|
|
|
|
|
|

محمد رضايي راد
چرا ما تغيير چهره مي دهيم؟ چه رمز و رازي در آرايش و پيرايش چهره است؟ آرايش چهره به عنوان عادي ترين عمل روزانه در ميان زنان، اما در عين حال آييني ترين رفتار روزانه مي تواند خوانده شود. واژه «آييني» را من در اينجا به دو معنا به کار مي برم؛ نخست به عنوان رفتاري که ريشه در مناسک بدوي دارد و سپس به معناي رفتاري که هر روز معمولاً بي کم وکاست انجام مي شود و مفهومي عميق در پس خود دارد که همانا تغيير چهره عادي و فرا بردن آن به مرتبه چهره آرماني است.اگر کسي بخواهد تاريخي براي تغيير چهره بنويسد، لامحاله مي بايست به معتقدات انسان ابتدايي بازگردد. منظور ما از انسان ابتدايي، انسان پيشاتاريخ و دوره ماقبل نوشتار است. دوراني که دلالت ايده ها و مفاهيم، نه از طريق نشانه هاي انتزاعي الفبا، بلکه از طريق نگاره هاي و نمادهاي تصويري بود. انسان ابتدايي چهره خود را مي آراست، اما اين آرايشي دلبخواهي و بي معنا نبود، زيرا نقوش و خطوط و رنگ ها دلالت مند بود و به همين دليل صورت و کالبد، چيزي جز يک متن نبود، متني که بر آن نگاره ها و نمادهاي کلام اسطوره يي نقش مي بست. الفباي زبان مقدس، از آنجا که حامل معاني امر قدسي است، في نفسه مقدس است. متني که بر آن احکام عالم قدسي نقش بسته باشد، خود به خود به يک تابوي غيرقابل لمس بدل مي شود. بدين ترتيب چهره رنگ آميزي شده انسان ابتدايي حامل امر قدسي بود. اين چهره تجلي امر ناديدني و ايزدي تلقي مي شد. آرايش چهره، کوشش انسان بود براي تعالي و خداگونگي. بنابراين چهره آرايش شده، چيزي نبود جز يک چهره آرماني که توسط آن انسان به ايزد شباهت مي يافت. در حيطه يي ديگر سيماچه ها و نقاب ها نيز همين کارکرد را داشتند. آرايش همچون نقابي بود که انسان بر چهره خويش مي کشيد، تا از انسان بودن فراتر رفته، به وجه آرماني خويش استعلا يابد.به نظر مي رسد که جوامع تاريخي يا مابعد نوشتار، با کشف الفبا اولين گام را در تحول مفهوم آرايش به عنوان امري دلالت گر برداشتند. رنگ آميزي چهره در جوامع نوشتاري ديگر کاربرد هيروگليفيک و دلالت گر ندارد. متن و الفبا جاي کالبد و نگاره ها را مي گيرد، به عوض بر چهره، چيز ديگري جايگزين آن زمان قدسي مي شود و آن پيدايي امر زيبا و تجلي آن در چهره است. اگر پيش از اين چهره رنگ آميزي شده محل تجلي امر قدسي بود، اکنون چهره آرايش شده مي بايست نمود «امر زيبا» دانسته شود. اين مفهوم تا به امروز هم در کارکرد آرايش وجود دارد. اگر پيش از اين چهره رنگ آميزي شده همچون يک متن مقدس بود، اکنون چهره آرايش شده، چيزي جز يک تابلوي نقاشي متحرک نبود. امروزه همچنان که طراحي لباس، در نظام مد مي تواند از وجه کاربردي خود جدا شود و به يک خلاقيت هنري و يک پرفورمنس بدل شود، آرايش چهره نيز قابليت تبديل به چيزي کاملاً غيرکاربردي و صرفاً نمايشي و تزييني را دارد. از اين رو مجالس ميهماني، خيابان ها، سالن هاي مد يا آرايشگاه ها مي توانند بدل به يک کارگاه مجسمه سازي يا گالري نقاشي شود، که در آن انسان به مثابه چيزي قابل ديدن و حظ بصر، و چيزي قابل عرضه يا به عبارتي به يک شيء هنري تبديل شود.در آن تاريخ فرضي، تاريخ نگار ما حتماً بايد فصل مهمي را به چگونگي تبديل آرايش به امري زنانه اختصاص دهد و به ما بگويد طبق چه سازوکار اجتماعي جامعه پدرتبار، بخش عمده يي از حقوق و امتيازات زن را از او ستانده بود، جز امتياز زيبا شدن را و چگونه او را به طور کامل به ابژه زيبايي بدل ساخت. ابژه حاصل تصورات و معناهايي است که بر آن تحميل مي شود. بدين ترتيب فرآيند ابژه شدگي در حيطه رابطه انسان برتر و انسان فروتر مي تواند به رابطه استثمارگرانه بدل شود. رابطه انسان برتر با ابژه زيبايي رابطه يي مبتني بر شيء شدن ابژه است. درست همچون رفتار کودک با عروسک خويش؛ شيئي که حامل معناي زيبايي، به بازي گرفتن و لذت بردن است.غدر اينجا ذکر يک توضيح به شدت ضروري است. اين نوشتار هيچ گونه همنوايي با صداي مسلطي که داراي قرائتي ايدئولوژيک از اصطلاحاتي همچون شيء شدگي، عروسک و مانکن است، ندارد. تفاوت اين نوشتار و آن قرائت در اين است که آن قرائت هيچ مقامي براي تفرد از طريق تشخص چهره قائل نيست و اين نوشتار، مرتبه يي معترض عليه همسان سازي و عدم فرديت براي زيبايي قائل است.فوجه دوم آييني بودن آرايش، رها از ريشه هاي اسطوره يي آن، به روزمرگي آن بازمي گردد. رفتاري که همچون هر آيين ديگري مي بايست بي کم و کاست صورت گيرد. چهره معمولي بدين ترتيب به مقام آرماني خويش استعلا مي يابد. اين مقام آرماني، متجلي شدن امر زيبا در چهره است. گويي زيبايي يک چهره بدون آرايش مفهومي بدون مصداق است. کسي که خود را آرايش مي کند، خود را به آن چيزي که بايد باشد (چيزي که اکنون نيست) تبديل مي کند. اين چيز آرماني، ديگر آن امر قدسي نقش بسته بر چهره انسان ابتدايي نيست، بلکه دگرديسي شده آن است. امر قدسي دست نيافتني بر چهره به امر زيباي دست يافتني و روزمره تبديل مي شود.
|
|
|
| در باب زيبايي |
|
|
|
|
|
|
آيا تاکنون به جذابيت يک بيني عمل شده انديشيده ايد؟ جذابيت يک بيني عمل نشده، دقيقاً در غياب خود جذابيت است. «يک بيني عمل نشده جذاب است زيرا که جذاب نيست.» اين گفتار دچار تناقضي است و تناقض نيز عقلاني نيست. اجازه دهيد ايده نهايي خود را که علي القاعده مي بايست پس از مقدمه چيني ها و استنتاج ها در پايان مقاله ارائه دهم، در همين ابتدا ارائه کرده باشم. جذابيت يک بيني عمل نشده، در ضديت آن با ايدئولوژي است. بنابراين اگر جذابيت يک بيني عمل نشده در ستيزه گري آن با ايدئولوژي باشد، آنگاه کارکرد يک بيني عمل شده کارکردي ايدئولوژيک است. زيبايي به عنوان امر ايدئولوژيک خود را همچون «امر خير» تعريف مي کند. سرچشمه تعريف زيبايي به مثابه يي خير دست کم به افلاطون مي رسد. براي او زيبايي يک ايده و قابل تحويل به امر نيک است. ايدئولوژي نيز در واقع چيزي جز شناخت ايده ها و امر آرماني نيست. ايده زيبايي براي افلاطون آرمان نيکي بود. بديهي است که ايده زيبايي براي فيلسوف فراتر از زيبايي جسماني به زيبايي روحاني اطلاق مي شد؛ ايده يي مثالي که هرگونه زيبايي مادي و جسماني انعکاسي از آن زيبايي مثالي بود. اما از همين ايده بود که صورت زيبا و جسم سالم، اعتباري متافيزيکي يافت. در بسياري از متون ديني، عيب و علت هاي جسماني همچون گوژ، انگشت اضافه، لب شکري، پاي چلاق و يا چشمان کور نشان اهريمن قلمداد مي شد. آنان کساني بودند که ابليس مهر خود را بر جسم آنان نهاده بود، پس از همين رو شايسته طعن و لعن بودند. به عوض جسم زيبا و تن سالم تجلي زيبايي اخلاقي به شمار مي آمد. تنها در يک حيطه جسم زيبا اقتدار خود را اندکي فرو مي نهاد. در دستگاه انديشه صوفيانه که سرچشمه فکري آن نيز به افلاطون مي رسيد. جسم خود چيزي تاريک و پليد بود در اين آموزه جسم خوار داشته مي شد تا روح فرا رود. اما ايده مرکزي همچنان برقرار بود. «امر زيبا» در اين دستگاه فکري از حيطه صورت به حيطه سيرت نقل مکان کرده بود. زيبايي همچنان به مثابه يک ايده امر خير را آشکار مي کرد. همه استعارات همچنان بر محور شبکه معنايي زيبايي مي چرخد. در اين جا زيبايي با يک حرکت صعودي از جسم به روح ،از صورت به سيرت عروج مي کند، پس دور نيست که بتواند با يک چرخش نزولي باز به جسم بازگردد. از همين رو است که در اين جا نيز وصف معشوق ازلي از استعارات چهره و جسم زيبا يعني خط و خال و عارض و ابرو بهره مي گيرد. گويي اين تنها يک صعود موقت بود، زيرا که در کنه خويش از طريق همين استعارات جسماني، استيلاي ايدئولوژي زيبايي جسماني را نشان مي دهد. اجازه دهيد با گامي بلند به زمان حاضر، به ستيزه گري بيني عمل نشده خودمان بازگرديم. وفور اين همه نهادهاي زيبايي سازي در واقع بر همين انگاره ايدئولوژيک استوار است، بر اين حکم که «اگر زيبايي امر خير است، پس زشتي امر پليد است و بايد محو شود.» چربي هاي اضافي را بايد خارج کرد (نه به خاطر سلامت، بلکه به خاطر زيبايي)، بازوهاي لاغر را با انواع قرص هاي نيروزا و بادي بيلدينگ ها مي توان عضلاني کرد...و بالاخره جايي در سطح بدن يا در عرصه ديداري تن نيست که نتواند زيبا شود و مازاد زيبايي توليد کند. نهادهاي زيبايي سازي همه گوشه و کنار سرزمين تن را کشف کرده اند. از همين رو همه چيز به کار همسان سازي تن درمي آيد و تن چيزي نيست جز عرصه حاکميت ايدئولوژي. به ظاهر و پوشش همه قهرمان هاي شوريده رمان ها و فيلم ها توجه کنيد. نسل بيت تنها با شعر و داستان هايش نظام مستقر را به چالش نطلبيده بود، اين ستيزه گري در چهره و پوشش آنان نيز آشکار بود. عروس و دامادي را تصور کنيد که با لباس اسپرت به مجلس عقد رفته اند، آنان تنها لباسي متفاوت نپوشيده اند، آنان انديشه يي متفاوت و ستيزه گر انتخاب کرده اند. از اين جاست که زيبايي و آراستگي به امر ايدئولوژيک بدل مي شود. حاکميت ايدئولوژي زيبايي، در جهان سرمايه سالار معنا مي يابد، جايي که توليد به خاطر امر توليد معنا دارد. توليد زيبايي به خاطر توليد وسايل زيباسازي و توليد وسايل زيباسازي براي توليد زيبايي. کارخانه هاي جواهرسازي، لوازم آرايشي، نظام مد و تبليغات و حتي ورزش همگي شبکه به هم پيوسته نهاد زيبايي سازي هستند. ما اکنون درگير مازاد زيبايي هستيم. ابروهاي تاتو شده، خالکوبي ها، اعضاي تزريقي همگي چيزي نيستند جز مازاد زيبايي، نوعي زيبايي تلنبار شده که هدفي جز همسان شدن ندارند. در اين جاست که ناگهان يک بيني عمل نشده عقابي خود را همچون نشانه عدم پذيرش حاکميت ايدئولوژي آشکار مي کند. جذابيت يک بيني عمل نشده، يک چهره بي آرايش در همين است، ستيز با زيبايي به عنوان ستيز با امر سلطه گر.
|
| ايده هايي درباره زيبايي |
|
|
|
|
|
متافيزيک، در نگاه دريدايي، تاريخ دوقطبي هاست. کارل يونگ سرچشمه همه دوقطبي ها را در يک دوقطبي اصيل و اصلي مي جويد؛ مذکر و مونث. اين دوقطبي اصلي، ماهيتي ارزش باور دارد و همه دوقطبي هاي ديگر، همچون تاريکي و روشنايي، سردي و گرمي، فاعليت و انفعال، چپ و راست و... در همين دوقطبي اصيل مندرج است. بر طبق اين نگاه ارزش باور، زنانگي با اصل زيبايي، و مردانگي با اصل قدرت در آميخته اند. اما اين هر دو اصل به نوعي با جسم و کالبد پيوند خورده اند. سرمنشاء مادي قدرت و زيبايي، هر دو در جسم است. زيبايي با کيفيت جسم و قدرت با کميت آن پيوند دارند. اما نکته جالب توجه در اينجاست که زيبايي به عنوان اصلي زنانه، خود موجد قدرت است. جسم زيبا داراي نحوه يي از اقتدار است. يک چهره زيبا در قياس با يک چهره زشت، پديداري مقتدر محسوب مي شود. يک چهره زشت علي القاعده مي بايست تنها فقدان زيبايي باشد، اما اکنون چيزي فراتر، يا به عبارت درست تر، چيزي فروتر از فقدان زيبايي است. بنا بر نوعي نگاه پزشکي، زشتي نه تنها فقدان زيبايي، بلکه اساساً نوعي بيماري است. بر اين اساس کارکرد اصلي پزشکي به عنوان سازوکار توليد و احياي سلامت، بر زيبايي نيز تعلق مي گيرد و زيبايي را همچون سلامت تعريف مي کند. دندان سالم، تنها دندان سالم نيست، بلکه دندان زيبا هم هست. با فرا رفتن مفهوم زيبايي به مثابه سلامت، زشتي نيز به نحو ه يي از بيماري فروکاسته مي شود. جراحي پلاستيک و پزشکي تغذيه، بيش از ساير اصناف پزشکي، با اين تعريف سروکار دارند. اگر آرمان همه اصناف ديگر پزشکي سلامت است، آرمان جراحي پلاستيک زيبايي است؛ از اين رو سلامت و زيبايي با هم برابر و متناظر مي شوند. جراح زيبايي مانند هر جراح ديگري در کالبد دخل و تصرف مي کند، اما تصرف او در کالبد، ناظر به کيفيتي آرماني به نام زيبايي است. احتمالاً وظيفه اوليه جراحي پلاستيک ايجاد سلامت روحي و کاستن از آلام رواني براي افرادي بود که از نقص ظاهر رنج مي بردند. سوختگي چهره، پس از اتمام رنج و درد جسماني، آسيبي است که نه کالبد، بلکه روان صاحب خود را رنجور مي سازد. کچلي نوعي آسيب است که در نهايت نه سلامت، بلکه زيبايي جسم را مورد تهديد قرار مي دهد. جراحي پلاستيک به کمک جسمي مي آمد که از نقص ظاهر رنج مي برد. اما جراحي پلاستيک از آن فراتر رفت. کاهش رنج به افزايش خودشيفتگي بدل شد. موضوع جراحي پلاستيک، ديگر نه کله هاي بي مو، چهره هاي سوخته، دماغ هاي شکسته يا فک هاي داغان شده، بلکه دماغ هاي عقابي، لب هاي قيطاني، گونه هاي تخت، موهاي وز و کم پشت، سينه هاي کوچک و شکم هاي پرچربي بود. بدين ترتيب نحوه يي از زيبايي توليد شد که مي توان بر آن نام زيبايي کلينيکي يا زيبايي آزمايشگاهي نهاد.
مايکل جکسون را مي توان آرمان زيبايي کلينيکي دانست؛ موجودي که توسط کلينيک ساخته شده، و به يک فرانکشتاين زيبا يا باربي دگرديسي يافته بدل شده است. اين نگاه کلينيکي، از طريق جراحي پلاستيک، توليد داروهاي بدن سازي يا پزشکي تغذيه در رژيم هاي لاغري سيطره يي کامل در توليد مفهوم زيبايي دارد. همين نگاه پزشکي است که از طريق متناظر ساختن زيبايي و سلامت، زشتي را تا حد بيماري تقليل داده است. اما سير فروکاهنده زشتي در بيماري متوقف نمي شود، بلکه به چيزي طبقاتي تبديل مي شود. در واقع زيبايي کلينيکي نوعي زيبايي طبقاتي است و ربط مستقيمي با سرمايه دارد. اين زيبايي نه تنها از طريق ثروت کسب مي شود بلکه خود يک ثروت و سرمايه به شمار مي آيد، زيرا فرآوري چهره، با تبديل زيبايي به زيبايي مازاد، قادر به ورود به بازار تبادل و معامله است. بنابراين زشتي نه تنها به بيماري، بلکه به فقر و فقدان سرمايه نيز تقليل مي يابد. اما از آن سو خدمات زيبايي کلينيکي روزبه روز ارزان تر و در دسترس تر مي شود، بنابراين مي توان مفهوم طبقاتي زشتي را تا حد زيادي کم رنگ کرد. چهره زشت از طريق زيبايي فرآوري شده، دست کم از حيث ظاهر جهش طبقاتي مي کند. اپيدمي به عنوان يک اصطلاح پزشکي نيز به لحاظ مفهومي جابه جا مي شود. در نگاه کلينيکي به زيبايي، اصطلاح اپيدمي براي سرايت بيماري زشتي کاربرد ندارد به عکس، براي فراگير شدن زيبايي کلينيکي به کار مي رود. بيماري زشتي مسري نيست، به عکس زيبايي کلينيکي است که مي تواند سرايت کند و همه گير شود. همسان شدن چهره ها از طريق زيبايي آزمايشگاهي، همان چيزي است که ما از آن به عنوان ايدئولوژيک شدن امر زيبا نام برديم. اما اين زيبايي شناسي قادر به درک نکته يي بنيادين نيست و آن سرشت تراژيک زيبايي مبتني بر جسم است.
کلينيک در مفهوم فوکويي آن، نهادي اقتدارگر است که با منتزع ساختن بيمار از محيط طبيعي و محصور ساختن او در فضايي ايزوله شده، اتفاقاً بيش از آنکه درمانگر باشد، معطوف به احضار مفهوم مرگ است. زيبايي کلينيکي، ريشه يي عميق در سرشت روان اسطوره پرداز دارد و آن ميل به جواني جاودانه است. دوريان گري جسمي زائل نشدني دارد، اما زير اين جسم زيبا، همه چيز در حال فروپاشيدن است. مريل استريپ در فيلم «مرگ برازنده اوست» (رابرت زمه کيس) زني است در روياي جواني جاودانه، و از همين رو خود را هر بار به دست جراح زيبايي مي سپارد، اما اين جسم عاريتي، نهايتاً فرجامي جز تکه تکه شدن ندارد. سرشت تراژيک زيبايي جسم در همين است. همچنان که کلينيک همواره خاطره مرگ را يادآوري مي کند، زيبايي کلينيکي نيز همواره سويه تاريک خويش، يعني زشتي و فروپاشي را احضار مي نمايد. در ماقبل تاريخ يک زيباروي کلينيکي، خاطره زشتي نهفته است، او مي کوشد او را محو کند، اما به گونه يي واژگون آن را احضار مي کند. اما او در عين حال مابعد خود را نيز نمي تواند تضمين کند، مابعد اين زيبايي، تراژدي فروپاشي است. تکه يي از جسم بيمه شده خانم جنيفرلوپز بيش از آن که ما را به زيبايي جسم رهنمون کند، به فروپاشي تصادفي يا مقدر آن راهنمايي مي کند. زيرا بيمه شدن نيز بيش از هر عنصر ديگر تراژيک است. کسي که خود را بيمه مي کند، از خطر مصون نمي شود، بلکه تاوان فروپاشي نهايي خود را مي ستاند.
Mohamad-r-rad@yahoo.com |
| |
+ نوشته شده در شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت
0:14 AM  توسط م.ک.
|