تبليغاتX
مثبت من - داشتن یا بودن؟

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

ای گلی که در شکاف دیواری

تو را از آن شکاف‌ها بیرون می‌آورم

و تو را با ریشه و تمامی اجزاءت در دستم نگه می‌دارم

ای گل کوچک اما «اگر» می‌توانستم دریابم

که تو چه هستی، با ریشه و تمامی اجزاءت، و بر روی هم،

می‌توانستم خدا و انسان را نیز بشناسم.

 

 ترجمه‌ی انگلیسی شعر باشو تقریبا چنین است:

 

چون به دقت نگاه می‌کنم

شکوفه کردن «پیچک» را

در پرچین‌ها می‌بینم!

 

تفاوت اندیشه‌ی این دو شاعر حیرت‌انگیز است. تنیسون می‌خواهد گل را «داشته باشد». آن را از ریشه می‌کند. و چون تفکر معنوی خود را درباره‌ی گل به منظور رسیدن به بصیرتی درباره‌ی ماهیت خداوند و انسان به پایان می‌رساند، گل در نتیجه‌ی علاقه و توجهی که شاعر به آن داشت مرده است.

 

تنیسون را، آن طور که او را در خلال اشعارش می‌بینم، می‌توانیم با آن دانشمند غربی که از طریق تقسیم کردن زندگی به اجزای آن در پی کشف حقیقت است مقایسه کنیم.

 

واکنش باشو در برابر گل کاملا متفاوت است. او در پی چیدن گل نیست، حتی به آن دست هم نمی‌زند. فقط «به دقت نگاه می‌کند» تا آن را «ببیند»....

 

تنیسون، به ظاهر، نیاز به در اختیار گرفتن گل دارد تا با تعمق در آن، انسان و طبیعت را درک کند، اما «داشتن» گل سبب مرگ آن می‌شود. در صورتی‌که خواسته‌ی باشو «دیدن» گل است، نه تنها نگاه کردن به آن بلکه با آن بودن و مانع حیات و ادامه‌ی زندگی آن نشدن....

 

رابطه‌ی تنیسون با گل به صورت «داشتن» یا «تصاحب» است- نه تصاحب مادی بلکه تصاحب معرفت. رابطه‌ی باشو ... با گل شکل «بودن» دارد. منظور من از بودن آن نوع از موجودیت است که در آن حالت کسی نه چیزی «دارد» و نه «حرص و آز» داشتن بر او مسلط است بلکه شادمان است، استعدادهای خود را به طور بهره‌ور به‌کار می‌گیرد. با جهان یکی است....

 

مساله‌ی «داشتن» در برابر «بودن» به طوری که بودن علی‌البدل داشتن قرار گیرد برای شعور عام یا فهم عادی چندان جذبه‌ای ندارد. چنین به نظر می‌رسد که «داشتن» یک پدیده‌ی عادی زندگی است: ادامه‌ی زندگی مستلزم داشتن لوازمی است. بعلاوه، برای آن که از اشیاء و لوازمی لذت ببریم، باید آنها را داشته باشیم. در فرهنگی که هدف غایی آن داشتن است- و داشتن هر چه بیش‌تر و بیش‌تر- و در فرهنگی که می‌توانیم بگوییم فلان شخص «یک میلیون دلار ارزش دارد» چگونه «بودن» می‌تواند علی‌البدل «داشتن» قرار گیرد؟ برعکس چنین می‌نماید که جوهر «بودن»، «داشتن» است و اگر کسی چیزی ندارد چیزی هم نیست....

 

«داشتن یا بودن؟» ترجمه اکبر تبریزی

           

  Erich Fromm, "To Have Or To Be?" , 1976

 

پاسخها و نضرات :

 

پرداختن به موضوع «داشتن» و «بودن» بدون ذکر مصادیق آن، کار دشواری است با این حال سعی داریم تا به گونه‌ای مختصر این موضوع را با بیان افکار فروم بررسی کنیم:

 

ماهیت شکل «داشتن» هستی ناشی از ماهیت دارایی شخصی است. در این شکل هستی آن‌چه مهم و مورد نظر است به دست آوردن ثروت و حق نامحدود نگه‌داشتن آن است و لاغیر. در جهت‌گیری «داشتن» باید در راه نگه‌داری و استفاده بهره‌ور از آن‌چه به دست آمده کوشش زیادی به عمل آورد. آیین بودا گرایش به  «داشتن» را حرص و ولع می‌نامد و دین یهود و مسیح آن‌را به طمع تعبیر می‌کند. «داشتن» هر شخص و هر چیز را مرده و بی‌روح و تابع قدرت دیگران می‌کند(ص105)....

فروم معتقد است که تعلق‌های زندگی هم‌اکنون به طور فزاینده‌ای رو به گسترش است بدون این که باعث رشد و تعالی انسان شود. آلبرت شوایتزر در این باره چنین می‌گوید: «انسان ابرمرد شده است... ولی این ابرمرد که نیروی ابرانسانی پیدا کرده به خرد ابرانسانی دست نیافته است. به همان اندازه که قدرت بشر فراتر می‌رود انسان به موجودی ضعیف‌تر و ضعیف‌تر مبدل می‌گردد (ص7)....»

 

آن چه که امروزه ما شاهد آن هستیم این است که نه تنها داشته‌های ما باعث پیشرفت و صعود ما نشده‌، که ما را از حرکت باز داشته‌ است. همیشه این تفکر در ذهنم بود که ابزارها، داشته‌ها و تعلقات زندگی باید در خدمت بشر باشد و پیش‌برنده‌ی نیروها و استعدادهای بالقوه‌ی او باشد. انسان تنها باید در زمانی از طی کردن راه و مسیر زندگی از آنها بهره‌مند شود و به راه خویش ادامه دهد و حتی  تا آن جا که ممکن است، بازماندگان را نیز همراه کند. اما امروزه به این شکل نمی‌بینیم، جزء خصلت‌های تغییر ناپذیر ما شده که به هر چیزی خو بگیریم و به هر شکلی بندی بر بندهای زندگی‌مان بیفزاییم. در واقع ما خود را در خدمت تعلقات‌مان گرفتار کرده‌ایم....

 

در شکل «داشتن» رابطه زنده‌ای بین من و آن‌چه دارم نیست. آن و من به صورت شیء در آمده‌ایم، من مالک «آن» هستم زیرا قدرت تملک آن را دارم. اما یک رابطه معکوس نیز وجود دارد: «آن مرا دارد»، زیرا حس هویت من، یعنی سلامت روحی من، موکول به داشتن «آن» است (و هر چه بیش‌تر). شکل «داشتن» هستی با یک روند زنده و بارور بین فاعل و مفعول ایجاد نمی‌شود، بلکه سبب می‌شود که هر دو، فاعل و مفعول، تبدیل به شیء شوند. رابطه در این شکل رابطه‌ای مرده است، نه زنده و با روح (ص 106)....

 

اما «بودن» سخنی دیگر است، یعنی آن‌چه از درون هستیم و احساس می‌کنیم؛ به سخنی، باور داریم. «بودن» ما دست‌خوش تغییرات ناایمن نیست، بلکه تنها جهت پیش‌رونده را طی می‌کند. فروم متعقد است که انسان با «بودن» به یک ایمنی درونی می‌رسد: « اگر من همان کسی هستم که هستم، نه کسی که «دارم» دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند ایمنی و احساس هویت مرا از من بگیرد یا تهدید کند. کانون من در درون من است؛ توانایی من برای «بودن» و آشکار ساختن نیروهای بنیادیم جزئی از ساخت منش من بوده و به من وابسته است (ص152).»

 

«داشتن» به اشیائی اشاره می‌کند که ثابت و توصیف کردنی هستند. «بودن» به تجربه اشاره می‌کند و تجربه‌ انسان در اصل قابل توصیف نیست (ص 119)....

 

شرایط لازم برای «بودن» استقلال، آزادی و ذهن منقّد بوده، و خصوصیت اساسی آن فعال بودن است، نه در معنی ظاهری آن که اشتغال می‌باشد بلکه در مفهوم باطنی که عبارت از به کار گرفتن بهره‌ور نیروهای انسانی است (ص 120،121) ....

 

صفت «بودن» نه به دلیل داشتن چیزی، نسبت داده می‌شود بلکه به سبب آن‌چه از خود ساطع می‌کند این صفت را گرفته است. ظهور «بودن»  منوط به میزان کاهش «داشتن» است؛ یعنی ترک به دست آوردن ایمنی و هویت با چنگ زدن به آن‌چه که داریم (ص122)....

 

فروم نوع دیگری از داشتن را بیان می‌کند که نه تنها در تعارض با زندگی نیست بلکه از خصوصیات آن به شمار می‌رود:

 

 به منظور ارزیابی کامل شکل «داشتن» که در این‌جا مورد بحث است، تعریف دیگری هم لازم می‌آید که آن «داشتن برای زیستن» است، زیرا ادامه هستی و زیستن مستلزم داشتن وسایل و اشیای ضروری است این اصل در مورد تن، خوراک، خانه، لباس و ابزار برای تولیدِ نیازهای ما نیز صادق است. این نوع «داشتن» را می‌توان داشتن برای زیستن نامید زیرا ریشه‌اش در هستی انسان است. زنده ماندن یک میل و انگیزه منطقی است- در مقابل «داشتنی» که تاکنون درباره‌اش بحث کرده‌ایم، که یک سائق انفعالی برای به دست آوردن و نگه‌داشتن بوده و ذاتی نیست بلکه نتیجه‌ی اثرات شرایط اجتماعی بر روی انسان از لحاظ بیولوژیکی است.

 

داشتن برای زیستن برخلاف «داشتن» قبلی با «بودن» تعارضی ندارد. این نوع داشتن عادلانه و عاقلانه است و انسان باید  فقط طالب داشتن برای زیستن باشد- ولی فرد عادی خواهان هر دو نوع «خواستن» است. ( در مورد این دو نوع خواستن به کتاب «انسان برای خویشتن» مراجعه کنید * ) (ص 117)....

 

انشاء ا... بتوانیم با شروع بحث مصادیق این موضوع، تبادل افکار و اندیشه‌های موثری داشته باشیم و نوع نگرش و جهت‌گیریمان بهبود یابد...

 

*: Erich Fromm, "Man For Himself" ,1947 ، بعید می‌دانم بتوان  نسخه‌ای از این کتاب را در بازار ایران پیدا کرد چرا که متاسفانه مدت‌هاست چاپ مجدد نشده است!

فروم به طور شگفت‌انگیزی  نشان می‌دهد که چگونه اندیشه‌ها و نوع تفکر داشتن در زندگی و نحوه‌ سخن گفتن ما تاثیری عمیق گذاشته است و ناخواسته جهت‌گیری ما را به آن سمت سوق داده است؛ به طور مثال:

 

 با گفتن من مشکلی «دارم»  به جای من دچار مشکل «شده‌ام» جنبه فاعلی حذف شده است. «من» در رویداد جای خود را به «آن» مالکیت داده است. احساس خود را به چیزی که مالک آن هستم تبدیل کرده‌ام: یعنی مشکل. ولی «مشکل» یک اصطلاح کلی برای هر نوع دشواری است. نمی‌توانیم مشکل را «داشته باشیم» زیرا شیء نیست که به تصاحب درآید، ولی مشکل می‌تواند مالک من شود. به عبارت دیگر من «خودم» را به «مشکل» تبدیل کرده‌ام و حال به مالکیت مخلوق خود درآمده‌ام. این نوع سخن گفتن یک از خود بیگانگی ناخودآگاه مخفی را آشکار می‌کند (ص32).

 

البته ممکن است مثال بالا که فروم ذکر کرده در فرهنگ ما به این شکل به کار نرود. ولی موارد بی‌شماری  وجود دارد که چند نمونه را بیان می‌کنیم ممکن است دوستان به گونه‌ای دیگر نظر داشته باشد). به عنوان نمونه به دو جمله‌ی «من محمود هستم» و «اسم من محمود است» توجه کنیم، به ظاهر هر دو یک معنی را دارند که همان معرفی یک فرد (من) است، اما از لحاظ «داشتن» و «بودن» به کلی متفاوت است. در جمله اول «من» همان «محمود» است، با بیان یکی، دیگری نیز مفهوم و معنی پیدا می‌کند. به عبارتی هر جا که «من» هستم، «محمود» نیز هست. این گونه نیست که یکی باشد و دیگری نباشد. همیشه «من» همان هستم که «محمود» هست و هر دو دلالت بر یک شخص دارند. وابسته به زمان یا مکان نیست، این طور نیست که امروز «محمود» باشم و فردا «حسن!». هر دو بیان‌کننده‌ی ماهیت یک شخص است. اما در جمله دوم «من» دارای مالکیت بر اسمی هستم. و اسم تنها شیئی بیش نیست در این جمله، امروز اسم «من»، «محمود» است ولی فردا ممکن است اسم دیگری باشد. در واقع این جمله تاکید بر شخص نیست بلکه بر قسمت مالکیت است. شاید بتوان نامتجانس بودن برخی اشخاص با اسامی‌شان را از نوع مالکیت آن بیان کرد به گونه‌ای که آن، شیئی نیست که درخور مالکیت باشد لذا در پی مالکیت جدیدی هستند....

ممکن است با این دیدگاه دانست که چرا در دین اسلام یکی از حقوق مهم و جدی فرزند نسبت به والدین انتخاب نامی نیکو برایش است...

 

مثال‌های دیگری را می‌توان در اصطلاحات «زن گرفتن»، «صاحب بچه شدن»، « او اهل تهران است» و بسیاری از موارد دیگر یافت که به نوعی حس مالکیت و تعلق را تشدید می‌کند و به اصطلاح فروم  نشان دهنده‌ی تَداول زیاد بیگانگی است....

 

البته  مقصود کتاب فراتر از مثال‌های ذکر شده است. فروم خود بخشی از اهداف را چنین بیان می‌کند:

 

منظور از «بودن» و «داشتن»  اشاره به بعضی کیفیت‌های جداگانه یک فاعل نظیر آن‌چه در جملات «من یک اتومبیل دارم» یا «من سفید پوست هستم» و یا «من خوشحالم» آورده شده، نیست. بلکه به دو شرط اساسی هستی، دو جهت‌گیری مختلف نسبت به خود و جهان و منش‌های مختلف که مشخص کننده‌ میزان جامعیت تفکر، احساس و عمل شخص است اشاره می‌کنم(ص 35)....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 12:21 PM  توسط م.ک.  |