تبليغاتX
مثبت من - دیگری(5-4) ( تالیف و ترجمه:ولی الله رمضانی)

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

pareha-vali-strauss.jpg

4) ـ انسانیت و وحشیــگری : لوی استروس (levi.Strauss).
    (ترجمه)

«قدیمی ترین طرز تفکر موجود بر نفی فرمهای فرهنگی از قبیل فرمهای اخلاق دینی اجتماعی وزیبایی تاکید دارد. این فرمها از فرمهایی معاصر وسازنده هویت ما فاصله دارند. این طرز تفکر قدیمی خود براصول یک نوع روان شناسی پایدار استوار است که درمواقع غیر منتظره خود رادربرابر ما ظاهر می سازد.
امروز ما از عادات وحشیگری برخوردارنییستیم ونمی باید هم به آنها اجازه حضور بدهیم. بوضوع عکس العمل های شدیدی در برابر این عادات می بینیم که حتی منجر به بروز نفرت درعصر حاضر شده است ونشان از این دارد که این عادات برای ما بیگانه شده اند بدین صورت که می بینیم دردوران باستان هر آنچه متعلق به یونان یا روم نیستند به مثابه وحشیگری شناخته می شوند. تمدنهای غربی هم همین مفهوم رابا همان کاربرد مورد استفاده قرار داده اند. حتی به این قضاوت پرداخته اند که احتمالا کلمه وحشیگری (بربریت) از لحاظ ریشه ای با آواز پرندگان مرتبط باشد پس درمقابل وتضاد با زبان انسانی قرار می گیرد. واژه وحشیگری را می توان به مفهوم "جنگلی" هم تعبیر کرد پس موجب می شود تا یک تعبیر از زندگی حیوانی در مقابل زندگی فرهنگی بشر ایجاد گردد همین طرز تفکری که وحشیگری را به بیرون از حوزه صرف انسانیت اطلاق می کند خود نوعی وحشیگری محسوب می شود.». [در برخی از متون غرب مشاهده می کنیم که اغراق فراوانی در تفکیک جوامع غیر غربی از جوامع غربی شده است، گویی غالبا نشانه ای از برتری ویا ارجحیت این جوامع غربی را بر دیگر جوامع بویژه جوامع ابتدایی تبلیغ می کند درمقابل بازهم می بینیم که تفریط شده است وکسانی چون استروس برخی از جوامع ابتدایی را درمقامی قرار می دهند که در تضاد با دیدگاه تحقیرآمیز اولی می باشد این نوع بینش ها را تلاشهای حقیقت جو وانسانی از جانب برخی از غربیان معرفی می کنند. و بدین ترتیب تبلیغ  دیگری را دامن می زند، چرا که به نوعی می توان گفت، خلاف جریان موجود عمل شده است. م.]
استروس می گوید «انسانیت درمرزهای قبیله ای گروه های زبانی و حتی روستاها متوقف می شود به نحوی که بسیاری از ملتها که گاه با آنها اقوام ابتدایی می گویند نزد خود خطوطی خاص را مشخص کرده به خود القاب "انسان" خوبان، بهترین ها، کاملترین ها را اطلاق می کنند ودرعوض قبایل دیگر یا گروهها روستاهای دیگر را دراین مجموعه تقدس یافته خوددخیل نکرده و حتی در مواردی به آنها القاب غیر انسانی، مثل بد، ناپسند ویا شرور، میمون زمینی وحیوان می دهند.  حتی گاهی کار به جایی می رسد که بیگانه را با مفاهیمی چون ارواح یا شبح مترادف می دانند. بدین صورت است که می بینیم یک موقعیت عجیب بوجود آمده است که هر دوطرف درگیر، یکدیگر را مورد اتهام قرار می دهند . درمنطقه "آنتیی"  چند سالی پس از کشف امریکا، اسپانیایی ها گروهی را مامور  تحقیق کردند که آیا بومیان این منطقه انسان اند و مانند سفید پوستان دارای روح وجان هستند یا نه[به کشتار و آزمایش بومیان اقدام می کردند] درهمین حال بومیان نیز شگفت زده از دیدار سفید پوستان، زندانیان سفیدپوست را در آب غرق می کردند وسپس به مشاهده عکس العمل کار خود در  جسد آنها می پرداختند.»
دراینجا، لوی استروس با اینکه یک محقق برجسته غربی است  واز طرفی دیگر، درسنت انسان شناسی، شرح دقیق وهمه جانبه موضوع از مقدمات کار است، می بینیم که درتشریح اعمال سفید پوستان یا بومیان، اشاره وار سخن می گوید، در حالیکه درمورداعمال بومیان شرح دقیق تری می دهند وعملا اعمال آنها را در درحه وخیمتری معرفی می کند. استروس در ادامه می افزاید: «با رد مفهوم انسانیت برای آنان که از مفاهیم وحشی وبربریت در مورد دیگران استفاده می کنند پاسخی به نوع طرزتفکر آنها می توان داد، چرا که وحشی قبل از هر چیزی به آن انسانی اطلاق می گردد که به وحشی گری و بربریت اعتقاد دارد.».

C.Lévi.Strauss.Race et Histoire.Ed, Denôel.1968.PP.196-22.



5) رابطه با دیگری یک رابطه نامتقارن است (asymetrique): لویناس (levinas):
    (ترجمه)


رابطه اجتماعی اساسا به معنی رابطه با چیزی ورای فردیت نیست و یا رابطه با چیزی بیش از اوج قله فردیت ویا به تعبیر دورکیمی  حتی بالاتر از فردیت هم نیست. دورکیم کنش های  اجتماعی را غیر قابل تقلیل به سطح فردیت می داند. آنها واقعیتی را تشکیل می دهند که از فردیت فراتر رفته وحتی بر فردیت تحمیل می شود نه مقوله کیفیت ونه مقوله کمیت، توصیف گرمفهوم دگربودگیِ "دیگری"نیستند (altérité de l'autrui) یعنی آن کیفتی که، هر چند چیزی جز کیفیت "من" نیست، ولی دگربودگی را (altérité)، یعنی قرارگرفتن درتقلید شباهت ها، دربر می گیرد. دراین مفهوم، اجتماعی شدن در پی آرمانی از ترکیب شدن و ذوب شدن است. بنظر می رسد که رابطه من با دیگری، تلاشی است تا من خودم را از دیگری، در ازای کوچک شدن درجمع و در یک ایده و حرکت مشترک، تفکیک کنم.
این جمعیت گرایی با نام "من" معرفی می شود و دیگری را درکنار خود احساس می کند، نه دربرابر خود و همچنین، این جماعت است که ضرورتا جلویک مفهوم سوم می ایستد. مفهومی است که برای شرایط میانجیگری، می تواند لازم باشد و یک سیستم ارتباطی مشترک را بنا کند. دراین جماعت همگانی (همراهان)، ماخود را دربرابر جماعت "من و تو" می بینم که تقدّم بر جماعت همگانی دارد. البته این به مفهوم سخن گفتن از یک جماعت نوع سوم نیست، چرا که اشخاص واسطه ای، متغیرها، تعصبات، آثار،  پیشه ها وسود و مزایا، مسکن و غذاها را شامل می شوند، پس در  این مفهوم جماعت، ضرورتا به معنی ارتباط نیست. این اجتماع، خودرا درست درمقابل روایط بدون واسطه ومیانجی گری قرار می دهد. از این پس، افراد نسبت به همدیگر بی اعتماد نیستند و رابطه ای متقابل (ازهردونوع) بین آنها موجوداست. "دیگری" درمفهوم خاص آن، تنها به یک رفاقت  شفیقانه اطلاق نمی گردد، بلکه دیگری آن کسی است که،  "من" نباشد. او ضعیف است، درحالیکه من خود را قوی می دانم . او فقیر، بیوه و یتیم است. پس می توان گفت که از این مزورانه تر نیست که بگوییم، نیکوکار مطلع فرمانبردار است و دشمن کسی است که قدرت و زور دارد. مهم این است که آن فرد از مزایا و کیفیت هایی برخوردار باشد که درخصلت دیگربودگی اش حاصل شده باشد. فضاهای بین شخصی، اساسا بدون تعادل هستند. وقتی می گوییم دیگری، تنها، به مفهوم بیرون بودن از اجتماع وجمع من و ما نیست.  و یا  به این مفهوم خاص نیست که، فضایی یا مکانی بین ماست و یا بدین صورت که، بی شباهت به ماست. و یا در فضایی، غیر متشابه با فضای ما بسر می برد. به طور دقیقتر، بدین صورت که غیر قابل تقلیل به این دو مفهوم بیرونی است. بیرونی یاخارجی بودن، اجتماعی بودن، خود یک مفهوم اصیل و بنیادی است که موچب می شود تا مقوله هایی به شکل تک واحدی یا در کثرت، مشخص  و تبیین شوند. (فرد یا گروهی از افراد) و یا به ارزش گذاری اشیای دست بیابیم. بدین شکل که یک موضوع تک و مجزا را با ارائه واحد تک، تفکیک کنیم. این وضعیت بیرونی (exteriorité) در کنار مفهوم دیگری، اصولا خود نشان از وجود فاصله ای بین این دو است.  در حاصل دوگانگی موجود (بیرونی بودن دیگری)، نوعی دقت وشفقت را می تواند دید که  در حال تولید اند.  یعنی آن چیزی که در عشق، به آن نام ناکامی در ارتباط داده می شود، البته می توان گفت که این قطعیت و عینیت روابط را نشان می دهد. فقدان دیگر خود دلیلی برای حضوردیگری است که تقدم برآن دیگریِ نخست دارد البته همجواری وقربت دو دیگری به معنی تخریب وویرانی ویا آمیختگی آنها (دودیگری)نیست.


E.Levinas.De l'existence à l'existant 1947.d.vrin;1986,161.


rramezani@yahoo.fr

 
+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 10:24 PM  توسط م.ک.  |