تبليغاتX
مثبت من - پدر ایرانی ، فرهنگ پسرکش

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 


دکتر آذردخت مفیدی


ايران سرزمينى است سالخورده با فرهنگى كهن، كه در ناخودآگاه هر ايرانى ارضاى نيازهاى خودشيفتگى فردى و ملى را سبب مى شود كه بسيار امنيت دهنده است و در خودآگاه او نمودى از اصالت مى گردد و اين قدرت دهنده است. قدرتى ژرف، قدرت ريشه.اما شگفتا، سرزمين جوانان است. و همه از جوانان مى گويند. از نيازهايشان، از آينده ساز بودن آنها و از اهميت شان. اما اين جوانان از كودكى چگونه بزرگ مى شوند و در دوران جوانى چگونه در جامعه ره مى سپرند؟ و چگونه آينده را مى سازند؟در اين مقاله سعى شده اين فراگرد كودكى تا بزرگسالى به گونه اى نسبتاً ساده ترسيم شود. تمركز نوشتار بر رابطه پدر و پسر است. البته قوانين حاكم بر رابطه در مورد دختران هم به گونه اى صدق مى كند اما پيچيده تر است و نياز به بحثى جداگانه دارد. در ابتدا به رابطه درون خانواده پرداخته مى شود و سپس در سطح جامعه گسترش مى يابد.نوزاد انسان در ابتداى تولد تنها در رابطه با نگهدارنده آغازين (مادر يا جايگزين آن) قرار مى گيرد. با دريافت به موقع پاسخ نيازهايش، عشق و امنيت را تجربه مى كند و هسته اصلى روان يعنى من (ego) در او شكل مى گيرد. من كودك تا ۳ سالگى تنها با مادر همانندسازى مى كند چه دختر باشد چه پسر. بين ۵-۳ سالگى كمپلكس اديپ ايجاد مى شود يعنى كودك در رابطه عميق عاطفى با والد جنس مخالف قرار مى گيرد كه اين بحثى پيچيده است كه به آن پرداخته نمى شود. از حدود ۵ سالگى كودك وارد سير همانندسازى با والد جنس موافق مى گردد. يعنى پسربچه كه تا به حال با مادر الگوبردارى ناخودآگاه داشته وارد رابطه با پدر مى گردد و شروع به همانندسازى با او مى كند. همانندسازى با پدر يعنى همانندسازى با مرد. يعنى مرد شدن- فراگردى كه در روانكاوى به آن فراگرد مردشوندگى (masculinization process) مى گويند. يعنى به دست آوردن هويت مردانه چه از نظر جنسى چه در كل شخصيت. به دست آوردن خصايل مردانه مانند ميل به استقلال طلبى، ميل به پذيرش مسئوليت، چه در روابط عاطفى چه در مسئوليت هاى اجتماعى قدرت ابراز وجود و بيان قاطع خود، داشتن دستورمدارى (Authority)، جاه طلبى هاى مثبت اجتماعى، غلبه منطق واقعيت سنج بر عواطف كور، و خصايلى از اين قبيل كه ويژگى هاى روان مردانه به شمار مى آيند. براى به دست آوردن اين شخصيت مردانه، مهمترين مسئله رابطه پدر با پسر است. اين رابطه در نوع بهنجار آن بايد ويژگى هاى خاصى داشته باشد مانند اينكه: ۱- پدر در رابطه عاطفى با پسر وارد شود يعنى رابطه سرد نباشد و انرژى حياتى از پدر به پسر داده شود. اين به پسر پيغام پذيرش مى دهد، پيغام «تو خوبى». و در اين بستر پسر مى تواند بدون ترس به پدر نزديك شود و صميميت و اعتماد شكل بگيرد. اگر رابطه صميمانه نباشد خود به خود فراگرد همانندسازى شكل نمى گيرد.۲- پدر خيلى دور و ايده آليزه نباشد. در دوران كودكى والد هميشه براى كودك ايده آليزه است يعنى مظهر قدرت؛ قدرتى كه امنيت دهنده است. پسر مى خواهد شبيه پدر شود. اما ميزان اين ايده آليزه بودن و مسير تغيير آن مهم است. در يك رشد بهنجار و در يك رابطه صميمانه و واقعى در مسير بزرگ تر شدن كودك ميزان اين ايده آليزه بودن به تدريج كم مى شود تا زمان نوجوانى كه نوجوان احساس كند نه تنها مى تواند به پدر برسد بلكه مى تواند بهتر و بالاتر از او باشد و در دوران جوانى، جوان با چهره واقعى پدر روبه رو مى شود. با ضعف ها و قدرت هايش يعنى واقعيت هستى پدر براى جوان ملموس و قابل دسترسى مى شود. اما اگر پدر دور از پسر باشد و بسيار ايده آليزه يعنى به عمد يا غيرعمد (در اثر تعارضات ناخودآگاه خودش)، پسر فاصله خود را از پدر بسيار دور مى بيند و او را بسيار بالا و قدرتمند و در اين شرايط براى رسيدن به او و در نتيجه رسيدن به تصوير مردانگى خويش آنقدر فاصله را زياد مى بيند كه در خود قدرت طى اين فاصله را درنمى يابد و در نهايت حركت نمى كند. يعنى ايده آل آنقدر دور است كه نمى توان به آن دسترسى پيدا كرد. در اين شرايط فراگرد همانندسازى يعنى الگوبردارى ناخودآگاه با مردانگى پدر كاملاً مختل مى گردد.۳- پدر سختگير نباشد. قانون در خانه، قانون پدر است. پدر تجلى نظم و قانون است و پسر بايد تبعيت كند. اگر پسر ياد نگيرد كه از قانون پدر تبعيت كند در آينده قانون اجتماع را هم پاس نمى دارد و در نتيجه متمدن يعنى نظام مند نمى شود. اما اين پديده مرزى مشخص دارد. در يك فراگرد بهنجار از تبعيت صد درصد آغاز مى شود اما به تبعيت صد درصد ختم نمى شود يعنى در سير رشد، كودك و نوجوان بايد به تدريج «نه» گفتن را بياموزد. «مى توان قانون پدر را تغيير داد و قانون جديدى جايگزين آن كرد.» اين جمله شناختى بايد در ذهن نوجوان به وجود بيايد. پدر در رابطه با پسر به او قانونمند بودن را مى آموزد. اما اگر بياموزد كه قانون، تنها قانون خودش است، پسر ديگر فرايند مرد شوندگى را طى نمى كند و كودك باقى مى ماند. دستورمدارى پدر بايد به پسر انتقال يابد و دستورمدارى پسر زمانى شكل مى گيرد كه قانون پسر در مواردى جايگزين قانون پدرشود. يعنى پسر اين پيغام را از پدر دريافت كند كه تو مى توانى در مواردى قانونى متفاوت از قانون من داشته باشى و باز رابطه صميمانه ما ادامه داشته باشد.اگر پسر از مجازات پدر بترسد چه قانون را رعايت كند چه نكند از نظر رشد روانى كودك باقى خواهد ماند و شكل گيرى اخلاق در او در بدوى ترين نوع خود يعنى «رعايت قانون از ترس مجازات» باقى خواهد ماند (كه اين خود بحثى پيچيده است كه در اين نوشتار مجال پرداختن به آن نيست).پس اگر پدر اين سه ويژگى را رعايت كند، پسر، مردى بار خواهد آمد با ويژگى هاى مردانه و موفق در زندگى عاطفى و اجتماعى خود در آينده. و اگر اين خصوصيات وجود نداشته باشد، پسر كماكان از نظر رشد روانى كودك باقى خواهد ماند و كودك به جامعه بزرگسالى قدم خواهد گذاشت و درگير عواقبى خواهد شد كه عيناً اگر كودكى ۸-۷ ساله را در دنياى بزرگسالى رها كنند به آنها دچار خواهد شد. يعنى پسر از نظر روانى اخته (Castrated) مى شود. اختگى روانى به معناى فقدان يا كمبود شديد خصايل مردانه در فردى است كه از نظر فيزيولوژى مرد است.حال به خانواده هاى ايرانى نظرى افكنده شود. بسيارى از پدران ايرانى صرفاً نان آورانى هستند سرد و دور، با حداقل ارتباط عاطفى با پسران خود. يا پدرانى هستند سختگير و ايده آليزه. يا در نهايت تاسف تمام خصوصيات ذكر شده را با هم دارند. سرد و سختگير و ايده آليزه.پسر در اين ارتباط نابهنجار با پدر خويش، كودكى وابسته به مادر باقى مى ماند و كودك در اجتماع بزرگسالى هميشه وحشتزده، بدون عزت نفس و ناموفق است و تصويرش از خود بيشتر زن است تا مرد. در موارد بسيار شديد امكان وجود تمايل به جنس موافق در پسر به وجود مى آيد (هموسكسواليتى) و در موارد خفيف تر، نداشتن تصوير مردانه از خود، نبود عزت نفس كافى، ترس از داشتن هدف و طى مسير بزرگسالى، نداشتن يا كمبود خصايل مردانه ذكر شده و در نتيجه ناكامى هاى شديد عاطفى و اجتماعى، بى هدفى و بى انگيزگى و شكست خورده بودن مانند افتادن به دام اعتياد و امثالهم. اعتياد «پناه بردن» به مواد مخدر است.پناه بردن جوانى بسيار ناامن كه در خود قدرت اداره كردن استرس هاى عادى زندگى بزرگسالى را نمى بيند. يعنى مرد نيست. در واقع كودكى است كه در دوران بزرگسالى به جاى آغوش مادر به آغوش اعتياد پناه مى برد. آنجا ديگر احساس خطر از واقعيت هاى عادى زندگى را نمى كند.به طور خلاصه، رابطه پدر و پسر در فرهنگ ايران، در بسيارى از موارد نارسا و نابهنجار است.پسران اغلب چسبيده به مادران بزرگ مى شوند و در دوران بزرگسالى فاقد خصوصيات مردانه كافى براى اداره كردن واقعيت هاى عادى زندگى اجتماعى، شغلى و خانوادگى هستند. در بستر اين گونه روابط بسيارى از جوانان ايرانى زمانى كه پا به عرصه اجتماع مى گذارند فاقد توانمندى براى پذيرش مسئوليت و استقلال بوده و در زمينه رشد فردى و اجتماعى بسيار ضعيف عمل مى كنند. اغلب جوانانى وابسته، ترسو و منفعل باقى مى مانند. خلاقيت در آنها وجود ندارد و نمى توانند از هوش خود بهره كافى ببرند.حال اين جوانان با اين ابزار دست و پا شكسته و نابهنجار وارد اجتماع مى شوند. تكليف چيست؟ آيا سرنوشت آنها تا انتهاى عمرشان چنين رقم خورده و ادامه خواهد يافت؟ نه هميشه، جاى اميدوارى است زيرا در دوران بزرگسالى در روان ناخودآگاه جوان، عناصر ديگرى در سطح جامعه جايگزين پدر طبيعى و اوليه مى شود و صاحب همان دستورمدارى بر جوان. دو عنصر مهم يكى سنت و قوانين آن است و ديگرى حكومت و قوانين اش. مى توان فرض كرد كه دو نوع جوان وارد اجتماع مى شوند. جوانانى كه فراگرد مردشوندگى در آنها به واسطه رابطه نابهنجار با پدر، نسبتاً نيكو شكل گرفته و جوانانى كه اين فراگرد به دلايلى كه گفته شد بهنجار شكل نگرفته و هنوز كودكند. گروه اول كه مردانى جوان هستند براى ابراز مردانگى به بستر رشد نياز دارند. براى توليد خلاقيت و پذيرش مسئوليت و رشد هر چه بيشتر خصوصيات مردانه و در نهايت ساختن خود و جهانشان پدرانى لازم دارند با خصوصياتى كه گفته شد يعنى حكومت و سنت و قوانين شان بايد واجد خصوصياتى باشد كه در يك پدر مطلوب است. اگر اين گونه نباشد و جوانان نسبتاً سالم در ارتباط ناسالم با جايگزينان پدر طبيعى قرار بگيرند، بسيارى از آنها به تدريج فراگرد واپس روى به كودكى را طى مى كنند، يعنى منفعل، ترسو و وابسته مى شوند و خصوصيات مردانه در آنها كمرنگ مى شود، خلاقيت خود را از دست مى دهند همين طور ميل طبيعى به چالش هاى اجتماعى را يا در نهايت از چنين اجتماعى فرار مى كنند و جذب جوامعى مى شوند كه فرصت رشد به آنها بدهد. گروه دوم يعنى گروهى كه اين خصوصيات مردانه به علت رابطه نابهنجار با پدر در آنها درست شكل نگرفته براى ترميم آن در دوران بزرگسالى، بايد پدرانى داشته باشند (يعنى حكومت و سنت) كه پيغامى مخالف با پيغام پدر طبيعى خود به آنها بدهند يعنى واجد خصوصيات مثبتى باشند كه ذكر شد. در غير اين صورت كماكان شكست خورده باقى مى مانند و در نهايت به نابودى كشيده مى شوند. حال در تلاش كوچكى مى توان به قوانين سنت و قوانين حكومت به عنوان پدران اجتماعى نگاهى انداخت. از نظر سعى در ايجاد ارتباط عاطفى و انتقال پيغام «تو خوبى». از نظر دور از دسترس و ايده آليزه بودن از نظر سختگير بودن. ايران كهن فرهنگ ريش سفيد را دارد. فرهنگ رستم و سهراب، رستم پسرش سهراب را كشت و بر او پيروز شد. نمادى از پيروزى قانون كهنه بر قانون نو و نمادى از تمايل ناخودآگاه پدران براى چيره شدن بر پسران، پادشاهان پسران خود را مى كشتند از وحشت اين كه به جاى آنها ننشينند. حكومت ها سرد، خشن، سختگير و ايده آليزه هستند. (ايده آليزه از نظر انتقال پيغام قدرت برتر و دست نيافتنى). سنت شكنى گناهى نابخشودنى است. «نه» گفتن به كهنه و جديد شدن در فرهنگ ايرانى جايى ندارد يا در موارد بسيار سطحى مجاز است. چارچوب هاى قوانين سخت و انعطاف ناپذير است. در چنين فضايى رابطه حكومت و سنت با جوان نه تنها عاطفى نيست يعنى جوان پيغام «تو خوبى» دريافت نمى كند، بلكه پيغام اين است «تو بدى مگر خلافش ثابت شود» و اين خلافش بودن زمانى اثبات مى شود كه جوان تابع و مطيع صددرصد باشد. يعنى جوان هرگز احساس نمى كند كه مى تواند با حركت مثبت و جهت دار و هدفمند و استدلال منطقى قانونى را به قانون رشد يافته تر (از نظر خودش) تغيير دهد. پس انگيزه حركت هم پيدا نمى كند. مگر نه اين كه دومين انگيزه حركت ميل به تغيير است؟ و ديگر اين كه حكومت و سنت بسيار ايده آليزه است. يعنى آن قدر خودنمايى قدرت دارد كه جوان احساس ناتوانى از رسيدن و برابر شدن با آن مى كند. چه رسد به اين كه در يك رشد طبيعى بتواند به برخى وجوهاتش نه بگويد و به جاى آن آرى خود را بنشاند و مهر خود را بر جهان هستى بزند. در چنين فضايى، جاى جوان كجاست؟ قانون جوان كجاست؟ او بايد فرصت اين را داشته باشد كه با روش بالفانه آزمايش و خطا به قوانين زندگى پى ببرد و با سازگار كردن خود با آن رشد كند. جوان بايد در بخشى از زندگى اجتماعى قوانين خود را به جاى قوانين كهنه بنشاند و جسارت تجربه كردن داشته باشد و جسارت آزمودن و حتى اشتباه كردن و تصحيح كردن. تنها در اين بستر است كه خلاقيت و رشد شكل مى گيرد، نابسامانى ها سامان مى پذيرد، كودكى ها به بلوغ ايده آل بشر تبديل مى شود و ايران رشد مى كند. خانواده و جامعه نابهنجار در نهايت به بى هنجارى (anomia) كشيده مى شود. انفعال، اعتياد، بزهكارى، شكست هاى عاطفى و خانوادگى، فقر و... رهاوردهاى شوم يك جامعه بى هنجار است. در يك نگاه سريع و حتى سطحى مى توان گفت جوانان ما در كجاى اين خطا ايستاده اند.*روانپزشك و روانكاو
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 10:42 PM  توسط م.ک.  |