یکی بود یکی نبود…
غیر از خدا خیلی چیزای دیگه هم بود، منجمله مرد بیوه قهرمان «داستانِ ذنی» ما:
مردی بر بالین همسر در حال مرگش نشسته بود و برای آخرین بار به حرفهایش گوش می داد. زن که دیگر در این حال و روز نای حرف زدن نداشت با صدائی لرزان و ضعیف رو به مرد کرده و گفت: ”خیلی دوستت دارم و اصلاً راضی به ترک دستها و آغوش گرمت نیستم. فقط ازت می خوام که به من وفادار باقی بمونی و بهم قول بدی که بعد از مرگم با هیچ زن دیگری رابطه نداشته باشی، وگرنه سراغت میام و آزارت می دم…“
تا سالها بعد از مرگ زن، همسرش از ملاقات و همخوابی با زنان دیگر خودداری نمود، تا اینکه بالاخره با زنی آشنا شد و این آشنائی تبدیل به عشقی آتشین گردیده و با هم قرار ازدواج گذاشتند. شب عروسی آنها، یهو از عالم غیب روح زن قبلی آن مرد بر وی ظاهر شد و او را به خاطر خیانت در عهدی که با هم بسته بودند سرزنش کرد. پس از آن این کار هر شبه روح زن شده بود تا به جمع آن دو بیاید و سوهان اعصاب مرد و معشوقه اش بشود. روح زن متوفی هر حرفی که بین مرد و معشوقش ردّ و بدل می شد را دوباره تکرار می کرد، کلمه به کلمه… تا جائیكه مرد دیگر از دست او حسابی داغ كرده و عاصی شده بود و عشقبازی با معشوقش كه توی سرش بخورد بلكه خواب و خوراک هم بر او حرام گشته بود.
مرد مأیوس، ناچاراً برای راهنمائی در حلّ مشکلش به استاد ذِنی که درنزدیکی دهکده شان مسکون بود روی آورد و ماجرا را برایش تعریف کرد: ” ای استاد ارجمند و گرام، روح این زن سابقم خیلی زرنگ و ناقلاست و تمامی گفته ها و حرکات مرا تک به تک به خاطر می سپرد و دوباره به خودم بازمی گرداند. تو گوئی از همه چیز و همه كس باخبر است…!!!“
استاد با آرامش خاصّی لبخندی زد و رو به او کرد و گفت: ”چنین روح بافراستی قابل تحسین است، امّا من به تو یاد میدهم این بار که آمد چه طور با او برخورد کنی تا دیگر آنطرفها پیدایش نشود.“
آنشب روح زن سابق مرد بر طبق معمول دوباره به خانه مرد بازگشت. امّا این بار مرد بر طبق سفارشات استاد عمل کرد و به او گفت: ” تو روح دانا و زیرکی هستی. چیزی در مورد من نیست که تو از آن بی خبر باشی. ولی بگذار من سؤالی از تو بپرسم. اگر موفّق شدی جواب بدی من هم رابطه ام را با معشوقم بهم می زنم و باقی عمرم را تنها زندگی می کنم.“ روح پاسخ داد: ”خوب بپرس!“ مرد دست در كیسه گونی که روی زمین بود کرد و مشتی لوبیا از آن بیرون کشید و به روح گفت: «به من بگو دقیقاً چند تا لوبیا در دستم هست؟!؟»
دقیقاً در همان لحظه بود كه روح برای همیشه ناپدید شد و دیگر هرگز به جمع آن دو بازنگشت…
عکس العمل برخی خوانندگان به داستان:
1. — ارواح نیز از جنس آدمی هستند و بنابراین همچون خود او قادر به انجام کارهای غیرممکن نمیباشند.
2. — هیچ کس عالم دهر نیست، حتّی یک روح. آگاهی انسان نسبت به تمامی امور محدود است.
3. — روح صرفاً به خاطر حسّاسیت مرد و غبطه خوردن او از زیرکیش دوباره ظاهر می شد. این نیرو وجود مرد را تسخیر کرده بود، تا اینکه بالاخره در مقابل روح ایستاده گی نمود و با دلیری او را به مبارزه طلبید، تا برای همیشه بر او چیره گشت.
4. — روح نیز جزئی از وجود انسان است و همانند خود او از درک و آگاهی نسبت به تمام امور عاجز و ناتوان می باشد.
5. — روح ساخته مغز بشر است، یعنی همان وجدان او که به سراغش می آید.
6. — دلیل اینکه چیزی همیشه بدنبال ماست حسّاسیت خود ما درمعطوف ساختن افکارمان به آن است. اگر به آن توجّهی نکنیم خود ناپدید می شود.
7. — تنها نتیجه ای که از این داستان می تونم بگیرم این هست که ارواح حافظه دارند ولی نابغه نیستند.
8. — من از پایان این داستان ناراضیم. چون در ابتدا با هیجان خاصّی شروع می شود ولی علی رغم انتظارم خاتمه ای كسالت آور و نسبتاً خنثی دارد.
9. — چرا روح از اینکه مرد با «استاد ذن» در تماس بوده بی خبر بود؟
10. — اگر عشق زن نسبت به همسرش واقعی بود، چرا چنین انتظاری از وی داشت؟
11. — تمام چیزهائی که روح از آن باخبر بود، قابل مقایسه با یک مشت لوبیا نیز نبود.
*** و بالاخره شما عزیزان چه فكر میكنید…؟!
