به اين ترتيب مادرم قطعات گم‌شده را يافت و پازل را كامل كرد. وقتي قطعه‌هاي تيره در جاي خود قرار گرفت و تصوير كلي نمايان شد از تماشاي حاصل كار مادر مبهوت شده بودم. هرگز فكر نمي‌كردم از تلفيق آن قطعه‌ها چنين منظره‌اي زيبا و شگفت‌انگيزي از يك ساحل شني به وجود بيايد. بدون آن قطعات تيره، اين تابلو بي‌معني بود.
آنجا بود كه فهميدم
شايد براي برنده شدن در بازي زندگي، لازم باشد كه بي‌قيد و شرط، عاشق بازي باشيم! زندگي همه‌‌ي قطعه‌ها‌ي تيره و روشن را در اختيار ما مي‌گذارد. اگر بعضي از قسمت‌هاي زندگي را بپذيريم و بعضي‌ها را رد كنيم، قادر نخواهيم بود كه زندگي را به صورت كامل درك كنيم. جشن و شادي و موفقيت همه بسيار خوبند ولي زشتي و رنج، زيان و شكست نيز قطعات ديگري از پازل زندگي هستند. اين وقايع غم‌انگيز هم، نظير آن قطعه‌هاي تيره اگر چه مايه‌ي رنج هستند، ولي خود بخشي از حقيقتي بزرگترند! چه بسا تصاويري در زندگي وجود داشته باشند كه براي نمايان شدن آنها ناگزير بايستي قطعات تيره و تار را نيز همچون موهبتي پذيرا ‌شويم.
شايد همه‌ي ما گاه با افرادي دچار احساس اندوه، فقدان و زيان همراه بوده‌ايم. ولي در زندگي اين افراد نيز گاه معناي غير‌منتظره‌اي پديدار شده و پايداري، اطمينان و حتي دگرگوني به ارمغان مي‌آورد. اين در حالي است كه كساني كه رنج را از زندگي خود مي‌رانند، هرگز اين موهبت را احساس نخواهند كرد.

رابطه‌ي بدون قيد و شرط با زندگي، نيروي شگفت‌انگيزي به انسان مي‌دهد. گويي نعمتهاي زندگي، خود‌به‌خود به سوي‌ ما مي‌آيند و ما فقط بايد از آنها استقبال كنيم، نه اينكه سعي در اصلاح و تغيير امور چاره‌ناپذير داشته باشيم.
بسياري از بيماران رواني و افراد افسرده، هنگامي كه از اين ديدگاه به زندگي نگريسته‌اند، سرانجام راه نجات را يافته‌اند.
كساني كه چنين طرز فكري داشته باشند، واقعاً زنده و سرحال‌اند و حضوري ناب و موثر در عرصه‌ي هستي دارند. هيچ رنج و مصيبتي موجب نمي‌شود كه احساس خشم، قرباني شدن و تلخكامي بر آنها غلبه كند.
بيماري كه مبتلا به ايدز شده بود، مي‌گفت: «ديگر در پي اين نيستم كه چه چيزي را ترجيح مي‌دهم، بلكه شديداً مي‌خواهم بدانم كه اين لحظه آبستن چه معجزه‌‌اي است.» بيمار ديگري مي‌گفت: «وقتي روي زمين يخ زده حركت مي‌كنيد، مي‌توانيد پاتيناژ كنيد.»
تعريف تازه‌ي «شادماني» را بايد از چنين كساني آموخت. اغلب مردم فكر مي‌كنند كه شادماني همان رضايت است، ولي واقعيت اين است كه شادماني خيلي پايدارتر و آسيب‌ناپذيرتر از اين حرف‌ها است. شادماني بخشي از عشق بي‌قيد و شرط نسبت به زندگي است و نه توقع برآورده شدن تمام خواسته‌ها و انتظارها! شادماني اينكه همه چيز را در مجموع بپذيريم و هميشه در صحنه حاضر باشيم تا با هر اتفاقي كه در راه است روبه‌رو شويم. اگر انسان خود را به بينش و انتظار خاصي از زندگي محدود كند، شكستني و غير قابل انعطاف مي‌شود. سربازي مي‌شود كه براي رسيدن به دستاورد معيني مي‌جنگد، هميشه با تصور شكست و ناكامي زندگي مي‌كند در حالي كه شادي خود‌به‌خود يعني شكست‌ناپذيري!
پس بهترين راه اين است كه عاشق زندگي باشيم و فرصتي را كه براي كاميابي و زندگي كردن به دست آورده‌ايم، با فكر كردن به سود و زيان از دست ندهيم؛ مثل قماربازي كه نفس بازي براي او مهم‌تر از برد و باخت است.
وقتي برد و باخت زندگي در نظر ما يكسان باشد، ديگر با تنگ‌نظري و دشمني به زندگي نخواهيم نگريست، و با تمام وجود دريچه‌هاي دل را به روي زندگي خواهيم گشود. از چنين پايگاهي است كه مي‌توانيم هر چه بيشتر به زندگي دل ببنديم. به زندگي، با همه‌ي ابعادش! و شادي را در خود زندگي جست‌وجو كنيم نه فقط در رفاه و پول و فرزند و همه‌ي چيزهايي كه صرفاً دلخواه هستند. دلبسته‌ي همه‌ي زندگي باشيم و شادي را در خود زندگي جست‌و جو كنيم. چرا كه شادماني، بيشتر به زندگي كردن مربوط است تا به راضي بودن از زندگي.
بسياري از افراد خود را با قدرتي كه شايد بشود نامش را كنجكاوي گذاشت، سرپا نگاه مي‌دارند و اين چيزي است شبيه نترسيدن. البته واقعيت اين است كه همه در هر صورت نگران حاصل كار خود هستند. اما توانايي خروج از حال بد، مرتباً بيشتر مي‌شود، تا جايي كه اندك اندك ياد مي‌گيرند دستاورد خاصي را ترجيح ندهند و هستي را فراتر از زندگي و مرگ ببينند. چيزي براي رهايي، و حتي انتظار! تصميم‌هايي كه از اين ديدگاه گرفته شوند، بسيار زندگي‌ساز و مثبت هستند و نه تصميم‌هايي از سر ترس و ناچاري!
هر‌قدر كه از خواسته‌هاي فردي خويش چشم بپوشيم به همان نسبت از دغدغه‌ي برد و باخت و ترس‌هاي ناشي از آن نيز رهايي مي‌يابيم. موضع خصمانه در زندگي هميشه قوي‌ترين موضع نيست. شايد گاه رهايي، موضعي قوي‌تر و مثبت‌تر از مهار كردن باشد. و به طور قطع، بسيار عاقلانه‌تر از ترس!
در اينجا تناقضي هست. هر چه كمتر به زندگي بچسبيم، زنده‌تر خواهيم بود. هر چه انتظارات ما از زندگي كمتر باشد، عمق زندگي را بهتر درك خواهيم كرد و بيشتر در آن مشاركت خواهيم داشت. معني اين سخن اين نيست كه من دوست ندارم كه در نان شيريني من كشمش وجود داشته باشد، بلكه معني‌اش اين است كه من نان كشمشي را آن‌قدر دوست ندارم كه بگويم: «من از تختخوابم خارج نمي‌شوم، مگر اينكه نان كشمشي به من بدهيد، يا اينكه چون نان كشمشي به من نداديد، تمام روزم خراب شد!»
در آغوش گرفتن زندگي، يعني طعم واقعي آن را حس كردن. اعتماد كردن به توانايي افراد و لذت بردن از يك روز تازه و آنچه كه مي‌تواند به ما ببخشد.
براي داشتن يك زندگي واقعي، بهتر است ماجراجو باشيم تا اينكه راه‌هاي مشخص و سرراست را دوباره امتحان كنيم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 9:7 PM  توسط م.ک.  |