تبليغاتX
مثبت من - دکتر نهضت فرنودی: زیربنای روانی دموکراسی

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 


Farnoody

از چند ماه پیش یک گفتگوی نوشتاری در نشریه «پیام آشنا»آغاز گردید. ماجرا چنین آغاز شد که بنده به آقای «جورج بوش» در کاربرد صفت فاشیسم در برابر اسلام، چه بصورت پیشوند و چه پسوند اعتراض کردم و یادآور شدم که توهین به هویت دینی میلیون ها مسلمان راهی وارونه است در مبارزه با تروریسمی که از «زخم های هویتی» بیشترین بهره برداری را می کند، در ایجاد یک امپراطوری سیاسی خشن که هیچ ربطی به خدا باوری انسان ها ندارد.



 

زیربنای روانی دموکراسی
دکتر نهضت فرنودی
روانشناس بالینیحافظ از باد خزان در چمن دهــر مَرنج
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست

مقدمه: از چند ماه پیش یک گفتگوی نوشتاری در نشریه «پیام آشنا»آغاز گردید. ماجرا چنین آغاز شد که بنده به آقای «جورج بوش» در کاربرد صفت فاشیسم در برابر اسلام، چه بصورت پیشوند و چه پسوند اعتراض کردم و یادآور شدم که توهین به هویت دینی میلیون ها مسلمان راهی وارونه است در مبارزه با تروریسمی که از «زخم های هویتی» بیشترین بهره برداری را می کند، در ایجاد یک امپراطوری سیاسی خشن که هیچ ربطی به خدا باوری انسان ها ندارد.

بدنبال انتشار این مقاله، نشریه ی «بیداری»، به طورغیر اخلاقی و بدون چاپ مقاله من به انتقاد آن پرداخت. بنده نیز در پاسخ «بیداری» مطلبی در هفت صفحه نوشتم و از سردبیر ناشناس نشریه قول گرفتم که برای روشنگری و بیداری خوانندگان خود، پاسخ مرا نیز چاپ کنند. متأسفانه نشریه «بیداری» نه فقط پاسخ مرا چاپ نکرد، بلکه پاسخی به مطلب چاپ نشده ی من منتشر کرد. اما خوشبختانه مطلب من بطور کامل در «پیام آشنا» چاپ شد و حقیقتاً، خوانندگان این مجله مرا مورد لطف خود قرار دادند و وام دار مهر خویش کردند، بگونه ای که بیادم آمد که حافظ گفته:
بِکش جفای رقیبان مدام و جور حسود که سهل باشد اگر یار مهربان داری
بهر حال، هدف بنده به ا ندازه بضاعت اندک علمی و توشه ی اندک فکری جستجو در راه حقیقت است و یقیناً:
روندگا ن حقیقت ره بلا سپرند رفیق عشق چه غم دارد از فراز و نشیب
در میان خوانندگان «پیام آشنا»، جناب حسین زاهدی با قلم توانای خود، مطلبی در تحلیل نوشته بنده و پاسخ «بیداری» نگاشت که در شماره ی ماه آوریل «پیام آشنا» چاپ شد. بهنگام انتشارمجله بنده در سفر بودم و وقتی مطلب را با کمی تأخیر خواندم، دریغم آمد که به دو نکته ی بدیع و پر اهمیت ایشان افزوده ا ی ننگارم.
اول: ایشان اشاره کرده بودند که گویی بسیاری از ما ایرانیان در تئوری و نظری، طرفدار دموکراسی هستیم، ولی در عمل با میراث تاریخی و فرهنگی خود یعنی روح استبداد و استبداد زدگی عمل می کنیم. و در توضیح، به متن مطلب «بیداری» که خواهان معرفی و توبیخ و رسوايی تمام باورمندان دینی بخصوص مسلمانان شده بود اشاره کرده بودند. و سپس به زیر سئوال بردن هویت فردی بنده توسط آن نشریه.
دوم: آقای زاهدی اشاره ای کوتاه کرده بودند به هویت و چگونگی فرم گیری آن. فکر معقول ایشان مرا بر آن داشت که توضیحی دیگر بنویسم. شاید صاحب نظران دیگر نیز دست از سر این مطلب مهم برندارند و یک مصیبت ملی را روی میز کالبد شکافی قرار بدهند.
در سال های 93-92 19در مجله «مهرگان» چاپ واشنگتن مطلبی نگاشتم، تحت عنوان «زیر بنای روانی دموکراسی» که عیناً آن را در حمایت از نکته ی بسیار مهم آقای زاهدی نقل می کنم و بحث درباره ی هویت که ایشان مطرح کرده اند در شماره آینده پاسخگو خواهم بود.


زیر بنای روانی دموکراسی
بحثی را که در این نوشتار کوتاه آغاز می کنم، سال ها پیش شروع کرده ام و مطالعه در اطراف آن دلمشغولی چند ساله ی عمر من، پس از تحولات سیاسی اخیر ایران بوده است.
سال 1975 که در سن 28 سالگی پس از اخذ درجه دکتری در روانشناسی از امریکا به ایران بازگشتم، انسان و رفتار او را فقط در کتابها مطالعه کرده و مختصری در شرایط غیرطبیعی زندگی، مثل بیمارستان ها، پرورشگاه ها و بازداشتگاه ها با آن برخورد داشتم. در بازگشت به ایران برایم مسلم بود که بقیه عمر حرفه ای خود را با تدریس در دانشگاه و خدمت به ا فرادی که دچار نابهنجاری آشکار روانی شده اند خواهم گذراند، غافل از این که چند سالی بیشتر نمانده بود که حوادث سیاسی بزرگ و همه گیری، تمام ایران را به آزمایشگاه طبیعی و زنده ای از پیچیده ترین رفتارهای فردی و جمعی انسانی بدل کند و شاهد بزرگتر ین شیدایی قومی یک ملت باشیم، ملتی که ظاهراً برای دست یافتن به آزادی و رهایی از سلطه ی دولت های بیگانه و نمایندگان داخلی شان قیامی بزرگ کرده بود.

شاید برای سیاسیون، تعقیب حوادث و افت و خیزهای قدرت در دست گروه های مختلف و استقرار نهایی آن در دست گروهی که هنوز بر ایران حکومت می کنند جالب باشد. شاید متخصصین اقتصاد و کارشناسان مالی دوست داشته باشند شاخص های اقتصادی و موازنه بودجه و درآمد سرانه ی ملی را در رابطه با حرکت های سیاسی، مشاهده و بررسی کنند. اما برای من روانشناس، هیچ چیز جالبتر از این نبوده که بدانم «روان جمعی» ما چگونه عمل کرده و می کند؟ و سرنوشت این آزادی گران بدست آمده چه می شود؟

یکی از شگفتی های بزرگ من در این مشاهده و بررسی این بوده که بفهمم چگونه قدرت نو که با وعده آزادی و استقلال، رهبری جنبش مردم ایران را بدست گرفت توانست، در اولین ماه های استقرار، قدرت زمینی یک حکومت مطلقه را با قدرت آسمانی دینی که ولایت و نیابت آن را نیز خود بر عهده دارد پیوند بزند و از این همزی گری نامبارک، قدرتی بوجود بیاید که دنیا و آخرت مردم را در دست بگیرد.و همان مردمی که چندی پیش برای ایجاد آزادی و استقلال به میدان آمده، اکنون دلگرم و مطیع باشد و نه دلگیر و مقاوم.

سئوال بزرگتر این که آیا تمامی این قدرت و جاذبه رهبری از راه سرکوب و کشتار بدست آمده یا عمل دیگری هم بگونه ای ناملموس و خزنده در این تسلیم و فراموشکاری دخالت دارد؟ و آیا شناخت این عوامل راهگشای فهمیدن روان قومی ما نیست؟ با طرح این سئوالات در ذهن، کنکاش و پژوهشی که هنوز هم ادامه دارد آغاز شد و در این مختصر سعی خواهم کردکه استخوان بندی و چهارچوب اصلی افکارم را ترسیم کنم و توضیح بیشتر را به موقعیت های دیگری موکول نمایم.

رشته و تخصص من نیست که استقلال و دموکراسی را از زاویه سیاسی معنا کنم و یقین دارم که خواننده ی ما با این مفهوم آشناست. فهم عامیانه من از این معانی این است که حکومتی که بجای تکیه بر نیروهای بیگانه به رای اکثریت مردم تکیه می کند و راه و روش خود را هم بر منافع اکثریت ملت خود تعیین می کند، حکومتی که صرفنظر از رنگ پوست، نژاد، جنسیت و دین، حقوقی مساوی برای مردم خود قائل است و برای همگان امنیت فراهم می آورد تا در ابراز عقیده خود آزاد باشند، حکومتی مستقل و دموکراتیک است.

فهم تخصصی من از دموکراسی و استقلال این است که، حکومتی با احساس امنیت درونی، با تکیه بر نیروهای درونی، تحمل دیدن و روبروشدن با تفاوت ها را دارد و در برخورد با مشکلات، با واقع بینی، ضمن محترم شمردن حقوق قانونی خود که از سیستم مردم سالاری بدست آمده، حقوق شهروندان خود را نیز محترم می شمارد.
حالا بگذارید از دید روانکاوی و روان تحلیلی، هیأت روانی- فردی و زیربنای روانی دموکراسی و استقلال را بررسی کنیم. در راه این جستجو، ناگزیر باید سری به تئوری های روانکاوی و یافته های روان تحلیلی قرن اخیر بزنیم و ببینیم که شخصیت و هیأت روانی یک انسان چگونه آغاز می شود و چگونه رشد و تحول پیدا می کند.

بطور خلاصه، تولد روانی کودک، همزمان با تولد جسمی او نیست. اگر تولد جسمی کودک در جدایی از رحم مادر و بریدن بند ناف صورت می گیرد، تولد روانی او طی حدوداً پنج سال و طی چندین مرحله انجام می پذیرد که هر مرحله با علایمی مشخص می شود و در رابطه با مادر صورت می گیرد.
سیر کلی رشد روانی به این گونه است که، کودک با یک انرژی روانی و استعداد حسی گنگ و شکل ناگرفته و با «خودشیفتگی» (Narcissism) کامل بدنیا می آید. حدود یکماه اول عمر، تمام انرژی روانی صرف سازگاری جسمی و تنش های فیزیولوژیک کودک می شود و کودک در «خود محوری» و «خود شیفتگی» کامل روزگار می گذراند.
در پایان یک ماهگی، کودک نوعی زندگی «همزی گرانه» را با مادر آغاز می کند که در این دوران به مصداق شعر:
بسکه با جان و تنم آمیختی کس نداند این تو هستی یا منم
کودک، جدایی و دوگانگی خود را با مادر تجربه نمی کند و این دوران خوش و راحت و بهشت فراهم، شش ماه بطول می ا نجامد. د ر طول این دوران، کودک به شیوه ای «خود شیفته» از مادر که او را بخشی از خود می پنداشته است استفاده می کند(مادر هم برای رشد سلامت کودک باید به این امر تن در دهد و نیازهای خودشیفته ی کودک را برآورده سازد تا این نیاز بدنبال برآورده شدن، مرتفع گردد و کودک دچار ضربه و توقف در این دوره نشود.)

از حدود هفت ماهگی، دوران واقع بینی کودک آغاز می شود و متاسفانه اولین پدید ه ای که روبروی کودک قرار می گیرد، پدیده دردناک جدایی او از مادر و دو بینی خود با اوست. ویژگی روانی این دوره، «اضطراب جدایی» نام دارد. کودک هفت ماهه از یک طرف در فشار تکاملی خود برای جدایی و از سوی دیگر در ترس و اضطراب از جدا شدن از نیمه قدرتمند خود (مادر) قرار دارد. کودک از یکسو استقلال می طلبد و از دیگر سو از همین استقلال وحشت دارد و ترک وابستگی برایش سخت دردناک است. تضادهای این دوره، چنانچه کودک از مادری مهربان و فهمیده که او و اوضاع درونی اش را درک می کند، برخوردار باشد، طی می شود و کودک موجودیت نوپایی که لرزان و نامطمئن است پیدا می کند. در ماه های بعد، این استقلال نو، بصورت خودرایی های افراطی یا «منم منم» های چشمگیر ظاهر می شود.

مرحله ی بعدی که روانکاوی، آن را مرحله ی بازسازی ارتباطی نام می گذارد، دوره ای است که «تورم نفس» و «خودشیفتگی» کودکانه باید فروکش کند و مرزبندی های کودک شکل بگیرد. کودک باید از طریق احترام دیدن، احترام گذاشتن را یاد بگیرد و بیاموزد که نه تنها او بلکه دیگران هم در این دنیا وجود دارند و مرزهای آن ها هم محترم شمردنی است.

در آغاز این دوره، دیدن تفاوت و دیدن مانع برای کودک و نه شنیدن او از اطرافیان، بسیار دردناک است. کودک ابتدا با استفاده از مکانیسم دفاعی «انکار»، آنچه را که دوست ندارد منکر می شود و یا در درون خود نابود می کند. ولی اگر مرحله ی رشد درست طی شود، این دوره هم سپری می گردد و کودک لزومی به کاربرد مکانیسم انکار و سرکوبی پیدا نمی کند.
چگونگی گذر از مراحل فوق، تعیین کنند ه ی نوع شخصیت کودک در بزرگسالی است. در این چهار پنج ساله ی اول عمر، کودکی که از شرایط خوب مراقبت و پرورش بر خوردار باشد، بتدریج از موجودی متکی و همزی گر، و از موجودی خودشیفته و خودمحور که به دنیا بصورت اشیایی می نگرد که خلق شده اند تا نیازهای او را برآورده کنند، به موجودی مستقل و ملاحظه کار و علاقمند به احساسات و نیازهای خود و دیگران، تبدیل می شود. موجودی واقع بین که هم خود حق دارد، آنگونه که می خواهد باشد، و هم برای دیگران این حق را قائل است.

مهمترین ویژگیهای روان مستقل و آزاده (که شباهت کامل دارد به حکومتهای آزاد و مستقل) این است که قدرت برخورد و تحمل با تفاوت ها و دیگرگونه اندیشی ها را دارد. او از ابراز عقیده ی خود و از ابراز احساس خود وحشت ندارد و عقیده و احساس دیگران هم او را تهدید نمی کند. بجای توهمات و پدیده هایی که از صافی انکار و مکانیسم های دیگر ناخودآگاه گذشته، با واقعیات در تماس است. شخصیت مستقل به نیروی درونی خود اعتماد دارد و لذا به فردی یا چیزی بیرون از خود، وابستگی حیاتی پیدا نمی کند. شخصیت مستقل، بر عکس کودک زیر دو سال که دنیا را به دو قطب بد و خوب تقسیم می کرد و مفهومش از بد مخالف با او و خوب موافق با او بود، دنیایش دو قطبی و سیاه و سفید نیست و لذا هر عقیده و انسانی را با ترازوی سودی که برای او دارد، وزن نمی کند. و بالاخره شخصیت مستقل، مثل حکومت مستقل، ضرورت چندانی به کنترل و سلطه جویی بر دیگران نمی بیند و با احساس امنیت و اعتمادی که درونی اوست، در این سوءظن دائمی که هر کس قادر است او را نابود کند بسر نمی برد.

«مارگریت مالر» روانکاو مشهور این قرن که گفته های فوق تقریباً چکیده تئوری او و دیگر روانکاوان «نوفرویدی» است، اعتقاد دارد که اگر محیط چهارساله رشد اولیه کودک و بخصوص رابطه اش با مادر، از عشق و احترام و آزادی برخوردار باشد، اگر مادر به احساسات و خواسته های کودک هم حساس باشد و هم جدی بگیرد، اگر مادر خود گرفتار ناامنی های درونی خود نباشد،«خود واقعی»کودک که موجودی شاد و سرشار و امن و استوار و مستقل و مهربان و حساس به نیازهای دیگران است، ظاهر می شود و انسان سالمی به اجتماع ورود پیدا می کند. اما چنانچه محیط اولیه ی کودک از این ویژگیها عاری باشد، بجای «خود واقعی»، «خود کاذب» در کودک شکل می گیرد که «خود کاذب»، حیات و موجودیت، احساس و عاطفه، و نیازهایش را دنیای اطراف و دیگران تعیین می کند و به این دلیل، انسانی که با خود تماس ندارد با دیگران هم نمی تواند در ارتباط باشد و رابطه اش با دنیا و دیگران، ارتباطی انگلی است و یک طرفه. چنین انسانی در کسب دو چیز با دنیا رابطه برقرار می کند: کسب قدرت، محبوبیت و تأیید و برای بدست آوردن این دو، به هر شگردی، از جمله سیر مدارج عالی علم و دین و سیاست و ثروت و غیره...(نه همه ی علما و سیاسیون و ثروتمندان در این رده قرار می گیرند) متوسل می شود. ولی مهم نیست که چه بدست بیاورد، او طعم شادی و حس موفقیت را نمی چشد، چون این هر دو را باید حس کرد و او مدتها قبل، از دنیای حسی خداحافظی کرده و غرق دنیای تصویر و تخیل شده است. چون حیات روانی انسانهایی از این قماش (غیر مستقل و وابسته) متکی و وصل به افراد و اطرافیان آنهاست، لذا آنچه آنها بکنند و یا بگویند و یا بیاندیشند، قدرت فوق العاده ای برای فرد متکی و وابسته پیدا می کند. اطرافیان برای آنها حکم آینه ای را پیدا می کنند که تصویر آنها را نشان می دهند و لذا اگر کسی با آنها موافق نبود و دیگرگونه احساس کرد و اندیشید، دارد با هستی و موجودیت آنها مقابله می کند و باید این آینه را یا شکست، یا عوض کرد و یا از آن روی گرداند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 8:24 PM  توسط م.ک.  |