|
مسعود فريامنش
گروه انديشه : جست وجوى معنا و كاوش درباره وجود معنا در زندگى، از جمله پايدارترين كنش هاى انسانى در تاريخ شده است . اين كنش تا آنجا گسترده شده كه پاره اى انديشمندان، معناطلبى آدميان را مبارك ترين دغدغه بشرى ناميده اند. ويكتور فرانكل از جمله روانشناسانى است كه تمركز عمده خود را حول محور «معنا» نهاده است و اين دغدغه را در قالب آثارى گرد آورده است. او در اين مسير به ابداع نظريه لوگوتراپى (معنى درمانى) همت كرده است. مقاله حاضر در پى آن است كه مهم ترين محورهاى اين نظريه را محل تأمل قرار دهد.
ويكتور اميل فرانكل، متخصص اعصاب و استاد روانپزشكى و فلسفه دانشگاه وين و بنيانگذار «معنى درمانى» (لوگوتراپى)، در ۲۶ مارس ۱۹۰۵ م در شهر وين ديده به جهان گشود. پس از طى تحصيلات مقدماتى وارد دانشگاه شد و در همان شهر در سال ۱۹۳۰ م دانشكده را به پايان رسانيد. در سپتامبر سال ۱۹۴۲ م حوادثى براى وى رخ داد كه زندگى شخصى و حرفه اى اش را به كلى تحت تأثير قرار داد. در آن سال در جنگ اسير شد و در حالى كه سى و هفت سال داشت، سير و سفر حماسه وار سه ساله اش را در دنياى كابوسناك ظلم و شكنجه و محروميت و گرسنگى آغاز كرد و با معرفتى كه زائيده تجربه دست اول بود، از اسارت بازگشت؛ تجربه اينكه انسان ها در هر حال و وضعى در انتخاب اعمال خويش مختارند. اينكه حتى در تاريك ترين لحظه ها، مى توان نشانه اى از آزادى معنوى و پاره اى از استقلال خود را حفظ كرد. او پى برد كه انسان ها مى توانند هر چيز ارزشمند را از دست بدهند، مگر بنيادى ترين آزادى بشرى را؛ آزادى انتخاب شيوه برخورد يا واكنش نسبت به سرنوشت و آزادى برگزيدن راه خويش را. او با تأكيد بر اهميت اراده معطوف به معناى وجود انسان يعنى نظامى كه خود آن را «معنى درمانى» خوانده است، كارش را از نو آغاز كرد. و با پشتكار و سختكوشى كم نظير، نگرش خويش را به طبيعت انسان، به صورت مقاله و سخنرانى و تأليف سى و دو كتاب، كه بسيارى از آنها به بيست و هفت زبان ترجمه شده اند، پرورانده و انتشار داد. و در دوم سپتامبر سال ۱۹۹۷ م ديده از جهان فروبست.
نظام لوگوتراپى فرانكل و نظريه اش درباره طبيعت انسان در علم روانپزشكى امروز با استقبال بسيار روبرو شده است، هر چند كه شهرت آن به اندازه نظريه فرويد يا مزلو نيست، به تدريج به سطحى از اعتبار مى رسد كه پيشرفت و نفوذ مداومش را تضمين مى كند. نگارنده در مقاله پيش رو مى كوشد تا اهم مفاهيم لوگوتراپى را به طور گذرا گزارش كند.
لوگوتراپى (معنى درمانى): لوگوتراپى، پس از روانكاوى فرويد و روانشناسى فردى آدلر، به مكتب سوم روان درمانى وين نامبردار است. لوگوتراپى از واژه يونانى لوگوس، به معنى كلمه، روح، خدا يا معنا گرفته شده است. اما فرانكل تنها بر معناى آخرين عطف توجه مى كند، هر چند كه معانى ديگر نيز پربيراه نيستند(۱). از اينرو، لوگوتراپى، در لغت به معنى «درمان از طريق معنا» است و نوعى درمان فعالانه ـ رهنمودى است كه متوجه يارى رساندن به بيمار، خاصه در مراحل بحرانى زندگى است(۲). لوگوتراپى نوعى فلسفه زندگى است كه بر احترامى عميق به شأن و منزلت هر فرد، قطع نظر از نژاد، رنگ پوست و عقيده مبتنى است. اين نوع درمان، مفروض مى گيرد كه زندگى معنايى بى قيد و شرط دارد و معنا را هركس، در هر كجا و در هر زمانى مى تواند بيابد و كشف كند(۳). لوگوتراپى در رديف روانپزشكى وجودى يا روانشناسى انسانى قرار مى گيرد و به طور كلى، به لحاظ فلسفى ريشه در اگزيستانسياليسم و پديدارشناسى، به لحاظ روان شناختى ريشه در روانكاوى و روانشناسى فردى، و به لحاظ معنوى ريشه در تعهدى تام و تمام به وجود انسان دارد همچون موجودى كه به طرز تقليل ناپذيرى معنوى است(۴). لوگوتراپى فرانكل به طريقى متفاوت از بيشتر نظريه هاى روان درمانگرى به زندگى انسان مى نگرد و دست كم سه پيش فرض اساسى دارد:
الف) زندگى در هر شرايطى داراى معنا است. ب) انسان اراده معطوف به معنا (Will to meaning) دارد و اين اراده به نياز مداوم انسان به جست وجو، نه براى خويشتن، بلكه براى معنايى كه به هستى منظورى بخشد، ارتباط مى يابد. (نبايد از نظر دور داشت كه نگرش فرانكل به سلامت روان، تأكيد عمده را بر اراده معطوف به معنا مى نهد و در واقع، اين چارچوبى است كه هر چيز ديگرى در آن شكل مى گيرد)، ج) انسان تحت هر شرايطى از اين آزادى بهره مند است كه اراده معطوف به معنا را به ظهور برساند و معنايى بيابد(۵). به ديگر سخن، لوگوتراپى سه كانون دارد، يعنى، بر سه واقعيت وجود انسان تمركز مى يابد: اراده معطوف به معنا، معنايى در رنج و آزادى اراده. در مورد اخير، آزادى انتخاب انسان نه تنها به آزادى در انتخاب شيوه زندگى اش، بلكه حتى به شيوه مردنش هم مربوط مى شود(۶). هدف لوگوتراپى، رهايى اراده معطوف به معنا و يارى به بيمار در يافتن معناى زندگى است. به هر روى، در جريان اين كار، از تحليل «خويشتن فهمى هستى شناختى مقدم بر تأمل يا «حكمت دل» (Wisdom of heart) و ژرفناى ناخودآگاهش كمك مى گيرد. از طريق لوگوتراپى اين حكمت به سطح آگاه مى رسد. لوگوتراپى، يعنى باز ترجمان اين «حكمت دل» به زبان ساده، يعنى به زبان مردم عادى كه بتوانند از آن بهره گيرند(۷).
مبانى لوگوتراپى:
لوگوتراپى سه اصل و مبناى اساسى دارد.
الف) اگزيستانسياليسم، ب) فلسفه رواقى، ج) تجارب خود فرانكل در اردوگاه هاى كار اجبارى(۸).
الف) لوگوتراپى بر آزادى اراده و مسؤوليتى كه از پى آن مى آيد تأكيد مى كند. در واقع، آزادى انتخاب يكى از ابعاد هستى انسان است. عوامل غيرمعنوى، يعنى غريزه، توارث يا اوضاع و احوال محيط، چيزى را براى ما تعيين نمى كنند. اگر بخواهيم سلامت روانى (Mental health) داشته باشيم، آزادى انتخاب رفتار خود را داريم و بايد اين آزادى را به كار ببريم. كسانى كه اين آزادى را تجربه نمى كنند، يا متعصبانه به جبر معتقداند يا به شدت روان نژنداند (روان نژند به مفهوم رايج آن و نه انديشه زاد). روان نژندها راه تحقق استعدادهاى بالقوه و در نتيجه رشد و پرورش كامل انسانى خويش را مى بندند(۹). به گفته فرانكل«آزادى چيزى جز جنبه منفى از كل يك پديده نيست كه جنبه مثبت آن مسؤوليت است. اگر آزادى با مسؤوليت همراه نباشد، ممكن است در معرض انحطاط تا خودكامگى صرف قرار گيرد. به همين دليل است كه توصيه مى كنم، مجسمه آزادى در كرانه شرقى با يك مجسمه مسؤوليت در كرانه غربى تكميل شود.» پس كافى نيست احساس كنيم كه آزادى انتخاب داريم، بايد مسؤوليت انتخابمان را هم بپذيريم. از آنجا كه پذيرش مسؤوليت به طور قاطع و الزام آورى در لوگوتراپى مستتر است، روش درمانى آن بر اين استوار است كه «چنان بزى كه گويى بار دومى است كه زندگى مى كنى و در بار اول همان خطا را كرده اى كه اينك در حال انجام آنى». تلاش لوگوتراپى اين است كه بيمار را كاملاً از وظيفه مسؤوليت پذيرى خود آگاه كند، ولى بايد او را آزاد بگذارد كه خود را در هر مورد مسؤول هركس و هرچيزى كه مى خواهد بكند. لوگوتراپى انسان را بيش از هر چيز بر مبناى مسؤوليتش تعريف مى كند(۱۰)، اما انسان پاسخگوى كيست؟ لوگوتراپى نمى تواند به اين پرسش پاسخ دهد. بيماران خود بايد پاسخ ها را بيابند. لوگوتراپى تنها مى تواند آگاهى بيمار را نسبت به مسؤوليتش ارتقا بخشد و اين مسؤولت شامل پاسخگويى به چگونگى تفسير زندگى نيز هست، يعنى تفسيرى در راستاى الهى يا الحادى. لوگوتراپى را مى توان آموزش مسؤوليت دانست. تأكيد لوگوتراپى بر مسؤوليت نه تنها آگاهى روزافزون بيمار را نسبت به مسؤوليت خودش برمى انگيزد، بلكه مانع موعظه درمانگر هم مى شود. لوگوتراپى، به بيمار هدف نمى دهد، اگر چنين كند ديگر لوگوتراپى نيست(۱۱)، مسؤوليت، پذيرش اين نكته است كه زندگى ما نتيجه انتخاب هاى گذشته ماست و آينده هم با تصميماتى شكل مى گيرد كه امروز گرفته ايم. بايد به بهترين انتخاب دست يازيم، انتخابى كه به نفع خود ما و ديگران است(۱۲). با توجه به اينكه جست وجوى معنا لازمه اش مسؤوليت شخصى است هيچ كس و هيچ چيز ديگر نمى تواند به ما احساس و منظور در زندگى بدهد. اين مسؤوليت خود ماست كه راهمان را پيدا كنيم و آنگاه كه يافتيم در آن پايمردى كنيم. بايد به مانند خود فرانكل، با احساس مسؤوليت و آزادانه با شرايط هستى خويش روياروى شويم و در آن منظورى بيابيم. زندگى پيوسته ما را به مبارزه مى طلبد، پاسخ ما نبايد سخن و انديشه بلكه، بايد عمل باشد(۱۳).
ب) لوگوتراپى اصل و اساسى رواقى دارد، چرا كه مدعى است كه حال و وضع جهان هرچه باشد، طرز تلقى و نگرش ما همواره يارى رسان ما است. در واقع، تجلى اين اصل و اساس را جايى مشاهده مى كنيم كه فرانكل در سومين رهيافت معنايابى، يعنى ارزش هاى نگرشى، از آن سخن مى گويد. به اعتقاد او، بشر در سخت ترين شرايط، آزادى انتخاب نگرش و طرز تلقى خود را دارد. حتى در مواجهه با رنج و مرگ با نشان دادن شجاعت مى توانيم موقعيتى خاص را معنادار كنيم. (نك: ادامه مقاله، ارزش هاى نگرشى)
ج) نظريه و شيوه درمانى فرانكل، يعنى لوگوتراپى، حاصل تجارب او در اردوگاه هاى كار اجبارى است. وى با مشاهده آنهايى كه جان سالم به در بردند و آنهايى كه مردند، دريافت كه اين سخن فردريش نيچه (Friedrich Nietzche) روى در صواب دارد: «آنكه چرايى در زندگى دارد، با هر چگونه اى خواهد ساخت»(۱۴). او مى ديد افرادى كه اميد مى بستند تا به معشوق خود بپيوندند، يا آنهايى كه نقشه و طرحى براى كامل شدن داشتند يا افرادى كه از ايمان قوى بهره داشتند، نسبت به آنهايى كه اميدشان به همه چيز را از دست داده بودند، از فرصت و شانس بيشترى براى زنده ماندن برخوردار بودند. در واقع، مى توان گفت كه كارآمدى نظريه فرانكل متكى بر اين واقعيت است كه در اوضاع و احوال بحرانى اردوگاه هاى كار اجبارى آزموده شده است. اوضاع و احوالى چنان بحرانى و شديد كه مبتكرترين روانشناسى تجربى هم نمى توانست به چنين ابداعى دست بزند. اگر فرانكل بنابه اعتقادش به اراده معطوف به معنا توانست در چنان اوضاعى معنايى در زندگى بيابد، بدان معنا است كه در موقعيت هايى كه ما روزانه با آنها روياروييم، چنين نگرشى عملى تر است. به عبارت ديگر، اگر نظام او در آن وضعيت دشوار موفقيت آميز بود، پس ظاهراً بايد در شرايط ما كه به آن شدت و دشوارى نيست، كارآمدتر باشد و اين از نكات مثبت نظريه اوست(۱۵).
معناى زندگى
آلبركامو در افسانه سيزيف مدعى است كه «در حقيقت فقط يك سؤال جدى وجود دارد و آن اين است كه آيا زندگى ارزش زيستن دارد يا نه؟» آلبرت اينشتين نيز بر اين باور است كه: «انسانى كه زندگى اش را بى معنا مى بيند، نه تنها بيچاره است، بلكه دشوار بتوان گفت كه شايسته زيستن است». به گفته فرانكل، جست وجوى معنايى براى زندگى و نيز پرسش درباره اينكه آيا چنين معنايى وجود دارد، حق ويژه انسان است. اين جست وجو نشان از درستى و صميميت عقلى دارد(۱۶). معناجويى حقيقتاً نياز ويژه اى است كه قابل تنزل به سطح ديگر نيازها نيست و با درجه كم يا زياد در همه انسان ها وجود دارد. گرچه زيگموند فرويد نوشته است: «لحظه اى كه شخص در مورد احساس يا ارزش زندگى به تحقيق بپردازد، بيمار است»، ولى به عقيده فرانكل، شخص به اين وسيله انسانيت خويش را متجلى مى سازد. اين براى انسان يك موفقيت انسانى است كه درصدد يافتن معناى زندگى باشد. حتى سؤال كردن در اين مورد كه آيا اصلاً معنايى در كار هست يا نه، يك موفقيت انسانى است(۱۷). پس اراده معطوف به معنا نه تنها نمايانگر انسانيت بشر، بلكه، معيار مطمئنى براى سلامت روان نيز به شمار مى رود. افزون بر اين، شواهد به دست آمده حاكى از آن است كه بى معنايى و بى هدفى نشانگر ناسازگارى هيجانى است.
ناكامى وجودى
اراده معطوف به معنا يا معناجويى انسان ممكن است ناكام بماند و در آن صورت در لوگوتراپى آن را ناكامى وجودى مى نامند و اگر اين ناكامى وجودى به روان نژندى (Neurosis) منجر شود، در لوگوتراپى به آن روان نژندى انديشه زاد (Noogenic Neurosis) مى گويند تا با نوع ديگر روان نژندى كه روان زاد(۱۸) (psychogenic) است تفاوتى داشته باشد(۱۹). «نوس» (Noos) به يونانى به معناى ذهن است. بدين ترتيب روان نژندى انديشه زاد با هسته معنوى شخصيت، نه به مفهوم دينى، بلكه به صورت يكى از ابعاد وجود انسان، خاصه با كشمكش هاى اخلاقى ارتباط مى يابد(۲۰). مى توان گفت كه روان نژندى انديشه زاد از كشمكش ميان انگيزه ها و غرايز ايجاد نمى شود، بلكه حاصل تعارض ارزش ها است، يعنى، ساخته تعارض هاى اخلاقى، و يا به طور كلى، پرداخته مسائل معنوى است و در اين موارد ناكامى وجودى نقش مهمى دارد(۲۱). البته، اين نوع روان نژندى، نتيجه «خلأ وجودى» (existendtial vacuum) طولانى مدت نيز تواند بود(۲۲). بايد توجه داشت كه روش معمولى روان درمانى در مبارزه با اين بيمارى روش مناسبى نيست و بايد به لوگوتراپى روى آورد، يعنى به درمانى كه قدرت رسوخ در وجود معنوى آدمى را داشته باشد. مواجهه با مسائل معنوى مانند آرزوى زندگى پر از معنا، يا ناكامى در نرسيدن به اين آرزوها در قلمرو لوگوتراپى است. در اين روش پزشك مستقيماً و با صراحت با اين گونه مسائل روبرو مى شود و جملگى آنها را حمل به ريشه هاى ناآگاهانه برخاسته از غرايز نمى كند، چرا كه نگرانى انسان درباره ارزش زندگى و حتى افسردگى او، يك افسردگى معنوى است نه يك بيمارى روحى. اگر پزشك اين افسردگى معنوى را به بيمارى روحى تعبير كند، نوميدى وجودى را در زير خرمنى از داروهاى آرامش بخش مدفون خواهد كرد. وظيفه پزشك اين است كه بيمار را از اين بحران به كرانه شكوفايى و اميد راهبر شود. وظيفه لوگوتراپى اين است كه بيمار را كمك كند تا معنايى در زندگى خود بيابد. تا آنجا كه لوگوتراپى بيمار را از آن معناى نهفته زندگى خود آگاه مى سازد روشى تحليلى مى شود و با روانكاوى شباهت دارد. اما در اين تلاش براى آشكار ساختن چيزى در ضمير فرد، لوگوتراپى مساعى خود را محدود به حقايق غريزى در ضمير ناآگاه نمى سازد، بلكه به دنبال حقايق معنوى نيز مى گردد كه معنايى بالقوه به زندگى فرد تواند داد تا آن نيروى نهفته معناطلبى بيدار گردد(۲۳).
تكاپوى انديشه اى (Noodynamics)
جست وجوى معنا مى تواند وظيفه اى آشوبنده و مبارزه جويانه باشد و تنش درونى را افزايش دهد نه كاهش. در واقع، فرانكل اين افزايش تنش را شرط لازم سلامت روان مى داند. زندگى خالى از تنش، زندگى رو به ثبات و توازن تنش درون، محكوم به روان نژندى انديشه زاد است؛ اين زندگى بى معنا است. شخصيت سالم در سطح معينى از تنش است، سطحى ميان آنچه بدان دست يافته يا به انجام رسانده و آنچه كه بايد بدان دست يابد يا به انجام برساند؛ يعنى فاصله اى ميان آنچه هست و آنچه بايد بشود. اين فاصله بدان معنا است كه اشخاص سالم همواره در تلاش رسيدن به هدف هايى هستند كه به زندگى شان معنا مى بخشد. اينها پيوسته با هيجان يافتن مقاصدى تازه رويارويند(۲۴) براساس اكثر نظريه هاى رايج انگيزش، انسان موجودى است كه على الاصول متوجه ارضاى نيازها و كامروانى سائقه ها و غرايز خويش است. در تحليل نهايى، انسان فقط به اين امور مى پردازد تا تنش هاى ناشى از آنها را تسكين بخشيده و در نهايت به بازيافتن و حفظ آنچه تعادل ناميده مى شود نايل آيد. اما برخى محققان (چون گلداستين) نشان داده اند كه اقدام براى حفظ بى قيد و شرط تنش فقط از عهده مغزى برمى آيد كه بيمارگونه عمل مى كند.
فرانكل در نقد اين نظريه هاى انگيزش مى گويد: «من شخصاً مى پندارم كه انسان هيچگاه دغدغه وضعيت درونى خويش مانند تعادل درونى را نداشته است، بلكه بيشتر دلمشغول چيزى يا كسى ديگر در دنياى خارج بوده است.(۲۵) از همين رو، آنچه بشر لازم دارد ثبات و سكون نيست، بلكه آن است كه من بدان تكاپوى انديشه اى نام نهاده ام، تكاپويى معنوى ميان دو قطب از هيجان مغناطيسى كه در قطبى معنا و در قطب ديگر فردى است كه خود را بدانسو مى كشاند.»(۲۶)
آسيب شناسى خلأهاى زندگى
فرانكل به بيمارى اشاره مى كند كه ظاهراً خاص روزگار ماست: نبودن معنا در زندگى يا خلأ وجودى. اين وضعيتى است كه روانپزشكان و روانشناسان بيش از پيش ميان بيمارانشان شايع مى بينند. اهميت اين موضوع در حال حاضر كمتر از نقشى نيست كه احساس حقارت در زمان آدلر داشت.(۲۷) ظاهراً عده بى شمارى از ما «چراى» زندگى خود را از دست داده ايم و به همين سبب تحمل «چگونه»ى وجودمان، هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد، دشوارتر شده است.(۲۸) «خلأ وجودى» يعنى زيستن با احساس پوچى و بى معنايى. اگر معنا همان چيزى است كه مطلوب ماست، پس بى معنايى شكاف و خلأيى در زندگى ما محسوب مى شود.(۲۹) اما علت بروز اين پديده بسيار گسترده و متداول زندگى امروز چيست؟ فرانكل، علت بروز اين پديده را دو عامل مى داند كه بشر از آن روز كه آدميزاده اى حقيقى شد آن را از دست داد. در ابتداى تاريخ بشرى، انسان از بسيارى از غرايز اصلى حيوانى كه رفتار او را هدايت مى كردو به آنها تأمين و پوششى مى داد محروم گرديد. اين تأمين ها و آسايش ها چون بهشت جاودان بر انسان حرام گرديده و او را مجبور به انتخاب كرد. افزون بر آن، طى دوران بعدى، بويژه در اين اواخر، سنت هايى كه رفتار بشر را پشتيبانى و هدايت مى كرد يكى بعد از ديگرى از بين رفت. ديگر غريزه اى به او نمى گويد كه چه بايد كرد و سنتى نمى نماياند كه چه شايد كرد و چيزى نمى گذرد كه او نمى داند چه خواهد كرد و در نتيجه كارى مى كند كه ديگران از او مى خواهند و روز به روز اسير همرنگى با جماعت مى شود. اين خلأ وجودى اغلب با ملالت و بى حوصلگى نمايان مى شود.(۳۰)
خلأ وجودى را از جهتى مى توان نوعى روان نژندى جامعه زاد (Sociogenic neurosis) هم پنداشت. بى ترديد جامعه صنعتى امروز مهياى ارضاى همه نيازهاى انسان است و همدم آن، جامعه مصرفى، مهياى ايجاد نيازهاى تازه اى است كه ارضايشان كند؛ اما اين جامعه، انسانى ترين نياز انسان، يعنى نياز به يافتن معنا و معنا بخشيدن به زندگى را ناكام مى گذارد.(۳۱)
فرانكل در فرهنگ هاى بسيارى، اعم از جامعه هاى سرمايه دارى و كمونيستى، شواهد بسيارى از «خلأ وجودى» مى بيند كه به ويژه در ايالات متحده به سرعت گسترش مى يابد.(۳۲) با توجه به اينكه هر دوره و زمانه اى روان نژندى جمعى مربوط به خود آن دوره را دارد، روان درمانى بخصوصى را هم مى طلبد. اين «خلأ وجودى» را كه از مختصات دوره حاضر است مى توان به عنوان نوع شخصى و فردى از نهيليسم تعبير كرد، زيرا نهيليسم برپايه اين تصور بنا شده است كه وجود پوچ و عارى از معنا است. فرانكل بر آن است كه اگر روان درمانى خود را از قيد تأثيرات روال فعلى فلسفه نهيليسم آزاد نكند، نخواهد توانست براى اين بيمارى درمانى بيابد.(۳۳)
مثلث روان نژندى : افسردگى، اعتياد و پرخاشگرى
فرانكل، افسردگى، اعتياد و پرخاشگرى را مثلث روان نژندى مى نامد. او به پژوهشى اشاره مى كند كه ربطى وثيق ميان بى معنايى (آنگونه كه با آزمون هاى «هدف زندگى» معين مى شود) و رفتارهايى چون بزهكارى و مصرف موادمخدر نشان مى دهد. او هشدار مى دهد كه خشونت و مصرف موادمخدر و ديگر رفتارهاى منفى كه در تلويزيون، سينما و حتى موسيقى غرب به نمايش درمى آيد، تشنگان معنا را متقاعد مى كند كه زندگى آنها فقط با تقليد آدمك وار از قهرمانهايشان بهبود مى يابد. به گفته او حتى ورزش نيز پرخاشگرى را ترويج مى كند.(۳۴) درباره جنبه نخست، يعنى افسردگى، بايد گفت كه اين وضعيت (يعنى افسردگى) اغلب به خودكشى منجر مى شود. ريشه اين پديده ، سرخوردگى و ناكامى وجودى است. در بيشتر آمارهاى به دست آمده، علت خودكشى «بى معنايى زندگى» ذكر شده است. پژوهش هايى كه در مورد علل رواج اعتياد به موادمخدر (از قبيل مارى جوانا) انجام شده نشان از اين امر دارد كه مصرف زياد موادمخدر با جست وجوى تجربه معنادار و كاهش فعاليت هدف دار بستگى دارد. بر طبق اين پژوهش ها، دغدغه معناى زندگى نزد مصرف كنندگان مارى جوانا به مراتب شديدتر از ديگران است. در محدوده اى ديگر، يعنى اعتياد به الكل، نيز يافته هاى مشابهى به چشم مى خورد، به طورى كه از هر ۲۰ نفر الكلى، ۱۸ نفر زندگى را بى معنا و هدف مى بينند.(۳۵) در مورد آخرين جنبه، يعنى پرخاشگرى، بايد ذكر كرد كه نه تنها ليبيدوى جنسى، بلكه انرژى ويرانساز. پرخاشگر نيز در خلأ وجودى رشد مى كند. شواهد آمارى نيز اين فرضيه را تأييد مى كند كه وقتى مردم اسير اين احساس «تهى بودن» و بى معنايى مى شوند، احتمال پرخاشگرى در آنان بيشتر مى شود. به گفته رابرت ليفتن (Robert Lifton) «وقتى كه احساس بى معنايى بر شخص غالب مى شود، بسيار مستعد كشتن است.»
در مورد پرخاشگرى مدتهاى دراز است كه پژوهش ها براساس برداشت مكانيستى از آن بوده است. اين رهيافت همچنان براساس نظريه كهنه و منسوخ انگيزش است كه انسان را موجودى در نظر مى گيرد كه جهان را در نهايت به سطح ابزارى صرف در خدمت كاهش تنش هاى ايجاد شده توسط محرك هاى پرخاشگرانه يا ليبيدى در نظر مى گيرد به هر روى، برخلاف اين مفهوم مبتنى بر نظام بسته، انسان در واقع موجودى است كه در پى معنايى است كه تحقق بخشد و انسان هاى ديگرى كه با آنان مواجه شود و يقيناً اين همنوعان و شريكان برايش معنايى فراتر از صرف وسيله اى براى ارضاى (محرك =impulse ) و غرايز جنسى و پرخاشگرانه دارند. با اين حال، سواى ارضاى آنها، چاره ديگرى، يعنى امكان والايش آنها نيز وجود دارد. كارولين وود شريف درباره خطرات گرفتارى به اين توهم هشدار مى دهد كه مشخصه همه برداشت هاى مبتنى بر نظام بسته از انسان است، يعنى اين توهم كه مى توان با معطوف ساختن پرخاشگرى به فعاليت هاى بى زيان مانند ورزش آن را از بين برد. در مقابل، مجموعه قابل توجهى از شواهد پژوهشى وجود دارد كه انجام دادن موفقيت آميز اعمال پرخاشگرانه نه تنها پرخاشگرى بعدى را كاهش نمى دهد، بلكه فراوانى پاسخ هاى پرخاشگرانه را به شديدترين وجه افزايش مى دهد.(۳۶) پس، روان درمانى، به طور كلى چگونه مى خواهد با اين مثلث روان نژندى روبرو شود؛ چگونه مى تواند معضل افسردگى، اعتياد و پرخاشگرى كه بشر را زمينگير كرده است حل كند؟ به گمان فرانكل، روان درمانى نوع بشر مستلزم انسانى كردن روان درمانى است.
او براين باور است كه اگردردهاى اين دوران فائق آمدنى باشند، بايد آنها را به درستى درك كرد، يعنى آنها را به عنوان معلول ناكامى وجودى ديد و اگر قرار است سرخوردگى ها و ناكامى هاى انسان درك شود بايد انگيزش هاى او را فهميد و به ويژه انسانى ترين انگيزش انسان كه جست وجوى معنا است. با اين حال ، چنين چيزى در صورتى امكان پذير مى شود كه روان درمانى خود را از تقليل گرايى جدا سازد. هرآنچه غيراز انسانى ساختن روان درمانى باشد به تشديد مثلث روان نژندى قومى مى انجامد . (۳۷ ) ما بايد مفهوم اساسى معنا و منظور زندگى خويش را بيابيم ، زيرا در غيراين صورت محكوم به بيمارى روانى خواهيم بود. (۳۸)
ادامه دارد
*پى نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است
گروه انديشه : جست وجوى معنا و كاوش درباره وجود معنا در زندگى، از جمله پايدارترين كنش هاى انسانى در تاريخ شده است . اين كنش تا آنجا گسترده شده كه پاره اى انديشمندان، معناطلبى آدميان را مبارك ترين دغدغه بشرى ناميده اند. ويكتور فرانكل از جمله روانشناسانى است كه تمركز عمده خود را حول محور «معنا» نهاده است و اين دغدغه را در قالب آثارى گرد آورده است. او در اين مسير به ابداع نظريه لوگوتراپى (معنى درمانى) همت كرده است. مقاله حاضر در پى آن است كه مهم ترين محورهاى اين نظريه را محل تأمل قرار دهد.
ويكتور اميل فرانكل، متخصص اعصاب و استاد روانپزشكى و فلسفه دانشگاه وين و بنيانگذار «معنى درمانى» (لوگوتراپى)، در ۲۶ مارس ۱۹۰۵ م در شهر وين ديده به جهان گشود. پس از طى تحصيلات مقدماتى وارد دانشگاه شد و در همان شهر در سال ۱۹۳۰ م دانشكده را به پايان رسانيد. در سپتامبر سال ۱۹۴۲ م حوادثى براى وى رخ داد كه زندگى شخصى و حرفه اى اش را به كلى تحت تأثير قرار داد. در آن سال در جنگ اسير شد و در حالى كه سى و هفت سال داشت، سير و سفر حماسه وار سه ساله اش را در دنياى كابوسناك ظلم و شكنجه و محروميت و گرسنگى آغاز كرد و با معرفتى كه زائيده تجربه دست اول بود، از اسارت بازگشت؛ تجربه اينكه انسان ها در هر حال و وضعى در انتخاب اعمال خويش مختارند. اينكه حتى در تاريك ترين لحظه ها، مى توان نشانه اى از آزادى معنوى و پاره اى از استقلال خود را حفظ كرد. او پى برد كه انسان ها مى توانند هر چيز ارزشمند را از دست بدهند، مگر بنيادى ترين آزادى بشرى را؛ آزادى انتخاب شيوه برخورد يا واكنش نسبت به سرنوشت و آزادى برگزيدن راه خويش را. او با تأكيد بر اهميت اراده معطوف به معناى وجود انسان يعنى نظامى كه خود آن را «معنى درمانى» خوانده است، كارش را از نو آغاز كرد. و با پشتكار و سختكوشى كم نظير، نگرش خويش را به طبيعت انسان، به صورت مقاله و سخنرانى و تأليف سى و دو كتاب، كه بسيارى از آنها به بيست و هفت زبان ترجمه شده اند، پرورانده و انتشار داد. و در دوم سپتامبر سال ۱۹۹۷ م ديده از جهان فروبست.
نظام لوگوتراپى فرانكل و نظريه اش درباره طبيعت انسان در علم روانپزشكى امروز با استقبال بسيار روبرو شده است، هر چند كه شهرت آن به اندازه نظريه فرويد يا مزلو نيست، به تدريج به سطحى از اعتبار مى رسد كه پيشرفت و نفوذ مداومش را تضمين مى كند. نگارنده در مقاله پيش رو مى كوشد تا اهم مفاهيم لوگوتراپى را به طور گذرا گزارش كند.
لوگوتراپى (معنى درمانى): لوگوتراپى، پس از روانكاوى فرويد و روانشناسى فردى آدلر، به مكتب سوم روان درمانى وين نامبردار است. لوگوتراپى از واژه يونانى لوگوس، به معنى كلمه، روح، خدا يا معنا گرفته شده است. اما فرانكل تنها بر معناى آخرين عطف توجه مى كند، هر چند كه معانى ديگر نيز پربيراه نيستند(۱). از اينرو، لوگوتراپى، در لغت به معنى «درمان از طريق معنا» است و نوعى درمان فعالانه ـ رهنمودى است كه متوجه يارى رساندن به بيمار، خاصه در مراحل بحرانى زندگى است(۲). لوگوتراپى نوعى فلسفه زندگى است كه بر احترامى عميق به شأن و منزلت هر فرد، قطع نظر از نژاد، رنگ پوست و عقيده مبتنى است. اين نوع درمان، مفروض مى گيرد كه زندگى معنايى بى قيد و شرط دارد و معنا را هركس، در هر كجا و در هر زمانى مى تواند بيابد و كشف كند(۳). لوگوتراپى در رديف روانپزشكى وجودى يا روانشناسى انسانى قرار مى گيرد و به طور كلى، به لحاظ فلسفى ريشه در اگزيستانسياليسم و پديدارشناسى، به لحاظ روان شناختى ريشه در روانكاوى و روانشناسى فردى، و به لحاظ معنوى ريشه در تعهدى تام و تمام به وجود انسان دارد همچون موجودى كه به طرز تقليل ناپذيرى معنوى است(۴). لوگوتراپى فرانكل به طريقى متفاوت از بيشتر نظريه هاى روان درمانگرى به زندگى انسان مى نگرد و دست كم سه پيش فرض اساسى دارد:
الف) زندگى در هر شرايطى داراى معنا است. ب) انسان اراده معطوف به معنا (Will to meaning) دارد و اين اراده به نياز مداوم انسان به جست وجو، نه براى خويشتن، بلكه براى معنايى كه به هستى منظورى بخشد، ارتباط مى يابد. (نبايد از نظر دور داشت كه نگرش فرانكل به سلامت روان، تأكيد عمده را بر اراده معطوف به معنا مى نهد و در واقع، اين چارچوبى است كه هر چيز ديگرى در آن شكل مى گيرد)، ج) انسان تحت هر شرايطى از اين آزادى بهره مند است كه اراده معطوف به معنا را به ظهور برساند و معنايى بيابد(۵). به ديگر سخن، لوگوتراپى سه كانون دارد، يعنى، بر سه واقعيت وجود انسان تمركز مى يابد: اراده معطوف به معنا، معنايى در رنج و آزادى اراده. در مورد اخير، آزادى انتخاب انسان نه تنها به آزادى در انتخاب شيوه زندگى اش، بلكه حتى به شيوه مردنش هم مربوط مى شود(۶). هدف لوگوتراپى، رهايى اراده معطوف به معنا و يارى به بيمار در يافتن معناى زندگى است. به هر روى، در جريان اين كار، از تحليل «خويشتن فهمى هستى شناختى مقدم بر تأمل يا «حكمت دل» (Wisdom of heart) و ژرفناى ناخودآگاهش كمك مى گيرد. از طريق لوگوتراپى اين حكمت به سطح آگاه مى رسد. لوگوتراپى، يعنى باز ترجمان اين «حكمت دل» به زبان ساده، يعنى به زبان مردم عادى كه بتوانند از آن بهره گيرند(۷).
مبانى لوگوتراپى:
لوگوتراپى سه اصل و مبناى اساسى دارد.
الف) اگزيستانسياليسم، ب) فلسفه رواقى، ج) تجارب خود فرانكل در اردوگاه هاى كار اجبارى(۸).
الف) لوگوتراپى بر آزادى اراده و مسؤوليتى كه از پى آن مى آيد تأكيد مى كند. در واقع، آزادى انتخاب يكى از ابعاد هستى انسان است. عوامل غيرمعنوى، يعنى غريزه، توارث يا اوضاع و احوال محيط، چيزى را براى ما تعيين نمى كنند. اگر بخواهيم سلامت روانى (Mental health) داشته باشيم، آزادى انتخاب رفتار خود را داريم و بايد اين آزادى را به كار ببريم. كسانى كه اين آزادى را تجربه نمى كنند، يا متعصبانه به جبر معتقداند يا به شدت روان نژنداند (روان نژند به مفهوم رايج آن و نه انديشه زاد). روان نژندها راه تحقق استعدادهاى بالقوه و در نتيجه رشد و پرورش كامل انسانى خويش را مى بندند(۹). به گفته فرانكل«آزادى چيزى جز جنبه منفى از كل يك پديده نيست كه جنبه مثبت آن مسؤوليت است. اگر آزادى با مسؤوليت همراه نباشد، ممكن است در معرض انحطاط تا خودكامگى صرف قرار گيرد. به همين دليل است كه توصيه مى كنم، مجسمه آزادى در كرانه شرقى با يك مجسمه مسؤوليت در كرانه غربى تكميل شود.» پس كافى نيست احساس كنيم كه آزادى انتخاب داريم، بايد مسؤوليت انتخابمان را هم بپذيريم. از آنجا كه پذيرش مسؤوليت به طور قاطع و الزام آورى در لوگوتراپى مستتر است، روش درمانى آن بر اين استوار است كه «چنان بزى كه گويى بار دومى است كه زندگى مى كنى و در بار اول همان خطا را كرده اى كه اينك در حال انجام آنى». تلاش لوگوتراپى اين است كه بيمار را كاملاً از وظيفه مسؤوليت پذيرى خود آگاه كند، ولى بايد او را آزاد بگذارد كه خود را در هر مورد مسؤول هركس و هرچيزى كه مى خواهد بكند. لوگوتراپى انسان را بيش از هر چيز بر مبناى مسؤوليتش تعريف مى كند(۱۰)، اما انسان پاسخگوى كيست؟ لوگوتراپى نمى تواند به اين پرسش پاسخ دهد. بيماران خود بايد پاسخ ها را بيابند. لوگوتراپى تنها مى تواند آگاهى بيمار را نسبت به مسؤوليتش ارتقا بخشد و اين مسؤولت شامل پاسخگويى به چگونگى تفسير زندگى نيز هست، يعنى تفسيرى در راستاى الهى يا الحادى. لوگوتراپى را مى توان آموزش مسؤوليت دانست. تأكيد لوگوتراپى بر مسؤوليت نه تنها آگاهى روزافزون بيمار را نسبت به مسؤوليت خودش برمى انگيزد، بلكه مانع موعظه درمانگر هم مى شود. لوگوتراپى، به بيمار هدف نمى دهد، اگر چنين كند ديگر لوگوتراپى نيست(۱۱)، مسؤوليت، پذيرش اين نكته است كه زندگى ما نتيجه انتخاب هاى گذشته ماست و آينده هم با تصميماتى شكل مى گيرد كه امروز گرفته ايم. بايد به بهترين انتخاب دست يازيم، انتخابى كه به نفع خود ما و ديگران است(۱۲). با توجه به اينكه جست وجوى معنا لازمه اش مسؤوليت شخصى است هيچ كس و هيچ چيز ديگر نمى تواند به ما احساس و منظور در زندگى بدهد. اين مسؤوليت خود ماست كه راهمان را پيدا كنيم و آنگاه كه يافتيم در آن پايمردى كنيم. بايد به مانند خود فرانكل، با احساس مسؤوليت و آزادانه با شرايط هستى خويش روياروى شويم و در آن منظورى بيابيم. زندگى پيوسته ما را به مبارزه مى طلبد، پاسخ ما نبايد سخن و انديشه بلكه، بايد عمل باشد(۱۳).
ب) لوگوتراپى اصل و اساسى رواقى دارد، چرا كه مدعى است كه حال و وضع جهان هرچه باشد، طرز تلقى و نگرش ما همواره يارى رسان ما است. در واقع، تجلى اين اصل و اساس را جايى مشاهده مى كنيم كه فرانكل در سومين رهيافت معنايابى، يعنى ارزش هاى نگرشى، از آن سخن مى گويد. به اعتقاد او، بشر در سخت ترين شرايط، آزادى انتخاب نگرش و طرز تلقى خود را دارد. حتى در مواجهه با رنج و مرگ با نشان دادن شجاعت مى توانيم موقعيتى خاص را معنادار كنيم. (نك: ادامه مقاله، ارزش هاى نگرشى)
ج) نظريه و شيوه درمانى فرانكل، يعنى لوگوتراپى، حاصل تجارب او در اردوگاه هاى كار اجبارى است. وى با مشاهده آنهايى كه جان سالم به در بردند و آنهايى كه مردند، دريافت كه اين سخن فردريش نيچه (Friedrich Nietzche) روى در صواب دارد: «آنكه چرايى در زندگى دارد، با هر چگونه اى خواهد ساخت»(۱۴). او مى ديد افرادى كه اميد مى بستند تا به معشوق خود بپيوندند، يا آنهايى كه نقشه و طرحى براى كامل شدن داشتند يا افرادى كه از ايمان قوى بهره داشتند، نسبت به آنهايى كه اميدشان به همه چيز را از دست داده بودند، از فرصت و شانس بيشترى براى زنده ماندن برخوردار بودند. در واقع، مى توان گفت كه كارآمدى نظريه فرانكل متكى بر اين واقعيت است كه در اوضاع و احوال بحرانى اردوگاه هاى كار اجبارى آزموده شده است. اوضاع و احوالى چنان بحرانى و شديد كه مبتكرترين روانشناسى تجربى هم نمى توانست به چنين ابداعى دست بزند. اگر فرانكل بنابه اعتقادش به اراده معطوف به معنا توانست در چنان اوضاعى معنايى در زندگى بيابد، بدان معنا است كه در موقعيت هايى كه ما روزانه با آنها روياروييم، چنين نگرشى عملى تر است. به عبارت ديگر، اگر نظام او در آن وضعيت دشوار موفقيت آميز بود، پس ظاهراً بايد در شرايط ما كه به آن شدت و دشوارى نيست، كارآمدتر باشد و اين از نكات مثبت نظريه اوست(۱۵).
معناى زندگى
آلبركامو در افسانه سيزيف مدعى است كه «در حقيقت فقط يك سؤال جدى وجود دارد و آن اين است كه آيا زندگى ارزش زيستن دارد يا نه؟» آلبرت اينشتين نيز بر اين باور است كه: «انسانى كه زندگى اش را بى معنا مى بيند، نه تنها بيچاره است، بلكه دشوار بتوان گفت كه شايسته زيستن است». به گفته فرانكل، جست وجوى معنايى براى زندگى و نيز پرسش درباره اينكه آيا چنين معنايى وجود دارد، حق ويژه انسان است. اين جست وجو نشان از درستى و صميميت عقلى دارد(۱۶). معناجويى حقيقتاً نياز ويژه اى است كه قابل تنزل به سطح ديگر نيازها نيست و با درجه كم يا زياد در همه انسان ها وجود دارد. گرچه زيگموند فرويد نوشته است: «لحظه اى كه شخص در مورد احساس يا ارزش زندگى به تحقيق بپردازد، بيمار است»، ولى به عقيده فرانكل، شخص به اين وسيله انسانيت خويش را متجلى مى سازد. اين براى انسان يك موفقيت انسانى است كه درصدد يافتن معناى زندگى باشد. حتى سؤال كردن در اين مورد كه آيا اصلاً معنايى در كار هست يا نه، يك موفقيت انسانى است(۱۷). پس اراده معطوف به معنا نه تنها نمايانگر انسانيت بشر، بلكه، معيار مطمئنى براى سلامت روان نيز به شمار مى رود. افزون بر اين، شواهد به دست آمده حاكى از آن است كه بى معنايى و بى هدفى نشانگر ناسازگارى هيجانى است.
ناكامى وجودى
اراده معطوف به معنا يا معناجويى انسان ممكن است ناكام بماند و در آن صورت در لوگوتراپى آن را ناكامى وجودى مى نامند و اگر اين ناكامى وجودى به روان نژندى (Neurosis) منجر شود، در لوگوتراپى به آن روان نژندى انديشه زاد (Noogenic Neurosis) مى گويند تا با نوع ديگر روان نژندى كه روان زاد(۱۸) (psychogenic) است تفاوتى داشته باشد(۱۹). «نوس» (Noos) به يونانى به معناى ذهن است. بدين ترتيب روان نژندى انديشه زاد با هسته معنوى شخصيت، نه به مفهوم دينى، بلكه به صورت يكى از ابعاد وجود انسان، خاصه با كشمكش هاى اخلاقى ارتباط مى يابد(۲۰). مى توان گفت كه روان نژندى انديشه زاد از كشمكش ميان انگيزه ها و غرايز ايجاد نمى شود، بلكه حاصل تعارض ارزش ها است، يعنى، ساخته تعارض هاى اخلاقى، و يا به طور كلى، پرداخته مسائل معنوى است و در اين موارد ناكامى وجودى نقش مهمى دارد(۲۱). البته، اين نوع روان نژندى، نتيجه «خلأ وجودى» (existendtial vacuum) طولانى مدت نيز تواند بود(۲۲). بايد توجه داشت كه روش معمولى روان درمانى در مبارزه با اين بيمارى روش مناسبى نيست و بايد به لوگوتراپى روى آورد، يعنى به درمانى كه قدرت رسوخ در وجود معنوى آدمى را داشته باشد. مواجهه با مسائل معنوى مانند آرزوى زندگى پر از معنا، يا ناكامى در نرسيدن به اين آرزوها در قلمرو لوگوتراپى است. در اين روش پزشك مستقيماً و با صراحت با اين گونه مسائل روبرو مى شود و جملگى آنها را حمل به ريشه هاى ناآگاهانه برخاسته از غرايز نمى كند، چرا كه نگرانى انسان درباره ارزش زندگى و حتى افسردگى او، يك افسردگى معنوى است نه يك بيمارى روحى. اگر پزشك اين افسردگى معنوى را به بيمارى روحى تعبير كند، نوميدى وجودى را در زير خرمنى از داروهاى آرامش بخش مدفون خواهد كرد. وظيفه پزشك اين است كه بيمار را از اين بحران به كرانه شكوفايى و اميد راهبر شود. وظيفه لوگوتراپى اين است كه بيمار را كمك كند تا معنايى در زندگى خود بيابد. تا آنجا كه لوگوتراپى بيمار را از آن معناى نهفته زندگى خود آگاه مى سازد روشى تحليلى مى شود و با روانكاوى شباهت دارد. اما در اين تلاش براى آشكار ساختن چيزى در ضمير فرد، لوگوتراپى مساعى خود را محدود به حقايق غريزى در ضمير ناآگاه نمى سازد، بلكه به دنبال حقايق معنوى نيز مى گردد كه معنايى بالقوه به زندگى فرد تواند داد تا آن نيروى نهفته معناطلبى بيدار گردد(۲۳).
تكاپوى انديشه اى (Noodynamics)
جست وجوى معنا مى تواند وظيفه اى آشوبنده و مبارزه جويانه باشد و تنش درونى را افزايش دهد نه كاهش. در واقع، فرانكل اين افزايش تنش را شرط لازم سلامت روان مى داند. زندگى خالى از تنش، زندگى رو به ثبات و توازن تنش درون، محكوم به روان نژندى انديشه زاد است؛ اين زندگى بى معنا است. شخصيت سالم در سطح معينى از تنش است، سطحى ميان آنچه بدان دست يافته يا به انجام رسانده و آنچه كه بايد بدان دست يابد يا به انجام برساند؛ يعنى فاصله اى ميان آنچه هست و آنچه بايد بشود. اين فاصله بدان معنا است كه اشخاص سالم همواره در تلاش رسيدن به هدف هايى هستند كه به زندگى شان معنا مى بخشد. اينها پيوسته با هيجان يافتن مقاصدى تازه رويارويند(۲۴) براساس اكثر نظريه هاى رايج انگيزش، انسان موجودى است كه على الاصول متوجه ارضاى نيازها و كامروانى سائقه ها و غرايز خويش است. در تحليل نهايى، انسان فقط به اين امور مى پردازد تا تنش هاى ناشى از آنها را تسكين بخشيده و در نهايت به بازيافتن و حفظ آنچه تعادل ناميده مى شود نايل آيد. اما برخى محققان (چون گلداستين) نشان داده اند كه اقدام براى حفظ بى قيد و شرط تنش فقط از عهده مغزى برمى آيد كه بيمارگونه عمل مى كند.
فرانكل در نقد اين نظريه هاى انگيزش مى گويد: «من شخصاً مى پندارم كه انسان هيچگاه دغدغه وضعيت درونى خويش مانند تعادل درونى را نداشته است، بلكه بيشتر دلمشغول چيزى يا كسى ديگر در دنياى خارج بوده است.(۲۵) از همين رو، آنچه بشر لازم دارد ثبات و سكون نيست، بلكه آن است كه من بدان تكاپوى انديشه اى نام نهاده ام، تكاپويى معنوى ميان دو قطب از هيجان مغناطيسى كه در قطبى معنا و در قطب ديگر فردى است كه خود را بدانسو مى كشاند.»(۲۶)
آسيب شناسى خلأهاى زندگى
فرانكل به بيمارى اشاره مى كند كه ظاهراً خاص روزگار ماست: نبودن معنا در زندگى يا خلأ وجودى. اين وضعيتى است كه روانپزشكان و روانشناسان بيش از پيش ميان بيمارانشان شايع مى بينند. اهميت اين موضوع در حال حاضر كمتر از نقشى نيست كه احساس حقارت در زمان آدلر داشت.(۲۷) ظاهراً عده بى شمارى از ما «چراى» زندگى خود را از دست داده ايم و به همين سبب تحمل «چگونه»ى وجودمان، هر چند سرشار از رفاه و وفور باشد، دشوارتر شده است.(۲۸) «خلأ وجودى» يعنى زيستن با احساس پوچى و بى معنايى. اگر معنا همان چيزى است كه مطلوب ماست، پس بى معنايى شكاف و خلأيى در زندگى ما محسوب مى شود.(۲۹) اما علت بروز اين پديده بسيار گسترده و متداول زندگى امروز چيست؟ فرانكل، علت بروز اين پديده را دو عامل مى داند كه بشر از آن روز كه آدميزاده اى حقيقى شد آن را از دست داد. در ابتداى تاريخ بشرى، انسان از بسيارى از غرايز اصلى حيوانى كه رفتار او را هدايت مى كردو به آنها تأمين و پوششى مى داد محروم گرديد. اين تأمين ها و آسايش ها چون بهشت جاودان بر انسان حرام گرديده و او را مجبور به انتخاب كرد. افزون بر آن، طى دوران بعدى، بويژه در اين اواخر، سنت هايى كه رفتار بشر را پشتيبانى و هدايت مى كرد يكى بعد از ديگرى از بين رفت. ديگر غريزه اى به او نمى گويد كه چه بايد كرد و سنتى نمى نماياند كه چه شايد كرد و چيزى نمى گذرد كه او نمى داند چه خواهد كرد و در نتيجه كارى مى كند كه ديگران از او مى خواهند و روز به روز اسير همرنگى با جماعت مى شود. اين خلأ وجودى اغلب با ملالت و بى حوصلگى نمايان مى شود.(۳۰)
خلأ وجودى را از جهتى مى توان نوعى روان نژندى جامعه زاد (Sociogenic neurosis) هم پنداشت. بى ترديد جامعه صنعتى امروز مهياى ارضاى همه نيازهاى انسان است و همدم آن، جامعه مصرفى، مهياى ايجاد نيازهاى تازه اى است كه ارضايشان كند؛ اما اين جامعه، انسانى ترين نياز انسان، يعنى نياز به يافتن معنا و معنا بخشيدن به زندگى را ناكام مى گذارد.(۳۱)
فرانكل در فرهنگ هاى بسيارى، اعم از جامعه هاى سرمايه دارى و كمونيستى، شواهد بسيارى از «خلأ وجودى» مى بيند كه به ويژه در ايالات متحده به سرعت گسترش مى يابد.(۳۲) با توجه به اينكه هر دوره و زمانه اى روان نژندى جمعى مربوط به خود آن دوره را دارد، روان درمانى بخصوصى را هم مى طلبد. اين «خلأ وجودى» را كه از مختصات دوره حاضر است مى توان به عنوان نوع شخصى و فردى از نهيليسم تعبير كرد، زيرا نهيليسم برپايه اين تصور بنا شده است كه وجود پوچ و عارى از معنا است. فرانكل بر آن است كه اگر روان درمانى خود را از قيد تأثيرات روال فعلى فلسفه نهيليسم آزاد نكند، نخواهد توانست براى اين بيمارى درمانى بيابد.(۳۳)
مثلث روان نژندى : افسردگى، اعتياد و پرخاشگرى
فرانكل، افسردگى، اعتياد و پرخاشگرى را مثلث روان نژندى مى نامد. او به پژوهشى اشاره مى كند كه ربطى وثيق ميان بى معنايى (آنگونه كه با آزمون هاى «هدف زندگى» معين مى شود) و رفتارهايى چون بزهكارى و مصرف موادمخدر نشان مى دهد. او هشدار مى دهد كه خشونت و مصرف موادمخدر و ديگر رفتارهاى منفى كه در تلويزيون، سينما و حتى موسيقى غرب به نمايش درمى آيد، تشنگان معنا را متقاعد مى كند كه زندگى آنها فقط با تقليد آدمك وار از قهرمانهايشان بهبود مى يابد. به گفته او حتى ورزش نيز پرخاشگرى را ترويج مى كند.(۳۴) درباره جنبه نخست، يعنى افسردگى، بايد گفت كه اين وضعيت (يعنى افسردگى) اغلب به خودكشى منجر مى شود. ريشه اين پديده ، سرخوردگى و ناكامى وجودى است. در بيشتر آمارهاى به دست آمده، علت خودكشى «بى معنايى زندگى» ذكر شده است. پژوهش هايى كه در مورد علل رواج اعتياد به موادمخدر (از قبيل مارى جوانا) انجام شده نشان از اين امر دارد كه مصرف زياد موادمخدر با جست وجوى تجربه معنادار و كاهش فعاليت هدف دار بستگى دارد. بر طبق اين پژوهش ها، دغدغه معناى زندگى نزد مصرف كنندگان مارى جوانا به مراتب شديدتر از ديگران است. در محدوده اى ديگر، يعنى اعتياد به الكل، نيز يافته هاى مشابهى به چشم مى خورد، به طورى كه از هر ۲۰ نفر الكلى، ۱۸ نفر زندگى را بى معنا و هدف مى بينند.(۳۵) در مورد آخرين جنبه، يعنى پرخاشگرى، بايد ذكر كرد كه نه تنها ليبيدوى جنسى، بلكه انرژى ويرانساز. پرخاشگر نيز در خلأ وجودى رشد مى كند. شواهد آمارى نيز اين فرضيه را تأييد مى كند كه وقتى مردم اسير اين احساس «تهى بودن» و بى معنايى مى شوند، احتمال پرخاشگرى در آنان بيشتر مى شود. به گفته رابرت ليفتن (Robert Lifton) «وقتى كه احساس بى معنايى بر شخص غالب مى شود، بسيار مستعد كشتن است.»
در مورد پرخاشگرى مدتهاى دراز است كه پژوهش ها براساس برداشت مكانيستى از آن بوده است. اين رهيافت همچنان براساس نظريه كهنه و منسوخ انگيزش است كه انسان را موجودى در نظر مى گيرد كه جهان را در نهايت به سطح ابزارى صرف در خدمت كاهش تنش هاى ايجاد شده توسط محرك هاى پرخاشگرانه يا ليبيدى در نظر مى گيرد به هر روى، برخلاف اين مفهوم مبتنى بر نظام بسته، انسان در واقع موجودى است كه در پى معنايى است كه تحقق بخشد و انسان هاى ديگرى كه با آنان مواجه شود و يقيناً اين همنوعان و شريكان برايش معنايى فراتر از صرف وسيله اى براى ارضاى (محرك =impulse ) و غرايز جنسى و پرخاشگرانه دارند. با اين حال، سواى ارضاى آنها، چاره ديگرى، يعنى امكان والايش آنها نيز وجود دارد. كارولين وود شريف درباره خطرات گرفتارى به اين توهم هشدار مى دهد كه مشخصه همه برداشت هاى مبتنى بر نظام بسته از انسان است، يعنى اين توهم كه مى توان با معطوف ساختن پرخاشگرى به فعاليت هاى بى زيان مانند ورزش آن را از بين برد. در مقابل، مجموعه قابل توجهى از شواهد پژوهشى وجود دارد كه انجام دادن موفقيت آميز اعمال پرخاشگرانه نه تنها پرخاشگرى بعدى را كاهش نمى دهد، بلكه فراوانى پاسخ هاى پرخاشگرانه را به شديدترين وجه افزايش مى دهد.(۳۶) پس، روان درمانى، به طور كلى چگونه مى خواهد با اين مثلث روان نژندى روبرو شود؛ چگونه مى تواند معضل افسردگى، اعتياد و پرخاشگرى كه بشر را زمينگير كرده است حل كند؟ به گمان فرانكل، روان درمانى نوع بشر مستلزم انسانى كردن روان درمانى است.
او براين باور است كه اگردردهاى اين دوران فائق آمدنى باشند، بايد آنها را به درستى درك كرد، يعنى آنها را به عنوان معلول ناكامى وجودى ديد و اگر قرار است سرخوردگى ها و ناكامى هاى انسان درك شود بايد انگيزش هاى او را فهميد و به ويژه انسانى ترين انگيزش انسان كه جست وجوى معنا است. با اين حال ، چنين چيزى در صورتى امكان پذير مى شود كه روان درمانى خود را از تقليل گرايى جدا سازد. هرآنچه غيراز انسانى ساختن روان درمانى باشد به تشديد مثلث روان نژندى قومى مى انجامد . (۳۷ ) ما بايد مفهوم اساسى معنا و منظور زندگى خويش را بيابيم ، زيرا در غيراين صورت محكوم به بيمارى روانى خواهيم بود. (۳۸)
ادامه دارد
*پى نوشت ها در دفتر روزنامه موجود است
