اگر بودن چيزي به عنوان هنر در زندان شگفت آور باشد، شوخي و مزاح گو اينكه بندرت صورت می گرفت شگفت آورتر است. شوخي يكي ديگر از اسلحه هاي روح است براي حفظ نفس، و بخوبي پيداست كه بيش از هر چيز ديگري بركناري لازم را به شخص خواهد داد كه حتي اگر به مدت كوتاهي نيز باشد بر هر وضعي چيره شود. به يكي از دوستان كه با من در ساختمان كار می كرد ياد داده بودم شوخي كند. هر يك از ما سعي می كرديم روزي يك شوخي از آنچه ممكن است در آينده، يعني اگر آزاد شويم، برايمان اتفاق افتد بسازيم . وي جراح بود و شغل معاونت يكي از بيمارستانهاي بزرگ را داشت. در اين شوخيها به اشكال می شد حوادث زندان را از ياد برد. در محل ساختمان هر وقت ناظر به بازرسي می پرداخت سركارگر دايم فرياد می زد بجنبيد! يكي از شوخي هايي كه من براي او ساختم اين بود كه دوباره به شغل سابق خود برخواهد گشت و روزي كه مشغول جراحي بسيار حساس معده است يكباره در اتاق عمل باز می شود و سرپرستار سراسيمه به اتاق عمل می دود و فرياد می زند كه " بجنب، بجنب" يعني رئيس بيمارستان فرا رسيده. گاهي زندانيان يگر نيز داستانهاي خوشمزه اي درباره آينده می ساختند، يكي از آنها اين بود كه شبي به میهماني بزرگي خواهند رفت، وقتي برايشان سوپ می ريزند، بي اختيار به خانم میزبان فرياد می زنند " از ته ظرف، از ته ظرف" ! كوشش در برانگيختن فريحه بذله گوئي و ديدن وقايع در پرتو نوري از مزاح، حيله ايست استادانه در فن زندگي و زنده ماندن . اين حيله را در اردوي اسارت نيز می توان آموخت و بكار برد. براي اينكه مطلب واضح شود بايد گفت كه رنج انساني رفتاري شبيه به رفتار گاز دارد. اگر مقدار معيني گاز را با تلمبه وارد اتاقي كنيم، همه اتاق را يكنواخت پر خواهد كرد و ربطي به بزرگي و كوچكي اتاق ندارد. رنج و ماتم نيز چه بزرگ و چه كوچك بهمان طريق جان انساني را دربر خواهد گرفت، اندازه و شدت رنج مسئله اي نسبي است. به مين علت می توان گفت كه يك حادثه كوچك می تواند روح انسان را پر از شادي كند. داستاني كه براي ما در راه میان زندان اشويتز و زندان ديگري وابسته به داكاو روي داد مويد اين مسئله است. معمولاً ما می ترسيديم كه قطار به موتوسن برود چون از آن اردو داستا نهاي بسيارخوفناك شنيده بوديم. وقتي به نزديك پلي بر دانوب رسيديم بلدها گفتند كه اين پل به موتوسن می پيوندد. هيچكس نميتواند تصور كند وقتي قطار از پل نگذشت و " فقط" بطرف داكاو رفت چه پايكوبيها و شا ديها برپا شد. وقتي پس از دو روز و سه شب مسافرت با قطار بداكاو رسيديم، آنهم در قطاري كه جاي نشستن نبود و نيمي از مسافرين می ايستادند تا نيمي ديگر بر روي حصيرهاي كهنه اي كه از ادرار انساني خيس شده بود چمباتمه بزنند، شنيديم كه اين اردوي نسبتاً كوچك با دوهزار و پانصد جمعيت تنوره و گاز ندارد. ديگر از خوشحالي سر از پا نمي شناختيم. ديديم اگر كسي " مومن " شد نميتواند او را يكراست به اتاق گاز بفرستند و بايد صبركنند كه " دسته بيماران" پر شود تا به اشويتز بفرستند. اين خوشحالي غافل گيرانه، همه را مست كرده بود. ديديم كه آرزوي سرزندانبان اشويتر به حقيقت پيوسته و بجائي رفته ايم كه " دودكش" ندارد. اين خوشحالي باعث شد آنهمه زجري كه در ساعتهاي بعد کشیدیم به ما اثری نکند و باز هم می خندیدیم و شوخی می کردیم . وقتی تازه رسان را شمردند يكي کم بود، ما را در بيرون در باران و سرما نگه داشتند تا گم شده پيدا شود و سرانجام معلوم شد كه از فرط خستگي و كوفتگي در كلبه اي به خواب رفته است. اين حاضر و غايب كردن بصورت مجازات درآمد و آن شب و روز بعد خسته و خيس در بيرون ايستاديم ولي خوش بوديم چون اينجا دودكش نداشت وتا اشويتز هم خيلي راه بود .
روزي دسته اي از محكومين بزهكار را ديديم كه از كارگاه ما می گذشتند و آنروز به نسبي بودن همه رنجها پي برديم. به زندگي نسبتاً مرتب و خوش اين جانيان غبطه می خورديم زيرا آنها حتماً حمام داشتند و مسواك دندان و ماهوت پاك كن لباس و بالش زير سر، يكي براي هر نفر. هر ماه هم چاپار از بستگانشان نامه اي می آورد يا اقلاً خبر می آورد كه زنده اند يا نه. ما همه اين نعمت ها را مدتي بود از دست داده بوديم. گاهي نيز به كساني كه در كارخانه و محيط سربسته اي كار می كردند، حسد می برديم. همه ما دلمان می خواست از اين بختها نصيب ما نيز بشود. حتي آنها كه در بيرون كار می كردند به كساني رشك می ورزيدند كه كار سبكتري دارند و مجبور نبودند ما نند ما روزي دوازده ساعت در گل و شل و زمين سراشيبي، چاله هاي زير راه آهن را خالي كنند، چون بيشتر تصادفات روزانه در اين كار روي می داد و غالباً كشنده بود.
در دسته هاي ديگر، گاهي سركارگر بيخودي بزندانيان مشت و لگد می زد و دشنام می داد. ما از اين خوشبختي نسبي كه گرفتار چنين سركارگراني نيستيم شكرگزار بوديم. يكدفعه از بدي بخت، كار من به يكي از آنها افتاد و و اگر پس از دو ساعت آژیر وضع را بهم نزده بود شايد مرا روي تابوت به اردوگاه برمي گرداندند چون در همان دو ساعت مرا حسابي خونين و مالين كرده بود. هيچكس نميتواند تصور كند که آژیر چه خوشحالي بزرگي به من داد. شايد مشت بازي كه زنگ پايان دور را می شنود و می بيند كه از مشت خطرناك حريف زورمند جان به سلامت برده است آنقدر خوشحال نشود .
چيزهاي كوچك و بي اهميت گاهي به ما خوشي بي حدي می داد. مثلا ًخوش بوديم كه پيش از رفتن به بستر وقت شپش كشي داريم. اينكار خودش لذتي نداشت چون ناچار بوديم در آن سرما، در آلونكي كه يخ از سقفش آويزان بود لخت بنشينيم. اما تا وقتي كه آژير برنخاسته و چراغ ها را خاموش نكرده بودند خوش بوديم چون اگر اينكار را نمي كرديم مگر می شد از خارش تن خوابيد، اين خوشي هاي كوچك زندان به همه ما يكنوع شادي منفي يا بقول شوپنهاور " آزادر از رنج بردن" می داد آنهم بطور نسبي . خوشي حقيقي و مثبت بسيار نادر وبد. يادم هست من ترازنامه اي درست كرده بودم و خوشي ها را در آن يادداشت می كردم وقتي آن را بررسي كردم ديدم هفته ها گذشته و من فقط دو لحظه خوشي داشته ام.
يكي از آنها روزي بود كه بعد از كار براي غذا رفتم و به خطي افتادم كه زنداني آشپز ف . . . . غذا می داد.اين آشپز پشت پاتيل بزرگي ایستاده و به هر زنداني كه رد می شد بي آنكه به اونگاه کند، يك ملاقه شوربا می داد. دوست و همشهري سرش نمي شد كه سيب زميني را بيكي بدهد و آب خالي را به ديگري.
اما داوري كار من نيست. به من مربوط نيست كه چرا بعضي از زندانيان دوستان خود را به ديگران ترجيح می دادند، كيست كه در اين دنياي وانفسا و كشمكش میان مرگ و زندگي كسي را ملامت كند و بر او سنگ اندازد* كه دوست خود را بديگران ترجيح داده است. تنها كسي می تواند چنين قضاوتي بكند كه نخست باكمال صداقت از خود بپرسد كه در تحت چنين شرايطي آيا خود او جز اين می كرد؟
مدتها پس از آنكه به زندگي معمولي برگشتم، و آن زماني دراز پس از آزاديم بود، يك نفر عكس از مجله اي هفتگي بمن نشان داد كه در آن زندانيان روي تخت خوابيده و مبهوت به دوربين نگاه می كردند.
" آيا اين زندگي" اين صورتهاي مات بهت زده وحشتناك نيست؟ " . پرسيدم چرا؟ - زيرا واقعاً علتي نمي ديدم.
در آن لحظه همه وقايع زندان از نظرم گذشت، ساعت پنج بامداد، هنوز بيرون تاريك بود. من در يك كلبه گلي روي تخته چوبي خوابيده بودم. هفتاد نفر از ما بيمار بوديم و نمي توانستيم كار كنيم و مجبور بوديم درگوشه اين كلبه كوچك و سرد بمانيم و چرت بزنيم و به انتظار جيره نان روزانه ( كه سهم بيماران كمتر بود) و يك ملاقه شوربا ( كه مال بيماران هميشه سرخالي بود) باشيم. همه بهم چسبيده بوديم كه يك ذره گرما تلف نشود آنقدر ناتوان و تنبل بوديم كه يك انگشت را هم تا لازم نبود نمي جنبانديم. وقتي بانگ خشن و سوهاني سر دسته را از بيرون می شنيديم كه شبكاران رسيده را حاضر و غايب می كند خوشحال بوديم كه در بيرون نيستيم. در اين هنگام در يكباره باز شد و باد و بوران و برف كلبه را لرزاند. همكاري خسته و كوفته و سراپا برف آلود به آرامي به كلبه خزيد كه خود را كمي گرم كند اما زندانبان او را به بيرون راند چون بر خلاف قانون بود كه تا حاضر و غايب تمام نشود كسي به داخل برود. من دلم براي او سوخت اما خوشحال بودم كه بيمارم و می توانم در جاي خود لم بدهم و چرت بزنم. فكر می كردم چه سعادتي است آن دو روز بيماري و شايد دو روز ديگر بعد از آن دو روز.
وقتي به عكس نگاه می كردم همه اين خاطرات دوباره بنظرم آمد و چون داستان را گفتم شنوندگان دريافتند كه چرا براي من آن چهره ها هولناك نبود. كسانيكه در عكس ديده می شدند اساساً ناراضي نبودند.
روز چهارمي كه در كلبه بيماران بودم مرا به شبكاري انداختند. اما سرپزشك با عجله آمد و از من خواست كه براي كار پزشكي اردوي ديگري كه عده زيادي بيمار تيفوسي داشت داوطلب شوم. بر خلاف نصيحت همه دوستان كه خود چنين كاري را نپذيرفته بودند، تصميم گرفتم بروم. می ديدم از اين كاري كه می كنم پس از مدتي خواهم مرد، اما اگر بايد مرد چرا نبايد علت و معنائي در آن مرگ باشد. ديدم بهتر است به عنوان پزشك بميرم و تا زنده ام درد دوستان را التيام بخشم تا آنكه زندگي گياهي موجود را دنبال كنم و سرانجام در اين بيگاري جان دهم. براي من، اين حساب دو دو تا چهار تا بود نه فداكاري. اما بعد شنيدم كه افسرمامور تنظيف دستورداده است به دو پزشكي كه داوطلب درمان بيماران تيفوسي شده اند تا نرفته اند" برسند". ما آنقدر ضعيف شده بوديم كه می ترسيد بجاي دو پزشك دو لاشه ديگر روي دستش بماند.
***
پيش از اين نوشتم كه هر چيزي كه با وظيفه اصلي و آني زنده ماندن و دوستي عزيز را زنده نگه داشتن، رابطه نداشت ارزش خود را از دست می داد. هر چيز ديگر فداي اين منظور می شد. گرايش ومنش و رفتارهر فرد دمادم در گرد اين مسئله دور می زد و در تحت فشار عذاب روحي اين خيال بود كه همه ارزشهاي اخلاقي بي معني جلوه می كرد. در محيطي كه ارزشي انساني و ارزشي براي انسان بجا نمانده بود، در محيطي كه اراده را از آدميزاد سلب كرده بود و او را چيزي براي از بين رفتن ساخته بود، يعني تا رمقي داشت از او كار می كشيدند و بعد جانش را می گرفتند؛ در چنين محيطي ، ضمير انسان همه ارزشهاي اخلاقي خود را ازدست می داد.
اگر كسي در زندان با از بين رفتن اين ارزشها مبارزه نمي كرد و همه كوشش خود را بكار نمي برد كه اين يك جو عزت نفسي را كه باقي مانده است بيدار نگه دارد، حس انسان بودن را از دست می داد، آن حسي را كه انساني است و فردي، فكري دارد و آزادي دروني وارزشهائي مشخص. او ديگر جزئي و قسمتي می شد از توده اي بزرگ و به زندگاني حيواني سقوط كرده بود. اين توده بزرگ را رمه وار گاهي از يك جابجايي ديگر و از آنجا باز بجاي ديگر می بردند، گاهي همه را با هم و گاهي تنها، مانند گله اي گوسفند و بدون اختيار. عده اي معدود ولي خطرناك نيز از دور و از همه طرف مواظب اين رمه بودند،عده اي كه همه فنون آزاررساني را می دانستند. آنها دائم رمه را حركت می دادند، بجلو، به عقب و با فرياد و مشت و لگد. و ما گوسفندان، تنها به دو چيز می انديشيديم، چگونه از چنگال سگان هار بدر رويم و چگونه ناني بخور ونمير گير آوريم. و مانند گوسفنداني كه در میان رمه جمع می شوند همه سعي داشتيم در وسط جمعيت باشيم. در وسط هم از مشت و لگد نگهبانان كه در دو طرف و جلو و عقب ستون بودند راحتر بوديم و هم از سرماي شديد كمي امان داشتيم. براي زنده بودن لازم بود خود را در جمعيت حل كنيم و اينكار را دانسته يا ندانسته انجام می داديم. اين براي اطاعت از قانون ننوشته ولي لازم الاجراي زندگي اردوگاهي بود كه بقاي نفس ايجاب می كرد زياد بچشم نيائيم و ما همواره سعي می كرديم از جلب توجه افسران اس . اس جلوگيري كنيم.
اما گاهي لازم می شد از جمعيت بگريزيم. زندگي اجباري داخل جمعيت كه هميشه همه كار آدم علني است گاهي میل مقاومت ناپذيري براي تنها بودن، حتي اگر چند ثانيه و چند دقيقه هم باشد، در انسان ايجاد می كند. زنداني آرزو داشت گاهي تنها باشد، با خودش و با فكرهايش، دلش براي تنهائي لك می زد. پس از انتقال به اردوي باصطلاح " استراحت" من اين بخت نادر را يافتم كه گاهي پنج شش دقيقه تنها باشم. پشت كلبه گليني كه كار می كردم و پنجاه بيمار تيفوسي را در آن جا داده بودند محل آرامي دركنار دو رديف سيم خاردار وجود داشت. چادري با چند تيرك و شاخه درخت درست كرده بودند كه پنج شش لاشه يعني شماره معمولي مرگ روزانه اردو را جا می داد. نزديك آنهم چاهكي بود كه بر آن سرپوشي چوبين گذارده بودند. من هر وقت كاري نداشتم بر روي اين سرپوش می نشستم و به تپه هاي باواريا خيره می شدم و مشتاقانه به عالم رويا می رفتم. افكارم بشمال و شمال شرقي می رفت. بسوي خانه وشهرم، اما از آنجا كه نشسته بودم چيزي جز ابر پيدا نبود. جسدهاي نزديك من و شپشهايي كه بر آنها لول می زد مرا ناراحت نمي كرد. فقط گاهي فرياد نگهبان يا صدائي كه مرا به بالين بيماري می خواند يا مژده رسيدن سهميه دارو رويا را می بريد. سهميه دارو عبارت بود از پنج يا ده قرص آسپرين براي چند روز پنجاه بيمار. من سهيمه را دريافت می كردم، به بيماران سري می زدم، نبضشان را می گرفتم و به بيماران سخت نصف قرص می دادم. به آنهائيكه پا به مرگ بودند دوائي نميدادم. دوا براي آنها چه فايده اي داشت. آنها را براي كساني می گذاشتم كه اميدي به زنده ماندنشان بود. براي بيماران سبك نيز چيزي جز دلداري نداشتم. با اين وضع با اينكه از حمله تيفوس سخت نزار و ضعيف شده بودم خودم را از بيمار به بيمار می كشيدم و پس ازآن می رفتم به محل خلوت و تنهائي يعني بر روي سرپوش چاهك.
بعنوان جمله معترضه بگويم كه همين چاهك، يكبار جان سه زنداني را خريد. چندي پيش از آزادي، مقامات زندان اسيران را بطور دسته جمعي بداكاو می فرستادند و اين سه زنداني عاقلانه نميخواستند بروند. براي پنهان شدن از نگهبانان بچاهك رفتند و منهم بر روي آن نشستم و با قيافه اي بيگناه مانند كودكان شروع كردم به ريگ انداختن به سيم خاردار. نگهبان مرا ديد، اول با ترديد نگاهي كرد، بعد راه خودش را گرفت و رفت و من پس از چندي به آن سه نفر خبر دادم كه بلا گذشته است.
***
براي كسانيكه اينگونه رنج زندان را نكشيده اند درك میزان بي ارزش بودن جان انسا ني مشكل است، زنداني جان سخت شده نيز تنها وقتي غايت اين بي ارزشي را درمي یافت كه عده اي را براي بردن به اردوي ديگر آماده می كردند. اين بدنهاي لاغر و فرسوده و چروكيده، اين بيماران را روي گاريهاي دوچرخه می گذاشتند كه زندانيان ديگر آنرا در میان توفان و برف تا اردوي ديگر بكشند. اگر يكي از بيماران پيش از حركت می مرد باز هم جسدش را در گاري می انداختند چون صورت بايد درست باشد.اين صورت تنها چيزي بود كه اهميت داشت. آدم فقط از آن جهت بحساب می آيد كه شماره ايست، انسان به شماره تبديل شده بود، زنده يا مرده اهميتي نداشت. زندگي يا مرگ يك " شماره" چه ارزشي دارد. كه اهميت می داد كه ماوراي آن شماره و آن زندگي چه نهفته بود، سرنوشت، تاريخ ونام!
بنا شد در گاري بيماراني كه به اردوئي در باواريا می رفت من نيز بعنوان پزشك بروم. جواني در اين گاري بود كه می خواست برادرش كه در صورت نبود با او برود. آنقدر التماس و عجز و ناله كرد كه بالاخره زندانيان مجبور شد جاي يك نفر ديگر را باو بدهد اما لازم بود مدرك درست باشد.اين كاري نداشت، چون شماره اين دو نفر را با هم عوض كردند. همانطور كه در پيش گفتيم ما هيچگونه مدركي نداشتيم. تا زنده بوديم تنها دارائيمان بدنمان بود. چيزهاي ديگر، يعني آن پاره پاره هائي را كه به اسم لباس دور اسكلتمان كشيده بوديم وقتي اهميت پيدا می كرد كه ما را بگاري بيماران می فرستادند.
همه زندانيان اين " مومنهاي مسافر" را برانداز می كردند تا ببينند چيز بدرد بخوري دارند يا نه. مثلاً نيم تنه يا كفش آنها بهتر از مال خود آدم بود يا نبود. چه می شد كرد، آنها كه مانده بودند هنوز بايد كار می كردند و لازم بود هرچه ممكن است خود را مجهزتر نگاه دارند. اينجا ديگر احساسات معني نداشت، زندانيان خود را وابسته و مربوط به خلق و احساسات نگهبان می دانستند و بازيچه قضا و قدر. اين طرز فكر بيش از آنچه وضع ايجاب می كرد آنها را از درجه انساني سقوط داده بود.
در اشويتز من براي خودم خط مشيي درست كرده بودم كه بعداً ثابت شد سودمند بود و بسياري از همكارانم از آن پيروي كردند. همه پرسشها را به درستي جواب می دادم. اما اگر چيزي را صريحاً نپرسيده بودند، نمي گفتم و داوطلبانه اطلاع نمي دادم. مثلاً اگر كسي شغلم را می پرسيد می گفتم " پزشك" و ديگر هيچ. اولين روزي كه در اشويتز بوديم افسري به محل رژه آمدو ما را مجبور كرد به صف بايستيم، چهل ساله ها و پيرتران در يك خط، و جوانترها در خط دیگر. فلزكاران، ماشين چيان و امثال آن همه در خط مخصوص. بعد امتحان كرد ببيند كه فتق دارند يا نه و ناچار خط دیگري درست شد. گروهي كه من در آن بودم به كلبه اي رفت و در آنجا باز تقسيم شد، از من سن و شغلم را پرسيدند و بدسته كوچكتري فرستادند از آنجا رفتم به كلبه ديگر و باز هم تقسيم . . . اين كار مدتي طول كشيد و من براستي كلافه شده بودم چون در میان عده اي افتاده بودم ناآشنا كه زبانشان را نيز نمي فهميدم. آنجا دوباره شروع كردند به تقسيم و من دوباره به دسته اولي خود افتادم. دوستان من اصلاً متوجه نشده ند كه در اين مدت غيبت، من از كلبه به كلبه ديگر رفته ام. اما من می دانستم كه در آن دقايق ، تقدير چگونه با اشكال مختلفي با من روبرو شده است.
***
وقتي گاري " اردوي استراحت" آماده شد، نام من، يعني شماره من در فهرست بود چون می گفتند به چند پزشك نيازمندند. اما كسي باور نميكرد كه گاري واقعاً به اردوي استراحت برود. هفته پيش از آن نيز چندگاري مهيا شده بود و زندانيان آن بار هم ايمان داشتند كه گاري به تنوره گاز خواهد رفت. وقتي آگهي دادند كه هر كس داوطلب شبكاري شود شماره اش از صورت حذف خواهد شد، هشتاد و دونفر زنداني داوطلب شدند. يك ربع ساعت بعد آگهي دادند كه رفتن گاري به اردوي استراحت منتفي شده است ولي هشتاد و دو نفر جزء شبكاران ماندند. براي اكثر آنان اين شبكاري معني مرگ داشت، مرگ تا دو هفته بعد.
و اينك دوباره گاري هاي اردوي استراحت آما ده می شد. بازهم كسي نميدانست نيرنگي است كه آخرين رمق كار را از زندانيان بگيرند، يا آنكه گاري به تنوره سوزان می پيوست و يا به اردوي استراحت می رفت. خوب يادم هست شبي يك ربع به ساعت ده مانده ، سرپزشك كه با من محبتي داشت به كلبه من آمد و گفت " من گفته ام كه اگر تو بخواهي می تواني شماره ات را از صورت خط بزني و تا يك ربع ديگر يعني تا ساعت ده وقت داري".
گفتم نمي شود و من خود را به سرنوشت خواهم سپرد و با دوستانم خواهم رفت. صورت او پر از غصه شد مثل اينكه می دانست چه خواهد شد. . .
به آرامي به كلبه برگشتم و در آنجا دوستي به ا نتظارم بود. دست مرا به آهستگي فشرد، گويي وداعي است نه براي عمر بلكه از عمر.
- راستي راستي می خواهي بروي؟
- آري می روم!
اشك در چشمانش پر شد و من سعي كردم او را دلداري دهم. آنوقت كار ديگري هم داشتم! به او وصيت كردم.
" گوش كن اوتو ، اگر من مردم و زنم را نديدم و تو او را ديدي بگو كه هر روز و هر ساعت حرف او را می زدم، يادت هست؟ ديگر اينكه بگو او را بيش از هر كس ديگر دوست داشته ام".
" سوم اينكه . . . ياد مدت كوتاهي كه با او بوده ام همه چيز ديگر را تحت الشعاع قرار داده است حتي اين زندان و رنج هايش را . . ."
اوتو كجايي؟ زنده اي؟ بر سر تو پس از اینکه از هم جدا شدیم چه آمد ؟ آیا زنت را ديدي؟ يادت هست چگونه از تو می خواستم وصيتم را از بر كني، كلمه بلكمه، و تو مثل بچه ها اشك می ريختی؟.....
ما روز ديگر رفتيم. اين بار نيرنگ نبود و ما رابه اردوي استراحت بردند. دوستاني که در اردو مانده و دلشان بحال من سوخته بود سخت گرفتار قحط و غلا شدند. گرسنگي حتي بيش از پيش همه را آزار می داد. آنها می خواستند با ماندن خود را نجات دهند ولي با همين كار تقدير را بر خود بسته بودند. ماهها پس از آزادي يكي از دوستان اردوي قديم را ديدم كه در آنجا كار پليسي می كرد. به من گفت در اردو دنبال تكه اي از گوشت مردار انساني می گشته و سرانجام آنرا در كاسه اي روي آتش يافته بود. آدمخواري همه اردو را فرا گرفته بود و من به موقع در رفته بودم.
آيا اين واقعه عزرائيل را (در مثنوی مولوی) را به ياد نمياورد؟ يك ايراني ثروتمند و مقتدر روزي با يكي از خادمان در باغي دور از تهران می گشت. ناگهان خادم فرياد برآورد كه در آندم عزرائيل را ديده و او را ترسانده است واز مخدوم خود خواست اسبي تيزرو باو دهد تا بشتاب به تهران بگريزد. مرد نيز راضي شد و اسبي باو داد و او از آنجا به سرعت تاخت، مرد چون به خانه برگشت عزرائيل را ديد و پرسيد كه چرا خادم او را ترسانده است. " من او را نترساندم، فقط ماتم برد كه چرا اينجاست، چون امشب در تهران با او وعده دارم!"
***
درونيان اردو از تصميم و ابتكار می ترسيدند زيرا تصور می كردند كه در هر حال تقدير فعال مايشاء است و نبايد به هيچ ترتيب با آن بازي كرد. علت ديگر نيز اين بود كه حس بيدردي و بيماري همه عواطف را كند ساخته بود. اما گاهي نيزلازم می شد تصميماتي آني گرفت و اين تصميمها معناي زندگي يا مرگ داشت. حتي اين مواقع نيز زنداني ترجيح می داد تصميم را به تقدير واگذارد. گريز از هر نوع تصميم گيري وقتي آشكار می شد كه زنداني فرصتي براي فرار می يافت. دقايقي كه براي اين تصميم داشت، و هميشه مسئله دقيقه بود او را گرفتار عذاب جهنمي می كرد. آيا دست به فرار بزند؟ آيا جان خود را بخطر اندازد؟
من نيز اين عذاب را كشيدم. وقتي جبهه جنگ به نزديكي رسيده بود يكي از همكارانم كه بنا بود در كلبه اي خارج از اردو براي سركشي بيماران برود به فكر فرار افتاد و خواست مرا نيز با خود ببرد. بنا شد به بهانه مشاوره پزشكي بيرون برويم و در آنجا يكي از اعضای نيروي مقاومت به ما لباس ومدارك لازم را بدهد. در لحظه آخر اشكالاتي فني پيش آمد و مجبور شديم به اردو برگرديم. اما از اين فرصت استفاده كرديم و مقداري خوراك، يعني چند سيب زميني و دو كوله پشتي با خود آورديم.
در راه ما خود را به يك كلبه خالي اردوگاه زنان زديم. كسي آنجا نبود چون زنان را به اردوي ديگري فرستاده بودند. كلبه اي بود بسيار درهم و برهم و معلوم بود زنها براي خودشان مقداري خردوريز تهيه كرده بودند و بعد مجبور به تخليه شده اند. در آنجا لباس پاره پاره، حصير، خوراك گنديده و چيني آلات شكسته پيدا می شد. چند كاسه هم بود كه هنوز قابل استفاده بنظر می امد و خيلي بدرد ما می خورد.اما تصميم گرفتيم كه آنها را برنداريم چون در آن اواخر، كه بيماران بسيار ناتوان شده بودند، اين كاسه ها را جاي لگن نيز بكار می بردند. گو اينكه بردن هر ظرفي در كلبه ممنوع بود با وجود آن بعضي از ما، مخصوصاً بيماران تيفوسي كه از زور ناتواني حتي با كمك سايرين هم نميتوانستند قدم بردارند اين كاسه ها را با خود به كلبه می بردند.
من مدتي كشيك دادم و دوستم رفت و با يك كوله پشتي برگشت، او كشيك داد و من رفتم و توي اشغال يك كوله پشتي ديگر پيدا كردم، در آنجا حتي مسواك دندان هم پيدا می شد و ناگهان ..... در میان آنچه بجا مانده بود جسد زني را ديدم.
با شتاب به كلبه برگشتم كه مايملك خود را جمع كنم، كاسه خوراك خوري، يك جفت دستكش پاره كه از يك بيمار تيفوسي به ارث برده بودم، و چند تكه كاغذ كه بر آنها يادداشتهايي كرده بودم، يعني خلاصه كتابي كه در روز اول از من گرفته بودند. آمدم كه براي بار آخر سري به بيمارانم بزنم. اين بيماران در دو طرف كلبه روي چوبهاي پوسيده خوابيده بودند. اول رفتم سر تنها همشهريم كه تقريباً به حال مرگ بود. با آنكه حالش بسيار وخيم بود خيلي سعي كرده بودم او را نجات دهم و به همين دليل نمي خواستم از فرار خود به او يا ديگري چيزي بگويم. اما مثل اينكه او از عجله من بوئي بوده بود، با صدايي خسته به من گفت " تو هم " می روي ؟" من انكار كردم ولي نتوانستم به چشمهايش نگاه كنم. وقتي همه را ديدم دوباره برگشتم سر او و دوباره آن نگاه نوميد و متهم كننده! حس ناراحت كننده اي كه از هنگام تصميم به فرار وجودم را فراگرفته بود بسيار ناراحت كننده تر شد و غفلتاً تصميم گرفتم كه اگر يكبار هم شده تقدير را بدست بگيرم. از كلبه به طرف دوستم دويدم و گفتم كه با او نخواهم رفت. وقتي با اين كلمات قاطع باو گفتم كه با بيمارانم خواهم ماند يكباره سبك شدم. نمي دانستم در روزهاي آينده چه بر سر من خواهد آمد اما در آندم آرامشي يافتم كه هرگز نداشتم. بكلبه بازگشتم و روي تخته پهلوي همشهريم نشستم تا به او تسكيني دهم وبعد با بيماران ديگر صحبت كردم.
آخرين روز اردوي ما فرا رسيد. همينكه جبهه جنگ نزديكتر می شد زندانيان را دسته جمعي به اردوي ديگر می فرستادند. مقامات زندان، كاپوها و آشپزها گريخته بودند. در آنروز دستور رسيد كه اردو بايد تا غروب تخليه شود. حتي اين چند زنداني باقميانده، يعني بيماران و چند پزشك و چند " پرستار" بايد بروند تا در شب اردوگاه را بسوزانند. اما تا بعد از ظهر كاميونهائي كه می بايست زندانيان را ببرد نيامد. در عوض يكدفعه دروازه ها بسته شد و از سيم خاردار حسابي نگهباني می كردند تا كسي نتواند بگريزد. گويا مقدر بود زندانيان مانده همه با هم در كلبه ها بسوزند. براي دفعه دوم همكارم و من تصميم به فرار گرفتيم.
به ما دستورداده بودند سه مرده را بيرون از اردو بخاك بسپاريم زيرا ما دو نفر تنها كساني بوديم كه هنوز زور اينكار را داشتيم. سايرين در چند كلبه اي كه هنوز باز بود با تب و كوفتگي وهذيان افتاده بودند. نقشه خود راكشيديم. با مرده اول يك كوله پشتي را می بريم، با دومي ديگري را با سومي خودمان فرار می كنيم. دو مرحله اول نقشه بخوبي اجرا شد اما وقتي برگشتيم دوستم رفت كه قدري نان دست و پا كند كه غذاي بخور و نميري در چند روز پياده روي در جنگل داشته باشيم. دقيقه ها گذشت و او نيامد. من بسيار ناشكيبا شده بودم. پس از سه سال زندان و زجر، با لذت به انتظار آزادي بودم، به اميد رفتن به جبهه جنگ . . . اما به انجا نرسيديم.
در همان لحظه اي كه دوست من آمد، يكباره دروازه اردوگاهي به تندي باز شد و يك اتومبيل زيباي سربي رنگ كه بر آن صليب سرخ قشنگي كشيده بودند آهسته وارد گرديد. يك هيئت نمايندگي صليب سرخ از ژنو آمده بود كه اردو و درونيان آنرا در پناه خود بگيرد. ديگر كي بفكر فرار بود؟ سيگار و دارو به همه دادند و عكس انداختند. خوشي از در و ديوار می باريد. ديگر علتي نداشت خود را به خطر اندازيم و به جبهه جنگ برويم.
در اين هيجان يادمان رفت جسد سوم را بخاك بسپاريم. آنرا برديم و در چاله كوچكي كه براي هر سه كنده بوديم گذاشتيم. نگهباني كه آدم نسبتاً بي آزاري بود يكباره بسيار مهربان شد، ترسيد ورق برگردد و شايد دوستي ما به دردش بخورد. پيش از آنكه بر روي اجساد خاك بريزيم او با ما در خواندن دعاي اموات شركت كرد. پس از آنهمه فشارهاي روحي و هيجانهاي چند روزه و چند ساعت گذشته، و آن جنگ و گريزها با مرگ دعاي ما براي صلح، شايد ملتهب ترين دعائي بود كه تا آنروز بر زبان آدميزاد گذشته است.
به اين ترتيب آخرين روز زندان نيز به اميد آزادي گذشت. انگار زودتر از موقع خوشحال شده بوديم. هيات صليب سرخ پيش از رفتن ما را مطمئن كرده بود كه موافقتي امضا شده و نبايد اردو تخليه شود.اما شامگاه افسران اس . اس با چند كاميون و دستورهاي جديد سر رسيدند. گفتند بايد اردو تخليه شود و زندانيان مانده به اردوي مركزي بروند تا از آنجا در چهل و هشت ساعت براي مبادله با اسيران جنگي به سويس فرستاده شوند. مگر می شد ديگر اين افسران اس. اس را شناخت؟ نمونه مهرباني بودند وهمه را با محبت به كاميون سوار می كردند و می گفتند كه بايد از بخت خود شكرگزار باشيم. هر كه هنوز قدرتي داشد خودش سوار كاميون می شد و آنها را كه سخت بيمار بودند بدوش می كشيدند. ديگر نيازي نبود ما كوله پشتي ها را پنهان كنيم و چون جا نبود ما نديم براي دسته آخر. از عده مانده سيزده نفر را براي كاميون ماقبل آخر می خواستند. سر پزشك شروع كرد به شمردن و ما دو تا را نشمرد سيزده نفر سوار شدند وما جا مانديم. بهت زده، ناراحت و پريشان. چون از سرپزشك گله كرديم ، او خستگي را بهانه كرد و رفت. می گفت مگر ما درصدد فرار نبوديم؟ با كمال بي صبري كوله پشتي را بستيم و با چند زنداني مانده بانتظار كاميون آخر مانديم. اين انتظار بسيار طولاني شد و سرانجام روي تشك اتاق نگهبان كه خالي شده بود، خسته و ناراحت از آنهمه هيجان وآنهمه سرگرداني میان اميد ونوميدي، با لباس و آماده سفربخواب رفتيم.
صداي تير و تفنگ و توپ ما را بيدار كرد. خمپاره و فشنگ به در و ديوار می خورد.
سرپزشك فرا رسيد و به ما دستور داد روي زمين دراز بكشيم. يكي از زندانيان از تخت روي شكم من پريد ومرا حسابي ناراحت كرد. آنوقت فهميديم چه شده است، جبهه جنگ به ما رسيده بود.
صداي توپ و تفنگ خاموش شد و در بيرون، درتيرك اردو باد پرچم سفيدي را می لرزاند.
هفته ها بعد فهميديم كه حتي در آن ساعات آخر نيز تقدير با ما چند زنداني باقيمانده چه بازيها كرده است. فهميديم كه تا چه حد تصميمات آدمي، بويژه در مسائل مربوط به مرگ و زندگي نا استوار است. من چند عكس از اردوي كوچكي كه زياد دور از ما نبود ديدم. دوستاني را كه خيال می كردند در آنشب به سوي آزادي سفر می كنند به آنجا برده بودند.
آنها را در كلبه گذاشته در را بسته و كلبه را سوزانده بودند. بدنهاي نيم سوخته آنها در عكس قابل تشخيص بود. من دوباره بياد داستان عزرائيل در تهران افتادم.
***
بيدردي و بيحسي زندانيان علاوه بر وسيله اي دفاعي محصول عواملي مانند بي خوابي و گرسنگي نيز بود واين در زندگي عادي هم اتفاق می افتد. بي حوصلگي دائم نيز يكي از مشخصات روحي زندانيان بود. بيخوابي تا اندازه اي بعلت كرمهائي بود كه دائم در كلبه پر جمعيت و غير بهداشتي می لوليد. نداشتن قهوه و سيگار نيز كم و بيش باعث تند مزاجي می شد.
علاوه بر اين علل جسمي، علل روحي ديگري نيز بصورت عقده وجود داشت. بيشتر زندانيان گرفتار عقده حقارت شده بودند. همه ما خيال می كرديم آدمي هستيم ولي در زندان كسي بما محلي نميگذاشت. درست است كه ارزشهاي دروني به چيزهاي عاليتر و روحاني تري متكي است اما بايد دانست كه در دنياي آزاد نيز مردمي كه باين ارزشها ايمان دارند بسيار معدودند چه رسد به دنياي زندان.
زنداني معمولي بدون اينكه متوجه باشد حس می كرد كه كوچك شده است. و اين مسئله وقتي بخوبي ظاهر می شد كه به اوضاع زندان می انديشيد. زندانيان " ممتاز" سر دسته ها، آشپزها، انباردارها و پليس اردو هيچوقت خيال نمي كردند تنزل يافته اند، بلكه برعكس درنظرشان آنچه می كردند، نوعي ترفيع بود. بعضي از آنها حتي گرفتار وهم گندگي نيز شده بودند. واكنش روحي و حسد اكثريت نسبت به آنها، به چند نوع نشان داده می شد و گاهي نيز به كنايه. مثلاً يك زنداني درباره كاپوئي به زنداني ديگر می گفت: " فكرش را بكن، من اين آدم را می شناختم، قبل از جنگ فقط رئيس بانك بود. هرگز خیال می کرد که به اینجا برسد ؟ "
هر وقت بين اكثريت محروم با اقليت نسبتاً مرفه تصادم و برخوردي پيش می آمد نتيجه اي خطرناك داشت. به خاطر فشارهاي روحي و تندخوئي كه علتش را قبلاً گفتم فرصت زيادي براي اين برخوردها وجود داشت و غالباً با پخش غذا شروع می شد. جاي تعجب نيست كه اين برخوردها غالباً به جنگ و دعوا منتهي می شد. چون زنداني هميشه شاهد مناظر تازيانه زني و مشت و لگد بود انگيزه اي براي تعدي داشت. من خودم با آن همه خستگي و گرسنگي گاهي آنقدر آتشي می شدم كه بي اختيار مشتهايم گره می شد.
خستگي من از اين بود كه مجبور بودم شبها تا صبح بيدار بمانم و اجاقي را كه استثنائاً اجازه داده بودند در كلبه بيماران تيفوسي بگذرايم روشن نگه دارم. روستائيا نه ترين شبهائي را هم كه گذراندم همين شبها بود. در نيمه شب، وقتي بيماران خواب بودند يا هذيان می گفتند، من در كنار اجاق می نشستم و چند سيب زميني را روي ذغالهائي كه دزديده بودم كباب می كردم. اما روز بعد كوفته تر و بيحس تر و تندخوتر بودم.
در آنموقع مسئول تنظيف كليه بيماران نيز بودم چون مامور تنظيف بيماران شده بودم اگر بشود واژه " تروتميز" را در اينجا به كار برد، من مجبور بودم كلبه را هميشه ترو تميز نگاه دارم. تظاهر به بازرسي كه ما غالباً دچار آن بوديم بيشتر براي آزار بود تا بهداشت. خوراك بيشتر و چند داروي ديگر، بسيار موثرتر از اين تظاهرات بود. اما بازرسان فقط به اين اهميت می دادند كه يك پر كاه در "راهرو" نيفتاده و پتوهای كثيف پر از كرم درست تا شده باشد. كسي به آنچه بر اين بيماران می گذشت توجهي نداشت. اگر من گزارشم را خوب می دادم، يعني سلامم درست بود و پاهايم را بهم می كوفتم و می گفتم " كلبه شماره 9-6، پنجاه و دو بيمار، دو پرستار و يك پزشك" آنها هم راضي می شدند و می رفتند . ولي تا وقتي بيايند، و غالباً ساعتها ديرتر از وقت موعود سر می رسيدند و گاهي هرچه منتظر می مانديم نمي آمدند، من مجبور بودم پتوها را دائم صاف كنم، كاه و خاشاك را از كف كلبه بردارم و به بيماران بيچاره اي كه از زور درد تكان می خورند و از تختشان پوشال به زمين می ريخت فرياد بزنم. اين بيماران بسيار بي قيد و بيمار شده بودند و تا به آنها تشر نمي زدي واكنشي نشان نمي دادند. تازه آنهم گاهي فايده نداشت و آدم بايد خيلي خودش را نگه دارد كه كتكشان نزند. زيرا تندخويي خودآدم با بي قيدي آنها تصادم پيدا می كرد و اين خطر موقع آمدن بازرسان به حد اعلاء می رسيد.
