تبليغاتX
مثبت من - تقدیم به شاعران مطرود

مثبت من

جه فکر کنی که میتوانی, چه نمیتوانی, در هر صورت حق با شماست. "هنری فورد"

 

 

 

 

 

 

بهنام بدری 

فروردین و اردیبهشت ۸۶  

 

:نوشتن از نگاه  یوهان ولفگانگ فن گوته   گفتگو با  نیروی آفریننده نویسنده خود است

جوانی گوته  در گردباد نهضتی واقع بود که به نام طوفان و طغیان معروف است این نهضت همانطور که از عنوانش مشخص است 

نمونه ای از حادبیانگری در نوشتار و زندگی است .

پس از دیدار با  یوهان  گوتفرید فن هردر بدبینی  اخلاق مدار  مسجع

پیراسته  با صناعات لفظی   شیوه روکو کو  که نوعی  پیرایگی عاری از ظرافت بود ( تزئینات معماری بعد از کلاسیسیم )  و  مکاتب فرانسوی را رها کرد

و به مکتب روشنگری المانی  زمان خود پیوست که  بر مفاهیم اشنایی تاکید می کند .

- در انسان فقط نیروی آفریننده را باید تقدیر کرد نه شخص او را

- انسان پوسیده تمدن را  باید از درون  بیرون انداخت  و انسانی نو که برازنده مقام اوست بر پا ساخت

- هرگونه آسایش طلبی بکنار ، هر گونه خانه نشینی و گوشه گیری بدور  سیر و سیاحت بی آرامش از صفات  طوفانی  ها است .

- نماینده نهضت کسی است که بیش از دیگران از محدوده ها می گذرد   و از خود بیخود می شود .

- پرستش  تنها مخصوص شخصیت آفریننده است

- هیچ فغان و فریادی برای بیان عشق کافی نیست  احساسات حاد شده باید بدن آدمی را سر تا سر از بن موی تا سر انگشتان بلرزه اندازد .

-اشعار بسیار ساده و روان و بی تکلف و در عین حال لبریز از عشق و احساس

- نه زناشوئی ، نه بچه ، نه خانه  از همه باید برید از همه باید گسیخت  از همه باید گریخت حتی با زور  تنها در اغوش طبیعت باید اوفتاد . از هرگونه اجبار متنفر باشید .

در این تاکید ها زندگی بدوی حاد شده ای وجود دارد که در روانشناسی ان را حمله ناخوداگاهی به واسطه کنش چهارم  می شناسند ضمیر اگاه گوته در حال تسخیر شدن به وسیله اژدهای  بی نظمی (تیامات )  است.

نوشتن برای او عصیانی است که در برابر پدر(روح سنتی ) و خواسته هایش برای اثبات وجود خویش بکار می گیرد .

به وسیله  دایره های امکان و احتمال و در اشتراک با جمع نویسندگان  قصد خود را به وسیله رویدادها ی مهم زندگی به نمایش می گذارد ، رویدادهایی که گوته در انها خود را مانند  روحی که در دنیای بیگانه ای سیر می کرد بازمی یافت و از انها ایده های  نوشته هایش را  می گرفت.

بسیاری از تحلیل گران اثار گوته مایلند  در هر متنی دنبال نمونه ای در زندگی اش باشند در شخصیتها شباهتها یی را با شخصیتها ی زندگی اش پیدا می کنند و در این میان  معشوقه هایش را همانند می کنند  به خصوص آنت شراب فروش اولین معشوقه اش که او  با نام مستعار گرچن صدایش می زد و او  بار ها از این نام استفاده کرده است .اما اگر در این نگاه زیاده روی شود گوته به مرد زن بازی تبدیل می شود که برای جذب دختران  می نویسد و دختران بخاطر انکه زیبایی هایشان به وسیله گوته ستایش شود به او نزدیک می شوند و شاید به وسیله زیبائیهایی که گوته شاعر بزرگ المان را مفتون می کند به اغواگری برای خواستگاران خود مشغول شوند چنانچه این اتفاق در اکثر معشوقه های او رخ داد .

هرچند  متن های او بی تاثیر از زندگی اش  نمی تواند باشد و خود گوته بارها تاکید می کند که نوشته هایش را مدیون اشباح و ارواح و دوستان و نزدیکانی است که در گفتگوهایشان  مظاهر هستی را از زاویه دید خود مطرح کردند ، ارواحی که او صدایشان را می شنود اما انها قادر به شنیدن صدای او نیستند و نمی توانند رنج و عذابی را که می کشد ببینند  و کار او تنها مهارتی بوده است که در بیان و باز افرینی  انها به کار برده است .

روش گوته در نوشتن همواره او را در گفتگو یی درونی قرار می دهد  ممکن  است  موقع روانی او و کشمکش هایی که او با معشوقه هایش دارد در سالهای جوانی اکثر شخصیت ها را به متن کشیده باشد .

اما  در قرائتی دیگر گوته در حال تجسد بخشیدن به شخصیت های

 ناخود اگاه اش است .

این امر باعث می شود که نوشته های گوته در یک ارتباط ناکافی و بینامتنی  با متن زندگی گوته قرار داشته باشد .

گرچن پیش از انکه انت باشد شخصیت نمادین معشوقه در ناخود اگاه گوته است  هرچند  انت شراب فروش (که پنج سال از گوته نوجوان پانزده ساله که به همراه  دوستانش به شرابخوری رفتند ) احساس اشنایی  برای او دارد  .

اما نمی تواند انت را به گرچن تبدیل  کند  و به همین دلیل گرچن هیچگاه مانند انت به خواستگار خود دکتر کانه جواب مثبت نمی دهد  گرچن با گوته زندگی می کند  چنانچه در همان دوران منظومه شعری را به نام مستقل انت می نویسد.

انت را رها می کند اما گرچن همچنان در متن های دیگر حضور دارد . و به نظر می رسد این صورت نمادین   نیروی جاذبه اشعار حافظ  در دوران پیری گوته است . ساقی در اشعار حافظ گرچنی با خمره شراب  است که گوته را به شیراز می کشاند

و همچنان که در نوجوانی عبری می اموزد که تورات را با زبان خودش بخواند فارسی می اموزد تا با حافظ گفتگو کند .

پیرانه سر عشق جوانی به دل داشته باشد و یا مانند فاوست در ان نفس که بمیرد در ارزوی دیدارش باشد .

گوته در نامه ای به فریدریش - هاینریش - یا کوبی ( 21 اوت 1774 ) در باره خود می نویسد :

ببین عزیز من ! اثار من از ابتدا تا انتها عبارت از این است که به جهان پیرامون خود بوسیله جهان درون شکل و هیات دهم

همین جهان ضمیر همه چیز را به تندی و نیرومندی می گیرد و با هم میپیوندد  همه را خمیر می کند و میورزد و در قالبهای  تازه میریزد یعنی جهانی از نو میسازد و این افرینندگی نیز رازی است که من بدان دست یافته ام و بر مردم یاوه گو مستور میدارم .

همانطور که فروید در تحلیل خواب می گوید

شخصیتهای خوابها  می توانند با طراحی رویا - کار  در هیات دیگری ظاهر شوند و بازنمایی از خود باشند

 رویا – کار  به وسیله  ابزاری  که در اختیار دارد  خود را در دیگری یا دیگران را در دیگران متجلی می کند

جهان درون گوته یا همین جهان ضمیر را اگر به مثابه ناخوداگاه فرض کنیم و  ان نیروی افریننده  در متن را  مطابق با  رویا – کار  نیروی  افریننده خوابها در نظر بگیریم

 محتوای ناخوداگاهی شخصیتهای گوته بازنمایی می شود

چنانچه چهره  مفیستو فلس  در تراژدی فاوست از زیر صورتک شیطان بیرون می اید و به رویا - کار تبدیل  می شود .

مفیستو فلس برگرفته شده از نامی عبرانی دیو مفوستو فی یل  است

و در قطعه پیش پرده با عنوان پیش سخن در اسمان  در تراژدی فاوست

ملکه مطرودی است که به رغم ملائک دیگر نه تنها از زیبائی عالم  مطلبی بر زبان نمی آورد بلکه از بدبختی و بینوائی انسان سخن می گوید

او عامل سیاه روزی انسان را خرد او که تنها جرقه ای است از خورشید ادراک  الهی  می داند و معتقد است بر انسان غرائزی حاکم است که با دیگر حیوانات مشترکا به ارث برده نه ان فضائلی که با ملائک آسمان سهم مشترک دارد اما پروردگار در این هنگام انسانی را بر عرصه خاک نشان می دهد که شخصیت و کردار او مغایر گفته مفیستو است و او فاوست است .  خداوند او را خادم و فادار خویش می داند و بر او می بالد

اما مفیستو سخنش را قطع می کند و یاد آور می شود که این انسان نیز چون دیگر انسانها در جستجوی شادیهای دنیایی است و این کیمیاگر پیر با توسل به سحر و جادو و افسون می کوشد تا با دستیابی  به قدرت و جوانی ( ولادت مجدد)  آرزوهای انجام نیافته خویش را صورت حقیقت ببخشد و چون خداوند به گفته ملک مطرود راضی نمی شود  ابلیس شرط می بندد که همین بنده فدائی را به فریبد و بدینسان شرط بین خداوند و شیطان بسته می شود .

فروید رویا را تحقق آرزو می داند وبه  نمونه دیگری هم به عنوان

 رویا – اضطراب  هم  اشاره می کند که در ان رویا کار به واسطه عمل جابه جایی ضد ارزو را باز نمایی می کند .

فاوست  پیمانی را با قطره خون خود با مفیستو امضا می کند  در این پیمان مفیستو موظف می شود که رویا ها و ارزوهایی را که فاوست دارد تحقق بخشد  ودر مقابل هنگامیکه  فاوست احساس کند که به مسرت نهایی خود ولو دروغین  دست پیدا کند  در همان لحظه بمیرد و روح  شادمان خود را به مفیستو تقدیم کند  .

و این درحالی است که فاوست خود کشی کرده است

صحنه اول  شامگاه  در حالی شروع می شود که دکتر هاینریش فاوست کیمیاگر  بر پشت میز خود خوابیده است   کتابها و ابزارهای کیمیاگری از هر سو پراکنده است  و نشان می دهد استاد مشغول  کار بوده است 

فاوست از خواب بیدار می شود  و این بیدار شدن از خوابی است که در سه قطعه پیش   نمادین بود قطعه اهداء که حالت  اگاهانه  گوته است و در ان نمایشنامه  را به دوستان و ارواحی تقدیم می کند که از زندگی خود در این تراژدی حضور دارند  پس از ان به قطعه  نیمه خود اگاهی  پیش در امد می رسیم که در ان سه شخصیت مدیر تئاتر شاعر و دلقک در تماشاخانه ای خالی  در باره  نمایش و نمایشنامه با هم بحث می کنند

و پس از ان قطعه پیش سخن در اسمان شروع می شود

فاوست به عنوان نماینده ضمیر اگاه گوته  از هر سه قطعه خواب می اید  و خود را در هیات کیمیاگری باز می یابد

  کتابی از نوستراداموس  را می گشاید تصویر کیهان  بزرگ برابر چشمش نمودار می شود ورق می زند و چشمش بر نماد روح زمین  خیره می ماند .

ناگهان دگرگونی در فضا پدید می اید شمع می میرد و ماه ناپدید می شود و نسیمی سرد می وزد  شراره ای سرخ فام به نشانه روح زمین

بدرون اتاق می تراود فاوست چشمان خویش را به نشانه هراس می بندد

روح زبان به نکوهش می گشاید و ابرمرد را به خاطر در ماندگی اش به باد تمسخر می گیرد 

اما  با پدیدار شدن واگنر شاگرد استاد  ناپدید می شود

واگنر پس از شنیدن صداهایی  به کمک استاد شتافته  است اما فاوست حوصله شنیدن حرفهای او را ندارد در بسته می شود و او بار دیگر تنها می ماند .

او باید کاری انجام دهد و ان کشتن خود است او خروشان دهان می گشاید و به خود فحش می دهد  شاید خود را قادر به انجام دادن اخرین مرحله نمی بیند  مقابل او جامی است لبریز از زهر که با نوشیدن یک جرعه از ان می میرد

سرانجام جام را به لب نزدیک می کند و با عزمی راسخ بسوی اخرین کار گام بر می دارد اما ناگهان ناقوسها به صدا در می ایند و اوای جمعی گروهی زن و مرد که سرود عید پاک را می خوانند در فضا طنین انداز

 می شود 

فاوست در این لحظه می میرد هرچند گوته مرگ او را پنهان می کند 

اما فاوست  موفق می شود خود کشی کند  برای همین ناقوسها به صدا در می ایند اشک در چشمانش حلقه می زند و جام بر زمین می افتد

فاوست با نغمه عید پاک به روزگار کودکی و نوجوانی  باز می گردد

صحنه اول زیر عنوان شامگاه که  موقعیت نگردو) تاریکی) اولین مرحله کیمیاگری را در خود دارد به پایان می رسد و فاوست وارد  رویای  پیش از مرگ خود می شود .

صحنه دوم بازگشت زمانی است که فاوست به همراه واگنر  به یک غروب یکشنبه عید پاک  دارد در حالیکه مردم جام شرابی را که می تواند همان جام زهر باشد به او هدیه می کنند او در سایه درخت کهنسال زیزفون

آن را می نوشد .

مردم این جام را به نشانه قدر دانی از او وپدرش به خاطر مبارزه با بیماری واگیر دار هدیه داده اند اما فاوست به یاد گناهان گذشته خویش و پدر خطا کارش می افتد   

فاوست و واگنر به شهر باز می گردند و در گذرگاه خویش سگی سیاه را می بینند  برای واگنر او سگ صاحب گم کرده ای است اما برای فاوست او اسرار آمیز است 

بخش اول رویای  نخست تراژدی فاوست با صحنه برابر دروازه شهر پایان می گیرد .

 این بخش یاد اوری نخستی است  که  رویا کار به واسطه  آن  تصویر نمادینی که مردم از ان می شناسند را باز گو می کند

در حالی که فاوست به یاد گناهان خویش می افتد

در آخرین سال گرد تولد گوته در شهر از سوی مردم مراسمی به افتخار

او بر پاست  شهردار از تندیس او پرده بر می دارد و شیفتگان او برابر پیره اش نیروی آفریننده  او را ستایش می کنند .

برگزاری پرده برداری بگونه ایست که انگار گوته سالها مرده است و با این کار یاد و خاطره او در اذهان زنده می شود .

گوته از بستر مرگ بر می خیزد تا  در این مراسم  شرکت کند

اما با بد خلقی می گوید که این کار را نه برای اینکه تندیسی از اوست

و نه بخاطر مردم وبرای خشنودی نوه هایش که به دامان او اویخته بودند تا پدر بزرگ را به تماشای درام ایلمانو ببرند که خود در سال 1783 سروده بود ببیند .

در پارک شهر در نقطه ای که نیم تنه او را بر پایه رفیعی نهاده اند چشمش به چند درخت تناور زیزفون می افتد که سالها پیش از این تاریخ انها را به زمین کاشته بود

گوته به همراه نوه ها به بالای تپه ای در ان نزدیکی می رود

و قتی در مقابل دره سر سبز مقابلش می نشیند به یاد فاوست می افتد

: پیر کیمیاگر در پناه قدرت ابلیس به صدها ارزوی خود رسیده است اما مالا بهره ای از حیات خویش نبرده است با این حال رازی است

زیرا زندگی بدون تلاش بیحاصل است و بینوا انسانی که سکون را بر حرکت ترجیح دهد

یادیک سطر از خود می افتد / بر بالای هر تپه ای آسایش هست

گوته فاوست   را گناهکار می داند این گمان را نسبت به خود هم دارد

و به خاطر همین مفیستو برای او ابلیس است

و نتیجه رویای جام شراب مردم تصویر گناه الوده ای است که فاوست از خود و پدرش می بیند

این نتیجه ای از جدال درونی کیمیاگری و مسیحیت در ذهن فاوست است

در کیمیاگری گناه وجود ندارد و انها تا زمانی که اخلاقیات  ممانعتی برای راهشان نداشته باشد ان را رعایت می کنند اما روح مسیحی به واسطه گناه اولیه ادم و حوا گناهکار به دنیا می اید و مسیح  تجسم انسانی خدا

به واسطه تیره روزیها و عصیانها ی انسانیت به جای تما م انسان ها رنج می بیند و با رفتن خود به دوزخ ارواح دوزخی را ازاد می کند

چیزی که نیچه ان را بدهکاری انسان به خدا می داند در کیمیاگری قرائت دیگری دارد در واقع خدا انسان را نجات نمی دهد بلکه انسان تشعشعات خدا- خورشید  (ثون ) را که به اغوش ماده اولیه رفته است  را پیدا می کند و

و با دستیابی به سنگ فلسفی و پسر فلسفی که در عنبیق به وجود اورده است وولادت مجدد  پسر خدا  به جهان پنهان در ماده  راه پیدا می کند

 پسر خدا در کیمیاگری قرون وسطی همان مسیح فرض می شود

اما در قرائتهای اساطیر یونانی انسان نورانی  پنهان یا ثابریتیوس در رویای آریسلئوس  ازمجسمه  چهار عناصر بیرون می اید

قفل های  پرومته ذهن (زجر های بی حاصلی روح ) را در کلاف نخ تاب سیاهروزی  شهوت

و امید تسلی بخش  در جعبه پاندورا (مطابق  حوا ) تشخیص می  دهد

آتش خرد دزدیده شده را به معبد های خردورزی ملائک(شاید برای توضیحاتی ) باز می گرداند

تا بر مجازات فاصله انداز هبوط ومرگ غلبه کند و  جان الهی  در ساحل رستگاری

دروازه های بهشت آمال را در حال باز شدن ببیند تا  او به همان صورت اولیه نور در ان به جستجویش ادامه دهد .

جدال درونی گوته از روان جمعی قرن خود می اید زیرا کیمیاگری رو به زوال رفته است و روش های علمی  ان را به شیمی تبدیل می کند و کیمیاگران شیادی که مفهوم طلای غیر معمولی را نمی فهمند به جستجوی طلای ناب رفته اند  و با ساختن مشابه طلا مردم را می فریبند

ترس فاوست از گناه خود و پدر ترس از شیاد بودن برای دیگران و همچنین بیمار بودن خود است زیرا با تغییر نگاه خردمندانه و جواب های فیزیسی علم خردی که کیمیاگری انهمه بر مبنای ان تکیه می کند در حال تغییر کردن است و با پیشروی زمان کیمیاگری به خرافات و سحرو جادویی که مفیستو از ان حرف می زند تبدیل می شود که تنها برای نفع شخصی به کار می رود و کم کم فراموش می شود تا اینکه یونگ در کتاب روانشناسی و کیمیاگری وجه نمادین محتوای ناخوداگاهی جمعی که از  کیمیاگری در خوابها تجلی دارند را مد نظر قرار می دهد

ترس گوته از فاوست ترس از بیمار بودن اوست ترس از هشت ماه فراغتی که در جوانی بعد از اینکه درسش را رها کرده بود به ان دچار شد

او علی رغم میل پدر خود به بهانه مریضی اش که از لایپزیگ به همراه متنهایش اورده بود به خواندن کیمیاگری پرداخته بود و اولین جرقه های ظهور فاوست در این زمان اشکار شد ترس او از کیمیاگر بودن همان ترس پدر نسبت به اوست که او را به واسطه عصیان نوشتن در برابر سرنوشت وکیل شدن که او می خواهد  بیمار روانی می پندارد   

گوته نوشتن را رها می کند و تنها به خواندن اثار کیمیاگری می پردازد

و راهبه ای به نام سوزانا – فن – کلتنبرگ که از منسوبان مادر بود

در رفت و امدهایش با او ارتباط بر قرار می کند و لفگانگ او را روح زیبا  می نامد و در دفتر ششم ویلهلم مایستر  الگوی قهرمان خود می کند

در جدال با  این روح زیبای مسیحیت به این نتیجه می رسد که خواندن را رها کند و درس نیمه تمامش را در اشتراسبورگ تمام کند

جدال کیمیاگری با مسیحت جدال روح جوان با روح سنتی و همچنین با راهبه به صورت هستیا و آفرودیتهای لایپزیگ است .

در رویای بعدی رویاکار می خواهد فاوست خود اگاه را از مرگ خود آگاه کند  او که در رویای قبلی به صورت سگ سیاه بازنمایی شده بود در این رویا نیز به صورت سگی سیاه در اتاق مطالعه فاوست  متجلی می شود

و بعد با جابه جایی که در نماد خود انجام می دهد به صورت پیر مرد ی با ریش نوک تیز تبدیل می شود مفیستو با خدا شرط بسته که او را بفریبد

در تراژدی اگمونت در لحظه ای که اگمونت در نیم شب پیش از اعدام خود به خواب می رود  دیوار زندان از هم میشکافد و  آزادی  بصورت فرشته ای در جامه آبی رنگ  آسمانی که اطرافش را روشنی فراگرفته بر ابری ایستاده است  این هیکل رویایی دارای چهره و زیبائی کلرشن ( معشوقه اگمونت که با خوردن جام زهر خود کشی کرده است ) است شیون کنان و با اشاراتی شوق امیز بسته تیری به او نشان می دهد سپس چوبی و کلاهی و مرگ اورا برای کشور نوید بخش ارامش می داند و تاجی بر سر او می گذارد . در حالیکه اگمونت نیز می توانست با نرفتن به دعوت دوک البا مانند ارانژ از مرگ خود جلوگیری کند .

در تراژدی فاوست مفیستو درغالب صورت مثالی روح مکاره(یکی از چهار صورت نمادین مثالی )  نمایان می شود  فرشته مرگ برای فریفتن خود اگاه امده است فرشته ابی اگمونت می خواهد افسانه ای را که اگمونت برای زندگی و مرگ خود تصور می کند بازافرینی کند تا او در اضطراب پیش از اعدام در اسایش بخوابد  در فاوست وضعیت به گونه ای دیگر(مواجه شدن با خودکشی )  این اسایش را می افریند.

رویا کار می خواهد در  بازنمایی مرگ  با استفاده از عمل تراکم تاخیر ایجاد کند در خواب رویا کار با استفاده از تراکم و تجدید نظر ثانویه هدف خواب را که آسایش است دنبال می کند او می خواهد فاوست با اسایش با خودکشی خود مواجه شود مفیستو می تواند با یک رویا اضراب روح فاوست را به دوزخ ببرد اما این کار را نمی کند او به خوبی از قدرت فاوست آگاه است و می داند برای تسخیر کامل خوداگاهی او نیاز به متقاعد کردن او  به وسیله دیدن ارزوهایش است تا زهر به صورت کامل اثر کند و او با استفاده از نفوذ خواهران شوم و به وسیله خواهر اضطراب چشمهای فاوست را کور کند و او وقتی لمور ها (نوعی از میمون ها ) قبر او را می کنند فکر کند که کارگران مشغول کارند

یعنی هنگامیکه رویا کار دیگر از تصاویر استفاده نمی کند و تنها از صداها کارکرد می گیرد .

از این به بعد را گوته می بیند او انچه را که در مورد فاوست در سن هشتادو سالگی آرزو می کند می نویسد مفیستو قادر می شود نویسنده را نیز بفریبد او ارزو می کند که در بهشت مارگرت در انتظار فاوست باشد

چرا که انتظار دارد گرچن به عنوان صورت نمادینی از معشوقه کامل در مرگ و زندگی جاودان در بهشت همراه او باشد زیرا اروز دیدار معشوقه اش را  می کند در آن نفس که بمیرد

مفیستو  بعد از پایان رویا اضطراب در لحظه ای که خود اگاهی به تسخیر شدن توسط مرگ اگاهی پیدا می کند باز هم ارزوی دیگری را از فاوست و گوته براورده می کند زندگی در بهشت به همراه معشوقه گان و مارگارت

مسیحیت و کیمیاگری به بهشت باز می گردند اما بهشتی که به همان اندازه که می تواند بهشت باشد دوزخ نیز است زیرا رویایی است که هرگز راهی به بیداری نخواهد داشت و گوته به همراه فاوست برای همیشه تسلیم رویا کار و به همان نسبت ناخوداگاه شده اند (غیر من ) برای همیشه من را تسخیر کرده است آن هم به وسیله عقده های سرکوب شده توسط من .

مارگرت دختر نوجوان معصومی است که نمادی از معصومیت زنانه ای است که در ناخود اگاه گوته زندگی می کند  فریفتن او در رویای مارگرت

کار سختی برای مفیستو است فاوست رویای ارزویی را می بیند که دوباره جوان شده است پس از دیدن رویای جوانی که از صورت مثالی ولادت مجدد می اید شهریار جوان دختری را می بیند که از کلیسا می اید

روح زیبا ی راهبه دست نیافتنی است اما فاوست از مفیستو می خواهد که او را به دست بیاورد مفیستو سر باز می زند  و تنها وعده می دهد که در نیمه شب او را به اتاق دختر ببرد و او هدایای خود را به انجا می برد

ارزوی رفتن به اتاق دختر ارزوی دست یافتن به جهاز تناسلی او است

اما مفیستو نمی تواند روح دختر را به فاوست وعده دهد و به دست اوردن روح  او کار فاوست است  پس از ماجراهایی انها در نیمه شب ها وقتی که مادر دختر خواب است همدیگر را در یک الاچیق می بینند

مارگارت که مفتون ثروتمندی فاوست شده است از او می پرسد که ایا به خدا اعتقاد دارد و دوباره جدال کیمیاگری و مسیحیت آغاز می شود

اما سرانجام این جدال حامله شدن معصومیت دخترانه گوته است

فاوست با زهری مادر را می کشد تا دیدار هایشان بدون هراس دختر انجام شود و هنگامیکه برادر سرباز مارگارت باز می گردد در جدالی او را نیز می کشد  به پاس رسوایی  بچه به دنیا اورده اش را می کشد و سپس روزی در کلیسا توسط مردم محکوم می شود او را زندانی می کنند

و در نیمه شبی که قرار است او را به دار بکشند فاوست برای نجات او به زندان می رود اما معصومیت دخترانه دیگر قادر به شناختن فاوست نیست و فکر می کند که فاوست سربازی است که او را برای به دار اویختن می برد هنگامیکه فاوست را می شناسد فرصت فرار را نمی خواهد مسیحیت در او پیروز می شود و به سرنوشت مسیح تن می سپارد

فاوست درهم شکسته بازمی گردد با حس گناهی که قادر به بخشیدن خود نیست  گناه فریفتن دختر ، گرفتن بکارتش و  گرفتن زندگی که می توانست داشته باشد کشتن مادرش و برادرش برای حفظ کردن او

مارگارت نمی تواند نماینده انت باشد مگر انکه رویا کار بخواهد خیانت او را با به دار اویخته شدن معصومیت دخترانه در گوته به نمایش بگذارد نشانه های کلیسایی نیز نشان از جلوه روح زیبا دارد مخصوصا دیالوگی که در باره وجود خدا با او دارد و از انجا ییکه گوته همواره از معشوقه های خود فرار می کند و حتی با همسر خود ازدواج رسمی نمی کند

مارگرت می تواند روح زیبا ی راهبه باشد و رفتن گوته به اشتراسبورگ نیز می تواند به خاطر ترس از رسوایی باشد که با بدست اوردن جسم راهبه شکل می گرفت اما در اشتراسبورگ نیز دوباره

گوته از این رسوایی فرار می کند

همچنین فردریکا دختر کشیش در روستایی که گوته برای گذران تعطیلات خود به انجا رفته بود نقش می گیرد

گوته به او نزدیک می شود و در اوج رابطه عاشقانه خود او را ترک می گوید و به اشتراسبورگ باز می گردد .

در رویای دیدار از اساطیر فاوست هلن را می بیند و از مفیستو می خواهد که هلن را برای او بیاورد  کیمیاگری به کار می افتد 

پس از ناپدید شدن دکتر فاوست و اگنر جانشین او شده است او توانسته است که انسان مصنوعی بسازد از درون ظرف زجاجی شبح ادمکی پدیدار می شود  او ان را هومونوکولوس می نامد  انسان مصنوعی واگنر را پدر می خواند و مفیستو را عموزاده  سپس ادمک درون انبیق بسوی جانبی می رود که فاوست همچنان بر تخت خویش به خواب بیهوشی فرورفته است  . هومونوکولوس شرح می دهد که در این دقایق فاوست خواب لدا مادر هلن را می بیند که با قو همبستر شده است . بعد از انان می خواهد که فاوست را به جشن والپورگیس عهد عتیق ببرند که در همان روز در دشتهای تسالی برگزار می شود . مفیستو موافقت می کند و واگنر به ادمک( پسر فلسفی )  می گوید که شاید با پژو هشهایش  روزی به سرزمین رستگاری پای نهد

فاوست به اعماق لایه های ناخوداگاه جمعی می رود در دشت تسالی در خاک یونان در کشتزار(فارسالی ) مفیستو همسفران خود را که بر بال شنل خویش نشانده بود بر زمین می گذارد فاوست همین که با خاک تماس حاصل می کند  با اشتیاق می پرسد ( هلن کجاست ) هومونوکولوس می گوید هلن در میان ارواحی است که به این جشن آمده اند و فاوست باید خود معشوق خود را پیدا کند

فاوست به کمک مفیستو هلن را بدست می آورد با او به سرزمین  زیبا و خیال انگیز ارکادیا در کنار دریای اژه می گریزند  او ازدواج می کند

زیرا سیب طلایی را در  صورتهای مثالی زنها گوته نیز مانند پاریس به افرودیت می دهد در الاچیقی با او همبستر می شود و  از او بچه دار می شود  که نامش را اوفوریون می نامند  او فوریون فرزند آخیلوس  قهرمان نبرد تروا است .

اوفوریون به پدر و مادر خود می گوید که وجودش باعث تحکیم عشق انها خواهد شد  اما به یکباره هیجان زده می شود سبکبال چون پروانه ای در فضا به پرواز در می اید فاوست و هلن نگرانند  اوفوریون به دنبال ندیمه گان و آوازه خوانان می دود  می کوشد  یکی از انان را به اغوش بگیرد اما دختر زیباروی چون شعله ای در فضا معدوم می شود

سپس راه خود را بسوی صخره ای رفیع می گشاید و می گوید من به قله ای پای می نهم که پای هیچ بشری به انجا نرسیده است  هشدار پدر و مادر و دیگر ندیمه گان اثری ندارد اوفریون به رفیعترین مکان پای می نهد و انگاه خویشتن را به میان فضا رها می کند او یکدم معلق در هوا می ماند و انگاه بسوی نیستی سقوط می کند  پیکرش از نظرها ناپدید می شود اما جامه اش و صدایش در فضا باقی می ماند .

اوفریون در کیمیاگری همان پسر خدا است که به خدا باز می گردد  مسیحی که صورتک سرخ پوست دارد  به بالای پرتگاه می رود و با پرش خود به ورطه  می رود .

در این میان او مادرش را صدا می زند و از او می خواهد که به وی ملحق شود هلن با فاوست وداع ابدی می کند و از پرسفون ملکه جهان زیرین می خواهد چون فرزندش او را بدان جهان رهبری کند

وقتی واپسین کلام به گوش فاوست می رسد دیگر اثری از هلن جز لباسش نیست و او این لباس را به توصیه مفیستو نگه می دارد اما دقایقی بعد  فاوست در حجابی از ابر ناپدید می شود و پرده سوم پایان می گیرد .

 پرده چهارم با  کوهستان رفیعی  شروع می شود که ابری متراکم قله ان را در بر گرفته است فاوست به کوه قاف امده است تا در تنهایی سوگواری کند

مفیستو در این دقایق ظاهر می شود و دوست خود را ملامت می کند که چرا این نقطه متروک را انتخاب کرده ای سپس سخنانی از آفرینش زمین و نقش دوزخ در خلق کوهها و دره ها به میان می آورد و به فاوست می گوید اگر او کاخی مجلل و اراسته و اماده داشته باشد که در آن هرچیزی که انسان ارزو کرد در دسترسش باشد و به ویژه دخترانی پری رخسار و دلربا گرداگرد او را گرفته  باشند دیگر غمی نخواهد داشت اما فاوست دیگر از این شادیها بیزار است او به مفیستو می گوید که از اینپس آرزویم اینست که به کاری سودمند که نتیجه نهایی اش به مردم برسد دست یازم و برای مثال بخشی از کرانه دریا بگیرم و با احداث چند سد و ابراه زمین را آماده کشت و زرع سازم و با نبرد با نیروی طبیعت هم دل خویش را شاد سازم و هم  کاری برای مردم کرده باشم .

او با خدمت دوباره به پادشاه ساحل دریا را می گیرد اما شاه از عاقبت کار او بیم دارد و از او می خواهد که عواید کار را به حساب کلیسا بگذارد .

حاد بیانگری که می خواهد نوشتن را  به اجرای مناسک خطرناک  سفر دریایی شبانه  به نقاط عمیق  ناخوداگاه جمعی  برای یافتن و رهانیدن شهریار کهن سال  بی جان از اعماق دریا یی شکل روان جمعی و تجدید حیات دادن او در غالب شاهزاده جوانی در ساحل رستگاری جاودانه تشبیه کند.

هر چند نورذهنی ایده جانب دار به اندازه کافی قادر خواهد بود که در فیزیس (جسم) گونه های زبانی نفوذ کند و به کلمات واقعیت بخشد  اما نوشتن را تکلیفی و کاربردی در نظر می گیرد . گوته درباره هنر می نویسد برای انکه به شاهزاده هنرمند جوان  تبدیل شود

نوشتن به مثابه فرافکنی که گوته بارها از زبان شخصیتهای نمایشنامه هایش که او را احاطه کرده اند بازنمایی کرد

در ویلهلم مایستر بازیگر تئاتر وهمچنین تراژدی اگمنت  ویا  در تراژدی دکتر هاینریش فاوست کیمیاگر و... صورت مثالی  ولادت مجدد (یکی از چهار صورت بنیادین مثالی )را  در هیات قهرمانی الهی جلوه گر می بینیم که خودآگاهی را تسخیر می کند  . اورساله های  علمی در باره دگردیسی گیاهان  ، انسان شناسی زیستی ، در باب هنر معماری آلمان ، مکاتیب کشیش به (دو پرسش پیرامون انجیل ) ، نکاتی پیرامون فیزیک نور ، پیرامون علوم طبیعی به طور کلی  می نویسد

او در نوشتن  هیچگاه بسنده نمی کند و مانند  پوست  اندازی ماری به واسطه ماهیت دگرگون کننده نمادهای فرا افکن تجدید حیات می یابد .

نوشتن ، شنیدن ندا های فریاد رس شهریار کهن سال بیجانی که می خواهد ضمیر آگاه با پذیرفتن پیمانی او را از لجه های  نا توانی برهاند  پیمانی که خوداگاهی را به سقوط در ناخوداگاه دعوت می کند پیمانی که او را به خشکی می رساند و برای آگاهی ثروت همراه با مراحل خطر ساز تهدید کننده و بدون حد   به همراه دارد .

نوشتن ربط پیدا می کند محتوای ناخود اگاه مفتون کننده جذابی که در مرحله نهفته توانایی بالقوه ای است او را توضیح می دهد نوشتن با نویسنده گفتگو می کند

گوته جوان در جستجوی نیروی افریننده نویسنده است اما به تدریج از خطرات سقوط در ناخود اگاهی اگاه می شود

در تابستان 1768 سه سال بعد از سفر او از فرانکفورت زادگاهش به لایپزیگ برای تحصیل در رشته حقوق ( خواست پدر )

در صبحی شوم وقتی چشم از خواب گشود دهان خود را مملو از خون یافت ، پزشکان نخست پنداشتند او به بیماری سل مبتلا شده است اما پس از چند هفته که در وضعی قرار گرفت که بتواند به فرانکفورت و تحصیلات خود را به طور موقت رها کند علت ان را افراط در شب زنده داری و کامجوئی  ، کم خوابی ، حمام سرد و عدم مراقبت  و سرماخوردگی ریه ها دانستند که باعث شده بود یکی از شرائین گسیخته گردد .

و این اولین برخورد گوته با مرگ نیست .گوته در هنگام تولد به خاطر بی تجربگی قابله تقریبا مرده به دنیا می اید و مانند تمام قهرمانان الهی مراقبتهای بعدی او را زنده نگه می دارد  او از مادری به دنیا می اید که از هشت فرزند خود تنها او و خواهرش را زنده به دنیا اورده است . و خود عقیده دارد که گردش سعد ستارگان بود که طالع بینان بعدا بحساب زنده ماندنش گذاشتند.

گوته با متن های نیمه تمامی به خانه ای باز می گردد که پدر در انتظار وکیل بودن است سختگیری بر فرزندی که در استانه مرگ است بی فایده است و از این رو به حال خود رها می شود در هشت ماه فراغت به مطالعه  طالع بینی و کیمیاگری و سحر و جادو می پردازد و سرانجام راهی اشتراسبورگ می شود تا تحصیلاتش را تمام کند .

اما گوته در سن هشتاد و سه سالگی به واسطه بیماری سل می میرد او  با این بیماری به وسیله نوشتن تراژدی فاوست کیمیاگرمبارزه می کند

در اخرین لحظه زندگی  خود پس از گفتگوهایی که با رویای پیش از مرگ دارد  با انگشت سبابه دست راست در هوا مطالبی  می نویسد  تا رفته رفته بازو فرو می افتد ، ناظران مرگ او واژه ای را  تصور می کنند که با حرف دبلیو اغاز می شده است شاید  مرگ خود را با نام کوچک امضاء می کرده است

اما به هر حال او در حال نوشتن مرده است

درون صندلی راحتی اش فرو می رود و جان می سپارد  صندلی راحتی که در حمله های قبلی مرگ  هشت شبانه روز در حالیکه پزشکان  اتاق او را پر کرده بودند از روی ان تکان نخورد

تلاش انها را می دید  و به انان می گفت ( کوشش خود را می کنید  اما سعی بی حاصلی خواهد بود من حضور مرگ را در این اتاق حس می کنم ، در هر چهار سوی خود )

تراژدی فاوست تقریبا در تمام دوره های زندگی گوته پس از مرگ در لایپزیگ نوشته می شود و فاوست رویای دنباله دار زندگی اوست که سرانجام در اخرین سال زندگی در انزوا و در حالی که به سختی قلم را در دست می گیرد یادداشتهای روزانه اش هرگز ترک نمی شود او مدام به گذشته می اندیشد کتاب خاطرات زندگی خود را که در سه بخش شعر و حقیقت نوشته و تا نیمه ای از زندگی اش را پیش از رفتن به ویمار در بر می گیرد مرور می کند معشوقه هایش را به یاد می اورد

او همچنان در جستجوی گرچن در میان انها است و در یادداشتی اعتراف می کند که از میان انهمه معشوقه بیش از همه به لی لی شونه مان دلبستگی داشته در حالی که او را ترک کرده است ،  پزشک معالج  متحیر است از اینکه بیمار او کمترین شکوه ای از حال خود ندارد وحشت او از اینست که ناگهان عقاب پیر سرش را بر روی میز خم شود و دیگر ان را بلند نکند

تا اینکه یک روز وقتی داخل اتاق مطالعه گوته می شود  استاد فرتوت سر پا ایستاده با لبخندی بر لب و تا پزشک را می بیند فریاد می زند ( فاوست پایان یافت  او به بهشت رفت )  و با قامت خمیده خود سعی می کند مغرور و بی تزلزل گام بردارد  سپس می گوید ( فاوست همانند من کهنسال و خمیده پشت بود وقتی ثمره سالها تلاش و جانفروشی خود را با عفریته اضطراب در میان گذاشت  و انگاه قسمت گفتگوی فاوست با اضطراب را می خواند .

او خود را نظیر فاوست می پنداشت کیمیاگری که هر چند در کار (اپوس ) موفقیت لازم را نداشت و اشتباهاتی داشته است  اما سرانجام خدا به یاری او امده است تا  بر مرگ غلبه کرده و جان الهی را به بهشت رهنمون کند  و با نجات خود خدا را نجات داده است در شرطی که با شیطان بسته است

اما سوالی تا لحظه مرگ با او بود در بهشت کدامیک از معشوقه هایش مانند مارگارت فاوست که درانجا نام (( اونا - پوئنی تنتیوم )) دارد در انتظار اوست .

در پرده پایانی بیننده نمایشنامه دشت گسترده ای را می بیند که در ان مرد اواره ای خسته و بیحال در حرکت است او بسوی کلبه ای می رود که در پشت درختان زیزفون پنهان شده و در ان مرد و زن سالخورده ای زندگی می کنند مرد فیله مون نام دارد و زن بائوکیس این دو در افسانه های باستان یونان  زن و شوهر تهیدستی هستند که در کلبه ای فقر زده می زیستند و روزی که زئوس تصمیم گرفت در جامه یک مرد اواره به سراغ آنان رود ان دو از او پذیرائی کردند و به همین سبب وقتی باران بی سابقه ای اغاز شد و سیلی بنیان کن به راه افتاد زئوس ان دو را نجات داد

فیله مون و بائو کیس از زئوس خواستند تا وقتی زمان مرگ هریک از ان دو فرا رسید با هم جان بسپارند و از این رو وقتی مرد به بستر مرگ افتاد زن نیز در گذشت و به فرمان رب الارباب آندومبدل تبدیل به دو درخت بارور شدند که شاخسارهای خویش را درهم فرو برده بودند .

انها نمادی از درخت زندگی هستند جمعی از تضادها زن ومرد