البته انتظار پذيرش آگاهانه و كامل فطرت از سوى روانشناسان، انتظار بجايى نيست; زيرا اولا، تحقيقات روانشناسان عموماً مبتنى بر دادههاى حسى و آزمايشهاى تجربى است، در حالى كه فطرت بيشتر به روح و بعد مجرّد انسان مربوط مىشود و چون ابتدائاً به صورت بالقوّه و ناخودآگاه است، چه بسا در موارد زيادى به فعليت نرسد و از ديد روانشناسان پنهان بماند. با اين وجود، مىتوان در آثار برخى از آنها، رويكردهايى نزديك به فطرت و فطريات يافت:
زيگموند فرويد (Sigmund Freud; 1856-1939)، روانشناس و روانكاو معروف اتريشى، بر ضمير ناخودآگاه انسان تأكيد مىكند و انسان را داراى غرايز و سايقهايى مىداند. اگر در ساختار سه وجهى شخصيت انسان از نظر فرويد، وجه «من برتر» يا «فرا خود»44 را ـ كه به نظر فرويد در برابر نهاد45 قرار مىگيرد ـ معادل وجدان اخلاقى بگيريم و محتواى آن را آرمانهاى انسانى و اخلاقى و علاقه به فضيلت در انسان فرض كنيم، مىتوانيم فرويد را قايل به نوعى امر ذاتى و فطرى بدانيم.46
آلفرد آدلر (Alfred Adler; 1870-1937) منبع اصلى انگيزههاى بشرى را «ميل به قدرت» مىدانست، ولى پس از چندى، تغيير عقيده داد و «برترىجويى» را اصيلترين انگيزه زندگى دانست. او «برترىجويى» را حركت در راه «كمال نفس» مىشمرد.47
كارل گوستاويونگ (Carl Custav jung;1875-1961) بر آن است كه عوامل مؤثر در رشد روانى از ابتداى تولد در انسان وجود دارند و اين عوامل در همه انسانها ماهيت يكسانى دارند. يونگ درباره «دين» مىنويسد: «اين يك واقعيت است كه بعضى افكار تقريباً در همه جا و همه زمانها يافت مىشوند و حتى مىتوانند به نحوى خود به خود به وجود آيند; يعنى مطلقاً بدون اينكه از محلى به محل ديگر سرايت كرده يا از سينه به سينه منتقل شده باشند. اين افكار ساخته و پرداخته افراد نيستند....»48
گوردون آلپورت (Gordon Alport; 1897-1967) به نوعى فطرت كمال مطلق خواهى انسان را قبول دارد.49
اريك فروم (Erich Fromm; 1900-1980)، روانشناس آلمانى، به بسيارى از فطريات انسان پى برده است. به نظر او، انسان با خودآگاهى خرد و تخيّل خود، زندگى خود را از حيوانات متمايز ساخته است. انسان نيازهايى به مراتب عالىتر و والاتر از نيازهاى حيوانى دارد. او در پى كمال است و به يك نظام مشترك جهتگيرى و يك مرجع اعتقاد و ايمان50 نياز دارد.51
در مجموع «فيلسوفان و روانشناسان با نفوذى هستند كه يا اصلا اعتقادى به خدا ندارند يا اينكه در هر صورت، توجهى به مستحكم كردن اعتقاد به خدا به وسيله براهين نداشتهاند. اما با اين وجود، علاقهمندند كه ادعا كنند انسانها بالطبع دينى هستند; يعنى به گفته ماكس شلر، انسانها «خداجو» هستند.»52
البته دانشمندان متعددى نيز با فطرت يا با بعضى از فطريات مخالفند; از جمله:
اميل دوركيم و ژان پل سارتر و همچنين روانشناسان رفتارگرا مانند اسكينر كه رفتار را صرفاً به عوامل بيرونى مستند مىكنند. بسيارى از متفكران مكتب ماركسيسم و اگزيستانسياليسم نيز منكر فطرت هستند.