چگونگی تاثیرات ادوار کودکی در زندگی ما
همواره و به تکرار به اتخاذ تصیمیمات غلط می پردازیم. همواره و به تکرار برای شریک نامناسب و غلط در زندگی تصمیم می گیریم. همواره و به کرات با شک و تردید به خود و به نفس خویش، خود را عذاب می دهیم. فردی که از آموختن از اشتباهات خود عاجز بوده و ناتوان است که به زندگیش سمتی نو بخشد، به احتمال در یک «دام زندگی» گرفتار آمده است.
نوشتهء اورزولا نوبر از مجلهء علمی ”روانكاوي امروز“
مترجم مهندس جواد ولدان (صابر)
مدیریت و سردبیر پرتال فرهنگی علمی سیاسی ایران آزاد
Www.Iran-Azad.De
Info@iran-azad.de
09. Juli 2007
قسمت اول
دیگر بچه نیستید. مدتهاست که دیگر بچه نیستید. به عنوان فردی بالغ میانه عمر و زندگی خود را بسر می کنید. اما هر از چند مدت، از عواطفی برخوردار و از احساساتی لبریز می شوید، که ظاهرا حتی به زمان حال نیز خوانائی و انطباق ندارند. شما عجز و درماندگی حس می کنید و از این احساس رنج می برید. به خود اعتماد ندارید. خود را یک بازنده می بینید. از آنجا که ترس دارید او شما را ترک کند، با تزلزل و شبهه به شریک و همسر خود آویخته می شوید. در این اوقات و موقعیات رفتار شما بیشتر به یک کودک مشابهت دارد تا به یک فرد بالغ.
این احساسات عجز، درماندگی و بی ارادگی را همه می شناسند. این احساسات که بوسیله و در پی عدم موفقیت، تجربیات جدائی و یا عدم توانائی برانگیخته شده و بروز می یابند، کاملا عکس العمل های طبیعی هستند. اما برخی اوقات اینها بدون هیچ دلیل و انگیزه ای واقعی سایه انداز زندگی می گردند و به شکل یک همراه دائمی در وقوع و گذار زندگی فرد آشیان ساخته و همدم وی می شوند. چنین فردی غالبا خود را در تنهائی اسیر و در تکاپوی یک جنگ، در نبردی با احساسات درماندگی و در نبردی با عدم رخصت و فرصت به نزدیکی واقعی با دیگران دچار می بیند؛ جنگ با دلواپسی ها، علیه این تمایل که چرا نیازهای شخصی خویش را کمتر از نیازهای دیگران جدی تلقی می نماید؛ علیه این سرنوشت که افتادن دائمی به دام عشق نامطلوب را غیر قابل اجتناب می یابد؛ بر علیه ناامیدی، افسردگی ها و ترس های غیرقابل توضیح و توجیه.
اگر زندگی شما بیشتر به رنگهای سیاه و خاکستری آغشته است، تا با دنیای آمیخته از رنگ و نگارها، این می تواند بدین مفهوم باشد: آدمی در یک «دام زندگی» اسیر گردیده است، دامی که به احتمال سرچشمهء آن در دوران کودکی یافت می شود. در سنین بعد از بلوغ و بزرگسالی تجربیاتی در زندگی فرد تکرار می گردند، که همان شخص در دوران کودکی به اجبار تجربه کرده است. در این ارتباط آقای روانشناس جفری یانگ از دانشگاه کلمبیا از «الگوها»، از «نمودارها»، از «نمونه ها» سخن می گوید. الگو و نمودارهائی که تعیین کنندهء افکار و اعمال می باشند، نمودارهائی که می توانند خلق و خوی آدمی و نیز کیفیت اعتماد به نفس را در وی حک و منقوش نمایند. اگر این نمودارها، اگر این الگوها، اگر این مستوره ها مستوره هائی سازنده باشند، انسان با اعتماد و پیگیر و با یک اعتماد به نفس مستحکم به زندگی می پردازد؛ الگوهای دست و پا گیر از تجربیات دردناک و مخرب اوان کودکی نشئت می گیرند و به طرق مختلف می توانند تاثیرات مضر و ویران کننده داشته باشند.
رواندرمانان و نویسندگان کتاب آقای تئودور زایفرت و خانم آنگ لی زایفرت به تشریح این می پردازند، که چگونه از تجربیات گذشته الگوهای منفی بافته شده، ساخته و پرداخته می گردند: «ما همگی تاریخ و سابقه ای طویل از فراگیری و آموزشهای شخصی و مربوط به خود را در پشت سر داریم. هزاران بار شنیده ایم و تجربه کرده ایم که ما، آنچنان که هستیم، مورد پسند و قابل قبول نبوده ایم. ما بسیار دستپاچه بوده و هستیم، خیلی شلوغ، خیلی بی ادب، خیلی تنبل، خیلی ترسو، خیلی نادان و خیلی کند و عیره. جملاتی نظیر تو هیچی نمی شوی یا تو خیلی دست و پا چلفتی هستی، بده من، بهتره که من خودم این کار را انجام دهم، را بسیاری از ما شنیده ایم. بدین نحو عدم اعتمادی عمیقانه نسبت به ما ابراز و مستدل می گردید. این گفته ها و استدلالات به ما خورانده شده است، با شیر مادر به ما خورانده شده است، که ما هیچ هستیم، ما معتقد گردیده ایم که از دست ما نمی تواند کار درست و مساعدی برآید.»
این یقین، این باور که «من نمی توانم» تنها یکی از بسیار نمونه ها و نمودارهائی است، که به علت و در پی تجربه های زودرس گذشته امکان وقوع و توان تبلور دارند. یک الگو (در آنالیز ترانس آکسیون «جزوه» نامیده می شود) یک نوع نقشهء زندگی، نقشهء راهها در زندگی می باشد. نقشه ای که در آن همه چیزهائی که فرد در سالیان نخستین و دوران کودکی خویش تجربه کرده و گذرانده است، ثبت و بایگانی گردیده است. این نقشه، همانطور که خانم رواندرمان (متخصص شیوه آنالیز ترانس آکسیون) با گفتهء روشن و عاری از هر گونه سوء تفاهم بیان می کند، نقشه ای «پیش نوشته از طرف خدایان نیست». بلکه این نقشه مولود رفتارها و اعمال نخستین افراد مرتبط با کودک، نخستین مراقبین کودک (معمولا در درجهء نخست مادر و بعد هم پدر) می باشد. در این نقشه، در اینجا، والدین، مراقبین نخستین کودک جای پای خود را بر جای گذارده اند. اریک برنر موسس شیوهء رواندرمانی آنالیز ترانس آکسیون نوشته است، «انسان شاهزاده متولد می شود، تا اینکه از طرف والدین خویش به یک قورباغه تغییر می یابد». البته اگر چه فاکتورهای موروثی و ژنها نقش معینی ایفا می کنند- و بدین ترتیب هر نمودار و الگو نیز به مزاج، به شور و حرارت کودک، به تاثیرات ژنها در کودک نیز وابسته است- اما بزرگترین تاثیرات، مهمترین نقش در پیدایش یک نمودار، یک الگو، یک جزوه، یک مستوره همان نخستین افراد مرتبط با کودک می باشند، آنها که نیازهای اساسی نوزاد و کودک خردسال را برآورده نکرده اند.
تجربیات زیر، بنابر گفته های آقای یانگ، مشوق، حامی کمال و پرورش الگوها و مستوره های منفی می باشند:
- نوزاد، کودک محبت و عشق و ثبات را بسیار کمتر از آنچه باید، تجربه می کند. ارتباط و رابطه او با نخستین مراقبین خود، با مادر و پدر غیر قابل اعمتاد و اطمینان است.
- نوزاد، کودک شوک و ضربهء روحی تجربه می کند. او به طریق جسمی یا روحی مورد سوءاستفاده واقع می شود و یا مورد بی توجهی و غفلت قرار می گیرد.
- نوزاد، کودک بیش از اندازه مورد توجه، عنایت و خوبی واقع می شود. از او بیش از اندازه مراقبت می گردد و هر گونه و کوچکترین خواسته های او برآورده می شود. همزمان حد و مرزی برای او کشیده نمی شود و نمی آموزد که با معیارها و اندازه ها با واقعیات روبرو گردد.
بسته به نوع تجربیات ما در اوان زندگی و نخستین دوران رشد خود، الگوها و مستوره های ویژه ای در ما نقش می بندد. در مجموع تا کنون هجده الگو را آقای یانگ و تیم همکارانش شناخته و مورد بررسی و مطالعه قرار داده اند (که در زیر خواهد آمد). هفت عدد از این الگوها در اینجا تشریح و توصیف می گردد. بعلت ضرورت در کوتاهی، و عرضهء یک جمع بندی و چکیده ای پر محتوا از این مقالهء علمی، ممکن است که اینگونه تشریح و توصیفات تصنعی جلوه نموده و در چشم بزند. طبیعتا این الگوها بندرت بدین ترتیب و در این فرم و نحو خالص خود جلوه گر می گردند، و برخی از اوقات آدمی دارای چندین الگو و صاحب چندین نمودار می باشد، که زندگی و سرنوشت وی را تعیین می نمایند.
مستوره های زندگی ما
چگونگی تاثیرات ادوار کودکی در زندگی ما
قسمت دوم
همواره و به تکرار به اتخاذ تصیمیمات غلط می پردازیم. همواره و به تکرار برای شریک نامناسب و غلط در زندگی تصمیم می گیریم. همواره و به کرات با شک و تردید به خود و به نفس خویش، خود را عذاب می دهیم. فردی که از آموختن از اشتباهات خود عاجز بوده و ناتوان است که به زندگیش سمتی نو بخشد، به احتمال در یک «دام زندگی» گرفتار آمده است.
نوشتهء اورزولا نوبر از مجلهء علمی ”روانكاوي امروز“
مترجم مهندس جواد ولدان (صابر)
مدیریت و سردبیر پرتال فرهنگی علمی سیاسی ایران آزاد
Www.Iran-Azad.De
Info@iran-azad.de
09. Juli 2007
قسمت دوم
بطور مثال اگر در دوران طفولیت کمبود و یا عدم ثبات و امنیت وجود داشته بود، یعنی در خانواده جو عاطفی سرد، بیروح و غیرقابل اعتماد حاکم بوده باشد، در طفل مستورهء «تنـهائی و بی کسی» انسجام می یابد. انسانهائی که خود را در این دام می یابند، به تسریع تنهائی و مطرود شدن را در خود احساس می نمایند، بویژه در یک رابطهء نزدیک، عاطفی و عاشقی. آنها باور ندارند، که دیگران قابل اطمینان و اعتماد باشند و بتوان بر روی آنها حساب کرد. و از این رو به رفتارهائی چون چسبیدن و آویخته شدن به دیگران و کنترل آنها متمایل می شوند. تنها درک و حس دوری طلبی و غیبت ذهنی در همسر یا شریک زندگی خویش، می تواند ترسهای کهنه را در آنها احیاء کند. اینگونه افراد تمایل به داشتن حسادتهای افراطی داشته و بندرت بتوانند جدائی ها را، اگر چه کوتاه نیز باشد، تحمل کنند و به تسریع بوی خیانت و بد عهدی به مشام آنها می رسد. برای سد بروز این احساسات منفی و بعلت حفظ نفس اغلب از روابط و ارتباطات نزدیک جلوگیری کرده و همواره به حفظ فاصلهء عاطفی و دوری فیزیکی می پردازند.
مستوره یا الگوی «بی کسی و تنهائی» در بیشتر مواقع از نظر زمانی بسیار زود ساخته می شود، زودتر از آنکه نوزاد حرف زدن را بیاموزد. از اینروست که افراد دچار به این الگو، خاطراتی واقعی از این زمان ندارند و عاجز از آنند که بتوانند ترسهای مدام و دائمی خویش را، ترسهای مبتنی بر متروک و مطرود واقع شدن را توضیح دهند. این الگو علل و ریشه های مختلفی دارد: فوت یکی از والدین، یا بعلت طلاق یکی از والدین از زندگی طفل دور می افتد، مادر از بیماری روانی رنج می برد یا با احساس و عواطف خود نسبت به کودک غائب است، یا زمانی که یکی از والدین مجددا ازدواج می کند.
مستوره یا الگوی «سوءظن و عدم اعتماد» هنگامی رشد و پرورش می یابد، که روابط و ارتباطات نخستین از تجربیاتی غیرقابل اعتماد و یا حتی سوء استفاده برخوردار بوده باشد. انسانهائی که به هنگام طفولیت تجربیاتی شدید و دراماتیک را از سرگذرانده باشند (مانند خشونت، سوء استفاده، جراحت روحی، دست اندازی و تمسخر مدام، مجازاتهای سنگین)، به احتمال در تمام دوران عمر خویش نسبت به دیگران بی اعتماد و بی اعتقاد می باشند. اینان با بدگمانی و ظن از نزدیکی زیاد با دیگران اجتناب می ورزند و همواره در روابط خویش با دیگران فاصله و دوری را رعایت می کنند. برخی اوقات این الگو بدان منجر می گردد، که افراد گرفتار به آن، روابط خسران آفرینی را آغاز کنند، با این باور که، بهتر از این حقشان نیز نبوده است، سزاورا بهتر از آن نیز نبوده اند.
فردی که با مراقبت افراطی و بیش از اندازهء والدینش بزرگ شده باشد، با قبل از موعد به امان خدا رها شده و می بایست به هنگامی زودرس بر خود متکی و بر پای خویش ایستاده باشد، احتمالا می بایست با این دام، با این نمودار و «مستورهء وابستگی» دست به گریبان باشد. رفتار و مراقبت های مبالغه آمیز والدین این رخصت و شانس را به طفل نداده اند، که در وی احساسی برای استعداد و توانائی های خویش پرورش یابد و او خود را بعنوان فردی مستقل و غیروابسته تجربه نماید. افکاری چون «مشکلات از سر و کول من بالا می رود»، «از انجام این کار قادر نیستم» یا «چطور می توان به تنهائی به تمامی اینها غلبه کرد؟» از نشانه های مشخص و بارز این الگو هستند، همچنین ترسهای بی دلیل و علت. اشخاص دچار به این الگو به هنگامی زودرس آموخته اند، خود را غیرصالح و غیرمسئول بدانند. از آنجا که کمتر به خود اعتماد می کنند، به تنهائی و استقلال از اخذ تصمیمات پرهیز دارند، و دیگران را با هوش تر از خویش دانسته و مدام در طلب مشورت از آنها بر می آیند. بر اساس و به علت عدم اتکای به نفس، به واقع در طول زندگی خویش عدم صلاحیت در آنها رشد یافته و به فردی غیرصالح و غیرمسئولی واقعی مبدل می گردند. این مشکل غالبا بدان منجر می گردد، که اینگونه افراد به شرکائی در زندگی اصرار ورزیده و آویزان شوند، که برای احوال و سعادت آنها ابدا مفید نیست.
کافی نیست، کفایت نمی کند. این احساس به همراه و در مشایعت انسانهائی پدیدار می گردد، که در آنها در ادوار طفولیت، «مستورهء محرومیت عاطفی» ساخته و منسجم شده باشد. اینها بر این باورند که در این دنیا اهمیتی برای کسی ندارند. احساس پوچی عمیق، خلاء روحی و بیهودگی معنوی در آنها مسبب انتظارات بیش از اندازه از دیگران می گردد: بی تفاوت از هر لطف و زحمت دیگران در حق آنها- کافی نیست. سرچشمه این الگو را می بایست در نبود مراقبت و حمایت در بدو زندگی این افراد جستجو نمود. مراقبین نخستین این افراد، غالبا مادر، در ظاهر حضور داشته است، اما به اندازهء نیاز مراقبت و نگهداری لازم را از کودک بعمل نیاورده است. او توجه کافی، عطوفت لازم و تحسین مادرانه و مورد نیاز کودک را در حق طفل خویش ابراز نکرده است. مراقبت، توجهات و عطوفت مادر به آن معیار مورد نیاز محسوس و موجود نبوده است، که کودک بتواند جایگاه عشق و ارزش خویش را در مادر درک کند. انسانهائی که از داشتن این الگو رنج می برند، اغلب به افرادی احساس علاقه می نمایند، که نسبت به آنها قوهء دافعه داشته و کمتر صمیمیت و عاطفه نشان می دهند- و در این ارتباط و بدین نحو احساس از دیرباز آشنای خود را مجددا می یابند: «من بی ارزشم.»
بی ارزش بودن خود نیز حالت معینی از این احساس بنیادی، از این دام زندگی «حس انقیاد و تبعیت» است. در اشخاصی که در دوران طفولیت زندگی خویش این الگو پدید آمده باشد، با درد و رنج آموخته اند، که به نیازهای شخصی، آرزوها و ایده هایشان اهمیتی داده نشده است. این افراد با پدر و مادری بزرگ شده اند، که برای آنها فضا و شخصیتی قائل نشده اند و به هنگامی که انتظارات والدین را برآورده نساخته اند مورد تهدید یا مجازات آنها قرار گرفته اند. اینگونه اطفال بسرعت دریافته اند، که تنها زمانی می توانند در آرامش و آسایش سر کنند، که حتی الامکان خود را نامرئی ساخته، خود را از چشم والدین دور سازند. آنها با ادراکی بزرگ برای درک عوالم عاظفی دیگران متوجه نیاز والدین و خواسته های آنها گردیده اند. در این ارتباط آنچنان به کمال گرائی دست می یازند، که اغلب بعنوان یک فرد بالغ دیگر امیال و آمال خویش را نمی شناسند. اینگونه افراد با ارادهء آزاد خویش تابع دیگران می گردند، خواستار آنند که مورد پسند دیگران واقع شده و تا حد امکان همه چیز را در تطابق با امیال ایشان انجام دهند. این اشخاص بدان تمایل دارند، که در شکسته نفسی و بی اهمیت جلوه دادن توانائی های خود اغراق نمایند. زیرا که ترس دارند از سوی دیگران بعنوان خودخواه، قمپز در کن و خودپسند شناخته شوند.
«انتظارات و توقعات اغراق آمیز» از خود نشانهء یکی دیگر از تله های زندگی است. اشخاص دچار به این مشکل، به افراط جاه طلب و در پی بازده اعلی می باشند، «عمل» زندگی اینها را تعین می کند. اینها بر این باورند، که تنها اگر به کفایت تقلا کنند، می توانند «کامل» باشند- و عاقبت مقبول واقع خواهند شد، مقبولیتی که همواره حسرت و اشتیاقش را داشته اند. افرادی با چنین الگو تحت فشار خارق العاده ای قرار دارند، توان رها کردن و کوتاه آمدن را ندارند، در مقابل خود و دیگران بشدت منتقد و ایرادگیر بوده و ابزار معیار و مقایس اندازه گیری خویش را همواره بالاتر برده و افزایش می دهند. ریشه و منبع این دام از زندگی در انتظارات و ادعاهای والدین موجود است، که در برابر خویش هیچ عذر و بهانه ای نمی شناخته و / یا از فرزند خویش بهترین را طلب می کرده اند، که در عین حال بهترین نیز به اندازهء لازم خوب نبوده است.
الگوی نقطهء مقابل این مستوره، مستورهء «ادعا / شکوه و شاهکار» است. شخصی که در دوران بدوی طفولیت خویش به شناخت حد و مرز ملزم نشده باشد، فردی که به افراط و بیش از اندازه لوس و بدعادت بار آمده باشد، بیش از حد تر و خشک شده باشد، احتمالا در آینده نیز بعنوان یک فرد بالغ به محترم شمری و رعایت کافی حقوق دیگران نیز بشدت مشکل خواهد داشت. انسانهای دچار این الگو اغلب ناتوان از آنند که انگیزه و محرک خویش را افسار نمایند، و ملاحظه و رعایت حال دیگران برای آنها مشکل است.
منشاء این تله از تله های زندگی یکی در تربیت و بد عادت کردن، در روشهای تربیتی افراطی والدین است. آقای جفری یانگ می نویسد: «بچه هر چه خواست، وقت و بی وقت، دریافت می کند. این می تواند آمال مادی و یا عموما هر چه که او اراده کند، باشد»، «بدین طریق اطفال والدین را تحت کنترل خویش دارند.»
مستوره های زندگی ما
چگونگی تاثیرات ادوار کودکی در زندگی ما
همواره و به تکرار به اتخاذ تصیمیمات غلط می پردازیم. همواره و به تکرار برای شریک نامناسب و غلط در زندگی تصمیم می گیریم. همواره و به کرات با شک و تردید به خود و به نفس خویش، خود را عذاب می دهیم. فردی که از آموختن از اشتباهات خود عاجز بوده و ناتوان است که به زندگیش سمتی نو بخشد، به احتمال در یک «دام زندگی» گرفتار آمده است.
نوشتهء اورزولا نوبر از مجلهء علمی ”روانكاوي امروز“، شماره جولاي 2007
مترجم مهندس جواد ولدان (صابر)
مدیریت و سردبیر پرتال فرهنگی علمی سیاسی ایران آزاد
Www.Iran-Azad.De
Info@iran-azad.de
18. Juli 2007
قسمت سوم
بی تفاوت از اینکه آدمی در کدامیک و یا بوسیلهء کدامیک از این مستوره ها اسیر گردیده باشد، حقایق و واقعیات زیر برای تمامی این مستوره ها معتبر بوده و قابل توجه می باشند که:
این مستوره ها در آن زمان، در آن ادوار کودکی با معنا و قابل مفهوم بوده ند، اینها در آنزمان و برای آنزمان از ارزش و خاصیت ویژه خود برخوردار بوده اند. «از آنجا که ما تجربیات دردناکی را در حین رشد خود و در زمان تغییر و تحولمان متحمل گردیده ایم، تا آنجا که در توان داشتیم، دربرابر این تجربیات، در مقابل این ناخشنودیها و ناخرسندیها، خود را حفظ کرده و تا حد امکان از خویش، از نفس و ادامهء بقای خویش، دفاع کرده ایم». این توضیحات آقای هاینریش بربالک، پروفسرو روانکاوی و ریاست انستیتوی درد تراپی (درد درمانی) «اکن فورده» در هامبورگ است، که در ادامهء اظهارات علمی خود چنین می گوید: «این تدافع و حفظ نفس برای ادامهء حیات و بقاء ضرورت داشته است. اما این مستوره ها زمانی به موانع، به دامها و تله هائی برای حیات و ادامهء بقاء مبدل می گردند، که این افراد و محیط پیرامون آنها تغییر یابند: یعنی به هنگامی که طفل بالغ و مستقل گردد. اما با این وجود شخص خود را ناکامل و ناقص حس می کند. او به سان کودکی، خویش را در معرض تهدید و خطر احساس می کند. انسانهائی که در تله یا تله های زندگی اسیرند، اقدام به رفتارهائی می کنند، که مدام برای تجربیات تلخ گذشتهء خویش تائیدیه دریافت کنند. بطور مثال آنها به گزینش شرکائی در زندگی دست می زنند، که همانگونه سرد و بی اعتنا، که والدین آنها در گذشته نسبت به آنها رفتار می نمودند، برخورد کنند؛ اینها از ترس بی اعتنائی و مطرود گردیدن، خود ابدا به یک رابطه تن در نمی دهند و یا از انسانهای دیگر همواره فاصله می جویند؛ اینها با الکل و کار زیاد احساسات و عواطف طغیان گر را در خویش بی حس کرده و فرو می نشانند؛ اینها انسانهائی هستند کمال گرا که به دنبال موفقیت و جاه و مقام روز و شب کرده و یا در برابر، حتی، کوچکترین خواسته ها و توقعات نافرمانی و طغیان پیشه می کنند.
اما چطور می توان این دایرهء کور، دایرهء تکرار مکررات و دایرهء پوچ را مضمحل نمود، چطور می توان خود را از تاثیرات ادوار کودکی و دوران گذشته آزاد نمود؟ چطور می توان دام های حیات را شناخت و بر آنها فائق آمد؟ جفری یانگ تصدیق دارد، که مستوره های زندگی تنها به دشواری قابل تغییر می باشند، زیرا که ریشه های آنها در اعماق، در اعماق ما جای دارند. اما فردی که شکیبائی و استقامت پیشه کند، از شانس و امتیاز بسیار خوبی در رهائی از این اسبابها، نقشه ها و مستوره های کنترل پیشین بهره مند خواهد شد، که بتواند مجددا به زندگی خویش سمت و جهتی تازه ببخشد. در تراپی الگوها و درمان مستوره ها گامها و تغییرات زیر با بشارت موفقیت آمیز و توان چشمگیر خود را متمایز می نمایند:
مستوره های زندگی را تنها به دشواری بتوان تغییر داد.
اما با صبر و شکیبائی، با استقامت و پایداری، مجددا می توان به زندگی سمتی تازه و جهتی نوین بخشید.
1. شناسائی دام و مستوره های زندگی
کدام مستوره و کدامین الگو، در زندگی من وجود دارد، آیا رابطه ای میان مسائل و مشکلات کنونی با تجربیات کودکی زندگی من موجود است؟ فردی که دقیقا نداند، آیا او ابدا گرفتار مستوره ها و دامهای زندگی هست و اگر هست با کدامیک از آنها دست به گریبان می باشد، می تواند با کمک یک آزمون، یک تست (بزودی آن را ترجمه و در دسترس خوانندگان عزیزم قرار می دهم. مترجم) به تشخیص و تعیین آنها بپردازد. جفری یانگ بر این باور است، که معرفت، شناسائی و تفاهم نخستین گام است.
2. احساس و توجه به مستوره و دام زندگی
شخصی که خواستار رهائی خویش از یک مستوره است، می بایست شهامت برخورد با خاطرات تلخ و دردناک زندگی خویش را، تجربیات ناگوار ادوار کودکی خویش را داشته باشد. تنها در آن هنگام که یادها و تجربیات دردناک پیشین مجددا تجربه شده، دفع نگردیده و عقب رانده نشود، امکان رهائی و آزادی از یک الگو، از یک مستوره و تلهء زندگی تحقق می یابد. در این ارتباط تمرینات تخیلی، که بالغین را به دنیای کودکی خویش انتقال می دهد، از روشها و امکانات موثر محسوب می گردند. یکی دیگر از این متد و امکانات نامه نگاری به عاملان پیدایش این مشکل، نامه نگاری به عاملان مستوره و دام های زندگی خویش است. جفری یانگ بر این عقیده است که از این طریق به کودک پیشین می توان مجال داد، فرصت و رخصت بخشید. در این نامه می توان احساسات، عواطف و حسیات خویش را تببین نمود، حسیات و عواطفی را که آن کودک احساس می نموده است، تجربیات دردناکی را که آن کودک بوسیلهء بی توجهی، بی اعتنائی و طرد والدین از سر گذرانده و یا توجهات و مراقبتهای بیش از حدی را که از طریق پدر و مادر احساس نموده است. این نامه نمی بایست ارسال گردد. این نامه تنها بدان جهت است، که تجربیات و نقطه نظرات آن کودک را توضیح داده و گوش شنوائی برای آن کودک بیابد. یانگ در ادامه نظریاتش چنین استدلال می کند، که بدین ترتیب می توان به احتمال نقطه ای پایان، یک حسن ختام، یک خط اختتام و قابل قبول در انتهای یک دوره از زندگی خود نهاد.
3. اثبات و ادراک عدم صحت و نادرستی دام زندگی
«من به درد هیچکار نمی خورم»، «همیشه متروک و مطرود می شوم»، «فقط زمانی که کامل و صددرصد باشم، علاقهء دیگران را به خود جذب می کنم»: انسانی که در این دام گرفتار آمده، و به این مستوره دچار گردیده باشد، به شدت بر آن باور است، که آن حقیقت دارد. از اینرو در گام سوم به تغییرات مستوره ها توجه و بررسی می گردد: جفری یانگ اظهار می دارد، در این رابطه کوشش می شود، اثبات گردد، که این به اصطلاح «حقیقت» صحت ندارد، یا حداقل امکان تغییر آن وجود دارد. وی به افراد و به خواستاران تغییر خویش توصیه می کند، تمام مواردی که وجود الگو را، مثلا مستورهء «ترک و مطرود شدن»، در آدمی تائید می کند، یادداشت نمایند. بدین شکل و معنا:
چه کسی در چه زمانی مرا ترک کرد؟ در چه هنگام اشخاص پیرامون من، غیرقابل اطمینان می شوند؟ پس از آن می بایست لیستی از آلترناتیوها تهیه نمود: چه نکات و مواردی خلاف این الگو بوده و عدم صحت این مستوره را ثابت می کنند؟ واقعیات چطور به نظر می رسد، واقعیات چه می گوید؟ چه مدارک و شواهدی خلاف این مستوره را اثبات می کنند؟ چه مدارکی اثبات می نمایند، که همهء افراد من را ترک و طرد نمی کنند. شخصی که در این ارتباط ثابت نماید، که مستوره های کهنه و گذشته با واقعیات انطباق ندارند، می تواند در گام بعد از خود بپرسد، چگونه می توان با تغییر رفتار، این مستوره را ترک و از این دام رهائی یافت.
4. در هم شکستن و رهائی از مستوره های رفتاری
بدین ترتیب انسانی که تا کنون با مستوره «متروک و مطرود شدن» زندگی می کرده است، بر این باور بوده است: «اگر من به شریک زندگیم، نچسبم، مرا ترک خواهد کرد.» اینک اگر برای این فرد در هنگام عمل به گام سوم، یعنی بررسی در رفتارها و امتحان صحت آنان، روشن گردد که دقیقا همین چسبیدن و همین آویختگی یک رابطه را تهدید کرده و به خطر می اندازد، و همسرش مسلما به استقلال ارج می نهد، باید غور و تعمق نماید، که چطور بتواند این رفتار را، یعنی محکم و دو دستی چسبیدن به همسر خویش را ترک گفته، و به چه طریق می تواند فضائی باز و آزاد به همسر خویش اهداء نماید.
شخصی که عزم پیمودن راه رهائی از دام های زندگی می کند، می بایست از وجود سد و موانع آگاه باشد. پیمودن این راه، به این سادگی نیز، که ممکن است این گامها به تجرد و انفراد در نظر آیند، نیست. اغلب مشایعت یک همراه متخصص و یک مشاور رواندرمانی الزامی است، تا بتوان بر این پروسهء پیچیده و مشکل غلبه نمود. آقای جفری یانگ به یقین عقیده دارد، که هر چه این پروسه دشوار و پیچیده نیز باشد، «انسانها اصولا استعداد، قابلیت و توانائی تغییر را دارند». یانگ بر این عقیده است، که در این ارتباط نمی بایست غلبه بر یک دام زندگی به تنهائی هدف باشد، ما باید به این واقعیت دست یابیم، که چه کسی می خواهیم باشیم و چه انتظارات و توقعاتی از زندگی داریم. برای دست یافتن به بلوغ و تراشیدن، ساختن و پرداختن شخصیت بالغی را که برای خویش در نظر دارید، می بایست مستوره های بچگانه اما مورد علاقه و اعتیاد خود را، الگوهای عادت شدهء دوست داشتنی خویش را ترک کنید.
ادامه دارد ...
در قسمت بعد ترجمهء آزمون و تستی را که در بالا به آن اشاره گردید، به همراه جدول تکمیلی با یازده مستورهء دیگر برای خوانندگان عزیز و علاقمندان پرتال ایران آزاد انتشار می دهم. مترجم
مستوره های زندگی ما
چگونگی تاثیرات ادوار کودکی در زندگی ما
همواره و به تکرار به اتخاذ تصیمیمات غلط می پردازیم. همواره و به تکرار برای شریک نامناسب و غلط در زندگی تصمیم می گیریم. همواره و به کرات با شک و تردید به خود و به نفس خویش، خود را عذاب می دهیم. فردی که از آموختن از اشتباهات خود عاجز بوده و ناتوان است که به زندگیش سمتی نو بخشد، به احتمال در یک «دام زندگی» گرفتار آمده است.
نوشتهء اورزولا نوبر
مترجم مهندس جواد ولدان (صابر)
مدیریت و سردبیر پرتال فرهنگی علمی سیاسی ایران آزاد
Www.Iran-Azad.De
Info@iran-azad.de
22. Juli 2007
قسمت چهارم
مستوره های هجده گانه
جفری یانگ، مضاف بر هفت مستوره ای که تا کنون در این مقاله از آنها گفتگو و تا حد امکان به تفصیل توصیف و تشریح گردید («تنـهائی و بی کسی»، «سوءظن و عدم اعتماد»، «الگوی وابستگی»، «الگوی محرومیت عاطفی»، «ادعا / شکوه و شاهکار»، «حس انقیاد و تبعیت» و «انتظارات و توقعات اغراق آمیز»)، توانسته است یازده فقره از مستوره و تله های دیگر زندگی را نیز شناسائی نماید:
نارسائی، نقص، شرم و حیا
احساس کم ارزشی، نامرغوبیت، نامطلوب بودن، عدم قابلیت و توانائی. همراه و همگام با ترس از انتقاد، متروک، مطرود و مردود شدن
ایزوله شدن از جمع و اجتماع، بیگانگی
احساس جدائی و انقطاع از مابقی جهان و جهانیان، عدم تعلق به یک جمع و جامعه
استعداد ابتلا به خسران و زیان یا بیماریها
احساس دائمی تهدید از طرف یک فاجعه، ترس از بیماری یا دیوانگی
گرفتاری، ابتلا و وابستگی
این احساس که بدون وجود شخص معینی نمی توان زندگی کرد، آرزوی ذوب و یگانگی در و با یک وجود دیگر
ناکامی و شکست
ترس از شکست در بخشها و قسمتهای مهم، احساس و ترس از عدم کارآئی، عدم توان و استعداد
ایثار خویش
احساس ایثار، داشتن الزام، و علاقه به فداکاری و ایثار خویش برای دیگران، داوطلبانه قربانی دیگران و برآوردن نیاز دیگران شدن، تا از ورود زیان و خسران به آنها مانع بعمل آورد.
کنترل ناکافی خویش
عدم تحمل و تساهل در سرخوردگی و دلسردی، تصمیم آنی و خودبخودی
تلاش و گرایش در تائید و مقبولیت دیگران
زحمت و تلاشهای افراطی در کسب توجه و عطوفت دیگران. احساس وابستگی نمودن به عکس العمل های دیگران.
نفی، منفی بافی، بدبینی
تمرکز به جانب منفی زندگی، کوری، نابینائی در مقابل تجربیات مثبت
عواطف و احساسات دست و پاگیر، کمروئی، خجلت و شرمساری
ترس، ترس از اینکه ابراز خودجوش و فی البداههء احساسات و عواطف یا اعمال با عدم تفاهم و مردودیت مواجه گردند. ابراز احساسات شرم و حیا را باید مانع شد.
تنبیه و مجازات
تمایل به سختگیری، کوتاه نیامدن در مقابل خویش و دیگران. وقوع خطا و اشتباهات جایز نیست، و در غیر اینصورت می بایست مجازات گردند.
تست
چه مستوره و الگوهائی شما و زندگی شما را تعقیب و تهدید می کنند؟
آیا در زندگی شما الگو و مستوره ای مشخص یافت می شود؟ آیا بوسیله الگو و مستوره هائی که در اداوار کودکی در ذهن و زندگی شما حک گردیده است، کنترل و تحکم می شوید؟
با این آزمون می توان خود را مطلع نمود. لطفا موارد زیر را با این کلیدها ارزیابی کنید:
1: ابدا در مورد من صادق نیست
2: بندرت در مورد من صادق است
3: برای من در ابعاد کم صدق می کند
4: تا حدودی در مورد من صدق می کند
5: غالبا در مورد من صادق است
6: دقیقا احوال و اوضاع مرا تشریح می کند
نکتهء مهم آنکه شما در ابتدا کنترل کنید، تا چه حد این موارد برای شما و در ادوار کودکی خود تا سنین حدودا دوازده سالگی معتبر است. بعد از آن بررسی کنید، که اینها اینک تا چه حد و اندازه در شما بعنوان یک فرد بالغ نقش ایفا می نمایند. بعد از پاسخگوئی به دو پرسش، ماکزیم ارزش عددی را که برای این پرسشها در نظر گرفته اید، در جلو «ماکزیم ارزش» درج نمائید.
زمان کودکی اکنون تنـهائی و بی کسی
1. من به اطرافیانم، به آنها که خود را نزدیک حس می کنم، می
چسبم، زیرا که ترس از جدائی دارم، ترس از آن دارم که آنها از
من جدا شوند.
2. بسیار نگرانم، نکند که اطرافیان من، آنها را که من دوست
دارم، فرد دیگری را به من مرجح شمرده و بدین خاطر مرا ترک نمایند.
ماکزمیم ارزش:
زمان کودکی اکنون بد گمانی و سوء ظن
3. دائما به دیگران بدگمانم و به سادگی به آنها اعتماد نمیکنم.
4. من در حضور دیگران قادر به صراحت و راستی نیستم،
زیرا از آن ترس دارم، که با صراحتم احساسات آنها را جریحه دار
سازم.
ماکزمیم ارزش:
زمان کودکی اکنون وابستگی
5. من از این احساس برخوردار نیستم، که بتوانم به تنهائی از
عهده برآیم، و بدین لحاظ حس می کنم به حمایت دیگران
وابسته هستم.
6. پدر و مادرم بیشتر از حد مراقب من، و مشکلات من بودند، و من در قبال آنها همین رفتار را نیز دارم.
ماکزمیم ارزش:
زمان کودکی اکنون محرومیت عاطفی
7. تا کنون هرگز علاقه و عطوفت نزدیک از دیگران تجربه نکرده ام، تا کنون ندیده ام، شخصی کاملا صریح و واضح خودش را برای من باز کرده باشد، و هنوز تجربه نکرده ام، که شخصی واقعا، به درستی و از صمیم قلب مراقب و دلواپس احوال من باشد.
8. در زندگی هیچکس وجود نداشت، که نیازهای عاطفی
مرا با تفاهم، با راهنمائی و حمایت و پشت گرمی برآورده ساخته
باشد.
ماکزمیم ارزش:
زمان کودکی اکنون تبعیت و انقیاد
9. من چنین احساس می کنم، که هیچگونه امکان دیگری به جز
برآورده ساختن امیال و خواسته های دیگران ندارم. زیرا در غیر
اینصورت از من انتقام می گیرند یا مرا طرد خواهند نمود.
10. دیگران مرا بعنوان فردی می شناسند، که بسیار در خدمت دیگران بوده و اما کمتر به خویش فکر کرده و برای خویش انجام می دهد.
ماکزمیم ارزش:
زمان کودکی اکنون انتظارات اغراق آمیز
11. همواره در این تلاشم که بهترین را به انجام برسانم؛
اگر چیزی فقط «به اندازهء کافی خوب» باشد، رضایت ندارم. تمام
مساعی من بر آن است، در تمامی کارهائی که انجام می دهم،
بهترین نتیجه را کسب کنم.
12. می بایست تا آن حد در خوابیدن افراط کنم، که تقریبا فرصتی برای فعالیتهای واقعا تفریحی، که رضایتمندی خاطر را فراهم می سازند، باقی نمی ماند.
ماکزمیم ارزش:
زمان کودکی اکنون ادعا، شکوه و شاهکار
13. احساس می کنم، هیچکس نباید مرا به مراعات مقررات و
قوانین، که برای افراد عادی دیگر نیز اعتبار دارند، اجبار نماید.
14. بسادگی موفق به اجبار خویش در انجام امور خسته کننده و روزمره نمی شوم و نمی توانم عواطف خویش را تحت کنترل داشته باشم.
ماکزمیم ارزش:
ارزیابی: آیا «ماکزیم ارزش» ی که برای یک یا بیشتر از یکی از این مستوره ها در نظر گرفته اید، 4، 5 یا 6 است؟ در اینصورت می توان به احتمال زیاد مطمئن بود، که آن مستوره یا مستوره ها در زندگی شما نقش مهمی بازی می کند. اگر «ماکزیم ارزش» منظور شده 1، 2 یا 3 است، احتمالا این مستوره یا مستوره ها از اهمیت بسزائی در زندگی شما برخوردار نیستند.
