معناي عشق
عشق تنها راهي است كه با آن می توان ژرفناي وجود ديگري را دريافت. كسي نميتو اند از وجود و سرشت فردي ديگر كاملا آگاه شود مگر آنكه عاشق او باشد. بوسيله اين عمل روحاني عشق، فرد خواهد توانست صفات شخصي و الگوي رفتاري محبوب را بخوبي دريابد و حتي چيزي را كه بالقوه در اوست. و بايد جان بگيرد درك كند. وي محبوب را قادر خواهد كرد بامكانات تحقق دهد.
در لوگوتراپي عشق پديده زاد نيست يعني پديده اي نيست كه از پديده اصلي ديگري زائيده شده باشد. عشق پديده باصطلاح اعتلاء يافته غريزه جنسي نيست و خود مانند میل جنسي پديده اي اصلي و ابتدائيست. میل جنسي معمولا حالتي است از بيان عشق و وقتي جائز و حتي مقدس و پاك است كه مركبي براي عشق باشد. پس عشق اثر جانبي میل جنسي نيست بلكه میل جنسي راهي براي درك آن همدمي غائي است كه عشق نام دارد.
سومين راه دريافت معناي زندگي در رنج است.
معناي رنج
وقتي انسان با وضعي غير قابل اجتناب روبرو شد، وقتي با سرنوشتي مواجه گرديد كه نمي شد آنرا تغييري داد ، فرصتي يافته است كه بهترين ارزش خود را نشان دهد و عميقترين معناي حيات يعني معناي رنج را آشكار سازد. زيرا مهمتر و بالاتر از همه آنچه اهميت دارد گرايشي است كه ما در برابر رنج بر می گزينيم، طرز فكري كه با آن رنج را می پذيريم.
نمونه واضحي از اين موضوع را من در درمانگاه خود ديدم . روزي پزشكي سالخورده كه گرفتار افسردگي ژرفي بود بمن مراجعه كرد. اين پزشك طاقت نداشت مرگ همسرش را كه دو سال پيش از آن رويداده بود تحمل كند زيرا ويرا بيش از حد دوست می داشت. من چه كمكي می توانستم به او بكنم؟ فقط پرسيدم :
- «چه می شد، آقاي دكتر ، اگر شما مرده بوديد و زنتان زنده می ماند؟»
- «واي كه اين ديگر خيلي بد می شد، چون آن بيچاره خيلي رنج می كشيد».
و در پاسخ باو گفتم:
«پس می بينيد كه رنج به او نرسيد و شما بوديد كه رنجش را بجان خريديد و اكنون بايد آنرا بپذيريد و بجايش زنده بمانيد».
ديگر چيزي نگفت، دستم را به آرامي فشرد و از اتاق رفت.
رنج وقتي معنائي يافت، معنائي چون فداكاري، ديگر آزاري نميرساند.
البته بايد دانست كه اين كار من و اين گفتگو در حكم درمان نبود. چون اولا افسردگي ژرف او بيماري نبود و ديگر آنكه من نمي توانستم سرنوشت او را تغيير دهم و همسرش را باز گردانم. اما در آن لحظه توانستم گرايش و طرز فكر او را تغيير دهم تا آن سرنوشت غير قابل تغيير را بپذيرد و معنائي در رنج خود بيابد.
يكي از اصول لوگوتراپي اين است كه محرك اصلي انسان درك لذت و پرهيز از درد نيست بلكه يافتن معنائيست در زندگي. فرد آماده رنج كشيدن است بشرطيكه معنائي و مقصودي در آن رنج باشد. نيازي بگفتن ندارد كه رنج بخودي خود معنائي نخواهد داشت مگر آنكه لازم باشد مثلا سرطاني را كه بتوان درمان كرد نبايد تحمل كرد و بحساب رنج گذاشت و پذيرفت. كشيدن اين درد ماسوكيسم است نه قهرماني! اما اگر پزشكي نتوانست دردي را درمان كند و حتي نتوانست به بيمار آرامشي بدهد بايد كاري كند كه وي قدرتي يابد كه معناي رنج خود را درك كند بپذيرد و آنرا بدوش بكشد.
در درمان بيماريهاي رواني معمولا سعي براينست كه نيروي فرد را براي كار و لذت از زندگي ترميم و تجديد كنند. لوگوتراپي با توجه باين دو عوامل از آن نيز فراتر می رود و می كوشد اگر لازم شد اين نيروي رنج كشي را نيز در بيمار تقويت كند يعني معنائي در رنج بيابد.
در اين زمينه دكتر وايز كپ يلسن استاد روانشناسي دانشگاه پردو ضمن مقاله اي درباره لوگوتراپي می گويد «فلسفه فعلي بهداشت روح براين استوار شده است كه مردم بايد شادمان باشند و ناشادي يكي از نشانه هاي ناسازگاري با محيط است. شايد اين طرز فكر سبب آن باشد كه بار غير قابل اجتناب اندوه روزبروز سنگين تر می شود. مردم اندوهناكند كه چرا اندوهناكند»! .
و در مقاله ديگري اميدواري می دهد كه شايد لوگوتراپي «اين روال نادرست فعلي را در امريكا تغيير دهد تا بيماران بيدرمان بجاي آنكه از درد خود بنالند؛ به خود و رنج خود ببالند زيرا اين بيماران فعلا نه فقط اندوهناكند بلكه شرمسارند كه چرا اندوهناكند!»
گاهي وضعي پيش می آيد كه انسان از انجام كارهايش محروم می ماند يا آنكه نميتواند از زندگي لذت برد اما آنچه اجتناب نکردنیست رنج است. با قبول آنکه باید رنج را با شهامت پذیرفت زندگی تا دم آخر پرمعنا می گردد. بعبارت ديگر ، معناي زندگي معنائي بلاشرط است زيرا معناي بالقوه رنج را نيز در بردارد.
حادثه اي كه براي من در اردوي فشرده اسيران روي داد، شايد ژرف ترين رويدادي بود كه در دوره اسارت داشته ام. بنابر آمار دقيق احتمال زنده ماندن بيش از پنج درصد نبود. علاوه بر آن، بفرض هم كه با آن احتمال بسيار ضعيف زنده می ماندم امكان نداشت آن نوشته اي را كه در زندان اشويتز در نيم تنه خود پنهان كرده بودم بازيابم. پس ناچار بودم فقدان اين فرزند روحاني را بپذيرم و بر آن درد پيروز شوم. آنوقت باين فكر افتادم كه خواهم مرد و چيزي از من باقي نخواهد ماند، نه فرزندي خاكي و نه فرزندي روحاني ! در آنحال به اين پرسش رسيدم كه آيا ديگر زندگي من معنائي دارد؟
بسيار نگران و ناراحت بودم و نميدانستم كه پاسخي بانتظار من است. در اردو جامه هايم را گرفتند و جامه پوسيده زنداني ديگري را بمن د ادند كه پس از رسيدن باردو به تنوره سوزان فرستاده بودند. در جيب اين جامه فرسوده، برگي از دعاي عبري شمايسرائيل يافتم كه دعاي مهم يهوديان است. من اين واقعه يا تصادف را بچه چيز ديگر می توانستم تعبير كنم جز آنكه بگويم داوي است كه آنچه را نوشته ام و بخاطر دارم در زندگي روزانه بكار برم!
مدتي بعد باين فكر افتادم كه بزودي خواهم مرد. در اين حال بحراني، دلواپسي من با زندانيان ديگر فرق داشت. آنها با خود می گفتند «آيا ما از اين اردو نجات خواهيم يافت؟ چون اگر نجات نيابيم همه اين رنجها بهدر رفته است». ولي پرسش من اين بود كه آيا اين همه رنج و مرگهائي كه در گرداگرد ماست معنائي دارد؟ زيرا اگر در اينها معنائي نباشد در بقا هم معنائي نخواهد بود. اگر معناي زندگي به اين تصادفات وابسته باشد چه از آن نجات يابيم و چه نيابيم بيمعني خواهد بود. پس چه فرقي می كند كه انسان زنده بماند يا نماند!
ماوراي بيماري
روانپزشكان امروزه غالبا با اين پرسش روبرو هستند كه زندگي چيست؟ درد و رنج چرا ؟ مردم بيشتر بخاطر مسائل انساني و بين انساني بروانپزشكان رجوع می كنند تا بخاطر بيماريهاي رواني. كسانيكه سابقا بعلماي ديني مراجعه می كردند اين روزها به پزشكان بيماريهاي روان روي می آورند. از اين جهت است كه پزشك بيشتر با مسائل فلسفي روبروست تا بمسائل عاطفي و هيجاني.
لوگودرام
مادري كه پسرش در ده سالگي مرد ، دست به خودكشي زد و در نتيجه او را بدرمانگاه آوردند. همكار من دكتر كوچورك روزي او را بجلسه مداواي دسته جمعي برد و تصادفا وقتي در اين جلسه پسيكودرامي را اجرا می كردند من وارد شدم اين زن داستان خود را می گفت. وقتي پسرش مرد وي با پسر ديگري كه از پوليوميليت فلج شده بود تنها ماند و مجبور بود اين پسر بيچاره را با صندلي چرخدار از اينطرف بانطرف ببرد مادر كه از اين زندگي بيزار شده بود بر سرنوشت خود طغيان كرد و خواست خود و پسر را بكشد. اما اين پسر، پسر فلج او را از اينكار بازداشت. او نميخواست بميرد. براي اين آدم معلول زندگي معنا داشت و براي مادر تندرست نداشت. چرا؟ چگونه می شد به اين مادر كمك كرد؟
من در مباحثه شركت كردم و از زن ديگري كه در آن جمع بود پرسيدم چند سال دارد گفت سي سال، گفتم «نه ، شما هشتاد سال داريد و در تخت بحال احتضار افتاده ايد و بزندگي گذشته خود میانديشيد، زندگي بدون فرزند و علاقه ولي پر از موفقيتهاي مادي و اعتبار و اجتماعي. فكر می كنيد در چنين حالي چه حسي خواهيد داشت؟ چه فكر خواهيد كرد؟»
پاسخ او را از نواري بر می گردانم كه در آنجا پر شد «با يك میليونر ازدواج كردم و زندگي آسان و پراز ثروتي داشتم و خوش گذراندم. با مردان عشقبازي كردم و اينك كه هشتاد ساله ام از خود فرزندي ندارم. اينك كه بگذشته خود می نگرم نميدانم اينهمه تلاش براي چه بود؟ چون همه زندگي من شكست بود!»
پس از آن مادررا دعوت كردم كه به همان ترتيب بگذشته خود بنگرد و پاسخ او را نيز از نوار نقل می كنم : «من خيلي دلم می خواست فرزند داشته باشم. اين آرزوي من برآورده شد و دو پسر پيدا كردم. يكي فلج شد و ديگري مرد. اگر بخاطر من و مواظبتهاي من نبود كار فرزند فلج شده من به آسايشگاه معلولين می كشيد. درست است كه ناتوان است اما هر چه باشد پسر من است. من سعي كردم زندگي بهتر و راحت تر و غني تري براي او مهيا كنم و در نتيجه او را انسان بهتري ساختم.» و يكدفعه زد بگريه و گفت : «اما درباره خودم، می توانم با آرامش بزندگي گذشته خود بنگرم چون زندگيم پر از معنا بود. بسيار كوشيدم تا آن معنا را بيابم، آنچه از دستم می آمد براي پسرم كردم، زندگيم شكست نبود!» اينك كه او بگذشته خود می نگريست ناگهان در آن معنائي جست، معنائي كه همه رنجهاي او را نيز در برداشت.
پس از مدتي پرسشي از همه آن جمع كردم. گفتم آيا میموني كه دائم او را براي ساختن سرم پوليوميليت سوزن می زنند معنائي در درد خود خواهد يافت؟ همه گفتند نه! زيرا با فهم محدودش نميتواند درين اين مسائل و در دنياي انساني، يعني در دنيائي كه رنج او قابل فهم است رخنه كند.
پس از آن پرسيدم كه آيا دنياي انساني غايت و نهايت تكامل جهان است؟ ممكن نيست كه دنياي ديگر و بعد ديگري وجود داشته باشد؟ دنياي و بعدي ماوراي دنياي بشري كه در آن رنج انساني معنائي بيابد؟ معناي غائي بناچار ماوراء قدرت محدود فهم بشريست. آنچه از انسان خواسته شده اين نيست كه بنابر نظر فيلسوفان اگزيستانسيا ليست روزگار بي معني را تحمل كند بلكه بايد ناتواني خود را در فهميدن بيقيد و شرط روزگار بپذيرد . زيرا معنا از منطق عميق تر است.
پزشك روانشناسي كه از معناي غائي فراتر می رود گاهي مات می شود كه چه جوابي به بيماران بدهد. روزي دختر شش ساله من پرسيد «چرا ما می گوئيم خداي مهربان». در پاسخ او گفتم «چند هقته پيش كه سرخك داشتي همين خداي مهربان بود كه ترا شفا داد و برايت درمان فرستاد». اما اين دختر كوچك راضي نشد و گفت «اما بابا يادت نرود كه آن سرخك را هم خودش فرستاده بود!»
اگر بيماري پابند معتقدات مذهبي باشد می توان از ايمان وي در درمان استفاده كرد و آن منبع روحاني را در معالجه او بكار برد. در اين مورد پزشك بايد خود را جاي بيمار بگذارد و امور را از نظر او بسنجد. روزي يك عالم روحاني يهود بمن مراجعه كرد و داستان درد خود را گفت. همسر و شش فرزند وي در اردوي اشويتز كشته شدند و بعدا معلوم گرديد كه همسر دومش نازاست و از آن بسيار رنج می برد. من باو گفتم توليد مثل و ازدياد نسل تنها معناي حيات نيست، زيرا درآنصورت حيات بخودي خود بي معني می گردد و اگر حيات خود بيمعني باشد نميتوان آنرا با ايجاد همنوع معنادار كرد. اما اين مرد بوضع خود انديشيد و چون يهودي متعصبي بود با نوميدي گفت كسي را ندارد كه براي تقديس نام خداوند بر مرده او دعاي اموات بخواند. اما من دنبال مطلب را گرفتم و گفتم آيا اميدوار نيست كه چون بدنياي ديگر رفت فرزندان خود را در بهشت در جوار خود بيابد؟ بسختي اشك ريخت كه چون فرزندانش همه بيگناه شهيد شده اند جاي شايسته اي در بهشت دارند و وي را كه پير مرد گناهكاري است بدانجا راه نيست.
گفتم آيا نميتوان تصور كرد كه معناي زندگي او در همين درد باشد كه با رنج وجود خود را تطهير دهد و سزاوار بهشت كند. آيا در مزامير نيامده است كه خداوند اشك بندگان را نگه می دارد؟[1] پس شايد هيچكدام از اين رنجها بيهوده نماند.پس از چند سال اولين باري بود كه آرامشي يافت چون معنائي در رنج خود ديده بود.
زندگي گذران
زجر و میرندگي، پريشاني و مرگ، گوئي معنا را از زندگي می گيرند اما من هرگز از گفتن اين نكته خسته نخواهم شد كه آنچه در زندگي حقيقتاً گذران است امكانات آن می باشد. وقتي امكانات وجود يافتند و جان گرفتند در زمره حقايق و هستي محسوب می شوند. آنوقت از قيد امكان رها شده بگذشته جاودان تعلق می گيرند، زيرا در ماضي چيزي گم نميشود و همه چيز جاودانه محفوظ است!
پس گذران بودن زندگي از معناي آن نميكاهد بلكه مسئوليت ما را می نماياند. زيرا همه چيز مربوط به آن است كه اين امكانات گذران را چگونه درخواهيم يافت. انسان دائم از میان امكانات موجود انتخابي بعمل می آورد. كداميك از امكانات به نيستي خواهد گرائيد و كداميك وجود خواهد يافت؟ كدام امكان واقعيت خواهد يافت ، واقعيتي جداوداني چون «رد پائي در ريگزار زمانه». در هر لحظه انسان بايد تصميمي بگيرد. بايد تصميم بگيرد كه ماندگار اين دم او در روزگار چه خواهد بود؟
چه بسا كه خوشه هاي وامانده فرصتهاي گذران را می نگرد ولي بخرمن انباشته گذشته كه در آن همه كردارها و خوبيها و رنجهاي او نهفته است توجهي نميكند. چيزي را كه شده است نميشود ناشده كرد و چيزي را كه بود و هست نميتوان نيست كرد چون بود مطمئن ترين نوع هستي است.
لوگوتراپي با در نظر گرفتن گذران بودن زندگي بجاي بدبيني راه كار و فعاليت را بر می گزيند . براي روشن شدن مطلب بايد گفت بدبين مانند كسيست كه هر روز با اندوه بگاهنامه می نگرد و برگي از آن می كند و با هر كندني گاهنامه كوچكتر می شود.
اما فردي كه مسائل زندگي را با ديدي فعال می نگرد مانند كسيست كه هر روز برگي از گاهنامه می كند و بر پشت آن يادداشتهاي مهمي می نويسد و آنرا با نظم و ترتيب بر روي برگهاي كنده شده ديگر می گذارد.
وي می تواند با غرور و مسرت بغناي اين برگها و يادداشتها و زندگي سرشار از فعاليت خود بنگرد. براي او چه فرق می كند كه پير شده است، آيا علتي دارد بجوانان رشك ببرد و بعمر از دست رفته تاسف بخورد؟
چه دليلي دارد كه بجوانان حسد بورزد؟ بخاطر امكاناتي كه بانتظار آنهاست؟ وي می گويد «من بجاي امكانات در گذشته خود واقعيات دارم، نه فقط واقعياتي از كارهاي انجام شده بلكه از عشق ها و رنجها. اينهاست كه مرا سربلند می كند. اينهاست كه رشك را بر نميانگيزد».
روش لوگوتراپي
ترسي حقيقي مانند ترس از مرگ را نميتوان با تعبير پسيكوديناميك آن آرامش داد. از طرف ديگر ترسي نوروتيك مانند ترس از فضاي آزاد با فهم فلسفي آن قابل درمان نيست. اما در لوگوتراپي روشهاي بخصوصي براي مواجه شدن با اين موارد وجود دارد.
براي آنكه بفهميم وقتي اين روشها بكار می رود چه اعمالي صورت می گيرد موردي را انتخاب می كنيم كه در بسياري از نوروتيكها ديده می شود و آن عبارتست از دلواپسي يا دلشوره. يكي از مشخصات اين نوع هراس آنست كه درست آنچه بيمار از آن می ترسد واقع می شود. مثلا كسيكه از سرخ شدن می ترسد وقتي وارد اتاقي می شود كه عده زيادي در آنجا هستند واقعا خجالت می كشد و سرخ می شود. در اين مورد می توان مثل معروف را كه می گويد «ميل مادر فكر است» تغيير داد و گفت «ترس مادر واقعه است».
بامزه اينجاست كه همانطور كه هراس و دلشوره باعث می شود به آنچه می ترسيم برسيم، قصد قوي سبب می شود آنچه می خواهيم بشود نشود. اين قصد قوي كه من آنرا قصد مفرط ناميده ام بوضوح در نوروتيك هاي جنسي ديده می شود. هر وقت فردي سعي وافر داشت قدرت جنسي خود را نشان دهد يا زني كوشيد باوج لذت جنسي برسد كمتر به آن خواهد رسيد. لذت بايد محصول باشد نه هدف و چون هدف قرار گرفت، رسيدن به آن مشكل تر خواهد شد.
علاوه بر قصد مفرط، توجه مفروط نيز ممكن است بيماري زا گردد. گزارش كلينيكي زير مفاد اين دو اصطلاح لوگوتراپي و منظور مرا نشان می دهد:
زني بنزد من آمد كه از سردي نيروي جنسي شكايت داشت. مطالعه شرح حال او نشان داد كه در كودكي پدرش بعنف باو تجاوز كرده است. اما بايد دانست كه اين تجربه تلخ بخودي خود باعث ناراحتي او نشده بود زيرا بطوريكه بعدا معلوم گرديد علت اين بيماري از مطالعه كتابهاي روانشناسي تحليلي بود كه براي عموم نوشته اند. بيمار پس از مطالعه اين كتابها انتظار داشت كه آن تجربه تلخ روزي زندگي او را تباه كند. اين دلشوره و دل واپسي باعث شده بود كه هم قصد مفرطي بزن بودن و انجام وظايف زنانگي خود داشته باشد و هم توجه مفرط بخود و نه بهمسر. بازده اين قصد مفرط و توجه مفرط كافي بود كه نگذارد باوج لذت جنسي برسد زيرا درک اين اوج هدف او شده بود، هم هدف قصد و هم هدف توجه. در صورتيكه جا داشت بدون توجه و قصد خود را باختيار شوهر گذارد. پس از درمان كوتاهي بوسيله لوگوتراپي، اين توجه و قصد مفرط بيمار از درك اوج لذت جنسي منحرف گرديد و به شيئي حقيقي يعني شوهر برگردانده شد و در نتيجه اوج لذت نيز بي اختيار حاصل گرديد. [2]
بر اين دو اصل، يكي آنكه دلشوره باعث می شود آنچه از آن بيم داريم، واقع شود و ديگر آنكه قصد مفرط نميگذارد آنچه می خواهيم انجام گيرد، لوگوتراپي تكنيك خود را كه قصد متضاد نام دارد بنا نهاده است.
در اين روش ، بيماريرا كه گرفتار دلشوره است وامیدارند، حتي اگر يك لحظه هم باشد، بشدت قصد کند آنچه از آن می ترسد واقع شود. نمونه زير اين مطلب را بخوبي می رساند:
پزشك جواني بمن مراجعه كرد كه از عرق كردن هراس داشت. اين دلشوره باعث می شد كه فوق العاده و بطور ناراحت كننده اي عرق كند. براي اينكه دور تسلسل شكسته شود من باو پيشنهاد كردم وقتي اين هراس عرق كردن ظاهر شد، سعي كند بجاي شرمنده شدن بمردم نشان دهد كه تا چه حد می تواند عرق كند. هفته بعد دوباره بمن مراجعه كرد و اظهار داشت كه در آن هفته هر وقت بعلتي اين دلشوره او برانگيخته شد بخود گفت «اگر تا بحال بقدريك فنجان عرق می كردم ايندفعه باندازه ده فنجان عرق خواهم كرد.» نتيجه اين بود كه هراسي كه چهار سال او را رنج می داد با يك جلسه مشاوره درمان شد و در يك هفته از زجري كه چهار سال گريبانگيرش بود رها گرديد.
خواننده متوجه است كه اين روش وارونه گرايش و طرز فكر و انتظار بيمار است. در اين روش قصد متضاد جايگير دلشوره می شود و در نتيجه فكر از چنگال هراس رهائي می يابد. در اين روش بايد از قدرت انساني براي جداماني كه در شوخي و لطائف موجود است استفاده كرد.
اينكه انسان می تواند با شوخي خود را از خود جدا كند نيروئي بسيار سودمند است. هر وقت در لوگوتراپي بيمار از قصد متضاد استفاده كرد خواهد توانست خود را از بيماري خود جدا نگه دارد. بنابر گفته پروفسور آلپورت «بيمار نوروتيكي كه توانست بخود و كار خود بخندد، سر و ساماني بوضع خود داده و حتي براه درمان افتاده است». قصد متضاد روشي تجربي است كه از نظر درماني صحت نظريه آلپورت را نشان می دهد.
چند مورد زير نيز اين موضوع را روشن تر می سازد:
حسابداري پس از مراجعه بچند پزشك و درمانگاه با حالي بسيار پریشان بديدن من آمد. وي اعتراف كرد كه چيزي نمانده است خودش را بكشد. زيرا سالهاست كه هنگام نوشتن اعداد گرفتار انقباض عضلات انگشت می شود و در آن اواخر اين درد بحدي شدت گرفته است كه نميتواند اعداد را خوانا بنويسد و كارش را دارد از دست می دهد.
در اين مورد فقط درماني فوري و كوتاه می توانست بيماررا نجات دهد. همكار من باو گفت بجاي آنكه سعي كند اعداد را صاف و تميز و خوانا بنويسد از ته دل بكوشد مخصوصا آنها را كج و معوج بنويسد و بخود بگويد «بگذار همه بفهمند چه خط بدي دارم» اما همينكه شروع كرد عملا بدخط بنويسد نتوانست! روزي بمن گفت «هرچه سعي می كنم كج و معوج بنويسم نميشود». اين آدم پس از دو شبانه روز از بيماري رهائي يافت و اينكه فرديست خوشحال و قادر بكار.
يكي از همكاران من كه در بخش بيماريهاي گلو كار می كند واقعه بسيار جالب توجهي را بيان می دارد . واقعه درباره يكي از شديدترين موارد لكنت زبان است كه اين كارشناس در دوره دراز اشتغال باين فن ديده است. بيمار تا آنجا كه بياد دارد از لكنت زبان درامان نبوده است. اما يكبار، فقط يكبار، بدون لكنت صحبت كرده است! در دوازده سالگي روزي بدون بليط به قطار سوار شده بود. وقتي بليط فروش او را گرفت و خواست جريمه كند، وي سعي كرده است صحبتي كند تا بليط فروش بخاطر آن لكنت شديد زبان باو رحمي كند. اما همينكه به صحبت شروع كرد هر چه كرد زبانش نگرفت! اين نوجوان نادانسته از قصد متضاد استفاده كرده است.
نبايد تصور كرد كه اين «قصد متضاد» فقط در مورد بيماريهاي تك نشاني نتيجه خواهد داد بلكه همكاران من در درمانگاه وين اين روش را در مورد بيماريهاي همراه با ترس و وسواس شديد نيز بكار برده اند و نتيجه رضايت بخش بوده است . بعنوان نمونه می گويم كه زني شصت و پنج ساله درست مدت شصت سال گرفتار وسواس شديد بود و اين بيماري بقدري شدت داشت كه من اول خيال می كردم تنها راه علاج لوبوتومي است. اما همكاران من درمان را با «قصد متضاد» آغاز كردند. اين زن پيش از آنكه بدرمانگاه پذيرفته شود وضع بسيار سختي داشت. گرفتار وسواس و ترسي عميق از میكروب بود، همه روز در بستر می ماند، نه كاري می كرد و نه دست بچيزي می زد. وي پس از دو ماه درمان بزندگي عادي برگشت. البته من نميگويم كاملا معالجه شد يعني همه علائم بيماري از بين رفت زيرا ممكن است گاهي اين وسواس باز هم بمغز او راه يابد اما چنانكه خود او می گويد «آنرا بمسخره می گيرم»
اين قصد متضاد را می توان در درمان بيخوابي نيز بكار برد. ترس از بيخوابي نتيجه میل مفرط بخواب است[3] و اين بنوبه خود بيمار را از خواب باز می دارد. براي پيروز شدن به اين ترس من به بيمارانم می گويم سعي نكنند بخوابند بلكه بكوشند تا حد امكان بيدار بمانند. بعبارت ديگر نگراني حاصله از «ميل مفرط» بخواب را به «قصد متضاد» تبديل كنند و در نتيجه طولي نخواهد كشيد كه بخواب خواهند رفت.
قصد متضاد وسيله مفيديست براي درمان هراسها و وسواسها بخصوص در مواردي كه دلواپسي و دلشوره نيز موجود باشد و مدت درمان نيزطولاني نخواهد بود. اما بايد دانست كه كوتاه بودن دوره معالجه ملزم آن نيست كه تاثير آن نيز ديري نپايد. چنانكه دكتر گوتيل ضمن مقاله اي نوشت «يكي از تصورات موهوم كسانيكه دنبال مكتب فرويد می روند اينست كه طول و دوام تاثير درمان رابطه نزديكي با مدت معالجه دارد». در پرونده هاي من، براي نمونه گزارشي موجود است از بيماري كه بيست سال پيش با روش قصد متضاد درمان شد و بطوريكه ثابت شده است درمان او دائمي بوده است.
مسئله بسيار قابل توجه اينست كه تاثير اين «قصد متضاد» رابطهاي با سبب شناسي بيماري ندارد. اين بيان گفته دكتر وايز كف يلسن را ثابت می كند كه «گرچه پسيكوتراپي معمولي اصرار دارد روش درماني خود را بر آنچه از سبب شناسي بيماري بدست آورده است بنا كند، نبايد فراموش كرد كه ممكن است بعضي عوامل در دوران كودكي باعث نوروز شوند ولي عوامل كاملا مغايري بعدا مايه درمان آن بيماري گردند».
اين عقده ها و اضطرابات كه غالبا علل نوروز و پريشاني خوانده می شوند گاهي علائم بيماري اند نه علل آن. بادباني كه پائين بودن آب دريا را نشان می دهد مسلما علت جذر و مد نيست بلكه پائين بودن آب درياست كه آنرا نشان می دهد. آيا ماليخوليا چيزي جز نوعي ازاحساسات فرو نشسته است؟ اين حس گناه كه معمولا بطور بارزي در افسردگيها و دلتنگيهاي درون زاد ديده می شود و آنرا نبايد با افسردگيهاي نوع نوروتيك اشتباه كرد – علت ويژه اين دلتنگيها نيست. بلكه عکس آن درست است زيرا احساسات فروكش كرده باعث می شود حس گناه در سطح ضمير آگاه ظاهر گردد، يعني احساسات فرو نشسته آنها را آفتابي كرده است.
در نوروزها بغير از عوامل مزاجي كه ممكن است بدني يا رواني باشد، اينطور بنظر می آيد كه مكانيسم هاي واگردي مانند دلواپسي و دلشوره عامل مهم بيماري زائي باشد. علامت يا نشانه معيني باعث هراس معيني می گردد، اين هراس نشانه را بر می انگيزاند و نشانه نيز بنوبه خود هراس را تشديد می كند. در حالات Obsessive-Compulsive كه بيمار با افكاري كه او را فرا گرفته است می جنگد چنين دور تسلسلي بخوبي مشهود است باين ترتيب وي فشاري را كه اين افكار در او ايجاد ساخته تشديد می كند زيرا فشار از يكسو باعث ايجاد فشار متقابل می گردد و از طرف ديگر نشانه ها تقويت و تشديد می گردند. اما بمجرد آنكه بيمار از مبارزه با وسواس خود دست برداشت و آنرا بمسخره گرفت و «بقصد متضاد» پرداخت دور تسلسل زيان آورشكسته می شود، نشانه ها كاهش می يابد و رفته رفته تحليل می رود و سرانجام از بين خواهد رفت. در موارديكه خوشبختانه «خلاء وجود» يا زندگي تهي عامل مهمي نباشد نشانه ها جائي براي خودنمائي نخواهند يافت و در نتيجه بيمار نه فقط قادر خواهد شد به بيماري خود بخندد بلكه می تواند آنرا نديده بگيرد.[4]
چنانكه می بينيم دلشوره و دلواپسي را بايد با قصد متضاد درمان كرد و قصد مفرط و میل مفرط را با انحراف توجه و میل. اما اين انحراف ممكن نيست مگر آنكه بيمار توجه خود را بهدف و رسالت و معناي زندگي خود معطوف سازد. اين توجه بخود نيست كه دور تسلسل بيماري را می شكند بلكه مفتاح درمان در تعهديست كه بيمار در برابر زندگي براي خود می سازد.
پريشاني قوم
هر دوري و زماني نوروز دسته جمعي مربوط بخود آن دوره را دارد و در نتيجه هر دوره اي نياز بدرمان رواني بخصوصي دارد. اين زندگاني تهي را كه از مختصات دوره فعليست می توان بعنوان نوعي شخصي و فردي از نيهيليسم تعبير كرد زيرا نيهيليسم بر پايه اين تصور بنا شده است كه وجود پوچ است و معنائي ندارد. اگر رواندرماني خود را از قيد تاثيرات روال فعلي فلسفه نيهيلسم آزاد نكند نخواهد توانست براي اين بيماري دسته جمعي درماني بيابد. در آنصورت بجاي درمان فقط نشانه هاي اين بيماري قوم را آشكار خواهد كرد. باين ترتيب رواندرماني نه فقط با فلسفه نيهيلسم آلوده می شود بلكه ندانسته و نخواسته آنچه را كه در فكر بيمار می سازد كاريكاتوريست از وجود انساني و نه تصويري حقيقي از انسان.
ابتدا بايد دانست كه خطري شگرف در تعليم اين «چيزي نيست بجز» ها موجود است، در اين تعليم كه انسان چيزي نيست بجز محصول شرايط زيستي، رواني واجتماعي و يا محصول میراث و محيط !
با اين نظر انسان دستگاهي خودكار وبي اراده می شود نه انساني صاحب عقل و اختيار. رواندرماني اگر بر پايه ايمان به آزادي بشري استوار نباشد بناچار تصوير و تصور ناروائي را از تقدير در ذهن مردم می پرورد.
البته شكي نيست كه انسان موجودي محدود است و آزاديش مرزي دارد. اما آزادي انسان آزادي از عوامل و شرايط نيست بلكه وي صاحب آن آزادي و اختياريست كه در برابر عوامل و شرايط ، وضع و گرايش خود را برگزيند مثلا اينكه موي من رو به سفيدي می رود كار من نيست، اما من اين اختيار را دارم كه چون بسياري ديگر به آرايشگاه نروم و بمويم رنگ نزنم. هر فرد مختار است، حتي اگر حد اين اختيار بكوچکي رنگ زدن بموباشد.
جبر كلي
غالب مردم روانكاوي را مسئول توجه شديد جهانيان بامور جنسي می دانند. من در صحت اين تصور شك دارم اما بنظر من غلطترين و خطرناكترين مسئله آن چيزي است كه من جبر كلي ناميده ام. منظور من اشاره بفرضيه هائيست كه منكر قدرت و استعداد انسان براي روبرو شدن با حوادث زندگيست و او را محصول عوامل گذشته اي می داند كه در آن اختياري نداشته است. زندگي انسان كاملا و كلا مشروط و مقدر نيست. وي مختار است كه در برابر موقعيتي معين خود را ببازد و جا بزند يا ايستادگي كند. بعبارت ديگر انسان فقط زيست نمي كند بلكه دمبدم تصميم می گيرد و اختيار می كند كه زيست او چگونه باشد و لحظه اي بعد چه شود!
بهمين دليل هر فرد انساني آزادي اين را دارد كه هر آن عوض شود. پس آينده انساني را فقط بعنوان آماري و در میان چارچوب بزرگي از جمعيت زياد می توان بيان كرد و شخصيت فرد بطور كلي غير قابل پيش بيني و پيشگوئي است. اصل و پايه هر پيش بيني بر شرايط زيستي و رواني و اجتماعي استوار است اما يكي از اصول غير قابل انكار وجود انسان استعدادي است كه بر شرائط فائق شود و از آنها بگذرد. انسان بطور غائي و نهائي از خود نيز پا برتر می گذارد زيرا آدميزاد موجودي فرارو است.
بگذاريد رويدادي را برايتان بگويم، داستان دكتر ج ...را . او تنها آدمي بود كه من می توانستم ابليس مجسم نام دهم. وقتي او را می شناختم، همه وي را جلاد بيمارستان اشتاين هف يعني بيمارستان بزرگ رواني وين می ناميدند. وقتي نازيان برنامه كشتار بيدرد را آغاز كردند او خيلي برو و بيا داشت و همه سررشته ها بدستش بود. وي آنقدر در كارش تعصب داشت كه نگذاشت حتي يك بيمار رواني هم از دستش جان بدر برد.
بعد از جنگ چون به وين برگشتم جويا شدم كه بر سر اين دكتر چه آمده است و شنيدم كه شورويها او را در يكي از اتاقهاي بيمارستان خودش زنداني كرده بودند. اما روز بعد در اتاق باز بود و ديگر كسي او را نديد. بعدا مطمئن شدم كه او نيز مانند عده اي ديگر با كمك همكاران و دوستانش آزاد شده و بامريكاي جنوبي گريخته است. درين اواخر يكي از ديپلماتهاي پيشين اتريش بمن مراجعه كرد. اين ديپلمات مدتي در پشت پرده آهنين زنداني بود اول در سيبري و بعدا در زندان معروف لوب لي يانكا در مسكو. وقتي از نظر رواني و اعصاب او را معاينه می كردم ناگهان پرسيد «آيا دكتر ج ... را می شناختيد؟» و چون جواب مثبت دادم چنين گفت:
«من با او در لوب لي يانكا آشنا شدم، در آنجا در چهل و چند سالگي از بيماري سرطان مثانه مرد. اما پيش از مرگ واقعا نمونه بهترين دوستي بود كه انسان می توانست داشته باشد. بهمه زندانيان دلداري می داد. عاليترين نمونه اخلاقي بود، و بهترين دوست من در دوره دراز زندان.»
اين داستان دكتر ج... جلاد بيمارستان اشتاين هوف است. شما چطور جرات می كنيد رفتار آدميزاد را پيش بيني كنيد. شما می توانيد حركت يك ماشين و يا يك دستگاه خودكار را پيش بيني كنيد، از آن بالاتر ، می توانيد مكانيسم و ديناميسم روان انساني را پيش بيني كنيد اما انسان از روان بيشتر است!
اين اعتقاد بجبر كلي، ظاهرا بيماري همه گيريست كه مربيان و حتي بسياري از معتقدان بمذهب را نيز پابند كرده است. آنها نميدانند كه با اين كار پشت پا به آن چيزي می زنند كه به آن عقيده دارند. چون يا بايد عقيده داشت كه بشر آزاد است كه رو بخدا بكند يا نكند و يا آنكه مذهب واهي می شود و آموزش موهوم. هدف و مرام اين دو گروه بر آزادي و اختيار وابسته است وگرنه هر دو در اين مرحله سرگردانند و در اشتباه محض.
سنجش مذهب از نظر جبر كلي به آن استوار است كه عقيده مذهبي هر فرد بازتابي است از دوران كودكي وي، و دركي كه از خداوند دارد تصوري است كه از پدر خود برداشته است. اين نظر را نميتوان ثابت كرد زيرا فرزند آدمي میخواره بناچار می خواره نخواهد شد. انسان می تواند با تاثير زيانبخشي كه از تاثير تصوير پدري ناباب برداشته است مبارزه كند و با خداي خويش رابطه اي درست برقرار سازد. حتي زشت ترين تصوير ذهني از پدر ملزوما از ايجاد رابطه اي درست با خدا جلوگيري نميكند. ايمان عميق می تواند بفرد نيروي لازم را بدهد تا بر نفرت از پدر نيز چيره شود. ايمان سست يا كمي علاقه در هر حال معلول عوامل پرورشي نيست.
وقتي مذهب را تنها بعنوان عاملي پسيكو ديناميك تعبير كرديم يعني آنرا بعنوان نيروي انگيزه ناآگاهي شناختيم از مرحله پرت افتاده ايم و اين پديده اصلي را از ياد برده ايم. بوسيله اين تعبير غلط روانشناسي ، مذهب به مذهب روانشناسي تبديل شده است كه در آن نه خدا بلكه روانشناسي را پرستش می كنيم و علت هر چيز را در آن می جوئيم.
ايمان رواندرماني
چيزي كه همه آزاديهاي انسان را بگيرد و هيچ آزادي حتي اگر بمقدار كمي هم باشد براي وي نگذارد وجود ندارد. بيماران نوروتيك و حتي پسيكوتيكها نيز كمي آزادي دارند. ممكن است كه اين آزادي آنها محدود باشد ولي باز هم وجود دارد. اصولا حتي پسيكوز نيز دروني ترين شخصيت فرد را تغيير نميدهد. پيرمردي شصت ساله را بدرمانگاه من آوردند كه خيالاتي بود و دائم تصور می كرد آوازهاي گوناگون می شنود. اين مرد سالهاي سال گرفتار اين بيماري بود و همه اطرافيان او را ديوانه می شمردند ولي از شخصيت اين مرد لطفي و نوري می تابيد. می گفتند كه در كودكي آرزو داشته است كشيش بشود ولي نشد ودلش باين خوش بود كه روزهاي يكشنبه در كليسا آواز مذهبي بخواند. خواهرش كه او را آورده بود می گفت كه گاهي خيلي هيجاني و آتشي می شود بحدي كه همه را می ترساند ولي سرانجام خود را نگه می دارد. من علاقمند شدم به آن علت و تكاپوي رواني كه در زير اين علائم بود پي برم. در اول باين فكر افتادم كه شايد عشقي نهاني و ندانسته بخواهر خود داشته باشد از او پرسيدم «وقتي عصباني می شوي چطور خود را نگه می داري، بخاطر كي اينكار را می كني؟» چند ثانيه صبر كرد و گفت : «بخاطر خدا».
آنگاه عمق شخصيت او آشكار شد و در آن عمق، با آن كمبود هوش، زندگي اصيلي پديدار گرديد.
يك ديوانه غيرقابل درمان ممكن است مفيد بودن خود را براي جامعه از دست داده باشد اما هنوز وقار و بزرگي خود را از دست نداده است . اين ايمان من است، ايمان روانشناسي من. بدون اين ايمان، ارزشي ندارد كه پزشك بيماريهاي روان باشم. بخاطر چه؟ بخاطر آن ماشين ضرب ديده مغز كه قابل درمان نيست؟ اگر بيمار بيش از مغز نبود كشتار بيدرد روا بود.
رواندرماني انساني شده
مدتي دراز، يعني نيم قرن، روانپزشكي كوشيد نشان دهد كه روان انساني چيزي جز يك مكانيسم نيست و در نتيجه درمان بيماريهاي رواني تكنيك و روشي گرديد. بعقيده من اين رويا پايان يافته است. آنچه در كرانه افق پيداست و كم كم آشكار می گردد پزشكي روانشناسي شده نيست، بلكه روانپزشكي انساني شده است. پزشكي كه هنوز خود را تكنسين می شمارد اعتراف می كند كه در بيمار خود چيزي جز ماشين نمي بيند در صورتيكه وي بايد انساني را در پشت پرده بيماري ببيند.
انسان چيزي در میان چيزهاي ديگر نيست، اشياء اختياري ندارند و انسان موجودي مختار است و برگزيننده. با در نظر گرفتن محدوديتهاي میراث و محيط آنچه او شده است كاري است كه خود او كرده و تصميمي است كه خود او گرفته است.
در اردوگاه فشرده اسيران، در آن آزمايشگاه بشري ما زندانيان را ديديم كه چون چهارپايان بودند و زندانيان ديگري را نيز ديديم كه از فرشتگان چيزي كم نداشتند. انسان هر دو امكان را در خود نهفته دارد. كداميك را بر می گزيند؟ اين تصميمي است كه خود او گرفته و شرائط باو تحميل نميكند. نسل ما نسلي واقع بين است زيرا ما داريم كم كم حقيقت وجود انساني را در می يابيم.
بالاتر از همه اينها، انسان همان موجوديست كه تنوره آدم سوي اشويتز را ساخت وهم او بود كه مردانه با سرودن نام خدا و خواندن دعای "شمایسرائیل" (دعای روزانه یهودیان در سفر تثنیه) در آن گام گذاشت!
[1] - « تو آوارگيهاي مرا تقرير كرده اي. اشكهايم را در مشك خود بگذار. آيا اين در دفتر تو نيست. مزامير 56 : 8
[2] - براي درمان ناتواني جنسي در لوگوتراپي روشي بكار مي رود كه بر دو نظريه ميل مفرط و توجه مفروط قرار دارد. البته نميتوان در اين نوشته كوچك كه تنها از اصول لوگوتراپي بحث ميكند از آن به تفصيل ذكري كرد.
[3] - ترس ازبيخوابي در غالب موارد باين علت است كه بيماران نمي دانند بدن هر طور باشد مقدار خواب لازم خود را مي گيرد.
[4] - اين عقيده را پرفسور آلپورت تائيد مي كند. وي مي گويد وقتي توجه از اضطرابات به هدف هاي عالي و از خود گذرنده اي معطوف گرديد بفرض هم كه نوروز كاملا برطرف نشود زندگي بطور كلي سالمتر خواهد گرديد (كتاب قبل صفحه 95).
