رومانتیسم انقلابی مه 68
جنبش دانشجویی تاریخچهای لااقل صد و پنجاه ساله دارد که از رشد و شکوفایی دانشگاه های اروپایی ( با قدمت چند هزار ساله) و انطباق یافتن آنها با شرایط جدید ناشی از انقلاب صنعتی و جهان مدرن در چارچوب های معنایی مفهومی و در قالب های سیاسی اجتماعی اش یعنی دولت ملی، انسان گرایی روشنگرانه، انقلاب سیاسی و دولت های ملی، فردگرایی و گسترش فزاینده دانش و نهاد های آموزشی، ریشه می گیرد. اما این جنبش در بازنمودهای نمادین خویش بالاترین حد از فرازش (Sublimation) آرمانشهر گرایانة خویش را در گروهی از تصاویر به وجود آورده است که باید آنها را نقش هایی از یک رومانتیسم انقلابی به شمار آورد. این تصاویر از یک سو، نقش دانشجو را با نقش های دیگری چون روشنفکر، انقلابی، مبارز، شهروند و آزادیخواه پیوند می دهند و از سوی دیگر جنبش دانشجویی را با یک انقلاب جشنگونه که مدل تصویری نمادین خود را از انقلاب فرانسه و بازتاب آن در ادبیات و هنرهای تجسمی این کشور در قالب فضا ها ( باریکادها، سنگرهای خیابانی و حرکت های شورشی و تخریب کننده) و شخصیت ها( ماریانMarianne نماد زنانة انقلاب و گاوروشGavroche نماد کودکانه و معصومانة انقلاب) یی می گیرد که باید آنها را به نوعی سرنمونهها(Archetypes) تعبیر کرد که بعدها بارها و بارها نه فقط در اشکال ادبی و هنری بلکه در واقعیت های بیرونی و انقلاب های حقیقی بازتولید شدهاند.
تصویر جنبش انقلابی در این تمثال شناسی (Iconology) جشنی اورژی وار(Orgiac) را نشان می دهد که با تخریب بسبار همراه است و در آن نوعی دو گانگی و تقابل میان شورسرمستانة انقلابی : سنگرهای خیابانی، شعله های آتش و دود، ترکیب صداهای خشونت آمیز و سرودهای شادمان انقلابی، و... در تضادی آشکار با روز پس از فروکشدین جنبش، با خیابان ها و بناهای سوخته، اجساد پراکنده و متعفن، آدم های فرسوده، خسته و به خواب رفته، و انبوه زباله های و آشفتگی برجای مانده از جشن انقلابی قرار دارد. این همان تصویری است که در بازنمود مه 68 بیش از هر چیز با آن برخورد می کنیم. در روزهای شورشی مه 68 شعاری بر دیوارهای دانشگاه نانتر، جایی که حرکت دانشجویی از آنجا آغاز شده بود به چشم می خورد که در آن گفته می شد: ” زیر سنگ فرش ها، پلاژ“(Sous les paves , la plage) ، این شعار تصویری زیبا و شاعرانه از آزادی و رهایی از بندهای سرمایه داری ترسیم می کرد: سنگ فرش ها باید از آسفالت خیابان های پاریس کنده می شدند، با آنها نمادهای قدرت سرمایه داری ، بناهای باشکوه و کامیونهای پلیس تخریب می شدند و آنگاه آزادی ساحل دریا، آزادی رهایی از کار و همة قید و بندهای زندگی ماشینی تحمیل شده در شهرها از راه می رسید. تصویر این آزادی و زندگی زیبا ، البته در تضادی آشکار با تصاویر شهر تخریب شده و سوخته قرار می گرفت.
و البته این اسطورة دوگانه و متضاد بنابرآنکه بر کدام وجه آن تاکید بیشتری انجام شده و برجستگی بیشتری به آن داده می شد، سالهای سال به وسیلة گروههای انقلابی چپ گرا و رادیکال از یک سو، وگروه های راستگرا و مرتجع و فاشسیت از سوی دیگر به کار رفته است، تا از یک سو بر ”ضرورت اجتناب ناپذیر“ تخریب انقلابی برای ”زایش جهان نو“ تاکید شود. و از سوی دیگر بر ”ضرورت تاریخی“ بر قراری نظم و اقتدار نوین برای گریز از هاویة(Chaos) انقلابی. اسطوره سازی از هر دوجانب در رابطه با جنبش دانشجویی پیشینهای طولانی در ادبیات و هنر اروپایی و سپس جهانی دارد اما از این دو سو، طبعا گروه نخست از آنجا که به آرمانها و امیدهای بسیار بیشتری دامن می زد، بازنمودهایی با برجستگی بیشتر و با جهانشمولی های بیشتری به ارمغان آورده است.
جنبش دانشجویی به این ترتیب بر خطی از یک رادیکالیسم اجتماعگرا قرار گرفته است که ریشه آن بدیهتا در جامعه شناسی انقلابی و عمل گرای مارکس قرار داشت اما بسیار سریع تر از آنچه تصور می رفت در تجربة انقلابهای روس 1905 و 1917 به کار گرفته شد و لنینیسم همچون در سایر اشکال جنبش اجتماعی آن را به سود خود به حرکت درآورد و از محتوای صنفی و درونگرایش خالی کرد. در فاصله دو جنگ جهانی نیز با فعال شدن مؤسسة مطالعات اجتماعی دانشگاه فرانکفورت و قرار گرفتن ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer) در راس آن، بنیان های نظری قدرتمندتری در چارچوب نظریة انتقادی مکتب فرانکفورت برای این رومانتیسم انقلابی پایه ریزی شد که در آن واحد هم از فرهنگ گرایی انقلابی گرامشیسم تاثیر می پذیرفت و هم با اندکی فاصله از تعبیر های نومارکسیسم فرانسوی و در راس آن لویی آلتوسر.
در نهایت در دهة 1960، زمانی که جنبش دانشجویی می رفت تا به اوج این تصویر انقلابی نزدیک شود. هربرت مارکوزه با میراث کاملی از مکتب فرانکفورت ابایی از آن نداشت که دانشجویان انقلابی را بزعم خود در برابر کارگران بورژوا شده قرار دهد و آنها را حاملان نوین انقلاب اجتماعی بنامد. از این زمان همه چیز در این رمانتیسم انقلابی سرعت گرفت: نظریة موتور کوچک(روشنفکران/دانشجویان) و موتور بزرگ(زحمتکشان) به مثابة یک نظریة پسا لنینیستی در انقلاب اجتماعی در آن واحد در انقلاب چین، و بسیاری دیگر از انقلاب های مارکسیستی جهان سوم همچون در کوبا، در ویتنام ، در کامبوج و غیره به کار گرفته شد و به فجایعی که می دانیم انجامید. در این کشورها دانشجویان پیشین( مائو تسه تونگ، پول پوت، فیدل کاسترو و چه گوارا....) در راس قدرتهایی قرار گرفتند که بعدها بدل به غول های دیکتاتور و هراسناک شدند و چهره ای غیر انسانی و هیولایی از مارکسیسم در عمل به وجود آوردند. در کنار این روند، جنبش دانشجویی در حرکاتی انقلابی اما غیر دلتی در کشورهای غربی ( امریکا و اروپا) به ویژه در چارچوب مبارزات ضد جنگ و در کشورهای جهان سوم ( امریکای جنوبی، آسیای جنوب شرقی و افریقا) در قالب مبارزات ضد دیکتاتوری نیز ادامه یافت و گاه به خشونت های بسیار شدید و همان تصاویر رومانتیک منجر گردید و حتی یکی از اشکال حاد این جنبش در چارچوب تروریسم چپ در سالهای دهه 1970 تا به جایی پیش رفت که اروپا را با بحرانی سیاسی روبرو کرد و آن را به سوی اقدامات امنیتی و پلیسی مبالغهآمیزی واداشت.
واقعگرایی جنبش دانشجویی
با این وصف نباید از جنبش دانشجویی صرفا چنین رومانتیسم انقلابی گرا و در اغلب موارد خشونت آمیزی را به یاد داشت و به یاد آورد. جنبش دانشجویی در اکثر موراد و در واقعیت خود بیش از آنکه تن به این روند های خشونت آمیز بدهد، خود قربانی خشونت بوده است. این جنبش را باز هم می توان در تاریخ آن دنبال کرد و به این ترتیب از جنبش دانشجویان امریکا در دهة 1930 که عمدتا اهداف مدنی و به خصوص ایجاد حقوق برای سیاه پوستان را هدف گرفته بود، تا جنبش های آزادیخواهانة دانشجویی در اروپای شرقی در دهه 1950 ( مجارستان) و از آنها تا سقوط کمونیسم در دهة 1980( لهستان، روسیه، ....) و حتی پس از آن در کشورهایی چون اوکرائین، بیله روسی، صربستان و آلبانی در آنچه ”انقلاب های رنگین“ نام گرفت، در جنبش های ضد جنگ و حرکت موسوم به ”ضد فرهنگ“ که در واقع یک مقاومت فرهنگی گسترده در برابر مدل زیست یکدست و سرکوب گرانه امریکایی بود، و جنبش های دانشجویی با اهداف و مطالبات دانشجویی صنفی در دهه های 1960 و 1970 ، و سرانجام تا جنبش گستردة ضد جهانی شدن در دهة 1990 و تا امروز می توان این سیر را دنبال کرد.
در این جنبش ها بر خلاف گروه نخست، ما با تصویری به غایت انسانی و ضد خشونت از جنبش دانشجویی سروکار داریم که در عین آنکه استناد به شعارها و مفاهیم انقلاب کلیدی فرانسه را به کنار نگذاشته و بر اصل جمهوریت، آزادی و برابری و همبستگی اجتماعی بیشترین تاکید را دارد، نظام آموزش عالی را به مثابة نظامی که در آن واحد دارای توانایی ها و پتانسیل های بسیار زیادی چه در بازتولید سیستم سلطة اجتماعی ( به گونه ای که در نظریة پیر بوردیو با آن سرو کارداریم) و چه در دگرگونی ریشه ای این سیستم ، هدف می گیرد. نمی توان شک داشت که با توجه به روند تحولات کنونی درجهان نقش روشنفکران و دانش آموختگان به طور کلی و دانشجویان به مثابة بخشی اساسی و اصلی از کالبد نخست تمایل به افزایش یافتن کاملا گویا و مشخصی دارد.
در حال حاضر روند موسوم به ”تودهای شدن“ آموزش عالی در سراسر جهان با سرعتی شگفتاور در حال فزونی گرفتن است. تنها در کشورهای صنعتی پیشرفته اروپایی در فاصلة سالهای 1975 تا 2000، نرخ فارغ التحصیلان دانشگاهی از 22% گروه سنی مربوطه به 41% رسیده و تنها در فاصلة سالهای 1985 تا 1995 سهم صنایع متکی بر دانش در کل ارزش افزودة اقتصادی از 51% به 59% رسیده است. امروزه رقمی برابر با 300 میلیارد دلار در سال در آموزش عالی سرمایه گذاری می شود و 80 میلیون دانشجو و 5/3 میلیون استاد و کارمند دانشگاهی در این بخش مشغول به کار هستند. بنابراین می بینیم که چشم اندازهای روشنی، هر چند همراه با بحران های اجتناب ناپذیر ذاتی مدرنیته و پسا مدرنیته، در این بخش جلوه گری می کنند. و نقش دانشجویان به عنوان حاملان سنت علمی می تواند در سالهای آتی بیش از پیش افزایش یابد.
با این وصف باید توجه داشت که این نقش تا اندازة زیادی ناشی از الزامات جدیدی است که فرایند عمومی جهانی شدن به وجود آورده است. معماری سیاسی—اقتصادی و اجتماعی جهان با سرعتی باور نکردنی در حال تغییر است. هر چند دولت های ملی هنوز باقی هستند اما تجمع های بزرگ به صورت قطب های بزرگ اقتصادی – سیاسی نظامی آنها را هر چه بیشتر به تبعیت از خود وا می دارند. امریکا از یک سو، اتحادیه اروپا، از سوی دیگر و قطب های رو به رشدی چون چین، هندوستان، روسیه و... از این جمله اند. در عین حال ما با گسترش شدید شبکه های جنایتکار، مافیایی و غیر قانونی که هر چه بیشتر تراکم ها و اتحادیه های بین المللی پیدا می کنند و هر چه بیشتر با ساختارهای رسمی و نیمه رسمی در هم می آمیزند، سروکار داریم . و سرانجام نباید از یاد برد که انقلاب اطلاعاتی در همان حال که امکانات کنترل و سرکوب بیشماری را برای قدرت های بزرگ به وجود آورده است، امکانات بیشماری را نیز برای جامعة مدنی جهانی. برای سازمان های غیر دولتی و اتحاد آنها و حتی برای افراد ایجاد کرده است که امروز می توانند با ورود به شبکه به نوعی تاثیر گذاری دست زنند که تا پیش از ترویج فناوری اینترنت(1990) اصولا قابل تصور نبود. این جهان جدید که مانوئل کاستلز(Manuel Castells) آن را جامعه شبکةای اطلاعاتی نامیده و ژاک اتالی(Jacques Attali) متفکر فرانسوی به آن نام قاره ششم را داده است، جهانی است که مفاهیم زمان و مکان را به طور کامل زیروروکرده و بنابرین تمام مفاهیم دیگر از جمله مفاهیم مورد بحث ما یعنی، دانشجو، جنبش دانشجویی و دموکراسی را نیز به همین دلیل به بازتعریف های پی در پی می دارد. دانشگاه های ما و دانشجویان ما در سراسر جهان تا چند دهه دیگر چنان با موقعیت کنونی خود متفاوت خواهند بود که اصولا نمی توان هنوز تصور آن را نیز کرد. جهان حاصل از انقلاب اطلاعاتی بی شک به همان اندازه از جهان صنعتی متفاوت خواهد بود که جهان کشاورزی از جهان شکارچیان اولیه تفاوت یافت.
آنچه می توان در این میان به عنوان ما به ازای سیاسی موضوع پیش بینی و یا تصور کرد، ما را بدون شک به تامل در مفهوم دموکراسی مشارکتی به مثابة بدیل و آلترناتیوی برای دموکراسی نمایندگی هدایت می کند. و آنچه بیش از هر چیز در جهان ما گویا و مثال دموکراسی مشارکتی است همین نهادها و سازمانهای غیر دولتی هستند که آنها را می توان به مثابة تنها آلترناتیوهای ممکن در برابر دولت های ملی در آینده تصور کرد. بنابراین بدون هیچ شک و تردیدی هر اندازه در راه گشترش و تقویت این سازمان ها و متصل کردن آنها روی شبکه های ملی و فراملی بیشتر بکوشیم موفقیت بیشتری در رسیدن به دموکراسی آینده خواهیم داشت. و البته مشکل کشورهای در حال توسعه از این لحاظ بیشتر است که آنها چاره ای جز آن ندارند که فرایند ساختن دموکراسی مشارکتی را در خود با فرایند دیگری که گاه ممکن است با فرایند نخست متناقض و حتی آشتی ناپذیر بنماید یعنی فرایند تکمیل و تقویت نهاد دولت همراه کنند. حضور در جهان کنونی در چشماندازی قابل تصور هنوز هم جز از خلال دولت های ملی امکان پذیر نیست بنابراین باید هر چه سریع تر از توهمی که بر اساس الگوهای شکل گرفته در قالب دولت های توسعه یافته مدل کنار رفتن دولت( از مدارهای اقتصادی اجتماعی کشور) را برای کشورهای در حال توسعه با همان روش و شکلی که حتی در کشورهای توسعه یافته نیز ایجاد بحران کرده است، پیشنهاد می کند، فاصله بگیریم.
موقعیت ما و نتیجه گیری
اندیشیدن بر جنبش دانشجویی در ایران ، چه آن را در تاریخچة تقریبا 50 ساله اش در نظر بگیریم و چه در تحولات شتاب یافته سه دهة اخیر که با قرار گرفتن آن در چارچوب یک انقلاب بزرگ اجتماعی همة مولفه ها و روندهایش شدت و پیچیدگی بیشتری یافتهاند، به باور ما هر چه بیش ازپیش ما را به سوی این واقعیت می کشاند که مدل های محلی و اندیشیدن های محلی، چنانچه نخواهند و یا نتوانند خود را با مدل ها و موقعیت های فرامحلی و در حقیقت جهانی ، انطباق داده و به تالیف های ترکیبی بدیع برسند، جز ایجاد بن بست های فکری و جز اتلاف گستردة نیروهای انسانی و ثروت های مادی و معنوی ثمرهای نه در کوتاه مدت و نه در دراز مدت نخواهند داشت. در جهان کنونی هیچ گونة زیست جزیرهای امکان پذیر نیست و مدل های مورد استناد و به کار گرفته ما در عمل در بیش از 80% موراد مدل های رفرانس هستند، حتی در آنجا که این مدل ها اشکال تخریب شده و توسعه نایافته، سست و از کار افتاده به نظر می آیند: تروریسم، فقر و تنگدستی، بحران های اجتماعی – سیاسی، اشکال متفاوت دیکتاتوری و رژیم های سلطانی و دزدسالارانه همه اشکال مدرن هستند و چندان ربطی به سنت ندارند. بنابراین جنبش دانشجویی نیز نمی تواند معنایی خارج از چارچوب های عمومی خود که در سطح جهانی با آنها سروکار داریم داشته باشد.
روند عمومی که در جنبش دانشجویی ایران در طول 5 دهه گذشته مشاهده می شد، سیاسی شدن های شدید و نفوذ پذیری آشکار و در بسیاری موارد منفی این جنبش از حوزه سیاسی است که عموما خود به مثابة عاملی در عدم رشد تفکر و قدرت تحلیل اجتماعی – سیاسی در نزد دانشجویان، حتی پس از فارغ التحصیلی بروز گرده است و از این رو نمی توان آن را مثبت تلقی کرد. سیاسی شدن جنبش دانشجویی که به آن ظاهری بسیار رادیکال داده است عملا با نوعی محافظه کاری بسیار گسترده در حوزههای مستقیما مربوط به خود دانشجویان ( دانشگاه ها و مسائل آنها) همراه بوده است که حرکتی متناقض و غیر قابل توجیه را نشان می دهد. در حالی که در تاریخچه جنبش های دانشجویی در جهان عمدتا با همگرایی و تاثیر مثبت و متقابل رادیکالیسم سیاسی و رادیکالیسم صنفی در نزد دانشجویان روبرو بوده ایم. حاصل این امر ظاهرا فرو افتادن این جنبش در مدارهایی پی درپی از انفعال است که به مثابة یک عامل اجتماعی منفی می توان آثارکوتاه و دراز مدت بسیار زیان بار در بر داشته باشد.
بنابراین می توان نتیجه گرفت که بهترین راه پیش پای چنبش دانشجویی دامن زدن به نوعی نوزایی فکری درون خود است که در آن واحد و پیش از هر چیز هدف خود را نوسازی و به روز کردن محیط های آموزشی و رساندن آنها به حدی قابل قبول در استاندارهای جهانی قرار دهد. و از همین راه، هدف استراتژیک دیگر جنبش دانشجویی می تواند کمک به روند عمومی رشد جامعة مدنی در ایران باشد که تا کنون ابعاد بسیار مثبتی داشته است. ساختن جامعه ای دموکراتیک تنها می تواند از خلال این حرکات مدنی به صورتی آرام آرام انجام گیرد به نحوی که نهادهای مدنی بتوانند به تدریج رشد کرده و به همراه خود فرایندهای اندیشه و عقلانیت را در جامعه درونی کنند. تصویر یک رومانتیسم انقلابی خشونت آمیز از جنبش دانشجویی ، که آن را در قالب یک حرکت پرتنش، شتاب زده و معجزه آسا درتغییر اجتماعی باز می نمایاند کوچة بن بستی است که با توهم زایی خود، بیش از آنکه به دگرگونی اجتماعی یاری رساند آن را از حرکت منطقی و سازمان یافتهاش باز می دارد.
متن سخنرانی در انجمن اسلامی دانشکدة علوم اجتماعی دانشگاه تهران – 13 آذر 1384
