در سال 1942 ویکتور فرانکل سفر سه ساله اش را در دنیای کابوسناک ظلم
و شکنجه ومحرومیت اغاز کرد .سرگذشتی که مرگ تنها راه گریز از آن بود .
هبوطش به جهنم با حرکت قطاری آغاز شد که از شهر زادگاهش وین به سمت
شمال شرقی می رفت. هیچ یک از 1500 مسافر قطار نمی دانستند به کجا می روند.
در واگن فرانکل هشتاد نفر را بار کرده بودند. ازدحام به اندازه ای بود که باید روی
بار و بنه خود می خوابیدند .
چند شبانه روز قطار به سرعت از شهر ها و حومه ها گذشت . سرانجام از سرعت
خود کاست و روی خط دیگری افتاد . مسافران با تشویش و ناامیدی از دانستن
این که کجایند از پنجره بیرون را نگاه می کردند. تا این که تابلوی نام ایستگاه
نمایان شد . عده ای فریاد کشیدند اما اکثرا در سکوت مهیبی فرو رفتند. روی تابلو
نوشته شده بود : "آشویتس"
ویکتور فرانکل پا به کشتارگاهی سازمان یافته گذاشته بود . پدر مادر برادر همسر
(همه اعضای خانواده اش به جز یک خواهر ) در کوره های آدم سوزی سوزانده شدند.
اما او زنده ماند و بیش از یک زنده ماندن ، تاب آوردن این آزمون عذاب آور او را به
این اعتقاد رساند که آدمی می تواند در رویا رویی با رنجهای عظیم و حتی در آستانه مرگ
معنا و منظوری در زندگی بیابد .
درهای قطار به شدت گشوده شد و به مسافران دستور دادند که بیرون قطار روی سکو
در دو صف بایستند. زنها در یک خط و مردها در خط دیگر . صفهای طویل
زندانیان به آهستگی از برابر افسری که اونیفرم پر زرق و برق اس اسی را به
تن کرده بود می گذشت .
افسر به یک یک آنها نگاه می کرد و بعد به دلخواه با انگشت به راست یا چپ اشاره
می کرد . معنای این اشاره روشن نبود اما با کوتاه تر شدن صفها توانستند ببینند
که اکثرا به سمت چپ روانه شده اند.
نوبت به فرانکل که رسید افسر اس اسی مدتی طولانی به او خیره شد و سپس او را
به راست راند . بعدا عصر همان روز فرانکل از یک زندانی که مدتی آنجا بود
سراغ دوستی که به سمت چپ روانه شده بود را گرفت. زندانی در حالی که
به دودکش بلندی که از آن شعله و دود برمی خواست اشاره کرد و گفت :
"آنجاست !" نود درصد همسفران فرانکل یعنی بیش از 1300 نفر تا پیش از ظهر
در کوره های آدم سوزی سوختند .
از زندانیانی که جان سال به در برده بودند خواستند تا همه چیز خود را تحویل دهند .
فرانکل دستنوشته ای که قرار بود اولین کتابش باشد را به همراه داشت و می خواست
هر طور شده آن را نگاه دارد . او شتابان اهمیت آن را برای یک زندانی قدیمی توضیح
داد . زندانی پوزخندی زد و به طور اهانت امیزی فقط یک کلمه بر زبان آورد : "Shit !!!"
"در آن لحظه حقیقت عریان را دیدم و از آن چه نقطه اوج نخستین واکنش روانیم بود
گذشتم . یعنی با گذشته ام وداع کردم . "
نوشته فرزند روحانی فرانکل بود و این پرسش در ذهن او بر انگیخته شده بود که در برابر
این فجایع غم انگیز زندگی معنایی هم دارد ؟ وی پاسخ خود را در همان ساعت یافت .
در جیب زندانی مرده ای که به او داده بودند تکه کاغذی یافت که از یک کتاب عبری پاره شده
بود. دعای شماایزرایل بود : " خدایت را با تمام قلبت با تمام روحت و با تمام قدرتت دوست بدار"
فرانکل این دعا را بر خلاف معنی مذهبی سنتی اش تفسیر کرد . درنظر او این معنی را داد که :
"پاسخ مثبت به زندگی به رغم هر چه با آن روبرو شویم ، خواه رنج و خواه مرگ یک فرمان است . "
