|
|
اشاره : اريش فروم (Erich Fromm) از برجسته ترين نمايندگان مكتب روانشناسي اومانيستي است. وي در سال ۱۹۰۰ در شهر فرانكفورت / ماين آلمان متولد شد.
در سال۱۹۲۷ تحصيلات خود را در رشته روانكاوي دانشگاه برلين به پايان رسانيد. بين سالهاي ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲ به عنوان استاد روانشناسي در دانشكده علوم اجتماعي فرانكفورت تدريس كرد و در سال ۱۹۳۴ يعني يك سال پس از به قدرت رسيدن نازيها در آلمان، راهي آمريكا شد. او در اين كشور، در دانشگاههاي معتبر نيويورك، كلمبيا و كلرادو به عنوان استاد روانشناسي به تدريس پرداخت. فروم تلاش نمود مكتب روانكاوي زيگموند فرويد را سنجشگرانه مورد ارزشيابي قرار دهد و آن را گسترش بخشد. او خود را متوجه پرسشهاي اجتماعي و فرهنگي ـ فلسفي روانشناسي نمود و به ويژه تلاش ورزيد پيش شرطهاي روانشناسانه براي ساختارهاي اجتماعي را مورد پژوهش قرار دهد. اريش فروم تحولات سياسي و اجتماعي زادگاه خويش را در زمان تسلط هيولاي فاشيسم به دقت زير نظر داشت و رساله ها و جستارهاي موشكافانه اي در تحليل روانشناسي توده اي فاشيسم به نگارش درآورد.
از آن ميان مي توان به «روانكاوي و دين»، «روانشناسي و فرهنگ»، «زبانهاي فراموش شده»، «رسالت فرويد»، «بوديسم و روانكاوي»،
«جزميات مسيحي» و «كالبدشكافي تخريب گرايي انسان» اشاره نمود.
فروم در سال۱۹۸۰ چشم از جهان فروبست.
• گروه انديشه
•••
«شخصيت اقتدارگرا» كيست؟ معمولاً تضادي به چشم مي خورد ميان انساني كه مي خواهد ديگران را تحت سلطه، كنترل و سركوب قرار دهد و انسان نوع ديگر كه تمايل دارد مطيع و فرمانبر و مورد تحقير باشد. گاهي اوقات اگر بخواهيم از اصطلاحات زيباتر استفاده كنيم، از «پيشوا» و «پيرو» نيز سخن به ميان مي آوريم. طبيعتاً هر اندازه هم از بسياري جهات تفاوتي ميان فرمانروايان و فرمانبران وجودداشته باشد، هر دو نوع و يا به عبارت ديگر، هر دو صورت شخصيت اقتدارگرا، در واقعيت پيوند تنگاتنگي با هم دارند.
آنچه كه در وهله نخست و عميقاً در آنها مشترك است، يعني درواقع آنچه كه ذات شخصيت اقتدارگرا را مي سازد، گونه اي ناتواني است: ناتواني در اتكا بر خود و مستقل بودن و يا به عبارت ديگر، ناتواني در تحمل آزادي.
نقطه مقابل شخصيت اقتدارگرا، انسان بالغ است: انساني كه نبايد به ديگري بياويزد، چرا كه جهان، انسان و اشيا را به گونه اي فعال دريافت مي كند و مي فهمد.
عشق و خرد دو امكان انسان براي رسيدن به كمال است: عشق، پيوستگي و يگانگي با جهان، به شرط حفظ استقلال و يكپارچگي خويشتن است، انساني كه مهر مي ورزد، با جهان پيوسته است؛ او هراس ندارد، چرا كه جهان خانه اوست. او مي تواند خود را فراموش كند، درست به اين دليل كه از خود مطمئن است.
عشق، شناختن جهان در تجربه حسي است. اما شناخت ديگري نيز وجود دارد: فهميدن در انديشه. چنين فهميدني، خرد است كه از هوش متفاوت مي باشد. هوش، كاربرد انديشه براي دستيابي به اهداف معين عملي است. در حالي كه خرد آنچنان فعاليت فكري است كه تلاش مي كند از سطح اشيا به عمق و هسته آنها نفوذ كند، تا دريابد كه واقعاً در وراي اشيا چه چيز نهفته است، چه نيروها وكششهايي هستند كه خود قابل رؤيت نيستند و پديدارهاي ظاهري را متأثر و متعين مي سازند. هنگامي كه انسان از خرد خود استفاده مي كند، نامطئمن و هراس زده نيست. او از طريق خرد، در انديشه خودبا جهان پيوند دارد. همانگونه كه از طريق عشق، در احساس خود با جهان در پيوند است. شخصيت اقتدارگرا به بلوغ نرسيده است؛ او نه مي تواند دوست داشته باشد و نه از خرد خود استفاده كند. پيامد آن اين است كه او عميقاً تنها و مهجور است يعني هراسي ژرف بر او مستولي است. او بايد به احساس پيوندي دست يابد كه براي آن نيازمند عشق و خرد نباشد. و او اين احساس پيوند را در رابطه اي همزيستانه (symbiotisch) مي يابد، دررابطه خود با ديگران يكي احساس كردن، اما وحدتي نه برپايه حفظ فرديت خود، كه بر پايه ذوب شدن درديگري به هنگام نابودي يكپارچگي شخصيت خود، شخصيت اقتدارگرا، به انسان ديگري نياز دارد تا در او ذوب شود، چرا كه به تنهايي قادر به تحمل انزوا و هراس خود نيست. در اينجاست كه به مرز مشترك دو صورت مختلف شخصيت اقتدارگرا، يعني فرمانروا و فرمانبر مي رسيم.
شخصيت اقتدارگراي منفعل، يا اگر بشود گفت، شخصيت خودآزار (مازوخيستي) كه تمايل به مطيع شدن دارد، ولو ناآگاهانه در پي اين هدف است كه خود را به بخشي از واحدي بزرگتر تبديل كند و به آويزه و بخش كوچكي هر اندازه خرد از انسان «بزرگ»، از نهاد «بزرگ»، از ايده «بزرگ» تبديل گردد. ممكن است اين انسان، نهاد و ايده واقعاً هم با اهميت و يا قدرتمند باشد و شايد هم به طور ساده در باور شخص، هيولاي يادشده اي جلوه كند؛ چيزي كه ضروريست اين است كه اين شخص معتقد باشد كه پيشوا ، حزب، دولت و يا ايده »او» قدرتمند و برجسته است و اينكه خود او هنگامي نيرومند و بزرگ است كه بخشي از اين «بزرگ» باشد. تناقض در اين شكل شخصيت اقتدارگراي منفعل، در آن است كه شخص خود را كوچك مي كند تا ـ به عنوان بخشي از بزرگ ـ بزرگ باشد. شخص مي خواهد فرمانبري كند، براي اينكه ضروري نباشد تصميم بگيرد و مسؤوليت بپذيرد. چنين انسان وابسته و خودآزاري، اغلب در اعماق وجود خود هراس و اكثراً به طور ناخودآگاه احساسي از حقارت، ناتواني و تنهايي دارد. درست به همين دليل به دنبال «رهبر» و قدرت بزرگ است تا از طريق سهيم شدن درآن، در امنيت باشد و براحساس حقارت خود چيره گردد. او آگاهانه باور دارد كه پيشوا ، حزب، دولت و يا هر چيز ديگر او، به طور عيني معجزه آسا، عادل و پرقدرت است. او ناخودآگاه، ضعف و ناتواني خود را احساس مي كند و به رهبر نياز دارد تا بتواند براين احساس چيره گردد. اين انسان خودآزار و فرمانبر كه از آزادي مي هراسد و از ترس آن به پرستش بت ها پناه مي برد، انساني است كه نظامهاي اقتدارگراي نازيسم و استالينيسم بر شانه هاي او استوارند.
دشوارتر از شخصيت اقتدارگراي منفعل و خودآزار، فهميدن شخصيت اقتدارگراي فعال و دگرآزار (ساديستي) است. او در نظر هواداران خود مطمئن و قدرتمند جلوه مي كند اما درست مانند شخصيت خودآزار، هراس زده و مهجور است. درحالي كه خودآزار خود را نيرومند احساس مي كند، چون بخش كوچكي از يك چيز بزرگ است. دگرآزار خود را نيرومند احساس مي كند. چون ديگران و در صورت امكان بسياري را در خود پذيرا شده و به اصطلاح آنان را بلعيده است. شخصيت اقتدارگراي دگرآزار، همانگونه وابسته به فرمانبران خود است كه شخصيت اقتدارگراي خودآزار به فرمانروايان. اما اين تصوير فريبنده است. مادامي كه پيشوا صاحب قدرت است، در نظر خود و ديگران قدرتمند جلوه گر مي شود اما ناتواني و عدم اطمينان ژرف او هنگامي آشكار مي گردد كه قدرت خود را از دست داده باشد، وقتي كه ديگر نتواند ديگران را ببلعد و مجبور گردد به خود متكي باشد.
در سال۱۹۲۷ تحصيلات خود را در رشته روانكاوي دانشگاه برلين به پايان رسانيد. بين سالهاي ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۲ به عنوان استاد روانشناسي در دانشكده علوم اجتماعي فرانكفورت تدريس كرد و در سال ۱۹۳۴ يعني يك سال پس از به قدرت رسيدن نازيها در آلمان، راهي آمريكا شد. او در اين كشور، در دانشگاههاي معتبر نيويورك، كلمبيا و كلرادو به عنوان استاد روانشناسي به تدريس پرداخت. فروم تلاش نمود مكتب روانكاوي زيگموند فرويد را سنجشگرانه مورد ارزشيابي قرار دهد و آن را گسترش بخشد. او خود را متوجه پرسشهاي اجتماعي و فرهنگي ـ فلسفي روانشناسي نمود و به ويژه تلاش ورزيد پيش شرطهاي روانشناسانه براي ساختارهاي اجتماعي را مورد پژوهش قرار دهد. اريش فروم تحولات سياسي و اجتماعي زادگاه خويش را در زمان تسلط هيولاي فاشيسم به دقت زير نظر داشت و رساله ها و جستارهاي موشكافانه اي در تحليل روانشناسي توده اي فاشيسم به نگارش درآورد.
از آن ميان مي توان به «روانكاوي و دين»، «روانشناسي و فرهنگ»، «زبانهاي فراموش شده»، «رسالت فرويد»، «بوديسم و روانكاوي»،
«جزميات مسيحي» و «كالبدشكافي تخريب گرايي انسان» اشاره نمود.
فروم در سال۱۹۸۰ چشم از جهان فروبست.
• گروه انديشه
•••
«شخصيت اقتدارگرا» كيست؟ معمولاً تضادي به چشم مي خورد ميان انساني كه مي خواهد ديگران را تحت سلطه، كنترل و سركوب قرار دهد و انسان نوع ديگر كه تمايل دارد مطيع و فرمانبر و مورد تحقير باشد. گاهي اوقات اگر بخواهيم از اصطلاحات زيباتر استفاده كنيم، از «پيشوا» و «پيرو» نيز سخن به ميان مي آوريم. طبيعتاً هر اندازه هم از بسياري جهات تفاوتي ميان فرمانروايان و فرمانبران وجودداشته باشد، هر دو نوع و يا به عبارت ديگر، هر دو صورت شخصيت اقتدارگرا، در واقعيت پيوند تنگاتنگي با هم دارند.
آنچه كه در وهله نخست و عميقاً در آنها مشترك است، يعني درواقع آنچه كه ذات شخصيت اقتدارگرا را مي سازد، گونه اي ناتواني است: ناتواني در اتكا بر خود و مستقل بودن و يا به عبارت ديگر، ناتواني در تحمل آزادي.
نقطه مقابل شخصيت اقتدارگرا، انسان بالغ است: انساني كه نبايد به ديگري بياويزد، چرا كه جهان، انسان و اشيا را به گونه اي فعال دريافت مي كند و مي فهمد.
عشق و خرد دو امكان انسان براي رسيدن به كمال است: عشق، پيوستگي و يگانگي با جهان، به شرط حفظ استقلال و يكپارچگي خويشتن است، انساني كه مهر مي ورزد، با جهان پيوسته است؛ او هراس ندارد، چرا كه جهان خانه اوست. او مي تواند خود را فراموش كند، درست به اين دليل كه از خود مطمئن است.
عشق، شناختن جهان در تجربه حسي است. اما شناخت ديگري نيز وجود دارد: فهميدن در انديشه. چنين فهميدني، خرد است كه از هوش متفاوت مي باشد. هوش، كاربرد انديشه براي دستيابي به اهداف معين عملي است. در حالي كه خرد آنچنان فعاليت فكري است كه تلاش مي كند از سطح اشيا به عمق و هسته آنها نفوذ كند، تا دريابد كه واقعاً در وراي اشيا چه چيز نهفته است، چه نيروها وكششهايي هستند كه خود قابل رؤيت نيستند و پديدارهاي ظاهري را متأثر و متعين مي سازند. هنگامي كه انسان از خرد خود استفاده مي كند، نامطئمن و هراس زده نيست. او از طريق خرد، در انديشه خودبا جهان پيوند دارد. همانگونه كه از طريق عشق، در احساس خود با جهان در پيوند است. شخصيت اقتدارگرا به بلوغ نرسيده است؛ او نه مي تواند دوست داشته باشد و نه از خرد خود استفاده كند. پيامد آن اين است كه او عميقاً تنها و مهجور است يعني هراسي ژرف بر او مستولي است. او بايد به احساس پيوندي دست يابد كه براي آن نيازمند عشق و خرد نباشد. و او اين احساس پيوند را در رابطه اي همزيستانه (symbiotisch) مي يابد، دررابطه خود با ديگران يكي احساس كردن، اما وحدتي نه برپايه حفظ فرديت خود، كه بر پايه ذوب شدن درديگري به هنگام نابودي يكپارچگي شخصيت خود، شخصيت اقتدارگرا، به انسان ديگري نياز دارد تا در او ذوب شود، چرا كه به تنهايي قادر به تحمل انزوا و هراس خود نيست. در اينجاست كه به مرز مشترك دو صورت مختلف شخصيت اقتدارگرا، يعني فرمانروا و فرمانبر مي رسيم.
شخصيت اقتدارگراي منفعل، يا اگر بشود گفت، شخصيت خودآزار (مازوخيستي) كه تمايل به مطيع شدن دارد، ولو ناآگاهانه در پي اين هدف است كه خود را به بخشي از واحدي بزرگتر تبديل كند و به آويزه و بخش كوچكي هر اندازه خرد از انسان «بزرگ»، از نهاد «بزرگ»، از ايده «بزرگ» تبديل گردد. ممكن است اين انسان، نهاد و ايده واقعاً هم با اهميت و يا قدرتمند باشد و شايد هم به طور ساده در باور شخص، هيولاي يادشده اي جلوه كند؛ چيزي كه ضروريست اين است كه اين شخص معتقد باشد كه پيشوا ، حزب، دولت و يا ايده »او» قدرتمند و برجسته است و اينكه خود او هنگامي نيرومند و بزرگ است كه بخشي از اين «بزرگ» باشد. تناقض در اين شكل شخصيت اقتدارگراي منفعل، در آن است كه شخص خود را كوچك مي كند تا ـ به عنوان بخشي از بزرگ ـ بزرگ باشد. شخص مي خواهد فرمانبري كند، براي اينكه ضروري نباشد تصميم بگيرد و مسؤوليت بپذيرد. چنين انسان وابسته و خودآزاري، اغلب در اعماق وجود خود هراس و اكثراً به طور ناخودآگاه احساسي از حقارت، ناتواني و تنهايي دارد. درست به همين دليل به دنبال «رهبر» و قدرت بزرگ است تا از طريق سهيم شدن درآن، در امنيت باشد و براحساس حقارت خود چيره گردد. او آگاهانه باور دارد كه پيشوا ، حزب، دولت و يا هر چيز ديگر او، به طور عيني معجزه آسا، عادل و پرقدرت است. او ناخودآگاه، ضعف و ناتواني خود را احساس مي كند و به رهبر نياز دارد تا بتواند براين احساس چيره گردد. اين انسان خودآزار و فرمانبر كه از آزادي مي هراسد و از ترس آن به پرستش بت ها پناه مي برد، انساني است كه نظامهاي اقتدارگراي نازيسم و استالينيسم بر شانه هاي او استوارند.
دشوارتر از شخصيت اقتدارگراي منفعل و خودآزار، فهميدن شخصيت اقتدارگراي فعال و دگرآزار (ساديستي) است. او در نظر هواداران خود مطمئن و قدرتمند جلوه مي كند اما درست مانند شخصيت خودآزار، هراس زده و مهجور است. درحالي كه خودآزار خود را نيرومند احساس مي كند، چون بخش كوچكي از يك چيز بزرگ است. دگرآزار خود را نيرومند احساس مي كند. چون ديگران و در صورت امكان بسياري را در خود پذيرا شده و به اصطلاح آنان را بلعيده است. شخصيت اقتدارگراي دگرآزار، همانگونه وابسته به فرمانبران خود است كه شخصيت اقتدارگراي خودآزار به فرمانروايان. اما اين تصوير فريبنده است. مادامي كه پيشوا صاحب قدرت است، در نظر خود و ديگران قدرتمند جلوه گر مي شود اما ناتواني و عدم اطمينان ژرف او هنگامي آشكار مي گردد كه قدرت خود را از دست داده باشد، وقتي كه ديگر نتواند ديگران را ببلعد و مجبور گردد به خود متكي باشد.
اقتدار خرد گرا
اقتدار خرد گريز
اقتدار خرد گريز
|
برگردان: بهرام محيي
اريش فروم در مقاله اي كه ترجمه آن در زير از نظر خوانندگان مي گذرد، به تحليل و بررسي موشكافانه نقش اقتدارگرايي در جامعه مي پردازد. او در اين نوشته، با تكيه بر ديدگاه كانتي از فلسفه روشنگري، به تفكيك ميان انسان اين عصر به مثابه ذات خردگرايي كه خود را از نابالغي معنوي رها مي سازد و خطر كرده و مسؤوليت آزادي خويشتن را پذيرا مي شود و انسان نابالغي كه كماكان به گردن مرجع اقتدار ديگري مي آويزد تا مسؤوليت تصميم گيري مستقل را نداشته باشد، دست مي زند. فروم با دقت علل رواني اين نابالغي را مورد بحث قرار مي دهد و برخلاف تصور عمومي نشان مي دهد كه ميان شخصيت اقتدارگراي فعال يا به تعبير خود او مرجع اقتدار دگرآزار (ساديست) و شخصيت اقتدارگراي منفعل يا خودآزار (مازوخيست) علي رغم تفاوت ظاهري، پيوند تنگاتنگي وجود دارد. فروم خاطرنشان مي سازد كه هر دو گونه شخصيت اقتدارگرا داراي خصوصيات مشتركي هستند كه همانا عدم بلوغ معنوي و هراس عميق دروني است. او در عين حال تفاوت ميان اقتدارگرايي خردگرايانه و خردگريزانه را به روشني تصوير مي كند.
گروه انديشه
هنگامي از دگرآزاري (ساديسم) به مثابه نمود فعال شخصيت اقتدارگرا سخن مي رود، چنين چيزي نزد بسياري شگفت انگيز است چرا كه انسان معمولاً از ساديسم، تمايل به آزاردهي و ايجاد درد را مي فهمد. اما در واقع، اين امر در ساديسم تعيين كننده نيست. اشكال مختلف ساديسم را كه مي توانيم مشاهده كنيم، ريشه در اين رانش دارد كه انسان ديگري را كاملاً تحت كنترل قراردهد؛ او را به آلتي ناتوان در مقابل اراده ما تبديل كند، اراده اي كه بايد بر او مسلط گردد و به طور نامحدود و طبق صلاحديد خود، صاحب اختيار او باشد. تحقير و برده كردن انسان ديگر، تنها وسيله هايي در خدمت اين هدف اند و راديكال ترين وسيله اين است كه قرباني را متحمل زجر كنيم؛ چرا كه قدرتي بالاتر از اين وجودندارد كه انسان ديگري را آزار دهيم و وادار به تحمل درد كنيم، بدون اينكه بتواند از خود دفاع كند. همانگونه كه متذكر شدم، نوع ساديستي، فريب دهنده است. او خود را در ظاهر نيرومند نشان مي دهد، در حالي كه او نيز نامطمئن و مانند خودآزار (مازوخيست)، به معناي عميقاً انساني ضعيف است. او به فرمانبران خود به همان اندازه نيازمند است كه آنان به او؛ تنها تفاوت در اين پندار باطل نهفته است كه فرمانرواي وابستگان و پيروان، مستقل است. اما در واقع اين دونيازمند و مكمل يكديگرند.
اين واقعيت كه هر دوصورت شخصيت اقتداراگرا، به يك واقعيت مشترك، يعني تمايل همزيستانه بازمي گردند، براي ما فهم پذير مي كند كه چرا انسان در بسياري از شخصيتهاي اقتدارگرا، هم با اجزاي ساديستي و هم مازوخيستي روبرو مي گردد؛ زيرا معمولاً فقط مصداقها متفاوتند. به عنوان مثال هيتلر مفتون اين احساس دروني بود كه بر همه، يعني مردم آلمان و سرانجام جهان فرمانروايي كند و آنان را به آلت ناتوان اراده خود تبديل سازد و درست همين انسان، عميقاً وابسته بود؛ وابسته تشويق توده ها، وابسته تأييد و تحسين مشاوران خود و وابسته آن چيزي كه خود قدرت بالاتر طبيعت، تاريخ و سرنوشت مي ناميد. او از فرمولبنديهاي شبه مذهبي استفاده مي كرد تا اين ايده ها را به زبان آورد، براي مثال هنگامي كه مي گفت: «آسمان از مردم برتر است، چرا كه خوشبختانه مردم را مي توان فريفت ولي آسمان را نه». اما قدرتي كه هيتلر را بيش از تاريخ، خدا و سرنوشت تحت تأثير قرار مي داد، طبيعت است. برخلاف گرايش چهارصد سال گذشته براي تسلط بر طبيعت، هيتلر تأكيد مي ورزيد كه انسان مي تواند بر انسان تسلط يابد، اما هرگز نمي تواند و نبايد بر طبيعت مسلط گردد. ما در هيتلر، امتزاج خاص گرايشهاي ساديستي و مازوخيستي شخصيت اقتدارگرا را مي يابيم: طبيعت قدرت بزرگي است كه بايد مطيع آن باشيم، اما موجودات زنده به وجود آمده اند تا تحت سيطره ما باشند.
اما ما نمي توانيم موضوع شخصيت اقتدارگرا را به پايان بريم، بدون اينكه درباره مسأله اي كه سرچشمه انبوهي از سوء دريافتهاست، سخن گفته باشيم. اگر به رسميت شناختن اقتدار، مازوخيسم و اعمال اقتدار، ساديسم معني مي دهد، آيا اين به اين معناست كه همه مراجع اقتدار داراي مضموني آسيب شناسانه (PATHOLOGISCH) هستند؟ چنين پرسشي، تفاوتي مهم را ناديده مي گيرد و آن تفاوت ميان اقتدارخردگرا و اقتدار خردگريز است. اقتدار خردگرايانه، پذيرش اقتدار بر پايه ارزيابي سنجشگرانه صلاحيت و شايستگي است. وقتي دانش آموزي اقتدار آموزگار را مبني بر اينكه بيشتر از او مي داند مي پذيرد، اين به معناي ارزيابي عاقلانه اي از شايستگي اوست. درست همانند آنكه من به عنوان مسافر يك كشتي، اقتدار ناخداي آن را مي پذيرم كه در صورت بروز خطر، دستورات درست و ضروري را صادر خواهد كرد. اقتدار خردگرايانه بر پايه از كار افتادن خرد ونقد من استوار نيست، بلكه آن دو را پيش شرط مي انگارد. اين رويكردي نيست كه مرا كوچك و مرجع اقتدار را بزرگ كند، بلكه اجازه مي دهد اقتدار برتري يابد. اقتدار خردگريز، از چنين چيزي به طور بنيادين متفاوت است. او متكي بر انقياد احساسي شخص من نسبت به انساني ديگر است: من بر اين باورم كه او حق دارد، نه به اين دليل كه او به طور عيني داراي شايستگي است و يا اينكه من از روي عقل شايستگي او را مي پذيرم. در رابطه با اقتدار خردگريز، انقيادي مازوخيستي وجود دارد، به اين صورت كه من خود را كوچك واقتدار را بزرگ مي كنم. من بايد او را بزرگ كنم تا به عنوان جزيي از او، خود نيز بتوانم بزرگ باشم. اقتدار خردگرا داراي اين تمايل است كه خود را تعالي بخشد، چرا كه من هر چه بيشتر درك كنم و بياموزم، فاصله خود را با مرجع اقتدار كمتر مي كنم. اقتدار خردگريز داراي اين تمايل است كه خود را پست تر و زمان وابستگي خود را طولاني تر كند. من هر چقدر طولاني تر و بيشتر وابسته باشم، ضعيف تر مي شوم و اين ضرورت افزايش مي يابد كه به مرجع اقتدار بياويزم و مطيع او باشم.
|
در نهايت هدف انسان بايد اين باشد كه به مرجع اقتدار خود تبديل گردد؛ يعني اينكه در مسائل اخلاقي داراي وجدان، در مسائل فكري داراي اعتقاد و در مسائل احساسي داراي صداقت باشد. اما انسان تنها زماني مي تواند صاحب اين اقتدار دروني گردد كه به اندازه كافي بالغ باشد تا جهان را باخرد و عشق دريابد. رشد دادن اين ويژگي ها، شالوده اقتدار شخصي و از طريق آن، بنياني براي دموكراسي سياسي است.
منبع:
Erich Fromm, Die autoritare Personlichkeit, in: Argumente gegen den Hass, Bd. 2, Ausgewahlt von: Klaus Ahlheim, Bardo Heger, Thomas Kuchinke, Bonn1993.

