تبليغاتX
مثبت من - تأملاتى در باره نظريه لوگوتراپى (معنا درمانى) درجست وجوى معناى از دست رفته (بخش دوم و پايانى

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"


260592.jpg

مسعود فريامنش
گروه انديشه: لوگوتراپى، پس از روانكاوى فرويد و روانشناسى فردى آدلر سومين مكتب روان درمانى وين شمرده مى شود كه توسط ويكتور اميل فرانكل، متخصص اعصاب و استاد روانپزشكى و فلسفه دانشگاه وين بنيان گذاشته شد. اين نظريه به لحاظ فلسفى ريشه در اگزيستانسياليسم و پديدارشناسى و به لحاظ روانشناختى ريشه در روانكاوى و روانشناسى فردى دارد و بر سه پيش فرض اساسى استوار است: الف: زندگى در هر شرايطى داراى معنا است.  ب : انسان اراده معطوف به معنا دارد و اين اراده به نياز مداوم انسان به جست وجو، نه براى خويشتن، بلكه براى معنايى كه به هستى منظورى بخشد، ارتباط مى يابد. ج: انسان تحت هر شرايطى از اين آزادى بهره مند است كه اراده معطوف به معنا را به ظهور رساند و معنايى بيابد. در بخش نخست مقاله كه روز گذشته منتشر شد مؤلف گزارشى از اهم مفاهيم لوگوتراپى فرانكل را ارائه كرد و اكنون ادامه مقاله را پيش رو داريد.

يافتن معنا
فرانكل قائل به دو سطح معنا است ؛ يكى معناى «زمينى » يا معنايى كه ما در هرلحظه از زندگى مى توانيم بيابيم و ديگرى معناى «آسمانى » يا معنايى كه خود فرانكل آن را «معناى غايى»
(ultimate meaning) مى نامد. معناى زمينى مى تواند براى هريك از ما يك مسأله (problem) باشد و معناى غايى يا فراگير همچنان يك راز (mystery) است. «مسائل» را مى توان تا اندازه اى حل كرد، اما با «راز» بايد زيست . (۳۹)
نخست مى پردازيم به راههاى يافتن معناى زمينى يا همان معنايى كه مى توان در لحظه لحظه زندگى جست. اما پيش از پرداختن به راههاى يافتن معنا در زندگى ، ذكر چند نكته ضرورى مى نمايد:
الف) اولين نكته اى كه بايد در نظر داشت اين است كه هرچند كه هر جامعه اى آداب و رسوم خاص خود را دارد، اما معنا به ارزشهاى اجتماعى بسته نيست، بلكه ناگزير براى هركسى يكتا و ويژه طرز تفكر اوست. معنا از كسى به كسى ديگر و از لحظه اى به لحظه ديگر تفاوت پيدا مى كند. چيزى به نام اراده معطوف به معناى مشترك كه به طور كلى، به همه انسانها تعميم بيابد وجود ندارد چون وظايف و سرنوشت و عمر هركس مختص خود اوست ، خود او بايد روش پاسخگويى خويش را بيابد. به همين ترتيب، معناى زندگى اى را كه برايمان مناسب است بايد خود پيدا كنيم و زمانى كه با وضعيت متفاوتى روياروى مى شويم چه بسا مجبور باشيم معناى متفاوتى براى زندگى بيابيم. برخى از اوضاع ما را وا مى دارد تا سرنوشت را بپذيريم و گاه بايد صليب خود را بردوش بكشيم. هر موقعيت ، تازه است و پاسخ جداگانه اى مى طلبد. به رغم تنوعى كه به زندگى معنا مى بخشد، تأكيد فرانكل بر اين است كه هر وضعيتى تنها يك پاسخ دارد. مسأله اين نيست كه برخى از وضعيتها بى معنايند ـ  همه معنا دارند ـ بلكه چگونگى يافتن آن معنا است. (۴۰)
ب) نكته دومى كه بايد در نظر داشت اين است كه گذرا بودن زندگى ، چيزى از معنادار بودن آن نمى كاهد.(۴۱) هرچند كه نمى توانيم در همه لحظه هاى وجود معنايى بيابيم، به هرجهت واقعيت پراكندگى معنا، از معنادار بودن كلى زندگى نمى كاهد. از آنجا كه معنى ها منحصر به فرد هستند و همواره در حال تغييرند اما هرگز از بين نمى روند زندگى هرگز فاقد معنا نيست مطمئناً اين امر تنها در صورتى قابل درك است كه بدانيم همواره معنايى بالقوه براى يافتن حتى در وراى عشق و كار ، وجود دارد. (۴۲) خود فرانكل مى گويد: « يا زندگى معنا و مقصودى دارد ،كه در آن صورت ، حتى اگر بسيار كوتاه هم باشد معناى خود را دارد ، يا زندگى هيچ معنايى ندارد و در آن صورت افزايش ساليان فقط اين بى معنايى را طولانى مى سازد. بايد پذيرفت كه حتى زندگى سراسر بى معنا هم ، يعنى زندگانى هدر رفته، ممكن است ـ حتى در آخرين دم ـ باز هم به خاطر شيوه پرداختن ما به حل اين وضعيت معنادار بشود . » (۴۳) پس معيار سنجش معنادارى زندگى ، كيفيت آن است، نه كميت آن. (۴۴)
ج )  نكته سومى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه فرانكل قائل به كشف معنا است و نه جعل معنا. (هرچند كه به نظر مى رسد گاهى اين دو در كلام فرانكل با هم خلط مى شوند ) به نزديك او ، معنا به خنده مى ماند:«شما نمى توانيد كسى را وادار به خنديدن كنيد، بلكه بايد براى او لطيفه اى تعريف كنيد.» همين امر در مورد ايمان، اميد و عشق نيز صادق است. آنها را نمى توان با اراده خود يا شخص ديگرى تحصيل كرد. معنا واقعيت خود را دارد كه مستقل از اذهان ما است. به مانند مجسمه اى كه ساخته تخيل و توهم ما نيست ، هيچگاه قادر نخواهيم بود با تخيل و توهم خود مجسمه اى را ـ و به همين قياس، معنايى را ـ به وجود آوريم ولى آن مجسمه ـ و معنا ـ هست. (۴۵) به رغم گفته سارتر كه : «انسان سازنده خود است و سازنده عنصر خود، يعنى سازنده آنى است كه هست و خواهد بود و بايد باشد»، فرانكل معتقد است كه انسان معناى وجود خود را نساخته ، بلكه به آن پى برده و آن را دريافته است. (۴۶) فرانكل بر اين باور است كه تلاش براى معنا دادن به شخص به موعظه اخلاقى مى انجامد، زيرا، معنا را نمى توان اعطا كرد و بخشيد بلكه بايد آن را يافت؛ شخصاً و با وجدان شخصى خويشتن . مى توان وجدان را وسيله اى براى كشف معنا دانست كه گويى معنا را(۴۷) «بو مى كشد».
حال ، پس از ذكر اين سه نكته مى پردازيم به سه راهى كه فرانكل براى يافتن معنا ارائه مى كند: بنابر لوگوتراپى، معنا را مى توان از سه راه به دست آورد:
الف ) ارزشهاى آفريننده (creative Values) يا آنچه چون آفرينش به جهان عرضه مى كنيم مثل : انجام كارى شايسته، ب ) ارزشهاى تجربى (experiential Values) يا آنچه چون تجربه از جهان برمى گيريم ،مثل عشق و هنر ، ج) ارزشهاى نگرشى (attitudinal Values) يا طرز برخوردى كه به رنج برمى گزينيم مثل : پذيرش رنج . به عقيده فرانكل ، تنها براساس اين تقسيم سه گانه ارزش شناختى است كه زندگى معناى بى قيد و شرط خود را حفظ مى كند . (۴۸) اكنون به توضيح جداگانه هريك از اين ارزشها مى پردازيم:
الف ) ارزشهاى آفريننده:
ارزشهاى آفريننده يا خلاق كه با فعاليت آفريننده و زايا ادراك مى شود، معمولاً ناظر به نوعى كار است. هرچندكه ارزشهاى آفريننده را مى توان در همه زمينه هاى زندگى نمايان ساخت، با عمل آفريدن اثرى ملموس يا انديشه اى ناملموس يا خدمت به ديگران ، كه بيانى فردى است ،مى توان به زندگى معنا بخشيد. (۴۹) درواقع، اين همان عقيده سنتى اگزيستانسياليستى است ، كه برطبق آن، شخص با درگيرشدن در برنامه ها و نقشه هايش يا در برنامه و طرح زندگى خود به معنا مى رسد. اين شيوه مشتمل برخلاقيتى است كه در هنر، موسيقى ، نويسندگى ، اختراع و غيره مشاهده مى شود. فرانكل، خلاقيت را (همچون عشق) كاركرد ناخودآگاه معنوى ، يعنى وجدان مى داند. خردگريزبودن (irratuionlity) يك محصول هنرى، به همان شهودى مى ماند كه به ما امكان مى دهد تا خير و نيكى را بشناسيم . (۵۰) به طور كلى بهترين راه بيان ارزشهاى آفريننده، اشتغال يا رسالت شخصى است. اين يكى از جنبه هاى زندگى است كه ما را با جامعه در رابطه اى يكتا قرار مى دهد؛ كار خود را به شيوه اى به انجام رسانيم كه هيچ گاه توسط ديگرى به انجام نرسيده باشد و بدين ترتيب است كه سهمى به جامعه ادا مى شود. جنبه مهم كار محتواى آن نيست، بلكه شيوه انجام آن است. اين چيزى است كه به زندگى معنا مى بخشد. بدين ترتيب،مسأله مهم ، خود شغل (نيروى بيرونى ) نيست، بلكه چيزى است كه در قالب شخصيت خويش چون انسان هايى يكتا (نيروى درونى ) بر شغل مى افزاييم. چون از راه كار معنا مى يابيم نه در آن، پس تقريباً در هر شغلى مى توان معنا يافت. به اعتقاد فرانكل ، امكان بيان ارزشهاى آفريننده در بيشتر شغلها هست (مگر كارهايى كه كاملاً تفكيك شده باشند، مثل: خط توليد). (۵۱)
ب) ارزشهاى تجربى:
اگر لازمه ارزشهاى آفرينشگر، ايثار وعرضه به جهان است، لازمه ارزشهاى تجربى دريافت از جهان است. اين پذيرا شدن مى تواند به اندازه خلاقيت و آفرينندگى معنا بخش باشد. بيان ارزشهاى تجربى، مجذوب شدن در زيبايى عوالم طبيعت يا هنر است. به باور فرانكل ، با تجربه شدت و عمق جنبه هايى از زندگى، مستقل از هرگونه عمل مثبت فرد، مى توان به معناى زندگى دست يافت. به بيان ديگر، رهيافت تجربى، تجربه كردن چيزى يا كسى است كه به شخص ارزش مى دهد. اين رهيافت مشتمل بر حالات اوج گيرى (peak experiences)يا تجارب زيبايى شناختى است. اما مهمترين نمود ارزشهاى تجربى، رابطه عاشقانه است. به باور فرانكل عشق هدف غايى و برترين هدفى است كه انسان در جست وجوى آن است ؛ رستگارى از راه عشق و درعشق است. همانگونه كه يكى از شيوه هاى ادراك يكتايى خود از راه كار است. راه ديگر مورد محبت قرار گرفتن است. زمانى كه دوستمان مى دارند، يعنى ما را براى هستى يكتايمان پذيرفته اند. در اين حال براى كسى كه دوستمان مى دارد موجودى ضرورى و بى جانشين مى شويم. اما بايد ذكر كرد كه رابطه عاشقانه وجه ديگرى هم دارد: ايثار عشق.
ج ) ارزشهاى نگرشى :
مى توان گفت كه در سلسله مراتب ارزشها، ارزشهاى نگرشى والاتر از ارزشهاى آفريننده و تجربى است. فرانكل بر آن است كه تنها معدودى از انسانها از اين سومين شيوه يافتن معنا بهره دارند. ارزشهاى نگرشى مشتمل اند بر فضايلى (Virtues) چون: شفقت، شجاعت، شوخ طبعى و غيره. اما مشهورترين نمونه اى كه فرانكل ذكر مى كند. يافتن معنا در رنج است. (۵۲) در واقع، ارزشهاى آفريننده و تجربى، با تجربه هاى غنى سرشار و مثبت انسانى ـ يعنى غناى زندگى خواه از طريق آفرينش يا خواه از طريق تجربه ـ سر و كار دارد. اما زندگى فقط متشكل از تجربه هاى غنى و والا نيست، رويدادها و نيروهاى ديگرى چون بيمارى، مرگ و زندگى را محدود مى كنند. اما در چنين وضع و حالى منفى كه نه زيبايى در آن به تجربه در مى آيد و نه مجال آفرينندگى هست، چگونه مى توان معنا را يافت؟ در اينجاست كه نقش ارزشهاى نگرشى نمايان مى شود. فرانكل معتقد است كه در ناپيمودنى ترين راهها و در نوميد كننده ترين و ظاهراً يأس آورترين وضعيتهاست كه مى توان عظيم ترين معنا را يافت و در چنين شرايطى است كه شديدترين نياز به معنايابى جان مى گيرد. موقعيتهايى كه ارزشهاى نگرشى را مى طلبند، آنهايى هستند كه دگرگون ساختن آنها يا دورى گزيدن از آنها در توان ما نيست ـ يعنى شرايط تغيير ناپذير سرنوشت. به هنگام رويارويى با چنين وضعى، تنها راه معقول پاسخگويى ، پذيرفتن است . شيوه اى كه سرنوشت خويش را مى پذيريم ، شهامتى كه در تحمل رنج خود و وقارى كه در برابر مصيبت نشان مى دهيم، آزمون و سنجش نهايى توفيق ما به عنوان يك انسان است.
فرانكل باعرضه داشتن ارزشهاى نگرشى به صورت يكى از راههاى معنا بخشيدن به زندگى، اين نويد را به ما مى دهد كه هستى انسان حتى در دردناك ترين موقعيت ها مى تواند معنا و منظورى بيابد. مى توانيم معناى زندگى خويش را تا آخرين لحظه هستى حفظ كنيم. فرانكل از بيماران درمان ناپذيرى كه در بد اقبالى خويش معنا مى يابند و در نتيجه ،كار و شهامتى عظيم از خود نشان مى دهند نكات تكان دهنده اى مى آورد. شايد اصطلاح رايج «مرگ باوقار» از ويژگى هاى كسانى باشد كه اراده معطوف به معناى خود را در موقعيت مرگ خويش يافته اند. اين جنبه از نظام فكرى فرانكل بيشترين اميد را به انسان مى بخشد.
اعتقاد به اينكه مى توان در آمادگى براى مرگ و در خود مردن، براى زندگى معنايى يافت، تسلى بخش است. (۵۳) هنگامى كه با سه گانه تراژيك زندگى، يعنى رنج، گناه و مرگ روبه رو مى شويم با تغيير طرز تلقى خود مى توانيم اين سه گانه را به چيزى خلاق و مثبت تبديل كنيم. به طورى كه مى توانيم رنج را به موفقيت و دستاوردهاى انسانى تبديل كنيم. از گناه فرصتى براى بهتر شدن به دست آوريم؛ و درگذرا بودن زندگى انگيزه هايى براى اقدام مسئولانه(۵۴) بيابيم. مى توان گفت كه انسان فاعل مختارى است كه مى تواند در هرموقعيتى به انتخاب رفتار و واكنش خود بپردازد. هر انسانى از عوامل و نيروها مگر آنهايى كه به شدت او را وا مى دارد بر ابعاد معنا و منظور زندگى خويش بيفزايد، آزاد است. پس دانستن اينكه تعيين ثمره هستى مان در درون خودماست، آرامش بخش است. آزادى معنوى ما راهيچ نيروى برونى نمى تواند نفى كند. چه اين آزادى شخصى بعد ذاتى هستى انسان باشد، چه خصيصه اى كه خود را به داشتنش متقاعد كنيم. به هر حال، اين آزادى معنوى نه تنها براى سلامت روان، بلكه دست كم براى ادامه زندگى ضرورى است. (۵۵) به ديگر سخن، آزادى بيرونى انسان، آزادى محدود است؛ انسان از قيد شرايط آزاد نيست، ولى آزاد است كه در برابر شرايط موضعى اتخاذ كند. شرايط او را كاملاً تحت سلطه خود در نمى آورند ، بلكه اين شرايط است كه مطيع عزم اوست. اين به خود انسان بستگى دارد كه در حيطه محدوديتها، در برابر شرايط سر تسليم فرود آورد يا در مقابل آنها قد علم كند.
كوتاه سخن آنكه مى توان ارزشهاى نگرشى را واكنشى شيرين در برابر واقعيت تلخ دانست. اين دو بيت حافظ جان مايه ارزشهاى نگرشى را باز مى نمايد:
«با دل خونين لب خندان بياور همچو جام‎/ نى گرت زخمى رسد آيى چو چنگ اندر خروش
درخلاف آمد عادت به طلب كام كه من‎/ كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم»
خود فراروى يا استعلا جستن از خود (Selftranscendent (
بايد توجه داشت كه ارزشهاى آفريننده، تجربى و نگرشى صرفاً نمودهاى روئين و ظاهرى چيزى بسيار بنيادى ترى اند كه فرانكل آن را «خود فراروى» يا استعلا جستن از خود مى داند. (۵۶) «خود فراروى» مفهومى بود كه فرانكل در سال ۱۹۴۹ ابداع كرد. بايد دانست كه شخص سالم از مرز توجه به خود گذشته و فرارفته است.
به اعتقاد فرانكل، انسان كامل بودن يعنى با كسى يا چيزى فراسوى خود پيوستن. (۵۷) وجود انسان دست كم تا آنجا كه مبتلا به روان نژندى نباشد هميشه متوجه چيزى يا كسى غير از خويش است. گرچه دستيابى به هدفى، مواجهه عاشقانه اى با انسان ديگر باشد. فرانكل اين ويژگى شخصيت انسان را از «خود فراروى» يا استعلا جستن از خود نام نهاده است.(۵۸)
نزد فرانكل، انسان موجودى روحانى است و به اين وسيله مى خواهد بگويد كه انسان موجودى متعالى است كه نه تنها از جهان، بلكه اساساً از خود استعلا مى يابد.(۵۹)
فرانكل چگونگى استعلا را به توانايى چشم انسان تشبيه مى كند كه مى تواند هرچيزى را ببيند، اما از ديدن خودش عاجز است. در واقع موقعى چشم مى تواند خودش را ببيند كه فى المثل آب مرواريد آورده باشد. چشم در اين صورت تنها چيزى را كه مى بيند خودش است و از ديدن هرچيزى جز خود بازمى ماند. پس، بينايى از خود فرارونده است و براى آنكه بتواند انجام وظيفه كند، بايد با چيزى فراسوى خود سروكار داشته باشد. (۶۰)
بدين ترتيب، انسان بودن همواره در جهت شىء يا شخص ديگرى وراى خود قرار دارد، در جهت معنايى براى تحقق و يا انسان ديگرى براى عشق ورزيدن نيز هست. مطمئناً عشق وراى گروه مواجهه قرار مى گيرد، تا آنجا كه عشق در سطح انسانى و گروه مواجهه در سطح فردى مطرح مى شود. گروه مواجهه در معناى وسيع تر خود، ما را بر آن مى دارد كه انسان بودن همگروه خود را درك كنيم، در حالى كه دوست داشتن او به ما چيزى بيشتر، يعنى منحصر به فرد بودن او را نشان مى دهد. اين منحصر به فرد بودن، ويژگى سازنده شخص است. گرچه هركدام از اين دو يعنى ارتقا به وسيله تحقق معنا و يا به وسيله دوست داشتن، در خود فراروى به يك اندازه صادق است. اما درمورد اول، يك معناى غيرشخصى دخالت دارد و درمورد دوم، يك معناى شخصى، و به اصطلاح يك معناى «عينى».(۶۱)
تحقيقاتى كه از بازماندگان اسراى جنگ جهانى دوم انجام شد، نشان از اين داشت كه بقا بستگى به «براى چه» و «براى كه» دارد. خلاصه اينكه وجود وابسته به ميزان تحقق خود فراروى ماست.
حتى حصول رضايت از زندگى نيز محصول فراروى يا استعلا از نقاط ضعف پيشين و جهد و كوشش برسر يك هدف ارزشمند است. (۶۲)
براساس كيفيت «خود فراروى»، انسانيت انسان هنگامى كه از خويش فارغ شد و توجهى به خود ندارد به بالاترين درجه ملموس مى رسد. نبايد ازنظر دور داشت كه هنگامى كه «خود فراروى» انسان ناديده انگاشته مى شود، وجود نيز منحرف مى شود، به سطح جسمانى تنزل مى يابد و صرفاً تاحد يك شىء پايين مى آيد. (۶۳)
در مقايسه با ديگر مكاتب، بايد توجه داشت كه فرانكل معتقد است آن نوع روانشناسى اى كه دليل و مبنا را پس مى زند، نمى تواند ويژگى «خود فراروى» را در واقعيت انسان بازشناسد و به جاى آن به سائقه و غريزه توسل مى جويد. هر زمان كه كشش دليل و معنا محو شود، نيروى محركه سائقه و غريزه مفروض گرفته شده است. (۶۴) افزون بر اين، ذكر اين نكته خالى از فايده نيست كه نظريه «خود فراروى» در تقابل با نظريه «تحقق خود» (Self-actualization) قرار مى گيرد. دنيا را نه مى توان مظهرى از خود نگريست و نه آن را وسيله اى براى تحقق خود دانست. زيرا در اين صورت تصورى كه از دنيا داريم بسيار كوچك مى گردد. (۶۵)
به اعتقاد فرانكل، توجه صرف به تحقق خود، ناشى از ناكامى اراده معطوف به معنا است. براى روشن كردن اين مدعا، فرانكل پرتاب بومرنگ را مثال مى زند: منظور از پرتاب بومرنگ، بازگشت به سوى پرتاب كننده اش نيست؛ بومرنگ فقط زمانى بازمى گردد كه به هدف اصابت نكرده باشد.
انسانها هم زمانى كه معنا و منظور خود را در عالم گم كنند، به خويشتن بازمى گردند و برخود توجه مى كنند. گفتيم كه سلامت روان يعنى از مرز توجه به خود گذشتن. از خود فرارفتن و جذب معنا و منظورى شدن. آنگاه است كه خود به طور خودانگيخته و طبيعى فعاليت و تحقق مى يابد.(۶۶)
درواقع چيزى كه «تحقق خود» خوانده مى شود اثر غير ارادى و معلول و نتيجه فرعى «خودفراروى» است. همچنين درمورد لذت طلبى و حصول شادكامى بايد گفت كه انسان اساساً در طلب لذت نيست، بلكه لذت - يا از آن باب شادى - نيز ازعوارض «خودفراروى» است. هنگامى كه شخص در خدمت جبهه اى باشد يا به انسانى ديگر عشق بورزد، شادى خود به خود به وجود مى آيد. ليكن لذت جويى با كيفيت «خودفراروى» انسان مغايرت دارد و نقض غرض است و دليلش هم اين است كه لذت و شادى هر دو فرآورده و محصول اند. شادى پيرو است ، پى گرفتنى نيست. اين دقيقاً دنبال كردن شادى است كه آن را سرخورده مى كند. هرچه بيشتر شادى را هدف قرار دهيم، بيشتر از آن دور مى شويم. (۶۷)
 
 
 

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 1:39 PM  توسط م.ک.  |