تبليغاتX
مثبت من - حسادت هاي کودکانه

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 محبوب اربابي

 

 روابط برادري و خواهري هيچ وقت ساده نبوده و حسادت از قديم الايام جزء جدانشدني اين روابط بوده است.آيا حسادت ميان فرزندان اجتناب ناپذير است؟ آيا در بين خواهران و برادران هم جنس تشديد مي شود؟ آيا به مقام و جايگاه آنها در خانواده بستگي دارد؟ آيا به سن بستگي دارد؟ آيا رفتار والدين نقش تعيين کننده دارد؟ دلايلي که باعث مي شود حسادت گاهي تا سنين بالاتر ادامه يابد کدامند؟ «چرا بچه ها اينقدر در خانه با هم بگومگو مي کنند و در بيرون نه؟ همه جا و در حضور ديگران فرشته هايي آرام و دوست داشتني اند حتي اگر با هم در جايي دعوت باشند.چرا هميشه مي خواهند پدر و مادرها برايشان پادرمياني کنند و آن وقت جبهه مي گيرند و بلافاصله از هم شکايت کنند؟

- من سفره را «سه» بار بيشتر از او جمع کردم،

- «هميشه» اوست که جايش کنار پنجره ماشين است،

- او «4» بيسکويت دارد من يکي،

- تو تاحالا «دو» بار با او به سينما رفته اي با من «يک» بار،

- کادوي او بزرگتره، براي او قصه «طولاني تري» گفتي، تکه پيتزاي او «بزرگتره»، بلوز او «قشنگ تره» و....

- تو او را «کمتر» تنبيه مي کني، تو مرا «بيشتر» دعوا مي کني...

ما دوست نداريم بچه هايمان اينگونه حرف بزنند. نه دوست داريم ببينيم و نه دوست داريم بشنويم. حتي دوست نداريم به ياد کودکي خودمان بيفتيم. چرا بچه هايمان براي هيچ و پوچ دعوا مي کنند؟ کتک کاري براي يک بيسکويت؟ براي نشستن کنار پنجره ماشين؟ براي بردن يک بشقاب به آشپزخانه؟ همه اينها فقط بهانه است.

مساله چيز ديگري است. از نظر فرزند عدالت رعايت نشده است. وقتي او صاحب همه چيز نيست، همه چيز ناعادلانه است. معادله آسان است؛ هر بچه اي همه چيز مي خواهد و براين باور است که آنچه به ديگري مي دهند از سهم او برداشته اند. «من کمتر دريافت کردم» معادل است با «من را کمتر دوست دارند»، پس در نتيجه من ارزش کمتري دارم. با اين طرز تفکر محيط دريافتي را با متر و وزن اندازه گيري مي کنند. به اين ترتيب احساس اهميت خاص او بستگي به وزن حرف ها دارد.

مساله فراتر از يک بيسکويت است... چرا آنها بيشتر در خانه و در حضور پدر و مادر بحث مي کنند؟ آيا براي اين نيست که ما خود را بسيار ناشي و ناوارد مي دانيم؟ اگر در تله بيفتيم، ما هم با همان زبان حسابگرانه صحبت مي کنيم؛ «تو سه بار ميز غذا را جمع کردي، ولي او چهار بار»، «من او را کمتر تنبيه مي کنم، چون او عاقل تر است...» اگر ما تلاش کنيم که موازنه اي را برقرارکنيم که هرکدام آرزويش را دارند در دادن «همان چيز خاص» به فرزند، بچه ها باز هم بسيار قوي تر فرياد بي عدالتي سر مي دهند.، زيرا ما دليل موجهي به آنها مي دهيم و روش جلب توجه کردن آنها را تثبيت مي کنيم. خاطرجمع کردن آنها يعني اطمينان دادن به آنها که دوستشان داريم و با ابراز عشق و محبت، خلاء عاطفي آنها را پر مي کنيم. کودک حسود باز هم بيشتر از اينکه «چيزي» را ازدست بدهد، مي ترسد «کسي» را از دست بدهد. مي ترسد از اينکه آنقدر که مي خواهد دوستش نداشته باشند. وقتي آنها سرکوب مي شوند، احساسات نشت مي کنند....

احساسات ممکن است مثبت يا منفي باشند. احساس خوشبختي يا بدبختي. مشکلات وقتي شروع مي شود که آنها را بيان مي کنيم. براي مثال خانواده هايي هستند که در آنها غم و اندوه غالب است؛ «بيخود آبغوره نگير»، درحالي که در خانواده اي ديگر مهر و عطوفت، دلسوزي و همدردي را برمي انگيزاند؛ «بيا، عزيز من، گريه کن....» در اين خانواده ها حسادت به ندرت تاييد مي شود «چطور مي توني حسود باشي»؟ اما در خانواده ديگر؛ «چقدر بدجنسي، بعد از اين همه چيزهايي که دريافت کردي؟»... کودک حسود رنج مي کشد. اگر کسي حرفش را نشنود، اگر هيچ چيز به او اطمينان نبخشد، از آن بدتر اگر عادت شود وقتي او حرفش را بيان مي کند به او درشتي کنند. او سعي مي کند مخفي کند يا براي خود حفظ کند آنچه را احساس مي کند ولي شکست خورده و مغلوب...

ولي چرا آنها بگومگو مي کنند؟

براي مجذوب کردن، جلب توجه يا جلب ترحم والدين؟

- براي مجبور کردن والدين به جبهه گيري و يکي را انتخاب کردن؟

- «مامان... او مرا اذيت مي کند، به او بگو مرا راحت بگذارد، به او بگو بس کند، به او بگو توپم را بدهد، ماماااان،»

- براي مطمئن شدن؛ آنها مرا بيشتر دوست دارند.

- يا براي اثبات دردناک چيزي که در آن شک دارند؛ «آنها ديگري را بيشتر دوست دارند...»

براي تنظيم کردن مشکلات قلمرويي؟

- «برو آن طرف؛ اين جاي منه»

- «بابا، اون اومده توي اتاق من،»

- مدادرنگي هايم را به من پس بده، اينها وسايل من هستند،»

براي سرگرم شدن از راه دعوا و حرص درآوردن،

- «اوه، صورتت سياه شده... دماغت درازتر شده...»

- «مي دوني کي به دنيا آمدي ما تو را از توي سطل آشغال پيدا کرديم.»

براي تاييد شدن (خود را نشان دادن). وقتي آنها نمي توانند ابراز وجود کنند و مورد اعتماد باشند چه انتظاري مي توان از سايرين داشت،

- «من بهتر از تو شوت مي کنم، هه هه،»

- «اوه، نقاشي تو زشته. مال من خيلي قشنگ تره.»

- «بابا، او در مدرسه تنبيه شد، من جايزه گرفتم،»

- .......

کامل کردن اين ليست با شما، در يک جمعه باراني در خانه،

شما چرا دخالت مي کنيد؟

- چون بي حوصله ايد؟

فکر مي کنيد فريادهايشان طاقت فرساست.

روزهاي شما به اندازه کافي پرمشکل و خسته کننده است.همه راه هاي ديگر را امتحان کرده ايد. و...

- به خاطر عدم درک صحيح

واقعا فکر مي کنيد که آنها به خاطر يک بيسکويت دعوا مي کنند.مطمئن هستيد که مي فهميد چه کسي حق دارد و چه کسي اشتباه کرده.جر و بحث را ممنوع مي کنيد. به همين سادگي.

- در ايجاد تفاهم افراط مي کنيد چون شما نيز؛

«فرزند بزرگ» بوديد و مجبور بوديد ملاحظه همه را بکنيد.

«ته تغاري» زورگو بوديد.

تک دختر در بين چند پسر بوديد.

کسي بوديد که همه به او حسادت مي کردند.

- چون شما نااميد هستيد؛

آنقدر در خانه شما دعوا و بگومگو مي شد که آرزو مي کرديد فقط يک فرزند داشته باشيد.

مي خواهيد بهتر از پدر و مادرتان باشيد، بهترين بچه هاي دنيا را داشته باشيد.

- شما از عواقب کار مي ترسيد؛

ترس از خشونت، کشمکش و درگيري. ترس از وخيم تر شدن اوضاع.

- مي خواهيد از کسي حمايت کنيد؛

مي خواهيد از همسرتان حمايت کنيد که تحمل داد و فرياد ندارد.

مي خواهيد از کسي که ضعيف تر به نظر مي آيد يا بيشتر دوستش داريد، حمايت کنيد.

- قدرت تخيل و ابتکار شما کم است.

چون والدين شما اينگونه رفتار مي کردند شما هم همينطور رفتار مي کنيد.

هرگز به راه ديگري فکر نکرده ايد.

- فکر مي کنيد آنها نمي توانند بدون دخالت شما مشکلشان را حل کنند؛

براي اينکه تاثير خوبي بر روي آنها بگذاريد.

در حضور ديگران و انظار عمومي، مداخله مي کنيد.(احتمالاً آنها از اوضاع سوء استفاده مي کنند.)

وقتي پدر و مادرتان در آنجا حضور دارند مي خواهيد همه چيز رو به راه باشد.

مي ترسيد همسايه ها اعتراض کنند؟

 جايگاه کودک در خانواده

مقام بچه ها در خانواده با خود کليشه ها و ايده هاي ازپيش پنداشته اي را به همراه دارد. با اين حال جالب است يک بررسي سطحي از ويژگي هاي بچه هاي يک خانواده به ترتيب به دنيا آمدنشان انجام دهيم. شخصيت ما، روابط مان با ديگران، رفتارها و ارزش هايمان تحت تاثير رتبه و جايگاه خانوادگي ما هستند. البته اين امر نسبي است و بنا به شرايط خاص هر خانواده ممکن است تغيير يابد؛

 خانواده هاي دو فرزندي

اغلب در خانواده هايي که دو فرزند دارند در مقايسه با خانوارهاي سه فرزندي رقابت بيشتري وجود دارد.

 فرزند ارشد

- فوق العاده مسووليت پذير.

- بسيار پايبند قوانين.

- انجام کارهاي چشمگير. او قهرمان خانواده است سمبل موفقيت خانوادگي.

- طرفدار کار بي عيب و نقص و حساس نسبت به خطا و اشتباه.

- ميل به مورد پسند بودن و سازگار با تمايلات ديگران. او مسوول برقراري نظم و رفتارهاي شايسته است. او چه بخواهد يا نخواهد، سرمشق و نمونه است.

- آماده براي پاسخگويي به انتظارات والدين (حتي توقعات به زبان نيامده).

- فردي موظف به معناي واقعي کلمه.

- حسادتش را سرکوب مي کند و رفتار يک حامي و پشتيبان را نسبت به نوزاد تازه رسيده اختيار مي کند.

- متعهد از نظر اجتماعي.

- بسيار پايبند به ارزش هاي خانوادگي.

- بسيار همراه و کمک کار والدين، اغلب مورد علاقه آنها (نزديکي عاطفي).

- از منظر تاريخي، تنها جانشين والدين.

- راه را براي ديگران باز مي کند(والدين نوجواني و بحران ها و خوشي ها و ناخوشي ها را از طريق او تجربه مي کنند و در مورد فرزندان بعدي با تجربه بيشتري رفتار مي کنند).

 فرزند کوچک

- دنباله رو فرزند بزرگتر (او را سرمشق قرار مي دهد).

- بيشتر از فرزند بزرگ مشاجره مي کند.

- اگر به فرزند بزرگتر عنوان قهرمان دهند به او عنوان نافرمان مي دهند.

- اغلب دوستان بيشتري دارد در مقايسه با فرزند بزرگتر براي جبران اينکه فرزند بزرگ زياد با او جور نيست.

- معمولاً زودتر مستقل مي شود و گاهي خانواده را زودتر ترک مي کند (کار، ازدواج و...) براي اينکه در حيطه ديگري قابليت هاي خود را نشان دهد. 

خانواده هاي سه فرزندي

فرزند وسط يا «ساندويچ»

اين احساس را دارد که هرگز به اندازه فرزند ارشد، بزرگ نيست، اما وقتي مانند فرزند کوچک خانواده رفتار مي کند به او يادآور مي شوند که بچه نيست و بزرگ شده است. او تلاش مي کند به تقليد و دنباله روي از فرزند ارشد براي بهره مندشدن از قرابت و صميميتي که فرزند بزرگ با پدر و مادر دارد رفتار کند يا مانند فرزند کوچک براي بهره مند شدن از توجهي که نزد بزرگترها دارد رفتار کند.

- اغلب کسي است که در خانواده بيشتر مورد مواخذه و سرزنش قرار مي گيرد.

- با احساس اينکه در خانواده فراموش شده، احساس مي کند بين دو نقش بسيار مشخص بزرگتر و کوچک تر سرکوب مي شود.

- براي پيدا کردن هويت خاص خود در اين وضعيت «نه اين نه آن» مشکل دارد.

- اغلب او شلوغ کن خانواده است. او شهامت خارج شدن از قالب خانواده را دارد.

- او فشار مسووليت فرزند بزرگ بودن را تحمل نمي کند و از توجه فوق العاده نسبت به کوچک تر نيز بهره مند نيست.

- او آزادي عمل بيشتري دارد براي اينکه تبديل شود به آنچه مي خواهد.

- خودکفا است زيرا بيشتر کارهايش به خودش واگذار مي شود. 

فرزند کوچک

- همه توجه پدر و مادر را دريافت مي کند، زير اين بار سنگين سرکوب مي شود.

- زياد خودگردان و مستقل نيست؛ همه در خانه براي او آماده به کارند.

- به ديگران خيلي تکيه مي کند حتي براي حل يک مشکل کوچک. او فکر مي کند اعتماد به نفس کافي ندارد. هميشه کسي هست که به کمک او بيايد يا از او محافظت کند. خيلي ابتکار عمل ندارد چون کارهايش را ديگران انجام مي دهند.

- بعدها او اين احساس را با خود دارد که هرگز جديت نداشته و نتوانسته آنطور که مي خواهد به ميل خود کارهايش را انجام دهد.

- گاهي مي تواند از ضعف خود و مقام ته تغاري بودن براي به دست آوردن آنچه مي خواهد با گريه و زاري و داد و فرياد بهره مند شود.

- اغلب افراط کار است. بسيار فعال يا بسيار زودرنج و حساس است.

- او زياد حرف مي زند، پر جنب وجوش است و اهل تنوع است.

- او بهانه جويي و بگومگو را دوست ندارد، او آشتي و مصالحه را توصيه مي کند.

- با اين وجود آهسته قدم برمي دارد تا او را خيلي دوست داشته و ناز و نوازش کنند.

- او بامزه است، هنرمند و سرگرم کننده خانواده.

 خانواده چهار فرزندي

بچه ها اغلب دوتا دوتا، دور هم جمع مي شوند. معمولاً دو جفت تشکيل مي دهند يا يک جفت و دو تنها (دو نفر جفت مي شوند و دوتاي ديگر تنها يا گوشه گير).

در خانواده پنج فرزندي

کودکي که وسط است اغلب بين دو جفت گرفتار مي شود. يا کوچولوي سه تا بچه اول است يا برعکس، ارشد سه تاي آخري. 

خانواده هاي پرجمعيت تر

در خانواده هاي چهار يا پنج فرزندي، پويايي خانوادگي مشخص تر و دقيق تر است. برعکس وقتي روابط خوب باشد، بچه ها شخصيت قوي تر و محکم تري خواهند داشت.

در خانواده هاي بازهم پرجمعيت تر، کوچک ترين فرزند خانواده اغلب از طرف بزرگترها به کار کشيده مي شود. به دليل اينکه بچه ها زياد هستند تا انتظارات والدين را برآورده کنند، نقش ها را بسيار راحت تر بين خود تقسيم مي کنند و نيز بسيار آسان تر است يک هويت خاص پرورش يابد.

رتبه و جايگاه کودک در خانواده کاري را که بچه بعدها به آن مشغول خواهد شد تحت تاثير قرار مي دهد. بزرگترها کارهاي زيربنايي و ساختاري را ترجيح مي دهند؛ کارهاي متداول و معمول اجتماعي (آرشيتکت، حسابدار، مهندس و...). کودکان ساندويچي، قوي شده از روابطشان با خواهر و برادرها، پست هاي ميانجي گر در روابط انساني يا اجتماعي را انتخاب خواهند کرد. کوچکترها کارهاي غيرمعمول را اتخاذ مي کنند و معمولاً هنرمند مي شوند يا به کارهاي هنري رومي آورند. ميزان فاصله سني فرزندان همچنين نوع جنسيت آنها به نوبه خود رفتارهاي آنها را تحت الشعاع قرار خواهد داد. همچنين تمايلات و رفتارهاي والدين، که شديداً نشأت گرفته از جايگاه خاص آنها در خانواده بوده به نوبه خود در اين مورد تاثيرگذار است. 

حسادت اجتناب ناپذير است

حسادت احساسي طبيعي است که در همه خانواده ها که بيشتر از يک فرزند دارند ديده مي شود؛ اين حسادت «احساس بدي» نيست. اين رقابت مرتبط است با ميل ناخودآگاه هر فرزند به داشتن عشق و محبت والدينش، به خصوص مادر را فقط براي خود داشتن. کودک اين احساس کم و بيش پرمشقت و لازم را تجربه خواهدکرد بنابر شخصيت خاص خود، جايگاه خود در خانواده، و غيره. اگر او خوب زندگي کند، اين يادگيري تبديل خواهد شد به يک عامل مثبت در رسيدن به پختگي و بلوغ، و تکامل خواهد يافت درجهت يک تفاهم سالم ميان بچه ها. نمي توان کاري کرد که حسادت از بين برود ولي راه هاي گوناگوني هستند که مي توانند به کاهش آن کمک کنند. در برابر يک کشمکش بايد ابتدا به کودک کمک کرد که با کلام احساسات منفي اش را نسبت به رقيبش بيان کند و هيجانات واقعي را پيدا کند با يافتن کلمات، حرکات يا ناسزاها؛ ابراز کردن هيجانات وسيله بسيار مهم و بسيار موثري است. سپس مي توانيد تشخيص دهيد و شناسايي کنيد شيء بي خطري را (مثل کوسن، بالش، توپ نرم، کيسه بوکس کوچک) که به عنوان سوپاپ بي ضرر عمل خواهد کرد براي ابراز خشم فيزيکي و بيان لفظي هيجانات کودک را کامل خواهد کرد. برعکس آنچه که بسياري از والدين از آن مي ترسند، اين کار باعث ترغيب خشونت نمي شود بلکه هدايت و راهنمايي بيان احساس تهاجم را تسريع مي کند.

البته يک اصل مهم اين است که هرگز بچه ها را با هم مقايسه نکنيد و به حقوق آنها احترام بگذاريد (مثلاً در مورد مالکيت اسباب بازي هايشان) و نيازهاي شخصي شان (دلبستگي ها و فعاليت هاي خاص هر کس). سعي کنيد خوب جلوه دهيد و استعداد يا توانايي ويژه هر کس را برجسته کنيد و درصورت امکان به پيشرفت آن کمک کنيد. پرهيز کنيد از اينکه جلو کودک را بگيريد هنگامي که يک کودک خردسال به زمان گذشته برمي گردد و اداي بچه ها را درمي آورد (مانند نوزاد حرف مي زند، وقتي لباسش تميز است آن را خيس يا کثيف مي کند). روي اين رفتار تاکيد کنيد يعني بيشتر از او بخواهيد «نقش نوزاد را بازي کند». او را به ظاهر گول بزنيد و ناز و نوازش کنيد به همان گونه اي که وقتي او کوچک بود، با او حرف مي زديد، عکس هاي نوزادي اش را به او نشان دهيد و... کمي بعد او را هدايت کنيد و فعاليت هاي مورد علاقه اش را شناسايي کنيد که او الان مي تواند آنها را انجام دهد. کارهايي که اکنون که بزرگتر شده انجام مي دهد ولي يک بچه نمي تواند انجام دهد. مي توان در عين حال همانطور که در بالا اشاره شد براي فرزند بزرگتر يک عروسک نرم که حالت نوزاد را دارد فراهم کنيد تا بتواند به وسيله آن خشمش را بيرون بريزد و تهاجمي را که ممکن است طور ديگري کودک واقعي را نشانه بگيرد، به شکلي مثبت بروز دهد. نبايد اگر کودک با اين عروسک بدرفتاري مي کند مانع او شويم. به علاوه براي کودک کمي بزرگتر از 6 سال مي توان پيشنهاد داد که تصويري تا حد امکان زشت بکشند؛ از خواهر يا برادرشان، که اغلب در آرام کردن اوضاع بسيار مفيد است.

اگر اين کار کافي نبود مي توان بعد از آن بازي کرد؛ با پرتاب کردن يک توپ نرم يا پرتاب بي ضرر ديگري روي پرتره؛ اين کار موجب مي شود يک احساس آرامش مناسب و رضايت بخش جانشين حالت تهاجمي شود.در پايان يادآور مي شود که اين بگومگوها و مشاجرات بين بچه ها بخشي از فرآيند يادگيري روابط اجتماعي است. با عبور از اين مراحل است که بچه ها ياد مي گيرند از سنين خيلي پايين بر کشمکش هايشان مديريت کنند. اين کشمکش ها به خوبي بيانگر اين است که در جهان چه مي گذرد، در رقابت هاي شغلي و حتي در ازدواج چگونه بايد عمل کرد،

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 8:54 PM  توسط م.ک.  |