ماجرا تا جایی ادامه یافت که استنلی میلگرام (در حال گذراندن دوره تخصصی در30 سالگی در دانشگاه ییل) تصمیم گرفت فرضیه شیرر مبنی بر تفاوت ذاتی آلمانی ها در اطاعت پذیری را مورد آزمون قرار دهد. برای این کار باید آزمونی طراحی می شد که بتواند میزان اطاعت پذیری را در زمانها و مکانهای مختلف بسنجد و به داده های آماری تبدیل کند. باید نشان داده می شد شخص(زیر دست) تا کجا دستور(یا درخواست) مرجع قدرت را می پذیرد.
طراحی آزمایش:
میلگرم تحت تاثیراستاد کهنه کار روانشناسی تجربی سالومون اَش (Solomon Asch) دست به طراحی آزمایش
ش زد. تکنیک اَش مایه هایی از کارگردانی تئاتر در بر داشت، او آزمایش را به مانند صحنه نمایش ترتیب می داد.
میلگرام ابتدا یک آگهی در روزنامه به چاپ رساند، از همه خواست تا در پژوهشی با عنوان "مطالعه ی علمی حافظه و یادگیری" که در دانشگاه ییل اجرا خواهد شد شرکت کنند. آگهی به این ترتیب بود:
برای یک ساعت وقت شما 4 دلار می پردازیم
به افرادی برای مطالعه در مورد حافظه نیاز داریم
*به پانصد نفر از مردان نیوهیون که در تکمیل مطالعه در مورد حافظه و یادگیری ما را یاری دهند حق الزحمه خواهیم پرداخت.
*به هر کسی که در این مطالعه شرکت کند برای حدود یک ساعت 4 دلار(به اضافه 50 سنت کرایه ماشین) پرداخت خواهد شد. ما فقط به یک ساعت از وقت شما نیاز داریم: هیچ اجبار و محدودیت دیگری وجود ندارد. وقت حضور خود را خودتان تعیین می کنید.
*به هیچ آزمون، تحصیلات، یا تجربه خاصی نیاز نیست. ما به همه ی افراد نیاز داریم: کارگر کارخانه، افراد با حرفه تخصصی، کارگر شهرداری، کارگران شرکت تلفن، کارگران ساختمانی، فروشندگان، بازرگانان، کارمندان ادرای و ...
*سن همه افراد باید بین 20 تا 50 سال باشد. دانش آموزان دبیرستانی و دانشجویان نمی توانند شرکت کنند.
*اگر خود را واجد شرایط می بینید فرم زیر را تکمیل و همین حالا به استاد استنلی میلگرام به نشانی: بخش روانشناسی ، دانشگاه ییل، نیوهیون، پست کنید. زمان دقیق را متعاقبا به شما اطلاع خواهیم داد.
وقتی آزمودنی ها به آزمایشگاهی که به گونه ای جذاب آماده شده بود وارد شدند( به نوبت) با آزمایش کننده ای که مردی تقریبا 30 ساله بود و موهای کوتاه و لباس خاکستری تکنیسین ها را به تن داشت روبرو شدند. علاوه بر او، فرد دیگری (حدودا 48 ساله) هم در آنجا حضور داشت که گفته می شد او هم آزمودنی دیگری است( اما او در اصل یک بازیگر است و همدست آزمایش گر).
آزمایشگر، مطالعه را این گونه تشریح کرد که:
«در حقیقت چندین نظریه ی علمی اعلام کرده اند که تنبیه یادگیری را تسهیل می کند. در این رابطه پژوهش نظام یافته اندکی صورت گرفته است و این مطالعه برای پر کردن این شکاف طراحی شده است. یک شخص یک رشته واژه دوتایی (برای مثال، جعبه ی آبی، روز خوب،اردک وحشی و...) برای فرد دیگر می خواند و آزمون را شروع می کند. بنا بر این شخص اول آموزگار و شخص دوم یادگیرنده است. آموزگار سپس حافظه یادگیرنده را با خواندن واژه ی نخست می آزماید. برای مثال می گوید: "جعبه" و سپس چند پاسخ احتمالی را به یادگیرنده ارائه می دهد: "آبی، آسمان، خوب،سبز و..." و یادگیرنده باید تلاش کند تا جواب صحیح را بگوید (آبی). و اگر نتواند پاسخ صحیح را بدهد با ضربه ی الکتریکی تنبیه می شود.»
پس از توصیف شیوه ی کار، آزمایشگر از دو آزمودنی خواست که قرعه ای را از داخل یک کلاه بردارند. بر طبق این قرعه یکی آموزگار خواهد بود و دیگری یادگیرنده. و آزمودنی واقعی نمی داند که بر روی هر دو قرعه کلمه آموزگار نوشته شده است (پس او آموزگار خواهد بود!). سپس آزمودنی ها به اتاق مجاور راهنمایی شدند که در آنجا همدست(یا همان یادگیرند) به یک صندلی بسته می شود «به نحوی که به هنگام وارد آوردن ضربه نتواند حرکات اضافی انجام دهد». یادگیرنده در حالی که الکترود ها به مچش بسته می شود می پرسد که آیا ضربه ها خطرناکند یا نه. آزمایشگر می گوید «اوه، نه، هرچند که شوک ها ممکن است بسیار درد آور باشند، به هیچ وجه به پوست صدمه دایمی نمی زنند.» البته یادگیرنده عملا هیچ شوکی دریافت نمی کند(اگر یادتان باشد او یک بازیگر است و همدست آزمونگر!)
آزمودنی و آزمایشگر، یادگیرنده را در حالی که به صندلی بسته شده بود در اتاق تنها گذاشتند و به اتاقی که دستگاه مولد شوک در آن قرار داشت برگشتند. این دستگاه ساخته خود میلگرام بود و یک ردیف کلید برقی 30 تایی داشت. از سمت چپ از 15 ولت شروع می شد تا 450 ولت که آخرین کلید بود. آخرین دو کلید «XXX» علامت گذاری شده بود.(تصویر را ببینید).
بر ای اینکه آزمودنی از شدت تنبیه آگاه باشد، آزمایشگر به هر آزمودنی یک ضربه ی چهل و پنج ولتی به عنوان نمونه وارد می کرد. سپس پژوهش به طور جدی آغاز می شد. آموزگار با استفاده از یک میکرووفن جهت ارتباط با یادگیرنده، ابتدا لیست واژه های دوتایی را می خواند و بعد حافظه یادگیرند را محک می زد. آموزگار هر بار یک واژه و گزینه ها را می خواند و یادگیرنده با فشار دادن یکی از چهار کلید شماره گذاری شده که در دسترس او بود، پاسخ خود را به آموزگار اطلاع می دهد. قرار بر این بود که آموزگار با هر اشتباهِ یادگیرنده یک شوک به او بدهد و هر بار ولتاژ را یک پله بالا ببرد.
برای مدتی جلسه با آرامش پیش می رفت، اما به خاطر اینکه همدست(یادگیرنده) به عمد اشتباه می کرد، سطح شوک ها به سرعت به شدت اخطار می رسید. هرچند که آزمودنی ها با کلید 15 ولتی شروع می کردند، هر شکست در نتایج آزمون آنها را به ولت های XXX و 450 نزدیک و نزدیکتر می ساخت. یادگیرنده نیز در سطح 300 ولت شروع می کرد به اینکه با ضربه زدن به دیوار نسبت به ضربه ها اعتراض کند، و پس از ضربه 315 ولتی پاسخ دادن را به طور کلی قطع کند. بیشتر آزمودنی تصور می کردند که جلسه در این مرحله تمام است، اما آزمایشگر به آنان می گفت پاسخ ندادن را به عنوان پاسخ نادرست تلقی کنند و به ضربه وارد کردن ادامه دهند. وقتی آزمودنی ها طفره می رفتند آزمایشگر چند نهیب به آنان می زد تا به اقدام وادارشان سازد (اعمال قدرت):
نهیب1: لطفا ادامه دهید.
نهیب2: آزمایش نیاز به این دارد که شما ادامه دهید.
نهیب3: کاملا ضروری است که به کارتان ادامه دهید.
نهیب4: چاره ای ندارید جز اینکه ادامه دهید.

موقعیت آزمایشگاه طوری دقیق طراحی شده بود تا به مساله اطاعت در دنیای حقیقی شبیه باشد. هر چند که آزمایشگر به هیچ وجه ادعای این را نداشت که از تخصص ویژه برخوردار است، با اتکای به نفس و سنجیده عمل می کرد. او با ظرافت فرمان می داد، گویی هرگز در مورد درستی اعمال خود تردیدی ندارد و از اینکه آموزگار سعی داشت توالی ضربات را قطع کند متعجب می شد.با این حال از نقطه نظر شرکت کننده گان، این اقتدار آنان را وا می داشت به نحوی عمل کنند که ممکن بود برای شخص مقابل زیاد آور باشد. زمانی که پرداخت 4 دلار را پذیرفتند به طور ضمنی توافق کردند که دستور العمل آزمایشگر را اجرا کنند، اما بین این وظیفه و میل شدیدشان به حفاظت از یادگیرنده در مقابل صدمه ی احتمالی گیر کرده بودند. میلگرام هم آزمایش را به این منظور طراحی کرده بود که تعیین کند کدام سوی این تعارض برنده خواهد شد.
حدس میلگرام و دیگر روانشناسان:
میلگرام نظر 39 متخصص روانشناس و روانپزشک را در این مورد جویا شد. از آنها خواست تا نتایج را پیش بینی کنند(شکل پایین). آنها بر این باور بودند که تعداد بسیار معدودی شوک های بالای سطح 300 ولت وارد خواهند ساخت. میلگرام مطمئن بود زمانی که کوبیدن به دیوار شروع شود بیشتر آزمودنی ها وارد کردن شوک را کنار خواهند گذاشت و معتقد بود بیشتر آزمودنی ها در سطح 150 ولت این کار را متوقف خواهند کرد.
نتایج:
از 40 نفری که به عنوان آموزگار در آزمایش شرکت کرده بودند، 26 نفر 450 ولت کامل را به یادگیرنده ی درمانده وارد ساختند (65% تا بالاترین حد پیش رفتند). هیچکدام از آنها قبل از 300 ولت کار را متوقف نساخت.
اظهار نظر هایی که آزمودنی ها در حین اجرای ضربه داشتند و فشار روانی مسلم آنان آشکار ساخت که تمایلی به ادامه کار نداشتند اما احساس می کردند که نمی توانند در برابر تقاضاهای آزمایشگر برای اطاعت مقاومت کنند.
میلگرام طی چندین سال تکرار و گسترش آزمایش خود، نزدیک به 1000 نفر را مورد آزمون قرار داد. سعی کرد موقعیت و متغییر های آزمونش را دستکاری کند، برای مثال یادگیرنده را دیگر در اتاقکی جدا قرار نداد بلکه او را روبروی آموزگار نشاند(40% قبل از 450 ولت آزمایش را رها کردند)، در روشی دیگر حتی از آموزگار خواست تا الکترود ها را خودش به دست یادگیرنده ببندد(30%) اما هنوزفاصله با چیزی که انتظار می رفت بسیار بود.

آلمانی/امریکایی
میلگرام هرگز آزمایشش را به آلمان منتقل نکرد، در واقع به هیچ کجا دور تر از همان بریج پورت نرفت. یافته های اولیه به قدر کافی شگفت آور و غیر منتظره بودند.
میلگرم با آن دستگاه الکتریکی به نظر می رسد که شوکی هم به دنیا وارد کرد. انتشار نتایج همه را بهت زده کرد، این سطح از اطاعت پذیری آن هم در امریکا؟!
همانطور که گفتم میلگرام متغییر های دیگری را هم به آزمونش افزود، تا دریابد چه عوامل دیگری اطاعت پذیری را تحت تاثیر قرار می دهند. در مورد آنها هم در پست های بعدی بحث خواهیم کرد.
ادامه دارد...
پ.ن:
۱.منابعی که برای نوشتن این دو پست و پست بعدی استفاده کرده و خواهم کرد را خواهم نوشت(در همان پست بعد).
۲.مشخص است که من در نوشتن این دو پست نه اجباری و نه علاقه ای به وفادار بودن به متن اصلی نداشتم و تا جایی که توانستم مطلب را سر راست کردم که خواننده تنبل وب(همچون خودم) حوصله ی خواندنش بیاید.
۳.همه کارهای اضافی از قبیل کشیدن جدول، ترجمه، پرانتز گذاری، فکر کردن، تایپ کردن و... کار خودم بوده. فقط آزمایش را میلگرام طراحی کرد.
