تبليغاتX
مثبت من - انسان در جستجوي معني - 2

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

 

اين گفته لسينگ  است كه " حوادث و اتفاقاتي باعث می شود كه شما عقل خودتان را گم كنيد وگرنه اصلاً عقلي نداريد كه گم كنيد". واكنش غير طبيعي در برابر وضعي غير طبيعي رفتاري طبيعي است. حتي ما روانپزشكان انتظار داريم واكنش فرد در برابر يك امر غير طبيعي، مانند فرستادن به تيمارستان و يا آسايشگاه بيماران رواني، رفتاري غير طبيعي باشد و هر قدر فرد سالمتر باشد شدت غير طبيعي بودن اين واكنش بيشتر است. واكنش انسان در برابر اسارت نيز از نظر روحي واكنشي غير طبيعي است، اما اگر به حقيقت بنگريم طبيعي بنظر خواهد آمد زيرا چنانكه بعداً نشان خواهم داد، واكنشي است عادي در برابر وضع موجود.

اين واكنش چنانكه تشريح كرده ام، پس از چند روز تغييركرد. زنداني از مرحله اول به دوم رسيد. مرحله دوم مرحله بيدردي و بي حسي و خونسردي نسبي بود. در اينحال زنداني به مرحله اي از مرگ احساسات می رسيد.

بجز واكنشهايي كه تا كنون گفته ام، زنداني تازه وارد عذاب احساسات و عواطف  ديگري را نيز تحمل می كرد و سعي می كرد همه را در خود بميراند. اول از همه می ل و نگراني بيكران او بود براي خانه و خانواده خود. گاهي فشار اين عواطف بقدي حاد بود كه می ديد دارد از حسرت دق می كند. پس از آن تنفر و بيزاري بود، تنفر از زشتي محيط، حتي محيط ظاهري!

به ا كثر زندانيان جامه هائي داده بودند پاره پاره كه مترسك سر خرمن دربرابر آن بسيار برازنده جلوه می كرد. میان كلبه ها پر از كثافت بود و هرچه آدم بيشتر آنرا تميز می كرد بيشتر با كثافت تماس پيدامي كرد. يك كار معمولي اين بود كه تازه رسان را وادار كنند مستراحها را پاك كنند و مدفوع را بيرون بريزند. اگر در سراشيبي مدفوع بصورت آدم ترشح می كرد، و اين بكرات اتفاق می افتاد، هر نشانه اي از انزجار و يا پاك كردن صورت باعث می شد كه كاپو به آدم تازيان بزند. و باين ترتيب می راندن همه واكنشهاي طبيعي تسريع می شد.

در اول، وقتي زنداني صف زندانياني را كه به مجازات می رفتند، می ديد، روي خود را برميگرداند. نميتوانست ببيند كه اين اسيران ساعتها در گنداب بالا و پايين بروند و تازيانه بخورند. اما روزها يا هفته ها بعد روحيه عوض می شد. در بامداد، وقتي هنوز هوا تاريك بود، زندانيان در برابر دروازه می ايستادند و آماده حركت می شدند. آدم فريادي می شنيد و می ديد رفيقش را بزمين می اندازند. چرا؟ چون تب سخت داشت و آنموقع بدرمانگاه رفته بود او را تنبيه می كردند چرا ناخوش است، چرا نمي تواند كار كند. آن زنداني كه به مرحله دوم واكنش روحي خود رسيده بود ديگر رويش را برنمي گرداند، ديگر احساسات و عواطف او كند شده بود و اين حادثه را بدون هيچگونه حسي تماشا می كرد.

نمونه ديگر اينكه زنداني در درمانگاه ايستاده بود واميد داشت بعلت تورم پا يا تب شديد دو روز كار آسان به او بدهند. می ديد پسري دوازده ساله را آورده اند كه مجبورش كرده بودند ساعتها در سرما بحال خبردار بايستد و پا در برف و يخ با پاي برهنه كار كند. چون در اردو كفشي كه به پاي او بخورد نبود و بناچار همه انگشتان پايش سرما زده بود. پزشك با انبرك انگشتهاي قا نقارايا  زده او را يك به يك می كند و اين زنداني بدن هيچ حركت و واكنشي ايستاده بود و تماشا می كرد. نفرت، هراس و رحم ديگر در اين تماشائيان وجود نداشت. رنج، مرده و می رنده چنان مسئله عمومي شده بود كه ديگر به كسي تاثيري نمي گذاشت، ديگر كسي را تكان نميداد!

من مدتي در كلبه بيماران تيفوسي كار می كردم. غالب آنها تب شديد داشتند و هذيان می گفتند وبسياري از آنها رو به مرگ بودند. وقتي يكي از آنها مرد چيزي ديدم كه بعدها تكرار شد. زندانيان يك به يك به اين بدن هنوز گرم نزديك می شدند. يكي وامانده سيب زميني پخته اش را برداشت،  يكي كفش چوبينش را، يكي نيم تنه اش را درآورد و يكي ديگر خوشحال بود كه . . . فكرش را بكنيد . . . يك متر نخ  بدست آورده! من همه اينها را بدون هيچ احساسي تماشا كردم و سرانجام به " پرستار" گفتم او را ببرد. او هم دو پاي جسد را بلند كرد و كشان كشان از میان دو رديف بيمار تيفوسي در زمين ناهموار گذراند. دو پله اي كه در جلو كلبه بود. هميشه باعث زحمت می شد و چون همه ما از بي خوراكي ضعيف شده بوديم نميتوانستيم بدون تكيه كردن به در ،از اين پانزده سانتيمتر رد شويم. اين مرد به پلكان رسيد. با زحمت اول خود را بالا كشد، بعد جسد را. اول دو پا را بعد تنه را و پس از سر و صداي زياد سر را كشان كشان از پله ها رد كرد. من در كلبه مجاور بودم و پهلوي پنجره نشسته با دست سرد كاسه شورباي گرم راگرفته بودم و آنرا سر می كشيدم. تصادفاً چشمم به اين منظره افتاد و ديدم كه جسد با چشمهاي ذق زده به من نگاه می كند. دو ساعت پيش از آن با اين آدم حرف زده بودم و حالا به آرامي كاسه شورباي خود را ليس می زدم.

اگر اين بي حسي و بي عاطفه اي از نظر شغلي باعث شگفتي من نشده بود امروز آنرا كاملاً فراموش كرده بودم چون واقعاً حسي و عاطفه اي در نگاه من وجود نداشت.

خونسردي، بي عاطفه اي، كند شدن احساسات و اين حس كه ديگر آدم به چيزي اهميت نمي دهد، علائمي بود كه در مرحله دوم واكنش روحي زندانيان پديدار می شد و سرانجام آنان را در برابر آزارها و تازيانه هاي هر روز و هر ساعت كرخت می كرد. بوسيله اين كرخت شدن و حس نكردن، زنداني خود را با غلافي محافظ می پوشاند.

هر انگيزه اي باعث تازيانه زدن می شد و گاهي نيز هيچ انگيزه اي لازم نبود. مثلاً گاهي نان را در موقع كار می دادند و براي گرفتن آن بخط می ايستاديم. يكبار مردي پشت سر من كمي به راست منحرف شده بود. اين بي قرينه گی در نظر نگهبان اس اس ناپسند آمد. من نميدانستم كه پشت سرم چه خبر است و حتي نگهبان را هم نديدم. اما ناگهان دو ضربه محکم به سرم خورد و آنوقت بود كه نگهبان را ديدم و تازيانه اش را. در اين قبيل مواقع درد بدني نيست كه واقعاً آدم را رنج می دهد. بلكه آنچه انسان را ناراحت می كند، عذابي است روحي بعلت ظلم و بيدادگري و اين در مورد بزرگسالان همانقدر صادق است كه درباره كودكان.

عجيب اينجاست كه آن ضربه هائي كه نشان نمي گذارد گاهي تاثيري سوزان تر از ضربه هائي دارد كه نشاني بجا می گذارد. روزي در برف شديد در خط آهن ايستاده بودم. با آنكه برف شديدي می باريد ما را بكار واداشتند زيرا تنها راهي كه براي گرم شدن وجود داشت كار كردن بود. من فقط يك لحظه دست نگه داشتم كه نفس تازه كنم و به بيل تكيه كردم. بدبختانه درست همان آن، چشم نگهبان به من افتاد و خيال كرد تنبلي می كنم. مردك ديد بهتر است اصلاً چيزي به من نگويد، به من، به اين هيكل لاغر و نزاري كه در جامه ژنده شايد در نظرش شباهت مبهمي با آدميزاد داشت. بجاي حرف وتازيانه وفرياد هوسبازانه سنگي برداشت و بمن پرتاب كرد. دردي كه از اين كار او به من عارض شد درد فحش و تازيانه و تشر نبود. كاري كه او با من كرد كاري بود كه براي جلب توجه چهارپايان می كردند نه با آدميزاد، به حيواني كه آنقدر با آن كم رابطه داريد كه حتي مجازاتش نيز نمي كنيد!

دردناكترين اثر اين تازيانه ها توهين هائي بود كه در برداشت. يكبار مجبور بوديم الوارهاي بزرگ و سنگين را در راههاي يخ زده بدوش بكشيم. اگر يك نفر سر می خورد نه فقط خودش بخطر می افتاد بلكه همه آنهائيكه آن الوار را حمل می كردند به زمين می خوردند. يكي از دوستان من نقص مادرزادي داشت و خوش بود كه با وجود اين نقص باز هم می تواند كار كند چون هر كه نقصي داشت در همان محك اول بسراغ مرگ رفته بود. من ديدم كه او در اين راه ليز پر از يخ الواري سنگين بدوش لنگ لنگان می رود و مثل اينكه دارد می افتد و همه را با خود می اندازد. چون هنوز نوبت من براي الواركشي نشده بود بي اختيار به كمك او دويدم. فوراً تازيانه اي محکم به پشت من خورد و به من دستور داده شد بجاي خود برگردم. همين آقاي نگهباني كه مرا زد چند دقيقه پيش از آن به ما گفته بود: " شما گرازها اصلاً حس همكاري نداريد!"

بار ديگر در سرمائي در حدود منهاي بيست درجه، در جنگل زمين می كنديم كه لوله آب بگذاريم. زمين يخ زده و بسيار سفت بود و منهم آنروزها از لحاظ جسمي بسيار ناتوان شده بودم. سركارگري فرا رسيد كه گونه هاي سرخ و سر و صورتش ، آدم را بياد خوك می انداخت. خودش را حسابي پوشانده بود و دستكش بسيار قشنگ و گرمي بدست داشت. مدتي با سكوت بمن نگاه كرد و من حس كردم دارد بلائي بسرم می آيد زيرا مقدار خاكي كه كنده بودم پيدا بود. يكدفعه صدايش درآمد كه " اي خوك! از صبح مواظبت بودم، يادت می دهم چطور كار كني واميدوارم با دندانت زمين را بكني تا مثل حيوان جان بدهي، سر دو روز حسابت را می رسم. تو اصلاً يكروز هم در عمرت كار درست و حسابي نكرده اي، چه كار ه بوده اي، تاجر؟"

ديگر كار از آن حد گذشته بود كه من به اين چيزها اهميتي بدهم اما نمي شد اين تهديد به قتل را شل گرفت. راست ايستادم وصاف بچشمش نگاه كردم و گفتم:

" پزشك بودم، پزشك كارشناس"

- " چي، دكتر، حتماً خيلي پول درآورده اي"

- " بيشتر كار من رايگان بود، در درمانگاه بينوايان"!

اما انگار خيلي حرف زده بودم، خودش را انداخت روي من و مرا زمین انداخت و ديوانه وار شروع كرد به داد و بي داد كردن و ديگر يادم نيست كه در آن داد و بي دادها چه گفت . اين حادثه غير مهم را گفتم تا نشان دهم گاهي آزار ودشنام حتي زنداني حواس كنده شده را نيز به جوش می آورد اما نه فقط بخاطر آزار يا درد بكله بخاطر توهين. آنموقع خون بسرم دوید ؛ چون دیدم مجبورم به کسی گوش دهم که آنقدر خشن و لوده است که پرستار در مانگاه سر پایی   بيمارستان من ،  او را حتي به اتاق انتظار هم راه نمي داد و بايد اعتراف كنم وقتي اينرا به زندانيان ديگر گفتم رضايت كودكانه اي بمن دست داد.

خوشبختانه سردسته ما بمن ديني داشت. او از من خوشش می آمد كه به داستانهاي عاشقانه ومشكلات خانوادگيش گوش می دهم اين داستانها را درراههاي دورودرازي كه روزانه برا ي كار می رفتيم می گفت و من با تشخيصي كه از وضع روحي او داده بودم و با دستورهاي روانپزشكي، تاثيري در او گذاشته بودم. او به كرات از من تشكر كرده بود و اين براي من ارزش داشت. بارها، در پنج رديف اول صف، جائي پهلوي خودش براي من نگه می داشت واين خيلي مهم بود. دسته ما معمولاً دويست و هشتاد نفر داشت و ما می بايست سحرگاهان، وقتي هوا هنوز تاريك بود در صف بايستيم كه به محل كار برويم. همه از اين می ترسيدند كه دير برسند وناچار در ته صف قرار بگيرند. اگر كار بسيار سختي پيدا می شد سر دسته ارشد معمولاً افراد لازم را از ته صف می گرفت و آنها مجبور بودند بجاي ديگر بروند وكاري طاقت فرساتر در زير دست نگهبانان غريبه انجام دهند. گاهگاهي نيز افراد لازم را از اول صف برمي گزيدند تا به آنها كه زرنگي كرده بودند درسي بدهند و هر اعتراضي را با مشت و لگد جواب می دادند.

اما تا وقتي سردسته من احتياج به درددل داشت خيال من راحت بود. دوستي او فايده ديگري نيز داشت. مثل همه زندانيان من دچار ورم پا شده بودم. پاهايم آنقدر متورم بود و پوست آن آنقدر كشيده شده بود كه بسختي زانوهايم تا می شد. مجبور بودم بند كفشم را باز بگذارم كه پايم در كفش برود. اگر جوراب هم داشتم دركفش برايش جائي نميما ند.اين پاهاي نيمه برهنه ام هميشه خيس بود و كفشهايم پر از برف و هر قدم برداشتني با درد همراه بود. وقتي در راههاي پر از برف راه می رفتم كفشمان يخ می زد و دائم سر می خورديم. هر وقت كسي سر می خورد آنهائيكه دنبالش بودند می لغزيدند و همه روي هم می افتادند. آنوقت ستون توقف می كرد اما نه زياد. چون يكي از نگهبانان فوراً بكار می افتاد و با ته تفنگ آنقدر زندانيان را می زد تا همه برمي خاستند. طبعاً آدم اگر در صف جلو بود كمتر مجبور می شد توقف كند و كمتر مجبور بود با پاي پر از درد و ورم بدود كه بصف برسد. من بسيار سعادتمند بودم كه پزشك مخصوص عاليجناب كاپو شده بودم و با او در اول صف راه می رفتم.

پاداش ديگري كه براي خدمت بمن می داد اين بود كه هر وقت ناهار را در محل كار می دادند نوبت من كه می رسيد ملاقه را در ته ظرف شوربا می زد و چند دانه لپه نصيب من می شد. اين سردسته كه افسر سابق ارتش بود اين شجاعت را داشت كه در آن روز دعوا در گوش سركارگر بگويد كه من كارگر استثنائي بسيار خوبي هستم. اين تعريف فايده زيادي نكرد اما بالاخره يكي از چندين موردي بود كه جانم را نجات داد. روز بعد نيز پنهاني مرا براي كار بهگروه ديگري فرستاد.

سر كارگراني نيز بودند كه با ما هم دردي داشتند و می كوشيدند اقلاً در محيط كار وضع ما را راحت تر كنند. اما آنها هم دائم می گفتند كه يك كارگر معمولي چندين برابر ما كار می كند ودر زماني كمتر. آيا اين سركارگران می دانستند كه كارگر معمولي با روزي سيصد گرم نان ( و غالباً كمتر) و نيم ليتر شورباي آبكي زندگي نمي كند و در تحت فشارهاي روحي ما نيست، از خانواده خود خبر دارد و يا با آنها زندگي می كند؟ خانواده هاي ما همه يا به زندان هاي ديگر رفته بودند يا به تنوره هاي مشتعل! آيا كارگران معمولي هر روز و هر ساعت در تهديد مرگ بودند؟

چنانكه گفتم بعضي از سركارگران نسبتاً مهربان بودند و من يكبار جرات كردم و به يكي از آنها گفتم " اگر در همان مدت زماني كه من از تو راهسازي ياد گرفتم تو از من جراحي مغز بياموزي خيلي برايت احترام خواهم داشت" او نگاهي كرد و پوزخندي زد.

بي دردي، مهمترين علامت مرحله دوم، و وسيله لازمي بود براي دفاع شخصي. حقيقت در نظر همه ما تار شده بود و همه مساعي و حواس و عواطف بيك مسئله توجه داشت، بقاي نفس و نگهداري دوستي عزيز... وقتي در شامگاه زندانيان رمه وار به اردو برمي گشتند بسيار معمولي بود كه بهم بگويند " چه خوب كه يكروز ديگر هم گذشت!"

به آساني می توان فهميد كه در اين شرايط روحي و فشار و كشمكش دائم براي زنده ماندن، زندگي روحي زندانيان به مرحله بدوي تنزل يافته بود. چند نفر از همكاران من كه از روانكاوي سررشته داشتند اين مسئله را " سير قهقرائي روحي" می ناميدند، يعني بازگشت به نوع ابتدائي تري از زندگي روحي. براي زنداني آرزوها و خواهش ها در خواب ظاهر می شد. زنداني معمولاً چه چيزي را در خواب می ديد؟  نان، شيريني، سيگار، حمام زيبا و گرم. چون اين اميال ساده در بيداري برآورده نميشد  در خواب خودنمائي می كرد. اما اگر اين خوابها سودي داشت چيز ديگري بود. چون زنداني از اين روياهاي شيرين برمي خواست خود را در حقيقت جانگداز زندگي اردوگاهي می يافت، و چه تلخ و سوزان بود تفاوت آن رويا و اين حقيقت ناگوار!

هرگز فراموش نمي كنم كه شبي از فرياد هم قطاري بيدار شدم. اين بيچاره ظاهراً گرفتار كابوس شده بود. من هميشه بحال كسانيكه خواب وحشتناك می ديدند افسوس می خوردم و خواستم او را بيدار كنم. يكباره دست خود را پس كشيدم. در آن دم بخوبي پي بردم كه رويا هر قدر هولناك باشد به ناگواري و تلخي زندگي واقعي ما نخواهد بود و من می خواستم او را از آن رويا به اين زندگي بازگردانم.

طبيعي بود كه بعلت كم خوراكي شديد، فكر زندانيان دائم به آن مشغول باشد. اكثر زندانيان وقتي پهلوي هم كار می كردند و كسي آنها را نمي پا ئيد از خوراك حرف می زدند. از هم می پرسيدند چه خوراكي را دوست دارند و بهم دستور خوراك پزي می دادند. گاهگاهي  نيز برنامه خوراك روزي را تهيه می كردند كه آزاد شده اند، روزي در آينده دور كه به خانه و زندگي خود برگشته اند. اين صحبتها تا وقتي ادامه می يافت كه بوسيله شماره مخصوص يا رمزي خبر می رسيد كه " نگهبان در راه است".

من هميشه صحبت درباره خوراك را مضر می دانستم. آيا اشتباه نيست كه بدن را با اين توضيحات و تصاوير خوش آيند خوراكهاي لذيذ تحريك كنيم و بعداً مجبور شويم با جيره های  زندان بسازيم؟ گرچه ممكن است اين گفتگوها باعث آرامش روح شود ولي بدون شك اين تصورات واهي در برابر حقيقت آشكار زندگي تلخ بي خطر نخواهد بود....

در اواخر دوره زندان جيره عادي روزانه ما عبارت بود از شوربائي بسيار آبكي كه روزي يكبار می دادند و قطعه كوچكي نان. علاوه بر آن جيره باصطلاح " اضافي" عبارت بود از بيست گرم كره گياهي يا يك برش كالباس بسيار بد، يا يك تكه كوچك پنير، يا كمي عسل ساختگي يا يك قاشق مرباي آبكي. از لحاظ كالري و با درنظر گرفتن كارهاي سنگين و بي پوشاكي و دائم درمعرض چايمان بودن، اين غذا بسيار ناچيز بود. تازه، جيره بيماراني كه تحت " مواظبت مخصوص" بودند، يعني اجازه داشتند بجاي كار در آلونك دراز بكشند از اينهم كمتر بود.

وقتي آخرين لايه هاي بافت چربي زير پوست ما آب شد، مانند اسكلتي بوديم كه در كهنه پيچيده باشند. می ديديم كه داريم حسابي تحليل می رويم. بدن ما پروتئين خودش را هضم كرده بود و همه ماهيچه ها از بين رفته و ديگر بدن هيچگونه قدرت مقاومتي نداشت. اعضاء جامعه كوچك ما يكي بعد از ديگري می مردند. هر كدام ما به حساب نسبتاً دقيق می توانست بگويد كه نوبت كيست و نوبت خود او كي خواهد رسيد. از بس بيماري و مرگ و می ر ديده بوديم علائم را بخوبي می شناختيم و پيش بيني ها غالباً درست درمي آمد. در گوش هم می گفتيم " اين يكي ما ندني نيست" و يا " نوبتش رسيده". پيش از خواب وقتي پيراهن خود را در می آوريم و شپش می جستيم، چون بدنهاي برهنه خود را می ديديم همه به اين فكر می افتاديم كه " اين بدن، بدن من، جسدي بيش نيست، چه بر سر من آمده؟ من چيزي جز خرده اي از انبار گوشت و پوست انساني نيستم.... انباري در می انه سيمهاي خاردار و انباشته در چند كلبه گلي. هر روز بخشي از اين انبار می گندد چون بيجان شده است!"

پيش از اين گفتم كه صحبت از خوراكهاي لذيذ بحثي بود كه برو برگرد نداشت و فكر خورد وخوراك هميشه وارد مغز زندانيان می شد. همه ما در آرزوي زماني بوديم كه دوباره خوراكهاي خوب بخوريم. اما اين آرزو فقط بخاطر نفس خوراك نبود. بلكه آرزوي  آن روز و روزگاري بود كه اين زندگي دون بشري ما، كه خيال ديگري بجز خوراك برايمان نگذاشته بود سپري شود. كسانيكه چنين روزهائي را نديده اند به سختي می توانند تصادم جانفرساي اراده و عذاب روحي مردي را كه از گرسنگي بحال مرگ است درك كنند. آنها هرگز نخواهند فهميد وقتي آدم  درگودالي ايستاده و گوشش به صداي سوت است كه ساعت 30/9 تا 10 صبح يعني نيم ساعت استراحت ناهار اپرا اعلام كند چه بر سرش می آيد. در اين موقع و تا وقتي نان وجود داشت، نان جيره بندي را می دادند. آدم دائم از سركارگر..... اگر سركارگر مهرباني بود – ساعت را می پرسيد.

آنوقت، ناني را كه در جيب داشت نوازش می داد، اول با انگشتهاي يخ زده بي دستكش آن را لمس می كرد، بعدا  لقمه اي از آن را می كند و بدهان می گذاشت و سرانجام،  با آخرين اراده اي كه در او مانده بود آنرا دوباره در جيب می گذاشت، چون با خود عهد بسته بود كه تا غروب آنرا نگه دارد. ما مدتها بحث می كرديم كه چگونه می شود از خوردن اين گرده ناني كه در اواخر دوره زندان فقط روزي يك بار می دادند، لذت برد. در اين موضوع دو مكتب فكري وجود داشت. يك عده معتقد بودند بايد فوراً اين نان را خورد زيرا اقلاً روزي يك بار هم شده اين دردشديد گرسنگي براي مدتي ساكت می ماند. علاوه بر آن وقتي نان را خورديم نه گم خواهد شد و نه ديگركسي می تواند آنرا بدزدد. دسته ديگر عقيده داشتند كه اين گرده نان را بايد لقمه لقمه كرد و بتدريج خورد و منهم باين دسته پيوستم.

هولناك ترين وقت در زندگي اسارت، موقع بيدار شدن بود، وقتيكه در آن بامداد هنوز تاريك، بانك ناهنجار بيداري برمي خاست و ما را از خواب حاصل از خستگي و از آن اميدهاي عالم خواب می پراند. آنوقت شروع می كرديم به ور رفتن با كفشهاي تري كه بپاهاي باد كرده و زخم نمي رفت. فريادهاي دردناك و آه و ناله زندانيان شنيده می شد، يكي از درد پا و ديگري از آنكه پايش را سيمي كه جاي كفش بسته بود بريده است. يك روز صبح هم قطاري كه معمولاً آرام و شجاع بود مثل بچه ها زارزار گريه می كرد كه پايش از زور ورم بكفش نمي رود و مجبور است با پاي برهنه روي برف كار كند. در اين موقع اسفناك من بخود آرامش دادم و لقمه اي نان خشك از جيب درآورده و با لذت به دهان گذاشتم.

بي غذائي گرچه سبب می شد هميشه بفكر خورد و خوراك باشيم، شايد علت كاهش می ل جنسي در میان زندانيان بود. علاوه بر تاثيرات اوليه تكان روحي، شايد بي غذائي تنها علت ديگري براي اين پديده بود كه می ل جنسي در میان زندانيان بطور آشكاري وجود نداشت. روانشناسان دريافته بودند كه با مقايسه با هر اردوي ديگر كه از مردان تشكيل می شود مانند سربازخانه و امثال آن، انحرافات جنسي در میان اين زندانيان بسيار ناچيز بود. زنداني حتي در خواب نيز به مسائل جنسي توجه نداشت ولي احساسات بي كام مانده و عواطف عاليتر او همواره در خواب تجلي می كرد.

براي غالب زندانيان اين زندگي بدوي وسعي وافي در جان بدر بردن، هر حس ديگري را كه با آن رابطه نداشت كند كرده بود و به اين جهت است كه اكثر آنها رويهم رفته هيچگونه احساساتي نداشتند. من اين را وقتي بخوبي دريافتم كه از اشويتز به اردوگاهي وابسته به داكاو   می رفتيم. قطاري كه ما دو هزار نفر را می برد از وين می گذشت. نزديكي هاي نيمه شب به يكي از ايستگاههاي راه آهن وين رسيديم. قطار از خياباني می گذشت كه من در آن سالهاي سال ، يعنی تا وقتي گرفتار شدم زندگي كرده بودم. پنجاه نفر در كوپه ما بودند واين كوپه دو پنجره بسيار كوچك سيمي داشت. فقط براي چمباتمه زدن عده كمي جا بود  و باقي مجبور بودند ساعتها بايستند. وقتي قطار به نزديك شهر رسيد همه بطرف پنجره حمله كردند.

من نوك پا ايستاده بودم و از روي سر سايرين از لاي می له هاي اين پنجره كوچك به بيرون نگاه می كردم. فقط يك آن، يك لحظه بسيار كوتاه شهر دوران كودكي و جواني خود را ديدم. همه ما مثل مرده شده بوديم چون قطار بطرف موتوسن   می رفت و می ديديم كه بيش از يكي دو روز از عمرمان باقي نيست. من در اين خيال بودم كه خيابان و گذرگاهها و خيابان دوران كودكي خود را با چشم مرده اي كه از دنياي ديگر برگشته می نگرم. پس از ساعتها تاخير قطار از ايستگاه راه افتاد، و آنوقت آنجا، خيابان را ديدم، خيابان خانه خودم را. براي اين پسران جوان كه سالها اسارت كشيده بودند، تماشاي شهر و خيابان، هر شهر و خياباني حادثه بزرگي بود. چشمشان را از روزنه برنمي گرداندند و نمي گذاشتند يك آن هم شده من نگاه كنم. من التماس كردم بگذارند جلو بايستم و لحظه اي به بيرون گاه كنم. گفتم كه چقدر آن نگاه، در آنوقت براي من پر از معناست. اين التماس را با خشونت و ريشخند پاسخ دادند كه  " می گوئي سالها آنجا بوده اي؟ پس هر چه بايد ببيني ديده اي!"

رويهمرفته در مسائل فرهنگي نيز بين زندانيان خمودي وجود داشت ولي دو مسئله از اين موضوع مستثني بود. يكي سياست بود و ديگري مذهب. در اردو هميشه از سياست بحث می شد. هر روز صبح زندانيان شايعات را با حرص وولع بهم می گفتند و شايعات مربوط به جنگ غالباً ضد و نقيض بود. اين ضد و نقيض ها يكي پشت سر ديگري می آمد و به جنگ اعصاب كه مغز و روح اسيران را فرا گرفته بود كمك بيشتري می كرد. بارها اميد پايان يافتن سريع جنگ كه از فكر خوش بين ها تراوش كرده بود به ياس بدل شد و ديگر خيلي ها اميدي نداشتند. اين خوش بينان بالفطره ناراحت كننده ترين هم نشينان بودند و بدتر ازهمه اين واهي بودن امید دائميشان!

اما علايق مذهبي به عمق و سرعتي كه در زندان تجلي كرد، نشا نه اي از حد اعلاي صميميت بود. ژرفا و نيروي اين ايمان، همه تازه  واردان را به شگفتي می انداخت. موثرترين اينها، دعاهاي از خودساخته و مراسم دست و پا شكسته اي بود كه در تاريكناي كلبه ها و در تنگناي ارابه هائي كه گاهگاه ما را به كار می برد يا باز می گرداند، برگزار می كرديم، خسته و گرسنه و رنج آلود با جامه ژوليده ولي غرق ايمان!

در زمستان و بهار 1945 شيوع بيماري تيفوس تقريباً همه زندانيان را گرفتار كرده بود. مرگ و می ر در میان رنجوراني كه مجبور بودند تا وقتي روي پاها يشان بندند كار كنند، زياد بود. جائيكه بيماران رو به مرگ را خوابانده بودند بسيار نامناسب بود. نه دوائي بود و نه توجهي. بعضي از علائم اين بيماري در زندان بسيار خطرناكتر و دلخراش تر از دنياي خارج بود. مثلاً بي می لي به غذا و حمله خوفناك سرسام، خطر بيشتري را براي بيمار ايجاد می كرد. يكي از بدترين موارد وقتي بود كه دوست من گرفتار سرسام شده بود و خيا ل می كرد دارد می می رد و می خواست دعائي بخواند و در اينحا ل كلمه اي بنظرش نمي آمد.

من براي آنكه گرفتار كابوس نشوم، سعي می كردم همه شب را بيدار بمانم. عده ديگري نيز همين كار را كردند. ساعتها خودم را بيدار نگه می داشتم و در فكر خود سخنراني تهيه می كردم. سرانجام شروع كردم دوباره كتابي را بنويسم كه در روز اول زندان، در اتاق گندزاديي زندان اشويتز از من گرفته بودند. اين بار كلمات مهم آن را بر پاره كاغذي نوشتم.

گاهگاهي نيز جلساتي علمي در زندان برپا می شد. يكبار نيز چيزي ديدم كه گرچه با  حرفه ام  ارتباطي داشت برايم بسيار تازه بود و آن عبارت بود از احضار ارواح آنهم در زندان. سرپزشك اردو كه خود از زندانيان بود و می دانست كه من روانپزشك هستم مرا به اين جلسه دعوت كرد. جلسه دراتاق كوچك او در " بيمارستان" برپا شد و عده انگشت شماري آنجا بودند، و زا آنجمله و بر خلاف قانون افسر مامور تنظيف .  منشي اردو روي زمين نشسته و كاغذي سفيد در برابرش بود اما معلوم نبود كه خيال نوشتن داشته باشد. يكي از زندانيان با وردي شبيه به دعا كار را آغاز كرد و مدتي ادامه داد. اين جلسه فقط ده دقيقه طول كشيد چون پس از آن مديوم ديگر نتوانست با ارواح رابطه پيدا كند. در اين ده دقيقه مداد منشي به آهستگي خطي در صفحه كشيد كه بوضوح " VAE V." را در آن می شد خواند. ثابت شد كه منشي هرگز زبان لاتين نخوانده بود و هرگز جمله * VAE VECTIS را نشنيده كه يعني " واي بر مغلوب " . اما بعقيده من او روزگاري اين عبارت را شنيده و بدون اينكه يادش باشد در مغزش مانده و در آن شب به " روح" يعني ضمير نا آگاه او بازگشته بود. اين حادثه چند ماه قبل از پايان جنگ و آزادي ما بود....... واي بر مغلوب!

با وجود محكوم بودن به زندگاني روحي و بدني بدوي، زندگاني در اين اردوهاي متمركز گاهي زندگی روحاني را عميق تر می كرد. اشخاص حساسي كه به زندگي فكري غني عادت داشتند در زندان بسيار زجر می كشيدند. گرچه اينها غالباً ساختمان بدني لاغر و ضعيفي داشتند ؛ كمتر به وجود اصلي و دروني آنها زياني رسيد. آنان می توانستند از محيط وحشتزاي زندگي خارج، بدرون دنيای غني افكار و خيالات خود پناه ببرند. شايد به همين دليل بود كه بعضي از زندانيان ضعيف الجثه بهتر از زندانيان فربه و گوشت آلود دوران سخت زندان را تحمل كردند. براي روشن شدن مطلب باز از تجربه شخصي گفتگو می كنم تا معلوم شود كه مثلاً در آن بامدادهاي تاريك كه ما رابكار می كشيدند چه بر سر ما می آمد.

بانك آمرانه اي برمي خاست كه:

خبردار، دسته بجلو، قدم به پيش

چپ، دو، سه، چار!

چپ، دو، سه، چار!

چپ، دو، سه، چار!

چپ، دو، سه، چار!

بازو راست!

چپ و چپ وچپ و چپ!

سرها بی کلاه!

اين كلمه ها هنوز درگوش من طنين می اندازد. وقتي فرمان " سرها بي كلاه" می رسيد داشتيم از دروازه اردوگاه بيرون می رفتيم. در آن تاريكي صبح نورافكن ها را به ما می تاباندند و هر كسي را كه درست راه نميرفت لگد می زدند. واي به حال آنها كه از زور سرما پيش از اجازه ، كلاه را بسر گذاشته بودند.

ما در آن تاريكي، در كوره راهي كه پر از صخره و گودال بود می لغزيديم و نگهبان داد می زد و ما را با ته تفنگ می راند. آنها كه پايشان خيلي ورم داشت به شانه پهلوئيهاي خود تكيه می كردند. بندرت كسي حرفي می زد، مگر در آن سرما كسي تاب حرف زدن داشت؟ اما ناگهان مردي كه دنبال من بود بجلو آمد. نصف صورتش را از سرما در يقه برگشته  نيم تنه اش پنهان كرده بود. سرش را به طرف من آورد و آهسته درگوشم گفت:" اگر زنهامان ما را در اين وضع ببينند! اي كاش وضع آنها در اردوهايشان بهتر از اين باشد و هرگز نفهمند ما چه كشيده ايم" . اين جمله ها مرا بياد زنم انداخت. هزارها متر، افتان و خيزان در اين راه پر از يخ می رفتيم. یا می افتاديم يا ديگري را بلند می كرديم . هيچيك ديگر حرفي نزديم اما می دانستيم كه هر دو در فكر همسرمان هستيم. گاهگاهي من به آسمان نگاه می كردم، ستارگان كمرنگ تر می شدند و نور پشت گلي  صبح در پشت يك پرده تاريك ابر پخش می شد. اما فكر من به تصوير خيالي همسرم بسته بود. در حقيقت او را می ديدم، با او حرف می زدم و او  جوابم می داد. ديدم كه لبخندي زد، لبخند وآن چهره آرام و صميمي واميد دهنده!   حقيقت يا مجاز چهره او درخشانتر از خورشيدي بود كه از پشت ابر برمي خاست.خيا لي مرا در جاي خودم خشك كرد. اولين بار بود كه حقيقت را چنانكه در ترانه هاي آنهمه شاعر و در افكار آنهمه انديشمند هست ديدم، اين حقيقت را كه . . .  عشق هدف غايي زندگي است و بزرگترين مقصودي است كه بشر می تواند آرزو كند. آنوقت معناي بزرگترين رمزي را كه شعر انساني و فكر انساني و ايمان  اظهار كرده است دريافتم كه " نجات انسان در عشق و با عشق است".

در آن بامداد و درآن حال دريافتم كه اگر همه چيز را از انسان بگيرند باز هم حتي اگر يكدم باشد می تواند خوشبخت بماند، يعني به محبوب خود بيانديشد. در بيچارگي شديد وقتي مرد نميتواند هيچ كار مثبتي انجام دهد، وقتي تنها كار شايسته اين است كه رنجهاي خود را شرافتمندانه تحمل كند، در چنين حالي می تواند با تصوير عاشقانه كه از محبوب در ضمير دارد خود را راضي و شاد نگه دارد. در آن بامداد اولين باري بود كه معناي اين جمله ار دريافتم كه می گويد: " فرشتگان همواره درانديشه شكوهي بي پايان غرقند".

در برابر من مردي لغزيد و آنها كه در پشت او بودند رويش افتادند. نگهبان بجلو آمد و همه را تازيانه زد و فكر من بدنياي خارج برگشت. اما دوباره روحم مرا بدنياي ديگر برد و با محبوب خود به گفتگو پرداختم. از او پرسشهائي كردم و او پاسخ داد، او پرسيد و من پاسخ دادم   .  " ايست" !

به محل كار رسيده بوديم. همه با شتاب به آلونك دويدند كه بيل و كلنگ بهتري دست و پا كنند.

" شما گرازها نميتوانيد بجنبيد؟" و ديگر هر كدام ما توي گودال روز پيش رفته بوديم كه زمين بكنيم. گل يخزده در زير فشار كلنگ می شكست و گاهي نوك كلنگ جرقه می زد. همه ساكت بودند و مغزشان كرخت شده بود.

اما من همچنان در خيال همسرم بودم. در اين موقع از خاطرم گذشت كه عشق از وجود مادي معشوق فراتر می رود و معني حقيقي خود را در وجود روحاني او می يابد، در خودي درون او، چه حاضر باشد چه نباشد،  چه زنده باشد، چه مرده.

من نمي دانستم كه زنم زنده بود يا نه  و هيچ راهي هم براي فهميدن نداشتم چون در دوران اسارت نه نامه اي می رفت ونه می آمد. اما در آن دم فرقي نميكرد. هيچ چيز نميتوانست از نيروي عشق من بكاهد و تصوير خيالي او را در نظرم تار كند. اگر آنموقع می دانستم كه وي مرده است شايد بازهم بي هيچ خللي در آن تصوير رويائي محو می شدم و آن گفتگوي روحي همچنان آشكار و زيبا بود.

"مرا چون مهري بر قلب خود بگذار"

كه عشق به زورمندي مرگ استِ"

تمركز به اين زندگي دروني، زندگي با خود، براي زندانيان پناهگاهي و كمكي بود. اين تمركز آنها را تا اندازه اي از زيست تهي و فقر روحي آسايش می داد و با بازگشتن به گذشته حال را از ياد می برد. وقتي مهار فكر آزاد می  شد تصور با وقايع گذشته بازي می كرد. خاطره غم آلود زنداني به بسياري زا اين وقايع كوچك و بي اهميت درخشش و تابش می داد و آنها را بطور عجيبي زيبا می ساخت. دنياي اين وقايع دنيائي بسيار دور بنظر می رسيد و روح مشتاقانه آنرا می جست. من در فكر به اتوبوس سوار می شدم، در خانه را باز می كردم، به تلفن جواب می دادم، چراغ را روشن می كردم. افكار غالباً به اين چيزهاي بسيار جزئي می ا نديشيد و گاهي خاطره اش ما را به گريه می انداخت.

وقتي فكر به زندگي دروني می پرداخت، زيبائي و هنرو طبيعت را بهتر از پيش درمي يافت و در زير اثر آنها گاهي زيست هولناك خود را از ياد می برد. اگر كسي ما را در راهه  میان اشويتز به اردوئي در باواريا، هنگاميكه از سالزبورگ می گذشتيم ديده بود كه چگونه از لاي پنجره سيمي كاميون به قله كوههائي كه از روشنائي می درخشيد نگاه می كنيم هرگز نميتوانست باور كند كه ما زندانياني بوديم بدون اميد به زندگي .  عليرغم آن وضع و شايد بخاطر آن همه محو زيبائي طبيعت بوديم، آن زيبائي كه جايش مدتها در دلمان خالي بود!  در زندان نيز گاهي زيبائي طبيعت ما را خيره می كرد. مثلاً گاهي خورشيد فرورونده شامگاهي كه از لاي درختان جنگل باواريا بي دريغ می تابيد ( مانند نقاشي آب رنگ دورر Durer) همه را مات زيبايي می كرد. در همين جنگل زيبا ما يك كارخانه پنهان اسلحه سازي ساخته بوديم.

شامگاهي در كلبه خود لميده بوديم، خسته وكوفته وكاسه شوربا در دست. دوستي به شتاب بسوي ما دويد كه غروب آفتاب را تماشا كنيم. آسمان پر بود از ابرهائي كه هر لحظه به رنگي در می آمد، گاهي آبي فولادي وگاهي سرخ خوني و چه تضادي داشت با كلبه هاي گلي خاكستري ما.  در آب مانده هاي گودال ، تصويري از آسمان و ابر می درخشيد. در آن غروب همه جا زيبا بود و ما خاموش به آنها نگاه می كرديم. ناگهان پس از اين خاموشي پر از تاثير و الهام، يكي از زندانيان به ديگري گفت " آه كه دنيا می تواند چه زيبا باشد".

بار ديگر باز در گودال بكار مشغول بوديم، سحر خاكستري بود واطراف خاكستري-  آسمان خاكستري و برف نيز در پرتو نور سحر دربيل خاكستري می نمود. پاره پاره ها ئيكه در تن زندانيان بود خاكستري می زد و صورتشان خاكستري بنظر می ايد. دنيائي بود خاكستري فام و من در اين دنيا با همسرم گفتگو می كردم وشايد دنبال اين می گشتم كه دليلي براي زندگاني خود، براي اين مرگ تدريجي بيابم. در اين تلاش بر ضد نوميدي و مرگ پديدار زودرس ، ناگهان ديدم كه روانم گوئي غلاف اندوه را شكافته است. دريافتم كه روانم از اين دنيا و  زندگاني بي معنا اوج گرفت. صدائي شنيدم كه به پرسش من كه آيا در خلقت مقصودي غا ئي وجود دارد " آري" گفت. در همان دم از كلبه اي دهاتي نوري درخشيد. نوري درافق چون پرده اي نقاشي در آن بامداد خاكستري باواريا

" و نوري درتاريكي می درخشد"

ساعتها ايستادم و با بيل و يخ ور رفتم . نگهبان رد شد و مرا بدشنام گرفت و من دوباره با همسر خود راز و نياز می كردم. ديگر بنظرم می آمد كه او آنجاست و می توانم دستش را بگيرم،اين حس بسيار قوي بود، او آنجا بود. درست در همان لحظه پرنده اي روي تل خاكي كه كنده بودم نشست، بالش را گسترد و بمن خيره شد.

***

 

پيش از اين از كارهاي هنري در زندان صحبتي كردم. بايد ديد شخص چه چيزي را هنر می داند. مثلاً گاهگاهي نمایشهائي درزندان داده می شد. موقتاً يكي از آلونكها را خالي می كردند و چند نيمكت چوبي را بهم می چسباندند. صحنه اي درست می كردند و بعضي از زندانيان برنامه اي انجام می دادند. كاپوها  و آنهائيكه كار آساني داشتند و يا تا محل كارشان راه زيادي نبود می آمدند و می نشستند كه كمي بخندند، يا گريه كنند و در هر حال، در مدمت كوتاه نمايش، روز و روزگار خود را فراموش كنند. در اين برنامه ها آواز بود و شعر و شوخي و گاهي هم كنايه های  دو پهلو از وضع اردو. گاهي آنقدر اين اجتماعها جالب توجه بود كه زندانيان معمولي با آنهمه خستگي بازهم می آمدند. گرچه می دانستند كه با اينكار وقت گرفتن خوراك شبانه از دست خواهد رفت.

روزها در نيم ساعتي كه براي ناهار داشتيم، و آنرا كنترات چي ها می دادند و می كوشيدند تا حد امكان ارزانتر تمام شود، همه به يك اتاق خالي ماشين خانه می رفتيم و تا وارد می شديم به هر يك از ما يك ملاقه شورباي آبكي می دادند. گاهي درهمين نيم ساعت وقتي ما شوربا  را حريصانه سر می كشيديم يكي می رفت روي كرسي و يك  آریای ايتاليائي می خواند و همه ما غرق لذت می شديم. خواننده نيز مطمئن بود جايزه اي خواهد گرفت يعني يك ملاقه ديگر شوربا و اين دفعه " از ته پاتيل" يعني با لپه!

گاهي دست زدن نيز بي اجرت نمي ماند. مثلاً ترسناك ترين كاپوها بخاطر همين دست زدن با من نظر خوشي داشت و شايد اگر از او چيزي می خواستم می داد. خوشبختانه هيچ وقت احتياجي به او پيدا نكردم چون به چندين علت او را كاپوي آدم كش لقب داده بودند. داستان از اين قرار است: يكبار ديگر من افتخار حضور در جلسه احضار ارواح را داشتم و باز هم بر خلاف قانون افسر مامور تنظيف آنجا بود. كاپوي آدم كش نيز سرزده وارد شد و همه از او خواهش كردند، يكي از اشعارش را كه دراردو به آن مشهور يا از آن رسوا شده بود بخواند.

هيچ احتياجي به اصرار نبود چون فوري بلند شد و دفترچه اي بغلي مثل تقويم از جيبش درآورد و شروع كرد به خواندن آن نمونه هاي بارز هنري!  من براي آنكه نخندم آنقدر لبم را گاز گرفتم كه زخم شد. اما وقتي شعرش تمام شد در دست زدن بسيار سخاوت كردم. اگر مامور دسته او می شدم حتماً كاروبارم روبراه بود. گرچه قبلاً يكروز زير نظر او كار كرده بودم و همان يك روز براي يكعمر كافي بود. اما عيبي نداشت كه كاپوي آدم كش با شخص نظر خوبي داشته باشد به اين جهت هرچه زور داشتم گذاشتم روي دست زدن.

اما اصولاً پيگيري هر كار هنري در زندان بسيار سخت بود. می توان گفت تاثير واقع بينانه اي كه هنر بر انسان می گذاشت رنج تضاد خيره كننده اي بود كه میان آن هنر و زندگاني وحشتناك اردوگاهي وجود داشت. هرگز يادم نمي رود شب دومي كه دراشويتز بودم ناگهان صدايي مرا از خواب عميق حاصل از خستگي بيدار كرد. زندانبان ارشد مهماني داشت و صداي مستان وآواز مبتذل آنها خواب را بر من حرام كرد. اما يكدفعه همه خاموش شدند. در دل شب ويولوني يك تانگوي بسيار اندوهگين نواخت، آهنگي غير معمولي كه با نواختن زياد ارزش خود را از دست نداده بود. ساز می گريست و قسمتي از منهم با او.  زيرا در همان روز، در جاي ديگري شخصي به بيست و چهار سالگي می رسيد، اين شخص در نقطه ديگري از اردوي اشويتز زندگي می كرد، شايد پانصد متر، و شايد هزار متر آنطرف تر ولي كاملاً دور از دسترس. آن شخص همسر من بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11:38 AM  توسط م.ک.  |