تبليغاتX
مثبت من - بررسي علمي ادعاهاي تماس با مردگان

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

"اي دوست ، به شرفم سوگند كه آنچه گفتي وجود ندارد : نه شيطاني در كارست و نه دوزخي. روانت حتي زودتر از تنت خواهد مرد: پس ديگر از هيچ چيز مترس!"  (نيچه ، چنين گفت زرتشت ، پيشگفتار بند 6)

 

نويسنده:  پائول كورتز؛ مجله اسكپتيكال اينكواير

مترجم:  مهدي مجردزاده كرماني،  مجله روانشناسي جامعه - جلد  2  و 3

  www.jamee-psy.com

 

به نظر مي رسد موج تازه اي از اعتقاد به پديده هاي فراطبيعي، به تدريج وارد دنياي فوق مدرن امروزي مي شود. مردم دلبستگي زيادي به امور غيرعادي و غريبه پيدا كرده اند و وسايل ارتباط جمعي و "علوم حاشيه اي "كه مدعي حمايت از اين ديدگاه هستند نيز به اين امر دامن مي زنند. پشتوانه ي فرهنگي آن نيز گسترش "پست مدرنيزم" در محافل دانشگاهي است كه خود پديده اي تازه است كه مي خواهد جايگزين طبيعت گرايي علمي شود يا دست كم آن را تصحيح كند. اين نگرش تازه، منكر اين است كه علم، حقايق عيني را به ما عرضه مي كند، بلكه معتقد است كه بيان علمي هم نوعي روايت است در كنار انواع ديگر.
اما مقصود از واژه اي "فرا طبيعي" چيست؟ به طور كلي علم، طبيعت گراست . يعني مي كوشد تا يك رابطه علت و معلولي طبيعي در ميان پديده ها بيابد. سپس آن را پيش فرض گرفته تا به كمك اصول منطق، مشاهدات تجربي و آزمايشهاي علمي محك بزند تا درستي و نادرستي آن مسجل شود.
اما هواداران امور فوق طبيعي چيز ديگري مي گويند. آنان مدعي هستند كه در پس اين جهان مرئي، با موجودات ديگري سر و كار دارند و بعضي از وقايع به عللي اسرارآميز مربوط است. اين جماعت بنا را بر اين گذاشته اند كه نيروهاي غيبي به صورتي معجزه آسا در سلسله علل طبيعي دخالت مي كنند. مدعي هستند كه جهان ديگري مكمل اين جهان ماده و طبيعت است كه ادراكات انساني را متعالي مي سازد و نيل به آن تنها از راه ايمان و عرفان ميسر است. مي گويند حوزه ي ايمان تكميل كننده ي حوزه ي اسباب و علل است.
اما دو دسته از وقايع هستند كه در بينابين حوزه هاي طبيعي و فوق طبيعي واقع و ما را به جهان اسرار رهنمون ميشوند:  يكي پديده هاي فرا عادي و ديگري پديده هاي فراطبيعي. كلمه "فراعادي" در قرن گذشته توسط فراروانشناساني نظير جي.بي. راين و ساموئل سائول به كار رفت و منظورشان اشاره به وقايعي غيرعادي بود كه به ادعاي هواداران اين طرز فكر، نمي شد اين وقايع را با علوم مادي معمولي توضيح داد. پيشوند "فرا" را به كار بردند تا آن را در عرض يا ماوراء روان شناسي طبيعت گرا قرار دهند. با وجود اين، فرا روان شناسان مزبور مي گفتند كه شايد بتوان اين وقايع را هم به صورت تجربي شرح و تفسير كرد. براي اين منظور بعضي از امور فرارواني نظير: ادراكات فراحسي، تله پاتي (تماس از راه دور)، روشن بيني، پيشگويي و تأثير بر اشيا را موضوع بررسي قرار دادند.
يك رشته ديگر از وقايع هستند كه من آنها را "فراطبيعي" مي نامم و آنها هم به ابعاد ديگري از اين جهان مربوط مي شوند: علوم غريبه يا روح شناسي قديم كه معلوم نيست از كجا وارد دنياي ما شده اند. در اين چهارچوب، وقايعي قرار دارند كه گاه جنبه الهي و مذهبي پيدا مي كنند، مثلأ ارواحي كه از جسم خود جدا شده اند، طرح هوشمندانه ي جهان، "علم آفرينش" و نظاير آن. ميهماناني كه از جاي ديگر به جهان ما آمده اند، ممكن است زير عنوان فراعادي يا فراطبيعي قرار گيرند. زير عنوان "فراطبيعي" مي توان وقايعي را قرار داد كه بعضأ جنبه ي مذهبي دارند، مثلأ مجسمه هاي گريان، رفع تهمت هاي اخلاقي، جن گيري و جن زدگي، شفاي بيماران، يادآوري خاطرات مربوط به قرون گذشته به عنوان دليل بر تناسخ ارواح، انواع وحي و الهام و معجزات معمولأ در همه اينها يك عنصر تجربي هم وجود دارد و يكسره مربوط به عوالم لاهوتي نيست. يعني قابليت اين را دارند كه موضوع تجربه و تحقيق علمي قرار گيرند يا به لحاظ تاريخي بتوان آن وقايع را بازسازي كرد. هرچند كه اين وقايع غيرعادي و مرموز، فراتر از امور طبيعي به شمار مي روند، اما معتقدان به اين امور در جستجوي شواهد تجربي براي اثبات نظريات خود در زمينه امور غيرطبيعي، غيرمادي يا فرآيندهاي روحي اين جهان هستند.
من ادعاهاي مدافعان فراروان شناسي را قبول ندارم. معتقد نيستم كه امور فراعادي يا فراطبيعي، در خارج از طبيعت وجود داشته باشند يا سازنده   ابعادي از واقعيت باشند كه طبيعت گرايي را بي اعتبار سازد. در هر زماني از تاريخ، به جاي اعتراف به جهل و ناداني خود، به پديده هاي فراطبيعي معتقد شده ايم (همچنان كه هروقت علت چيزي را نمي فهميم نام "معجزه" بر آن مي گذاريم). درواقع هرچه مرزهاي دانش گسترده تر مي شود، براي پديده هاي ظاهراً غيرعادي توجيه هاي طبيعت گرايانه يا عادي بيشتري پيدا مي كنيم و مي توانيم اين گونه پديده ها را به كمك دانش موجود يا اصول جديدي كه پديد مي آيد توجيه و تفسير كنيم.

امور فراطبيعي و زندگي پس از مرگ
اميدوارم بتوانم با طرح پرسشي موضوع را روشن كنم: براي اثبات زندگاني پس از مرگ، چه دليلي در دست داريم؟ آيا مي توانيم با مردگان مرتبط شويم؟ يعني آيا قادر هستيم با كساني كه پيش از اين مرده اند، تماس بگيريم؟ آيا آنها به صورتي، مثلأ به شكل تناسخ يا به صورت ارواح بدون جسم، موجود هستند؟ اين، پرسشي كهن است كه نامش از اشتياق و اعتقاد بشر به جاودانگي است. گرچه روح را مي توان به صورت پديده اي فراعادي تعبير كرد، اما به لحاظ ارتباط با مذهب، آن را فراطبيعي شمرده اند. درواقع در ميان اديان بزرگ جهان: مسيحيت، يهوديت و اسلام، عقيده به دنياي پس از مرگ و وعده هاي بهشت جزو هسته هاي مركزي است.

در حال حاضر در ايالات متحده، مردم علاقه ي شديدي به اين گونه مسائل نشان مي دهند. وسايل ارتباط جمعي نيز به اشاعه اين مطالب كمك مي كنند و اگر به كتابهاي پرفروش، مقاله هاي مجلات، برنامه هاي راديويي و تلويزيوني توجه كنيم به اين مطلب پي مي بريم. فيلم هاي حس ششم (با شركت بروس ويليس و هيلي اسمنت) و تواتر نمونه اين نوع گرايش اند. همچنين كتابهاي پرفروشي نظير كتابهاي جيمز وان پراگ  گفت و گو با ملكوت 1997 يا رسيدن به ملكوت 1999  و كتابهاي جان ادوارد، براي آخرين بار 1998) و سيلويا بروان (آن سو و بازگشت 1999) و رزماري آلته آ (آن قدرت در شماست 1999) ) و در شبكه هاي تلويزيوني نيز مصاحبه ها و برنامه هاي فراواني به مطالب فرارواني اختصاص يافته است.
توجه بيش از حد وسايل ارتباط جمعي منجر به نظر سنجيها و آمارگيريهايي در اين زمينه گرديد و سرانجام معلوم شد كه امريكا از لحاظ اعتقاد به آخرت و دنياي پس از مرگ، در دنيا صاحب مقام اول ( در ميان كشورهاي دموكراتيك) است و از اين لحاظ تنها كشورهاي ايرلند و فيليپين همطراز آن به شمار مي روند. عقيده به معاد در ميان امريكاييان بيش از اروپاييان رواج دارد. طبق نظرسنجي كه در سالهاي 1991 و 1993 انجام گرفت 17/63 درصد امريكاييان معتقد به بهشت، 6/49 درصد معتقد به جهنم و 55 درصد معتقد به زندگي پس از مرگ هستند. در ميان 21 كشور، امريكاييان كمترين اطلاع را نسبت به تكامل انسان داشته اند (2/44 درصد) كه از لهستان و روسيه هم كمتر است. نظر سنجي هاي اخير نشان داده است كه در دهه اخير، افكار مذهبي و خرافي در ايالات متحده روند رو به رشد داشته است. در يك نظر سنجي كه در سال 1996 به وسيله مؤسسه گلدهابر در دانشگاه ايالتي نيويورك واقع در بوفالو انجام شد معلوم شد كه 90 درصد امريكاييها "مذهبي" يا "تقريباً مذهبي"هستند. در يك نظرسنجي ديگر كه اخيراً توسط مؤسسه تحقيقاتي پرينستون براي مجله ي نيوزويك انجام شد، براساس 752 مصاحبه با افراد بالغ معلوم شد كه 84 درصد آنان به معجزات الهي معتقد هستند و 77 درصد گفتند كه افراد مقدس يا خداوند قادرند بيماران لاعلاج را شفا بخشند. جالب آن كه كشور امريكا براساس آمارهاي مستند، به لحاظ علمي و فني پيشرفته ترين كشور جهان است.

تاريخچه ي ادعاهاي زندگي پس از مرگ
دانشمندان درباره ي زندگاني پس از مرگ چه مي گويند؟ خوانندگان مجله ي "پژوهشگران شكاك" مي دانند كه تحقيق علمي براي امكان تماس با مردگان، دست كم 150 سال است كه ادامه دارد و تاكنون سعي براين بوده است تا دليلي علمي بر صحت اين مدعا پيدا شود. اين كار در قرن نوزدهم و از زماني آغاز شد كه بحث تماس با مردگان و احضار ارواح درگرفت و دقيقتر بگوييم از زمان ظهور خواهران فاكس ، مارگارت و كيت) اهل هايدويل نيويورك (واقع در خارج روچستر). اين دو دختر جوان ابتدا در سال 1848 مدعي شدند كه پيامهايي را از "عالم ارواح" دريافت ميكنند. در جايي كه آنان حضور داشتند صداهاي عجيبي شنيده مي شد و مردم مي توانستند پاسخ سؤالات خود را با گوش دادن به ضربه هاي صوتي بگيرند. مطلب اساسي اين بود كه افراد با اين كه شخصيتهاي مرده اي به شمار ميآمدند، ليكن باقي بودند و مي توانستنداز طريق واسطه (مديوم) با زندگان تماس بگيرند. براي اين كار، معمولترين شيوه اين بود كه اتاق را به طريق خاصي تاريك مي كردند و شخص مديوم كه داراي موهبت خاصي بود از روح مورد نظر مي خواست كه حضور خود را اعلام كند و آن روح مجرد با ايجاد صدا، ضربه زدن به ميز، بلند كردن اشيا از زمين، انتقال اشيا به راههاي دور، تجسم و تجسد و نوشته شدن خود به خود مطالب و امثال آنها اعلام حضور مي كرد. در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم احضار ارواح در ايالات متحده، انگليس و اروپا شيوع داشت و هزاران واسطه پيدا شدند كه ظاهراً همه  آنها قادر بودند با مردگان تماس بگيرند.
در 1851 كميته اي از پزشكان در دانشگاه بوفالو تشكيل شد تا خواهران فاكس را مورد آزمايش قرار دهند. كميته مزبور نظر داد كه صداهاي ايجاد شده مربوط به فشردن استخوانهاي پا يا كاسه ي زانوي دختران مزبور بوده و كفپوش چوبي اتاق آن صدا را تشديد مي كرده است. پزشكان در زير پاي آن دو خواهر بالش هايي قرار دادند و ديگر صدايي شنيده نشد. فيزيكدان معروف مايكل فاراده موضوع ضربه خوردن به ميز را مورد بررسي قرار داد و معلوم شد كه آن صدا نيز در اثر فشار انگشت آنان برروي ميز ايجاد مي شده است (كه ممكن بود ناآگاهانه باشد). در 1871 سروالتر كروكس و در 1873 فلورانس كوك واسطه معروفي به نام دي.دي. هوم را مورد آزمايش قرار دادند و تأييد كردند كه وي داراي قدرت مديومي است. ولي منتقدان عقيده دارند كه اين دو نفر فريب خورده بوده اند.
در سال 1882 جامعه تحقيقات فرارواني در بريتانياي كبير تشكيل شد. بانيان آن هنري سيچ ويك، ريچارد هاجسون، اف مايرر، ادموند گورني و ديگران بودند و هدف آنان تحقيق درباره ي چند موضوع، از جمله زندگي پس از مرگ بود. در 1885 شعبه اين جامعه در دانشگاه هاروارد امريكا نيز به وسيله ويليام جيمز تشكيل شد. اين پژوهشگران ظهور ارواح و اشباح را مورد تحقيق قرار دادند. شاهداني مدعي شدند كه چيزهايي را به چشم خود ديده اند، ولي اثبات آنها دشوار بود. لذا كميته فعاليت خود را در زمينه ي تجسم و تجسد روح (عني ظهور روح به صورتي كه همه بتوانند آن را ببينند) متمركز كرد. عكس هاي فراواني از ارواح و اشباح در اختيار بود كه به زودي معلوم شد ممكن است جعلي و دست كاري شده باشند. واسطه هاي مشهوري همچون اوزاپيا پالادينو  در ايتاليا  و لئونورا پايپر  در بوستون، تحت شرايط كنترل شده مورد آزمايش قرار گرفتند تا معلوم شود كه قدرت غيرعادي دارند يا خير.
پالادينو طفره مي رفت و تن به آزمايش نمي داد. ميان اعضاي كميته علمي بر سر اين كه او حقه باز است يا نه دو دستگي افتاد. گزارش فيلدينگ، شرح جلسه هايي بود كه دانشمندان طرفدار پالادينو در ناپل تشكيل داده بودند. پالادينو در امريكا و در دانشگاه هاروارد توسط مونستربرگ (1909) و در دانشگاه كلميبا (1910) توسط يك گروه از دانشمندان مورد آزمايش قرار گرفت و در هردو مورد، بلند شدن ميز پشت سر و اين كه شركت كنندگان حس ميكردند كسي آنها را نيشگون ميگيرد، كنترل و معلوم شد كه وي زبردستي و مهارت خاصي دارد و ميتواند پاي خود را بيش از حد معمول دراز كند و با انشگتان پا، حاضران در جلسه را نيشگون بگيرد يا اين كه ميز كوچكي را كه در پشت سرش قرار داشت، با پا بلند كند. اين موضوع از آن جا معلوم شد كه شخصي را با لباس سياه پوشاندند و او به صورت سينه خيز حركت كرد و به زير ميز سرك كشيد و عمليات پالادينو را مشاهده كرد. پس از آن در سال 1911 فيلدينگ گزارش ديگري نوشت و اعتراف كرد كه پالادينو آنها را فريب داده بوده است.
شعبده باز معروف هوديني (1926-1874) در اواخر عمرش بسياري از واسطه هاي قلابي را رسوا كرد. در دهه  1920 جنبش احضار ارواح به كلي مفتضح شده بود، زيرا هروقت كنترل را سخت مي كردند، پديده اي مشاهده نميشد و شكاكان مي گفتند اگر كسي مدعي تماس با ارواح است، بايد يك گروه ناظر بي طرف شاهد عيني باشند و او را تأييد كنند.
در دهه 1930 موضوع بررسي علمي روح كنار گذاشته شد. در عوض جي.بي.راين و ديگران به بررسي پديده هاي فرارواني همت گماشتند و باز به نتايجي جنجال برانگيز رسيدند، زيرا دانشمندان خواهان تجاربي بودند كه توسط ناظران بي طرف قابل تكرار باشد و اين كار ساده اي نبود. در هر صورت چه در پديده هاي فرارواني حقيقي باشد و چه نباشد، بحث آن از بقاي روح جداست.

بازگشت به احضار ارواح
در دهه هاي اخير، توجه دوباره اي به مسأله جاودانگي پيدا شده است. از نظر محققان شكاك، اين موضوع مايه  تعجب است. شك نيست كه اين تجديد علاقه تا حدي مربوط به گسترش مذهب و مسائل روحي در پهنه وسيع تر فرهنگ امريكايي است ولي البته نقش وسايل ارتباط جمعي را هم نبايد ناديده گرفت. در اين جا فهرست وار به بعضي از ادعاهايي كه شده و نوع تحقيقي كه به عمل آمده است اشاره مي كنم. بيشتر اين كارها به شدت جاي سؤال دارند. زيرا به نظر مي رسد معيارهاي دقيق روان شناسي كه از ضروريات حتمي كار علمي است به شدت ضعيف شده است و ديگر از آن همه دقتي كه در اوايل قرن پيشين مي شد خبري نيست.
نقب زدن به ديگر سو. در نهايت شگفتي دسته تازه اي از واسطه ها كه خود را رابط ناميده اند، پيدا نشده اند  مثلأ جيمز وان پراگ، جان ادوارد، سيلويا براون و رزماري آلته آ كه قبلأ نام برديم، كه ادعا مي كنند و پيغام يك طرف را به طرف ديگر برسانند. بدين ترتيب آنچه در دست داريم، يك مشت گزارش ذهني است كه اساس آنها را كلمات رابطي تشكيل مي دهد كه ظاهرأ با روح مرده اي در ارتباط است. براي انجام اين كار، از دو شيوه استفاده مي كنند يكي شيوه "گرم" و آن چنين است كه شخص رابط پيشاپيش اطلاعات جامعي نسبت به شخص مرده و بستگان وي در اختيار دارد. نمونه خوب آن داستان آرتور فورد است كه نزد اسقف جيمز پايك رفت و گفت كه با فرزند اسقف كه خودكشي كرده بود ارتباط يافته است. بعد از مرگ آرتور فورد كشف شد كه وي مدت ها درباره فرزند اسقف تحقيق و سوابق زندگي وي را عميقأ مطالعه مي كرده است. اما معمول ترين شيوه در حال حاضر استفاده ي ماهرانه از شيوه ي "سرد"است. در اين شيوه كار با حضور جمع انجام مي شود و كمتر كسي است كه ادعاهاي انجام شده را با ديد نقادانه بررسي كند.
در روشهاي كار، تغييرات چشم  گيري پديد آمده است. در دهه هاي گذشته دانشمندان از مدعيان واسطه گري دلايل قاطع و ملموس مطالبه مي كردند،‌ اما ظاهراً امروزه همه ي آن ضوابط شديد براي تشخيص صحت ادعا كنار گذاشته شده است. روان شناسي به نام ري هايمن شيوه ي "سرد" را چنين شرح مي دهد:  شخص رابط خبري از دنياي ارواح مي آورد و معمولأ در ميان حاضران كسي پيدا مي شود كه نسبت به آن خبر واكنش نشان دهد. مثلأ ممكن است بپرسد "آيا كسي هست كه ماري يا ويليام را بشناسد؟" به احتمال زياد كسي قدم جلو مي گذارد و سپس كار به صورت آزمايش و خطا ادامه مي يابد. رابط ماهر مي تواند يكي دو نكته را بگويد كه حاضران را گيج سازد.
ديدن اشباح و مناظر ديگر. موارد مشابهي نيز شايع است كه كساني شهادت مي دهند كه ارواح، اشباح، فرشتگان يا موجودات اثيري ديگري را به چشم ديده اند. امروزه اين گونه داستان ها بسيار فراگير شده است، زيرا وقتي يك نفر چنين داستاني را تعريف كند، به سرعت در جامعه منتشر مي شود و وسايل ارتباطي هم به سرايت آن كمك مي كنند. يك نفر كه مدعي ملاقات با ارواح يا فرشته شود، ساير مردم و چه بسا ميليونها نفر ممكن است با موجودات نظير آن برخورد كنند.
نكته جالب و قابل تأمل اين كه اشخاص معمولأ ارواح و اشباح را با لباس و پوشيده مي بينند. اين كه بگوييم روح مردگان همچنان باقي مي مانند يك چيز است، ولي اين كه لباس و لوازم شخصي آنان هم باقي مانده باشد مطلب جالب ديگري است كه با قوانين فيزيكي نمي خواند.
ساده ترين و كوتاه
ترين تعبيري كه از اين پديده مي توان كرد اين است كه موضوع، چنين به چشم شخص آمده است تا يك نياز عميق دروني او ارضا شود يا يك ميل متعالي بوده است يا چيزي بوده كه دلش مي خواسته است به آن ايمان بياورد. ظاهرأ نيازي هم نيست كه موضوع، عينأ تأييد شود. عجيب است كه مردم اين داستان هاي ذهني را كه هيچ دليل قاطعي بر صحت آنها نيست قبول مي كنند، خصوصأ اين كه مي دانند هيچ اطميناني به آنها نيست. مرگ يك عزيز محبوب، آشفتگيهاي رواني غيرقابل وصفي را ايجاد مي كند. انگيزه هاي رواني و اجتماعي نيرومندي در بازماندگان پديد مي آيد كه حضور او را باور كنند. براي اين گونه پديده ها مي توان دلايل و توجيه هاي طبيعي، روان شناختي و جامعه شناختي بهتري آورد و نيازي به اين نيست كه به ظهور اشباح و ارواح مجرد و امكان تماس و ارتباط با آنها عقيده داشته باشيم.
اجازه دهيد تا به طور خلاصه دو موضوع ديگر را كه با موضوع ظهور روح ارتباط دارند توضيح دهم. ادعا كرده اند كه تحقيقات در اين دو زمينه دقيق تر از ساير زمينه ها بوده است.
مشاهده مناظر در بستر مرگ. در سالهاي 1974 تا 1977 اوسيس و هرالدسون پرسش نامه هايي را ميان پزشكان و پرستاران توزيع كردند تا گفت و گوي بيماران مشرف به مرگ را با اشخاص ناپيدا گزارش كنند. مسأله اين بود كه آيا اين اشخاص واقعأ قادرند در آخرين لحظات با روح دوستان يا خويشاوندان مرده ارتباط برقرار كنند يا اين كه صرفأ دچار توهم مي شوند ( آنچنان كه شكاكان مي گويند) در هر صورت اين اطلاعات كلأ دست دوم و تحت تأثير فرهنگ حاكم بر جامعه است كه براساس آن انتظار داريم وقتي كه مرديم، با كسان ديگري كه قبل از ما مرده اند ملاقات كنيم.
پديده شناسي تجارب دم مرگ. امروزه اين موضوع، يكي از زمينه هاي تحقيقي مورد پسند عموم شده است كه غالبأ آن را به عنوان دليلي بر امكان تماس گرفته اند و اساس آن را شهادتهاي دست اول تشكيل مي دهد. در اين زمينه تحقيقات هوشمندانه ي بسياري توسط ريموند مودي، اليزابت كوبلر راس، كنت رينگ، مايكل سابوم و ملوين مورس انجام شده است. اين گزارشهاي مفصل، مدعي هستند كه دلايلي از ديگر سو به دست مي دهند و بر پايه گفته هاي كساني است كه در حال مرگ بوده و سپس به اين جهان بازگشته اند. اينان خارج شدن از جسم را تجربه و تونل و نور درخشاني را مشاهده كرده اند و خاطرات زندگي برايشان يادآوري شده احتمالأ به ملاقات كساني از دنياي ديگر سو هم نايل شده اند.
ناقدان مدعي شده اند كه مجموعه اين حالات لازمه ي مرگ و جزيي از فرايند آن است و ما به هيچ وجه گزارشي از كساني كه واقعأ مرده باشند (منظور مرگ مغزي است) و پس از مرگ با كساني از دنياي ديگر ارتباط يافته باشند در دست نداريم. در اين مورد توضيحات طبيعت گرايانه اي هم داده شده است. شكاكان مي گويند كه ما به احتمال زياد با يك پديده روان شناختي روبه رو هستيم و كسي كه با مرگ مواجه مي شود ممكن است دچار توهماتي شود يا اين كه به مرحله اي برسد كه شخصيت خود را از دست بدهد يا شايد همه اينها براثر اين است كه وضعيت شيميايي مغز و اعصاب دگرگون مي شود. برخي ديگر فرض را براين گذاشته اند كه موجودات عاري از جسم و ملكوتي ديگر سو، از عوامل و قراين اجتماعي فرهنگي رنگ پذيرفته اند و طرفداران آن عقيده متقابلاً ميگويند كه علي رغم همه ي اين سخنان، ميان اظهارات بيماران دم مرگ، شباهتهايي وجود دارد. بعضي ديگر گفته اند مصدوميتهايي كه در اثر سقوط يا حوادث ايجاد مي شود و در آنها شخص گمان مرگ به خود مي برد، ولي زنده ميماند، ممكن است احساس پرواز روح (يعني خروج روح از بدن و مشاهده ي جسم خود)و بررسي سريع خاطرات گذشته را پديد آورد. ليكن همه   حالات خاص دم مرگ را درك نمي كند. در ضمن بسياري از اشخاص كه مشرف به موت نبوده اند نيز گفته اند كه اين حالات را درك كرده اند. فلج در حال خواب و استفاده از مواد خواب آور يا ضدخواب نيز ممكن است عامل احساس حالات مزبور باشند. رونالد سيگل معتقد است كه با استفاده از مواد توهم زا مي توان حالات دم مرگ را پديد آورد. كارل جانسون شواهدي را ذكر مي كند كه چگونه داروي كتامين حالات مزبور را پديد آورده است شرايط گوناگوني ممكن است حالات دم مرگ را تسريع و تشديد كند. مثلأ كم شدن قندخون، محروميت سلول هاي مغز از اكسيژن، كم شدن جريان خون، صرع و بي حسي ناحيه گيجگاهي و مانند اينها و ممكن است شخص به سطح ديگري از آگاهي وارد شود. اين كه بگوييم شخص مرده و سپس به اين جهان بازگشته است، مطلقأ از ديدگاه شكاكان قابل قبول نيست، بلكه مي گويند ما مواجه با حالتي هستيم كه شخص يقين مي كند دارد مي ميرد.
فيلسوفان تحليل گرا چنين عنوان كرده اند كه اگر فرض وجود موجودات غيرمادي را بپذيريم كه با ما ارتباط پيدا مي كنند، در آن صورت با مشكلات جدي روبرو خواهيم شد و ناچاريم ذهن را از جسم به كلي جدا بدانيم. شايد مسأله واقعي ما اين نباشد كه آيا شواهد كافي براي اثبات فلان مطلب داريم يا خير، بلكه معنايي كه آن مطلب در نظر ما دارد مهم تر باشد و اين مهم باشد كه آيا مي توانيم با موجودات غيرمادي كه داراي سطحي از شعور هستند ،بدون اين كه مغز و اعصاب و اندامهاي حسي داشته باشند، رابطه برقرار كنيم  بعضي  ادعا كرده اند كه اين ارتباط به صورت انتقال فكر (تله پاتي) است، ليكن كميت تجربه حتي در زمينه ي تله پاتي هم لنگ است.

نتيجه
بعد از ربع قرن تحقيق در اين زمينه، به اين نتيجه رسيده ام كه شهادت شاهدان عيني در اين موارد به شكل اسفناكي غيرقابل اعتماد است و مادام كه بررسي هاي دقيق و شيوه هاي علمي استاندارد به كار گرفته نشود، افراد ممكن است خود و ديگران را گول بزنند و اين باور را ايجاد كنند كه هرچيزي حقيقت و واقعيت دارد، از بازگشت قهقرايي به زندگي هاي گذشته گرفته تا ربوده شدن انسان ها توسط موجودات ماوراء زميني و هجوم شياطين و ارواح خبيثه و تجارب دم مرگ و غيره.
موضع پژوهش گر دانشمند در قبال امور فراطبيعي و موضوع بقا چه بايد باشد؟ معلوم است كه ما به فكر روشن نياز داريم و نبايد پيشاپيش چنين ادعاهايي را رد كنيم. اگر ادعايي در قالب احساس مسؤوليت شكل گرفته باشد، بايد با دقت ارزيابي شود. پس از يك قرن و نيم تحقيقات علمي، اكنون چه نتيجه اي بايد بگيريم؟ قبول دارم كه در حال حاضر شواهد عيني قابل اطميناني در اين مورد وجود ندارد كه نشان دهد ما مي توانيم با مرحله ديگري از عوالم وجود كه فراتر از اين عالم است يا با ارواح مردگان تماس بگيريم. تا آن جا كه مي دانيم مرگ جسماني موجب نابودي اعمال روان شناختي، شعور يا شخصيت مي شود و دليلي ندارد كه بپذيريم اشباح و ارواح در ميان ما آمد و رفت مي كنند.
من درك مي كنم كه اين موضوع با عقايد طر
فداران وجود اشباح و ارواح نمي خواند،‌ ليكن علم بايد در احراز درستي موضوع مورد نظر نهايت تلاش خود را بكند و توجهي به آنچه كه ما مي خواهيم باور كنيم نداشته باشد. متأسفانه عينيت علم در اين زمينه، نبرد دشواري در پيش رو دارد و ناچار است با وسايل ارتباط جمعي و شيفتگي توده ي عظيم مردم كه دلبسته ي ادعاهاي فراعادي و فراطبيعي هستند، رو در رو شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 11:50 AM  توسط م.ک.  |