امید شمس
مسلماً بحث در باب تأثير فمينيسم بر انديشهى معاصر نيازمند مقدمه چينى مبسوطى است كه در اين زمان كم مجال طرح ندارد. اما شناخت صحيح فمينيسم، شناخت ريشهها، بنيادها و تاريخ تحولات آن، براى روشن شدن ادعايى كه موضوع حرفهاى امروز من است ضرورى است . پس قبل از وارد شدن به بحث اصلى لازم است با پديدهى فمينيسم و مراحلى كه انديشهى فمينيستى در طول لااقل دو قرن طى كرده آشنا شويم .
آغاز مبارزه براى « زنان » شايد به قرن ١٧ باز گردد و به مبارزهى زنانى چون مادموزال دومن پانسن، مادام دو لانگ ويل، آنه مارى شورمان و به اعتراض ٥٠٠٠ زن در ١٦٤٣ در برابر مجلس عوام فرانسه براى پايان جنگ داخلى و … در ١٧٩٢ مارى ول استون كرافت مقالهاى تحت عنوان « دادخواستى براى حقوق زنان » منتشر كرد: «وقت آن رسيده است كه انقلابى در رسوم زنانه پديد آيد و به زنان عزت و شرف از دست رفتهشان را باز گرداند و زنان به عنوان عضوى از جامعهى بشرى سهمى در اصلاح جهان داشته باشند ». اين سرآغاز جنبشى بود كه در قرن نوزدهم به طور رسمى و جدى جنبش فمينيسم خوانده شد . در فرانسه ژان دوران، فلورا تريستا، پولين رولان، در آمريكا مارگارت فولر، در انگلستان آنا ويلر و ژوزفين باتلر از پيشگامان اين جنبش بودند و بالاخره در سال ١٨٢٥ نخستين بيانيهى فمينيستى منتشر شد . در اينجا من به يكى از رايجترين تقسيم بندىها دربارهى سه دوره يا سه نسل فمينيسم براى روشن شدن سير تحولات اين جنبش اشاره خواهم كرد . اكثر شارحان فمينيسم و بعضى از مهمترين چهرههاى فمينيسم معاصر از جمله ژوليا كريستوا، فمينيسم را به سه دوره يا به سه نسل تقسيم مى كنند :
نسل اول: نسل اول بخشى از فمينيسم است كه از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد و در سالهاى بين ١٩١٤ تا ١٩٣٩ كاملاً رسميت يافت . اين نسل به دنبال احقاق حقوق سياسى، اجتماعى و شهروندى زنان بودند و از جمله دستاوردهاى اين نسل مى توان به حق رأى براى زنان، حق ورود زنان به ادارات مركزى به عنوان كامند رسمى، برابرى دستمزدها و حق حفظ امنيت براى زنانى كه با خارجيان ازدواج مىكنند اشاره كرد . اين نسل از فمينيسم كه سياسىترين نسل اين جنبش محسوب مى شوند اكثراً انديشههاى سياسى چپ راديكال را پذيرفته بودند و گاهاً راه نجات را در حكومت سوسياليستى يا كمونيستى مىديدند . اين شايد به دليل حمايت چپها از پرولتاريا بود و مىدانيم كه تقريباً اكثريت زنان در اوايل قرن را كارگران تشكيل مىدادند . به هر حال اين نسل در سالهاى ١٩٤٠ تا ١٩٤٥ بيشتر چهرهى سياسى و ضد فاشيستى به خود گرفت . در دوره جنگ، زنان در مبارزات سياسى و پارتيزانى نقش داشتند اما پس از جنگ باز در حاشيه قرار دادن زنان آغاز شد چرا كه سران احزاب چپ از جنبش زنان، تنها به عنوان مبارزه بخشى ازپرولتاريا و در راستاى اهداف حزب حمايت مىكردند اما هرگز جنبش زنان را به عنوان يك گروه بزرگ سياسى به رسميت نشناختند . در اين برهه نقش سيمون دوبوار و فمينيستهاى اگزيستانسياليست بسيار مهم است . در واقع در ادامهى حركت اين نسل و با چاپ اثر مهم « جنس دوم » به سال ١٩٤٧ جنبش به طور كلى از متوسل شدن به گروههاى غير از گروه زنان دست شست و اين آموزهاى بود كه از كتاب دوبوار به دست آمد . « نجات زنان به دست زنان » اين نگاه اگزيستانسياليستى دوبوار بر كار گروههايى چون آى سى دبليو و سى ان اف اف تأثير بسيار گذاشت .
نسل دوم : نسل دوم فمينيستها، نسل زنان جوانى بود كه در شورش مه ١٩٦٨ در پاريس پيشاپيش ديگر گروههای معترض قرار داشتند و شعار آزادى لذت را سر دادند . اين نسل از فمينيسم كه راديكالترين نسل آن محسوب مىشود ديگر به دنبال برابرى حقوق با مردان نبود بلكه به دنبال راههاى بيشمار تفاوت بود . اين نسل در تلاش براى تعريف زن بدون در نظر گرفتن هر نوع وابستگى به مرد بود شايد بايد شعار اين نسل را در عنوان مقالهى معروف ويرجينيا ولف جستجو كرد :« خانه اى از آن خودش» اين نسل در پى رسيدن به يك سوژهى زنانه، شناخت زنانه، زبان و هنر زنانهاند . اين گروه كه اكثراً روانكاو و از شاگردان حلقهى روانكاوى لاكان بودند به دنبال اعطاى يك زبان زنانه به تجربيات جسمانى و جنسى زنانه از جمله تجربيات ممنوع و منفور جنسى مثل همجنسطلبى و خودارضايى هستند . هنگامى كه هِلن سيكسو بحث نوشتار زنانه ( ecritur feminine) را مطرح مىكند هنگامى كه به زنان مىگويد : از تن خود بنويس، تن خود را بنويس ! همين تمايز را مطرح مىكند اين را هم اضافه كنم كه درون اين نسل باز به يك تقسيم بندى برمىخوريم كه ريشه در دو سنت انديشه فمينيستى دارد .
فمينيسم پساساختگرا يا فمينيسم فرانسوى و فمينيسم پراگماتيك يا فمينيسم ليبرال آمريكايى . فمينيستهاى پساساختگرا كه اغلب تحت تأثير سنت انديشهى فرانسوى ، فلسفهى زبان فرانسوى، روانكاوى فرانسوى و افرادى چون لاكان، آلتوسر، بارت، فوكو و دريدا بودهاند . روانكاوى، فلسفه و ادبيات را بهم مياميزند تا روشى براى افشاى نظامهاى مردسالار و به تعبير خودشان احليل مدار ارائه دهند . هِلن سيكسو ، لوس ايريگاراى و آنتوانت فوک نمايندگان برجسته اين مكتباند . اما فمينيستهاى پراگماتيك از ميان سنت فمينيسم ليبرال بيرون آمده اند و به دنبال اين هستند كه نظامهاى مذكر سركوب چگونه بهوجود مىآيند و تداوم مىيابند؟ آنها برشناخت ريشههاى يك كنش اجتماعى براى كشف راههايى كه بتوان آن را اصلاح كرد يا تغيير داد مىانديشند . مسلماً اين نوع نگاه نيازمند يك بررسى تاريخى است و در واقع تفاوت اصلى ميان اين دو مكتب در همين جاست . فمينيستهاى فرانسوى به خاطر ريشههاى سوسورى انديشهشان به بررسى همزمانى اعتقاد دارند در صورتى كه فمينيستهاى آمريكايى همواره به ريشهشناسى تاريخى توجه كردهاند . مهمترين فمينيستهاى پراگماتيك آمريكايى عبارتند از : ساندارا گيلبرت، سوزان گوبار، الین شوالتر و كيت ميلت .
برای مثال ساندارا گیلبرت و سوزان گوبار درکتاب «زن دیوانه ی زیرشیروانی » به دنبال ریشه یابی دو عنصر تاثیرپذیری و انگیزه ی نوشتن در ادبیات زنان در قرن نوزدهم هستند. آنها با تحلیل فرضیه های موجود درباره ی انگیزه ی نوشتن زنان ( فرضیه ای مثل میل به جانشینی پدر با دردست گرفتن قلم / قضیب ) نشان میدهند که زنان از آنجا که خود نشانی بر رد مرکزیت آن ایده هایی هستند که از طریق قلم حاکم شده اند نه تنها به این جانشینی نزدیک نمی شوند بلکه مفهوم فرهنگ به مرکزیت قلم/قضیب را دچار چالش میکنند.
نسل سوم : اين نسل شايد تنها دو چهرهى مهم دارد و هنوز به عنوان يك نسل مستقل قابل بررسى نيست اما مسأله اين نسل را كريستوا چنين توضيح مى دهد : از ديدگاه اين نگرش سوم دوپارهگى زن / مرد به منزلهى تضاد دو رقيب، نگرشى متعلق به متافيزيك انگاشته مىشود و مردود شمرده مىشود به اين نسل لقب پُستفمينيسم هم داده شده است . اما تنها نمايندگان مهماش ژوليا كريستوا و جوديث باتلر است
اما آنچه مىخواهيم ادعا كنيم اين است كه نظريهى فمينيستى به طور كلى و فمينيسم نسل دوم به طور خاص بر بخش عمدهاى از انديشهى معاصر تأثير مستقيم يا غير مستقيم داشته است . منظور من از بخش عمدهاى از انديشهى معاصر دو سياق انديشيدن معاصر است كه ما آنرا با نامهاى پساساختگرايى و پستمدرنيسم مىشناسيم . در سال ١٩٦٨ سالى كه عدهاى آنرا سال شروع پستمدرنيته مىنامند وانقلاب مه ١٩٦٨ را به منزلهى مهمترین پساساختگرايى مىشناسند چه اتفاقى افتاد؟ بايد بپرسيم چه اتفاقاتى افتاد كه شورش مه ٦٨ رخ داد؟ در اين سال روشنفكران عليه تمام مراكز قدرت و سركوب قيام كردند، اين مراكز شامل چه چيزهايى مى شد : اخلاق، خردورزى، سوبژكتيويته، تاريخ، ايدئولوژى، آرمان، غايت، نظم، نهاد، سيستم، ساختار و در يك كلام كل مدرنيته حتى خود روشنفكرى به عنوان يك نهاد رسمى نقد مىشود . فوكو تاريخگرايى را نقد مىكند؛ جنسيتگرايى را نقد مىكند؛ مركزيت خرد در ساختارهاى علوم انسانى را نقد مىكند؛ روانپزشكى را نقد مىكند . ليوتار فراروايتها را نقد مىكند فرا روايت دين علم، سياست، عقل، نژاد و … فرا روايت چيست؟ يك روايت مركزى كه خرده روايتها در حاشيهى آن اجازهى حضور دارند ( دوستان لطفاً به اين واژه مركز و مركزيت توجه كنيد ! ) بارت مىآيد مؤلف را نقد مىكند مركزيت نيت مؤلف را در نظامهاى نقد و تأويل، نقد مىكند . دريدا مهمترين و آخرين كار را مىكند نظام متافيزيكى انديشهى فلسفى را نقد مىكند؛ مركزيت حضور را در يك نظام اخلاقى از تقابلهاى دو قطبى نقد مىكند . در سنت فلسفى غرب نظامى از تقابلها حاكم است كه بر اساس آن امر حاضر مثبت و امر غائب امر منفى تلقى مىشود مثل روز / شب؛ روز زمانى است كه خورشيد حاضر است اما شب زمانى است كه خورشيد غائب است و به همين دليل بار منفى مى گيرد . نگاهى به همين ادبيات خودمان بياندازيم : شب ظلم، شب غم و حالا چه چيز در همهى اينها مشترك است؟ چه عاملى در ميان همهى اين ها و در ميان انديشه پساساختگرا مشترك است؟ نقد مركز و مركزيتِ هر چيز و هركس ! چرا؟ چون هر مركزيتى به قيمت حاشيه شدن يك « ديگرى » تمام مىشود . حالا دوباره ادعايم را تكرار مىكنم : پايه پساساختگرايى و پست مدرنيسم، فمينيسم است . چرا؟ چون مهمترين شعار پساساختگرايى نقد مركزهاست و فمينيسم يعنى نقد اولين و مهمترين مركز تاريخ زندگى بشر و آن نقد مركزيت قدرت مردانه و نرينهمدار در تمام سطوح اجتماعى فرهنگى سياست است . اما پستمدرنيسم از اين هم فراتر مىرود هم مركزها را نقد مىكند و هم حاشيهها را آزاد مىكند . بسيار خوب گروههاى حاشيهاى كدام هستند؟ حاشيههاى سياسى مثل سياهان، سرخپوستان، حاشيههاى اقتصادى مثل كارگران و حاشيههاى فرهنگى مثل ديوانگان، همجنسگرايان، معتادان . اما زنان بزرگترين اين گروهها هستند چون نه تنها در تمام اين گروهها نماينده دارند بلكه به واسطهى جنسييتشان نيز همواره در حاشيه بودهاند .
حالا مىخواهم ادعاى خود را در يك حوزه خاص دنبال كنم : زيباشناسى معاصر . زيباشناسى معاصر يك زيبا شناسى مؤنث است . ابتدا ويژگىهاى زيباشناسى معاصر را بررسى كنيم و بعد به اين ادعا باز گرديم .
هر شعور زيبا - شناختى از يك درك هستى شناختى ناشى مىشود و در اين باره بحث كرديم : ترديد در وجود، غايت، مركز، ساختار، نظم . و اما جنس لذت بخشى هنر معاصر : هنر معاصر يك هنر پخش، بى مركز، قطعه قطعه، فاقد هرگونه تاريخيت، اصالت، قانون، استراتژى و بوطيقاى ارزشى است . فرم هنرى امروز فرم تكثر است . فرم هنرى امروز يك فرم سلبى است . هنر امروز مبتنى بر نفى بنا شده، نفى هر چيزى كه پيش از اثر هنرى وجود داشته است . حال به اين گفتهى كريستوا درباره نقش زنان نوجه كنيد : زنان اگر نقشى داشته باشند تنها همين است كه موضع منفى اختيار كنند، يعنى هرآنچه را كه در نظم موجود متناهى، معين، ساختمند و سرشار از معناست نفى كنند فكر نمىكنم ديگر چيزى نياز به توجيه داشته باشد . اما در اين گفتهى كريستوا نكتهاى هست كه مرا در جهت آخرين ادعاى خودم كمك مىكند : چرا زنان بايد هر چيز سرشار از معنا را نفى كنند؟ خوشبختانه امروز ادبيات ما با گروهى از نويسندگان آشنا شده است كه آنها هم هر چيز سرشار از معنا را نفى مى كنند و القابى هم به اين نويسندگان از جمله به نوشتههاى خود بنده داده شده مثل ادبيات پستمدرن، شعر زبان، ادبيات پسانيمايى يا غيره يا هر چه، چه رابطه اى ميان اين دو گروه و اين دو نفى وجود دارد؟ در اينجاست كه تئورىهاى نسل دوم فمينيسم خصوصاً فمينيسم فرانسوى به كار مى آيد . كار را از روايت لاكان از عقده اختگى اما از قول كريستوا آغاز مى كنيم : اختگى، ساختى تخيلى است از عملكردى ريشه اى كه قلمرو نمادين را و هر موجود نگاشته شده در آن را شكل مى دهد . اين عملكرد، نشانه و نحو كلام يا به عبارت بهتر زبان را پديد مى آورد، زبان به منزلهى جدا شدن از وضعيت نگاشته شده در طبيعت، از لذت ممزوج با طبيعت، تا بدين ترتيب شبكهاى ملفوظ از تفاوتها را برقرار كند كه از اين پس به اشيا اطلاق مى شود و تنها در اين صورت اشيا از سوژه جدا مى گردند و بدين سان معنا را شكل مىدهد .( زمان زنان، سرگشتگى نشانهها، نشر مركز، ص ١١٧) طرحى كه لاكان به جاى عقدهى اختگى فرويد مىريزد مرحله آينهاى نام دارد : در مرحله اول كودك تن خود و مادر را يكى مىانگارد و در مقابل آينه نمىتواند خود را از مادر تفكيك كند . در مرحله دوم پدر وارد بازى مىشود و كودك را از مادر جدا مىكند با اين كار كودك را به طور نمادين اخته مىكند و در مرحلهى سوم كودك به تمايز خود با ديگران از طريق تقابلهاى مذكر / مونث و حاضر / غايب پى مىبرد و درست همين جاست كه با زبان آشنا مىشود . در يك مقايسه ساده بين طرح لاكان و گفته كريستوا مىبينيم كه مرحلهى جداسازى انسان از طبيعت با مرحله جدا سازى كودك از مادر كاملاً منطبق است . همانكونه كه پدر با جدا كردن كودك از مادر یا به عبارتى اخته كردن كودك او را با مفهوم «خود» آشنا مىكند زبان نيز با جدا كردن سوژه از طبيعت يا از چيزها معنا را بوجود مى آورد . پس زبان يك ماهيت اكيداً مردسالارانه و پدر سالارانه و احليلمدار دارد و معنا نيز محصول مسلم اين فرايند مذكر و پدر سالارانه است . همين جاست كه ايريگاراى واژهى دريدايى « كلام محورى » ( logocentrism ) را كه به مفهوم اعتقاد به يك معناى يكه در متن است تبديل به واژهى « احليل كلام محورى » ( phallogocentrism ) كرده است به معناى اعتقاد به يك معنا به عنوان معنايى نهايى و اعتقاد به احليل به عنوان تنها عضو جنسى .درحقیقت این زبان و نظام نمادین نهفته درآن است که انقیاد زن را چه به صورت نمادین (با جدا کردن کودک از مادر/طبیعت) و چه به صورت عینی (آنگونه که درتمام علوم انسانی ، روابط میان سازمانها و نهادها ، در اقتصاد و فرهنگ و سیاست چنین شده ) ممکن ساخته است. پس برای آزادسازی عناصرو قابلیت های مونث هستی از جمله زن بازبینی زبان و نظم نمادین حاکم بر آن امری ضروری است. هنگامى كه سيكسو يك زبان زنانه را به هنر پيشنهاد مىكند منظور او زبان زنان نيست بلكه منظور او يك نوشتار با خاصيتهاى مونث است كه ( احليل كلام محورى ) را نفى كند. برای رسیدن به چنین زبانی باید دو راهکار اصلی را مورد بررسی قرار داد اولی همان راه نفی است که کریستوا آنرا «نقش زنان» در جهان میداند و من در مقاله ی «جنس سوم: جنسیت نوشتار» به راههای عملی برای رسیدن به یک زبان که از لحاظ جنسی این نفی را با کنش خلاقانه پیوند بزند اشاره کرده ام . ایده ی زبان اخته گرانه ((castrator writing در حقیقت به جای آنکه نوشتار را از عناصر مفهومی ِ مردانه تهی کند حوزه ی زبان را به لحاظ فرم و ساختار و بافت در موقعیت فراجنسیتی قرار میدهد. درواقع درجه ی صفرنوشتار را در کنار درجه ی صفر جنسیت میگذارد و این مهم را با ویران کردن تمام ساختها و نظامهای معنایی و نحوی زبان و هرآنچه زبان را در چشم ما بدل به یک نظام ثابت و مستحکم و قانونمند میکند ، ممکن خواهد بود. اما این پرسش حتما پیش میآید که پس «ارتباط» چه میشود؟ ارتباط آیا جز از خلال زبان پدید می آید؟ و اگر زبان اینگونه از تمام امکانات پیشین ارتباط رها شود آیا بازهم زبان خواهد بود؟ برای پاسخ به این پرسش ها مثالی می زنم. نوزادی را در نظر بگیرید که تنها توانایی انتقال پیامش گریستن و خندیدن است. خب! کودک گریه میکند ، مادر پی میبرد که گرسنه است . کودک دوباره گریه میکند مادر پی میبرد که بیمار است . کودک گریه میکند مادر پی میبرد که ترسیده. آیا مادر حتم دارد که به درستی پی برده است؟ خیر او حدس می زند و کاوش میکند. او امتحان می کند و نتیجه را بررسی می کند. آیا این ارتباط نیست؟ حتما هست. آنچه در پی نابود کردن نظام تاریخی و نمادین زبان پدید خواهد آمد ، رجعت به طبیعت بکر نشانه ها وزبان طبیعت است که بی شک از هرگونه پیش فرض جنسیتی تهی است و دریافت را تنها از طریق حدس و کاوش و توام با هراس بدفهمی یا دگرگونه فهمی ممکن می کند. و از همین رو از هر عنصر ثابت و مقتدری در نظامهای اندیشه از جمله ماهیت مردسالار زبان نمادین فاصله میگیرد. و به همين دليل آن بخش از ادبيات مملكت ما كه زبان را از ماهيت مردسالار خود آزاد مى كند و من دوست دارم نام ادبيات تجربى را به آن بدهم ارتباط را در حوزه ی نشانه ها دنبال میکند و لاجرم هرگونه جنسیت گرایی را در برخورد خود با زبان کنار می گذارد چرا که در ذات خود مدام در حال حدس زدن و کاوش و درگیر عدم اطمینان است و این نگاه به طور غير مستقيم از فمينيسم تأثير مى گيرد.
